حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حرف اوّل
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
با سلام
حقیقت روشن، دربردارندۀ نظرات و افکار شخصی است که پس از سالها غوطه خوردن در تلاطمات فکری گوناگون، اکنون شمّۀ ناچیزی از حقیقت بیکرانه را بازیافته و آمادۀ قرار دادن آن در اختیار دیگر همنوعان است. مطالب وبلاگ در زمینه های مختلفی سیر می کند و بیشتر بر علوم انسانی متمرکز است. امید که این تلاش ها ابتدا مورد قبول خدا و ولیّ خدا و سپس شما خوانندگان عزیز قرار گیرد و با نظرات ارزشمند خود موجبات دلگرمی و پشتگرمی نگارنده را فراهم آورید.
سپاسگزار: مدیر وبلاگ


[توجه: نگارنده پایگاه اطلاع رسانی دیگری در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ندارد]

موضوعات
نویسندگان

۳۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۷ ثبت شده است

ما 30 سال است که با هیچ کشوری جنگ نکرده ایم؛ ولی اگر جنگهای تحمیلی تدافعی مانند دفاع مقدّس هشت ساله را از آن استثناء کنیم، نزدیک به 170 سال است با هیچ کشوری نجنگیده ایم. امّا باز اگر ضدّحمله هایی را که برای باز پس گرفتن سرزمینهای از دست رفته مانند جریانات جنگهای ایران و روس صورت گرفته، از آن استثناء کنیم، این مدّت چند قرن دیگر بلندتر می شود. باز هم اگر کشورگشایی هایی مانند حملۀ کریم خان زند به بصره و یا فتوحات نادر را که با هدف بازگرداندن قلمرو ایران به حالت اصلی رخ داده، از آن استثناء کنیم، این مدّت طبق تصوّر عموم باید به حدود 2500 سال پیش و زمان داریوش برگردد که قلمرو تاریخی ایران زمین برای نخستین بار تعریف شد؛ امّا با اینهمه، من می خواهم چیز دیگری بگویم.

اقوام اوّلیّۀ آریا که در تاریخ با نام هوری شناخته می شوند، از حدود 2400 تا 1700 سال پیش از میلاد به مدّت 7 قرن شروع به تقسیم و پخش به نواحی مختلف منطقه کردند که حتّی تا حدود مصر نیز پیشروی کرده و آثار فرهنگی و تمدّنی خود را در آنجا مستقر ساختند. حساب بین النّهرین و شامات و فلسطین و آناتولی و از آن طرف جلگۀ سند و ماوراءالنّهر و آسیای مرکزی هم که معلوم است. آثار این مهاجرت ها و همنشینی ها نیز به میزان کافی، در تاریخ های رسمی و روایی ملّت های منطقه به چشم می خورد. روی این حساب، لشکرکشی های داریوش هخامنشی و جانشینانش به سرزمینهای اطراف و بخصوص مصر که پیشرفته ترین تمدّن دنیای باستان بوده، بدون ادّعا نبوده است و بر پایۀ شواهد مبنی بر وجود رگه های ایرانی در تمدّن آنها از جمله رواج یکتاپرستی مقطعی در قالب پرستش خدای خورشید (آتون) در مصر همزمان با دوران مهاجرت آریاها واقع شده است. چیزی که جا دارد در رسانه های جمعی مورد توجّه افکار عمومی قرار گیرد. ما هیچگاه با هیچ کشوری جنگ نکرده ایم!


  • امید شمس آذر

مرغان زخمی بال و پر را باز کردند
از این قفس سوی خدا پرواز کردند
 
هفتاد و دو مرغ سبکبال مهاجر
رفتند و فصلی تازه را آغاز کردند
 
احساس شوق وصل در آنها نهان بود
احساس خود را اینچنین ابراز کردند
 
یعنی که ما روحیم، نه تنهای خاکی
آنها بدینسان برملا این راز کردند
 
رفتند و از تن ها گذشتند و در اینجا
ما را اسیر آرزو و آز کردند
 
در حسرت رستن از این تن ها بماندیم
تنها در این تن ها که سوز و ساز کردند
 
تنهایی آن هم اندر این تن ها چه سخت است!
آنها که در هر لحظه صد آواز کردند....
 
آواز ها آزار داد اهل صفا را
در پاسخش ایشان ولیکن ناز کردند
 
بسیار بسیار از بدی رنجور بودند
کم کم ز خود زنجیر ها را باز کردند
 
مرغان شده، از پشت "آن مرغان" پریدند
شوری دگر از نینوا را ساز کردند
 
از طلعت خود آب روی ماه بردند
هر خوب را با خویشتن دمساز کردند
 
پروندۀ "هیهات منّا الذّله" را نیز
با خطّ سرخ امضا و سرافراز کردند
 
آن باخدایان، ناخدایان محبّت
خود را اسیر و کشته و جانباز کردند
 
طفّی دگر آمد پدید و نام آن را
ایلام و غرب و حومۀ اهواز کردند


Related image


  • امید شمس آذر

امام خمینی(ره) فرمود:

«سربازان من در گهواره ها هستند»؛

15 سال صبر کنید،

ببینید شیرخوارگان حسینی چه می کنند.

***


پس از برکناری ژنرال طنطاوی گفتیم:

مُرسی! مِرسی.

بعدش نفهمیدیم چطور شد؟

***


محرّم بسیم در اواخر عمر مرتّب میگفت:

به خدا من مسلمانم.

استاد! ما هم مسلمان هستیم،

ولی از مسلمان بودنمان راضی نیستیم.

***


هم دروغ کلید بود

هم کلید دروغ بود.

مچّکریم عموپورنگ!

***


چرا به جای فروشندگان

با پوشندگان برخورد می کنیم؟

***


عوام فریبی که جای خود

بعضی به دنبال خواص فریبی هستند.

***


میهنم را دوست ندارم

به خاطر اینکه ایران است،

ایران را دوست دارم

به خاطر اینکه میهنم است.

***


تا زمانی که بچّه ها را در کارهای بزرگ دخیل نکنیم

میل به خلافکاری را در آنها زنده نگه داشته ایم.

***


طبقۀ همکف

یا

طبقۀ همسطح با کف؟!

***


از خر شیطون بیا پایین

من میخوام سوار بشم!

***


بدون شرح:

انرژی هشته ای

حقّ مشلّم ماشت!

***


چشمام باز نمیشه

در عین حال که بسته نمیشه.

***



  • امید شمس آذر

چند سالی بود که عادت کرده بودیم هر چندوقت یکبار، خبر خودداری رویارویی با حریفی از رژیم صهیونیستی توسّط یکی از ورزشکاران ایرانی را بشنویم و اینکه این اقدام، در راستای حمایت از مردم مظلوم فلسطین صورت گرفته است؛ از آنجا که عادت چیز مطلوبی نیست(!)، اخیراً خبرهای دیگری می شنویم... . بنده در صدد محکوم کردن یا ارائۀ اظهارات وکیل مدافعانه از اقدامات اخیر نیستم. تنها می خواهم اذهان خصوصی و عمومی را به سمت و سوی این سؤال اساسی سوق دهم که: چرا بعد از نزدیک به 40 سال از استقرار نظام اسلامی در ایران، چنین اتّفاقاتی باید بیفتد؟

دلایل مختلفی می تواند داشته باشد؛ ولی شاید یک دلیل عمده اش این باشد که: ورزشکاران ما هنوز فرق "به رسمیّت نشناختن اسرائیل" را "با دفاع از مردم فلسطین" تشخیص نمی دهند. صدا و سیما و دیگر متولّیان امر هم بنا به مصالحی که خود بهتر می دانند، بدشان نمی آید این تفاوت نزد مردم همچنان ناشناخته باقی بماند. اسرائیل فقط دشمن فلسطین نیست که ما صرفاً به خاطر مردم فلسطین -که در پدید آوردن وضعیّت اسفبار کنونی برای خودشان بی تقصیر نبودند- از به رسمیّت شناختنش اجتناب کنیم. اسرائیل حتّی صرفاً دشمن اسلام هم نیست، بلکه دشمن کلّ بشریّت است و این باید برای مردم ایران جا بیفتد. ای کاش در کنار روز قدس که در آن فیلمهایی مانند "بازمانده" را به نمایش در می آورند، یک روز دیگر هم در تقویم رسمی ما جدّی گرفته شود که در آن فیلمهایی چون "شکارچی شنبه" نشان داده شود. پیشنهاد حقیر، روز "نکبت" است. مابقی دست صاحب اختیاران است.


  • امید شمس آذر

چندی پیش خبر مرگ ناصر ملک مطیعی بازیگر نام آشنای تیپ جاهلی سینمای ایران منتشر شد و عدّه ای را که زورشان به مرکب نرسیده و سازوبرگش را می کوبند، جرئت داد که برایش اظهار داغداری کنند؛ و البتّه در این میان، کم نبودند آقایان مردمی و -به خاطر همین مردمی بودنشان- ریاکاری چون جناب پرویز پرستویی که در سایۀ رأفت نه چندان اسلامی نظام، در سوگواری اش سخنرانی کنند. حالا این بازیگر فقید قبل از انقلاب، مختصری بعد از انقلاب هم کار کرده بود. محمّدعلی فردین را که بعد از انقلاب به کلّی از سینما کناره گرفته بود، یادمان هست که چند سال پیش هنگام مرگش، انواع و اقسام یادواره های غیر رسمی برایش گرفتند تا حدّ نقش کردن چهره اش روی تیشرت ها و در این امر، نکته هاست... .
بنده با خود این بازیگران کاری ندارم؛ آنچه که مهمّ است، فرهنگی است که در طول سالهای کاری خود در بین جامعۀ ایرانی جا انداخته اند. اینکه یک مرد به زن همسایه خطاب خواهر کند، بعد برود داخل کاباره و رقص و آوازهای با پوشش نامناسب زنهای مردم را ببیند! یا برود زورخانه و از مولا علی بگوید، بعد از آنجا راهش را کج کند سمت میخانه و مشغول خوردن عرقیّات شود! امثال پدران دهۀ شصت که کاراکتر "تقی عشقی" در سریال خوش رکاب نمایندگی شان را بر عهده داشت، بار آمدۀ همین فرهنگ اند که بالای کامیونشان می نویسند: بیمۀ ابالفضل، ولی داخلش پر است از عکسهای هایده و حمیرا و مهستی! بله؛ شاید این هم بخشی از فرهنگ ماست، ولی مطمئن باشید آن بخشِ نیازمند به اصلاح فرهنگ ماست و نه بخش قابل پاسداری اش. اگر همۀ خوبی ها در مردمی بودن و پاسداشت فرهنگ مردمی جمع بود، خدا هیچ پیامبری را مبعوث و هیچ کتابی را بر بشر نازل نمی کرد.


  • امید شمس آذر

خدا رفتگانتان را بیامرزد. دایی ام 41 سال بیشتر نداشت که پریشب در جدال با خرچنگ بیرحمی که به جانش افتاده و جگرش را می کاوید، از بیمارستان امید ارومیه دنیا را ترک کرد و دو فرزند 20 ساله و 15 ساله از خود به جا گذاشت، با یک امیرعلی 20 ماهه... .

اکنون از دست من کاری بر نمی آید جز نثار صلوات و فاتحه و قرائت قرآن و طلب مغفرت. شما هم می توانید کمکم کنید. اجرکم عنداللّه.


  • امید شمس آذر

در حالی که یونانیان باستان نبرد تروا را رویدادی واقعی می پنداشتند، پژوهشگران سدۀ هجدهم و نوزدهم میلادی بر این باور بودند که این نبرد و شخصیّت های آن کاملاً اسطوره ای بوده اند. پیتر کانللی، تاریخنگار دورۀ کلاسیک، در کتابش با عنوان افسانۀ ادیسه می نویسد که چگونه در منطقه ای باستانی به نام حصارلیق در شمال غربی ترکیۀ امروز، تروای واقعی شناخته شد. تروا را یک باستان شناس تازه کار به نام هاینریش اشلیمان در سال 1870 کشف کرد. وی چندین شهر یافت که بر روی یکدیگر ساخته شده بودند. او در دوّمین لایه، نشانه هایی از آتش سوزی یافت و به این نتیجه رسید که همان شهر تروای هومر است. در سال 1882 اشلیمان به باستان شناسی حرفه ای به نام ویلهلم دورپفلت پیوست و به او اجازۀ کاوش داده شد. دورپفلت 9 شهر پیاپی را در این نقطه شناسایی کرد و توانست نشان دهد که شهر تروای هومر میان لایه های ششم و هفتم بوده است. یک هیوت آمریکایی در سالهای 1932 تا 1938 یافته های دور پفلت را بررسی و تأیید کرد؛ امّا تکنیک های بهتر، آنان را قادر ساخت چیزی حدود 30 درصد لایه های مختلف مسکونی را شناسایی کنند. کارشناسان هنوز بر سر این که تروا به دست میسنی ها ویران شده باشد، توافق نظر ندارند. لایۀ هفتم تروا فقیر و پرجمعیّت بوده است. این شهر به واسطۀ آتش و آن هم فقط پس از 30 سال زندگی از میان رفته است. خانه های حقیرانه اش را در برابر دیواره های شهر و در هم فشرده ساخته بودند. این ویژگی ها از یک موقعیّت محاصره خبر می دهند و مردمانی که برای حفظ جان از خارج شهر به داخل آمده و ازدحام کرده بودند.

________________________________________________________________

* برگرفته از: اساطیر یونان و روم، نوشتۀ دان ناردو، ترجمۀ عسگر بهرامی، چاپ دوّم 1386 ، انتشارات ققنوس

Image result for ‫تروا‬‎


  • امید شمس آذر

بنویسید:                       بخوانید:

کوروش کبیر                    محمّدرضا پهلوی

استاد شجریان                میرحسین موسوی

خطّ امام                         اصلاح طلبی

بیت امام                        سیّدحسن خمینی

پرسپولیس                     نظام سلطنتی

احمد شاملو                   محمود اقبالی

فروغ فرّخزاد                    فرح دیبا

جنّتی                           شورای نگهبان

رفسنجانی                     مسئولان نظام

عرب ها                         مسلمانان

صفوی ها                       شیعیان

عایشه                          وحدت اسلامی

دکتر شریعتی                 اسمشو نمیدونم!

اصغر فرهادی                  پورنوگرافی

حقوق بشر                    همجنس بازی

حقوق زن                        زن سالاری

جشنوارۀ فیلم فجر           جشن هنر شیراز

انتقاد از برنامه های سیما  اعتراض به ممنوعیّت ماهواره

توافق                               تسلیم

روشنفکری دینی               التقاط

توسعه                             وابستگی

آزادی                              فحشا

تراکتورسازی                   پان ترکیسم

دولت نهم                       دولت دوّم

مقابله با تهدیدات داخی   تفرقه افکنی

گرامی می داریم            نام می بریم

محکوم می کنیم            کاری نمی کنیم!

عرفان و تصوّف               سکولاریسم

خودیاوری                     خداناباوری

انسان گرایی                انسان خدایی

سرزمین ماد                 کردستان

سیّدجواد ذاکر              شاهین نجفی

مشاوره                       تبلیغات

اعتدال                         نفاق

افراطی گری                 روحیۀ بسیجی

اسلام سیاسی            اسلام سیاسی!!

اسلام رحمانی             اسلام شیطانی

دشمن شناسی           نمادشناسی

عزاداری محرّم              فرهنگ حسینی

چادر                            حجاب

تظاهر                          تشرّع

شعار                           ارزش

آداب معاشرت              سبک زندگی غربی

هوش اجتماعی            مهارت در تعارفات دروغ

روابط عمومی بالا           بی حیایی

آراسته                         آرایش کرده

فعّال فرهنگی              علّاف اقتصادی

خوانندۀ نسل جوان        دیشب دعوا کرده با مامان!

.                                 .

.                                 .

.                                 .



  • امید شمس آذر

برخی شاعران، شعرهای خودشان را از بر می کنند و هنگام قرائت، از حفظ می خوانند و گاهی نیز با مرور آنها پیش خودشان، طبعشان را برای سرودن شعر جدید "تشهیز" می کنند. امّا برخی دیگر معتقدند این کار موجب می شود به مرور زمان، کلمات و تعبیرات خاص و محدودی در ذهنشان انباشته شود و پس از مدّتی روی اشعار جدیدشان تأثیر گذاشته و کم کم آنها را تکراری کند. دکتر رحیم کوشش (فرید سلماسی) مدرّس زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه ارومیّه از دستۀ دوّم است؛ هیچگاه اشعارش را حفظ نمی کند، به استثنای دو رباعی که در محافلی که کتاب و دفترهایش همراهش نیست، آنها را قرائت می کند.

اوّلی:

در هر دل خسته ای تو منزل داری

بر هر سر کو هزار مایل داری


پاکیّ و صفا و روشنی ذاتی توست

دریا دریا ستاره در دل داری.


و دوّمی:

زندگی می رود، مرد! منشین

غرق در ماتم و درد منشین


فصل گل کردن عاشقی هاست

گرم شو، گرم شو، سرد منشین.


  • امید شمس آذر

1871 تا 1813 پ.م: شامشی آداد نخستین پادشاه آشور.

1759 پ.م: فتوحات حمورابی.

1600 پ.م: فتح بابل به دست هیتی ها.

1600 تا 1365 پ.م: حکومت کاسی ها و میتانی ها در آشور.

1365 تا 1330 پ.م: فرمانروایی آشور اوبالیت اوّل نخستین پادشاه آشور جدید.

1224 تا 1208 پ.م: فرمانروایی توکولتی_نینورتای اوّل.

1200 پ.م: غارت و آتش سوزی بسیاری از شهرهای غرب آسیا و مصون ماندن آشور.

1146 تا 1123 پ.م: فرمانروایی بخت النّصر.

1115 تا 1077 پ.م: فرمانروایی تیگلات پیلصر اوّل.

1077 تا 911 پ.م: دوّمین دوران تاریک آشور.

911 تا 891 پ.م: فرمانروایی ادد_نیراری دوّم نخستین پادشاه آشور جدیدتر.

883 تا 859 پ.م: فرمانروایی آشور نصیرپال.

853 پ.م: جنگ شل مناصر سوّم با پادشاهی های شام.

744 تا 727 پ.م: فرمانروایی تیگلت پیلصر سوّم.

722 تا 705 پ.م: سارگن دوّم.

694 پ.م: ویرانی بابل به دست سناخریب جانشین سارگن.

681 پ.م: قتل سناخریب به دست پسرانش از جمله اسارحدّون که بر تخت سلطنت می نشیند و بابل را می سازد.

671 پ.م: حملۀ اسارحدّون به مصر و بعد شورش مصر و مرگ اسارحدّون در راه سرکوب شورش.

668 تا 627 پ.م: آغاز فرمانروایی آشور بانی پال.

639 پ.م: ویرانی ایلام به دست آشور بانی پال.

627 پ.م: مرگ آشور بانی پال و ضعف آشور.

626 پ.م: جنگ نبوپلصر فرمانروای کلده علیه آشور.

615 پ.م: فتح آشور به دست کی هوسئره و نبوپلصر.

612 پ.م: فتح نمرود و نینوا و ویرانی کامل آشور به دست ماد و بابل.

610 پ.م: شکست آخرین فرمانروای آشور از ماد و بابل و پایان کار آشور.


  • امید شمس آذر
ماههای   ماههای   ماههای  برجهای  القاب ماههای القاب دورۀ ماههای   ماههای ماههای
شمسی  قمری     میلادی     فلکی     شمسی       ساسانی   رومی   هخامنشی     ایلامی
فروردین     محرّم          ژانویه      حمل         چمن          ماه نو       تشرین اوّل  آدوکنیش       خادو کانو
اردیبهشت  صفر           فوریه        ثور          گل آور         نوبهار        تشرین دوّم ثور_وهار        تورومایر
خرداد      ربیع الاوّل      مارس      جوزا        جان پرور       گرماافزا      کانون اوّل   ثائی گارسیش ساآکوریزی اس
تیر          ربیع الثّانی     آوریل      سرطان     گرماخیز      شب افزون   کانون دوّم    گرم پد          کارماباتاش
امرداد   جمادی الاولی   می         اسد       آتش بین     جهان تاب      شبّاط       ازن بازیش      تورنابازش
شهریور جمادی الثّانی   ژوئن       سنبله    جهان بخش    جهان آرای      آذار         کارباشیا       گاایری شباایش
مهر          رجب          ژوئیه       میزان       دژم خوی      مهرگان       نیسان      باگیادیش       باگی تیاتیش
آبان         شعبان         اوت       عقرب        بارن ریز         خزان          آیار          ورک زن         مارکاشانا
آذر          رمضان       سپتامبر     قوس       اندوهگین     سرما فزای  حزیران       آچی یادیه     خائیانی ایش
دی          شوّال         اکتبر       جدی          مادّه        شب افروز      تموز          انامک          خاناماگاش
بهمن      ذیقعده         نوامبر       دلو           برف آور      سرما افزا     آب           سامیاماش     سامیامانتاش
اسفند     ذیحجّه       دسامبر     حوت       مشکین فام    روز افزون     ایلول         ویخن            میکانا

(...ادامه)
ماههای ماههای ماههای جشنهای  زمان برگزاری حیوانات تقویم ماههای رومی علامات
یهودی   قبطی   مندایی ایران کهن    جشنها             مغولی             جدید       برجها
تژی          توّت       امیرا     فروردگان     19 فروردین           موش             ینواریوس      Aries
مرحشوان   بابه        تورا    اردیبهشتگان 3 اردیبهشت           گاو              فبراریوس      Taurus
کسیلو      هتور      صلمی    خردادگان   6 خرداد                پلنگ            مرطیبوس     Gemini
طبیث       کیهک    سرطانا    تیرگان      13 تیر                خرگوش           افلیریوس     Cancer
شبط        طوبه       اریا       امردادگان   7 امرداد               نهنگ             ماییوس      Leo
اذار          ارشیر   شمبلتا    شهریورگان  4 شهریور              مار               یونیوس      Virgo
نیسان     برمهات     قینا      مهرگان      16 مهر                اسب             یولیوس      Libra
ایار          برموده     ارقوا       آبانگان      10 آبان             گوسفند           اغسطس    Scorpio
سیوان     بشنس    هطیا      آذرگان       9 آذر                 میمون         سبطمبریوس   Sagittarius
تموز         بئونه       گدیا     خرّم روز       1 دی                 مرغ              طمبریوس    Capricornus
أب           اپیب      دولا       بهمنگان      2 بهمن              سگ            نوامبریوس    Aquarius
أیلیل       مسری     نونا     اسپندارجشن 5 اسفند            خوک              دمیریوس   Pisces

مبدأ برخی تقویم های مشهور تاکنون
هجری شمسی:  1397 سال پیش
هجری قمری:       1440 سال پیش
میلادی:              2018 سال پیش
یزدگردی باستانی: 7043 سال پیش
ملکی:                940   سال پیش
معتضدی:            1124 سال پیش
رومی:                2330 سال پیش
اشکانی:            2353 سال پیش
اسکندری:          2289 سال پیش
بهیزکی:            3743 سال پیش
یونانی:             2794 سال پیش
یهودی:             5779 سال پیش
ترکی باستانی:  88640242 سال پیش

  • امید شمس آذر

اینجانب شریف برزگری صدقیانی فرزند ستّار در سال 1341 در روستای صدقیان در یک خانوادۀ مذهبی، سالم و کشاورز به دنیا آمدم. دوران ابتدایی را در روستای صدقیان تا چهارم ابتدایی و کلاس پنجم ابتدایی را در دبستان کوروش کبیر (الغدیر فعلی) به مدیریّت مرحوم مبارکی و مرحوم پرویز مرادزاده گذراندم. دورۀ راهنمایی را در مدرسۀ راهنمایی رضازادۀ شفق (محلّ فعلی دبستان فرهنگیان 2 ) به مدیریّت مرحوم عبدالله کاظمی کهنه شهری و آقای شمس الدّین یزدانی با موفّقیّت گذراندم. دورۀ دبیرستان را در دبیرستان رضاشاه کبیر (در محلّ فعلی دبیرستان سمیّه) به مدیریّت آقایان سلیمی و بیلان با موفّقیّت گذراندم که دورۀ دبیرستان مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی و تغییرات سیستمی در کشور بود.

پس از اخذ دیپلم در سال 1359 وارد تربیت معلّم شدم. در سال 1365 در کارشناسی رشتۀ برنامه ریزی تربیتی وزارت آموزش و پرورش در تهران پذیرفته شده و در سال 1367 موفّق به اخذ مدرک لیسانس گردیدم. همزمان با تحصیلات در تهران در طیّ دوره های کاردانی و کارشناسی در شهرهای سلماس، پلدشت، اشنویّه و تهران به تدریس در تمامی مقاطع تحصیلی نیز مشغول بودم. محلّ خدمت و تدریسم در سلماس دبیرستانهای امیرکبیر، شهید رضوی و شهید زمانلوی تازه شهر، دبیرستان پسرانۀ روستای قره قشلاق و مدارس راهنمایی طالقانی و شهید مطهّری سلماس بوده است. از سال 1367 تا 1369 در آموزش و پرورش سلماس در پستهای مشاور و راهنمای امور فرهنگی انجام وظیفه کردم. از سال 1369 تا 1371 در آزمون اعزام به خارج برای خدمت و تدریس، به کشور پاکستان مأمور شدم و پس از اتمام مأموریّت، با توجّه به علاقه مندی ام به آموزش و پرورش و شغل مقدّس معلّمی، به تأسیس مدرسۀ راهنمایی غیرانتفاعی (غیردولتی) اقدام کردم که باذ موافقت وزارت و استان، این موفّقیّت حاصل شده که خدمتی فراتر به همشهریان و نوجوانان سلماس نمایم. در سال 1373 مدرسۀ راهنمایی دانش، در سال 1375 آمادگی و ابتدایی دانش پسرانه و در سال 1376 دبیرستان پسرانۀ غیرانتفاعی دانش را راه اندازی کردم که لازمۀ آن، قبول زحمات زیاد و تلاش خستگی ناپذیر و جذب و جلب همکاران وارسته و دبیران دلسوز و متخصّص و علاقه مند به حرفه و هنر معلّمی بود؛ که جا دارد از همۀ کسانی که در این مجتمع آموزشی تلاش نموده اند، تقدیر و تشکّر نمایم و از اساتید گرامی و عزیزانی که دار فانی را وداع گفته اند و به رحمت ایزدی پیوسته اند، یادی کنم. روحشان شاد.

در این آموزشگاه، خدمات ارزنده ای صورت گرفته است که حاصل آن، پذیرش و قبولی صدها نفر در رشته های فنّی_مهندسی، پزشکی، داروسازی، دندانپزشکی، پرستاری، حقوق و قضاوت، ادبیّات فارسی، دبیری و... با مدارک فوق دکتری، دکتری، فوق لیسانس، لیسانس و کاردانی می باشد که اینک پس از گذشت 25 سال، در عرصه های مختلف در کشور عزیزمان مشغول به خدمت بوده و یا در حال تحصیل اند. در حقیقت، آیینۀ درخشش مجتمع آموزشی دانش، فارغ التّحصیلان و دبیران این مؤسّسه بوده است. همچنین در این مجتمع، جوانان متعهّد و متخصّص جذب کار و تدریس گردیده و پس از خدمات چندساله و آموزشهای لازم، در این مدرسه، از طریق آزمون استخدامی وارد آموزش و پرورش گردیده اند که بیانگر تأثیرگذاری این مجتمع در خدمات ارزندۀ آموزشی و تربیتی در درازمدّت در منطقه، استان و کشور می باشد. جا دارد از زحمات استاد گرانقدر و علاقه مند به تاریخ روستای صدقیان و شهر سلماس جناب آقای محمّدرضا مهرزاد صدقیانی تقدیر و تشکّر نمایم و از خدای متعال برای تمامی کسانی که دلسوزانه به تاریخ این مرز و بوم عشق می ورزند و در تقویت آثار آن تلاش می نمایند، توفیق روزافزون را درخواست نمایم.


___________________________________________________________________________

پ.ن: متن فوق برای چاپ در کتاب «تاریخچۀ آموزش و پرورش سلماس» از استاد مهرزاد آماده گردیده است.


  • امید شمس آذر

پیش شرط نخست تولید علم

پرورش تولیدکنندگان علم است

***


اگر هرکدام از مسلمانان یک سطل آب بریزند

دریاچۀ ارومیّه پر می شود

(کو مسلمان؟!)

***


نه خاطره ای از گذشته

نه امیدی در آینده،

کسی چه می داند چه حالی دارم؟

***


- چه اشکالی داره؟

: چه ضرورتی داره؟

***


یاد دورانی که

روی آینه سبیل و عینک می کشیدیم!

***


تکذیب ماجرای پای مصنوعی دکتر جلیلی در حین مذاکره با اشتون

توسّط دفتر او،

از سنخ تکذیب کرامات آیت الله بهجت(ره) بود.

***


تنها تفریح ناسالمم تو محیط این بود که:

پشت سر استاد وارد کلاس میشدم

وقتی بچِّه ها پا میشدن، اشاره میکردم بفرمایید.. بنشینید..

اونا هم به زور خنده شونو حبس میکردن!

***


افزایش میزان جرائم رانندگی

باعث کاهش آمار تصادفات می شود

یا

باعث افزایش درآمد مأموران انتظامی؟

(این دو باهم تعارض ندارند؟!)

***


تناقضی دیگر)

از یک طرف می گوییم:

"هر نمنه پولناندی"،

از طرف دیگر می گوییم:

"پولا نمنه وئریرلر؟" !!

***


مرد نباید موقع رقصیدن

از عنصر ... مایه بذاره.

(موافقید؟)

***


به یاری خدا، در تولید بنزین مستهجن به خودکفایی رسیدیم.

(فارسی را پاس بداریم!)

***


"د نه د" زده رو دست "پ نه پ"

پ نه پ! میخواستی "پ نه پ" بزنه رو دست "د نه د"؟

د نه د! همیشه حقیقت میزنه رو دست دروغ،

هرچند شوخی باشند.

***



  • امید شمس آذر
موهوم می رویّ و به یادم می آوری
از روزگار عاشقی و دست بر سری
 
می گیرمت به ابر خیالم که ناگهان
مثل جرقّه از دل این ابر می پری
 
خاتون جاودان غزل های من! کجا؟!
یک آن بایست، آمده م این بار مشتری
 
بر ناز کهنۀ تو به هر قیمتی که بود
تو قلب آک بند مرا چند می خری؟
 
باور بکن که سردی و گرمی ندیده است
خام است عین فکر نگاهش به دیگری
 
باور نمی کند تو همانی که می کشی
صد مافیای دل به یکی بند روسری....

 ما از تمام آنچه که خرد است خردتر
امّا تو که میان کلانها کلانتری

از آبروی کوچۀ ما بگذر و بیا
یک شب به میهمانی دل های مرمری
 
قدری بپا که کوچه پر از دیو و اژدها ست
زیبای خفته در بغل حوری و پری ...!



 عکسهای نقاشیهای مینیاتوری استاد فرشچیان

  • امید شمس آذر
گشت ارشاد، حرکتی است که چند سال پیش با هدف ادّعایی ساماندهی مُد و لباس و مبارزه با بی حجابی در کشور شروع شد و از همان ابتدا مخالفان و موافقان خود را داشت و تا اندازه ای در جامعه سروصدا کرد که عنوان فیلمی نیز قرار گرفت؛ فیلمی که خود نیز تا اندازۀ کافی مورد استقبال واقع شده و اخیراً به چاپ(!) دوّم رسید. این اقدام در آن مقطع زمانی، علی رغم صورت گرفتنش از طرف نهادهای رسمی، به خاطر بی مقدّمه و شتابزده انجام گرفتنش، اقدامی خودسرانه و مشکوک و به همراه تفکیک جنسیّتی دانشگاهها، یکی از دو اقدام صورت گرفته از این دست از طرف انقلابی نمایان نفوذی در بین نهادهای انقلابی جهت ضربه زدن به اصل نظام و در قالب و جلد خوشپوش تر تخریب دولت وقت بود. دولتی که رئیس وقت آن در آن ایّام پیوسته قسم یاد می کرد که با این دو اقدام مخالف است، ولی مخالفان اصرار عجیبی داشتند که مردم کشورمان دو اقدام مزبور را به اسم او و از طرف او ببینند. امّا گذشته از اهداف و اغراض سیاسی، چرا این اقدام محکوم است؟
برخی موافقان معتدل(!)، با قبول افراطها و تندخویی های صورت گرفته در این میان، از اصل اینچنین برخوردها با بی حجابی دفاع کرده اند، ولی در عین هیچکدام نتوانسته اند در مغز کوچک خود، تفکیکی بین بر خورد با "بی حجابی" و برخورد با "بی حجابان" قائل باشند! چیزی که حضرت امام نیز در طیّ ماجراهای اخیر روسری بر چوب کردن برخی دختران جوان در تهران، به صراحت بر آن تأکید کردند. از این رو اصل گشت ارشاد از اساس غلط است، چه لطیف باشد و چه خشن. هدف ادّعایی که امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با بی بندوباری در طرز پوشش و رفتارهای اجتماعی باشد، درست است؛ ولی گشت ارشاد -به هرشکلی که بخواهد اجرا شود- به هیچوجه مصداق این موارد ادّعایی نمی تواند باشد. باید دید ریشه ها و زمینه ها کجاست و با آنها برخورد کرد، نه با جوانان معصوم از همه جا -جز در حدّ تلگرام(!)- بیخبر.
نکتۀ دیگر اینکه: به هرحال بعد از چندهزار سال حکومت پادشاهی، تازه سی_چهل سال است که توانسته ایم در کشورمان حکومت اسلامی تشکیل دهیم؛ از این رو اسلامی ساختن کشور هم هزینه های بسیار بسیار گزافی دارد که به جز امثال شهیدان رجایی و باهنر و بهشتی و مطهّری و آوینی (رحمة الله علیهم) از دست کس دیگری بر نمی آید. مسئولان کنونی در خواب هم نمی توانند ببینند که یک دهم و یک صدم اخلاص آن بزرگواران را بتوانند داشته باشند. کار اینها فقط نمایش رفع تکلیف است و بس. وقتی از آیت الله مفتّح با عنوان شهید راه وحدت حوزه و دانشگاه یاد می کنیم، از سردار تهرانی مقدم با عنوان شهید راه موشکی شدن ایران، از استادان احمدی روشن و علیمحمّدی و رضایی نژاد و شهریاری با عنوان شهدای راه هسته ای شدن ایران و...، به این معنی است که در هرکدام از زمینه های اسلامی سازی کشور حدّاقل باید یک شهید تقدیم کنیم. حال، کو شهید راه مبارزه با احتکار؟ کو شهید راه اسلامی شدن دانشگاه؟ کو شهید راه فراگیر کردن حجاب اسلامی؟ کو شهید راه حمایت از کالای ایرانی؟ کو شهید راه بانکداری بدون ربا؟ کو شهید راه سبک زندگی اسلامی؟ کو شهید راه ازدواج جوانان؟ کو شهید راه تحوّل اقتصادی؟ و... . پس روشن است که همۀ اینها هزینه می خواهد و با گشت زنی کاری از پیش نخواهد رفت!

  • امید شمس آذر

عدّه ای از اساتید بزرگوار ادبیّات را عقیده بر آن است که واژۀ "خاور" در نوشته های کهن ایرانی، علاوه بر معنای مشهورش یعنی مشرق، در معنای مقابل آن یعنی مغرب نیز به کار رفته است؛ یکی از استنادات عمدۀ ایشان، بیتی از شاهنامۀ حکیم فردوسی در ضمن داستان فریدون است؛ آنگاه که قلمروش را میان سه فرزندش سلم و تور و ایرج، تقسیم می کند:

«نخستین به سلم اندرون بنگرید.................همه روم و خاور مر او را گزید»

امّا به نظر می رسد لازم است با دقّت بیشتری به معنای این بیت نگریسته شود؛ نکتۀ نخست قابل ذکر در این خصوص اینکه گروه اسامی سرزمینهای بزرگ همسایه در نظر ایرانیان، خود به دو قسمت بزرگ و کوچک تفکیک شده و گاه مانند چین و ماچین (=مِهاچین: چین بزرگ) نام اصلی بر منطقۀ کوچکتر (آسیای جنوب شرقی) اطلاق شده و گاه مانند دشت سواران نیزه گذار (بخش میانی قلمرو بین النّهرین و ایلام باستان و احتمالاً قلمرو حکومت کیش، برابر با خوزستان کنونی) که ضحّاک از آنجا خاسته است، به سبب [به اصطلاح] سامی تبار بودنش، تازی تصوّر شده و خود خوزستان را هم در مقطعی عربستان گفته اند. حتّی خود ایرانیان هم از این الطاف بی نصیب نمانده و فی المثل هندیان، کشمیر را ایران کوچک نامیده اند! پس نام سرزمینها در نوشته های کهن را لزوماً نباید با اسامی جغرافیایی مشهور منطبق دانست. در این میان، روم نیز در منابع ایرانی، عمدتاً به سرزمینهای شام و آناتولی و گاه به بخشهایی از قلمرو دولت تاریخی ماد اطلاق گردیده و مکان سرزمین "سلمان" را باید در آن حوالی جستجو کرد. نکتۀ دوّم نیز اینکه عبارت "روم و خاور" صرفاً از سنخ دو واژۀ مترادف نبوده و می تواند "روم و خاور آن" معنی دهد؛ یعنی: سرزمینهایی که خود در باختر ایران قرار گرفته اند و به روم ختم می شوند. یا به عبارت دیگر: سرزمینهایی که در خاور روم قرار گرفته و از آن طرف به ایران منتهی می گردند. حال، اگر نکتۀ نخست را نیز در کنار این قضیه قرار دهیم، به آسانی رهنمون می شویم که سرزمین سلم/صرم یا روم و خاور مذکور در شاهنامه، بایستی شامل بخشهایی از شام و آناتولی و به احتمال بسیار قلمرو اقوام سورمائیت/سرمت بوده باشد. (نک: بخش اوّل از مقالۀ سلماس و ساکنان اوّلیّۀ آن از نگارنده).

شاید بسیاری از محقّقان داخلی، در اظهارنظرهایی از سنخ آنچه گفته شد، قصد و غرضی ندارند؛ امّا قطعاً اروپایی ها، قصدشان از این پریشان نمایی ها در جغرافیای تاریخ روایی ما، بیگانه ساختن ملّت ما از هویّت تاریخی خویش است و باید در بازگویی نظرات ایشان با احتیاط وارد شد.


  • امید شمس آذر

شیخ را دیدم با صورتی نورانی، با دایره ای به رنگ قهوه ای روشن در وسط پیشانی. پرسیدم: "مولانا! این چه حالت است که می بینم؟ مگر همیشه نفرموده اید از ریا اجتناب کنیم؟". گفت: "چرا! فرموده ام و باز هم می فرمایم!". گفتم: "پس این گودی جبین بر آن روی روشن چیست که مثال دهانه های موجود بر روی ماه(!)، عقل و دین از مریدان به یغما می برد؟!". گفت: "خاموش باش! تظاهری در کار نیست. این نورانیّتی که تو می بینی، اثر کرم سفیدکننده است؛ لیکن چون با سجده با آن صحیح نبود، دایره ای را در پیشانی باقی گذاشته ام و قهوه ای روشن در اصل رنگ صورت خودم است!!". خواستم جامه چاک کنم و فریاد زنم و راه بیابان پیش گیرم، دیدم حالش نیست(!). آهی سرد از دل پردرد برآوردم، سری تکان دادم و گذشتم... .


  • امید شمس آذر

یادمه یه بار بچّه که بودم، از کوچه پشتیمون داشتم میرفتم خونه، یه زنی رو از پشت دیدم شبیه مادرم با همون چادر گلی، صدا زدم: مادر! مادر! وقتی رسیدم بهش، دیدم مادرم نیست، برا اینکه ضایع نشم، الکی به صدا زدنم ادامه دادم تا از اونجا دور شدم!!

________________________________________________

پ.ن: حالا این خوبه، این مطلب رو بخونید تا حساب کار دستتون بیاد.


  • امید شمس آذر

تابستان یکی از سالهای گذشته، 16 - 15 ساله که بودم، چند روزی در منزل عمویم در شهر ماکو شمالی ترین شهر کشور که در میان کوهها و صخره ها بنا شده، مهمان بودیم. پنجرۀ اتاقشان روبروی یکی از کوههای آنجا بود و صبح ها که پا می شدم، خطای بینایی جالبی برایم رخ می داد: هرچه از پنجره دور می شدم، کوه به علّت قرار گرفتن بیشتر در قاب پنجره بزرگتر به نظر می رسید و هرچه به طرف پنجره نزدیک می آمدم، کوه کوچکتر می شد! این، از سرگرمی های جالب آن روزهای من بود... .

بعدها فهمیدم مسائل و مشکلات زندگی هم همینطور هستند: هرچه از آنها بترسیم و عقب بکشیم، بخش بیشتری از ذهن ما را به خود اختصاص می دهند و به نظر بزرگ می آیند؛ امّا اگر همّت کنیم و برای حلّ و فصلشان قدم جلو بگذاریم، کوچکتر می شوند. به همین راحتی!


  • امید شمس آذر

نسبت علاقه به عشق

نسبت عادت به اعتیاد است

***


در هر جامعه ای که ادات تشبیه در زبان آنجا زیاد باشد

مردمش ریاکارند

***


کتاب در آستانۀ چاپ است

امّا متأسّفانه آستانه خیلی بزرگ است!

***


شوخی مجرّدی)

- تو به جز نیمرو غذای دیگه ای بلدی درست کنی؟

: نه، فعلاً قصد ازدواج ندارم!

***


به بعضی ها هم باید گفت:

عبور آزاد

دور زدن ممنوع!

***


نمی خواهم با آزادی به جهنّم بروم

زور است؟!

***


مؤدّب با ساده فرق دارد

مقیّد هم با خجالتی

***


بهترین خروجی هایمان

همان ورودی هایمان هستند

***


میگم: استغفرالله ربّی و أتوب إلیه.

میگه: چرا؟

هم اتاقیه داریم؟!

***


متّهم نشده

محکوم می شویم

***


همۀ آدم ها بد نیستند

بعضی بدترند!

***


احوال لوطی؟!

***


Selected


  • امید شمس آذر

قوچی فراز گردن، با پشم های کم پشت

در کوه می خرامید همراه بآهویی نر

 

این دو ز عهد طفلی همراه و دوست بودند

باهم انیس و مونس، مانند دو برادر

 

خوشحال می دویدند تا روی تخته سنگی

این ایستاد و آن یک آمد کنار دیگر

 

وقت طلوع خورشید بود و سکوت کوهی

جلوه، شکوه، شوکت، هیبت، هوای خاور

 

حالی از این نه بهتر، روزی از این چه زیبا؟

دوری از این نه دلکش، گاهی از این چه خوشتر؟

 

ناگاه دستی از پشت یکبار و ناگهانی

بی رحم و بی کلامی در کف گرفته خنجر،

 

آمد به آن مکان و دید آن دو را و بعدش

این را بکشت و آن را کردش جدا تن از سر...

 

رفتی چه سان رجایی؟ ای باهنر کجایی؟

میعاد ما شفاعت فردا به روز محشر.


  • امید شمس آذر

پسر: پدر! چرا بعضی ها با اسلام مخالف هستن؟

پدر: اسلام کهنه است، مال اعراب ۱۴۰۰ سال پیشه و خرافه است پسرم... فقط گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک ...
پسر: جمله ای که گفتین از کیه؟
پدر: زرتشت گفته.
پسر: زرتشت کی هست؟
پدر: پیغمبر ایرانیه، که ۲۵۰۰سال پیش زندگی می کرده.
پسر: این که خیلی کهنه تره!
پدر: خفه شو پسرم .
پسر: پدر! ذوالقرنینی که توی قرآن اومده همون کوروشه؟!
پدر : آره پسرم، بخاطر همین که آدم بزرگیه، خدا ازش تو قرآن اون همه تعریف کرده.
پسر: قرآن که مال ۱۴۰۰ پیش و خرافه است !!
پدر: خفه پسرم!
پسر: پدر! یعنی الآن ما باید زرتشتی باشیم؟
پدر: آره دیگه! دین عربا ارزونی خودشون، اونا به ایران حمله ورشدن و به زور ما رو مسلمون کردن.
پسر: پس چرا وقتی مغول حمله کرد ما بودایی نشدیم یا وقتی اسکندر ایران رو فتح کرد، مسیحی نشدیم؟ تازه؛ اگه حملۀ یه مهاجم به یه کشور دیگه، مساوی باشه با پذیرفتن دین مهاجمین از سوی مردم اون کشور، چرا وقتی ایرانی ها رومی ها رو شکست دادن، مردم شون زرتشتی نشدن؟ از این گذشته، اندونزی بزرگترین کشور مسلمونه، عربا که دیگه به اونجا حمله نکردن، پس چجوریه که همه مسلمونن؟ اونجا که دیگه شمشیری تو کار نبوده! ها؟
پدر: خفه شو پسرم! دیگه داری زیادی حرف میزنی.
پسر: پدر، این کوروشی که تو این همه ازش تعریف میکنی راستی راستی کبیر بوده؟

پدر: آره پسرم! خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کنی کبیربوده.
پسر: پس چرا هیچ ادیب و دانشمندی یا هیچ شاعری اسمی ازش نبرده؟ مثلاً چرا اسمی ازش تو شاهنامۀ فردوسی نیست، یا تو این همه شعر از حافظ  و سعدی و مولوی و سنایی و عطّار و رودکی و خیلی های دیگه هیچ اثری از این عمو کوروش نیست؟
پدر: خفه میشی یا خودم خفه ت کنم؟
پسر: پدر! مگه دیشب اون آقاهه توماهواره نمی گفت یه ایرانی اعتقاداتشم باید ایرانی باشه و دین عرب به درد خودش میخوره؟
پدر: آره میگفت، خوبم میگفت.
پسر: امّا پدر! خود آمریکایی ها و اروپایی ها که ادّعا میکنن مسیحی هستن؟
پدر: خب که چی؟
پسر: پس چرا اونا خودشون پیرو دینی شدن (مسیحیّت) که منشأش یه کشور عربیه؟؟ چرا مسیحیّت برای اونا بیگانه نیس، و کلّی هم براش تبلیغ میکنن، امّا اسلام برای ما باید بیگانه باشه؟
پدر: خفه خون میگیری یا همین پاکت سیگارو بچپونم تو حلقت؟؟!!
و و و...
             
قانون:
اندکی حقیقت، نابود کنندۀ بسیاری از باطل است. (امیرالمؤمنین -ع-)


  • امید شمس آذر

نزدیکی های ساعت 12 ظهر دیروز در حال قدم زدن در خیابون شلوغ و پر سروصدای امام ارومیه بودم که احساس کردم گوشیم لرزیده. برداشتم و دیدم یک تماس بی پاسخ از ادارۀ ارشاد سلماس داشتم. زنگ زدم به اداره و داخلی امور انجمن ها رو گرفتم. خانم حق پناه (مسئول انجمن ها) برداشت و با اون صدای آرومش گفت که: "فردا ساعت 2 و نیم بعد از ظهر اداره باشید تا آماده بشیم برای شرکت در بزرگداشت استاد محسن منصوری در ارومیه". یا شاید هم من اینطور شنیدم. از شنیدنش هم خوشحال شدم که بالاخره برای یک ادیب فرهیختۀ شهرمون که بالای 80 سال از عمرش میگذشت، میخوان یه بزرگداشت بگیرن. و اینکه بعد از 9 - 8 سال از اوّلین و آخرین دیدارم با استاد، دویاره میخوام ببینمش... .

جشنوارۀ استانی شعر دفاع مقدّس خوی بود و من هم در حال گذروندن خدمت سربازی بودم که باهم از نزدیک دیدار کردیم و یک ساعتی موقع برگشتن توی اتوبوس اختلاط کردیم. به اسم میشناختم و آثاری از خودش و برادر بزرگترش (فیروز منصوری) و پدرشون (میرزا اسماعیل منصوری) خونده بودم. از کوه و دشت و باغ و چمن گفتیم. میگفت که: «شخصیتهای سیاسی میرن، ولی کوهها و صخره ها و خاک وطن باقی میمونن. اگه من به جای مدح سیاسیّون بیام و از قارنی یاریخ (=کوهی افسانه آمیز در سلماس) شعر بگم، اونوقت شعرم باقی میمونه و به هدر نمیره». راست هم میگفت. "حیدربابا" ی مرحوم استاد شهریار و نظیره هایی که براش سروده شد، "اورمو گؤلو(دریاچۀ ارومیه)"ی مرحوم طیّار قولنجی، منظومه های "مئشه(جنگل)" و "اوچ قارداش(سه برادر)" از مهدی وطنی شاعر جوان همشهری و منظومۀ در حال تدوین "چمنلر(چمنها)" از آقای خیری سلطان احمدی، شاهد مثالهای خوبی بر قضیه بودند. در حالی که اشعار خیلی از شاعران سیاسی سرا و -به قول خودشون- آزادیخواه معاصر به فراموشخانۀ تاریخ پیوستند و از یادها رفتند. گلایه هایی هم داشت از بد روزگار که عدّه ای اراذل و اوباش چطور به خودشون اجازه داده بودند با پررویی تمام، بعد از انتشار کتاب معروف داداش، تو روزنامه شون بهش افترا ببندند که نویسنده برای تدوین این کتاب چقدر پول و چقدر متاع دنیوی از کیا و کیا گرفته! چیزی که حتّی پشت سر حضرت فردوسی -اعلی الله مقامه- هم میگن. معلوم نیست خودشون چقدر پول گرفته ن تا این حرفها رو بزنن! کسانی که به جای انتقاد علمی از مطالبی که بهش ایراد دارن، دست به سانسور و تهمت و افترا میزنن... .

با اشتیاق خودم رو برای دیدار فردا آماده میکردم. وقتی بعدازظهر همون روز در جلسۀ انجمن ادبی حاضر شدم، با کمال بهت و ناباوری دیدم که میگن استاد از دنیا رفته و مراسم فردا در واقع مراسم روز سوّم ایشون خواهد بود. ناراحت شدم؛ ولی بیشتر از درگذشت استاد، از مرده پرستی خودمون. امروز هم با پرسنل ادارۀ ارشاد رفتیم و در مراسم ایشون شرکت کردیم. فاتحه ای نثار کردیم و یک حزب قرآن قرائت کردیم ثوابش هدیه به روح مرحوم و برگشتیم. وصیّت کرده بود در سوّمین روز درگذشتش کتابهاش رو به حاضران مراسم اهدا کنند. نصیب من هم دو جلد از کتابهای خوبش یکی برگردان منظوم چند داستان از کتاب دده قورقود و دیگری مجموعۀ "نامه ها، خامه ها و ترانه ها" بود که علاوه بر مکاتبات منثور و منظوم، شامل یادداشتهایی از اون مرحوم پیرامون ادبیّات و نقد ادبی بود. روحش شاد و قرین آرامش باد و تا کوهها و دشتها و خاک وطن پابرجاست، البتّه که آثار استاد هم پابرجاست؛ ولی من همچنان:

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفۀ زنده کش مرده پرست


تا هست، به ذلّت بکشندش به جفا

چون مُرد، به عزّت ببرندش بر دست!


Image result for ‫محسن منصوری سلماس‬‎


  • امید شمس آذر

در آستانۀ انتخابات اخیر مجلس خبرگان، انگلیس میگفت: به آیت الله مصباح و آیت الله یزدی و آیت الله جنّتی رأی ندهید؛ حضرت امام گفتند: آنچه دشمن می گوید، مردم عکس آن عمل کنند. مردم [تهران] هم دقیقاً عکس "آن" عمل کردند و با این کار خود آن خسارت را به بار آوردند. در حیرت بودم که چگونه چنین چیزی ممکن است؟ تا آنکه با مرور این فراز از سفارشات پیامبر(ص) در غدیر خم و رفتاری که برخی صحابه در برابرش انجام دادند، پی به چگونگی مطلب بردم:

«ای مردمان! علی را برتر دانید؛ که او برترین مردمان از مرد و زن پس از من است؛ تا آن هنگام که آفریدگان پایدارند و روزی شان فرود آید.
دور دورباد از درگاه مهر خداوند و خشم باد بر آن که این گفته را نپذیرد و با من سازگار نباشد!
هان! بدانید جبرئیل از سوی خداوند خبرم داد: "هر آن که با علی بستیزد و بر ولایت او گردن نگذارد، نفرین و خشم من بر او باد!" البته بایست که هر کس بنگرد که برای فردای رستاخیز خود چه پیش فرستاده. [هان!] تقوا پیشه کنید و از ناسازگاری با علی بپرهیزید. مباد که گام هایتان پس از استواری درلغزد. که خداوند بر کردارتان آگاه است.
ای مردمان! همانا او هم جوار و همسایه خداوند است که در نبشته ی عزیز خود او را یاد کرده و درباری ستیزندگان با او فرموده: «تا آنکه مبادا کسی در روز رستخیز بگوید: افسوس که درباری همجوار و همسایه ی خدا کوتاهی کردم...».


  • امید شمس آذر

ندانستن فرجام کار

گاه به شبهۀ پوچ گرایی منجر می شود

***


تفاوت نقّاشی اسلامی با اروپایی

تفاوت نقّاشی با عکّاسی است

***


با اقدامات افراطی

نمی توان به اهداف اعتدالی دست یافت

***


یک توطئه تا زمانی کارگر است که شناخته نشود

همین که شناخته شد، خنثی است

***


تجربه نشان داده

کسانی که نظرات شاذّی ارائه می دهند

ولی توان دفاع درست از آن را ندارند،

عمدتاً یا سارقند

یا بلندگوی دیگران.

***


من ادّعا ندارم که همه چیز می دانم

شما انتظار دارید که هیچ چیز ندانم.

***


اگر فتنۀ سقیفه اتّفاق نمی افتاد

مسلمانان نمی توانستند ولایت باطنی ائمّۀ اطهار (ع) را

در مقابل خلافت ظاهری ایشان درک کنند.

***


"رفاقت" یعنی:

داشتن هوای همدیگر به عوان پرداخت حقّ السّکوت به خاطر آتوهایی که در دست هم دارند

ولو با ظاهری صمیمانه،

"دوستی" یعنی:

تنظیم روابط متقابل بر مبنای نمک شناسی و مهرورزی

ولو با ظاهری خشک.

(کدام بهتر است؟)

***


این جمله رو گوشه ای یادداشت کرده بودم، نمیدونم از کیه:

قرآن ما رو مدّعی میکنه در برابر هر نظری که مقابل اوست؛

از موضع اتّهام درمیاره و در موضع مدّعی قرار میده.

***



  • امید شمس آذر

هفتۀ گذشته ضایعۀ درگذشت دو هنرمند عرصۀ تئاتر، سینما و تلویزیون را از سر گذراندیم: عزّت الله انتظامی و سیّدضیاءالدّین درّی. اوّلی نام آشناتری برای عموم مردم بود، امّا دوّمی به خاطر کارگردان -و نه بازیگر- بودنش کمتر آشنا بود. کارگردان سریالهای تاریخی "کیف انگلیسی" و "کلاه پهلوی" که مربوط به تاریخ معاصر میهن ما می شوند. خداوند کارگردان مزبور را برخلاف هم اسمش سیّدضیاءالدّین طباطبایی(!) رحمت کند؛ امّا انتقاد جدّی نسبت به دو کار برجستۀ پیش گفته اش و بخصوص کار دوّم وجود دارد که به عرض می رسانم.

کلّاً ورود به عرصۀ تاریخ معاصر آنهم در قالب خلق آثار سینمایی و تلویزیونی، امری بسیار خطیر است که متأسّفانه به نظر می رسد به خاطر تأکیداتی که رهبر انقلاب در این باره یعنی ساخت آثار تاریخی به ویژه تاریخ معاصر به رسانۀ ملّی داشته اند، دچار نوعی شتابزدگی و بی دقّتی شده و آثار ژورنالیستی و ساندویچی، ماحصل آن گردیده است. بعد از سریال ماندگار "سربداران" و یک_دو اثر خوب دیگر، کمتر اثری از این دست در کشور آفریده شده است که حدّاقل سلیقۀ من نوعی را که در رشتۀ تاریخ تحصیل کرده، ارضا نماید. آثار مربوط به تاریخ معاصر هم که حرفش را نزن! از "تبریز در مه" که اردوگاه ایران و روس را آنچنان صفر و صد به تصویر کشیده و نقش فتحعلی شاه نالایق -و نه خیانتکار- را به صرف تعدّد همسران به محمّدرضا شریفی نیا بدهند که چهرۀ همیشگی خود را به همراه اندکی تم خیانت به نمایش بگذارد (انگار تاریخ شوخی بردار است که به خاطر آن قضیۀ مبتذل، نقشی را بدون توجّه به ریخت چهره و تن و تواناییهای ارائۀ آن، بذل و بخشش کنند)، تا "معمّای شاه" که ایراداتش را منتفدان حرفه ای -به خاطر پرمخاطب بودنش- گوشزد کرده اند و نیاز به قلم فرسایی بنده ندارد.

در سریال کلاه پهلوی نیز، عموم ملّت ایران آن زمان که همین امروز نیز از فقر فرهنگی شدیدی رنج می برند و این از انتخابهایشان -اعمّ از کالا یا خدمات یا همسر و یا کارگزاران و مسئولانشان- مشخّص است، به اندازه ای باسواد و آگاه و تحصیلکرده و روشنفکر و در عین حال بی تعصّب و اهل بحث و مناظره نشان داده شده اند که انسان تعجّب می کند که رضاشاه قلدر کم سواد چطور بر اینها مستولی شد و چگونه عوامل استعمار توانستند به چپاول دارایی های مادّی و معنوی ملّت ما بپردازند و بلکه اصلاً چرا همین امروزش هم دچار انواع و اقسام تبعیض ها و مشکلات هستیم؟! سریالهایی مثل "روزی روزگاری" و "روزگار قریب" (که بر پایۀ زندگی واقعی مرحوم دکتر محمّد قریب ساخته شده) وضع جامعۀ آن روز ایرانی را بهتر نمایش می دهند. شاید گفته شود آنها مربوط به روستاها و مناطق دورافتاده بودند، امّا با اطمینان می گویم: همین امروز نیز تهران نسبت به روستاها و شهرستانها به مراتب از لحاظ فکری عقب مانده تر و خرافی تر است. یا شاید گفته شود: آیا یک روشنفکر به معنای واقعی هم در آن زمان نداشته ایم؟ چرا! داشته ایم؛ امّا اوّلاً آنها از خواصّ جامعه بودند و نه عامّۀ مردم، ثانیاً همین ها نیز همگی یا اعدام شدند یا تخریب شخصیّت، و هیچیک آن اندازه نپاییدند که برای خود هوادارانی جمع کنند و جنبشی راه بیندازند که به موفقیّت برسد. از دیگر نشانه های شتابزدگی و کمبود مطالعه در این اثر، اختلاط نام دو شخصیّت معاصر ایرانی و خارجی در دیالوگهای آن است: یکی میرزا مَلکَم خان (به فتح کاف) و دیگری جان مالکوم یا به شکل مشهورتر سِرجان مَلکُم (به ضمّ کاف) که شخص اوّل در سریال با اختلاط با شخص دوّم، میرزا مَلکُم خان(!) گفته می شد. حالا هرچقدر سازندگان آن قسم حضرت عبّاس(س) یاد کنند که دقیق بودیم و همه چیز را مطابق با واقعیّت ساخته ایم، با این پرهای رنگارنگ دم خروس چه کنیم؟! التماس دقّت.


  • امید شمس آذر

استاد شهریار در یک قطعه شعر مستزاد به زبان ترکی می فرماید:

ایتیمیز قورد اولالی بیزده قاییتدیق قویون اولدوق، ایتیله قول بویون اولدوق

ایت الیندن قاییدیب قوردادا بیر زاد بویون اولدوق، ایتیله قول بویون اولدوق

قوردوموز دیشلرینی هی قارا داشلاردا ایتیتدی، چوبانیندا ایشی بیتدی

سون سوخولدی سورویه بیر سورونی سؤکدی داغیتدی، اکیلیب ایت گئدیب ایتدی

بیزده باهدیق ایتیله قورد آراسیندا اویون اولدوق، ایتیله قول بویون اولدوق!

**

این شعر به روشنی حکایتگر وضعیّت اجتماعی و فرهنگی جامعۀ امروز ماست؛ فقط محض شفّافیت بیشتر از کیستی این ایت(سگ)، قورد(گرگ) و قویون(میش)، سرودۀ زیر را که با الهام از شعری به همین نام از استاد رضا شیخ زاده خلق شده، تقدیم حضور می نمایم:


قورد همان او بوز قورددی اولویار

ایت ده سگ زرددی پارس ائلیه ر!


قیدیمه ده کی قیدی دی مله نر

هردن قوردا، هردن ایته بله نر!


قورددی، ایتدی، قیدیمه دی، گؤزلدی!

انسان آمّا خلایقده مثلدی


حیوانلیقدان اینان بیر شئی چیخمیییب

انسانلیقدا هئچ بیر ائوی ییخمیییب


انسان اولاق، گؤزل اولاق، یاشییاق

آیری زادین داشین آتاق، بوشویاق.


  • امید شمس آذر

در کنار علومی که قدما با آن سرو کار داشتند، 5 علم نیز بودند که کمابیش بین خواصّ آنان رایج بوده و روی هم رفته با عنوان علوم پنچگانۀ مخفی شناخته می شدند. این علوم عبارتند از:

  • کیمیا: کوشش در دگرش تبدیل کانی ها و فلزات، یا علم اکسیر.
  • لیمیا: تبدیل قوای فاعل به مفعول یا بالعکس، یا علم طلسمات.
  • هیمیا: احوال ستارگان و حیوانات مرتبط با آنها، یا علم تسخیرات.
  • سیمیا: راز و رمز اعداد دیدن و تصرّف موجودات تخیّلی و خیالات، یا علم خیالات.
  • ریمیا: تردستی یا علم شعبدات.
امّا به نظر می رسد جای علم "مومیا" در این میان خالی است؛ زیرا مومیایی گری نیز تاکنون به طور کامل رمزگشایی نشده و جزئیات آن ناشناخته باقی مانده است. این در حالی است که خود مومیاگران -به ویژه در مصر باستان- دربارۀ فنّ خود ادّعاهای خاصّی نیز داشتند... . یعنی مومیاگری نه صرفاً صنعتی برای مصون ماندن جسم از پوسیدگی، بلکه علمی بود برای جلوگیری از مرگ کامل شخص مومیایی شونده در لحظۀ مرگ به وسیلۀ توقّف تأثیرپذیری او از عامل زمان و بدین ترتیب، امکان زندگی مجدّد جسمانی او. بحث مومیایی موفّق و ناموفّق نیز از همینجا به میان می آید. اگر توجّه داشته باشیم که مردمان باستان هم به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند، ولی مرده را در قبر نیز دارای نیازهای جسمی و جنسی می دانستند، این مسئله روشنتر می شود. چنانچه در قبور بازمانده از دوران کهن، شاهدیم که به همراه مردگان، غذا و نوشیدنی نیز دفن شده است. در تاریخ مغول می بینیم که آنان به همراه جنازۀ بزرگان خود، اسب او و حتّی چند تن از کنیزکانش را هم دفن می کردند.
پس مومیاگری علاوه بر جنبه های جسمانی از جنبۀ روحانی هم برخوردار بوده و لازم است بررسی های علمی دقیقتری در این زمینه صورت بگیرد.

  • امید شمس آذر

اگر سیر طبیعی سبکهای شعری فارسی را در نظر بگیریم، شاهدیم که بعد از سبک خراسانی که مبتنی بر سادگی و راستی و خردگرایی بود و آذربایجانی که اساس آن به رخ کشیدن معلومات شاعرانه بود و عراقی که پایه اش بر عشق و عرفان و کشف و شهود بوده و به همین خاطر دیرتر پایید، نوبت به سبک هندی رسید که بر مضمون سازی و مضمون یابی های ظریف شاعرانه استوار بود و بعدها نیز به علّت خستگی شاعران از سختگیری های آن، جای خود را به سبک نوعراقی/بازگشت داد. این وضعیت برقرار بود تا بعد از انقلاب مشروطه که کپی ناقصی از ویژگی های ادبیّات غرب به ادبیّات ایرانی اضافه شد و باعث گردید بعضی از شاعران ما در برابرش در دوره های بعدی، سبک های نو خراسانی (مثل مرحوم اخوان ثالث) و نوآذربایجانی (مثل علی معلّم دامغانی) را تجربه کنند. نهایتاً بعد از انقلاب اسلامی، با پیشروی شادروانان: قیصر امین پور، سلمان هراتی و سیّدحسن حسینی، سبک "نوهندی" به عنوان سبک میانۀ شعر فارسی امروز تثبیت شد. تفاوت نوهندی با هندی شاخته شدۀ قبلی، در تعدیل و انعطاف آن است. در این سبک جدید، برخلاف اشعار شاعرانی مانند صائب تبریزی و حتی در زمان خودمان فاضل نظری، یک غزل متشکل از چندین تک بیت مجزا که هرکدام توانایی ضرب المثل شدن داشته باشند، نیست و بین آنها علاوه بر یکسانی وزن و قافیه، پیوندهای عمودی و مهمتر از آن پیوند عُمقی نیز وجود دارد و تک بیت های آنچنانی، فقط یک یا دو بار در طول یک غزل تکرار می شوند. این سبک به جا مانده از آن سه بزرگوار، علاوه بر مضامین متناسب انقلاب اسلامی که در آثار آنان وجود دارد، سبک شعر انقلاب -و نه صرفاً شعر بعد از انقلاب- نیز هست و راهنمایی ها و توصیه های رهبر انقلاب دربارۀ شعر و شاعری را هم اگر مرور کنیم، خواهیم دید که نظرشان بر تقویت این سبک هست؛ البتّه اگر مافیای شعر اجازه بدهد.



  • امید شمس آذر

- مکاتبۀ یزدگرد سوّم ساسانی با عمر بن خطّاب) این دو نامه به احتمال بسیار جعلی و حاوی گاف های بزرگ تاریخی و زبانی و سندی است؛ شرم آورتر از آنکه یک به یک قابل شمردن باشد.


- نامۀ عمر به معاویه با ادبیّات و مضامین جاهلی) این نامه که مربوط به ایّام انتصاب معاویه به حکومت شام می باشد، احتمالاً راست است و دلیلی بر ردّ آن وجود ندارد.


- نامۀ محمّد بن حنفیّه به ابراهیم بن مالک اشتر در مورد مختار) این نامه بی شک جعلی و از جمله مواردی است که مختار را نزد مخالفانش به کذّاب مشهور گردانید.


- وصیت نامۀ پتر کبیر تزار روسیه) برخی این وصیت نامه را ساختگی می دانند، ولی معلوم است که اساس کار سردمداران روسیۀ تزاری و سیاست خارجی آنان -مبنی بر کشورگشایی- بوده.


- نامۀ فتحعلی شاه قاجار به سفیر ایران در استانبول) این نامه جعلی و از شوخی های بی مزّۀ ژورنالیستی اخیر است. مثلاً خواسته اند غفلت و بی لیاقتی فتحعلی شاه را به تصویر بکشند، امّا موفّق نبوده اند. باید توجّه داشت بلاهایی که در دورۀ قاجار بر سر ملّت ایران آمد، همه ناشی از بی کفایتی و خیانتکاری شاهان قاجار نبوده است؛ بلکه علاوه بر آن، مسائل مختلف بین المللی و اوضاع نابسامان داخلی هم در این موضوع تأثیر داشته و تک قطبی دیدن فضا امر درستی نیست.


- نامۀ سیّد جمال الدّین اسدآبادی به ارنست رنان متفکّر فرانسوی) این نامه احتمالاً واقعی و از استنادات آنانی است که سیّدجمال را فراماسون دانسته اند. فراماسونری سازمانی استعماری با تشکیلات مخصوص به خود است که عضویت سیّدجمال در آن احراز نشده است؛ ولی افکار وی بر مبنای این نامه تا حدّی شبیه به افکار مورد تبلیغ فراماسون ها می باشد. از جمله اینکه در جایی با انکار اساس وحی، آن را عبارت از دروغ مصلحتی پیامبران دانسته است. پیامبرانی که انسانهایی بسیار شریف و مصلحان زمان خود بودند و برای اصلاح جامعۀ خود دستوراتی بسیار مترقّی داشتند، ولی جهت مورد اطاعت قرار گرفتن آن چاره ای نداشتند جز اینکه به مردم بگویند اینها از طرف خداست.[لابد معجزاتشان هم باید همین گونه تفسیر شود]!! روی این حساب باید گفت: سیّدجمال خود آدم مذهبی نبوده، ولی به اهمّیت مذهب در جامعه واقف بوده است.


- نامۀ اینشتین به آیت الله بروجردی) در اصل مکاتبۀ این دو بزرگوار با یکدیگر شکّی نیست؛ ولی اینکه متن آن مکاتبات عبارت از همان رسالۀ "دی ارکلرونگ/بیانیه" مورد ادّعای پروفسور مهدوی -مقیم لندن- باشد، امری است که نه قابل اثبات است و نه قابل انکار.


- نامۀ چارلی چاپلین به دخترش) روزنامه نگاری به نام فرج الله صبا مدّعی شده: من که برای بار نخست این نامه را در دهۀ 50 در مجلّۀ روشنفکر نشر دادم، منظورم زبانحال چاپلین بوده و نه لزوماً دشتنوشتۀ خود او. امّا بعد از آن، همه جا این نامه به اسم چاپلین مشهور شد و حالا هیچکس حرف مرا باور نمی کند!


- استوانۀ کوروش هخامنشی) به احنمال مشهور توسّط داریوش جعل شده و بخش هایی از حسّاس ترین قسمت هایش نیز مخدوش است. با این حال، مهمترین ابهامی که پیرامون این کتیبه وجود دارد، این است که: چرا و به چه منظوری "منشور حقوق بشر" نامیده می شود؟!


- کتیبه های ارشام و اریارمنه) در زمان داریوش و به نام اجداد دوّم و سوّم او جعل شده اند، ولی در عین حال دارای ارزش تاریخی و باستانشناختی هستند.


- وصیت نامه های ساختگی داریوش) عمدتاً شامل بیانیه های غیر مستقیم سران فتنه در طول سال 88 بوده و مانند سخنان منتسب به دکتر شریعتی و مرحوم حسین پناهی و اخیراً پروفسور سمیعی در فضای مجازی، برخاسته از نوعی بیماری روانی اجتماعی هستند.


- وصیت نامۀ سیاسی هاشمی رفسنجانی) مهندس محسن هاشمی ادّعا کرده بود که احتمال وجود چنین چیزی هست و ظاهراً قرار است در آیندۀ نزدیک رونمایی شود. امّا از هم اکنون ساختگی بودن آن مشخّص است. مطمئناً این همه مدّت ورثۀ ایشان در حال زیر و رو کردن خانه برای یافتن وصیت نامۀ مزبور نیستند!


  • امید شمس آذر