حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

بچّه ها مان را

         به مشغولیّت

               عادت داده ایم


  • امید شمس آذر

صدای زنگ،

صدای هشدار،

صدای پیام،

صدای یادآور،

همه را روی یک آهنگ تنظیم کرده ام؛

آه... تنهایی! پدرت بسوزد


  • امید شمس آذر

برآیند هزینه_فایده دیگر نمی ارزد

اگر امروز می آیی بیا، فردا دگر دیر است

***


بیا خودم! که نخوابیم امشب و تا صبح

یکی گناه کنیم، آن یکی هم استغفار

***


چون اصل بیانیّۀ آلبرت انشتین

نه قابل اثباتم و نه قابل انکار

***


حاصل از تنهایی ام طنّازی است

طنز من جدّی نگیر، این بازی است

***


هرچه نگندد نمکش می زنند

گند زند، بس که نمک گندزاست!

***



  • امید شمس آذر

زبانهایی که در طول 1200 سال فاصلۀ بین 3 قرن پیش از میلاد تا قرن 9 میلادی در فلات ایران مردم بدان سخن می گفتند، زبان ایرانی میانه نام دارد. زبان پهلویک و پارسیگ دو زبان مهمّ ایرانی میانه است. زبان پهلوی بیشتر در شمال و زبان پارسی بیشتر در جنوب و هر دو در زمان اشکانیان و ساسانسان رواج داشته است و پهلوی زبان رسمی و پارسی زبان درباری بوده است. تا قرن 4 هجری روستانشینان و دهقانان به زبان پهلوی سخن می گفتند و کتابهایی را که به این زبان بود می فهمیدند. مردم خراسان تا اواخر قرن 5 با واژه های پهلوی آشنا بودند. خطّ پهلوی مأخوذ از خطّ آرامی و آن شعبه ای از خطّ عبری است. خطّ آرامی از زمان هخامنشیان در ایران رواج یافت. در زمان اشکانیان فرمانها بدین خط نوشته می شد و پس از اینکه تصرّفاتی در آن به عمل آمد، خطّ ملّی ایرانیان شد و خطّ پهلوی نام گرفت. در زمان پادشاهی ساسانیان دگربار تغییراتی در آن جاری و پاکیزه تر شد. پس از سپری شدن دولت ساسانیان و تسلّط اعراب مسلمان بر ایران، خطّ عربی که آن نیز از خطّ عبری گرفته شده، جانشین خطّ پهلوی شد و خطّ پهلوی اندک اندک متروک و فراموش گردید.


  • امید شمس آذر

این روزها وقتی بچّه ای به دنیا میاد

اول می پرسیم: اسمش چیه؟

بعد که اسمشو دونستیم، با چند لحظه مکث میپرسیم:

حالا پسره یا دختر ؟!

***


- چرا عصبانی میشی؟ جنبۀ شوخی داشته باش!

: من جنبۀ شوخی دارم، تو جنبۀ صمیمیت داشته باش.

***


دوران رقابت ها تمام شده و دوران رفاقت ها شروع شده

اتّفاقات خوب انتخابات را هم -که علی رغم پیروزی حسن روحانی رخ داد- تحلیل می کنیم.

***


- من هیچ ادّعایی ندارم.

: این خودش یک ادّعاست.
***


بالاخره ذرّت بوداده؟ ذرّت آماده؟ پوشال ذرّت؟

... فیل؟ پف فیل؟ پفیلا؟

گل بلال؟ چی؟

ما که همان "پتداق"خودمان را می خوریم

***


تجربه کرده م که میگم:

شبهای تابستان زیر نور چراغ شام نخورید

(از ما گفتن بود)

***


حاج آقا قرائتی می گفت:

"تواشیح را فارسی بخوانید تا مردم بفهمند"

شما بگو جواب آزمایش پزشکی را فارسی می نویسند؟

***


مگر مارگزیده را "مارگز" گفتیم

که جوگرفته را "جوگیر" بنامیم؟
***


برای راه راست رفتن سه شرط لازم است:

دقّت، قدرت، سرعت.

***


فتنۀ ۸۸ شورش اشرافیت علیه جمهوریت بود

با رنگی از اسلامیت،

بعدها که این تظاهر را بی اثر دید

با رنگ اصلی خودش روی کار آمد.

***


  • امید شمس آذر

اسطوره به طور کلی به دو بخش عمده قابل تقسیم است: ۱- خمیرمایه و محتوا، ۲- نقش آفرینان. خمیرمایه همان فلسفۀ تاریخ است که شرحش پیشتر گذشت؛ نقش آفرینان نیز خود به دو گروه انسان و غیرانسان و از نظر ارزش گذاری به دو گروه مثبت و منفی تقسیم می شوند. عناصر غیر انسان نیز خود به دو گروه عمدۀ عنصر جاندار و عناصر بیجان و از این میان عناصر جاندار نیز به دو گروه موجودات زندۀ بی شباهت به انسان و موجودات شبه انسان تقسیم می شوند؛ و البته خود این موجودات شبه انسان هم بر اساس نوع شباهت شان به انسان -اعم از ظاهری یا باطنی- به دو گروه تقسیم می شوند. عناصر بیجان هم که عمدتاً شامل پدیده ها و عوارض جغرافیایی اند، تنها با عنصر اغراق است که به صورت اسطوره در می آیند و به مکانهای مقدس و مکانهای نفرین شده قابل تقسیم اند. دوران های زمانی اسطوره ای نیز -اگر بتوانند عنصر نامیده شوند- قابل تقسیم به دورانهای خوشبختی/عصر طلایی و مصیبت و بدبختی/آخرالزمان هستند. ابزار و وسایل اسطوره ای نیز معمولاً ملازم شخصیت ها بوده و از خود استقلالی ندارند؛ عملکرد مفید یا مضرشان هم بسته به استفادۀ شخصیت های خوب یا بد از آنهاست.

اما موجودات زندۀ اسطوره ای -اعم از انسان، غیرانسان و شبه انسان- هرکدام به خاطر ایهامی که بنا به دلایلی پیرامون وجودشان را فراگرفته، چنین ماهیتی را دارا می گردند: برخی از آنها یک زمانی بوده اند و حالا دیگر نیستند. برخی نیز هستند، ولی قابل دسترسی نیستند. و اما انسانها معمولاً بعد از مرگشان با با نقش آفرینی دو عامل ایهام و اغراق دچار چنین وضعیتی می گردند. با این اوصاف، ما ۷ گروه بازیگران انسانی و غیرانسانی اسطوره ای می توانیم داشته باشیم که هر گروه هم شامل دو دستۀ خوب و بد می شوند؛ عبارت از: ۱- انسان خوب و انسان بد (قهرمان و ضد قهرمان)، ۲- شبه انسان از نوع باطنی خوب و بد (مانند سروش و پری)، ۳- شبه انسان از نوع ظاهری خوب و بد (مانند حوری و دیو)، ۴- حیوان خوب و حیوان بد (مانند سیمرغ و اژدها)، ۵- ابزار خوب و ابزار بد (مانند جام جمشید و مار ضحاک -البته اگر بتوان ابزار دانست-)، ۶- مکان خوب و مکان بد (مدینۀ فاضله و مدینۀ جاهله)، ۷- زمان خوب و زمان بد (عصر طلایی و آخرالزمان).

توضیح بیشتر در مورد انسانهای اسطوره ای اینکه: هر انسانی علاوه بر لایۀ زندگی فردی، تا سه لایۀ زندگی اجتماعی می تواند داشته باشد: اولی خانوادۀ خود اوست، دومین لایه از بیرون از خانواده شروع می شود و تا کل کرۀ زمین را می تواند در بر بگیرد، ادامۀ آن نیز تا هرکجا که گسترده شود تشکیل دهندۀ لایۀ سوم است. انسانهای بزرگ در زمان حیاتشان به لایۀ سوم می رسند؛ مانند جناب ابوذر(س) که پیامبر اعظم (ص) در موردش فرمود: «خدا ابوذر را رحمت کند، او در آسمانها مشهور تر از زمین است». یاد و خاطرۀ چنین انسانهایی به چهار گونه بعد از مرگشان در حافظۀ تاریخ باقی می ماند: ۱- هر سه لایۀ فردی ـ خانوادگی و زمینی و ماورایی آنان در تاریخ ثبت شده و به یک میزان مورد رجوع قرار بگیرد. ۲- احوالات شخصی و خانوادگی و عملکرد دنیوی شان در یاد تاریخ باقی بماند ولی مقام معنوی شان فراموش شود. ۳- احوالات شخصی و خانوادگی شان به همراه مقام معنوی شان باقی بماند ولی عملکرد تاریخی و این جهانی شان فراموش شود. ۴- از احوالات خصوصی شان چیزی در خاطر نماند و فقط با عملکرد تاریخی و مقام معنوی شان شناخته شوند. ۵- جز احوال شخصی شان چیزی باقی نماند. ۶- جز عملکرد تاریخی شان چیزی باقی نماند. ۷- جز یادکرد معنوی شان چیزی باقی نماند. ۸- هیچ اثری در هیچ لایه ای از آنان باقی نمانده و به طور کلی به دست فراموشی سپرده شوند! هرکدام از این حالتها به طور جداگانه جای بحث و بررسی دراند، ولی در این میان حالت سوم (باقی ماندن احوال شخصی + یادکرد معنوی در عین فراموشی عملکردهای تاریخی) حالتی است که فرد را از یک چهرۀ تاریخی به صورت چهره ای اسطوره ای در می آورد. مثلاً می دانیم که رستم یلی بود در سیستان، کمر باریک و ابروان پیوسته و محاسن دو شاخ داشت، نام اسبش رخش بود، جامۀ رزمش از پوست ببر بود و...، اما وقتی به دوران زندگانی و نقش تأثیرگذار وی در تاریخ ایران می رسیم چیزی برای ارائه نمی یابیم و جای خالی را فقط با اغراق پر می کنیم! دچار شدن چهره های تاریخی به این وضعیت، معمولاً به مرور زمان و به صورت تدریجی و نامحسوس صورت می گیرد؛ اما در بسیاری از اوقات هم، این دشمنان چهره های مزبور هستند که عامدانه و در کوتاه مدت چنین بلایی را به سر او می آورند. مثلاً در روزگار خودمان سالهاست شاهدیم که عده ای بی وقفه در تلاش اند تا شخصیت امام خمینی(ره) را از یک طرف با احوالات خصوصی و خانوادگی ایشان (با لباس منزل و عرقچین و عینک مطالعه و ساعت قلابی و گفتگوهای ضبط شدۀ خانوادگی و ....) تبلیغ کنند و از طرفی جملات موهوم و اغراق آمیز پیرامون ایشان می گویند تا شخصیتش را هرچه بیشتر ماورایی و غیرزمینی بنمایانند و در این میان در مورد لایۀ میانی این دو سکوت مطلق اختیار می کنند! بی شک این رویکرد انگیزه ای جز دشمنی با ایشان ندارد، هرچند به ظاهر از طرف دوستان نزدیکشان باشد!


  • امید شمس آذر

از مطیع سگ فرعون شدن چیست بتر؟

کاشتن بذر هوس ثمّ نظر ثمّ نظر


بعد از آن جای بریدنش بدادن آبش

تا بگیرد بن و بالا رود و آرد بر


بعد از آن خوردن آن میوۀ زهرآلودش

زار افتادن و نالیدن از آن در آخر


گریه و توبه و زآن درد گران استعلاج

بعد از آن باز نگاهی دگر و بذر دگر....


یا رب ! اینک شده وقتش، برسان طوفانی

تا درختان همه از بیخ کند همچو تبر


اینک از جادّه پیدا ست غباریّ و دلم

می دهد زآمدن فارس منصور(عج) خبر


اینک این فجر هویدا شده از سمت افق

آفتاب آمد و شب طی شد و شد وقت سحر


چون که شد فجر، دگر وقت فرج نزدیک است

فقط این تسمیه مانده ست به تکبیر ظفر


«شهسوار» آمده دنیا و کنون هیچ رهی

نیست تا جلوۀ زیبا گل نرگس(س) دیگر....


  • امید شمس آذر

وقتی رهبری با وقوف به آسیب های احتمالی، فرمان آتش به اختیار را صادر می کند، یعنی نتیجه اش هرچه باشد، از وضع کنونی بهتر است. برای همین، لازم به یادآوری است که: ابتدا باید ایده ای را به طور مفصل تحلیل و تبیین کرد، سپس به آسیب شناسی اش پرداخت. این میان یکی مثل علیرضا زاکانی که در تقابل آشکار با امر ولی فقیه، ایدۀ آتش بس را مطرح می کند، مطرود بودنش که جای بحث نیست و این حرف را قبلاَ در حضور خودش هم اعلام کرده بودم؛ اما از آیت الله امامی کاشانی انتظار نداشتم. ایشان هم دیگر از چشمم افتاد... .

  • امید شمس آذر
     کمال مطلق

ویژگی واجب بودن و مستقل بودن خدا را بررسی کردیم، اکنون ویژگی کمال مطلق بودن خدا را بررسی می کنیم؛

مثال 1: x می تواند روی میز جا بشود. در اینجا وصف، روی میز جا شدن است. این وصف، از آن دسته اوصافی است که می تواند از موصوف خود جدا شود. بنابراین ما در اینجا، از امکان داشتن وصف به ضرورت داشتن وصف نمی رسیم.

مثال 2: x کلمه ای است که دلالت بر انجام کاری در زمان گذشته می کند. وصف آن "دلالت بر انجام کاری در زمان گذشته" است. در اینجا از امکان داشتن وصف به ضرورت داشتن وصف می رسیم.

رابط بودن، از سری توصیفاتی است که امکان آن برابر با ضرورت آن است؛ یعنی از موصوف خود انفکاک پذیر نیست. امکان رابط بودن کافی است تا ما نتیجه بگیریم که ضرورتاً رابط است. موجود مستقلّ مطلق امکان ندارد رابط باشد.

از کجا بفهمیم که موجود مستقل، کمال مطلق است؟

  1. موجود محدود را در نظر می گیریم.
  2. اگر بتوانیم ثابت کنیم که موجود محدود رابط است، بدین معنی اشت که ضرورتاً باید رابط باشد.
  3. وقتی پی بردیم که موجود محدود ضرورتاً رابط است، پش طبعاً موجود ستقل نیز ضرورتاً مطلق است.

حال می خواهیم ضرورت رابط بودن موجود محدود را بررسی کنیم: موجود یا محدود است یا نامحدود و مستقل. چون که موجود مستقل امکان ندارد که رابط باشد، پس موجود محدود ضرورتاً رابط است.

«سیه رویی ز ممکن در دو عالم              جدا هرگز نشد، والله اعلم».


     اثبات یکتایی خداوند

اثبات یکتایی خداوند، در طول اثبات صفات قبلی است: واجب بالذّات => مستقل => کمال مطلق => یکتا.

طبق اصل سنخیّت، اگر به فرض دو موجود مستقل در نظر بگیریم که دوّمی معلول اوّلی نباشد، پس موجود مستقلّ اوّلی تمام کمالات موجود دوّم را ندارد، مثلاً بر او تسلّط ندارد. همچنین موجود مستقلّ دوّمی نیز همین نقص را نسبت به موجود مستقلّ اوّلی دارد. پس هیچکدام نامحدود نیستند. پس نامحدود نمی تواند دو تا باشد.

کمالات واجب بر دو گروه ذاتی و فعلی تقسیم می شوند که هرکدام از اینها هم به دو گروه ثبوتی و سلبی قابل تقسیم اند. برخی صفات خدا هستند که اگر معنای بالقوّۀ آن را در نظر بگیریم ذاتی و اگر معنای بالفعل آن را در نظر بگیریم فعلی اند؛ مانند: آفریدگار. نکتۀ مهم این است که ویژگی صفات فعلی مانند زمان و مکان به ذات خدا قابل تسرّی نیست.


     جبر و اختیار

اختیار سه تا تعریف دارد: 1- تأثیر خواست فاعل در فعل خود. 2- انتخاب. 3- تأثیر خواست فاعل در فعل خود بدون وجود فشار عوامل بیرونی.

در تعریف اوّلی کاری نداریم که چند گزینه پیش روی فاعل است. در این تعریف فرشته اختیار دارد. فرشته تمایلی ندارد که گناه بکند. الکراه ان است که فاعل اصلی فاعل ظاهری را وادار به انجام کاری بر خلاف میل خود او می کند. اضطرار آن است که خود فرد در شرایط نامساعد مجبور شود دست به کاری بزند که خوش ندارد.


     علّت غایی آفرینش

علّت فاعلی آفرینش جهان را بررسی کردیم، حال به علبت غایی آن می پردازیم؛

علّت غایی نخستین در تمام اعمال و افعال ما، حبّ ذات است که به خاطر آن می خواهیم به کمال برسیم. حبّ ذات، فاعل مختار را دو گونه به سمت کسب کمال سوق می دهد: 1- به دست آوردن کمال مفقود. 2- لازمۀ کمال موجود. فعل خدا برای به دست آوردن کمال مفقود نیست، لازمۀ کمال موجود است:

من نکردم خلق تا سودی کنم                بلکه تا بر بندگان جودی کنم.

وقتی خداوند می فرماید: «و ما خلقت الجنّ و الإنس إلّا لیعبدون»، غایت خود را نمی گوید، بلکه غایت انسان را می گوید.

پایان

  • امید شمس آذر

خداشناسی از مباحث بدیهی است که وقتی به مقام استدلال می رسد، مشکل می شود. وقتی به روش فلسفی می خواهیم به این موضوع بپردازیم، ابتدا باید ببینیم که: ضرورت فلسفه چیست؟ برای این منظور نیز باید بپرسیم: نتایج فلسفه به عنوان یک دانش کدام ها هستند؟ پاسخ: فلسفه این امکان را به ما می دهد که پاسخ سؤالهای اساسی خود را دربارۀ هستی بیابیم. سؤالی که در ادامه پیدا می شود، این است که: اگر ائمّه (علیهم السّلام) به سؤالات اساسی ما پاسخ داده اند، پس چه نیازی به فلسفه هست؟ باید توجّه کرد که وقتی می گوییم فلسفه، منظورمان فلسفۀ یونانی و فلسفۀ اسلامی و... نیست؛ فلسفه یعنی: "روش عقلی در پاسخ به سؤالات". وقتی امامان ما به این روش توسّل جسته اند، پس ما هم می توانیم توسّل بجوییم. از طرفی ممکن است کسی استدلالات آنان را قبول نداشته باشد، همانطور که -برعکس- گفته اند که: حکمت را بیاموزید، ولو از کافر؛ بدین معنی که باید تمام حرفهای گویندگان را شنید، ولی لازم نیست کاملاً با آنان همفکر بود.


     مقدّمه

مفاهیمی مثل گل، زوج، دایره، دو، سفید و... آیا همه باهم بی ربطند یا ارتباط دارند؟ می بینیم که بعضی باهم ارتباط دارند و بعضی با هم بی ربطند. ارتباط یعنی اینکه در گزاره بتوان گفت: الف، ب است؛ مثلاً: گل سفید است، دو زوج است، و... . مفاهیمی که باهم ارتباط دارند، ارتباطشان انواع مختلفی دارد. در مثال بالا، ارتباط دو مفهوم در گزارۀ اول انفکاک پذیر است: هر گلی سفید نیست. ولی در گزارۀ دوم ضروری است: هر دویی زوج است. مثال دیگر: چایی شیرین است =› انفکاک پذیر، شکر شیرین است =› ضروری. بحث ضرورت اینجا مطرح می شود. بعضی ضرورت ها از نظر امتناع شان ضروری اند؛ مانند: آتش و سرد، دایره و زاویه دار، سه و زوج، و.. . اینها باهم رابطۀ ضرورت دارند، ولی ضرورت از نوع امتناع. ضرورت معمولی هم ضرورت وجوبی است. هرکدام از این ضرورت های امتناعی و وجوبی، به دو نوع بالذّات و بالغیر تقسیم می شوند. بالذّات یعنی بدون توجّه به شرایط، همیشه این ضرورت وجود دارد و بستگی به چیز دیگری ندارد. بالغیر، آن ضرورتی است که بستگی به شرایط دارد. طوفان خودبخود ممکن است اتفاق بیفتد، امّا در این شرایط خاص ممکن نیست. درخت می تواند وجود داشته باشد، ولی در این شرایط نمی تواند وجود د اشته باشد. مثالهایی از امتناع بالغیر: اسب شاخدار موجود است، سیمرغ موجود است، خورشید خاموش است، و... . اینها ممتنع به غیر -یعنی ارادۀ الهی- است.


     امکان و وجوب

وقتی می گوییم x موجود است، سه حالت برای این مفهوم موجود قابل دریافت است: 1- وجوب، 2- امتناع، 3- امکان. برای وجوب و امتناع دو حالت متصوّر است: بالذّات و بالغیر. اما برای امکان فقط حالت بالذّات متصوّر است و امکان بالغیر تناقض است. امکان بالذّات با امتناع بالغیر و وجوب بالغیر قابل جمع است. امکان یعنی: سلب ضرورت وجود و عدم.

انواع موجودها: 1- واجب الوجود/وجوب بالذّات، 2- ممکن الوجود/امکان بالذّات.

ممکن الوجودها شامل امتناع بالغیر و وجوب بالغیر هستند. ممتنع الوجود/امتناع بالذّات -چنانچه از اسمش بر می آید- جزء وجودها قرار نمی گیرد. ممتنع الوجود در رستۀ ماهیت ها قرار می گیرد، ولی در رستۀ وجودها قرار نمی گیرد.

امکان دو نوع است: 1- امکان خاص یعنی سلب ضرورت عدم و وجود. 2- امکان عام یعنی سلب ضرورت یکی از دو طرف.

اصل علّیت: واجب بالذّات و ممتنع بالذّات نیاز به علّت ندارند. ممکن بالذّات ها نیاز به علّت دارند.

هر موجودی محتاج به علّت است، هر حادثی محتاج به علّت است و هر ممکنی محتاج به علّت است، سه نظریۀ عمده در زمینه علّیت اند. دیدگاه اوّل دیدگاه مادّیون و دهریون است. دیدگاه دوم دیدگاه متکلّمین است. سومین دیدگاه، نظریۀ فلاسفه است. مطابق دیدگاه مادّیون، واجب الوجود محال است. فرق دیدگاه متکلّمین و فلاسفه هم در این است که: متکلّمین، قدیم ممکن ر ا در نظر نمی گیرند؛ مانند: فیض الهی.

چه ویژگی در معلول است که محتاج علّت است؟ به تعبیر فلاسفه: مناط احتیاج به علّت چیست؟ جواب گروه اوّل این است که: چون موجود است. گروه دوم می گویند: چون حادث است. فلاسفه می گویند: چون ممکن است.

شرح:

  1. هر ممکن بالذّاتی نه ضرورت وجود دارد و نه ضرورت عدم،
  2. هر ممکن بالذّاتی یا موجود است یا معدوم،
  3. اگر موجود است عدم برای او محال است و وجود برایش ضرورت دارد و اگر معدوم است وجود برای او محال است و عدم برایش ضرورت دارد،
  4. وقتی در بند 1 گفتیم که نه ضرورت وجود دارد و نه ضرورت عدم با این قسمت بند 3 که می گوید وجود یا عدم برایش ضرورت دارد ظاهراً در تناقض است، به این علّت که منظورمان از ضرورت در بند 3 ضرورت گفته شده در بند 1 یعنی ضرورت ذاتی نیست،
  5. هر ممکن بالذّاتی ضرورت غیری دارد،
  6. هر ممکن بالذّات موجود ضرورت وجود را از غیر می گیرد و نیازمند به غیر است و هر ممکن بالذّات معدومی ضرورت عدم وجود خود را از غیر می گیرد. علّت، دهندۀ وجود برای ممکن بالذّات موجود است و عدم علّت، سلب کنندۀ وجود برای ممکن بالذّات معدوم است.

به طور خلاصه: مناط احتیاج ممکن بالذّات به علّت، ذاتی نبودن ضرورت وجودش است.


     انواع علّت

علّت تامه، آن علبتی است که تمام شرایط به وجود آمدن معلول را دارد و بودن آن به معنی بودن معلول و نبودن آن به معنی نبودن معلول است.

علّت تامه سه زیرمجموعه دارد: 1- علّت فاعلی، 2- علّت قابلی، 3- علّت غایی.

برای مثال: هنگام نوشتن نامه حرکت دست معلول است، ارادۀ انسان علّت فاعلی است، خود دست علّت قابلی است و رسیدن به هدف علّت غایی است.

علّت ناقصه، آن علّتی است که در به وجود آمدن معلول اثر دارد. می تواند یکی از سه زیرمجموعۀ علّت تامه و یا دو تا از آنها باشد. علّت ناقصه اگر موجود باشد معلول موجود نمی شود و اگر معدوم باشد معلول معدوم می شود.

تقسیم بندی دیگر علّت: 1- علّت مباشر، 2- علّت غیرمباشر. هر علّتی که معلولی را بی واسطه ایجاد می کند مباشر و علّتی که معلولی را با یک یا چند واسطه ایجاد می کند غیرمباشر است.

تقسیم بندی دیگر علّت: 1- علّت طولی و 2- علّت عرضی است.

تمام علّت هایی که گفته شد از نوع حقیقی بود. بعضی علّت ها مجازی هستند. علّت مجازی یا علّت اعدادی، علّتی است که در به وجود آمدن معلول تأثیر دارد ولی علّت اصلی آن نیست. مثل: بنّا برای ساختمان؛ بنّا زمینه ساز وجود ساختمان است، ولی علّت اصلی وجود آن نیست. چون ساختمان بعد از از بین رفتن بنّا هم تا مدّتها باقی می ماند. ساختمان وقتی وجود می یابد که بنّا کار خود را تمام کرده باشد. علّت اصلی وجود ساختمان، چسبندگی بین مصالح آن است و اگر این خاصیت از بین برود ساختمان هم از بین می رود. بنّا فقط زمینه ساز و معدّ وجود ساختمان است. معلول بنا، حرکت دست خودش است. مثال دیگر: آتش زیر ظرف آب، علّت اصلی برای جوشیدن آب نیست. زیرا پس از خاموش شدن آتش، آب تا مدّتها گرم باقی می ماند. علت اصلی جوشیدن آب، فاصله گرفتن مولکولهای آب بر اثر حرارت است. تا زمانی آب گرم است که علّت اصلی باقی باشد.

علت صوری ارسطو + علّت مادی، روی هم علت قابلی نامیده شده اند.

"حسن به حسین پول داد". در اینجا حسن دهنده است، حسین گیرنده، پول شیء داده شده و دادن فعل است.

"علّت به معلول وجود داد". در اینجا چیزی به نام معلول قبل از گرفتن وجود، وجود ندارد. برای همین وجود با معلول یکی است. همچنین وقتی معلول همان وجود باشد، وجود دادن به وجود معنا ندارد؛ پس دادن وجود هم همان وجود است. بنابراین یک علّت  داریم و یک وجود معلول که چون خود وجودش را وابسته است، خودش نه تنها فقر دارد، بلکه عین فقر است.

موجود، وجود و ایجاد هر سه یکی اند و حقیقت ایجاد، عین الرّبط علّت است.

اگر فعل را در اینجا برابر مفعول بگیریم، توجّه خواهیم داشت که: همین مفعول، عین فعل خداست. دیگر تصوّر مفعول بدون فعل فاعل امکان پذیر نیست. یعنی نمی توانیم بگوییم: فاعل فعل را کرد و رفت؛ بلکه وجود مفعول دلیل بر فعل همیشگی فاعل است. فلاسفۀ مشّایی، مناط احتیاج معلول به علّت را ممکن بالذّات بودن معلول می دانستند. ملّاصدرا گفت که: «همین که می گوییم ممکن بالذّات نه ضرورت عدم دارد و نه ضرورت وجود، با معنای ممکن بالذّات که هنوز وجود ندارد، نمی خواند. باید باشد تا بگوییم ضرورت ندارد. مناط اصلی احتیاج معلول به علّت آن است که: وجود خود معلول از سنخ وابستگی و احتیاج است».

علّت باید عین کمال معلول را در مرتبۀ بالاتر داشته باشد. بین آنها باید سنخیّت برقرار باشد. دوّمین اصل، اصل "معیّت" یعنی همراهی علّت و معلول است. با وجود علّت تامّه، معلول موجود می شود و با وجود معلول، علّت تامّه موجود است. نمی توانیم بپذیریم علّت وجود دارد، ولی معلول معدوم است؛ چون در بیان اصل علّیت گفتیم که: معلول چه باشد و چه نباشد، وقتی معلول معدوم است، یعنی ممتنع بالغیر است. این غیر همان علّت است.



     تسلسل

تسلسل چهار شرط دارد: 1- بی نهایت بودن سلسله، 2- ترتیب حقیقی داشتن حلقه ها، 3- معیّت حلقه ها، 4- ترتّب (رابطۀ علّی و معلولی داشتن).

ممکن است کسی بگوید: از کجا معلوم که تسلسل این است و چیز دیگری نیست؟! در اینجا می گوییم: کاری به تعربف تسلسل نداریم، وقتی می خواهیم ثابت کنیم که محال است.

باید توجّه داشت که: تسلسل با دور فرق دارد.

انواع دور: 1- دور در تعربف. 2- دور در استدلال. 3- دور در وجود.

مصادرۀ به مطلوب شبیه دور است:

دانی کف دست از چه بی موست؟          زیرا کف دست مو ندارد!

با توجّه به اینکه تسلسل علل محال است، هروقت با سلسلۀ چندگانۀ علّت ها مواجه شدیم، پی می بریم که در نهایت یک علّت فاعلی نخستین وجود دارد که خود، معلول علّت دیگری نیست.

علاوه بر ضرورت بالذّات و ضرورت بالغیر، یک نوع ضرورت دیگر هم داریم به نام ضرورت بالقیاس؛ بدین معنی که: بودن هرکدام، از ضرورت وجود دیگری حکایت می کند. اینجا دو صفت را وصف نمی کند، بلکه دو وجود جدای از هم را وصف می کند.

هر آفریده ای نشانۀ خداوند است، ولی هیچ آفریده ای نشان دهندۀ خداوند نیست؛ پس اگر مشغول همان چیز شویم، از خدا جا مانده ایم.


  • امید شمس آذر