از پشه پرسیدند: چرا زمستونها پیداتون نیست؟
گفت: نه که تابستونها رفتارتون خوب بود!
*
از غارت سرمایۀ داخل مستند
ایرانگیری کرده و باهم بستند
حالا حالا دماغشان پر باد است
در فکر گرفتن جهان هم هستند.
از پشه پرسیدند: چرا زمستونها پیداتون نیست؟
گفت: نه که تابستونها رفتارتون خوب بود!
*
از غارت سرمایۀ داخل مستند
ایرانگیری کرده و باهم بستند
حالا حالا دماغشان پر باد است
در فکر گرفتن جهان هم هستند.
من به دنبال رز آبی نمی گشتم
این شما بودید
-شاید-
که به دنبال گل آبی گسیلم داشتید،
با پرچم قرمز !
بیزارم از سیاست و اهل صداقتم
ختم مرام و جرئت و اند رفاقتم !
برنامه های من همه ملموس و عینی است
دور از خیالبافی و دور از حماقتم
من با شعار دولت ضد تورمم
در فکر پر نمودن جای فراقتم
بی هیچ قصدی و غرضی آمدم که تا
خدمت کنم به جامعه تا حدّ طاقتم
سیّد محمّد غرضی بودم و کنون
این شعر نیز مختصری از لیاقتم!
صدای این ابَر ابری که می گویند:
«هوا را تیره می دارد ولی هرگز نمی بارد»
بیاید یا نه،
قربان وجودت
«داروگ! کی می رسد باران» ؟!
خاتم(ص) پدر خاک لقب فرموده
تفسیر "نفخت فیه من روحی" اوست
از نقش نگین حلقۀ مفقوده
****
طوبی و سلسبیل و هم کوثر از اوست
هم جملۀ کائنات را پیکر از اوست
در شأن علی(ع) هیچ نمی دانم و بس،
در شأن خدا همین که بالاتر از اوست
****
در حیطۀ روشنی شکارم کردی
تا در تاریخ ماندگارم کردی
سرباز پیادۀ تو بودم، مولا !
از دولت خویش «شهسوار»م کردی
****
جامه را چاک زنیم از سر غم بار دگر
می دمد هر دمی آه از سر غمبار دگر
خامه آیین امانت نه به جای آورده ست
که نریزد ز دهن روی زمین پاره جگر
چامه هم تر شود از خون دل شرحه شده
شرحی از این دل بی چاره بیا و بنگر
حال ما در گذر فتنه و آشوب جهان
تک درختی است میان جهش باد و شرر
جان شیرین که ز کس خیر ندیده همه عمر
در جهانی چه نماید همه شور و همه شر ؟!
....وقت تصمیمۀ کبراست، بیایید بتان!
تا به کی کهنگی و غفلت و حیرت آخر؟
وقت آن است که یک بار دگر از سر درد
ژرف گردیده چو در عصمت یک نیلوفر،
روی یک کاغذ پاکیزۀ معصوم سفید
بنویسیم: کبوتر، و بخوانیم: سفر....
نوروز 92 سروده بودم:
عید آمد و از اهل زمین ناشادم
یا رب برسان به ناکجا آبادم
بودم نبی و نهنگ جورم نکشید
شیطان شوم و مار ستاند دادم
نه اهل شعور است و نه شعر و نه شعار
آخوندی مرد کوشش و خدمت و کار
بگذار مزخرفات هم خرج کند
او مخرج دولت است هنگام فشار !
***
خوابید ز نو بخت خبر دادن راست
تا دلبر تکذیب کننده برخاست
یعنی که: همه دروغگوییم از دم
این معنی راستگویی دولت ماست !
***
تو از شعرا فراتری بی کم و کاست
چون پانصد و هفتاد و یک اسم شعرا ست
لیک اسم تو "شهسوار" بر این پایه
شد پانصد و هفتاد و دو کاز آن بالاست !
خانم معصومه رضوانی سلماسی معروف به رضوان.
نمونۀ اشعار:
مردان تک سواران، جمعی ز جمع یاران
بر خاک و خون کشیدند، آن تاج پادشاهی
یا رب تو راه بگشا، تا ظلم ظالمان را
با دست و پا شکسته، پنهان کنی به چاهی!
***
خاکستر دلت را بردار و رو به او کن!
شاید که اتشی گرم، زیرش نهفته باشد
یک طرح مبهم از عشق، در خواب دیده بودی
یارا! به پا می خیز کآمد عید نوروز
خوش حال و خوش اقبال و خرّم باش و بهروز
غم را رها کن از دل و رو را بگردان
از گردش ایّام و ساعات شب و روز
بنگر چه گونه خاک مرده زنده گردید؟
پر شد چمن از عطر گل های دل افروز
عید آمده ست و بر تن عریان درختان
عیدانه دوزد خلعت نو ابر خوش دوز
دوران استبداد دی چون شد فراگیر
گشت انقلابی در میان باغ،امروز
آزاد سرو راست قامت رهبر آن
با این قیام آمد به سر سرمای جانسوز
پس برگ های نسل دوّم بعد از این فتح
آید برون از شاخه های خشک دیروز
از این وقایع گیر پند-ای قند!-یک چند
گیتاست مهد دانش و تو دانش آموز
با آرزوی سال نیک و عمر پربار
سرشار باش و رستگار و نیکی اندوز
هر روزتان نوروز باد و شاد و خرّم !
نوروزتان هم چون همیشه باد پیروز !
پژمرده می گردد -خدا !- امشب گل نورسته ای
می میرد امشب در غریبی بلبل پربسته ای
جان می دهد جان جهان در جور جمع انس و جان
چون جان یاسین می رود با جان زار و خسته ای
در گردن حبل خدا حبل و کنون با اشقیا
بیعت کند دست خدا با دست های بسته ای
آن شاهباز تیز چنگال نبرد اکنون شده
تنها به سان یک کبوتر بر سر گلدسته ای
آن در که عزرائیل نیز بی اذن از آن داخل نشد
بر روی صاحب بشکند از دین بیرون جسته ای
یک غنچۀ نشکفته هم از جور او پرپر شود
مادر برد پهلوی خود با پهلوی بشکسته ای....
امّا مخور ای دل غمی کاین غم به پایان می رسد
پیغام جانان می رسد بر هر دل وارسته ای
شاه سواران می رسد شمشیر و قرآنی به دست
پس از چه ای جان آنچنان از کف عنان بگسسته ای؟
این هجر هجرت می کند، این قهر رحمت می شود
پس از چه ای دل اینچنین در خاک و خون بنشسته ای؟
دیگر نه ظلم است و نه فقر، نه جهل نه طغیان نفس
نه قتل عام کودکان، نه جنگهای هسته ای
وقتی بیاید آن سوار از جاده های انتظار
در اوّلین صبح بهار، دیگر ز غم ها رسته ای
با رایت فتح و ظفر، خال سیاهی بر رخش
با زلف هایی سلسله، با ابروی پیوسته ای
یاران او ایرانیان السابقون السابقون
آماده باش ای «شهسوار» شاید تو هم زآن دسته ای.
اندکی از روز مانده،
آسمانی نیمه ابری تا تمام ابری،
باد سرگردان
-چه بی معنی!-
با قدم آهسته می پیمود پهنا و درازای خیابان را،
آفتاب بی توقّع
تیغ کندش را به هر سو می کشید آرام
روی بعضی را رفو می کرد
همزمان در جان خیلی ها فرو می رفت.
صبح مان نیلی.
ظهر کافوری چه با ما کرد و خواهد کرد؟
روز، روزی پرتقالی بود!
شاخه ها در هم گره خورده
سایه ها در هم فرو رفته
برگ ها در گوش هم افسانه گویان
دست ها چون حلقه در هم بود
حالی بود!
صحنه هایی بکر بود و لحظه هایی ناب و عالی بود....
من ولی بی اعتنا بر این همه زیبایی جان کاه
-شادی های روح آزار-
ساکت و ساده به روی نیمکت
-شیدا و افسرده-
همچنان تنها نشسته خسته و خاموش
در فکر تو بودم
آه!
آری، آری، من به دنبال تو می گشتم....
چاره گویی بی خیالی بود،
امّا باز گفتی بی خیالی فکر تقریباً محالی بود.
رخنه های سدّ چشمم باز شد
آب ها از آسیاب افتاد
آری!
«یا علی(ع) گفتیم و عشق آغاز شد»
باری،
ای تو آنی که نمی دانم که هستی؟
جای تو آن روز خالی بود .... .
میان زوزه ها دنبال تو کرده م نگاهم را
که تا بویت بیابم، افکنم از سر کلاهم را
تو آنجایی و من می دانم امشب دست می یازم
بگیرم دامن پیراهن تنها پناهم را
مگر از نامه های سوز دل دستت رسد آخر
به هر سویی روانه کرده ام پیکان آهم را
کرانم تا کران آکنده کوران و کران پیشم
تو تنها می شنیدی ناله های صبحگاهم را
سؤالم از صدف بیرون نگشته پاسخش گفتی
مرا دریافتی در اوج و بخشودی گناهم را
اگر دلهای خون را جایگاه خویش می دانی
بگیر از من همین لبخندهای گاه گاهم را
بگیر ای ماه من! ابر سفید از چهره تا من هم
درآویزم به دامانت، ببوسم روی ماهم را
خودم را هم برای خاطر تو دوست می دارم
زلال و روشن اینک پیش آوردم گواهم را
مرا از من بگیر امّا به دست دیگران مسپار
که می داند زبان این دل گم کرده راهم را؟
«سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای» بر رویم
که من راز دل خود با کسی دیگر نمی گویم
داغدار آن بزرگم کز برش آمد جهان
شیر یزدان بود و آتش زد به جان روبهان
چون بگویم وصف او و با چه نامی خوانمش؟
جز که گویم او علی(ع) هست و شهنشاه شهان
یاور و شاگرد و داماد و پسر عمّ نبی(ص)
می کند یاریّ دین در آشکارا و نهان....
ائللریم! هر گئجه-گوندوز یولوزو گؤزله ییرم
گؤز نه دن اؤترودی؟! یاز-گوز یولوزو گؤزله ییرم
شکّی یوخدور اگه سیز تک یئتیرم بیر گنجه
باکیم اولماز که داهی دوز یولوزو گؤزله ییرم
بیز اولان یئرده سیزه، سیزده اولان یئرده بیزه
کیمسه بولسون ائده قاش-گؤز؟ یولوزو گؤزله ییرم
آسلان آغزی آچیلان یئرده داهی ایت بورنی
سورونر یئرله، بودور سؤز، یولوزو گؤزله ییرم
یوسفی قورد یئیه بولمز، بولورم ایللردی
قالمایارکن بئله یالقیز یولوزو گؤزله ییرم
ایکی یوزلی قارا ایللر منی آزدیرمادیلار
هله ده شوقیله یالنیز یولوزو گؤزله ییرم
قوی ائشیدسین ایلانین جوت گؤزی کور قالماغ ایچون
آلاجاخ باغچانی یارپیز، یولوزو گؤزله ییرم
قوی ائشیدسین آرامیزدا مین آراز پرده چکه
یارییار پرده نی آهیز، یولوزو گؤزله ییرم....
بیر ائلیخ، بایراغیمیز «لا اله الّا اللّه»
نه اوراخ-چکّش ، آی-اولدوز ؟! یولوزو گؤزله ییرم
بیز آییلدیخ کی آزادلیخ گونشین ساچدیردیخ
ایندی کی سیزده آییلدیز یولوزو گؤزله ییرم
دیروز که مدّعی شده یار من است
اکنون پی بدگویی و آزار من است
می گوید و من در دل خود می خندم
این ها همه سوژه های اشعار من است !
این مدح و صلا نیست و خود می دانی
این حرف دل است و شوق یار جانی
گر خوب و یا بد است، با صد اخلاص
تقدیم به هـاشـمـیّ رفـسـنـجـانـی
برای دوستم علی ناصری که در راه آمدن به ارومیه بود، قطعه ای از سر درد دل سروده و با ارسال آن به استقبالش رفتم:
اینچنین هم نباید ای شاعر!
بی محابا به حال صحبت بود
عصر، عصر نعوظ آنتن هاست
چه کنم؟ -معذرت- حقیقت بود
***
ایشان هم با این پاسخ به استقبال ما آمد:
ما که چیزی از آن نفهمیدیم
فقط از پشت شیشه خندیدیم
تو که این حد سلیقه ات خوب است
اندکی صبر، خواجه! ترسیدیم
از جناب آقای سعید سلیمانپور (بوالفضول الشّعرا) غزلی در فضای مجازی قرار
گرفته بود با عنوان "شعر کمک آموزشی" ( bolfozool.blogfa.com/post-225.aspx
) که ابیات ابتدایی و انتهایی آن چنین است:
نه رسم نوحهگری از هزار یاد بگیر
نه شور گریه ز ابر بهار یاد بگیر
بیا ز شعر غمینم، بیا ز چشم ترم
دو درس را ز دو آموزگار یاد بگیر!
.
.
.
به وقت چانهزنی سفت و سخت لابی کن
فشار را ز گروه فشار یاد بگیر!
بالاختصار تو را گفتم از مبانیشعر(!)
تو نیز بشنو و بالاختصار یاد بگیر!
جناب
ما که "شهسوار" باشیم، سر ذوق ادبی آمدیم و با الهام از خواجه حافظ
شیرازی، یک بیت به پایان این غزل شیوا الحاق کردیم از این قرار:
بکش صراحی پنهان و دفترش بنمای
اصول این هنر از شهسوار یاد بگیر !
از دوستان ادیب، یکی شان با نام "دکتر آرمان" ( man0to72.blogfa.com ) نیز در همین راستا افاضه/اضافه کردند:
چو زیر بار مصائب قدت شده چون موز
بیا وُ راست قدی از خیار یاد بگیر!!!
امروز که میلاد محمّد امین(ص) است
هنگامه شادی و سرور مسلمین است
لبریز شود قلب اگر دیده گشاید
آن گل که رخش قبله کل عالمین است
....شب باشد و اهل بلد مکه همه خواب
آن گاه ببینی دو ملک روی زمین است
آید به در آمنه(س) کز درد بنالید
گوید به جهان آمده آن که برترین است
پس حال بنه نام محمّد(ص) روی طفلت
کاین کین تکین روی تمام مشرکین است....
آمد به جهان آن گل رخسار چو ماهش
کاو بر دهن ظلم چو مشت آهنین است
با صلح و صفا هادی مردم سوی رضوان
پیغمبر عدل و منجی خلق زمین است
پس ولوله و شادی و غوغا بکن امروز
امروز که میلاد محمّد امین(ص) است
در وبلاگ آقای سعید سلیمانپور ملقّب به بوالفضول الشّعرا کامنت گذاشتیم که:
بوالفضول شاعرانید و بسی باحرمتید
لینکتان کردم و این یعنی شما هم دعوتید
****
ایشان هم در پاسخ کامنت گذاشت که:
بهر مهمانی رسیدم تا که گفتی دعوتیم
خوش گذشت اینجا و ممنون تو از این بابتیم
یک سال همزمان با شب میلاد حضرت امیرالمؤمنین علی(ع)، ماه گرفته بود. برداشت خودم از این رخداد را برای دوستم آقای علی ناصری پیامک کردم:
جشن مولای متّقین آمد
روز میلاد ماه دین آمد
از قدومش زمین مشرّف شد،
ماه در سایۀ زمین آمد
****
برداشت ایشان نیز این بود:
آسمان کبود می داند
ماه همواره ماه می ماند
این خسوف تکیده گیرم که،
شامگاهی تو را بپوشاند
می خواستم که خواب ببینم، نشد،نشد...
بویی از اضطراب ببینم، نشد،نشد...
یک روز عاشقت شوم و بعد تاکنون
یک شب تو را به خواب ببینم، نشد،نشد...
پروانه گشته گرد چراغ وجود تو
خود را در التهاب ببینم، نشد،نشد...
تو آن چراغ راه نما در کویر بهت
من نیز از تو تاب ببینم، نشد،نشد...
بازآمدم به شوق تو ای کشتی نجات
هستیّ خود بر آب ببینم، نشد،نشد...
در هجر شمس روی تو طی گشت سال ها
امّا دمی که ناب ببینم نشد،نشد...
زین سالهای هجری شمسی دلم گرفت
تا کی از این عذاب ببینم؟ نشد،نشد...
لطفی بکن که بار دگر -آفتاب من !-
ماه تو بی نقاب ببینم، نشد،نشد...
من لاله چون علامت پرسش نموده ام
کز غنچه گل جواب ببینم، نشد،نشد...
رفتیّ و آنچه بود گذشت، اینک ای خیال!
منشین، تو هم، بخواب ببینم، نشد،نشد...
باشی نیزه اوستونده سانکی الف
بدن قعر گودالدا سانکی دال
اوزوک بارماغ اوستونده، بارماغ کسک
ب شکلی اولوبدور، نه دیر بئیله حال؟
دوزلدیب نه سؤزجوک بو اوچ حرفدن،
کی وارلیق وارینجا تاپانماز زوال؟
نه سؤزجوک کی گؤیلر اونا آغلاییب،
یئره قالماییب گولمق اؤتری مجال؟
نه سؤزجوک کی جنّ ایله انس و ملک
دوشوب حیرته، قالدیلار هامّی لال؟
نه سؤزجوک کی عرشین هوشون آزدیریب
باشیندان چالب، چاشدیریبدیر خیال؟
نه سؤزجوک کی دریا ائدیب داغلاری
اورکلر نولار بحره دؤنسه جبال؟
نه سؤزجوک کی اوچ گون گونش شرمدن
یویوب قانلا دیوارلر تک جمال؟
نه سؤزجوک کی بولبوللرین ماهنیسین
ایاخدان باشا ائیله ییب قیل و قال؟
نه سؤزجوک کی اولمازسا گیزلین قالیر
نه دیر شأن ربّانی ذوالجلال؟
"ادب" دیر ولاغیر، "ادب" دیر، باخین!
ادا ائیله ییبدیر نئجه بی مثال!
ائله سؤزجوگی بیر ائله طائره
کی اوچماغدا یوخ شوقی الّا وصال،
دیلیله دئمخ یاخشی دوشمز، گرک،
اوجور گؤرسده، یوخسا اولماز حلال....
بئله شعرده بیر بئله شاعره
کی عؤمرونده یوخ حاصل الّا ملال
نه وار ابتداسی، نه دوز بیر سونی
همان یاخشی خاموش اولا «شهسوار»
گفتم: کی حقّ دوست یادت برسد؟
گفتی که: بمان، وقت ارادت برسد
دل سخت شد و اراده ها پایان یافت
بیچاره شدی، خدا به دادت برسد....
***
خواهید همیشه شاد و خرّم بروید
هر جا که روید، قرص و محکم بروید
دیوار نه، ماشین نه، ولی محتمل است
مانند حقیر زیر پرچم بروید
***
خوش باش، ولی از اصل خود دور نیفت
در بند رفیقان سبیل بور نیفت
کافور به هر کجا خوری نوشت باد!
زنهار ولی به دام وافور نیفت
چو اسرائیل(ع) بنهادم قدم بر غمسرای خود
که بر حرف آورم این خامۀ ماتمسرای خود
به جای من همه او مغز خود را کار می بندد
که از خون رگش آیم به شرح ماجرای خود
از اوّل سوختن، پس پختگیّ و بعد از آن خامی
به حال قهقهه خندم به عمر قهقرای خود
بیاید آخر آن روزی که عمرم را ز سر گیرم
بیایم بر سر جایی فرای من، فرای خود
کند طلعت طلوع از تو، سپس غربت غروب از من
پرم با بال شوق وصل تو تا ماورای خود
چو چشمان تو آهویی ندارد آه ها از او
که دست مردمش دادم دل مردمگرای خود
من از نزدیک خود دورم، نمی دانم چه می گویم
نشسته تا چه وحیی م آید از غار حرای خود
اگر که عشق با عقل ازدر ناراستی آید
ندانم چون بسازم با طرا و با ثرای خود
گل گندم! تو می دانی که من چون آتشی مرطوب
وجود نیستم شد هست در چون و چرای خود
برای خود بگویم باید آخر از خردخُردی:
دلا! خر شو خری هم عالمی دارد برای خود
دوستمان آقای علی ناصری در یک رباعی گفته بود:
آتشکدۀ خموش اگر برگردد
سردار جهان به دوش اگر برگردد
تاریکی مان به صبح می پیوندد
هنگامۀ داریوش اگر برگردد
***
انمیشنی به بازار آمده بود از محصولات سروش، با نام "افسانۀ ماردوش". شهرستان از چندین جا پرسیدم، گفتند نداریم؛ حتّی یکی گفت: "داشتیم، ولی چون کیفیتش پایین بود، برگرداندیم". باری، نمایشگاه کتاب و محصولات فرهنگی ای در پارک جنگلی اورمیه برپا شده بود و این دوست ما رهسپار آنجا بود. گفتم: حالا که می روی، این سی.دی ما را هم بپرس. اگر داشتند، بگیر. بعداً حساب می کنیم". این رباعی را غروب آن روز برای ایشان پیامک کردم:
محصولات سروش اگر برگردد
آن هم جهت فروش اگر برگردد
شادان خواهم گشت علی در دستش،
افسانۀ ماردوش اگر برگردد