حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

۱۴ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است

مختصری از تاریخ پیشدادیان که از منابع مختلف تاریخ عمومی ایران مانند تاریخ "روضة الصّفاء" میرخواند، "تاریخ طبری"، "تاریخ ثعالبی"، "تاریخ گزیده"ی حمدالله مستوفی و... گزینش شده است. ان شاءالله خلاصۀ تاریخ کیانیان هم -برگزیده از همین منابع- در ادامه خواهد آمد. طبیعی است که این مطالب فقط برای آشنایی اوّلیه و اجمالی با تاریخ روایی ایران است و ادای حقّ مطلب دربارۀ این موضوع مجال بیشتری می طلبد.


1- کیومرث/گیومری) غزّالی در نصیحة الملوک، وی را به حسب سن بزرگترین اولاد آدم(ع) معرّفی کرده است. جمعی گفته اند: نام اصلی وی اسیم بن لاود بن ارم بن سام بن نوح(ع) است. مؤلّف غنیه گفته است: یکی از پسران یافث بن نوح (ع) که عرب او را عامر/جامر گویند و عجم کیومرث. فرزندش سیامک بود که به قول مشهور به دست دیوان کشته شد. به قولی دیگر، سیامک فرزند برس بن کیومرث بود. چون قریب هزار سال از عمر او بگذشت و نزدیک به 40 سال بر عالمیان فرمان داد، هوشنگ را به پادشاهی برگزید و کنج عزلت گزید. به قولی نیز 125 سال پادشاهی کرد. کیومرث در منابع پهلوی شخصیّتی اسطوره ای دارد که 3000 سال در بهشت مانده و سپس به زمین آمده و از عصارۀ تن او پس از مرگش بوتۀ ریواسی روییده که از آن مشی و مشیانه (مرد و زن نخستین) آفریده شده اند از آنان نیز باز زوج دیگری به دنبا آمده اند و پس از چند نسل از ادامۀ همین روند، نهایتاً سیامک به دنیا آمده است. در شاهنامه، کیومرث یک انسان معمولی است که در غار زندگی می کند و پوست پلنگ می پوشد و 30 سال مدّت فرمانروایی اوست و سیامک نیز پسر صلبی خود اوست.


2- هوشنگ الملک) به قول اشهر نبیرۀ کیومرث است و به قولی دیگر پسر سیامک بن کیومرث. زمره ای گفته اند: مهلائیل(ع) عبارت از اوست و قینان(ع) عبارت از پدر نامدارش کیومرث. نیز او را عبارت از اخنوخ/ادریس(ع) دانسته اند و اقوال دیگر. 40 سال پادشاهی کرد. در پایان کار، در غاری مشغول به عبادت بود که دیوان سنگ بر سرش زدند و کشتند. هوشنگ را ایران (اوریا/آریا) نیز خوانند و فرقه ای ایران را منسوب بدو دارند و زمره ای به ایرج بن فریدون. پَرَدات/پیشداد لقب هوشنگ است و پیشدادیان نام از او گرفته اند. معنای این عنوان را عدّه ای عبارت از "نخست آفریده شده" و عدّه ای دیگر "قانونگزار نخستین" دانسته اند. دیدگاه اوّل، دیدگاهی ادبی_اسطوره ای و مطابق منابع پهلوی است. دیدگاه دوّم دیدگاهی تاریخی و واقع گرایانه و مطابق با شاهنامه است.


3- طهمورث دیوبند) بعضی مورّخان او را پسر صلبی هوشنگ دانسته اند و طایفه ای از احفاد هوشنگ شمرده اند. لقبش ربناوند/زیناوند به معنی تمام سلاح است. 800 سال عمرش بود. چون 30 سال از سلطنتش گذشت، جمشید را به پادشاهی برگزید و از دنیا رفت. اوّلین بار او بود که به فارسی خط نوشت. در بلخ مدفون است.


4- جمشید) بزرگترین پادشاه پیشدادی است. نام پدرش را ویونگهان گفته اند. ابوحنیفۀ دینوری می گوید: پسرزادۀ ارفخشد بن سام بن نوح (ع) است که عجم ارفخشد را ایران خوانند. طایفه ای از راویان اخبار گفته اند: برادر طهمورث است و گروهی گفته اند: برادرزادۀ طهمورث است. روایت اشهر آن است که پسر صلبی طهمورث است. طابفه ای از جهّال فرس معتقدند سلیمان(ع) عبارت از اوست، در حالی که از عهد او تا سلیمان بیش از 2000 سال فاصله بود. دارالملکش سیستان بود. نوروز را او بنیان نهاد و حکیم فیثاغورث یونانی که ملازمت او می کرد(؟)، موسیقی را در عهد او به وجود آورد. جمشید پس از 300 سال که کسی در ممالکش به موت و مرض و هدم دچار نشد، دعوی خدایی کرد. مردم به ستوه آمدند و شدّاد بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح پادشاه عربستان جنوبی، خواهرزادۀ خود ضحّاک را بر او شوراند. جمشید مقابله کرد، ولی شکست خورده و به سیستان رفت و در آنجا با دختری ازدواج کرد که گرشاسب از آن نسل و رستم از نسل اوست (به نقل از حافظ ابرو). بعضی کتب نوشته اند: بعد از سال از زوال ملکش، ضحّاک او را دید و به امر او کشته شد (و به قول مشهور با ارّه به دو نیم شد). طایفه ای گفته اند: عمرش 1000 سال و سلطنتش 700 (یا 850) سال بود. گروهی نیز گفته اند: عمرش 700 سال و 300 و کسری (و به قول مشهور 312 سال) سلطنتش بود. هود(ع) در اوایل سلطنت او مبعوث شد.


5- ضحّاک تازی) جمعی گفته اند: خواهرزادۀ جمشید است، زیرا خواهر جمشید را یکی از ملوک عرب در حبالۀ نکاح آورده بود. طایغه ای گفته اند: از اولاد و احفاد ذکور سیامک است. مجوس نیز معتقدند: با 6 واسطه به کیومرث می رسد. عجم بیوراسب و ده آک به معنی صاحب ده عیب هم خوانده اند که عرب ده اک را ضحّاک گفته اند. به قولی نامش صورتی از آژی دهاک است. پدرش یکی از ملوک حمیر بود که عرب او را علوان و عجم مرداس خوانند و به روایتی ارداد از نسل فرس بن طهمورث بود. لقبش ماردوش است. در پایان کار در دماوند محبوس گشت. فریدون نام روز حبس او را جشن مهرگان نام نهاد. ابراهیم(ع) در زمان حکومت او یا فریدون مبعوث گشت. 1000 سال و به قولی 450 سال سلطنتش بود.


6- فریدون فرّخ) ملقّب به زرّینه کفش، به گفتۀ مروج الذّهب پسر اتقیان/آبتین بن جمشید است. اتقیان بنا به تصحیف، به صورت اثفیان نیز آمده است. بعضی تواریخ 8 واسطه میان او جم قائل شده اند که نام همگی آبتین بوده و با القابی که با گاو مرتبط است، از هم بازشناخته می شوند. بعد از 50سال از سلطنتش، دختر ضحّاک را در قید نکاح آورد و در مدّت دو سال دو پسر از او متولّد شد: یکی تور/تورج و یکی سلم. فرزند دیگرش ایر/ایرج از زنی به نام ایراندخت بود. قلمروش را 3 قسم کرد: روم و فرنگ را به سلم، چین و خاور (به عبارتی آسیای مرکزی) را به تور و ایران زمین (و به روایتی فلات ایران، شبه قارّۀ هند و شبه جزیرۀ حجاز) را به ایرج داد که سرزمین آن سه به ترتیب سلمان، توران و ایران نامیده شد. سلم و تور بر ایرج شوریدند و او را کشتند. منوچهر بعداً از آنان انتقام گرفت. فریدون وی را جانشین کرد و در کنج عزلت جان سپرد. لقبش مؤیّد است. طایفه ای از یهود معتقدند: نمرود عبارت از فریدون است! در حالی که به گفتۀ ابوالفوارس نمرود جبّاری بود از گماشتگان ضحّاک بر بلاد مغرب. ابویزید بلخی در کتاب صورالاقالیم آورده که: حضرت باریتعالی فریدون را به وحی مؤیّد گردانید و از جهت صلاح حال عباد و بلاد و تنکیل ضحّاک سفّاک برانگیخت. به روایتی ذوالقرنین مذکور در قرآن عبارت از اوست. سلطنتش 500 یا 200 سال بود.


7- منوچهر) بعضی از نسامات عجم گفته اند: پسرزادۀ ایرج است و بعضی گفته اند: دخترزادۀ اوست. وجیه الاخبار و مروج الذّهب نیز گفته اند: پسر صلبی ایرج بن فریدون است. مادرش ماه آفرید نام داشت. بعضی تواریخ آورده اند: قتل ایرج به دست برادران و ظهور منوچهر در ایران و لشکرکشی او به جانب ایشان، بعد از فوت فریدون اتّفاق افتاد. بعد از 50 سال از سلطنتش، افراسیاب ترک (تورانی) از نسل تور بر او شوید. ماجرای آرش در این زمان پیش آمد. منوچهر بعد از آن به ری رفت و در پایان کار، نوذر را ولیعهد خود کرد. مدّت پادشاهی اش 120 سال بود. شعیب(ع) و موسی(ع) در اواسط سلطنت او مبعوث شدند و یوشع(ع) در آخر سلطنتش. لقبش فیروز است.


8- نوذر) خویشتن دار و کم آزار بود؛ چون به سلطنت رسید، مملکت پریشان گشت. افراسیاب حمله کرده و او را کشت و خود بر تخت نشست. لقبش آزده است و بعضی از فارسیان او را کم بخت خوانند. مقرّش ری بود. 7 سال حکومت کرد.


9- افراسیاب) چون به ایران آمد، ایران ویران شد. بزرگان پیش زال که در زابلستان حاکم بود، فرستادند تا با او جنگ کند. مدّت حکومتش 12 سال بود. برخی گفته اند عبارت از آلپ ارتونقای سوّم فرمانرای سکاها است. این بیشتر می تواند مطابق با افراسیاب معاصر کیخسرو پادشاه کیانی باشد؛ چون به نظر می رسد میان این افراسیاب با آن افراسیاب به دلیل فاصلۀ زمانی زیاد، تفاوت باشد.


10- زاب/زو طهماسب) فرزند طهماسب بن منوچهر است. نامش به گونۀ سوبی، هوزوپ و... نیز آمده است. بعد از لشکرکشی ایرانیان علیه افراسیاب، زال گفت: باید کسی پادشاه شود. بزرگان کشور با یکدیگر مشورت کردند و زاب را به پادشاهی برگزیدند. زاب به مدّت 7 ماه با افراسیاب جنگ کرد. افراسیاب سرانجام ایران ایران را ترک کرده و توران بازگشت. زاب چون به پادشاهی رسید، 80 سال داشت. ایران را دوباره آباد کرد، دو نهر معروف به آئین و رائین در عراق درست کرد (اکنون دو رود زاب علیا و زاب سفلا در عراق وجود دارند) و طعامهای لطیف برای اوّلین بار اختراع کرد. 30سال سلطنتش بود و پس از خود، برادرزاده اش گرشاسب پسر اثرت را به جانشینی برگزید. به روایتی عبارت از حضرت یوسف(ع) است. طبق برخی ملاحظات، زمان حکومت او و برادرزاده اش -برخلاف قول مشهور- پیش از منوچهر بوده است.


11- گرشاسب/کرشاسپ) مادرش دختر بنیامین بن یعقوب(ع) بود. مفاتیح العلوم گفته: گرشاسب و زاب باهم سلطنت می کردند. طبری گفته: گرشاب وزیر زاب بود. تاریخ معجم هم نوشته که: گرشاسب بعد از فوت زاب، 20 سال سلطنت کرد. بعد از او، مدّت پیشدادیان سر آمد و کیان وارث منصب ایالت و سلطنت گشتند.


  • امید شمس آذر

ان شاءالله که همه جای دنیا

اختلاف "این" با "اون" حل بشه.

توکّل بر خدا

***


جئیران آماندی جئیران

حالیم یاماندی جئیران

یوزگون وعده وئرمیشدین

دؤرد ایل تامامدی جئیران

***


اگر غرضی می آمد

نیازی به ضبطی بودن مناظره ها هم نبود

***


صلّی علی محمّد

بوی کسی نیامد

***


می توانیم

داشته باشیم

تا بشود

***


چرا پاکت شیر شش گوش را چهارگوش می نامیم

و پاکت شیر چهار گوش را سه گوش ؟!

***


یعنی آقای قالیباف متعهّد می شود که

اگر با 96 و نیم درصد آراء انتخاب شد،

از ریاست جمهوری استعفا دهد ؟

***


 روحانی خرداد 92: همۀ مشکلات ظرف 100 روز قابل حلّ است

روحانی فروردین 96: مشکلات کشور تا 100 سال هم قابل حل نیست

ملّت 29 اردیبهشت 96: سّیییییهدییییییر

***


  • امید شمس آذر

مهدی(عج) مجرّد است

             شکیبا باش!


  • امید شمس آذر

انگار همین دیروز بود که من با هزار آرزو در دل و خیال در سر، روبروی پنجره می نشستم. آهوها، بوته های گل سرخ و درختان ابری هم در آسمان به این طرف و آن طرف می رفتند و گویی منتظر بودند؛ منتظر شنیدن قصّه های شیرین پنجره. و پنجره لب باز می کرد و شروع می کرد به قصّه گفتن برای من و آ نها... .

تا آ ن روز که تو آمدی و هنگام نمازت، سایه قنوتت بر دامن پنجره پهن شد. از آن روز بود که پنجره از توصیف تو لال شد. اکنون سالهاست که پنجره در سکوت سنگین خود به سر می برد و جز ناله هایی تاریک، صدایی از پنجره به گوش نمی رسد !


  • امید شمس آذر

«دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند»

گریه ام دیده و در جا شکلاتم دادند!


گوهری داشتم، از دست ستاندندم و جاش

اندر آن ظلمت شب آب نباتم دادند


همه آنقدر که باهوش و مؤدّب بودند

کیش کردندم و در خاتمه ماتم دادند


که تو را چه به غنی سازی ای مرد فقیر؟!

بعد هم وعدۀ تأمین ثباتم دادند


آب سنگین به چه کار آیدم؟ آن را بردند

جاش بستند شیلنگ، آب حیاطم دادند!


آن دو فروند هواپیما، این هم عزّت!

ارزشش داشت که اینگونه براتم دادند


هرکه این جمله نمی بیند، عینک بزند

اصل آن است کز آن جمله نجاتم دادند.


  • امید شمس آذر

از پشه پرسیدند: چرا زمستونها پیداتون نیست؟

گفت: نه که تابستونها رفتارتون خوب بود!

*


از غارت سرمایۀ داخل مستند

ایرانگیری کرده و باهم بستند


حالا حالا دماغشان پر باد است

در فکر گرفتن جهان هم هستند.



روحانی و جهانگیری نقش مکمل را ایفا می‌کنند

  • امید شمس آذر

داستان حماسی آرش کمانگیر از داستانهای کهن ایرانی و معرّف حضور اغلب ایرانیان است. اما چیزی که ممکن است عمدۀ ایرانیان از آن بی اطّلاع باشند و دانستنش برایشان مایۀ تعجب باشد، این است که در حالی که مرحوم فریدون مشیری در شعر «خروش فردوسی» از آرش نیز در کنار شخصیت های دیگری که از طریق شاهنامه با آنها آشنا شده است نام می برد، این داستان در هیچ جای شاهنامه نیامده و مورد عنایت حکیم فردوسی قرار نگرفته است. امّا چرا فردوسی اعتنایی به این داستان نکرده است؟ علّت اولیۀ آن شاید برگردد به منابع شاهنامه یعنی خداینامه های پهلوی دورۀ ساسانی که عمدتاً با اشکانیان سر ستیز داشته و در پی زدودن منابع به جای مانده از آنان بودند؛ و از آنجا که داستان آرش متعلّق به منابع دورۀ اشکانی است، در خداینامه های دورۀ ساسانی که خود نیز به نوبۀ خود منابع شاهنامۀ فردوسی هستند، انعکاس نیافته است. ولی این، علّت ظاهری قضیه است؛ وگرنه چرا علی رغم ذکر نشدن آن در شاهنامه، در دهه های و سالهای اخیر، این اندازه روی آن جولان داده شده است؟

علّت اصلی قضیه بر می گردد به ساختار خود داستان. این داستان به مانند دیگر یادگارهای فرهنگی مادّی و معنوی اشکانیان که بعضاً خود را «فیلوهلن/یونان دوست» می نامیدند، حال و هوایی هلنیک دارد و از فضای ایرانی به دور است. خود آرش شیواتیر/ارشسیاطیر به احتمال نامش را از ارشک -بزرگ اشکانیان- گرفته و برخلاف انتظار عموم، در منابع قبل از دورۀ مزبور، نام شناخته شده ای در تاریخ روایی -مانند اوستا- به عنوان پهلوانی که در دورۀ منوچهر می زیسته، نبوده است. با این توضیحات، عناصر غیر ایرانی و بطور خاص یونانی داستان آرش عمدتاً از این قرارند:

1- در بخشی از این داستان، آرش بدن خود را برهنه می کند و به سپاهیان می نمایاند و می گوید: «به تن من بنگرید! هیچ عیب و نقصی در آن نیست....». در فرهنگ و هنر ایرانی -پیش یا پس از اسلام- اثری از عنصر برهنگی دیده نمی شود و این عنصر از عناصر فرهنگ و هنر یونانی و پای ثابت آن است.

2- در بخش دیگر داستان، پس از آنکه آرش تیر را رها می کند، این باد صبا است که به کمک تیر می شتابد و آن را تا سوی دیگر رود جیحون پرواز می دهد. حضور عوامل خارق عادت در داستانهای حماسی ایرانی نیز مانند همۀ تمدّن های دیگر، امری طبیعی است؛ امّا این عوامل هرگز در داستانهای ایرانی نقش اصلی و تعیین کننده در رقم خوردن خطّ مشی کلّی داستان بر عهده ندارند. حتّی در تعالیم اسلامی نیز آمده است که معجزه مال مواقع اضطرار است. از نقش گاو برمایون در داستان فریدون گرفته تا نقش سیمرغ در داستان رستم، هیچکدام طوری نیستند که نبودنشان منجر به عوض شدن سرنوشت اصلی داستان شود. اما در داستان آرش، به مانند داستانهای یونانی، عوامل فراانسانی -در اینجا باد- نقش اوّل را ایفا می کنند و انسانها آلت دست خدایان و دیگر عوامل اصلی قرار گرفته اند.

3- مهمتر از همه، عنصر اصلی داستان که مذاکره و توافق با دشمن متجاوز در داخل کشور قبل از ترک خاک و عقب نشستن او و واگذاردن تعیین خطوط سرحدّی به افاضات شانس و تصادف است. در هیج جای فرهنگ ایرانی، چنین پدیده ای به چشم نمی آید و این از متشکّلات فرهنگ یونانی است که مفهوم ملّت و وطن نه در اساطیر و نه در تاریخ آن، هیچ گاه آنطور که باید شکل نگرفت و از حدّ تعلّق خاطر به شهرها فراتر نرفت. در حالی که فردوسی بزرگ در جای دیگری می فرماید:

«زن و کودک و بوم ایرانیان                به اندیشۀ بد منه در میان».

یعنی مال و جان و ناموس و استقلال و تمامیت ارضی ایران، نباید وجه المصالحۀ رفتارهای سیاسی حاکمان قرار گیرد. و این جزء جدانشدنی نه تنها فرهنگ و بلکه سنّت ایرانی است که در اینجا مورد بی مهری قرار گرفته است!

  • امید شمس آذر

من به دنبال رز آبی نمی گشتم

این شما بودید

-شاید-

که به دنبال گل آبی گسیلم داشتید،

با پرچم قرمز !


  • امید شمس آذر


بیزارم از سیاست و اهل صداقتم

ختم مرام و جرئت و اند رفاقتم !


برنامه های من همه ملموس و عینی است

دور از خیالبافی و دور از حماقتم


من با شعار دولت ضد تورمم

در فکر پر نمودن جای فراقتم


بی هیچ قصدی و غرضی آمدم که تا

                                  خدمت کنم به جامعه تا حدّ طاقتم


                                   سیّد محمّد غرضی بودم و کنون

                                    این شعر نیز مختصری از لیاقتم!


  • امید شمس آذر

     تعارض ها

تعارض مال دلالت دو جمله است. یعنی این جمله می گوید این کار خوب است و آن جمله می گوید این کار بد است. تعارض شامل تناقض و تضاد هم می شود. امّا تزاحم مال جایی است که دو جمله در دلالت باهم مقابله ای ندارند، ولی در عمل باهم تقابل دارند؛ مانند: نماز خواندن در جای غصبی.

انواع تعارض: 1- تعارض بدوی؛ در صورتی که میان دو دلیل قطعی نباشد. یعنی دلیل یکی از دو طرف قطعی نباشد. 2- تعارض نهایی یا اصلی؛ در صورتی که تعارض میان دو دلیل قطعی باشد.

دلیل دینی در صورتی قطعی است که دو شرط داشته باشد: 1- سند قطعی، 2- دلالت قطعی. ترکیب این دو باهم می شود: حکم شرعی قطعی.

انواع دلالت: 1- دلالت ظاهر، 2- نصّ.

با توجّه به انواع سندها و انواع دلالت ها، چهار نوع تعارض ممکن است پیش بیاید: 1- تعارض میان دلیل عقلی قطعی با دلیل نقلی قطعی. 2- تعارض دلیل عقلی قطعی با دلیل نقلی ظنّی. 3- تعارض دلیل عقلی ظنّی با دلیل نقلی قطعی. 4- تعارض دلیل عقلی ظنّی با دلیلی نقلی ظنّی. در حالت های 1 و 3 دلیل نقلی و در حالت های 2 و 4 دلیل عقلی مقدّم است.


     نقد هرمنوتیک فلسفی

هرمنوتیک دانشی است که به معنی دانش تفسی، پی بردن به قواعد تفسیر یا منطق گفتمان است. از میان انواع هرمنوتیک -کلاسیک، رمانتیک و فلسفی- هرمنوتیک کلاسیک بنا را بر این می گذارد که: اوّلاً فهم متن امری ممکن است، ثانیاً فهم امری عادّی است و کژفهمی در شرایطی استثنایی به خاطر موانع فهم رخ می دهد. به اینها اصطلاحاً می گویند "متن محور"؛ یعنی اعتقاد دارند که نویسنده/گوینده و خواننده/شنونده نقشی در این میان ندارد و اصالت با متن است. هرمنوتیک کلاسیک با هرمنوتیک رمانتیک چند نقطۀ مشترک دارد: 1- فهم متن امری ممکن است، 2- برای فهم متن به منطق گفتمان (دانش تفسیر) نیازمندیم؛ امّا در مقابل آن، اعتقاد دارد: فهم امری غیر عادّی است و کژفهمی امری عادّی و طبیعی است. اینها هم به محوریّت متن و هم به محوریّت مؤلّف معتقدند. یعنی به اصطلاح "متن_مؤلّف محور"اند .

هرمنوتیک فلسفی می گوید: گوینده یا متن در فهم نقش ندارند و ملاک ذهن خود مخاطب است. کلاسیک ها و رمانتیک ها دنبال روش فهمیدن بودند و با اعتقاد به ممکن بودن فهمیدن، به دنبال روشی بودند که بهتر بفهمند. فلسفی ها معتقدند فهم چیزی است که اساساً بدون هرمنوتیک اتّفاق نمی افتد و اساس نه متن است و نه مؤلّف، بلکه مفسّر است. بزرگترین ضربه ای که هرمنوتیک فلسفی می زند، این است که معتقد است: اساساً چیزی به نام تعلیم و تعلّم معنا ندارد.

وقتی می گوییم «هر عامی تخصیص می خورد»، خود این حرف نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ پس چند جا هست که عام هایی مشمول تخصیص نمی شوند. آنان که می گویند فهم امری نسبی است، باید توجّه کنند که خود این سخن نیز از همان فهم نسبی نشئت می گیرد. پس خود این سخن نیز ممکن است درست نباشد. اگر همۀ فهم ها نسبی است، پس چطور آموزه های هرمنوتیک فلسفی ثابت اند؟!

هرمنوتیک های فلسفی "متن_مفسّر محور" اند، امّا به مفسّر بهای زیادی می دهند.


بطور خلاصه ایرادات عمدۀ هرمنوتیک فلسفی از این قرار است:

  1. گزاره های هرمنوتیک فلسفی خودمتناقض اند.
  2. وقتی قائلیم که همۀ فهم ها نسبی اند، دیگر کژفهمی چه معنایی دارد؟
  3. کدام پیش داوری ها درست و کدام نادرست است؟
  4. نسبیّت گرایی حاصل از آن، لجام گسیخته و غیر قابل کنترل می گردد.
  5. ادراک امری مادّی و زمان مند است، در حالی که خود فهم امری انتزاعی است.
  6. هیچگونه فهمی بدون پیش ساختار شکل نمی گیرد.
  7. هرمنوتیک فلسفی همۀ پیش دانسته های را عامل فهم معرّفی می کند، در حالی که بعضی از آنها ممکن است مانع فهم باشد.
  8. بی نهایت بودن فهم ها امری غیرعقلایی است و عقل دایرۀ درستی فهم ها را محدود می کند؛ به دو دلیل: الف) نمی توانیم بگوییم "کاری به گوینده نداریم". ب) یک لفظ نمی تواند معانی نامحدود داشته باشد.


     نقد پلورالبیسم دینی

پلورالبیسم/تکثّرگرایی دینی چندین معنا دارد که این معناها مورد اختلاف نیست: 1- در طول تاریخ بشر یک دین نبوده، بلکه چندین دین بوده. 2- در طول تاریخ ریشۀ ادیان یکی است. 3- حقّانیت ادیان در زمان پیامبر خویش. 4- تعدّد ادیان به صورت غیر فروکاهشی، یعنی هر دینی تکمیل کنندۀ دین قبلی. موارد اختلاف در حقّانیت آنهاست، یعنی در عصر حاضر. آیا خود پیامبران پلورالیست بودند؟ خیر.

اوّلین پلورالیست ها مسیحیان بودند که غیرمسیحی ها ر ا اهل بهشت نمی دانستند. حضرت ابراهیم(ع) را هم حتّی اهل بهشت نمی دانستند و معتقد بودند ایشان در جایی به نام "لیمبو" حدّفاصل بهشت و جهنّم [=اعراف] منتظر است تا دبن مسیح(ع) بر او عرضه شود و بپذیرد، آنگاه به بهشت برود! بعداً عدّه ای معتقد شدند که منظور از مسیحیان، فقط مسیحیان تابلودار نیستند. حضرت ابراهیم(ع) هم مسیحی بود، ولی از نوع بی نام. مسلمانان نیکوکار هم به نوعی مسیحی اند. و... . بعداً "جان هیک" پیدا شد و گفت: "اساساً کاری به دین افراد نداریم". مسیحیان پلورالیسم را پلورالیسم حقّانیت شروع نکردند، بلکه از پلورالیسم نجات شروع کردند. "کانت" می گوید: "آنچه برای ما مکشوف است پدیده نیست، پدیدار است". قرآن می فرماید: «منافقان شهادت می دهند که تو پیامبر خدایی. خدا می داند که تو پیامبر خدایی، ولی آنان دروغ می گویند»؛ این یعنی: مطابقت با واقعیّت کافی نیست، باید اعتقاد به آن در قلب ریشه کرده باشد.

اسلام ظاهری از اوّل تا آخر خوب است. شرط این اسلام نه عمل کردن است و نه ایمان داشتن. در حدّ طهارت ظاهری و ازدواج و غسّالخانه و... این اسلام کافی است. اسلام قلبی آن است که از نظر قلبی تسلیم امر خدا باشد، هرچند شریعت پیغمبر خاتم (ص) را درک نکرده باشد. اسلام در سوّمین معنا، به معنای شریعت حضرت خاتم(ص) است. قرآن حرف اهل کتاب را زمانی حق می داند که به اسلام گرویده باشند؛ یعنی انجیل و تورات تحریف نشده هم بهره ای از حق دارند، ولی کافی نیستند.

در مقابل این آموزه ها، سه سند وجود دارد که متمسّکین به آنها، آنها را دلیل بر تکثّرگرایی دینی در اسلام می گیرند: 1- یکی آیۀ 62 سورۀ بقره که اهل کتاب را به همراه مسلمانان اهل نجات می داند، 2- یکی شبه روایتی که می گوید "به تعداد انسانهای روی زمین راه رسیدن به خدا وجود دارد" و 3- دیگر اینکه می گویند "آیا اساساً ممکن است که تمام حق نزد یک گروه باشد؟". در جواب اوّلی باید به شأن نزول آیه توجّه کرد؛ این آیه دو تا مورد نقض دارد. این آیه تمام کسانی را که به خداوند و روز جزا ایمان داشته و عمل صالح انجام دهند، اهل نجات می داند؛ در حالی که پلورالیست ها چنین اعتقادی ندارند و قائلند شریعت آنان (همان پلورالیسم) راه نجات است. در مورد روایت باید گفت که: بدون سند است؛ اگر هم مستند باشد، منظور راههای خداشناسی است نه شریعت های گوناگون. پاسخ استدلالی به سؤال سوّم هم این است که: ما هیچ گاه نگفتیم که جز اسلام راه دیگری حق نیست، بلکه می گوییم:

«نام احمد(ص) نام جمله انبیاست          چون که صد آمد، نود هم پیش ماست».


ما حقّانیت را در این زمان منحصر به اسلام می دانیم، ولی دایرۀ نجات را بسیار گسترده می دانیم.


     خاتمه

امکان هیچگونه تغییری در بخش عقابد دین وجود ندارد. افزایش کمّی معلومات ما از دین نیز، نوعی تغییر است که اشکالی ندارد. نوع دیگر تغییر مثبت، افزایش کیفی معلومات ماست.

آیا معرفت های دینی، تابع معرفت های علمی اند؟ پاسخ:

1- همۀ معرفت های دینی با همۀ معرفت های غیر دینی مرتبط و متأثّر از آنها نیستند.

2- برای فهم و معرفت دین، تنها دانش های ابزاری نظیر ادبیّات، منطق، اصول فقه، رجال و حدیث شناسی ضروری است.

3- فهم دیبن بر دانش دیگری غیر از آنچه ذکر شد مبتنی نیست، بلکه بخش هایی از کتاب و سنّت با خود کتاب و سنّت تفسیر می شوند.

4- نتیجه آنکه: معرفت های دینی -عمدتاً- تابع معرفت های غیر دینی نیستند.


پایان

  • امید شمس آذر

اوّلین چیزی که باید بدانیم این است که: هر سؤالی که مطرح شد جایش کجاست و در کدام حوزه باید بررسی شود؟ بعضی سؤالات چندین سؤال فرعی در دل خود دارند که به حوزه های مختلف مربوط می شوند. مشکل برخی در این است که اصل معرفت را زیر سؤال می برند و در پاسخ به بدیهیّات می گویند: "این نظر شخصی شماست"! اگر نتوانیم اثبات کنیم که می شود فکر کرد و به حقایق رسید، دیگر نمی شود فکر کرد و به حقایق رسید. می گویند: فلان پروفسور غربی 700 صفحه کتاب نوشته که: "نمی شود استدلال کرد"؛ اگر نمی شود استدلال کرد، پس خود این 700 صفحه استدلال چه می شود؟!

بعد از این نوبت به خداشناسی فلسفی می رسد. سپس نوبت شناخت انسان است. از خلال بحث شناخت انسان است که نیاز به نبی و نیاز به امام مطرح می شود. از این به بعد نوبت فلسفه های مضاف است که برخلاف فلسفۀ مطلق، از موضوعات اضافه شده ای مانند: فلسفۀ حقوق، فلسفۀ اخلاق، و... صحبت می کند. مثلاً در فلسفۀ اخلاق باید بتوان ثابت کرد که هنجارهای اخلاقی در اصل هنجار هستند و برداشت شخصی نیستند.


     مقدّمه

آنچه از این مباحث دنبال آن هستیم، این است که بدانیم: 1- دین چیست؟ چه شناخته شود و چه شناخته نشود. 2- آیا راه شناخت برای دین داریم داریم یا نه؟ 3- آیا همۀ شناخت ها ارزش شان یکسان است؟ حق را اگر یک چیز بیرونی ثابت در نظر بگیریم که با مقایسه قابل اثبات باشد، دیگر حق نیست.

دو نوع پلورالیسم دینی داریم: 1- پلورالیسم دینی حقّانیت که اعتقاد دارد هر برداشتی از دین حقّ است. 2- پلورالیسم دینی نجات که معتقد است هر برداشتی چه حق باشد چه ناحق باشد، اهل نجات است. در جواب کسی که می پرسد: "برداشت من درست است یا برداشت تو؟"، باید بگوییم: "سؤال غلط است". سه نوع هم هرمنوتیک داریم: 1- هرمنوتیک کلاسیک که بنا را بر فهمیدن می گذارد که در چند درصد موارد ممکن است کژفهمی و سوءتفاهم هم صورت بگیرد. 2- هرمنوتیک رمانتیک که بنا را بر نفهمیدن می گذارد که در چند درصد موارد فهمیدن صورت می گیرد. 3- هرمنوتیک فلسفی که اساساً قهمیدن و نفهمیدن را به رسمیّت نمی شناسد. (نقد پلورالیسم دینی و نقد هرمنوتیک فلسفی ان شاءالله در ادامه خواهد آمد). 

ما اصولاً در بحث معرفت از خود معرفت غافلیم. مثلاً می گوییم: دین شناسی، انسان شناسی، کیهان شناسی، روان شناسی و... ، ولی کمتر می گوییم: شناخت شناسی. وقتی می گوییم: "شما می شناسی و من نمی شناسم"، شما چه چیز داری که من ندارم؟ آن چیز اسمش "معرفت" است. از معرفت اینقدر باید بدانیم که: معرفت مولّد واقعیّت نیست، کاشف واقعیّت است. دو جمله ای که عین هم باشند و فقط در هست یا نیست فرق داشته باشند، متناقض اند و قابل جمع نیستند. دو جمله ای که قابل جمع نباشند، ممکن است با اندکی تغییر در یکی از آنها قابل رفع باشند؛ یعنی نه این و نه آن. مثال: دو جملۀ "هر انسانی خوش اخلاق است - هر انسانی خوش اخلاق نیست" نه قابل جمع اند، نه قابل رفع؛ امّا دو جملۀ "هر انسانی خوش اخلاق است - هیچ انسانی خوش اخلاق نیست" قابل جمع نیستند، امّا قابل رفع اند. زیرا ممکن است کسی بگوید: من هیچکدام را قبول ندارم، بعضی انسان ها خوش اخلاق هستند و بعضی خوش اخلاق نیستند.


     انواع معرفت

  1. معرفت انسان به هستی خود (=علم حضوری).
  2. معرفت انسان به قوای ادراکی خود (= من می فهمم که می فهمم).
  3. معرفت انسان به قوای تحریکی خود (= من می دانم که تا 100 کیلو را می توانم بلند کنم، هرچند آزمایش نکرده باشم).
  4. معرفت انسان به احساسات و حالتهای نفسانی خود (= یافتن خوشی و تنفّر نسبت به یک امر در درون خود).
  5. معرفت انسان به افعال جوانحی خود.
  6. معرفت انسان به صورت ها و مفاهیم ذهنی خود.
  7. قوانین و اصول بدیهی منطق که مبیّن روش های تعریف و استنتاج است.
  8. اصل امتناع تناقض (= اجتماع دو نقیض و ارتفاع دو نقیض محال است).
  9. حقّانیت و مطابقت برخی از ادراکات انسانی با واقع و خطا نبودن همۀ آنها.
  10. اصل علّیت.
  11. و... .


     انواع علم

علمی که به واسطۀ تصویر ذهنی از کسی یا چیزی داریم "علم حصولی" است، امّا علم ما به خود آن تصویر ذهنی "علم حضوری" است. علم حضوری خطا ندارد، چون واسطه ندارد.

علم حصولی دو نوع است: 1- تصوّر؛ آنجایی است که مفهومی وجود دارد ، ولی نسبتی به آن داده نمی شود که به صورت جمله درآید. (تصوّر را برخی دانشمندان علم نمی دانند). 2- تصدیق؛ آن است که به صورت یک جمله درآید.

در تقسیم بندی دیگر، علم حصولی دو نوع است: 1- جزئی؛ آن است که مصداق دیگری اگر برایش پیدا شود، لاجرم اسم دیگری خواهد داشت . مانند: کعبه، الله، و.. . 2- کلّی؛ آن است که اگر مصداق دیگری برایش پیدا شود، باز همان اسم را دارد. مانند: مولود کعبه، خدا، سیّدالشّهداء، و... .

علم حصولی جزئی به دو طریق حاصل می شود: 1- حسّ. 2- خیال.

مفاهیم کلّی به دو دسته تقسیم می شوند: 1- ماهوی؛ که ماهیّت یک شیء را بیان می کند و کاری به وجود خارجی و ذهنی اش ندارد . از طرفی با ماهیّت دیگر قابل جمع نیست. مانند: انسان، شتر، بلبل، و... . مفاهیم کلّی ماهوی، هم شامل موصوف ها و هم شامل صفت ها می شوند. 2- فلسفی؛ به نحوۀ وجود یک شیء بر می گردد. مانند: ممکن، واجب، علّت، معلول، یکی، دوتا، و... . مفاهیم فلسفی که نسبی اند، ماهیت محسوب نمی شوند؛ چون ممکن است به یک وجود در شرایطی علّت اطلاق شود و در شرایطی معلول، و... . 3- کلّی منطقی، کلّی دیگری است که مانند کلّی فلسفی کاری به ماهیّت ندارد، امّا محلّ شکل گیری آن درون ذهن است؛ مانند: "«انسان اراده دارد» یک جمله است"، "مفهوم «رضا» جزئی است"، و... .


     بدیهیّات

علم ما به ارادۀ خودمان علم حضوری است از نوع تصوّر، امّا به این صورت بگوییم که: "من اراده دارم"، این یک تصدیق است. انواع تصدیقات به دو دستۀ 1- بدیهی و 2- نظری تقسیم می شوند. بدیهیّات تصدیقاتی هستند که نیازی به استدلال ندارند؛ مانند: "اجتماع نقیضین محال است، هر معلولی علّتی دارد، من احساس دارم، و...". نظریّات تصدیقاتی هستند که نیاز به استدلال دارند؛ مانند: "آسمان آبی است، خدا یگانه است، انسان احساس دارد، و...". تقسیم بندی دیگر تصدیقات: 1- قضایای تحلیلی، 2- قضایای ترکیبی. قضایای تحلیلی آنهایی هستند که از دل موضوع یا نهاد، گزاره بیرون می آید؛ مانند: "هر فاعلی فعل دارد، هر پدری فرزند دار است، و...". قضایای ترکیبی آنهایی هستند که محمول در دل موضوع نهفته نیست؛ مانند: "انسان خوش اخلاق است، زمین گرد است، و...". تقسیم بندی دیگر: 1- قضایای پسین، 2- قضایای پیشین. پسین قضیه ای است که من باب اطلاق جزء به کل، از روی یک تجربه بیان می شود؛ مانند: "آب در 100 درجه می جوشد، انسان معاصر 73 سال عمر می کند، و...". قضایای پیشین آنهایی اند که از روی تجربه بیان نمی شوند؛ مانند: "هر معلولی علّت دارد، اجتماع نقیضین محال است، و...". اگر قضایای پسین مورد استثناء قرار گیرند، کلّیت شان زیر سؤال نمی رود، ولی قضایای پیشین با پیدا شدن مورد نقض، کلّیت شان منتفی می گردد. هدف از بیان این تقسیم بندی ها این است که توجّه کنیم: یقینیّات فقط شامل قضایای "بدیهی، تحلیلی و پیشین" می شود. انواع تصدیقات نظری ترکیبی و پسین ممکن است صادق باشند و ممکن است کاذب باشند. هر تصدیقی که با واقع مطابق باشد صدق است و هر تصدیقی که با واقع مطابق نباشد کذب است.

معرفت های حضوری خطاپذیر نیستند، بنابراین با معرفت های حصولی کار داریم. معرفت های حصولی نظری باید برای محرز شدن، به معرفت های بدیهی برگردد. حال، باید ببینیم که خود بدیهیّات اعتبارشان را از کجا می گیرند؟ دو مبنا بر اعتبار قضایای بدیهی وجود دارد: 1- یکی مبنای قدیم که می گوید "قضایای بدیهی از آن رو بدیهی اند که نیاز به استلال ندارند و از آن رو نیاز به استدلال ندارند و از آن رو نیاز به استدلال ندارند که قسمت دوّم جمله با قسمت اوّل آن یکی است". در اینجا حرف تازه ای نگفته ایم، بلکه بسته ای را باز و مجملی را مفصّل کرده ایم. 2- مبنبای دوّم، مبنای حضرت آیت الله مصباح است که می گوید "ما می توانیم بدیهیبات را به علم حضوری برگردانیم". چهار نوع بیشتر بدیهیّات نداریم: 1- وجدانیّات، 2- بدیهیّات منطق، 3- بدیهیّات اوّلیه، 4- قضایای تحلیلی. باید مصداق هر کدام از آنها را در وجود خودمان پیدا کنیم. بدیهیّات منطق، بدیهیّات اوّلیه و قضایای تحلیلی یکی اند که همراه با وجدانیّات جزء بدیهیّات قرار می گیرند. این سادیسم را باید از جان خیلی ها درآورد که سعی می کنند برای هر احکامی دلیل عقلی پیدا کنند.


  • امید شمس آذر

در عصر جهانی سازی

اندیشۀ جهان وطنی معنایی ندارد

***


تجربه کرده م که میگم:

با لباس تازه زیر درختان بزرگ راه نروید

(از ما گفتن بود)

***

شوم ترین و در عین حال مزوّرانه ترین همنشینی

همنشینی شاهدوستی و قومیّت گرایی است

***


سیگار

عمر او بود

که هرچه می کشید کوتاهتر می شد

***


می گویند:

اینقدر روی قانون تأکید نکن، هدف حفظ موجودیّت جمع است

می گویم:

حالا اگر یکی از جمع مثل من رنجش خاطرش از اجرا نشدن قانون باشد، آنوقت چه؟!

***


دانشگاه

مناسبترین محل برای انتخاب همسر به لحاظ کمّیت

و نامناسبترین محل برای انتخاب همسر به لحاظ کیفیّت

***


برجام از آنطرف

ما جرب است

***


- ارتش چرا ندارد.

: چرا؟!

***


توجّه داشته باشید که وقتی می گوییم "مدافعان حرم"

منظورمان از حرم در درجۀ اوّل مسجدالاقصی است،

حرم حضرت زینب(س) در درجۀ بعدی اهمّیت است.

***


قرار نیست تندرو باشیم،

کافی است به اندازه ای که اهل باطل در باطل خود راسخ هستند

ما در حقّ خود راسخ باشیم.

***



  • امید شمس آذر

صدای این ابَر ابری که می گویند:

«هوا را تیره می دارد ولی هرگز نمی بارد»

       بیاید یا نه،

             قربان وجودت

                   «داروگ! کی می رسد باران» ؟!

  • امید شمس آذر

بامداد دیشب اسامی کاندیداهای نهایی ریاست جمهوری دورۀ دوازدهم توسّط  وزارت کشور به اطّلاع مردم رسید: 1- سیّدمصطفی آقامیرسلیم، 2- اسحاق جهانگیری کوهشاهی، 3- حسن روحانی، 4- سیّدابراهیم رئیسی ساداتی، 5- محمّدباقر قالیباف و 6- سیّدمصطفی هاشمی طباء. گزینۀ اصلح من در انتخابات، کسی بود که هیچ کس از وی دعوتی برای حضور در این عرصه نکرده بود و من نیز که عضو هیچ ارگان و تشکّلی نبودم، به تنهایی نمی توانستم در این زمینه کاری از پیش ببرم؛ ولی قبلاً حمایت ضمنی خودم را از ایشان اعلام کرده ام (نک: آرشیو اردیبهشت ماه 95 ). بعد از ایشان، دو تن که رتبه های سوّم انتخابات 80 و 92 بوده اند و برای این دوره نیز دعوت شدند، ولی حضور نیافتند. سال 80 به سنّ رأی دادن نرسیده بودم، ولی سال 92 از گزینۀ مزبور حمایت و اقدام به تبلیغ کردم. بعد از آنها نیز دو تن دیگر که یکی کاندیدای احتمالی و دیگری نهایی انتخابات 92 (با رتبۀ آخر) بودند و در این دوره نیز آمدند، ولی تأیید صلاحیّت نشدند. این 5 نفر به نظر شخصی خودم، گزینه های "صالح" از میان رجال سیاسی حال حاضر کشور برای تصدّی پست ریاست جمهوری اسلامی ایران و مصداق "اصلاح طلب اصولگرا" -بدون توجّه به گرایش های کذایی سیاسی- هستند. مابقی را صالح نمی دانم که از بین آنها گزینۀ انتخابی ام مصداق "اصلح" باشد؛ ولی هیچ گاه هم در هیچ انتخاباتی "رأی سفید" نداده و نمی دهم، چرا که مظهر بی بصیرتی است. بنابراین از بین گزینه های موجود، محض دفع افسد به فاسد و من باب انتخاب بین نه چندان بد و نه چندان خوب و بد و بدتر و خیلی بدتر و...(!) مصداق "خیرالموجودین" را یافته و به وی رأی می دهم. ولی به دلیلی که گفتم هیچ کس را به صورت علنی در فضای حقیقی یا مجازی تبلیغ نخواهم کرد.

به امید برگزاری یک انتحابات شکوهمند و از سر بصیرت.


  • امید شمس آذر