حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حرف اوّل
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
با سلام
حقیقت روشن، دربردارندۀ نظرات و افکار شخصی است که پس از سالها غوطه خوردن در تلاطمات فکری گوناگون، اکنون شمّۀ ناچیزی از حقیقت بیکرانه را بازیافته و آمادۀ قرار دادن آن در اختیار دیگر همنوعان است. مطالب وبلاگ در زمینه های مختلفی سیر می کند و بیشتر بر علوم انسانی متمرکز است. امید که این تلاش ها ابتدا مورد قبول خدا و ولیّ خدا و سپس شما خوانندگان عزیز قرار گیرد و با نظرات ارزشمند خود موجبات دلگرمی و پشتگرمی نگارنده را فراهم آورید.
سپاسگزار: مدیر وبلاگ


[توجه: نگارنده پایگاه اطلاع رسانی دیگری در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ندارد]

موضوعات
نویسندگان

۶۳۰ مطلب توسط «امید شمس آذر» ثبت شده است

آنجا که شرع خیمه زند

                       جای عرف نیست!


  • امید شمس آذر

چندی پیش با پیگیری های جمعیّت پیشرفت و عدالت ایران اسلامی نزدیک به جریان محمّدباقر قالیباف، مانیفست نواصولگرایی در 14 بند و سه محور اساسی «مردم باوری، اسلام ناب و نوگرایی» رونمایی شد. در این مانیفست، بر اشتباهات اساسی جریان اصولگرایی در گذشته و بر ضرورت تغییرات بنیانی در آن تأکید شده و پیوستن خواه_ناخواه جریان اصولگرایی سنّتی و محافظه کار به آن، یک نوع تقدیر گریزناپذیر عنوان شده که البتّه حرف درستی است. در اینکه نیروهای انقلاب از همان ابتدا تا به امروز، در عملکرد خود اشتباهات فاحشی داشته و دارند که منجر به بدبینی قشرهایی از مردم به آنان و بعضاً به اصل انقلاب شده و اینکه لازم است یک بازبینی و تغییر اساسی در الگوی عملی آنان به وجود آید، شکّی نیست؛ امّا این تغییر اساسی و این جبران اشتباهات بر چه محوری باید صورت گیرد؟

شاید بتوان دوری از مردم، فاصله گرفتن از اسلام ناب و نیز جمود فکری و فرسایش مدیریّتی را آسیب های عمدۀ انقلابیان سنّتی به شمار آورد؛ امّا محور قرار دادن عکس این موارد به عنوان نقشۀ راه، یک موضع صرفاً سلبی است و موضع سلبی راه به جایی نمی برد. گذشته از آن، وقتی مردم باوری در مقام نمایۀ اوّلیّۀ این جریان حتّی قبل از اسلام ناب مورد تأکید ویژه قرار گیرد، تکلیف عمل به وظیفۀ دینی و قرآنی چه می شود، آنگاه که احیاناً بین فرمان خدا با خواستۀ مردم تضاد وجود داشته باشد؟ این مورد، آشکارترین و البتّه خطرناکترین ایراد این طرح است. نوعاً نواصولگرایی یا -بنا به تعبیر پشین آن- اصولگرایی اصلاح طلبانه که از ابتدا توسّط این گروه و در مقابل گفتمان "اصلاح طلبی اصولگرایانه" به عنوان یگانه گفتمان برحقّ انقلاب اسلامی و به یک معنا مترادف با آن، مطرح شد، در درون خود دارای یک ایراد اصطلاح شناسانه (ترمینولوژیکال) جدّی است: اصلاح طلبی اصولگرایانه یعنی بیایید در چارچوب اصول، دست به اصلاحات بزنیم. در حالی که اصولگرایی اصلاح طلب طلبانه یعنی بیایید خود اصول را اصلاح کنیم! و این صورت تعدیل شدۀ و ملایمت آمیز همان مرامی است که گروههای اپوزیسیون یا به اصطلاح خودشان اصطلاح طلبان تندرو و لیبرال در ایران در حال پیگیری آن هستند و البتّه که مرام باطل و مردودی است. هر دو با چارچوب مشکل دارند؛ با این تفاوت که اینها می خواهند چارچوب را یکباره بشکنند و آنها می خواهند آرام آرام اثراتش را خنثی کنند. در حالی که اگر چارچوب یا اصول از همان ابتدا درست و دقیق و جوانمردانه رعایت می شد، امروز شاهد وجود این مشکلات نبودیم که بخواهیم برای حلّ آن نیز به جای اصلاح خود، با اصل اصول دربیفتیم. البتّه -همانطور که گفته شد- نواصولگرایی هرچه باشد چهرۀ مقبول تری نسبت به جریانهای امتحان پس دادۀ پیشین خواهد داشت؛ ولی خود نیز نهایتاً در کوزه خواهد افتاد!


  • امید شمس آذر
دربارۀ دستاوردهای انقلاب اسلامی در ایران بسیار گفته شده و می شود، ولی هنوز -بعد از نزدیک به چهل سال- حقّ مطلب آنطور که باید ادا نشده است؛ زیرا این گفته ها اغلب کمّی و آماری بوده و گویا دارند به سردمداران ماتریالیسم گزارش ارائه می دهند، نه به ملّتی که بدون چشمداشت اقتصادی، با نیّت فرهنگی و به خاطر غیرت دینی انقلاب کرده است! از این رو از برخی از دستآوردهای اصلی غفلت شده که یکی از مهمترین آنها به نظر حقیر «کساد شدن بازار آخوندها و بالا گرفتن کار علما» است. هرچند در بین عامّۀ مردم، این دو مفهوم تقریباً مترادف یکدیگر جا افتاده، امّا اهل فن به خوبی می دانند که بین این دو تفاوت از زمین تا آسمان است. ممکن است عامّۀ مردم بعضاً در اظهارات روزمرّه شان بگویند: "مملکت دست آخوندهاست"، ولی واقعیّت این است که اگر انقلاب نمی شد، مملکت دست آخوندها بود؛ اگرچه آخوندها بدشان نمی آید خود را جای علما قالب کرده و در عین نارضایتی درونی از استقرار نظام جمهوری اسلامی ایران، قاطی هم کسوتان ظاهری خود، از مواهب آن بهره مند گردند و البتّه علما را هم با این کارشان، بدنام کنند. شاید نیاز باشد قضیه را بازتر کنم.
خدا رحمت کند دکتر شریعتی را که می گفت -و راست هم می گفت- که: "ما در اسلام روحانی نداریم (روحانی مال مسیحیّت است)، در اسلام عالم داریم". روحانی به عنوان شخصی دارای مقام ویژۀ معنوی که خود را برتر از مردم عادّی بشناساند و ملجأ حاجت روایی و شفاعت آنان نزد خدا و موارد شبیه به این باشد، در اسلام وجود ندارد. فقها و حوزویان به استثنای کسانی که دارای این نوع اهداف هستند، عالم و به اصطلاح عامّه "ملّا" (از ریشۀ ملأ به معنی بسیارداننده و دست پر) محسوب می شوند و نه آخوند که واژه ای توهین آمیز (هم به ساحت خود حوزویان و هم به اصل اسلام) بوده و ریشۀ لغوی اش به آرکونت/آرخونت به معنی متولیّان معابد خدایان پرستی یونان قدیم باز می گردد و به قولی ضعیفتر مخفّف آخداوند است که آشکارا نشان از تکبّر و نخوت دارد. حوزویان گاهاً خود را از سر شکسته نفسی "طلبه" می خوانند که در میان عموم مردم به تحصیل کنندگان علوم دینی قبل از عمامه گذاری اطلاق می شود و نه بعد از آن. "حاج آقا" نیز هرچند عنوان مناسبی برای نامیدن این قشر است، ولی بین اینان با هر پیرمرد مکّه دیده و ندیده ای مشترک است! پس بهترین عنوان همان عالم و به تعبیر عموم مردم ملّا است؛ نامی که فقیهان زیادی در تاریخ ما با آن شناخته شده اند، چون: ملّا هادی سبزواری، ملّاعلی کنی، ملّااحمد نراقی، و... . در حالی که تقریباً به جز آخوند خراسانی، فقیه دیگری در تاریخ فقه شیعه به این نام نامیده نشده است. حال، انقلاب در این میان چه کرد؟
قرنها بود که فقهای شیعه به دو دستۀ اصولی و اخباری تقسیم می شدند که هرچند اخباریون نیز دفاعیّات خاصّی بر حقّانیت روش خود را داشتند، ولی شیوۀ اصولی با اصل تشیّع که مبتنی بر اجتهاد و انعطاف فتاوا و احکام و نقش بارز استدلالات عقلی در این بود، سازگارتر بوده و در طول تاریخ، کارهای بزرگ و دارای ریسک، از این گروه بیشتر سر زده که یک نمونه اش همان انقلاب اسلامی ایران بوده است. اخباریّون با آنکه اذعان به ضعیف السّند بودن بعضی از احادیث داشتند، ولی از آنجا که جز حدیث منبع عمدۀ دیگری نمی جستند، همان احادیث ضعیف و بعضاً جعلی را نیز محض احتیاط در آثار خود انعکاس می دادند! از این رو کارهایشان بسیار با کندی پیش می رفت و در مقابل مظالم سیاسی نیز بیشتر اهل تقیّه و مدارا و در مواقع لزوم تذکّر و نصیحت بودند تا اقدامات تأثیرگذار و انقلابی. از نظر ظاهری نیز با دستارهای بزرگ، محاسن بلند و هیبتی ساکت و مهیب شناخته می شدند. ارتباطشان با مردم در برطرف کردن اشکالات شرعی خلاصه می شد و متخصّص روضه خوانی و گریه انداختن بودند. عمدۀ فقهای شناخته شده در میان عوام النّاس هم در آستانۀ وقوع انقلاب اسلامی، بازماندگان این گروه بودند. سنّت گرایانی که دوست داشتند سواد دینی تودۀ مردم نزدیک به صفر باشد تا مراجعۀ خودشان بیشتر شود. انقلاب آمد و سواد دینی را در سطح جامعه علنی کرد. قبل از انقلاب، روحانیون یا آخوندها جهت خواندن یک صفحه قرآن برای اموات مردم، از آنان پول دریافت می کردند؛ ولی بعد از انقلاب، به برکت فعّالیت نهادهایی مانند سازمان تبلیغات اسلامی، بچّه های پنج سالۀ ما هم حافظ کلّ قرآن شده اند. موارد دیگر هم به همین قیاس. سال به سال هم که می گذرد، مناصب مهمّ اداری از دست آنان -اگر باشد- درآمده و به دست علما یا ملّایان جوان سپرده می شود. حال، چگونه می توان این تحوّل عمده را نادیده گرفته و باز ادّعا کرد که مملکت دست آخوندهاست؟ جور دیگر باید دید!

  • امید شمس آذر

من معلّم تاریخم

و تاریخ

معلّم انسانها

***


سؤال:

اگر داعش منحل شده،

پس چرا حملات تروریستی در گوشه و کنار را به گردن می گیرد؟

جواب:

بمب داعش منفجر شده،

اینها ترکشهای آن است.

***


از قرار معلوم رسانۀ ملّی بنا دارد

به جای عاشورای حسینی و مهدوی،

عاشورای مختاری را در میان ملّت جا بیندازد.

***


اگر شیر گران شود

ناچاریم همگی -دور از جان- گاو شویم!

***


خدا نکند

1404

صدمین سال آغاز حکومت رضاخان باشد

***


راه امام

از راه رهبری می گذرد

***


- آخه من به چی تو باید حسادت کنم؟

: منم تعجّبم از همینه دیگه!

***


"اقدامات دشمن به نارضایتی ها دامن زد"

چه چیزی به اقدامات دشمن دامن زد؟!

***


مرحوم محمّد نوری که در وصف "گلچهره" میخونه:

موهاشو مثل گلدسته

به زیر چارقدش بسته،

منظورش دستۀ گل بوده یا منارۀ مسجد؟!

***


"روز ملّی عفاف و حجاب گرامی باد"

یعنی دقیقاً چی باد؟!

***


آلله ائله قهر ائلیه ر

اؤزی رحم ائلیه ر

***


تجربه مهم نیست

تجربۀ موفّق مهمّ است،

منبع مهم نیست

منبع موثّق مهمّ است،

کسب روزی هم مهم نیست

کسب روزی حلال مهمّ است.

***



  • امید شمس آذر


می گفت در مذمّت جلباب و روسری:

تا کی تحمّل کتک و جبر و توسری؟


پس خانم شجاع در اثنای نطق خود

از جا پرید ناگه از ترس سوسری!!


  • امید شمس آذر

حقیقت است که مبانی حقوقی ما از معارف اسلامی و قرآنی برگرفته شده و از همین رو، اصطلاحات تخصّصی آن جز به زبان عربی نباید باشد؛ امّا شایعه است که هر متنی که پر از اصطلاحات عربی باشد، مقدّس بوده و در نتیجه، مانند متون حقوقی الزام آور است. از این مغالطه، سالها و بلکه قرنهاست که در نگارش انواع متون فارسی استفاده می شود. در دورۀ قاجار، شاهد اوج این سبک نامه نگاری بودیم. در دوره های بعدی هرچند از شدّت و غلظت آن کاسته شده، ولی در عرصۀ نامه نگاری اداری همچنان با آن دست به گریبان هستیم و از قرار معلوم به این زودی هم از دستش خلاصی نخواهیم یافت. نامه هایی که متأسّفانه نگارندگانشان -برخلاف امثال قائم مقام فراهانی- سواد عربی هم نداشته و از اصطلاحات آن زبان نیز در جای صحیح استفاده نمی کنند. حتّی استاد بزرگوار ما خانم دکتر مهوش واحددوست در کتاب "شیوه های خواندن، نگارش و ویرایش" که بر فارسی نویسی صحیح تأکید کرده، نتوانسته است شیوۀ صحیح نامه های اداری کنونی را ارائه دهد.

در مقابل این مرض فراگیر، برخی کاربران در فضای مجازی، اصرار عجیبی بر سره نویسی فارسی پارسی (!) داشته و داغتر از خود فرهنگستان زبان و ادب فارسی، هر روز به اختراع واژگان من درآوردی جدید همّت می گمارند که البتّه بیشتر آنها نیز باز از نظر دستوری و یا به دلایل دیگر، صحیح نیستند. استفاده از اصطلاح "باشنده" به جای ساکن، "هموند" به جای عضو، "خویشکاری" به جای وظیفه، "آبخواست" به جای جزیره یا ترجمۀ ذاتاً غلط اسامی خاص از قبیل ابن سینا به "پورسینا" یا ایالت شناختۀ شدۀ "ماوراءالنّهر" به فرارود [برخلاف بین النّهرین یا مزوپوتامی که می توانیم "میانرودان" بگوییمش] و... از جمله نمونه های این بیماری واکنشی اند. مسئلۀ مهمّ دیگر، اینکه: هر واژه ای بار معنایی خاصّ خود را دارد و در مقام تفهیم دقیق مطلب به خواننده یا مثلاً در ترجمۀ یک متن ادبی خارجی، سره نویسی به کار نمی آید، امّا تا هنگامی که واژه های بومی برای ادای منظورمان در دسترس باشد، پرا باید به سراغ واژه های غیر بومی برویم؟ در اینجا با تأکید بر لزوم رعایت اعتدال و همچنین اجتماعی بودن ریشۀ این درد به ظاهر فرهنگی، نمونه هایی از این اصطلاحات عربی متداول در نگارشها و گفتارهای روزمرّه را ارئه می دهم؛ نمونه هایی که اوّلاً ترکیبی و طولانی اند و ثانیاً معادل فارسی شان برابر یا کوتاهتر از خود آنهاست تا خسته کننده نباشد. باشد که تا حدّ امکان به کارشان گیریم:


نگوییم:                               بگوییم:

اطالۀ کلام                              پرگویی

اطعمه و اشربه                     خوراک و نوشاک

اعتماد بنفس                        خودباوری

اکل و نیام                            خوردوخواب

الآن                                      اکنون

السّاعه                                هم اینک

الیوم                                    امروز

انتقام طلبی                        خونخواهی

انفجار بزرگ                         مِهبانگ

ایاب و ذهاب                        رفت و آمد

اینجانب                               بنده

بالاجبار                               ناچار

بالاخره                              سرانجام

بالعکس                             برعکس

بأی نحوٍ کانَ                       هرطور که بود

بلا شک                             بی شک

بلا فاصله                           بی درنگ

بلا منازع                            بی همآورد

تجدید نظر                          بازنگری

تعجّب برانگیز                     شگفت آور

جدیدالورود                         تازه وارد

جنابعالی                           شما

حدّ اقل                             کمینه

حدّ اکثر                             بیشینه

حسن شهرت                   خوشنامی

خبث طینت                        بدسرشتی

رقیق القلب                       نازکدل

سؤال و جواب                    پرسش و پاسخ

سحرآمیز                          جادویی

سریع السّیر                      تندرو

سلسله جبال                    رشته کوه

سوءتفاهم                        کژفهمی

سوق الجیشی                 راهبردی

شروع و ختام                    آغاز و انجام

صعب العبور                      سخت گذر

ضدّ حمله                          پاتک

طلب مغفرت                     آمرزش خواهی

طویل القامة                      قدبلند

عاقبت بخیر                      خوش فرجام

عدالت طلبی                    دادخواهی

عظیم الجثّه                     غول پیکر

عکس العمل                    واکنش

علی الخصوص                  به ویژه

علی السّویّه                    یکسان

علی أیُّ حالٍ                   به هرحال

عنقریب                           به زودی

عوامل طاحونه                  پرّه های آسیا

غیر قابل قبول                   نپذیرفتنی

غیر منتظره                      ناگهانی

فوق الذّکر                        پیش گفته

فی الحال                        حالا

فی المجلس                   در جا

قابل رؤیت                       دیدنی

قابل شرب                      نوشیدنی

قابل قسمت                   بخش پذیر

قدم به قدم                     گام به گام

قسی القلب                   سخت دل

قضاوت عجولانه               زودداوری

قمر مصنوعی                 ماهواره

قیل و قال                       هیاهو

کأن لم یکن                     نادیده

کثیر الانتشار                   پر شماره

کریه المنظر                     زشت رو

کلمۀ عبور                        گذرواژه

کما فی السّابق               چنانکه بود

کماکان                           همچنان

لااقل                             دست کم

ماجرا                             داستان

ماحصل                          دستآورد

متّفق القول                    همصدا

متوسّط القامة                 میانه بالا

مجهول الهویّة                  ناشناس

مسقط الرّأس                  زادگاه

مع ذلک                           با اینهمه

من جمله                        از جمله

من حیث المجموع           روی هم رفته

منوّر الفکر                      روشنفکر

ورقۀ امتحان                   برگۀ آزمون

هتک حرمت                   پرده دری

یحتمل                            شاید

یدی                               دستی

.                                       .

.                                       .

.                                       .


  • امید شمس آذر

پیامبر اعظم (ص) می فرمایند: «شهادت حسین(ع) شوری در دلهای مؤمنان برپا می کند که تا ابد از بین نمی رود». آسیب شناسی عزاداری امام حسین(ع) بحث مستقل و مفصّلی است که در این مقال نمی گنجد، ولی با توجّه به این سخن مشهور پیامبر(ص)، بنده هنگام بحثهای مربوط به این موضوع و برنامه هایی که دشمنان اسلام و تشیّع برای تخریب و تحریف فرهنگ عاشورا از این مجرا به کار می بندند، همیشه اعلام می کنم که نگران از دست رفتن اصل فرهنگ نیستم و باز به همان علّت معتقدم درِ خانۀ امام حسین(ع) باید بر روی همه باز باشد و هیچ کسی را ولو رسماً به عنوان اراذل و اوباش شناخته شود، از این درگاه نرانیم. حساب آنانی که با آگاهی و به قصد خرابکاری در این ساحت ورود کرده و در اصل در مقام پیاده نظام دشمن عمل میکنند، جداست؛ ولی جوانانی که شور حسینی در آنان زنده بوده و با نیّت خیر وارد عرصه شده اند، باید در حاشیه جایگاه خود را داشته باشند و برای تقویت شعور حسینی و همچنین شناخت درست شعار حسینی، مورد ارشاد قرار گیرند.

در این میان، از نظر حقیر ظرفیّت عظیمی در دست ما برای ارشاد این گروه وجود دارد که متأسّفانه از آن غفلت کرده ایم و آن، شخصیّت یزید بن معاویه(علیهمااللّعنة) دشمن اصلی امام حسین(ع) است که مانند عناصر دیگر جریان عاشورا، از دستبرد تحریف -عمدی یا سهوی- به دور نمانده است. در تقریباً تمام آثار ادبی و هنری متأخّر و بعضاً متقدّم که با نیّت کوتاه مدّت برانگیختن احساسات حسینی و ضدّیزیدی نگاشته و ساخته شده اند، یزید شخصیّتی [صرفاً] قسی القلب، بی رحم و خونریز به تصویر درآمده است که نمونه های آن را در تمام فیلمها و سریالهای ایرانی و غیرایرانی در سطح جهان اسلام -تقریباً به استثنای سریال تنهاترین سردار مهدی فخیم زاده- و نقّاشی ها و کارتونهایی که برای بچّه ها تهیّه شده اند، می بینیم. در حالی که این تیپ، در اصل تیپ "حجّاج بن یوسف" بوده و یزید بیش و پیش از خونریزی و قساوت قلب، یک چهرۀ هوس باز، خیالاتی، عاشق پیشه و بی سیاست و در یک کلام به اصطلاح امروزی "سوسول" بوده است. وی که از کودکی به همراه مادرش در صحرا و درون خیمه بزرگ شده و به جز می و معشوق و کبوتربازی و سگ بازی و... دلخوشی دیگری نداشت، قصد داشت با همان نگاه خیمه ای خودش جهان را اداره کند و از این رو از ترس از دست دادن قدرت یا شاید هم نمایش اقتدار سیاسی و نظامی برای رهایی از تهمت، برخلاف وصیّت صریح پدرش که از هرکس بیعت بگیری، با سه تن -عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و حسین بن علی (ع)- کاری نداشته باش، از قضا در همان ابتدا بر بیعت گرفتن از همین سه تن اصرار کرد و عاقبت نیز با آفریدن فجایعی مانند واقعۀ کربلا و منجنیق باران کردن کعبه، قربانی همین بی سیاستی های خود شد. وی چهره ای -به اصطلاح امروزی- تُپُل و خوشگل داشت با چشمانی خمارین و آثاری از آبله بر روی صورت. بچّه ننه و همیشه مست و اهل قمار بوده، زیاد می خوابیده، نماز را ضایع می کرده و با میمون و... انیس بوده، شعرهای خوبی هم به شیوۀ جاهلیّت می سروده است. هرچند این صفات منجر به قساوت قلب نیز می شوند و در کنار بی سیاستی، باید انگیزۀ دشمنی عشیره ای بنی امیّه با بنی هاشم و اصل اسلام را هم به علّت یابی جنایات یزید افزود، امّا این خود خصلتها در درجۀ اوّل، هیچگاه با صفات یک خونریز نظامی مسلک مستبد خشک و خشن و صد البتّه منضبط و مقرّراتی هماهنگ نبوده و نیستند.

حال با توجّه به آنچه گفته شد، ظرفیّت این چهره از آنجاست که جوانان آنچنانی امروزی را با اصلاحاتی که در تصویرسازی های ادبی و هنری مان انجام می دهیم و در مواقع نیاز با گفتگوی مستقیم، به این نکتۀ مهم رهنمون شویم که: "امام حسین(ع) توسّط همین بچّه سوسول ها کشته شد. اگر حسینی هستید که ان شاءالله هم هستید، خود را شبیه یزید نکنید". این نیز ظرفیّتی است که تاکنون مثل همۀ ظرفیّتهای دیگر ما مغفول مانده و جا دارد که هرچه سریعتر آزاد شود تا به خواست خدا شاهد آثار و برکات آن باشیم.


  • امید شمس آذر

برخی تحلیلگران اجتماعی بر آنند که: حکومت ها چون در دوران ضعف خود باشند، به اختیار یا بناچار مطبوعات را تا حدّ زیادی به حال خود رها می کنند و چون در دوران قدرت باشند، محدودیّت های خود علیه مطبوعات را اعمال می کنند. بنده به شخصه این عقیده را چندان صحیح نمی دانم و با نسبت دادن بی بندوباری و تقیّد مطبوعات به ضعف و قدرت حکومتها موافق نیستم. ای بسا حکومتی در اوج قدرت باشد و مطبوعات دچار ولنگاری باشند و بسا حکومتی ضعیف بوده و مطبوعات در محدودۀ یک سری تقیّدات و تعهّدات به سر برند.

نمونۀ زندۀ آن، در مقایسۀ وضع کنونی مطبوعات جامعۀ ما با یکصد سال پیش و بیشتر از آن است. آن روزگار -یعنی ایّام انقلاب مشروطه و سالهای پیش و پس از آن- آزادی مطبوعات در داخل و بعضاً خارج کشور محقّق بود؛ ولی مطبوعات خود "جنبه" و ظرفیّت این آزادی را داشتند و با هر رویکردی که فعّالیت می کردند، دغدغه و کلیدواژۀ اصلی شان، میهن و میهن دوستی و چگونگی حلّ مشکلات ایران بود. با توجّه به فرضیۀ ارائه شده، اگر حکومت آن زمان ضعیف بود، باید شاهد بی بندوباری مطبوعات می بودیم. اگر نیز قوی بود، باید شاهد قلّت عناوین مطبوعات و انحصار مطالب آنها به تعریف و تمجید از دولت و دربار و انعکاس اخبار آن می بودیم. در حالی که هیچکدام از این دو وضع مذکور پیش نیامده و مطبوعات در عین تکثّر عناوین و رویکرد انتقادی، خود دارای قابلیّت درونی بوده و اجازۀ سوءاستفاده از فرصت پیش آمده را به خود نمی دادند. پس وضعیّت آن روزگار در هیچکدام از دو حالت ضعف و قدرت حکومت، گویای آن فرض نیست.

امروزه تا حدّ زیادی عکس وضعیّت دوران مشروطه را در کشورمان ملاحظه می کنیم؛ مطبوعات کثیر و پرشماره که بخش اعظم شان در کنار آگهی های تبلیغاتی، دربردارندۀ خبرهای کم اهمیّت روزمرّه فاقد تجزیه و تحلیل و حتّی گزینش و اولویّت بندی اند. اگر هم تحلیلی هست، صرفاً حزبی و گروهی و جناحی بوده و در راستای قدرت طلبی سیاسی و از میدان به در کردن رقیب، از تخریب و نفی هیچ چیز حتّی اسلامیّت و بلکه ایرانیّت خود نیز ابایی ندارند. هنوز برای هم وطنان ما قابل هضم نیست که یک روزنامه نگار ایرانی، چطور و به چه منظوری باید بعد از ماجرای توهین مطبوعات اروپایی به پیامبر اعظم (ص)، تیتر خود را "من شارلی هستم" انتخاب کند؟! اینها نمونه هایی از بی جنبگی و بی ظرفیّتی اصحاب جرایدی است که که گویا حرفۀ روزنامه نگاری به یکباره بر گردۀ آنان تحمیل شده و خود عشق و علاقه ای به این کار نداشتند تا هدف و برنامه ای برای آن داشته باشند. این موارد، نه به قدرت حکومت کنونی ایران بر می گردد و نه به ضعف آن. همگی، از جا نیفتادن صحیح استخوان دررفتۀ شاخصه های هویّت ملّی و دینی ما در عصر حاضر ناشی می شود!


  • امید شمس آذر

دان ناردو در کتاب "اساطیر یونان و روم" درباره تالوس غول مفرغین اسطوره های یونان می نویسد:

برخی از پژوهشگران می پندارند که بخشهایی از داستان آرگونات ها بر اساس خاطره های واقعی دور و مبهم بوده اند. جی.وی.لیوس پژوهشگر در این قطعه برگزیده از کتاب آتلانتیس گمشده، بخشی از داستان سفر بازگشت آرگونات ها را که در نزدیکی کرت با غولی به نام تالوس رویارو می شوند، خاطرنشان می سازد. لیوس آنگاه جزئیات مختلفی از این داستان افسانه ای را با فوران گسترده آتشفشانی در جزیره ترا، آنهم در نزدیکی کرت، در روزگار مینوسی ها -که اینک از این فوران مستنداتی در دست داریم- ارتباط می دهد:

 وی (تالوس) تماماً از مفرغی نفوذناپذیر ساخته شده بود، به استثنای رگی در نزدیکی قوزک پایش که لایه ای نازک پوشانده شده بود. آرگونات ها وحشت زده از پرانه های وی (سنگهایی که پرتاب می کرد) از ساحل عقب نشستند و آنگاه که مدئا گفت توانسته است بر آن غول فائق آید، راهی دریا شدند، مدئا طلسمی بر آن غول انداخت که چشمانش را تیره و تار کرد و او که تخته سنگ بزرگی را برداشته بود تا بر مدئا بیفکند، قوزکش را سنگ تیزی خراشید. آنگاه ایکور (نیروی زندگی) وی چنان سرب گداخته روان شد و یکباره نیرویش فروکاست و با صدای خرد شدن وحشتناکی، از پرتگاه صخره ای فروافتاد.

چنین است داستانی که آپولونیوس در سده سوّم پیش از میلاد نوشته است؛ امّا تاریخ داستان آرگونات ها به کهنترین مراحل منظومه های حماسی یونان می رسد و اغلب تصوّر می رود که بازتابی از سفرهای اکتشافی قدیم میسنی ها بوده است. از این زندانبان مفرغی که تخته سنگهای را به سوی کشتی های راهی کرت پرتاب می کرد، چه می توان دریافت؟ آیا او صرفاً یک شخصییّت داستانی یا خیالی است؟ ( برخی پژوهشگران) می پندارند که شخصیّت تالوس، تجسّم خاطره یونانیان قدیم از آتشفشان ترا است. ترا از دسترسی به کرت از طریق شمال که دریانوردان میسنی کهن از آن استفاده می کردند، ممانعت می کرد: تنه مفرغین ناشکستنی وی معرّف دیواره دهانه آتشفشانی واقع بر ستیغ ترا است و سنگهایی هم که او پرتاب می کرد، همان بمب های آتشفشانی پرتاب شده از دهانه آتشفشان هستند. پاشنه او هم همان آتشفشان فرعی کوچک واقع در ساحل جزیره است. وی آنگاه فرو می ریزد و خاموش می گردد که تمام ایکور تنش چون سرب گداخته روان می شود که این خود، نشانه سرد شدن جریان گدازه در پایان فوران است.

فارغ از اینکه واقعیّت تالوس یونانیان عبارت از چه بوده است، تفسیر افسانه های اینچنینی به پدیده های طبیعی، عجولانه و تا حدّ زیادی ناشی از کبر و غرور است. حتّی پژوهشگرانی وجود دارند که خلاف باور به فطرت مشترک جامعه بشری، اساس پیدایش شرک و خدایان پرستی -و ای بسا خداپرستی(!)- را هم، به همین پدیده های طبیعی و تکراری در زندگی انسانهای نخستین نسبت می دهند که باید فکری به حال آن کرد.


  • امید شمس آذر

کوچکترها همیشه عزیزترند

عطارد را ببین!

چقدر به خورشید نزدیک است!

***


انواع استدلالات عقلی و فرمولهای ریاضی آورده اند

تا اثبات کنند شیوۀ اخباری مقدّم بر شیوۀ اصولی است،

همین دلیل بر نقصان آن نیست؟؟

***


ترجیح می دهم در مسجد بنشینم

به کفشهایم هم فکر نکنم

***


فرمانده قبلی: بابازاده

فرمانده کنونی: داداش زاده.

بعدی را خدا به خیر کند!

***


کوبیده:

چیزی که لامذهب نانش از خودش خوشمزّه تر است!

***


مجلس یک فوریّت طرح ممنوعیّت ازدواج دختران زیر 13 سال و پسران زیر 14 سال را تصویب کرد،

ای کاش دو فوریّت طرح ضرورت ازدواج دختران بالای 31 سال و پسران بالای 41 سال را هم تصویب کند

***


گل سوری:

ختمی آپارتمانی است

***


خدا را شکر

تنهایی تنها نیست

***


بیایید اگر هم کسی را ملامت می کنیم

به خاطر کرده هایش باشد تا نکرده هایش

***


آقایون توجّه داشته باشید که

وقتی خانمها کاغذ رو از دستتون میگیرن تا بقیّه شو بنویسن

اوّل باید از خطّشون تعریف کنید بعد ازشون تشکّر کنید

***


به یکی هم میگن:

با "بان کیمون" جمله بساز،

میگه:

باید حسابهای بانکی مونو تسویه کنیم!

***


سیاست هم خواندنی نیست

داشتنی است

***



  • امید شمس آذر

می گویند: جهان امروز، جهان سانسور خبرها نیست، جهان مدیریّت آنهاست. رویکرد رسانه های رسمی کشور ما و در رأس آنها رسانۀ ملّی نیز در سالهای اخیر و به طور خاص پس از اقداماتی چون راه اندازی شبکۀ خبر و بخشهای خبری مانند 20:30 و تغییر فرم بخش خبری 21 در شبکه های دیگر، از این قرار بوده است؛ امّا به نظر می رسد در جاهایی آنچنانکه باید موفّقیّت لازم را به دست نیاورده و نتوانسته است عموم مخاطبان خود را به طور کامل قانع کند که خود را از پیگیری اخبار شبکه های ماهواره ای بی نیاز دانسته و متقاعد شوند که: گیریم تلویزیون ایران دروغ می گوید، آیا این بدان معنی است که بی.بی.سی راست می گوید؟!

از موارد برخورد ناشیانه با بحرانهایی که بنا بود به شیوۀ صحیح مدیریّت رسانه ای شوند، انعکاس نادرست اخبار مربوط به آغاز بحران سوریه و شورش گروههای مخالف علیه دولت مشروع بشّار اسد آن هم همزمان با اوجگیری جریان بیداری اسلامی در کشورهای عربی بود. از همان ابتدا مشخّص بود که این شورش از سنخ قیامهای کشورهایی مانند تونس و مصر و لیبی و یمن و بحرین و رییس جمهور سوریه نیز از سنخ دیکتاتورهای آن کشورها نیست و این حرکت، برنامۀ غربی ها برای استفاده از فرصت پیش آمده در منطقه است؛ به دلایلی چندی چون: 1- آن قیامها ابتدا از پایتخت شروع شده و سپس به نقاط دیگر کشورهای مربوط تسرّی یافتند، ولی حرکت سوریه در ابتدا از نقاط دور افتادۀ آنجا شروع شد. 2- آن قیامها ابتدا مسالمت آمیز بوده و سپس به خشونت گرایید، ولی حرکت سوریه از ابتدا خشونت بار و مسلّحانه بود. 3- آن قیامها نخست با داعیۀ اصلاحات اقتصادی بوده و سپس رنگ و بوی سیاسی به خود گرفت، ولی شورشیان سوریه از همان اوّل داعیۀ سیاسی داشتند. 4- تفاوت اصلی دیگر، حمایت کشورهای خارجی از شورشیان سوریه بود که در قیامهای دیگر دیده نمی شد. امّا متأسّفانه رسانۀ ملّی ما، به جای روشنگری دربارۀ تفاوت ماهوی حرکت سوریه با حرکت های کشورهای عربی دیگر، ابتدا با رویکرد بی اعتنایی نسبت به آن ماجرا برخورد کرد و بعداً که کار در سوریه بالا گرفت، نتوانست از عهدۀ مدیریّت افکار عمومی برآید و هنوز هم عدّه ای از هموطنانمان در داخل کشور، مطابق با تبلیغ غربی ها، رییس جمهور سوریه را دیکتاتور می دانند.

از جمله موارد دیگر از این اشتباهات که به داخل کشور باز می گردد، یکی طرز برخورد رسانۀ ملّی با جریانات زمستان پارسال بود که ابتدا از اعتراضات ذاتاً به حق ولی جهت دهی شده توسّط دشمنان، با عنوان "اغتشاشات" یاد کرد و بخشی از ملّت را که چنین ابراز نارضایتی هایی را محکوم می دانستند، به جان بخش دیگر ملّت انداخت. چیزی که آرزوی دیرینۀ دشمن بود و متأسّفانه با اشتباه مدیران مربوط، برآورده شد. چنین تبلیغ شد که دشمن در صدد ایجاد نارضایتی در بین مردم است، ولی اصل قضیه این بود که نارضایتی در بین مردم وجود دارد و دشمن در صدد سمت و سو دادن به آن است. البتّه آرزوی اصلی دشمن در این مورد برآورده نگردید و نهایتاً که تب این ابراز نارضایتی ها فروکش کرد، رسانه ترجیح داد از اصطلاح "اعتراضات" استفاده کند، ولی اندکی دیر شده بود... . در جریان خرابکاری های باز جهت دهی شدۀ درویشان گنابادی نیز، در برخوردی ناشیانه، در برخی از بخشهای خبری، از آنان با عنوان "فرقۀ انحرافی" یاد شد که فارغ از انحرافی بودن یا نبودن این فرقه و در کل آیین درویشی، یک گاف بزرگ رسانه ای و یک عمل شنیع ضدّاخلاقی بود: اینکه یک نفر صاحب هر عقیده ای که باشد، به هر دلیلی اکنون در زندان به سر می برد. تا اینجای کار که مشکلی نیست. هواداران او نیز به حق یا به ناحق خواهان آزادی او هستند. تا اینجا هم مشکلی نیست. مشکل از آنجا شروع می شود که گروه هواداران از قانون اطاعت نکرده و با اقدام به اعمال خرابکارانه، در پی باج گرفتن از مراجع قانونی بر می آیند. البتّه که این اقدامات آنان محکوم و قابل پیگیری و مجازات است، ولی طرز تفکّر و عقاید آنان چه جایگاهی در شکل گیری این حوادث داشت؟!

اینها نمونه هایی از کمبود بصیرت در میان متولّیان رسانۀ ملّی است که لازم است با افزایش سه اصل اساسی «هوشمندی، شناخت و تقوا»، نسبت به تقویت آن در خود اقدام کنند. در آن صورت است که نمونه های موفّقی از مدیریّت بحران را در کشورمان شاهد خواهیم بود، وگرنه باید مانند دفعات پیشین منتظر دامن زده شدن به آن باشیم!


  • امید شمس آذر

به شوق شیهۀ شبدیز در حوالی ما
چه گوش ها که شود تیز در حوالی ما
 
ز چوب سوخته و خاک نم زده خیزند
چه بوی های دل انگیز در حوالی ما
 
کتاب سال ورق خورده و دوباره نسیم
شده ز شاخه ورق ریز در حوالی ما...
 
خیال می دهد از این همه گواهی که:
دوباره آمده پاییز در حوالی ما
 
دوباره گاه شعور و بلوغ و معرفت است
انار و پنجۀ خونریز در حوالی ما
 
و باز موسم کوچ کلاغ های حریص
و بغض ابر چه لبریز در حوالی ما...
 
چه کار ما به بهاران؟ مگر نمی بینی؟
همین ور است -به پا خیز- در حوالی ما
 
و یا که چه به شبستان خلد؟ باز اینجا ست
شبستر و خوی و تبریز در حوالی ما


  • امید شمس آذر

یونانیان، ملّت های غیر یونانی را "بربر" می گفتند به معنی وحشی و بی تمدّن. عرب ها، غیر عرب را "عجم" می خواندند به روایتی به معنی الکن و غیرفصیح. ترک ها نیز اقوام غیرترک را "تات" می نامیدند به معنی ساده و بی سیاست؛ امّا ایرانیان غیر ایرانیان را "انیران" خطاب می کردند به معنی همان غیر ایرانی و لاغیر! از طرفی دیگر، بیشتر امپراطوری های مشهور جهان، نام خاستگاه اوّلیّۀ خود را بر تمام سرزمین هایی که می توانستند تصرّف کنند بسط داده و فی المثل امپراطوری های آشور، روم، مغولستان، روسیه و بریتانیا در حالی به این اسامی نامبردار گردیدند که آشور و روم و مغولستان و روسیه و بریتانیای اصلی، سرزمینهایی کوچک در آسیا و اروپا بودند؛ در حالی که ایرانیان، برای "ایران زمین" جغرافیایی و تاریخی خود، حدّ تعریف شدۀ مشخّصی داشتند و همان طور که قلمرو حکومتی کمتر از آن را با نام ایران نمی شناختند، بیشتر از آن را نیز ایران نمی نامیدند و به نام قلمرو آن حکومت می شناختند. مانند عبارت "ممالک محروسه" که در دورۀ ناصرالدّین شاه قاجار به کار می رفت. هرچند یونانیان من باب عادت خود مبنی بر اطلاق جزء به کل، امپراطوری هخامنشی را به موجب اینکه هخامنشیان از پارس برخاسته بودند، پرس یا پرشیا نامیدند، ولی این نام در بین خود ایرانیان در این معنی متداول نبوده است. نقش داریوش در تخت جمشید که تختش را قائم به وجود نمایندگان 30 ایالت تحت فرمانش به تصویر کشیده یا استفاده عبارت شاهانشاه که نشان دهندۀ استقلال داخلی حاکمان ایالت های مزبور است، از همین روحیۀ انسان دوستی و بی تعصّبی نژادی سرچشمه می گیرد و علّت ایراندوستی و ایرانگرایی برخی از بزرگان علم و ادب و هنر غیرایرانی نیز در همین است.

تفکّر ملّی گرایی ایرانی نیز حتّی در حالت "پان" خود و علی رغم بلاهایی که در دورۀ معاصر سر تمامیّت ارضی اش آمده بود، هیچگاه جنبۀ توسعه طلبانه به خود نگرفت و از حدّ همین ایران امروزی فراتر نرفت؛ ولی با اینهمه، متأسّفانه چندی است شاهدیم در رسانه های عموماً مجازی، مطالب کذبی پرداخته و پراکنده می شود که در تعارض با این نوع دوستی تاریخی ایرانیان است. داستانهایی ساختگی از کوروش و داریوش و گاهاً زرتشت یا سخنان جعلی منسوب به ایشان که در پی القای روحیۀ برتری جویی ایرانی در مقابل اقوام دیگر در میان ملّت ایران هستند و البتّه در صدد ترویج حسّ جدایی میان حقیقت جویی و دیانت ایرانی با اسلام خواهی و اسلام گرایی. جا دارد جوانان و نوجوانان این سرزمین و به طور خاص کاربران فضای مجازی، با مطالعۀ بیشتر در زمینۀ تاریخ ایران و بسنده نکردن به جملات و داستانهای کوتاه بدون منبع، آگاهی خود از شاخصه های واقعی فرهنگ و هویّت ایرانی را بالا ببرند و یک توصیه به آن دسته از دشمنان ایرانیّت و اسلامیّت و انسانیّت هم اینکه: اگر فعلاً بنا ندارند از دشمنی ها خود دست بکشند، لطفاً از مجرای دیگری وارد شوند که فرهنگ ایرانی چه پیش و چه پس از اسلام، قالب مناسبی برای این القائات نبوده و شفّاف تر از آن است که بتوان پشتش پنهان شده و به کمین نشست!


  • امید شمس آذر

در پست قبلی پرسیده بودم: "به نظر شما، در گرانفروشی ها و نابسامانی های اقتصادی اخیر، کدام عامل بیشتر از همه مؤثّر است؟" و سه گزینه ارائه کرده بودم: "1- توطئۀ دشمن، 2- بی تدبیری دولت، 3- کوتاهی های ملّت". تعداد 10 نظر (با کسر یک رأی باطله) تا اینجا به دستم رسید که آمار آنها به شرح زیر است:

1- توطئۀ دشمن: 3 رأی به صورت همۀ موارد یا گزینۀ مطرح نشدۀ "مدرنیته"، روی هم رفته 1 رأی.

2- بی تدبیری دولت: 6 رأی به همراه دو رأی در کنار دو مورد دیگر، در مجموع 6/7 رأی.

3- کوتاهی های ملّت: 1 رأی با دو رأی در کنار موارد دیگر، جمعاً 1/7 رأی.

مشاهده می شود که اکثریّت کاربران، گزینۀ دوّم یعنی بی تدبیری دولت را عامل اصلی این اوضاع می دانند و گزینه های دیگر به ترتیب کوتاهی های ملّت و توطئۀ دشمن با فاصلۀ زیادی در رتبه های بعدی قرار دارند. بنده خود، گزینۀ دوّم را صحیح می دانسته و می دانم؛ امّا همچنان که در روی کار آمدن دولت کنونی، به رأی اکثریّت احترام گذاشته ام، اینجا نیز در مقام انداختن تقصیرات به گردن همین دولت منتخب مردم، باز به رأی اکثریّت احترام می گذارم؛ تا خدا چه خواهد!


  • امید شمس آذر

به نظر شما، در گرانفروشی ها و نابسامانی های اقتصادی اخیر، کدام عامل بیشتر از همه مؤثّر است؟

1- توطئۀ دشمن.

2- بی تدبیری دولت.

3- کوتاهی های ملّت.


  • امید شمس آذر

یادش به خیر

بچه که بودیم، موقع قرائت قرآن میگفتیم:

آعوذ بالله من الشّیطان الرّجیم

بسم الله الوحمن الوحیم...

آخرشم میگفتیم:

صاداق الله العلیّ العظیم.

فکر میکردیم اینجوری کلاس داره!

***


هرچند هیئت دولت قبلی دسته جمعی به سفرهای استانی می رفتند

امّا شاید هیچکدام از وزیران به تنهایی بیش از یک بار نرفتند!

***


گفتیم:

نه سازش نه تسلیم

یار جلیلی هستیم،

دیدیم اکثریّت گفتند:

هم سازش هم تسلیم

یار هیچکسی هم نیستیم!

***


برای بعضی ها:

فقط تیراختور!

***


خیانت

با حماقت

ائتلاف کرده است.

***


بعضی

از دین

فقط نون آن را دیده اند،

بعضی ها هم

از عاشورا

فقط شور آن را.

***


همه جا افزایش تقاضا باعث بالا رفتن قیمت می شود

اینجا بالا رفتن قیمت باعث افزایش تقاضا می شود!

***


حسرت به دل ماندم برای یک بار هم که شده

بازیگری که در سریالهای تلویزیون برای باز کردن در حیاط می رود

نگوید: چیه؟ چه خبرته؟ اومدم... !

***


- سیگار میکشی؟

: مگه بچّه م؟!

***


از گل نازکتر

یا

از گل کلفت تر؟

***


همیشه در موارد بحرانی وارد می شود،

یا

همیشه قبل از اینکه بخواهد وارد شود

اوضاع را بحرانی می نماید؟

***


«دولتمردان بزرگ دیوار نمی سازند، پل می سازند».

خب! دیوار مکزیک که به ما مربوط نمیشه

منتظریم در پیاده رو ها پل بسازید !!

***



  • امید شمس آذر

زندگی می ماند

                 امّا

                 مرگ ما را می کشد!


  • امید شمس آذر

از سه نفر از هنرمندان و مجریان توانمند و فرهیختۀ تلویزیون که هر سه داریوش نام دارند و هرسه نیز اتّفاقاً کچل هستند(!) یعنی آقایان داریوش کاردان، داریوش فرهنگ و داریوش ارجمند با تمام ارادتی که خدمتشان دارم، سخن مشترکی در برهه های مختلف شنیده ام که از آنان بعید می نماید: "مولوی در طول عمرش یک بیت یا حتّی مصراع به ترکی نسروده..." در اعتراض به مصادرۀ ملّیت مولوی از سوی دولت ترکیه در سالهای اخیر. اینکه ترکیه در این میان تزویر کرده و دروغ پراکنی می کند، سخن راستی است و مولوی که در درجۀ اوّل شخصیّتی انسانی و در درجۀ دوّم اسلامی است، در درجۀ سوّم ایرانی است و نه چیز دیگر. امّا آیا چنین شخصیّتی با وجود اندیشۀ خاصّ جهان وطنی (انترناسیونال) و احساس مسئولیتّی که برای خود به عنوان یک مبلّغ اسلامی -البتّه نه از سنخ معمول آن- قائل است، فارغ از اینکه زبان مادری اش چه بوده باشد، غریب است که با زبان ترکی هم به عنوان زبان سوّم عالم اسلام -ولو در حدّ اندکی- آشنا بوده و چند کلمه نیز بدین زبان سروده باشد؟ کلمات و عبارات ترکی که از وی موجود است و حتّی غزلی که بنده خود در نسخه ای از دیوان شمس چاپ تهران به مطلع «گله سن بنده ستایک غرضم یق اشدرسن» مشاهده کرده ام، شاهدی بر این امر است و به علّت قلمفرسایی های متعدّدی که پیشتر صورت گرفته، مجال توضیح بیشتر در این باب نیست. امّا کسانی که نادانسته تکرار می کنند مولوی ترکی نمی دانسته، قصد اثبات چه چیزی را دارند؟

پشت پردۀ آن سخن نادرست، تلاش برای اثبات این ادّعا است که مردم آناتولی آن زمان (قرن 7 هجری) ترکی نمی دانسته اند تا شاعری مثل مولوی برای آنان شعر بسراید. ادیب معاصر اورموی جناب آقای علی رزم آرای که همیشه نیز روی "ی" آخر نام خود تأکید می کند تا با سپهبد علی رزم آرا اشتباه نشود(!) نقل می کرد: در جلسه ای در تهران، همین ادّعا از طرف عدّه ای مطرح شد؛ در آنجا گفتم "گیریم آناتولی آن زمان ترک نبوده، ولی اگر ترک نبوده، فارس هم نبوده، بلکه رومی بوده است. پس مولوی اشعار فارسی خود را برای چه کسانی سروده است؟ اگر هیچ فارسی زبانی در آنجا نمی زیسته یا خود وی رومی نمی دانسته، به چه دلیل سرزمین مادری خود را رها کرده و در آنجا ساکن شده است و اگر مردم آناتولی فارسی می دانسته اند یا مولوی خود به رومی مسلّط بوده، پس آنان به همان دلیل ترکی نیز می دانسته اند!!". در مثنوی مولوی، حکایتی مربوط به چهار نفر همسفر یکی ایرانی، یکی عرب، یکی ترک و یکی دیگر رومی درج است که با پولی که همراه داشتند، خواستند غذایی تهیّه کنند. ایرانی گفت: با این پول "انگور" می خریم، عرب گفت: لا! بلکه "عنب" می خریم، ترک گفت: من "اوزوم" می خواهم و رومی گفت: "استافیل" می خواهم! به نظر می رسد خود مولوی این میان حکایت همان انگور و عنب و اوزوم و استافیل را پیدا کرده؛ ولی ظرافتی که در اینجا وجود داشته و از چشمان بسیاری پنهان مانده است، این است که: اوزوم در ترکی کلمه ای است که -مانند شیر در فارسی- ضرب المثل چند معنایی است: 1- انگور، 2- صورتم، 3- شنا کنم! و اینکه او از میان تمام غذاها و میوه ها، این میوه را برای حکایت خود انتخاب کرده و فی المثل از "سیب و تفّاح و آلما" سخن نرانده است، نکته ای ظریف است که ریشۀ انتخاب طرح اوّلیّۀ حکایت در ضمیر ناخودآگاه شاعر را می رساند!


  • امید شمس آذر

ما 30 سال است که با هیچ کشوری جنگ نکرده ایم؛ ولی اگر جنگهای تحمیلی تدافعی مانند دفاع مقدّس هشت ساله را از آن استثناء کنیم، نزدیک به 170 سال است با هیچ کشوری نجنگیده ایم. امّا باز اگر ضدّحمله هایی را که برای باز پس گرفتن سرزمینهای از دست رفته مانند جریانات جنگهای ایران و روس صورت گرفته، از آن استثناء کنیم، این مدّت چند قرن دیگر بلندتر می شود. باز هم اگر کشورگشایی هایی مانند حملۀ کریم خان زند به بصره و یا فتوحات نادر را که با هدف بازگرداندن قلمرو ایران به حالت اصلی رخ داده، از آن استثناء کنیم، این مدّت طبق تصوّر عموم باید به حدود 2500 سال پیش و زمان داریوش برگردد که قلمرو تاریخی ایران زمین برای نخستین بار تعریف شد؛ امّا با اینهمه، من می خواهم چیز دیگری بگویم.

اقوام اوّلیّۀ آریا که در تاریخ با نام هوری شناخته می شوند، از حدود 2400 تا 1700 سال پیش از میلاد به مدّت 7 قرن شروع به تقسیم و پخش به نواحی مختلف منطقه کردند که حتّی تا حدود مصر نیز پیشروی کرده و آثار فرهنگی و تمدّنی خود را در آنجا مستقر ساختند. حساب بین النّهرین و شامات و فلسطین و آناتولی و از آن طرف جلگۀ سند و ماوراءالنّهر و آسیای مرکزی هم که معلوم است. آثار این مهاجرت ها و همنشینی ها نیز به میزان کافی، در تاریخ های رسمی و روایی ملّت های منطقه به چشم می خورد. روی این حساب، لشکرکشی های داریوش هخامنشی و جانشینانش به سرزمینهای اطراف و بخصوص مصر که پیشرفته ترین تمدّن دنیای باستان بوده، بدون ادّعا نبوده است و بر پایۀ شواهد مبنی بر وجود رگه های ایرانی در تمدّن آنها از جمله رواج یکتاپرستی مقطعی در قالب پرستش خدای خورشید (آتون) در مصر همزمان با دوران مهاجرت آریاها واقع شده است. چیزی که جا دارد در رسانه های جمعی مورد توجّه افکار عمومی قرار گیرد. ما هیچگاه با هیچ کشوری جنگ نکرده ایم!


  • امید شمس آذر

مرغان زخمی بال و پر را باز کردند
از این قفس سوی خدا پرواز کردند
 
هفتاد و دو مرغ سبکبال مهاجر
رفتند و فصلی تازه را آغاز کردند
 
احساس شوق وصل در آنها نهان بود
احساس خود را اینچنین ابراز کردند
 
یعنی که ما روحیم، نه تنهای خاکی
آنها بدینسان برملا این راز کردند
 
رفتند و از تن ها گذشتند و در اینجا
ما را اسیر آرزو و آز کردند
 
در حسرت رستن از این تن ها بماندیم
تنها در این تن ها که سوز و ساز کردند
 
تنهایی آن هم اندر این تن ها چه سخت است!
آنها که در هر لحظه صد آواز کردند....
 
آواز ها آزار داد اهل صفا را
در پاسخش ایشان ولیکن ناز کردند
 
بسیار بسیار از بدی رنجور بودند
کم کم ز خود زنجیر ها را باز کردند
 
مرغان شده، از پشت "آن مرغان" پریدند
شوری دگر از نینوا را ساز کردند
 
از طلعت خود آب روی ماه بردند
هر خوب را با خویشتن دمساز کردند
 
پروندۀ "هیهات منّا الذّله" را نیز
با خطّ سرخ امضا و سرافراز کردند
 
آن باخدایان، ناخدایان محبّت
خود را اسیر و کشته و جانباز کردند
 
طفّی دگر آمد پدید و نام آن را
ایلام و غرب و حومۀ اهواز کردند


Related image


  • امید شمس آذر

امام خمینی(ره) فرمود:

«سربازان من در گهواره ها هستند»؛

15 سال صبر کنید،

ببینید شیرخوارگان حسینی چه می کنند.

***


پس از برکناری ژنرال طنطاوی گفتیم:

مُرسی! مِرسی.

بعدش نفهمیدیم چطور شد؟

***


محرّم بسیم در اواخر عمر مرتّب میگفت:

به خدا من مسلمانم.

استاد! ما هم مسلمان هستیم،

ولی از مسلمان بودنمان راضی نیستیم.

***


هم دروغ کلید بود

هم کلید دروغ بود.

مچّکریم عموپورنگ!

***


چرا به جای فروشندگان

با پوشندگان برخورد می کنیم؟

***


عوام فریبی که جای خود

بعضی به دنبال خواص فریبی هستند.

***


میهنم را دوست ندارم

به خاطر اینکه ایران است،

ایران را دوست دارم

به خاطر اینکه میهنم است.

***


تا زمانی که بچّه ها را در کارهای بزرگ دخیل نکنیم

میل به خلافکاری را در آنها زنده نگه داشته ایم.

***


طبقۀ همکف

یا

طبقۀ همسطح با کف؟!

***


از خر شیطون بیا پایین

من میخوام سوار بشم!

***


بدون شرح:

انرژی هشته ای

حقّ مشلّم ماشت!

***


چشمام باز نمیشه

در عین حال که بسته نمیشه.

***



  • امید شمس آذر

چند سالی بود که عادت کرده بودیم هر چندوقت یکبار، خبر خودداری رویارویی با حریفی از رژیم صهیونیستی توسّط یکی از ورزشکاران ایرانی را بشنویم و اینکه این اقدام، در راستای حمایت از مردم مظلوم فلسطین صورت گرفته است؛ از آنجا که عادت چیز مطلوبی نیست(!)، اخیراً خبرهای دیگری می شنویم... . بنده در صدد محکوم کردن یا ارائۀ اظهارات وکیل مدافعانه از اقدامات اخیر نیستم. تنها می خواهم اذهان خصوصی و عمومی را به سمت و سوی این سؤال اساسی سوق دهم که: چرا بعد از نزدیک به 40 سال از استقرار نظام اسلامی در ایران، چنین اتّفاقاتی باید بیفتد؟

دلایل مختلفی می تواند داشته باشد؛ ولی شاید یک دلیل عمده اش این باشد که: ورزشکاران ما هنوز فرق "به رسمیّت نشناختن اسرائیل" را "با دفاع از مردم فلسطین" تشخیص نمی دهند. صدا و سیما و دیگر متولّیان امر هم بنا به مصالحی که خود بهتر می دانند، بدشان نمی آید این تفاوت نزد مردم همچنان ناشناخته باقی بماند. اسرائیل فقط دشمن فلسطین نیست که ما صرفاً به خاطر مردم فلسطین -که در پدید آوردن وضعیّت اسفبار کنونی برای خودشان بی تقصیر نبودند- از به رسمیّت شناختنش اجتناب کنیم. اسرائیل حتّی صرفاً دشمن اسلام هم نیست، بلکه دشمن کلّ بشریّت است و این باید برای مردم ایران جا بیفتد. ای کاش در کنار روز قدس که در آن فیلمهایی مانند "بازمانده" را به نمایش در می آورند، یک روز دیگر هم در تقویم رسمی ما جدّی گرفته شود که در آن فیلمهایی چون "شکارچی شنبه" نشان داده شود. پیشنهاد حقیر، روز "نکبت" است. مابقی دست صاحب اختیاران است.


  • امید شمس آذر

چندی پیش خبر مرگ ناصر ملک مطیعی بازیگر نام آشنای تیپ جاهلی سینمای ایران منتشر شد و عدّه ای را که زورشان به مرکب نرسیده و سازوبرگش را می کوبند، جرئت داد که برایش اظهار داغداری کنند؛ و البتّه در این میان، کم نبودند آقایان مردمی و -به خاطر همین مردمی بودنشان- ریاکاری چون جناب پرویز پرستویی که در سایۀ رأفت نه چندان اسلامی نظام، در سوگواری اش سخنرانی کنند. حالا این بازیگر فقید قبل از انقلاب، مختصری بعد از انقلاب هم کار کرده بود. محمّدعلی فردین را که بعد از انقلاب به کلّی از سینما کناره گرفته بود، یادمان هست که چند سال پیش هنگام مرگش، انواع و اقسام یادواره های غیر رسمی برایش گرفتند تا حدّ نقش کردن چهره اش روی تیشرت ها و در این امر، نکته هاست... .
بنده با خود این بازیگران کاری ندارم؛ آنچه که مهمّ است، فرهنگی است که در طول سالهای کاری خود در بین جامعۀ ایرانی جا انداخته اند. اینکه یک مرد به زن همسایه خطاب خواهر کند، بعد برود داخل کاباره و رقص و آوازهای با پوشش نامناسب زنهای مردم را ببیند! یا برود زورخانه و از مولا علی بگوید، بعد از آنجا راهش را کج کند سمت میخانه و مشغول خوردن عرقیّات شود! امثال پدران دهۀ شصت که کاراکتر "تقی عشقی" در سریال خوش رکاب نمایندگی شان را بر عهده داشت، بار آمدۀ همین فرهنگ اند که بالای کامیونشان می نویسند: بیمۀ ابالفضل، ولی داخلش پر است از عکسهای هایده و حمیرا و مهستی! بله؛ شاید این هم بخشی از فرهنگ ماست، ولی مطمئن باشید آن بخشِ نیازمند به اصلاح فرهنگ ماست و نه بخش قابل پاسداری اش. اگر همۀ خوبی ها در مردمی بودن و پاسداشت فرهنگ مردمی جمع بود، خدا هیچ پیامبری را مبعوث و هیچ کتابی را بر بشر نازل نمی کرد.


  • امید شمس آذر

خدا رفتگانتان را بیامرزد. دایی ام 41 سال بیشتر نداشت که پریشب در جدال با خرچنگ بیرحمی که به جانش افتاده و جگرش را می کاوید، از بیمارستان امید ارومیه دنیا را ترک کرد و دو فرزند 20 ساله و 15 ساله از خود به جا گذاشت، با یک امیرعلی 20 ماهه... .

اکنون از دست من کاری بر نمی آید جز نثار صلوات و فاتحه و قرائت قرآن و طلب مغفرت. شما هم می توانید کمکم کنید. اجرکم عنداللّه.


  • امید شمس آذر

در حالی که یونانیان باستان نبرد تروا را رویدادی واقعی می پنداشتند، پژوهشگران سدۀ هجدهم و نوزدهم میلادی بر این باور بودند که این نبرد و شخصیّت های آن کاملاً اسطوره ای بوده اند. پیتر کانللی، تاریخنگار دورۀ کلاسیک، در کتابش با عنوان افسانۀ ادیسه می نویسد که چگونه در منطقه ای باستانی به نام حصارلیق در شمال غربی ترکیۀ امروز، تروای واقعی شناخته شد. تروا را یک باستان شناس تازه کار به نام هاینریش اشلیمان در سال 1870 کشف کرد. وی چندین شهر یافت که بر روی یکدیگر ساخته شده بودند. او در دوّمین لایه، نشانه هایی از آتش سوزی یافت و به این نتیجه رسید که همان شهر تروای هومر است. در سال 1882 اشلیمان به باستان شناسی حرفه ای به نام ویلهلم دورپفلت پیوست و به او اجازۀ کاوش داده شد. دورپفلت 9 شهر پیاپی را در این نقطه شناسایی کرد و توانست نشان دهد که شهر تروای هومر میان لایه های ششم و هفتم بوده است. یک هیوت آمریکایی در سالهای 1932 تا 1938 یافته های دور پفلت را بررسی و تأیید کرد؛ امّا تکنیک های بهتر، آنان را قادر ساخت چیزی حدود 30 درصد لایه های مختلف مسکونی را شناسایی کنند. کارشناسان هنوز بر سر این که تروا به دست میسنی ها ویران شده باشد، توافق نظر ندارند. لایۀ هفتم تروا فقیر و پرجمعیّت بوده است. این شهر به واسطۀ آتش و آن هم فقط پس از 30 سال زندگی از میان رفته است. خانه های حقیرانه اش را در برابر دیواره های شهر و در هم فشرده ساخته بودند. این ویژگی ها از یک موقعیّت محاصره خبر می دهند و مردمانی که برای حفظ جان از خارج شهر به داخل آمده و ازدحام کرده بودند.

________________________________________________________________

* برگرفته از: اساطیر یونان و روم، نوشتۀ دان ناردو، ترجمۀ عسگر بهرامی، چاپ دوّم 1386 ، انتشارات ققنوس

Image result for ‫تروا‬‎


  • امید شمس آذر

بنویسید:                       بخوانید:

کوروش کبیر                    محمّدرضا پهلوی

استاد شجریان                میرحسین موسوی

خطّ امام                         اصلاح طلبی

بیت امام                        سیّدحسن خمینی

پرسپولیس                     نظام سلطنتی

احمد شاملو                   محمود اقبالی

فروغ فرّخزاد                    فرح دیبا

جنّتی                           شورای نگهبان

رفسنجانی                     مسئولان نظام

عرب ها                         مسلمانان

صفوی ها                       شیعیان

عایشه                          وحدت اسلامی

دکتر شریعتی                 اسمشو نمیدونم!

اصغر فرهادی                  پورنوگرافی

حقوق بشر                    همجنس بازی

حقوق زن                        زن سالاری

جشنوارۀ فیلم فجر           جشن هنر شیراز

انتقاد از برنامه های سیما  اعتراض به ممنوعیّت ماهواره

توافق                               تسلیم

روشنفکری دینی               التقاط

توسعه                             وابستگی

آزادی                              فحشا

تراکتورسازی                   پان ترکیسم

دولت نهم                       دولت دوّم

مقابله با تهدیدات داخی   تفرقه افکنی

گرامی می داریم            نام می بریم

محکوم می کنیم            کاری نمی کنیم!

عرفان و تصوّف               سکولاریسم

خودیاوری                     خداناباوری

انسان گرایی                انسان خدایی

سرزمین ماد                 کردستان

سیّدجواد ذاکر              شاهین نجفی

مشاوره                       تبلیغات

اعتدال                         نفاق

افراطی گری                 روحیۀ بسیجی

اسلام سیاسی            اسلام سیاسی!!

اسلام رحمانی             اسلام شیطانی

دشمن شناسی           نمادشناسی

عزاداری محرّم              فرهنگ حسینی

چادر                            حجاب

تظاهر                          تشرّع

شعار                           ارزش

آداب معاشرت              سبک زندگی غربی

هوش اجتماعی            مهارت در تعارفات دروغ

روابط عمومی بالا           بی حیایی

آراسته                         آرایش کرده

فعّال فرهنگی              علّاف اقتصادی

خوانندۀ نسل جوان        دیشب دعوا کرده با مامان!

.                                 .

.                                 .

.                                 .



  • امید شمس آذر

برخی شاعران، شعرهای خودشان را از بر می کنند و هنگام قرائت، از حفظ می خوانند و گاهی نیز با مرور آنها پیش خودشان، طبعشان را برای سرودن شعر جدید "تشهیز" می کنند. امّا برخی دیگر معتقدند این کار موجب می شود به مرور زمان، کلمات و تعبیرات خاص و محدودی در ذهنشان انباشته شود و پس از مدّتی روی اشعار جدیدشان تأثیر گذاشته و کم کم آنها را تکراری کند. دکتر رحیم کوشش (فرید سلماسی) مدرّس زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه ارومیّه از دستۀ دوّم است؛ هیچگاه اشعارش را حفظ نمی کند، به استثنای دو رباعی که در محافلی که کتاب و دفترهایش همراهش نیست، آنها را قرائت می کند.

اوّلی:

در هر دل خسته ای تو منزل داری

بر هر سر کو هزار مایل داری


پاکیّ و صفا و روشنی ذاتی توست

دریا دریا ستاره در دل داری.


و دوّمی:

زندگی می رود، مرد! منشین

غرق در ماتم و درد منشین


فصل گل کردن عاشقی هاست

گرم شو، گرم شو، سرد منشین.


  • امید شمس آذر

1871 تا 1813 پ.م: شامشی آداد نخستین پادشاه آشور.

1759 پ.م: فتوحات حمورابی.

1600 پ.م: فتح بابل به دست هیتی ها.

1600 تا 1365 پ.م: حکومت کاسی ها و میتانی ها در آشور.

1365 تا 1330 پ.م: فرمانروایی آشور اوبالیت اوّل نخستین پادشاه آشور جدید.

1224 تا 1208 پ.م: فرمانروایی توکولتی_نینورتای اوّل.

1200 پ.م: غارت و آتش سوزی بسیاری از شهرهای غرب آسیا و مصون ماندن آشور.

1146 تا 1123 پ.م: فرمانروایی بخت النّصر.

1115 تا 1077 پ.م: فرمانروایی تیگلات پیلصر اوّل.

1077 تا 911 پ.م: دوّمین دوران تاریک آشور.

911 تا 891 پ.م: فرمانروایی ادد_نیراری دوّم نخستین پادشاه آشور جدیدتر.

883 تا 859 پ.م: فرمانروایی آشور نصیرپال.

853 پ.م: جنگ شل مناصر سوّم با پادشاهی های شام.

744 تا 727 پ.م: فرمانروایی تیگلت پیلصر سوّم.

722 تا 705 پ.م: سارگن دوّم.

694 پ.م: ویرانی بابل به دست سناخریب جانشین سارگن.

681 پ.م: قتل سناخریب به دست پسرانش از جمله اسارحدّون که بر تخت سلطنت می نشیند و بابل را می سازد.

671 پ.م: حملۀ اسارحدّون به مصر و بعد شورش مصر و مرگ اسارحدّون در راه سرکوب شورش.

668 تا 627 پ.م: آغاز فرمانروایی آشور بانی پال.

639 پ.م: ویرانی ایلام به دست آشور بانی پال.

627 پ.م: مرگ آشور بانی پال و ضعف آشور.

626 پ.م: جنگ نبوپلصر فرمانروای کلده علیه آشور.

615 پ.م: فتح آشور به دست کی هوسئره و نبوپلصر.

612 پ.م: فتح نمرود و نینوا و ویرانی کامل آشور به دست ماد و بابل.

610 پ.م: شکست آخرین فرمانروای آشور از ماد و بابل و پایان کار آشور.


  • امید شمس آذر
ماههای   ماههای   ماههای  برجهای  القاب ماههای القاب دورۀ ماههای   ماههای ماههای
شمسی  قمری     میلادی     فلکی     شمسی       ساسانی   رومی   هخامنشی     ایلامی
فروردین     محرّم          ژانویه      حمل         چمن          ماه نو       تشرین اوّل  آدوکنیش       خادو کانو
اردیبهشت  صفر           فوریه        ثور          گل آور         نوبهار        تشرین دوّم ثور_وهار        تورومایر
خرداد      ربیع الاوّل      مارس      جوزا        جان پرور       گرماافزا      کانون اوّل   ثائی گارسیش ساآکوریزی اس
تیر          ربیع الثّانی     آوریل      سرطان     گرماخیز      شب افزون   کانون دوّم    گرم پد          کارماباتاش
امرداد   جمادی الاولی   می         اسد       آتش بین     جهان تاب      شبّاط       ازن بازیش      تورنابازش
شهریور جمادی الثّانی   ژوئن       سنبله    جهان بخش    جهان آرای      آذار         کارباشیا       گاایری شباایش
مهر          رجب          ژوئیه       میزان       دژم خوی      مهرگان       نیسان      باگیادیش       باگی تیاتیش
آبان         شعبان         اوت       عقرب        بارن ریز         خزان          آیار          ورک زن         مارکاشانا
آذر          رمضان       سپتامبر     قوس       اندوهگین     سرما فزای  حزیران       آچی یادیه     خائیانی ایش
دی          شوّال         اکتبر       جدی          مادّه        شب افروز      تموز          انامک          خاناماگاش
بهمن      ذیقعده         نوامبر       دلو           برف آور      سرما افزا     آب           سامیاماش     سامیامانتاش
اسفند     ذیحجّه       دسامبر     حوت       مشکین فام    روز افزون     ایلول         ویخن            میکانا

(...ادامه)
ماههای ماههای ماههای جشنهای  زمان برگزاری حیوانات تقویم ماههای رومی علامات
یهودی   قبطی   مندایی ایران کهن    جشنها             مغولی             جدید       برجها
تژی          توّت       امیرا     فروردگان     19 فروردین           موش             ینواریوس      Aries
مرحشوان   بابه        تورا    اردیبهشتگان 3 اردیبهشت           گاو              فبراریوس      Taurus
کسیلو      هتور      صلمی    خردادگان   6 خرداد                پلنگ            مرطیبوس     Gemini
طبیث       کیهک    سرطانا    تیرگان      13 تیر                خرگوش           افلیریوس     Cancer
شبط        طوبه       اریا       امردادگان   7 امرداد               نهنگ             ماییوس      Leo
اذار          ارشیر   شمبلتا    شهریورگان  4 شهریور              مار               یونیوس      Virgo
نیسان     برمهات     قینا      مهرگان      16 مهر                اسب             یولیوس      Libra
ایار          برموده     ارقوا       آبانگان      10 آبان             گوسفند           اغسطس    Scorpio
سیوان     بشنس    هطیا      آذرگان       9 آذر                 میمون         سبطمبریوس   Sagittarius
تموز         بئونه       گدیا     خرّم روز       1 دی                 مرغ              طمبریوس    Capricornus
أب           اپیب      دولا       بهمنگان      2 بهمن              سگ            نوامبریوس    Aquarius
أیلیل       مسری     نونا     اسپندارجشن 5 اسفند            خوک              دمیریوس   Pisces

مبدأ برخی تقویم های مشهور تاکنون
هجری شمسی:  1397 سال پیش
هجری قمری:       1440 سال پیش
میلادی:              2018 سال پیش
یزدگردی باستانی: 7043 سال پیش
ملکی:                940   سال پیش
معتضدی:            1124 سال پیش
رومی:                2330 سال پیش
اشکانی:            2353 سال پیش
اسکندری:          2289 سال پیش
بهیزکی:            3743 سال پیش
یونانی:             2794 سال پیش
یهودی:             5779 سال پیش
ترکی باستانی:  88640242 سال پیش

  • امید شمس آذر

اینجانب شریف برزگری صدقیانی فرزند ستّار در سال 1341 در روستای صدقیان در یک خانوادۀ مذهبی، سالم و کشاورز به دنیا آمدم. دوران ابتدایی را در روستای صدقیان تا چهارم ابتدایی و کلاس پنجم ابتدایی را در دبستان کوروش کبیر (الغدیر فعلی) به مدیریّت مرحوم مبارکی و مرحوم پرویز مرادزاده گذراندم. دورۀ راهنمایی را در مدرسۀ راهنمایی رضازادۀ شفق (محلّ فعلی دبستان فرهنگیان 2 ) به مدیریّت مرحوم عبدالله کاظمی کهنه شهری و آقای شمس الدّین یزدانی با موفّقیّت گذراندم. دورۀ دبیرستان را در دبیرستان رضاشاه کبیر (در محلّ فعلی دبیرستان سمیّه) به مدیریّت آقایان سلیمی و بیلان با موفّقیّت گذراندم که دورۀ دبیرستان مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی و تغییرات سیستمی در کشور بود.

پس از اخذ دیپلم در سال 1359 وارد تربیت معلّم شدم. در سال 1365 در کارشناسی رشتۀ برنامه ریزی تربیتی وزارت آموزش و پرورش در تهران پذیرفته شده و در سال 1367 موفّق به اخذ مدرک لیسانس گردیدم. همزمان با تحصیلات در تهران در طیّ دوره های کاردانی و کارشناسی در شهرهای سلماس، پلدشت، اشنویّه و تهران به تدریس در تمامی مقاطع تحصیلی نیز مشغول بودم. محلّ خدمت و تدریسم در سلماس دبیرستانهای امیرکبیر، شهید رضوی و شهید زمانلوی تازه شهر، دبیرستان پسرانۀ روستای قره قشلاق و مدارس راهنمایی طالقانی و شهید مطهّری سلماس بوده است. از سال 1367 تا 1369 در آموزش و پرورش سلماس در پستهای مشاور و راهنمای امور فرهنگی انجام وظیفه کردم. از سال 1369 تا 1371 در آزمون اعزام به خارج برای خدمت و تدریس، به کشور پاکستان مأمور شدم و پس از اتمام مأموریّت، با توجّه به علاقه مندی ام به آموزش و پرورش و شغل مقدّس معلّمی، به تأسیس مدرسۀ راهنمایی غیرانتفاعی (غیردولتی) اقدام کردم که باذ موافقت وزارت و استان، این موفّقیّت حاصل شده که خدمتی فراتر به همشهریان و نوجوانان سلماس نمایم. در سال 1373 مدرسۀ راهنمایی دانش، در سال 1375 آمادگی و ابتدایی دانش پسرانه و در سال 1376 دبیرستان پسرانۀ غیرانتفاعی دانش را راه اندازی کردم که لازمۀ آن، قبول زحمات زیاد و تلاش خستگی ناپذیر و جذب و جلب همکاران وارسته و دبیران دلسوز و متخصّص و علاقه مند به حرفه و هنر معلّمی بود؛ که جا دارد از همۀ کسانی که در این مجتمع آموزشی تلاش نموده اند، تقدیر و تشکّر نمایم و از اساتید گرامی و عزیزانی که دار فانی را وداع گفته اند و به رحمت ایزدی پیوسته اند، یادی کنم. روحشان شاد.

در این آموزشگاه، خدمات ارزنده ای صورت گرفته است که حاصل آن، پذیرش و قبولی صدها نفر در رشته های فنّی_مهندسی، پزشکی، داروسازی، دندانپزشکی، پرستاری، حقوق و قضاوت، ادبیّات فارسی، دبیری و... با مدارک فوق دکتری، دکتری، فوق لیسانس، لیسانس و کاردانی می باشد که اینک پس از گذشت 25 سال، در عرصه های مختلف در کشور عزیزمان مشغول به خدمت بوده و یا در حال تحصیل اند. در حقیقت، آیینۀ درخشش مجتمع آموزشی دانش، فارغ التّحصیلان و دبیران این مؤسّسه بوده است. همچنین در این مجتمع، جوانان متعهّد و متخصّص جذب کار و تدریس گردیده و پس از خدمات چندساله و آموزشهای لازم، در این مدرسه، از طریق آزمون استخدامی وارد آموزش و پرورش گردیده اند که بیانگر تأثیرگذاری این مجتمع در خدمات ارزندۀ آموزشی و تربیتی در درازمدّت در منطقه، استان و کشور می باشد. جا دارد از زحمات استاد گرانقدر و علاقه مند به تاریخ روستای صدقیان و شهر سلماس جناب آقای محمّدرضا مهرزاد صدقیانی تقدیر و تشکّر نمایم و از خدای متعال برای تمامی کسانی که دلسوزانه به تاریخ این مرز و بوم عشق می ورزند و در تقویت آثار آن تلاش می نمایند، توفیق روزافزون را درخواست نمایم.


___________________________________________________________________________

پ.ن: متن فوق برای چاپ در کتاب «تاریخچۀ آموزش و پرورش سلماس» از استاد مهرزاد آماده گردیده است.


  • امید شمس آذر

پیش شرط نخست تولید علم

پرورش تولیدکنندگان علم است

***


اگر هرکدام از مسلمانان یک سطل آب بریزند

دریاچۀ ارومیّه پر می شود

(کو مسلمان؟!)

***


نه خاطره ای از گذشته

نه امیدی در آینده،

کسی چه می داند چه حالی دارم؟

***


- چه اشکالی داره؟

: چه ضرورتی داره؟

***


یاد دورانی که

روی آینه سبیل و عینک می کشیدیم!

***


تکذیب ماجرای پای مصنوعی دکتر جلیلی در حین مذاکره با اشتون

توسّط دفتر او،

از سنخ تکذیب کرامات آیت الله بهجت(ره) بود.

***


تنها تفریح ناسالمم تو محیط این بود که:

پشت سر استاد وارد کلاس میشدم

وقتی بچِّه ها پا میشدن، اشاره میکردم بفرمایید.. بنشینید..

اونا هم به زور خنده شونو حبس میکردن!

***


افزایش میزان جرائم رانندگی

باعث کاهش آمار تصادفات می شود

یا

باعث افزایش درآمد مأموران انتظامی؟

(این دو باهم تعارض ندارند؟!)

***


تناقضی دیگر)

از یک طرف می گوییم:

"هر نمنه پولناندی"،

از طرف دیگر می گوییم:

"پولا نمنه وئریرلر؟" !!

***


مرد نباید موقع رقصیدن

از عنصر ... مایه بذاره.

(موافقید؟)

***


به یاری خدا، در تولید بنزین مستهجن به خودکفایی رسیدیم.

(فارسی را پاس بداریم!)

***


"د نه د" زده رو دست "پ نه پ"

پ نه پ! میخواستی "پ نه پ" بزنه رو دست "د نه د"؟

د نه د! همیشه حقیقت میزنه رو دست دروغ،

هرچند شوخی باشند.

***



  • امید شمس آذر
موهوم می رویّ و به یادم می آوری
از روزگار عاشقی و دست بر سری
 
می گیرمت به ابر خیالم که ناگهان
مثل جرقّه از دل این ابر می پری
 
خاتون جاودان غزل های من! کجا؟!
یک آن بایست، آمده م این بار مشتری
 
بر ناز کهنۀ تو به هر قیمتی که بود
تو قلب آک بند مرا چند می خری؟
 
باور بکن که سردی و گرمی ندیده است
خام است عین فکر نگاهش به دیگری
 
باور نمی کند تو همانی که می کشی
صد مافیای دل به یکی بند روسری....

 ما از تمام آنچه که خرد است خردتر
امّا تو که میان کلانها کلانتری

از آبروی کوچۀ ما بگذر و بیا
یک شب به میهمانی دل های مرمری
 
قدری بپا که کوچه پر از دیو و اژدها ست
زیبای خفته در بغل حوری و پری ...!



 عکسهای نقاشیهای مینیاتوری استاد فرشچیان

  • امید شمس آذر
گشت ارشاد، حرکتی است که چند سال پیش با هدف ادّعایی ساماندهی مُد و لباس و مبارزه با بی حجابی در کشور شروع شد و از همان ابتدا مخالفان و موافقان خود را داشت و تا اندازه ای در جامعه سروصدا کرد که عنوان فیلمی نیز قرار گرفت؛ فیلمی که خود نیز تا اندازۀ کافی مورد استقبال واقع شده و اخیراً به چاپ(!) دوّم رسید. این اقدام در آن مقطع زمانی، علی رغم صورت گرفتنش از طرف نهادهای رسمی، به خاطر بی مقدّمه و شتابزده انجام گرفتنش، اقدامی خودسرانه و مشکوک و به همراه تفکیک جنسیّتی دانشگاهها، یکی از دو اقدام صورت گرفته از این دست از طرف انقلابی نمایان نفوذی در بین نهادهای انقلابی جهت ضربه زدن به اصل نظام و در قالب و جلد خوشپوش تر تخریب دولت وقت بود. دولتی که رئیس وقت آن در آن ایّام پیوسته قسم یاد می کرد که با این دو اقدام مخالف است، ولی مخالفان اصرار عجیبی داشتند که مردم کشورمان دو اقدام مزبور را به اسم او و از طرف او ببینند. امّا گذشته از اهداف و اغراض سیاسی، چرا این اقدام محکوم است؟
برخی موافقان معتدل(!)، با قبول افراطها و تندخویی های صورت گرفته در این میان، از اصل اینچنین برخوردها با بی حجابی دفاع کرده اند، ولی در عین هیچکدام نتوانسته اند در مغز کوچک خود، تفکیکی بین بر خورد با "بی حجابی" و برخورد با "بی حجابان" قائل باشند! چیزی که حضرت امام نیز در طیّ ماجراهای اخیر روسری بر چوب کردن برخی دختران جوان در تهران، به صراحت بر آن تأکید کردند. از این رو اصل گشت ارشاد از اساس غلط است، چه لطیف باشد و چه خشن. هدف ادّعایی که امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با بی بندوباری در طرز پوشش و رفتارهای اجتماعی باشد، درست است؛ ولی گشت ارشاد -به هرشکلی که بخواهد اجرا شود- به هیچوجه مصداق این موارد ادّعایی نمی تواند باشد. باید دید ریشه ها و زمینه ها کجاست و با آنها برخورد کرد، نه با جوانان معصوم از همه جا -جز در حدّ تلگرام(!)- بیخبر.
نکتۀ دیگر اینکه: به هرحال بعد از چندهزار سال حکومت پادشاهی، تازه سی_چهل سال است که توانسته ایم در کشورمان حکومت اسلامی تشکیل دهیم؛ از این رو اسلامی ساختن کشور هم هزینه های بسیار بسیار گزافی دارد که به جز امثال شهیدان رجایی و باهنر و بهشتی و مطهّری و آوینی (رحمة الله علیهم) از دست کس دیگری بر نمی آید. مسئولان کنونی در خواب هم نمی توانند ببینند که یک دهم و یک صدم اخلاص آن بزرگواران را بتوانند داشته باشند. کار اینها فقط نمایش رفع تکلیف است و بس. وقتی از آیت الله مفتّح با عنوان شهید راه وحدت حوزه و دانشگاه یاد می کنیم، از سردار تهرانی مقدم با عنوان شهید راه موشکی شدن ایران، از استادان احمدی روشن و علیمحمّدی و رضایی نژاد و شهریاری با عنوان شهدای راه هسته ای شدن ایران و...، به این معنی است که در هرکدام از زمینه های اسلامی سازی کشور حدّاقل باید یک شهید تقدیم کنیم. حال، کو شهید راه مبارزه با احتکار؟ کو شهید راه اسلامی شدن دانشگاه؟ کو شهید راه فراگیر کردن حجاب اسلامی؟ کو شهید راه حمایت از کالای ایرانی؟ کو شهید راه بانکداری بدون ربا؟ کو شهید راه سبک زندگی اسلامی؟ کو شهید راه ازدواج جوانان؟ کو شهید راه تحوّل اقتصادی؟ و... . پس روشن است که همۀ اینها هزینه می خواهد و با گشت زنی کاری از پیش نخواهد رفت!

  • امید شمس آذر

عدّه ای از اساتید بزرگوار ادبیّات را عقیده بر آن است که واژۀ "خاور" در نوشته های کهن ایرانی، علاوه بر معنای مشهورش یعنی مشرق، در معنای مقابل آن یعنی مغرب نیز به کار رفته است؛ یکی از استنادات عمدۀ ایشان، بیتی از شاهنامۀ حکیم فردوسی در ضمن داستان فریدون است؛ آنگاه که قلمروش را میان سه فرزندش سلم و تور و ایرج، تقسیم می کند:

«نخستین به سلم اندرون بنگرید.................همه روم و خاور مر او را گزید»

امّا به نظر می رسد لازم است با دقّت بیشتری به معنای این بیت نگریسته شود؛ نکتۀ نخست قابل ذکر در این خصوص اینکه گروه اسامی سرزمینهای بزرگ همسایه در نظر ایرانیان، خود به دو قسمت بزرگ و کوچک تفکیک شده و گاه مانند چین و ماچین (=مِهاچین: چین بزرگ) نام اصلی بر منطقۀ کوچکتر (آسیای جنوب شرقی) اطلاق شده و گاه مانند دشت سواران نیزه گذار (بخش میانی قلمرو بین النّهرین و ایلام باستان و احتمالاً قلمرو حکومت کیش، برابر با خوزستان کنونی) که ضحّاک از آنجا خاسته است، به سبب [به اصطلاح] سامی تبار بودنش، تازی تصوّر شده و خود خوزستان را هم در مقطعی عربستان گفته اند. حتّی خود ایرانیان هم از این الطاف بی نصیب نمانده و فی المثل هندیان، کشمیر را ایران کوچک نامیده اند! پس نام سرزمینها در نوشته های کهن را لزوماً نباید با اسامی جغرافیایی مشهور منطبق دانست. در این میان، روم نیز در منابع ایرانی، عمدتاً به سرزمینهای شام و آناتولی و گاه به بخشهایی از قلمرو دولت تاریخی ماد اطلاق گردیده و مکان سرزمین "سلمان" را باید در آن حوالی جستجو کرد. نکتۀ دوّم نیز اینکه عبارت "روم و خاور" صرفاً از سنخ دو واژۀ مترادف نبوده و می تواند "روم و خاور آن" معنی دهد؛ یعنی: سرزمینهایی که خود در باختر ایران قرار گرفته اند و به روم ختم می شوند. یا به عبارت دیگر: سرزمینهایی که در خاور روم قرار گرفته و از آن طرف به ایران منتهی می گردند. حال، اگر نکتۀ نخست را نیز در کنار این قضیه قرار دهیم، به آسانی رهنمون می شویم که سرزمین سلم/صرم یا روم و خاور مذکور در شاهنامه، بایستی شامل بخشهایی از شام و آناتولی و به احتمال بسیار قلمرو اقوام سورمائیت/سرمت بوده باشد. (نک: بخش اوّل از مقالۀ سلماس و ساکنان اوّلیّۀ آن از نگارنده).

شاید بسیاری از محقّقان داخلی، در اظهارنظرهایی از سنخ آنچه گفته شد، قصد و غرضی ندارند؛ امّا قطعاً اروپایی ها، قصدشان از این پریشان نمایی ها در جغرافیای تاریخ روایی ما، بیگانه ساختن ملّت ما از هویّت تاریخی خویش است و باید در بازگویی نظرات ایشان با احتیاط وارد شد.


  • امید شمس آذر

شیخ را دیدم با صورتی نورانی، با دایره ای به رنگ قهوه ای روشن در وسط پیشانی. پرسیدم: "مولانا! این چه حالت است که می بینم؟ مگر همیشه نفرموده اید از ریا اجتناب کنیم؟". گفت: "چرا! فرموده ام و باز هم می فرمایم!". گفتم: "پس این گودی جبین بر آن روی روشن چیست که مثال دهانه های موجود بر روی ماه(!)، عقل و دین از مریدان به یغما می برد؟!". گفت: "خاموش باش! تظاهری در کار نیست. این نورانیّتی که تو می بینی، اثر کرم سفیدکننده است؛ لیکن چون با سجده با آن صحیح نبود، دایره ای را در پیشانی باقی گذاشته ام و قهوه ای روشن در اصل رنگ صورت خودم است!!". خواستم جامه چاک کنم و فریاد زنم و راه بیابان پیش گیرم، دیدم حالش نیست(!). آهی سرد از دل پردرد برآوردم، سری تکان دادم و گذشتم... .


  • امید شمس آذر

یادمه یه بار بچّه که بودم، از کوچه پشتیمون داشتم میرفتم خونه، یه زنی رو از پشت دیدم شبیه مادرم با همون چادر گلی، صدا زدم: مادر! مادر! وقتی رسیدم بهش، دیدم مادرم نیست، برا اینکه ضایع نشم، الکی به صدا زدنم ادامه دادم تا از اونجا دور شدم!!

________________________________________________

پ.ن: حالا این خوبه، این مطلب رو بخونید تا حساب کار دستتون بیاد.


  • امید شمس آذر

تابستان یکی از سالهای گذشته، 16 - 15 ساله که بودم، چند روزی در منزل عمویم در شهر ماکو شمالی ترین شهر کشور که در میان کوهها و صخره ها بنا شده، مهمان بودیم. پنجرۀ اتاقشان روبروی یکی از کوههای آنجا بود و صبح ها که پا می شدم، خطای بینایی جالبی برایم رخ می داد: هرچه از پنجره دور می شدم، کوه به علّت قرار گرفتن بیشتر در قاب پنجره بزرگتر به نظر می رسید و هرچه به طرف پنجره نزدیک می آمدم، کوه کوچکتر می شد! این، از سرگرمی های جالب آن روزهای من بود... .

بعدها فهمیدم مسائل و مشکلات زندگی هم همینطور هستند: هرچه از آنها بترسیم و عقب بکشیم، بخش بیشتری از ذهن ما را به خود اختصاص می دهند و به نظر بزرگ می آیند؛ امّا اگر همّت کنیم و برای حلّ و فصلشان قدم جلو بگذاریم، کوچکتر می شوند. به همین راحتی!


  • امید شمس آذر

نسبت علاقه به عشق

نسبت عادت به اعتیاد است

***


در هر جامعه ای که ادات تشبیه در زبان آنجا زیاد باشد

مردمش ریاکارند

***


کتاب در آستانۀ چاپ است

امّا متأسّفانه آستانه خیلی بزرگ است!

***


شوخی مجرّدی)

- تو به جز نیمرو غذای دیگه ای بلدی درست کنی؟

: نه، فعلاً قصد ازدواج ندارم!

***


به بعضی ها هم باید گفت:

عبور آزاد

دور زدن ممنوع!

***


نمی خواهم با آزادی به جهنّم بروم

زور است؟!

***


مؤدّب با ساده فرق دارد

مقیّد هم با خجالتی

***


بهترین خروجی هایمان

همان ورودی هایمان هستند

***


میگم: استغفرالله ربّی و أتوب إلیه.

میگه: چرا؟

هم اتاقیه داریم؟!

***


متّهم نشده

محکوم می شویم

***


همۀ آدم ها بد نیستند

بعضی بدترند!

***


احوال لوطی؟!

***


Selected


  • امید شمس آذر

قوچی فراز گردن، با پشم های کم پشت

در کوه می خرامید همراه بآهویی نر

 

این دو ز عهد طفلی همراه و دوست بودند

باهم انیس و مونس، مانند دو برادر

 

خوشحال می دویدند تا روی تخته سنگی

این ایستاد و آن یک آمد کنار دیگر

 

وقت طلوع خورشید بود و سکوت کوهی

جلوه، شکوه، شوکت، هیبت، هوای خاور

 

حالی از این نه بهتر، روزی از این چه زیبا؟

دوری از این نه دلکش، گاهی از این چه خوشتر؟

 

ناگاه دستی از پشت یکبار و ناگهانی

بی رحم و بی کلامی در کف گرفته خنجر،

 

آمد به آن مکان و دید آن دو را و بعدش

این را بکشت و آن را کردش جدا تن از سر...

 

رفتی چه سان رجایی؟ ای باهنر کجایی؟

میعاد ما شفاعت فردا به روز محشر.


  • امید شمس آذر

پسر: پدر! چرا بعضی ها با اسلام مخالف هستن؟

پدر: اسلام کهنه است، مال اعراب ۱۴۰۰ سال پیشه و خرافه است پسرم... فقط گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک ...
پسر: جمله ای که گفتین از کیه؟
پدر: زرتشت گفته.
پسر: زرتشت کی هست؟
پدر: پیغمبر ایرانیه، که ۲۵۰۰سال پیش زندگی می کرده.
پسر: این که خیلی کهنه تره!
پدر: خفه شو پسرم .
پسر: پدر! ذوالقرنینی که توی قرآن اومده همون کوروشه؟!
پدر : آره پسرم، بخاطر همین که آدم بزرگیه، خدا ازش تو قرآن اون همه تعریف کرده.
پسر: قرآن که مال ۱۴۰۰ پیش و خرافه است !!
پدر: خفه پسرم!
پسر: پدر! یعنی الآن ما باید زرتشتی باشیم؟
پدر: آره دیگه! دین عربا ارزونی خودشون، اونا به ایران حمله ورشدن و به زور ما رو مسلمون کردن.
پسر: پس چرا وقتی مغول حمله کرد ما بودایی نشدیم یا وقتی اسکندر ایران رو فتح کرد، مسیحی نشدیم؟ تازه؛ اگه حملۀ یه مهاجم به یه کشور دیگه، مساوی باشه با پذیرفتن دین مهاجمین از سوی مردم اون کشور، چرا وقتی ایرانی ها رومی ها رو شکست دادن، مردم شون زرتشتی نشدن؟ از این گذشته، اندونزی بزرگترین کشور مسلمونه، عربا که دیگه به اونجا حمله نکردن، پس چجوریه که همه مسلمونن؟ اونجا که دیگه شمشیری تو کار نبوده! ها؟
پدر: خفه شو پسرم! دیگه داری زیادی حرف میزنی.
پسر: پدر، این کوروشی که تو این همه ازش تعریف میکنی راستی راستی کبیر بوده؟

پدر: آره پسرم! خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کنی کبیربوده.
پسر: پس چرا هیچ ادیب و دانشمندی یا هیچ شاعری اسمی ازش نبرده؟ مثلاً چرا اسمی ازش تو شاهنامۀ فردوسی نیست، یا تو این همه شعر از حافظ  و سعدی و مولوی و سنایی و عطّار و رودکی و خیلی های دیگه هیچ اثری از این عمو کوروش نیست؟
پدر: خفه میشی یا خودم خفه ت کنم؟
پسر: پدر! مگه دیشب اون آقاهه توماهواره نمی گفت یه ایرانی اعتقاداتشم باید ایرانی باشه و دین عرب به درد خودش میخوره؟
پدر: آره میگفت، خوبم میگفت.
پسر: امّا پدر! خود آمریکایی ها و اروپایی ها که ادّعا میکنن مسیحی هستن؟
پدر: خب که چی؟
پسر: پس چرا اونا خودشون پیرو دینی شدن (مسیحیّت) که منشأش یه کشور عربیه؟؟ چرا مسیحیّت برای اونا بیگانه نیس، و کلّی هم براش تبلیغ میکنن، امّا اسلام برای ما باید بیگانه باشه؟
پدر: خفه خون میگیری یا همین پاکت سیگارو بچپونم تو حلقت؟؟!!
و و و...
             
قانون:
اندکی حقیقت، نابود کنندۀ بسیاری از باطل است. (امیرالمؤمنین -ع-)


  • امید شمس آذر

نزدیکی های ساعت 12 ظهر دیروز در حال قدم زدن در خیابون شلوغ و پر سروصدای امام ارومیه بودم که احساس کردم گوشیم لرزیده. برداشتم و دیدم یک تماس بی پاسخ از ادارۀ ارشاد سلماس داشتم. زنگ زدم به اداره و داخلی امور انجمن ها رو گرفتم. خانم حق پناه (مسئول انجمن ها) برداشت و با اون صدای آرومش گفت که: "فردا ساعت 2 و نیم بعد از ظهر اداره باشید تا آماده بشیم برای شرکت در بزرگداشت استاد محسن منصوری در ارومیه". یا شاید هم من اینطور شنیدم. از شنیدنش هم خوشحال شدم که بالاخره برای یک ادیب فرهیختۀ شهرمون که بالای 80 سال از عمرش میگذشت، میخوان یه بزرگداشت بگیرن. و اینکه بعد از 9 - 8 سال از اوّلین و آخرین دیدارم با استاد، دویاره میخوام ببینمش... .

جشنوارۀ استانی شعر دفاع مقدّس خوی بود و من هم در حال گذروندن خدمت سربازی بودم که باهم از نزدیک دیدار کردیم و یک ساعتی موقع برگشتن توی اتوبوس اختلاط کردیم. به اسم میشناختم و آثاری از خودش و برادر بزرگترش (فیروز منصوری) و پدرشون (میرزا اسماعیل منصوری) خونده بودم. از کوه و دشت و باغ و چمن گفتیم. میگفت که: «شخصیتهای سیاسی میرن، ولی کوهها و صخره ها و خاک وطن باقی میمونن. اگه من به جای مدح سیاسیّون بیام و از قارنی یاریخ (=کوهی افسانه آمیز در سلماس) شعر بگم، اونوقت شعرم باقی میمونه و به هدر نمیره». راست هم میگفت. "حیدربابا" ی مرحوم استاد شهریار و نظیره هایی که براش سروده شد، "اورمو گؤلو(دریاچۀ ارومیه)"ی مرحوم طیّار قولنجی، منظومه های "مئشه(جنگل)" و "اوچ قارداش(سه برادر)" از مهدی وطنی شاعر جوان همشهری و منظومۀ در حال تدوین "چمنلر(چمنها)" از آقای خیری سلطان احمدی، شاهد مثالهای خوبی بر قضیه بودند. در حالی که اشعار خیلی از شاعران سیاسی سرا و -به قول خودشون- آزادیخواه معاصر به فراموشخانۀ تاریخ پیوستند و از یادها رفتند. گلایه هایی هم داشت از بد روزگار که عدّه ای اراذل و اوباش چطور به خودشون اجازه داده بودند با پررویی تمام، بعد از انتشار کتاب معروف داداش، تو روزنامه شون بهش افترا ببندند که نویسنده برای تدوین این کتاب چقدر پول و چقدر متاع دنیوی از کیا و کیا گرفته! چیزی که حتّی پشت سر حضرت فردوسی -اعلی الله مقامه- هم میگن. معلوم نیست خودشون چقدر پول گرفته ن تا این حرفها رو بزنن! کسانی که به جای انتقاد علمی از مطالبی که بهش ایراد دارن، دست به سانسور و تهمت و افترا میزنن... .

با اشتیاق خودم رو برای دیدار فردا آماده میکردم. وقتی بعدازظهر همون روز در جلسۀ انجمن ادبی حاضر شدم، با کمال بهت و ناباوری دیدم که میگن استاد از دنیا رفته و مراسم فردا در واقع مراسم روز سوّم ایشون خواهد بود. ناراحت شدم؛ ولی بیشتر از درگذشت استاد، از مرده پرستی خودمون. امروز هم با پرسنل ادارۀ ارشاد رفتیم و در مراسم ایشون شرکت کردیم. فاتحه ای نثار کردیم و یک حزب قرآن قرائت کردیم ثوابش هدیه به روح مرحوم و برگشتیم. وصیّت کرده بود در سوّمین روز درگذشتش کتابهاش رو به حاضران مراسم اهدا کنند. نصیب من هم دو جلد از کتابهای خوبش یکی برگردان منظوم چند داستان از کتاب دده قورقود و دیگری مجموعۀ "نامه ها، خامه ها و ترانه ها" بود که علاوه بر مکاتبات منثور و منظوم، شامل یادداشتهایی از اون مرحوم پیرامون ادبیّات و نقد ادبی بود. روحش شاد و قرین آرامش باد و تا کوهها و دشتها و خاک وطن پابرجاست، البتّه که آثار استاد هم پابرجاست؛ ولی من همچنان:

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفۀ زنده کش مرده پرست


تا هست، به ذلّت بکشندش به جفا

چون مُرد، به عزّت ببرندش بر دست!


Image result for ‫محسن منصوری سلماس‬‎


  • امید شمس آذر

در آستانۀ انتخابات اخیر مجلس خبرگان، انگلیس میگفت: به آیت الله مصباح و آیت الله یزدی و آیت الله جنّتی رأی ندهید؛ حضرت امام گفتند: آنچه دشمن می گوید، مردم عکس آن عمل کنند. مردم [تهران] هم دقیقاً عکس "آن" عمل کردند و با این کار خود آن خسارت را به بار آوردند. در حیرت بودم که چگونه چنین چیزی ممکن است؟ تا آنکه با مرور این فراز از سفارشات پیامبر(ص) در غدیر خم و رفتاری که برخی صحابه در برابرش انجام دادند، پی به چگونگی مطلب بردم:

«ای مردمان! علی را برتر دانید؛ که او برترین مردمان از مرد و زن پس از من است؛ تا آن هنگام که آفریدگان پایدارند و روزی شان فرود آید.
دور دورباد از درگاه مهر خداوند و خشم باد بر آن که این گفته را نپذیرد و با من سازگار نباشد!
هان! بدانید جبرئیل از سوی خداوند خبرم داد: "هر آن که با علی بستیزد و بر ولایت او گردن نگذارد، نفرین و خشم من بر او باد!" البته بایست که هر کس بنگرد که برای فردای رستاخیز خود چه پیش فرستاده. [هان!] تقوا پیشه کنید و از ناسازگاری با علی بپرهیزید. مباد که گام هایتان پس از استواری درلغزد. که خداوند بر کردارتان آگاه است.
ای مردمان! همانا او هم جوار و همسایه خداوند است که در نبشته ی عزیز خود او را یاد کرده و درباری ستیزندگان با او فرموده: «تا آنکه مبادا کسی در روز رستخیز بگوید: افسوس که درباری همجوار و همسایه ی خدا کوتاهی کردم...».


  • امید شمس آذر

ندانستن فرجام کار

گاه به شبهۀ پوچ گرایی منجر می شود

***


تفاوت نقّاشی اسلامی با اروپایی

تفاوت نقّاشی با عکّاسی است

***


با اقدامات افراطی

نمی توان به اهداف اعتدالی دست یافت

***


یک توطئه تا زمانی کارگر است که شناخته نشود

همین که شناخته شد، خنثی است

***


تجربه نشان داده

کسانی که نظرات شاذّی ارائه می دهند

ولی توان دفاع درست از آن را ندارند،

عمدتاً یا سارقند

یا بلندگوی دیگران.

***


من ادّعا ندارم که همه چیز می دانم

شما انتظار دارید که هیچ چیز ندانم.

***


اگر فتنۀ سقیفه اتّفاق نمی افتاد

مسلمانان نمی توانستند ولایت باطنی ائمّۀ اطهار (ع) را

در مقابل خلافت ظاهری ایشان درک کنند.

***


"رفاقت" یعنی:

داشتن هوای همدیگر به عوان پرداخت حقّ السّکوت به خاطر آتوهایی که در دست هم دارند

ولو با ظاهری صمیمانه،

"دوستی" یعنی:

تنظیم روابط متقابل بر مبنای نمک شناسی و مهرورزی

ولو با ظاهری خشک.

(کدام بهتر است؟)

***


این جمله رو گوشه ای یادداشت کرده بودم، نمیدونم از کیه:

قرآن ما رو مدّعی میکنه در برابر هر نظری که مقابل اوست؛

از موضع اتّهام درمیاره و در موضع مدّعی قرار میده.

***



  • امید شمس آذر

هفتۀ گذشته ضایعۀ درگذشت دو هنرمند عرصۀ تئاتر، سینما و تلویزیون را از سر گذراندیم: عزّت الله انتظامی و سیّدضیاءالدّین درّی. اوّلی نام آشناتری برای عموم مردم بود، امّا دوّمی به خاطر کارگردان -و نه بازیگر- بودنش کمتر آشنا بود. کارگردان سریالهای تاریخی "کیف انگلیسی" و "کلاه پهلوی" که مربوط به تاریخ معاصر میهن ما می شوند. خداوند کارگردان مزبور را برخلاف هم اسمش سیّدضیاءالدّین طباطبایی(!) رحمت کند؛ امّا انتقاد جدّی نسبت به دو کار برجستۀ پیش گفته اش و بخصوص کار دوّم وجود دارد که به عرض می رسانم.

کلّاً ورود به عرصۀ تاریخ معاصر آنهم در قالب خلق آثار سینمایی و تلویزیونی، امری بسیار خطیر است که متأسّفانه به نظر می رسد به خاطر تأکیداتی که رهبر انقلاب در این باره یعنی ساخت آثار تاریخی به ویژه تاریخ معاصر به رسانۀ ملّی داشته اند، دچار نوعی شتابزدگی و بی دقّتی شده و آثار ژورنالیستی و ساندویچی، ماحصل آن گردیده است. بعد از سریال ماندگار "سربداران" و یک_دو اثر خوب دیگر، کمتر اثری از این دست در کشور آفریده شده است که حدّاقل سلیقۀ من نوعی را که در رشتۀ تاریخ تحصیل کرده، ارضا نماید. آثار مربوط به تاریخ معاصر هم که حرفش را نزن! از "تبریز در مه" که اردوگاه ایران و روس را آنچنان صفر و صد به تصویر کشیده و نقش فتحعلی شاه نالایق -و نه خیانتکار- را به صرف تعدّد همسران به محمّدرضا شریفی نیا بدهند که چهرۀ همیشگی خود را به همراه اندکی تم خیانت به نمایش بگذارد (انگار تاریخ شوخی بردار است که به خاطر آن قضیۀ مبتذل، نقشی را بدون توجّه به ریخت چهره و تن و تواناییهای ارائۀ آن، بذل و بخشش کنند)، تا "معمّای شاه" که ایراداتش را منتفدان حرفه ای -به خاطر پرمخاطب بودنش- گوشزد کرده اند و نیاز به قلم فرسایی بنده ندارد.

در سریال کلاه پهلوی نیز، عموم ملّت ایران آن زمان که همین امروز نیز از فقر فرهنگی شدیدی رنج می برند و این از انتخابهایشان -اعمّ از کالا یا خدمات یا همسر و یا کارگزاران و مسئولانشان- مشخّص است، به اندازه ای باسواد و آگاه و تحصیلکرده و روشنفکر و در عین حال بی تعصّب و اهل بحث و مناظره نشان داده شده اند که انسان تعجّب می کند که رضاشاه قلدر کم سواد چطور بر اینها مستولی شد و چگونه عوامل استعمار توانستند به چپاول دارایی های مادّی و معنوی ملّت ما بپردازند و بلکه اصلاً چرا همین امروزش هم دچار انواع و اقسام تبعیض ها و مشکلات هستیم؟! سریالهایی مثل "روزی روزگاری" و "روزگار قریب" (که بر پایۀ زندگی واقعی مرحوم دکتر محمّد قریب ساخته شده) وضع جامعۀ آن روز ایرانی را بهتر نمایش می دهند. شاید گفته شود آنها مربوط به روستاها و مناطق دورافتاده بودند، امّا با اطمینان می گویم: همین امروز نیز تهران نسبت به روستاها و شهرستانها به مراتب از لحاظ فکری عقب مانده تر و خرافی تر است. یا شاید گفته شود: آیا یک روشنفکر به معنای واقعی هم در آن زمان نداشته ایم؟ چرا! داشته ایم؛ امّا اوّلاً آنها از خواصّ جامعه بودند و نه عامّۀ مردم، ثانیاً همین ها نیز همگی یا اعدام شدند یا تخریب شخصیّت، و هیچیک آن اندازه نپاییدند که برای خود هوادارانی جمع کنند و جنبشی راه بیندازند که به موفقیّت برسد. از دیگر نشانه های شتابزدگی و کمبود مطالعه در این اثر، اختلاط نام دو شخصیّت معاصر ایرانی و خارجی در دیالوگهای آن است: یکی میرزا مَلکَم خان (به فتح کاف) و دیگری جان مالکوم یا به شکل مشهورتر سِرجان مَلکُم (به ضمّ کاف) که شخص اوّل در سریال با اختلاط با شخص دوّم، میرزا مَلکُم خان(!) گفته می شد. حالا هرچقدر سازندگان آن قسم حضرت عبّاس(س) یاد کنند که دقیق بودیم و همه چیز را مطابق با واقعیّت ساخته ایم، با این پرهای رنگارنگ دم خروس چه کنیم؟! التماس دقّت.


  • امید شمس آذر

استاد شهریار در یک قطعه شعر مستزاد به زبان ترکی می فرماید:

ایتیمیز قورد اولالی بیزده قاییتدیق قویون اولدوق، ایتیله قول بویون اولدوق

ایت الیندن قاییدیب قوردادا بیر زاد بویون اولدوق، ایتیله قول بویون اولدوق

قوردوموز دیشلرینی هی قارا داشلاردا ایتیتدی، چوبانیندا ایشی بیتدی

سون سوخولدی سورویه بیر سورونی سؤکدی داغیتدی، اکیلیب ایت گئدیب ایتدی

بیزده باهدیق ایتیله قورد آراسیندا اویون اولدوق، ایتیله قول بویون اولدوق!

**

این شعر به روشنی حکایتگر وضعیّت اجتماعی و فرهنگی جامعۀ امروز ماست؛ فقط محض شفّافیت بیشتر از کیستی این ایت(سگ)، قورد(گرگ) و قویون(میش)، سرودۀ زیر را که با الهام از شعری به همین نام از استاد رضا شیخ زاده خلق شده، تقدیم حضور می نمایم:


قورد همان او بوز قورددی اولویار

ایت ده سگ زرددی پارس ائلیه ر!


قیدیمه ده کی قیدی دی مله نر

هردن قوردا، هردن ایته بله نر!


قورددی، ایتدی، قیدیمه دی، گؤزلدی!

انسان آمّا خلایقده مثلدی


حیوانلیقدان اینان بیر شئی چیخمیییب

انسانلیقدا هئچ بیر ائوی ییخمیییب


انسان اولاق، گؤزل اولاق، یاشییاق

آیری زادین داشین آتاق، بوشویاق.


  • امید شمس آذر

در کنار علومی که قدما با آن سرو کار داشتند، 5 علم نیز بودند که کمابیش بین خواصّ آنان رایج بوده و روی هم رفته با عنوان علوم پنچگانۀ مخفی شناخته می شدند. این علوم عبارتند از:

  • کیمیا: کوشش در دگرش تبدیل کانی ها و فلزات، یا علم اکسیر.
  • لیمیا: تبدیل قوای فاعل به مفعول یا بالعکس، یا علم طلسمات.
  • هیمیا: احوال ستارگان و حیوانات مرتبط با آنها، یا علم تسخیرات.
  • سیمیا: راز و رمز اعداد دیدن و تصرّف موجودات تخیّلی و خیالات، یا علم خیالات.
  • ریمیا: تردستی یا علم شعبدات.
امّا به نظر می رسد جای علم "مومیا" در این میان خالی است؛ زیرا مومیایی گری نیز تاکنون به طور کامل رمزگشایی نشده و جزئیات آن ناشناخته باقی مانده است. این در حالی است که خود مومیاگران -به ویژه در مصر باستان- دربارۀ فنّ خود ادّعاهای خاصّی نیز داشتند... . یعنی مومیاگری نه صرفاً صنعتی برای مصون ماندن جسم از پوسیدگی، بلکه علمی بود برای جلوگیری از مرگ کامل شخص مومیایی شونده در لحظۀ مرگ به وسیلۀ توقّف تأثیرپذیری او از عامل زمان و بدین ترتیب، امکان زندگی مجدّد جسمانی او. بحث مومیایی موفّق و ناموفّق نیز از همینجا به میان می آید. اگر توجّه داشته باشیم که مردمان باستان هم به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند، ولی مرده را در قبر نیز دارای نیازهای جسمی و جنسی می دانستند، این مسئله روشنتر می شود. چنانچه در قبور بازمانده از دوران کهن، شاهدیم که به همراه مردگان، غذا و نوشیدنی نیز دفن شده است. در تاریخ مغول می بینیم که آنان به همراه جنازۀ بزرگان خود، اسب او و حتّی چند تن از کنیزکانش را هم دفن می کردند.
پس مومیاگری علاوه بر جنبه های جسمانی از جنبۀ روحانی هم برخوردار بوده و لازم است بررسی های علمی دقیقتری در این زمینه صورت بگیرد.

  • امید شمس آذر

اگر سیر طبیعی سبکهای شعری فارسی را در نظر بگیریم، شاهدیم که بعد از سبک خراسانی که مبتنی بر سادگی و راستی و خردگرایی بود و آذربایجانی که اساس آن به رخ کشیدن معلومات شاعرانه بود و عراقی که پایه اش بر عشق و عرفان و کشف و شهود بوده و به همین خاطر دیرتر پایید، نوبت به سبک هندی رسید که بر مضمون سازی و مضمون یابی های ظریف شاعرانه استوار بود و بعدها نیز به علّت خستگی شاعران از سختگیری های آن، جای خود را به سبک نوعراقی/بازگشت داد. این وضعیت برقرار بود تا بعد از انقلاب مشروطه که کپی ناقصی از ویژگی های ادبیّات غرب به ادبیّات ایرانی اضافه شد و باعث گردید بعضی از شاعران ما در برابرش در دوره های بعدی، سبک های نو خراسانی (مثل مرحوم اخوان ثالث) و نوآذربایجانی (مثل علی معلّم دامغانی) را تجربه کنند. نهایتاً بعد از انقلاب اسلامی، با پیشروی شادروانان: قیصر امین پور، سلمان هراتی و سیّدحسن حسینی، سبک "نوهندی" به عنوان سبک میانۀ شعر فارسی امروز تثبیت شد. تفاوت نوهندی با هندی شاخته شدۀ قبلی، در تعدیل و انعطاف آن است. در این سبک جدید، برخلاف اشعار شاعرانی مانند صائب تبریزی و حتی در زمان خودمان فاضل نظری، یک غزل متشکل از چندین تک بیت مجزا که هرکدام توانایی ضرب المثل شدن داشته باشند، نیست و بین آنها علاوه بر یکسانی وزن و قافیه، پیوندهای عمودی و مهمتر از آن پیوند عُمقی نیز وجود دارد و تک بیت های آنچنانی، فقط یک یا دو بار در طول یک غزل تکرار می شوند. این سبک به جا مانده از آن سه بزرگوار، علاوه بر مضامین متناسب انقلاب اسلامی که در آثار آنان وجود دارد، سبک شعر انقلاب -و نه صرفاً شعر بعد از انقلاب- نیز هست و راهنمایی ها و توصیه های رهبر انقلاب دربارۀ شعر و شاعری را هم اگر مرور کنیم، خواهیم دید که نظرشان بر تقویت این سبک هست؛ البتّه اگر مافیای شعر اجازه بدهد.



  • امید شمس آذر

- مکاتبۀ یزدگرد سوّم ساسانی با عمر بن خطّاب) این دو نامه به احتمال بسیار جعلی و حاوی گاف های بزرگ تاریخی و زبانی و سندی است؛ شرم آورتر از آنکه یک به یک قابل شمردن باشد.


- نامۀ عمر به معاویه با ادبیّات و مضامین جاهلی) این نامه که مربوط به ایّام انتصاب معاویه به حکومت شام می باشد، احتمالاً راست است و دلیلی بر ردّ آن وجود ندارد.


- نامۀ محمّد بن حنفیّه به ابراهیم بن مالک اشتر در مورد مختار) این نامه بی شک جعلی و از جمله مواردی است که مختار را نزد مخالفانش به کذّاب مشهور گردانید.


- وصیت نامۀ پتر کبیر تزار روسیه) برخی این وصیت نامه را ساختگی می دانند، ولی معلوم است که اساس کار سردمداران روسیۀ تزاری و سیاست خارجی آنان -مبنی بر کشورگشایی- بوده.


- نامۀ فتحعلی شاه قاجار به سفیر ایران در استانبول) این نامه جعلی و از شوخی های بی مزّۀ ژورنالیستی اخیر است. مثلاً خواسته اند غفلت و بی لیاقتی فتحعلی شاه را به تصویر بکشند، امّا موفّق نبوده اند. باید توجّه داشت بلاهایی که در دورۀ قاجار بر سر ملّت ایران آمد، همه ناشی از بی کفایتی و خیانتکاری شاهان قاجار نبوده است؛ بلکه علاوه بر آن، مسائل مختلف بین المللی و اوضاع نابسامان داخلی هم در این موضوع تأثیر داشته و تک قطبی دیدن فضا امر درستی نیست.


- نامۀ سیّد جمال الدّین اسدآبادی به ارنست رنان متفکّر فرانسوی) این نامه احتمالاً واقعی و از استنادات آنانی است که سیّدجمال را فراماسون دانسته اند. فراماسونری سازمانی استعماری با تشکیلات مخصوص به خود است که عضویت سیّدجمال در آن احراز نشده است؛ ولی افکار وی بر مبنای این نامه تا حدّی شبیه به افکار مورد تبلیغ فراماسون ها می باشد. از جمله اینکه در جایی با انکار اساس وحی، آن را عبارت از دروغ مصلحتی پیامبران دانسته است. پیامبرانی که انسانهایی بسیار شریف و مصلحان زمان خود بودند و برای اصلاح جامعۀ خود دستوراتی بسیار مترقّی داشتند، ولی جهت مورد اطاعت قرار گرفتن آن چاره ای نداشتند جز اینکه به مردم بگویند اینها از طرف خداست.[لابد معجزاتشان هم باید همین گونه تفسیر شود]!! روی این حساب باید گفت: سیّدجمال خود آدم مذهبی نبوده، ولی به اهمّیت مذهب در جامعه واقف بوده است.


- نامۀ اینشتین به آیت الله بروجردی) در اصل مکاتبۀ این دو بزرگوار با یکدیگر شکّی نیست؛ ولی اینکه متن آن مکاتبات عبارت از همان رسالۀ "دی ارکلرونگ/بیانیه" مورد ادّعای پروفسور مهدوی -مقیم لندن- باشد، امری است که نه قابل اثبات است و نه قابل انکار.


- نامۀ چارلی چاپلین به دخترش) روزنامه نگاری به نام فرج الله صبا مدّعی شده: من که برای بار نخست این نامه را در دهۀ 50 در مجلّۀ روشنفکر نشر دادم، منظورم زبانحال چاپلین بوده و نه لزوماً دشتنوشتۀ خود او. امّا بعد از آن، همه جا این نامه به اسم چاپلین مشهور شد و حالا هیچکس حرف مرا باور نمی کند!


- استوانۀ کوروش هخامنشی) به احنمال مشهور توسّط داریوش جعل شده و بخش هایی از حسّاس ترین قسمت هایش نیز مخدوش است. با این حال، مهمترین ابهامی که پیرامون این کتیبه وجود دارد، این است که: چرا و به چه منظوری "منشور حقوق بشر" نامیده می شود؟!


- کتیبه های ارشام و اریارمنه) در زمان داریوش و به نام اجداد دوّم و سوّم او جعل شده اند، ولی در عین حال دارای ارزش تاریخی و باستانشناختی هستند.


- وصیت نامه های ساختگی داریوش) عمدتاً شامل بیانیه های غیر مستقیم سران فتنه در طول سال 88 بوده و مانند سخنان منتسب به دکتر شریعتی و مرحوم حسین پناهی و اخیراً پروفسور سمیعی در فضای مجازی، برخاسته از نوعی بیماری روانی اجتماعی هستند.


- وصیت نامۀ سیاسی هاشمی رفسنجانی) مهندس محسن هاشمی ادّعا کرده بود که احتمال وجود چنین چیزی هست و ظاهراً قرار است در آیندۀ نزدیک رونمایی شود. امّا از هم اکنون ساختگی بودن آن مشخّص است. مطمئناً این همه مدّت ورثۀ ایشان در حال زیر و رو کردن خانه برای یافتن وصیت نامۀ مزبور نیستند!


  • امید شمس آذر

این دوبیتی را عید قربان یکی از سالهای اخیر برای دکتر سعید سلیمانپور نوشته و پیامک کردم:

ای شکوه روی گل از روی خندان شما!

چار چرخ بخت بادا تحت فرمان شما

چون سلیمان روزهای عمرتان کلّاً سعید

خاصه اینک هم مبارک باد قربان شما!


  • امید شمس آذر

دین عبارت است از: مجموعۀ اعتقادات، احکام و اخلاق که از طرف خدای متعال برای سعادت بشر به واسطۀ پیامبران ابلاغ شده است. در تعریف کوتاه، اگر -به تعبیر فلاسفه- علّت غایی آن را در نطر بگیریم، عبارت است از: برنامۀ زندگی؛ از این رو علاوه بر شئون معنوی، شامل شئون مادّی هم می شود. خود این معنویّت به نوبۀ خود، علاوه بر متافیزیک و مابعدالطّبیعه، شامل فیزیک و طبیعیّات هم می شود. متافیزیک هم به نوبۀ خود، علاوه بر فراواقعیّت، واقعیّات را هم در بر می گیرد. ولی در حال حاضر به  دلایل متعدّدی که منجر به غلبۀ برنامه های غیر دینی بر برنامه های دینی در زندگی انسانها شده اند، جنبۀ معنوی دین بیش از جنبۀ مادّی آن، از این میان جنبۀ مابعدالطّبیعۀ معنویّت بش از جنبۀ طبیعی آن، و از آن میان هم جنبۀ فراواقعیّت متافیزیک بیشتر از جنبۀ واقعیّتی آن در عرف معمول طرف توجّه قرار گرفته است.

حال با این توضیحات، باید از خود پرسید: آیا این گرایش به دین که در عصر حاضر در سطح جهان -به ویژه کشورهای آتلانتیک شمالی- فراگیر شده، من باب فلسفۀ وجودی راستین دین (=برنامۀ زندگی) است یا من باب فرار از واقعیّت؟ اگر از باب فرار از واقعیّت است، هر مسلک و آیین انحراف آمیزی هم برای این منظور کفایت می کند؛ اما اگر از باب یافتن برنامۀ زندگی است، همانا دین نزد خداوند اسلام است و بس!


  • امید شمس آذر

در مورد جریان تغییر قبلۀ مسلمین از مسجدالاقصی به کعبه در صدر اسلام، سخنان فراوانی گفته شده است؛ از جمله اینکه: در اوایل لازم بود اتّحاد اسلام به عنوان یک دین توحیدی با یهودیّت و مسیحیّت مشخّص گردد، یا اینکه کعبه در آن زمان به صورت پایگاه بت پرستی درآمده بود، و... . امّا در این مقال، می خواهم نکتۀ دیگری را از این قضیه استفاده بکنم که کمتر مورد اشاره قرار گرفته است.

برخی از مستشرقین، اصل ظهور دین اسلام و فتوحات بعد از آن را اینگونه تحلیل کرده اند که: "اعراب که آن زمان حکومت مستقلّی برای خود نداشتند، به فکر تشکیل حکومت و گسترش قلمرو افتادند برای این منظور هم نیاز به دین واحدی بود که آنان را باهم متّحد سازد؛ برای همین اسلام به دست حضرت محمّد(ص) در جزیرةالعرب بنا نهاده شد"!! در ردّ این تحلیل سطحی -و البتّه کینه توزانه- مثالهای نقض فروانی ارائه شده است. یکی از مواردی که قابل ارائه است، می تواند همین مسئلۀ تغییر قبله باشد. اگر اسلام از همان ابتدای امر -برخلاف ادیان یهودی و زرتشتی- یک دین ملّی و نژادی بوده و داعیۀ جهانی نداشت، چه نیازی به اعلام اتّحاد با موحّدان غیر عرب و ایجاد اختلاف با اعراب ساکن مکّه و حجاز داشت؟ اسلام این ماجراها را به جان خرید تا هیچ ذهنی جرئت نکند در آن زمان ظهور این دین الهی را یک مسئلۀ داخلی بین اعراب تلقّی کند. (حتّی قضیۀ هجرت مسلمانان صدر اسلام به قلمرو امپزراتوری مسیحی نشین حبشه نیز در این راستا قابل یررسی است). پس چنین تحلیل هایی فاقد مبانی علمی و پیشینۀ تاریخی و از سر غرض ورزی و عدم آشنایی کافی با ماهیّت پیام اسلام است.


  • امید شمس آذر

آیا خدا

غیر از ستاره

چیز دیگر آفریده است ؟!

  • امید شمس آذر

سیر مراتب کمال چنین است که: در مرتبۀ اوّل کمال، رفتاری اختیاری از انسان شکل می گیرد؛ و همین رفتار موجبات مرتبۀ بعدی کمال را فراهم می آورد. به عبارتی هر مرتبه از صفت کمال، علّت رفتاری اختیاری متناسب با خود است، که خود این رفتار اختیاری هم علّت است برای مرتبۀ بعدی کمال. و این سیر همچنان ادامه می یابد... .

از این رو عرفا گفته اند: در راه کمال، قدم اوّل را باید انسان بردارد نه خدا؛ امّا شاید بتوان گفت:

خداوندی که مرتبۀ اوّل کمال را بدون هیچ چشمداشتی به همۀ انسان ها بخشیده و موانع را هم برطرف کرده است، با این کار بهانه ای برای انسان باقی نگذاشته است. از این رو در واقع خود قدم اوّل را برداشته است.

  • امید شمس آذر

مستضعف به معنای ضعیف نیست. بعد از رحلت امام خمینی(ره) و در طول دوران سازندگی بود که کلیدواژۀ مستضعف را با عبارت بی مسمّا و توهین آمیز "آسیب پذیر" یا همان ضعیف جایگزین کردند!


شما فقط به این نکته توجّه داشته باشید که:

اگر مستضعف به معنای ضعیف باشد، چطور قرار است -مطابق منطق قرآن کریم- ضعیفان دنیا را اداره کنند؟ مستضعف به معنای ضعیف شمرده شده است؛ یعنی دنیا دست کسانی می افتد که خیلی هم قوی هستند، ولی ظرفیّتهایشان مسدود شده است و در زمان موعود آزاد می شود.


  • امید شمس آذر
بچّه ها

    گرمای تابستان

            چه می خواهند

                            از کوچه ؟!


نقاشی های شگفت انگیز اثر استاد مرتضی کاتوزیان 2

  • امید شمس آذر

یک مسیحی در حضور شاه دین

حضرت باقر(ع) امام پنجمین


گفت رو در روی او: "أنت بقر"

-معذرت!- یعنی تو هستی گاو نر


با کمال سادگی گفتا امام:

"باقرم من نه بقر" در یک کلام


او که از این بیشتر گستاخ بود

گفت: "شغل مادرت طبّاخ بود"


گفت: "خب! آن بود کسب و کار او

آشپز بود، این چه باشد عار او؟"


باز گفت: "آخر نه، بلکه غیر از آن

زشت بود و بی حیا و بد زبان"


گفت: "اگر اینها که گفتی راست بود

بگذرد از او خداوند ودود


پس اگر بود از عناد و دشمنی

بگذرد از تو که تهمت می زنی".


انقلابی در درونش شد پدید

رفت و آیین مسلمانی گزید.



  • امید شمس آذر

حقیقت، هدف نهایی و بالاتر از همه است. دروغ، نقطۀ مقابل آن است. آن کس که برای رسیدن به اهدافش متوسل به دروغ شد، کمترین چیزی که مسلم است این است که: هدفش حقیقت نبوده است؛

و چون هدفش حقیقت نبوده، بالاترین جایگاه از آن او نمی شود.

پس اول از همه، سر خود کلاه گذاشته است!


  • امید شمس آذر

در خبر است جناب سلمان فارسی (س) بعد از اتمام جریان سقیفه فرمود: «نمی دانید چه گوهری را از دست دادید؟ اگر از مکتب اهل بیت (علیهم السّلام) جدا نمی شدید، در مدّت کوتاهی به چنان مرتبه ای از پیشرفت علمی می رسیدید که مرغ در حال پرواز در هوا را در یک لحظه با رعایت تمام موازین شرعی، به صورت ذبح شده، پاک کرده و پخته شده پیش روی خود حاضر می ساختید؛ یا می توانستید بر روی آب راه بروید». در افق ترسیم شده از حکومت حضرت مهدی(عج) نیز به مواردی در احادیث وارده بر می خوریم که نشان دهندۀ شگفتی های آن دوران است. بیشک نمونه هایی از این دست، نه از سنخ سحر و جادو هستند که از ساحت معصومین -و بلکه مؤمنین- به دور است و نه حتّی از سنخ معجزه که ویژۀ شرایط خاص و اضطراری است؛ بلکه همۀ اینها به مدد دانش و فنّاوری صورت می گیرد، آن هم دانشی که منشأش از وحی الهی است.

از پیشوایان معصوم که بگذریم، آیا افرادی مانند زکریّای رازی کاشف الکل و نخستین کسی که از پنبه در پزشکی استفاده کرد و یا ابن سینا طبیب و دانشمند بزرگ مسلمان -با تمام گرایشات اومانیستی که داشته- اگر در زمان ما می زیستند، فی المثل از "آمپول" برای درمان بیماری ها بهره می بردند یا نه؟ پاسخ بنده قطعاً یک "نه"ی بزرگ قطعی نیست. اینکه برخی می کوشند اسلام و مکتب اهل بیت (ع) را از اساس مخالف با توسعه و تکنولوژی نمایانده و راه چاره را در بازگشت به طریق سلف و توقّف در آن عنوان کنند، قطعۀ تکمیل کنندۀ پازل استعمار در سرزمینهای اسلامی است؛ یعنی: آنچنانکه اروپائیان با خلط مفهوم کلّی دین با مفهوم جزئی مسیحیّت تحریف شده و خرافی آن روز، اساس دین را به اسم ترقّی علمی کنار گذاشتند، مسلمانان نیز با خلط مفهوم کلّی علم با مفهوم جزئی علوم لائیک غربی، بیایند و اساس علم را به اسم تعالی دینی کنار بگذارند!

در حالیکه اسلام، خود در زمینه خرافه ستیزی و خردگرایی پیشتاز بوده و از طرفی علم را هم -که به خودی خود مفهومی خنثی بوده و ارزشی و غیرارزشی ندارد- به دو دستۀ مفید و غیرمفید تقسیم کرده و پیروان خود را از فراگیری بخش غیرمفید آن بازداشته است. بنابراین، راه حلّ اسلام برای رهایی از تبعات ناگوار تمدّن کنونی، نه بازگشت به گذشته که "بازگشت به خود" است و در این راستا آنچه که اسلام با آن مخالف است، نه فنّاوری و تکنولوژی که فن زدگی و تکنوکراسی است. بدین ترتیب هرکجا نیز مفاهیم تعالی اسلامی تحت تأثیر توسعۀ غربی قرار گرفته، نه از جانب مسلمانان واقعی که از طرف سکولارها و سلطنت طلب ها و تکنوکرات ها بوده است. این امر دستمایۀ برخی برای التقاطی جلوه دادن مبانی نظام کنونی جمهوری اسلامی ایران قرار گرفته است؛ ولی طبق آنچه که قبلاً نیز توضیح دادم، نظام جمهوری اسلامی داناتر از آن است که از چنین سوراخی گزیده شود و پایه گذاری اش بعد از پاسخ دادن به شبهات مزبور بوده است.


  • امید شمس آذر

شاید

جوزدگی ها ماتع می شود

تا از تجربه هایمان استفاده کنیم

***


خودم را فقط برای کسانی می گیرم

که خودشان را از من بگیرند

***


احتیاط یعنی

چیزی را که نمی دانی

منتظر بمان تا خودش روشن شود

***


پیراپزشکی چیست؟

همان پیراشکی خودمان است،

فقط یک پز اضافه دارد!

***


"امروز صحبت کردن با آمریکا به معنای تسلیم شدن است"

آخه! نه که تا دیروز معنای دیگه ای داشت.

***


کوبیده چه غذائیه که

لامذهب نونش از خودش خوشمزّه تره!

***


حضور مستمر در جلسات تشکّلهای فرهنگی برایم روحیه بخش است،

چون در آنجاست که آدمهای بیکار را "پرکار" لقب می دهند.

***


مصرف گرایی یعنی:

از وقتی تلویزیونهای صفحه مسطّح باب شده

جعبۀ جادویی را می گویند قاب جادویی.

***


میدونید زنگ گوشی نوکیا چی میگه؟

.

.

.


میگه:

"دیدی گفتم، دیدی گفتم، دیدی گفتم، خب؟!

دیدی گفتم، دیدی گفتم، دیدی گفتم، خب؟!"

تا اکتشافات بعدی خدانگهدار.

***



  • امید شمس آذر

حاج آقا قرائتی تعریف می کرد: اسلام حکم کرده است که ظرفی را که سگ لیسیده، ابتدا باید خاکمالی کرد و پس از آن آب کشید. دانشمندان غربی پس از 1400 سال کشف کردند که در بزاق سگ میکروبی وجود دارد که جز با خاک از بین نمی رود. آنان بلافاصله تحقیقاتشان را ادامه داده و پی بردند که این میکروب مخصوص در یک حرارت بخصوصی کشته می شود و نتیجه گرفتند پس اگر چنین ظرفی را به آن میزان حرارت دهیم، دیگر نیازی به خاکمالی کردنش نیست؛ ولی از این غافل بودند که شاید علاوه بر وجود آن میکروب، ضرر دیگری در بزاق سگ وجود داشته باشد که 1400 سال بعد کشف شود.

اینچنین اظهارنظرهای شجاعانه و بی تعارفی، وظیفۀ همۀ ما در این عصر "پیش به سوی التقاط" است. عصری که "روشنفکران دینی" جامعه -که از اساس عنوانی باطل بوده و روشنفکری درون خود دین ما وجود دارد- برآنند که به جای عرضه کردن یافته های علمی بر داشته های دینی و رد یا قبول کردن آن بر اساس دین، برعکس بیایند و دین را به زور و تقلّا در قالب مدّعیات علم جدید بگنجانند و هر چیزی را هم که متوجّه نشدند، از سر وا کنند! آیا ما در نقطۀ پایان علم قرار داریم و بنا نیست بیشتر از این پیشرفت کنیم، یا گویا از قرار معلوم دوران حاکمیّت دین سرآمده و باید برای ادامۀ حیات خود تن به زیستن در سایۀ حاکمیّت علم -با این تعریف ویژۀ امروزی اش- بدهد؟!

اگر نگاهی به تاریخ بشریّت بیندازیم، خواهیم دید اسلام در نیمروز تاریخ و در مرکز جغرافیای جهان ظهور کرده و دوران نفی اسطوره زدگی و خرافه پرستی و حاکمیّت تعقّل و تفکّر با آن شروع شده و خود تمدّن اسلامی، پیشرفته ترین و درخشان ترین نمونۀ تمدّن بشری را برای جهانیان عرضه کرده است. غربی ها زمینۀ حسادت و ناحق گویی نسبت به فرهنگ و تمدّن ما را دارند، امّا ای دوستان داخلی، شما به کجا؟!


  • امید شمس آذر

صیّاد خسته ای به تب و تاب رفته است

صید حرام در خُم تیزاب رفته است


با سندباد تشنۀ طوفان خبر دهید

از آتشی که لانۀ سنجاب رفته است


یک راز سر به مُهر قرین شکفتن است

دیشب ولی به خانۀ ارباب رفته است...


: شاعر! وظیفۀ تو غزل گفتن است و بس!

بس حرفهای کُهنه در این باب رفته است ...


- پس من چه کار کردم؟! و با خنده ای ملیح

در بحر یک تفکّر کمیاب رفته است،


شاید سفیرِ وادیِ از خود گذشتن است

سنجاقکی که دیدنِ مرداب رفته است


با برق فتنه ای همگی گرگ می شویم

- ابر حلال زاده به مهتاب رفته است -


سرخابیان شهر در آوردگاه خون

شمشیر تلخ بر سر محراب رفته است


پاهای ما به رنج و غم عادت نکرده است

در لابلای لای و لجن خواب رفته است


فریادهایمان به بلندای قبل نیست

انگار نصف قامتشان آب رفته است

**

مثل همیشه واقعه وقتش گذشته است

دارو رسیده، حیف که سُهراب رفته است...



  • امید شمس آذر

آمار شرکت کنندگان کنکور سراسری امسال به لحاظ تفکیک رشتۀ داوطلبان، فاجعه بود؛ به طوری که نزدیک به 68 % داوطلبان تنها از گروه آزمایشی تجربی بودند و مابقی از چهار گروه باقیماندۀ دیگر. که البتّه گروه ریاضی و فنّی نیز تنها حدود 15 % از سهم شرکت کنندگان کنکور را به خود اختصاص داده بود. علّت آن نیز تأکید همیشگی ننه ها بر آیندۀ شغلی فرزندانشان است که: الهی دکتر بشی! این مسئله، در دیدار اخیر حضرت امام با اهالی دانشگاه فرهنگیان نیز مورد گوشزد قرار گرفت. ریاضیات رشتۀ بسیار مهمّی است و نباید اینچنین سال به سال از علاقه مندانش کاسته شده و به اصطلاح آب برود. چاره چیست؟

یاد برنامه های کودک دهۀ 60 تلویزیون و سریال ق مثل قلقلک (مبصر چهارسالۀ کلاس) افتادم که در آن آقای حسین محبّ اهری در نقش معلّم کلاس همیشه سعی داشت از ریاضی با عنوان "درس شیرین ریاضی" یاد کند تا دانش آموزان کم حوصله را نسبت به آن علاقه مند نماید. امّا آیا در در عالم واقع نیز چنین اقداماتی کافی است؟ به نظر می رسد دلیل اصلی ریاضی گریزی دانش آموزان ما، آن است که نمی دانند واقعاً این همه معلومات و معادلات در کجای زندگی به دردشان می خورد. اگر در کنار هر مبحث جدیدی که یاد می گیرند، در پایان همان درس مسئله های دارای جنبۀ کارکردی مربوط به آن در زندگی روزمرّه را نیز به عنوان تکلیف برای خود حلّ و فصل کنند، متوجّه کارآمدی این درس شیرین می شوند؛ امّا دریغ و افسوس که به جای حلّ مسئله های عملی، تنها به حلّ "معادله" های نظری از قبیل پیدا کردن x و امثالهم می پردازند و بدون اینکه مباحث را یاد بگیرند، تنها به آن عادت می کنند و بعضاً در این رشته سرآمد نیز شده و برای نسل بعدی تدریس و چه بسا کتاب درسی هم تألیف می کنند و بدینگونه این دور باطل همچنان ادامه می یابد! علّت کجاست؟

با مروری که بر کتابهای تدوین شده در عرصۀ عروض و قافیه در ادبیّات داشتم، به یقین رسیدم که اساتید بزرگوار ادبیّات، بعضاً از سر انحصارطلبی و کمی هم حسادت، راضی نیستند که شاگردان، مباحث سادۀ این علم را به همان صورتی که هست بیاموزند و به کار ببندند و مایلند لقمه را دور سر چرخانده و سپس در دهان بگذارند. آیا اساتید ریاضی نیز چنین نگاهی دارند؟ یعنی اگر دانش آموز دورۀ راهنمایی مسئله ای عملی مربوط به یک مبحث متوسّط ریاضی را حل کرده و به عینه ببیند که در چه عرصه هایی به درد می خورد، آن وقت است که خود را یک مهندس تمام عیار حس خواهد کرد و این برای اساتید پیام خوبی نخواهد داشت. ان شاءالله که اینگونه نباشد؛ ولی اصلاح وضعیّت موجود با پیشنهادی که داده شد، از ضرورتهای فوری و اورژانسی کشور است.


  • امید شمس آذر
نقد روش کسروی در رسالۀ آذری)

کسروی نویسنده ای نامتعادل بود و علی رغم خدمات ارزشمندی که به تاریخ و تاریخنگاری ایران انجام داد، همین بی تعادلی اش عاقبت او را به سمت ارتداد و اعدام کشاند. در میان آثار به جا مانده از او، رسالۀ آذری مورد بحث، مال دورۀ دوّم نویسندگی او یعنی بعد از مرتد شدنش است و خالی از قصد و غرض و سفسطه نمی تواند باشد؛ بزرگترین سفسطه اش نیز همین است که وانمود کرده گویا تا آخرین واژۀ زبان تاتی از جغرافیای آذربایجان رخت برنبسته، اوّلین واژۀ ترکی وارد آن نشده است! در حالی که اگر حضور زبان تاتی در دورانهای قبل به معنی عدم حضور زبان ترکی باشد، پس آذربایجان همین امروز هم ترک زبان نیست! جهت روشنتر شدن بحث، مثالی از زیست شناسی می آورم:

نظر لامارک در مورد گردن دراز زرّافه این بود که زرّافه ها ابتدا گردنهای کوتاه داشتند؛ به مرور زمان که سرک کشیدند تا از برگهای درختان تغذیه کنند، گردنشان نیز به تدریج دراز و درازتر شده است. در حالی که داروین -زیست شناس دیگر- در این باره معتقد است زرّافه های گردن دراز و گردن کوتاه از ابتدا وجود داشتند؛ گردن کوتاه ها به مرور زمان به علّت سوءتغذیه منقرض شده و گردن درازها باقی ماندند. کسروی در مورد زبان آذربایجان (در اینجا معادل گردن زرّافه) راه لامارک را رفته است؛ در حالی که از نگاه زیست شناسان نظر داروین منطقی تر بوده و جایگذاری آن بدین صورت خواهد بود که قائل باشیم هر دو گروه تات زبان و ترک زبان از ابتدا در این سرزمین با هم سکونت داشته اند، تات زبانها به مرور زمان از جمعیّت شان کاسته شده و ترک زبانان باقی ماندند. حال، این ترک زبانان خود بازماندگان تات ها و به اصطلاح "از تات برگشته" بودند یا ترک اصیل، موضوعی است که در ادامه مورد بررسی قرار خواهد گرفت. البتّه نظر کمونیست مسلکان در این میان، فرضی خیالی است که تات های آذربایجان از ابتدا دارای همین مقدار جمعیّت بودند و هیچگاه دچار کاهش جمعیّت نشده اند، امّا آنچه مسلّم است این میزان مطلق نگری کسروی و دوستانش نیز که کلّ ترک زبانان امروز آذربایجان را از تات برگشته تلقّی کند، نزد تاریخنگاران واقع نگر، جنبه ای از اعتنا ندارد.


دلایل منطقی در ردّ فرضیۀ فوق)

پیروان کسروی مانند گروه مقابل که از زبان نژاد را نتیجه گرفتند، برعکس، از نژاد زبان را نتیجه گرفتند و هر دو به خطا رفتند. هر دو امکان تغییر زبان را در نظر نیاوردند و فرض را بر آن گرفتند که هر نژادی از ابتدای تاریخ دارای یک زبان واحد بوده است. در حالی که باید توجّه داشت که در درجۀ اوّل از نظر گستردگی جغرافیایی و در درجۀ دوّم از نظر زمانی، چرا این تغییر زبان در مناطق دیگر روی نداد، یا به عبارت دیگر چرا همۀ تات ها (اصطلاحی ترکی به معنی غیرترک) ترک نشدند؟ و اگر زبان اقوام غیر ترک نژاد در دورۀ سلجوقی در آذربایجان بتواند به ترکی تغییر یابد، چرا در دوره ای دیگر و در جایی دیگر نتوانسته باشد؟ آذربایجان چرا مورد توجّه سلجوق_اغوز ها قرار گرفت؟ دقیقاً به همان خاطر هم از ابتدا نمی توانسته فاقد تنوّع قومی بوده باشد. اصولاً تمدّنهای قدیم همیشه داری تنوّع قومی بوده اند و ایران ما نیز -خاصّه آذربایجانش- از این قاعده مستثنی نبوده که هیچ، در این زمینه سرآمد هم بوده است. اینها مواردی از چالشهای منطقی پیش روی تحقیقات تاریخی است که بدون در نظر گرفتن آنها، مبتلا به یکسویه نگری و حاکمیّت نوعی نگاه یهودی و اوانجلیستی در تاریخنگاری خواهیم شد. دربارۀ موضوع مورد بحث نیز، پیش از هرگونه اظهارنظر تاریخی، ابتدا باید چنین مواردی در نظر گرفته و حلّ و فصل شود.

مقایسۀ موضوع تغییر زبان در آذربایجان با موارد مشابه در جاهای دیگر)
چالش های بعدی پیش رو، از نوع مقایسه ای هستند؛ یعنی با نگاهی به مواردی از تغییر زبان در سرزمین های دیگر، پی می بریم که ادّعای تغییر زبان آذربایجان در دورۀ سلجوقی، با موارد مشابه تاریخی، تناسب و تجانسی نداشته و یک مورد حادّ و استثنایی محسوب شده و طبعاً از این رو نیز قابل تأمّل و بازنگری است. مسئلۀ اوّل این که نقش دین در این میان چه بوده است؟ موارد دیگر تغییر زبان در تاریخ عمدتاً با تغییر دین همراه بوده اند، ولی نظیر این اتّفاق را در سرزمین آذربایجان در دورۀ سلجوقی مشاهده نمی کنیم. مسئلۀ دوّم این که اساساً تغییر زبان در وهلۀ اوّل شامل حال واژه ها می شود تا دستور؛ این مورد چگونه است که واژه های قبلی بر جای مانده و دستور زبان تغییر کرده است؟ مسئلۀ سوّم این که زبان فارسی با عربی شباهت نداشت که هنگام ورود اسلام به ایران به عربی تغییر نیافت، برخلاف زبانهای عبری و سریانی که که هنگام ورود اسلام به مصر و شام به خاطر شباهتشان به عربی تغییر یافتند؛ حال، زبان تاتی چه شباهتی با ترکی دارد؟ مسئلۀ چهارم این که چرا در کنار تغییر زبان، نشان قهر و غلبه دیده نمی شود؟ کسروی گرایان چنین وانمود می کردند که گویا سلاجقه تیغ زیر گلوی آذربایجانیان گذاشته و زبان خود را به زور به آنان تحمیل کرده اند! اکنون به مدد تحقیقات علمی جدید، در این اظهارنظرها تعدیل برقرار شده و می دانیم که واقعیت قضیه از این قرار نبوده است؛ پان ترکیست های معتدل(!) در این میان از فرصت استفاده کرده و مدّعی شده اند که تغییر زبان آذربایجان نه بر اثر ترک زبان شدن تات ها، بلکه بر اثر غلبۀ جمعیّتی ترک ها بوده است. این ادّعا اگر در مورد آناتولی صادق باشد، در مورد آذربایجان -به دلایلی که گفته شد و در ادامه نیز خواهد آمد- صادق نیست. ولی نباید با چنان اظهارنظرهای احساس گرایانه ای، اجازۀ چنین اظهارنظرهای فرصت طلبانه ای به آنان داده شود. مسئلۀ پنجم این که چرا موضوع تغییر زبان آذربایجان در دورۀ سلجوقی در هیچ منبع تاریخی مورد اشاره قرار نگرفته و فی المثل هیچ مورّخی در شرح حال شاعری نوشته است که "وی مقارن با روزگار تغییر زبان در آذربایجان می زیست و از این رو اشعاری به زبان ترکی هم دارد" یا "فلان اثر ادبی نگاشته شده به زبان تاتی بازمانده از دوران قبل از تغییر زبان آذربایجان است" و مانند اینها؟ چگونه است که قریب به هزار سال بعد از واقع شدنش، برای اوّلین بار امثال کسروی برای ما کشفش کرده و خبر می دهند؟! مسئلۀ ششم این که آیا عِرق ملّی در میان تات ها اینقدر ضعیف بوده که مقاومتی در برابر ترک ها نکردند؟ و مسئلۀ هفتم هم این که چرا ترک زبانان آذربایجان ته لهجۀ تاتی ندارند؟ اینها سؤالات اساسی است که در این زمینه باید پاسخ داده شود.

دلایل تاریخی)
در این زمینه نیز باید به مسائلی از این دست پاسخ داده شود: اوّلاً چرا این تغییر زبان در زمان حملۀ اعراب روی نداد؟ به عبارت دیگر؛ وقتی اعراب نتوانستند، ترک ها از کجا توانستند؟ ثانیاً ترکان چگونه توانستند در ایران و آذربایجان نفوذ کنند؟ ثالثاً زمینه های این تغییر زبان در آذربایجان چه بوده است؟ رابعاً علّت تنوّع لهجه های آذری ترکی برخلاف آذری تاتی چیست؟ خامساً تات های آذربایجان برخلاف عموم ایرانیان مهاجر بوده و ایرانی نژاد خالص نیستند. مذهبشان نیز پیش از اسلام یهودی بوده است و نه زرتشتی. در حالی که آذربایجان مهد نژاد ایرانی و جایگاه دین زرتشتی به روایت سنّتی آن بوده است. سادساً علّت پیوستگی زبانی شروان (=سرزمینهای شمال رود کر شامل باکو، دربند، شکّی و داغستان) با آذربایجان و گسستگی سیاسی آنها از همدیگر چیست؟ سابعاً عموم تات های آذربایجان در اطراف اردبیل متمرکزند که مرکز آذربایجان قبل از سلاجقه بوده است و مهمترین ایالت دورۀ ساسانی محسوب می شد. ثامناً واژۀ ترک از قرن 6 میلادی به بعد و از زمان تشکیل دولت گؤی تورک دربارۀ اقوام متکلّم به این زبان تعمیم یافته است. اگر قبل از زمان مزبور به غیر از اقوام ترک در مورد اقوام دیگر دیده نشود، دلیل بر ترک زبان نبودنشان نیست. اگر اقوام مذکور قبل از آن زمان تماماً ترک نامیده نشده اند، چه دلیلی دارد که دایرۀ آنان گسترده تر از نزاد آلتایی نباشد؟ چنانچه امروز نیز هست! تاسعاً به اعتقاد اساتید ادبیّات، برخلاف شایعۀ مشهور که شاهنامه زنده کنندۀ زبان فارسی بوده و اگر فردوسی نبود، زبان ایرانیان در حال حاضر عربی بود، زبان فارسی در عصر فردوسی نیز زنده بوده است و تدوین اثری چون شاهنامه، خود دلیلی بر این زنده بودن است و نقش فردوسی، به فعلیّت درآوردن قابلیّت ها و ظرفیّت های بالقوّۀ زبان فارسی و اثبات کارآمدی آن بوده است؛ با این اوصاف، این اندازه فصاحت دده قورقود و دیوان فضولی در ادبیات ترکی آذری از کجا آمده است؟ و عاشراً نخستین مناسبات ایران با دولت ترک ها (=گؤی تورک) در زمان انوشیروان ساسانی برقرار شده است. آثار این مناسبات در سرزمینهای ایرانی چه بوده است؟ و به دو واقعیت نیز توجّه شود: نخست این که آذربایجان برای سلاجقه و اعمّ از آن ترکان سلجوق_اغوز در حکم گذرگاه و پایگاهی موقّتی برای سروسامان گرفتن به منظور مهاجرت به مقصد اصلی شان یعنی آناتولی بود و نیامده بوده اند که در اینجا رحل اقامت بیفکنند. چنانچه شاهدیم مظاهر ترکی در فرهنگ کنونی آذربایجان نیز عمدتاً بعد از بازگشت دوبارۀ گروهی از ترکان به شرق یعنی در زمان مهاجرت جلالی ها از عثمانی به قلمرو صفوی پدیدار شده است و در نواحی غربی آذربایجان نیز نسبت به نواحی شرقی بیشتر به چشم می خورد. این نکتۀ تاریخی، ابتدا کسروی گرایان را بر آن داشت که از سر هیجان اظهار کنند اصلاً تغییر زبان آذربایجان نه از زمان سلجوقی که از زمان صفوی واقع شده است! ولی با دیدن شواهدی از ادبیّات ترکی در آذربایجان بعد از اسلام که حدّاقل هزار سال قدمت دارد، خاموش شده و پا پس کشیدند. نکتۀ دیگر این که سلاجقه به احترام اسلام، بیشتر پذیرنده بودند تا واردکننده و مسئلۀ زبان نیز -الّا در منطقۀ غیرمسلمانی مانند آناتولی آن زمان- نباید از این قاعده مستثنی بوده باشد.

دلایل زبان شناسی)
در اینجا نیز مسائل فراوانی پیش روست؛ از قبیل اینکه: چرا کهن ترین لهجۀ ترکی (=خلجی) متعلّق به منطقۀ مرکزی ایران است؟ و این که گویش آذری که اصیلترین لهجه اش نیز لهجۀ شاهسونی است، متفاوت از گویش سلجوقی است. لهجۀ شاهسونی هم متعلّق به اطراف اردبیل است و نه تبریز که پایتخت سلاجقه بوده. یا این که واژه های دخیل عربی در زبان کنونی آذربایجان که در فارسی کاربرد ندارند، از کجا آمده است؟ یا واژه های ترکی در قرآن مجید و اشعار عربی عصر جاهلیّت از کجا آمده است؟ همچنین توجّه به این نکته که واژۀ تازی که در میان ایرانیان به اعراب اطلاق می شود و واژه ای چون تازیانه -عطف به داستان ضحّاک- از آن برگرفته شده، خود از تازیک و آن نیز از تاجیک گرفته شده که در ابتدا عنوان ایرانیان ساکن شبه جزیرۀ عربستان بوده و بعدها به اعراب تعمیم یافت و تاجیک نیز تغییریافتۀ تات+جیک و آن نیز واژه ای ترکی است با آن قدمت. آیا این، با ادّعای ورود زبان ترکی به ایران تنها از قرن پنجم هجری به بعد سازگاری دارد؟! و مهمتر از آن، اینکه وقتی واژه تات عنوانی در ترکی برای نامیدن اقوام غیرترک -به ویژه ایرانی زبانان- بوده باشد، اقوام تات نیز حداقل از زمانی که به این نام نامیده شده اند، با ترک زبانان همنشین بوده اند و این، با ادعای از تات برگشتگی آذربایجانیان امروزی مغایرت دارد.

دلایل مادّی و روایی)
اینکه آذربایجانیان از اصیلترین ایرانیان و دارای هویّت و فرهنگ ایرانی می باشند -آنچنانکه گفته شد- یک واقعیّت انکارناپذیر است، امّا رواج زبان ترکی در این دیار از قرن پنجم هجری به دلایلی که گفته شد و در ادامه نیز خواهد آمد، واقع بینانه به نظر نمی رسد. در اینجا قصد پاسخ به این سؤال را نداریم که "پس واقعیّت قضیه چه بوده و زبان ترکی از چه زمانی در آذربایجان رایج شده است؟ از زمان ساسانیان و تحت تأثیر دولت گؤی تورک، یا از زمانهایی دورتر و تحت تأثیر ساکنان بومی ایران قبل از آریاها، یا به گونۀ دیگری که فعلاً از آن بی اطّلاعیم؟"؛ آنچه مسلّم است نه نژاد و تبار و فرهنگ و هویّت آذربایجانیان ترکی و غیر ایرانی است و نه زبان ترکی در آن -برخلاف فرهنگ و فولکلور ترکی- قدمتی تنها در حدود هزار سال دارد. در اینجا تنها پیش فرضهای مربوط به این مسئله را بدون قضاوت دربارۀ آنها پیش روی جویندگان قرار می دهیم تا خود به سوی واقعیّت رهنمون شوند:
یافته های باستانشناسی مؤیّد حضور زبانهای شبیه به ترکی در ایران پیش از اسلام است. این یافته های جذّاب که البتّه به طور کامل مورد آزمایش قرار نگرفته و اثبات نشده اند، بسیار مورد توجّه پان ترکیست ها قرار گرفته و همۀ تمدّنهای پیش از اسلام ایران -تقریباً به استثنای هخامنشیان- را ترک تبار قلمداد کرده اند! بنده قبلاً در یادداشتی به چرایی نادرستی این ادّعای آنان پرداخته ام؛ امّا سؤال اساسی برای گروه مقابل در اینجاست که اگر فلات ایران قبل از آریاها خالی از سکنه نبوده، پس زبانهای بومی آن چه شدند؟ و سؤالاتی که به تبع آن مطرح می شود؛ این که زبان فارسی دری (=ایرانی درباری) آنچنان که از اسمش مشخّص است، زبان رسمی و اداری بوده و زبان قوم خاصّی نبوده و البتّه خاستگاهش نیز خراسان بوده است. ساکنان فلات مرکزی ایران که اکنون به فارسی دری تکلّم می کنند، پیش از آن چه زبانی داشتند؟ یا این که واژه های سومری از کجا وارد زبان فارسی شده اند؟ یا اگر بعد از اسلام دربار دست ترک ها و دیوان دست تاجیک ها بوده، چرا نظیر چنین وضعیّتی پیش از اسلام برقرار نبوده باشد؟ یا حتّی فراتر از همۀ اینها، توجّه به این نکته که میزان پیشرفتگی زبان ترکی با میزان پیشرفتگی تمدّن ترکی سازگار نیست. آیا زبان ترکان نمی تواند برخاسته از جایی دیگر و عاریه گرفته از اقوام دیگر باشد؟ و به تبع آن دلایلی نقلی مانند این که به ادّعای شاهنامۀ فردوسی، اجداد سومریان (بومیان ایران قبل از آریاها) نزدیک به 30 نوع خط می دانسته اند که به آریاها یاد دادند. آیا بخشی از این خطوط و زبانها برای آنان "یدکی" محسوب نمی شود؟ یا به ادّعای دبستان مذاهب، سلسلۀ قبل از پیشدادیان که در منابع ایرانی از آنان تحت عنوان دیوان یاد شده، یازانیان و سرسلسلۀ آنان یازان نام داشت که در ترکی به معنی نویسنده است. جالب که عموم واژگانی که در زبان ایران امروز با دیو همریشه اند، به نوعی با نوشتن در ارتباطند؛ از قبیل: دیوان، دفتر، ادیب، دبیر، دوات و... . یا آن قومی که خداوند در داستان ذوالقرنین در قرآن ذکر کرده که زبانی فهم نمی کردند، کدام بودند و بعدها چه زبانی اختیار کرده و آن را از چه کسانی برگرفتند؟ یا نام حاکم اقوام معروف به اصحاب رس که داستانشان در قرآن آمده و تفاسیر مکان و زمان زندگیشان را دو سوی رود ارس (رس=ارس) یعنی سرزمینهای آران و آذربایجان در طی قرنهای منتهی به دوران حکومت اشکانیان دانسته اند، در روایات ترکوذ ذکر شده که بسیار مشابه با عنوان ترک است. یا با توجّه به اینکه در آثار پس از اسلام سرزمینهای ماد و آناتولی و شام را روم نامیده اند، غلبۀ روم که در قرآن آمده، پیروزی مقطعی امپراطوری روم بر امپراطوری ساسانی است یا غلبه و پیروزی دورتری است؟ یا زبان مادری قطران تبریزی چه بود که به قول ناصرخسرو فارسی نکو نمی دانست؟

نتیجه گیری

سلجوقیان با زبان ترکی در آذربایجان آن کردند که سامانیان با زبان فارسی دری در ایران؛ آذربایجان مانند خراسان ایالتی مرزی بود و برای انسجام قلمرو اسلام لازم بود که از یکدستی برخوردار باشد. بدین منظور مرکزیّتش به تبریز منتقل گردیده و ترکی زبان عمومی آن دیار تلقّی گشت. در پایان، هرکسی را که با تمام دلایل ذکر شدۀ فوق، قانع نشد که حقیقت زبان و نژاد مردم آذربایجان آنطور نیست که وابستگان و غرض ورزان گفته اند و می گویند، حوالتش بدین مثال می دهیم که:

فی الحال ترک زبانیم و نیست خلل، از ابتدا چنین باشیم همان خواهد بود!

پایان


  • امید شمس آذر

زبان و نژاد دو مسئلۀ کاملاً جدا و مجزّا از یکدیگر بوده و نباید از یکی، دیگری نتیجه گرفته شود. تغییر زبان نیز این میان امری عادّی در طول تاریخ بوده و نباید گروههای زبانی را عیناً با گروههای نژادی یکی بدانیم؛ امری که متأسّفانه در تاریخنگاری معاصر ما -چه از جانب مورّخان مورد تأیید محافل رسمی و چه از جانب رقیبانشان- رعایت نشده و این میان هرکدام فقط به فکر استفادۀ ابزاری از احساسات ملّت در راستای منافع گروهی خودشان بوده اند. از جمله انحرافاتی که در این میان به تاریخ کشور ما مربوط می شود، یکی به عنوان نمونه برداشت غلط از پیوستگی های زبانی ایران با بخشی از مناطق غربی هند که سفید پوست هستند و همچنین بخشهایی از اروپا است که شائبۀ نژاد هندواروپایی را به تبع خانوادۀ زبانهای هندواروپایی سر زبانها انداخته و نژاد هندوایرانی یا به اصطلاح معروف آریا را که از شعبۀ قفقاز_آناتولی_افغان بوده، جزئی از آن خانوادۀ کذایی حساب کرده است. انحراف دیگر، نظرات ضدّ و نقیضی است که دربارۀ زبان و نژاد مردم آذربایجان اظهار می شود.

فرهنگ هر منطقه ای تابع عوامل چندی است که تاریخ آن منطقه برجسته ترین این عوامل است. عامل زبان در درجات بعدی اهمیّت قرار داشته و پس از عوامل دیگر و از آن جمله عامل نژاد قرار می گیرد. فرهنگ آذربایجان در نگاه کیفی به طور کامل و در نگاه کمّی در حدّ اکثریت قریب به اتّفاق دارای ویژگی های ایرانی است که این مسئله به هیچ عنوان انکارکردنی نبوده و بارها و بارها قابل تحقیق و راستی آزمایی مجدّد می باشد. تاریخ منطقه نیز که از ابتدا با نام ایران گره خورده و نیازی به توضیح اضافی ندارد. در مورد نژاد مردمان ساکن این سرزمین نیز که جزء دست نخورده ترین تیره های نژاد ایرانی اند، یک نگاه اجمالی به ساختار ظاهری و ویژگی های ژنتیکی مردمان آنجا برای اثبات ایرانی تبار بودنشان کافی خواهد بود. هرچند با مشاهدۀ اصل فرهنگ، بررسی عوامل پدیدآورندۀ آن موضوعیّتی ندارد، ولی محقّقانی چون فیروز منصوری در کتاب ارزشمند "مطالعاتی دربارۀ تاریخ، زبان و فرهنگ آذربایجان" هم اصل فرهنگ ایرانی آذربایجان و هم عوامل گفته شده را به تفصیل مورد بررسی قرار داده اند که مرجع خوبی برای ختم کلام در این مورد به حساب می آید. تنها عامل متفاوت با مؤلّفه های فرهنگ ایرانی در این میان، عامل زبان (ترکی) است که دستاویز انواع سوءاستفاده ها و رخداد فاجعه های کلان نرم و سخت در این سرزمین گردیده و می گردد.

از همان ابتدای تاریخنگاری نوین ایرانی که وابسته به دربار شاهی بود، درباری که خود نیز وابستۀ درگاه استعمار بود!، گروههای وابسته و بعضاً دلبستۀ حزب کمونیست شوروی نیز بر سر مواضع مورد اختلاف با آنان از قبیل نگاههای متفاوت به مسئلۀ قومیّتها در ایران و به طور خاص آذربایجان، شروع به مخالفت با آنان کرده و چون هیچیک اهل خداپرستی و حقیقت جویی نبوده و اگر آنان فی المثل وابستگان انگلیس بودند، اینان نیز وابستگان شوروی بودند و اگر آنان فراماسون بودند، اینان نیز کمونیست بودند و وجه اشتراکشان با همدیگر نیز در مواردی چون قماربازی و مصرف موادّ مخدّر و مشروبات الکلی خلاصه می شد!، به جایی نرسیدند و این میان فقط ملّت ایران و از آن جمله آذربایجان مظلوم را زیر فشار خود قرار دادند. آنان از ایرانی بودن این سرزمین فارسی زبان بودنش را برداشت کردند و اینان از ترک زبان بودن آن، انیرانی بودنش را! هرچند -آنطور که گفته شد- این میان فرهنگ نقش اساسی و تعیین کننده در هویّت مردمان این سرزمین داشته و دارد و باز اگر مجبور به انتخاب بین بد و بدتر باشیم، گروه اوّل با همۀ شیطنت هایشان در اولویّت اند، امّا اگر راه سوّمی وجود داشته باشد، چرا تن به چنین انتخابی بدهیم؟

مخلص کلام گروه اوّل دربارۀ زبان و نژاد مردم آذربایجان این است که: مردم آذربایجان تا قبل از مهاجرت سلجوقیان به ایران عمدتاً به زبان تاتی آذری (=آذربایجانی) که از شاخه های زبان پهلوی بوده تکلّم می کردند و پس از این تاریخ (حدود قرن پنجم هجری) تحت غلبه و فشار سلجوقیان، زبانشان به ترکی تغییر یافت. گروه دوّم نیز مدّعی اند: آذربایجان از ابتدای تاریخ حتّی پیش از ورود آریاها به ایران، ترک تبار و ترک زبان بوده و تجانسی بین تاریخ و فرهنگ و زبان و نژاد آن با ایران و ایرانیان وجود ندارد! آیا راه سوّمی این میان می توان یافت؟ نمی شود آذربایجان عزیز هم ترک زبان باشد و هم ایرانی تبار؛ به طوری که ابتدای تاریخش با حذف هیچکدام از این دو مؤلّفه عجین نباشد؟ البتّه تاریخ طبق دلخواه ما رقم نخورده است که اکنون بخواهیم تغییرش دهیم؛ ولی اگر اسنادی برای اثبات موارد مطلوب ما در آن موجود باشد، مشتاقانه به استقبالش خواهیم شتافت. با این وصف، دربارۀ ایرانی بودن هویّت آذربایجان صحبتی نیست؛ امّا ببینیم واقعاً زبان ترکی تنها از قرن 5 هجری یعنی چیزی حدود 1000 سال پیش در اینجا رایج شده است یا رگه های آن پیش از این زمان نیز در آن قابل مشاهده است؟ دلایل خود برای به چالش کشیدن فرضیۀ اوّل را در ذیل ارائه می دهیم، به شرطی که مورد سوءاستفادۀ پان ترکیست ها قرار نگیرد؛ چراکه:

«چو ایران نباشد تن من مباد.................بدین بوم و بر زنده یک تن مباد».

نخستین محقّقی که به طور جدّی، مسئلۀ تغییر زبان آذربایجانیان از تاتی به ترکی در دورۀ سلجوقیان را مطرح نمود، احمد کسروی تبریزی در رسالۀ معروف "آذری یا زبان باستان آذربایجان" بود. وی در این رساله، فرضیۀ مزبور را به طور مفصّل مطرح کرده و در اثبات آن به تیره های تات زبان ساکن در نواحی مختلف آذربایجان کنونی استناد جسته که در حال حاضر در اطراف نقاطی چون اردبیل، خلخال، هرزن آباد و تا حدّی اورمیه مقیم اند و آنان را بازماندگان ساکنان اصیل آذربایجان به شمار آورده است. کسروی از نویسندگان پرحاشیۀ تاریخ معاصر ماست و این رساله اش نیز مانند سایر آثار او جای بحث و بررسی فراوان دارد. پس از وی، نویسندگان و ادیبان زیادی دنبالۀ راه او را رفتند و بر نظراتش صحّه گذاشتند و البتّه بسیاری نیز از آن طرف در ردّ وی جوابیّه نوشتند. در اینجا ابتدا روش کسروی در رسالۀ مزبور را نقد کرده و سپس اصل این مسئله یعنی صحّت و سقم تغییر زبان آذربایجان در دورۀ سلجوقی را از نظرگاههای گوناگون مورد کنکاش قرار می دهیم.


  • امید شمس آذر

از پیامبر اعظم اسلام (ص) حدیثی نقل شده با این مضمون که: «نساءنا عوراتنا» که در درجۀ اوّل ناظر بر لزوم پوشیده بودن زنان است؛ امّا این پوشیدگی نیز خود در درجۀ اوّل شامل همان پوشیدگی ظاهری می شود و نه فعالیتهای اجتماعی که بتوان عنوان "پرده نشینی" بر آن اطلاق کرد. بارزترین نمود این حفظ پوشش ظاهری نیز در هنگام نماز است که میزان حجاب کامل زن به تبع آن مشخّص می گردد؛ چنانچه شریعت اسلام برای مردان در هنگام نماز پوشاندن عورتین را کافی و پوشاندن مقدار مشخّصی از بالا و پایینتر از آن را مطلوب دانسته است، ولی بر زنان لازم دانسته تمامی بدن به استثنای گردی صورت و مچ دست ها [و بعضاً پاها] به پایین را بپوشانند.

حال، اگر پوشش عموم زنان در اجتماع -ولو مقداری- کمتر از حدّ تعیین شدۀ شرع اسلام باشد، جذّابیت ظاهری وی برای شوهرش منحصر به همان اندامهای جنسی خواهد بود و زن -به حق- تصوّر خواهد کرد شوهرش وی را فقط به همان خاطر دوست دارد و اینگونه رابطۀ عاطفی زن و شوهر سست شده و نظام خانواده از هم می پاشد. اینجاست که حکمت دستورات دین اسلام از منظری دیگر و از دیدگاهی که در دنیای امروز نسبتاً جدید تلقّی می شود، روشن می گردد و بار دیگر انسانهای حقیقت جو را به این مهم رهنمون می شود که اسلام یگانه راه نجات است.


  • امید شمس آذر

قبلاً تهدید کرده بود که اگر این بار نمازم رو از اوّل وقت به تأخیر بندازم، منو برای مدّتی از دیدار خودش محروم میکنه. حالا وقت انجام اون تنبیه وحشتناک رسیده بود. فوری گفتم: آخه فردا میلاد امام مهربانی هاست، خوبه به جای هدیه و شیرینی بیای اینطور تحریم های ظالمانه علیه من اعمال کنی؟ اونم فوری گفت: اگه اینطوریه عیدی چی میدی به من؟ گفتم: نماز اوّل وقت. نفس راحتی کشیدیم و به برکت وجود امام رضا(ع) همه چی به خیر و خوشی تموم شد.

اینجاست که شاعر میگه: عشق آدمو چه میکنه... .


  • امید شمس آذر

بترسید از آن زن

                که

                از سوسک اصلاً نترسد!


  • امید شمس آذر

- چه خبر؟ اوضاع بر وفق مراده؟

: آره دیگه! اوضاع همیشه یا بر وفق مراده یا بر وفق حسامه یا بر وفق بسیم.

***


تغریف حریم خصوصی در جامعۀ ما:

"عاشق شدی؟ بعدش چی شد؟"

***


خدا می داند اگر این "ساغول" را در زیان مادری مان نداشتیم

در برابر انواع و اقسام تعارف های رنگارنگ چه می خواستیم بگوییم؟!

***


پارسال طبق فالم قرار بود بهترین سال زندگیم باشه

حالا که امسال ازدواج کردم، نمیدونم منظور چی میتونه باشه!

***


با بقیۀ دامن های سایتهای اینترنتی کاری ندارم

ولی خدا وکیلی دامنۀ gov برای ادارات دولتی خیلی برازنده ست.

***


حسرت حضور در دیدار شاعران با رهبری را داشتم؛

وقتی دیدم یکی مثل استاد کریمی مراغه ای امسال تازه به این دیدار دعوت شده،

کمی آرام گرفتم.

***


"گوجه ورامین... گوجه ورامین"

حالا مگه ویس چش بود که رامین عاشق گوجه شده؟

***



  • امید شمس آذر

 
با دلی حیران و سوزان می روم در بادیه
دل به دست و دست بر سر، سر یه فکر آتیه
 
یار و همدم نیست در این راه و مقصد ناپدید
هر طرف می بینم آن را نیست پیدا حاشیه
 
صبر بی صبر است از من می رود تا دوردست
چند مدّت بود در دستم به رسم عاریه
 
اعتراض اینک گشاید لب به رسم اعتراض
کـ: ای فلان! بر ما نگاهی نیست از آن ناحیه
 
خشم هم در خشم آمد، خستگی هم خسته شد
سرنوشتم شد غروب سرخ دشت ماریه
 
اینچنین ای خوب! خون ما بریزی مثل آب
لیک باز ای خوب می خواهی خودت از ما دیه
 
عهد کردی که تمام عهد ها را بشکنی
چون شود این عهد را هم بشکنی یک ثانیه؟
 
«دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟»
ورنه برخیزم نشینم گوشه ای یک زاویه
 
"شهسوار"ا! با که گویی چیست درد بی کسی؟
قصّه کوته کن که تنگ آید پس از این قافیه




  • امید شمس آذر

برخلاف دموکراسی غربی که در آن، مشروعیّت حکومت را مردم می بخشند، در اندیشۀ سیاسی مذهب ما، مشروعیّت از طرف خدا می آید؛ ولی "مقبولیّت" چرا! از طرف مردم می آید. با نگاهی به سیرۀ معصومین(علیهم السّلام) در می یابیم که ایشان تا زمانی که مورد اقبال مردمی قرار نگرفته اند، تنها ولایت تکوینی دارند و بعد از آن است که صاحب ولایت تشریعی هم می شوند. پیامبر(ص) قبل از پیمان عقبه به یثرب هجرت نمی کند تا تشکیل حکومت دهد. امام علی(ع) تا زمانی که مردم به سمتش هجوم نیاورده اند، 25 سال تمام سکوت می کند. امام حسن(ع) وقتی می بیند اطرافش تنهاست، تن به صلح با معاویه می دهد. امام حسین(ع) تا 12000 نامه از کوفه دریافت نکرده، به سمت این شهر حرکت نمی کند،.... امام مهدی(عج) هم تا زمانی که افکار عمومی جهان، مکتب اسلام ناب محمّدی(ص) را یگانه راه نجات بشریّت نشناخته اند، ظهور نمی کند. با اینکه سخنان انحرافی آقای روحانی و آقای ظریف جهت خوشایند غربی ها که گفته بودند: در اسلام مشروعیّت را مردم می بخشند، محکوم است، ولی مردم این وسط هیچکارۀ هیچکاره هم نیستند و بخشندگان مقبولیّتند. پس اندیشۀ مردمسالاری دینی یا مطابق ادبیّات سیاسی روز: جمهوری اسلامی، اندیشه ای اصیل بوده و التقاطی نیست.

کسانی مثل آقای عطاءالله مهاجرانی وزیر اسبق ارشاد و فعّال لندن نشین کنونی با تفکیک مبانی یکسان نظام اسلامی، جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی از همدیگر، اعلام می کنند: خطّ قرمز من، ولایت فقیه است و بس! یا امثال خانم فاطمه رجبی تأکید می کنند: مردم ما پیش از انقلاب شعار می دادند "استقلال، آزادی، حکومت اسلامی" و نه جمهوری اسلامی. راست هم می گویند؛ آن "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" بود که از شعارهای پس از انقلاب بود. امّا در ادامه این نتیجۀ اشتباه را می گیرند که: پس جمهوری اسلامی ترکیب ناهمگون دموکراسی غربی با مبانی اسلام است! اینان -چه از سنخ دشمنان دانا باشند و چه از سنخ دوستان نادان- در راستای اثبات ادّعای خود، به وضعیّت کنونی کشور ایران و مشکلات موجود در ساحتهای مختلف آن استناد کرده و می گویند: اگر نظام تمام اسلامی بود و التقاطی نبود، چنین وضعیّت اسفباری پیش نمی آمد! امّا با این وجود از حلّ دو مسئلۀ عمده عاجزند:

1- شکل گیری نظام کنونی -با تمام ایرادات سیستماتیکی که در مقام اجرا دارد- تحت رهبری و نظارت امام خمینی(ره) یعنی یکی از نظریّه پردازان اصلی حکومت اسلامی بوده که از سال 41 انقلاب اسلامی را هدایت کرده و پس از پیروزی آن نیز بیش از 10 سال در رأس حکومت بوده است. پس اگر از نظر تئوری ایرادی بر آن وارد بود، مورد تذکّر از طرف ایشان و یا جانشینشان امام خامنه ای قرار می گرفت. ممکن است بگویند: حقّ و باطل با اسم اشخاص سنجیده نمی شود. ولی در آنصورت نیز باید توجّه کنند که رهبر حکومت اسلامی (یعنی مطلوب مردم در ایّام قبل از پیروزی انقلاب) همان رهبر انقلاب اسلامی بوده (که واقعه ای تاریخی در جهت تحقّق خواستۀ مزبور بوده است) و همان شخصیّت یعنی امام خمینی به عنوان ولیّ فقیه بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز هست؛ یا جانشین ایشان امام خامنه ای نیز هم ولیّ فقیه، هم پیشوای نظام اسلامی و هم رهبر انقلاب اسلامی می باشد. حال اگر دست تقدیر الهی تحقّق این امور را به واسطۀ علمای دیگری رقم می زد، از آن دیگران با این عناوین یاد می کردیم؛ ولی به هرحال اینان خود از هیچیک از این عناوین اعلام برائت نکرده اند که ما این وسط بخواهیم کاسه های داغتر از آش بوده و بین مبانی این عنوان ها تفرقه قائل شویم. پس بیخود و بیجهت دایه های مهربانتر از مادر نشوید.

2- کسی منکر مشکلات موجود در ایران کنونی نیست. (اگر باشد، باید شک کنیم که نفوذی دشمن است و آمده است تا با چاپلوسی و مجیزه خوانی، خود را بالا بکشد). از همان ابتدای اجرای برنامه های پنج سالۀ توسعۀ اقتصادی و اجتماعی و و فرهنگی و -در برهه هایی به موازات آن- برنامه تعدیل اقتصادی که بیشتر تحت نظارت سازمان صهیونیستی ملل متّحد و سازمان تجارت جهانی (WTO) بودند و نه مبتنی بر اقتضائات فرهنگ دینی و ملّی خودمان، تا همین سند استعماری اخیر 2030 که همچنان بعد از اعتراضات صورت گرفته باز هم در حال اجراست و بسیاری موارد دیگر، از آن دسته مشکلاتی ست که به این راحتی قابل حل نبوده و مانند دندۀ کج اگر بخواهی راستش کنی، می شکند؛ ولی ریشه در مبانی جمهوری اسلامی نیست، بلکه در ناآگاهی مردم و عدم باور مسئولین به داشته های خودی است. مردمی که تحت تأثیر رنگ و شکل و صدا یک روز به این می گویند مرده باد و آن یکی زنده باد، فردایش آن را می گویند مرده باد و این یکی زنده باد! و مسئولینی که بعضاً نه به اسلام اعتقاد و التزام عملی دارند و نه حتّی به جمهوریّت. اکنون هر ایرادی که وجود دارد، به خاطر عملکرد غلط چنین مسئولان و کوتاهی چنین مردمانی است و مبانی تئوریک نظام جمهوری اسلامی که در سه مرجع عمدۀ: "قانون اساسی، وصیّت نامۀ امام راحل و سخنان حکیمانۀ امام حاضر" خلاصه شده است، هیچگونه ایراد خاصّی که بتواند به عقل معمول بشری برسد ندارد. اگر هست، بفرمایید. در غیر اینصورت خلط مبحث نکنید.

خلاصۀ کلام:
جمهوری اسلامی کاملترین نظام حکومتی در غیاب معصوم است که نمونۀ روشنی از تحقّق اعتقادات در بستر واقعیّات است. چنین افرادی اگر مدّعی هستند تئوری را قبول دارند و به حاصل تئوری انتقاد دارند، باید توجّه داشته باشند که هر دو از یک مرجع صادر شده. آن هم مرجعی که همیشه دربارۀ "اسلام آمریکایی" -یعنی به نوعی همان التقاط- هشدار می داده و هم از او نقل است که: «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه پیش و نه یک کلمه پس». اگر هم تئوری را قبول نداشته و معتقدند که مشکلات کنونی از همان مبانی اوّلیه سرچشمه می گیرد، انتقادات خود به مبانی سه گانۀ گفته شده را البتّه با ذکر مانیفست کامل و جامع نظام جایگزینی که مدّ نظر دارند، بیان بفرمایند. در غیر اینصورت قاطی کردن دو مبحث متفاوت "مشکلات دستگاه دیوانسالاری کنونی کشور" با "اصل نظام مبتنی بر رابطۀ امّت و امامت" که حضرت امام(مدّظلّه) در جریانات زمستان اخیر، در دیدار با مردم تبریز در موردش توضیح دادند، خود نوعی التقاط است! هرچند دولت آقای روحانی و حامیانش بدشان نمی آید این دو مبحث را باهم خلط کنند تا راحتتر بتوانند همۀ کم کاری های خود را به گردن نظام بیندازند، امّا اینها بهتر است جوانمرد باشند.

  • امید شمس آذر

امام سجّاد(ع) می فرماید: «جواهری از علم در سینۀ من است که اگر فاش کنم، بت پرستم می شمارند و ریختن خونم را حلال می دانند». صرف نظر از درسهای مختلفی که از این حدیث گرانبها و درخشان قابل اخذ است، بنده می خواهم از این جنبه بدان توجّه کنم که: امام معصوم نیز با وجود این میزان علم و آگاهی که هیچگاه با سطح دانش عامّۀ مردم سازگار نیست، باز به خود اجازه نداده است رفتاری از خود بروز دهد که بین خود و عامّه فرق قائل شود. امّا عدّه ای از سر عقده ای که دارند، همینکه به رشحه ای از آن علوم پنهان دست پیدا کردند، برای خود صاحب ادّعا می شوند و دنبال عُدّه می گردند.

باطنیّه در تاریخ اسلام گروهی بودند که ادّعا داشتند ما از ظاهر گذشته و به باطن رسیده ایم و بنا نیست مانند عامّه پایبند به همۀ احکام دین باشیم. در ادبیّات ما کسانی امثال ناصرخسرو قبادیانی -که البتّه بعدها توبه کرده و به مذهب تشیّع اثنی عشری گروید- و یا باباطاهر عریان -طبق برخی نظرها- از این فرقه بوده اند و از مولوی نیز -که برخی بیخود در صدد توجیه و تبرئه اش برآمده اند- سخنان انحرافی زیادی متضمّن افکار باطنی ها نقل شده؛ مانند:

"ما ز قرآن مغز را برداشتیم.................پوست را بهر خران بگذاشتیم" !!

باطنی ها هنوز هم چه با عنوان رسمی شیعیان اسماعیلی که عمدتاً در تاجیکستان و بخشی در افغانستان ساکنند و چه بدون این عنوان و به صورت باطنی(!) در میان امّت اسلام به حیات خود ادامه می دهند و همچنان مشغول تبلیغ مرام و مسلک و پراکندن شبهات خود در میان مسلمانان هستند. اساساً اندیشه ها متولّد می شوند، ولی از بین نمی روند. اندیشه های مبتنی بر مسئولیّت گریزی و دررفتن از زیر بار تکلیف هم از آن دسته اندیشه های بسیار دلچسب و خوشایند برای طبیعت انسان بوده و هیچکدام نیز مانند "گذر از ظاهر و رسیدن به باطن" که خیلی هم بین سایر امّت ها قابل فهم نیست، در راستای تحقّق هدف فوق، این اندازه مشتری ندارد. بخشی از توجیهات و شبهات آنان برای گریز از تکالیف دینی بدین شرح است:


        ما در راستای جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی، در پی تسامح و تساهل با دیگران هستیم.

تسامح و تساهل با پیروان دیگر عقیده ها و همچنین رویکرد جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی، همواره روش و سیرۀ بزرگان دین ما بوده و هست؛ امّا "تسامح در مناسبات" به معنی "مسامحه در عبادات" نیست؛ چنانکه دایرۀ حقّانیت منحصر به یک مذهب، ولی دایرۀ نجات بسیار وسیعتر است. اساساً جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی با اصلاح اخلاق و رفتار اجتماعی محقّق می شود و اگر بنا باشد در این مسیر از چارچوب خود بزنیم، دیگر قرار است به سوی چه چیزی جذب و یا از دفع از چه چیزی جلوگیری کنیم؟!


        باطن مهمتر از ظاهر است.  باید ظاهر را گذاشت و گذشت.

کسی منکر نیست که باطن مهمتر از ظاهر است و نباید در زندگی خود ظاهر بین باشیم؛ امّا آیا ما خود در دنیای مادّی زندگی نمی کنیم؟ تا زمانی که خود در این دنیای ظاهری زندگی می کنیم، می توانیم بدون نیاز به آب و هوا و غذا زنده بمانیم؟ پس ظاهر نیز مهمّ است و رسیدن به باطن بدون تقیّد به ظاهر امکان پذیر نیست. مثال تجربی اینکه: معاویه با اینکه یاطن دین را ضایع کرده بود، ولی آدم ساختارگرایی بود و ظاهر را حفظ می کرد. برای همین امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) علیه او دست به قیام نزدند؛ ولی یزید ساختارشکن بود و علاوه بر باطن، ظاهر دین را هم ضایع می کرد که باعث شد سیرۀ اهل بیت (علیهم السّلام) در مواجهه با او طور دیگری رقم بخورد.


        خدا که ظاهربین نیست. دلت پاک باشه!

خدا ما را آفریده و علاوه بر وجود، نعمات بیشمار دیگری را به ما بخشیده، بدون اینکه ما درخواستی از او کرده باشیم؛ پس طریقۀ شکر این نعمات را هم خود بهتر هرکس دیگری می داند و ما موظّفیم به همان طریقی که به ما دستور داده است، شکر نعماتش را به جا بیاوریم، هرچند حکمتش را نیز ندانیم. چرا که بدون عمل به این طریقۀ شکر، نمی توانیم از رضای خدا مطمئن باشیم. علاوه بر آن، از کجا معلوم که دلمان پاک است؟ امام معصوم هم با این اطمینان به خود اجازه نمی دهد در مورد خود چنین اظهار نظری کند.


        من که نمی خوام از زیر چندتا حرکت (نماز و موارد مشابه) دربرم!

به فرمودۀ پیامبر(ص): نماز سیمای دین است؛ عکس این حدیث هم چنین است که: دین باطن نماز است. انصافاً عمل به کدامیک سختتر است، سیما و ویترین یا باطن و محتوا؟ کسی که حال و حوصلۀ عمل به سیما را نداشته باشد، حال و حوصلۀ عمل به محتوا را هرگز نخواهد داشت. اگر هم طبق ادّعای خودش عمل به ظاهر برایش سخت نیست، اولاً توجّه داشته باشد که شیطان در چنین مواقعی در کمین انسان نشسته و او را از انجام همین چند حرکت ظاهری خسته و افسرده می کند. ثانیاً بله! تو قوی هستی. حالا که کار سختتر را -طبق ادّعای خودت- می توانی انجام دهی، بیا و کار آسانتر را هم انجام بده. همین انجام کار سبک چند دقیقه ای و چند دقیقه در مواعد مشخّصی در روز "خبردار" ایستادن در پیشگاه باریتعالی و تعظیم کردن و دوزانو نشستن و پیشانی بر خاک نهادنمان برای این است که فراموش نکنیم بنده ایم و خیلی به پیشگاهش سرکشی نکنیم؛ وگرنه ذات انسان بسیار سیری ناپذیر و طغیانگر است. شخصیّتی مانند امیرالمؤمنین(ع) گاهاً 1000 رکعت نماز مستحبّی در یک شب به جا می آورد، پس وای به حال ما!


         بیشتر عمل کنندگان به ظاهر شریعت ریاکار هستند!

خب! شما ریاکار نباش و خالصانه عمل کن تا ازت یاد بگیریم! گفته اند: نماز بخوانید حتّی اگر خود نیز بدانید که نمازتان منافقانه است. این سخن علاوه بر اهمّیت حفظ سیمای دین، نشان دهندۀ این واقعیّت نیز هست که نماز بالاخره انسان را از زشتی و بدی باز می دارد. حدیث است از پیامبر(ص) که: «سگ می گوید: سپاس خدا را که مرا سگ آفرید و خوک نیافرید. خوک می گوید: سپاس خدا را که مرا خوک آفرید و کافر نیافرید. کافر می گوید: سپاس خدا را که مرا کافر آفرید و منافق نیافرید. منافق می گوید: سپاس خدا را که مرا منافق آفرید و بی نماز نیافرید». این یعنی تقدّم نماز بدون عمل و ظاهری بر ضایع کردن ظاهر با ادّعای حفظ باطن.

       *

مطلب را با یک حکایت به پایان می رسانم. امید که مؤثّر واقع شود:

پسری به خواستگاری دختری رفته بود. از وی پرسید: تو نماز می خوانی؟ گفت: من به باطن نماز عمل می کنم! پرسید: روزه می گیری؟ گفت: من به جای شکم، دست و دل و زبان و چشم و گوشم روزه ست! پرسید: حجاب را رعایت می کنی؟ گفت: من عفاف را رعایت می کنم، خداباور بودن و حیا داشتن به دو متر پارچۀ سیاه نیست که!! پرسید: به وجود شیطان اعتقاد داری؟ گفت: شیطان وجود خارجی ندارد، بلکه در درون ماست! پرسید: عقیده ات دربارۀ ظهور امام زمان(عج) چیست؟ گفت: نباید منتظر باشیم کسی از بیرون بیاید و اوضاع را اصلاح کند، ظهور و تحوّل باید در درون ما اتّفاق بیفتد!! نهایتاً پسره نیز بدون اطّلاع دختره با یکی دیگر ازدواج کرد و وقتی دختره اعتراض کرد که پس قرار ما چه شد؟، پاسخ داد: عزیزم! من همچنان تو را دوست دارم و از دور به یاد تو هستم، این که داری می بینی ظاهراً همسر من است و همسر باطنی من در اصل تو هستی !!!


  • امید شمس آذر

سریال پایتخت که از چند سال پیش روی آنتن سیما رفت و از همان ابتدا انبوه مخاطبان رسانۀ ملّی را توانست با خود همراه نماید و سری های 2 و 3 و 4 و 5 و احتمالاً بیشتر از این را نیز به دنبال خود بیاورد، از معدود کارهای موفّق و مردمی در نوع خود بوده است که جای خالی آن سالها پیش احساس می شد و سریالهای رمضانی مانند "متّهم گریخت، خانه به دوش و..." در واقع نسخه بدل آن بودند. نقطۀ قوّت پایتخت در معمولی بودن آن است. "مانور تجمّل" که در دهۀ هفتاد وارد سیما و سینمای ما شد، مردم را از مسئولین جدا کرد. پایتخت، در پی پیوند دوبارۀ آنان است. بازیگرانش هم یکی از یکی طبیعی تر نقش خود را ایفا کرده و حرف دل مردم را می زنند؛ در سری اخیر یعنی پایتخت 5 هم به خوبی جلوی ترکیه و ترکیه زدگی درآمدند. از این رو جا دارد حالا_حالاها ادامه پیدا کند. امّا....
رگه هایی از "ملّی گرایی عامّه محور روحانیّت ستیز" در سری های پیشین آن به چشم می خورد که در این سری کاملاً برجسته بود: دیالوگ های حاوی ذکرهای دینی که به صورت خنده دار ادا می شدند، کم اهمّیت دادن اصل غیرت دینی شخصیّتی مثل نقی در مواجهه با جوانان منحرف و تأکید بر آسیب شناسی روش مواجهۀ او پیش از تأیید اصل حرکتش، بی نماز نشان دادن باباپنجعلی برخلاف سری های قبل، آزادی بیشتر بازیگران زن و مرد در صحنه های برخورد لمسی -البتّه از روی لباس!- و... . این جریان که در ایران قرنهای اخیر برای نخستین بار در زمان زمامداری "کریمخان زند" و به محورِیّت خود او اعلام موجودیّت کرده و در طول دورۀ قاجار نیز به آرامی به حیات خود ادامه داد، سایق با نماد "دکتر مصدّق" شناخته می شد و در زمان ما "دکتر احمدی نژاد" که امتیازش نسبت به مصدّق در دردآشنایی و سخت کوشی و خاکساری او و آشنایی بیشترش با عمدۀ اقوام و اقشار شهری و روستایی ایران -برخلاف مصدّق منحصر در پایتخت- است، بدش نمی آید که رهبری این جریان را در دست بگیرد. افرادی مانند: علی دایی، عادل فردوسی پور و مهران مدیری هم از اینانند و بسیاری دیگر از شخصیت های تأثیرگذار دیگری که بالقوّه می توانند برای خودشان یک پا "رسانه" باشند، یکی یکی در حال پیوستن به این جریانند. البتّه با حلقۀ مشایی اشتباه گرفته نشود؛ هرچند باهم بی ربط نیستند، ولی نه آن را باید به این تعمیم داد و نه این را در آن محدود دانست. آن مسئله ای دیگر است. قبلاً در پستی با عنوان «اشرافیّت خاکسار جمهوریّت» اشارۀ مختصری به این قضیه کرده بودم و اکنون یک بار دیگر فرصت دست داد تا دربارۀ آن صحبت کنم. شاید بعداً نیز توضیحات بیشتری در موردش ارائه دادم. به هرحال آن خطر اصلی که بیخ گوش ماست و داروندار مان را تهدید می کند، این نیست؛ ولی در جای خود قابل توجّه و جدّی گرفتنی ست. اندکی بیشتر احتیاط کنیم.


  • امید شمس آذر

دوستان بسیاری راجع به نام کاربری من در فضای مجازی یعنی اوریا ازم می پرسیدند. فکر می کنم در سوّمین سالگرد راه اندازی وبلاگ، وقتش رسیده باشد که توضیحاتی در موردش ارائه بدهم؛ این نام وجه تسمیه های مختلفی دارد که همگی نیز نشانه ای از هویّت فردی و اجتماعی کاربر آن است؛ شامل:

1- اوریا به املای لاتین URIA ترکیبی است از سرواژه های Umanity به معنی انسانیّت، Religion به معنی مذهب، Iran و Azarbaijan که این چهار مورد یعنی انسانیّت، مذهب، ملّیت و سرزمین، ارکان هویّتی من نوعی را تشکیل می دهد.

2- اوریای سوّم یکی از نامهای حضرت اخنوخ/ادریس (ع) است که در خدود 6700 سال پیش زندگی می کرد و به موازات مورد قبلی، نمادی از هرکدام از ارکان یاد شده می تواند باشد؛ به لحاظ انسانیّت، ایشان از پیامبران حدّ فاصل آدم و نوح (علیهم السّلام) بوده و جدّ انسانهای کنونی روی زمین به حساب می آید. به لحاظ مذهب که از پیامبران الهی است. به لحاظ ملّیت مطابق است با هوشنگ پیشداد قانونگزار نخستین که پیشدادیان از او نام یافته اند؛ آنچنانکه یونانیان نیز ایشان را با نام هرمس حکیم شناخته اند. به لحاظ سرزمینی نیز محلّ حکومتش در محوّطۀ باستانی کول تپه (=تپّۀ خاکستر) در شمال سلماس واقع در روستای اجدادی بنده اهروان/اهرنجان بوده که در اصل اور هوئنگان به معنی شهر هوئنگان (=هوئنگ/هوشنگ) یا خوئنخان (خوئنخ/خنوخ یا اخنوخ) می باشد. این چهار رکن مثل چهار قاعدۀ یک هرم در یک نقطه که همان اوریا باشد، به همدیگر می رسند. معنای خنوخ و همچنین هوشنگ هر دو را سازندۀ منازل خوب گفته اند؛ امّا چون قرآن کریم فرهنگ را که مجموعه داشته های معنوی ملّت هاست، بر تمدّن که مجموع داشته های مادّی آنان است ترجیح می دهد، به جای نام اخنوخ مذکور در تورات که مرتبط با معماری بوده و مفهومی تمدّنی دارد، نام ادریس را از مصدر تدریس بوده و مفهومی فرهنگی دارد، ذکر کرده است؛ آنچنان که پیدایش بسیاری از دیگر مظاهر فرهنگی و تمدّنی را نیز به آن حضرت نسبت می دهند، مانند: خیّاطی، نوشتن با قلم، کشف آتش و... . نام هرم نیز که مشهورترین آنها یعنی اهرام ثلاثۀ مصر را آن حضرت به معجزۀ الهی پایه گذاری نموده -و البتّه بعدها مورد مصادرۀ فراعنه و گروههای فراماسونری قرار گرفته- برگرفته از نام هرمس است که تمدّن یونانی نیز مرهون تمدّن هرمسی برخاسته از مصر می باشد و خود هرمس نیز به مناسبت عروجش به آسمان -که در قرآن نیز تصریح شده- بعدها نزد یونانیان شخصیّتی نیمه خدایی پیدا کرده و واسطه و پیک میان انسانها و خدایان شمرده شده است که در روم نیز با نام مرکوری مشهور شده.

3- اوریا می تواند صورتی از آریا باشد که وجودش به عنوان شعبه ای از نژاد سفید و از گروه قفقاز_آناتولی_افغان مسجّل است، ولی اینکه معنایش نجیب یا چیز دیگری شبیه به این باشد که متأسّفانه همچنان در کتابهای درسی نیز تأکید می شود، برنامۀ استعمار است. آریا یا اوریا دارای معانی ایست مانند: شهرنشین یا دهقان (همریشه با غور در ترکی و اور در عبری)، اسب سوار (همریشه با Horse در انگلیسی)، خورشیدی اعمّ از خورشیدپرست یا زادۀ خورشید (همریشه با خور یا هور در فارسی)، درشت چشم (همریشه با حور در عربی) و همچنین آزادشده یا آزاده (همریشه با حرّ در عربی). مابقی وجه تسمیه های ادّعایی و از سر احساسات ملّی گرایانه و نژادپرستانه است.

4- اوریا همچنین به موازات ایلی، ایلیا و آلیا، نامی از نامهای حضرت امیرالمؤمنین امام علی(علیه السّلام) در زبور داوود(ع) است.

5- در منابع تاریخی، اوریای حِتّی/هیتیایی نام یکی از سرداران حضرت داوود ذکر شده که داوود نبی بعد از جان باختن او در جنگ، با همسر وی ازدواج می کند که البتّه این داستان که مانعی هم ندارد از نظر تاریخی راست باشد، ربطی به نام کاربری ما نداشته و نکتۀ انحرافی قضیه است!

پایان سخن اینکه: این نام زیبا را که بنده از سال 83 بدان رسیده و از سال 91 در فضای مجازی استفاده می کنم، اخیراً کاربران دیگری نیز مورد استفاده قرار داده اند که البتّه نمی توانیم در این مورد بخیل باشیم، ولی آنان نیز لطف کنند مانند حقیر علّت این انتخاب خود را توضیح دهند تا به کپی برداری متّهم نشوند. منتظریم.


  • امید شمس آذر

می گویند:

گوسفند در اصل گو + سپند بوده است به معنای گاو مقدّس،

نتیجۀ اخلاقی:

پشم باعث ایجاد تقدّس می شود.

***


 یارو اونقدر مواظب بود به جای فَروَهر فُروهر نگه

کم مونده بود وُروجک رو هم بگه وَروَجک.

***


اینکه "بابت شکست برجام نباید کسی را سرزنش کرد"

خودش از صد تا سرزنش بالاتر بود.

***


  دقّت کنید)

تا تعطیلی 29 اسفند لغو نشود

نمی توانیم در چاههای نفت را ببندیم.

***


چراغی که به خانه رواست

به مسکو حرام است.

***


کهنه شهر نسبت به سلماس

افغانستان است نسبت به ایران

(همشهری ها میفهمن چی میگم)

***


«گرانی های اخیر حبابی ست»

یعنی خاک بر سرتون!

شما توان ترکوندن یه دونه حباب رو ندارید؟

***


بنر زده ن:

«آیا می دانید حشیش 10 برابر سیگار خاصیت سرطان زایی دارد؟»

من متوجّه نشدم؛ مگه قراره کسی حشیش بکشه؟!

***


فکر کنید و پاسخ دهید:

برای کسی که مدرک دکترایش آنچنان فضاحت بار باشد،

خیلی سخت است که یک درجۀ اجتهاد الکی هم بگیرد

و وارد حریم مجلس خبرگان شود؟

***


تبدیل تهدید به فرصت یعنی:

اعلام هفتۀ وحدت از سوی امام خمینی(ره).

***



  • امید شمس آذر

به من گفتی که: قلب کوچکت جای غم ما نیست

ولی این قلب کوچک هم غمی دارد برای خود


رهایش می کنی، حرفی ندارد، او که تنها نیست

که آن بالا پناه محکمی دارد برای خود


ندانستی که اورنگ تو را نزدیک خود آورد ؟

چنان آصف که اسم اعظمی دارد برای خود


چه می بینی چنین خوارش؟ که بهر کشف مشهودات

به وقت مدّعا جام جمی دارد برای خود....


به هر حال ای دل! از این خردبینی ها مشو غمگین

بیا خر شو، خری هم عالمی دارد برای خود


  • امید شمس آذر

خانم فریال پناهی، معلّم بازنشسته، شاعر و نویسندۀ سلماسی است که هر هفته حضورش در جلسات انجمن ادبی -با آن موهای کاملاً سفید که از زیر روسری بیرون زده- برای ما پیام آور آموختن نکات تازۀ حکمت آمیز و درسهای اخلاقی در زندگی است. اشتیاقی را که برای شنیدن سخنان او وجود دارد، تنها بچّه های کوچکی که منتظر شنیدن قصّه های مادربزرگ هستند، می توانند بفهمند. ایشان یک روز تعریف می کرد:

یک بار که برای انجام مناسک حج به مکّه رفته بودیم، روزی از روزها که فرصت فراغتی این میان دست داده بود، در حالی که همۀ همراهان یا مشغول زیارت یا مشغول خرید در بازار بودند، من به کتابفروشی رفته بودم و با مقداری عربی که بلد بودم، کتابهای آنجا را مرور می کردم. برایم مهم بود که بدانم آنها بچّه های خود را با چه چیزی تربیت می کنند. بین کتابهای دورۀ ابتدایی آنها، جایی دیدم که داستان معروف پینوکیو را برای بچّه های خود نوشته اند با اسم "ماجد". آنجا به فکر فرو رفتم که حتّی عرب ها هم معتقدند که برای جا انداختن یک فرهنگ در سطح جامعه -آنهم از سطح بچّه ها- باید اوّل زمینۀ آن را فراهم کرده و بومی سازی اش بکنیم. ولی ما مظاهر فرهنگی غربی را بدون منطبق سازی با فرهنگ خودی (مانند آلوچه ای که نشسته و پوست نکنده و با هسته در گلوی یک نوزاد فرو بکنیم) به خورد ملّت خودمان می دهیم. از رادیو و تلویزیون گرفته تا تلفن همراه و اینترنت و شبکه های اجتماعی، بدون هیچگونه بسترسازی لازم و به صورت مهمانان ناخوانده ای که به تدریج بر سر ما آوار شدند، در جامعۀ ما ظهور کردند. هیچکدام از متولّیان فرهنگ این سامان هم مانند کوکب خانم مادر عبّاس پاکیزه و باسلیقه نبودند که از عهدۀ اینان برآیند. معلوم است که مشکل ساز خواهد شد.


  • امید شمس آذر

از دیدگاه روانشناسان غربی، "هنر" عبارت است از بازتاب عقده های فروخفتۀ ناشی از آرزوهای سرکوب شدۀ انسانی که پس از پالایش و فرآوری، به صورت آثار زیبایی شناسانه نمود و بروز پیدا می کنند. این نظر در تعریف هنر می تواند قابل قبول باشد؛ ولی نقص آن در اینجاست که آنان توضیح نمی دهند که چه عاملی باعث می شود همین عقده ها در یکی به صورت آسیب های اجتماعی بازتاب پیدا کند و در دیگری به صورت آثار زیبای هنری؟ در تکمیل آن، این سخن از امام خمینی(ره) را باید یادآور شد که: «هنر عبارت است از دمیدن روح نعهّد در انسان ها». طبق این تعریف، عامل جدایی بخش دو نوع بازتاب در دو گروه از انسان ها همان "تعهّد" است که خود در عین اینکه عامل فرآوری و استحصال هنر بوده، عامل انتقال یابندۀ آن نیز هست و اینجا دیگر با دو فرآیند -یکی ایجاد هنر و دیگری انتقال پیام آن- روبرو نیستیم؛ بلکه هردو یک فرآیند واحد بوده اند که از همان اصل تعهّد ریشه می گیرند.

روی این حساب، می توان قضاوت کرد که فرضیۀ "هنر برای هنر" که آثار هنری را به کلّی رها از هر قید و بندی دانسته و هدفی برای مقولۀ هنر قائل نبوده و هدف و وسیله را در اینجا یکی می داند، تا چه اندازه بی پایه و اساس است؛ چرا که طبق آنچه گفته شد مشخّص می گردد که عامل تعهّد که نوعی تقیّد و محدودیّت به یک سری اصل ها و ارزش هاست، جوهرۀ اصلی هنر بوده و هست و این با مفهوم رهایی و بی حدّ و مرزی و بی هدفی در تعارض است. از این رو تعبیر "هنر متعهّد" یک ترکیب اضافی است. هنر عین تعهّد است و اگر متعهّد نباشد، هنر نیست.


  • امید شمس آذر

سی و یکمین سالروز تولّدم نیز گذشته بود. از دست تنهایی کاملاً به جان آمده بودم. به سرم زد نماز مخصوص این امر یعنی یافتن همسر را که از حضرت علی(ع) وارد شده است با دعای مخصوص بخوانم. چند روز گذشت. در جریان ثبت نام برای آزمون استخدامی دستگاههای دولتی بودم که یک دختر خوب بی اختیار بر سر راهم قرار گرفت و مشخّصاتش نیز بی اختیار در دستم. درنگ را جایز نداستم و حرف دلم را با او در میان گذاشتم. خانواده ها نیز در جریان قرار گرفتند و شروع به تحقیق و پرس و جو از یکدیگر کردند. فقط چون مصادف با روزهای ماه مبارک رمضان بود، زمان خواستگاری به بعد از عید سعید فطر موکول شد. بلافاصله پس از عید خواستگاری رفتیم و بلافاصله جواب مثبت گرفتیم و بلافاصله مراسم بله برون برگزار کردیم و نهایتاً ظهر روز پنجشنبه ۳۱ خرداد امسال به عقد هم در آمدیم؛ بدینگونه از ابتدای آشنایی تا ازدواج بیش ازیک ماه طول نکشید، زیرا هر دو طرف به وعدۀ خدا ایمان داشتیم.

اکنون من نیز به یاری خدا به جرگۀ متأهلین پیوسته ام و حالا در فضای بیان دنبال بچّه مسلمانهایی هستم که تبریکشان را پاسخ گفته و برایشان آرزوی خوشبختی بنمایم.


  • امید شمس آذر

ای بندۀ من، به سوی من بازبگرد

بخشیدن تو نیاورد بر من درد

 

من مهر فزاترین رحیمان هستم

هرگز نکنم تو را ز درگاهم طرد

  • امید شمس آذر

ای خالق منظومۀ شمسیّ و زمین

بنمای مرا ز خیل اصحاب یمین

 

گر سرزد از این بنده گناهی، توببخش

به سرور هر دو کون، محمود امین (ص)

****

گر می خواهی قلب مرا پرخون کن

ور می خواهی دو دیده ام جیحون کن

 

اما بر حقّ احمد و آل عبا (ص)

زدنی علماًَ، دانش من افزون کن

****

ای خالق من، نیست خدایم جز تو

کس نشنود آوای دعایم جز تو

 

عجّل بظهور حجّتک(عج) یا مولای

من لی غیرک، کیست برایم جز تو ؟


  • امید شمس آذر

اگر آمریکایی ها به تحریم های ظالمانه شان علیه ما ادامه دهند

ما فنّاوری بومی خودمان را استفاده می کنیم.

تو رو خدا این شد اقدام "متقابل" ؟!

***


کدخدا مزاحم بود رفت پی کارش

با شحنه و داروغه و ملکه می توانید تعامل کنید؟

***


همسنگ در ترکی می شود:

داش داش ؟!

***


اگه گفتید اون چه حیوانیه که مارمولکه،

ولی موقع بچّگی تو پیله زندگی میکنه؟

.

.

.

خب معلومه دیگه! مارمولک پیله ای.

البتّه خودم تا حالا ندیده م، ولی باید اینطور باشه.

***


افکار مخصوص 3 نصف شب)

میگم بعضی از ما آدما که اسم بچّه مونو میذاریم فرشته،

فرشته ها هم حاضرن اگه بچه دار شدن

اسم بچّه شونو بذارن انسان؟

***


توصیۀ تجربی به روزه داران:

هروقت احساس گرسنگی کردید

خمیازه بکشید

***


رمز اصلی تقویت حافظه یک چیز است:

به یادگیری مطالب جدید علاقه داشته باشیم.

***


حمایت از کالای ایرانی یعنی:

ما که به هرحال مصرف کننده هستیم

چه بهتر که تولیدش داخلی باشه.

***


ئه، دین من! تو هم داری دنبال نیمۀ گمشده ت میگردی؟

چه خوب! پس بیا باهم بگردیم.

***


بیداری اسلامی در درجۀ اوّل یعنی

هر فرد مسلمان بتواند هر روز برای نماز صبح بیدار شود.

پیروزی یا شکست حرکتهای اجتماعی در درجۀ بعدی به این امر وابسته است.

***



  • امید شمس آذر

یا قاهر العدوِّ و یا والی الولی

یا مظهر العجائبِ یا مرتضی علی(ع)

 

دست دعا و چشم امیدم به سوی توست

ای شیرمرد صاحب شمشیر صیقلی

 

زوج بتول(س) و باب دو سبط پیمبری(ص)

مولی الموحّدین و مسلمان اوّلی

 

فاروق حقّ و باطل و صدّیق اکبری

یعسوب دین حقّی و سوزنده مشعلی

 

سردار غزوۀ احد و بدر و خیبری

فرمانده سریّۀ ذات السّلاسلی

 

غیر از خدا نبینی چیزیّ و زآن جهت

بر مؤمنان چو شهد و به کفّار حنظلی

 

دست خدای هر دو جهانی تو در جهان

گشته صفات ذات خدا در تو منجلی

 

اکمال دین به غیر ولای تو هست؟ نه!

اندر مثال نقطۀ بسم اللّهی؟ بلی!

 

با جوشنی که پشت ندارد کنی نبرد

تا این سخن بگردد بر هر کسی جلی:

 

کآن صف شکن که پشت به دشمن نداده است

تنها تویی که حیدری و شیر جنگلی....

 

مهرت بس است جملۀ آفاق را، وگر

باشد به وزن تکّه ای از حَبّ خردلی

 

گردد خموش آتش دوزخ به مهر تو

آن وقت کلّ همّ و غمٍّ سینجلی

 

نامم فدای جان تو ای «شهسوار» عشق

جانم فدای نام تو ای مرتضی علی(ع)


  • امید شمس آذر
سال جدید برای اقوام ایرانی مقارن با یکی از دو اعتدال سال یعنی اول فروردین است. این شروع که با عید نوروز جشن گرفته می‌شود نقطه‌ای بر خاتمه طبیعت سرد و فسرده زمستان و طلیعه بهار و رویش مجدد طبیعت است.
دکتر علی سالاری شادی
سال جدید برای اقوام ایرانی مقارن با یکی از دو اعتدال سال یعنی اول فروردین است. این شروع که با عید نوروز جشن گرفته می‌شود نقطه‌ای بر خاتمه طبیعت سرد و فسرده زمستان و طلیعه بهار و رویش مجدد طبیعت است.

در گذشته ما دو جشن بزرگ سالانه، یکی در بهار که همان نوروز پیش‌گفته است و دیگری جشن مهرگان که آن نیز در اعتدال دیگر سال اول مهرماه برگزار می‌شد، داشتیم. صرف‌نظر از موضوع اعیاد این دو اعتدال که مورد بحث ما نیست، اول فروردین آغاز سال جدید و اول مهرماه آغاز سال مالی جدید بود به عبارت صریح‌تر سال مالی لزوما نمی‌توانست با آغاز فروردین همراه باشد، چرا که در اغلب مناطق فلات ایران، غرب آسیا و حتی نیمکره شمالی در این فصل سال محصولی به دست نمی‌آمد که براساس آن حاکمیت‌ها بتوانند مالیات و خراج و ... مرسوم را دریافت کنند. بنابراین در برنامه‌ریزی خود به حکم نیاز سال مالی را در اول مهرماه قرار می‌دادند که تقریبا در اغلب مناطق محصولات یا به بهره‌برداری رسیده بود یا آماده بهره‌برداری بود.
در این‌جا مجال پرداختن به موارد تاریخی نیست که چگونه پس و پیش‌شدن سال مالی یا عدم لحاظ کبیسه یا چنین بی‌توجهی‌هایی چه خسارت‌هایی را متوجه مردم و حاکمیت‌ها می‌کرد که علاقمندان را به کتب تاریخ حواله می‌دهم.
حال با این مقدمه مختصر و هرچند مجمل و با تعجیل این سوال را مطرح می‌کنم که آیا اول فروردین و آغاز سال جدید می‌تواند بهترین زمان برای آغاز سال مالی باشد؟ به عبارت دیگر آیا لزومی دارد این دو با هم در یک زمان شروع شوند؟ قبل از پرداختن به این جواب توجه کارشناسان آگاهان به مسائل مالی، اقتصادی به خصوص عمرانی را به این نکته جلب می‌کنم که آیا این مقطع زمانی مناسب برای آغاز سال مالی است؟ حداقل کاری کارشناسی و در خور با توجه به شرایط جغرافیایی و اقتصادی کشور صورت گیرد تا اعتبار آن درست سنجیده شود.
عامل زمان همانگونه که در مقدمه آمد، عامل بسیار مهم و قاطعی در شکل‌گیری سال مالی در گذشته در اوایل مهرماه بوده است. به راستی در بودجه‌بندی سالانه و شروع سال مالی کدام فصل یا ماه سال می‌تواند تناسب بهتری داشته باشد؟ آیا این مقطع یعنی آغاز سال جدید که سال مالی براساس آن تنظیم می‌شود، زمانی مناسب است؟ این مقطع به دلایل ذیل زمان مناسبی برای سال مالی نمی‌تواند باشد.
1 - با توجه به شرایط آب و هوایی و موقعیت جغرافیایی کشور ما که زمستان طولانی 3 الی 4ماهه را دارد که هر نوع فعالیت مفید عمرانی را دچار کندی و حتی توقف می‌کند، بودجه‌بندی سالانه بدون توجه به این شرایط جغرافیایی و اقلیمی به نوعی بی‌تناسب است. همه ما می‌دانیم که بودجه پس از ابلاغ تا به بدنه وزارتخانه‌ها، سازمان‌ها و نهادهای تابعه برسد و در سطوح مختلف ابلاغ و توزیع و اعلام اعتبار شود، مدتی طول خواهد کشید و با احتساب تعطیلات نوروزی گاهی به اواسط اردیبهشت و حتی دیر‌تر به طول می‌انجامد. این هنوز اعلام اعتبار و تنظیم بودجه‌بندی سالانه در سلسله مراتب اداری است. اما همین بودجه تا تخصیص پیدا کند فرصت بیشتری را می‌طلبد.
در این میان حتی اغلب ماه اول به شیوه تنخواه‌گردان آن هم تنها برای پرداخت حقوق پرسنل اقدام می‌شود، به عبارت دیگر تنها پرداختی همان حقوق کارمندان است نه پرداختی دیگر. یا یک حساب سرانگشتی بهترین ایام سال و فعالیت که فصل بهار است از دست می‌رود. در این وضعیت است که بهترین ایام برای فعالیت‌های عمرانی، به خاطر عدم وصول و تخصیص عملی بودجه تلف می‌شود. آن‌هایی که تجربه کارهای عمرانی و فعالیت‌های این چنین داشته و دارند، اغلب در ابتدای فعالیت‌های عمرانی در بهار با چنین مشکلاتی یعنی عدم وصول و حصول بودجه تخصیصی در این اوایل سال و کار که با هم توام شده‌اند مواجه بوده و خواهند بود.
 درست است که در مواقعی با انعقاد قرارداد با پیمانکاران به نوعی تلاش لازم را صورت می‌دهند اما هر دو صاحب پروژه و مجری پیمانکار به نوعی دچار دغدغه هستند. به هر حال موارد متعددی بوده که فعالیت‌های عمرانی و ساختمانی در این مقطع حتی به مرحله توقف رسیده است، در حالی که این ایام می‌توانست بهترین فصل کار باشد. در این شرایط کار شتاب لازم را ندارد. بدین ترتیب تا تخصیص بودجه که با کندی انجام می‌گیرد بهترین ایام سال از دست می‌رود (البته این کندی در ابتدای سال اجتناب ناپذیر است زیرا دولت نیز باید درآمدهایش را کسب کند که آن هم که یک جا حاصل نمی‌شود. حال برعکس تخصیص کامل و نهایی، بودجه در پاییز و زمستان به بار می‌نشیند که بدترین ایام سال در فرایند کار
 به خصوص در مناطق کوهستانی و سردسیر است که بخش اعظمی از سرزمین ما را قرار گرفته است. به هر حال زمان مناسبی نیست. حال چنانچه سال مالی را از سال جدید تفکیک کنیم و سال مالی را سه ماه به عقب بکشیم، بخشی از این مشکلات به طور طبیعی مرتفع می‌شود. در این صورت در فصل سرد زمستان و توقف فعالیت‌های عمرانی، روند کار ابلاغ اعتبار، تنظیم و تخصیص بودجه بخشی از فرایند اداری خود را طی می‌کند و در نهایت با آغاز فروردین که سال جدید است، سال مالی، سه ماه خواهد بود و مقداری از درآمدهای دولت وصول و دست بازتر خواهد شد و سال مالی خود را با بهار به شکل واقعی هماهنگ می‌کند. توجه معاونان محترم عمرانی وزارت‌خانه‌ها و استانداری‌ها را به این نکته بیشتر جلب می‌کنم.
2 - از آنجایی‌که تخصیص عملی بودجه در اواخر سال که مقارن با پاییز و زمستان است، حاصل می‌شود مسوولان ادارات و نهادها و مسوولان خرید کالاهای مصرفی، سرمایه‌ای در این فصل تتمه بودجه را هزینه می‌کنند. در این فصل به خاطر برودت هوا و مشکلات ناشی از فصل سرما بهترین ایام برای هزینه کردن نیست. خاصه اینکه اغلب خریدهای ادارات در بهمن و اسفند انجام می‌گیرد. حال چنانچه سال مالی، سه ماه به عقب کشیده شود یعنی اول دی ماه باشد، در نهایت تخصیص بودجه در پاییز حاصل می‌شود که زمان مناسب‌تری برای هزینه و خریدهای ملزومات و کالاهای سرمایه‌ای است.
3 - از آنجایی که پاداش‌ها، معوقه‌ها، ماموریت‌ها و اغلب اضافه کاری‌ها و عیدی‌ها کارکنان و حقوق‌بگیران در اواخر سال پرداخت می‌شود که مقارن با خریدهای نوروزی است خود باعث نوعی تورم کاذب در آشفته بازار خریدهای نوروزی می‌شود و اغلب آن درآمدها که حاصل کار در مدت طولانی است به شکل بی‌تناسبی از دست این اقشار بابت خریدهای اغلب غیرضروری در آن حال و هوا صرف می‌شود. متاسفانه این درآمدها به شکل اورژانسی و نامتعارف هزینه می‌شود که چنانچه سال مالی به عقب (اول دی‌ماه) برده شود، خود کمک بزرگی به درست هزینه کردن جامعه می‌تواند باشد و بازار نوروزی نیز کمتر ملتهب می‌شود.
4 - از طرفی این سال مالی پیشنهادی نیز می‌تواند با سال مالی جهانی هماهنگ و مطابقت داشته باشد.
5 - همانگونه که آغاز سال تحصیلی در مهرماه و وسط سال است، چرا سال مالی نیز به زمان مناسب‌تری انتقال نیابد.
در نهایت و نتیجه به دلایل پیش گفته، هیچ لزومی ندارد که مبدا سال مالی را با سال جدید که اول فروردین است پیوند دهیم و بهترین زمان برای آغاز آن می‌تواند اول دی‌ماه باشد.


  • امید شمس آذر

ذرّه های باردار
زایش خورشید در راه است

  • امید شمس آذر

ای سیبِ سرخِ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست ...

(ابوالفضل فاضل نظری)

 

سیب سرخی ز درختی افتاد

آن هم آسان، نه به سختی افتاد

 

داخل رود شد و چرخ زنان

شسته و پاک و جلا دیده از آن

 

شهر را عاشق خود کرد و گذشت

تا به سنگی زد و راهش برگشت

 

کج شد از آن سوی نهری از رود

باز هم رفت همانطور که بود

 

که کجا ایستد از راهش باز

قسمت آید به کدامین درِ باز

 

تا سرانجام به جالیز رسید

خویش در جمع هواداران دید

 

چه هوادار امینی بودند !

که همه سیب زمینی بودند

****


ای سیب بهشتی که ز دستم رفتی

رفتی رفتی، هرآنچه گفتی گفتی

 

امّا انصاف کن نیایی حالا

در جمع دو-سه سیبِ زمینی افتی


  • امید شمس آذر

توحید 10 مرتبه دارد که هرکدام از مراتب بعدی، جمع مراتب قبلی ست. این مراتب از پایین به بالا عبارتند از:

1- توحید در وجوب وجود،

2- توحید در خالقیّت،

3- توحید در مالکیّت،

4- توحید در ربوبیّت تکوینی،

5- توحید در ربوبیّت تشریعی،

6- توحید در الوهیّت،

7- توحید در عبادت،

8- توحید در استعانت،

9- توحید در خوف و رجاء،

10- توحید در محبّت.


به ازای مراتب ده گانۀ توحید، شرک هم 10 مرتبه دارد که از بالا به پایین عبارتند از:

1- شرک در محبّت،

2- شرک در خوف و رجاء،

3- شرک در استعانت،

4- شرک در عبادت،

5- شرک در الوهیّت،

6- شرک در ربوبیّت تشریعی،

7- شرک در ربوبیّت تکوینی،

8- شرک در مالکیّت،

9- شرک در خالقیّت،

10- شرک در وجوب وجود.


سؤال این است که: "حدّ نصاب و کف توحید کجاست؟" . دانستن پاسخ این سؤال از آن رو مهمّ است که پیوسته اعمال خود را مراقبت کنیم که به آن کف -که مرز میان توحید و شرک است- نزدیک نشویم و خدای نکرده از آن عبور نکنیم.

جواب: اگر دقّت کنیم، در می یابیم که تا مرتبۀ ششم توحید اعتقادی است؛ از آن به بعد عملی است. به تعبیر دیگر، تا آنجا سخن از "ایمان" است و از آنجا به بعد پای "جهاد" به میان می آید... .

وقتی می گوییم «أشهد أن لا اله إلّا الله»، یعنی توحید در الوهیّت کمترین مرتبۀ توحید است. و آنطور که گفتیم، «هیچ الاهی جز خدا نیست» یعنی: «هیچ واجب الوجودی، هیچ خالقی، هیچ مالکی، هیچ ربّی و هیچ شارعی جز خدا نیست».

در میان مراتب شرک هم، تا قبل از مرتبۀ پنجم(شرک در الوهیّت)، شرک خفی ست؛ از آنجا به بعد شرک جلی ست. ممکن است هیچ گاه شرک جلی ما را تهدید نکند. امّا امان از شرک خفی که بسیار پنهان به قلب نفوذ می کند. پنهان تر از عنوان این مطلب!


  • امید شمس آذر

در احادیث اسلامی آمده است که: "علم 27 حرف است که تا زمان ظهور امام مهدی(عج) -با همۀ پیشرفت های علمی- تنها 2 حرف از آن کشف می شود؛ 25 حرف بقیّه را امام(عج) استخراج کرده و در اختیار انسان ها قرار می دهد".

 

برخی این حدیث را گویای "نسبت" علوم کشف شده تا زمان ظهور امام عصر(عج) به علوم بعد از آن دانسته اند که در واقع 2 به 25 است. امّا به نظر من این حدیث تنها از نسبت علوم این دو دوران به همدیگر حکایت نمی کند؛ زیرا در آن صورت به جز "حرف" هر واژۀ دیگری نیز می توانست گویای این نسبت باشد. بلکه این واژه را نیز مانند کلمۀ یوم که برای توصیف مراحل ششگانۀ خلقت عالم توسّط خالق متعال در قرآن به کار رفته، دارای حکمتی ویژۀ خود می دانم. همانطور که یوم را به مرحله و دوره ترجمه کردند -و پیشگامش نیز خود ائمّۀ معصومین (علیهم السّلام) بودند-، باید راجع به "حرف" نیز بحث و هم اندیشی بین علما و متخصّصین صورت گیرد و بهترین تأویل برای آن استخراج گردد.

بنده متخصّص این حیطه نیستم، ولی بهترین گزینۀ پیشنهادی در این زمینه را «فرمول» معرّفی می کنم. یعنی:

تا زمان ظهور حضرت حجّت(ع) تمام پیشرفت های دانش بشر حاصل کشف و به کار گیری تنها دو فرمول علمی ست و ایشان 25 فرمول ناشناختۀ جدید را بعد از ظهور خویش، مطرح فرموده و به ساحت علم اضافه می نمایند.

  • امید شمس آذر

قربانی غرور خدایان شدی

           سِرِس !

  • امید شمس آذر

برجام چیست؟

مخفّف:

بر جا ماندن تحریم ها

+

تحریم فنّاوری بومی هسته ای.

***


- توانستید تضمین عملی از اروپا بگیرید؟

: بله حتماً! یک تضمین درست و درمان به آنها دادیم.

***


- این چه کاریه داری میکنی؟

: بابا خاکی باش!

- باشه هستم. ولی مال تو از خاک گذشته، رسیده به لای و لجن.

***


قرار نیست دانای کل شویم

کافی ست به اندازه ای به نادانی خود پی ببریم که ساکت شویم

***


هر پوششی که حدّ شرعی را تأمین کند مطلوب است

ولی

چادر سیاه پوشش کعبه ست

***


پول ما اگر ارزش داشت

در عروسی ها زیر پا له نمی کردیم

***


حضور مگس ها این روزها نوید دهندۀ فصل گرماست

یک_هیچ از پرستوها جلو زدند!

***


اگر واژگانی چون موتلو، دویغو، اؤزلم، اؤزگور، اویغون، ...

واژگان اصیل زبان مادری ما هستند،

پس چرا کلمات همریشۀ آنها در زبان ما کاربرد ندارند؟!

***


چطور است آنان که همه چیز حتّی بود و نبود خدا را

با معیار حسّ و تجربه می سنجند،

در ادّعاهایی چون سفر در زمان و جهان های موازی

فقط و فقط به استدلالهای فرضی تکیه می کنند؟؟

***



  • امید شمس آذر

واژۀ لیدر (Leader) در زبان انگلیسی، واژه ای فاقد بار معنایی مثبت -اگر نگوییم دارای بار منفی- و به معنی سرکرده، راهنما و رهبر به کار می رود. با وقوع انقلاب اسلامی ایران، امام خمینی(ره) را نیز مانند لیدر های دیگر انقلابات جهان، رهبر انقلاب اسلامی ایران نامیدند؛ ولی این معنا نزد خود ایرانیان نارسا و به نوعی خفّت آمیز بود. چرا که انقلاب ایران، اسلامی بود و این جنبۀ فرهنگی و اعتقادی آن، آن را از سایر انقلابات معاصر خود -که عموماً انگیزۀ اقتصادی داشتند- جدا می کرد و از این رو لازم می بود اصطلاحات آن نیز برگرفته از همان فرهنگ اسلامی و شیعی ایرانیان باشد که در رأس آن اصطلاح "امام" برای نامیدن رهبر این انقلاب بود. رهبر انقلاب اسلامی ایران با امثال استالین و معمّر قذّافی و فیدل کاسترو فرق داشته و امامت در اندیشۀ دینی ما، مقامی سوای رهبری و سرکردگی است که حتّی پیامبران نیز به این آسانی نمی توانند به آن دست یابند. امّا آنان که با انقلاب ما مشکل داشته و دارند، در اوّلین گام برای سیاه نمایی آن، در مقام مقایسه اش با سایر انقلابات برآمدند و ابتدا قید اسلامی را -چه در عنوان و چه در تحلیل- از آن حذف کردند. در داخل کشور نیز این برنامه کمابیش در حال پیگیری است و از آن جمله در راستای اهداف سند استعماری 2030 که همچنان بی سر و صدا اجرا می شود، در کتابهای درسی دانش آموزان عنوان "اسلامی" را از نام انقلاب اسلامی ایران حذف کرده و به جای آن انقلاب سال 1357 نوشته اند. امّا در راستای زدودن ملزومات این اسلامی بودن چه کارهای دیگری صورت می گیرد؟

چند مدّتی است در رسانۀ ملّی برای نامیدن سران حکومتهایی مانند کرۀ شمالی که در عرصۀ بین الملل با عنوان لیدر معروفند، از واژۀ "رییس" به جای رهبر استفاده می کنند؛ مانند: رییس کرۀ شمالی. انگار کرۀ شمالی نه نام یک کشور که نام یک اداره یا سازمان است! البتّه این وسط کسانی مثل مهران مدیری هم از این خلأ سوءاستفاده کرده و در جهت القای اندیشۀ ابطال شدۀ دیکتاتوری بودن نظام ولایت فقیه، با شیطنت از "رهبر" کرۀ شمالی انتفاد می کنند. از آن طرف نیز رسانه های خارجی معاند مانند بی.بی.سی به جای "رهبر انقلاب اسلامی" از عنوان "رهبر جمهوری اسلامی" استفاده می کنند که اگر رهبر یا لیدر را به رئیس ترجمه کنیم، در واقع می شود: رییس جمهوری اسلامی ایران یا همان مقام ریاست جمهوری! حالا اگر در راستای حمایت از کالای ایرانی(!) این شاهد مثال به خاطر خارجی بودنش مورد التفات قرار نگیرد، مثال دیگری از داخل شاهد می آورم: در رسانه های ما از آنجا که مکانی -و نه تنها کشوری- به نام اسرائیل را به رسمیّت نمی شناسیم، به جای عنوان رییس جمهور اسرائیل عبارت "رییس رژیم صهیونیستی" به کار می رود. می بینید که اینجا هم رییس عنوانی برای نامیدن رییس جمهور/پرزیدنت (Prasident) است و نه رهبر یا لیدر! اینها را در کنار هم بگذارید؛ به هرحال منظور از رییس چیست؟ رهبر است یا رییس جمهور؟ این از چالشهای ترمینولوژیکال پیش روی تئوری های عقیدتی نظام جمهوری اسلامی است که صد البتّه خودمان برای خودمان به وجود آورده ایم. دولت کنونی نیز که بی رودرواسی مأمور نفوذی  اجرای پروژۀ براندازی نرم در داخل کشور است، از ابتدای روی کار آمدن خود به ادارات و سازمانها ابلاغ کرده است که از عنوان "حضرت امام" برای امام خمینی(ره) استفاده کنند. در حالی که اگر اصراری هم به آوردن نام اصلی ایشان نباشد، حضرت امام عنوانی برای نامیدن امام حاضر (آیت الله خامنه ای) است و به جای آن باید از عنوان "امام راحل" استفاده کرد که بسیار بجا و برازنده است.

می گویند: نخستین کسی که به نمایندگی از مردم ایران در سال 1356 به امامت آیت الله خمینی(ره) اذعان کرد، شیخ حسن فریدون رییس دولت کنونی بود. می گویم: خب! نخستین کسی نیز که در غدیر خم با امیرالمؤمنین(ع) بیعت کرد، عمر بن خطّاب بود! الزامات و پایبندی های بعدی این بیعت چه می شود؟ چرا بعد ار رحلت امام خمینی(ره) به طور رسمی استفاده از عنوان امام را برای جانشین ایشان -به بهانۀ احترام(؟)- ممنوع اعلام کردند؟ یا اصلاً ابلاغ اخیر با چه انگیزه ای صورت گرفت؟ آیا اشتباهی کرده و در صدد جبرانش برآمده بودند؟! با نگاهی به شخصیّت و سوابق اعتدالی(!) شیخ و مذاکرات پنهانی اش با مأموران آمریکا و رژیم صهیونیستی دربارۀ مسائل امنیّتی کشور، به آسانی به این نکته رهنمون می شویم که خود آن اذعان و بیعت نیز بدون هماهنگی با مقامات آمریکایی ممکن نبوده است و اقدامات بعدی در راستای زدودن اثرات اجتماعی آن نیز، با همان هماهنگی ها صورت گرفته و می گیرد. می بینید که دوستان نادان بد جوری دست به دست دشمنان دانا داده اند و جریان حماقت، عجیب با جریان خیانت ائتلاف کرده است!

با این توضیحات، اصرار برای استفاده از عنوان امام برای رهبر انقلاب اسلامی، یک اقدام احساسی و از سر ابراز ارادت صرف نیست و استفاده از هر عنوان دیگری به این منظور، پایه هایی اعتقادی نظام اسلامی ما را دچار لرزش نموده و گرد تردید را در سطح جامعه می پراکند. پس باید هرچه زودتر برای عمومی تر شدن و رسمیّت یافتن این امر در جامعه تلاش صورت گیرد. منظور از امام هم صرفاً امام معصوم نیست که میان مردم القای بدعت کند؛ بلکه ما پیشنماز مسجد را هم امام می نامیم و در اندیشۀ اهل سنّت و حتّی بخشی از شیعیان از جمله زیدیّه و بلکه اثنی عشریان کشورهایی مانند عراق، این عنوان، عنوان شناخته شده ای است و حسّاسیتی بر روی استفادۀ آن در مورد غیر معصوم وجود ندارد.


  • امید شمس آذر

مسئلۀ مهدویّت به دلیل اهمّیت فراوان آن، در معرض آسیب ها و انحرافات جدّی فراوانی نیز قرار دارد که پرداختن به همۀ آنها از عهدۀ این مقال خارج است. اینجا تنها در ادامۀ آنچه که در بخش قبلی به عرض رسید، به موضوع امکان رؤیت توام با شناخت امام عصر (عج) در دوران غیبت کبری می پردازیم. گفیتم که تصریح روایات -از جمله از خود حضرت در پایان غیبت صغری- بر این است که امکان چنین رؤیتی وجود ندارد و مدّعیان آن دروغگو و لعین هستند. تبصره ای را هم که بر این حدیث زده شده است، مورد بررسی قرار داده و گفتیم که در مقام بازشناسی راستگویان از دروغگویان، ارزش استنادی عملی ندارد. خوشبختانه علمایی در مقام روشنگری پیرامون این موضوع برآمده و در کتابها یا برنامه های تلویزیونی به صراحت و قاطعیّت در مقابل این انحراف ایستاده و اعلام کرده اند که: هرکس ادّعای چنین تشرّفی را داشته باشد، دروغگوست، ولو از علّامه ها و آیت الله های بزرگ باشد. این علمای بزرگوار چون حجّة الاسلام و المسلمین علوی تهرانی، با خط شکنی خود امثال حقیر را از منگنۀ اتّهام نجات داده و کار را بر ما آسان کرده اند. در واقع امثال مقدّس اردبیلی، علّامه حلّی، علّامه بحرالعلوم و آیت الله خوانساری نیز که داستانهایی از تشرّف ایشان یا نزدیکانشان نقل شده، اگر منظورشان این بوده که امام زمان (عج) را دیده اند، طبق این نظر در معرض همان اتّهام بزرگ هستند و در این زمینه با هیچکس شوخی نداریم؛ چرا که قبلاً گفتیم نیابت در دوران غیبت کبری فقط از نوع عام است و نه مانند غیبت صغری از نوع خاص -چنانچه ولی فقیه و پیروان او نیز چنین ادعایی ندارند و هرکس داشته باشد یا دشمن دانا یا دوست نادان اوست- و به همین سیاق، تشرّف نیز تنها بدون شناختن ممکن است.

امّا از جمله مهمترین داستانهای انحرافی و خلاف اعتقاد شیعه در این زمینه، داستان احداث مسجد مقدّس جمکران است. مسجد، خانۀ خدا و محلّی برای عبادت است و این میان، مساجدی مانند سهله و جمکران (=مسجد صاحب الزّمان‹عج› واقع در روستای جمکران) نمادی از حضرت حجّت(عج) و مکانی برای یاد ایشان است و علاوه بر قدمت تاریخی، به این لحاظ ارزش معنوی نیز دارد و کسی مخالفتی با اصل موضوع ندارد؛ امّا داستان احداثش بی شک دروغ بوده و اعتقاد به آن با ایمان شیعی در تضاد است. جناب حجّة الاسلام و المسلمین قرائتی نیز با تأیید ضمنی فقدان سندیّت این داستان، می فرمایند: ضعیف بودن سند این داستان دلیل بر نفی خود مسجد نمی شود، خاصّه اینکه مکانی است که در شهر بی آب و علف قم باعث درآمدزایی شده و بهانه ای برای یاد امام غایب (عج) می باشد. این سخن درستی است، ولی با این تصحیح که: داستان مزبور -که تنها در یک منبع ذکر شده- حتّی اگر طبق اصول علم حدیث و رجال و درایه دارای سند قوی شناخته گردد و به اصطلاح خودمانی "ردخور" نداشته باشد نیز، باز دروغ است و صحبت نه بر سر سندیّت آن بلکه بر سر منافات آن با اعتقادات شیعه است (مانند سند استعماری 2030 که صحبت نه بر سر غیراسلامی بودنش که بر سر نفی استقلال کشور است). اصلاً مگر مسجد کتاب، فیلم، عکس، قباله و مانند اینهاست که بخواهد سندیّت داشته یا نداشته باشد؟ مسجد -آنطور که گفتیم- مکان عبادت خداست و تا زمانی که مانند مسجد ضرار محلّ افساد نگردیده، اعتبار و تقدسّش سر جای خود باقی است. بحث بر سر همان داستان انحرافی است که متأسّفانه در صحن مسجد نیز نوشته شده و تودۀ کثیری از مردم به هوای آن روی به این مکان می آورند و شایعات پیرامونی فراوانی هم در این بین شکل گرفته که مثلاً هرکس چهل شب چهارشنبۀ پیاپی به مسجد جمکران مشرّف شود، می تواند حضرت را ببیند! و... . اگر با برداشتن این نوشته، اقبال زائران کمتر نشود، آنگاه می توان روی نیّت خالص متولّیان امر حساب کرد. وگرنه مواردی مانند چاه موجود در آن (برای گردآوری نامه ها) تنها مصداقی از آب جاری برای انجام این امر است و در هر جای دیگری نیز می تواند قرار داشته باشد، یا نماز صاحب الزّمان(عج) که در ضمن این داستان آمده، در هر مکانی و به صورت فرادی هم قابل اداء است. دو رکعت نماز تحیّت مسجد نیز مانند تمامی مساجد دیگر، یک امر مستحبّ است و حسّاسیتی روی آن وجود ندارد. حسّاسیت اصلی بر اصل داستان است. از همان ابتدا که راوی می گوید: «در منزل خود بودم که عدّه ای به در خانه آمده و گفتند برخیز که امام زمان (عج) تو را طلبیده است...» انحراف عقیدتی شروع شده و بقیۀ داستان ارزش شنیدن ندارد. عدّه ای در دفاع از آن گفته اند: داستان در خواب نبوده و در بیداری اتفاق افتاده است! در پاسخ می گوییم: دیگه بدتر! چرا که اگر راوی -حسن بن مثلۀ جمکرانی- ادّعا می کرد در خواب به حضور حضرت صاحب الامر (عج) مشرّف شده، باز با ارفاق قابل قبول بود. هرچند آن را نیز نباید بازگو کرد که:

           هرکه را اسرار حق آموختند........................................مهر کردند و دهانش دوختند.

رؤیای صادقه تا زمانی صادقه است که نقل نشده باشد و همین که نقل شد، حکم رؤیای کاذبه را دارد. حتّی این امکان هم وجود دارد که اصل داستان واقع شده و راست باشد؛ امّا دراینصورت نیز قطعا و یقیناً -مانند ماجرای اسماعیل صفوی- صحنه سازی بوده و آن جوان سی ساله که دستور ساخت مسجد را به راوی می دهد، هرکس دیگری بوده است غیر از حجّت بن الحسن (عج). مورد توجّه قرار گرفتن شبهای چهارشنبه -که اکنون متأسّفانه برخی هیئتهای مذهبی دعای توسّل را هم مختص به آن موعد کرده اند- از بخشی از داستان که می گوید: بُز مخصوصی را باید در روز چهارشنبه ذبح کنند و... گرفته شده و فارغ از مفید بودن یا نبودنش، فاقد جنبۀ استنادی است. مسئلۀ باستان شناختی وجود معبد آناهیتا در روستای جمکران و شباهت نام جمکران به ور جمکرد (دژ ساختۀ جم) از مکانهای مقدّس تاریخ روایی ایران و همچنین شباهت نام قم/کنب به نام جم و وجود محوّطۀ باستانی قُلی درویش در آن حوالی با حدود 6000 سال قدمت که از نظرگاه تاریخی با زمان زندگی جم/جمشید مطابقت دارد، از دستاویزهای بالقوّه ای است که می تواند مورد سوءاستفادۀ زرتشتیان نیز قرار بگیرد؛ ولی فعلاً در مورد نسبت دقیق این شباهت ها با یکدیگر نمی توان اظهار نظر قطعی نمود و بنا را بر همان تقدّس این مکان به خاطر انتساب نمادینش به امام عصر (عج) می گذاریم. 

گروههایی مانند بهائیّه و حجّنیه به مثابه دولبۀ یک قیچی، از جریانات انحرافی متضاد با اصل مهدویّت بوده و اطلاق عنوان جریان انحرافی به یک گروه سیاسی خاص -که ابتدا به تأسّی از  هاشمی رفسنجانی رقیب دولت وقت- در رسانه ها به کار برده شد، کمال ساده لوحی است؛ چرا که دشمن نفوذ خود را از همان ابتدا از بالاترین مقام اجرایی کشور و یا معاون او شروع نمی کند. آغاز نفوذ و انحراف از ترویج همین اعتقادات عوامانه در بین مردم و متأسّفانه استقبال نهادهایی مثل بسیج -که دولت قبلی از دل آن بیرون آمد- از آن خرافات بوده است. وگرنه علی رغم اینکه در راستای قرائت خاصّ سران دولت قبل از نسبت ملّی گرایی ایرانی با اعتقادات شیعه، انحرافات جدّی در موضوع مهدویّت نیز در اقدامات و اظهارات آنان (مانند سی.دی ظهور نزدیک است و...) مشاهده می شد، رقبای دولت مشکلشان با اصل مهدویّت و اعتقاد به آن بوده و نه با انحراف اعمال شده در آن. ابایی هم از گفتنش نداشتند. مانند گفتگوی تبلیغاتی محمّدباقر نوبخت رییس ستاد رفسنجانی و سخنگوی وقیح و بی حیای دولت کنونی در دور دوّم انتخابات ریاست جمهوری 84 در خبر شبکۀ دو که در آن چندین بار طرف مقابل را با چشم دریدگی تمام "شهردار مهدوی" نامید. گو اینکه مهدوی بودن نوعی نقص و ایراد است و خلاف اصول روشنفکری! نباید گول این بازی های سیاسی را بخوریم. باید توجّه داشته باشیم اصل و پایۀ اعتقادی فرقه های پیش گفته بر همین انحراف عقیدتی است و تا زمانی که عموم مردم ما نسبت به آن حسّاس نباشند، آن فرقه ها نیز با کمال آرامش می توانند به حیات خود ادامه دهند.

با نگاهی به تاریخچۀ بهائیّت در ایران متوجّه می شویم که بعد از ضربه هایی که شهید میرزا تقی خان امیرکبیر (ره) بر پیکرۀ این مولود نحس استعمار وارد ساخت و حتّی علّت ترورش را نیز در اصل باید در این امر جستجو کرد و نه در مخالفت عمّۀ ناصرالدین شاه (!) با او، آنان با اقداماتی همچون قتل خود ناصرالدّین شاه و سپس تکیه بر وابستگان عصر مشروطیّت و بعد از آن کارگزاران پهلوی، توانستند به ادامۀ حیات خود امیدوار باشند و بیشترین خوشی آنان در دوران نخست وزیری امیرعبّاس هویدا حاصل شد که خود بهایی مذهب بود. خوشی هایی که تنها از سنخ اعطای قدرت و امتیاز به این فرقه نبوده، بلکه تلاشهای نامحسوس در راستای ترویج خرافه های ضدّ عقیدتی در این مورد در بین مردم شیعه هم، در راستای مطامع این گروه ارزیابی می شود. آغاز شکل گیری انواع و اقسام باورهای اشتباه پیرامون مهدویّت را بررسی کنید، ببینید ابتدایش از نظر زمانی به چه دورانی باز می گردد! حتّی مسئلۀ به ظاهر کم اهمّیتی مانند نام بازی "قایم باشک (به قول مرحوم گل آقا: قایم موشک سابق!)" که طبق آن عنوان قائم را به معنای غایب و مخفی و نه قیام کننده و ایستاده که عملی ترین لقب حضرت(عج) است، بین فارسی زبانان جا انداختند. یا چند سالی است که بین عموم شایع کرده اند: امام زمان (عج) تنها منتظر 313 سرباز است! در حالی که این تعداد عبارت از سرداران امام هستند و 10000 نفر نیز افسران ایشان و تعداد سربازان -آنطور که در حدیث آمده- از 2 میلیون نفر نیز بیشتر است. خود سرداران -که البتّه در جزیرۀ خضرا به سر نمی برند و زمان ظهور را نمی دانند و حضرت را هم از نزدیک نمی شناسند- به همراه حضرت منتظر فراهم شدن شرایط فراوان دیگری برای قیام هستند. و... . کلام آخر اینکه: او هست و خواهد آمد، امّا به شرطی که اولاً آماده باشیم و ثانیاً آگاه.


  • امید شمس آذر

«ملتفت باشید! حیات فرنگی ها با جاسوس است، تا به حال بر سر ما، هر چیزی آورده اند، از جاسوسها آورده اند. ملتفت باشید! اطراف خودتان را نگاه کنید، گاهی می شود به چند واسطه، به جاسوس می رسند. اینها یک فطانتی است، که خدا باید این زرنگی را بدهد که آدم گول دروغگوها را نخورد، آنقدر به آدم راست می گویند، تا اینکه دروغشان را بفروشند».

بخشی از سخنان مرحوم آیت الله بهجت(ره)

غیبت و در پرده بودن، ویژگی جدانشدنی معشوق در ادبیّات ماست. خواه این معشوق زمینی باشد که حجاب داشتن و به آسانی در دسترس نبودنش، ارزشش را بالا می برد، خواه حضرت باریتعالی باشد که در جواب أرنی موسی(ع) لن ترانی می گوید. امام معصوم و منجی موعود نیز اینک چند صباحی است که در پس پردۀ غیبت به سر می برد تا شاید قدرش بیشتر شناخته شود؛ امّا التفاتش نسبت به اهل زمین و زمان همچنان پابرجاست و مانند آفتاب پس ابر که در درجۀ اوّل عامل پابرجایی زمین بر مدار خویش و مانع از نابودی آن است، فیض خداوندی را به اذن او افاضه می کند (=ولایت تکوینی) و سپس خلایق را از نور و حرارت خویش بهره مند ساخته و سبب دوام زندگیشان می شود (=ولایت تشریعی). ابرها هم حجاب قشری بر سطح زمینند و واقعاً روی خورشید را نگرفته اند! اگر کسی بگوید: در این مدّت پس چرا پیری و مرگ بر او مستولی نمی شود؟، می گوییم: او صاحب الزّمان(عج) است، آیا گذر زمان بر صاحب زمان اثری خواهد داشت؟ و اگر گفتند: از کجا معلوم که در این مدّت زنده است و زندگانی می کند و نه اینکه در آخرالزّمان به دنیا بیاید؟، حوالت به حدیث امام جواد(ع) می دهیمش که در جواب این سؤال فرمود: مخالفان، برای بسیاری از آیات قرآن شأن نزول جعلی تراشیدند، ولی آیۀ 4 سورۀ قدر را چون متوجّه ارتباطش با مهدویّت نبودند، در نظر نیاوردند؛ وقتی خدا می فرماید هر ساله در شب قدر فرشتگان و روح به اذن الهی برای تقدیر مقدّرات یک سالۀ زمین بر آن نازل می شوند، پاسخ بدهید که نزد چه کسی نازل می شوند؟ پس حجّت خدا همیشه زنده بوده و اگر نباشد، زمین اهلش را در خود فرو می برد.

غیبت به معنی دیده نشدن و مخفی بودن نیز نیست؛ بلکه گفته اند: حضرت(عج) بین مردم زندگی می کند و در بازارهایشان راه می رود و او را می بینند، ولی نمی شناسند. پس از ظهور نیز گروه کثیری پیش خود خواهند گفت: چقدر این قیافه برایم آشناست! امّا آیا پیش از ظهور نیز می توانند چنین بگویند؟ حدیث داریم: هرکس چنین ادّعایی کند -مانند تعیین وقت برای ظهور- دروغگو و مستحقّ نفرین است. اگر نیز داستانی ذیل عنوان "تشرّف" در دوران غیبت کبری نقل شود به این صورت که: سیّد خوش سیمایی را دیدم که به من چنین و چنان گفت و سپس از نظرم ناپدید شد و من فهمیدم که وی امام زمان (عج) بوده است، تنها با تبصره و ارفاق قابل قبول است؛ یعنی حدیث مذکور چنین تفسیر می شود که: اگر هم کسی به توفیق الهی حضرت(عج) را در دروان غیبت کبری بتواند زیارت کند، ولی به هرحال آن لحظه نمی تواند بشناسد. هرچند این تفسیر نیز باید محلّ احتیاط قرار گیرد، زیرا: اولاً امکان سوءاستفادۀ شیّادان از افراد ساده لوح وجود دارد و قطعاً درصد کثیری از این داستانها مانند داستانهای مربوط به بشقاب پرنده ها -علی رغم راست بودن اصل موضوع انسانهای فضایی- ساختگی و دروغ است، مانند بلایی که سران قزلباش بر سر اسماعیل صفوی در کودکی آوردند، ثانیاً تا قبل از زمان ظهور، کسانی که پیش خود یقین نیز نمایند که آن کس که زیارتش کردند، امام زمان (عج) بوده است، باید در این مورد یا سکوت اختیار کرده و یا فقط با احتمال نقلش کنند. از کجا معلوم که وی حضرت خضر(ع) یا فرشته ای از فرشتگان خدا یا کس دیگر نبوده است؟ برخی علما قائل شده اند که منظور حدیث، دروغ بودن آن دسته از ادّعاهای تشرّف است که "اختیاری" باشد، نه "عنایتی"؛ ولی برای شخص دروغگو چه تفاوتی می کند چه نوع ادّعایی بکند؟ از قضا اگر ادّعای تشرّف عنایتی بکند، حرفش زودتر پذیرفته می شود و در عمل تفکیکی بین این دو نوع تشرّف به لحاظ راستی آزمایی مدّعیان آن وجود ندارد.

غیبت، دورانی برای امتحان ایمان است و امکان و بلکه ضرورت زنده بودن و زندگی کردن حضرت امام مهدی(عج) در آن دوران -برخلاف اصل تولّد، آغاز امامت و تداوم زندگی اش در دوران غیبت صغری- به همان دلایلی که خداوند غیبت کبری را مقرّر فرمود، تنها با همان اصل عقلی و نقلی مذکور از امام جواد(ع) قابل اثبات بوده و ما نیز سمعاً و طاعتاً و البتّه با اقناع منطقی می پذیریم و این مسئله از نظرگاهی مانند تاریخ، نه تنها قابل اثبات نیست، بلکه نباید هم قابل اثبات باشد؛ چرا که در غیر اینصورت، ایمان به غیب -که در قرآن نیز بسیار تکرار شده و احادیث، یکی از معانی اش را همین قضیه دانسته اند- معنا و مفهومی نداشته و همان قدر ساده انگارانه و بلکه گناهکارانه خواهد بود که -العیاذبالله- انتظار دیدن سیمای خدا را با چشم سر داشته باشیم! با اینهمه، عدّه ای از شیّادان و دشمنان توحید و اسلام و تشیّع و ولایت فقیه، از حسّ اشتیاق عمومی مردم ما سوءاستفاده کرده و پا را از حدّ داستانهای مربوط به تشرّف از نوعی که پیشتر توضیح داده شد نیز، فراتر گذاشته و با بی شرمی تمام گفته اند: من [نه سیّد خوش سیمای چنین و چنان، بلکه خود] امام زمان (عج) را دیدم!! اینها دیگر معلوم است که دروغ محض است و پایۀ مذاهب استعمارساخته و انحرافی بابیّه و بهائیّه و ازلیّه و رکنیّه و شیخیّه که از اعتقاد به نایب خاص در دوران غیبت کبری شروع شده و به اعتقاد به امامت و سپس پیامبری و سپس -در ادامۀ مسیر ترقّی!- خدایی وی می کشد، بر همین انحراف اعتقادی است. امّا هزار دریغ و افسوس که مدّعیان مزبور و جاده صاف کن های آنها -خصوصاً در دوران کنونی حکومت اسلامی مبتنی بر زعامت نایب عام در دوران غیبت کبری در کشور شیعه نشین ایران که حاضر به باج دادن به استعمارگران نیز نیست، بدون مقدّمه چینی تبلیغاتی و گردآوردن عدّه و عُدّه وارد میدان نشده اند و ابتدا آنقدر -به قول مرحوم آیت الله بهجت(ره)- راست گفته اند تا نهایتاً بتوانند دروغ خود را بفروشند. از این رو، کار ما در برابر اینان و مبلّغانشان بسیار بسیار دشوار بوده و کوچکترین روشنگری مان علیه اینان، عاقبت قرار گرفتن در معرض اتّهام مخالفت با روحانیّت و بسیج و... دیگر نهادهای معنوی از این دست را که بعضاً تحت نفوذ موردی قرار گرفته اند، برایمان رقم خواهد زد؛ گویی روحانی یا بسیجی همین چند نفر آدم منحرفند و بس! البتّه که چنین نیست، ولی به مدد ثروت و قدرت و تبلیغات چنین نمایانده می شود.

هرچیز که در چارچوب نگنجد، کوچه_بازاری می شود. ضرورت تدوین دکترین جامع مهدویّت نیز که از طرف دکتر حسن عبّاسی مطرح شده، ناظر به همین نکته است. بنده دکتر عبّاسی را در کل قبول ندارم، ولی این سخن، حرف درستی است. با جزئیّاتی هم که مدّنظر ایشان است، کاری ندارم، ولی فی المثل لازم است علمای دین بین تودۀ مردم، مفهوم پیش گفتۀ ایمان به غیب را جا بیندازند تا آنان از پیش خود و با استناد به برداشت شخصی و سطحی از احادیث دستکاری شده و صرفاً از سر ارادت، خصوصیّات من درآوردی برای امام عصر (عج) نتراشیده و مثلاً کنیۀ حضرت را بدون اطّلاع از مجرّد یا متأهّل بودنش "اباصالح" ندانسته و یا روزهای سه شنبه را به جای جمعه، روز متعلّق به حضرت قلمداد نکنند. داستانهای مربوط به "جزیرۀ خضراء" و دیگر باورهای مربوط به زندگی و قیام و حکومت حضرت و همچنین وظیفۀ منتظران در عصر غیبت و پدیداری گروههایی همچون حجّتیه یا فرضیۀ انحرافی "ظهور صغرا"ی آیت الله ابطحی هم که جای خود. البتّه باید مواظب بود که دشمنان اصل مهدویّت و انتظار، از این نقاط ضعف سوءاستفاده نکرده و در جهت سوزاندن یکجای تر و خشک با همدیگر، در مورد برخی از موارد مستدل و محکم و یا آن دسته از متشابهاتی که اگر خیری به حال منتظران نداشته، ضرری هم نخواهد داشت، شبهه پراکنی و بزرگنمایی نکنند؛ مانند همین حرکت مردمی "سه شنبه های مهدوی" یا مسئلۀ "دعای ندبه" که پیشتر امثال دکتر شریعتی نیز سؤالاتی را پیرامون آن مطرح کرده و احتمال داده بودند که اصل این دعا با قرائنی، صادر شده از طرف پیروان فرقۀ کیسانیّه بوده باشد. این موارد حتّی اگر پاسخ نداده باقی مانده باشد نیز، آن اندازه اهمّیت ندارد که بتواند اصل موضوع مهدویّت  را به چالش بکشد؛ امّا مواردی هست که متأسّفانه از این مقدار اهمّیت برخوردار هست و لازم است دربارۀ آن تذکّر داده شود.


  • امید شمس آذر

«دئدی مشدی ظریف حاجی ترامپا
بتر ایرانا شرقه گؤز تیکیبسن
ائدیبسن جسم برجاما نجاست
آقارداش! روح برجامی ....سن»
*

جواب وئردی ترامپ: آی مشدی! آخر

هاچان من سیزلریله قارداش ایدیم؟

اؤزومده افتخارلا آروادیمدا
اوجور ایشلرده چوخداندان باش ایدیم!
*

منم اول آهنین پنجه کی ایندی
چیخیب قیرخ دؤرت قات مخمل دالیندان
من آخر ووررام ایرانی اوزوندن
اگر وورموشدولار اوّل دالیندان
*

دئدی: آخر بنا وار بیر زمان پس
باشا چاتسین خصومت داستانی؟
نه اندازه ایکی لاری خوروز تک
چکخ بس بیر بیره خطّ و نشانی؟
*

دئدی: والّلاه بیز آز قالمیشدی بیر گون
گلخ سیزله مقام اعترافا
ولی گؤردوخ سیزی، ساندیخ اومود وار
هله بو سوسلوغا، بو اختلافا
*

سیزین اؤز رهبریز اوندا دئمیشدی
گؤزی بیزدن سو ایچمیر، حقّه بازیخ
سیز آمّا اصرار ائتدیز: یوخ جانیم! بیز
نجیبیخ، هوشلویوخ، مهمان نوازیخ!
*

منیم یوخ اعتمادیم، من یو سن دئ
بو حسن ظنّه کیمدیر لایق اولسون؟
امامیلا لجاجت ائیلینلر
نئجه من دوشمنیله صادق اولسون؟
*

ائله وضعه قالارسیز کی! دو گل گؤر
بئله گئدسز هله خوش گونلریزدی
چالارسان می؟ بودور شیطان اکبر
همیشه سازی "کج دار و مریز" دی
*

بهوش ای صاحب عقل و بصیرت!
هوای نفس، انسانی قیدیخلار
نه یین وار قیرتی قیرتی غارت ائیلر
دؤنر آخیردا دا آغزان تیریخلار!!
***

Image result for zarif & trump


  • امید شمس آذر

می گویند: کمی در اظهار نظرهایتان درباره این دولت، اعتدال را رعایت کنید. به هرحال اینها هم با رأی ملت روی کار آمده اند. می گویم: هیچ کسی مدعی نیست که غیر از این است، ولی آیا ملت واقعاً به قصد انتخاب اصلح چنین رأیی داده است؟ نه ملت چنین داعیه ای دارد و نه دولت در مورد خود چنین دروغ خنده داری را باور می کند. پس با کسی تعارف نداریم. حتی شورای محترم نگهبان هم -آنطور که خود اعلام کرد- صرفاً بنا به یک سری ملاحظات، رییس جمهور کنونی را تأیید صلاحیت کرده و از درون اعتقادی به صالح بودن وی نداشته است. پس تکلیف مشخص است.

و اما وی در راستای اظهارات و رفتارهای ضد انقلاب و به عمد مخالف (و نه فقط مغایر) با برنامه های نظام و خط ولایت و بلکه اصل اسلام و قرآن، اخیراً نیز به سرش زده است به طامات و شطحیات روی آورده و «ادعای خدایی» بکند. به این سخنش در سفر اخیر به تبریز توجه کنید: «اگر ما نبودیم و آن اقدامات را انجام نمی دادیم، دریاچه ارومیه الآن کاملا خشک شده بود»!! خب، پدرسوخته! اگر در این مدت شما نبودید و خدا پی در پی باران می فرستاد و یا اگر برعکس شما بودید ولی بارانی نازل نمی شد، آنوقت چه؟ آیا این یاوه گویی از طرف یک نفر ملبس به کسوت روحانیت طبیعی است؟ آیا حداقل پاسخ چنین اظهاراتی نمی تواند خلع لباس باشد؟ (حالا اینکه انگیزۀ این اقدامات واقعاً نجات جان مردم و محیط زست بوده باشد، بماند؛ چون آمریکا در راستای شایعه پراکنی های همیشگی اش در برهه ای از زمان نیز شایع کرده بود: دولت ایران خود می خواهد دریاچۀ ارومیه خشک شود، زیرا در زیر آن معادن غنی اورانیوم وجود دارد و می خواهد بهره برداری کند! و این دولت نیز که اولین مصوبه اش راجع به دریاچۀ ارومیه بوده، بعید نیست آب ریختنش در این دریاچه، در جهت اعتمادسازی آمریکا و در راستای بتون ریختن در رآکتور اراک بوه باشد. چرا که اگر واقعاً دغدغۀ محیط زیست و سلامت مردم را داشت، فکری هم به حال ریزگردهای خوزستان می کرد و با وقاحت آن را عذاب الهی نمی نامید!) شاید بزرگان ذیربط مثل سابق وظیفۀ خود را چیز دیگری تشخیص دهند، اما وظیفۀ من تذکر دادن بود.

خدا شاهد است اکنون به عنوان یک جوان فارغ التحصیل در آستانۀ ورود به بازار کار، بیش از همه به ثناگویی و تعریف و تمجید از دولت احتیاج دارم؛ ولی زیر سؤال رفتن آرمان ها و اعتقادات ملت و عکس آن، تحریک و تقویت خصائل ناپسندشان توسط این روحانی جسمانی را نمی توانم تحمل کنم. تا زمانی که این تیم «قسم خورده» شمشیر را برای مبارزه با اصل نظام و انقلاب از رو بسته اند، ما نیز صریحاً رودررویشان هستیم و خدا بهترین حکم دهندگان است.


  • امید شمس آذر

از زمانی که استوانۀ فتح بابل کوروش هخامنشی که در بخشی از آن به الطاف خود در حقّ یهود اشاره می کند، منشور حقوق بشر (؟) نامیده شد، معلوم بود که بشر در نظر صاحبان ثروت و قدرت و تبلیغات در جهان امروز یعنی فقط همان یهود. روی این حساب هم جنایتکارترین دیکتاتور تاریخ بشر باید عبارت از آدولف هیتلر باشد که عدّه ای از یهودیان را به قتل رسانده است و خبری از چنگیز و تیمور و حجّاج بن یوسف و مردآویج بن زیار و دیگران نیست. مقبرۀ تیمور اکنون در سمرقند ازبکستان زیارتگاه است و مغولان را هم که در دوران استیلایشان، آشفتگی مذهبی بر ایران سایه افکنده بود، دارای روحیۀ تسامح دینی (!) عنوان می کنند. همان تسامح دینی که امتیاز کوروش براندازندۀ دولت ماد و پایه گذار دولت هخامنشی در ایران محسوب می شود، ولی رفتار فرزندش کمبوجیه در مصر مبنی بر سختگیری بر تمام ادیان دیگر به استثنای یهود را به روحیۀ یکتاپرستی ایرانیان نسبت می دهند. بالاخره ما نفهمیدیم: تأکید و پایبندی بر یکتاپرستی خوب است یا آزادی دینی و همراهی با مشرکان و بت پرستان؟ قرار هم نیست بفهمیم. تا زمانی که واحد پول رژیم صهیونیستی شِکِل یعنی واحد پول ایران دورۀ هخامنشی باشد و تا زمانی که به جای داریوش بانی تخت جمشید و جهانی کنندۀ تمدّن ایرانی، کوروش را برجسته ترین پادشاه ایران باستان بدانیم!! این هم در حالی است که برای خود کوروش (که البتّه قاعدتاً به نسبت داریوش خردمند و اهل مدارا بود) کمک به یهودیان اهمیّت چندانی نداشت و فقط برای یهودیان این امر مهم و بزرگ بود. مانند امروز که جمهوری اسلامی ایران بزرگترین دشمن رژیم صهیونیستی محسوب می شود، ولی رژیم [و نه شبکۀ] صهیونیستی در قواره و اندازه ای نیست که جزء دشمنان جمهوری اسلامی به حساب آید و البتّه نکته هاست در این! به این نکته هم باید توجّه داشت که: اگر غیر از این می بود، چرا در قرآن در جریان سفرهای ذوالقرنین -طبق باور کسانی که وی را همان کوروش می دانند- کوچکترین اشاره ای به یهودیان نشده است؟! امّا واقعیّت تلخی است که وجود دارد و این تشکیلات به عنوان نمایندۀ شیطان در بین انسانها، به انحای مختلف در صدد انحطاط معنوی و حتّی انقراض فیزیکی نسل بشر بوده و هست. نزدیکترین راه نیل به این مقصود نیز، اجرای برنامه هایی است که از قضا به اسم حقوق بشر و متفرّعات آن اجرا شود؛ مانند: پیگیری به رسمیّت شناخته شدن بهائیان -که خودشان هم نمی دانند باید خود را ذیل امّت کدام پیامبر تعریف کنند!- ، حقوق! همجنس بازان و از آن جمله حقوق زن.

فمینیسم پدیده ای نوظهور نیست؛ در جریان خلافت حضرت امیرالمؤمنین امام علی(ع) عدّه ای از این زنان دست به تظاهرات و تجمّع در مقابل دارالخلافه کرده بودند و اعلام می کردند که نسبت به حکم اسلام که مرد می تواند تا چهار زن به عقد دائم اختیار کند و از متعه و کنیز نیز به مفدار نامحدود، ولی زن -چه دائمی باشد چه متعه و چه کنیز- نمی تواند بیشتر از یک شوهر به طور همزمان داشته باشد، اعتراض دارند. حضرت(ع) آنان را خطاب کرده و فرمود هرکدام یک ظرف آب همراه خود بیاورند. زنان رفتند و با ظرفهای گوناگون پر از آب برگشتند. آنگاه فرمود آبها را درون یک تشت بزرگ ریختند. سپس فرمود: هرکدام آب خود را جدا کنید! آنان نیز چون از انجام این کار درماندند، فرمود: خلقت مرد مانند این ظرفها و خلقت زن مانند این تشت است؛ اگر یک زن همزمان بیش از یک شوهر داشته باشد، از کجا می توان معلوم کرد بچّۀ به دنیا آمده از او، فرزند کدامیک از شوهران است؟ زنان نیز قانع شده و برگشتند. این دلیل، از جمله دلایل مربوط به خلقت و دارای جنبۀ جسمانی بود؛ امّا یک دلیل دیگر از سنخ دلایل روحی_روانی بر این حکمت اسلامی این است که: طبیعت مرد دارای روحیۀ قدرت جویی و ریاست طلبی و طبیعت زن دارای روحیۀ آرامش جویی و تمرکز طلبی است و این حکم اسلامی، در تناسب با این تفاوت هاست. انتظار احکام یکسان برای موجودات متفاوت در چنین جاهایی، همان اندازه بی اساس است که اعتراض داشته باشیم: چرا گاو باید علف بخورد و سگ باید گوشت بخورد؟! البتّه در اسلام، بنا بر تک همسری است و تا زمانی که همسر اوّل به تنهایی بتواند خواسته های مرد را تأمین کند، نیازی به تجدید فراش برای مرد نیست. چنانچه حضرت رسول(ص) و مولا علی(ع) هم با اینکه در طول عمرشان همسران متعدّدی داشتند، امّا تا زمانی که حضرت خدیجه و حضرت فاطمه (علیهماالسّلام) در قید حیات بودند، همسر دیگری اختیار نکردند. از موارد چندی نیز که مرد باید برای آن از همسرش اجازه بگیرد، یکی همین تجدید فراش است. نکتۀ دیگری که این میان باید مورد توجّه قرار گیرد، این که گفته اند: یکی از حقوق زن بر گردن مرد آن است که حدّاقل هرچهار ماه یکبار با وی مراودت جسمانی داشته باشد؛ این مسئله را بگذارید در کنار طول مدّت "عدّه" که تقریباً برابر هستند. آنگاه میزان عدالت محور و حکمت آمیز بودن احکام الهی اسلام به دستتان می آید.

مسئلۀ پیش گفته، یکی از مسائلی است که امروزه دستاویز فعّالان حقوق زن! در ایران و کشورهای اسلامی قرار گرفته است. در کنار آن مسائل دیگری نیز مطرح است؛ مانند: سهم متفاوت زنان از دیه و ارثیه که همگی مبنای قرآنی داشته و پاسخ داده شده اند. اگر این فعّالان به جز این موارد که به احکام الهی مربوط می شود و دست ما انسانها نیست که بخواهیم جابجایش کنیم، اعتراض دیگری دارند، ارائه دهند. آنگاه مقداری به جایگاه والای زنان در اسلام و حقوقی که در اختیار آنان گذاشته شده توجّه کنند و مقداری نیز متوجّه جایگاه زن در جوامع غربی شوند تا تناقضات گفتار و رفتار مدّعیان را نیز بتوانند مشاهده کنند و در این میان وظیفۀ خود را تشخیص دهند.


  • امید شمس آذر

قغغغغغ.... قغغغغغ....

صدای خاطره انگیز نویددهندۀ یک نهار خوشمزه در ایام تعطیل دوران کودکی

***


یارو داشته پانتومیم بازی میکرده

برای "اتوبوس" اتو رو وصل کرد به پریز و بوسید!

حالا اتو خیلی داغ نبود وگرنه لب و لوچه ش تباه میشد.

(نتیجٖۀ اخلاقی: پانتومیم بازی خوبی ست)

***


فرق لهجه با ته لهجه

فرق ریش است با ته ریش

***


وانت آبی در سلماس

چون گاو است در هندوستان

***


دو جان در یک بدن

یا

یک جان در دو بدن ؟!

***


سیستم های ضدّقاچاق تعبیه شده در گمرک ها

رشوه را هم می توانند کنترل کنند ؟

***


اگر ملاک رأی دادنمان انتخاب اصلح نباشد

چه فرقی ست بین واجدین شرایط رأی دادن با غیر آنان ؟

***


چرا وقتی نقل می کنیم:

"ازدواج نصف دین را حفظ می کند"،

به عکس حدیث توجه نداریم که:

"تجرّد نصف دین را تباه می کند" ؟

***


کسی که ارزش ها را شعار تلقی می کند

بدون اغراق خدا و پیامبرش را دروغگو شمرده است

***


اگر بتوانی آلت دست سیاستمداران نشوی

سیاسی نبودن خود نیز سیاستی ست

***


«والله روحانی جاسوس است»

باشه حالا قسم نخور، مکروهه.

***


نادان را اگر تندرو بنامید

در نادانی خود جری تر می شود.

هرکسی لایق هر صفتی نیست

-حتّی تندروی- !

***


  • امید شمس آذر
بیا مهدی(عج)، شب ظلمت سحر کن
بیا این هجر بی پایان به در کن

بیا، چشمان ما در انتظار است
بیا، بر قلب های ما سفر کن

بیا، کفر و بداندیشی به راه است
به ایمان دهر را زیر و زبر کن

بیا، یکسر جهان خیره سر را
حوالت با دم تیغ دو سر کن

به درپیچ طومار ستم را
قلوب عاشقانت را خبر کن،

رخت پنهان هنوز این عشق تیز است
بیا و شعله اش را تیزتر کن

که تا آتش زند در خرمن ظلم
وز آن بنیان دنیایی دگر کن

که جنّات از قدم های تو آید
بیا، جنّت به صحرا و کمر کن....

گناه بی گناهی ما نداریم
به حال بی گناهان هم نظر کن

بیا ای "شهسوار" جادۀ نور
گذر بر خون دلان جان سپر کن

سری دارد دراز این قصّۀ شب
بیا از مابقی صرف نظر کن!


  • امید شمس آذر

یکی از مهمترین مباحثی که در فلسفۀ تاریخ ذکر شده است، مسئلۀ عینیّت و ذهنیّت است. بر اساس مجادلاتی که مابین دانشمندان علوم پایه و تجربی با علوم انسانی و تاریخ انجام می دهند، آن بود که: وقایع، رویدادهای علمی و آزمایش ها در علوم تجربی همه به صورت عینی انجام می شود؛ یعنی قابل دیدن است. پس مشاهدۀ مستقیم وجود دارد. امّا آیا چنین امکانی در علوم انسانی -به ویژه تاریخ- وجود دارد؟ زیرا بیشتر وقایع در ادوار بسیار کهن صورت گرفته است. مورّخ حوادث را نمی بیند. تکیۀ او بر اساس تعدادی منایع، یافته های باستانشناسی و تصوّرات ذهنی خود است. پس بیشتر با ذهن سروکار دارند تا عینیّت یا واقعیّت محض. برای همین در پاره ای اوقات دانشمندان علوم تجربی به صورت کلّی، علومی مانند تاریخ را به علّت ذهنیّت گرایی و عدم مشاهدۀ مستقیم و تغییرهای متعدّد، به عنوان یک علم نمی پذیرفتند و یا بر آن خرده های متعدّد می گرفتند. بر اساس تعاریف، امر عینی عبارت است از: یک شیء مطابق بر واقعیّت که به لحاظ کاربرد در تقابل با مفهوم ذهن و پندار است و بر این اساس، عینیّت عبارت است از: شناخت یا بیان چیستی و چرایی جهان به طور کامل و صددرصد که از ذهن فرد شناساننده جدا باشد؛ یعنی مجموعه ای از آراء، داوری ها، گزینه ها و گزاره ها که بر واقعیّت محض با امکان مشاهدۀ مستقیم شکل گرفته باشد. دانشمندان عین گرا، محدودیّت ها و عیب هایی را بر مطالعات تاریخی عنوان نموده اند. پس مشکلات و محدودیّت های تاریخی بر اساس موارد زیر عنوان شده است:

1- رویدادها دست نخورده به ما نمی رسند؛ یعنی مورّخ در نگارش آثار خود، لاجرم سعی می کند ایدئولوژی، جهان بینی، علایق ، امیال و آرزوهای خود را در کتاب نوشته شده بیان دارد. این منبع میب تواند یک کتیبۀ میخی یا یک سنگ نوشته بر دل کوهها باشد مربوط به هزاران سال پیش، و یا کتابی باشد که امروزه در تیراژهای فراوان منتشر می شود.

2- نیاز مورّخ به فهم و درک خود برای شناخت مکنونات ذهنی افرادی که با آنها سروکار دارد؛ به عنوان مثال اگر قردی در دورۀ سلوکیه مطالعه می کند و مشخّصاً به زندگی الکساندر مقدونی می پردازد، لاجرم نیازمند است که اندیشه هایی که برای اعمال الکساندر مقدونی وجود دشته است، بشناسد. یعنی نیمۀ پنهان این فرد یا دهها مورد تاریخی دیگر می باید روشن شود. این نیمۀ تاریک و شناخت امیال و رفتارهای افرادی که با آنها زا لحاظ پژوهشی سروکار داریم، یکی از مهمترین مشکلات علم تاریخ است. همچنان که می دانیم، شناخت لایه های درونی افراد بسیار مشکل خواهد بود.

3- نویسندگان در پژوهشهای خود، گذشته را با عینک حال می نگرند؛ یعین بر اساس موقعیّت زمانی و مکانی که در آن هستند، سعی می کنند تاریخ را حلّاجی کنند و علل و نتایج برای آن بشناسند. همین مسئله یکی از مهمترین مشکلات مورّخان است؛ یعنی کاری که فرد در گذشته انجام داده، در یک شرایط زمانی و مکانی مشخّص بوده است. همچنین این فرد دارای ایدئولوژی، جهان بینی و افکار و آرزوهایی بوده است که در آن زمان مشروع و یا حتّی مقدّس بوده است. این فرد می تواند الکساندر مقدونی، چنگیزخان مغول، تیمور یا هیتلر باشد. اعمال آنها در آن زمان مفید و مثبت برای جامعه شناسان بوده است؛ امّا ما اکنون با عینک خود و بر اساس علایق و ایدئولوژی خود، این وقایع را بررسی می کنیم. در بسیاری از موارد نیز، اعمال آنها از سوی ما منفی جلوه می کند. مانند حملۀ چنگیز به ایران و یا آتش زدن پرسپولیس یا تخت جمشید توسّط الکساندر مقدونی.


  • امید شمس آذر

یکی از دغدغه های اصلی انسانها از زمان پیدایش حیات، آن بوده است که: آیا در فعل و انفعالات حاکم بر جهان و حوادث عالم نقشی دارند یا خیر؟ آیا امری به ارادۀ آنها صورت می گیرد یا همه چیز بدون ارادۀ او بر اساس آنچه خداوند باری تعالی مقدّر فرموده است، به شکل سلسله وار و مستمر انجام می گیرد؟ آیا انسان اختیار دارد و یا اعمالی که او انجام می دهد از ابتدا به وسیلۀ خداوند تعیین شده است و تنها انسانها بر اساس یک نقشه به پیش می روند و به نوعی مانند ابزار عمل می کنند؟

در قرآن کریم آمده است که: خداوند از آیندۀ انسانها آگاه است و سرنوشت و پایان هر جانداری را می داند. برخی از فلاسفۀ غیرمذهبی در نقد این مبحث عنوان کرده اند که: اگر سرنوشت همۀ انسانها از سوی خداوند مقدّر شده است و او حتّی تبدیل یک نوزاد در آینده به یک فرد مثبت یا منفی را می داند، پس در این میان نقش انسان و ارادۀ او چگونه است؟ و همچنین اگر بر آیندۀ انسانها آگاهی وجود دارد، پس چرا جنایتکاران و خونریزهای بزرگ تاریخ متولّد می شوند؟ در حالیکه می توان از پیدایش آنها جلوگیری به عمل آورد.

در مورد آنکه خداوند از سرنوشت ما آگاه است، دو نظر وجود دارد: 1- گروهی معتقدند که خداوند سرنوشت انسانها را می داند و سرنوشت هرکسی از روز ازل به وسیلۀ خداوند و بدون اطّلاع و حضور او تعیین شده است و به اصطلاح: هرکس نصیب و قسمت و یا هرکس قضاوقدری دارد. این -به اصطلاح- پیشانی نوشت قابل تغییر و دگرگونی نیست. تمامی ملّت ها و انسانها در عمر پر فرازونشیب خود، لاجرم به سوی این نقطه یعنی سرنوشت محکوم خود پیش خواهند رفت. این نوع نظریه به شکل عمده ای از سوی فلاسفۀ غیرمذهبی نقد شده است. آنها اینگونه تفکّر را مساوی با بی ارادگی و عدم امکان تصمیم گیری از سوی انسان می دانند که به نوعی به صورت ماشین و بر اساس یک کد و طرح داده شده، مسیر زندگی خود را طی خواهد کرد؛ و حتّی فعل و انفعالات تاریخی به وسیلۀ او انجام نمی گیرد، بلکه این وقایع بخشی از سرنوشت آن فرد یا ملّت هست که لاجرم به وقوع خواهد پیوست. 2- گروهی معتقدند که خداوند سرنوشت انسانها را می داند، قضاوقدر آنها را می فهمد و این از ابتدا نیز مشخّص بوده است؛ امّا این دانستن، همراه با دادن اختیار به فرد است. یعنی خداوند می داند و علم به سرنوشت انسانی دارد که با داشتن اراده و امکان تصمیم گیری، مسیری را طی خواهد کرد. یعنی خداوند علم به این موضوع دارد که انسان با داشتن اختیار و ارادۀ خود چه مسیری را اختیار می کند و چه سرنوشتی را برای خود رقم خواهد زد.

این نظریه در حقیقت دادن اختیارات بیشتر به انسانها در شکل دهی به سرنوشت خود، شکل دهی به جریانات تاریخی و همچنین افزایش نقش آفرینی انسانها در فعل و انفعالات اطراف خود است. کسانی که از این نظریه دفاع می کنند، عنوان می نمایند که در قرآن کریم موارد متعدّدی وجود دارد که خداوند عنوان نموده است که انسان دارای اراده است؛ مثلاً جز سعی و تلاش از سوی خود انسان نصیبی برای او نخواهد بود. همچنین: خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد، مگر آنکه آن قوم خود خواستار تغییر باشند. همچنین در احادیث و روایات، موارد متعدّدی ذکر شده است که بزرگان دینی ما عنوان می کنند که: اراده و تصمیم گیری های شخصی انسانها در طول تاریخف منافاتی با قضاو قدر الهی ندارد. در واقعه ای مشهور ذکر شده است که: حضرت علی(ع) از کنار یک دیوار مخروبۀ لرزان دور شد. یاران او عنوان کردند که: آیا شما از سرنوشتی که خداوند برایتان رقم زده است، می گریزید؟ او عنوان نموده است که: من از سرنوشت و قضاوقدر خود به قدر خداوند پناه آوردم؛ یعنی تصمیم گیری های شخصی و حفظ حیات و پیمودن یک مسیر تکاملی بهتر زیستن برای اشخاص و ملّت ها، منافاتی با مسئلۀ علم خداوند و سرنوشت انسانها ندارد. به صورت کلّی، این نظریه به ما کمک می کند تا در فلسفۀ تاریخ مذهبی و اسلامی، بر جایگاه و اهمّیت انسان در طول تاریخ بیفزاییم. میزان عدم ارادۀ او را کاهش دهیم و تأثیرگذاری بیشتر او را در معادلات تاریخی مشاهده کنیم. نظریۀ ابتدایی که خداوند بدون ارادۀ انسان سرنوشتش را تعیین می کند، حتّی تا مدّتها دستگاه شبه فئودالی کلیسا تا دوران قرون وسطی و تا پیش از انقلاب فرانسه، از این نظریه به شدّت طرفداری می کرد. طرفداری حکومت، اشراف زادگان، جبّاران، ستمگران و حتّی روحانیون فئودال کلیسا، به این خاطر بود که: توده های عامی جامعه رنج خود را بپذیرند، سطح زندگی، فقر و گرسنگی و تبدیل شدن آنها به کسی که تنها مالیات می پردازند، بپذیرند، آن را ناشی از قضاوقدر الهی بدانند و در نتیجه از خیزش و حرکتهای انقلابی، مبارزه با دیکتاتورها و دگرگونی های سیاسی دور شوند.


  • امید شمس آذر

در کنار عواملی که موجب شکوفایی تجاری خلیج فارس شد، باید عنوان نمود هنگام آغاز هجوم مغول به ایران، اتابکان فارس جنوب ایران را در اختیار داشتند. آنان با دادن خراج و قبول مالیات توانستند مانع از هجوم مغولها به این مناطق شوند. در نتیجه وقتی بخش مهمّ ایران در ناامنی و انهدام قرار گرفته بود، جزار و بنادر جنوبی و همچنین مناطق پسابندر دورانی از آرامش را طی کرد. همچنین خود مغولها علاقه ای به حضور دائمی سربازان خود در کرانه های خلیج فارس و دریای عمّان نداشتند. شرایط آب و هوایی یعنی گرما و رطوبت، مغولها را که به آب و هوای بیابانی عادت کرده بودند، آزار می داد. همچنین مغولها از فنون دریانوردی و کشتیرانی هیچگونه اطّلاعی نداشتند؛ پس قائل به پذیرش این خراج شدند و در نتیجه، حکومتهای محلّی این منطقه به عنوان نیروهای خودمختار امّا در ظاهر وابسته به مغولها به حکومت خود ادامه دادند. این مسئله، یکی از مهمترین علل استمرار رونق اقتصادی کرانه های خلیج فارس بود. همچنین این حکومتهای خودمختار علاوه بر جزایر و بنادر شمالی، بخشهایی از کرانه های جنوبی خلیج فارس را نیز در اختیار داشتند و محدوده ای از عمّان، بخشهایی از امارات متّحدۀ امروزی تا مناطقی از عربستان مانند مناطق قطیف و الأحسا را نیز در کنترل خود داشتند. برخی از این مناطق از جمله عمّان از لحاظ اقتصادی بسیار مهم بود.

عمّان، هم از بخش شمالی و هم از بخش جنوبی بر سر راههای تجاری بود. بخشهای شمالی آن موسوم به شبه جزیرۀ مسندام با منطقۀ فجیره در امارات امروزی مرتبط بود و از این طریق با سواحل متصالح رابطۀ نزدیکی داشت. همچنین این منطقه -یعنی بخش شمالی عمّان- بر تنگۀ هرمز اشراف داشت و این احاطه به آنها کمک می کرد که بر ورود و خروج کشتی ها نظارت داشته باشند. یکی از جزایر مشهور آنها در این قسمت ، جزیرۀ الغنم بود. کرانه های عمّان در مناطق میانی را اصطلاحاً سواحل باطنه می گفتند که این سواحل، مناطق نسبتاً سرسبز بود. مناطق جنوبی عمّان که اصطلاحاً به آن ظفار می گفتند و از مناطق قدیمی عمّان به شمار می رفت، از لحاظ آب و هوایی کاملاً با مناطق دیگر عمّان متفاوت است. این مناطق که مرز میان عمّان یا دریای عمّان با اقیانوس هند را شامل می شود، دارای آب و هوایی گرم و مرطوب، آب و هوای نمناک استوایی یا اصطلاحاً حارّه ای اقیانوسی می باشد. در این مناطق همواره بارانهای موسمی موجب ریزش مقدار فراوانی آب می شد و این هوای نمناک موجب شکل گیری یک بستر طبیعی به شکلی مانند هند و شبه قارّۀ هندوستان می گردید. مردم این مناطق به دو بخش تقسیم شده بودند: 1- مناطق کوه نشین که در این مناطق، پرورش دام مانند گاو و شتر به شکل تاریخی انجام می شد. همچنین اسبهای عمّان نیز مشهور بود. در سفرنامۀ ابن بطوطه و مارکوپولو عنوان شده است که عمّان یک از مناطق اصلی بود که در آن اسبهای گردآوری شده از نقاط مختلف، به هندوستان فرستاده می شد. همچنین کشاورزی از دیگر بخشهایی بود که این مناطق به آن مشهور بودند. این ساکنان کرانۀ دریا مانند مناطق راسوت، راخیوت، کوریا و موریا، عمدتاَ به صید ماهی و انواع آبزیان مشهور بودند. حتّی در متون برجای مانده از قرون نخستین اسلامی، عنوان شده است که حجم صید ماهی آنچنان زیاد بود که در سالهای قحطی و کمبود بارش، به عنوان غذای دامها از ماهی خشک استفاده می شد. 2- همچنین دریانوردی و تجارت دریایی از مشاغل عمدۀ مردمان عمّان بود. عمّان به عنوان یک حلقۀ اتّصال نقش آفرینی می کرد. بخش عمده ای از کالاهایی که از هندوستان می آمد و حتّی دریای سرخ، در عمّان باراندازی و یا بارگیری می شد و سپس به مناطق دیگر از جمله ایران فرستاده می شد. عمّان همچنین یکی از مهمترین مراکز ساخت و تعمیر کشتی بود. حتّی بر دیوارۀ سنگی غارها، تصویرهایی بسیار کهن از کشتی هایی حکّاکی شده است که در عمّان تولید می شد و رنگ سیاه آنها، کشتی های سیاه عمّانی خوانده می شد. همچنین از لحاظ کشاورزی، این مناطق دارای محصولاتی بود که شاید تنها در این منطقه می رویید؛ مانند: نارگیل، انبه، موز و سایر محصولات اقیانوسی. همچنین عمّان به صورت تاریخی، یکی از مناطقی بود که در طول تازیخ به کشت عود و صمغ شهرت داشت. صمغ از درختچه ای با قامت کوتاه گرفته می شد. با ایجاد برشهایی بر تنۀ درختان، این مواد که به آن کندر نیز می گفتند، استخراج می گردید و به عنوان یک مادّۀ خوشبوکننده استفاده می شد. حتّی بخش مهمّی از آن به متاطقی دوردست مانند شمال آفریقا و مصر فرستاده می شد و در معابد خدایان و فراعنه سوزانده می شد.

یکی از دیگر مناطق جنوبی خلیج فارس که در دورۀ مغول تحت حاکمیّت امرای کیش و هرمز بود، منطقۀ الأحسا یا همان بحرین امروزی بود که در گذشته دیلمون و همچنین خط نیز گفته می شد. بحرین همچنین به شبه جزیرۀ آوال نیز نامبردار بود. مجموعه جزایر بحرین که محدودۀ جزیرۀ اصلی آن منامه که پایتخت آن خوانده می شد، از دوران گذشته، هم از لحاظ بازرگانی و هم از لحاظ کشاورزی دارای اهمّیت بود. بحرین جزء محدود مناطقی از جنوب خلیج فارس بود که دارای چشمه های آب شیرین بود و از طریق همین چشمه های آب شیرین، و همچنین بارش باران، کشاورزی محدودی در آن صورت می گرفت. صیفی جات و همچنین انواع خرما از محصولات آن بود. همچنین در زمینۀ ساخت لوازم تیراندازی از جمله تیر و کمان شهرت داشت. حتّی تیر و نیزۀ خطّی که برگرفته از نام خط بود، در اقصی نقاط جهان اسلام مورد استفاده قرار می گرفت. بحرین همچنین به علّت نزدیکی با شبه جزیرۀ عربستان، رابطۀ نزدیکی با این مناطق داشت. آثار باستانی متعدّدی در بحرین کشف شده است که نشان می دهد که حتّی از هزاره های پیش از میلاد در این مناطق، سکونتگاههای انسانی وجود داشته است.

یکی دیگر از مناطقی که به غیر از سرزمین اصلی ایران در جنوب تحت استیلای ایران بود، منطقۀ عراق امروزی و بویژه بنادر بصره بود. با وجود آنکه بین النّهرین دارای مرز اندکی با خلیج فارس بود، امّا مهمترین بندر آن بصره بود. بصره و همچنین بندر کوچکی در کنار آن که ابله و در گذشته اپالاگوس نام داشت، از مناطقی بود که توجّه بازرگانان ایرانی را به سوی خود جلب می نمود. در دوران مغولان، بندر ابله دوران شهرت خود را طی نموده بود. بصره نیز در نتیجۀ هجوم مغول و فروپاشی خلفای عبّاسی، دوران ضعف خود را طی می کرد. این مناطق که زمانی باب الهند خوانده می شد و گروهی از بهترین بازرگانان دنیا در آن فعالیت می کردند، تدریجاَ به یک بندر کم رونق تبدیل شد. بیشتر مردم به فعالیتهای زراعی بویژه کشت و زرع انواع نخیلات می پرداختند و خرمای ارزان قیمت و باکیفیّت آن تا مناطق دوردستی مانند چین و هند صادر می شد.


  • امید شمس آذر

بنی صدر: عزل

رجایی و باهنر: شهید

موسوی و کرّوبی: سران فتنه

رفسنجانی و ناطق نوری: ساکت فتنه

خاتمی: حامی فتنه

احمدی نژاد: جریان انحرافی

روحانی: سازشکار

.

.

.


فقط خدا کند همۀ اینها در راه حق صورت گرفته باشد.


  • امید شمس آذر

ابو اسحاق مختار بن ابوعبیدۀ ثقفی (67 - 1 ه.ق) رهبر سومین قیام عمومی صورت یافته بعد از شهادت امام حسین(ع) در تاریخ صدر اسلام است و پیرامون شخصیت و ماهیت قیام او حرف و حدیث های فراوانی چه در میان قدما و چه در میان معاصرین وجود دارد. برخی او را از اولیاءالله شمرده و در شأنش همین اندازه کافی دانسته اند که دشمنان اهل بیت و قتلۀ امام حسین(ع) را مجازات کرد. برخی نظر نامساعدی به وی داشته و نشانه های زیادی از انحراف عقیدتی او در دوران قیام و حکومتش به دست داده اند؛ نشانه هایی که گاهاً از طرف موافقان تکذیب و گاهاً توجیه شده و گاهاً نیز بی پاسخ مانده اند. این میان برخی نیز سعی کرده اند راه میانه و قضاوت واقع بینانه ای را پیرامون او در پیش بگیرند، ولی اینان نیز اولاً نتوانسته اند نظر نهایی خود را مشخص کنند که بهرحال مختار آدم خوبی بود که بعضاً لغزشهایی داشت یا در کل بد بود و بعضاً کارهای خوبی نیز کرده بود! ثانیاً برای اتخاذ این موضع میانه و بینابینی نیز، متوسل به حدسیات و گمانه زنی های شخصی شده اند که این فرضیه پردازی ها و خیالبافی ها در عرصۀ تاریخ و تاریخ نویسی مادامی که برای موضوع مورد بحث، منابع کافی در دست باشد، بی اعتبار است. در رشته ای مانند تاریخ اسلام و تاریخ شیعه، جایی برای فرض و گمان نیست و فقط باید از روی مقایسه و تطبیق منابعی که به اندازۀ کافی و در حد اشباع وجود دارد، "نتیجه گیری" کنیم، نه کمتر و نه بیشتر.

با ساخت سریال تاریخی مختارنامه به کارگردانی سیدداوود میرباقری، مختار که چهره شناخته شده ای در میان ایرانیان سنتی بود، به میان نسل جدید آمد. این پروژۀ عظیم، بر مبنای آن دسته داوری هایی پیرامون شخصیت و قیام مختار ساخته شده که در نهایت تصویر مثبتی از وی به دست می دهند؛ هرچند بزرگانی چون داریوش ارجمند از ایفای نقش در این اثر سر باز زده و اعلام داشتند: «من رفتار مختار را رفتار شیعه نمی‌دانم؛ زیرا او که خود را مدعی رهروی از امام علی(ع) می‌دانست، نباید قاتلان امام حسین(ع) و یارانش را به آن شکل مجازات می‌کرد. زیرا شما می‌دانید که رفتار امام علی(ع) با ضاربش چقدر منصفانه بود. مختار باید مسببان واقعۀ عاشورا را "محاکمه" می‌کرد تا عاملان اصلی مشخص شوند؛ اما بدون آن‌که با امام زمان خود مشورت کند، تصمیم به مجازات و اعدام قاتلان امام حسین(ع) و یارانش گرفت. این مختار برای نظام و کشور ما به این اندازه ارزشمند نبود که برای ساخت سریالش 12 سال وقت گذاشته و 66 میلیارد تومان هزینه صرف شود و در آخر سریال نیز به دروغ نحوۀ کشته شدن مختار را گونۀ دیگر نشان دادند. در تاریخ اسلام شخصیت‌های والامقامی نظیر "ابوذر" زندگی می‌کردند. من نخستین فردی بودم که در سال 49 تئاتر ابوذر را روی صحنه بردم، اما متأسفانه سریال این شخصیت ساخته نشده است. به قول بزرگان ما باید یک‌بار دیگر منابع فرهنگی خود را بازنگری کنیم تا مورد استعمار و سوء استفاده قرار نگیرد». در این کار -علی رغم خوش درخشیدن اغلب بازیگران آن- برخی ایرادات فنی مانند سنخیت نداشتن چهره و حالات بازیگران و در رأسشان خود مختار با وجنات یک "عرب" (که متأسفانه نام بازیگر مربوطه عرب نیا هم هست!) و برخی اشتباهات تاریخی از جمله پردازش سن و سال شخصیت ها به چشم می خورد؛ مانند عبدالله بن زبیر و محمد حنفیه که به گواهی تاریخ اولی یک سال و دومی 15 و شاید هم 20 سال از مختار کوچکتر بوده اند! یا نحوۀ مجازات قاتلین که اصلاً نمایش داده نشده یا به گونۀ لطیف و بی سروصدا به تصویر درآمده، در حالیکه به گواهی تاریخ بسیار هولناکتر و توام با اعمال شکنجه و مثله کردن بوده، و مواردی از این قبیل. ناآگاهان از این بابت خرده هایی بیجا بر این کار می گیرند مانند: دیالوگهای فارسی حاوی اشعار حافظ (قرن 8 هجری) و یا استفاده از رنگهای پرچم کنونی ایران در لشکر ایرانی مختار و یا به تصویر کشاندن حقارت ایرانیان در زمان بنی امیه -و نه تحقیر ایرانیان- که باید گفت همگی تعمدی بوده و در فیلمسازی ایرادی ندارد. ایراد آنجاست که روند تاریخ به هم خورده شده و تخیل صاحب اثر -به قول مرحوم سلحشور- از نوع "متصل به حق" نباشد. در کنار اینها، سعی گردیده به تمام ایرادات پیرامون این قیام و رهبر آن پاسخ داده شود که البته در همۀ موارد نیز موفق نبوده است؛ اما مهمتر از تحریف تاریخ بر اساس علاقه به یکی، تحریف بر اساس بغض و کینه به دیگری است که اینجا دیگر سازندگان مختارنامه خوب از عهدۀ تخریب شخصیتهایی از قبیل "عبدالله بن زبیر" برآمده اند. در منفی بودن شخصیت این فرد در تاریخ شکی نیست، ولی این دلیل بر نسبت دادن هرگونه سخن و رفتار و حتی صفات ظاهری به وی نمی شود. کجای تاریخ آمده بینی عبدالله بن زبیر کج بوده تا فیلمساز عمداً بینی بازیگر مربوطه را با گریم به آن شکل درآورد؟ آنهم در حالی که کم نداشتیم بازیگرانی که -به فرض که به اندازٖۀ رضا کیانیان از عهدۀ کار برآیند- بینی شان به طور طبیعی انحنا داشته باشد. این کار دیگر لجاجت و غرض ورزی است. به خاطر این برداشت های شخصی بود که سلسله نشست های تاریخی "هنگام درنگ" بلافاصله پس از پخش هر قسمت از سریال به صورت دنباله دار به روی آنتن می رفت؛ ولی هیچگاه نه کارگردان و نه مشاور تاریخی سریال -رسول جعفریان- برای ادای توضیح در برنامه حاضر نشدند... . در ادامه، به ادله و استنادات مخالفان مختار دربارۀ وی و همچنین جوابهای موافقانش به این موارد می پردازیم و ضمن لحاظ سهمیۀ شخصی برای اظهار نظر در این خصوص، قضاوت نهایی را بر عهدۀ خودتان وا می گذاریم:


1- مختار در زمان پناه آوردن امام حسن(ع) -که در حین جنگ با معاویه توسط نفوذیان دشمن در لشکر خودی زخمی شده بود- به نزد سعد بن مسعود فرماندار مدائن، به او -که عمویش بود- پنهانی پیشنهاد داد: "اگر در صدد حفظ موقعیت خود هستی، باید حسن بن علی [ع] را دست بسته تحویل یاران معاویه دهی". از نظر تاریخی، هیچکس نتوانسته این قضیه را انکار کند. برخی، آن را با این فرض که مختار می خواسته سعد را امتحان کند(!) توجیه کرده اند و برخی دیگر با این فرض که مختار بعد از آن پشیمان شد.

2- مختار برای آغاز قیام خود نیاز به مشروعیتی داشت که آن را نیز طبیعتاً بایستی از امام زمان خود می گرفت؛ برای همین ابتدا به نزد امام سجاد(ع) رفت و چون حضرت پاسخی کلی و عمومی به وی داد، به خاطر ضعف ایمان پاسخ امام را برای خود قانع کننده ندانسته، امام دیگری برای خود انتخاب کرد و پیش محمد بن حنفیه (س) رفت تا از او اذن بگیرد. اما ایشان نیز آن پاسخ مورد نظر مختار را به وی نداد و مختار نهایتاً دست به جعل نامه از قول محمد حنفیه با این محتوا که: مختار امین و وزیر ماست و... زده و حتی نامش را نیز در مهر جعلی منسوب بدو به جای "محمد بن علی" به گونۀ "محمد مهدی" درج کرد که به روشنی نشان می دهد چه برنامه هایی در سر داشته است. این قضیه را نیز هیچکس انکار نکرده است و نهایتاً این خود محمد حنفیه بود که با بزرگواری، مانع از تفرقه بین صفوف شیعیان بر سر این نامۀ جعلی شد.

3- مختار هدف قیام خود را انتقام خون امام حسین(ع) در قالب مجازات قاتلین امام عنوان کرده و لازمۀ این کار را هم رسیدن به قدرت سیاسی در قالب امارت کوفه می دانست؛ اما تا مدتها پس از برآورده شدن این خواسته اش نیز، جهت محکمتر ساختن پایه های حکومت نوبنیادش -به طوری که پس از مجازات قاتلین کربلا نیز همچنان بتواند پابرجا بماند- از اقدام به دستگیری و مجازات آنان طفره می رفت. موافقان، دلیل این امر را نگرانی مختار از نابودی اصل مسئلۀ قیام به دست رقیب دیگرش -آل زبیر- عنوان کرده اند که باز به هرحال با ایمان و بصیرت و توکل شیعی سازگاری ندارد. گذشته از اینکه از اساس تعدادی از همین قاتلان جزء لشکر مختار بودند!

4- فرقۀ کیسانیه که به امامت محمد حنفیه بعد از برادرش امام حسین(ع) اعتقاد داشته و وی را همان مهدی موعود می دانند، به گفتۀ بسیاری از اسلام پژوهان، نام از کیسان ابوعمره (کیان ایرانی به قول فیلم) سردار مختار دارند. و به روایتی ضعیفتر: امیرالمؤمنین(ع) مختار را -هنگامی که کودک بود- دو بار "کیس" به معنی زیرک و با کیاست خطاب کرد و از این رو کیسان لقب خود مختار است. هرچند برخی انتساب کیسانیه به کیسان و مختار را یا لااقل منشعب بودن آن فرقه از لشکریان ایشان را قبول ندارند؛ ولی دلیلی بر این مدعا ندارند و به عکس مواضع مختار در مورد اصل امامت و مهدویت و شخص محمد حنفیه، این ظن را تقویت می کند.

5- مختار در راستای ادعای انتقام امام حسین(ع) و گرفتن مشروعیت ضمنی از محمد حنفیه، در سال 65 هجری مسئلۀ "مهدویت" را مطرح کرد که هنوز زود بود و ائمۀ شیعه (علیهم السلام) در حضور مردم می زیستند و غیبتی آغاز نشده بود که ظهوری اتفاق بیفتد. "یالثارات الحسین" که شعار یاران مختار بود، طبق احادیث شیعه، شعار یاران حضرت امام مهدی(عج) در آخرالزمان است. همچنین به گواه تاریخ، طرح مسئلۀ "بدا" و دیگر دستاویزهای مذهبی از این قبیل را نخستین بار مختار بود که در میان عامۀ مردم درانداخت.

6- مرحوم سیدجعفر شهیدی روایاتی از عوام فریبی مختار ذکر می کند که: 1) مختار روزی در بازار کوفه کرسی کوچکی در دست دستفروشی دید، آن را خرید و تمیز و پرداخته کرد و سپس رونمایی کرده و به مردم گفت که: این کرسی قضاوت علی بن ابیطالب (ع) است. 2) مختار گاهی در جنگها تعداد زیادی کبوتر سفید را که از پیش فراهم کرده بود، به یکباره و مخفیانه پرواز می داد و به لشکریان می گفت: اینها فرشتگان الهی اند که به یاری شما آمده اند. مورد اخیر به گونۀ بسیار ضعیفی در حد اشاره در فیلم پاسخ داده شده است. هرچند از عوام فریبان اینگونه کارها بعید نیست، ولی برای عوام فریبی نیز نباید "عوامانه" اقدام کرد. این اقدامات عوامانه است و از فرد سیاستمداری مانند مختار بعید است و احتمالاً مانند ادعاهایی از قبیل اینکه مختار دعوی نبوت داشته، ساخته و پرداختۀ مخالفانش باشد. (به قول معروف: نه دیگه تا این حد!)

7- ابراهیم بن مالک اشتر نخعی فرزند یار خاص علی(ع)، یار و هم پیمان مختار بود و همو بود که عبیدالله بن زیاد را به هلاکت رساند. با این وجود، بعد از فتح موصل با مختار خداحافظی کرده و وی را تنها گذاشت و پس از او نیز به مصعب بن زبیر سرکردۀ دشمنانش پیوست. برخی کوشیده اند تصویر ابراهیم را تیره نشان داده و همۀ نقصیرات را گردن او بیندازند؛ اما گذشته از وجهۀ خانوادگی او، اگر ابراهیم در درجات خیلی نازلتری از تقوا و بصیرت نسبت به مختار قرار داشت، مختار نیز از ابتدا خود را از همراهی چنین کسانی بی نیاز دیده و با وی دست دوستی نمی داد. با این حال، به نظر می رسد علت جدایی ابراهیم از مختار و گسست پیمان دو جانبۀ میان آنان، مسائل دنیوی و مادی بوده است. چیزی که در پیمانهای مبتنی بر اهداف و آرمانهای معنوی رخ نمی دهد.

8- دشمنان مختار، او را به استناد حدیثی از پیامبر(ص) که فرمود: "وای بر امت من از کذاب ثقفی"، پیوسته او را "کذاب" خطاب کرده اند که در مجموعۀ تلویزیونی مذکور نیز انعکاس داشته است، اما بدون اشاره به اصل حدیث پیامبر(ص)؛ و در نظر مخاطب چنین تداعی می شد که منظور آنان، اشاره به همان قضیۀ جعل نامه است و بس! اما با اصل این حدیث چه کرده اند؟ برخی گفته اند: منظور از کذاب ثقفی در حدیث پیامبر(ص) عبارت از حجاج بن یوسف است و نه مختار، و دشمنانش درواقع آن را مصادرۀ به مطلوب می کردند. برخی نیز در جواب آنان حدیث را با پیازداغ بیشتری نقل کرده اند: پیامبر(ص) روزی در جمع صحابه فرمود "وای بر امت من از خونریز ثقفی و کذاب ثقفی"، حجاج که در جمع حاضر بود، پرسید: "آنان کیستند؟"، پیامبر(ص) پاسخ داد: "خونریز تو هستی..." و سپس رو به مختار فرمود: "کذاب هم تو هستی". این روایت قابل قبول نیست، زیرا تاریخ تولد حجاج 40 هجری و 39 سال پس از مختار و البته 29 سال پس از رحلت پیامبر(ص) بوده است؛ با این وجود در دروغگو بودن مختار شکی نیست و این دروغگویی نیز به قضیۀ جعل نامه محدود نمی شود. گفته اند: زایده پسر عموی مختار در فرازی برای امتحان دروغگو بودن یا نبودن مختار، آیه ای از قرآن مربوط به کذب را بر او خواند و او نیز فوراً دچار رعشه و حالت بی خویشی شد؛ اما باز این را نیز چنان نموده اند که این رعشه ساختگی و بخشی از نقشۀ مختار برای انتقال دادنش به داخل عمارت جهت ادامۀ برنامه های نظامی اش بوده... .

9- روایت ضعیفی نیز موجود است که: مختار در روز قیامت پس از محاسبۀ اعمالش نهایتاً مقرر می شود که به جهنم افکنده شود؛ ولی مورد شفاعت قرار گرفته و از قعر جهنم بیرون کشیده می شود. این روایت حتی اگر از نظر تمثیلی حاکی از واقعیت نیز باشد، فاقد سند معتبر است و از طرف شیعیان سنتی ساخته و پرداخته شده است. به این معنا که مختار به عنوان یک شیعه لغزشهای غیرقابل اغماض فراوانی نیز داشته، ولی به هرحال اکنون در عالم برزخ محتاج مغفرت خواهی و طلب عفو و رحمت از جانب ماست و شایسته نیست تنهایش بگذاریم. شاید نظر مثبت مرحوم آیت الله بهجت(ره) نیز از این منظر بوده است.

10- با وجود تمام مواردی که گفته شد، بزرگترین انحراف عقیدتی مختار و به نوعی بزرگترین دروغ او، همان ادعای انتقام امام حسین(ع) است؛ امامی که هنوز بر سر گنبدش پرچم سرخ -نشانۀ کشته شدگانی که انتقامشان گرفته نشده- در اهتزاز است. چرا که منتقم خون حسین(ع) فرزندش مهدی(عج) است و بس و تا زمانی که مرام و روش حسینی که همان زنده نگاه داشتن دین جدش(ص)، اصلاح امت اسلام، برپا داشتن نماز و ادای امر به معروف و نهی از منکر است، در سطح جامعۀ اسلامی فراگیر نشود، هرکس بگوید انتقام خون او گرفته شده، دروغگو می باشد. از این منظر، تبلیغ امثال مختار ثقفی به عنوان منتقم خون حسین(ع) نیز به نوعی به فراموشی سپردن اندیشۀ مهدویت درمیان مسلمانان است. حتی فراتر از آن، نزول دادن فرهنگ عاشورا در حد یک واقعه تاریخی صرف و بی معنا جلوه دادن عزاداری برای کسی که 14 قرن پیش از این کشته شده و 14 سال پس از آن انتقامش گرفته شده و پی کار خود رفته است!! و اگر این دو اندیشه مهدویت و عاشورا از دست شیعه گرفته شود، چه باقی می ماند؟!


نتیجه: مختار در درجۀ اول یک شخصیت سیاسی بوده تا اعتقادی و در راستای اهداف سیاسی خود، توسل به هر وسیله ای از جمله دروغ، سرپیچی از امام، بازی با اعتقادات مردم و مواردی از این دست را جایز می دانسته است. وی به هیچوجه نمی تواند از افتخارات عالم تشیع شمرده شده و تبلیغ شود؛ خاصه اینکه توجه داشته باشیم اکثر کتابهایی که با نام "مختارنامه" به نظم و نثر به رشتۀ تحریر درآمده اند، اثر نویسندگان و شاعران غیر شیعه بوده که بسیار مشکوک است. نقطۀ مثبت قیام مختار را نیز این می توانیم عنوان کنیم که: مسببین فاجعۀ کربلا را در این دنیا دستگیر و مجازات کرد که البته این هرگز و هرگز به معنای انتقام خون حسین(ع) نمی باشد. اثر آن نیز که در میان مدت آشکار شد، برگشتن ورق به زیان سفیانیان به سمت مروانیان بود که به نوبۀ خود -تحت تأثیر عوامل دیگری- مقدمه ای بر زوال امویان و روی کار آمدن عباسیان شد. به طور خاص، قاتلین امام حسین(ع) مانند شمر و عمر بن سعد و سنان بن انس و... (لعنة الله علیهم اجمعین) که جملگی از اشراف عرب بودند، در عصر خود آنهم پس از ارتکاب آن فاجعۀ عظمی به عنوان مشایخی مورد احترام شاسانده و معرفی می شدند و اگر فرصت زندگی بیشتری داشتند، احتمالاً تاریخ کربلا -و بلکه اصل اسلام- را بسیار بیشتر از این مقداری که اکنون صورت گرفته، تحریف می کردند و آن زمان دیگر امکان چندانی هم برای عالمان دلسوز شیعه باقی نمی ماند که بخواهند آن را تصحیح کنند. قیام مختار سریعاً این روند شوم را متوقف کرد. علاوه بر اینکه سنت خداوندی عمدتاً بر این است که ظالمان و جنایتکاران تاریخ را توسط گرگ هایی از جنس خودشان به هلاکت رسانده و از پهنۀ زمین بر می چیند و ظالمان دشت کربلا نیز از این قاعده مستثنی نیستند؛ چنانچه سلسلۀ آوردن سر بریده شده در تشت به پیشگاه حاکم وقت که از ابن زیاد -دشمن امام حسین(ع)- در شام شروع شده بود، با آوردن سر او به نزد مختار در دارالخلافۀ کوفه و سپس سر مختار به نزد مصعب بن زبیر و سپس سر مصعب بن زبیر به نزد عبدالملک بن مروان در همان مکان همچنان ادامه داشت و در این نکته ها است... .


  • امید شمس آذر

ابوالمغیث حسین بن منصور حلّاج (309 - 144 ه.ق) عارف قرن سوّم هجری بود که در ادبیّات، بیشتر به منصور حلّاج شهرت دارد. منصور حلّاج، دارای چهرۀ دوگانه ای در تاریخ عرفان و تصوّف اسلامی است و به همان میزان که هواخواهانش از وی تجلیل و تمجید می کنند، دشمنانش نیز در ابراز مخالفتش افراط کرده اند و معمولاً قضاوت میانه ای پیرامون شخصیّتش وجود ندارد و این، نشان دهندۀ خط شکن بودن او در حیطۀ خودش می باشد. آیا منصور عارفی وارسته و صاحب کمالات بوده یا شیّادی دغلباز و در پی عوام فریبی؟ دربارۀ کرامات منسوب به او، خود در جایی اذعان کرده است: «مردم بندۀ دینارند و من جمع می کتنم تا مرا بندگی کنند». از این رو در صورت قضاوت خوشبینانه نسبت به شخصیّت او نیز، مانعی ندارد که ادّعاهای مخالفانش در مورد کرامات ادّعا شده دربارۀ او از قبیل اینکه از پیش ظرف های غذا و مشک های آب را در جای معیّن خاک می کرد و وقتی با مریدان در صحرا می رفتند و یکی از آنها -با قرار از پیش تعیین شده- اظهار گرسنگی و تشنگی می کرد، دستور می داد فلان جای معیّن را بکنید...، راست بوده باشد؛ زیرا خود اقرار می کند که مردم ظاهربین اند و برای اینکه از دور من پراکنده نشوند، نیاز به چنین کارهای عوامانه ای هست. امّا علّت صدور حکم ارتداد و اعدام او از طرف خلافت چه بود؟

بی شک صدور و اجرای این حکم، نمی توانسته است به علّت واهی دعوی خدایی از سوی او بوده باشد؛ زیرا منصور خود در مورد کلیدواژۀ معروفش (اناالحق) توضیح می داده و مردم نیز متوجّه می شدند که منظورش چیست و فی المثل میان انالحق او با اناالحق فرعون تفاوت از زمین تا آسمان بود. قضاوت واقع بینانه در تحلیل این امر، ترس دستگاه خلافت از گعده گیری و جمع آوری مرید توسّط او و احساس خطری بود که از این جانب می کردند. خاصّه اینکه او انتقاداتی نیز به دستگاه خلافت وارد می کرد. امّا تحلیل بدبینانه -اگر تعبیر درستی باشد- این است که: منصور خود نیز در درجۀ اوّل یک شخصیّت سیاسی و مخالف دستگاه خلافت بوده و در آنصورت "اناالحق" او چنین تعبیری می یابد که «ایّهاالنّاس! به خود بیایید و بیندیشید که این چه خدایی است که خلیفه اش اینان باشند؟». تعبیر "خلیفة الرّسول" از زمان امویان به بعد به "خلیفة الرّحمان" تغییر یافت. عبّاسیان هم اگر خود از این تعبیر استفاده نکرده باشند، در نظر مخالفان کلّی خلفا، این مسئله همیشه به عنوان یک نقطه ضعف برجسته مورد تأکید قرار می گرفته است. در آن شرایط، مخالفی مثل منصور نمی توانسته است با اظهار تقیّد به شعائر اسلامی و "هوالحق" گفتن، مردم را در مخالفتشان با دستگاه خلافت همسو و همفکر کند؛ چرا که اینها از نظر خلافت مشکل ساز نبود و می شد با پاک کردن صورت مسئله از آن گذشت. تنها چارۀ پیش روی منصور، به چالش کشیدن مبانی شناخته شده و وارد کردن شوک فکری و عقیدتی -ولو در حدّ حرف- به جامعۀ بی خبر آن روز و طبق این نظر، بحث عرفانی وحدت وجود هم، تنها صورت ظاهری قضیه بود.

باری منصور حلّاج هرکه بود و هرچه کرد، گفتنی هایش را گفت و پاداشش را نیز دید؛ ولی خدمت بزرگی که به جریان عرفا و متصوّفۀ بعد از خود نمود، این بود که: مراقب باشند هرچیزی را در هر جا به زبان نیاورند که زبان سرخ سر سبز را دهد بر باد!



                             Related image 

  • امید شمس آذر

کاروانی رهسپار مکّه بود

در مدینه چند شب مکثی نمود


مرد تازه واردی در بینشان

دید شخصی را به چهر صالحان


که در اوج چابکی بسته کمر

گشته بر انجام خدمت مفتخر


تا که رؤیت کرد آن حال عجیب

با شگفتی زد سر آنان نهیب:


کیست این خدمتگزار سر به زیر

اینکه گستاخانه کردیدش اجیر؟


پاسخش گفتند: این مرد خدا

در مدینه آمده در جمع ما


کس تقاضایی از او ننموده است

بلکه خود مایل به خدمت بوده است.


گفت: معلوم است که نشناختید

کاینچنین خدمتگزارش ساختید


جمع گفتندش: مگر این شخص کیست؟

گوئیا انسان عالی رتبتی ست!


گفت: این دردانۀ ارباب دین

حجّت حقّ است، زین العابدین


نامش نامیّ اش علیّ بن الحسین (ع)

سیّد سجّاد، ابن الخیرتین.


جمعیت آشفته بر پا خاستند

حضرتش را بوسه بر پا خواستند


کـ: ـاین چه چه کاری بود آخر جان ما؟!

گر جسارت می شد از ما بر شما...؟!


لیک حضرت گفت: من عمداً خودم

با شماها رهسپار حج شدم


چون که گاهی آشنایان در سفر

محض پاس حرمت پیغامبر(ص)


در حقم بسیار عطوفت می کنند

جمله محرومم ز خدمت می کنند


من هم از آن ضیق تا گردم خلاص

مایلم اینگونه باشم ناشناس.


  • امید شمس آذر

در آموزه های دینی ما، ناامیدی از رحمت خداوند، بزرگنرین گناه شمرده شده است. بشر، به امید زنده است و حتّی کسانی که دست به خودکشی می زنند نیز به امید واهی راحت شدن از تلخی های زندگی است که چنین می کنند؛ کسی که از همه چیز حتّی رحمت خدا مأیوس باشد، از دو حال خارج نیست: اگر همچنان به زندگی ادامه می دهد، پس دروغ گفته که ناامید است. اگر هم به سمت مرگ برود، معلوم نیست با این اوصاف بهشتی باشد یا جهنمی. پس امید زمانی فراتر از تأثیر القایی خود، تأثیر واقعی نیز دارد که منشأ آن نیز واقعی باشد و بدیهی ترین بدیهیّات، وجود اقدس حضرت حقّ است و با او همۀ یأس ها امید است و همان سان بی او نیز همۀ امیدها یأس. به قول استاد شهریار:

مـی تـوان بـا خـدا بـریـد از خـلـق              چون خدا جامع است و خلق جداست

لیک انسان گر از خدا بگسیخت                  گـرچـه جـمـعـیّـتـی بـود، تـنـهاسـت!


  • امید شمس آذر

ابن ندیم در "الفهرست" از قول ابومعشر بلخی (قرن 3 ق) از قول فردی مطّلع و مطمئن می نویسد: «در سال 250 ق قسمتی از دژ سارویۀ جی اصفهان خراب شد. گمان نمی رفت که آنجا اتاق و جای سکونتی باشد؛ لکن انباری پدیدار شد که در آن کتابهای بسیار به دست آمد که کسی به خواندن آنها آشنا نبود». به گفتۀ بلخی، وی مجلّداتی از این کتابها را دیده بود و ابن عمید نیز آنها را برای ترجمه به بیت الحکمة در بغداد فرستاد که یکی از مترجمان، یوحنّای مسیحی بود.

از جمله آثار کشف شده در آن دژ، نامۀ یکی از پادشاهان باستانی ایران بود بدین مضمون: «در روزگار طهمورث، اخترشناسان از آینده خبر دادند که با فروباریدن بارانهای پی در پی و فراوان، در غرب(بابل) طوفانی سهمناک برپا خواهد شد و زمان آن 231 سال و 300 روز پس از نخستین روز پادشاهی طهمورث خواهد بود. طهمورث شاه که از دوستداران دانش و فرهنگ و خود از دانش پژوهان با فرّ و فرهنگ بود، بیمناک شد که مبادا این بلا از غرب به شرق کشیده شود و سرزمینهای شرق نیز آسیب ببیند. پس کارشناسان و بنّایان را فراخواند و فرمان داد تا جستجو نمایند که هرجا از آسیب زلزله و رطوبت مصون است برگزینند و برای پاسداری از دانشهای نیاکان در آنجا دژی بسازند. بنّایان و کارآگاهان، سارویۀ جی اصفهان را پسندیدند و دژ سارویه را ساختند. آنگاه فرمان داد تا در آن دژ جایی بنا کنند و آنچه از دانشهای گوناگون که در گنجخانۀ او بود و بر پوست توز (کاغذی از جنس پوست درخت خدنگ که هم نرم بود و هم مقاومت و انعطاف بسیار داشت و می توانست سالیان دراز پایدار بماند) نوشته بودند، در آن محلّ زرّین جای دادند تا از آسیب طوفان در امان بماند و پس از فرونشستن طوفان، مردمان از دانشهای گذشتگان بهره یاب گردند». ابن ندیم می نویسد: من خود در سال 342 ق این کتابها را دیده ام و چنانکه گفته اند آنها بسیار گندزا بودند و تا یک سال کسی از بوی بدشان نمی توانست بدانها نزدیک شود. حمزۀ اصفهانی نیز که معاصر ابن ندیم است، همین مطلب را تأیید می کند و تعداد کتابها را پنجاه بار پوست می داند.

این ندیم به نقل از کتاب "نهمطان فی معرفة طالع الإنسان" تألیف ابوسهل نوبختی می نویسد: «کی ضحّاک در سرزمینهای سواد (عراق عرب) شهری بنا کرد و نام آن را از مشتری درآورد و آن را جایگاه علم و علما قرار داد و دوازده کاخ به شمارۀ برجهای آسمانی در آن ساخت و هر کاخی را به نام یکی از برجهای آسمانی نامید و برای کتابهای علمی در آنجا خزینه هایی ساخت و دانشمندان را در آن کاخها جای داد... ». تاریخ پبدایش خط در ایران به 6100 سال پیش باز می گردد. دانشمندان خط شناس بر این عقیده اند که خطّ "دین دبیره" نخستین خط در ایران باستان است. در این خط، هر حرف معرّف یک صدا ست و خط شناسان و زبان شناسان آن را بهترین و کاملترین خطوط الفبایی جهان دانسته اند. الفبای دین دبیره برای نوشتن کتاب اوستا به کار می رفته و دارای 44 علامت بوده که از راست به چپ نوشته می شده است.

ابن ندیم در الفهرست به نقل از ابن مقفّع می نویسد: ایرانیان باستان [دورۀ ساسانی] 7 نوع داشته اند که با هرکدام یک سلسله از اندیشه ها، دانشها و تجربه هاب خود را ثبت و منتقل می کردند و آنها را بر می شمردند. علاوه بر آنها 4 خطّ دیگر نیز رایج بوده است. گویند اوّلین پادشاهی که به فارسی(=ایرانی) خط نوشت، طهمورث بود.


  • امید شمس آذر

«بسمه تعالی»

دفتر برنامه ریزی و تألیف کتابهای درسی

گروه تألیف کتابهای درسی متوسّطه


با سلام و احترام و عرض خسته نباشید بابت زحمات بی شائبۀ آن بزرگواران؛

به عرض می رساند در کتاب درسی تاریخ شناسی متعلّق به دورۀ پیش دانشگاهی رشتۀ علوم انسانی، اشتباهات املایی، انشایی و علمی چندی مشاهده می شود که با ذکر آنها در ادامه، امید است در چاپ های بعدی مورد بازنگری و تصحیح قرار گیرد:


1- صفحۀ 8 : در ستون آخر به جای "همۀ این علوم"، "همۀ علوم" نوشته شده. تصحیح گردد.

2- متن و پاورقی صفحۀ 21 : برخی مانند مرحوم محیط طباطبایی میان "خیّامی" شاعر با "خیّام" دانشمند جدایی قائلند. در اینجا تکلیف یکسانی و یا جدایی این دو از یکدیگر مشخّص نیست. همچنین بهتر است با توجّه به آنکه خواجه عبدالرّحمن خازنی سرپرست این گروه بود، نام وی در ابتدای فهرست بیاید.

3- صفحۀ 22 : تقویم جلالی دقیقترین تقویم جهان است و شایسته نیست مهمترین ویژگی آن "اعمال نخستین کبیسه به هنگام رسمیّت بخشیدن تقویم " عنوان شود.

4- صفحات 23 و 26 : بهتر از فرمول هارتنر برای تبدیل تقویم ها به یکدیگر، فرمولهای ساده تر "سال قمری = (حاصل تقسیم سال شمسی بر 33 ) + سال شمسی" و "سال شمسی = (حاصل تقسیم سال قمری بر 34 ) + سال قمری" است. بهتر است این فرمولهای ساده تر حدّاقل در کنار فرمول هارتنر ذکر شود.

5- یک توضیح صفحۀ 32 : ابن خلدون مورّخ قرن 8 هجری است و نه قرن 9 . هجری قمری هم بهتر است به صورت "ه.ق" و نه "ق" خالی نوشته شود.

6- تصویر صفحۀ 42 : عبارت از یک نقّاشی قهوه خانه ای و دارای رنگ آمیزی کودکانه و کارتونی است که با مفاهیم "پر رمز و راز" و -آنطور که در صفحۀ 47 آمده- "مه آلود" نمی خواند. از طرف دیگر، مناسب نیست هر دو تصویر مربوط به افسانه ها و حماسه های ایرانی در این درس، متعلّق به یک موضوع واحد یعنی جنگهای ایران و توران باشد.

7- صفحۀ 43 : در بند اوّل، کلمۀ "درختان" بدون هیچ مناسبتی به صورت درشت درج شده است.

8- صفحۀ 48 - الف : جملۀ آخر نیمۀ نخست "بدین ترتیب ظاهراً سلسله های اوّل و دوّم در هر دو تقسیم بندی قدیم و جدید با یکدیگر متفاوت هستند"، مبهم بوده و منظور خاصّی از آن برداشت نمی شود.

9- صفحۀ 48 - ب : هم در نمودار و هم در متن، پایان دورۀ افسانه ای و آغاز دورۀ حماسی -که در همۀ تقسیم بندی های رایج، قیام کاوۀ آهنگر و آغاز پادشاهی فریدون عنوان می شود- فرمانروایی "کیخسرو" ذکر شده؛ در حالی که در دو صفحۀ بعد (50) همین برهه، فرمانروایی "منوچهر" عنوان شده است!

10- صفحات 52 و 53 : جملۀ آخر تیتر 2 "از آنجا که ...." دارای ابهام است و لازم است بیشتر توضیح داده شود.

11- صفحۀ 57 : در ستون اوّل جملۀ "می توان به کمک آنها دانستنی هایی دربارۀ مواردی چون کاغذسازی، نوع خط و شیوۀ نگارش و جنس مرکّب در عصر نوشته شدن آنها پی برد" ایراد انشایی دارد و لازم است یا به میان واژه های "آنها" و "دانستنی ها"، حرف ربط "به" اضافه گردد و یا به جای "پی برد" عبارت "به دست آورد" بیاید.

12- یک توضیح صفحۀ 59 : سال 1799 سال آخر قرن هجدهم نیست، بلکه ماقبل آخر است و سال اخر سال 1800 می باشد. اگر توجّه داشته باشیم که نخستین سال هر تقویمی سال 1 است و نه 0 ، این اشکال برطرف خواهد شد.

13- صفحۀ 62 : لازم است در سطر اوّل ستون دوّم، بین عبارات "به وجود آمده اند و "نکته ای که"، یک "امّا" یا "ولی" یا مانند آن آورده شود تا تأکید بیشتری بر مدّ نظر نبودن تعداد حلقه های درختان در تعیین سنّ آثار باستانی شده باشد.

14- صفحۀ 66 : عبارت "منقول" به معنی قابل انتقال با همان عبارت مذکور در درس اوّل (صفحۀ 4 ) به معنی آثار شفاهی تشابه داشته و موجب کژتابی می شود. لازم است یکی از این دو با عبارت دیگری جایگزین یا حدّاقل در پاورقی اشاره شود تا موجب اشتباه نگردد.

15- صفحۀ 67 : نام سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری به صورت "میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی" درج شده. اصلاح گردد.

16- پاورقی صفحۀ 67 : دانش آموز خود تعریف آلیاژ و تفاوت آن با دو جنس را می داند. علاوه بر آنکه سکّه های مزبور در حال خارج شدن از رده هستند. پاورقی مزبور حذف شود.

17- صفحۀ 85 بند اوّل و صفحۀ 87 بند سوّم: در بیان علّت روی آوردن مردمان نخستین به نقّاشی و مجسّمه سازی، از اعتقاد آنان به نیروهای جادویی نهفته در این آثار سخن گفته شده؛ در حالی که قدرت تلقین، امروزه نیز امری پذیرفته شده در میان مردمان و دانشمندان است. از این رو اگر به جای اعتقاد به نیروهای جادویی، اثر انگیزه دهی و روحیه بخشی ذکر شود، کافی خواهد بود.

18- صفحۀ 90 : در بند اوّل، آغاز رواج نمایش آیینی تعزیه در ایران، دوران صفویّه ذکر شده است؛ ولی باید توجّه داشت که دوران صفویّه آغاز فراگیری تعزیه در ایران بوده و آغاز رواج این رسم به دوران آل بویه باز می گردد.

19- صفحۀ 97 : اینکه "هر چه به گذشته برگردیم، درک متون تاریخی دشوارتر خواهد بود"، یک قاعدۀ کلّی نیست و در همۀ زمانها، هم متون ساده و هم متون متکلّف داشته ایم که لازم است این استثنا ذکر شود.

20- صفحۀ 100 : سطر آخر ستون نخست، "اجتماعی" به گونۀ "اجتماع" آمده است. اصلاح گردد.

21- صفحۀ 101 - الف : در قسمت یک توضیح، در بیت 5 قصیدۀ انوری، "گشته" به صورت "گذشته" آمده است. اصلاح گردد.

22- صفحۀ 101 - ب : در بند آخر تصریح گردد که منظور از وضع اجتماعی ایران، وضع اجتماعی قرن هشتم ایران است.

23- صفحۀ 102 : در ستون دوّم سطر چهارم از حکایت اوّل عبید زاکانی، "بگفت" به صورت "به گفت" آمده است. اصلاح گردد.

24- صفحۀ 119 - الف : بیت المُقَدَّس نام قدیم بابل در میان اعراب بوده و صورت اصلی این نام که برای قدس شریف به کار می رود بیت المَقدِس می باشد که صورت پیشین در برابر آن، یک غلط مصطلح است که بر اثر تصحیف عارض شده است. اگر نیازی به تأکید بر صورت اصلی نیز احساس نشود، حدّاقل از گذاشتن تشدید بر روی این نام خودداری گردد.

25- صفحۀ 119 - ب : مسلمان، مسیحی، بودایی، زردشتی و هندو، اسامی پیروان آیین و آیین اسلام، آیین مسیح، آیین بودا، آیین زردشت و آیین برهما، اسامی مکاتب مورد اعتقاد آنان هستند. "هندویی" ترکیب نامتجانسی است که به عنوان اسم آیین نباید به کار رود. لفظ هندو هرچند به رسایی برهما یا برهمنی برای این منظور نیست، لیکن از هندویی صحیحتر است.

26- صفحۀ 130 : در نمودار بالای صفحه در بیان علل و انگیزه های خاطره نویسی، موردی هم تحت عنوان "علایق قومی و گروهی" ذکر شده؛ در حالیکه در قسمت توضیحات کتاب در همان صفحه، هیچ توضیحی راجع به ان ارائه نشده است.

27- یک توضیح صفحۀ 133 : عبارت "پیش از آن" در دو جملۀ پیاپی تکرار و به علّت مشخّص نبودن مرجع ضمیر، موجب کژتابی شده است.

28- صفحۀ 139 : در ستون اوّل عبارت "مزد افرادی" به صورت سر هم و بدون فاصله درج شده است.

29- صفحۀ 146 : در ستون اوّل جمله ای به صورت ".... بیش از اهمّیت آنها برای بررسی تاریخ دوره های جدید تاریخ بشر است" درج شده است که واژۀ تاریخ نخست در این جمله اضافی است.

30- صفحۀ 157 : در ستون دوّم به جای عبارت "می باید" عبارت "می بایست" درج شده است که مربوط به زمان گذشته است.

31- صفحۀ 165 : در انتهای ستون اوّل، بعد از واژۀ "نیست" در آخر جملۀ نخست، نقطه از قلم افتاده است.

32- صفحۀ 166 : نام انیشتین که در زبان اصلی "Einstein" نوشته می شود، در فارسی با املای اینشتین صحیح است.

33 - صفحۀ 168 : مسألۀ افزایش جمعیّت و انحطاط اخلاقی طوری پشت سر هم نوشته شده اند که به نظر می رسد لازم و ملزوم همدیگرند.

***

با سپاس فراوان: امید شمس آذر

دبیر تاریخ مدرسۀ غیردولتی دانش و اندیشۀ سلماس



  • امید شمس آذر

نه فقط در یاسوج

در همه جای کشور بطری نوشابه را با لودر باز می کنند

***


میپرسن:

پدر پسر شجاع قبل از اینکه پسر شجاع به دنیا بیاد اسمش چی بود؟!

شما بگو:

اسم خود پسر شجاع معلوم بود چیه؟!

***


اینکه میگن "نسخه های خطّی"،

یعنی بقیۀ نسخه ها تصویری اند؟!

***


فرقی نمی کند معراج پیامبر(ص) در چه تاریخی رخ داده است،

هر زمان دیگری نیز می رفت

همین ماجراهای متنوّع پیش می آمد.

***


هرگاه دو صفت متضاد به صورت افراط و تفریط در یک نفر ظاهر شود

یکی از آنها کاذب است

***


کسانی که مدّعی اند:

بشر ابتدا دوران حاکمیّت اسطوره، سپس دین را از سر می گذراند، سپس به دوران علم می رسد،

می توانند بگویند:

ظهور اسلام آغاز دوران دین بود یا پایان آن؟؟

***


هر شهیدی را که راهش را ادامه ندهیم

یعنی به کشته شدنش راضی بودیم

***


انقلابمان را مفت به دست نیاوردیم

که به دست مفت خوران بدهیم

***


ما ترک هستیم

ترک ما نیستیم.

***


شادی ام را در کدامین آغوش جشن بگیرم؟

و این غم بزرگی ست... !

***


  • امید شمس آذر


آرم ارتش


ایران چه هراسی از انیران دارد؟

تا مالک اشتر فراوان دارد


این ارتش جمهوری اسلامی ما

پیوسته هزار پور دستان دارد



چرا رستم نه!؟

  • امید شمس آذر

در یکی از مجلّات جوانان مربوط به سال 77 از قول یکی از خانمهای کارشناس ثبت احوال میخوندم: «به 60 - 50 سال بعد فکر میکنم که بچّه ها مادربزرگ هایی به نامهای ندا، الناز و هاله دارند؛ مادربزرگهایی بدون کرسی، بدون چارقد و شاید حتّی بدون قصّه!». الآن 20 سال از اون موقع گذشته و نداها و النازها و هاله های سرزمین ما که دیگه 40 - 30 سالشون شده، هنوز مادر نشده ن که بخوان 40 - 30 سال بعد از اون مادربزرگ بشن. اگه هم صاحب نوه شدن، شاید اصلاً -زبونم لال- خودشون دیگه در این دنیا نباشن که بخوان مادربزرگ کسی باشن.

جوانها رو که حال سازان کشورن، میگن آینده سازان کشور تا فعلاً سرشونو بندازن پایین و -دور از حضور- کاه و یونجه شونو بخورن، وقتی آینده رسید، همینا میشن پیران! خب، الآن هم که پیرها روی کارن! پس هیچّی به هیچّی! برای اشتغال میگن باید متأهّل باشین، برای تأهّل میگن باید شاغل باشین! کمبود نیروی کار رو هم که به جای به کار گیری جوانان با افزایش سنّ بازنشستگی جبران میکنن! زمانی که بسترها برای تولید نسل فراهم بود، گفتن: فرند کمتر زندگی بهتر، الآن که از اساس پدر و مادری وجود ندارن که بخوان بچّه دار بشن، از ضرورت افزایش جمعیّت میگن که اونم باز همه نمیگن!! خیلی وقته که به خواست سازمان تجارت جهانی (WTO) و با همکاری دوستان داخلی، دچار طلسم عجیبی شدیم که توی یه دور باطل هی میچرخیم و میچرخیم و به جایی نمیرسیم. هنوز هم باور نداریم سر کاریم؟؟

بچّه های ما بچّه های مؤمن، متعهّد، با تقوا، سرزنده، فعّال، پویا، پر نشاط، امیدوار، انقلابی، میهن دوست، مسئولیت پذیر، فداکار، آرمان خواه، اندیشه ورز، خستگی ناپذیر، دارای روحیۀ جوان، دانشمند، مبتکر، خلّاق، شجاع، خطر پذیر، دلسوز، نجیب، مهربان، پر تحمّل، صبور، با استقامت و قانعی اند. اونها از خیر کرسی و چارقد و حتّی قصّه گذشته ن، اونا فقط مادر میخوان، مادر. دریابیمشون؛ چرا که اگه مادر نداشته باشن، بزرگ نمیشن اصلاً به دنیا نمیان!!!


  • امید شمس آذر

مقدّمه

دین، مجموعۀ عقاید، احکام و اخلاقی است که برای سعادت بشر، از طرف خدا به واسطۀ پیامبران بر زمین نازل شده است. عقاید، هستۀ اوّلیۀ ادیان هستند و در حوزۀ کلام بررسی می شوند. (مهمتر از احکام که در حوزۀ فقه بررسی می شوند). هستۀ اوّلیۀ عقاید، جهان بینی ها هستند و هستۀ اوّلیۀ جهان بینی ها نیز مسئلۀ شُرور و نوع نگاه به آن. از میان انواع نگاه ها به این مسئله، تنها یک نگاه، نگاه صحیح بوده و مابقی انحرافات مسئله هستند که انحرافات اعمال شده در ادیان الهی نیز از آنجا نشئت گرفته است.

هر دین آسمانی جدید، رگه هایی از ظواهر دین زمینی قبلی را نیز در خود دارد؛ ولی بعدها مخالفان، هستۀ اوّلیۀ آنها را نیز تحریف کرده و از مدار اصلی خود بیرون انداخته اند. عمدۀ ادیان آسمانی هم بر اساس ادیان ایرانی تحریف شده اند: دین یهود بر اساس آیین زروان، دین مسیح بر اساس آیین مهر و دین زرتشت بر اساس آیین مانی. دربارۀ انحرافات مسئلۀ شرور در قسمت اوّل مقالۀ تاریخچۀ ادیان ایرانی و به تفصیل بیشتر در بخش نهایی از فصل دوّم مقالۀ مکتب ایرانی توضیح داده شده است. در اینجا مختصری به اساس آیین انحرافی مانی (ثنویّت) و تفاوت های آن با تعالیم توحیدی پرداخته خواهد شد.


دوگانگی های ذهنی

باور به منشأ دوگانۀ خلقت یا دوگانه پرستی/ثنویّت به این بهانه که "از خدایی که منشأ خیر است، نمی تواند شر سر بزند"، اساس آیین مانی (274 - 216 م) است؛ امّا در آنجا، خیر برابر با معنویّت/مینو و شر برابر با مادّیت/گیتی شمرده می شود که علی رغم نفوذ این آیین در ادیان بودایی و زرتشتی، یکی دانستن مادّه و معنا با بدی و خوبی وارد آیین زرتشت نشد. رگه های ثنویّت زرتشتی را در اندیشۀ ایرانی می توان به وضوح مشاهده کرد: وجود کلماتی مترادف در زبانهای باستانی ایران که علی رغم هم معنی بودن، به طور جداگانه برای مصادیق بد و خوب به کار می روند و تا حدودی در زبان کنونی ما نیز به جای مانده اند؛ مانند چشم و دیده، کلّه و سر، خر و درازگوش، گور و آرامگاه، خواهر و همشیره، و... . این تفکیک و تبعیض در به کار بردن کلمات برای دو دسته مفاهیم خوب و بد را فردوسی به زیبایی در داستان رستم و اسفندیار از زبان لشکریان بیان کرده است؛ آنجا که منتظرند ببینند اسب کدامیک بدون سوار از میدان جنگ بر می گردد تا بدانند که او کشته شده است:

ببینیم چون اسب اسفندیار..........سوی آخور اید بدون سوار،

و یا بـارۀ رسـتـم جـنـگـجـوی.........به ایوان نهد بی خداوند روی؟


آنِ اسفندیار اسب است، آنِ رستم باره! خود او فقط اسفندیار است، این یکی رستم جنگجوی! اسب اسفندیار به آخور، اسب رستم به ایوان، آن می آید، این روی می نهد! اسفندیار برای اسبش صرفاً سوار است، ولی رستم برای اسبش خداوند! این ویژگی در اندیشۀ ایرانی گرچه ضعیف شده، ولی کمابیش تاکنون نیز باقی مانده است. ویژگی دیگر ثنویّت زرتشتی، همین تقسیم کردن تمام مخلوقات به دو دستۀ خوب و بد است که هیچگاه نیز از نقطه نظر دینی مورد واکاوی جدّی قرار نگرفته؛ در حالیکه اندیشۀ غلطی بوده و باید نقد شود.

مخلوقات و از جمله انسانها به دو دستۀ خوب و بد تقسیم نمی شوند، بلکه هرکدام از آنها به تنهایی درون خود دو نیمۀ خوب و بد دارند که پیوسته باید مواظب باشند نیمۀ خوب بر نیمۀ بد غلبه نکند. یکی از تفاسیر نماد ین و یانگ در شرق آسیا، همین دو نیمۀ وجود انسان (نفس لوّامه و نفس امّاره) است. گاهی عقل و شهوت را دو سردمدار قلمرو های درون وجودی انسان دانسته اند و گاهی معنویّت و مادّیت را که گفتیم باطل است، امّا صحیحترین تعبیر -که آیت الله حائری شیرازی نیز بر روی آن بیشتر تأکید دارند- عبارت از "فطرت و طبیعت" است. فطرت از جانب خداست و طبیعت به ذات انسانی بر می گردد، ذاتی که به قول جاحظ مورّخ سوّم هجری ذاتاً شریر است و این را قران با نسبت دادن صفاتی چون ناسپاس، ستمگر، نادان، شتابزده، فراموشکار و... به انسان، تأیید کرده است. زندگی کردن با این باور، موجب آسایش و آرامش فکری و پرهیز از نگاه صفر و صدی به انسانها و کم توقّعی و دوری از خرده گیری به دیگران شده و سلامت روانی و همچنین توجّه بیشتر به مراقبت نفس را به دنبال می آورد. سعادت و شقاوت در این میان بسته به غلبۀ نور و روشنایی بر ظلمت و تاریکی یا -خدای نکرده- عکس آن در درون انسانهاست و جنگ بین اهل حق و اولیاء خدا با اهل باطل و اولیاء طاغوت نیز بر اساس آن تعریف می شود؛ وگرنه هیچ کسی مادرزادی روشن روشن یا تاریک تاریک به دنیا نیامده و مسیر سرنوشتش را به اختیار خود رقم می زند. هر نیکوکاری امکان لغزیدن در دام بدعاقبتی را دارد و هر بدکاری نیز امکان توبه و بازگشت را.


فتنۀ مانی

مانی فرزند پتیگ در ابتدای دورۀ ساسانی در زمان شاپور اوّل، با ادّعای اینکه پیامبر آخرالزّمان که انجیل بشارت او را داده من می باشم، دین التقاطی خود را در قالب کتابهای مصوّر چون شاپورگان و ارژنگ عرضه کرد و مردمان را به پیروی از خود فراخواند. او زرتشت را قبول نداشت، نبوّت عیسی را مخصوص غرب و بودا را هم مخصوص شرق می پنداشت و از این رو خود را دارای دعوت و رسالت جهانی می دانست. پیش از مانی، انحرافی در اندیشۀ زرتشتی دربارۀ خیر و شر به این شکلی که اکنون قابل مشاهده است، موجود نبود. (حساب ادیان منشعب شده از دین زرتشت مانند آیین زروان از حساب خود دین زرتشتی جداست). دوگانه پرستی کنونی بعد از آن بود که وارد این دین شد. در دین زرتشتی اوّلیه، عالم فرضی عدم -به تعبیر ادبی "هیچستان"- را انگره مینو می نامیدند که موجوداتی فرضی که وجودشان منطقاً محال است مانند پرنده ای که از کلاغ معمولی بزرگتر و از کبوتر معمولی کوچکتر باشد، باید در آن قرار داشته باشند. در مقابل، علم خداوندی یا لوح محفوظ -و به تعبیر ادبی "نیستان"- را وهیشتامن می نامیدند که موجوداتی فرضی مانند اژدهای هفت سر باید در آن قرار داشته باشند. موجود فرضی اوّل به تعبیر اسلامی ممتنع الوجود است، یعنی نبوده و امکان ندارد باشد؛ امّا موجود فرضی دوّمی به تعبیر اسلامی ممکن الوجود است، یعنی شاید قبلاً بوده و اکنون نیست، یا ممکن است در آینده بتواند باشد، یا شاید اکنون در جایی دیگر موجود است و از آن خبر نداریم. اهریمن/شیطان نامش را از انگره مینو گرفته و نمایندۀ آن به شمار می رود؛ در مقابل سپینتمان/انسان کامل که نامش را سپنته مینو (عالم خوبی) گرفته و نمایندۀ آن به حساب می آید. اهریمن نقطه مقابل اهورامزدا نیست، بلکه مخلوق اوست و نقطه مقابلش راه اهورایی و انسانهای پیرو آنند.

چنانچه ملاحظه شد، افکار بالا با عقاید اسلامی منطبق است و تحریفات اوّلیه ای نیز که گفته شد، بیشتر، خطاهای فکری نوع بشر محسوب می شوند تا انحرافات یک مکتب و نحلۀ دینی؛ لیکن از اینجا به بعد است که انحرافات آشکارتر می شود: ثنویّت زرتشتی در مرحلۀ سوّم انحرافش موجودات زندۀ دیگر غیر از انسان را هم به دو گروه خوب و بد تقسیم می کند. هیچکدام از حیوانات را بد نمی توانیم تلقّی کنیم، زیرا آنان از عقل بی بهره اند و فقط متّصف به نفسانیات هستند. ملائک نیز چون از نفسانیات راحتند و فقط متّصف به عقل هستند، خوب بودنشان هنر چندانی نیست. فقط جنّ و انس به خاطر بهره مندی از هر دو، داری حساب هستند و این میان جن به واسطۀ بهرۀ کمتر از عقل، زمینۀ بیشتری از شر دارد و مؤمنین شان مانند افراد معمولی انسانها و افراد معمولی شان مانند اشرار انسانهایند و فقط انسان است که به طور تام و کمال از "اختیار" برخوردار است. امّا باور خطرناک زرتشتی کنونی که اسلام شدیداً با آن مخالفت کرده و از انحرافات مانوی داخل شدۀ در آن است، اعتقاد به آفریده شدن موجودات بد -که گفتیم موضوعیّتی ندارد- و بلایا و بیماری ها و به طور کلّی آنچه که اصطلاحاً "شرور طبیعی" نامیده می شود -و در مقالات مذکور توضیح دادیم که آنها در اصل شر نیستند- به اهریمن و از این رو برابر و نقطه مقابل خدای یکتا دانستن اوست. در دین زرتشت در حال حاضر بلایای طبیعی، بیماری ها، بادهای مسموم، گیاهان زهرناک و حیوانات و حشرات مضر را آقریدۀ شیطان می دانند. سرانجام بالاترین انحراف نیز -که دیگر نتوانسته وارد دین زرتشتی شود- برابر دانستن خیر و شر با معنویت و مادّیت است که موجب رخوت و سستی و رکود در سطح جامعه و دوری از کار و تلاش و تولید و نهایتاً انحطاط همه جانبۀ آن می شود. گویند: بهرام اوّل به مانی گفت «ما را به چه چیز دعوت می کنی؟»، گفت: «به خراب کردن دنیا و آباد کردن آخرت». او نیز پاسخ داد: «ما هم جسمت را خراب می کنیم تا روحت آزاد گردد»! و بدینسان دستور داد اعدامش کنند.


شرقیان چه می گویند؟

برخی مورّخان مانند ذبیح بهروز با قطعیت اظهار می کنند: دین بودایی کنونی نیز -به جز در بخشهایی از آسیای جنوب شرقی که بر آیین اوّلیه باقی مانده اند- همان دین مانوی است و آن، نتیجۀ تعقیب و گریز مانویان در ایران عصر ساسانی و مهاجرت و تبلیغ آنان در شرق آسیا است. (این مورّخان حتّی اسماعیلیان را هم بازماندۀ مانویان عنوان می کنند). در میان اقوام و ملل آسیای شرقی نیز ثنویّت ریشۀ عمیقی دوانده است و این امر در قالب نمادهایی متعلّق به آنان مانند ین و یانگ که اشاره شد، دیده می شود که به معنی همزیستی نیروهای متضاد بوده و همزمان در بردارندۀ معانی گوناگونی می تواند باشد، از قبیل: راست و چپ، فرد و زوج، متحرّک و ثابت، سخت و نرم، گرم و سرد، آسمان و زمین، کوه و درّه، روح و جسم، مرد و زن، خورشید و ماه و...؛ با این وجود، فرق عمدۀ آن با عقاید ادیان دیگری که ذکر شد، در جا نداشتن مسئلۀ خیر و شر در این میان است. شرور طبیعی و شرور اخلاقی ممکن است به صورت تصادفی در میان انبوه مفاهیم متضاد و ذاتاً خنثای دیگر در این دسته بندی جای گیرند و مورد هیچگونه قضاوت ارزشگذارانه واقع نشوند. به عبارت دیگر: برعکس زرتشتیان که شرور طبیعی را با شرور اخلاقی خلط کرده اند، اینان شرور اخلاقی را به مرتبۀ شرور طبیعی تنزّل داده اند و نتیجۀ آن حسّ بی اعتنایی و بی تفاوتی در برابر بدی ها و طبیعی دانستن آن است که این نیز در درازمدّت موجب انحطاط جامعه می شود.


کلام آخر

برخی مفسّران، آیۀ نخست سورۀ انعام را که می فرماید: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ جَعَلَ الظُّلُماتِ وَ النُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ» (ستایش مخصوص خداوندى است که آسمان‌ها و زمین را آفرید و تاریکى‌ها و روشنى را قرار داد، امّا کافران <دیگران را> با پروردگارشان برابر و همتا مى‌گیرند)، به درستی دلیل بر بطلان اعتقاد به منشأ دوگانۀ خالقیّت می دانند؛ امّا متأسّفانه به این نکته توجّه ندارند که جواب بهانۀ دوگانه پرستان (مثل مانویان) را چه باید بدهند که: چگونه از خدایی که خیر مطلق و نور محض است، می تواند شر و ظلمت سر بزند؟ جواب در دو عبارت "خلق" و "جعل" به مفاهیم آفرینش و قرارداد است. تعبیر قرارداد دربارۀ موضوعات دیگری از قبیل پیدایش نژادها، ایجاد محبّت بین زوجین و... نیز در قرآن به کار رفته و محلّ کاربرد آن، بسته بودن تعریف یک عضو از مجموعه به وجود دیگری است. برخی "شرق زدگان" مفاهیم اصلی وجودی را نیز -که در جاهای دیگر تعبیر خلق در مورد آن به کار رفته- دارای چنین ماهیّتی نسبی قلمداد کرده و مثلاً می گویند: نور بسته به تاریکی یا گرما بسته به سرما تعریف می شود و هیچکدام از آنها و نه متضادهایشان وجود مستقلی از خود ندارند؛ در حالیکه این سخن غلطی است و مفاهیم وجودی نور و گرما و... به عکس ظلمت و سرما و... از سنخ وجودند و تعاریف مستقل دارند. آن، مفاهیمی مثل دور و نزدیک، کوتاه و بلند، بزرگ و کوچک و از این دستند که در اصل مشمول چنین حکمی می باشند (دقّت کنید!)؛ با اینهمه، در مورد مفاهیم قبلی هم نیز، چون ملاک تعریف و تقسیم به منظور سهولت زندگی، مختصّات آفرینشی انسان است، هرگاه همۀ آنها به همراه متضادهایشان ذکر شوند، به تبع آن، مشمول تعبیر جعل می گردند. مثلاً ما هر چیز بزرگتر از اندازۀ جسم خودمان را بزرگ و کوچکتر از آن را کوچک می دانیم، یا چون دمای بدنمان 37 درجۀ سانتیگراد است، به طور اعتباری بالاتر از آن را گرم و پایینتر از آن را سرد می دانیم، در حالیکه اصل قضیه چنین نیست. مثالهایی برای این قضیه از احکام شرعی که برای زندگی انسان وضع گردیده: حدّ ترخّص آنجاست که [چشم  انسان] دیوارهای شهر را نبیند و [گوش انسان] صدای اذان شهر را نشنود. یا ملاک تطهیر، برطرف شدن رنگ و بو و مزّۀ نجاست [بر پایۀ چشم و بینی و زبان انسان] است. یا [شاید] ملاک ابتدای ماه، رؤیت هلال [با چشم انسان] است. بدیهی است که استفاده از ابزارهایی مانند ذرّه بین و میکروسکوپ و تلسکوپ در هر یک از این موارد با این اصل همخوانی نخواهد داشت. [البتّه بعضی مراجع رؤیت هلال با چشم مسلّح را معتبر دانسته اند که این حکم فقهی ممکن است ریشه در مبانی دیگری نیز داشته باشد و بنده فقیه نیستم که در این مورد حکم صادر کنم]. پس ظلمت و در کل شر یا همان عدم، وجود مستقلّی از خود نداشته و در اصل بسته به نور و در کل خیر یا همان وجود قابل تعریف شدن است.

پایان

  • امید شمس آذر

گفتیم که حکیم فردوسی به عنوان یک مسلمان خرد گرا، هیچ گاه در مقام تبیین جهان بینی ایرانی، دچار گرایش های خرافی زرتشتی نشده است و فی المثل در مورد شخصیت و زندگی کیومرث، آن تصویری را که در متون پهلوی وجود دارد، در شاهنامه -و به قول خودش "نامور نامه"- ارائه نمی دهد. در ادامه باید به این نکته نیز توجّه داشت که: تقسیم بندی تاریخ جهان به 12 هزارۀ پیش گفته، جزء همین عناصر جهان بینی زرتشتی است و باز از این رو جایگاهی در شاهنامه ندارد و تقسیم بندی تاریخ سنّتی ایران بر مبنای شاهنامه، متفاوت از آن چیزی است که پیشتر شرح داده شد. شاهنامه را معمولاً به سه بخش اساطیری، حماسی و تاریخی تقسیم می کنند. (مرحوم دکتر منوچهر مرتضوی قائل به یک بخش چهارم هم بود که عبارت باشد از داستانهای فرعی که لابلای داستانهای اصلی در سراسر شاهنامه گنجانده شده است). این سه بخش به ترتیب با دوره های تاریخ شناختی پیش از تاریخ، آغاز تاریخ و تاریخی مطابقت دارند و شرحش پیش از این در بخش پایانی مقاله ای با عنوان بحثی دربارۀ ادیان و اساطیر از نظر گذشت. البتّه نامگذاری این دوره ها به این شکل صحیح نبوده و ایراد فراوانی بر آن وارد است، ولی در اینجا قصد ما بررسی خود آنهاست و نه نامگذاری شان.

دورۀ -اصطلاحاً- اساطیری با آغاز فرمانروایی کیومرث که مقارن آدم(ع) در نزد ایرانیان است شروع می شود و تا قیام کاوۀ آهنگر و پایان کار ضحّاکیان ادامه می یابد. دورۀ -اصطلاحاً- حماسی با قیام کاوه و روی کار آمدن فریدون آغاز و با مرگ رستم که مقارن با برگشتن ورق حکومت کیانیان از اتّکای به پهلوانان به اتّکای به سیاستمداران است پایان می گیرد. بعد از آن نیز دورۀ -اصطلاحاً- تاریخی آغاز شده و تا "پایان خوش شاهنامه" که برافتادن حکومت ساسانی و ورود اسلام به ایران است تداوم دارد. همۀ این حوادث چهارگانه (شروع تمدّن ایرانی، تثبیت و گسترش تمدّن ایرانی، جهانی شدن تمدّن ایرانی و اسلامی شدن تمدّن ایرانی) نقاط عطف مهم در تاریخ ایرانند و فاصلۀ هرکدام از آنها از یکدیگر نیز بنا به اصل جامعه شناختی و فلسفی "تکامل"، رفته رفته کمتر باید باشد و طول هر دوره نسبت به دورۀ قبلی کوتاهتر. امّا آیا این امر نیز طبیعی و تابع دیگر قوانین خلقت است یا موردی قراردادی از سوی آدمیان است؟ در حال حاضر نمی توانیم در این مورد با قطعیت اظهار نظر کنیم؛ ولی از قرار معلوم تقسیمات تاریخ ایران بر پایۀ شاهنامۀ فردوسی، ما را بر آن می دارد که قضیۀ مزبور را انسانی و قراردادی ندانیم.

در بین ریاضیدانان عدد گنگی تحت عنوان عدد فی(ϕ) تقریباً برابر 1.618 و به تبع آن نسبتی موسوم به نسبت طلایی یا نسبت الهی مشهور است که عبارت از 1 به 1.618 است. یونانیان باستان این نسبت را می شناختند و ایرانیان و مصریان باستان نیز در ساخت سازه های بزرگ خود آن را رعایت کرده اند. در قرن سیزدهم میلادی لئونارد فیبوناتچی ریاضیدان ایتالیایی، آن را به طور رسمی کشف کرده و بسط داد و تئوریزه نمود. دنباله ای از اعداد در ریاضیات وجود دارد که به نام دنبالۀ فیبوناتچی معروف است و آن بر اساس این الگو چیده می شود که هر عدد بعدی جمع بین دو عدد قبلی باشد؛ یعنی: ... ، 233 ، 144 ، 89 ، 55 ، 34 ، 21 ، 13 ، 8 ، 5 ، 3 ، 2 ، 1 ، 1 . در این دنباله هر چه پیشتر برویم، حاصل تقسیم عدد بعدی بر عدد قبلی به عدد فی نزدیک و نزدیکتر می شود و البتّه مقدار آن از حاصل جمع 1 با 5√ تقسیم بر 2 نیز به دست می آید. این نسبت، نسبتی است که در کلّ عالم خلقت برقرار بوده و از زادولد خرگوش ها تا تعداد زنبورهای نر و ماده در یک کندو، الگوی رشد شاخه های درختان، مارپیچ های تخمهای گل آفتابگردان و دانه های مخروط کاج، مختصات بدن انسان و تعداد استخوانهای آن، مسیر حرکت گردبادها و منظومه ها و بسیاری موارد دیگر، همه و همه تابعی از این نسبت مقدّس است. حال ببینیم آیا این نسبت به عرصۀ تاریخ هم قابل بسط است؟

پایان شاهنامه با مرگ یزدگرد سوّم آخرین شاه ساسانی و فتح ایران به دست اعراب مسلمان در سال 20 هجری (641 میلادی) رقم می خورد. ابتدای آن نیز اگر برابر با هبوط آدم(ع) و شروع تمدّن بنی آدم بر زمین بگیریمش 5597 پیش از میلاد -به روایت منابع مربوط به تاریخ پیامبران- است؛ یعنی یک دورۀ 6238 ساله که البتّه اگر طول سالهای رسالت پیامبران الهی (علیهم السّلام) را در نظر داشته باشیم، به عدد 6229 (تا سال 11 هجری) خواهیم رسید که برابر با تعداد آیه های قرآن -طبق روایت کوفی- است، بدین مفهوم که: حاصل رسالت تمام انبیای الهی در آخرین کتاب آسمانی خلاصه شده است. باری این دورۀ 6238 ساله را اگر ابتدا از وسط به دو نیمۀ مساوی تقسیم کنیم، به تاریخ 2478 پیش از میلاد می رسیم که از نظرگاه باستان شناختی، آغاز تقسیم و پخش آریاهای اوّلیه در سراسر منطقۀ غرب آسیا و از نظرگاه روایات، زمان زندگی ذوالقرنین (فریدون ایرانیان) است که گفته اند حدّ فاصل حضرت صالح و حضرت ابراهیم (علیهماالسّلام) می زیسته است. حال باید این دورۀ 3119 سالۀ به دست آمده را نیز با نسبت طلایی به دو نیمۀ نامساوی تقسیم کنیم تا ببینیم دورۀ سوّم از چه زمانی شروع می شود؟ با شگفتی می بینیم که حاصل، عبارت از دو دورۀ 1928 و 1191 ساله است که دورۀ اخیر عبارت از جمع مابین 220 سال دورۀ هخامنشی، 80 سال دورۀ آلکساندر مقدونی و جانشینانش، 474 سال دورۀ اشکانی و 417 سال دورۀ ساسانی بوده و آغازش به سال 550 پیش از میلاد یعنی زمان تأسیس سلسلۀ هخامنشی باز می گردد. همان زمانی که مورّخان امروزی نیز به عنوان آغاز دوران -اصطلاحاً- تاریخی ایران می شناسند. توضیح بیشتری ندارم، لذّتش را ببرید!


  • امید شمس آذر

مسجد آمد خاتم پیغمبران (ص)

دید یاران در دو حلقه اندر آن


عدّه ای سرگرم کسب دانش اند

عدّه ای با خواندن قرآن خوشند


گفت: کار هردوشان زیباستی

رهگشای دنیی و عقباستی


لیک من پیغمبر آگاهی ام

شاخص راه حق از گمراهی ام،


رفت و پس در حلقۀ دوّم نشست

ارزش دانش چنین آمد به دست


طراحی زیبای نام محمد


  • امید شمس آذر

نخستین فرمانروای ایران به روایت تاریخ سنّتی ایرانیان کیومرث بوده است که طبق گفتۀ شاهنامه: در غار زندگی می کند، پلنگینه می پوشد و سی سال مدّت فرمانروایی اوست. سیامک نیز پسر صلبی خود او محسوب می شود. امّا در متون دینی پهلوی، تصویر دیگری از او ارائه شده است که به کلّی با تصویر شاهنامه متفاوت است: کیومرث پس از آفریده شدن، سه هزار سال در مینو زندگی می کند و سپس به زمین می آید (قابل مقایسه با داستان آدم<ع> که چند ساعت در باغ اوّلیه مانده و سپس به زمین آمده) و پس از هزار سال که بر روی زمین به سر برده، هنگام مرگ، از عصارۀ تن او بوتۀ ریواسی می روید که تبدیل به زوج توأمان مشی و مشیانه می شود و از آنان نیز زوج دیگری به دنیا می آید و چند نسل این حالت تکرار می شود تا نهایتاً سیامک پا به عرصۀ وجود می گذارد... . در شاهنامۀ حکیم فردوسی -به عنوان یک مسلمان عقل گرا- خبری از این ماجراها نیست؛ امّا اگر قصد تحلیل داده های متون باستانی ایران را داشته باشیم، این "هزاره گرایی" موجود در تقسیم بندی تاریخ اهمّیت درخوری برای ما پیدا می کند. خانم دکتر ژاله آموزگار کتاب تاریخ اساطیری ایران را بر پایۀ 12 هزاره که به باور روحانیون ایران باستان مدّت زمان عمر جهان بوده، نگاشته است. 12 هزاره ای که 3 هزارۀ آن همان عالم مینوی نخستین بوده است. کتاب مذکور، تحلیل اسطوره شناختی روایات ایرانی است؛ ولی در مقام واکاوی لایه های تاریخی این روایات، باید دوباره خود تحلیل مزبور را نیز تحلیل کنیم.

در مورد ابتدا و انتهای این 12 هزار سال اسطوره ای و -به طبع- تقسیمات درونی آن، نظرات متعدّدی ارئه شده و نویسندۀ کتاب پیامبر آریایی گمانه زنی های گوناگون در این زمینه را در قالب جدولی به منظور مقایسه و تطبیق ارائه داده است. برای تشخیص نزدیکترین نظر به حقیقت از این میان، باید به دو نکتۀ کلّی توجّه داشت: 1- همۀ این هزاره ها دقیقاً هزار سال نبوده و ممکن است اندکی بیش و کم بوده باشند. 2- مبنای تقسیم بندی، حوادث و وقایع مهمّی است که در حکم نقاط عطف در تاریخ بوده اند. در این مورد خاص نیز تأمّل روی این مهم الزامی است که: آن موقعی که کیومرث به مدّت سه هزار سال در مینو به سر می برده، روی زمین چه می گذشته است؟ خاصّه اینکه به نقل از دساتیر، حکومتهای قبل از پیشدادیان آریایی نبوده و شامل بومیان ایران می شدند و از این رو در بازنگری تاریخ سنّتی ایران و هرچه بیشتر ایرانی سازی آن، از دور خارج شده اند؛ به ویژه سلسلۀ ماقبل پیشدادیان یعنی یازانیان که در منابع بعدی ایرانی از آنان با عنوان دیوان (=و در اصل دیویسنان) یاد شده است و دساتیر کیومرث را فرزند یازان عجم (=ایرانی) آخرین فرمانروای آن سلسله می داند که از قرار معلوم بعد از رسیدن به حکومت، به شیوه ای نرم، قدرت را در خاندان خود موروثی کرده و موجب تغییر سلسله شده است و این خود یکی دیگر از موارد شبیه سازی کوروش به کیومرث نزد ایرانیان است. دساتیر نیز از آنجا که در درجۀ اوّل یک منبع هندی است، از اعمال تغییرات ایرانیان مصون مانده و یاد و خاطره ای از سلسله های قبل از پیشدادیان را در خود نگه داشته است؛ با اینکه در روایت سنّتی ایرانی از تاریخ ایران، پیشدادیان و کیانیان و حتّی اشکانیان و ساسانیان، دیگر نه سلسله، که دوره اند و هرکدام دربرگیرندۀ چند سلسلۀ فراموش شده از قبیل ماد و هخامنشی و فرته کاره و پیش از آن. (شاید بتوان مدّعی شد: سخن از سلسله های چهارگانه قبل از پیشدادیان در دساتیر، به خاطر پر کردن 4 هزارۀ خالی در دورۀ 12 هزار ساله بوده، امّا به دلایل پیش گفته عکس آن صحیحتر است).

با توضیحات فوق و لحاظ کردن نکات گفته شده و با در نظر گرفتن وقایع مهمّ تاریخی، باستانشناختی، دیرینه شناختی و زمین شناختی ایران و منطقه در گذشته های دور، به نظر می رسد صحیحترین برداشت از این 12 هزاره، برداشتی است که پایان آن را مصادف با سال 1273 میلادی/ 654 هجری شمسی می داند که با دوران حملۀ مغول برابر است. یعنی این 12 هزاره تقریباً در 11700 سال پیش شروع شده و در 700 سال پیش پایان می یابند. در اینصورت به عنوان کلام اوّل در این باب می توان پیشنهاد کرد: اگر هزاره به هزاره عقب تر برویم، یک هزاره قبل از آن با اوایل دوران ساسانی برابر می شود، آغاز هزارۀ قبل از آن با آغاز دوران ماد، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز رصد نیمروز، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز نیمۀ دوّم پیشدادیان (حکومت فریدون)، آغاز هزارۀ قبلی با وقوع طوفان نوح(ع) و آغاز دوران تاریخی تمدّن سومر با سلسلۀ کیش (معادل ضحّاکیان در تاریخ ایران)، آغاز هزارۀ قبلی با اوج تمدّن هرمسی (هرمس معادل هوشنگ ایرانیان)، آغاز هزارۀ قبلی با هبوط آدم(ع) و زندگانی فرزندان او، آغاز هزارۀ قبلی با مقابلۀ سپینتمان (زرتشت مصلح) با پیروان زئوس (دیوپرستان)، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز یکجانشینی دیوپرستان در ایران، آغاز هزارۀ قبلی با پایان آخرین عصر یخبندان و در نهایت آغاز نخستین هزاره نیز با آغاز سلسلۀ آبادیان و پادشاهی مِهاباد نخستین فرمانروای ایران.


  • امید شمس آذر

نیاز به هم آغوش بعد از نیاز به اکسیژن و آب و غذا، مهمترین نیاز مادّی انسان است؛ امّا به دلایل متعدّدی در حال حاضر برآورده کردنش منوط به فراهم بودن امکانات دیگری همانند مسکن و مکسب و مرکب و مدرک شده است. حاج آقا قرائتی مثال خوبی در این زمینه دارند: «به این می ماند که بگویی من تشنه م، یه لیوان آب به من بدید. جواب بدهند که اول لیسانستو بگیر بعد»! و معلوم است که حاصلش می شود این وضعیت نابهنجار پوشش و دیگر آسیب های اجتماعی که امروز در جامعه شاهدش هستیم. هرکس هم تحلیل دیگری در این زمینه دارد، درون لیوان بیندازد و آبش را بخورد! امّا این میان عدّه ای که نام مسئول در محیط هایی مثل دانشگاه را یدک می کشند، این وضعیت را نه نوعی بیماری اجتماعی که باید [پیشگیری و] درمان شود، که سلیقه و میل شخصی جوانان و نوجوانان دانسته و به علّت ناتوانی و بی عرضگی خود از مدیریت و شاید هم میل باطنی خودشان به بهره برداری حداکثری از آن، داد سخن در می دهند که: "چه اشکالی دارد؟ جوانان با هر نوع تیپ و مدل مو و هر نوع رفتاری عزیزان ما هستند و نباید طردشان کنیم" و شگفتا که این سخن در حالی عنوان می شود که هیچکس نیز از طرد جوانان صحبتی به میان نیاورده و همگی در پی اصلاح آنان هستند. کار اینها از این رو درست مانند به رسمیت شناختن حقوق .... ها در آمریکاست.

کسانی که این ادّعا را می کنند، به یاد ندارند که زمانی که بی حجابی در کشور ما اجباری شد، مردم شدیداً در مقابلش مقاومت کردند و این مقاومت، گذشته از غیرت دینی مردم، به نارضایتی آنان از حکومت نیز مربوط می شد. اکنون نیز اگر همان وضعیت پیش بیاید، به احتمال زیاد اکثر بدپوششان و ناقص حجابان امروز، حجاب کامل را سفت و سخت رعایت کرده و نقاب هم می بندند تا به هرحال اعتراض خود را نسبت به برآورده نشدن نیازهای اولیۀ مادّی خود از طرف مسئولین امر به نمایش درآورند. چاره تنها در وظیفه شناسی و انجام تکلیف است، نه چیز دیگر. مدّعیان مزبور، گاهی نیز موضوع تسامح دینی را پیش می کشند که مفتضح ترین مغلطۀ بحث است. اینها همه سرپوش گذاشتن بر بی مسئولیتی ها و فرار از وظیفه است.

صحبت این است که این نوع مدل های ظاهری و رفتاری جوانان مدل نیست، یک نوع منفی گرایی روانشناختی و در درجۀ بعدی نوعی اعتراض و هنجارشکنی اجتماعی است. گذشته از آن، خود این اعتراض ها و هنجارشکنی ها هم -معمولاً- دور از چشم خانواده ها صورت می گیرد. در اینصورت، آیا می خواهیم جوانان را از خانواده جدا کنیم؟ پیشوایان دین و علمای بزرگ و عرفا و صلحا، برای جذب ناآگاهان و تازه مسلمانان تسامح می ورزیدند. تسامح در مناسبات را با مسامحه در عبادات اشتباه نگیریم؛ آنان مقیّد بودند که به غیر هم کیشان و هم مسلکان خود -اعمّ از مسلمان و غیرمسلمان- سخت نگیرند، نه اینکه خودشان در عمل به احکام دینی سهل انگاری بورزند. یک لحظه به این فکر کنید که این تسامح آنان بدون هدف و از سر بی خیالی بوده است، حالتان به هم نمی خورد؟ ولی برای جوانان مسلمان خودمان، تسامح موضوعیتی ندارد. آن هم جوانانی که تمام مقاطع تحصیلات مقدماتی را گذرانده و خوب و بد را کاملاً می فهمند. برای اینکه مسئولیت امانتداری از جوانان در قبال خانواده هایشان را از خود سلب کرده باشیم، متوسّل به اصل بی دفاع "آزادی" می شویم؛ در حالیکه اگر از روز اوّل این مسئولیت ناپذیری خودمان را با خانواده ها در میان می گذاشتیم، آنها خود به نوعی برای این مسئله چاره ای می اندیشیدند.


  • امید شمس آذر

مسئلۀ آزادی حمل، خریدوفروش و استفاده از اسلحه در ایالات متحدۀ آمریکا، چند مدّتی است که به یک معضل جدّی بدل شده است. دولت آمریکا که بخش عمده ای از درآمد خود را از تولید سلاح و فروش آن به دیگران -حتّی به قیمت راه انداختن جنگهای خونین- تأمین می کند، به رغم مخالفت عموم مردم، صاحبنظران و حتّی مجلس این کشور، حاضر به تجدید نظر در قانون آزادی اسلحه نبوده و نهایت کاری که در تأمین امنیت شهروندانش حاضر به انجام آن است، مسلّح کردن بیش از پیش اقشار مردم در برابر همدیگر است! اینکه مثلاً به جای ممنوعیت حمل اسلحه برای دانش آموزان که بارها و بارها منجر به فجایع عجیب در سطح مدارس شده است، متقابلاً معلمان را توصیه به حمل سلاح کند؛ و البتّه از دولتی هم که ریاستش با تاجری باشد که در جواب کسانی که به وی گفتند: "همسر تو سابق بر این مدل مجلّات .... بوده است"، پاسخ می دهد: "او زیبایی بدن خود را نمایش می دهد. اگر بلدی تو هم نمایش بده"، چنین طرح و برنامه هایی بعید نیست! این اجتناب شدید دولت آمریکا از بازنگری در قانون آزادی سلاح را بیشتر ناشی از همان حسّ سودجویی برای کسب درآمد از راه تولید سلاح می دانند؛ ولی به نظر من این نیز در میان مدّت قابل اصلاح است و علّت و انگیزۀ اصلی جای دیگری است.

اساس تفکّر لیبرال دموکراسی آمریکا بر اومانیسم و تأکید روی خودکفایی انسان در همۀ شئون زندگی و بی نیازی اش از خدا و هرگونه عامل معنوی دیگر بنا شده است. بر مبنای این تفکر، اگر اسلحه در دست انسان به وفور وجود داشته باشد نیز، انسان خود شعور و عقل کافی برای سوءاستفاده نکردن از آن را دارا می باشد و نیازی به اعمال ممنوعیت در این باره وجود ندارد. این نظری است که بر روی کاغذ، خوشرنگ و زیبا می نماید، اما در عرصۀ عمل، نتیجه چیز دیگری از آب در می آید. چرا؟ چون انسان موجودی دو ساحتی است و در کنار عقل و فطرت خدادادی اش که او را به انجام کارهای نیک وا می دارد، یک هوای نفس و طبیعت انسانی هم دارد که چندان با وظیفه شناسی و پیمایش راه راست سازگاری ندارد و برای ایجاد تعادل بین آنها و جلوگیری از غلبۀ "نفسانیات طبیعی" بر "عقلانیات فطری"، آموزه های وحی لازم است که اطاعت از آنها نیز باید توسط قوانین مصوِبه از طرف حکومت نظارت شود. این در حالی است که تفکِر آمریکایی، به جای نفسانیات طبیعی و عقلانیات فطری، بر ترکیب نامتجانس "عقلانیات طبیعی" و نه حتی "نفسانیات فطری" تأکید می کند. با این توضیحات، اقدام به بازنگری در قانون آزادی سلاح، یعنی خودکشی تئوریک نظام آمریکا و این کار برای آن دولت -مادامی که به فکر خودکشی نیفتاده باشد- بعید است.


  • امید شمس آذر

می نشینم روبروی پنجره

آب می نوشم ز جوی پنجره


رخت بر می بندم از این خاک پست

می روم در جستجوی پنجره


پنجره! آغوش خود را باز کن

تا دوم مشتاق سوی پنجره


یا به سان فاخته کو کو کنان

کو به کو آیم به کوی پنجره


در سرای دل ندیدم روزنی

دوستان! پس کوست کوی پنجره؟


کوی شادیّ و نشاط و شور و عشق

کوی صوت و های و هوی پنجره


خاطرات کودکی زنده شود

با نگاهی رو به سوی پنحره


خاطراتی از نم باران و از

رسم گنجشکی به روی پنجره


دفتر ایّام پاییزیّ غم

پر شده از گفتگوی پنجره


فصل تاریکیّ و حیرت شد دراز

مانده ام در آرزوی پنجره....


پنجره یعنی ظهور آفتاب

عطر و بوی اوست بوی پنجره


العجل ای آفتاب «شهسوار»

أسقنونی از سبوی پنجره


پنجره با خویش دارد غصّه ها

پس چرا بسته گلوی پنجره؟


  • امید شمس آذر

بهار می آید

آن هم چه بهاری؟ سبز سبز!!

***


بدیهیّات هر وقت بخواهند تعریف شوند

مقداری از حقّ مطلبشان ضایع می شود

***


از واقعیت های تاریک

به حقیقت روشن پناه می برم

***


می گفت:

درس تنظیم خانواده 20 شدم، با چه رویی نمراتمو به پدر_مادرم نشون بدم؟!

می گویم:

حراست دانشگاه ما چند سال پشت سر هم در سطح دانشگاههای کشور اوّل شده... .

حال خودتون چطوره؟

***


نظر کارشناسانه:

وقتی مردم به خرید کالای ایرانی رغبت نشان دادند،

تولیدکنندگان می توانند با تولید کالاهای بی کیفیت که زود به زود خراب و تعویض شود

موجب رونق اقتصادی کشور شوند !!

***



توجّه کنید:

بتی که در ادبیبات عاشقانۀ ما آمده

بت هندی است نه بت عربی

***


وقتی قرآن دربارۀ یهود می فرماید:

«یسئلونک "عن" ذی القرنین....»

یعنی ذوالقرنین کسی بوده که

در میان اعراب -حدّاقل یهودیانشان- با همین نام شناخته شده و اسم موهومی نبوده است.

***


تصویر ارائه شده از خدای متعال در تورات کنونی

با شیطان بیشتر سنخیّت دارد

و

چهرۀ پردازش شده از حضرت عبّاس(ع) در فیلم رستاخیز

با یزید.

***


آه، ای شهادت کجایی؟!

مثل بچّۀ آدم با پای خودت بیا،

وگرنه خودم میام دنبالت.

***


پیشنهادی هم برای رسیدن به تعادل:

پسران قبل از ازدواج تا می توانند چاق شوند

و دختران تا می توانند لاغر،

بعد از آن خودبخود همه چیز حل می شود.

(موفّق باشید)

***


  • امید شمس آذر

هرکسی را که نمی دانید برای همکاری در زمینه های فرهنگی مناسب است یا نه، با این سه سؤال اساسی که پنج گزینه -سه صحیح و دو غلط- پیش روی خود دارند، مورد ارزیابی قرار دهید. بر اساس تعداد پاسخهای صحیح می توانید تشخیص دهید که برای همکاری مناسب است، یا باید بر رویش کار شود یا به کلّی به دور انداخته شود.


سؤالات:

1- کتاب دینی ما کدام است؟

2- کتاب ملّی ما کدام است؟

3- کتاب محلّی ما (سرزمین آذربایجان) کدام است؟


گزینه ها:

1- قرآن

2- اوستا

3- شاهنامه

4- دده قورقود

5- حیدر بابا.


  • امید شمس آذر

آقای شمخانی -که بنده قبولش دارم- در مورد ماهواره می گفت: «ماهواره چیز خوبی است؛ آشنایی با انواع نظرات و افکار و سلایق، انسان را حقیقت بین و روشن نگر بار می آورد». امّا این آشنایی با نظرات دیگران، زمانی سودمند است که با نظرات خود نیز آشنا باشیم. برای ملّتی که هنوز سرانۀ مطالعه اش چند دقیقه در روز بیشتر نیست، آشنایی با نظرات دیگران یعنی شستشوی مغزی. بعضی هم جاافتادن ماهواره در سطح جامعه را با جاافتادن تدریجی ضبط صوت و ویدئو مقایسه می کنند که اوایل انقلاب ممنوع بود، ولی بعداً پذیرفته شد؛ در حالی که ماهواره که دستگاه گیرندۀ برنامه های تلویزیونی های بیگانه و خارج از کنترل ماست، با دستگاههایی که برنامه های صوتی و تصویری آن را در قالبهایی مثل نوار کاست یا فیلم ویدئو یا C.D به اختیار خود دریافت می کنیم، متفاوت بوده و در اصل قبل از اینکه یک وسیله باشد، یک "رسانه" است و تنها با رسانه هایی مثل رادیو و تلویزیون قابل مقایسه است. مخالفت با نوار کاست و ویدئو و امحای آنها هم از اشتباهات فاحش اوایل انقلاب بوده است و اشتباه بودن آن، دلیل بر اشتباه بودن مخالفت حال حاضر با ماهواره نمی شود.

امّا در این مقال، بیشتر بر روی انواع شبکه های ماهواره ای می خواهم تمرکز کنم؛ معمولاً در نزد عموم مردم که برای دریافت برنامه های شبکه های بین المللی بیگانه، اقدام به تهیّه و نصب دستگاه ماهواره می کنند، این شبکه ها به دو گروه شبکه های اروپایی_آمریکایی و شبکه های ترکیه تقسیم می شوند. نیروهای انتظامی و حفاظتی کشور هم که عمدۀ مضرّات ماهواره را دو مسئلۀ "تضعیف بنیان خانواده" و "تحریک سیاسی" عنوان می کنند، بیشتر بر روی اروپا و آمریکا حسّاسیت دارند و به اندازۀ آن بر روی ترکیه حسّاس نیستند؛ آنهم با این استدلال که قباحت برنامه های ترکیه ای تنها در رقص و ساز و آواز و بزن و بکوب خلاصه می شود، ولی برنامه های اروپا و آمریکا -بطور خاص لس آنجلس نشینان- شامل جنبه های سیاسی نیز هست و مستقیماً با نظام جمهوری اسلامی ابراز عناد می کنند. امّا آیا واقع قضیه نیز همین است و فی المثل هیچ اثری از عناد با جمهوری اسلامی در برنامه های ترکیه وجود ندارد؟

بنده جایگاهی در سیستم انتظامی و حفاظتی کشور و نظری در خصوص برنامه های کلان آنجا ندارم؛ ولی از آنجا که یگانه تشکیلات بی عیب و نقص دیوانسالاری متعلّق به تشکیلات معصوم -علیه السّلام- است، با عقل ناچیز خود به نقد این دیدگاه می پردازم: سلطنت طلبان لس آنجلس نشین، خود بهتر از همه می دانند که دوران پادشاه و پادشاهی سرآمده و هیچ کشوری که -خاصّه با انقلاب مردم- رو به حکومت جمهوری آورده، دوباره به دوران استبداد سلطنتی باز نمی گردد. آنان فقط برای اینکه بازماندگان خاندان شاه چون شهبانو فرح و رضا ربع پهلوی(!) دچار مرگ رسانه ای نشوند، این خاله بازی های تشریفاتی را در آنجا راه انداخته و اداره می کنند. از این رو مواضع آنان نیز در دشمنی با جمهوری اسلامی، مواضعی صرفاً سلبی بوده و موضع سلبی راه به جایی نمی برد. آنان اگر حکومت امروز ایران را نفی می کنند، جایگزینی برای ارائه ندارند و در میان سماع موسیقی و دود سیگار و سکر مشروبات، در یاوه گویی های خود سرگردانند. این در حالی است که ترکیه -همسایۀ زیرک ما- که سالهاست با تظاهر به اسلامگرایی و احترام به فرهنگ دینی مردمانش و جا انداختن خود به عنوان میراث دار امپراطوری عظیم عثمانی، در حال ارائۀ "نسخه و الگو" برای مردم ماست، از این رو نیز برخلاف لس آنجلس نشینان، مواضعش از نوع ایجابی بوده و برای مثلاً آیندۀ جمهوری اسلامی -چه در مقام حرف اعلام کند چه نکند- جایگزینی تدارک دیده که عبارت باشد از: سکولاریسم. آنهم با معرّفی خود به عنوان نمونه ای موفّق از یک نظام اینچنینی.

دربارۀ سکولاریسم و گزاره های خودمتناقض آن سخن بسیار است و فرصت دیگری می طلبد. فقط در این فرصت اگر بخواهیم بررسی کنیم، به این نکته توجّه داشته باشید که: انسان موجودی اجتماعی و اسلام نیز دینی ذاتاً سیاسی است و هر آنچه نامش حکومت اسلامی باشد، چه به لحاظ نفس حکومت بودنش و چه به لحاظ اسلامی بودنش ماهیّتی کاملاً سیاسی دارد و اگر هم با دخالت مردم در امور مربوط به خود مخالف باشد و بخواهد سر آنان را با دیانت گرم کند تا قاطی سیاستی که در تعریف غیراسلامی آنان برابر با خدعه و دروغ و نیرنگ و بی دینی و در یک کلمه ماکیاولیسم یا به زبان خودمان پدرسوختگی است، نشوند، همین که اجازۀ خواندن قرآن و برگزاری نماز جمعه و جماعت و آیین حجّ و جهاد و خمس و زکات و امر به معروف و نهی از منکر و عزاداری امام حسین(ع) و یا حتّی برخی از این امور را به مردم بدهد، در میان مدّت گور خود را کنده است. ترکیۀ امروزی که به هیچوجه میراث دار امپراطوری عثمانی نیست، در دو راهی اسلامگرایی و ابراز حسن نیّت به غرب گرفتار است: از طرفی به عثمانی افتخار می کند و آثار فراوان هنری در خصوص آن خلق می کند، از طرفی در سریالی مثل "حریم سلطان" زنان حرمسرای عثمانی را که همگی حجاب که هیچ، نقاب هم داشتند، بی حجاب و گریبان گشاده نمایش می دهد! از طرفی شاهد رعایت سفت و سخت حجاب -مثلاً غیراجباری- در خیابانهای شهرهایش هستیم، از طرف دیگر شاهد صنعت گردشگری جنسی در سواحل دریاهایش! از طرفی به اسم مسلمان بودنش پس از نتیجه نگرفتن از سالها عجز و لابه و التماس ذلیلانه برای عضویّت در اتحادیّۀ اروپا، با حالتی مقتدرانه از آنجا روی بر می گرداند و از طرفی در اینجا با رژیم صهیونیستی دست دوستی می دهد!... .

این از دولتش؛ ولی در مورد مردمش نیز باید دانست که: اسلامیّت آنان یک نوع اسلامیّت عاریتی و برگرفته از بومیان رومی تبار آن سرزمین در قرون چهار و پنج هجری بوده. بومیانی که خود مسیحیانی بودند -آنهم آن مسیحیّت- که تازه مسلمان شده بودند! و آنان هم که به دست اینان به اسلام مشرّف شدند، پیش از اسلام نه اهل کتاب که شمنی بودند! حاصلش می شود همین که امروز می بینیم: یک نوع افکار التقاطی سطحی و بچّه گانه که نمونه اش را در سریال "کلید اسرار" -که متأسّفانه چند سالی از سیمای جمهوری اسلامی هم پخش شد- شاهد بودیم؛ داستانهایی که به بینندۀ خود چنین القاء می کنند که انگار قیامت و حساب و کتاب و بهشت و دوزخی در کار نیست و خبری هم از ابتلا و امتحان یا حکمت و مصلحت خداوندی وجود ندارد و خدا -نعوذبالله- دستگاهی است که هرکس کار خوبی در این دنیا انجام داد، بلافاصله دکمه اش را بزند و پاداش خود را دریافت کند و متقابلاً هرکس کار بدی هم انجام داد، به همان شکل و شیوه مجازات ببیند!... . تشیّع آنجا نیز عمدتاً بر پایۀ اندیشۀ منحط "علی الّلهی" است که از اساس اصول و فروع دینشان با ما شیعیان متفاوت است، ولی برخی علمای اسلامی در دورۀ معاصر فقط به خاطر حفظ وحدت اسلامی، آنان را با تسامح شیعه قلمداد کرده اند. هر از گاهی هم به موازات شاعران و نویسندگان روشنفکری که گرایش به اسلام در آثارشان محسوس است، این خوانندۀ مرد سه زنه از محمّد(ص) و علی(ع) می خواند و آن خوانندۀ زن سه شوهر عوض کرده از ابوالفضل(ع)! دانشمندان اسلامگرایشان نیز همواره با دادن آدرس های غلط، نهایتاً باعث وهن مذهب می شوند که نمونه های آن فراوان است.
به هرحال اختیار با خودتان است؛ اگر قرار است برای یکی از دو جهت مدارا بورزیم و برای آن یکی سخت بگیریم، ببینید کدامیک خطرناک تر است: آنان که به اسم ایران و ایرانیّت شمشیر را برای مبارزه با جمهوری اسلامی از رو بسته اند یا آنان که به اسم اسلام و اسلامیّت از پشت خنجر می زنند؟ آنان که با همۀ خباثت هایشان هم میهنان ما هستند و می توانیم دورادور کنترلشان کنیم یا آنان که با همۀ نجابت هایشان بیگانه هستند و نمی توانیم نظارتی بر رویشان داشته باشیم؟ آنانی که ضمن زیر پا گذاشتن شدید اخلاقیّات، با تحریک احساسات جنسی بنیان خانواده را متزلزل می کنند یا آنان که در کنار زیر پا گذاشتن نسبتاً خفیفتر اخلاقیّات، با تحریک احساسات قومی بنیان ملّت را ؟!


  • امید شمس آذر

تأثیرپذیری سبک های هنری از شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعۀ عصر خود، از بدیهیّات است؛ امّا چه عاملی باعث می شود که گاه از یک وضعیت واحد اجتماعی، انواع سبک های متوازی در رشتۀ هنری بخصوصی پدیدار گردند؟ این وضعیت واحد را هگل "روح دوران" یا روح زمانه می نامد. خروجی های چندگانۀ هنری از وضعیت واحد اجتماعی، با انگارۀ روح دوران سازگار نمی نماید. به همین دلیل، برخی دیگر انگارۀ "روح های دوران" را پیش کشیده اند؛ امّا این گزاره نیز ناقض خویش است و با مفهوم "زمانه" که تنها در صورت برخورداری از روح واحد ماهیت می یابد، سازگار نیست. هر زمانه یا دورانی تنها می تواند دارای یک روح باشد و تعبیر ادبی دو [یا چند] روح در یک بدن دربارۀ آن، فاقد موضوعیت است. علّت متفاوت بودن طول دوره های تاریخ جوامع، تفاوت در تداوم حیات روحهای مسلّط بر آن دوره هاست که استخلاف و جابجایی آنها با یکدیگر نیز معمولاً در مقاطعی رخ می دهد که عوامل و حوادثی، موجب پیدایی موجی از اندیشه های جدید و گسیل شدن آنها به سطح حیات اجتماعی گردد. اندیشه هایی که تاریخ تولّد دارند، ولی تاریخ مرگ ندارند! و البتّه یکی از بارزترین مصادیق این "نقاط عطف" نیز که تقسیم بندی دورانهای تاریخی را موجب می شوند، همانا "ظهور ادیان" است. پس می توان قائل بود که سایر عواملی که به موازات روح حاکم بر زمانه، باعث جنب و جوش در سطح حیات اجتماعی می شوند، ذیل عوامل بیرونی و موقّتی قابل شناسایی اند. این عوامل را البتّه نمی توان کاذب نامید، زیرا هرچه باشد، برخاسته از لایه های اجتماعی جامعۀ خویش اند و اگرچه بر سرنوشت هنر از درون اثر نمی گذارند، امّا در ارزیابی اوضاع اجتماعی، در کنار هنر قابل بررسی اند؛ منتها در مقام بررسی خود هنر، آنطور که گفته شد جزء عوامل بیرونی و موقّتی شمرده می شوند.

در طول تاریخ، آثار هنری به دو گونه تحت تأثیر اوضاع اجتماعی و فرهنگی زمانۀ خود قرار گرفته اند: یا مستقیماً به خواست و تشویق حکومتها و یا غیرمستقیم و تحت تأثیر روحیّات و خلق و خوی هنرمندان که به نوبۀ خود از اوضاع زمانه تأثیر گرفته اند. آثار پدید آمده به گونۀ اوّل که بیشتر با نام "هنر درباری" شناخته می شوند، با افول حکومتها دچار افول شده و از سکّه می افتند؛ امّا آثار پدید آمده به گونۀ دوّم به خاطر مستقل بودنشان تا مدّت ها بعد از تغییر اوضاع زمانۀ آفرینش خود نیز به حیات شان ادامه می دهند. با بررسی آثار هنری در دوره هایی از تاریخ ایران و جهان که برای تمدّن و فرهنگ مربوطه نقطۀ عطف محسوب می شوند و مشاهدۀ انفکاک اثرات کوتاه مدّت و بلندمدّت از همدیگر در این عرصه، ادّعای ما اثبات می شود.

با اینهمه، در تعریف هنر درباری یا -اعمّ از آن- هنر حکومتی در عرصۀ تمدّن و فرهنگ یک جامعه، باید به نوع آن حکومت نیز توجّه ویژه ای صورت گیرد. بی شک تأثیرات یک حکومت استعماری و بیگانه در این میان، با تأثیزات حکومت بومی و مردمی متفاوت خواهد بود. همچنین حکومت استبدادی یا روی کار آمده به وسیلۀ کودتا، تأثیرات متفاوتی را نسبت به حکومت دموکراتیک و مردمسالار رقم خواهد زد. نیز چنین است تأثیرات یک حکومت ضدّدینی یا غیردینی در مقایسه با یک حکومت دینی؛ چرا که هرچقدر نوع حکومت به خواست و پسند عموم مردم نزدیکتر باشد، تفاوت هنر حکومتی با هنر مردمی نیز کمتر خواهد بود. در این میان، حکومت جمهوری اسلامی ایران، حکومتی است بومی، دینی و مردمسالار که با انقلاب ملّت روی کار آمده است و احتمال هر سه ویژگی نامطلوب بیگانه بودن، ضدیّت یا ناهمگونی با فطرت الهی خلق و همچنین امکان شکل گیری استبداد را از خود دور نگهداشته است و این در حالی است که کانونهای عمدۀ ثروت و قدرت و تبلیغات (به قول قدما: زر و زور و تزویر) در طول سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بیشتر در اختیار مخالفان آن قرار داشته است تا موافقان. پس در تعریف هنر انقلاب اسلامی، باید مواظب باشیم جریان هنر انقلابی را -ولو موافق حکومت به معنای رایج کلمه هم باشد- و هنرمندان آن را جریانی به موازات جریان هنر مردمی تلقّی نکنیم. شک نیست که هنوز جریان هنری مقابل یا حدّاقل مغایر با اهداف و آرمانهای فرهنگی انقلاب -با گذشت نزدیک به چهل سال- به حیات خود در حوزه های مختلف سینما، داستان نویسی، شعر، موسیقی و... ادامه می دهد؛ امّا این جریان همیشه یک جریان اشرافی و غیرمردمی بوده و نمونه ای از جریان فرضی "مردمی و در عین حال غیر انقلابی" در هنر امروز ایران نمی توان سراغ یافت. (این امر نیازی به توضیح و اثبات هم ندارد و مردمی دانستن جریان اشرافی مزبور از طنزهای روزگار هم هست. عدّه ای با تأکید بر خاکساری و دردآشنایی مردم و خلاصه نمودن انقلابی گری در ایراد گرفتن و "غُر زدن" و سپس خلط اصل نظام مبتنی بر رابطۀ امّت و امامت با تشکیلات دیوانسالاری، در صدد پر کردن این خلأ برآمده اند؛ ولی همین امر در حکم مثال نقض آنان بر خویش است). آنچه گفته شد، حقیقتی انکارناپذیر است که با برنامه ریزی ها و مهندسی های معمول قابل تحقّق نبوده و در درجۀ اوّل یک حادثۀ بی اختیار و در عین حال فرخندۀ اجتماعی است و از این رو از افتخارات انقلاب اسلامی و ملّت ایران محسوب می شود. بنابراین آنانی که در مسیر منویّات اشرافیت و مافیای هنر در رسانه به دنبال قالب کردن خود در دلهای عامّۀ مردم اند، چاره ای جز تمکین -ولو ظاهری- به اصل نظام و انقلاب ندارند و گرفتن ژست اپوزیسیون و ظاهر شدن با "تز" منتقد و معترض -که فرسنگ ها با داشتن انتقادها و اعتراضهای "موردی" فاصله دارد- به جهت افزایش محبوبیت، اگرچه در همه جای دنیا جواب داده، در ایران امروز -خوشبختانه یا متأسّقانه- جواب نمی دهد و به قول حافظ:

«برو این دام بر مرغی دگر نه                                       که عنقا را بلند است آشیانه».


  • امید شمس آذر

به روایت تورات: سلسلۀ اوّل عدنی ها بودند که در عدن سلطنت کرده اند. مردمان خوب پاک ملایم بیگناه که نه بدی ظاهر را می شناسند و نه بدی باطن را. پیری و مرگ به آنها راه ندارد. سلسلۀ دوّم پاطیارشها بودند. از نسل ست پسر سوم آدم بوجود آمده، زمین را اشغال نمودند. سلسلۀ سوّم نواکنیدها بودند. مخصوصاً به صفت رحم ستوده شده اند. از خدا میترسند، دیگر با او به طور یگانگی صحبت نمی کنند و مثل سابق آدم و حوّا در آن خودسری مطلق مسلّح دورۀ ثانی زندگی نمی نمایند. از خدا میترسند. او را محترم می دانند و پرستش می کنند. او را از دور می بینند. خدا برای ایشان خیلی بزرگ است. سلسلۀ چهارم پسران نوح(ع) بودند. از سه نفر سرسلسله ای بوجود آمده اند که اسامی آنها بطبقات اعقابشان علاقه گرفت و آن سه نفر سام است و شام و یافث که فامیل آنها در کمال احترام زیست نمودند تا وقتیکه زمان تفرقۀ طوایف و ملل شروع شد. تمام روی زمین بیک زبان و یک لغت تکلّم میکردند. امّا اتّفاق افتاد که بطرف مشرق رفتند و در آنجا در مملکت "سینهار" صحرائی پیدا کردند و مسکن گزیدند. در اینجا شرح برج بابل را ذکر میکند و وجود طبقه و نژاد چهارم را خاتمه می دهد و از آنوقت به بعد جنس حالیۀ انسان در روی زمین سلطنت می کنند. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

در کتاب ساگاس اسکاندیناوها آمده است: پسران بور چشم ها را بالا کردند و میدکارد عظیم را خلق نمودند. آنوقت آفتاب جنوب بسنگ ها تابیدن گرفت و علف سبز سطح زمین را پوشانید. آفتاب جنوب رفیق ماه با دست راست خود اسب های آسمانی را راندن گرفت. آفتاب نمیدانست جای خودش در کجا خواهد بود، ماه نمیدانست تکلیفش چیست، ستاره ها نمیدانستند در کجا برقرار خواهند شد. آنوقت مشاورین کبیر بر کرسی های خود جلوس نمودند. خدایان همایون فر در میان خود مجلس مشورت بیاراستند. برای شب و برای ماه نو اسم گذاردند، برای صبح اسم گذاردند، برای ظهر و سپیده دم و عصر اسم گذاردند تا اینکه بوقت و زمان حکمرانی نمایند. ارژیل از پادشاهان این سلسله بود. سلسلۀ دوّم آزها بودند. آنها در صحرای ایدا جمع شده، برای خود منازل و معابد عالی بنا می کنند. بزراعت زمین می پردازند، فلز ارن ذوب مینمایند (فلز مرکّبی است که جزو اعظمش مس است) و از آن نیزه و ادوات حیرت انگیز میسازند. در حیاط های قصر با کعبتین بازی می کنند، امّا آز و طمع را نمی شناسند. سلسلۀ سوّم یأجوج ها بودند. مردمان باریک بین باهوش عالمی بودند که از سنگ های کوه ها و اعماق زمین بیرون آمده، سطح آن را اشغال نمودند. سلسلۀ چهارم نیز یأجوج ها بودند. سه نفر اشخاص بزرگ نیکوکار خیّر از آنان یکروزی در ساحل دریای آسک وامبلا با هیکل انسانی پیدا شدند که حسّ و جان نداشتند، مثل اینکه سنگ باشند. اُدین بآنها جان داد، هونیر به آنها عقل داد و ادور بآنها خون داد و صورتشان را با رنگ حیات رنگ آمیزی نمود. سلسلۀ پنجم نژاد امروزی است. از دو هیولای بیحرکت بی حس بوجود آمده اند که خدایان یا شاید یأجوجان باریک بین عالم باهوش، اگر هم آنها را خلق نکرده باشند، امّا بایشان حرکت و هوش بخشیده اند. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

هندی ها در سلسله انساب اوّلیۀ خود، طبقه و نژاد بهاراتا را جای داده اند. منظومۀ بزرگ ایشان که به اسم همان طبقه به مهابهاراتا موسوم است، روایت می کند که: آخرین پادشاهان آن موسوم به سام وارانا غفلتاً ملتفت شد که سلطنت آرام او به واسطۀ بلوای عام رعایایش منقلب شده و پانکالیا بر او حمله آورده است. مجبور شد که فرار نماید و مملکت خود را به این مدّعی واگذارد. این است اوّل طبقه و نژاد مشهور محترمی که لژاند هندی با کمال زحمت و افسوس از او جدا می شود؛ زیرا که در آنها تمام لوازم قدّوسیت را بدرجل کمال می بیند. سلسله و طبقۀ پانکالا بعد از آن مدّت یک هزار سال سلطنت می کند و آنها مردمان خیلی مقتدر قاهری بودند. ریشی بری هادوکتای مقدّس پادشاه آنها دورموخارا تقدیس نمود و فضایل و فعّالیت به وی آموخت و به وسیلۀ این شناسایی و بصیرت، او را لایق ساخت که دایرۀ متصرّفات خود را از همه طرف بسط داده، تمام زمین را مالک شود. پانکالاها اقوام نزدیک طبقۀ ماقبل خود بودند و در لیاقت از آنها پست تر نبودند، مگر خیلی کم. بعد از آن طبقۀ کراوا در مملکت مادهیادسا سلطنت یافتند. مادهیادسا برای هندی ها به معنی هندوستان است؛ امّا معنی حقیقی آن مرادف است با اسکاندیناو (میدکارد یعنی ناحیۀ وسطی). طبقۀ کراوا که توسّط کورو تأسیس شده، از طرف پدر از بهاراتاهای مشهور نامی و از طرف مادر از یک زنی که از سلالۀ الوهیت بود، به وجود آمدند و نسب آنها به مانو اتّصال پیدا می کرد. (مانو اوّلین مقنّن هندی ها بوده و کتاب قانونی مدوّن کرده است). با وجودیکه این نژاد و نسب بسیار محترم و معتبر بنظر می آید، امّا سرسلسلۀ آنها بواسطۀ حقّ ولادت و وراثت بسلطنت دست نیافته بود؛ بلکه بسبب عدل و انصاف و اطّلاع و بصیرت در قوانین و مذهب، او را به پادشاهی برگزیدند و او یک شخص مرتلض سخت و در عالم ریاضت و قربانی بدرجۀ کمال بود. حالا می رویم به سر وقت طبقۀ چهارم. پانداوا ها همانطوریکه اخلاف و جانشین های کراوا های مقدّس با تقوی هستند، همانطور متّحدین نزدیک باختریان ها یا باهلیکا ها می باشند. گاهی اسمشان در سیاهۀ اسامی کراوا ها ذکر می شود و گاهی آنها را برادران (=پنج برادر) پاندو فرض می نماید. در اینجا باز به همان زمان یا نزدیک آن زمانی می رسند که ایرانیان باختر (بلخ) برادران هندی ها محسوب می شدند و هنوز از یکدیگر جدا نشده بودند؛ و چون در آن وقت یاوانا ها که اجداد یونانی ها باشند و سکا ها یا سیت ها هنوز از دایرۀ اطّلاعات برهمنی ها (هندی ها) محو نشده بودند، شاید هندی ها، سواحل علیای رود سند و مملکت کابل را عرصۀ جولانگاه پهلوانان و مرکز نشو و نما و توسعۀ زندگانی آنان فرض کرده باشند، به جای جنگل های "آریاوارتا"و .... سایر اراضی که بعدها روایات و اخبار گوناگون معیّن کرده بودند. تورات طبقۀ دوم را به سهولت در همین نواحی نشان می دهد. مورّخ آلمانی "لاسن" نیز در این مورد گفته: «آنها وقتی وجود داشته اند که مهاجرت های اوّلیه در شرف قطع شدن بودند». روایت هندی بعد از ذکر برادران پاندو، دیگر از احوالات سلسله های بعدی چیزی نمی گوید و فقط به ذکر اسامی می پردازد تا به دورۀ بودا برسد. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

هزی ید شاعر یونانی در منظومۀ موسوم به اعمال و ایّام حکایت می کند: خدایان مالکیّت و سلطنت زمین را متوالیاً به پنج نژاد خیلی مختلف عنایت کردند. طبقه و نژاد اوّل نژاد طلایی بود. اولاد نمی آوردند مگر مردمان خیلی عالی. زندگانی میکردند در یک دنیای پرنازونعمت مانند خود خدایان به آسایش و سعادت. هرگز نمی دانستند مرگ چیست و چون این تغییر نشأه مستلزم وحشت و آزار است، وقتیکه اجلشان میرسید، بملایمت بخواب شیرینی رفته، بروح تبدیل می یافتند و همزاد خیراندیش نوع بشر میشدند و اعمال انسان را از محسّنات و معایب نظارت می کردند. بعد از نژاد طلا، نژاد نقره پدید امد. آنها مردمان شامخ الانف جنگجوی متکبّر مغروری بودند و خدایان آن محبّت و احترامی را که نسبت بطبقۀ ماقبل آنها داشته، نسبت به آنها نداشته. ایشان برای خدایان قربانی نثار نمیکردند و در فکر عبادت الهی نبودند. با وجود این، مردمان بلند همّت باقدرت محترمی بودند. وقتیکه ژوپیتر آنها را مغلوب ساخت و روی زمین را از وجودشان بپرداخت، نتوانست افتخارات و سعادتیرا که هنوز در قعر جهنّم از آن بهره مند هستند، از ایشان دریغ نماید. بعد از نژاد نقره، نژاد مس بوجود آمد. آنها مردمان بدذات درنده بودند و از هیچ چیز متألّم و متأثّر نمی شدند؛ گویا از چوب سخت زبان گنجشک تراشیده شده بودند. زراعت نمی کردند. بهیچیک از اعمال فلاحتی نمی پرداختند. فقط جنگجویی مایۀ اشتغال ایشان بود. همه چیز آنان از فلز ارن (مس آمیخته با روی) بود؛ از اسلحه و آلات و ادوات، حتّی خانه و منزل. و چون دایماً با خود مشغول جنگ بودند، بالاخره با دست خود خود را تمام کردند . مملکت اموات آنها را در اغوش خود پذیرفت، بدون اینکه برایشان مقام و مرتبه و افتخاری معیّن نماید. طبقۀ چهارم موسوم به اسم فلزی نبود؛ نژاد پهلوانان نام داشت و آنهائیکه در طه بس و تروا می جنگیدند، از ایشان بودند. پس از آنکه با اعمال دلیرانه خود را مشهور ابدی ساختندف آن پهلوانان نجیب از آغوش مرگ بجزایر سعید شتافتند و در آنجا در تحت قانون کرنس Kronos در یک ناحیۀ حیرت انگیزی مسکن دارند که سالی سه حاصل از زمین بر می دارند، بدون اینکه بهیچوجه زحمت کشیده بکار زراعت بپردازند. طیقۀ پنجم نژاد آهن است که بعد از طبقۀ جنگجویان طروا بعرصۀ وجود آمدند. و شاعر فوق الذّکر خود را با کمال اندوه جزو آن بچّه های بیچارۀ غمگین می شمارد. (به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

بموجب مندرجات دساتیر، پنج سلسله پی در پی وجود و ظهور یافته بوده اند. اوّل مهابادیان که یکصد زاد سلطنت کرده اند. یک زاد مساوی است با یک واد و یک واد به سه هزار جاد یک جاد به یکهزار مرو یک مرو به یکهزار ورد و یک ورد به یکهزار فرد و یک فرد به دو مرتبه پانصدهزار سال یا یک میلیون سال و هر سال مهابادیان دارای سیصد و شصت و پنج روز که هر روز آن مساوی با سی سال حالیه بوده است. بدیهی است آن عقولیکه از قرائت دساتیر شیفته و مجذوب می شوند، از همین حساب اغراق آمیز تاریخی فریب می خورند. من با بعضی از محقّقین آنها ملاقات کرده و دیده ام که سکر این سنین بیشمار چقدر آنها را مست می کند و تا چه اندازه خیره و مبهوت می شوند؛ امّا آنچه را ما باید بکلّی کنار گذارده بدور بیندازیم همین مطلب است، فقط اسامی و قیافۀ اوّل سلسله یا نژاد مهابادیان را اخذ می نماییم. زیرا که آنها هستند اجداد کبیر ما، آنها هستند مردمان کامل عیار بی نظیری که انسانیت را شروع کردند، یک یک انسانیتی که نمونۀ اصلی بوده و از هر حیث بر متأخّرین خود تفوّق و برتری داشته است. [بهتر و بزرگتر و جمیل ترین موجودات هستند. جدلی و غمگین و بدخواه و گدا و دروغگو و فقیر نیستند. ناخوشی و بیماری را نمی شناسند. ضعف در آنها راه نمیابد. از مرگ ابداً وحشت ندارند. با خدایان و یازات ها مشاوره و صحبت می کنند، مثل اینکه با آنها مساوی و همسر باشند و بطور وضوح معشوق آنها هستند، امّا زمین آنها برنگ طلاست، فوق العاده حاصلخیز است و همه قسم درخت و گیاه و بزرگترین نباتات معطّر و سبزی های لذیذ در آن ناحیه وفور دارد]. مهابادیان خاموش و منقرض شدند. جی یان بجای آنها آمدند. اگرچه آنها از سلسلۀ اوّل در قدرت و لیاقت خیلی پست تر بودند، امّا باز یک سلسلۀ بزرگی بشمار میرفتند. بعد از جی یان که در شخص جی آلاد (جی آلاد کلیو ملقّب بود به شای یعنی خادم خدا) انقراض یافتند، سلسلۀ ثالثی از مخلوق بشری تشکیل یافت که نصف آنها سلاطین شدند و نصف آنها زهاد و آنها را نژاد شائیان نامیدند و آن طبقه هم در شخص شای مهبول انقراض پذیرفت و چون وجود زهاد در آن عصر لزوم پیدا کرد، نوع انسان داخل در دورۀ کشمکش و زدوخورد شد. نیکی با بدی مقابل آمد و مجبور بمغلوب ساختن آن گردید. فقط چون در آن عصر عالم خلقت هنوز طبعاً دارای قوّت فوق العاده و قدرت عظیمی بود، هرکاری با کمال اقتدار صورت میگرفت. میتوان بیک اندازه تصوّر کرد که نفوذ و استیلای دیوآسای زهاد دورۀ شائیان نسببه انبیاء و مقدّسین اعصار بعد چقدر تفوّق داشته است. بعد از شای مهبول، یازان آمد که سرسلسلۀ طبقۀ جدیدی شد و این طبقه که از حیث قدر و شجاعت پست تر از سلسلۀ ماقبل خود بود، موسوم به یازانیان گردید که آخرین آنها یازان عجم بود اصول زندگانی طوری رفته رفته دچار ضعف و سستی می شد که تنزّل و پستی هر طبقه از پیش محسوس بود؛ بنابراین یازانیان همیشه بر آن طبقاتیکه بایستی بعد از آنها بیایند، ترجیح داشته، زیرا که آنها اقلّاً نیمه خدایان بودند، بجهت اینکه پهلوانان بعرصۀ وجود می آوردند. کیومرث، آن پادشاه بی اسم، آن رئیس نوع بشر که مبهماً تعیین شده است، پسر یازان عجم بوده که طبعاً از پدرش پست تر، ولی بایستی پدر آنقدر مردمان بزرگی بشود که بعد بایستی بیایند. و با وجود آنهمه احتراماتیکه ما باید از آنها منظور بداریم، بعقیدۀ دساتیر آنها هم نبوده اند مگر آدمی مثل ما و در آن کتاب معروف اخلاق حسنه و فضایل آنها را وصف می کند نه برتری خلقت طبعی ایشان را. باز تکرار می کنم که من معتقد نیستم که چنانچه نقّادین و محقّقین عصر جدید می گویند، این لژاند در قرون وسطی اختراع و تصنیف شده باشد؛ حتّی نسبت نگارش آنرا بعهد ساسانیان هم قبول نمیتوانم کرد و حال آنکه با آن ترتیبی که این کتاب به ما رسیده، باید حتماً نسبتش را بدورۀ ساسانیان داد. عقیدۀ من این است که دساتیر خیلی قدیم تر از اینها انشاء شده باشد و برای اثبات این عقیده کفایت خواهد کرد که اگر مندرجات آنرا با بعضی از فصول سالنامه های خیلی قدیم سایر شعب نژاد ابیض تطبیق نمایند و این مشابهت برای تجلیل مقام اخبار و روایات آن کافی خواهد بود و ثابت خواهد نمود که مندرجات آن پر از مغز و معنی و قابل دقّت نظر و توجّه کامل است. اگرچه در تاریخ پنج طبقۀ مختلفه (آنطوریکه دساتیر نقل می کند) رنگ آمیزی اعراب دیده می شود، امّا مستقیماً از اخبار و روایات سمیت ها مأخوذ نیست یا اقلّاً دست و پنجۀ پارسی ها هم در آن به کار رفته است. (به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر
  تامسون

پرتقال آبستن،

گورخر هم

الاغ زندانی ست


  • امید شمس آذر

پسره چند روزی بود مرخصی گرفته بود که به شهرشان برود. ولی هنوز نرفته بود و همچنان در خوابگاه به سر می برد. پرسیدم: چرا هنوز نرفته ای؟ جواب داد: چون ابروهایم را برداشته ام و اگر با این وضعیت به خانه بروم، پدرم [که جانباز جنگ تحمیلی هم بود] دعوایم می کند؛ منتظرم ابروهایم دربیاید، بعد! خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. جدا از همۀ نتایج اخلاقی و غیر اخلاقی (!) که این ماجرا می تواند در بر داشته باشد، به این فکر کنید که: دانشگاهی که دبیر ستاد شاهدش این باشد، خودش چه خواهد بود؟


  • امید شمس آذر

آقای داریوش ارجمند، کارشناس تاریخ و جامعه شناسی از دانشگاه فردوسی مشهد و کارشناس ارشد تئاتر و سینما از دانشگاه سوربن فرانسه است. او همچنین به خاطر موضوع پایان نامه اش که مربوط به ورزش باستانی بوده، از سال 91 سخنگوی فدراسیون پهلوانی و زورخانه ای نیز هست. ارجمند از علاقه مندان فرهنگ باستانی ایران -و نه فرهنگ ایران باستان- می باشد. دستی به قلم نیز دارد و شعر هم می سراید. ایرانیان ایشان را بیشتر با چهرٖۀ تاریخی مالک اشتر در سریال امام علی(ع) می شناسند. در سال 86 و حدود یک دهه پس از پخش آن سریال، کارگردانی به اسم محمّد نوری زاد اقدام به ساخت سریال "چهل سرباز" کرد که داستان آن در اپیزودهای مختلفی روایت می شد که بخشی از آن به ماجراهای رستم و اسفندیار و رستم و سهراب اختصاص داشت. از استاد ارجمند برای بازی در نقش رستم در این سریال دعوت شد و ایشان ابتدا عنوان کرد که: "مالک اشتر رستم عرب بود. من رستم خودمان را بدهکار بودم که بازی کنم"؛ ولی به دلیل داستان پر پیچ و خم سریال و گریم ضعیف و فیلمنامۀ جانبدارانه -که در آن به قومیّت ها و حتی به روحانیّت توهین شده بود- حاصل کار، چیز دندانگیری از آب درنیامد و استاد بعداً از بازی در این کار ابراز پشیمانی کرد. (هرچند بازی فرزند جوان ایشان -امیریل- در نقش سهراب قابل تحسین بود و بعدها فیلم سینمایی "پرچم های قلعۀ کاوه" از کارگردان مزبور، اثر خوبی از آب درآمد). ایراد اصلی کجا بود؟

ایراد در همان اصل تفاوت و تفکیک بین فرهنگ باستانی ایران و فرهنگ ایران باستان بود؛ چرایی لزوم این تفکیک، در لزوم تطبیق "شاخصه های پیشنهادی هویت بازتعریف شده"ی یک ملّت با "داشته های سنّتی" خود آنان است. یعنی ذوق و سلیقۀ عامّۀ ملّت باید در عرضۀ کالاهای فرهنگی توسّط خواص نخبگان و هنرمندان در نطر گرفته شود. مردم ما با شاهنامه و شخصیت های آن مأنوسند و این عناصر برخلاف عناصر جدید وارداتی مانند باستانگرایی و ناسیونالیسم و کوروش زدگی و... با روحیۀ ملّت ما تطبیق دارد و بیگانه نیست. سریال ناموفّقی مثل چهل سرباز برای خواص ساخته شده، در حالی که اوّلین کار از نوع خود بود: نمایش رستم مردم بر صفحۀ تلویزیون! پیشتر دولت شوروی سابق نیز برای جلوگیری از شورش جمهوری های مسلمان و ایرانی تبار قلمرو خود، فیلمهایی با موضوع داستانهای شاهنامه ساخته بود؛ اما این برای اوّلین بار بود که چنین موضوعی در داخل ایران به تصویر کشیده می شد و مردم بی صبرانه منتظر تماشای اثر دلخواه خود بودند که متأسّفانه ابتدای امر با اقبال عمومی مواجه و از اواسط کار به خاطر گیج کنندگی و گنگی کار، رها شد. اوّلین کارها همیشه باید برای عوام ساخته شوند، نه خواص. ابتدا باید روایتی را که عمومی و مقبول همگان است -ولو ایراداتی هم داشته باشد- به تصویر کشید، سپس به ارائۀ برداشت های خود از آن پرداخت. این، اصلی خدشه ناپذیر در آفرینش های هنری است.


  • امید شمس آذر

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟


شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا، موعد دیدار کجاست؟


هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست؟


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟


هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست؟


بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست؟


عقل دیوانه شد؟ آن سلسلۀ مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟


ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟


حافظ! از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟


http://ashwood.ir/wp-content/uploads/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%BA-10.jpg

  • امید شمس آذر

اوّلین کلمۀ فارسی که یاد گرفتم:

بیا

***


تناقض:

علوم تجربی

***


توجّه داشته باشیم که:

حمایت از کالای ایرانی منحصر در کالاهای فیزیکی نیست

شامل کالاهای فرهنگی هم می شود

***


اینکه ادیسون و انیشتین در دوران مدرسه تنبلترین شاگردان کلاس بودند

به این معنی نیست که بعدها نابغه شده اند،

بلکه آنان از ابتدا نابغه بودند که خود را با آن نظام آموزشی غلط وفق ندادند.

***


دو تکّۀ شکستۀ یک آهنربا را که به هم نزدیک کنیم

از هم دور می شوند

مگر یکی را برگردانیم،

دو قلب را هم که بینشان شکستگی بوده نمی توان پیوند داد

مگر یکی شان از موضع قبلی خود برگردد.

***


انسان از خاک خلق شده

ولی اگر اثباتش بخواهد از راه باز کردن صفحۀ گوشی لمسی با مهر نماز باشد،

در آنصورت من می توانم اثبات کنم از دستمال کاغذی خلق شده است!

***


زمانی که قرار بود برای کنترل ترافیک جادّه چهار بانده شود

ترافیک نصف این بود،

حالا که این وعده محقّق شد اتّفاق خاصّی افتاده؟!

***


نوبخت: می توانیم سالی یک میلیون شغل ایجاد کنیم

جهانگیری: .

ربیعی: می توانیم سالی یک میلیون شغل ایجاد کنیم

جهانگیری: .

قالیباف: می توانیم سالی یک میلیون شغل ایجاد کنیم

جهانگیری: از کجا میخوای ایجاد کنی؟

***


فقط رطب خورده نیست که نمی تواند منع رطب کند

رطب نخورده هم تبلیغ رطب نمی تواند بکند.

***


راهکاری بدآموزانه برای فرار از عیدی دادن)

به در خونۀ همه فامیلها برید

بدون اینکه زنگ خونه شونو بزنید

رو در بنویسید:

"آمدیم، نبودید، رفتیم"

و برید سراغ خونۀ بعدی

***


  • امید شمس آذر

بعضی ها بعضی دیگر را متّهم به تظاهر می کنند، امّا اندکی بیشتر نگذشته، خودشان اعتراف به تظاهر می کنند. اگرچه تا همینجایش هم نکته ها هست بسی، امّا ظرافت آنجاست که: آیا این، اعتراف به تظاهر است یا تظاهر به اعتراف؟ فرقشان در کجاست؛ آنجاست که اوّلی هنگام خوردن سر به سنگ حادث می شود، دوّمی هنگام رد شدن الاغ از پل.


  • امید شمس آذر
میثم به مختار در مورد چشم_زخمی که به او رسیده بود، هشدار داد. چشم_زخم مالک برای همیشه روی چهره اش باقی ماند و به این سبب به اشتر معروف شد؛ چون در راه خدا برایش اهمّیتی نداشت. چرا که شاگرد مکتب همان جوان منزّه از دغلی بود که وقتی خشمش جنبید، کاهلی کرد تا تمام بهر حق تیغ زده باشد. (اشتباه نشود! علی‹ع› کینۀ عدو را پاک کرد، نه اثر خدو را). امّا مختار باید صبر می کرد تا چشم_زخمش کاملاً التیام می یافت؛ چون در غیر اینصورت یادش نمی رفت و خالص نمی شد. فرق شاگرد سربراه و شاگرد بازیگوش همینجاست.

  • امید شمس آذر

در خبر است روزی عمر بن خطاب از امیرالمؤمنین علی(ع) پرسید: تو چطور جواب هر سؤالی را که ازت می پرسند، بدون ذره ای درنگ پاسخ می دهی؟ حضرت فرمود: «چند انگشت در دست داری؟»، گفت: پنج تا، فرمود: «پس چرا نشمردی؟»؛ پاسخ داد: شمردن نمی خواهد، می دانم که پنج تاست. حضرت فرمود: «پاسخ تمام سؤالات نزد من اینچنین است». این روایت نمونه ای است از اظهار نظر معصومین(علیهم السلام) راجع به علم لدنی و الهی خودشان. از علی(ع) هم موارد اینچنینی که بدون مکث و درنگ به سؤالات سائلان -آنهم با طرز فکر مردم آن روزگار- جوابهای صحیح و بدون ردخور داده اند، بسیار ذکر شده است. از جمله:


در زمینۀ ریاضیات، شخصی از حضرت(ع) پرسید: آن کدام عدد است که بر 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 بخش پذیر است و باقیمانده هم ندارد؟ حضرت بی درنگ فرمود: «تعداد روزهای سال (=360) را در تعداد روزهای هفته (=7) ضرب کن، به آن می رسی»، یعنی 2520 .
در زمینۀ نجوم، شخصی از حضرت پرسید: محیط خورشید چقدر است؟ حضرت بی درنگ فرمود: «900 فرسخ در 900 فرسخ». یعنی 810000 فرسخ/فرسنگ که با توجه به اینکه هر فرسنگ برابر با 6240 متر است، می شود 5054400 کیلومتر که مطابق با محاسبات دانشمندان امروزی است.
در زمینه تاریخ، از آن حضرت (ع) نقل است: «بنا شد دو هرم بزرگ مصر در وقتی که صورت فلکی نسر طایر (عقاب پرنده) در مقابل برج میزان واقع شده بود» که این تاریخ طبق محاسبات، با 6700 سال پیش که زمان حکومت حضرت ادریس(ع) -بانی اهرام- باشد، منطبق است.

اما در زمینۀ انسان شناسی، حدیث جالبی را اخیراً مشاهده کردم که می آورم:

در کتاب ناسخ التواریخ نقل شده که شخصی به خدمت حضرت علی(ع) رسید و سؤال کرد که سه هزار سال پیش از حضرت آدم چه کسی بود؟ حضرت فرمودند: «بشر»؛ عرض کرد قبل از آن بشر کی بود؟ فرمود: «بشر»؛ سه بار این سخن تکرار شد، سائل سر به زیر انداخت. آنگاه حضرت علی(ع) فرمودند: «اگر سی هزار بار هم سؤال می‏ کردی، همین جواب را می‏ شنیدی».

این یعنی پیدایش بشر به زمانی برابر با 3000 × 30000 سال پیش از پدر ما حضرت آدم(ع) می رسد؛ یعنی 90000000 سال که آن را هم اگر به شمسی تبدیل کنیم می شود 87352941 سال. زمان هبوط آدم(ع) را هم اگر بنا بر قول مشهور 7615 سال پیش از این بدانیم، پیدایش بشر (موجودی که نامش از بشره می آید) به حدود 87360556 سال پیش بر می گردد که مطابق با یافته های دیرینه شناسی است که آغاز تکامل نوع انسان را از حدود 85 میلیون سال قبل می دانند. اما همۀ اینها را بگذارید در کنار مسئلۀ تقویم اقوام باستانی ختایی (تیره ای از ترکان چین باستان) که به ادعای خودشان از ابتدای خلقت شروع می شده و تا زمان ما (1397 هجری شمسی) 88640242 سال از آن می گذرد. اقوام ختا در حالی این ادعا را می کردند که یهودیان کل عمر جهان را در حد چند هزار، زرتشتیان چند ده هزار و صابئین چند صد هزار سال می پنداشتند. البته امروزه می دانیم که عمر جهان تاکنون از حد چند ده میلیون سال هم بیشتر  بوده و حداقل به چند میلیارد و چند ده میلیارد سال می رسد؛ اما اگر مقصود از این پیدایش جهان را پیدایش نوع بشر بدانیم، در نسبت با داده های روایی و یافته های علمی قبلی، مبحث جدیدی برای غور و بررسی است. البته اگر این مفهوم بشر شامل حال انسانهای فرازمینی نگردد که در آنصورت باب جدیدی باید پیش رو گشوده شود.


  • امید شمس آذر

مانویان میگویند: بعد از آنکه پدر اعظم، مادر حیات و انسان ازلی را می آفریند، رسول سوم را خلق می کند و این رسول سوم در منابع ایرانی "میترا" و گاهی "رشن شهریزد" و گاهی "مهریزد" خوانده شده است. ظهور رسول سوم، ماده را که بشکل آز و حرص تجسم یافته از آنجهت به وحشت می اندازد که مبادا اسیر او از چنگش بیرون برود و برای آنکه آنرا محکم در بندهای خود نگاهدارد، طرحی میریزد بدین نحو که قسمت اعظم وجود خود را در یک موجود مشخص متمرکز نماید تا کفۀ مقابل موجود الهی باشد، پس دو دیو یکی نر باسم "اشقلون" و یکی ماده باسم "عزائل" مأمور اجرای این نقشه میشوند. اشقلون همۀ جنین های سقط شده را میخورد تا تمام نوری را که ممکن است در انها باشد در شکم خود فرو ببرد و بعد با عزائل جفت میشود. باین طریق از او دو انسان اولی دنیائی زادئیده میشود و آنان آدم و حوا هستند که در مآخذ ایرانی کهمورد (کیومرث) و مردیانگ خوانده میشوند. در واقع نوع انسانی بر اثر یک سلسله اعمال نفرت انگیز تناسلی و آدم خواری بوجود می آید و موجب حفظ اصل شیطانی میشود. بدن که شکل حیوانی دیوان بزرگ است، با شهوتی که ویرا به جفت شدن و تولید جنس سوق میدهد، بر طبق نقشۀ مادۀ ظلمت، روح نورانی را که بطور لایتناهی بوسیلۀ تناسل از جسمی بجسم دیگر انتقال میدهد، در اسیری خود نگاه میدارد. چون قسمت اعظم نور محبوس در ظلمت در آدم جمع شده (یعنی در آدم و کمی در حوا)، لذا وی و اعقابش غایت عمل نجات دادن میشوند. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )


Islamic_Bronson


  • امید شمس آذر

در "سفینۀ راغب پاشا" داستان آفرینش آدم در مذهب حکمای بابل بنا بر نقل از شجرۀ الهیه تألیف محمود شهرزوری مسطور است که ملخص آن را ذیلاً از نظر میگذرانیم: (این قصه مبتنی بر "دور" و "کور" است که حکمای هندی نیز بآن معتقدند). دورۀ تکامل فلک چهل و نه هزار سال است که به هفت دوران هفت هزار ساله تقسیم میشود. در هر دوران، یکی از سیارات، مدبر جهان است، بدین نحو که در هزار سال اول هر سیاره خود منفرداً تدبیر عالم را بر عهده دارد و در هر هزاره از شش هزار سال بعدی با یکی از سیارات در تدبیر جهان شرکت می کند. تاکنون بترتیب، ادوار زحل و مشتری و مریخ و خورشید و زهره و عطارد گذشته و اینک در دور قمر هستیم و سیصد و بیست سال دیگر دور فلک کامل میشود و قیامت فرا میرسد و باز فلک، دور خود را از سر میگیرد. در دوران اول، که زحل مدبر عالم بوده، آدم اول در هزارۀ ششم خلق شد. در آغاز هزارۀ اول این دوران سرما و خشکی بر عالم تسلط داشت و هیچ اثری از حیوانات و نباتات بر روی زمین دیده نمیشد. تمام سنگها از شدت سرما در هم خرد شد و شکافهای زمین را پر کرد و زمین صاف و هموار گردید. سپس ابخره، چند طبقه مه تشکیل داد و زمین را ظلمانی کرد. چون یکسال خورشید بر آن طبقات مه، تابید بتدریج بخار، بآب تبدیل یافت و بارندگیهای شدید پیاپی تولید شد. در هزارۀ دوم، زمین بسیار منعقن بود و در هزارۀ سوم مگس و پشه و جانورانی از این قبیل تکوین یافتند. در هزارۀ چهارم، زحل با شراکت خورشید به تدبیر جهان میپرداخت، زمین بسیار گرم بود و هوای آن متعفن تر شد و از عفونت هوا کرمها و حشرات بوجود آمدند و در آخرین دوران درندگان پیدا شدند. در هزارۀ پنجم، زحل با شرکت زهره گلها و حیوانات را ایجاد کرد. در هزارۀ ششم، زحل با همدستی عطارد به آفرینش انسان دست زد. حکمای بابل پنداشته اند که انسان دو نوع تکوین میشود: یکی بوسیلۀ تولد و دیگر بوسیلۀ توالد و تناسل. این دو نوع تکوین مشابه یکدیگرند. انسان اول که ادم ابوالبشر باشد باین ترتیب تولد یافته که قطرات آب لطیف در چاهی کم عمق فرود آمده و با صعود و نزول و بر اثر حرارت اندرون زمین گرمای آفتاب به صورت قطرات دُهنی (روغنی شکل) تبدیل شده و از اختلاط مادۀ روغنی شکل با خاک، آدم وجود یافته است، در این حالت، آدم، بدنی در هم کشیده داشت و دست و پایش بسرش چسبیده بود. آنگاه نسیم زندگی را از بینی تنفس کرد و اندامهایش از هم باز شد و روی دو پا برخاست و به تنفس هوا مشغول گردید. غذای او بقیۀ مادۀ روغنی بود و پس از مدتی کسالت بر او عارض شد و در مادۀ روغنی خوابید. مدتی در این ماده میغلطید و از آن تغذیه میکرد تا اندامهایش کامل شد. خلقت آدم از ماه جوزا شروع شد و در ماه دلو پایان پذیرفت. پس از تکمیل آفرینش، رب النوع ماه عهده دار حفظ و تربیت او بود. خوراک وی فقط از انگور و انجیر تأمین می شد و از سال چهارم زندگی بخوردن میوه های دیگر شروع کرد. حکیم بابلی گفته است که آدم اولین، دارای کتابی بوده بنام "اسرار النیرین" و باز گقته است که در هر یک از ادوار فلکی، یک شخصیت که اولین پدر نوع انسان آن دوره باشد خلق شده و بر فرزندان خود رتبۀ نبوت داشته و کتاب یا کتابهایی آورده است لکن تکوین آنان بوسیلۀ توالد بوده است. باز گفته است که بر اثر حوادث جهان، آثار و کتب آنان از میان رفته و فقط از آدم دوران شمس که "قشو قوینا" نام داشته کتابی به نام اسرارالنیرین باقی مانده است. در هزارۀ دوم یا سوم این دوران، باز شخصی بنام "ذوانا" بوده که او را سیدالبشر نامیده اند و کتابهای متعددی داشته است. وی چهل و دو روز در برابر نیر اعظم عبادت کرد و تمام علوم و معارف را فرا گرفت. در دورۀ ماه که دورۀ فعلی ماست، پدر بشر فعلی بوسیلۀ توالد بوجود آمده است. حکمای بابل معتقد بودند که جفت ادم از همان مادۀ دهنی که اصل آفرینش آدم بوده خلق شده است. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )

Related image


  • امید شمس آذر

شاید نخستین داستانی که از خلقت باقی مانده و به دست ما رسیده است، داستانی باشد که سومریها در ششهزار سال پیش از این پرداخته اند. بنا بر این داستان، آنگاه که آسمان و زمین، نامی نداشت، ظلمت محض که اصل ماده باشد، جهانرا پر میکرد و به صورت دریائی نمایش میداد. این آب ازلی، مرکب از دو عنصر بود: یکی عنصر نر به نام "آبو" و دیگری عنصر ماده به نام "تیامه" یا "تئومات". از این دو عنصر "آنیا" خدای آسمان و "کی" خدای زمین متولد گردیدند از اتحادشان "آنلیل" خدای هوا به وجود آمد و هوا نمو کرد و گسترش یافت و میان مادر و پدر خود فاصل گردید. از "آنلیل" خدای "ننازیاس" که خدای ماده باشد تولد یافت، سپس "آنلیل" خدای هوا با مادر خود در زمین متحد شد و از اتحاد ایشان نباتات و حیوانات به وجود آمدند. بابلیها، بر مقتضای وسعت امپراطوری خویش به خدایان قدرت و عظمت بیشتری دادند و در نظر ایشان از "آبو" که آب شیرین و عنصر نر بود و "تئومات" که آب شور و عنصر ماده تلقی می شد "ایا" خداوند علم پدید آمد و "ایا" پدر خود "آبو" را کشت و از خونش دریای محیط را بیافرید. "مردوخ" فرزند "ایا"، "تئومات" را بقتل رسانید و جسد او را دو نیمه ساخت و از نیم آن، آسمان(آنشار) و از نیم دیگر آن، زمین(گیشار) را خلق کرد (شاید بشر هم ریشه ای نظیر ‹آنشار› و ‹گیشار› داشته و با این دو تثلیثی را مشخص میساخته است) و آسمان را از ستارگان پر ساخت و زمین را از حیوانات و نباتات بیاکند. خدایان قدیم و کهن با خدایان نو به جنگ پرداختند و یکدیگر را کشتند تا عاقبت، آرامش برقرار شد. خدایان از خون خدای گنهکاری که سرکردۀ لشکر "تیامه" بود، ابوالبشر(لولو) را بصورت خود خلق کردند و صفات خود را باو ارزانی داشتند و او را در بهشت عدن مسکن دادند تا آنرا عبادت کند و زحمت کار کردن را از خدایان بردارد و برای آنها خوراک فراهم آورد. بدین ترتیب، عبادت و بندگی و تهیۀ لوازم زندگی خدایان، به عنوان پاداش ابدی برای ابوالبشر تعیین شد. "ایا" در وسط دریا خانۀ خود را بنا کرد و "مردوخ" فرزند او مقداری نی در میان دریای محیط گسترد و بر آن خاک ریخت و روی آن، "اوریدو" معبد خدایان را بنا نمود. بعقیدۀ بابلیان خلقت ابوالبشر از آمیزش خون "کنگو" خدای گنهکار با خاک می باشد. بابلی ها انسان را دارای روحی میپنداشتند که در قبر، نیز همراه اوست و این روح را "ادمو" میخواندند و شاید هم نام آدم، مأخوذ باشد و مخصوصاً چون "ادمو" با "دم" که در عربی بمعنی خون است و اصل آن "دمو" میباشد، قرابت لفظی دارد و چون بموجب داستانی که ذکر گردید، آدم از خون خدایان بوجود آمده، میتوان به احتمال اشتقاق آدم از "ادمو" بیشتر گروید. بهشت عدنی که بموجب این داستان، مسکن آدم شده، بنا بر عقیدۀ بعضی از مخققین، در شمال بین النهرین، در کنار فرات میان شهرهای "عنه" و "هیت" واقع بوده، لکن بیشتر محققین، محل بهشت عدن را در ملتقای فعلی دجله و فرات میان شهرهای "اور" و "اوریدو" نزدیک به خلیج فارس نشان میدهند. سومریان داستان دیگری دارند که مطابق آن، رب النوع علم "ایا"، "آدابا" را آفرید و بوی حکمت و معرفت و قوۀ تشخیص نیک و بد عطا فرمود و او را در فراهم ساختن طعام و شراب، برای شهر "اوریدو" یعنی شهر خدایان مأمور گردانید، آنگاه "آنو" وی را به آسمان پیش خود خواند و باو طعام و آب حیات داد، لکن "آدابا" از خوردن طعام و نوشیدن شراب حیات سر باز زد، از اینرو "آنو" وی را از پیش خود راند و بزمینش فرستاد و زندگی جاوید و نعیم دائم را از دسن وی بیرون کرد و شاید، نام آدم از نام "ادابا" قهرمان داستان مأخوذ باشد. بهرحال، علاوه بر این افسانه ها، در مقدمۀ قانون "حمورابی" نامی از انسان اول مذکور است. در داستانهای آشوری، نام اولین مرد انسانی "اولیکرا" و نام نخستین زن انسانی "زی لکرا" است. زمخشری و بیضاوی به اعجمی بودن نام ادم، تصریح کرده اند و به نقل "هوروویتس" "Horovitz" نام آدم در کتیبه های کوه صفا دیده شده و در اشعار "عدی بن زید" به قصۀ آدم اشاره رفته است. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )



  • امید شمس آذر
با عرض تبریک سال نو و آرزوی بهترین ها برای همۀ هموطنان.
نخستین شعر رسمی ام است که در 11 سالگی سروده ام.
به مناسبت هزارمین روز راه اندازی وبلاگ، در اینجا قرار می دهم.
 


به نام خداوند حقّ الغفور
خداوند ارض و سماوات و هور
 
خدایی که گیتی از او شد پدید
دد و آدمیّ و ملک آفرید
 
جز او کردگاری مدان ای عزیز
عمل جز به این کفر هست و ستیز
 
به احکام دین نبی(ص) گوش کن
ستیز و لجاجت فراموش کن
 
بفرمود آن نور نازآفرین
نکو نجم نورانی اندر زمین
 
که: گر خوابد عالم تمام حیات
از آن بهْ که جاهل گزارد صلات
 
تو نیز از نبی(ص) یاد گیر این سخن
دلت را به دریای دانش فکن
 
برو سوی دانش، مگو: چیست علم؟
که گیتی بمیرد اگر نیست علم
 
برو سوی دانش ز مهد تا لحد
که علم روی جهل خاک سردی نهد
 
ز دانش تو نامیّ و دانا بوی
ز علم و هنر بر توانا بوی
 
هنر خاک را کیمیا می کند
دل آدمی بی ریا می کند
 
دیانت هنر را مکمّل بود
به خانه یْ دلت شمع محفل بود.


  • امید شمس آذر

به موجب افسانه های یونانی، ابوالبشر، مخلوق "پرومته" یکی از خداوندان اقیانوسهاست. آفرینش جسم انسان به موجب این داستان، از گل است و روان او آتشی است که "پرومته" از خدای خدایان یعنی "ژوپیتر" ربوده است و از اینجهت مورد خشم خدای خدایان واقع گردیده است. "ژوپیتر" برای انتقام کشیدن از پرومته به "وولکان" خداوند آتشفشان دستور داده است که زنی بیافریند و خدایان دیگر باین زن هدیه های بسیار داده اند و با جعبه ای اسرارآمیز او را پیش پرومته بزمین فرستادند. اما "پرومته" که احتیاط کار و اهل پیش بینی بود، او را نپذیرفت. "اپی مته" که مظهر پشیمانی و بی احتیاطی است، این زن را قبول کرد و جعبه اش را گشود و آلام و مصیبتهای بسیاری که محتوای این جعبه بود در همۀ روی زمین پراکند و تنها امید در ته جعبه باقی ماند. داستان خشم "ژوپیتر" بر "پرومته" و انتقامجوئیش از وی مفصل است و بالاخره مدت سی سال، پرومته در کوه قفقاز بزنجیره ای آهنین بسته میشود و عقاب یا کرکس جگرش را میخورد. پس از سی سال، بوسیلۀ "هرکول"نجات مییابد یا مورد عفو "ژوپیتر" قرار میگیرد. پرومته پیش از آنکه دچار خشم خدای خدایان شود، با "تی تانها" که دشمنان ژوپیتر بودند مبارزاتی فراوان داشته است. "تی تان" از نظر اعمال و از جهت تلفظ کلمه با "شیطان" نزدیک است. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )


  • امید شمس آذر

در قسمت های موجود اوستا، راجع به آفرینش انسان اول داستانی وجود ندارد؛ اما در کتب پهلوی از خلقت آدم گفتگو شده است و "بندهشن" به تفصیل از این مقوله سخن گفته که خلاصۀ آن ذیلاً نقل می شود: هرمزد بواسطۀ علم خود بر همه چیز، بوجود اهریمن پی برده برای مغلوب ساختن او عالم را بیافرید. عالم سه هزار سال عالم ارواح بود و اهریمن بواسطۀ روشنائی، هرمزد را شناخت، ولی پیشنهاد صلح او را نپذیرفت و لذا برای جنگ، موعدی معین گردید. هرمزد میدانست که سه هزار سال اول، فقط ارادۀ او بر عالم، حکم خواهد کرد و در سه هزار سال دوم، ارادۀ او با اردۀ اهریمن آمیخته خواهد شد و در سه هزار سال سوم، اهریمن بکلی مغلوب خواهد گردید. اهریمن برای جنگ با هرمزد به آفرینش دیو و دروغ، دست زد. هرمزد هم عالم مادی را خلق کرد. نخست "وهومنه"(بهمن) یعنی ضمیر نیک و "امشاسپندان" دیگر را آفرید. آنگاه آب و خاک و آتش و گیاهان و جانوران را خلق کرد؛ سپس کیومرث یعنی زندۀ فانی یا زندگانی فانی و گاو اولین را بوجود آورد. "جیه" که عفریتٖ پلیدی بود با وسوسه های خویش اهریمن را به چنگ با هرمزد واداشت. آب و آتش و گیاهان را فاسد کرد و زمین را از حیوانات موذی پر ساخت. حرص و بیماری و اشتها و تشنگی و خواب را برای افساد کیومرث و گاو اولین بر ایشان مسلط گردانید. گاو ضعیف شد و بمرد و از تخمۀ او حیوانات مفید دیگر بوجود آمدند. اما کیومرث پیش از فاسد شدن، عرق کرد و هرمزد از عرق او جوانی پانزده ساله آفرید و پس از افساد، کیومرث سی سال دیگر بزیست و بنا بر نقل مینو خرد کیومرث پدر "مشی" و "مشیانه" (مرد و زن اولی) است. بنا بر نقل بندهشن، نود روز جنگ اهریمن با هرمزد طول کشید و به شکست اهریمن خاتمه یافت. اهریمن در جهنم و ظلمت فرو رفت و آسمان در مقابل او لنگری شد تا نتواند بدانجا وارد گردد. تخمٖ کیومرث با روشنائی پاک شد و دو سوم آن به "سپندارمزد" ربةالنوع زمین سپرده شد. در مدت چهل سال، مشی و مشیانه مرد و زن اولین از خاک روئیدند و نخست بهم چسبیده بودند. هرمزد اول روح را آفرید و سپس تن را خلق کرد تا روح را بکار کردن وادارد. پس مشی و مشیانه تغییر شکل دادند و انسان شدند. هرمزد به ایشان گفت: شما آدمید و نیاکان مردم هستید. مشی و مشیانه گفتند: آفرینش آب و زمین و گیاه و حشم و ستارگان و ماه و آفتاب و همه نوع رفاه که منشأ و نتیجۀ عدالت است، آفریدۀ هرمزد است، ولی پس از آن، اهریمن روح آنان را تیره کرد و آنان فریاد زدند که آب و گیاهان و سایر چیزها، آفریدۀ اهریمن است. این دروغ را بواسطۀ فشار دیوها گفتند. بعد از سی روز، این مرد و زن داخل کویری شدند و در آنجا به بزی برخوردند که پشم سفید داشت و پس از آن، سی روز بی قوت و غذا ماندند؛ بعد به گوسفندی که فکین آن سفید بود برخوردند و آنرا کشتند و از چوب درختان کنار و شمشاد، آتشی روشن کردند. آتش را ارواح از آسمان برای آنها آورده و طریق بکار بردن آنرا به آنها آموخته بودند. در ابتداء لباس آنها از برگ گیاهها و پوست حیوانات بود، بعد آنها ریسیدن پشم و بافتن پارچه را یاد گرفتند. سپس زمین را کندند و آهن از آن بیرون آوردند و آهن را با سنگ تیز کردند و تبری ساختند و از درختان جنگل کلبه ای بنا کردند. مشی و مشیانه بدروغگویی عادت کردند و تسلط ارواح بد، بر آنها همواره زیادتر گردید. در مدت پنجاه سال، مشی و مشیانه تمایلی بیکدیگر نداشتند و آنها را اولادی نبود، ولی بعد از پنجاه سال، یک پسر و یک دختر توأم آوردند، یکی را پدر و دیگری را مادر خورد. بعد زا این واقعه، هرمزد مزۀ گوشت طفل را زایل کرد تا مشی و مشیانه بچه های خود را نخورند. پس از ان هفت جفت اولاد توأم اوردند که از هر جفت یکی پسر و دیگری دختر بود و این هفت پسر و دختر نیاکان مردم شدند. در کتاب "ذات اسپرم" مسطور است که کیومرث و گاو اولی در ساحل رود دایتیک می زیسته اند. بعضی رود دایتیک را با رود ارس منطبق می دانند. در همین کتاب، زندگانی مربوط به مشتری و مرگ منتسب به زحل شده است. مرگ کیومرث وقتی فرارسید که زحل در برج میزان بوده و بر مشتری تفوق داشته است. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )

Related image


  • امید شمس آذر
بچّه بودم
از تنهایی می ترسیدم
حالا نمی ترسم
وحشت می کنم
خدایا، پس کی بزرگ خواهم شد؟!

  • امید شمس آذر

امیرالمؤمنین علی(ع) می فرماید: «فرزندان شما برای زمانی غیر از زمان شما ساخته شده اند، پس آنان را طبق مقتضیات زمان خودشان پرورش دهید». یکی از واقعیتهای تلخ روزگار ما، بی عاطفگی و سردی انسانها نسبت به همدیگر است. مشکلاتی که جوانان امروز با آن مواجهند، تا حد زیادی با کمک و مشورت دیگران است که حل می شود؛ ولی دوستان و هم سن و سالان نیز به خاطر پدیدۀ شکل گرفتۀ انحصارطلبی و سوءاستفاده از رانت اطلاعاتی در یک فضای رقابتی، حاضر به یاری و راهنمایی دیگران نیستند و دوست دارند فرصتها و امکانات را تنها برای خود یا خانواده شان استفاده کنند. اگر هم ازشان پرسیده شود: چرا به من نگفتی؟، پاسخ می دهند: من فکر می کردم خودت میدانستی! این میان مشفقان و دلسوزان واقعی نیز چون پدرها و مادرها، گرچه راغبند به مشکلات فرزندانشان رسیدگی کنند، ولی به خاطر بی اطلاعی از جزئیات آن، نمی توانند کاری از پیش ببرند. چاره چیست؟ از ما که گذشت، نسل بعدی اگر بخواهد به این وضعیت دچار نشود، باید هر فرد از آنان حداقل صاحب دو یا سه خواهر یا برادر باشند تا در موارد لازم مشکلاتشان را با آنان در میان بگذارند. این، از اثرات نامحسوس افزایش جمعیت است. خواهر و برادر چیزی است که نقش او را پدر و مادر هر اندازه هم باسواد و تحصیلکرده باشد، نمی تواند ایفا کند. پس دست به کار شوید!


  • امید شمس آذر

خیال خال لیلی از سر مجنون نخواهد شد
« قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد»
 
نکاود تیشه قلب بیستون جز در کف فرهاد
اگر آرش نباشد تیر تا جیحون نخواهد شد
 
کبوتر های آزادی اگر بر بام ننشینند
عقاب قلعۀ بابک سوی گردون نخواهد شد
 
کبوتر ها بیایید و عقابان اوج برگیرید !
که این کوه آشیان زاغ و بوقلمون نخواهد شد
 
سر عفریت افراطی در آخر خرد خواهد شد
که چیزی جان به در از پتک افریدون نخواهد شد....
 
بدانکه «مهلتی بایست تا خون شیر شد» اینک
شده خون شیر و دیگرباره از نو خون نخواهد شد
 
فراموشیّ میثاق از حمیّت یا خلاف آن
اگر هر بار هم می شد، ولی اکنون نخواهد شد
 
به خامین خامگان گویید: ترک اوریای ماد
به صد تدبیر و افسون آذری یا هون نخواهد شد
 
اگر دیوانه اش خوانید یا فرزانه، خواهد خواند:
«مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد»


  • امید شمس آذر

هر جا که پرسش حل‌نشده‌ای در زمینهٔ فرهنگ قوم‌های شرق باستان پدید آید، [پان]ترکان بی‌درنگ دست خود را همان‌جا دراز می‌کنند.

ولادیمیر مینورسکی


دربارۀ تناقضات پان ترکیست ها و دروغهای تاریخی آنان پیشتر در مطلبی با عنوان "تحریف فرهنگ بومی آذربایجان توسّط بیگانه گرایان" صحبت کرده بودیم. بنده -آنطور که قبلاً توضیح دادم- شأن خود را آنتی پان ترکیسم نمی دانم، زیرا خود پان ترکیسم در حدّی نبوده است که مانیفست روشنی برای خود تعریف کند و مواضعش همه سلبی و در واقع آنتی ایران است و موضع سلبی هم راه به جایی نمی برد. کافی است فرهنگ بومی خود را شناخته و ترویج دهیم تا اثرات ضدّفرهنگ های مقابل آن خنثی شود، یعنی آنتی آنتی ایرانیسم بنا به قاعدۀ ریاضی منفی X منفی = مثبت، می شود همان میهن دوستی و علاقه به ایران. از دیدی منصفانه و بیطرفانه نیز، می توان قائل بود: از کجا معلوم که اصل قضیه برعکس دیدگاه مینورسکی بوده و هرجا که در زمینۀ تاریخ باستان اقوام شرقی به نفع ترک ها بوده، دیگران در مورد آن سکوت کرده باشند؟ امّا از این مقدار بیتابی ها و بیقراری های پان ترکیست ها در ازای موارد اثبات نشده یا موهوم، مقدار ظرفیّت آنان برای شنیدن حقایق فهمیده می شود و این از نشانه های دروغگویان است. در اینجا تنها به یکی از شبهات معمول آنان پاسخ می دهیم تا شبهات تابعۀ برآمده از آن نیز از بین برود.

طبق ادّعای این جنابان: مردمان بومی ایران قبل از آریاها، همگی ترک بودند و تمدّنهای آنان همچون هوری، سومری، ایلام، کاسی، کاسپی، کادوسی، گوتی، لولوبی، میتان، اورارتو، مانّا، ماد و حتّی اشکانی همگی باید ذیل تاریخ اقوام ترک بررسی شود. از طرف دیگر می گویند -و راست هم می گویند- که: زبان ترکی در مقایسه با زبانی مثل فارسی، به علّت ویژگی های ساختاری خود، در طول تاریخ کمتر دستخوش تغییر و تحوّل قرار گرفته و کتیبه های متعلّق به 5000 سال پیش اقوام ترک ساکن آسیای مرکزی یا به عبارت دیگر ترکستان، امروزه برای ما قابل فهم و سختی اش تنها به اندازۀ سختی نوشته های فارسی 1000 سال پیش است. سؤال اینجاست که: اگر اقوام بومی ایران در حدود 3000 سال پیش همگی ترک بودند، پس چرا زبان آن دسته از اقوام ترک که حدود 5000 سال پیش در آسیای مرکزی می زیستند، به ترکی امروز ما شبیه تر است؟ آیا قاعدتاً نباید وضعیت برعکس باشد؟ یعنی زبان ترکی در 5000 سال پیش شبیه به همین زبان کنونی ما بوده، سپس از این حالت فاصله گرفته و بعدها در نیمه راه پشیمان شده و دوباره برگشته است؟! حالا دلایلشان بر ترک بودن اقوام باستانی ایران و منطقه نیز این است که بر اساس کتیبه های یافته شده از آن اقوام، زبان آنان از نوع "پیوندی" بوده است؛ منتها پیوندی نه از نوعی که صرفاً مبتنی بر افزوده شدن پسوندها به انتهای کلمات و ساخته شدن ترکیبهای جدید باشد، بلکه پیوندی از نوعی که علاوه بر پسوندها، پیشوندها نیز در ساخت ترکیبات نقش ایفا کنند. به عبارت دیگر: نه از نوعی که عمده ترین نمونه اش در حال حاضر در منطقۀ ما زبان ترکی است، بلکه از نوعی که شامل زبان فارسی هم می شود. یعنی هیچ ایرادی ندارد که با همان روشها و استدلالات، این اقوام را ایرانی و آریایی هم بدانیم. پس چاره برای پوشاندن این حقیقت چه بود؟! باید فوری دست به کار می شدند... .

VIII. Milletlerarası Türkoloji Kongresi

پروفسور دوقتور حسین محمّدزادۀ کذّاب (یالانچی) آذربایجان تورک ان یازیچی و تدقیقاتچیسی


دکتر حسین محمّدزادۀ صدیق و به قول خودش دوزگون(معادل ترکی صدیق)، چند سال پیش، از فرط راستگویی بیانیّه ای را از پیش خود جعل و به اسم سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متّحد (یونسکو) منتشر کرد که طیّ آن یونسکو اعلام می دارد: "ترکی دوّمین زبان باقاعدۀ دنیا و متقابلاً فارسی سی و ششمین لهجۀ زبان عربی ست"!! تا مدّتهای مدیدی، این بیانیّه به صورت زنجیره ای در همۀ شهرهای آذربایجان ایران دست به دست می گردید. امّا چرا دوّمین؟ من می گویم ترکی اوّلین زبان باقاعدۀ دنیاست. منتها این تعبیر سی و ششمین لهجۀ عربی (عین جعل نام خلیج فارس) از کجا آمد؟ تحقیر زبان فارسی در حدّ لهجه به کنار، مگر فارسی از زبانهای هندواروپایی و عربی از زبانهای سامی نیست؟ این چه ارتباط نامتوازنی است که بین اینها برقرار شده است؟ درست است که زبان کنونی فارسی که زبان دوّم عالم اسلام است، از زبان عربی ودیعه های بسیاری گرفته است، ولی ریشه اش عربی نبوده و بلکه با عربی ریشۀ مشترک نزدیک نیز ندارد. فارسی از سری زبانهای پیوندی و عربی به همراه عبری از سری زبانهای تصریفی است... . جمعی از دانشجویان حقیقت طلب به موضوع شک کرده و به یونسکو نامه نوشتند تا صحّت و سقم این خبر را از آنجا جویا شوند. یونسکو در پاسخ آنان، جوابیّه ای صادر کرد که: "برای ما همۀ زبانهای بشری محترم هستند و در راه حفظ همۀ آنها می کوشیم و امکان ندارد چنین نظراتی اظهار کرده باشیم". این پاسخ هیچگاه انعکاس نیافت؛ امّا مقصود از آوردن ماجرا، متوجّه ساختن خوانندگان به نیّات این جاعلان بود تا روشن شود که تا چه اندازه دقیق و حساب شده کار می کنند و چه اهدافی در سر دارند. امیدوارم روشن شده باشد.


  • امید شمس آذر

- گر بریزی بحر را در کوزه ای

چند گنجد؟ قسمت یک روزه ای.

: آب دریا را اگر نتوان کشید

هم به قدر تشنگی باید چشید.

***


از آینده ام

گذشته ام.

***


قرار نیست دنیا را رها کنیم

ولی باید از تملّک دنیا رها شویم.

***


آداب شهروندی:

از معبرهای تنگ سریعتر بگذرید.

***


کمترین فایدۀ نماز اوّل وقت

پیشگیری از سنگ کلیه ست.

***


گلستان سعدی:

دورۀ جامع تعالیم اسلامی

طبق ذائقۀ ایرانی.

***


اجازۀ ثبت آثار فرهنگی ملّی به نام بیگانگان را نمی دهیم

حتّی در حدّ تقلید رجب ایودیک از طرز خندیدن نظام دو برریه.

***


استثنا وجود ندارد.

هر عضو که در مجموعۀ خودش استثنا محسوب می شود،

همزمان عضو مجموعۀ دیگری ست که طبق قواعد آن مجموعه طبیعی به حساب می آید؛

قواعدی که بر قواعد قبلی غلبه کرده.

و این یک قاعده ست!

***


  • امید شمس آذر
چندی پیش در ادامۀ سلسله جنجال آفرینی های کاذب دولت در راستای سرپوش گذاشتن بر بی عرضگی ها و دروغگویی های خود و عوض کردن اولویّت های ملّت، جملۀ‌ دیگری از رییس جمهور در رسانه ها دست به دست شد که: "علم اسلامی و غیراسلامی ندارد و در علوم تجربی هدفها با یکدیگر فرق می کنند و الّا علوم شبیه هم هست". این جمله نیز مانند جملات قبلی از این دست که مدام به فهرستشان اضافه می شود، از سری جملات مبهم بوده و ظاهر آن اشکالی ندارد، ولی ناقص و قابل سوءاستفاده است. حسن روحانی/فریدون در کنار چهره هایی مانند شهید بهشتی، مرحوم طالقانی، امام خامنه ای و هاشمی رفسنجانی از خطیبان طراز اول سالهای پیروزی انقلاب اسلامی بوده و هرگز این موهوم گویی ها نمی تواند ناشی از بی دقّتی و شتابزدگی ایشان باشد؛ خاصّه اینکه مانند خطیبانی چون حسن رحیم پور با دور تند سخن نمی گوید، بلکه به تأسّی از استادش جناب رفسنجانی با مکث و منّ و منّ و طمأنینه صحبت می کند. دقیقاً به همین دلیل نیز هرگز نمی تواند مدّعی شود: تا ما یک کلمه حرف می زنیم از همه طرف مورد هجمه قرار می گیریم. مغلطۀ این بارش نیز در اینجاست که: اوّلاً اسلامی یا غیر اسلامی بودن علوم تنها بر پایۀ کاربرد آنها تعریف نمی شود، بلکه ما علومی داریم که اساساً بعد از ظهور اسلام و تحت تأثیر اقتضائات جامعۀ اسلامی و بر اساس آموزه های قرآن و سنّت پدید آمده اند و در غرب نمونۀ آن را نمی بینیم؛ مانند: علم تفسیر، علم حدیث، علم رجال، علم درایه، علم کلام و... . مگر اینکه از منظر ایشان -در جایگاه یک روحانی عضو مجلس خبرگان- اینها علم محسوب نشوند! ثانیاً این میان تکلیف عالمان مزدور درباری چه می شود؟ مورد قبلی شاید برای عموم مردم قابل تشخیص نباشد، ولی این مورد بسیار بدیهی و قابل ردیابی است. در طول تاریخ کم نبوده اند عالمانی که بنا به خوشایند حکومتها، حقایق علمی را تحریف و واژگون کرده و مردم را از راه خدا بازداشته و بازیچۀ هوای نفس شیاطین قرار داده اند. مشخّص ترین مثال آن نیز در میان اذهان عمومی، تاریخ نویسان درباری بوده اند که حقایق علم تاریخ را متفاوت از آنچه هست، بازنمایانده اند. به این لیست اضافه کنید: علمای تحریف کنندۀ کتاب مقدّس، جاعلان حدیث، کشیشانی که فتوا می دادند زمین مرکز جهان است، پزشکان قانونی وابسته به دربار پادشاهان که گزارشهای دروغ دربارٖۀ زندانیان مرده یا بیمار منتشر می کردند، فضانوردانی که به خواست کمونیست ها گواهی دادند(!) که خدایی در کار نیست، دانشمندانی که هر از گاهی در راستای منافع تاجران دربارۀ مفید یا مضر بودن خوراک یا عادت رفتاری بخصوصی نظر می دهند، و... . پس اظهارنظرهایی نظیر آنچه گفته شد، تنها یک نظر شخصی در راستای چگونگی اسلامی سازی علوم نیست؛ بلکه چراغ سبزی برای حضور و نفوذ جاسوسان دانشمندنما و ادامۀ فعّالیت آنها در ایران است.
یکی از این جاسوسان که دیروز خبر مرگش در 76 سالگی اعلام شد، استفان هاوکینگ فیزیکدان انگلیسی بود که سالها با به کارگیری عنوان مردم پسند "شاگرد اینشتین"، مردم دنیا و بخصوص جوانان و نوجوانان را سر کار گذاشت و این در حالی بود که نظرات عمدۀ او هیچ شباهتی به نظریّات اینشتین نداشته و فقط از موادّ خام اوّلیۀ آنها جهت بنا کردن ساختمان دروغین خود استفاده کرده است. سالها پیش که او جوان کم سنّ و سالی بیش نبود، نزدیکان اینشتین و از جمله حمیدرضا پهلوی -برادر شاه سابق ایران و رابط و مترجم بین اینشتین و آیت الله بروجردی- نسبت به گرمی بازار او هشدار داده و او را "بچّه روباه چلاق" خطاب کرده بودند. قضیه از این قرار بود که استعمار بریتانیا که با مشاهدۀ قدرت نفوذ علمی و معنوی شخصیّتی چون اینشتین در میان علم اندوزان موحّد جهان اعمّ از یهودیان و مسلمانان و دیگران که در تضاد با منافع این دولت در راستای تهی کردن امّت های موحّد از داشته های درونی خودشان و سوق دادن آنها به سمت و سوی مورد علاقۀ خود قرار داشت، به هراس افتاده بود و خاصّه بعد از اینکه دیدند نمی توانند از این شخصیّت بزرگ استفادۀ ابزاری کرده و فی المثل ریاست جمهوری اسرائیل را به او بپذیرانند، به فکر افتاد تا با مطرح کردن قطبی در مقابل او، حاشیۀ امنی برای خود و اهداف پلیدش ایجاد کند. یعنی شبیه همان هدفی که در زمان ما آمریکا از تأسیس داعش در منطقه دنبال کرده است. اینگونه بود که این بچّه روباه دست پروردۀ کفتار پیر استعمار، ابتدا به مدد شبکه های تبلیغاتی نظراتی ارائه می کرد که ظاهراً مورد خاصّی نداشته و علمی به نظر می آمدند؛ اما بعدها خصوصاً بعد از درگذشت اینشتین، با توضیح و تشریح آنها رسماً دست به انکار وجود باریتعالی و نحقّق معاد و وجود بهشت و دوزخ زده و نقاب از روی مأموریّت محوّله اش انداخت. نظراتی چون: "افزایش بی نظمی یا آن آنتروپی، چیزی است که به زمان جهت می دهد" پس در نتیجه "من که زمانی عقیده داشتم گسترش جهان هستی متوقّف و جهان دوباره جمع می شود، اشتباه می کرده ام"! اینجا ظاهراً از سر تواضع علمی به اشتباه خود اعتراف می کند، امّا در اصل اعلام می دارد که: آن موقع زمان برای ارائۀ این نظر مناسب نبوده است؛ گذشته از آنکه این نوع نتیجه گیری، یک بحث فوق العاده عوامـ[ـفریبـ]ـانه و از نظر هوشمندان مردود است: اگر بنا باشد زمان متوقّف شود، آنوقت چه؟! مگر زمان از ازل بر این عالم -که می گویند 15 میلیارد سال بیشتر قدمت ندارد- مسلّط بوده که تا ابد هم پایدار بماند؟! وی با استدلالهایی اینچنینی، بحث مبدأ و مقصد آفرینش را انکار کرده و نهایتاً نیز بعد از اینکه به حدّ کافی در بین علاقه مندان، شهرت و محبوبیّت کسب کرده، به طور رسمی بی اعتقادی خود را اعلام می کند. اطرافیانش نیز با تأسّی به نظرات او، از علم در جهت مبارزه با اعتقادات -و نه حتّی احکام یا اخلاقیّات- دینی استفادۀ ابزاری کرده و فی المثل اعلام می نمایند: خدا همان انرژی سیّال جهانی است!! البتّه جمله ای منسوب بدو نقل کرده اند که: "اگر انسان نتواند چیزی را اثبات کند، دلیل بر نبود آن نیست"؛ ولی این سخن نیز از سر تعارف و برای پیشگیری از منفور شدنش در بین مذهبی ها بوده است. وگرنه به آسانی می توانست بگوید: "اگر انسان چیزی را انکار کند دلیل بر نبود آن نیست". گذشته از آنکه مواردی مانند: یکسانی خدا با انرژی سیّال جهانی، محدودیّت زندگی به همین دنیای کنونی و یا تسلّط نداشن متافیزیک بر فیزیک هم، انگاره هایی هستند که انسان هیچگاه نخواهد توانست آنها را اثبات کند!!
اینشتین خود همواره تا زمانی که زنده بود، نسبت به کژفهمان و سوءاستفاده کنندگان از نظریّۀ نسبیّتش هشدار می داد و به عنوان مثال در یکی از نامه هایش به آیت الله بروجردی تصریح کرده است که: نظریۀ نسبیت مرا بیشتر آنان که ادّعای تفسیر و تبیین آن را دارند، کاملاً برعکس فهمیده و فهمانده اند؛ مانند فرضیّۀ ارائه شدۀ "برادران دوقلو" که اگر یکی به یک سفر فضایی رفته و پس از مدّت اندکی برگردد، مشاهده خواهد کرد که برادر دیگرش که در این مدّت روی زمین بوده، از او بسیار پیرتر شده است. اینشتین می گوید: قضیه برعکس است و زمان برای آنکه به سفر فضایی رفته با شتاب بیشتری می گذرد، نه برای آنکه ساکن مانده است. سپس در ادامه از حدیث معراج حضرت رسول اکرم(ص) شاهد می آورد که: هنگامی که حضرت(ص) در شب معراج قصد خروج از خانه را داشت، دامن لباسش به ظرف آبی که پشت در بود برخورد و آب آن شروع به ریختن کرد. در پایان ماجرا، وقی به خانه برگشت، مشاهده کرد که آب ظرف همچنان در حال ریختن است... . اینشتین همواره تأکید می کرده است که: به همان دلیلی که فیزیک نسبیّتی بر فیزیک کلاسیک احاطه دارد، متافیزیک هم بر فیزیک احاطه دارد؛ امّا آنانی که در مقام کاسه های داغتر از آش، سنگ نسبیّت را به سینه می زنند، از این راه در داستانی شبیه نوشتن نام مار و کشیدن شکل آن، در پی متقاعد کردن عوام برای انکار متافیزیک اند!... به هرصورت بنده فکر نمی کنم شباهت سازی ها به همین جا ختم شود و همانطور که قدر اینشتین پس از مرگ وی بود که بیشتر شناخته شده و می شود، بی شک برای هاوکینگ هم در راستای اهداف گفته شده، یک پروژۀ بزرگ تعظیم و تکریم تدارک دیده شده که تازه قرار است بعد از این اجرا شود. از جعل داستانها و خاطرات گرفته تا نقل سخنان قلّابی از او در فضای مجازی... . هاوکینگ هم علی الظّاهر از آن دسته انسانهایی بوده که از بس غرق در شناخت جهان خلقت شده بود، به ذهنش خطور نمی کرد که خود این جهان و قواعد و فرمولهای ظاهراً تغییرناپذیر و نظم حاکم بر آن از کجا امده اند؟ به احتمال بسیار، گوشه های دیگری از دروغها و کارهای عوامفریبانۀ دیگرش، بعدها برملا خواهد شد. هوشیار باشیم.

  • امید شمس آذر
از وقتی پیش خودم کوچک شدم،
لوحۀ زندگی ام از عزّت نفس، مناعت طبع و چند نقطه خالی مانده است.
حالا به عالم و آدم فحش می دهم
و اینگونه
جاهای خالی را با کلمات نامناسب پر می کنم!

  • امید شمس آذر

مسئلۀ زمان و زندگی حافظ، از مهمترین مسائل مورد بحث در حیطۀ تاریخ ادبیات فارسی است که به خاطر مردمی بودن چهرۀ این شاعر بزرگ در میان ایرانیان، غور و تحقیق دربارۀ آن، همواره با کندی پیش رفته است. مرحوم سیدمحمد محیط طباطبایی از نخستین محققان معاصر بود که در این حوزه خط شکنی کرده و به بیان نظرات علمی و پژوهشی خود پرداخت. در این مقال، گزیده ای از چهار مبحث ایشان دربارۀ حافظ را که ذیل عنوان "حاشیه بر زندگینامۀ حافظ شیرازی به بیان و قلم استاد محمد محیط طباطبایی از سال 1321 تا 1367 " در فضای مجازی قابل دسترسی است، ارائه کرده و به نقد و بررسی آن می پردازیم.


***

گلندام . [ گ ُ ل َ ] (اِخ ) محمد. نام جامع دیوان حافظ دانسته اند، اما با تحقیقاتی که علامه قزوینی نموده اند وجود چنین شخصی جامع دیوان حافظ را صحیح ندانسته و در مقدمه ٔ دیوان حافظ (ص قز) چنین نوشته اند:از یازده نسخه از این مقدمه ابداً اسمی از جامع دیوان حافظ که بنابر مشهور در این اواخر محمد گلندام نامی بوده برده نشده ، بدون هیچ شک و شبهه تولید شک عظیمی در صحت و اصالت نام محمد گلندام مینماید و احتمال را بی اختیار در ذهن تقویت مینماید که شاید این نام محمد گلندام الحاقی باشد از یکی از متأخران گمنام ، که چون ذیل این مقدمه بدون اسم مؤلف است خواسته از این فرصت استفاده نموده ، آنرا به نام خود قلمداد کند، و قرینه ٔ دیگری که تا درجه ای مؤید این احتمال است آن است که دولتشاه سمرقندی که تذکره ٔ معروف خود را در حدود 892 ه.ق یعنی درست صد سال بعد از وفات حافظ تألیف نمود، در شرح احوال خواجه گوید: «و بعد از وفات خواجه حافظ معتقدان و مصاحبان او اشعار او را مدون ساخته اند» که چنانکه ملاحظه میشود ابداً اسمی از جامع دیوان او نمیبرد و مثل این مینماید که نام جامع دیوان او از همان عصرهای بسیار نزدیک به عصر خواجه نبوده است و الا ظاهراً دلیلی نداشته که دولتشاه نام او را نبرد. همچنین سودی در شرح ترکی خود بر دیوان خواجه که در سنه ٔ 1003 هَ . ق . تألیف شده گوید «و بعد از وفات بعض احباب سوابق حقوق صحبت و لوازم عهد مودت و محبت سبیله متفرق غزلیاتی ترتیب و تبویب ایلمش » و عبارت فوق یعنی سوابق حقوق صحبت الخ چنانکه بعدها ملاحظه خواهد شد تقریباً عین عبارت اواخر همین مقدمه حاضر است ، پس واضح است که سودی در حدود سنه ٔ 1003 عین همین مقدمه را در دست داشته و معذلک می بینیم نام جامع دیوان را که مؤلف مقدمه نیز هموست نبرده وفقط به تعبیر «بعض احباب » اکتفا کرده است ، پس معلوم میشود که در نسخه ٔ او نیز نام محمد گلندام وجود نداشته است . (مقدمه ٔ دیوان حافظ چ قزوینی ص قز و قح).

در ابتدای امر، همین شکّ علّامۀ قزوینی در وجود محمّد گلندام، اصالت تاریخ گفته شده توسّط او را مخدوش می سازد.



گفتار نخست

صدۀ هشتم هجرى یا قرن حافظ

....حافظ مانند مولوى در اثناى قرن منسوب به خود زاده و زیسته و مرده است و کمتر بخاطر مى‌رسد سخنور نامدار دیگرى که ستارۀ تابان افق قرن خود شمرده شود در این اختصاص و انحصار بتواند با حافظ شریک امتیاز باشد.

حتّى سعدى را که سال وفاتش در صدۀ هفتم با تاریخ وفات حافظ در قرن هشتم کاملا متقارن بوده، باز مى‌نگریم که میلادش صد و بیست و اندى سال بر زمان تولّد حافظ سبقت زمانى داشته و ازاین‌رو چندین سال از اواخر قرن ششم را فراگرفته است.

سال وفات حافظ که اندکى بعد از وقوعش در مقدّمه قدیمى دیوانش به حروف و کلمات عربى واضح «احدى و تسعین و سبعمائه» ثبت کرده‌اند، درست صدسال بعد از وفات سعدى در شیراز که به سال ششصد و نود و یک بوده، رو داده است و تردید نویسندگان سابق و لاحق که آن را به ناحق یک سال دیرتر به حساب آورده بودند در ضمن تحقیقى دقیق کوشیده‌ایم تا برطرف شود. بفرض اینکه این حادثه در سال ٧٩١ یا ٧٩٢ و یا ٧٩۴ رو داده باشد، در هر سه صورت از حدود صدۀ هشتم بیرون نمى‌افتد.

اصرار محقّقان در وقوع وفات حافظ در سال 792 هجری، به خاطر همین منحصر کردن قرن هشتم در شخصیّت اوست؛ عکس این هم ممکن است صادق باشد: یعنی تبلیغ برای انحصار زندگانی حافظ در قرن هشتم، به خاطر زدودن تاریخ واقعی وفات او صورت بگیرد که آنوقت باید دنبال دلایل دیگری بر این زدودن بود.

شاید علّتش، تلاشی باشد که در زمان پهلوی دوّم برای رونق یاد و نام سعدی و حافظ به عنوان دو شاعر همشهری شیرازی در راستای سیاستهای فرهنگی آن روز انجام می گرفت.


....یکى از معاصرین ما چنانکه به خاطرم مى‌رسد طول عمر حافظ را چهل و پنج سال شمرده بود امّا وجود شعرى که در آن، از سلطان مسعود شاه و سلطان غیاث الدین کیخسرو برادران بزرگ سلطان جمال الدّین ابو اسحاق فرزندان شاه محمود انجو، اسمى برده شده که بعد از مرگ پدرشان در فاصله ٧٣۶ تا ٧۴١ بلکه تا ٧۵۴ بر شیراز حکومت مى‌کرده‌اند این طول عمر را از درجه اعتبار ملاحظه هم ساقط مى‌کند تا چه رسد به بحث و نقد و قبول و رد.

مرحوم محیط، عدد 45 را از سال وفات حافظ تفریق کرده است؛ در حالی که می توانست -در راه اثبات نظر خود- بر آن بیفزاید. در آنصورت به راحتی می توان با بررسی اشعاری که احتمال دارد با فرمانروایان دوره های بعدی مرتبط باشند، سال وفات حافظ را جلو آورد. محیط به درستی در عمر 65 سالۀ حافظ -که قول معروف است- شک کرده است؛ ولی به جای تاریخ وفات، خواسته است تاریخ تولّدش را جابجا کند.
درست است که در اندیشۀ مردمان باستان، وفات مهمتر از تولّد بوده است (در بارۀ دلایل آن و نمونه هایی از مبدأ های مشهور تاریخی بر اساس سال وفات نک: ذبیح بهروز، تقویم و تاریخ در ایران)، امّا این امر، دلیل بر انحصار شاخص ثابت در بررسی روزشمار احوال اشخاص تاریخی به زمان وفاتشان نمی شود. می توان در بررسی مقدار عمر، برعکس زمان تولّد را شاخص ثابت و زمان وفات را شاخص متغیّر گرفت.

زمان حکومت سلطان مسعودشاه و غیاث الدّین کیخسرو از سال 736 تا سال 751 هجری مقارن با 10 سالگی حافظ -طبق قول معروف- بوده است؛ امّا برای نابغه ای همچون حافظ، صرف پختگی شعر دلیل بر بعید بودن سرایش آن در دورۀ کودکی نیست. آنچنانکه صرف طرب انگیزی آن هم دلیل بر سرایش آن در ایّام جوانی نیست. البتّه این نیز به معنی "مطلق" دیدن حافظ نباید باشد.


....بنابراین اگر ۶۵ را از ٧٩١ تفریق کنیم ٧٢۶ بدست مى‌آید که مدّت ده سال بر تاریخ ٧٣۶ که در آن حکومت غیاث الدین کیخسرو انجو در شیراز آغاز مى‌شد، تقدّم زمانى دارد. چنین اتفاقى از نظر عادت و طبیعت تاریخى، امرى معقول و قابل قبول بنظر مى‌رسد که در تاریخ مزبور حافظ را کودکى ده‌ساله در مکتب شیراز پنداشت که قرآن را مى‌توانسته به صوت خوش خود چنانکه از معلّم مى‌شنیده است بخواند و سواد فارسى او هم در محیط تعلیم و تربیت پهلوى‌گویان شیراز که مردم آنجا غالبا به زبان بومى شیرازى سخن مى‌گفتند، شاید بدان درجه رسیده بود که مى‌توانست قسمت شیرازى از ملمّع سه زبانه یا مثلّثات سعدى و غزلهاى شمس شیرازى را در زبان شیرازى بخواند و دریابد ولى درک مفهوم غزل فارسى درى سعدى و عراقى و شعر مثنوى نظامى گنجوى و فردوسى طوسى براى او هنوز خالى از دشوارى و ممارست بیشتر، نمى‌توانسته باشد.

بنابراین سرودن شعر شیوائى مانند این غزل «ساقى حدیث سرو و گل و لاله مى‌رود (الخ)» که در اثناى آن به حضور خود در مجلس جشن و سرور نوروز سلطان غیاث الدّین، اظهار اشتیاق مى‌کند و به موازات آن وجود غزلى عربى از او در همین زمینه و زمان، به خوبى نشان مى‌دهد که در میان ٧٣۶ و ٧٣٨ که دو حدّ حکومت و زندگانى کوتاه سلطان غیاث الدین کیخسرو باشد، شاعر بایستى در دهه سوّم از زندگانى خود به سر مى‌برده باشد. چه آثار شور جوانى و روانى طبع و ذوق استفاده از زندگانى شباب و تهیدستى و میل به ارتباط یا اشتیاق به دستگاه کامرانى که در بارگاه سلطان برپا بود، از سخن او به خوبى استنباط مى‌شود.

...هر چند این قطعۀ مادّه‌تاریخ دیوان حافظ جز دعاى خیر و تاریخ وفات برادرش عادل و به کار بردن کلمه خواجه بیش از عادل که گواه انتساب این خانواده به خواجگان شهر بوده است، مشتمل بر قید و اضافه مطلب دیگرى نیست، ولى سیاق سخن شاعر براى ارباب تتبّع این نکته را به خاطر نمى‌آورد که برادر کوچکى در سخن خود دارد در مصیبت برادر بزرگترش سخن مى‌گوید بلکه همچون برادرى بزرگ درباره برادرى کوچک مطلب را خالى از غلوّ و مبالغه و ساده در قید بیان مى‌آورد. ازاین‌رو نباید بدانچه در میخانه راجع به توالى و تناسب سال عمر برادران نقل شده تکیه کرد زیرا در هیچ مأخذ مقدّم دیگرى در این بابت چیزى ذکر نشده که این ترتیب زمانى را تأیید کند و مى‌توان خواجه حافظ را برادر بزرگ خواجه عادل دانست. زیرا نخستین اثر شعرى این برادر در فاصلۀ تاریخ ٧٣۶ و ٧۴١ پدید آمده است. آنهم شعرى فصیح و بلیغ که گویندۀ آن در موقع نظمش نمى‌توانسته کمتر از بیست سال سابقۀ تجربه عمر و سواد شاعرى داشته باشد.

سادگی مرثیه به تنهایی دلیل بر بزرگتر بودن گویندۀ آن نمی شود، می تواند از سر تواضع و یا حتّی ناسازگاری با متوفّی یا علل دیگر هم باشد؛ چنانچه حافظ در فراق فرزند خویش نیز چندان مویه نمی کند. اساساً مرگ فرزند (به تاریخ 778 هجری برابر با "میوه بهشتی"، و شاید هم "میوه ی بهشتی" که البتّه بعید است)، تمامی مرثیه های دیگر حافظ را تحت تأثیر قرار داده است؛ بلکه برعکس، "خواجه" نامیدن برادر می تواند دلیل بر بزرگی او کند، زمانی که خود حافظ هم خواجه بوده باشد.


معانى دلپذیرى که در غزل بکار برده همه از مقولۀ موضوعات معهود و مأنوس محیط زندگى شاعر است ولى کلمه‌هاى طوطى هند و شکر بنگاله در شعر او برخى از خوانندگان را متوجّه بدین معنى نموده که حافظ غزل را براى سلطان غیاث الدین فرمانرواى بنگاله سروده و به هند فرستاده است و در شأن نظم آن با استفاده از الفاظ سرو و گل و لاله در مصراع اوّل، داستانى بر اساس پیوند این کلمه‌ها به یکدیگر پرداخته‌اند که در برخى از متون تاریخى فارسى هندوستان جاى خاصّى را به خود اختصاص داده است.

در متون برجستۀ تاریخی مانند "تاریخ فرشته"، نه تنها این داستان ذکر نشده، بلکه نامی از حافظ نیز به میان نیامده است.
مرحوم بهروز ثروتیان در بارۀ سرو و گل و لاله و به تبع آن ثلاثۀ غسّاله نظر جالبی دارد؛ ایشان "حدیث رفتن" را همهمه گویی و شایعه پراکنی -از نوع اتّهام بی عفّتی- معنی نموده و ثلاثۀ غسّاله را قسمتهای سه گانۀ مورد شستشو به هنگام غسل -سر، نیمۀ راست، نیمۀ چپ- می داند و این بیت و بیت ماقبل آخر را چنین معنی می کند که: پشت سر سرو و گل حرف و حدیث گفته اند و اینک لاله با قدح خود آمادۀ شستشو و اثبات پاکدامنی آنها ست.


محقق مشهور هند، شبلى نعمان در شعر العجم این داستان را در عرصۀ زندگانى حقیقى حافظ جا داده و براون هم در تاریخ ادبیّات ایران خود آن را از شبلى گرفته و پذیرفته و در نظر بعضى از حافظ شناسان تازه کار هم قابل قبول و نقل واقع شده است، در صورتى که توجّه به مفهوم ادبى شعر که حکایت از مناسبت مطلب با محیط شیراز بیش از بنگاله پیدا مى‌کند و آنگاه اشکال تطبیق زمان شاعر با دوران سلطنت غیاث الدّین بنگالى و وجود سلطانى در آغاز جوانى و شاعرى حافظ، به نام سلطان غیاث الدین در شیراز، انطباق کامل صاحب این نام را که حافظ شوق حضور در مجلس او را ناگزیر در شیراز داشته با شخص سلطان غیاث الدین برادر مهتر شاه شیخ ابو اسحاق فرمانرواى شیراز، خوب توجیه و تأیید مى‌کند.
خود حافظ هم چندان اهل سیر و سیاحت نبوده است، پس باید به دنبال گزینۀ صحیح فقط در شیراز بگردیم؛ برای این منظور، ابتدا زمان زندگی سلطان غیاث الدّین فرمانروای بنگاله باید به دست بیاید. اگر با اواخر عمر حدّاکثری حافظ (713 تا 808 به مدّت 95 سال) هم تطبیق کند، باز قابل قبول می نماید؛ چرا که شعر خود را "قند پارسی" نامیده است که حاکی از سروده شدن آن در دوران پیشکسوتی شاعر دارد (هرچند که گفتیم سست است). اگر برای فرمانروای بنگاله نسروده باشد، آنگاه منظور از طفل، خود شاعر است که صد سال بعد را پیش بینی کرده است. این غزل -با این توصیفات- یا باید در دوران سالخوردگی شاعر سروده شده باشد یا در اوایل نوجوانی وی. سروده شدن آن در فاصلۀ پایان نوجوانی و آغاز جوانی تا پایان جوانی و آغاز جاافتادگی شاعر بعید است. در بارۀ تلفّظ مصراع مورد بحث (کاین طفل یک شبه....) گفتنی ست: هرچند خوانش «کاین طفل، یک شبه ره صد ساله می رود» نیز -با توجّه به ویژگی اشعار حافظ- می تواند صحیح باشد، امّا خوانش اصلی و اوّلیّۀ آن یعنی «کاین طفلِ یک شبه، ره صد ساله می رود» که با توجّه به تقارن عبارت "طفلِ یک شبه" با "رهِ صد ساله" در اولویّت است، تاکنون به عمد مغفول مانده و اصطلاح «یک شبه ره صد ساله رفتن» نیز در همین راستا ضرب المثل شده است! نکته ای که از دید مؤلّف "شرح جلالی" هم به دور مانده است. امّا مشکل به همین جا ختم نمی شود؛ مؤلّف مذکور در بحث از سلطان غیاث الدّین مدّ نظر حافظ، با اینکه وی را عبارت از غیاث الدّین بن سلطان سکندر فرمانروای بنگال می داند که در 768 هجری به سلطنت بنگال رسید، امّا در ادامه از چند نفر دیگر نیز نام می برد که محقّقان دیگر به عنوان گزینۀ قابل تطبیق با غیاث الدّین مورد بحث، مطرح کرده اند:


1- شادروان دکتر غنی او را یکی از شاهزادگان سلسلۀ آل مظفر می داند  و معتقد است که کلمه سلطان جزء اسم این شاهزاده است و هرگز پادشاه نبودهاست و اوهمان سلطان غیاث الدین محمد پسرارشد سلطان عمادالدّین احمد بن مبارزالدین محمّداست که ذکر او در تواریخ آل مظفر آمده است

2- نویسنده مؤلف _ گنج مراد ) آقای سیروس نیرو این شخصیت را برادر شاه شیخ ابواسحاق اینجو می دانند که بنا به نوشته ایشان از سال 736 تا سال 739 مستقلاً در شیراز حکومت می کرده است .

3- ادوارد بروان از قولی شبلی نعمانی می نویسد  که این شخص یکی از ملوک هند است که حافظ را به هند دعوت کرده  است.

4- آقای ر_ ذوالنّور  در کتاب ( در جستجوی حافظ ) توضیح می دهند  که در جلد اول تاریخ فرشته از غیاث الدین  نامی نام می برد. که درسال 799 به مدت یکماه و چند ورز سلطنت کرده و در جای دیگر همین کتاب تاریخ فرشته ، ذکر غیاث الدین  تغلق شاه ثانی ، نواده سلطان سرور شاه آمده که در سال 790 به سلطنت رسیده و پس از پنج ماه مرده است.

5-شادوران دکتر خانلری این شخصیت را همان غیاث الدّین محمد شاه  دوم از سلاطین تغلقیه دهلی می دانند که از سال 725- 752 حکمران آن ناحیه بوده و به زبان وآداب  فارسی و سایر معارف تسلط داشته است.

6- ذکر این نکته نیز ضرورت دارد که شادروان دهخدا در ذیل کلمه غیاث الدین می نویسند: ابن اسکندر  معروف به اعظم شاه از ملوک بنگاله ، وی در سال 771 ه .ق بر سکندر شاه اول شورید و در سال 792 هجری قمری بر تخت نشست ( از معجم النساب زامباور ، ج 2، ص )427 و به دنبال  آن شرحی را که در کتاب از سعدی تا جامی  ادوارد برون آمده ذکر می کنند  . بنابراین ، این سلطان غیاث الدین بن اسکندر  معروف به اعظم شاه پس از جنگ وخروج بر سکندر شاه اول در منطقه خود صاحی کلام ونفوذ  بوده ودر خلال سالهای 768 الی 792 مصراع اول مطلع غزل را برایحافظ فرستاده است و هر چند که پس از رحلت حافظ هم رسماً به سلطنت رسیده باشد و باید دانست که مورخین در ذکر سنوات چندان دقت کافی به کار نمی بردند.
آنچه شرم آور و مایۀ تأسّف است، این است که از میان همۀ روایتها، آن روایتی را که از همه ضعیفتر و به افسانه ماننده تر است، مبنا می گیرند. اینکه -به تبع پذیرش نظر دکتر جلالیان- سرو و گل و لاله اسم مستعار سه دختر در دربار پادشاه بنگال بودند که اولی می نواخت دومی می خواند و سومی می رقصید و چون پادشاه وصیّت کرده بود بعد از اینکه من مردم آنها غسلم بدهند و یا شغل مادرشان غسّال یا مرده شور بود (از اینجا معلوم می شود که خواهر هم بوده اند!)، به ثلاثۀ غسّاله معروف بودند!!، در خوشبینانه ترین تحلیل جز سعی در پردازش افسانه برای اثبات ارادت مردم شبه قارّۀ هند به حافظ، معنای دیگری نمی تواند داشته باشد. (در سایتی که به ادّعای گردانندگان آن شرح و تفسیر غزلیّات حافظ را می کند و اصرار عجیبی بر درست تلفّظ کردن عبارات اشعار دارد، با کمال تعجّب دیدم که ثَلاثه را به غلط ثُلاثه قید کرده بودند؛ در حالی که مصراع «کاین طفل...» را هیچگونه علامتگذاری نکرده بودند!!).
همچنین باید توجّه داشت که براون همان کسی است که آن داستان سخیف راجع به "گربۀ زاهد" را -بی توجّه به داستان موش و گربۀ عبید زاکانی- ساخته و پرداخته است. امّا محقّقان و مورّخان ما -سوای محقّقان خارجی- را دیگر چه می شود که تاریخ را الّا در حدّ ذکر در پاورقی(!؟) بهایی ندهند؟!
اگر بخواهیم گزینه های یاد شده را به ترتیب زمانی ذکر کنیم ابتدا گزینۀ پیشنهادی سیروس نیرو و محمّد محیط طباطبایی یعنی برادر مهتر شاه شیخ ابو اسحاق قرار می گیرد که از 736 تا 739 حکومت کرده است. سپس گزینه دکتر خانلری یعنی محمد شاه دوم از سلاطین تغلقیۀ هند که از سال 725 تا 752 حکمران آن ناحیه بوده است. نظر خود دکتر جلالیان که منطبق با نظر ذبیح الله صفا و حسینعلی هروی نیز هست از نظر زمانی در مرتبۀ سوم جای می گیرد یعنی فرزند سلطان اسکندر فرمانروای بنگال که تاریخ جلوسش بعد از 768 هجری است. سپس گزینه پیشنهادی دهخدا یعنی ابن اسکندر معروف به اعظم شاه از ملوک بنگاله است که در تاریخ به الیاس شاهیان معروفند و این غیاث الدین از تاریخ 768 تا 792 روی کار بوده است. نظر شبلی نعمان هم که ادوارد براون آن را نقل کرده است باید اشاره به همین حاکم یا دو حاکم یاد شده قبلی باشد. پسر ارشد سلطان عمادالدین محمد مظفری که دکتر غنی از او یاد کرده است پنجمین گزینه است زیرا بعد از 789 به خکومت رسیده است. دو گزینه ای هم که در تاریخ فرشته آمده اند و آقای ذوالنور نقل کرده است به لحاظ تاریخی در رتبه ها آخر قرار می گیرند زیرا در 790 و 799 به تخت نشسته اند. چنانکه می بینیم این ترتیب فاصله زمانی درازی را از 725 تا 792 به مدت 67 سال در بر می گیرد. به جز اینها چند غیاث الدّین دیگر هم در تاریخ داریم که به علّت خارج بودن دوران زندگی شان از این محدودۀ زمانی، از ذکر آنها خودداری می شود. مانند: غیاث الدّین بایسنقر فرزند شاهرخ پسر تیمور که در زمان مرگ پدربزرگش 5 ساله بوده است و چند تن دیگر.

 

نخست قطعه را از نسخۀ چاپ قزوینى که او هم از دیوان خطى مکتوب در سال ۴٢٧ برگرفته است نقل مى‌کنیم:

427 اشتباه چاپی است و اصل آن احتمالاً 742 است.

 


خسروا دادگرا شیر دلا بَحرکَفا

اى جلال تو به انواع هنر ارزانى


همه آفاق گرفت و همه اطراف گشاد.

صیت مسعودى و آوازۀ شه سلطانی


گفته باشد مگرت مُلهم غیب، احوالم
این که شد روز سفیدم چو شب ظلمانى

در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر،
همه بربود به یک‌دم فلک چوگانى

دوش در خواب چنان دید خیالم که سحر
گذر افتاد بر اصطبل شهم پنهانى

بسته بر آخور او اَستَر من جو مى‌خورد
تُبره افشاند و به من گفت مرا میدانى؟

هیچ تعبیر نمى‌دانمش این خواب که چیست؟
تو بفرماى که در فهم ندارى ثانى

 

آنچه که مرحوم محیط "تبره" خوانده است، در دیگر نسخه ها به صورت "تیزه" آمده است و به تبع آن "و" نیز از میانۀ مصراع حذف شده است.
 

وجود خطاب «اى جلال تو» در آغاز مصراع دوّم از بیت اوّل، دلالت دارد بر اینکه مخاطب شاعر همان جلال الدین مسعود شاه انجو بوده که از ٧٣٨ تا ٧۴١ در فارس کرّوفرّى داشت و قرینه مى‌نماید که این قطعه بعد از غلبه مسعود شاه بر پیر حسین چوپانى در ٧۴٠ و تصرّف شیراز و بازگشت مسعود به شیراز در ستایش و مطالبه خسارت وارد، از مسعود شاه سروده شده است.

 

این شعر اگر در 740 هجری سروده شده باشد، از یبک پسر 14 ساله بعید است (بچّۀ 14 ساله استرش کجا بود؟)؛ امّا از یک مرد بالای 27 سال هم امکان دارد. مگر اینکه تاریخش دیرتر باشد.

 

چنانکه خبر از وجود استرسوارى خود را در اصطبل شاهى مى‌دهد که از غارتگران به سود خود بازگرفته بودند و بدین حسن تصویر و تعبیر آن را مطالبه مى‌کند.
 
شاید مضمون پیچیده تری داشته باشد: طلب صله و کمک خرجی از سلطان. یعنی وقتی استر من از خوان اسبان شما بهره می برد، صاحبان این چهارپایان نیز باید چنین نسبتی را بین یکدیگر رعایت کنند.
تأکید بر معمّاگونه بودن این خواب، دلالت بر ساده نبودن مضمونش دارد؛ مانند عموم غزلیّات وی.



این قطعه سندى است بر اینکه در سال ٧۴٠ حافظ سه سال بوده که در دستگاه مسعود شاه به کار شاعرى و شاید قرآن خوانى هم اشتغال داشته است. از سوى دیگر این نکته ارتباط او را با غیاث الدّین کیخسرو از قبل هم تأیید مى‌کند که در فاصله ٧٣۶ و ٧٣٨ از طرف برادر بزرگتر در شیراز فرمانده بود و سپس حکومت شیراز را از دست برادر بزرگ بیرون آورد و متکفّل آن گردید.

آنطور که گفته شد، قضیۀ استر به تنهایی نمی تواند شاهد بر سرایش این قطعه در سال 740 هجری باشد؛ بلکه تاریخ سرایش آن تا 754 هجری نیز قابل تصوّر است. سالی که حافظ -با فرض ولادتش در 726 - در آن موقع 28 ساله بوده است.



شاید موضوع تولّد حافظ را در حدود ٧١٣ هجرى، بیت دوم از غزل معروف:

«دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود»

که در آن مى‌گوید:

«چل سال رنج و غصّه کشیدیم و عاقبت
تدبیر ما به دست شراب دوساله بود»،

بهتر و واضح‌تر خاطرنشان و معلوم سازد.حافظ این غزل را در حدود سال هفتصد و پنجاه و چهار هجرى باید در توضیح و تفسیر وضع ناگوار شاه شیخ ابو اسحاق سروده باشد که در برابر امیر مبارز مظفرى عنان صبر و استقامت را از کف داده بود و براى آرامش خاطر دست به دامن شراب دوساله زده و شب و روز خود را به میگسارى مى‌گذراند و گوئى از زبان شعر حافظ چنین وصف الحال خود مى‌کرد:

«از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و مى در پیاله بود
بر آستان میکده خون مى‌خورم مدام
روزى ما ز خوان قَدَر این نواله بود»
که اشاره به شکست‌هاى متوالى در مبارزه با امیر مبارز دارد.

این چهل سال لزوماً سنّ حافظ نیست، بلکه به خود ابواسحاق اینجو هم می تواند مرتبط باشد؛ هرچند ادب اقتضا می کند شامل شاعر هم بشود. البتّه این میان باید توجّه داشت که شاعران معمولاً زیاد دقّت نمی کنند و فی المثل مانند فردوسی 25 سال را سی سال می گویند، هرچند بسیاری از محقّقین این بیت را از او ندانسته اند. امّا به هر حال در عالم شعر این کار جایز است.
تولّد حافظ باید بین 716 (اگر تنها چند ماه از برادرش کوچکتر بوده باشد) و 721 (اگر موقع سرودن این غزل 33 سال داشته باشد) واقع شده باشد؛ که در این میان صحیح ترین تصوّر 718 یا 719 است.

 

بنا بدانچه در این مورد به عرض رسید از راه دقّت در شناخت مواقع مربوط به قطعۀ مادّه‌تاریخ وفات خواجه عادل برادر حافظ و مقایسۀ آن با زمان سرودن قطعۀ درخواست جبران خسارتى که هنگام وقوع کشمکش میان مسعود شاه انجو و پیر حسین چوپانى نمایندۀ حکومت ایلخانى در شیراز بر شاعر وارد آمده بود و همچنین غزلى که در موقع پریشان خاطرى و استیصال شاه شیخ ابو اسحاق در برابر امیر مبارز الدین مظفّرى سروده و در آن به چهل سالگى خود تصریح کرده است، شاید توانسته باشیم تاریخ ولادت حافظ را به تقریب در حدود سال ٧١٣ هجرى به اثبات رسانیم و نشان بدهیم که حافظ متولّد ٧١٣ و متوفّى در ٧٩١، هفتاد و هشت سال در این جهان به سر برده و پنجاه و چهار سال متوالى سخن سروده است.

 

در اینجا به ابتدای مقاله باید بازگشت و 45 سال آن معاصر را برابر 54 سال محیط گرفت. با تنظیم جدولی بر اساس این تاریخ های داده شده، می توان زمان زندگانی حافظ و مسائل پیرامونی آن را بیشتر شفّاف نمود.


غالب حوادث مهمى که در اثناى این قرن در ایران رخ مى‌داده باعکس العمل شعرى او مواجه مى‌شده است و در کتابهاى تاریخ ضمن نقل هر قضیّه‌اى از قضایاى تاریخى، شعر او را هم به عنوان شاهد ذکر مى‌کرده‌اند.
البتّه اگر تحریف نشود!

 

در قتل عام خوارزم به دست تیمور و سپاهیانش که حادثه‌اى بس دلخراش و دردناک در همه جا تلقّى شد، این بیت حافظ که در غزل معروف:

«سحر با باد مى‌گفتم حدیث آرزومندى
جوابم گفت واثق شو به الطاف خداوندى»
پس از تحذیر و تنبیه شاه شجاع با این بیت دیگر که:

«الا اى یوسف مصرى که کردت سلطنت مغرور،
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندى؟»

سرانجام غزل بدین شاه بیت محکم و مؤثّر خاتمه مى‌پذیرد که آئینه نمودار سرگذشت و سر نوشت شهر خوارزم بوده است:

«به ترکان (یا خوبان) دل مده حافظ ببین آن بى‌وفائى‌ها
که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندى

همان بیتى که پس از تسلیم شیراز در ٧٩١ هجرى به تیمور براى رفع شر انتقام او و اعوان خونریزش ناگزیر بدین بیت عامّه‌پسند تغییر یافت:

«به شعر حافظ شیراز مى‌کوبند و مى‌رقصند
سیه‌چشمان کشمیرىّ و ترکان سمرقندى»

 

گفتنی است: "می کوبند و می رقصند" در برخی نسخه ها به صورت "می رقصند و می نازند" هم آمده است. سؤال اینجاست که: آیا این موضوع (تغییر بیت مزبور)، تنها دلیل انصراف تیمور از ویران کردن شیراز بوده است؟ شیراز در زمان حملۀ مغول نیز از ویرانی در امان مانده بود.

"ترکستان ایران" نامیدن شهر خوی و در کنار آن، "ایران کوچک" نامیدن سرزمین کشمیر نیز تصادفی نیست. نگارنده در مسوّده ای با عنوان «خوی ترکستان ایران» دلایل اعطای این عنوان را به شهر مزبور و ارتباط این اعطا با موضوع سیاه چشمی -هم از منظر نژادشناسی و هم از منظر ادبی- را بررسی نموده ام. همچنین نک: غزل دیگری با مطلع «مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد».


آرى! حافظ شاعر عصر خود بود و اگر از معاصران در سخن خویش خوش و خوب یاد کرده باشد با مراعات کفّ نفس و حفظ شخصیت انسانى توأم بوده است و به همین نظر، این جنبه توجّه به فرد معیّن و مشخص در زیر چهرۀ غزل محفوظ و مصون از تعریض و تعرّض مانده است. در همین حال باید قبول کرد که میان برخى از صاحبان اسم و رسم مذکور در اثناى سخنان حافظ کسانى هم بوده‌اند که از شفقت و عطوفت او مانند فرزند عزیز یا دوست صمیمى برخوردار بوده‌اند.

با اینهمه، باید توجّه داشت که: حافظ، شاعر درباری نیست و اگر هم حاکمی را مدح گفته است، در درجۀ اوّل به خاطر حفظ نام و یاد او در تاریخ به واسطۀ غزلیّات خودش بوده است.


تنها کسى که از این میانه چندان مشمول عنایت او قرار نگرفت بلکه از او به تعریض هم یاد کرده همانا شاه یحیى مظفرى بود که حافظ وقتى به یزد هم رفت و به یاد ساکنان شهر یزد، شعرى شیوا گفت و به وجود او اشاره‌اى کرد عاقبت او را سزاوار تعریف و تمجید نیافت.

پس مصداق تعبیر "محتسب" در اشعار حافظ چه می شود؟!

 

تیمور که عنصرى بیگانه و ناشناخته بود چون به فارس درآمد و به بهانه وصیّت شاه شجاع در سال ٧٩٠ هجرى تشکیلات آل مظفر را برهم‌زد، پیش از آنکه گوهر اصلى خود را نشان بدهد و چنانکه باید و شاید شناخته شود، در پایان همان سال به سمرقند بازگشت ولى شاه منصور ترتیب مقرر تیمور را برهم‌زد و به شیراز آمد و حافظ را در هفتاد و هفت سالگى بار دیگر به تجدید پیمان با شعر و شاعرى ترغیب کرد. چنانکه در ضمن قصیده و مثنوى و غزل این تحول و تجدد روحى را با ذکر نام منصور و پسرش سلطان غضنفر آشکارا به ثبت رسانیده است.

مسئلۀ "مرگ شاعر" از همین قطعه قابل برداشت است؛ هرچند در تحقیقات تاریخی اهمّیت کمی دارد. حتّی ممکن است قبر حافظ ساختگی بوده باشد و مثلاً برای فرار از دست تیمور که ممکن بود به خاطر مدح منصور -یا دلیلی دیگر- از دست او خشمناک بوده باشد، با این ترفند خواسته باشد از دست او فرار کند. کاری که تیمور هم کمابیش اهل انجام آن بوده است و آنطور که در تاریخ آمده، قبل از مرگش دو بار شایعۀ مرگ خود را درانداخته است، البتّه بیشتر به خاطر آزمودن بزرگان اطراف.

گوهر اصلی تیمور، از ابتدا مشخّص و شناخته شده بود. آنچه حافظ را به مدح او واداشته، همان مسئله ای بود که محمّدعلی جمالزاده از قول محمّد قزوینی آورده است. (نک: "ترکان در شعر حافظ" از نگارنده).

با وجود این، آنچه که بیشتر اهمّیت دارد، این است که: دقّت کنیم کلّ مژده ها و بشارتها به "رسیدن" ناظر به آغاز بر تخت نشستن فرد بشارت داده شده نیست. خاصّه در ایّام آشفته ای چون عصر حافظ؛ بلکه این مژده ها بیشتر دلالت بر پیروزی های -معمولاً زودگذر- جنگی دارند. وگرنه فاصلۀ ظهور تیمور تا ظهور منصور بسیار کوتاه تر از آن است که نظر شاعر آزاده ای چون حافظ را بتواند 180 درجه عوض کند.

***

 

گفتار دوم

تخلص حافظ

بلکه کار او به قرائت کلام خدا و درس قرآن مجید و یا تفسیر و تجوید آن و ادبیات عربى اختصاص داشته است و به درس و بحث حدیث و فقه شافعى که مذهب غالب اهل فارس بود ارتباط خاصى نداشت که تخلّص خود را از آن بابت اختیار کرده باشد.

شاید خواجه شمس الدّین محمّد شیرازی نخستین کسی بوده که حافظ به این معنا خوانده شده و معروف گشت.

عبد التبى فخر الزمانى قزوینى که دویست سال بعد از حافظ و چهار قرن پیش از این مفصل‌ترین ترجمه احوال حافظ را در کتاب میخانه نوشته است راجع به اصل و نسب و خانواده و تعلیم و تربیت دوره طفولیت حافظ شرحى دارد که در اسناد دیگر نظیر آن دیده نمى‌شود، در پایان کار سوادآموزى حافظ چنین مى‌نویسد: «. . . تا به اندک زمانى به توفیق ایزد بى‌چون. . . حافظ قرآن و سواد خوان شد.» آنگاه در پى مطالبى که راجع به طى مراحل سیر و سلوک او در راه وصول به مقام شامخ سخنورى و غزل‌سرائى و استفاضه‌اى که از منبع فیض غیبى نصیب او شده بود شهرت او را به لفظ حافظ چنین توجیه و تفسیر مى‌کند:

«ارباب خبر آورده‌اند که یکى از اکابر به خواجه فرموده که چون از سعادت قرآن‌دانى و فرقانخوانى مستفید و بهره‌ور شده‌اى باید که تخلّص خود حافظ نمائى، شمس الدّین بنا بر گفتار آن بزرگوار تخلّص خود حافظ نمود.» شمس الدّین محمّد گل اندام شاعر و منشى شیرازى که هم عصر و آشنا با حافظ بوده در مقدمه‌اى که بر مجموعه اشعار حافظ نوشته و قدیم‌ترین روایت کتبى آن را که در ٨٢۴ نوشته شده و در دیوان چاپ آقایان جلالى نایینى و نذیر احمد استاد علیگر انتشار یافته است، راجع به کار علمى حافظ چنین مى‌نویسد:

«محافظت درس قرآن و ملازمت شغل تعلیم سلطان و تحشیۀ کشاف و مفتاح و مطالعۀ مطالع و مصباح و تحصین قوانین ادب و تحسین دواوین عرب، از جمع اشتات غزلیاتش مانع آمدى و از تدوین و اثبات ابیاتش رادع گشتى. مسوّد این وَرَق عفا اللّه عمّا سَبَق در درس‌گاه دین پناه مولانا و سیّدنا استادُ البشر قوام الملّه و الدّین عبد اللّه. . . که به مذاکره رفتى در اثناء محاوره گفتى که این قلاید پرفوائد را همه در یک عقد باید کشید و آن جناب حوالت دفع و منع آن به ناروائى روزگار کردى و نقض و غدر اهل عصر، عذر آوردى.» محافظت درس قرآن که در دیوان حافظ از آن یاد شده با قید درس صبحگاهى همانا کار کسى بوده که بنا به تصریح خود شاعر، حافظ شهر خویش بوده و نکات قرآنى را نیکو مى‌دانسته و به داوطلبان تحصیل آن مى‌آموخته است. او که در سخن خویش به حافظ شهر بودن شاید ارزش فوق‌العاده نمى‌نهاد در یکى از قدیم‌ترین مجموعه‌هاى دیوانش که در مقدمۀ چاپ قزوینى از آن به نسخه نخ شناخته شده و معلوم نیست با سایر نسخه‌هاى حافظ مجموعه دکتر غنى به کجا رفته و در کجا نهفته است، کاتب نسخه نخ در آخر دیوان حافظ مى‌نویسد:

«تمّ الدیوان لمولى العالم الفاضل ملک القرّاء و افضل المتأخّرین شمس المله و الدین مولانا محمد الحافظ. . .» و چنانکه مرحوم قزوینى استنباط کرده است از لقب ملک القرّاء که کاتب در حقّ او استعمال کرده به نحو وضوح معلوم مى‌شود که خواجه از معاریف قرّاء عصر خود محسوب مى‌شده و به همین سمت سر آمدى خصوصا در زمان خود مشهور بوده و این بیت او که گوید:

«عشقت رسد به فریادگر خود به سان حافظ
قرآن زِبَر بخوانى با چهارده روایت»
و امثال این که در دیوان او فراوان است بکلى در حق او صادق و به هیچ وجه این گونه تصریحات از قبیل اغراق و مبالغۀ شاعرانه نبوده و تخلّص حافظ یعنى حافظ قرآن بکلى اسمى با مسمى و صفت بارز او بوده است.

از این فراز قابل برداشت است که مرحوم محیط هم به نوعی وجود نسخ نهفته و بعضاً به سرقت شدۀ دیوان حافظ را تأیید می کند.

غالبا قاریان قرآن که در مجالس مختلف فاتحه و خاتمه هر مجلسى را با تلاوت و قرائت آیاتى از قرآن آغاز و انجام مى‌دادند، صاحبان الحان پسندیده و مردمى خوش لهجه و خوشخوان بوده‌اند و صوت خوش ایشان وسیله جذب دلهاى مستمعان مى‌گردید که بنا به دستور مؤکّد بایستى هنگام قرائت قرآن سراپا گوش باشند. بنابراین هر قرآن‌خوان یا حافظ کلام اللّه مجید وقتى از موهبت لحن دلکش و آواز خوش نصیبى داشت بر رونق کارش مى‌افزود و بدین سبب باید گفت که شمس الدّین محمّد حافظ هم از این موهبت بى‌نصیب نبود، چنانکه به خوشخوانى و خوش‌کلامى و خوش آوازى خود در سخن خویش مى‌بالیده است و وقتى کار خود را در شیراز بى‌رونق مى‌دیده عزم ترک وطن مى‌کرد و مى‌گفت:

«سخندانى و خوشخوانى نمى‌ورزند در شیراز
بیا حافظ که تا خود را به ملکى دیگر اندازیم»

آنچنان که در جای دیگری نیز می گوید:

«سخن گفتیّ و در سفتی، بیا و خوش بخوان حافظ

که بر کلک تو افشاند، فلک عقد ثریّا را».


قرینه تصریح مى‌کند که منظور حافظ از حافظ، حافظ قرآن شهر بوده که با شیخ شهر و مفتى شهر و محتسب شهر در انجام خدمات مذهبى براى جلب توجّه مردم شریک بوده است.
از این فراز و فراز های قبلی می توان نتیجه گرفت که تیمور فقط به احترام قرآن می توانسته به شیراز حمله نکرده باشد.

زاهد از رندى حافظ نکند فهم مراد

دیو بگریزد از آن قوم که قرآن خوانند.
این بیت از دیگر ابیات رندانۀ حافظ است که چندین معنی از آن برداشت می شود: 1- دیو یا شیطان از من حافظ که قاری قرآن هستم می گریزد (نک: توضیح بالا). 2- زاهد که در ظاهر قرآن می خواند، در باطن آنقدر بد است که حتّی دیو هم از او می گریزد. 3- زاهد خودش دیو است و طبیعی است که از من بگریزد!
شایان ذکر است مصراع اوّل در بعضی از نسخه ها به صورت "زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه شد؟" آمده است.


بنابراین، آنچه شِعر حافظ را در درجه اول سخن فارسى درى قرار داده جمع معانى و لطائف و نکات ادبى و حکمى و قرآنى بوده که وقتى با یکدیگر فراهم مى‌شد مجالى مهیا مى‌ساخت که در آن گوى سخن توان زد.
باید گفت: حافظ نه تنها از قرآن نکته دریافته، بلکه از آن سرمشق گرفته است.
دورۀ تیموری دورۀ اوج تاریخنگاری در ایران است و اوج غزل فارسی هم که حافظ باشد، از این رو حال و هوای تاریخی دارد. برای همین تجدید نظر در ادوار شعر فارسی و سیر تطوّر آن ضروری می نماید.
همچنین برای بررسی اشعار حافظ از نظرگاه تاریخی، یکی از ملاکهای ترتیب زمانی آنها میزان کاربرد واژه های و تعابیر عربی در آن است.
با اینهمه، ممکن است اصلاً کسی بخواهد اصرار کند که حافظ تیمور را ندیده است و قضی
ۀ آن به سان قضیۀ "دوربین ناصرالدّین شاه" بوده است.
***

گفتار بیستم

ششصدمین سال وفات حافظ

در آخرین برنامۀ مرزهاى دانش سال گذشته که به هزارۀ شیخ طوسى اختصاص داشت چنین خاطرنشان گردید که هفتصدمین سال وفات شیخ سعدى و شش‌صدمین سال درگذشت خواجه حافظ را در پیش داریم و بدین نکته اشاره رفت چنانکه دانشگاه مشهد به اقامه کنگره‌اى شایسته مقام بزرگترین فقیه شهر خود همت ورزیده مى‌سزد که دانشگاه شهر سعدى و حافظ نیز در بزرگداشت سخنوران بزرگ شیراز پیشقدم گردد.

از اینجا معلوم می گردد که تاریخ بندی ها بیشتر جنبۀ سیاسی دارد.


به سال با و صاد و ذال اَبجَد                ز روز هجرت میمون احمد

به سوى جنّت اعلى روان شد            فرید عهد شمس الدین محمد
به خاک پاک او چون بر گذشتم           نگه کردم صفا و نور مرقد.

چنانکه مى‌دانید در حساب معروف به ابجدى (ب) مساوى دو و (ص) نود و (ذ) از ابجد عدد هفتصد را نشان مى‌دهد پس حاصل جمع این سه حرف رقم هندسى ٧٩٢ را نشان مى‌دهد که صورت دوّمى از تاریخ وفات او را به خواننده القا مى‌کند.

"با و ضاد و دال ابجد" نسبت به "با و صاد و ذال ابجد" از فصاحت دور است. با و صاد و دال روی هم می شود 96 که می تواند مختصر 796 باشد. ضاد و ذال هم باهم نمی توانند بیایند، چون بالای 1500 به دست می دهند که این تاریخ فی المثل میلادی هم نمی تواند باشد، زیرا به هجرت پیامبر اسلام (ص) تصریح کرده است. به جای با، ثا و تا هم نمی توانیم بگیریم؛ چون بالای 500 و 400 به دست می دهد. همچنین اگر یا بگیریم، با صاد و ذال می شود 800 و با ضاد و دال هم می شود 814 هجری.

این بدین معنی است که مسئلۀ «تصحیف» که ویژگی متداول نسخ خطّی و از دشواری های عرصۀ تاریخنگاری است، در اینجا نیز باید مورد عنایت قرار گیرد و صرف یک روایت از یک نگارندۀ موهوم را به مجرّد نزدیک بودنش به زمان زندگی حافظ، وحی مطلق نپنداریم و حدّاقل در آن تردید کنیم.


مرحوم قزوینى در وجود شخصیتى بنام محمد گل‌اندام که جامع غزلیات و نویسندۀ مقدمه باشد به سبب گمنامى و نبودن اشاره‌اى به اسم و رسم او، تردید داشت و این تردید مورد قبول غالب پژوهندگان قرار گرفت.

همانطور که در ابتدای مقال اشاره شد، محمّد گلندام یک وجود موهوم و کاملاً تثبیت نشده است که مرحوم قزوینی نیز در وی شک کرده است. گفتنی است از ویژگیهای شخصیتهای مجعول در تاریخ، "منحصر به فرد" نبودن اسم و عنوان اوست که در این مورد نیز گلندام از قاعدۀ مزبور مستثنی نبوده و یکی بودن نام و لقبش با نام و لقب حافظ یعنی شمس الدّین محمّد، هرچه بیشتر به شائبۀ مجعول بودنش دامن می زند.

گذشته از این، شمس الدین لقبی نبوده که به این آسانی به هرکسی اعطا شود. هرچند بعد از حملۀ مغول تا عصر ناصرالدین شاه، بازار اعطای لقبهای بی پشتوانه داغ بوده و مثلاً در دورۀ صفوی القابی چون "خلیفة الخلفا" یا وجود موهوم شمس الدین گیلانی معلم ادعایی اسماعیل اول را شاهدیم، ولی ملقب بودن دو نفر استاد و شاگرد به لقب مشترک شمس الدین بسیار بعید می نماید.


بازگشت شمس الدین محمد گل‌اندام از خارج به شیراز باید در حدود زمان وفات خواجه صورت گرفته باشد و او از همۀ کسان دیگرى که از نزدیک و دور باین حادثه در آثار خود اشاره‌اى کرده‌اند واقف‌تر به نظر مى‌رسد که عدد سال وفات را در متن مقدمه بصورت رقم عربى احدى و تسعین و سبعمائه قید کرد تا از تصرّف خطّى کاتبان مصون بماند و در دهها نسخه از این مقدّمه که از صدۀ نهم تا صده یازدهم در صدر عده‌اى از نسخه‌هاى خطّى دیوان به نظر رسیده تنها در یک نسخه مربوط به صدۀ یازدهم دیدم که احدى و سبعین و تسعمائه نوشته شده بود و در یک نسخه که به نظر مرحوم قزوینى رسیده «احدى» را به «اثنتى» مبدّل ساخته و به صورت اثنتى و تسعین و سبعمائه در آورده بود و تنها این روایت در میان چندین روایت دیگر مورد قبول قزوینى قرار گرفت که معاصرین را همواره در وثوق عقیده او تردیدى نبود. رقم ٧٩٢ و شعرى که در پى نقل تاریخ وفات حافظ در جمع میان دو مقدار نخستین بار از مقدمه شمس الدین محمد گل‌اندام بر دیوان خواجه به تاریخ فصیحى خوافى منتقل شده و در ذیل حوادث سال ٧٩٢ یا اثنتى و تسعین و سبعمائه از مجمل فصیحى چنین نوشته شد: «وفات مولانا اعظم افتخار الافاضل شمس المله و الدین محمّد الحافظ شیرازى الشاعر شیراز مدفونا بکت و در تاریخ او گفته‌اند.

به سال ب. و ص. و ذ. ابجدز روز هجرت میمون احمد

بسوى جنت اعلى روان شدفرید عصر شمس الدین محمد»

چنانکه ملاحظه مى‌شود بیت سوّم از قطعۀ منقول از مقدّمه در مجمل فصیحى حذف شده زیرا بقاى آن در پیوند میان این بیت و دو بیت قبل از آن که از مشاهدۀ مقبرۀ حافظ سخن در میان مى‌آورد، ابهام و تردیدى پدید مى‌آید.

جامى در نفحات الانس به پیروى از فصیحى همین سال را ذکر کرده و نوشته است:

«وفات وى در اثنتین و تسعین و سبعمائه بوده است» خواندمیر هم این رقم را از فصیحى یا جامى و یا منبع دیگرى برداشته و در جزو دوم از مجلد سوم حبیب السیر خود قید کرده است:

«خواجه حافظ در سنه اثنى و تسعین و سبعمائه بریاض رضوان شتافت».

خشت اوّل گر نهد معمار کج

تا ثریّا می رود دیوار کج.


یکى سال ملاقات امیر تیمور را با خواجه از حوادث ٧٩۵ و هجوم دوّم تیمور به شیراز آورده است.

ممکن است ملاقات اوّل در سال 789 هجری صورت گرفته و سپس تیمور در سال 795 هجری به قصد ملاقات مجدّد با حافظ به شیراز رفته باشد، ولی با وفات وی مواجه شده باشد. حتّی عکس این هم ممکن است!


این تلاش براى ماده‌تاریخ مقدّمه دیوان با خاک مصلّى حروف کلمه‌هاى (صفا و نور مرقد) را طرف توجه بیشتر قرار داده و ارزش عددى آنها را که ٧٨١ باشد به صورت روایت چهارمى از تاریخ وفات خواجه حافظ در آورده است. چنانکه میرزا ابو طالب خان تبریزى صاحب سفرنامۀ «مسیر طالبى» در تذکرۀ «خلاصه الافکار» خود در اوایل صدۀ سیزدهم هجرى وفات حافظ را در هفتصد و هشتاد و دو هجرى نوشته که مساوى حروف خاک مصلاّى با الف باشد و به احتمال قوى جلال اندرابى هم در حاشیه‌نویسى مقدمه زیر تأثیر او قرار داشته است.
اگر هم به شیوۀ بعض قدما حروف مشدّد را دو بار حساب کنیم، خ"خاک مصلّی" برابر 821 و "خاک مصلّا" برابر 812 می شود که البتّه تاریخ دوّمی قابل قبول تر است.
قطعۀ "دل منه بر دنیی و اسباب او" اگر هم بعد از مرگ تیمور سروده نشده باشد، می توان گفت از پیش بینی های حافظ بوده است؛ به سان مصراع "این قند پارسی...". (در این خصوص گفتنی ست: برخی از معاصران، مصرع "انتظار فرج از نیمۀ خرداد کشم" از امام خمینی<ره> را نوعی پیش بینی زمان مرگ دانسته اند).
***


گفتار بیست  یکم

تحقیقی دربارۀ وفات حافظ

عجب است که آن مرحوم [=قزوینی] از میان یازده نسخۀ مقدمه‌دار موجود پیش او، نخستین جزء از رقم سال را در نه نسخه «احدى» و تنها در یک نسخۀ «اثنى» یافته و در یک نسخۀ دیگر هم «احدى» را تراشیده و به جاى آن «اثنى» نوشته بوده‌اند، با وجود این آن روایت منفرد «اثنى و تسعین و سبعمائه» را بر روایت ٧٩١ که دهها نسخۀ خطى و چاپى دیگر هم در سراسر عالم آن رقم را تأیید مى‌کنند، ترجیح داده است.

مسلم است اگر آن نسخۀ هندى مکتوب در ٨٢۴ که اخیرا به مساعى مشترک آقایان جلالى نایینى و دکتر نذیر احمد انتشار یافته، پیش از تصحیح مقدمۀ مزبور به دست مرحوم قزوینى افتاده بود بى‌شک از وقوع در چنین وهله‌اى مصون مى‌ماند، بلکه على الرسم بر نسخۀ اقدم تکیه مى‌نمود که ٧٩١ را ضبط کرده است.

چگونه است که عموم نسخه ها 791 نگاشته اند و تنها یک نسخه 792 نگاشته، ولی روایت محمّد گلندام با همان یک نسخه منطبق است؟

البتّه شاید مرحوم قزوینی به منابع دیگری دسترسی داشته است.


«چراغ اهل معنى خواجه حافظ
که شمعى بود از نور تجلى 

چو در خاک مصلى یافت منزل
بجو تاریخ از خاک مصلى

در صورتى که مأخذ و منشأ حقیقى روایت مشهور ٧٩١ همان تاریخ مصرّح سنۀ احدى و تسعین و سبعمائه منقول در مقدمۀ شمس الدین محمد گلندام بوده که علاوه بر ضبط در کلیۀ نسخه‌هاى خطّى (جز یک نسخه) بعدها به دست شاعرى صورت قطعۀ مشهور مشتمل بر «خاک مصلى» را یافته است.

فى‌الواقع صورت حروفى ماده‌تاریخ خاک مصلى از درون همان احدى و تسعین و سبعمائه مقدّمۀ گلندامى بیرون آمده است نه آنکه اختیار سال ٧٩١ براى تعیین سال وفات حافظ در اکثر نسخه‌هاى خطى مقدمه و کتابهاى تذکره، از قطعۀ مشتمل بر دو کلمۀ «خاک مصلى» بیرون آمده باشد و تاریخ ضبط آن قطعه به طور مسلم از ثبت احدى و تسعین و سبعمائه در نسخۀ دیوان مقدمه دار مورخ به سال ٧٢۴ قدیم‌تر نبوده است.

خاک مصلّا یعنی 812 هجری می تواند تاریخ وفات واقعی حافظ و روایت 792 هجری سال "مرگ شاعر" باشد. یعنی بین این دو یک اختلاف 20 ساله وجود دارد.
بین دو روایت حروفی و عددی گلندام هم تناقضی وجود ندارد، چون در دوّمی گفته: به خاکش گذشتم؛ شرطش این است که ماه و روز وفات حافظ هم ثابت شود که اواخر سال بوده است. برای ما یک سال اختلاف در تاریخ وفات حافظ هم مهمّ است، چون مقطع وفات او مقطع حسّاسی بوده است.
احتمال دیگر این است که شاید نه قطعۀ مزبور (خاک مصلّی) بی اساس و قدمتش بعد از 824 بوده باشد، بلکه اشاره به همان 812 داشته باشد.
بر این اساس باید گفت: اگر نسخه های مضبوط آزاد شوند، می تواند ثابت گردد که حافظ مرگ تیمور را درک کرده است؛ ولی اگر ثابت هم نگردد، به هر حال مناسباتش با تیمور بیشتر از آنچه که در تواریخ رسمی آمده، بوده است و فی المثل قطعۀ مزبور را جز برای او نمی تواند سروده باشد.

فصیح خوافى بى‌آنکه التفات دقیقى به صورت احدى و تسعین و سبعمائه مقدم بر قطعه شعرى در این مقدمه کند تنها دو بیت اول از قطعه را که تاریخ وفات حافظ را مى‌رساند از بیت سوم که مربوط به زیارت مرقد او باشد جدا کرده و به اعتبار ارزش عددى حروف: با (٢) و صاد (٩٠) و ذال (٧٠٠) سال وفات را ٧٩٢ به حساب مى‌آورد و آن را به عبارت عربى اثنى و تسعین و سبعمائه در کتاب تاریخ خود مى‌آورد و به نقل همان دو بیت اول قطعه براى ارائه مأخذ و منبع نقل اکتفا مى‌ورزد.

باز دلیل محکمی نمی تواند باشد؛ چون صراحت دارد که: "به سوی جنّت اعلی روان شد"، و این ربطی به زیارت مرقدش ندارد. آن هم با در نظر گرفتن این نکته که گلندام همشهری و دوست نزدیک حافظ بوده و به احتمال قریب به یقین در مراسم تشییع او هم شرکت داشته است؛ نه آنکه یک سال بعد از وفات حافظ، تازه گذارش به مرقد وی افتاده باشد -این چگونه دوستی است؟!-. پس به هر حال مقدّمۀ گلندام مغشوش و یا قابل تفسیر است -آن هم نه تفسیری از این دست-.


مراجعه بدانچه گلندام به نظم و نثر در این مقدمه دنبال هم آورده نشان مى‌دهد که قطعه در همۀ روایات مختلف مشتمل بر سه بیت است نه دوبیتى که فصیح خوافى بدان استشهاد مى‌کند و بیت سوم شامل حادثۀ دیگرى علاوه بر واقعه مرگ خواجه مى‌گردد که قبلا در متن منثور مقدمه مقیّد به سال ٧٩١ گشته بود و آن حادثۀ زیارت تربت شاعر و مشاهدۀ صفا و نور مقبرۀ او باشد.

اینکه گلندام پس از بیت سوم بى‌فاصله به تذکار حقوق صحبت قدیم و موضوع امتناع خواجه از جمع‌آورى اشعار پراکنده و مورد تشویق یاران به او در انجام چنین امرى، مى‌پردازد، قرینه به دست مى‌دهد که بیت سوم با مفاد عبارت منثور بعد از آن، بیش از آنچه پیش از ذکر بیت اول و دوم دربارۀ وفات حافظ به تاریخ صریح و مضبوط هفتصد و نود و یک گفته است بستگى پیدا مى‌کند.

جملگی بی اساس است؛ زیرا بیت سوّم مشتمل بر عبارتی شبیه مادّه تاریخ است. -گذشته از دلیل گفته شده-  این احتمال وجود دارد که بیت اوّل الحاقی بوده و دو بیت بعدی به "مرگ شاعر" -آن هم بسیار پیشتر از 791 هجری اشاره داشته باشد.


مسلم است اگر بیت سوم وجود نداشت مضمون شعر به همان حادثه وفات محدود مى‌ماند که قبلا ٧٩١ شناخته شد و در نتیجه جمع میان تاریخ احدى و تسعین و سبعمائه (٧٩١) و عدد با و صاد و ذال که ٧٩٢ مى‌باشد، اختلاف مقدارى بوجود مى‌آورد، اختلافى که براى رفع اشکال حاصل از آن وجه معقولى بنظر نمى‌رسید. مگر اینکه تصور تصرف و تحریف و تصحیفى در یکى از دو صورت عددى و یا حروفى مقدمۀ گلندامى در خاطر پژوهنده مرددى خطور کند. چنانکه مرحوم قزوینى به اتکاى روایت منفردى از مقدمه که قبلا مورد قبول و پیروى جامى و فصیحى و خواندمیر هم قرار گرفته بود عبارت عدد عربى مقدمه را که احدى و تسعین و سبعمائه باشد مصحف از اثنى و تسعین و  سبعمائه در دیباچۀ محققانه خود شمرده و بر آن تأکید کرده است.

چنانچه گفته شد، بی اساس است.


یا آنکه مانند مرحوم قدسى مصراع اول از بیت اول قطعه را مصحف و مقلوب از صورتى محتمل «به سال ذال و صاد و حرف اول» که الف باشد آن را اصلاح کند.

این هم بی اساس است؛ چون قافیه ندارد. البتّه می تواند قطعه بوده باشد.


هر دو مصلح از تصحیف قدیم‌ترى که دولتشاه در صورت غیر معلومى از قطعه دیده و ذال را دال پنداشته و تاریخ وفات را ٧٩۴ به حساب آورده است آگاه نبوده‌اند که گویى او در این کار گویى توجهى به وجود احدى و تسعین و سبعمائه در متن مقدمه نداشته است.

در این صورت هم 794 نمی شود، بلکه 96 می شود که می تواند مخفّف 796 هجری باشد. شاید هم سهوی بوده باشد.

اگر از 771، 45 را با -فرض مدّت زمان شاعری حافظ- کسر کنیم، دقیقاً 726 به دست می آید. از دیدی دیگر: حافظ ابتدا در حدّ فاصل سالهای 771 تا 791 قبر خود را آماده کرده، سپس در فاصلۀ 791 تا 812 درگذشته است.


بنابراین مى‌توان دو گونه سال هجرى از خاطر گذرانید که یکى با اول محرم سال اول هجرت آغاز گردد و دیگرى سالى که از روز نهم ربیع الثانى سال اول هجرى که روز هجرت باشد شروع شده و به اندازۀ سه ماه و نه روز یا نود و هشت روز تقریبا از سال هجرى معمولى متأخر باشد. بنابراین از ٣۵۴ روز طول مدت یک سال هجرى تقریبى با مبدأ روز هجرت ٢۵۶ روز آن با سال هجرى متعارف مطابق است، ولى ٩٨ روز متمم، آن به سال بعد از آن مى‌پیوندد و سه‌ماهۀ اول سال عادى هجرى را با سه‌ماهۀ چهارم سال هجرى از مقولۀ دوم همگام مى‌سازد. بنابراین به قرینۀ تصریح مبدأ روز هجرت در قطعه براى سال تاریخ وفات حافظ را بعد از قید قبلى آن در ٧٩١ مى‌توان بدین‌سان فرض نمود که سه‌ماهۀ چهارم از سال ٧٩١ که با مبدأ روز هجرت آغاز شده بود با سه‌ماهۀ اول از سال ٧٩٢ هجرى معمولى مطابق بوده است و ازاین‌قرار بایستى وفات حافظ در یکى از ایام شهور محرم یا صفر و یا ربیع الاول تا روز هشتم ربیع الثانى ٧٩٢ عادى اتفاق افتاده باشد که وابسته به اوایل و اواخر دو گونه سال هجرى مى‌باشند.

آنطور که خود اعتراف کرده، مبنایی ندارد؛ چون هر نویسنده ای فقط یک روش را در پیش می گیرد.



و با قبول اینکه بیت دوم قطعه به‌منزلۀ حشو مکررى از ذکر وفات عبارت نثرى پیش از قطعه محسوب شود، زمینه براى پیوند مفاد بیتهاى اول با سوم فراهم مى‌آید.

و یا به صورت جملۀ معترضه و موقوف المعانی به منظور اشاره به هویّت غایب آمده باشد.


  • امید شمس آذر

فارغ زغم فرّ و شکوه آمده ایم

از تنگی دوران به ستوه آمده ایم

 

گنجیم که از خرابه ها خاسته ایم

خورشیدیم و ز پشت کوه آمده ایم

****

از برگ درخت توت ما را روزی

ابریشم خوش قوارۀ به روزی

 

ما شمع قمارباز عالم سوزیم

پروانه! به ما پیله نکن، می سوزی

****

بر سینه ی مان علامتی خوش باشد

زآن گر برسد ملامتی، خوش باشد

 

بر ملک جهان نمی فروشیم این را

زیرا به جهان سلامتی خوش باشد

****

تا کی سر بقچه را عیان باید داشت؟

یا چشم به دست این و آن باید داشت؟

 

شکرانۀ روز وصل، شرح شب هجر

رازی ست که در سینه نهان باید داشت


  • امید شمس آذر
دلا! رامش نشاید آنکه نشناسد دلآرامش
برو صید کسی که رفته صد صیّاد در دامش
 
شکار شیر از دست و دل هرکس نمی آید
ولی مرد آن کسی باشد که سازد شیر را رامش
 
نشاید ایستاد و پشت سر را هم نباید دید
در این راهی که نه پیدا ست آغازش نه انجامش
 
شعاع جام جمشیدی بیفکن دل به دست آور
که من پیمودم این صحرا نه جمشید است و نه جامش
 
طلب کن از خدا عشقی مجازی تا رها گردی
از این عشقی که مادون مجازی می نهی نامش
 
به طبع ما رسید از عقل دوراندیش پیغامی
به حکم غیب آن سرکش ولی نشنید پیغامش
 
«خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین»
ولی هرگز نمی بازد که حافظ داد الهامش





  • امید شمس آذر

واژۀ ترک در ادب فارسی، صرف نظر از معنای حقیقی آن، مجازاً در معنی مطلق زیباروی هم به کار رفته است و از این رو اساتید ادبیّات تأکید کرده اند که: نباید تمام موارد استعمال این واژه را تأویل به معنای قومی آن کنیم و در بسیاری موارد، همسنگ عباراتی چون نگار، دلبر، شاهد و... می باشد؛ امّا به نظر می رسد این واژه در هنگام تفسیر اشعار حافظ باید به دیده ای دیگر نگریسته شود. اشعار حافظ مملو از ایهام اند و تقریباً هیچ بیتی از ابیات آن نیست که تنها دارای یک معنی باشد. واژۀ ترک نیز در دیوان این شاعر از این قاعده مستثنی نبوده و تقریباً در همۀ موارد، در هر دو معنای حقیقی و مجازی آن به کار رفته است و با علم به این نکته، می توان آگاهی های تاریخی چندی نیز راجع به احوالات قوم ترک از دیوان حافظ به دست آورد. در ادامه، چند نمونه از داده های تاریخی مربوط به ترکان که از دیوان این شاعر قابل برداشت است، آورده می شود؛ هرچند دامنۀ پژوهش می تواند از این اندازه نیز گسترده تر باشد.


1- بیت مطلع غزلی از این قرار:

«اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را                 به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را»

در این بیت که بسیار نیز مورد استقبال شاعران بعد از حافظ قرار گرفته، عبارت "ترک شیرازی" می تواند به معنی زیباروی شیرازی دانسته شود؛ ولی علاوه بر آن، به اقوام ترک زبان ساکن شیراز و کوهپایه های جنوبی زاگرس که امروزه به نام "قشقایی" ها می شناسیم، اشاره دارد.


2- در همان غزل بیتی دارد:

«فغان کاین لولیان شوخ شیرینکار شهرآشوب                 چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را»

در بیت قبلی ترک به معنی زیباروی هم به کار رفته است، ولی در این بیت مطلق به معنای حقیقی آن آمده؛ چرا که در غیر اینصورت، از فصاحت دور می ماند. اشاره دارد برقرار کردن خوان یغما که از رسوم قدیمی ترکان بوده است. آقای فیروز منصوری در کتاب "مطالعاتی دربارۀ زبان، تاریخ و فرهنگ آذربایجان"، طیّ مقالۀ "زبان و نژاد مردم آذربایجان" و در اثبات ترکی نبودن فرهنگ آذربایجانیان، به این رسم اشاره کرده و می نویسد: «یکی از رسوم دیرینه و آیین ویژۀ ترکان، به یغما بردن خوان حاکم و ابراز بیعت نسبت به صاحب خوان است. امرای ترک هرچند سال یکبار با جمع آوری آلات زرّینه و سیمینه، فرش و جملۀ اسباب خانه، مجلس آراسته و خوان یغما ترتیب می دادند و با تاراج ان اسباب و کالا به وسیلۀ مدعوین، از قوم و قبیلۀ خود بیعت می گرفتند. دربارۀ این آیین قدیم ترکان، محقّقان نامدار ترک چون محمّدفؤاد کوپرولوزاده، عبدالقادر اینان و اورخان شایق، مقالات مفید و مفصّل نوشته و آن را از مبانی حقوقی و اجتماعی ترکان معرّفی کرده اند. خواجه نظام الملک، در فصل چهل و هشتم سیاست نامه از اجرای این رسم و آیین ترکان سرگذشت ها آورده است. در داستان دوّم کتاب دده قورقود به یغما دادن خانۀ سالور غازان و در داستان دوازدهم " عاصی شدن غزهای بیرونی بر غزهای درونی" به علّت عدم دعوت آنان بر خوان یغما، سخن ها رفته و حکایت یافته است. در تاریخ آذربایجان از این رسم و آیین خبری دیده نشده است». گفتنی است واژۀ یغما را از مصدر ییغماق به معنای جمع آوری کردن می دانند که منظور از آن، ریختن و تلنبار کردن اسباب روی همدیگر است؛ امّا بیشتر می تواند از مصدر یاغماق به معنی باریدن باشد که در آنصورت منظور، باریدن و هجوم آوردن بر سر خوان به قصد غارت و تاراج آن خواهد بود. چنانکه در فارسی هم امروزه به این معانی به کار می رود.


3- در بیتی بدین مضمون:

«چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر                 ترک مست است، مگر میل کبابی دارد»

اشاره کرده است به رسم ترکان قدیم که امرای سرکش آنان چون مسکر پیموده و مست می شده اند، از روی آن کباب می خوردند. قابل ذکر است: تعبیر کباب شدن دل، پیش از حافظ نیز در ادب فارسی رونق داشته و تا زمان معاصر ما نیز در شعر یا در کلام روزمرّه، کاربرد خود را ادامه داده است. از آن جمله می توان به این موارد اشاره کرد:

«آخرالامر از میان آن سپاه                 کم کسی ره برد تا آن پیشگاه

باز بعضی بر سر کوه بلند                 تشنه جان دادند در گرم و گزند

باز بعضی در بیابان زآفتاب                 گشت پرها سوخته، دلها کباب»

عطّار در منطق الطّیر،

«به زبان خموش کردم که دل کباب دارم                 دل تو بسوزد ار من ز دل کباب گویم»

و

«گه چو کباب این دل من، پر شده بویش به جهان                 گه چو رباب این دل من، کرده علالا دل من»

مولوی،

«ای روی تو از بهشت بابی                 دل بر نمک لبت کبابی

فرمان برمت به هرچه گویی                 گفتم بزنم بر آتش آبی

وین آتش دل نه جای آب است»

سعدی،

«لب و دندانت را حقوق نمک                 هست بر جان و سینه های کباب»

حافظ،

«افسرده را نصیب نباشد دل کباب                 آن یابد این نواله که مهمان آتش است»

عرفی شیرازی،

گفتمش: دل بر آتش تو کباب                 گفت: جانها ز ماست در تب و تاب

گفتمش: اضطراب دلها چیست؟                 گفت: آرام سینه های کباب»

فیض کاشانی.

همچنین حافظ در بیت دیگری به این خصیصۀ ترکان اشاره می کند؛ آنجا که می گوید:

«غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی                 نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو».


4- بیت:

«دلم ز نرگس ساقی امان نخواست به جان                 چرا که شیوۀ آن ترک دل سیه دانست»

اشاره به این دارد که ترکان سیه دل و بی رحم بودند و به کسی امان نمی دادند.


5- در بیت:

«به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم                 که حمله بر من درویش یک قبا آورد»

واژۀ تنگ چشمی، علاوه بر معنی ضمنی اش، به خصوصیبت ظاهری ترکان نیز اشاره دارد.


6- بیت:

«شاه ترکان چو پسندید و به چاهم انداخت                 دستگیر از نشود لطف تهمتن چه کنم؟»

اشاره دارد به داستان معروف "بیژن و منیژه" در شاهنامه که در آن، افراسیاب بیژن را به چاه انداخته و سرانجام رستم او را نجات می دهد. منظور از شاه ترکان در اینجا افراسیاب است که در اصل شاه توران بوده و بین عامّۀ مردم ایران با ترکان مشتبه شده است؛ یا به علّت مهاجرت و جایگزینی ترکان با توران (ماوراءالنّهر=حدّفاصل ایران و ترکستان که عمدتاً جایگاه اقوام سکا بوده است) در تاریخ شناخته شده بعد از دورۀ ساسانی، و یا به عنوان طعنه ای به آنان از جانب ایرانیان به خاطر مختلط شدنشان با ترکان در تاریخ داستانی. چرا که توران ابتدا آریایی نژاد بوده اند.


7- همچنین در این بیت نیز:

«شاه ترکان سخن مدّعیان می شنود                 شرمی از مظلمۀ خون سیاووشش باد»

اشاره به داستان سیاوش/سیاووش فرزتد کاووس شاهزادۀ ایرانی رفته است که افراسیاب باز شاه ترکان نامیده شده است.


8- از اشارات دیگر خداینامه ای حافظ:

«ساقی بیار باده که رمزی بگویمت                 از سیر اختران کهن سیر و ماه نو:

شکل هلال هر سر مه می دهد نشان                 از افسر سیامک و ترک کلاه زو»

در اینجا، علاوه بر توصیۀ خفیف و غیر مستقیم به قدر دانستن زندگی دنیوی و پرهیز از به هدر دادن عمر، اشاره ای نیز دارد به استفاده از کلاههای شاخدار (به مناسبت شکل هلالی شاخ) که از رسوم قدیمی ترکان بوده است و در میان قهرمانان روایی ایرانی، دربارۀ رستم آمده است که پس از به هلاکت رساندن دیو سپید، کاسۀ سر او را -به همراه شاخهایش- به عنوان کلاهخود برای خودش به مکار برده است. حافظ، چنین رسمی را به سیامک فرزند کیومرث و زاب/زو طهماسب نیز نسبت می دهد.


9- در پایان یکی از بهترین غزلهای اجتماعی اش آورده:

«سوختم در چاه صبر از بهر ان شمع چگل                 شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟

خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم                 کز نسیمش "بوی جوی مولیان آید همی"»

اینجا نیز به داستان به چاه انداخته شدن بیژن توسّط افراسیاب اشاره کرده و در بیت بعدی نیز منظورش از ترک سمرقندی، امیر تیمور گورکان/تیمور لنگ است. این بیت که به تضمین مصراعی معروف از رودکی پایان می گیرد، به مذاق ایراندوستانی چون علّامه دهخدا خوش نیامده و وی سعی کرده است ردّ شمع چگل و ترک سمرقندی را در شعر حافظ گم کرده و آن را کنایه از زیبارویان منسوب به آن شهر بداند و بس! زیرا علی الظّاهر از حافظ باایمان و اهل قرآن بعید است که اینچنین از امیر خونریز و بددینی چون تیمور استقبال کند؛ امّا به نوشتۀ محمّدعلی جمالزاده به نقل از علّامه محمّد قزوینی: حافظ بدین دلیل از تیمور استقبال می کند که تیمور دیکتاتور بود و آمدن او باعث شکل گیری حکومت مرکزی و مقتدر می شد. البتّه بعدها که سیرت او را دید، از وی اعلام برائت کرده و او را "صوفی دجّال فعل ملحد شکل" خطاب می کند. شباهت تیمور به دجّال از نظر حافظ را باید در قطعه ای نیز -که به مناسبت مرگ او سروده- جستجو کرد که در پایان آن می فرماید:

«آنکه روشن بُد جهان بینش به او                 میل در چشم جهان بین اش کشید»!


10 -

«مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد                 قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد»

اگر سیه چشمان را گروه خاصّی در نظر بگیریم، ابتدا باید توجّه داشته باشیم که صفت سیاه چشمی همواره با درشت چشمی توأمان آمده است و این ویژگی در مقابل ویژگی تنگ چشمی ترکان قرار دارد. حور و مفرد آن احور در عربی به معنی درشت چشم است که در مقابل احزر به معنی تنگ چشم قرار دارد. این دو نام به ترتیب از نام اقوام ایرانی هور (نخستین قوم آریایی که در 7500 سال پیش در شمال آذربایجان غربی امروزی حکومت تشکیل دادند) و غیر ایرانی خزر (از اقوام نیمه ترک ساکن شمال دریای کاسپین که در قرن 6 میلادی حکومت می کردند) گرفته شده است. بین خود ترکان، تقسیم بندی اویغور (به معنی قبیلۀ شهرنشین) و اوغوز (به معنی قبیلۀ کوچرو) را داریم. اگر آسیان و آریان (به یونانی: ایسیا و اوریا) را از این ریشه بدانیم، نام عمومی ملّت ایران که با نام خورشید (هور)، اسب (hors) ، آزاد (حرّ) و شهر (اور) همریشه است، نهایتاً با معنی قبلی مرتبط بوده و به نوعی منظور از سیه چشمان -هرچند به احتمال ضعیف- مردمان ایران خواهند بود.


11 - و موارد فراوان دیگر.


  • امید شمس آذر

حدّ مقبول حجاب در قرآن تعریف شده است. واجب، هر نوع پوششی است که آن مقدار از حجاب را تأمین کند. چادر (برای بانوان) واجب نیست، ولی حجاب برتر محسوب می شود. برای همین، تبلیغ چادر به معنی امر به چادر و الزام به آن -به طوری که غیر آن ممنوع باشد- نیست. حال، عدّه ای با همین تبلیغ هم مشکل دارند که علّتش را باید از خودشان پرسید. تنها توجّه داشته باشیم که: هیچ کس اصل حجاب را تبلیغ نمی کند، چون حجاب حدّاقل در کشور ما "قانون" است و کسی بی حجاب در اجتماع ظاهر نمی شود؛ بلکه این حجاب کامل است که مورد تبلیغ قرار می گیرد. حال، اگر کسی قصد تبلیغ حجاب کامل را در قالب پوستر و... داشته باشد، به جز چادر چه نماد دیگری را می تواند مورد استفاده قرار دهد؟

مخالفان این امر، برای پوشاندن مخالفتشان با اصل حجاب، در چنین مواقعی ابراز می کنند: چه لزومی دارد که پوستر الزاماً مربوط به چادر باشد ؟!؛ و این در حالی است که اگر تبلیغ حجاب کامل ملازم با چادر و منوط به آن نباشد، تبلیغ قانون کرده ایم و این امر به نوبۀ خود به بی قانونی (در اینجا بی حجابی) دامن خواهد زد. اگر هم از اساس تبلیغی در میان نباشد، القاء خواهد کرد که: حجاب در کشور ما زوری -و نه الزامی- است و بانوان با اکراه آن را قبول می کنند. با این اوصاف، این عدّه چون زورشان به حجاب نمی رسد، به ناچار به نماد حجاب کامل یا همان چادر می تازند تا بعداً با توّکل بر شیطان ببینند چه کار دیگری می توانند بکنند!

  • امید شمس آذر

سکس وجه مشترکی با رمانتیسم دارد و خشونت وجه مشترکی با حماسه. محتوای هنری داستانهای اساطیری یونان و روم باستان تشکیل شده از: فصل مشترک سکس و رمانتیسم + فصل مشترک حماسه و خشونت. ما رمانتیسم غیر شهوانی و حماسۀ غیر خشن هم داریم -همانطور که سکس غیر رمانتیک و خشونت غیر حماسی هم داریم-، امّا اثری از آن در داستانهای یونان و روم باستان نمی بینیم؛ و این یعنی: این داستانها سکس را به اسم رمانتیسم و خشونت را به اسم حماسه به خورد مخاطبان می دهند..

امّا در کنار این مسئله، باید به این نکته نیز همزمان توجّه داشت که: این داستانها -با همین محتوایی که دارند- در نزد خود آن مردمان جنبۀ اعتقادی داشته و اساس عقاید دینی و مذهبی آنان را تشکیل می داده اند. ما امروز این داستانها را در حوزۀ ادبیّات و هنر بررسی می کنیم، امبا از خود نمی پرسیم: خود یونانیان و رومیان چه؟ آیا آنان هم مانند مردم روزگار ما بر غیر واقعی بودن روایتهای اسطوره ای خویش واقف بودند و تنها از جنبۀ هنری بدان می نگریستند، یا اینکه واقعاً به آنها اعتقاد داشته و واقعی شان می پنداشتند؟ اگر به این روایتها اعتقاد داشته و آنها را واقعی می دانستند، معلوم می شود که تا چه اندازه عقب مانده و خرافه پرست بودند! اگر هم اعتقاد نداشته و صرفاً به دنبال جنبه های زیبایی شناختی بودند، پس چقدر بی دین و لائیک بودند!

سؤال مهمتر اینکه: حکمت و فلسفه -همان حکمت و فلسفه ای که حوزۀ بحثش مبانی هستی شناسی و جهان بینی ادیان و ابزار کاری اش عقل و اندیشه است- اگر از چنین جغرافیایی برخاسته باشد، ثمره اش چه خواهد بود ؟!


  • امید شمس آذر


کاش می دانستی

آن که واداشته ات دشمنی من بکنی

دشمن مشترک هردوی ماست


  • امید شمس آذر

هوای ناب دل من دوباره بارانی ست 
بیا عزیز! دگر نوبت غزل خوانی ست 
  
بیا که جلب رضایت شده ست و چند شبی 
در این سراچۀ درویش عشق مهمانی ست 
  
خزان زردی و پژمردگی ست، برگ درخت 
به پیشواز بهاران به رقص عریانی ست 
  
نه، خواب نیست، ز حیرت درآی و باور کن 
که حیرت آنک اسیر مدار حیرانی ست 
  
گذشت آنکه پشیمان شدیم از عشرت 
زمان زمان پشیمانی از پشیمانی ست 
  
افق افق همه نور است و جلوۀ دیدار 
نفس نفس همه ابراز راز پنهانی ست 
  
کران کران همه در اختیار ماست دگر 
کلید فتح دل آسمان که نورانی ست.... 
  
خوشیم همجو شقایق که داغ بر دل ماست 
نه مثل شمع که داغش به روی پیشانی ست 
  
«جمال دولت محمود را به زلف ایاز»
نمی دهیم که جای سیاهی اینجا نیست



  • امید شمس آذر

زروانیان -که فراماسون ها از نظر اعتقادی پیرو مکتب آنانند- می گویند: "فرقی ندارد آدم خوبی بودی یا آدم بدی، به هرحال سعی کن آدم بزرگی باشی" !!

با در نظر داشتن این اصل عقلایی که "آنچه وجود دارد خیر است و بدی عدم خوبی ست"، بطلان آن سخن آشکار می شود؛ چرا که تنها با انجام کارهای نیک و دوری از کارهای بد است که مراتب وجودی آدمی تکمیل شده و بزرگی و برتری اش معنا پیدا می کند. این است معنی قول خدای تعالی در کتاب مجید که: «إنّ أکرمکم عندالله أتقیکم - همانا گرامی ترین شما نزد پروردگارتان باتقواترین شماست». حال، از کسانی که خلاف این می اندیشند، باید پرسید:

اگر به راستی تقوا ملاک نیست، پس بزرگی از کجا می آید ؟!


  • امید شمس آذر

حدیث منزلت، علاوه بر اثبات حقّانیت امیرالمؤمنین(علیه السّلام)، شاهد دیگری است بر مظلومیّت ایشان. زیرا همانطور که قوم بنی اسرائیل در غیاب موسی(ع) و هنگامی که برادرش به سرپرستی آنها گماشته شده بود، از عهد خود برگشتند و به پرستش گوسالۀ سامری روی آوردند، اکثریّت امّت نوپای اسلام هم بعد از رحلت پیامبرشان(صلّی الله علیه و آله) چنین معامله ای را با هارون خود صورت دادند. امّا باید دقّت کنیم که:

بنی اسرائیل، گوسالۀ سامری را به عوض هارون به پرستش نگرفتند که در مقام مقایسه، گوسالۀ امّت اسلام را هم از این لحاظ بخواهیم با علی(علیه السّلام) رو در رو کنیم. نه علی(ع) و نه هارون(ع) هیچکدام -نعوذ بالله- ادّعای خدایی نکردند؛ بلکه مردم را به اطاعت از خدای یگانه دعوت کردند که این دعوت هم به نیابت از پیامبران دو امّت بود. پیامبرانی که باز از طرف خدا مأمور به دعوت شده بودند، نه از پیش خود. قضیه این است که  بنی اسرائیل، در برابر خود خدا ایستادند و به جای اطاعت از پیامبر خدا و یا نایب او، به اطاعت از طاغوت روی آوردند که پرستش گوساله در این میان به طور قراردادی، نشانی بود از اطاعت طاغوت. بدینگونه امّت اسلام هم با سرپیچی از اطاعت فرمان خدا و پیامبر(ص) و پذیرش ولایت نایبِ پیامبرِ خدا، در واقع از ولایت خدا خارج شدند و به ولایت طاغوت گردن نهادند. البتّه با این تفاوت که: آن کفر، آشکار بود و این مخفی.


  • امید شمس آذر

چوپان دروغگو یک عمر دروغ گفت، یک بار که راست گفت مردم حرفش را باور نکردند. مشکل جامعۀ ما این است که یک عدّه چوپانهای دروغگو و گربه های بی حیا که در دیزی را باز دیده اند، الکی خودشان را به موش مردگی میزنند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند. این وسط دوتا آدم حسابی هم که پیدا بشوند حرف راست بزنند، هیچکس باور نمی کند !

  • امید شمس آذر

کاش می شد

لحظه ها را

قاب کرد

  • امید شمس آذر

چند روزی ست سرما خورده ام؛

امّا ناراحت نیستم،

چون دروغ رییس جمهور برملا می شود

***


تا زمانی که کوله بارمان از صواب خالی ست

باید متوسّل به صبر شویم

***


اگر منصور "اناالباطل" می گفت

باز هم مورد تعقیب قرار می گرفت؟!

***


در کشوری که اسلحه آزاد است

پلیس چه شأن ویژه ای دارد

که نخواهد بی گناهان را بکشد؟

***


ولی خودمانیم؛

یارانه ها بیش از حد هدفمند شدند

***


ناخودآگاه جمعی جهانی

ریشۀ افسانه ها نیست،

خود افسانه است.

***


بیکار شاید

ولی بیکاره نیستم

***


عملکردش اگر قابل دفاع نبود

قابل حمله هم نبود

***


اگر من 800 هزار رشوه خوردم

یک هزارم کمتر از کسی که 800 میلیون رشوه خورده فاسد نیستم،

بلکه شاید او ایمانش هزار برابر من بوده

که تا آن مقدار مقاومت کرده است.

...اینجا آغاز تصوّف است.

***


  • امید شمس آذر

آن محتسبی که مست گیرد

اکنون قدحی به دست گیرد

 

از توبه قدح شکست و اینک

توبه ز قدح شکست گیرد

 

تا شعلۀ عشق نازنینی

در خرمن هر چه هست گیرد

 

آن کو سر زلف چون گشاید

عطّارْ مغازه بست گیرد

 

ور خیزد و سروِِِِِِِِِ قد فرازد

سرو چمنی نشست گیرد

 

تا بانگ برآورد به زنهار

آواز هزار پست گیرد

 

لب هم ز عتاب گر ببندد

شیرازۀ دل گسست گیرد

 

دریا و زمین و آسمان مست

ماهیّ و پرنده جست گیرد

 

شاد آید و مست "شهسوار" و

« جامی ز می الست گیرد »


  • امید شمس آذر

مزّه نپران که مزّه ات را دیدیم

بی مزّه تر از تو هیچ جا نشنیدیم


کوک از تو و ما فقط بدان سازشدیم

هر سازکه می زدی بدان رقصیدیم


تو پتکی و ما میخ، چه می کوبیدی!

توباد هوا و ما چه نیکو بیدیم!


در دست تو بود اختیار دل ما

ورنه به میانه ما چه کاره بیدیم ؟!


گشتیم چو -بی بخار!- آب از یخی ات

از پای به سر شُر شُر شُر باریدیم


دیگر ز چه رو کم نکنی رویت را؟

ما برِ تو هِر هِر هِر خندیدیم...!



  • امید شمس آذر

ساحت ورزش بلندمرتبه تر از آن است که من بخواهم در موردش قلمفرسایی کنم؛ امّا ورزش چیزی ست و بازی و لهو و لعب چیز دیگر. آیا شما فوتبال امروزی را که یک تجارت شناخته شده است، ورزش می دانید؟ واقعاً دانستن رده بندی های لیگ برتر و امتیازات باشگاهها در جام حذفی و میزان قراردادهای بازیکنان اثری روی تندرستی من دارد؟ آیا آدم ها با توپ بازی می کنند یا توپ آدم ها را به بازی گرفته است ؟؟.... .

دکتر رائفی پور می گفت: « به کسانی که سنگ استقلال یا پرسپولیس را به سینه می زنند بگویید: "اگر از فردا به فرض همۀ بازیکنان استقلال بروند پرسپولیس و همۀ بازیکنان پرسپولیس بروند استقلال، تو تیم مورد علاقه ات را عوض می کنی با همچنان طرفدار تیم قبلی باقی می مانی؟". اگر گفت: "عوض می کنم"، بگویید: "احمق! در طول این همه سال می دانی چقدر بدنۀ این دو تیم به طور کامل تعویض شده؟". اگر هم گفت: "همچنان طرفدار تیم قبلی باقی می مانم"، بگویید: "خاک بر سرت! پس تو عاشق رنگی". ».

مطابق دستور ایشان، این پرسش را از یکی از دوستان همکلاسی که از طرفداران پروپاقرص یکی از این دو تیم بود، پرسیدم. پاسخش گزینۀ دوم بود. تا آمدم خودم را آماده کنم که بگویم: "خاک بر سرت!"، گفت که: "آره! من عاشق رنگم" ! -کجای کاری دکتر؟!ـ .

امّا من سؤالم این است: « در یک انتخابات وقتی می گوییم ما طرفدار یک کاندیدایی هستیم، یعنی او را تبلیغ و به دیگران معرّفی می کنیم تا او هم ان شاءالله اگر رأی آورد،برای ما منشأ خدماتی بشود. همینطور طرفداری ما از هر مقوله ای معنی خودش را دارد. این وسط طرفداری ما از یک تیم فوتبال -که ملّی هم نیست- دقیقاً یعنی چی؟! ما برای آن تیم فوتبال قرار است چه کار بکنیم و آن تیم فوتبال قرار است برای ما چه کار بکند ؟؟ ».

باری، در دوران دانشجویی، از میان بچّه های دغدغه مند در جامعۀ اسلامی ما (به هر دو معنای کلمه) که تقریباً همه فوتبالی بودند، دو نفر بودند که تب فوتبالشان از استقلال و پرسپولیس رد شده و به بارسلونا و بایرن مونیخ رسیده بود و نتایج بازی های این دو تیم اروپایی را تعقیب می کردند. یکی دبیر کلّ سابق و دیگری دبیر کلّ فرااسبق و پدر معنوی تشکیلات. معلوم است که اینها بیشتر از بقیّه دغدغه داشته ند. یک شب که این تیم ها با هم دیدار داشتند و از قرار معلوم بارسا در آن فصل ۷ گل خورده بود و در آن بازی هم یک گل به خودش زد، دبیر محترم بایرنی ما -که در معیّتش بودیم- به بنده سفارش سرایش قطعه شعری در وصف این واقعۀ عظیم را داد تا به شمارۀ دبیر محترم  بارسایی ارسال کنیم و بدینوسیله این مصیبت عظمی را خدمت ایشان تسلیت عرض نماییم. ما هم تخلّف نکرده و با خوشرویی پدید آوردیم:

«یکی بر سر شاخ و بن می برید»

به روی تنش هفت سوراخ میخ

ز گل بر خودی کس چه داند کشید

چه ها بارسلونا ز بایرن مونیخ ؟

  • امید شمس آذر

آزادی هر فردی در جامعه، جایی تمام می شود که آزادی فرد دیگری شروع می گردد. قانون، عاملی ست برای تعیین محدودۀ آزادی های افراد، مشخّص کردن روابط آنها با همدیگر و محدود ساختن هوای نفس آنان؛ امّا با اینهمه، برای ساختن جامعۀ آرمانی، تنها قانون کافی نیست؛ زیرا در دو مورد عمده، عدم کارآیی خود را به نمایش می گذارد که عبارتند از:

 1- چه تضمینی وجود دارد که خود واضعان، مجریان و ناظران قانون یا همان قوای مقنّنه، مجریه و قضائیّه، در انجام وظایف وضع، اجرا و نظارت خود، دچار اِعمال هوای نفس نشوند؟ که این خطر در مورد قوّۀ مقنّنه بیشتر است؛ زیرا آنان علاوه بر خطر گفته شده، در معرض خطر وضع قانون از روی هوای نفس هم قرار دارند.

 2- انسان موجودی مختار آفریده شده است و از این رو قانون پذیری او نیز اگر از روی اختیار نباشد، ارزش چندانی ندارد. خداوند نیز در قرآن حکیم، بعث انبیاء علیهم السّلام را نه برای برپایی قسط و عدل، که «لیقوم النّاس بالقسط» معرّفی کرده است.

پس چاره چیست؟!

اینجاست که مفهوم «ولایت» پا به عرصۀ خودنمایی می گذارد و اهمۤیت خود را نشان می دهد؛ ولایت، هم به معنای دوستی و هم به معنای اطاعت پذیری و در واقع: اطاعت پذیری از روی دوستی. ولی و مولا، آن کسی است که به خاطر بی چون و چرا بودنش، اطاعتش را با طوع و رغبت می پذیریم. مانند پدر و مادر. در میان افراد جامعه هم، آنانی به سرپرستی دیگران برگزیده می شوند که به علت پاکی و موجه بودنشان، اطاعت پذیری مردم از آنان با میل و رغبت صورت پذیرد که البته خود این میل و رغبت را هم باید در عقل ریشه یابی کرد نه در هوای نفس.

این است معنای برتر بودن جایگاه ولایت از قانون.


  • امید شمس آذر

پسردایی م که کلاس پنجم میخونه، تعریف میکرد: «پارسال ما رو از طرف مدرسه بردند اردو کانون فرهنگی_تربیتی شهید رجایی، اونجا به جای فیلمهای درست و حسابی و بزن_بزن(!)، کارتون گذاشتند برامون». پرسیدم: «چه کارتونی؟»، گفت: «چیه؟! همونی که بچّه میخواد از بالای یخچال کیک برداره، دستش نمیرسه». دیدم منظورش "پور پیگ" ـه -چون قبلاً یه بار دیده بودمش-؛ امّا اون شخصیتی که میخواد از بالای یخچال کیک یا کلوچه برداره، بچّه نه، که یک "بچّه خوک" ـه و اسم کارتون هم از او گرفته شده: pig به معنی خوک و poor هم عنوانی حقارت آمیز با معانی ای چون بدبخت، یتیم، بیچاره و طفلکی که در مقام ابراز ترحّم به کار میره. در کل یعنی بچّه خوک بیچاره.  این کارتون در اصل جزء کارتونهایی ست که برای گوشیهای تلفن همراه ساخته شده؛ کارتونهایی که به خاطر کوتاه بودنشون بینندۀ به خصوصی ندارن و باید در موقعیتهای کسالت باری مثل سالن انتظار که توجّه افراد به جای دیگری معطوف نیست، هم رضایت مخاطب رو جلب کنن و هم اون پیام و نتیجه ای رو که مدّ نظر دارن، در موجزترین صورت ممکن بهش برسونن. حالا این مخاطب، مخاطب عام باشه مثل عموم بچّه ها و بعضی از بزرگترهای سطحی نگر، یا مخاطب خاص باشه مثل بزرگترها و بعضی از بچّه های عمیق. پورپیگ به خوبی از عهدۀ انجام هر دو وظیفه براومده. خلاصۀ داستانش از این قراره که: «یک بچّه خوک صورتی رنگ در یک زمینۀ سفید که در اون چیزی جز یک یخچال بزرگ که بالاش یک ظرف شیشه ای تُنگ مانند پر از کلوچه گذاشته شده، وجود نداره، دیده میشه که داره میره سمت ظرف کلوچه ها که احتمالاً مادرش اونجا قرار داده باشه. ولی قدّش نمیرسه و دست به دامن راهکارهای مختلفی میشه تا بهش دست پیدا کنه. امّا هیچکدوم از این تدابیر جواب نمیده و به کارش نمیاد، از استفاده از فنر و بادکش و... تا گذاشتن تعداد 3 + 3 یا 1 + 5 (دقیق خاطرم نیست) قوطی مقوّایی زیر پاهاش که به علّت خالی بودنشون فرتی وامیرن و زیر پای او رو هم خالی میکنن. آخر سر وقتی امیدش از همه جا بریده میشه، یکی از کلوچه ها به صورت کاملاً تصادفی به دستش میفته، ولی تا میاد سمت دهانش ببره و بخوره، ظرف شیشه ای قالب میفته رو سرش و بدین ترتیب از خوردن اون محروم میشه»!! عوام که معمولاً اتّفاقات لحظه به لحظه رو هنگام تماشای فیلم تعقیب میکنن، میتونن به این نتیجه برسن که: «برای رسیدن به شیرینی و سیر کردن شکم، خودتونو به آب و آتیش بزنید و از هر راهی که به ذهنتون میرسه استفاده کنید. دیگه توجّه نداشته باشید که آیا خوردن اون شیرینی ها کار درستی ـه یا نه؟ و آیا همۀ این راهکارهای آنی به اون هدف کوتاه منتهی میشه یا خیر؟»؛ امّا برای خواص و نخبگان که آینده رو در نظر میگیرن و به اهداف بلند فکر میکنن، مفهوم شیرینی منحصر در لذّتهای مادّی صرف نیست. برای همین اونها ممکنه این برداشت رو داشته باشن -اون هم با خطاب بچّه خوک یتیم- که: «بیخودی برای اهداف بلندپروازانه تون زحمت نکشید. ممکنه شما اونها رو حقّ مسلّم خودتون بدونید، ولی وقتی تقدیر اینه که بهش نرسید، تدبیر شما راه به جایی نمیبره. اگر هم فکر کردین که یک لحظه شانس باهاتون یار بوده و به بخشی از اون دست یافتید، باز هم این دستیابی با عامل تحریم به کامتون تلخ میشه». این دو نتیجه زمانی با هم قابل جمع اند که: یک جامعه -متشکّل از عوام و خواص- بر سر انتخاب دستیابی به اهداف متعالی و حقیقی یا بسنده کردن به خوشیهای آنی و گذرا، توی دوراهی قرار داده بشن. اون وقته که نخبگان با القای یأس و ناامیدی یواش یواش به سمت انصراف از حقوق حقّۀ ملّت خودشون سوق داده میشن و عموم مردم هم با وعدۀ بهبود وضع معیشتی در این انصراف دادن پیشقدم میشن و همگی با هم از اهدافشون میگذرن؛ دست آخر هم میبینن که از وعدۀ رفاه و آسایش هم چیزی به دستشون نرسیده و همه ش خیالی بوده؛ این خلاصه و چکیدۀ همه چیز مدیریت فرهنگی و تربیت و سیاست ـه.  حالا آیا امکان داره که ملّت ما هم از مخاطبان اصلی این اثر نمایشی باشه؟ چرا که نه؟! کافیه برید ببینید این کارتون چه زمانی اومد بازار؟؟ برای شادی روح شهید رجایی(ره) هم صلواتی بفرستید.


  • امید شمس آذر

اتّحاد و انسجام اسلامی از دیرباز خاصّه در قرون اخیر که پای استعمار خارجی هم به سرزمینهای اسلامی باز شد، همواره دغدغۀ خاطر بزرگان و اندیشمندان مسلمان بوده است. سردمداران این حرکت نیز، در درجۀ اوّل خود اهل بیت (علیهم السّلام) و صحابۀ ایشان بوده اند. در هر عصر و زمان نیز به مقتضیّات وقت، شیوه ای پیش گرفته اند که آن هدف اصلی را بهتر تأمین می کرده است؛ زمانی سکوت و گوشه نشینی، زمانی مداومت به مباحث علمی، زمانی تقیّه و زمانی نیز امر به معروف و نهی از منکر علنی. در دوران ما، بر سر اینکه اکنون کدام شیوه و راهکار کارآمدتر است، بین علما اختلاف است؛ امّا عمدۀ آنان بر سر مسئلۀ اصلی که همان حفظ بنیان امّت واحدۀ اسلامی است، باهم اتّفاق نظر دارند. آنچه که مسلّم است، این است که: برای طرح اختلافات مذهبی به منظور رفع آن، سه شرط عمده لازم است؛ نخست اینکه بیگانه صدای ما را نشنود. برای کسی که از اساس اهل وضو و نماز نیست، چه توفیری دارد که مسلمانان به چه شکلی وضو می گیرند و نماز می خوانند؟ یا به کسی که به نبوّت پیامبر اسلام(ص) قائل نیست، چه ربطی دارد که جانشین ایشان چه کسی است؟ شرط دوّم اینکه این مسائل بین خواص و نخبگان مطرح شود و عوام آن را بین خود به حاشیه نکشانده و پرپر نکنند. شرط سوّم نیز اینکه بین آدمهای مذهبی مطرح شود، چون اصل مسئله یک مسئلۀ مذهبی است.

در ادامه به مدل های عمدۀ ارائه شده برای وحدت اسلامی از سوی پیشروان این جریان در روزگار خود به ترتیب تاریخی شان می پردازیم. امید که مورد تأمّل واقع شده و سودمند افتد.


1- مدل سیّد جمال الدّین اسدآبادی) سیّد جمال الدّین اسدآبادی معروف به سیّد جمال الدّین افغانی، با اینکه شیعه بودنش مسجّل است، امّا خود را عموماً سنّی جا می زد و افغان شناخته شدنش نیز احتمالاً در این راستاست. حتّی در عکس ها هم به شیوۀ نماز سنّیان، حالت تکتّف به خود گرفته است. او در درجۀ اوّل یک مبارز سیاسی و فعّال علیه استعمار غرب یوده است؛ امّا در این راستا نقش توده های ملّت ها را کمرنگ انگاشته و بیشتر در پی گفتگو و متقاعد ساختن حاکمان بوده و توفیق چندانی نیز به دست نیاورد. از سیرت وی در نشست و برخاست ها و تلاشهایش در رنگ به رنگ شدن و نقش بازی کردن هایش بر می آید که خود به طور کامل متشرّع و متخلّق به احکام و آداب اسلامی نبوده است، بلکه برای وی همان هدف نهایی اش که رهایی ملّت های مسلمان از چنگ استعمار باشد، مهم بوده. با استبداد داخلی هم به اندازۀ استعمار خارجی مشکل نداشته است. شاید از این جهات با خواجه نصیرالدّین طوسی قابل مقایسه باشد.

2- مدل شیخ محمّد عبده) شیخ محمّد عبده مصری از شاگردان سیّد جمال، صاحب جملۀ معروف «رفتم به غرب، اسلام را دیدم ولی مسلمان ندیدم. برگشتم به شرق، مسلمان دیدم امّا اسلام ندیدم»، از منادیان نواندیشی و اصلاح گری دینی در میان علمای معاصر اهل سنّت است. به مبانی شیعی مانند "اجتهاد" معتقد بوده و با تقلید و جزمی گری مخالف بوده و همواره نسبت به تقدیس شخصیّت های تاریخی غیر از بزرگان دین و کتابهای مذهبی غیر از قرآن هشدار می داده است؛ از این رو میانه ای نیز با حدیث و روایت نداشت. در مورد حکومت و سیاست نیز معتقد بود که باید به سلیقه و اقضای ملّت ها واگذار شود.

3- مدل اقبال لاهوری) علّامه محمّد اقبال لاهوری، در درجۀ اوّل یک فیلسوف، اندیشمند و شاعر است و اگر در زمینۀ دینی و یا سیاسی هم فعّالیتی کرده باشد، از اندیشه ها و اعتقادات خودش سرچشمه می گیرد. از نخستین منتقدان جایگاه ناتراز علوم انسانی در جهان اسلام در روزگار ماست. او از اساس به سازگاری مبانی تمدّنی غربی با مبانی اسلامی معتقد نبوده و شعار "بازگشت مسلمانان به اصل و ریشۀ خویش" را سر می داده است. در این زمینه، بینشی عرفانی داشته و بیشتر تحت تأثیر مولوی بوده است. معتقد بود مسلمانان باید حول محور مشترک خود که همان اصل توحید و کتاب قرآن و قبله گاه کعبه و شخصیّت والای حضرت رسول(ص) باشد، گرد آیند و اگر قدر این مفاهیم -آنطور که باید- شناخته شود، آنان را به اندازه ای مسحور عظمت وجودی خود می کند که جایی برای مسائل دیگر باقی نمی ماند. در زمینۀ حکومت نیز قائل به احیای خلافت اسلامی به طرز و روشی نوین و امروزی بود.

4- مدل نوّاب صفوی) سیّد مجتبی میرلوحی معروف به نوّاب صفوی، بنیانگذار جمعیّت "فدائیان اسلام" از پیشگامان مبارزۀ مسلّحانه در ایران معاصر و در عین حال دارای مانیفست روشن از قانون اساسی حکومت اسلامی مورد نظر است که آن را در کتابی به نام "راهنمای حقایق" به رشتۀ تحریر درآورده است. این گروه در زمینۀ عقاید شیعی بسیار تند و بی پروا ظاهر می شدند و اصلاً اهل تقیّه نبودند، در عین حال با گروههایی از اهل تسنّن که آنها نیز در عقاید خود بسیار تند و سازش ناپذیر بودند، همکاری می کردند و نشریّات مشترکی نیز با هم به چاپ می رساندند. این عمل، کافی بود برای ارائۀ مدل مطلوب آنان جهت تحقّق وحدت اسلامی که: شیعه و سنّی قرار نیست از اعتقادات ویژۀ خود دست بکشند، امّا هرگاه که پای دشمن مشترک در میان است، با وجود تمام اختلافاتی که باهم دارند، در یک مسیر واحد قرار گرفته و دو لبۀ یک قیچی می شوند.

5- مدل امام خمینی) علمای شیعه در طول تاریخ نسبت به علمای سنّی، بیشتر اهل تسامح و مدارا با فرقه های دیگر بودند. اگر نخواهیم متّهم به جانبداری شویم، حدّاقل این اندازه می توانیم تعلیل کنیم که: تجربهٔ تاریخی نشان می دهد همواره گروههایی که نسبت به همسانان خود در اقلّیت بوده و از عُدّه و عّدهٔ کمتری برخوردار بوده اند، رفتاری عاقلانه تر داشته اند. در طول تاریخ هزار و چند صد سالهٔ علمای شیعه، امام خمینی(ره) نخستین عالمی بود که توانست نظام حکومتی دینی مبتنی بر اندیشه های سیاسی شیعه در دوران غیبت امام عصر (عج) را تأسیس کند و پیش از او، این طرح عظیم یا در حدّ تئوری باقی مانده یا مانند حکومت صفوی، نوع تقلّبی آن به تحقّق رسیده بود. از این جهت در تاریخ اسلام، شخصیّتی مهم و تأثیرگذار به شمار می آید. ایشان حکومت دینی شیعه به محوریّت ایران را به وسیلهٔ رهبری انقلاب اسلامی و بنیانگذاری نظام جمهوی اسلامی در آن، تبدیل به مرکز ولایت امر و زعامت دینی و سیاسی جهان اسلام نمود که تحقّق این مهم نیز جز با رویکرد تسامح و مدارا با سایر فرق مسلمان امکان پذیر نبود. بعد از انقلاب اسلامی ایران و آغاز موج جدید بیداری اسلامی که از آن با عنوان "صدور انقلاب" یاد شده است، مرکزیّت های ادّعایی دیگر در این زمینه، رفته رفته در حال رنگ باختن هستند.

6- مدل سیّد موسی صدر) آیت الله سیّد موسی صدر عاملی معروف به امام موسی صدر که چند ماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در لیبی ناپدید شد و هنوز از سرنوشت وی اطلاعی در دست نیست، از علمای بسیار فعّال شیعه در زمینهٔ مبارزات سیاسی و تبیین مبانی حکومت دینی بود و در عرصهٔ وحدت اسلامی، قائل به رویکرد "گفتگوی علمای اسلام" با همدیگر در راستای همسان کردن فقه و رسیدن به توافق بین آنان و سپس -به تبع آنان- بین عموم مسلمانان بود. یعنی همان چیزی که امروزه به "تقریب مذاهب" معروف است. وی در این زمینه، با توان بالای دیپلماتیک و قدرت منطق و کلام که داشت، دانشگاه الازهر را متقاعد کرد که برای شیعیان نیز کرسی مستقل تأسیس کند. وی حتّی از بهائیان هم دعوت کرده بود که به آغوش اسلام بازگردند، امّا آنان خودشان نخواستند. اکنون همهٔ فرقه های اسلامی در دانشگاه الازهر کرسی دارند، به استثنای بهائیّه و اسماعیلیّه.

7- مدل امام خامنه ای) رهبر انقلاب، در طول سالیان زعامت خویش بر امّت اسلامی، اصل تسامح و مدارای امام راحل (ره) را پیگیری کرده، به علاوهٔ این رویکرد عمده که: "گسل" های اعتقادی را نباید تحریک کرد؛ نه در زمانهٔ کنونی به این آسانی می توانیم به تمام حقیقت دست یابیم و نه تعصّب انسانی اجازهٔ بازگویی تمام و کمال آن را می دهد. مسلمانان باید نظاره کنند و ببینند کدام یک از اندیشه ها و عقیده ها در عمل نتیجه بخش تر بوده و خود در این میان، راه صحیح را برگزینند. فی المثل اینکه چرا تونس تونس، ولی مصر نتونس(!)؟ چرا مقاومت لبنان در کمتر از 20 سال به موفقیّت رسید، ولی فلسطین 70 سال تمام است که نتوانسته است از اشغال رها شود؟ یا وضعیّت کنونی ایران به لحاظ استقلال و امنیّت و پیشرفت آن در مقایسه با کشورهای همسایه ناشی از چیست؟ این تأمّلات، مسلمانان را نهایتاً به کشف راه حق رهنمون می شود -ان شاءالله-.


  • امید شمس آذر

آنسان که بسیاری از هنرمندان و ورزشکاران متعهّد در عرصۀ فعّالیتی خودشان از وجود ماقیای آن رشته مانند: مافیای سینما، مافیای ورزش و مافیای موسیقی سخن می گویند، اینجانب شدیداً به وجود مافیای شعر معتقد هستم و ردّ پای آن را نیز به آسانی می توان در عرصۀ ادب و هنر کشور مشاهده کرد. جلیل صفربیگی شاعر معاصر در یک رباعی قابل تأمّل گفته بود:

«ای بی هنر هزل! تو را خواهم کشت      بی خاصیت رذل! تو را خواهم کشت

کم دور و بر "انار" و "سارا" بپلک           دارا! به ابالفضل تو را خواهم کشت» !

این، اشاره ای است به سندرومی که سالهای اخیر به جان شعر کشور افتاده بود و شاعران طیّ توافقی از نوع چالشهای اینترنتی باهم قرار می گذاشتند که نوع جدیدی غزل برای خود نامگذاری کنند به نام غزل سارا! یا مثلاً غزل انار! که البتّه بساطش با هوشیاری و افشاگری امثال صفربیگی، زود برچیده شد. در اینجا قصد واکاوی فعّالیت های این مافیای بزرگ و پروپاگاندای عظیم رسانه ای موجود در اختیار آن را ندارم؛ تنها به بررسی همین مقولۀ -به ظاهر کم اهمّیت- سارا می پردازم تا بقیّۀ ابعاد این فعّالیت ها نیز به تبع آن برای علاقه مندان روشن گردد.

سارا با نام اصلی سارای که ترک ها آن را به ساری+آی به معنی ماه زرّین برگردانده و در