حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

خلاصۀ تاریخ کیانیان

يكشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۶، ۱۱:۰۶ ق.ظ

1- کی قباد/کواد) خدمتش از اسباط نوذر بن منوچهر است. بعد از فوت گرشاسب، به چند گاهی به استغاثۀ ایرانیان و سعی زال، تاج زر بر سر نهاده، زعامت لشکر و سرداری سپاه را به رستم داد و از اوّل با افراسیاب به مخالفت برخاست. به سرداری رستم زابلی، مهراب کابلی، قارن رزمخواه و کشواد زرّین کلاه، به جنگ با وی رفت و پس از آن تن به صلح داد. در زمان او، رعایای مازندران استقلال خواهی کردند. وی نامه فرستاد و آنان را نصیحت کرد. تاریخ گزیده گوید: پایتختش اصفهان بود. قاضی بیضاوی در نظام التّواریخ گفته: پیوسته بر کنار جیحون با ترکان(توران) جنگ می کرد. لقبش اولی است. برای نخستین بار تعیین فراسخ او نمود. 100 سال یا 120 سال حکومتش بود. گویند: الیاس(ع) و الیسع(ع) و اشموئیل(ع) و حزقیل/حزقیال(ع) در زمان او مبعوث شدند و وی آنان را درک کرده و دینشان را قبول کرد.


2- کاووس/کی اوسن) ملقّب به فیروزه تاج. نامش بعضاً به صورت کیکاووس هم می آید که حشو است. طایفه ای او را پسر کیقباد و بعضی پسرزادۀ او دانسته اند. اهالی مازندران در زمان او آرام نشدند، با ایشان جنگ کرد و به حیله شکست داد. اکثر تواریخ گفته اند: چون کاووس به مازندران رفت، گرفتار گشت. رستم زال از راه هفت خوان جریده عازم آن ولایت شد. حاکم آن را کشته و کاووس را نجات داده به پایتخت برد. کاووس به هند رفت و آن حدود را گرفت. از راه مکران به سیستان برگشت. بعد از استقبال رستم، به مکان خود رفت. بعد از چندی به یمن رفت و با پادشاه آنجا "ذوالاذغار" جنگید. ذوالاذغار گریخت. به کاووس خبر دادند که ذوالاذغار دختری دارد. کاووس صلح کرده و با دختر ذوالاذغار -که عجم او را "سودابه" گویند- ازدواج کرد. حاکم یمن او را در جشن، با طوس پسر رستم، گستهم، بیژن و سایر پهلوانان در قلعه ای محبوس کرد. رستم با 1000 نفر آمد و نجاتشان داد. ذوالاذغار نهایتاً صلح کرده و انها را با تجمّلات فراوان و 1000 کنیزک پریوش بدرقه کرد. در آن زمان افراسیاب به ایران حمله کرده بود؛ وقتی خبر آمدن آنها را شنید، غنایم فراوان برداشته و به توران بازگشت. کاووس رستم را احترام کرد و سلطنت سیستان و کابلستان را به او داد و او را جهان پهلوان و تهمتن لقب داد و کلاه زربفت -که مخصوص شاهان عجم بود- بر سرش نهاد و اجازه داد بر تخت سیمین و زرّین نشیند. در این زمان کابل و نیمروز از رستم، سایر جاهای ایران از کاووس و توران زمین از افراسیاب آباد بود که ماجرای سیاوش پیش آمد. کاووس به قولی 150 سال سلطنت کرد. مفاتیح العلوم لقبش را نمرود(لم یمت) ثبت کرده است. گویند: داوود(ع) و سلیمان(ع) در زمان او مبعوث شدند.


3- کی خسرو/هوسئره) پسر سیاوش پسر کاووس. نامش با نام هوخشتره/کیاکسار پادشاه ماد برابری می کند و اخوالاتشان نیز تا حدّ زیادی شبیه به همدیگر است. به انتقام پدرش سیاوش فرمان داد عمویش فریبرز فرزند کاووس و طوس پسر نوذر با 30000 تن به توران رفتند. برادرش فرود (فرائورت/فرورتیش؟) در قلعه ای در توران فرمانروا بود. گفت: شما لشکر از آن سو بکشید تا برادرم با من آشنا و متّحد گردد. به دستورش لشکر از آن سو کشیدند، ولی فرود با وی متّحد نشد. طوس پیغام داد: این حاضر به اتّحاد نیست، اگر جنگ کردیم و کشته شد از من نگیرید. در آخر سر کشته شد. فریبرز به دستور کیخسرو، طوس را بسته به نزد او آورد و کیخسرو به او گفت: به احترام منوچهر -جدّت- و ریش سفیدت می بخشمت، وگرنه مجازات سختی در انتظارت بود. بعد از جنگهای متعدّد، کرمان و گچ و مکران را به فریبرز داد، اصفهان و جرجان (گنبد کاووس) و قهستان را به گودرز پسر کشواد و... . در این هنگام، افراسیاب او را به جنگ خواند. در صحرای قپچاق به هم رسیدند و جنگیدند. شیده پسر افراسیاب در آن جنگ کشته شد. کیخسرو گفت: خوارزمی بود این! و آن صحرا را خوارزم گفتند. بعد از آن به کنک دز -که دارالملک افراسیاب بود- رفت و در آن قلعه محاصره اش کرد. افراسیاب از سوراخی در قلعه گریخت. کیخسرو قلعه را گشوده و متعلّقان و اهل و عیال افراسیاب را پناه داد. افراسیاب حیران و سرگردان می گشت تا در نواحی آذربایجان دستگیرش کرده به نزد کیخسرو آوردند. بعضی گفته اند: بعد از سه روز به فرمان کیخسرو کشته شد. طایفه ای گفته اند: چون کیخسرو او را دید رحم کرد، ولی گودرز از ترس دوباره امان یافتن وی، بدون اجازه او را گردن زد. قول مشهور که فردوسی نیز بر آن صحه گذاشته آن است که: او را در جزیره ای واقع در دریاچۀ خنجست/چی چست زندانی کردند و توسط عابدی به نام "هوم" کشته شد. آن جزیره اکنون با محلّ قیرخلار یا کاظم داشی واقع در روستای گورچین قلعه مطابقت می کند. کیخسرو بعد از پایان قضیۀ افراسیاب، از آذربایجان به بلخ رفت و مردم را نصیحت کرد و لهراسب را جانشین کرد و از میان قوم بیرون رفت. بعضی تواریخ گفته اند: سلیمان پیغمبر (ع) آهنگ گرفتن کیخسرو کرد و او از اصطخر گریخته به جانب بلخ رفت و در آنجا هلاک شد. امام صادق(ع) فرموده: کیخسرو پادشاه مجوس 300 پیامبر را کشته است. قاضی بیضاوی در نظام التواریخ گفته: فیثاغورث و لقمان در زمان او بودند. بعضی از فرس قائلند که: پیغمبر بود. لقبش مبارک است. 60 یا 100 سال پادشاهی کرد.


4- کی لهراسب) تاریخ معجم گفته: نبیرۀ برادر کاووس است. لقبش بلخی است. چون به سلطنت رسید، تختی از زر ساخته، به جواهر ثمین ترصیع داد و شهر بلخ را پایتخت گردانید و اکثر اوقات در آن ولایت به سر می برد. زمره ای از مورّخان گفته اند: از بیم سلیمان(ع) اصطخر را گذاشته، در آن دیار توطّن نمود. چون به سلطنت از سوی کیخسرو انتخاب شد، بزرگان ایران بر پادشاه اعتراض کردند و زال زر از در تعرّض لهراسب حکایات گفت و کیخسرو زال را از آن سخنان منع کرده، بر بیعت او تحرّص نمود و زال از جرئت خویش استغفار کرده، خاک در دهان افکند. ولی بعضی گفته اند: زال مطلقاً به ایالت و حکومت لهراسب همداستان نگشت و با وی بیعت نکرد و این کدورت به اولاد و احفاد دو طرف سرایت کرد. معروف است که از نژاد کیان تا آن زمان پادشاهی چون او ظهور نکرده بود. 120 سال سلطنت کرد. آن طوری که قیام کاوۀ آهنگر، دورۀ پیشدادی را به دو بخش قبل از فریدون و بعد از فریدون تقسیم می کند، دورۀ کیانی نیز به دو بخش خاندان قباد و خاندان لهراسب تقسیم می شود. از نظر تاریخی، این دو خاندان تا حدّی با دو سلسلۀ مادها و هخامنشیان قابل تطبیقند.


5- کی گشتاسب/ویشتاسپ) قبل از پادشاهی، به روم رفت و دختر قیصر آنجا به نام "کتایون" ازدواج کرد. زرتشت(ع) در زمان او ظهور کرد و او پسرش اسفندیار را به دین وی درآورد. در اطراف مملکت آتشکده ها بنا کرد و فرمان داد 12000 پوست گاو را دبّاغی و مانند پوست آهو نازک کرده و تعالیم زرتشت را با زر و سیم محلول بر آن نوشتند . وقتی به اصطخر آمد، حکم داد  تا دخمه ای ساختند و کتاب زند (سرود زرتشت) را به تعظیم هرچه تمامتر در آنجا نهادند و جمعی را به محافظت کتاب مذکور برگماشت. و عوام را از یادگیری آن بازداشت و خواص را بر حفظ و مذاکره ترغیب کرد و خلق کثیری را که از کیش زرتشتی تمرّد کردند، به قتل رساندند و اکثر خلایق این دین را قبول کردند. به فرزندش اسفدیار وعده کرد اگر بر توران زمین پیروز شود، او را به سلطنت برساند. اسفدیار توران، آذربایجان و ارمنستان را فتح کرد و دین زرتشت را گسترش داده، آتشکده ها بنا کرد. در این حین جاسوسان به دروغ به گشتاسب گفتند: وی قصد مخالفت با تو دارد. دستور داد در بندش کنند، وی مقاومت کرد. این بار گشتاسب دستور داد در قلعۀ کردکوه از نواحی رودبار زندانیش کنند. در این زمان ارجاسب پادشاه توران به ایران حمله کرد. گشتاسب به ناچار برادر خود جاماسب را فرستاد تا اسفندیار را آزاد کند. اسفندیار با برادرش پشوتن به مقابله با ارجاسب رفت. به تورا ن خرابی های بسیار رسانده، تخت زرّین افراسیاب را بر فیل سپید بار کرده، به بلخ نزد گشتاسب فرستاد. اسفندیار در دیار چین و هند و مغرب نیز فتوحات کرده و دین زرتشت را رواج داده و آتشکده ها بنا کرد و چون بعد از فتوحات به نزد پدر آمده و به خاطر وعدۀ وی از او طلب سلطنت کرد، گشتاسب بهانه کرده و گفت: باید رستم را نیز که در همین مملکت ما زندگی می کند و از کیش ما سرپیچی می نماید، دست بسته به نزد من بیاوری؛ و به این ترتیب ماجرای رستم و اسفندیار پیش آمد. سلطنت گشتاب 120 سال یا بیشتر و به قولی 160 سال طول کشید.


6- کی اردشیر/بهمن پسر اسفندیار) ملقّب به درازدست است. بدین جهت دراز دستش خوانند که دست تصرّف وی بر هفت اقلیم دراز شد. نامش با نام "بردیا پسر سپندارته" مشابه است. از پادشاهان هخامنشی، یکی را اردشیر دراز دست خوانند. بین عموم مردم به بهمن اردشیر (=بهمنشیر) معروف است. نام کی اردشیر نیز قابل تبدیل به کیارش، کیرش و کوروش می باشد و روی این حساب، دروغ بزرگی است که: مردم ایران تا زمان معاصر هیچ آگاهی و اطّلاعی از کوروش و -بعدها داریوش- نداشته اند!! باری، اکثر ارباب اخبار گفته اند که: به فضیلت و دانش او هیچ پادشاهی از ملوک عجم پیدا نشد. حافظ ابرو گوید: مکتوبی که نوشتی عنوانش آن بود که: این نامۀ اردشیر است بندۀ خاص خدا و خادم او که حاکم شماست. نیز گفته: اوّل کسی که نام خداوند -تبارک و تعالی- را در اوایل مکتوبات ثبت فرمود هم او بود. چون به سلطنت رسید، همّت بر انتقام پدر خویش از رستم دستان و تخریب زابلستان مقصور گردانید. در این حین گفتند: رستم در گذشته است و پسرش بر مسند پهلوانی نشسته. با پسر رستم فرامرز جنگی عظیم کرد و در آن جنگ تمام اقارب و عشایر و پسر رستم و فرامرز کشته شدند و زنان و دختران ایشان را همراه زال زر اسیر و دستگیر نمودند. بهمن در زمان سلطنت خود، پسر بخت النّصر را از ولایت بابل معزول کرد و کوروش را -که یکی از اولاد لهراسب بود و مادرش دختر یکی از فرزندان بنی اسرائیل- بر آن دیار والی گردانیده، امر نمود که اسیران بنی اسرائیل را به زمین بیت المقدس فرستد و هرکس را که ایشان خواهند بر ایشان والی گرداند. کوروش آن قوم را جمع کرده، دانیال(ع) را به حکومت بنی اسرائیل نامزد کرد. بعضی کتب گفته اند: لهراسب در زمان حکومت خود بخت النّصر را از حکومت بابل معزول کرده بود و اسیران بیت المقدس را اجازه داده بود تا شام را آباد کنند و در زمان بهمن بیت المقدس بسیار آباد بود و بهمن رسولی به بنی اسرائیل فرستاد و آنان رسول را کشتند و بهمن بخت النّصر را فرستاد تا بار دیگر دیار انان را خراب کند و بخت النّصر تمام بیت المقدس را ویران کرد و با 100000 کودک نابالغ که اسیر و برده کرده بود، به عراق عرب بازگشت. چون 112 سال از حکومت بهمن گذشت، دخترش هما را جانشین کرد و پسرش ساسان (جدّ ساسانیان) را محروم کرد.ساسان چون صورت واقعه را بر خلاف مراد خود دید، از ملک پدر هجرت گزید و به صورت انقطاع، انزوا اختیار کرد و با دوشیدن شیر چند گوسفند امرار معاش می کرد. جمعی نیز گفته اند: بهمن رنجور شد و در آن حین هما از وی به دارا (داریوش) آبستن بود. پس بهمن فرمود تا اکلیل بر شکم وی نهادند. ساسان از جهت رنجیده شد و سر در عالم نهاد. تاریخ سلیمان شاهی گوید: چون دارا از هما متولّد شد، هما از او نفرت گرفته، با جواهر بسیار در صندوق نهاد و به رودی از رودهای اصطخر و به قولی از رودهای بلخ انداخت. ناگاه آسیابانی آن صندوق را گرفت و دارا را تربیت کرد و دارا در جوانی پیش مادر آمد و به اشارت مادر جانشین او شد. تاریخ معحم گوید: بهمن در آخر ایّام حیات، خود تاج شاهی به سر دارا نهاد. فردوسی گوید: چون از عمر بهمن یک_دو شصت گذشت، دارا را با اینکه خردسال بود، به شاهی انتخاب کرد. ذیمقراطیس و بقراط معاصر بهمن بودند و بهمن آنها را معزّز می داشت و کسب علم می کرد.


7- همای/خمانی) بعضی گفته اند: چون 5 ماه از سلطنتش گذشت، از او پسری متولّد شد خوبروی که بهمن وصیبت کرده بود اگر محمول همای پسر بود او را به پادشاهی برگزینند همای وضع حمل را پنهان می داشت و فرزند را با اسباب پرورش در آب انداخت. فردوسی گفته است: تا 8 ماه صبر کرد و پسر بزرگ شد و آنگاه درون صندوقی از چوب خشک، با زر و قیر و مشک و دیبای روم و موم و بستر خواب و درّ خوشاب و گوهر شاهوار و حریر و عنبر، نیمه شب او را در آب انداختند. تاریخ گزیده گوید: گازر(رختشوی)ی صندوق را گرفت و پسر را دارا نام نهاد. دارا چون گوهر شاهی د اشت، گازری نمی کرد و استعمال آلات حرب می کرد. مادرش لشکری را به روم فرستاده بود، به جنگ با آنان رفت و در این جنگ، امیر لشکر شجاعت او را دید و نشانش را به همای گفت. همای دانست که پسر اوس و سلطنتش را به وی واگذار کرد. لقبش چهرآزاد است. به قولی 32 سال سلطنت کرد. شهر جرفادقان از نواحی اصفهان از آثار اوست. عمارت هزار ستون اصطخر (=تخت جمشید) نیز از آثار اوست.


8- داراء بن بهمن بن اسفندیار) در رمان معاصر به تأسّی از کوروش، داریوش نامیده شده است. احوالاتش بخشی با داریوش اوّل و بخشی با داریوش دوّم هماهنگ است. جهانبانی بود صاحب قدرت. در مدّتی اندک بسیاری از سرکشان را زیر فرمان خود آورد، الّا "فیلقوس/فیلیپ" حاکم روم را. دارا لشکر جمع کرد با او جمع کرد و پیروز شد و فیلقوس با باقی لشکر در قصری بلند در روم پناه گرفت. دارا قیصر را محاصره کرد و با وعده و وعید بیرون آورد و دخترش را گرفت و روم را به وی بازبخشید، به شرطی که هر سال 1000 بیضۀ طلا که هر بیضه 40 مثقال است به وی خراج دهد. دختر فیلقوس را به خانه برد. بعد از ازدواج دید بوی ناخوشی از دهانش به مشام می رسد، پس او را به روم بازفرستاد. در ان زمان دختر به اسکندر/آلکساندر حامله بود و وضع را پنهان می داشت. چون از حکومت دارا 12 یا 14 سال گذشت، پسرش را که به خاطر علاقه همنام خود اسم گذارده بود، ولیعهد کرد و درگذشت. برخی محقّقان، اسکندر یا سکندر را عبارت از اسکیتر یا اش کنتار بزرگ اشکانیان می دانند و متفاوت از آلکساندر یا آلکسو آندروس مقدونی؛ امّا او نیز در تاریخ روایی ایران -چنانچه ملاحظه گردید- شخصیّتی ایرانی الاصل دارد.


9- داراء بن داراء اکبر/ داراء اصغر) احوالات او نیز بخشی با داریوش دوّم و بخشی با داریوش سوّم هماهنگ است. سیرتی مذموم و طبیعتی ناخوش داشت. اعیان ایران از او آزرده خاطر گشتند و به اسکندر نامه نوشتند که: بیا و شرّ این را از سر ما کم بکن. اسکندر آن بیضه های زرّین را که پدرش پرداخت می کرد، قطع کرد. دارا پیک فرستاد و گفت: چرا خراج نمی دهی؟ اسکندر هم گفت: پدرم درگذشته است. دارا ناراحت شده، یک چوگان و یک گوی با مقداری کنجد برای اسکندر فرستاد، یعنی: بچّه! برو بازیت را بکن. لشکر ما مثل این کنجد است، به هر عددی 1000 صف شکن. اسکندر جواب داد: ملک من تمامی گوی زمین خواهد بود! و به جای کنجد مقداری حنظل فرستاد، یعنی: روزگارت را مانند این سیاه می کنم. اسکندر و دارا با هم رویارو شدند.  شبانگاه، یاران دارا سینۀ او را با خنجر دریدند. دارا هنگام مرگ، اسکندر را فراخواند و گفت: قاتلانم را قصاص کن و دخترم "روشنک/رکسانا" را به زنی بگیر و بیگانه را به حکم ایالت بر ملوک فارس نگمار. اسکندر قبول کرد، دارا نیز گفت: نامرد! حالا چرا؟ حکومت او را 14 سال نوشته اند. بعد از او، اسکندر بر ایران چیره گشت و بعد از آن اشکانیان حاکم این سرزمین شدند. بعد از آنکه نوبت ساسانیان نیز به اتمام رسید، با حملۀ اعراب مسلمان، اسلام وارد ایران شده و تاریخ ایران دورۀ جدیدی را آغاز کرد.

والسّلام


  • امید شمس آذر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی