حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

اوّلین چیزی که باید بدانیم این است که: هر سؤالی که مطرح شد جایش کجاست و در کدام حوزه باید بررسی شود؟ بعضی سؤالات چندین سؤال فرعی در دل خود دارند که به حوزه های مختلف مربوط می شوند. مشکل برخی در این است که اصل معرفت را زیر سؤال می برند و در پاسخ به بدیهیّات می گویند: "این نظر شخصی شماست"! اگر نتوانیم اثبات کنیم که می شود فکر کرد و به حقایق رسید، دیگر نمی شود فکر کرد و به حقایق رسید. می گویند: فلان پروفسور غربی 700 صفحه کتاب نوشته که: "نمی شود استدلال کرد"؛ اگر نمی شود استدلال کرد، پس خود این 700 صفحه استدلال چه می شود؟!

بعد از این نوبت به خداشناسی فلسفی می رسد. سپس نوبت شناخت انسان است. از خلال بحث شناخت انسان است که نیاز به نبی و نیاز به امام مطرح می شود. از این به بعد نوبت فلسفه های مضاف است که برخلاف فلسفۀ مطلق، از موضوعات اضافه شده ای مانند: فلسفۀ حقوق، فلسفۀ اخلاق، و... صحبت می کند. مثلاً در فلسفۀ اخلاق باید بتوان ثابت کرد که هنجارهای اخلاقی در اصل هنجار هستند و برداشت شخصی نیستند.


     مقدّمه

آنچه از این مباحث دنبال آن هستیم، این است که بدانیم: 1- دین چیست؟ چه شناخته شود و چه شناخته نشود. 2- آیا راه شناخت برای دین داریم داریم یا نه؟ 3- آیا همۀ شناخت ها ارزش شان یکسان است؟ حق را اگر یک چیز بیرونی ثابت در نظر بگیریم که با مقایسه قابل اثبات باشد، دیگر حق نیست.

دو نوع پلورالیسم دینی داریم: 1- پلورالیسم دینی حقّانیت که اعتقاد دارد هر برداشتی از دین حقّ است. 2- پلورالیسم دینی نجات که معتقد است هر برداشتی چه حق باشد چه ناحق باشد، اهل نجات است. در جواب کسی که می پرسد: "برداشت من درست است یا برداشت تو؟"، باید بگوییم: "سؤال غلط است". سه نوع هم هرمنوتیک داریم: 1- هرمنوتیک کلاسیک که بنا را بر فهمیدن می گذارد که در چند درصد موارد ممکن است کژفهمی و سوءتفاهم هم صورت بگیرد. 2- هرمنوتیک رمانتیک که بنا را بر نفهمیدن می گذارد که در چند درصد موارد فهمیدن صورت می گیرد. 3- هرمنوتیک فلسفی که اساساً قهمیدن و نفهمیدن را به رسمیّت نمی شناسد. (نقد پلورالیسم دینی و نقد هرمنوتیک فلسفی ان شاءالله در ادامه خواهد آمد). 

ما اصولاً در بحث معرفت از خود معرفت غافلیم. مثلاً می گوییم: دین شناسی، انسان شناسی، کیهان شناسی، روان شناسی و... ، ولی کمتر می گوییم: شناخت شناسی. وقتی می گوییم: "شما می شناسی و من نمی شناسم"، شما چه چیز داری که من ندارم؟ آن چیز اسمش "معرفت" است. از معرفت اینقدر باید بدانیم که: معرفت مولّد واقعیّت نیست، کاشف واقعیّت است. دو جمله ای که عین هم باشند و فقط در هست یا نیست فرق داشته باشند، متناقض اند و قابل جمع نیستند. دو جمله ای که قابل جمع نباشند، ممکن است با اندکی تغییر در یکی از آنها قابل رفع باشند؛ یعنی نه این و نه آن. مثال: دو جملۀ "هر انسانی خوش اخلاق است - هر انسانی خوش اخلاق نیست" نه قابل جمع اند، نه قابل رفع؛ امّا دو جملۀ "هر انسانی خوش اخلاق است - هیچ انسانی خوش اخلاق نیست" قابل جمع نیستند، امّا قابل رفع اند. زیرا ممکن است کسی بگوید: من هیچکدام را قبول ندارم، بعضی انسان ها خوش اخلاق هستند و بعضی خوش اخلاق نیستند.


     انواع معرفت

  1. معرفت انسان به هستی خود (=علم حضوری).
  2. معرفت انسان به قوای ادراکی خود (= من می فهمم که می فهمم).
  3. معرفت انسان به قوای تحریکی خود (= من می دانم که تا 100 کیلو را می توانم بلند کنم، هرچند آزمایش نکرده باشم).
  4. معرفت انسان به احساسات و حالتهای نفسانی خود (= یافتن خوشی و تنفّر نسبت به یک امر در درون خود).
  5. معرفت انسان به افعال جوانحی خود.
  6. معرفت انسان به صورت ها و مفاهیم ذهنی خود.
  7. قوانین و اصول بدیهی منطق که مبیّن روش های تعریف و استنتاج است.
  8. اصل امتناع تناقض (= اجتماع دو نقیض و ارتفاع دو نقیض محال است).
  9. حقّانیت و مطابقت برخی از ادراکات انسانی با واقع و خطا نبودن همۀ آنها.
  10. اصل علّیت.
  11. و... .


     انواع علم

علمی که به واسطۀ تصویر ذهنی از کسی یا چیزی داریم "علم حصولی" است، امّا علم ما به خود آن تصویر ذهنی "علم حضوری" است. علم حضوری خطا ندارد، چون واسطه ندارد.

علم حصولی دو نوع است: 1- تصوّر؛ آنجایی است که مفهومی وجود دارد ، ولی نسبتی به آن داده نمی شود که به صورت جمله درآید. (تصوّر را برخی دانشمندان علم نمی دانند). 2- تصدیق؛ آن است که به صورت یک جمله درآید.

در تقسیم بندی دیگر، علم حصولی دو نوع است: 1- جزئی؛ آن است که مصداق دیگری اگر برایش پیدا شود، لاجرم اسم دیگری خواهد داشت . مانند: کعبه، الله، و.. . 2- کلّی؛ آن است که اگر مصداق دیگری برایش پیدا شود، باز همان اسم را دارد. مانند: مولود کعبه، خدا، سیّدالشّهداء، و... .

علم حصولی جزئی به دو طریق حاصل می شود: 1- حسّ. 2- خیال.

مفاهیم کلّی به دو دسته تقسیم می شوند: 1- ماهوی؛ که ماهیّت یک شیء را بیان می کند و کاری به وجود خارجی و ذهنی اش ندارد . از طرفی با ماهیّت دیگر قابل جمع نیست. مانند: انسان، شتر، بلبل، و... . مفاهیم کلّی ماهوی، هم شامل موصوف ها و هم شامل صفت ها می شوند. 2- فلسفی؛ به نحوۀ وجود یک شیء بر می گردد. مانند: ممکن، واجب، علّت، معلول، یکی، دوتا، و... . مفاهیم فلسفی که نسبی اند، ماهیت محسوب نمی شوند؛ چون ممکن است به یک وجود در شرایطی علّت اطلاق شود و در شرایطی معلول، و... . 3- کلّی منطقی، کلّی دیگری است که مانند کلّی فلسفی کاری به ماهیّت ندارد، امّا محلّ شکل گیری آن درون ذهن است؛ مانند: "«انسان اراده دارد» یک جمله است"، "مفهوم «رضا» جزئی است"، و... .


     بدیهیّات

علم ما به ارادۀ خودمان علم حضوری است از نوع تصوّر، امّا به این صورت بگوییم که: "من اراده دارم"، این یک تصدیق است. انواع تصدیقات به دو دستۀ 1- بدیهی و 2- نظری تقسیم می شوند. بدیهیّات تصدیقاتی هستند که نیازی به استدلال ندارند؛ مانند: "اجتماع نقیضین محال است، هر معلولی علّتی دارد، من احساس دارم، و...". نظریّات تصدیقاتی هستند که نیاز به استدلال دارند؛ مانند: "آسمان آبی است، خدا یگانه است، انسان احساس دارد، و...". تقسیم بندی دیگر تصدیقات: 1- قضایای تحلیلی، 2- قضایای ترکیبی. قضایای تحلیلی آنهایی هستند که از دل موضوع یا نهاد، گزاره بیرون می آید؛ مانند: "هر فاعلی فعل دارد، هر پدری فرزند دار است، و...". قضایای ترکیبی آنهایی هستند که محمول در دل موضوع نهفته نیست؛ مانند: "انسان خوش اخلاق است، زمین گرد است، و...". تقسیم بندی دیگر: 1- قضایای پسین، 2- قضایای پیشین. پسین قضیه ای است که من باب اطلاق جزء به کل، از روی یک تجربه بیان می شود؛ مانند: "آب در 100 درجه می جوشد، انسان معاصر 73 سال عمر می کند، و...". قضایای پیشین آنهایی اند که از روی تجربه بیان نمی شوند؛ مانند: "هر معلولی علّت دارد، اجتماع نقیضین محال است، و...". اگر قضایای پسین مورد استثناء قرار گیرند، کلّیت شان زیر سؤال نمی رود، ولی قضایای پیشین با پیدا شدن مورد نقض، کلّیت شان منتفی می گردد. هدف از بیان این تقسیم بندی ها این است که توجّه کنیم: یقینیّات فقط شامل قضایای "بدیهی، تحلیلی و پیشین" می شود. انواع تصدیقات نظری ترکیبی و پسین ممکن است صادق باشند و ممکن است کاذب باشند. هر تصدیقی که با واقع مطابق باشد صدق است و هر تصدیقی که با واقع مطابق نباشد کذب است.

معرفت های حضوری خطاپذیر نیستند، بنابراین با معرفت های حصولی کار داریم. معرفت های حصولی نظری باید برای محرز شدن، به معرفت های بدیهی برگردد. حال، باید ببینیم که خود بدیهیّات اعتبارشان را از کجا می گیرند؟ دو مبنا بر اعتبار قضایای بدیهی وجود دارد: 1- یکی مبنای قدیم که می گوید "قضایای بدیهی از آن رو بدیهی اند که نیاز به استلال ندارند و از آن رو نیاز به استدلال ندارند و از آن رو نیاز به استدلال ندارند که قسمت دوّم جمله با قسمت اوّل آن یکی است". در اینجا حرف تازه ای نگفته ایم، بلکه بسته ای را باز و مجملی را مفصّل کرده ایم. 2- مبنبای دوّم، مبنای حضرت آیت الله مصباح است که می گوید "ما می توانیم بدیهیبات را به علم حضوری برگردانیم". چهار نوع بیشتر بدیهیّات نداریم: 1- وجدانیّات، 2- بدیهیّات منطق، 3- بدیهیّات اوّلیه، 4- قضایای تحلیلی. باید مصداق هر کدام از آنها را در وجود خودمان پیدا کنیم. بدیهیّات منطق، بدیهیّات اوّلیه و قضایای تحلیلی یکی اند که همراه با وجدانیّات جزء بدیهیّات قرار می گیرند. این سادیسم را باید از جان خیلی ها درآورد که سعی می کنند برای هر احکامی دلیل عقلی پیدا کنند.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۱:۴۲
امید شمس آذر

در عصر جهانی سازی

اندیشۀ جهان وطنی معنایی ندارد

***


تجربه کرده م که میگم:

با لباس تازه زیر درختان بزرگ راه نروید

(از ما گفتن بود)

***

شوم ترین و در عین حال مزوّرانه ترین همنشینی

همنشینی شاهدوستی و قومیّت گرایی است

***


سیگار

عمر او بود

که هرچه می کشید کوتاهتر می شد

***


می گویند:

اینقدر روی قانون تأکید نکن، هدف حفظ موجودیّت جمع است

می گویم:

حالا اگر یکی از جمع مثل من رنجش خاطرش از اجرا نشدن قانون باشد، آنوقت چه؟!

***


دانشگاه

مناسبترین محل برای انتخاب همسر به لحاظ کمّیت

و نامناسبترین محل برای انتخاب همسر به لحاظ کیفیّت

***


برجام از آنطرف

ما جرب است

***


- ارتش چرا ندارد.

: چرا؟!

***


توجّه داشته باشید که وقتی می گوییم "مدافعان حرم"

منظورمان از حرم در درجۀ اوّل مسجدالاقصی است،

حرم حضرت زینب(س) در درجۀ بعدی اهمّیت است.

***


قرار نیست تندرو باشیم،

کافی است به اندازه ای که اهل باطل در باطل خود راسخ هستند

ما در حقّ خود راسخ باشیم.

***



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۳:۱۲
امید شمس آذر

صدای این ابَر ابری که می گویند:

«هوا را تیره می دارد ولی هرگز نمی بارد»

       بیاید یا نه،

             قربان وجودت

                   «داروگ! کی می رسد باران» ؟!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۲:۲۰
امید شمس آذر

بامداد دیشب اسامی کاندیداهای نهایی ریاست جمهوری دورۀ دوازدهم توسّط  وزارت کشور به اطّلاع مردم رسید: 1- سیّدمصطفی آقامیرسلیم، 2- اسحاق جهانگیری کوهشاهی، 3- حسن روحانی، 4- سیّدابراهیم رئیسی ساداتی، 5- محمّدباقر قالیباف و 6- سیّدمصطفی هاشمی طباء. گزینۀ اصلح من در انتخابات، کسی بود که هیچ کس از وی دعوتی برای حضور در این عرصه نکرده بود و من نیز که عضو هیچ ارگان و تشکّلی نبودم، به تنهایی نمی توانستم در این زمینه کاری از پیش ببرم؛ ولی قبلاً حمایت ضمنی خودم را از ایشان اعلام کرده ام (نک: آرشیو اردیبهشت ماه 95 ). بعد از ایشان، دو تن که رتبه های سوّم انتخابات 80 و 92 بوده اند و برای این دوره نیز دعوت شدند، ولی حضور نیافتند. سال 80 به سنّ رأی دادن نرسیده بودم، ولی سال 92 از گزینۀ مزبور حمایت و اقدام به تبلیغ کردم. بعد از آنها نیز دو تن دیگر که یکی کاندیدای احتمالی و دیگری نهایی انتخابات 92 (با رتبۀ آخر) بودند و در این دوره نیز آمدند، ولی تأیید صلاحیّت نشدند. این 5 نفر به نظر شخصی خودم، گزینه های "صالح" از میان رجال سیاسی حال حاضر کشور برای تصدّی پست ریاست جمهوری اسلامی ایران و مصداق "اصلاح طلب اصولگرا" -بدون توجّه به گرایش های کذایی سیاسی- هستند. مابقی را صالح نمی دانم که از بین آنها گزینۀ انتخابی ام مصداق "اصلح" باشد؛ ولی هیچ گاه هم در هیچ انتخاباتی "رأی سفید" نداده و نمی دهم، چرا که مظهر بی بصیرتی است. بنابراین از بین گزینه های موجود، محض دفع افسد به فاسد و من باب انتخاب بین نه چندان بد و نه چندان خوب و بد و بدتر و خیلی بدتر و...(!) مصداق "خیرالموجودین" را یافته و به وی رأی می دهم. ولی به دلیلی که گفتم هیچ کس را به صورت علنی در فضای حقیقی یا مجازی تبلیغ نخواهم کرد.

به امید برگزاری یک انتحابات شکوهمند و از سر بصیرت.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۹:۵۲
امید شمس آذر
سرّ ازلی کآدم اوّل بوده

خاتم(ص) پدر خاک لقب فرموده

 

تفسیر "نفخت فیه من روحی" اوست

از نقش نگین حلقۀ مفقوده

****


طوبی و سلسبیل و هم کوثر از اوست

هم جملۀ کائنات را پیکر از اوست

 

در شأن علی(ع) هیچ نمی دانم و بس،

در شأن خدا همین که بالاتر از اوست

****


در حیطۀ روشنی شکارم کردی

تا در تاریخ ماندگارم کردی

 

سرباز پیادۀ تو بودم، مولا !

از دولت خویش «شهسوار»م کردی

****


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۰۹
امید شمس آذر

جامه را چاک زنیم از سر غم بار دگر

می دمد هر دمی آه از سر غمبار دگر

 

خامه آیین امانت نه به جای آورده ست

که نریزد ز دهن روی زمین پاره جگر

 

چامه هم تر شود از خون دل شرحه شده

شرحی از این دل بی چاره بیا و بنگر

 

حال ما در گذر فتنه و آشوب جهان

تک درختی است میان جهش باد و شرر

 

جان شیرین که ز کس خیر ندیده همه عمر

در جهانی چه نماید همه شور و همه شر ؟!

 

....وقت تصمیمۀ کبراست، بیایید بتان!

تا به کی کهنگی و غفلت و حیرت آخر؟

 

وقت آن است که یک بار دگر از سر درد

ژرف گردیده چو در عصمت یک نیلوفر،

 

روی یک کاغذ پاکیزۀ معصوم سفید

بنویسیم: کبوتر، و بخوانیم: سفر....

 

 




۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۱۰
امید شمس آذر

مسئلۀ تحوّلات در علوم انسانی، یک موضوع شعاری و زمانی نیست. باید بطور مداوم آن را دنبال نمود تا مسئله شکافته و تنقیح شود و با کمک افراد فاضل باید موضوع دنبال شود. در زمینۀ اهمّیت زیاد علوم انسانی، بحث های زیادی، هم در میان متفکّرین انجام شده و هم تأکیدات مقام معظّم رهبری بر این موضوع، گویای اهمّیت آن است.

مشکل ترین بخش در علوم، علوم انسانی است، چون با موضوعی سروکار دارد که اراده و اختیار دارد؛ چه در بعد فردی و چه در بعد اجتماعی. این عامل است که علوم انسانی را متمایز می کند از مطالعاتی که در ریاضیات و فیزیک داریم. فرض کنید در علوم تربیتی رفتار انسان را مورد بررسی قرار می دهیم که این هم از فهم کلّیات نشئت می گیرد. علم مبتنی بر بررسی یک موضوع صاحب اراده، مشکل تر از علومی است که در آن با یک موضوع ایستایی مواجه هستیم. جامعه شناسی و سیاست از آن هم سخت تر است، زیرا اینجا با انبوهی از اراده ها مواجهیم. در این زمینه هم نظریه پردازی مشکل است و هم ساماندهی مبانی کار. داشتن نگاه عمیق به مسئلۀ انسان، جایگاه انسان و حرکت جامعه در موضوع علوم انسانی سیاست و اقتصاد تأثیرگذار، سخت تر نسبت به علوم دقیقه شامل ریاضی و فیزیک و بعداً تکنولوژی است؛ یعنی: همّتمان باید بلند باشد. نکتۀ دیگر در ذات این علوم، این است که: به خاطر ارتباطش با انسان، جهان بینی ها در آن دخالت می کند. شاید در بعض علوم مستقیماً دخالت نکرد، امّا تأثیرگذار است. جهان بینی الهی و جهان بینی مادّی، دو نتیجۀ متفاوت را در علوم انسانی رقم می زند.

بومی سازی علوم انسانی، امر ستوده ای است و از دیرباز در طول تاریخ حسّاسیت متفکّرین را برانگیخته. حتّی "ارسطو" در طبقه بندی علوم، بخشی را علوم نظری می داند و بخشی را عملی و بخشی را هم تولیدی می داند. منظور او از این طبقه بندی این است که: بخش دوّم که علوم عملی هستند، مورد توجّه ویژه هستند که ما امروزه از آن با عنوان علوم انسانی یاد می کنیم. در قرن 17 و 18 حدّ فاصل "دکارت" و کانت این تعبیر را کمتر می بینیم؛ امّا افرادی در این میان آراء مهمّی داشتند. مثلاً "اسپینوزا" دموکراسی را مورد توجّه قرار داد و "لارک" موضوع آزادی انسان را مورد توجّه قرار داد تا "کانت" که موضوع آزادی و عقلانیّت، اساس مدنیّت در آثار او قرار گرفت. او استقلال انسان را مطرح می کند؛ امّا استقلالی که او مطرح می کند، با استقلالی که ما در اسلام تعریف می کنیم فرق دارد. "دلتای" معتقد است: هم روش، هم منطق و هم هدف علوم انسانی با علوم دقیقه متفاوت است؛ به علّت ویژگی زیستی انسان. متفکّرینی مانند "هایلدگر"، نقدشان به مدرنیته فراتر از علوم انسانی است. او تکنولوژی را حامل فرهنگ می داند، ولی معتقد است فرهنگ بسترهای رشد متفاوت دارد. پس توجّه به علوم انسانی منحصر به ما نیست و از دیرباز متفکّرین به این موضوع حسّاسیت داشتند. 

قبل از همه باید توجّه کنیم که: به سادگی نمی توانیم پسوند اسلامی را پشت سر هر علمی -مخصوصاً علوم انسانی- قرار دهیم، چون وحیانیّت و کمال در آن نهفته.

در ادامه به چند نکته باید توجّه کرد:


     1- مواجهۀ ما با علوم دقیقه چه سمت و سویی باید داشته باشد؟ برخی تصوّر می کنند به دلیل اینکه اینها عجین است با فرهنگ مدرنیته و تکنولوژی، اینها را نباید اخذ کنیم؛ چرا که در آن صورت از خلوص اسلامیّت کاسته ایم! این صحیح نیست و نباید از مواجه پرهیز کنیم؛ بلکه باید توجّه کنیم که: با چه چیزی مواجه هستیم؟

     2- نکتۀ دوّم این است که سنّت اسلامی ما نهی نمی کند که حتّی از منافق هم علم اخذ کنیم. مسلمانان باید حسّاس باشند به پیشرفتهای علمی دیگران و اخذ علم از هر جا، آن هم علم خالص. کاری که فیلسوفان ما مثل "ابن سینا" کردند. ابن سینا از یونانیان گرفت، ولی کتابش عین کتاب ارسطو نیست. علم النّفس که ابن سینا مطرح می کند، به کلّی متفاوت است با علم النّفس ارسطو. اخذ کرده است، ولی متناسب با فکر دینی تبدیل به یک فکر جدید کرده است. در حوزۀ ریاضی هم همین کار را کرده است. متناسب سازی آن با تفکّر دینی، کمال بخشی به آن علم بود. در قرون 13 و 14 شاید 15 میلادی، نحلۀ اویسینا نحلۀ پرطرفداری بود، به خاطر کمال آن.

     3- نکتۀ سوّم، علوم نافع را باید اخذ کنیم و پرهیز کنیم از علوم لاینفع. به تعبیر شهید مطهری(ره): نباید حصر داشته باشیم و علوم را باید اخذ کنیم، ولی باید بی جهت تقسیم بندی نکنیم. به جای این پرونده ها باید محتوای کار غنی بشود و سطح کار بالا برود. نه در محتوا، در این کلمه؛ به طور طبیعی وقتی بحث اسلامیّت را مطرح می کنیم، نوعی کمال را در آن می بینیم و تصوّر می کنیم که اسلام این محتوا را ارائه داد.

قدمای ما کمتر کلمۀ فلسفۀ اسلامی را به کار می بردند. هیچکدام از علومی که آکسیوماتیک (برهان محور) هستند، نمی توانند تمام حقیقت را در خود جای بدهند. توجّه کنیم که نمی توانیم به سادگی به یک تئوری آکسیوماتیک کمال یافته برسیم. کاری که هندسۀ "اقلیدسی" به دنبال آن بود. در حالی که حقایق عالم گسترده تر از این است که در یک تئوری آکسیوماتیک بگنجد. بعدها برهان عدم کمال "گودل" تأثیرات عظیمی در عالم ریاضیات و -گسترده تر از آن- در عالم فلسفه گذاشت. همیشه در یک تئوری آکسیوماتیک فلسفی، مواجه هستیم با بخشی از حقایق؛ یعنی حقایق در عالم، خیلی بزرگتر از عالم برهانی است. خارج از عالم برهانی، حقایق وجود دارند و حقایق خیلی وسیع تر از عالم برهانیّات قرار می گیرند. باید تلاش کنیم نظام فلسفی ما بیشترین حقایق را توضیح بدهد، امّا نمی توانیم بگوییم نظامی تبیین کرده ایم که همۀ حقایق را بتواند تعریف کند. استعمال کلمۀ «اسلامی» را با کمی تسامح می توانیم بپذیریم. سایر علوم هم چنین است. فلسفۀ اسلامی یعنی: نظامهای مختلف متأثّر از فکر اسلامی. جامعه شناسی و... هم چنین است. سنّتی که قدمای ما توجّه داشتند، این بود که: علوم مختلف را اخذ می کردند و بر اساس مبنی دینی، آن را بهینه می کردند و تکامل می بخشیدند. پس ملاحظه کنیم که: اسم اسلامی را که به کار می بریم، به معنای خاتمۀ کار نیست.

دو موضوع در علوم انسانی است که با این ملاحظات در رشد مسائل علوم انسانی باید مورد توجّه قرار بگیرد: 1- یکی موضوع «فطریّات» است که مرحوم شهید مطهری آن را بزرگ شمردند و حق هم همین است. اگر توجّه شود که انسان دارای یک فطرت الهی است، علوم انسانی می تواند از این متأثّر بشود. حتّی در بحث های علم سیاست، این یک موضوع مهم است. این که تلقّی ما از انسان و خواسته ها و نیازهای او چیست؟، موضوع مهمّی است. 2- موضوع دوّم که مهم است، بحث «عدالت» است. عدالت در تفکّر دینی ما جایگاه مهمّی دارد و اگر امور دیگری به عنوان ارزش شناخته می شوند، خیلی از آن امور در جوف مسئلۀ عدالت قابل تحقّق است. جدا از جنبۀ تکوینی، در زمینۀ تشریعی هم زمینۀ فعلیّت یافتن امور فطری است. بسترها را باید برای فعلیّت یافتن امور فطری فراهم کرد؛ آنوقت رقابت، آزادی، و... هم محقّق می شود. انسان -انسان بالقوّه-  فقط موجودی منفعت طلب نیست. همۀ اینها اگر بطور متوازن رشد کند، تئوری عدالت محقّق می شود و تحقّق پیدا می کند. علّت اینکه این موضوع مورد تغافل قرار گرفته این است که: تلقّی اسلام از عدالت، متفاوت از تلقّی غربی آن است.

حالا اگر ما همۀ این تفاوت ها را می بینیم و قائل هستیم چگونه میتوان اینها را در جامعه سامان داد؟، دو روش مهم است: 1- «نظام سازی» مهم است، امّا ساده نیست. تغییرات سطحی به معنی نظام سازی نیست. کسانی می توانند در مبانی علوم حرف بزنند که افراد برجسته ای در ان حوزه باشند. طرز کار اینطوری ها ست! پس باید چکار کرد؟؛ 2- ما باید بحث های «تطبیقی» را تشریح کنیم و روی این موضوع تدکید کنیم. این بحث ها منی توانند ما را توانمند کنند تا به یک نظامی برسیم. یک از اشکالات ما این است که: ما زبانمان مطابق نشده است با مجرای جهانی تأمّلات علمی. (مطالعات تطبیقی را باید جدّی تر بگیریم، حتّی در موضوعات جزئی تر). این تطبیق باید با متفکّرینی که امروزه حرفهای نویی دارند، صورت بگیرد. نظام غرب هم اینها نیست؛ بلکه در درون خود تعارضاتی می بینند و در پی اصلاح آن هستند. فقط ما مسلمانها این دغدغه را نداریم. بله! ما بر اساس مبانی خودمان این دغدغه را داریم؛ ولی این موضوع، دغدغۀ خیلی های دیگر هم هست. اوّلاً باید قدر این کار را بدانیم. ثانیاً باید توجّه کنیم که کار ساده ای نیست. با چهار تا همایش این مشکل حل نمی شود و باید حوصله داشت و مرتّب پیشرفت ها را مورد ارزیابی قرار داد.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۱۰
امید شمس آذر

شک نکنید:

غم

بخش معتنابه مادّۀ متشکّلۀ آرامش است.

***


این کیست که

ولادتش آغاز ایّام البیض است

و شهادتش آغاز لیالی قدر ؟!!

***


هر مسئلۀ مورد اختلافی که با قرآن قابل حل باشد

گویا از ابتدا وجود نداشته است.

***


با خدا باش پادشاهی کن

بی خدا باش هرچه خواهی کن

چه میدونم؟ وزارت، وکالت، شاید هم شورا ...

***


صدّام هشت سال تمام هر کاری کرد نتوانست خاک خوزستان را تصرّف کند

حالا خاک عراق بدون هیچ زحمتی در اختیار خوزستان قرار گرفته است

(چرا شکر نعمت نمی کنید؟)

***


یارو که تا دیروز با دخترای مردم توی خیابون می گشت،

روز اوّلی که با نامزد خودش میاد بیرون

روی پیشونی اون برند "حلال" میچسبونه

***


- تو داری مغلطه می کنی.

: این خودش مغلطه ست.

***


- آن نظر شخصی شماست.

: این هم نظر شخصی شما بود.

***


بادام زمینی غنی ترین مادّۀ غذایی است

چون غذای اصلی انسان است.

***


بزرگترین آرزویم

عکس انداختن با سردار صفوی است

(ترجیحاً با انگشتری از امیر حیدری)

***



۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۳۰
امید شمس آذر

هرچند بیشتر با روایت فتح می شناسیمش، امام خامنه ای او را سیّد شهیدان اهل "قلم" نامید. از این جنبه از شخصیّتش -متأسّفانه- تاکنون غفلت شده است و نوشته هایش در بازار چندان به چشم نمی خورد؛ نوشته هایی که به نظر من آمیزۀ استواری اندیشۀ مطهری(ره) با رسایی قلم شریعنی(ره) است. مرحوم علی شریعتی و مرحوم مرتضی مطهری، هر دو علاوه بر نویسندگی شئون دیگری را هم دارا بودند، از قبیل: استاد دانشگاه، متفکّر اجتماعی، فیلسوف و متکلّم، پیشرو در بیدارگری اسلامی، و... که برخی از این شئون بینشان مشترک و برخی دیگر متفرّد بودند؛ امّا اگر بدون توجّه به تمام شئون این دو شهید بزرگوار، فقط شأن نویسندگی آنان را در نظر بگیریم، هیچکدام به تنهایی قابلیّت کسب عنوان "سرور شهیدان اهل قلم" را ندارند. بلکه این تنها شهید سیّد مرتضی آوینی است که می تواند به این لقب مفتخر گردد.

آوینی عصاره و چکیدۀ شریعتی و مطهری در نویسندگی است که نقاط قوّت هر دو را دارد، منهای نقاط ضعفشان. وی از هر دوی آنان ماهی نه، که تعلیم ماهیگیری گرفته است. از شریعتی: فتوّت و از مطهری: منطق. در مقام مقایسه، همانطور که لقب "سیّدالشّهداء" قبل از حضرت امام حسین(ع) به جناب حمزة بن عبدالمطّلب تعلّق داشته است، در میان نویسندگان متعهّد تاریخ معاصر ما نیز سیّد شهید شدگانشان مرحوم آوینی بوده، با این تفاوت که نقش حمزه را هیچکدام از اینها به تنهایی نمی توانند ایفا کنند. بلکه دکتر شریعتی و آیت الله مطهری مشترکاً حائز مقام دوّم می گردند. به بیان تمثیل: اگر مجموعۀ شهیدان نویسنده را به منزلۀ یک پیکر واحد انسانی در نظر بگیریم، شهید آوینی قلب این پیکر است. در ادامهف معروف است که کلیه ها قلب دوّم ما هستند؛ ولی تعدادشان -برخلاف قلب- یکی نیست، بلکه دوتاست.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۵۴
امید شمس آذر

نوروز 92 سروده بودم:

 

عید آمد و از اهل زمین ناشادم

یا رب برسان به ناکجا آبادم

 

بودم نبی و نهنگ جورم نکشید

شیطان شوم و مار ستاند دادم


Image result for ‫یوسف حسینی تابلو حضرت یونس‬‎

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۲۷
امید شمس آذر
  • حجّت الاسلام و المسلمین رضا غلامی رییس شورای سیاست گذاری کنگره در سخنانی عنوان کرد:
جنبش وال استریت یکی از نمونه های نارضایتی از وضعیّت نابسامانی است که غرب به نام توسعه بر مردم خود تحمیل کرده است. علوم انسانی سکولار، مسئول اصلی پیش آمدن این وضعیّت است. علومی که در زیر چتر جهان بینی الهی و اسلامی باشند، علوم انسانی اند؛ خواه عقلی و تجربی و خواه وحیانی.

  • دکتر مسعود آذربایجانی دانشیار پژوهشگاه حوره و دانشگاه مقاله ای با موضوع «درآمدی بر نظریّۀ مدیریّت تحوّل در علوم انسانی با تأکید بر نقش محوری عوامل جامعه شناختی» ارائه کرد که پیشتر (http://uria2.blog.ir/1396/01/05/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C) از خاطر گذشت.
  • آقای علی لاریجانی رییس مجلس شورای اسلامی از دیگر سخنرانان کنگره بود که مشروح سخنان وی در موضوع الزامات بومی سازی علوم انسانی در آینده از خاطر خواهد گذشت -ان شاءالله-.


  • آقای ناصر خاکی و خانم نجمه نجم در مقاله ای مشترک با موضوع روشنفکری دینی معاصر در جهان اسلام، گفتمان اسلام را شامل دو بخش اسلام سیاسی و اسلام غیر سیاسی دانستند که از این میان، اسلام سیاسی مشتمل بر سه رویکرد: نوگرایی، تمدّن گرایی (بازگشت به گذشتۀ تمدّن اسلامی) و اصولگرایی می شود. سیّد جمال الدّین اسدآبادی و علّامه اقبال لاهوری، دو پیشتاز گفتمان نوگرایی اسلام سیاسی اند. سیّدجمال در پی احیای رکن خلافت بود، امّا اقبال دو راهکار عمدۀ: 1- وحدت فرهنگی و وحدت شورایی جهان اسلام و 2- جامعۀ ملل اسلامی را پیشنهاد می کرد.

      ***

مدل عملی ارگان های تحقّق دهندۀ اسلامی سازی علوم انسانی در کشور:

1- قرارگاه و مرکز راهبردی شورای عالی انقلاب فرهنگی ==> 2- حوزه ==> 3- اندیشکده و فرهنگستان (مرحلۀ گزینش، بهینه سازی و تولید نظری) ==> 4- پژوهشگاه ==> 5- آزمایشگاه (تحقیقات میدانی) ==> 6- دانشگاه (آموزش).


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۳۴
امید شمس آذر

«یا أیُّهَا النّاسُ إِنَّا خَلَقناکُم مَن ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَنَاکُم شُعُوباً وقَبَائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم إِنَّ اللهَ عَلیمٌ خبیرٌ»

                                                                                                                                                 (سورۀ حجرات - آیۀ 13)

این آیۀ شریفه، از جمله آیاتی است که در آن، تعبیر خلق (آفریدن) و جعل (قرار دادن) در کنار هم به کار رفته است. از این جمله است آیۀ 21 سورۀ روم (وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَ جَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ) که در آن، اساس پدید آوردن مرد و زن را به خلق و در افکنده شدن دوستی و مهربانی میان آنان را به جعل تعبیر فرموده است. همچنین آیۀ نخست سورۀ انعام (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ) که در آن می فرماید: خداوند آسمانها و زمین را آفرید و تاریکی ها و روشنایی را مقرّر داشت. این آیه از جمله استدلالات قرآنی در ردّ قائلان به ثنویّت است که منشأ خیر و شر یا به تعبیری نور و ظلمت را از دو آفریدگار خوب و بد می دانستند؛ امّا شائبۀ دیگری که پیرامون این استدلال پیدا می شود، این است که: چطور از خدایی که خیر مطلق و نور مطلق است، می تواند شر و ظلمت سر بزند؟! پاسخ در دقّت به تفاوت دو مفهوم خلق و جعل نهفته است. مباحثی چون: نور و ظلمت، گرما و سرما، رسانایی و نارسانایی و مانند آن همگی در نسبت با همدیگر تعریف می شوند و اموری قراردادی و اعتباری هستند. تنها ذات اقدس باریتعالی است که وجود مطلق، نور مطلق و خیر مطلق است و جز آن، همۀ وجودهای دیگر نسبی هستند. تعیّن ها اموری اعتباری است برای زندگی ما مخلوقات و این میان خود ما انسان ها هستیم که برای آسان شدن زندگی و ارتباطات، دست به ماهیّت بخشیدن و تقسیم بندی آن مفاهیم پیرامونی خود می زنیم؛ مثلاً چون دمای بدن خودمان 37 درجۀ سانتیگراد است، هر محیطی را که تحمّل حرارتش را نداشته باشیم گرم و هر محیطی را که حرارتش پایین تر از میزان حرارت درون خودمان باشد سرد می نامیم. در احکامی نظیر: برطرف شدن نجاست، حدّ ترخّص شهر، رؤیت هلال ماه و... نیز معمولاً این حواسّ پنجگانۀ یک انسان معمولی است که ملاک قرار می گیرد.

در مورد اصل نژاد و اینکه آیا اساساً چیزی به نام نژاد وجود دارد یا نه؟، دو نظر عمده میان دانشمندان وجود دارد: 1- عدّه ای که بیشتر تعلّق به دهه های گذشته دارند به وجود نژاد و در نتیجه تقسیمات نژادی و ناخودآگاه به برتری نژادی هم قائل هستند. 2- عدّۀ دیگر که عمدتاً متعلّق به عصر حاضرند، با دلایل علم ژنتیک و زیست شناسی وجود مفهوم نژاد را اساساً نفی می کنند. دلیل عمدۀ گروه دوّم این است که: نژادها از ابتدای جدایی و شکل گیری شان، با خلط با همدیگر حاصل شده اند و در طول زمان نیز هرچه بیشتر خلط می شوند و هیچگاه یک نژاد به تمامی خالص امکان پدید آمدن نخواهد داشت تا ما بتوانیم نام واحدی بر آن بگذاریم. [مانند قضیۀ حجاب که گفته شد زمانی به معنای واقعی حجاب است که کامل باشد]. امّا بهتر از این دلیل، همان دلیل قرآنی مورد اشاره در ابتدای مطلب است که: همۀ مردمان کنونی روی زمین از یک پدر و مادر مشترک پدید آمده اند و در نتیجه همگی آنها از یک نژاد واحد محسوب می شوند؛ در عین حال در ادامه می فرماید که: گروه ها و قبیله های گوناگون نیز یک تقسیم بندی قراردادی برای تفکیک و شناسایی انسان هاست. از این رو در نهایت می توان نتیجه گرفت که: نژاد به معنای واقعی کلمه وجود خارجی ندارد، امّا در حدّ یک "نماد" می توانیم [و نیاز هم داریم که] آن را به رسمیّت بشناسیم.

با این توضیحات، نژادشناسان جامعۀ بشری را به 3 نژاد و 25 گروه تقسیم کرده اند که از این رو بهتر است گفت 25 نژاد بشری وجود دارند که به سه شعبۀ عمده تقسیم می شوند؛ عبارت از: الف) شعبۀ زرد که شامل 7 نژاد است. ب) شعبۀ سیاه که شامل 9 نژاد است. ج) شعبۀ سفید (اختصاصات آنان اندام بلند، بینی باریک، چشمان راست است و موهایی که حالتش از موجدار تا مجعد تغییر می کند. فکّ پایینی این نژاد عقب تر از سطح کلّی چهره است و تناسب ابعاد سر و رنگ مو در شاخه های نختلف متفاوت است). شامل 9 نژاد است: 1- هند و ایرانی. 2- گروه شمالی (آلمان، شبه جزیرۀ اسکاندیناوی، دانمارک، بلژیک، شمال فرانسه و انگلیس). 3- گروه مدیترانه ای (جنوب فرانسه، ایتالیا، شبه جزیرۀ ایبری و آفریقای شمالی). 4- گروه جنوب شرقی. 5- گروه بالتیک (فنلاند، روسیه، لهستان و شرق اروپا). گروه ارمنی (قفقاز، آناتولی و افغان). 7- گروه ساکنان بالکان و آلپ شرقی. 8- گروه آلپین (سیلزی، کالیزی و بوهم). 9- گروه پولبنزی که به مناسبتی از شعبۀ زرد هم به شمار است. گفتنی است نژاد ایرانی که از شعبۀ سفید است، خود در درجۀ اوّل جزء گروه قفقازی قرار می گیرد و ریشه اش بدانجا باز می گردد.


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۵۹
امید شمس آذر