حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حرف اوّل
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

[توجه: نگارنده پایگاه اطلاع رسانی دیگری در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ندارد]

موضوعات
نویسندگان

۳۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است


آرم ارتش


ایران چه هراسی از انیران دارد؟

تا مالک اشتر فراوان دارد


این ارتش جمهوری اسلامی ما

پیوسته هزار پور دستان دارد



چرا رستم نه!؟

  • امید شمس آذر

در یکی از مجلّات جوانان مربوط به سال 77 از قول یکی از خانمهای کارشناس ثبت احوال میخوندم: «به 60 - 50 سال بعد فکر میکنم که بچّه ها مادربزرگ هایی به نامهای ندا، الناز و هاله دارند؛ مادربزرگهایی بدون کرسی، بدون چارقد و شاید حتّی بدون قصّه!». الآن 20 سال از اون موقع گذشته و نداها و النازها و هاله های سرزمین ما که دیگه 40 - 30 سالشون شده، هنوز مادر نشده ن که بخوان 40 - 30 سال بعد از اون مادربزرگ بشن. اگه هم صاحب نوه شدن، شاید اصلاً -زبونم لال- خودشون دیگه در این دنیا نباشن که بخوان مادربزرگ کسی باشن.

جوانها رو که حال سازان کشورن، میگن آینده سازان کشور تا فعلاً سرشونو بندازن پایین و -دور از حضور- کاه و یونجه شونو بخورن، وقتی آینده رسید، همینا میشن پیران! خب، الآن هم که پیرها روی کارن! پس هیچّی به هیچّی! برای اشتغال میگن باید متأهّل باشین، برای تأهّل میگن باید شاغل باشین! کمبود نیروی کار رو هم که به جای به کار گیری جوانان با افزایش سنّ بازنشستگی جبران میکنن! زمانی که بسترها برای تولید نسل فراهم بود، گفتن: فرند کمتر زندگی بهتر، الآن که از اساس پدر و مادری وجود ندارن که بخوان بچّه دار بشن، از ضرورت افزایش جمعیّت میگن که اونم باز همه نمیگن!! خیلی وقته که به خواست سازمان تجارت جهانی (WTO) و با همکاری دوستان داخلی، دچار طلسم عجیبی شدیم که توی یه دور باطل هی میچرخیم و میچرخیم و به جایی نمیرسیم. هنوز هم باور نداریم سر کاریم؟؟

بچّه های ما بچّه های مؤمن، متعهّد، با تقوا، سرزنده، فعّال، پویا، پر نشاط، امیدوار، انقلابی، میهن دوست، مسئولیت پذیر، فداکار، آرمان خواه، اندیشه ورز، خستگی ناپذیر، دارای روحیۀ جوان، دانشمند، مبتکر، خلّاق، شجاع، خطر پذیر، دلسوز، نجیب، مهربان، پر تحمّل، صبور، با استقامت و قانعی اند. اونها از خیر کرسی و چارقد و حتّی قصّه گذشته ن، اونا فقط مادر میخوان، مادر. دریابیمشون؛ چرا که اگه مادر نداشته باشن، بزرگ نمیشن اصلاً به دنیا نمیان!!!


  • امید شمس آذر

مقدّمه

دین، مجموعۀ عقاید، احکام و اخلاقی است که برای سعادت بشر، از طرف خدا به واسطۀ پیامبران بر زمین نازل شده است. عقاید، هستۀ اوّلیۀ ادیان هستند و در حوزۀ کلام بررسی می شوند. (مهمتر از احکام که در حوزۀ فقه بررسی می شوند). هستۀ اوّلیۀ عقاید، جهان بینی ها هستند و هستۀ اوّلیۀ جهان بینی ها نیز مسئلۀ شُرور و نوع نگاه به آن. از میان انواع نگاه ها به این مسئله، تنها یک نگاه، نگاه صحیح بوده و مابقی انحرافات مسئله هستند که انحرافات اعمال شده در ادیان الهی نیز از آنجا نشئت گرفته است.

هر دین آسمانی جدید، رگه هایی از ظواهر دین زمینی قبلی را نیز در خود دارد؛ ولی بعدها مخالفان، هستۀ اوّلیۀ آنها را نیز تحریف کرده و از مدار اصلی خود بیرون انداخته اند. عمدۀ ادیان آسمانی هم بر اساس ادیان ایرانی تحریف شده اند: دین یهود بر اساس آیین زروان، دین مسیح بر اساس آیین مهر و دین زرتشت بر اساس آیین مانی. دربارۀ انحرافات مسئلۀ شرور در قسمت اوّل مقالۀ تاریخچۀ ادیان ایرانی و به تفصیل بیشتر در بخش نهایی از فصل دوّم مقالۀ مکتب ایرانی توضیح داده شده است. در اینجا مختصری به اساس آیین انحرافی مانی (ثنویّت) و تفاوت های آن با تعالیم توحیدی پرداخته خواهد شد.


دوگانگی های ذهنی

باور به منشأ دوگانۀ خلقت یا دوگانه پرستی/ثنویّت به این بهانه که "از خدایی که منشأ خیر است، نمی تواند شر سر بزند"، اساس آیین مانی (274 - 216 م) است؛ امّا در آنجا، خیر برابر با معنویّت/مینو و شر برابر با مادّیت/گیتی شمرده می شود که علی رغم نفوذ این آیین در ادیان بودایی و زرتشتی، یکی دانستن مادّه و معنا با بدی و خوبی وارد آیین زرتشت نشد. رگه های ثنویّت زرتشتی را در اندیشۀ ایرانی می توان به وضوح مشاهده کرد: وجود کلماتی مترادف در زبانهای باستانی ایران که علی رغم هم معنی بودن، به طور جداگانه برای مصادیق بد و خوب به کار می روند و تا حدودی در زبان کنونی ما نیز به جای مانده اند؛ مانند چشم و دیده، کلّه و سر، خر و درازگوش، گور و آرامگاه، خواهر و همشیره، و... . این تفکیک و تبعیض در به کار بردن کلمات برای دو دسته مفاهیم خوب و بد را فردوسی به زیبایی در داستان رستم و اسفندیار از زبان لشکریان بیان کرده است؛ آنجا که منتظرند ببینند اسب کدامیک بدون سوار از میدان جنگ بر می گردد تا بدانند که او کشته شده است:

ببینیم چون اسب اسفندیار..........سوی آخور اید بدون سوار،

و یا بـارۀ رسـتـم جـنـگـجـوی.........به ایوان نهد بی خداوند روی؟


آنِ اسفندیار اسب است، آنِ رستم باره! خود او فقط اسفندیار است، این یکی رستم جنگجوی! اسب اسفندیار به آخور، اسب رستم به ایوان، آن می آید، این روی می نهد! اسفندیار برای اسبش صرفاً سوار است، ولی رستم برای اسبش خداوند! این ویژگی در اندیشۀ ایرانی گرچه ضعیف شده، ولی کمابیش تاکنون نیز باقی مانده است. ویژگی دیگر ثنویّت زرتشتی، همین تقسیم کردن تمام مخلوقات به دو دستۀ خوب و بد است که هیچگاه نیز از نقطه نظر دینی مورد واکاوی جدّی قرار نگرفته؛ در حالیکه اندیشۀ غلطی بوده و باید نقد شود.

مخلوقات و از جمله انسانها به دو دستۀ خوب و بد تقسیم نمی شوند، بلکه هرکدام از آنها به تنهایی درون خود دو نیمۀ خوب و بد دارند که پیوسته باید مواظب باشند نیمۀ خوب بر نیمۀ بد غلبه نکند. یکی از تفاسیر نماد ین و یانگ در شرق آسیا، همین دو نیمۀ وجود انسان (نفس لوّامه و نفس امّاره) است. گاهی عقل و شهوت را دو سردمدار قلمرو های درون وجودی انسان دانسته اند و گاهی معنویّت و مادّیت را که گفتیم باطل است، امّا صحیحترین تعبیر -که آیت الله حائری شیرازی نیز بر روی آن بیشتر تأکید دارند- عبارت از "فطرت و طبیعت" است. فطرت از جانب خداست و طبیعت به ذات انسانی بر می گردد، ذاتی که به قول جاحظ مورّخ سوّم هجری ذاتاً شریر است و این را قران با نسبت دادن صفاتی چون ناسپاس، ستمگر، نادان، شتابزده، فراموشکار و... به انسان، تأیید کرده است. زندگی کردن با این باور، موجب آسایش و آرامش فکری و پرهیز از نگاه صفر و صدی به انسانها و کم توقّعی و دوری از خرده گیری به دیگران شده و سلامت روانی و همچنین توجّه بیشتر به مراقبت نفس را به دنبال می آورد. سعادت و شقاوت در این میان بسته به غلبۀ نور و روشنایی بر ظلمت و تاریکی یا -خدای نکرده- عکس آن در درون انسانهاست و جنگ بین اهل حق و اولیاء خدا با اهل باطل و اولیاء طاغوت نیز بر اساس آن تعریف می شود؛ وگرنه هیچ کسی مادرزادی روشن روشن یا تاریک تاریک به دنیا نیامده و مسیر سرنوشتش را به اختیار خود رقم می زند. هر نیکوکاری امکان لغزیدن در دام بدعاقبتی را دارد و هر بدکاری نیز امکان توبه و بازگشت را.


فتنۀ مانی

مانی فرزند پتیگ در ابتدای دورۀ ساسانی در زمان شاپور اوّل، با ادّعای اینکه پیامبر آخرالزّمان که انجیل بشارت او را داده من می باشم، دین التقاطی خود را در قالب کتابهای مصوّر چون شاپورگان و ارژنگ عرضه کرد و مردمان را به پیروی از خود فراخواند. او زرتشت را قبول نداشت، نبوّت عیسی را مخصوص غرب و بودا را هم مخصوص شرق می پنداشت و از این رو خود را دارای دعوت و رسالت جهانی می دانست. پیش از مانی، انحرافی در اندیشۀ زرتشتی دربارۀ خیر و شر به این شکلی که اکنون قابل مشاهده است، موجود نبود. (حساب ادیان منشعب شده از دین زرتشت مانند آیین زروان از حساب خود دین زرتشتی جداست). دوگانه پرستی کنونی بعد از آن بود که وارد این دین شد. در دین زرتشتی اوّلیه، عالم فرضی عدم -به تعبیر ادبی "هیچستان"- را انگره مینو می نامیدند که موجوداتی فرضی که وجودشان منطقاً محال است مانند پرنده ای که از کلاغ معمولی بزرگتر و از کبوتر معمولی کوچکتر باشد، باید در آن قرار داشته باشند. در مقابل، علم خداوندی یا لوح محفوظ -و به تعبیر ادبی "نیستان"- را وهیشتامن می نامیدند که موجوداتی فرضی مانند اژدهای هفت سر باید در آن قرار داشته باشند. موجود فرضی اوّل به تعبیر اسلامی ممتنع الوجود است، یعنی نبوده و امکان ندارد باشد؛ امّا موجود فرضی دوّمی به تعبیر اسلامی ممکن الوجود است، یعنی شاید قبلاً بوده و اکنون نیست، یا ممکن است در آینده بتواند باشد، یا شاید اکنون در جایی دیگر موجود است و از آن خبر نداریم. اهریمن/شیطان نامش را از انگره مینو گرفته و نمایندۀ آن به شمار می رود؛ در مقابل سپینتمان/انسان کامل که نامش را سپنته مینو (عالم خوبی) گرفته و نمایندۀ آن به حساب می آید. اهریمن نقطه مقابل اهورامزدا نیست، بلکه مخلوق اوست و نقطه مقابلش راه اهورایی و انسانهای پیرو آنند.

چنانچه ملاحظه شد، افکار بالا با عقاید اسلامی منطبق است و تحریفات اوّلیه ای نیز که گفته شد، بیشتر، خطاهای فکری نوع بشر محسوب می شوند تا انحرافات یک مکتب و نحلۀ دینی؛ لیکن از اینجا به بعد است که انحرافات آشکارتر می شود: ثنویّت زرتشتی در مرحلۀ سوّم انحرافش موجودات زندۀ دیگر غیر از انسان را هم به دو گروه خوب و بد تقسیم می کند. هیچکدام از حیوانات را بد نمی توانیم تلقّی کنیم، زیرا آنان از عقل بی بهره اند و فقط متّصف به نفسانیات هستند. ملائک نیز چون از نفسانیات راحتند و فقط متّصف به عقل هستند، خوب بودنشان هنر چندانی نیست. فقط جنّ و انس به خاطر بهره مندی از هر دو، داری حساب هستند و این میان جن به واسطۀ بهرۀ کمتر از عقل، زمینۀ بیشتری از شر دارد و مؤمنین شان مانند افراد معمولی انسانها و افراد معمولی شان مانند اشرار انسانهایند و فقط انسان است که به طور تام و کمال از "اختیار" برخوردار است. امّا باور خطرناک زرتشتی کنونی که اسلام شدیداً با آن مخالفت کرده و از انحرافات مانوی داخل شدۀ در آن است، اعتقاد به آفریده شدن موجودات بد -که گفتیم موضوعیّتی ندارد- و بلایا و بیماری ها و به طور کلّی آنچه که اصطلاحاً "شرور طبیعی" نامیده می شود -و در مقالات مذکور توضیح دادیم که آنها در اصل شر نیستند- به اهریمن و از این رو برابر و نقطه مقابل خدای یکتا دانستن اوست. در دین زرتشت در حال حاضر بلایای طبیعی، بیماری ها، بادهای مسموم، گیاهان زهرناک و حیوانات و حشرات مضر را آقریدۀ شیطان می دانند. سرانجام بالاترین انحراف نیز -که دیگر نتوانسته وارد دین زرتشتی شود- برابر دانستن خیر و شر با معنویت و مادّیت است که موجب رخوت و سستی و رکود در سطح جامعه و دوری از کار و تلاش و تولید و نهایتاً انحطاط همه جانبۀ آن می شود. گویند: بهرام اوّل به مانی گفت «ما را به چه چیز دعوت می کنی؟»، گفت: «به خراب کردن دنیا و آباد کردن آخرت». او نیز پاسخ داد: «ما هم جسمت را خراب می کنیم تا روحت آزاد گردد»! و بدینسان دستور داد اعدامش کنند.


شرقیان چه می گویند؟

برخی مورّخان مانند ذبیح بهروز با قطعیت اظهار می کنند: دین بودایی کنونی نیز -به جز در بخشهایی از آسیای جنوب شرقی که بر آیین اوّلیه باقی مانده اند- همان دین مانوی است و آن، نتیجۀ تعقیب و گریز مانویان در ایران عصر ساسانی و مهاجرت و تبلیغ آنان در شرق آسیا است. (این مورّخان حتّی اسماعیلیان را هم بازماندۀ مانویان عنوان می کنند). در میان اقوام و ملل آسیای شرقی نیز ثنویّت ریشۀ عمیقی دوانده است و این امر در قالب نمادهایی متعلّق به آنان مانند ین و یانگ که اشاره شد، دیده می شود که به معنی همزیستی نیروهای متضاد بوده و همزمان در بردارندۀ معانی گوناگونی می تواند باشد، از قبیل: راست و چپ، فرد و زوج، متحرّک و ثابت، سخت و نرم، گرم و سرد، آسمان و زمین، کوه و درّه، روح و جسم، مرد و زن، خورشید و ماه و...؛ با این وجود، فرق عمدۀ آن با عقاید ادیان دیگری که ذکر شد، در جا نداشتن مسئلۀ خیر و شر در این میان است. شرور طبیعی و شرور اخلاقی ممکن است به صورت تصادفی در میان انبوه مفاهیم متضاد و ذاتاً خنثای دیگر در این دسته بندی جای گیرند و مورد هیچگونه قضاوت ارزشگذارانه واقع نشوند. به عبارت دیگر: برعکس زرتشتیان که شرور طبیعی را با شرور اخلاقی خلط کرده اند، اینان شرور اخلاقی را به مرتبۀ شرور طبیعی تنزّل داده اند و نتیجۀ آن حسّ بی اعتنایی و بی تفاوتی در برابر بدی ها و طبیعی دانستن آن است که این نیز در درازمدّت موجب انحطاط جامعه می شود.


کلام آخر

برخی مفسّران، آیۀ نخست سورۀ انعام را که می فرماید: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ» (ستایش مخصوص خداوندى است که آسمان‌ها و زمین را آفرید و تاریکى‌ها و روشنى را قرار داد، امّا کافران <دیگران را> با پروردگارشان برابر و همتا مى‌گیرند)، به درستی دلیل بر بطلان اعتقاد به منشأ دوگانۀ خالقیّت می دانند؛ امّا متأسّفانه به این نکته توجّه ندارند که جواب بهانۀ دوگانه پرستان (مثل مانویان) را چه باید بدهند که: چگونه از خدایی که خیر مطلق و نور محض است، می تواند شر و ظلمت سر بزند؟ جواب در دو عبارت "خلق" و "جعل" به مفاهیم آفرینش و قرارداد است. تعبیر قرارداد دربارۀ موضوعات دیگری از قبیل پیدایش نژادها، ایجاد محبّت بین زوجین و... نیز در قرآن به کار رفته و محلّ کاربرد آن، بسته بودن تعریف یک عضو از مجموعه به وجود دیگری است. برخی "شرق زدگان" مفاهیم اصلی وجودی را نیز -که در جاهای دیگر تعبیر خلق در مورد آن به کار رفته- دارای چنین ماهیّتی نسبی قلمداد کرده و مثلاً می گویند: نور بسته به تاریکی یا گرما بسته به سرما تعریف می شود و هیچکدام از آنها و نه متضادهایشان وجود مستقلی از خود ندارند؛ در حالیکه این سخن غلطی است و مفاهیم وجودی نور و گرما و... به عکس ظلمت و سرما و... از سنخ وجودند و تعاریف مستقل دارند. آن، مفاهیمی مثل دور و نزدیک، کوتاه و بلند، بزرگ و کوچک و از این دستند که در اصل مشمول چنین حکمی می باشند (دقّت کنید!)؛ با اینهمه، در مورد مفاهیم قبلی هم نیز، چون ملاک تعریف و تقسیم به منظور سهولت زندگی، مختصّات آفرینشی انسان است، هرگاه همۀ آنها به همراه متضادهایشان ذکر شوند، به تبع آن، مشمول تعبیر جعل می گردند. مثلاً ما هر چیز بزرگتر از اندازۀ جسم خودمان را بزرگ و کوچکتر از آن را کوچک می دانیم، یا چون دمای بدنمان 37 درجۀ سانتیگراد است، به طور اعتباری بالاتر از آن را گرم و پایینتر از آن را سرد می دانیم، در حالیکه اصل قضیه چنین نیست. مثالهایی برای این قضیه از احکام شرعی که برای زندگی انسان وضع گردیده: حدّ ترخّص آنجاست که [چشم  انسان] دیوارهای شهر را نبیند و [گوش انسان] صدای اذان شهر را نشنود. یا ملاک تطهیر، برطرف شدن رنگ و بو و مزّۀ نجاست [بر پایۀ چشم و بینی و زبان انسان] است. یا [شاید] ملاک ابتدای ماه، رؤیت هلال [با چشم انسان] است. بدیهی است که استفاده از ابزارهایی مانند ذرّه بین و میکروسکوپ و تلسکوپ در هر یک از این موارد با این اصل همخوانی نخواهد داشت. [البتّه بعضی مراجع رؤیت هلال با چشم مسلّح را معتبر دانسته اند که این حکم فقهی ممکن است ریشه در مبانی دیگری نیز داشته باشد و بنده فقیه نیستم که در این مورد حکم صادر کنم]. پس ظلمت و در کل شر یا همان عدم، وجود مستقلّی از خود نداشته و در اصل بسته به نور و در کل خیر یا همان وجود قابل تعریف شدن است.

پایان

  • امید شمس آذر

گفتیم که حکیم فردوسی به عنوان یک مسلمان خرد گرا، هیچ گاه در مقام تبیین جهان بینی ایرانی، دچار گرایش های خرافی زرتشتی نشده است و فی المثل در مورد شخصیت و زندگی کیومرث، آن تصویری را که در متون پهلوی وجود دارد، در شاهنامه -و به قول خودش "نامور نامه"- ارائه نمی دهد. در ادامه باید به این نکته نیز توجّه داشت که: تقسیم بندی تاریخ جهان به 12 هزارۀ پیش گفته، جزء همین عناصر جهان بینی زرتشتی است و باز از این رو جایگاهی در شاهنامه ندارد و تقسیم بندی تاریخ سنّتی ایران بر مبنای شاهنامه، متفاوت از آن چیزی است که پیشتر شرح داده شد. شاهنامه را معمولاً به سه بخش اساطیری، حماسی و تاریخی تقسیم می کنند. (مرحوم دکتر منوچهر مرتضوی قائل به یک بخش چهارم هم بود که عبارت باشد از داستانهای فرعی که لابلای داستانهای اصلی در سراسر شاهنامه گنجانده شده است). این سه بخش به ترتیب با دوره های تاریخ شناختی پیش از تاریخ، آغاز تاریخ و تاریخی مطابقت دارند و شرحش پیش از این در بخش پایانی مقاله ای با عنوان بحثی دربارۀ ادیان و اساطیر از نظر گذشت. البتّه نامگذاری این دوره ها به این شکل صحیح نبوده و ایراد فراوانی بر آن وارد است، ولی در اینجا قصد ما بررسی خود آنهاست و نه نامگذاری شان.

دورۀ -اصطلاحاً- اساطیری با آغاز فرمانروایی کیومرث که مقارن آدم(ع) در نزد ایرانیان است شروع می شود و تا قیام کاوۀ آهنگر و پایان کار ضحّاکیان ادامه می یابد. دورۀ -اصطلاحاً- حماسی با قیام کاوه و روی کار آمدن فریدون آغاز و با مرگ رستم که مقارن با برگشتن ورق حکومت کیانیان از اتّکای به پهلوانان به اتّکای به سیاستمداران است پایان می گیرد. بعد از آن نیز دورۀ -اصطلاحاً- تاریخی آغاز شده و تا "پایان خوش شاهنامه" که برافتادن حکومت ساسانی و ورود اسلام به ایران است تداوم دارد. همۀ این حوادث چهارگانه (شروع تمدّن ایرانی، تثبیت و گسترش تمدّن ایرانی، جهانی شدن تمدّن ایرانی و اسلامی شدن تمدّن ایرانی) نقاط عطف مهم در تاریخ ایرانند و فاصلۀ هرکدام از آنها از یکدیگر نیز بنا به اصل جامعه شناختی و فلسفی "تکامل"، رفته رفته کمتر باید باشد و طول هر دوره نسبت به دورۀ قبلی کوتاهتر. امّا آیا این امر نیز طبیعی و تابع دیگر قوانین خلقت است یا موردی قراردادی از سوی آدمیان است؟ در حال حاضر نمی توانیم در این مورد با قطعیت اظهار نظر کنیم؛ ولی از قرار معلوم تقسیمات تاریخ ایران بر پایۀ شاهنامۀ فردوسی، ما را بر آن می دارد که قضیۀ مزبور را انسانی و قراردادی ندانیم.

در بین ریاضیدانان عدد گنگی تحت عنوان عدد فی(ϕ) تقریباً برابر 1.618 و به تبع آن نسبتی موسوم به نسبت طلایی یا نسبت الهی مشهور است که عبارت از 1 به 1.618 است. یونانیان باستان این نسبت را می شناختند و ایرانیان و مصریان باستان نیز در ساخت سازه های بزرگ خود آن را رعایت کرده اند. در قرن سیزدهم میلادی لئونارد فیبوناتچی ریاضیدان ایتالیایی، آن را به طور رسمی کشف کرده و بسط داد و تئوریزه نمود. دنباله ای از اعداد در ریاضیات وجود دارد که به نام دنبالۀ فیبوناتچی معروف است و آن بر اساس این الگو چیده می شود که هر عدد بعدی جمع بین دو عدد قبلی باشد؛ یعنی: ... ، 233 ، 144 ، 89 ، 55 ، 34 ، 21 ، 13 ، 8 ، 5 ، 3 ، 2 ، 1 ، 1 . در این دنباله هر چه پیشتر برویم، حاصل تقسیم عدد بعدی بر عدد قبلی به عدد فی نزدیک و نزدیکتر می شود و البتّه مقدار آن از حاصل جمع 1 با 5√ تقسیم بر 2 نیز به دست می آید. این نسبت، نسبتی است که در کلّ عالم خلقت برقرار بوده و از زادولد خرگوش ها تا تعداد زنبورهای نر و ماده در یک کندو، الگوی رشد شاخه های درختان، مارپیچ های تخمهای گل آفتابگردان و دانه های مخروط کاج، مختصات بدن انسان و تعداد استخوانهای آن، مسیر حرکت گردبادها و منظومه ها و بسیاری موارد دیگر، همه و همه تابعی از این نسبت مقدّس است. حال ببینیم آیا این نسبت به عرصۀ تاریخ هم قابل بسط است؟

پایان شاهنامه با مرگ یزدگرد سوّم آخرین شاه ساسانی و فتح ایران به دست اعراب مسلمان در سال 20 هجری (641 میلادی) رقم می خورد. ابتدای آن نیز اگر برابر با هبوط آدم(ع) و شروع تمدّن بنی آدم بر زمین بگیریمش 5597 پیش از میلاد -به روایت منابع مربوط به تاریخ پیامبران- است؛ یعنی یک دورۀ 6238 ساله که البتّه اگر طول سالهای رسالت پیامبران الهی (علیهم السّلام) را در نظر داشته باشیم، به عدد 6229 (تا سال 11 هجری) خواهیم رسید که برابر با تعداد آیه های قرآن -طبق روایت کوفی- است، بدین مفهوم که: حاصل رسالت تمام انبیای الهی در آخرین کتاب آسمانی خلاصه شده است. باری این دورۀ 6238 ساله را اگر ابتدا از وسط به دو نیمۀ مساوی تقسیم کنیم، به تاریخ 2478 پیش از میلاد می رسیم که از نظرگاه باستان شناختی، آغاز تقسیم و پخش آریاهای اوّلیه در سراسر منطقۀ غرب آسیا و از نظرگاه روایات، زمان زندگی ذوالقرنین (فریدون ایرانیان) است که گفته اند حدّ فاصل حضرت صالح و حضرت ابراهیم (علیهماالسّلام) می زیسته است. حال باید این دورۀ 3119 سالۀ به دست آمده را نیز با نسبت طلایی به دو نیمۀ نامساوی تقسیم کنیم تا ببینیم دورۀ سوّم از چه زمانی شروع می شود؟ با شگفتی می بینیم که حاصل، عبارت از دو دورۀ 1928 و 1191 ساله است که دورۀ اخیر عبارت از جمع مابین 220 سال دورۀ هخامنشی، 80 سال دورۀ آلکساندر مقدونی و جانشینانش، 474 سال دورۀ اشکانی و 417 سال دورۀ ساسانی بوده و آغازش به سال 550 پیش از میلاد یعنی زمان تأسیس سلسلۀ هخامنشی باز می گردد. همان زمانی که مورّخان امروزی نیز به عنوان آغاز دوران -اصطلاحاً- تاریخی ایران می شناسند. توضیح بیشتری ندارم، لذّتش را ببرید!


  • امید شمس آذر

مسجد آمد خاتم پیغمبران (ص)

دید یاران در دو حلقه اندر آن


عدّه ای سرگرم کسب دانش اند

عدّه ای با خواندن قرآن خوشند


گفت: کار هردوشان زیباستی

رهگشای دنیی و عقباستی


لیک من پیغمبر آگاهی ام

شاخص راه حق از گمراهی ام،


رفت و پس در حلقۀ دوّم نشست

ارزش دانش چنین آمد به دست


طراحی زیبای نام محمد


  • امید شمس آذر

نخستین فرمانروای ایران به روایت تاریخ سنّتی ایرانیان کیومرث بوده است که طبق گفتۀ شاهنامه: در غار زندگی می کند، پلنگینه می پوشد و سی سال مدّت فرمانروایی اوست. سیامک نیز پسر صلبی خود او محسوب می شود. امّا در متون دینی پهلوی، تصویر دیگری از او ارائه شده است که به کلّی با تصویر شاهنامه متفاوت است: کیومرث پس از آفریده شدن، سه هزار سال در مینو زندگی می کند و سپس به زمین می آید (قابل مقایسه با داستان آدم<ع> که چند ساعت در باغ اوّلیه مانده و سپس به زمین آمده) و پس از هزار سال که بر روی زمین به سر برده، هنگام مرگ، از عصارۀ تن او بوتۀ ریواسی می روید که تبدیل به زوج توأمان مشی و مشیانه می شود و از آنان نیز زوج دیگری به دنیا می آید و چند نسل این حالت تکرار می شود تا نهایتاً سیامک پا به عرصۀ وجود می گذارد... . در شاهنامۀ حکیم فردوسی -به عنوان یک مسلمان عقل گرا- خبری از این ماجراها نیست؛ امّا اگر قصد تحلیل داده های متون باستانی ایران را داشته باشیم، این "هزاره گرایی" موجود در تقسیم بندی تاریخ اهمّیت درخوری برای ما پیدا می کند. خانم دکتر ژاله آموزگار کتاب تاریخ اساطیری ایران را بر پایۀ 12 هزاره که به باور روحانیون ایران باستان مدّت زمان عمر جهان بوده، نگاشته است. 12 هزاره ای که 3 هزارۀ آن همان عالم مینوی نخستین بوده است. کتاب مذکور، تحلیل اسطوره شناختی روایات ایرانی است؛ ولی در مقام واکاوی لایه های تاریخی این روایات، باید دوباره خود تحلیل مزبور را نیز تحلیل کنیم.

در مورد ابتدا و انتهای این 12 هزار سال اسطوره ای و -به طبع- تقسیمات درونی آن، نظرات متعدّدی ارئه شده و نویسندۀ کتاب پیامبر آریایی گمانه زنی های گوناگون در این زمینه را در قالب جدولی به منظور مقایسه و تطبیق ارائه داده است. برای تشخیص نزدیکترین نظر به حقیقت از این میان، باید به دو نکتۀ کلّی توجّه داشت: 1- همۀ این هزاره ها دقیقاً هزار سال نبوده و ممکن است اندکی بیش و کم بوده باشند. 2- مبنای تقسیم بندی، حوادث و وقایع مهمّی است که در حکم نقاط عطف در تاریخ بوده اند. در این مورد خاص نیز تأمّل روی این مهم الزامی است که: آن موقعی که کیومرث به مدّت سه هزار سال در مینو به سر می برده، روی زمین چه می گذشته است؟ خاصّه اینکه به نقل از دساتیر، حکومتهای قبل از پیشدادیان آریایی نبوده و شامل بومیان ایران می شدند و از این رو در بازنگری تاریخ سنّتی ایران و هرچه بیشتر ایرانی سازی آن، از دور خارج شده اند؛ به ویژه سلسلۀ ماقبل پیشدادیان یعنی یازانیان که در منابع بعدی ایرانی از آنان با عنوان دیوان (=و در اصل دیویسنان) یاد شده است و دساتیر کیومرث را فرزند یازان عجم (=ایرانی) آخرین فرمانروای آن سلسله می داند که از قرار معلوم بعد از رسیدن به حکومت، به شیوه ای نرم، قدرت را در خاندان خود موروثی کرده و موجب تغییر سلسله شده است و این خود یکی دیگر از موارد شبیه سازی کوروش به کیومرث نزد ایرانیان است. دساتیر نیز از آنجا که در درجۀ اوّل یک منبع هندی است، از اعمال تغییرات ایرانیان مصون مانده و یاد و خاطره ای از سلسله های قبل از پیشدادیان را در خود نگه داشته است؛ با اینکه در روایت سنّتی ایرانی از تاریخ ایران، پیشدادیان و کیانیان و حتّی اشکانیان و ساسانیان، دیگر نه سلسله، که دوره اند و هرکدام دربرگیرندۀ چند سلسلۀ فراموش شده از قبیل ماد و هخامنشی و فرته کاره و پیش از آن. (شاید بتوان مدّعی شد: سخن از سلسله های چهارگانه قبل از پیشدادیان در دساتیر، به خاطر پر کردن 4 هزارۀ خالی در دورۀ 12 هزار ساله بوده، امّا به دلایل پیش گفته عکس آن صحیحتر است).

با توضیحات فوق و لحاظ کردن نکات گفته شده و با در نظر گرفتن وقایع مهمّ تاریخی، باستانشناختی، دیرینه شناختی و زمین شناختی ایران و منطقه در گذشته های دور، به نظر می رسد صحیحترین برداشت از این 12 هزاره، برداشتی است که پایان آن را مصادف با سال 1273 میلادی/ 654 هجری شمسی می داند که با دوران حملۀ مغول برابر است. یعنی این 12 هزاره تقریباً در 11700 سال پیش شروع شده و در 700 سال پیش پایان می یابند. در اینصورت به عنوان کلام اوّل در این باب می توان پیشنهاد کرد: اگر هزاره به هزاره عقب تر برویم، یک هزاره قبل از آن با اوایل دوران ساسانی برابر می شود، آغاز هزارۀ قبل از آن با آغاز دوران ماد، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز رصد نیمروز، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز نیمۀ دوّم پیشدادیان (حکومت فریدون)، آغاز هزارۀ قبلی با وقوع طوفان نوح(ع) و آغاز دوران تاریخی تمدّن سومر با سلسلۀ کیش (معادل ضحّاکیان در تاریخ ایران)، آغاز هزارۀ قبلی با اوج تمدّن هرمسی (هرمس معادل هوشنگ ایرانیان)، آغاز هزارۀ قبلی با هبوط آدم(ع) و زندگانی فرزندان او، آغاز هزارۀ قبلی با مقابلۀ سپینتمان (زرتشت مصلح) با پیروان زئوس (دیوپرستان)، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز یکجانشینی دیوپرستان در ایران، آغاز هزارۀ قبلی با پایان آخرین عصر یخبندان و در نهایت آغاز نخستین هزاره نیز با آغاز سلسلۀ آبادیان و پادشاهی مِهاباد نخستین فرمانروای ایران.


  • امید شمس آذر

نیاز به هم آغوش بعد از نیاز به اکسیژن و آب و غذا، مهمترین نیاز مادّی انسان است؛ امّا به دلایل متعدّدی در حال حاضر برآورده کردنش منوط به فراهم بودن امکانات دیگری همانند مسکن و مکسب و مرکب و مدرک شده است. حاج آقا قرائتی مثال خوبی در این زمینه دارند: «به این می ماند که بگویی من تشنه م، یه لیوان آب به من بدید. جواب بدهند که اول لیسانستو بگیر بعد»! و معلوم است که حاصلش می شود این وضعیت نابهنجار پوشش و دیگر آسیب های اجتماعی که امروز در جامعه شاهدش هستیم. هرکس هم تحلیل دیگری در این زمینه دارد، درون لیوان بیندازد و آبش را بخورد! امّا این میان عدّه ای که نام مسئول در محیط هایی مثل دانشگاه را یدک می کشند، این وضعیت را نه نوعی بیماری اجتماعی که باید [پیشگیری و] درمان شود، که سلیقه و میل شخصی جوانان و نوجوانان دانسته و به علّت ناتوانی و بی عرضگی خود از مدیریت و شاید هم میل باطنی خودشان به بهره برداری حداکثری از آن، داد سخن در می دهند که: "چه اشکالی دارد؟ جوانان با هر نوع تیپ و مدل مو و هر نوع رفتاری عزیزان ما هستند و نباید طردشان کنیم" و شگفتا که این سخن در حالی عنوان می شود که هیچکس نیز از طرد جوانان صحبتی به میان نیاورده و همگی در پی اصلاح آنان هستند. کار اینها از این رو درست مانند به رسمیت شناختن حقوق .... ها در آمریکاست.

کسانی که این ادّعا را می کنند، به یاد ندارند که زمانی که بی حجابی در کشور ما اجباری شد، مردم شدیداً در مقابلش مقاومت کردند و این مقاومت، گذشته از غیرت دینی مردم، به نارضایتی آنان از حکومت نیز مربوط می شد. اکنون نیز اگر همان وضعیت پیش بیاید، به احتمال زیاد اکثر بدپوششان و ناقص حجابان امروز، حجاب کامل را سفت و سخت رعایت کرده و نقاب هم می بندند تا به هرحال اعتراض خود را نسبت به برآورده نشدن نیازهای اولیۀ مادّی خود از طرف مسئولین امر به نمایش درآورند. چاره تنها در وظیفه شناسی و انجام تکلیف است، نه چیز دیگر. مدّعیان مزبور، گاهی نیز موضوع تسامح دینی را پیش می کشند که مفتضح ترین مغلطۀ بحث است. اینها همه سرپوش گذاشتن بر بی مسئولیتی ها و فرار از وظیفه است.

صحبت این است که این نوع مدل های ظاهری و رفتاری جوانان مدل نیست، یک نوع منفی گرایی روانشناختی و در درجۀ بعدی نوعی اعتراض و هنجارشکنی اجتماعی است. گذشته از آن، خود این اعتراض ها و هنجارشکنی ها هم -معمولاً- دور از چشم خانواده ها صورت می گیرد. در اینصورت، آیا می خواهیم جوانان را از خانواده جدا کنیم؟ پیشوایان دین و علمای بزرگ و عرفا و صلحا، برای جذب ناآگاهان و تازه مسلمانان تسامح می ورزیدند. تسامح در مناسبات را با مسامحه در عبادات اشتباه نگیریم؛ آنان مقیّد بودند که به غیر هم کیشان و هم مسلکان خود -اعمّ از مسلمان و غیرمسلمان- سخت نگیرند، نه اینکه خودشان در عمل به احکام دینی سهل انگاری بورزند. یک لحظه به این فکر کنید که این تسامح آنان بدون هدف و از سر بی خیالی بوده است، حالتان به هم نمی خورد؟ ولی برای جوانان مسلمان خودمان، تسامح موضوعیتی ندارد. آن هم جوانانی که تمام مقاطع تحصیلات مقدماتی را گذرانده و خوب و بد را کاملاً می فهمند. برای اینکه مسئولیت امانتداری از جوانان در قبال خانواده هایشان را از خود سلب کرده باشیم، متوسّل به اصل بی دفاع "آزادی" می شویم؛ در حالیکه اگر از روز اوّل این مسئولیت ناپذیری خودمان را با خانواده ها در میان می گذاشتیم، آنها خود به نوعی برای این مسئله چاره ای می اندیشیدند.


  • امید شمس آذر

مسئلۀ آزادی حمل، خریدوفروش و استفاده از اسلحه در ایالات متحدۀ آمریکا، چند مدّتی است که به یک معضل جدّی بدل شده است. دولت آمریکا که بخش عمده ای از درآمد خود را از تولید سلاح و فروش آن به دیگران -حتّی به قیمت راه انداختن جنگهای خونین- تأمین می کند، به رغم مخالفت عموم مردم، صاحبنظران و حتّی مجلس این کشور، حاضر به تجدید نظر در قانون آزادی اسلحه نبوده و نهایت کاری که در تأمین امنیت شهروندانش حاضر به انجام آن است، مسلّح کردن بیش از پیش اقشار مردم در برابر همدیگر است! اینکه مثلاً به جای ممنوعیت حمل اسلحه برای دانش آموزان که بارها و بارها منجر به فجایع عجیب در سطح مدارس شده است، متقابلاً معلمان را توصیه به حمل سلاح کند؛ و البتّه از دولتی هم که ریاستش با تاجری باشد که در جواب کسانی که به وی گفتند: "همسر تو سابق بر این مدل مجلّات .... بوده است"، پاسخ می دهد: "او زیبایی بدن خود را نمایش می دهد. اگر بلدی تو هم نمایش بده"، چنین طرح و برنامه هایی بعید نیست! این اجتناب شدید دولت آمریکا از بازنگری در قانون آزادی سلاح را بیشتر ناشی از همان حسّ سودجویی برای کسب درآمد از راه تولید سلاح می دانند؛ ولی به نظر من این نیز در میان مدّت قابل اصلاح است و علّت و انگیزۀ اصلی جای دیگری است.

اساس تفکّر لیبرال دموکراسی آمریکا بر اومانیسم و تأکید روی خودکفایی انسان در همۀ شئون زندگی و بی نیازی اش از خدا و هرگونه عامل معنوی دیگر بنا شده است. بر مبنای این تفکر، اگر اسلحه در دست انسان به وفور وجود داشته باشد نیز، انسان خود شعور و عقل کافی برای سوءاستفاده نکردن از آن را دارا می باشد و نیازی به اعمال ممنوعیت در این باره وجود ندارد. این نظری است که بر روی کاغذ، خوشرنگ و زیبا می نماید، اما در عرصۀ عمل، نتیجه چیز دیگری از آب در می آید. چرا؟ چون انسان موجودی دو ساحتی است و در کنار عقل و فطرت خدادادی اش که او را به انجام کارهای نیک وا می دارد، یک هوای نفس و طبیعت انسانی هم دارد که چندان با وظیفه شناسی و پیمایش راه راست سازگاری ندارد و برای ایجاد تعادل بین آنها و جلوگیری از غلبۀ "نفسانیات طبیعی" بر "عقلانیات فطری"، آموزه های وحی لازم است که اطاعت از آنها نیز باید توسط قوانین مصوِبه از طرف حکومت نظارت شود. این در حالی است که تفکِر آمریکایی، به جای نفسانیات طبیعی و عقلانیات فطری، بر ترکیب نامتجانس "عقلانیات طبیعی" و نه حتی "نفسانیات فطری" تأکید می کند. با این توضیحات، اقدام به بازنگری در قانون آزادی سلاح، یعنی خودکشی تئوریک نظام آمریکا و این کار برای آن دولت -مادامی که به فکر خودکشی نیفتاده باشد- بعید است.


  • امید شمس آذر

می نشینم روبروی پنجره

آب می نوشم ز جوی پنجره


رخت بر می بندم از این خاک پست

می روم در جستجوی پنجره


پنجره! آغوش خود را باز کن

تا دوم مشتاق سوی پنجره


یا به سان فاخته کو کو کنان

کو به کو آیم به کوی پنجره


در سرای دل ندیدم روزنی

دوستان! پس کوست کوی پنجره؟


کوی شادیّ و نشاط و شور و عشق

کوی صوت و های و هوی پنجره


خاطرات کودکی زنده شود

با نگاهی رو به سوی پنحره


خاطراتی از نم باران و از

رسم گنجشکی به روی پنجره


دفتر ایّام پاییزیّ غم

پر شده از گفتگوی پنجره


فصل تاریکیّ و حیرت شد دراز

مانده ام در آرزوی پنجره....


پنجره یعنی ظهور آفتاب

عطر و بوی اوست بوی پنجره


العجل ای آفتاب «شهسوار»

أسقنونی از سبوی پنجره


پنجره با خویش دارد غصّه ها

پس چرا بسته گلوی پنجره؟


  • امید شمس آذر

بهار می آید

آن هم چه بهاری؟ سبز سبز!!

***


بدیهیّات هر وقت بخواهند تعریف شوند

مقداری از حقّ مطلبشان ضایع می شود

***


از واقعیت های تاریک

به حقیقت روشن پناه می برم

***


می گفت:

درس تنظیم خانواده 20 شدم، با چه رویی نمراتمو به پدر_مادرم نشون بدم؟!

می گویم:

حراست دانشگاه ما چند سال پشت سر هم در سطح دانشگاههای کشور اوّل شده... .

حال خودتون چطوره؟

***


نظر کارشناسانه:

وقتی مردم به خرید کالای ایرانی رغبت نشان دادند،

تولیدکنندگان می توانند با تولید کالاهای بی کیفیت که زود به زود خراب و تعویض شود

موجب رونق اقتصادی کشور شوند !!

***



توجّه کنید:

بتی که در ادبیبات عاشقانۀ ما آمده

بت هندی است نه بت عربی

***


وقتی قرآن دربارۀ یهود می فرماید:

«یسئلونک "عن" ذی القرنین....»

یعنی ذوالقرنین کسی بوده که

در میان اعراب -حدّاقل یهودیانشان- با همین نام شناخته شده و اسم موهومی نبوده است.

***


تصویر ارائه شده از خدای متعال در تورات کنونی

با شیطان بیشتر سنخیّت دارد

و

چهرۀ پردازش شده از حضرت عبّاس(ع) در فیلم رستاخیز

با یزید.

***


آه، ای شهادت کجایی؟!

مثل بچّۀ آدم با پای خودت بیا،

وگرنه خودم میام دنبالت.

***


پیشنهادی هم برای رسیدن به تعادل:

پسران قبل از ازدواج تا می توانند چاق شوند

و دختران تا می توانند لاغر،

بعد از آن خودبخود همه چیز حل می شود.

(موفّق باشید)

***


  • امید شمس آذر

هرکسی را که نمی دانید برای همکاری در زمینه های فرهنگی مناسب است یا نه، با این سه سؤال اساسی که پنج گزینه -سه صحیح و دو غلط- پیش روی خود دارند، مورد ارزیابی قرار دهید. بر اساس تعداد پاسخهای صحیح می توانید تشخیص دهید که برای همکاری مناسب است، یا باید بر رویش کار شود یا به کلّی به دور انداخته شود.


سؤالات:

1- کتاب دینی ما کدام است؟

2- کتاب ملّی ما کدام است؟

3- کتاب محلّی ما (سرزمین آذربایجان) کدام است؟


گزینه ها:

1- قرآن

2- اوستا

3- شاهنامه

4- دده قورقود

5- حیدر بابا.


  • امید شمس آذر

آقای شمخانی -که بنده قبولش دارم- در مورد ماهواره می گفت: «ماهواره چیز خوبی است؛ آشنایی با انواع نظرات و افکار و سلایق، انسان را حقیقت بین و روشن نگر بار می آورد». امّا این آشنایی با نظرات دیگران، زمانی سودمند است که با نظرات خود نیز آشنا باشیم. برای ملّتی که هنوز سرانۀ مطالعه اش چند دقیقه در روز بیشتر نیست، آشنایی با نظرات دیگران یعنی شستشوی مغزی. بعضی هم جاافتادن ماهواره در سطح جامعه را با جاافتادن تدریجی ضبط صوت و ویدئو مقایسه می کنند که اوایل انقلاب ممنوع بود، ولی بعداً پذیرفته شد؛ در حالی که ماهواره که دستگاه گیرندۀ برنامه های تلویزیونی های بیگانه و خارج از کنترل ماست، با دستگاههایی که برنامه های صوتی و تصویری آن را در قالبهایی مثل نوار کاست یا فیلم ویدئو یا C.D به اختیار خود دریافت می کنیم، متفاوت بوده و در اصل قبل از اینکه یک وسیله باشد، یک "رسانه" است و تنها با رسانه هایی مثل رادیو و تلویزیون قابل مقایسه است. مخالفت با نوار کاست و ویدئو و امحای آنها هم از اشتباهات فاحش اوایل انقلاب بوده است و اشتباه بودن آن، دلیل بر اشتباه بودن مخالفت حال حاضر با ماهواره نمی شود.

امّا در این مقال، بیشتر بر روی انواع شبکه های ماهواره ای می خواهم تمرکز کنم؛ معمولاً در نزد عموم مردم که برای دریافت برنامه های شبکه های بین المللی بیگانه، اقدام به تهیّه و نصب دستگاه ماهواره می کنند، این شبکه ها به دو گروه شبکه های اروپایی_آمریکایی و شبکه های ترکیه تقسیم می شوند. نیروهای انتظامی و حفاظتی کشور هم که عمدۀ مضرّات ماهواره را دو مسئلۀ "تضعیف بنیان خانواده" و "تحریک سیاسی" عنوان می کنند، بیشتر بر روی اروپا و آمریکا حسّاسیت دارند و به اندازۀ آن بر روی ترکیه حسّاس نیستند؛ آنهم با این استدلال که قباحت برنامه های ترکیه ای تنها در رقص و ساز و آواز و بزن و بکوب خلاصه می شود، ولی برنامه های اروپا و آمریکا -بطور خاص لس آنجلس نشینان- شامل جنبه های سیاسی نیز هست و مستقیماً با نظام جمهوری اسلامی ابراز عناد می کنند. امّا آیا واقع قضیه نیز همین است و فی المثل هیچ اثری از عناد با جمهوری اسلامی در برنامه های ترکیه وجود ندارد؟

بنده جایگاهی در سیستم انتظامی و حفاظتی کشور و نظری در خصوص برنامه های کلان آنجا ندارم؛ ولی از آنجا که یگانه تشکیلات بی عیب و نقص دیوانسالاری متعلّق به تشکیلات معصوم -علیه السّلام- است، با عقل ناچیز خود به نقد این دیدگاه می پردازم: سلطنت طلبان لس آنجلس نشین، خود بهتر از همه می دانند که دوران پادشاه و پادشاهی سرآمده و هیچ کشوری که -خاصّه با انقلاب مردم- رو به حکومت جمهوری آورده، دوباره به دوران استبداد سلطنتی باز نمی گردد. آنان فقط برای اینکه بازماندگان خاندان شاه چون شهبانو فرح و رضا ربع پهلوی(!) دچار مرگ رسانه ای نشوند، این خاله بازی های تشریفاتی را در آنجا راه انداخته و اداره می کنند. از این رو مواضع آنان نیز در دشمنی با جمهوری اسلامی، مواضعی صرفاً سلبی بوده و موضع سلبی راه به جایی نمی برد. آنان اگر حکومت امروز ایران را نفی می کنند، جایگزینی برای ارائه ندارند و در میان سماع موسیقی و دود سیگار و سکر مشروبات، در یاوه گویی های خود سرگردانند. این در حالی است که ترکیه -همسایۀ زیرک ما- که سالهاست با تظاهر به اسلامگرایی و احترام به فرهنگ دینی مردمانش و جا انداختن خود به عنوان میراث دار امپراطوری عظیم عثمانی، در حال ارائۀ "نسخه و الگو" برای مردم ماست، از این رو نیز برخلاف لس آنجلس نشینان، مواضعش از نوع ایجابی بوده و برای مثلاً آیندۀ جمهوری اسلامی -چه در مقام حرف اعلام کند چه نکند- جایگزینی تدارک دیده که عبارت باشد از: سکولاریسم. آنهم با معرّفی خود به عنوان نمونه ای موفّق از یک نظام اینچنینی.

دربارۀ سکولاریسم و گزاره های خودمتناقض آن سخن بسیار است و فرصت دیگری می طلبد. فقط در این فرصت اگر بخواهیم بررسی کنیم، به این نکته توجّه داشته باشید که: انسان موجودی اجتماعی و اسلام نیز دینی ذاتاً سیاسی است و هر آنچه نامش حکومت اسلامی باشد، چه به لحاظ نفس حکومت بودنش و چه به لحاظ اسلامی بودنش ماهیّتی کاملاً سیاسی دارد و اگر هم با دخالت مردم در امور مربوط به خود مخالف باشد و بخواهد سر آنان را با دیانت گرم کند تا قاطی سیاستی که در تعریف غیراسلامی آنان برابر با خدعه و دروغ و نیرنگ و بی دینی و در یک کلمه ماکیاولیسم یا به زبان خودمان پدرسوختگی است، نشوند، همین که اجازۀ خواندن قرآن و برگزاری نماز جمعه و جماعت و آیین حجّ و جهاد و خمس و زکات و امر به معروف و نهی از منکر و عزاداری امام حسین(ع) و یا حتّی برخی از این امور را به مردم بدهد، در میان مدّت گور خود را کنده است. ترکیۀ امروزی که به هیچوجه میراث دار امپراطوری عثمانی نیست، در دو راهی اسلامگرایی و ابراز حسن نیّت به غرب گرفتار است: از طرفی به عثمانی افتخار می کند و آثار فراوان هنری در خصوص آن خلق می کند، از طرفی در سریالی مثل "حریم سلطان" زنان حرمسرای عثمانی را که همگی حجاب که هیچ، نقاب هم داشتند، بی حجاب و گریبان گشاده نمایش می دهد! از طرفی شاهد رعایت سفت و سخت حجاب -مثلاً غیراجباری- در خیابانهای شهرهایش هستیم، از طرف دیگر شاهد صنعت گردشگری جنسی در سواحل دریاهایش! از طرفی به اسم مسلمان بودنش پس از نتیجه نگرفتن از سالها عجز و لابه و التماس ذلیلانه برای عضویّت در اتحادیّۀ اروپا، با حالتی مقتدرانه از آنجا روی بر می گرداند و از طرفی در اینجا با رژیم صهیونیستی دست دوستی می دهد!... .

این از دولتش؛ ولی در مورد مردمش نیز باید دانست که: اسلامیّت آنان یک نوع اسلامیّت عاریتی و برگرفته از بومیان رومی تبار آن سرزمین در قرون چهار و پنج هجری بوده. بومیانی که خود مسیحیانی بودند -آنهم آن مسیحیّت- که تازه مسلمان شده بودند! و آنان هم که به دست اینان به اسلام مشرّف شدند، پیش از اسلام نه اهل کتاب که شمنی بودند! حاصلش می شود همین که امروز می بینیم: یک نوع افکار التقاطی سطحی و بچّه گانه که نمونه اش را در سریال "کلید اسرار" -که متأسّفانه چند سالی از سیمای جمهوری اسلامی هم پخش شد- شاهد بودیم؛ داستانهایی که به بینندۀ خود چنین القاء می کنند که انگار قیامت و حساب و کتاب و بهشت و دوزخی در کار نیست و خبری هم از ابتلا و امتحان یا حکمت و مصلحت خداوندی وجود ندارد و خدا -نعوذبالله- دستگاهی است که هرکس کار خوبی در این دنیا انجام داد، بلافاصله دکمه اش را بزند و پاداش خود را دریافت کند و متقابلاً هرکس کار بدی هم انجام داد، به همان شکل و شیوه مجازات ببیند!... . تشیّع آنجا نیز عمدتاً بر پایۀ اندیشۀ منحط "علی الّلهی" است که از اساس اصول و فروع دینشان با ما شیعیان متفاوت است، ولی برخی علمای اسلامی در دورۀ معاصر فقط به خاطر حفظ وحدت اسلامی، آنان را با تسامح شیعه قلمداد کرده اند. هر از گاهی هم به موازات شاعران و نویسندگان روشنفکری که گرایش به اسلام در آثارشان محسوس است، این خوانندۀ مرد سه زنه از محمّد(ص) و علی(ع) می خواند و آن خوانندۀ زن سه شوهر عوض کرده از ابوالفضل(ع)! دانشمندان اسلامگرایشان نیز همواره با دادن آدرس های غلط، نهایتاً باعث وهن مذهب می شوند که نمونه های آن فراوان است.
به هرحال اختیار با خودتان است؛ اگر قرار است برای یکی از دو جهت مدارا بورزیم و برای آن یکی سخت بگیریم، ببینید کدامیک خطرناک تر است: آنان که به اسم ایران و ایرانیّت شمشیر را برای مبارزه با جمهوری اسلامی از رو بسته اند یا آنان که به اسم اسلام و اسلامیّت از پشت خنجر می زنند؟ آنان که با همۀ خباثت هایشان هم میهنان ما هستند و می توانیم دورادور کنترلشان کنیم یا آنان که با همۀ نجابت هایشان بیگانه هستند و نمی توانیم نظارتی بر رویشان داشته باشیم؟ آنانی که ضمن زیر پا گذاشتن شدید اخلاقیّات، با تحریک احساسات جنسی بنیان خانواده را متزلزل می کنند یا آنان که در کنار زیر پا گذاشتن نسبتاً خفیفتر اخلاقیّات، با تحریک احساسات قومی بنیان ملّت را ؟!


  • امید شمس آذر

تأثیرپذیری سبک های هنری از شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعۀ عصر خود، از بدیهیّات است؛ امّا چه عاملی باعث می شود که گاه از یک وضعیت واحد اجتماعی، انواع سبک های متوازی در رشتۀ هنری بخصوصی پدیدار گردند؟ این وضعیت واحد را هگل "روح دوران" یا روح زمانه می نامد. خروجی های چندگانۀ هنری از وضعیت واحد اجتماعی، با انگارۀ روح دوران سازگار نمی نماید. به همین دلیل، برخی دیگر انگارۀ "روح های دوران" را پیش کشیده اند؛ امّا این گزاره نیز ناقض خویش است و با مفهوم "زمانه" که تنها در صورت برخورداری از روح واحد ماهیت می یابد، سازگار نیست. هر زمانه یا دورانی تنها می تواند دارای یک روح باشد و تعبیر ادبی دو [یا چند] روح در یک بدن دربارۀ آن، فاقد موضوعیت است. علّت متفاوت بودن طول دوره های تاریخ جوامع، تفاوت در تداوم حیات روحهای مسلّط بر آن دوره هاست که استخلاف و جابجایی آنها با یکدیگر نیز معمولاً در مقاطعی رخ می دهد که عوامل و حوادثی، موجب پیدایی موجی از اندیشه های جدید و گسیل شدن آنها به سطح حیات اجتماعی گردد. اندیشه هایی که تاریخ تولّد دارند، ولی تاریخ مرگ ندارند! و البتّه یکی از بارزترین مصادیق این "نقاط عطف" نیز که تقسیم بندی دورانهای تاریخی را موجب می شوند، همانا "ظهور ادیان" است. پس می توان قائل بود که سایر عواملی که به موازات روح حاکم بر زمانه، باعث جنب و جوش در سطح حیات اجتماعی می شوند، ذیل عوامل بیرونی و موقّتی قابل شناسایی اند. این عوامل را البتّه نمی توان کاذب نامید، زیرا هرچه باشد، برخاسته از لایه های اجتماعی جامعۀ خویش اند و اگرچه بر سرنوشت هنر از درون اثر نمی گذارند، امّا در ارزیابی اوضاع اجتماعی، در کنار هنر قابل بررسی اند؛ منتها در مقام بررسی خود هنر، آنطور که گفته شد جزء عوامل بیرونی و موقّتی شمرده می شوند.

در طول تاریخ، آثار هنری به دو گونه تحت تأثیر اوضاع اجتماعی و فرهنگی زمانۀ خود قرار گرفته اند: یا مستقیماً به خواست و تشویق حکومتها و یا غیرمستقیم و تحت تأثیر روحیّات و خلق و خوی هنرمندان که به نوبۀ خود از اوضاع زمانه تأثیر گرفته اند. آثار پدید آمده به گونۀ اوّل که بیشتر با نام "هنر درباری" شناخته می شوند، با افول حکومتها دچار افول شده و از سکّه می افتند؛ امّا آثار پدید آمده به گونۀ دوّم به خاطر مستقل بودنشان تا مدّت ها بعد از تغییر اوضاع زمانۀ آفرینش خود نیز به حیات شان ادامه می دهند. با بررسی آثار هنری در دوره هایی از تاریخ ایران و جهان که برای تمدّن و فرهنگ مربوطه نقطۀ عطف محسوب می شوند و مشاهدۀ انفکاک اثرات کوتاه مدّت و بلندمدّت از همدیگر در این عرصه، ادّعای ما اثبات می شود.

با اینهمه، در تعریف هنر درباری یا -اعمّ از آن- هنر حکومتی در عرصۀ تمدّن و فرهنگ یک جامعه، باید به نوع آن حکومت نیز توجّه ویژه ای صورت گیرد. بی شک تأثیرات یک حکومت استعماری و بیگانه در این میان، با تأثیزات حکومت بومی و مردمی متفاوت خواهد بود. همچنین حکومت استبدادی یا روی کار آمده به وسیلۀ کودتا، تأثیرات متفاوتی را نسبت به حکومت دموکراتیک و مردمسالار رقم خواهد زد. نیز چنین است تأثیرات یک حکومت ضدّدینی یا غیردینی در مقایسه با یک حکومت دینی؛ چرا که هرچقدر نوع حکومت به خواست و پسند عموم مردم نزدیکتر باشد، تفاوت هنر حکومتی با هنر مردمی نیز کمتر خواهد بود. در این میان، حکومت جمهوری اسلامی ایران، حکومتی است بومی، دینی و مردمسالار که با انقلاب ملّت روی کار آمده است و احتمال هر سه ویژگی نامطلوب بیگانه بودن، ضدیّت یا ناهمگونی با فطرت الهی خلق و همچنین امکان شکل گیری استبداد را از خود دور نگهداشته است و این در حالی است که کانونهای عمدۀ ثروت و قدرت و تبلیغات (به قول قدما: زر و زور و تزویر) در طول سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بیشتر در اختیار مخالفان آن قرار داشته است تا موافقان. پس در تعریف هنر انقلاب اسلامی، باید مواظب باشیم جریان هنر انقلابی را -ولو موافق حکومت به معنای رایج کلمه هم باشد- و هنرمندان آن را جریانی به موازات جریان هنر مردمی تلقّی نکنیم. شک نیست که هنوز جریان هنری مقابل یا حدّاقل مغایر با اهداف و آرمانهای فرهنگی انقلاب -با گذشت نزدیک به چهل سال- به حیات خود در حوزه های مختلف سینما، داستان نویسی، شعر، موسیقی و... ادامه می دهد؛ امّا این جریان همیشه یک جریان اشرافی و غیرمردمی بوده و نمونه ای از جریان فرضی "مردمی و در عین حال غیر انقلابی" در هنر امروز ایران نمی توان سراغ یافت. (این امر نیازی به توضیح و اثبات هم ندارد و مردمی دانستن جریان اشرافی مزبور از طنزهای روزگار هم هست. عدّه ای با تأکید بر خاکساری و دردآشنایی مردم و خلاصه نمودن انقلابی گری در ایراد گرفتن و "غُر زدن" و سپس خلط اصل نظام مبتنی بر رابطۀ امّت و امامت با تشکیلات دیوانسالاری، در صدد پر کردن این خلأ برآمده اند؛ ولی همین امر در حکم مثال نقض آنان بر خویش است). آنچه گفته شد، حقیقتی انکارناپذیر است که با برنامه ریزی ها و مهندسی های معمول قابل تحقّق نبوده و در درجۀ اوّل یک حادثۀ بی اختیار و در عین حال فرخندۀ اجتماعی است و از این رو از افتخارات انقلاب اسلامی و ملّت ایران محسوب می شود. بنابراین آنانی که در مسیر منویّات اشرافیت و مافیای هنر در رسانه به دنبال قالب کردن خود در دلهای عامّۀ مردم اند، چاره ای جز تمکین -ولو ظاهری- به اصل نظام و انقلاب ندارند و گرفتن ژست اپوزیسیون و ظاهر شدن با "تز" منتقد و معترض -که فرسنگ ها با داشتن انتقادها و اعتراضهای "موردی" فاصله دارد- به جهت افزایش محبوبیت، اگرچه در همه جای دنیا جواب داده، در ایران امروز -خوشبختانه یا متأسّقانه- جواب نمی دهد و به قول حافظ:

«برو این دام بر مرغی دگر نه                                       که عنقا را بلند است آشیانه».


  • امید شمس آذر

به روایت تورات: سلسلۀ اوّل عدنی ها بودند که در عدن سلطنت کرده اند. مردمان خوب پاک ملایم بیگناه که نه بدی ظاهر را می شناسند و نه بدی باطن را. پیری و مرگ به آنها راه ندارد. سلسلۀ دوّم پاطیارشها بودند. از نسل ست پسر سوم آدم بوجود آمده، زمین را اشغال نمودند. سلسلۀ سوّم نواکنیدها بودند. مخصوصاً به صفت رحم ستوده شده اند. از خدا میترسند، دیگر با او به طور یگانگی صحبت نمی کنند و مثل سابق آدم و حوّا در آن خودسری مطلق مسلّح دورۀ ثانی زندگی نمی نمایند. از خدا میترسند. او را محترم می دانند و پرستش می کنند. او را از دور می بینند. خدا برای ایشان خیلی بزرگ است. سلسلۀ چهارم پسران نوح(ع) بودند. از سه نفر سرسلسله ای بوجود آمده اند که اسامی آنها بطبقات اعقابشان علاقه گرفت و آن سه نفر سام است و شام و یافث که فامیل آنها در کمال احترام زیست نمودند تا وقتیکه زمان تفرقۀ طوایف و ملل شروع شد. تمام روی زمین بیک زبان و یک لغت تکلّم میکردند. امّا اتّفاق افتاد که بطرف مشرق رفتند و در آنجا در مملکت "سینهار" صحرائی پیدا کردند و مسکن گزیدند. در اینجا شرح برج بابل را ذکر میکند و وجود طبقه و نژاد چهارم را خاتمه می دهد و از آنوقت به بعد جنس حالیۀ انسان در روی زمین سلطنت می کنند. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

در کتاب ساگاس اسکاندیناوها آمده است: پسران بور چشم ها را بالا کردند و میدکارد عظیم را خلق نمودند. آنوقت آفتاب جنوب بسنگ ها تابیدن گرفت و علف سبز سطح زمین را پوشانید. آفتاب جنوب رفیق ماه با دست راست خود اسب های آسمانی را راندن گرفت. آفتاب نمیدانست جای خودش در کجا خواهد بود، ماه نمیدانست تکلیفش چیست، ستاره ها نمیدانستند در کجا برقرار خواهند شد. آنوقت مشاورین کبیر بر کرسی های خود جلوس نمودند. خدایان همایون فر در میان خود مجلس مشورت بیاراستند. برای شب و برای ماه نو اسم گذاردند، برای صبح اسم گذاردند، برای ظهر و سپیده دم و عصر اسم گذاردند تا اینکه بوقت و زمان حکمرانی نمایند. ارژیل از پادشاهان این سلسله بود. سلسلۀ دوّم آزها بودند. آنها در صحرای ایدا جمع شده، برای خود منازل و معابد عالی بنا می کنند. بزراعت زمین می پردازند، فلز ارن ذوب مینمایند (فلز مرکّبی است که جزو اعظمش مس است) و از آن نیزه و ادوات حیرت انگیز میسازند. در حیاط های قصر با کعبتین بازی می کنند، امّا آز و طمع را نمی شناسند. سلسلۀ سوّم یأجوج ها بودند. مردمان باریک بین باهوش عالمی بودند که از سنگ های کوه ها و اعماق زمین بیرون آمده، سطح آن را اشغال نمودند. سلسلۀ چهارم نیز یأجوج ها بودند. سه نفر اشخاص بزرگ نیکوکار خیّر از آنان یکروزی در ساحل دریای آسک وامبلا با هیکل انسانی پیدا شدند که حسّ و جان نداشتند، مثل اینکه سنگ باشند. اُدین بآنها جان داد، هونیر به آنها عقل داد و ادور بآنها خون داد و صورتشان را با رنگ حیات رنگ آمیزی نمود. سلسلۀ پنجم نژاد امروزی است. از دو هیولای بیحرکت بی حس بوجود آمده اند که خدایان یا شاید یأجوجان باریک بین عالم باهوش، اگر هم آنها را خلق نکرده باشند، امّا بایشان حرکت و هوش بخشیده اند. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

هندی ها در سلسله انساب اوّلیۀ خود، طبقه و نژاد بهاراتا را جای داده اند. منظومۀ بزرگ ایشان که به اسم همان طبقه به مهابهاراتا موسوم است، روایت می کند که: آخرین پادشاهان آن موسوم به سام وارانا غفلتاً ملتفت شد که سلطنت آرام او به واسطۀ بلوای عام رعایایش منقلب شده و پانکالیا بر او حمله آورده است. مجبور شد که فرار نماید و مملکت خود را به این مدّعی واگذارد. این است اوّل طبقه و نژاد مشهور محترمی که لژاند هندی با کمال زحمت و افسوس از او جدا می شود؛ زیرا که در آنها تمام لوازم قدّوسیت را بدرجل کمال می بیند. سلسله و طبقۀ پانکالا بعد از آن مدّت یک هزار سال سلطنت می کند و آنها مردمان خیلی مقتدر قاهری بودند. ریشی بری هادوکتای مقدّس پادشاه آنها دورموخارا تقدیس نمود و فضایل و فعّالیت به وی آموخت و به وسیلۀ این شناسایی و بصیرت، او را لایق ساخت که دایرۀ متصرّفات خود را از همه طرف بسط داده، تمام زمین را مالک شود. پانکالاها اقوام نزدیک طبقۀ ماقبل خود بودند و در لیاقت از آنها پست تر نبودند، مگر خیلی کم. بعد از آن طبقۀ کراوا در مملکت مادهیادسا سلطنت یافتند. مادهیادسا برای هندی ها به معنی هندوستان است؛ امّا معنی حقیقی آن مرادف است با اسکاندیناو (میدکارد یعنی ناحیۀ وسطی). طبقۀ کراوا که توسّط کورو تأسیس شده، از طرف پدر از بهاراتاهای مشهور نامی و از طرف مادر از یک زنی که از سلالۀ الوهیت بود، به وجود آمدند و نسب آنها به مانو اتّصال پیدا می کرد. (مانو اوّلین مقنّن هندی ها بوده و کتاب قانونی مدوّن کرده است). با وجودیکه این نژاد و نسب بسیار محترم و معتبر بنظر می آید، امّا سرسلسلۀ آنها بواسطۀ حقّ ولادت و وراثت بسلطنت دست نیافته بود؛ بلکه بسبب عدل و انصاف و اطّلاع و بصیرت در قوانین و مذهب، او را به پادشاهی برگزیدند و او یک شخص مرتلض سخت و در عالم ریاضت و قربانی بدرجۀ کمال بود. حالا می رویم به سر وقت طبقۀ چهارم. پانداوا ها همانطوریکه اخلاف و جانشین های کراوا های مقدّس با تقوی هستند، همانطور متّحدین نزدیک باختریان ها یا باهلیکا ها می باشند. گاهی اسمشان در سیاهۀ اسامی کراوا ها ذکر می شود و گاهی آنها را برادران (=پنج برادر) پاندو فرض می نماید. در اینجا باز به همان زمان یا نزدیک آن زمانی می رسند که ایرانیان باختر (بلخ) برادران هندی ها محسوب می شدند و هنوز از یکدیگر جدا نشده بودند؛ و چون در آن وقت یاوانا ها که اجداد یونانی ها باشند و سکا ها یا سیت ها هنوز از دایرۀ اطّلاعات برهمنی ها (هندی ها) محو نشده بودند، شاید هندی ها، سواحل علیای رود سند و مملکت کابل را عرصۀ جولانگاه پهلوانان و مرکز نشو و نما و توسعۀ زندگانی آنان فرض کرده باشند، به جای جنگل های "آریاوارتا"و .... سایر اراضی که بعدها روایات و اخبار گوناگون معیّن کرده بودند. تورات طبقۀ دوم را به سهولت در همین نواحی نشان می دهد. مورّخ آلمانی "لاسن" نیز در این مورد گفته: «آنها وقتی وجود داشته اند که مهاجرت های اوّلیه در شرف قطع شدن بودند». روایت هندی بعد از ذکر برادران پاندو، دیگر از احوالات سلسله های بعدی چیزی نمی گوید و فقط به ذکر اسامی می پردازد تا به دورۀ بودا برسد. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

هزی ید شاعر یونانی در منظومۀ موسوم به اعمال و ایّام حکایت می کند: خدایان مالکیّت و سلطنت زمین را متوالیاً به پنج نژاد خیلی مختلف عنایت کردند. طبقه و نژاد اوّل نژاد طلایی بود. اولاد نمی آوردند مگر مردمان خیلی عالی. زندگانی میکردند در یک دنیای پرنازونعمت مانند خود خدایان به آسایش و سعادت. هرگز نمی دانستند مرگ چیست و چون این تغییر نشأه مستلزم وحشت و آزار است، وقتیکه اجلشان میرسید، بملایمت بخواب شیرینی رفته، بروح تبدیل می یافتند و همزاد خیراندیش نوع بشر میشدند و اعمال انسان را از محسّنات و معایب نظارت می کردند. بعد از نژاد طلا، نژاد نقره پدید امد. آنها مردمان شامخ الانف جنگجوی متکبّر مغروری بودند و خدایان آن محبّت و احترامی را که نسبت بطبقۀ ماقبل آنها داشته، نسبت به آنها نداشته. ایشان برای خدایان قربانی نثار نمیکردند و در فکر عبادت الهی نبودند. با وجود این، مردمان بلند همّت باقدرت محترمی بودند. وقتیکه ژوپیتر آنها را مغلوب ساخت و روی زمین را از وجودشان بپرداخت، نتوانست افتخارات و سعادتیرا که هنوز در قعر جهنّم از آن بهره مند هستند، از ایشان دریغ نماید. بعد از نژاد نقره، نژاد مس بوجود آمد. آنها مردمان بدذات درنده بودند و از هیچ چیز متألّم و متأثّر نمی شدند؛ گویا از چوب سخت زبان گنجشک تراشیده شده بودند. زراعت نمی کردند. بهیچیک از اعمال فلاحتی نمی پرداختند. فقط جنگجویی مایۀ اشتغال ایشان بود. همه چیز آنان از فلز ارن (مس آمیخته با روی) بود؛ از اسلحه و آلات و ادوات، حتّی خانه و منزل. و چون دایماً با خود مشغول جنگ بودند، بالاخره با دست خود خود را تمام کردند . مملکت اموات آنها را در اغوش خود پذیرفت، بدون اینکه برایشان مقام و مرتبه و افتخاری معیّن نماید. طبقۀ چهارم موسوم به اسم فلزی نبود؛ نژاد پهلوانان نام داشت و آنهائیکه در طه بس و تروا می جنگیدند، از ایشان بودند. پس از آنکه با اعمال دلیرانه خود را مشهور ابدی ساختندف آن پهلوانان نجیب از آغوش مرگ بجزایر سعید شتافتند و در آنجا در تحت قانون کرنس Kronos در یک ناحیۀ حیرت انگیزی مسکن دارند که سالی سه حاصل از زمین بر می دارند، بدون اینکه بهیچوجه زحمت کشیده بکار زراعت بپردازند. طیقۀ پنجم نژاد آهن است که بعد از طبقۀ جنگجویان طروا بعرصۀ وجود آمدند. و شاعر فوق الذّکر خود را با کمال اندوه جزو آن بچّه های بیچارۀ غمگین می شمارد. (به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

بموجب مندرجات دساتیر، پنج سلسله پی در پی وجود و ظهور یافته بوده اند. اوّل مهابادیان که یکصد زاد سلطنت کرده اند. یک زاد مساوی است با یک واد و یک واد به سه هزار جاد یک جاد به یکهزار مرو یک مرو به یکهزار ورد و یک ورد به یکهزار فرد و یک فرد به دو مرتبه پانصدهزار سال یا یک میلیون سال و هر سال مهابادیان دارای سیصد و شصت و پنج روز که هر روز آن مساوی با سی سال حالیه بوده است. بدیهی است آن عقولیکه از قرائت دساتیر شیفته و مجذوب می شوند، از همین حساب اغراق آمیز تاریخی فریب می خورند. من با بعضی از محقّقین آنها ملاقات کرده و دیده ام که سکر این سنین بیشمار چقدر آنها را مست می کند و تا چه اندازه خیره و مبهوت می شوند؛ امّا آنچه را ما باید بکلّی کنار گذارده بدور بیندازیم همین مطلب است، فقط اسامی و قیافۀ اوّل سلسله یا نژاد مهابادیان را اخذ می نماییم. زیرا که آنها هستند اجداد کبیر ما، آنها هستند مردمان کامل عیار بی نظیری که انسانیت را شروع کردند، یک یک انسانیتی که نمونۀ اصلی بوده و از هر حیث بر متأخّرین خود تفوّق و برتری داشته است. [بهتر و بزرگتر و جمیل ترین موجودات هستند. جدلی و غمگین و بدخواه و گدا و دروغگو و فقیر نیستند. ناخوشی و بیماری را نمی شناسند. ضعف در آنها راه نمیابد. از مرگ ابداً وحشت ندارند. با خدایان و یازات ها مشاوره و صحبت می کنند، مثل اینکه با آنها مساوی و همسر باشند و بطور وضوح معشوق آنها هستند، امّا زمین آنها برنگ طلاست، فوق العاده حاصلخیز است و همه قسم درخت و گیاه و بزرگترین نباتات معطّر و سبزی های لذیذ در آن ناحیه وفور دارد]. مهابادیان خاموش و منقرض شدند. جی یان بجای آنها آمدند. اگرچه آنها از سلسلۀ اوّل در قدرت و لیاقت خیلی پست تر بودند، امّا باز یک سلسلۀ بزرگی بشمار میرفتند. بعد از جی یان که در شخص جی آلاد (جی آلاد کلیو ملقّب بود به شای یعنی خادم خدا) انقراض یافتند، سلسلۀ ثالثی از مخلوق بشری تشکیل یافت که نصف آنها سلاطین شدند و نصف آنها زهاد و آنها را نژاد شائیان نامیدند و آن طبقه هم در شخص شای مهبول انقراض پذیرفت و چون وجود زهاد در آن عصر لزوم پیدا کرد، نوع انسان داخل در دورۀ کشمکش و زدوخورد شد. نیکی با بدی مقابل آمد و مجبور بمغلوب ساختن آن گردید. فقط چون در آن عصر عالم خلقت هنوز طبعاً دارای قوّت فوق العاده و قدرت عظیمی بود، هرکاری با کمال اقتدار صورت میگرفت. میتوان بیک اندازه تصوّر کرد که نفوذ و استیلای دیوآسای زهاد دورۀ شائیان نسببه انبیاء و مقدّسین اعصار بعد چقدر تفوّق داشته است. بعد از شای مهبول، یازان آمد که سرسلسلۀ طبقۀ جدیدی شد و این طبقه که از حیث قدر و شجاعت پست تر از سلسلۀ ماقبل خود بود، موسوم به یازانیان گردید که آخرین آنها یازان عجم بود اصول زندگانی طوری رفته رفته دچار ضعف و سستی می شد که تنزّل و پستی هر طبقه از پیش محسوس بود؛ بنابراین یازانیان همیشه بر آن طبقاتیکه بایستی بعد از آنها بیایند، ترجیح داشته، زیرا که آنها اقلّاً نیمه خدایان بودند، بجهت اینکه پهلوانان بعرصۀ وجود می آوردند. کیومرث، آن پادشاه بی اسم، آن رئیس نوع بشر که مبهماً تعیین شده است، پسر یازان عجم بوده که طبعاً از پدرش پست تر، ولی بایستی پدر آنقدر مردمان بزرگی بشود که بعد بایستی بیایند. و با وجود آنهمه احتراماتیکه ما باید از آنها منظور بداریم، بعقیدۀ دساتیر آنها هم نبوده اند مگر آدمی مثل ما و در آن کتاب معروف اخلاق حسنه و فضایل آنها را وصف می کند نه برتری خلقت طبعی ایشان را. باز تکرار می کنم که من معتقد نیستم که چنانچه نقّادین و محقّقین عصر جدید می گویند، این لژاند در قرون وسطی اختراع و تصنیف شده باشد؛ حتّی نسبت نگارش آنرا بعهد ساسانیان هم قبول نمیتوانم کرد و حال آنکه با آن ترتیبی که این کتاب به ما رسیده، باید حتماً نسبتش را بدورۀ ساسانیان داد. عقیدۀ من این است که دساتیر خیلی قدیم تر از اینها انشاء شده باشد و برای اثبات این عقیده کفایت خواهد کرد که اگر مندرجات آنرا با بعضی از فصول سالنامه های خیلی قدیم سایر شعب نژاد ابیض تطبیق نمایند و این مشابهت برای تجلیل مقام اخبار و روایات آن کافی خواهد بود و ثابت خواهد نمود که مندرجات آن پر از مغز و معنی و قابل دقّت نظر و توجّه کامل است. اگرچه در تاریخ پنج طبقۀ مختلفه (آنطوریکه دساتیر نقل می کند) رنگ آمیزی اعراب دیده می شود، امّا مستقیماً از اخبار و روایات سمیت ها مأخوذ نیست یا اقلّاً دست و پنجۀ پارسی ها هم در آن به کار رفته است. (به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر
  تامسون

پرتقال آبستن،

گورخر هم

الاغ زندانی ست


  • امید شمس آذر

پسره چند روزی بود مرخصی گرفته بود که به شهرشان برود. ولی هنوز نرفته بود و همچنان در خوابگاه به سر می برد. پرسیدم: چرا هنوز نرفته ای؟ جواب داد: چون ابروهایم را برداشته ام و اگر با این وضعیت به خانه بروم، پدرم [که جانباز جنگ تحمیلی هم بود] دعوایم می کند؛ منتظرم ابروهایم دربیاید، بعد! خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. جدا از همۀ نتایج اخلاقی و غیر اخلاقی (!) که این ماجرا می تواند در بر داشته باشد، به این فکر کنید که: دانشگاهی که دبیر ستاد شاهدش این باشد، خودش چه خواهد بود؟


  • امید شمس آذر

آقای داریوش ارجمند، کارشناس تاریخ و جامعه شناسی از دانشگاه فردوسی مشهد و کارشناس ارشد تئاتر و سینما از دانشگاه سوربن فرانسه است. او همچنین به خاطر موضوع پایان نامه اش که مربوط به ورزش باستانی بوده، از سال 91 سخنگوی فدراسیون پهلوانی و زورخانه ای نیز هست. ارجمند از علاقه مندان فرهنگ باستانی ایران -و نه فرهنگ ایران باستان- می باشد. دستی به قلم نیز دارد و شعر هم می سراید. ایرانیان ایشان را بیشتر با چهرٖۀ تاریخی مالک اشتر در سریال امام علی(ع) می شناسند. در سال 86 و حدود یک دهه پس از پخش آن سریال، کارگردانی به اسم محمّد نوری زاد اقدام به ساخت سریال "چهل سرباز" کرد که داستان آن در اپیزودهای مختلفی روایت می شد که بخشی از آن به ماجراهای رستم و اسفندیار و رستم و سهراب اختصاص داشت. از استاد ارجمند برای بازی در نقش رستم در این سریال دعوت شد و ایشان ابتدا عنوان کرد که: "مالک اشتر رستم عرب بود. من رستم خودمان را بدهکار بودم که بازی کنم"؛ ولی به دلیل داستان پر پیچ و خم سریال و گریم ضعیف و فیلمنامۀ جانبدارانه -که در آن به قومیّت ها و حتی به روحانیّت توهین شده بود- حاصل کار، چیز دندانگیری از آب درنیامد و استاد بعداً از بازی در این کار ابراز پشیمانی کرد. (هرچند بازی فرزند جوان ایشان -امیریل- در نقش سهراب قابل تحسین بود و بعدها فیلم سینمایی "پرچم های قلعۀ کاوه" از کارگردان مزبور، اثر خوبی از آب درآمد). ایراد اصلی کجا بود؟

ایراد در همان اصل تفاوت و تفکیک بین فرهنگ باستانی ایران و فرهنگ ایران باستان بود؛ چرایی لزوم این تفکیک، در لزوم تطبیق "شاخصه های پیشنهادی هویت بازتعریف شده"ی یک ملّت با "داشته های سنّتی" خود آنان است. یعنی ذوق و سلیقۀ عامّۀ ملّت باید در عرضۀ کالاهای فرهنگی توسّط خواص نخبگان و هنرمندان در نطر گرفته شود. مردم ما با شاهنامه و شخصیت های آن مأنوسند و این عناصر برخلاف عناصر جدید وارداتی مانند باستانگرایی و ناسیونالیسم و کوروش زدگی و... با روحیۀ ملّت ما تطبیق دارد و بیگانه نیست. سریال ناموفّقی مثل چهل سرباز برای خواص ساخته شده، در حالی که اوّلین کار از نوع خود بود: نمایش رستم مردم بر صفحۀ تلویزیون! پیشتر دولت شوروی سابق نیز برای جلوگیری از شورش جمهوری های مسلمان و ایرانی تبار قلمرو خود، فیلمهایی با موضوع داستانهای شاهنامه ساخته بود؛ اما این برای اوّلین بار بود که چنین موضوعی در داخل ایران به تصویر کشیده می شد و مردم بی صبرانه منتظر تماشای اثر دلخواه خود بودند که متأسّفانه ابتدای امر با اقبال عمومی مواجه و از اواسط کار به خاطر گیج کنندگی و گنگی کار، رها شد. اوّلین کارها همیشه باید برای عوام ساخته شوند، نه خواص. ابتدا باید روایتی را که عمومی و مقبول همگان است -ولو ایراداتی هم داشته باشد- به تصویر کشید، سپس به ارائۀ برداشت های خود از آن پرداخت. این، اصلی خدشه ناپذیر در آفرینش های هنری است.


  • امید شمس آذر

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟


شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا، موعد دیدار کجاست؟


هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست؟


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟


هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست؟


بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست؟


عقل دیوانه شد؟ آن سلسلۀ مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟


ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟


حافظ! از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟


http://ashwood.ir/wp-content/uploads/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%BA-10.jpg

  • امید شمس آذر

اوّلین کلمۀ فارسی که یاد گرفتم:

بیا

***


تناقض:

علوم تجربی

***


توجّه داشته باشیم که:

حمایت از کالای ایرانی منحصر در کالاهای فیزیکی نیست

شامل کالاهای فرهنگی هم می شود

***


اینکه ادیسون و انیشتین در دوران مدرسه تنبلترین شاگردان کلاس بودند

به این معنی نیست که بعدها نابغه شده اند،

بلکه آنان از ابتدا نابغه بودند که خود را با آن نظام آموزشی غلط وفق ندادند.

***


دو تکّۀ شکستۀ یک آهنربا را که به هم نزدیک کنیم

از هم دور می شوند

مگر یکی را برگردانیم،

دو قلب را هم که بینشان شکستگی بوده نمی توان پیوند داد

مگر یکی شان از موضع قبلی خود برگردد.

***


انسان از خاک خلق شده

ولی اگر اثباتش بخواهد از راه باز کردن صفحۀ گوشی لمسی با مهر نماز باشد،

در آنصورت من می توانم اثبات کنم از دستمال کاغذی خلق شده است!

***


زمانی که قرار بود برای کنترل ترافیک جادّه چهار بانده شود

ترافیک نصف این بود،

حالا که این وعده محقّق شد اتّفاق خاصّی افتاده؟!

***


نوبخت: می توانیم سالی یک میلیون شغل ایجاد کنیم

جهانگیری: .

ربیعی: می توانیم سالی یک میلیون شغل ایجاد کنیم

جهانگیری: .

قالیباف: می توانیم سالی یک میلیون شغل ایجاد کنیم

جهانگیری: از کجا میخوای ایجاد کنی؟

***


فقط رطب خورده نیست که نمی تواند منع رطب کند

رطب نخورده هم تبلیغ رطب نمی تواند بکند.

***


راهکاری بدآموزانه برای فرار از عیدی دادن)

به در خونۀ همه فامیلها برید

بدون اینکه زنگ خونه شونو بزنید

رو در بنویسید:

"آمدیم، نبودید، رفتیم"

و برید سراغ خونۀ بعدی

***


  • امید شمس آذر

بعضی ها بعضی دیگر را متّهم به تظاهر می کنند، امّا اندکی بیشتر نگذشته، خودشان اعتراف به تظاهر می کنند. اگرچه تا همینجایش هم نکته ها هست بسی، امّا ظرافت آنجاست که: آیا این، اعتراف به تظاهر است یا تظاهر به اعتراف؟ فرقشان در کجاست؛ آنجاست که اوّلی هنگام خوردن سر به سنگ حادث می شود، دوّمی هنگام رد شدن الاغ از پل.


  • امید شمس آذر
میثم به مختار در مورد چشم_زخمی که به او رسیده بود، هشدار داد. چشم_زخم مالک برای همیشه روی چهره اش باقی ماند و به این سبب به اشتر معروف شد؛ چون در راه خدا برایش اهمّیتی نداشت. چرا که شاگرد مکتب همان جوان منزّه از دغلی بود که وقتی خشمش جنبید، کاهلی کرد تا تمام بهر حق تیغ زده باشد. (اشتباه نشود! علی‹ع› کینۀ عدو را پاک کرد، نه اثر خدو را). امّا مختار باید صبر می کرد تا چشم_زخمش کاملاً التیام می یافت؛ چون در غیر اینصورت یادش نمی رفت و خالص نمی شد. فرق شاگرد سربراه و شاگرد بازیگوش همینجاست.

  • امید شمس آذر

در خبر است روزی عمر بن خطاب از امیرالمؤمنین علی(ع) پرسید: تو چطور جواب هر سؤالی را که ازت می پرسند، بدون ذره ای درنگ پاسخ می دهی؟ حضرت فرمود: «چند انگشت در دست داری؟»، گفت: پنج تا، فرمود: «پس چرا نشمردی؟»؛ پاسخ داد: شمردن نمی خواهد، می دانم که پنج تاست. حضرت فرمود: «پاسخ تمام سؤالات نزد من اینچنین است». این روایت نمونه ای است از اظهار نظر معصومین(علیهم السلام) راجع به علم لدنی و الهی خودشان. از علی(ع) هم موارد اینچنینی که بدون مکث و درنگ به سؤالات سائلان -آنهم با طرز فکر مردم آن روزگار- جوابهای صحیح و بدون ردخور داده اند، بسیار ذکر شده است. از جمله:


در زمینۀ ریاضیات، شخصی از حضرت(ع) پرسید: آن کدام عدد است که بر 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 بخش پذیر است و باقیمانده هم ندارد؟ حضرت بی درنگ فرمود: «تعداد روزهای سال (=360) را در تعداد روزهای هفته (=7) ضرب کن، به آن می رسی»، یعنی 2520 .
در زمینۀ نجوم، شخصی از حضرت پرسید: محیط خورشید چقدر است؟ حضرت بی درنگ فرمود: «900 فرسخ در 900 فرسخ». یعنی 810000 فرسخ/فرسنگ که با توجه به اینکه هر فرسنگ برابر با 6240 متر است، می شود 5054400 کیلومتر که مطابق با محاسبات دانشمندان امروزی است.
در زمینه تاریخ، از آن حضرت (ع) نقل است: «بنا شد دو هرم بزرگ مصر در وقتی که صورت فلکی نسر طایر (عقاب پرنده) در مقابل برج میزان واقع شده بود» که این تاریخ طبق محاسبات، با 6700 سال پیش که زمان حکومت حضرت ادریس(ع) -بانی اهرام- باشد، منطبق است.

اما در زمینۀ انسان شناسی، حدیث جالبی را اخیراً مشاهده کردم که می آورم:

در کتاب ناسخ التواریخ نقل شده که شخصی به خدمت حضرت علی(ع) رسید و سؤال کرد که سه هزار سال پیش از حضرت آدم چه کسی بود؟ حضرت فرمودند: «بشر»؛ عرض کرد قبل از آن بشر کی بود؟ فرمود: «بشر»؛ سه بار این سخن تکرار شد، سائل سر به زیر انداخت. آنگاه حضرت علی(ع) فرمودند: «اگر سی هزار بار هم سؤال می‏ کردی، همین جواب را می‏ شنیدی.

این یعنی پیدایش بشر به زمانی برابر با 3000 × 30000 سال پیش از پدر ما حضرت آدم(ع) می رسد؛ یعنی 90000000 سال که آن را هم اگر به شمسی تبدیل کنیم می شود 87352941 سال. زمان هبوط آدم(ع) را هم اگر بنا بر قول مشهور 7615 سال پیش از این بدانیم، پیدایش بشر (موجودی که نامش از بشره می آید) به حدود 87360556 سال پیش بر می گردد که مطابق با یافته های دیرینه شناسی است که آغاز تکامل نوع انسان را از حدود 85 میلیون سال قبل می دانند. اما همۀ اینها را بگذارید در کنار مسئلۀ تقویم اقوام باستانی ختایی (تیره ای از ترکان چین باستان) که به ادعای خودشان از ابتدای خلقت شروع می شده و تا زمان ما (1397 هجری شمسی) 88640242 سال از آن می گذرد. اقوام ختا در حالی این ادعا را می کردند که یهودیان کل عمر جهان را در حد چند هزار، زرتشتیان چند ده هزار و صابئین چند صد هزار سال می پنداشتند. البته امروزه می دانیم که عمر جهان تاکنون از حد چند ده میلیون سال هم بیشتر  بوده و حداقل به چند میلیارد و چند ده میلیارد سال می رسد؛ اما اگر مقصود از این پیدایش جهان را پیدایش نوع بشر بدانیم، در نسبت با داده های روایی و یافته های علمی قبلی، مبحث جدیدی برای غور و بررسی است. البته اگر این مفهوم بشر شامل حال انسانهای فرازمینی نگردد که در آنصورت باب جدیدی باید پیش رو گشوده شود.


  • امید شمس آذر

مانویان میگویند: بعد از آنکه پدر اعظم، مادر حیات و انسان ازلی را می آفریند، رسول سوم را خلق می کند و این رسول سوم در منابع ایرانی "میترا" و گاهی "رشن شهریزد" و گاهی "مهریزد" خوانده شده است. ظهور رسول سوم، ماده را که بشکل آز و حرص تجسم یافته از آنجهت به وحشت می اندازد که مبادا اسیر او از چنگش بیرون برود و برای آنکه آنرا محکم در بندهای خود نگاهدارد، طرحی میریزد بدین نحو که قسمت اعظم وجود خود را در یک موجود مشخص متمرکز نماید تا کفۀ مقابل موجود الهی باشد، پس دو دیو یکی نر باسم "اشقلون" و یکی ماده باسم "عزائل" مأمور اجرای این نقشه میشوند. اشقلون همۀ جنین های سقط شده را میخورد تا تمام نوری را که ممکن است در انها باشد در شکم خود فرو ببرد و بعد با عزائل جفت میشود. باین طریق از او دو انسان اولی دنیائی زادئیده میشود و آنان آدم و حوا هستند که در مآخذ ایرانی کهمورد (کیومرث) و مردیانگ خوانده میشوند. در واقع نوع انسانی بر اثر یک سلسله اعمال نفرت انگیز تناسلی و آدم خواری بوجود می آید و موجب حفظ اصل شیطانی میشود. بدن که شکل حیوانی دیوان بزرگ است، با شهوتی که ویرا به جفت شدن و تولید جنس سوق میدهد، بر طبق نقشۀ مادۀ ظلمت، روح نورانی را که بطور لایتناهی بوسیلۀ تناسل از جسمی بجسم دیگر انتقال میدهد، در اسیری خود نگاه میدارد. چون قسمت اعظم نور محبوس در ظلمت در آدم جمع شده (یعنی در آدم و کمی در حوا)، لذا وی و اعقابش غایت عمل نجات دادن میشوند. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )


Islamic_Bronson


  • امید شمس آذر

در "سفینۀ راغب پاشا" داستان آفرینش آدم در مذهب حکمای بابل بنا بر نقل از شجرۀ الهیه تألیف محمود شهرزوری مسطور است که ملخص آن را ذیلاً از نظر میگذرانیم: (این قصه مبتنی بر "دور" و "کور" است که حکمای هندی نیز بآن معتقدند). دورۀ تکامل فلک چهل و نه هزار سال است که به هفت دوران هفت هزار ساله تقسیم میشود. در هر دوران، یکی از سیارات، مدبر جهان است، بدین نحو که در هزار سال اول هر سیاره خود منفرداً تدبیر عالم را بر عهده دارد و در هر هزاره از شش هزار سال بعدی با یکی از سیارات در تدبیر جهان شرکت می کند. تاکنون بترتیب، ادوار زحل و مشتری و مریخ و خورشید و زهره و عطارد گذشته و اینک در دور قمر هستیم و سیصد و بیست سال دیگر دور فلک کامل میشود و قیامت فرا میرسد و باز فلک، دور خود را از سر میگیرد. در دوران اول، که زحل مدبر عالم بوده، آدم اول در هزارۀ ششم خلق شد. در آغاز هزارۀ اول این دوران سرما و خشکی بر عالم تسلط داشت و هیچ اثری از حیوانات و نباتات بر روی زمین دیده نمیشد. تمام سنگها از شدت سرما در هم خرد شد و شکافهای زمین را پر کرد و زمین صاف و هموار گردید. سپس ابخره، چند طبقه مه تشکیل داد و زمین را ظلمانی کرد. چون یکسال خورشید بر آن طبقات مه، تابید بتدریج بخار، بآب تبدیل یافت و بارندگیهای شدید پیاپی تولید شد. در هزارۀ دوم، زمین بسیار منعقن بود و در هزارۀ سوم مگس و پشه و جانورانی از این قبیل تکوین یافتند. در هزارۀ چهارم، زحل با شراکت خورشید به تدبیر جهان میپرداخت، زمین بسیار گرم بود و هوای آن متعفن تر شد و از عفونت هوا کرمها و حشرات بوجود آمدند و در آخرین دوران درندگان پیدا شدند. در هزارۀ پنجم، زحل با شرکت زهره گلها و حیوانات را ایجاد کرد. در هزارۀ ششم، زحل با همدستی عطارد به آفرینش انسان دست زد. حکمای بابل پنداشته اند که انسان دو نوع تکوین میشود: یکی بوسیلۀ تولد و دیگر بوسیلۀ توالد و تناسل. این دو نوع تکوین مشابه یکدیگرند. انسان اول که ادم ابوالبشر باشد باین ترتیب تولد یافته که قطرات آب لطیف در چاهی کم عمق فرود آمده و با صعود و نزول و بر اثر حرارت اندرون زمین گرمای آفتاب به صورت قطرات دُهنی (روغنی شکل) تبدیل شده و از اختلاط مادۀ روغنی شکل با خاک، آدم وجود یافته است، در این حالت، آدم، بدنی در هم کشیده داشت و دست و پایش بسرش چسبیده بود. آنگاه نسیم زندگی را از بینی تنفس کرد و اندامهایش از هم باز شد و روی دو پا برخاست و به تنفس هوا مشغول گردید. غذای او بقیۀ مادۀ روغنی بود و پس از مدتی کسالت بر او عارض شد و در مادۀ روغنی خوابید. مدتی در این ماده میغلطید و از آن تغذیه میکرد تا اندامهایش کامل شد. خلقت آدم از ماه جوزا شروع شد و در ماه دلو پایان پذیرفت. پس از تکمیل آفرینش، رب النوع ماه عهده دار حفظ و تربیت او بود. خوراک وی فقط از انگور و انجیر تأمین می شد و از سال چهارم زندگی بخوردن میوه های دیگر شروع کرد. حکیم بابلی گفته است که آدم اولین، دارای کتابی بوده بنام "اسرار النیرین" و باز گقته است که در هر یک از ادوار فلکی، یک شخصیت که اولین پدر نوع انسان آن دوره باشد خلق شده و بر فرزندان خود رتبۀ نبوت داشته و کتاب یا کتابهایی آورده است لکن تکوین آنان بوسیلۀ توالد بوده است. باز گفته است که بر اثر حوادث جهان، آثار و کتب آنان از میان رفته و فقط از آدم دوران شمس که "قشو قوینا" نام داشته کتابی به نام اسرارالنیرین باقی مانده است. در هزارۀ دوم یا سوم این دوران، باز شخصی بنام "ذوانا" بوده که او را سیدالبشر نامیده اند و کتابهای متعددی داشته است. وی چهل و دو روز در برابر نیر اعظم عبادت کرد و تمام علوم و معارف را فرا گرفت. در دورۀ ماه که دورۀ فعلی ماست، پدر بشر فعلی بوسیلۀ توالد بوجود آمده است. حکمای بابل معتقد بودند که جفت ادم از همان مادۀ دهنی که اصل آفرینش آدم بوده خلق شده است. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )

Related image


  • امید شمس آذر

شاید نخستین داستانی که از خلقت باقی مانده و به دست ما رسیده است، داستانی باشد که سومریها در ششهزار سال پیش از این پرداخته اند. بنا بر این داستان، آنگاه که آسمان و زمین، نامی نداشت، ظلمت محض که اصل ماده باشد، جهانرا پر میکرد و به صورت دریائی نمایش میداد. این آب ازلی، مرکب از دو عنصر بود: یکی عنصر نر به نام "آبو" و دیگری عنصر ماده به نام "تیامه" یا "تئومات". از این دو عنصر "آنیا" خدای آسمان و "کی" خدای زمین متولد گردیدند از اتحادشان "آنلیل" خدای هوا به وجود آمد و هوا نمو کرد و گسترش یافت و میان مادر و پدر خود فاصل گردید. از "آنلیل" خدای "ننازیاس" که خدای ماده باشد تولد یافت، سپس "آنلیل" خدای هوا با مادر خود در زمین متحد شد و از اتحاد ایشان نباتات و حیوانات به وجود آمدند. بابلیها، بر مقتضای وسعت امپراطوری خویش به خدایان قدرت و عظمت بیشتری دادند و در نظر ایشان از "آبو" که آب شیرین و عنصر نر بود و "تئومات" که آب شور و عنصر ماده تلقی می شد "ایا" خداوند علم پدید آمد و "ایا" پدر خود "آبو" را کشت و از خونش دریای محیط را بیافرید. "مردوخ" فرزند "ایا"، "تئومات" را بقتل رسانید و جسد او را دو نیمه ساخت و از نیم آن، آسمان(آنشار) و از نیم دیگر آن، زمین(گیشار) را خلق کرد (شاید بشر هم ریشه ای نظیر ‹آنشار› و ‹گیشار› داشته و با این دو تثلیثی را مشخص میساخته است) و آسمان را از ستارگان پر ساخت و زمین را از حیوانات و نباتات بیاکند. خدایان قدیم و کهن با خدایان نو به جنگ پرداختند و یکدیگر را کشتند تا عاقبت، آرامش برقرار شد. خدایان از خون خدای گنهکاری که سرکردۀ لشکر "تیامه" بود، ابوالبشر(لولو) را بصورت خود خلق کردند و صفات خود را باو ارزانی داشتند و او را در بهشت عدن مسکن دادند تا آنرا عبادت کند و زحمت کار کردن را از خدایان بردارد و برای آنها خوراک فراهم آورد. بدین ترتیب، عبادت و بندگی و تهیۀ لوازم زندگی خدایان، به عنوان پاداش ابدی برای ابوالبشر تعیین شد. "ایا" در وسط دریا خانۀ خود را بنا کرد و "مردوخ" فرزند او مقداری نی در میان دریای محیط گسترد و بر آن خاک ریخت و روی آن، "اوریدو" معبد خدایان را بنا نمود. بعقیدۀ بابلیان خلقت ابوالبشر از آمیزش خون "کنگو" خدای گنهکار با خاک می باشد. بابلی ها انسان را دارای روحی میپنداشتند که در قبر، نیز همراه اوست و این روح را "ادمو" میخواندند و شاید هم نام آدم، مأخوذ باشد و مخصوصاً چون "ادمو" با "دم" که در عربی بمعنی خون است و اصل آن "دمو" میباشد، قرابت لفظی دارد و چون بموجب داستانی که ذکر گردید، آدم از خون خدایان بوجود آمده، میتوان به احتمال اشتقاق آدم از "ادمو" بیشتر گروید. بهشت عدنی که بموجب این داستان، مسکن آدم شده، بنا بر عقیدۀ بعضی از مخققین، در شمال بین النهرین، در کنار فرات میان شهرهای "عنه" و "هیت" واقع بوده، لکن بیشتر محققین، محل بهشت عدن را در ملتقای فعلی دجله و فرات میان شهرهای "اور" و "اوریدو" نزدیک به خلیج فارس نشان میدهند. سومریان داستان دیگری دارند که مطابق آن، رب النوع علم "ایا"، "آدابا" را آفرید و بوی حکمت و معرفت و قوۀ تشخیص نیک و بد عطا فرمود و او را در فراهم ساختن طعام و شراب، برای شهر "اوریدو" یعنی شهر خدایان مأمور گردانید، آنگاه "آنو" وی را به آسمان پیش خود خواند و باو طعام و آب حیات داد، لکن "آدابا" از خوردن طعام و نوشیدن شراب حیات سر باز زد، از اینرو "آنو" وی را از پیش خود راند و بزمینش فرستاد و زندگی جاوید و نعیم دائم را از دسن وی بیرون کرد و شاید، نام آدم از نام "ادابا" قهرمان داستان مأخوذ باشد. بهرحال، علاوه بر این افسانه ها، در مقدمۀ قانون "حمورابی" نامی از انسان اول مذکور است. در داستانهای آشوری، نام اولین مرد انسانی "اولیکرا" و نام نخستین زن انسانی "زی لکرا" است. زمخشری و بیضاوی به اعجمی بودن نام ادم، تصریح کرده اند و به نقل "هوروویتس" "Horovitz" نام آدم در کتیبه های کوه صفا دیده شده و در اشعار "عدی بن زید" به قصۀ آدم اشاره رفته است. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )



  • امید شمس آذر
با عرض تبریک سال نو و آرزوی بهترین ها برای همۀ هموطنان.
نخستین شعر رسمی ام است که در 11 سالگی سروده ام.
به مناسبت هزارمین روز راه اندازی وبلاگ، در اینجا قرار می دهم.
 


به نام خداوند حقّ الغفور
خداوند ارض و سماوات و هور
 
خدایی که گیتی از او شد پدید
دد و آدمیّ و ملک آفرید
 
جز او کردگاری مدان ای عزیز
عمل جز به این کفر هست و ستیز
 
به احکام دین نبی(ص) گوش کن
ستیز و لجاجت فراموش کن
 
بفرمود آن نور نازآفرین
نکو نجم نورانی اندر زمین
 
که: گر خوابد عالم تمام حیات
از آن بهْ که جاهل گزارد صلات
 
تو نیز از نبی(ص) یاد گیر این سخن
دلت را به دریای دانش فکن
 
برو سوی دانش، مگو: چیست علم؟
که گیتی بمیرد اگر نیست علم
 
برو سوی دانش ز مهد تا لحد
که علم روی جهل خاک سردی نهد
 
ز دانش تو نامیّ و دانا بوی
ز علم و هنر بر توانا بوی
 
هنر خاک را کیمیا می کند
دل آدمی بی ریا می کند
 
دیانت هنر را مکمّل بود
به خانه یْ دلت شمع محفل بود.


  • امید شمس آذر