حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

۲۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

سقراط نگفت: عالم یونانم

او زد سخنیّ و من همین می دانم

 

گفتا: داناترین مردم هستم

زیرا می دانم که بسی نادانم


  • امید شمس آذر
عشق زمینی ناپایدار اینترنتی کاذب

=

مجازی مجازی مجازی مجازی

***


اخبار ایران

=

مدیریّت بحران

***


وزارت

[ارتباطات و فناوری]

اطّلاعات

***


مولانا جلال الدّین محمّد بلخی

مشهور به

[مولانا جلال الدّین محمّد بلخی مشهور به]

مولوی

***

 

رئیس مجمع تشخیص مصلحت

[رئیس مجمع تشخیص مصلحت]

نظام

***


یارو یه روز میره آثار باستانی کشور رو قاچاق میکنه

روز دیگه هتل میزنه، اسمشو میذاره:

داریوش !!

***


تیر ماه ۸۸ - مردم :

هاشمی حیا کن، رهبری رو رها کن؛

اسفند ماه ۸۹ - هاشمی :

عشق من "رهبری" است !!

***


برخی تأیید صلاحیت ها از ابتدا

باز گذاشتن درِ دیزی بود

برای شناختن گربه های بی حیا

***


روزنامۀ کیهان، پس از سوم تیر ۸۴ :


" ملّت کار را تمام کرد " ،

امام خامنه ای، پیش از ۲۷ خرداد ۸۸ :

" کار مملکت با آمدن شاه سلطان حسین ها تمام است " ،

و اینک :

« ملّت کار مملکت را تمام کرد » !!


***


در صورت بسته بودن در

با لگد بزنید بشکنید

.

.

.

.

السّلام علیک یا فاطمه الزّهرا (س)

***


  • امید شمس آذر

بله! این چهار سال هم گذشت.... . ولی من به شصت سال دیگر فکر می کنم که پیرزنی روی صندلی راحتی نشسته و نوه اش -که دیوان اشعار مرا در دست دارد- می گوید:

"مادربزرگ! اینجا نوشته: اون مرحوم کارشناسی تاریخ رو اواخر دهه ۸۰ و اوایل دهه ۹۰ تو دانشگاه اورمیه گذرونده. بذار حساب کنم ببینم اون موقع شما چند سالتون بوده؟.... اِ! اینجا رو ببین! نوشته: این شعر رو در وصف..................".

حالتان آن روز دیدنی ست !

  • امید شمس آذر

اگر چه من به سال شصت و شش از مادرم زادم

ولی نه سال قبل از آن بمانده نیک در یادم

 

که در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت امری

همه می خواستند از شاه و لیکن او نبود آدم

 

که استقلال و آزادیّ و جمهوریّ اسلامی

کند تقدیم، آخر یک تن آمد، گفت: من دادم

 

خمینی(ره) بود او، شد رهبر ملّت که ملّت هم

بگفت: از کار نیک رهبرم خرسند و دلشادم

 

پس از آن نوزده سالم چنین بگذشت تا این که

بشد یک روز کز آن است آه و داد و فریادم

 

به سال یکهزار و سیصد و هفتاد و شش خوکی

رسید از در که: من روز دوم از ماه خردادم

 

گرفت این خوک از سوی خران نام حماسه، پس

همه جا را نجس بنمود هم با فرس هم با دم

 

دموکراسیّ و آزادی هم اسم آن نجاست شد

که داد آرام و بی حرف و صدا بنیاد بر بادم...

 

کنون ای قرتی سوسول زنجیر طلا بسته

که داری بس مجوّز از سوی فرهنگ و ارشادم !

 

اگر آزادی این بی بند و باری هست، پس باری

تویی در بند آزادی، من از این بند آزادم


  • امید شمس آذر

خدا کافی ست

امّا مؤمنین هم لازمند

***


ـ از خواستگاریهات چه خبر ؟

: به نقاط مشترکی رسیدیم

اما هنوز موارد اختلاف زیادی باقی مونده.

***


ختم کلام درباره بیانیّۀ لوزان:

بیانیّه کلّهم واس ماس

یعنی کلّ بیانیّه ماس ماس

***


به جای بازیافتن نیمۀ گمشده

خودم از وسط دو نیم شدم

***


ما شئون اسلامی را رعایت می کنیم

آیا شئون اسلامی هم ما را رعایت می کنند ؟!

***


یادم بنداز یادت بندازم

***


اسماعیل صفوی:

مشایی سنّتی

***


مطمئنم قسمتهایی از قرآن کریم

حامل پیامهایی ست که فقط یهودیان می فهمند

***


اصغر به آنجلینا:

نگفتم یه دست بده

لااقل یه دست بده

***

تمام داشته های ما
دارایی های بلوکه شده در آمریکا نیست

***


پریروز: سبک زندگی اسلامی،

دیروز: سبک زندگی اسلامی_ایرانی،

امروز: سبک زندگی ایرانی_اسلامی،

فردا: سبک زندگی ایرانی،

پس فردا: سبک زندگی غربی.

***




  • امید شمس آذر

امام صادق(ع) فرمود: « مرگ عبدالله -آخرین پادشاه قدرتمند عربستان- را به من بشارت دهید تا من ظهور مهدی(عج) را به شما بشارت دهم ».

آن وقت فیسبوک گردانان ما برای آیت الله جنّتی جوک می سازند.... .

  • امید شمس آذر

گفت:
"چیه نشستی زانوی غم بغل گرفتی؟!
اگه ترکت کرد، تو کسی رو از دست دادی که دوستت نداشت؛ ولی اون کسی رو از دست داد که واقعاً دوستش داشت".
گفتم:
"فرمایش شما متین.... .
ولی اگه اون منو از دست داد، کس دیگه ای بود که دوستش داشت؛ در حالی که من فقط اونو دوست داشتم".... .

  • امید شمس آذر

نمایشگاه کتابی رفته بودم که اعلام کرده بودند کتابها با 40% تخفیف به فروش می رسد. خوشحال شدم. تا دست دراز کردم یکی را بردارم، دیدم روی جلدش برچسبی زده که نشان می داد قیمت -مثلاً- روزش بیش از 150% بالاتر از قیمت پشت جلدش است. آن هم در حالی که مدّت زیادی از چاپ کتاب نمی گذشت. چه نبوغی! با یک حساب سرانگشتی می بینید که نه تنها خبری از 40% تخفیف نیست، بلکه بیشتر از 100% هم سود می کنند !!

حالا حرفم اینجا بود که گفته اند: «هرکس ازدواج کند،نصف دینش را تکمیل کرده است، پس به فکر نصف دیگرش باشد.»، یا به عبارتی، از نرخ بی دینی اش 50درصد کاسته می شود؛ امّا در این زمانه در عمل می بینیم که در فاصلۀ طولانی بین آغاز بلوغ تا ازدواج، عملاً میزان گناهکاری و از بین رفتن صفای باطن، چندین برابر می شود. پس باید مشخّص شود که آیا این نرخ هم، نرخ اوّلیه است یا نرخ روز؟

نمی دانم سؤالم چقدر درست است. نظر شما چیست؟

  • امید شمس آذر

من عمامۀ آن بزرگوار را همچون پرچم سفیدی دیدم که پس از سالها تردید به نشانۀ تسلیم در برابر غرب بر بام سرای این مملکت افراشته شد.

  • امید شمس آذر

شیخ اصلاحات، یار غار دیرین امام(ره)

محفلی رفت و مواجه شد به استقبال سبز

 

محشری گویند بوده، پرشکوه و بی نظیر

اعتراض سبز، فحش سبز، قیل و قال سبز

 

گفت با مستقبِلین: رسم مروّت این نبود

آن زمان با سوت و کف، امروز هم با شال سبز

 

حنجره خایید: اگر این کارها را سر دهید

احمدی تیر ظفر را می زند بر خال سبز...

 

خواستم عارض شوم: آنان که طیّ سال ها

بر شعور پاک ملّت ریختند اسـ... سبز

 

از انار سرخ می گفتند و آخر فاش شد

چنته شان حتّی ندارد یک کدوی کال سبز

 

در میان چار تن پنجم شدند(!) و اینچنین

برگ شأن اجتماعی شان بخورد ابطال سبز

 

از چه احساس خطر کردند در این چار سال؟!

یا نمی کردند از چه مدّت سی سال سبز؟!

 

پس بدانند اعتراف دشمن است این، تازه نیست

از دو عامل بهره دارد راز این افبال سبز :

 

انتظار و کربلا بهر عروج شیعه اند

این یکی در حکم بال سرخ و آن یک بال سبز


  • امید شمس آذر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • امید شمس آذر

تبحّر خاصّی پیدا کرده ام. مغلطه می کنم و توجیه می کنم و باورم می شود.

بعد خودم می نشینم و پاسخ می دهم و قانع می شوم.

.

.

.

.

کجایی بن بست بهانه ها ؟!

  • امید شمس آذر

گفت: «تمام کن این مشغله های ذهنی کنونی ات را، باور کن دو سال بعد به همۀ اینها خواهی خندید».

گفتم: «خیلی وقت است که می دانم اینها خنده دار هستند؛ امّا اگر بخواهم روزی بخندم در "خودآگاه"م خواهم خندید... . و خدا آن روز را نیارد! ».

  • امید شمس آذر

در مسافرتی در راه بازگشت، اتوبوس چند دقیقه ای نگه داشت برای تجدید قوای مادّی و معنوی مسافران. گلاب به روتون در یکی از مراحل تجدید قوای مادّی بودیم که یک دفعه برق ها قطع شد... . از همه سو فریاد اوه اوه اوه به نشانۀ اعتراض بلند شد. خواستم برای ابراز لطف صدا بزنم:


مچّکریم روحانی...!!!

بر شیطان لعنت فرستادم، سری تکان دادم و مشغول ادامۀ کار شدم... .

  • امید شمس آذر

تصوّری که از دانشگاه در ذهن داشتم:


 

 

  •  

 

آنچه که در واقعیّت مشاهده کردم:

 

  • امید شمس آذر


درآمد اوّل باید از شغل دوّم باشد

درآمد دوّم از شغل اوّل،

مانند پسران ابراهیم(ع)

که اوّلی از همسر دوّمش بود

دوّمی از همسر اوّلش

***


نوشته:

بیشتر از نیم ساعت مجاز به استفاده از سیستم ها نیستید.

مرد حسابی! نیم ساعت که فقط لود شدن صفحه طول میکشه !

***


صحبت از تحمّل یا عدم تحمّل نظر مخالف نیست

خود نظر را بر نمی تابند

***


کسی نیست ما را یاری نماید

امّا

یاری همۀ ما را می نماید

***


عین الدّوله

آخرین بازماندۀ چنگیز

***


خیال نکنید کم آدم هایی هستند

آخرین آیۀ قرآن در شأن اینان نازل شده

***


اعتراضی ندارم

چون انتظاری ندارم

***


مرتضی پاشایی خودش که هیچ

دوست دخترش هم نماز شبش ترک نمیشده

***


انقلاب را کوچک کردیم

تا راحت تر پاسداری اش کنیم

***


بلاگفا باز شد

امّا ای کاش باز نمی شد

***


وقتی انبوه بنرهای استقبال از معاون رئیس جمهور را دیدم

تازه فهمیدم معضل اشتغال چقدر جدّی ست

***


بی انصافی ست بگوییم:

دانشجویان آینده سازان مملکت هستند؛

دانشجویان حال سازان مملکت هستند.

***


  • امید شمس آذر

ز استنادات پان ترکیست ها، بیتی ست منتسب به حکیم نظامی گنجه ای که:

"پدر بر پدر مر مرا ترک بود

به فرزانگی هر یکی گرگ بود" !!


پی ایل خویش این دلم چند ها
به پرسشگری پیشه اش کوچ بود
 
یکی گرگ خواندش، یکی آذری
ولی دیدم آن کور و این لوچ بود
 
نه ماه و ستاره ، نه گرگ و نه هیچ
که فرجامشان فانی و پوچ بود
 
« پدر بر پدر مر مرا ترک بود »
به مردانگی هر یکی قوچ بود
  • امید شمس آذر

دردم صدای زخمۀ عریان نمی دهد

قلبم دگر برای نفس جان نمی دهد

 

من خسته از تلاطم این زندگانی ام

روحم دگر شکیب بیابان نمی دهد

 

شب چون ستاره می شکنم در زوال خویش

بغضم درون حنجره آمان نمی دهد

 

آن بی وفا که قلب مرا پاره پاره کرد

شد باعث جراحت و درمان نمی دهد

 

شاکی نی ام، اگر چه مرا شعله ور کشید

می سوزم از حریقش و باران نمی دهد

 

بیزارم از تمام غزل های دفترم

شعری مرا شرار گدازان نمی دهد

 

چون آدمی که سیب نگاهش مرا فریفت

داد از خدا که مرگ من آسان نمی دهد

****


بیزارم از هوای نفس گیر زندگی

زخمی تر از ترانه به زنجیر زندگی

 

من مانده ام میان هیاهوی دردخویش

سیرم از این سیاهی و غم، سیر زندگی

 

در منجلاب تیرۀ بودن فسرده ام

آه از خزانِ مانده به تصویر زندگی

 

در دل هراس ماندن و در جان سقوط سرو

چون کولیان شب زده درگیر زندگی

 

یک دم نشد تبسّمی از لب به در برم

گشتم ز جور خامشی ام سیر زندگی

 

عمری به خواب شادی و آری که آخرش

شد زخم کاری ام همه تعبیر زندگی

  • امید شمس آذر


خشت اوّل

از زمان بچّگی این حدیث از پیامبر(ص) را شنیده بودیم که: "من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة الجاهلیّة". آنچه برایم با مطالعۀ کتابهای فراوان حاصل شد، به طور خلاصه از این قرار بود:

امام زمان من، حضرت مهدی موعود(عج) فرزند امام حسن عسگری(ع) متوّلد ۱۵ شعبان سال ۲۵۵ هجری قمری در شهر سامرّاء با ۷۴ سال غیبت صغری و ۶۹ سال امامت در زمان چهار نایب خاص: عثمان بن سعید، محمّد بن عثمان، حسین بن روح و علیّ بن محمّد است که به اذن خدا از نظرها غایب شده و هرگاه اوضاع عمومی جهان آماده باشد، ظاهر شده و قیام می کند و جهان را از عدل و داد پر می سازد، آنچنان که از ظلم و جور پر شده باشد. در رکاب امام زمان من حدود ۲ میلیون سرباز، ۱۰ هزار افسر و ۳۱۳ سردار به خدمت خواهند ایستاد که اسامی شان به همراه شهرهایشان در احادیث ضبط است. همۀ آنان قامتشان یک اندازه و موهایشان یک رنگ است و بر غلاف شمشیرهایشان، نسب هرکدام تا آخر نوشته شده است. یکی از آنها نیز آنطور که در حدیث آمده، از شهر من -سلماس- خواهد بود.

امام زمانی که من شناختم، در زمانی قیام می کند که حجّت بر همه تمام شده است و از این رو مجبور نیست افراد ناشایست را علی رغم نارضایتی، به خاطر مقبولیّت مردمی شان بین اطرافیان خود بپذیرد. اگر امام زمان کوفیان(ع) به خاطر جهل جماعت مجبور شد مالک اشتر خود را از پشت خیمۀ معاویه برگرداند و تن به حکمیّت دهد و دیگر بار به حکم شدن فردی رضایت دهد که آمیزۀ نفاق بود و حماقت، امام زمان من(عج) با کسی تعارف ندارد و چنین الزامی نخواهد داشت. به تعبیر امام صادق(ع): "حضرت وقتی ظهور کند، عصای خود را به پیشانی افراد می زند. هر که مؤمن بود، صورتش سفید می شود و بر پیشانی اش نوشته می شود: مؤمن. و هر که کافر بود، صورتش سیاه می شود و بر پیشانی اش نقش می بندد: کافر".

امّا بعدها دیدم گویا از امام زمان دیگری سخن می گویند... . آن هم نه فقط در تعابیر ادبی، بلکه در اخبار کاملاً رسمی! از امام زمانی که حجّت هنوز برایش تمام نشده و بین لشکریانش بعضاً افراد مسئله دار هم پیدا می شوند. افرادی مانند: آقا سعید حجّاریان، یا آن سردار عالی رتبۀ سپاه پاسداران که جاسوس اسرائیل از آب درآمد و اعدام او فرصتی شد برای سازماندهی مجدّد سپاه، و... . (البتّه بشر ممکن الخطا است و پیش آمدن چنین مسائلی در میان پرسنل عظیمی که اکثریّت قریب به اتّفاق نیروهای آن، انصافاً افرادی مؤمن، مخلص، خدوم، از جان گذشته و وظیفه شناس هستند، امری طبیعی است. ولی انتساب همۀ این افراد ممکن الخطا به امام زمان<عج>، سستی اعتقادات مردم را در پی دارد. شاید هم گفته شود: تعبیر "امام زمان" با "امام زمان<عج>" یا در اصل صاحب الزّمان و در واقع ماهیّت "ولایت تشریعی" با ولایت تکوینی" فرق دارد؛ امّا این فرق نیز هنوز برای عوام جا انداخته نشده است و علاوه بر اینکه در بسیاری از اظهارنظرها این تفکیک نادیده گرفته می شود، ظاهراً بین خواص هم اتّفاق نظری در این خصوص وجود ندارد و -فی المثل- وقتی رییس دولت می گوید: «امام زمان مملکت را اداره می کند»، مدیر مؤسّسۀ آموزشی_پژوهشی امام خمینی<ره> بر می آشوبد که: «اگر امام زمان مملکت را اداره می کند، پس ولیّ فقیه و نایب امام زمان در این میان چه جایگاهی دارد؟!». ).

یکی از سربازان این امام زمان، مرد خاصّ دولت وقت بود که از اوان نوجوانی با مشی مارمولک وار خود، توانسته بود به مراکز حسّاس نظام نفوذ کند و بی آنکه آسیب خاصّی ببیند، تا حدّ قابل توجّهی بالا برود تا جایی که هوس به سرش بزند که با مافیای قدرت درافتد و خود، جایشان را بگیرد.


انحراف از کجا شروع شد؟

بعد از تثبیت حکومت اسلامی، نخستین بار در زمان دولت سازندگی بود که از مبانی انقلاب و امام(ره)، انحراف صورت گرفت. (بنده مشی بنی صدر و -در سطح نازلتری- مرحوم بازرگان را مصداق انحراف نمی دانم؛ زیرا در آن زمان هنوز راه راست انقلاب اسلامی تثبیت نشده بود که انحراف هم بر مبنای آن قابل تعریف باشد). این انحراف تنها شامل سیاست های غلط اقتصادی نمی شد؛ بلکه از اساس، ادبیّات انقلاب زیر و رو شد.

محور، برای ما همیشه ولایت فقیه بوده و هست. با ادامه یافتن این جریان، عدّه ای تا مدّتی به جای ولیّ فقیه، کس دیگری را محور کردند و او را "استوانۀ انقلاب" و "پدر معنوی همۀ طیف های سیاسی" نامیدند. اکنون عدّۀ دیگری، با ضعیف شدن او، در مقابلش ایستاده بودند تا قدرتش را تصاحب کنند... .

الغرض، مارمولک قصّۀ ما -که به کانون قدرت نزدیک شده بود- مار خورده و افعی گشته و اکنون هوای اژدها شدن در سر می پروراند. سرباز گمنام، از مراحل افسری و کم نامی گذشته و به سرداری و سروری رسیده و دیگر نه سرباز گمنام، که سالار نامدار بود. سالار نامداری که اگر کارمندان عادّی وزارت اطّلاعات، سربازان امام زمان باشند، او حقّ طبیعی اش بود که خود امام زمان یا چیزی شبیه به این باشد! حلقه ای به رهبری او از آن جریان منشعب شد. همان آش تکنوکراسی بود و همان کاسۀ ملّی گرایی. فقط یک وجب روغن رویش اضافه داشت به نام: "مهدویّتِ تحریف شده". این حلقه از زنجیرۀ آن جریان انحرافی یا -به تعبیری- این جریان از آن نهضت انحرافی، برای تصرّف قدرت از دست مافیا، ناچار بود به ظاهر به ولایت فقیه بچسبد؛ درست مانند بنی عبّاس که برای گرفتن قدرت از دست بنی امیّه، خود را به اهل بیت(علیهم السّلام) می چسباندند. اهل بیتی که بنی امیّه نقطۀ مقابل آنان به حساب می آمدند. جالب اینجاست که نخستین بار همان صاحب سلسله، عبارت جریان انحرافی را به کار برد. انحراف یعنی بازگشت به خطّ هاشمی بعد از احیای گفتمان امام(ره) و انقلاب؟ یا شاید هم عدول از آن!! نمی دانیم، ولی به هر حال فتنۀ خطرناکی است. خطرناک تر از فتنۀ ۸۸. این را باید توجّه داشت که فتنه لزوماً به معنی قشون کشی خیابانی نیست. فتنه یعنی: فضای غبار آلودی که حقّ و باطل در آن گم شود. پس خطر هنوز رفع نشده. امّا قدر مسلّم این است که:

عبّاسیان -که خدا لعنتشان کند- باز نسبت به امویان بهترند.

خطر اصلی، خطر بنی امیّه است.


انتقاد از جبهۀ پایداری و آیت اللّه مصباح، چرا و چگونه؟

مرحوم سیّد جعفر شهیدی در کتاب تاریخ تحلیلی اسلام تا پایان امویان، در تحلیل شخصیّت مختار پسر ابوعبیدۀ ثقفی و مهمترین یادگار او در تاریخ یعنی قیامش، می نویسد: "مختار همان کسی است که چون لشکریان امام حسن(ع) بر او شوریدند و او را زخمی کردند [و] او به خانۀ عامل مدائن که عموی مختار بود، رفت، مختار گفت: بهتر است حسن را به بند کنی و به معاویه بسپاری.". از این رو قیام او را خالی از اغراض سیاسی نمی داند و در همان راستا ارزیابی می کند. در مقابل، دیدگاه حجّت الاسلام رسول جعفریان است که با اینکه جسارت مختار به ساحت امام حسن(ع) را تأیید می کند، امّا بر خلاف مرحوم شهیدی اصالت قیام او را با زدن پل "همان کسی است که" زیر سؤال نمی برد و بر این باور است که: مختار بعد از آن اشتباه خویش، با توبیخات و نصایح عمویش به خود آمد و توبه کرد و ای بسا قیامش برای مجازات قاتلین امام حسین(ع) هم در راستای جبران جسارتش به امام حسن(ع) بوده است. قصد داوری در مورد نظرات این دو محقّق بزرگوار تاریخ اسلام را ندارم. ولی می خواهم تفاوت دو نوع تحلیل متفاوت از ماهیّت یک شخصیّت و یک رویداد واحد تاریخی را نشان دهم.

نمی گویم: هیچ انتقادی بر آیت اللّه مصباح و جبهۀ پایداری وارد نبود. ولی می گویم: تا آن اندازه هم نبود که تبدیل به مسئلۀ اصلی بعضی از دوستان ما بشود. در آن شرایط، این شکل انتقاد جز اثبات خوش خدمتی به دشمن مشترک، معنای دیگری نمی توانست داشته باشد. آقایان -به قول خودشان- معتدلی که اصولگرایی واقعی را افراط و شخصیّتی مثل آیت اللّه مصباح را تئوریسین خشونت می نامند . عملکرد آیت اللّه مصباح و آقای لنکرانی در انتخابات ریاست جمهوری اخیر درست، به جا و حکیمانه بود. ائتلاف نکردن آقای جلیلی با ایشان نیز، ربطی به ماهیّت آنها نداشت. بلکه دلایل شخصی داشت که بر همه واضح است! آقای جلیلی به آن دلیل با جبهۀ پایداری ائتلاف نکرد که رهبری هم به همان دلیل نمی تواند از کس خاصّی اعلام حمایت کند:

- آقای جلیلی در مقام دبیر شورای عالی امنیّت "ملّی"، پاسدار منافع همۀ ملّت در سطح بین الملل است. از جمله آنانی که جبهۀ پایداری را قبول نداشته باشند و یا حتّی گفتمان اصولگرایی را و یا حتّی خود نظام را! برای همین وی به عنوان یک دیپلمات متعهّد، نه با جبهۀ پایداری و نه با هیچ حزب سیاسی دیگری نمی توانست ائتلاف کند.

- همین عدم ائتلاف، تا حدّی مانع مشهور شدن وی می شد. در حالی که اگر ائتلاف می کرد، ممکن بود از مقبولیّتش کاسته شود و مردان خدا همیشه مقبولیّت را -در راستای رضای خدا- بر شهرت ترجیح داده اند.

- از طرفی به علّت پنهان بودن رأی رهبری، امر بین عوام داشت مشتبه می شد که: رأی مصباح، رأی رهبری است و باید در هر انتخاباتی منتظر نظر ایشان باشیم و اصلح یعنی کسی که جبهۀ پایداری معرّفی اش کند و ایشان هم تأییدش کند.

- از طرف دیگر، اگر آیت اللّه مصباح همان ابتدا از جلیلیِ نسبتاً ناشناخته به طور مستقیم اعلام حمایت می کرد، شائبۀ فرمایشی بودن انتخابات قوّت می گرفت.

مجموع این عوامل، باعث شکل گیری این قضایایی شد که شاهد بودیم: حمایت اوّلیۀ آیت اللّه مصباح از گزینۀ جبهۀ پایداری یعنی آقای لنکرانی به عنوان نامزد اصلح و سپس کنار کشیدن آن گزینه به نفع آقای جلیلی. به دوستان عزیزم عرض می کنم: شمایی که امروز افتخار می کنید از گزینۀ جبهۀ پایداری حمایت نکردید و یک راست به سراغ جلیلی رفتید، مگر همان گزینه در نهایت به نفع جلیلی کنار نرفت؟ به تعبیری: جلیلی، لنکرانی خواص بود و لنکرانی، جلیلی عوام. این دو نهایتاً یکی شدند، چنانکه از ابتدا یکی بودند. اگر حمایت خودِ احمدی نژادِ ـدر حال حاضرـ منحرف شده را "چسباندن" تعریف کنیم، این وصلۀ "چسباندن" دیگر به لنکرانی نمی چسبد، وقتی که فرق پایداری با احمدی نژاد در همان دور بودن مواضغشان از انحراف باشد -ولو در ظاهر-. به جز این چه فرقی بین این دو عزیز (لنکرانی و جلیلی) هست که اینقدر دور از هم نشانشان می دهید؟ اگر نسبت به جبهۀ پایداری و شخص آیت اللّه مصباح انتقادی دارید، به آن بخش از عملکردشان انتقاد کنید که وارد باشد. مثلاً اینکه در انتخابات مجلس، در برخی از حوزه ها افرادی را معرّفی کرده بودند که مورد تأیید نیروهای ارزشی ما نبودند؛ و مهم تر از آن، برخورد به ظاهر دوگانۀ ایشان نسبت به انحرافات بدنۀ دولت. اینکه به جای آن که آتش انحراف را به مجرّد مشاهدۀ اوّلین جرقّه هایش خاموش کنند، زمانی که شعله ور شده بود، به تندباد انتقاد گرفتند که همین کار باعث گُر گرفتن هرچه بیشتر آن شد. امّا همین برخورد اشتباه هم بیشتر به خاطر عدم صداقت دولت بود که در اوایل، اقدامات و اظهارات شگفت مرد خاصّ خود را نزد دلسوزان، با برچسب هایی چون "حسّاسیت سنجی" موجّه جلوه داد تا بدینگونه حسّاسیت زدایی کرده باشد، امّا وقتی رفته رفته این شگفتی ها بیشتر شد -به طوری که دیگر نمی شد حسّاسیت سنجی حسابش کرد و آشکارا نوعی ساختارشکنی بود-، آنجا بود که این بزرگواران به یکباره تغییر جهت دادند تا با سرعت بیشتری، درنگ قبلی خود را جبران کنند. اگر هم به فرض، این رفتار دوگانه از سر عمد بوده باشد، رفتار صحیح آنان در انتخابات اخیر، می تواند جبرانی باشد بر اشتباهات گذشته. تا آن بلایی که سر احمدی نژاد آمد و شبهه ای که به واسطۀ آن در ذهن بعضی پیرامون نظام نقش بست، این بار سر جلیلی نیاید و اعتماد مردم بازگردد. دیدیم که ما به التّفاوت مشارکت مردم در دو انتخابات آخر ریاست جمهوری، تنها ۱۲ درصد بود. این در حالی است که عملکرد احمدی نژادِ دوم بیش از اینها قابلیّت بدبین ساختن مردم را دارا بود(که البتّه نتیجه اش را در نتیجۀ انتخابات دیدیم!!). این بدبینی با تدبیر امام خامنه ای و رفتار صحیح آیت اللّه مصباح و همکاری فداکارانۀ بچّه های پایداری پیشگیری شد و حماسۀ سیاسی را محقّق کرد. پس سنجیده نیست که رفتار سنجیدۀ ایشان را با برچسب "همان کسی است که" زیر سؤال ببریم. شما که خودتان جزو خواص محسوب می شوید، از شما دیگر بعید است. تجدید نظر کنید!


  • امید شمس آذر

روحانیّت شیعه در طول تاریخ هزار و چند صد سالۀ خود، بنای استوار اسلام راستین را به سان ستونهایی محکم پا بر جا نگه داشته است. از زمان آغاز غیبت امام عصر(عج)، این روحانیّت شیعه بود که با فعّالیتهای علمی، سیاسی و فرهنگی خود، مانع خاموشی کامل چراغ فروزان هدایت در برابر طوفانهای بی امان بدخواهان زمانه شد. انقلاب اسلامی ایران، تنها یکی از ثمرات تلاشهای هزارسالۀ روحانیت شیعه -و البتّه مهمترین آنها- بوده است. ساده لوحی است که تصوّر کنیم جرقّۀ انقلاب اسلامی در جریانات سال 1356 و یا حتّی 1342 شمسی زده شده است. بلکه سال 42 به تعبیر امام خمینی(ره): سال پیروزی [اوّلیۀ] انقلاب بوده است. حتّی ریشۀ انقلاب اسلامی را در انقلاب مشروطه جستن نیز خطا ست. این انقلاب -که در بهمن سال 57 به پیروزی رسمی و عینی رسید- ریشه در قیام عاشورای امام حسین(ع) دارد و در طول تاریخ غیبت، علما و فقهای شیعه از شیخ کلینی و شیخ مفید و سیّدمرتضی و سیّدرضی گرفته تا ملّا احمد نراقی و سیّد ابوالحسن اصفهانی و آیت الله بروجردی(رحمةالله علیهم اجمعین) هرکدام در نوبۀ خود، سهمی از این حرکت عظیم را ایفا نموده و بخشی از این هدف والا را محقّق ساخته اند. هدفی که انقلاب مشروطه هم -که البتّه با شکست مواجه شد- یکی از مراحل تحقّق آن بوده است. در این میان امام خمینی(ره) نیز نهایتاً نقش نهایی و اصلی را ایفا نموده و کار را تمام کرده است. در مقام تمثیل، علمای شیعه به مثابۀ بازیکنان زمین فوتبال، با پاس دادن توپ به یکدیگر، به سمت دروازۀ حریف پیشروی کرده اند و امام خمینی(ره) در نهایت در نوک خطّ حمله، ضربۀ گل را زده است. در بررسی روند پیروزی انقلاب اسلامی ایران و در پاسخ به سؤالات اساسی "چرا انقلاب؟ چرا اسلامی؟ چرا ایران؟"، نقش این بزرگان هنوز آنطور که باید شناخته نشده و جای تحقیق و پژوهش عمیق و اساسی دارد.

از همین رو ست که در طول تاریخ شیعه، می بینیم که صاحبان زر و زور و تزویر -از هر مذهبی که به ظاهر پیرو آن باشند- از این رکن رکین اسلام دل خوشی نداشته و پیوسته سعی در تخریب و آسیب رساندن آن دارند. اهانت، استهزا، ترور شخصیّتی و شایعه پراکنی پشت سر علمای شیعه، نمونه ای از انواع این تخریبها ست که در دوران معاصر و بخصوص پس از انقلاب مشروطه و با شدّت بیشتری پس از انقلاب اسلامی، شاهد اوج گرفتن آن هستیم. در زمان خودمان و آنچه که بیش از پیش دل آدمی را خون می کند، این است که این تروریست ها عموماً سر وقت عالمانی می روند که پس از یک عمر مجاهدت در راه اسلام، اکنون در سنین کهولت قرار دارند. حتّی بدون در نظر گرفتن اعتقادات دینی مان، از نظر انسانی این کار بسیار قبیح و محکوم است. دیروز آیت الله مصباح یزدی، امروز آیت الله جنّتی و فردا خدا می داند. امّا بنده به نوبۀ خود، می خواهم جلوی فراگیری یکی از این سم پراکنی های احتمالی آینده را بگیرم. امید که خداوند کریم و امام مهربان(عج) هم از ما خشنود باشند؛

اخیراً عدّه ای معلوم الحال که مطامع سیاسی خاصّی را دنبال می کنند، در سطح استان آذربایجان غربی بین جوانان زودباور شایع کرده اند که: از آیت الله سیّد علی اکبر قریشی نمایندۀ مردم آذربایجان غربی در مجلس خبرگان دست نوشته وجود دارد که "شب 22 بهمن سال 57 که مرحوم طالقانی(ره) با انجام تظاهرات -به دلیل برقراری حکومت نظامی از سوی دولت بختیار و احتمال به خطر افتادن جان انقلابیون- مخالف بودند، امام خمینی(ره) که اصرار به بیرون ریختن مردم داشتند، به مرحوم طالقانی فرمودند که: احتمال بده که این دستور از طرف امام زمان(عج) است". در این میان مرحوم لطیفی نسب -تولیت وقت مسجد مقدّس جمکران- واسطۀ ابلاغ دستور امام زمان(عج) بوده است و برجسته ترین شاگرد ایشان هم آقای مشایی ست؛ و اینگونه با استفاده ازر محبوبیّت آیت الله قریشی در بین مردم استان، نتیجه می گیرند که: آقای مشایی آدم خوبی ست، در غیر این صورت باید -نعوذبالله- آیت الله قریشی آدم بدی باشد که آقای مشایی را تأیید کرده است (!!).

در پاسخ به این یاوه گویی ها، حضرت آیت الله قریشی فرمودند:

« من این حرف را از آیت الله خزعلی نقل قول کردم. ایشان هم در تلویزیون می گفت. نمی دانم از تولیت مسجد جمکران هم اسم برده باشد یا نه. اصل واقعه را مرحوم مرتضایی فر (وزیر شعار) هم نقل کرده و در مجلّۀ سپاه هم چاپ شد. در این که آقای مشایی برجسته ترین شاگرد حجّت الاسلام لطیفی نسب باشد، حرف است. کسانی هم که ادّعا می کنند در این موضوع از من دستخط دارند، هرچه دارند رو کنند ».

  • امید شمس آذر

مدت زمانی که صرف خراشیدن کارت شارژ ایرانسل می کنیم

از مدت مصرف شدنش بیشتر است

***


ما جوانان برای ازدیاد جمعیّت کشور آماده ایم

اگر دولت بسترهای لازم را فراهم کند

***


تنهایی

تنها نیست

***


برگ برنده ام در این آورد

بی همآورد بودنم است

***


وحدت وجود فلاسفۀ اسلامی

چه فرقی با تثلیث مسیحیّت دارد؟

***


یادم نبود روزه نیستم

***


مه فشاند نور بنفش (؟) ...

***


وقتی به آخر خط رسیده بودم

روزگار دست یاری به طرفم دراز کرد؛

تا آمدم دستش را بگیرم

گفت:

بــــیــــلاخ !!

( ای روزگار بی تربیت... )

***


به بعضی ها هم باید گفت:

اینقدر که ترشی

بپا نترشی !!

***


به یک کارگر ساده

-و نه زرنگ-

نیازمندیم

***


دیروز: آرادا ووردی

امروز: انگری بردی !

***


ععالمان بی زهد ==> خیانت

زاهدان بی علم ==> حماقت.

***


  • امید شمس آذر

نیمۀ خرداد 91 بود  که عموسام شایع کرده بود لوگوی پپسی کولا را بر روی کرۀ ماه می اندازد!! فردای آن روز هم قرار بود اتّفاق نادر عبور سیّارۀ زهره از مقابل خورشید به وقوع بپیوندد که تا ۱۰۵ سال و نیم دیگر بعد از آن تکرار نمی شود... . یکی از دوستانمان بود  به نام آقای شهریار شریعت که عاشق آهنگهای مرحوم فرهاد بود؛ این شعر را آن شب به سبک "یک شب مهتاب" فرهاد (با شعر احمد شاملو) سرودم و به ایشان پیامک کردم. (به شیوۀ موسیقایی بخوانید):
 


یک شب مهتاب

ماه میاد بالا،

لوگوی پپسی

رأس ساعت

بیست و سه و سی

به وقت تهران،

فردا هم ناهید

از جلو خورشید

پنج و نیم صبح

تا ساعت نه

عبور میکنه

تا صد و شش سال

دیگه نمیاد....

عمو "شهریار" !

مرد خوش گفتار!

خوابی یا بیدار ؟

از دستت نره

زود برو ببین

امشب ماه میاد....
  • امید شمس آذر

بالای ستاره ها مرا می خوانند

ارّابه سواره ها مرا می خوانند

 

دیوان قلم به دست تارک بر دوش

آن سوی هزاره ها مرا می خوانند

****

حورم، نسبم از عقب خورشید است

زردشت هم ایدون لقب خورشید است

 

تنها نه من آن زردْستاره خواهم

تا صبح زمین در طلب خورشید است

****

نه غُزّ و نه تازی، نه انیرانم من

آزاده ای از آذربایجانم من

 

دهقان فداکارم و با این عنوان

از روز ازل ضامن ایرانم من

  • امید شمس آذر

امام دهم حضرت علیّ النّقی (ع) می فرمایند: «کسی که حق با اوست،ولی سفیهانه عمل می کند، ممکن است نور حقّش را با عمل سفیهانۀ خود خاموش سازد».
بدیهی است، هدف وسیله را توجیه نمی کند. برای هریک از ما اتّفاق افتاده است که برای اثبات یک حرف درست، با ارائۀ پیش فرضی غلط، دست به دامن روشهایی غلط می شویم و با این کار، درستی موضع اوّلیّۀ خود را زیر سؤال می بریم.

*
این سخن صحیحی است که: "حجاب نه تنها مانع فعّالیت اجتماعی زنان نمی شود، بلکه باعث رونق آن هم می گردد"؛ امّا برای اثبات این سخن صحیح، ابتدا این پیش فرض را ارائه کرده ایم که: انقلاب اسلامی حجاب را برای زنان ایران به ارمغان آورد. بعد برای ارائۀ نمودی عملی برای این پیش فرض، در سطحی گسترده اقدام به پذیرش دانشجوی دختر نموده ایم تا بگوییم: "ببینید بعد از انقلاب که زنان ایرانی باحجاب شده اند، چقدر میزان فعّالیت اجتماعی شان بالا رفته است! این هم نمونه اش."!! اما اگر نیک بنگریم می بینیم این زنجیره، مغلطه در مغلطه است. چرا که:

اوّلاً: این انقلاب اسلامی نبوده که حجاب را برای زنان ایران به ارمغان آورده است، بلکه برعکس: حجاب زنان ایران به عنوان یکی از اصلی ترین عوامل، انقلاب اسلامی را به ارمغان آورد. و هر جا که این حجاب مورد تهدید واقع گردید، به عنوان اهمّی انگیزه بخش وارد محورهای انقلاب شد.

ثانیا": سیر صعودی پذیرش دختران در دانشگاه ربطی به حجاب ندارد. این مسئله بیشتر به خاطر قوانین دست و پا گیر پیچیده و بعضاً متعارضی است که شامل حال پسران جامعۀ ما شده و آنان را به خاطر تفاوت ماهوی شان با دختران و نقشی که به این مناسبت از آنان انتظار می رود، عمدتاً به جای ادامۀ تحصیلات در سطح عالی، به سمت فعّالیتهای اقتصادی سوق داده است. ممکن است گفته شود قبل از انقلاب به علّت نامناسب بودن محیط دانشگاه، خانواده های مذهبی نظر مساعدی نسبت به فرستادن دخترانشان به چنین محیطی به منظور ادامۀ تحصیل نداشتند؛ ولی بعد از انقلاب، با مساعد شدن محیط دانشگاه، خیال خانواده ها از بابت امنیّت اجتماعی فرزندانشان راحت شده و نظرشان نسبت به ادامۀ تحصیل ایشان در دانشگاه مساعد گردیده است. در این صورت باید گفت: پس از انقلاب، موافقت خانواده ها با رفتن فرزندانشان به دانشگاه ، نه صرفاً به خاطر مناسب بودن محیط دانشگاه، بلکه بیشتر به خاطر پدید آمدن فضای تجدّدطلبی و نواندیشی در جریان وقوع انقلاب ما در جامعه بود. فضایی که اقتضای ذاتی هر انقلابی است و انقلاب ما هم از این قاعده مستثنا نبود. امّا مطلب اینجا ست که: انقلاب ما علی رغم همۀ شباهت هایش با انقلابهای شناخته شدۀ معاصر، یک فرق عمده با آنها دارد. انقلاب ما اسلامی است و این اسلامی بودنش آن را از بقیّۀ انقلاب ها متمایز می کند. وظیفۀ دولتمردان ما در سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی بود که این وجه تمایز را بیش از پیش برجسته تر کنند، ولی در این زمینه کم کاری نمودند و ای بسا این توجیهات امروزشان هم در راستای سرپوش گذاشتن بر همان کم کاری های گذشته است. اگر غیر از این بود، امروز که حدود یک نسل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران می گذرد، چرا باز هنوز شاهد خانواده هایی هستیم که با ورود دخترانشان به عرصه دانشگاه مشکل دارند؟ ممکن است پاسخ داده شود که: آنان، خانواده هایی سنّتی هستند. اما باز هم توجیه قابل قبولی نیست. چرا که بعضاً می بینیم برخی از آنان در ابتدای انقلاب چنین مشکلی نداشتند، ولی بعد از گذشت سالها، به اتخاذ چنین مواضعی رسیده اند. چرا؟

ثالثاً: صرف پذیرش در دانشگاه هم به معنی فعّالیت اجتماعی نیست. به جای اینکه هر سال به آمار ورودی دانشگاه ها توجّه کنیم و آن را برای خود افتخار بدانیم، باید ببینیم خروجی این محیط های علمی چه بوده است ؟آنگاه گزارشات مان واقع بینانه و به دور از خودشیفتگی و هیجان کاذب خواهد بود. در عمل شاهد هستیم که در سالهای اخیر، همین دانشگاههای مورد بحث، در عرصۀ اجتماعی ثمره ای جز "بالا رفتن سطح توقّعات، بالا رفتن سنّ ازدواج، افزایش میزان طلاق، افزایش آسیب های اجتماعی، گسستن پیوند عاطفی میان نسل ها، تزلزل بنیان خانواده و..." نداشته است. اگر پذیرش دانشجویان دختر در دانشگاه ها را در نظر نگیریم، واقعاً به استثنای آن تا چه اندازه میزان فعّالیت اجتماعی زنان بالا رفته است؟

رابعاً و مهم تر از همه: ببینیم آیا هرچه از عمر انقلاب اسلامی گذشته، وضعیّت حجاب در جامعه بهتر شده یا بدتر؟ نیاز به توضیح ندارد که به عینه مشاهده می کنیم بدتر شده است. برای این پرسش که: "چرا چنین واقعیّتی را شاهدیم؟"، پاسخ های متعدّدی می توان ارائه داد که از مجال این بحث خارج است؛ امّا همگی آنها یک چیز را می رسانند و آن اینکه: انقلاب فرهنگی که قرار بود دانشگاهی به تمام معنا اسلامی را تحویل جامعۀ ما دهد، با شکست مواجه شد. (چرا؟). به همین خاطر جز اصلاحاتی سطحی -که البتّه قابل تقدیر هستند- تحوّل عمیقی را در راستای اسلامی سازی محیط های علمی کشور ملاحظه نمی کنیم. حال، حتّی اگر وضعیّت نابسامان فرهنگی و اجتماعی جامعه را تقصیر دانشگاه هم ندانیم، آیا باز جای این پرسش باقی نیست که: چرا دانشگاه ما حدّاقل نتوانسته دامان خود را از این آلودگی ها پاک نگه دارد؟؟ یک بار دیگر این دو واقعیّت موازی را کنار هم بگذارید: هر سال که از عمر انقلاب اسلامی گذشته، همزمان با نامطلوب تر شدن وضعیّت حجاب در جامعه، پذیرش دانشجویان دختر در دانشگاه ها هم بیشتر شده است!! , و یا به عبارت دیگر هر سال که از عمر انقلاب اسلامی گذشته، همزمان با پذیرش دانشجویان دختر در دانشگاه ها، وضعیّت حجاب در جامعه هم نامطلوب تر شده است!! آیا بین این دو واقعیّت رابطۀ علّت و معلولی برقرار است؟ اگر چنین رابطه ای بین آنها برقرار است، کدام علّت است و کدام معلول؟ آیا دختران ما هرچه بدحجاب تر شده اند، اجتماعی تر شده و به دانشگاه آمده اند؟ و یا دانشگاه اسلامی ما که نمود اجتماعی شدن دختران ما ست، هرسال به روند بدحجابی در جامعه دامن زده است؟ بدحجابهای ما اجتماعی شده اند یا اجتماعی های ما بدحجاب شده اند؟ یا شاید هر دو لازم و ملزوم همدیگرند؟!  و اگر هیچ ارتباطی با همدیگر ندارند، به راستی چه چیزی می تواند علّت پیش آمدن چنین وضعیّت شگفت انگیزی بوده باشد؟ شگفت انگیز از این لحاظ که: این وضعیّت گویای هرچه که باشد، گویای آن ادّعای اوّلیّه نیست !!!!

ولی اینها همه یک طرف قضیه بود... .

حال، با چنین سابقه ای در یک مقطع خاص، اقدام به تفکیک جنسیّتی دانشجویان کرده ایم که علّت اصلی آن هم نه اسلامی کردن دانشگاهها، که دو برابر ساختن تعداد کلاسها به خاطر عدم تناسب ظرفیّت پذیرش دانشگاهها با تعداد دانشجویان پذیرفته شده بود. این بحث که "این حجم بالای پذیرش با چه هدفی صورت گرفته است؟" فرصتی جداگانه می طلبد؛ امّا در مورد تفکیک جنسیّتی باید عارض شد: صلاح مملکت خویش خسروان دانند. اگر قرار باشد تفکیکی صورت بگیرد، بهترین ملاک همان جنسیّت است. امّا حرف بر سر این است که این تفکیک در چه مقطع زمانی صورت می گیرد؟ هرگونه تفکیک در هر مجموعه ای در صورتی صحیح است که نسبت دو گروه تفکیک شده به همدیگر تقریباً 50-50 باشد. ولی در عمل مشاهده می کنیم که این نسبت بین دو گروه هدف در مجموعۀ مورد نظر یعنی دانشجویان، نه 50-50 بلکه حدوداً 70 به 30 به نفع دانشجویان دختر است. در چنین شرایط بی تناسب و نابرابری، تفکیک معنایی ندارد. امّا مشکل اصلی در اینجا هم نیست؛

مشکل اینجاست که طبق یک قانون نانوشته، همیشه دبیران تشکّلهای دانشجویی از بین دانشجویان پسر انتخاب شده و می شوند. یعنی از بین همان گروهی که بیش از پیش در اقلیّت قرار می گیرند. این قانون نانوشته بعد از اعمال تفکیک نیز همچنان دست نخورده باقی مانده است. حاصل تجمیع این دو واقعیّت موازی یا یکدیگر چه می تواند باشد؟ 70% دانشجویان دخترند و دبیران تشکّلهای دانشجویی هم هیچگونه اعمال نفوذی بر آنان ندارند. (؟؟)
*
جواب تمام سؤالات بالا را به مسئولانی واگذار می کنیم که با تناقض در گفتار و رفتارشان، در اعتقادات دینی مردم و به خصوص جوانان ما سستی ایجاد کرده و آنان را نسبت به درستی حقایق ارزش های اسلامی دچار تردید می سازند.
  • امید شمس آذر

حضرت امیرالمؤمنین امام علی(ع) می فرمایند: «احمق ترین مردم کسی ست که خود را عاقلترین آنان بپندارد».


توجّه داشته باشید که نمی فرمایند: "چه احمق است کسی که خود را عاقل تر از دیگرن بداند". بلکه می فرمایند: "احمق ترین مردم دقیقاً کسی ست که خود را عاقل ترین آنها بپندارد". یعنی اینجا بین این واقعیت و این پندار کاملاً نسبت عکس برقرار است. چرا؟ همچنین در حدیث دیگری می فرمایند:

«از نشانه های عاقل این است که همۀ مردم را بهتر از خود بداند».

اینجا هم نمی فرمایند: "اکثر مردم را". بلکه می فرمایند: "همۀ مردم را"؛ به معنای واقعی کلمه. یعنی حتّی آنانی را هم که به عنوان آدم بد می شناسیم. انسان عاقل آنان را هم باید بهتر از خود بداند. البتّه می تواند عملکردشان را انتقاد کند، ولی حق ندارد مسخره شان کند و فحششان  بدهد یا به شخصیّتشان توهین کند. یعنی: کار خوب و کار بد داریم، نه آدم خوب و آدم بد. چرا؟ آیا -با توجّه به این دو حدیث شریف- این نشانۀ عقلانیّت فقط از سر فروتنی، و آن نشانۀ حماقت فقط از سر تکبّر است؟

 

یک مثال تاریخی

حصین بن نمیر سردار یزید بن معاویه بود که از طرف یزید برای سرکوب عبدالله بن زبیر به مکّه رفته بود. او بعد از اینکه در این اثنا خبر مرگ یزید را شنید، برای مذاکره پیش عبدالله بن زبیر رفت و به او پیشنهاد داد: "هرچه که تا حال بین ما گذشته، گذشته. بیا تا خلافت دست آل مروان نیفتاده، با هم به شام برویم و من از اهل شام برایت بیعت بگیرم". عبدالله در پاسخش گفت: "چه می گویی؟! به عوض هر حجازی که کشته شده، ده تا شامی را می کشم". اینجا بود که ابن نمیر جملۀ معروفش را به ابن زبیر گفت که: "احمق کسی ست که تو را عاقل بداند. من با تو خصوصی صحبت می کنم، تو داد و هوار می کنی؟".

حصین بن نمیر "عاقل" بود. عبدالله بن زبیر "زرنگ" بود. فرق این دو در چیست؟ فرقشان در این است که: یک آدم زرنگ ممکن است در مقابل نصایح و پیشنهادات دیگران بخواهد حاضرجوابی کند و سروصدا راه بیندازد -چون نمی خواهد کم بیاورد-؛ امّا یک آدم عاقل هیچ گاه این کار را نمی کند. مشکل هم همینجا بود. ابن زبیر با همین زرنگی اش خود را به ورطۀ هلاکت انداخت. در عین اینکه این دو نفر هیچکدام علیه السّلام نبودند و این مثال نقضی ست شاهد بر صرف اخلاقی نبودن آن نشانه ها در آن دو حدیث.

معنی این حدیث همان است که گفته اند: "العاقل یکفیه الإشارة". یعنی: انسان عاقل، از سر دوراندیشی احتمال می دهد که همۀ انسانها داناتر از خودش باشند. کسی که خودش عاقل است، اگر هم بخواهد محض نورٌ علی نور به زرنگی هم متّصف شود و در واقع عقلانیّتش را تکمیل کند، باید از آن دسته زرنگهایی الگو بگیرد که عاقل هم هستند. وگرنه زرنگی، زرنگی واقعی نخواهد بود. زرنگی بخشی از عقلانیّت است. زرنگی بدون عقلانیّت بی معنا ست، همانطور که سیاست بدون اخلاق بی معنا ست. یک آدم زرنگ به معنای واقعی، هیچ گاه خطر نمی کند که بخواهد یکی را فریب دهد؛ چون او را بهتر از خود می داند. بلکه سعی می کند با پذیرش واقعیّات -و نه تسلیم در برابر آنها- موقعیّت خود را تعریف کند. طوری با همه رفتار می کند که هر کس پیش خودش بگوید: "ببین، این چه حسابی از من برده!"؛ بدون اینکه این رفتارش نیز اندکی ساختگی باشد. اخلاق در سیاست چنین ایجاب نمی کند، بلکه خود سیاست چنین ایجاب می کند.

در آموزه های دینی ما گفته اند: "به کسی که از او تنفّر دارید،بیشتر محبّت کنید، تا بدینگونه بر روی هوای نفس پا بگذارید".این توصیه که یک توصیۀ اخلاقی ست، در واقع توصیه به نقش بازی کردن است. اساساً همۀ دستورالعملهای اخلاقی، از سنخ مشق و تمرین و نمایش است. سختی تزکیۀ نفس به همین خاطر است؛ انسان در راه کمال کاری را می کند که هنوز خودش متقاعد نشده که باید این کار را انجام دهد. البتّه گذراندن این مرحله ضروری ست، امّا توقّف نباید صورت بگیرد. در حالی که با کامل شدن عقل، شخص به مرحله ای می رسد که دیگر خودش واقعاً این تفکّر را دارد. واقعاً همۀ انسانها را از خودش بالاتر می بیند و از هیچکس تنفّر ندارد و به همه محبّت می کند. عقل از اخلاق بالاتر است، همانطور که اخلاق هم -در بسیاری از موارد- از قانون بالاتر است.

عقل که کامل شود، دیگر هوای نفسی هم در کار نیست که بخواهد اذیّت کند. نفس را نباید کشت؛ بلکه باید رام کرد. تأمین نیازهای نفس با ارتکاب معاصی و مناهی که حرام است؛ در این حرفی نیست. امّا با ارتکاب یک سری مباحات، می توان نفس را کنترل کرد. ولی این هم شرطی دارد: هوای نفس را باید تا آنجا داشت که روی آوردن به سمت یک سری لذّتهای حلال، از سر نیاز او به ما باشد، نه از سر نیاز ما به او. وگرنه فایده ای نخواهد داشت. به زبان تمثیل: کشتن شیر شجاعت زیادی می طلبد، ولی مرد کسی ست که مانند شیخ ابوالحسن خرقانی شیر را رام خودش سازد -آنطور که در تاریخ آمده-؛ و بدیهی ست که آن شیر هم نمادی از نفس آن جناب بوده است.


آیا عکس این حدیث هم صحیح است ؟

آدمی، هرچه بیشتر به صفات خوب خدایی متّصف می شود، به خوبیِ مطلقِ بی نهایت نزدیک و نزدیکتر می شود و بیش از پیش در او گم و گم تر می گردد. برای همین هرچه صفات خوب در انسان زیاد می شود، در نظرش کمتر می گردد؛ چون خود محدود است و در عین حال دارد به سوی نامحدود حرکت می کند. بدینگونه، هرچه بالاتر برود،کوچکتر می شود. نه که خودش را کوچک می بیند، بلکه خودش را می بیند که کوچک است و کوچک بودن خودش را می بیند. به زبان تمثیل: ابتدا وارد ورودی ساختمان می شود، سپس وارد اتاق پذیرایی، سپس تالار اصلی. این است که انیشتین می گوید: "هرچه به معلومات انسان اضافه شود، ده تا به مجهولاتش افزوده می شود". معنای این سخن همان است که امام علی(ع) نیز فرموده اند: «دانش، ظرفی ست که هرچه در آن بریزند، گنجایشش بیشتر می شود». علم، یکی از این کمالات است. برای صفات خوب دیگر هم می توان مثالهای فراوانی آورد. امّا عقل قضیه اش فرق می کند؛

کسی که همۀ پیشنهاداتی را که به وی می شود، قبول کند، خب! احمق است؛ چون ممکن است بعضی از این پیشنهادات معقول نباشند. یعنی دیگر عاقل ترین مردم کسی نیست که خود را احمق ترین آنان بداند و این منافاتی با بهتر دانستن همۀ مردم از خود، ندارد. چون خود عقل را دیگر نمی شود با عقل سنجید. می توانیم بگوییم: علم من، علم او، شجاعت من، شجاعت او، فصاحت من، فصاحت او، و... ؛ امّا نمی توانیم بگوییم: عقل من، عقل او. عقل، برای خودش عقل است و خود، وسیلۀ سنجش دیگر چیزها ست. کسی که همۀ پیشنهادات را رد می کند، هرچند از مورد نخستین بهتر است، ولی او هم به نوعی بدبخت است؛ چون ممکن است بعضی از این پیشنهادات نیز معقول باشند. عاقل آن است که هر پیشنهادی را قبول نکند، نه هیچ پیشنهادی را. به همین ترتیب، عاقل، تمام انتقادات و تحلیلهایش هم واقع بینانه و به دور از نگاه صفر و صدی ست.

ایهام در شعر حافظ، فقط ناشی از خودسانسوری آن بزرگوار به خاطر خفقان زمانه نیست. علّت اصلی اش در این است که: وی در راه رسیدن به کمال مطلق، لایه لایه و طبقه طبقه بالا و بالاتر رفته است. یعنی معانی متعدّدی که از الفاظ واحد برداشت می شوند -و گاه حتّی مفاهیم متعدّد که از معانی واحد قابل برداشت اند- به صورت عرضی و متباین در کنار هم ردیف نشده اند؛ بلکه در طول هم قرار گرفته اند و با همدیگر نسبت عموم و خصوص مطلق دارند. دیوان حافظ از این لحاظ -در سطحی نازلتر- به قرآن کریم ماننده است و -مانند شاهنامۀ حکیم فردوسی که ابتدا یک منبع تاریخی ست، بعد از آن یک منبع ادبی- قبل از اینکه منبعی ادبی باشد، در درجۀ اوّل یک منبع عملی عرفانی ست؛ یعنی -بر خلاف کتابهای عرفان نظری- نسخه نیست، بلکه خود، دوا ست. شعر حافظ نمونۀ عینی این شعار مولوی ست که: "چون که صد آمد، [ده و بیست و سی و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و] نود هم پیش ما ست". یا به عبارتی: چون که عقل آمد، عرف و قانون و سنّت و اخلاق و سیاست و زرنگی هم پیش ما ست. برای همین هر کس در هر مرحله ای از اینها که باشد، از شعر حافظ برداشتی متناسب با همان مرحله می نماید و اگر به حرکت تکاملی خودش ادامه دهد، معانی دیگر را بعداً از لایه های درونی تر کشف می کند. همین است که حافظ برای همه نسخه دارد. چون خودش مراحل بسیار زیادی را طی کرده است و تقریباً درد همگان را می شناسد.

  • امید شمس آذر

خورشید! ای نگاه جهان رو به سوی تو
شب تا سحر زمین شده در جستجوی تو
 
ما در خمار یک دم پاکیم و می چکد،
هر لحظه ای صبوح حیات از سبوی تو
 
خوشبخت آنکه صبح به صبح ات سلام داد
تا بشنود طنین جواب از گلوی تو
 
مگذار بخت خفتۀ ما خفته تر شود
بکذار زهره بگذرد از روبروی تو
 
بر ما بتاب چشمۀ پاکیّ و روشنی
تا جان ما زلال کند شستشوی تو
 
رؤیایی تو اند و پشیمان نمی شوند
زندانیان عصر یخ از گفتگوی تو
 
بر شعله های زخمی آتش سپرده دل
تا بشکند طلسم شب از نور روی تو....
 
دزدیده شد عروس طلایی از آسمان*
آبادیان شب زده در آرزوی تو،
 
بیش از هزاره ای ست کماکان امیدوار
تا عاقبت بیاید مردی ز سوی تو....


 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*طبق اسطوره های آذربایجان: در سه هزارمین سال خلقت، خورشید از پهنۀ آسمان دزدیده می شود.... . در فولکلور محلّی نغمه های فراوانی به این مناسبت در فراق خورشید سروده شده است که از آن میان نغمۀ "ساری گلین" به معنی عروس زرد/عروس طلایی معروف است.

  • امید شمس آذر