حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

جملۀ بالا، عنوان شعر طنزی بوده از سید اشرف الدین گیلانی ملقب به نسیم شمال که به قول شیرفرهاد برره (!) از افعال معکوس بوده و جنبۀ انتقادی از وضعیت کنونی جامعۀ ما و بی خیالی و مدگرایی و بی مسئولیتی شایع در آن دارد؛ اما اکنون به دلایلی به عنوان حکمت برتر به صورت جدی به کار می رود. دیگر کسی کار ندارد اگر خود این جماعت رسوا باشند چه؟ یا من اگر همرنگ جماعت شوم در قبال چه کسی رسوا نشده ام؟، در قبال جماعتی که کاری به کار من ندارند -چون می خواهند همرنگ بقیه باشند تا بین یکدیگر رسوا نشوند- یا در قبال خدایی که همه چیز من و دیگران در دست قدرت و اختیار اوست؟

بعضی می گویند: خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو! اما این هم سخن درستی نیست؛ چون در تعالیم اسلامی -از جمله در حدیثی از امام صادق(ع) داریم که: «کونوا مع الناس و لا تکن منهن». یعنی با جماعت باشید، ولی جزئی از آنان نباشید. به بیان دیگر، در امروز دنیا زندگی بکنید، اما در دنیای امروز نه. بر این اساس باید بگوییم:

                  همرنگ جماعت باش، اما بپا نشوی رسوا.


با اینهمه، سؤال مهمی که پیش می آید این است که: چرا فقط وقتی کسی می خواهد راه حق برود، بین جماعت انگشت نما می شود و در نتیجه رسوا؟ علت چیست که آنکه راه باطلی را بدعت می نهد، هیچ وقت مشمول این انگشت نمایی نمی شود؟ جواب به دو چیز باز می گردد: 1) خشت کج راه باطل چون از ابتدا نهاده شد، خشت های دیگر نیز به تبع آن روی هم چیده خواهند شد و دیوار کج خود را بالا و بالاتر خواهند برد. 2) مسئلۀ مهمتر، طینت آدمی است که همواره از نوآوری و مدرنیته -چه سنت باشد و چه بدعت- استقبال می کند. آنانی که راه حق را می پیمایند، معمولاً به این اصل توجه ندارند و همان شیوه های پیشینیان این خیل را طی می کنند. یعنی تابع سنت های گذشته هستند و خود سنت جدیدی را پایه نمی گذارند. شاید به این دلیل که از تبعات پیش بینی نشدۀ آن می هراسند (برخلاف اهل باطل که به خاطر بی قید و بندی شان هیچ اعتنایی به تبعات کارهای خویش ندارند). در مقابل، آنان که راه باطل می روند، پی در پی بدعت های جدید پایه می نهند و از این راه انسانهای دیگر را با خود همراه می سازند.

ما نیز اگر دغدغۀ فرهنگ عمومی اجتماع خود را داریم، باید به این اصل توجه ویژه داشته باشیم و بر پایۀ آن، هرگاه خود خواستیم الگویی از راه حق را در جامعه ترویج کنیم، آن را در قالب های نو و با زبان جدید ارائه دهیم؛ و به همین ترتیب، هرگاه زمزمه های تازه ای از سوی اهل باطل بین افراد جامعه پیچید، فوراً ریشه های آن را در طول تاریخ بررسی کرده و به همگان بفهمانیم که این سخنان و این کردارها چیز جدیدی نیست و بسیار پیش تر از اینها هم مطرح بوده و پاسخ داده شده است.

                              این است رمز کار فرهنگی!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۱۹
امید شمس آذر

هنوز در موضع قدرت قرار نگرفته ام

که بدانم می توانم ببخشم یا نه؟

***


مسجدالحرام

=

محوطۀ جریمه

***


هرگز جرئت نمی کنم

نام فرزندم را فاطمه بگذارم

***


«اندیشۀ انتقادی زادۀ بیداری است»

میبخشید! اندیشۀ تخریبی زادۀ چیست ؟

***


معلوم است کمک داور ها در گوشۀ زمین زیاد بیکار می مانند

که هنگام آفساید پرچم را نیم ساعت بالا نگه می دارند!

***


حاضرم همیشه ظرفهای نهار و شام را خودم به تنهایی بشویم،

اگر

همیشه نهار و شام عدسی باشد.

***


برای حل مشکلات راهکار وجود دارد،

متولی وجود ندارد.

***


بی قانونی و ولایت گریزی تا چه حد؟

حالا فهمیدم چرا اسم بنی صدر ابوالحسن بود ؟!

***


نگوییم:

ایران سرسبز من!

بگوییم:

ایران من! تو را سرسبز خواهم کرد.

***



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۵۴
امید شمس آذر

تو از شعرا فراتری بی کم و کاست

چون پانصد و هفتاد و یک اسم شعرا ست

 

لیک اسم تو "شهسوار" بر این پایه

شد پانصد و هفتاد و دو کاز آن بالاست !



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۳
امید شمس آذر

حدّ مقبول حجاب در قرآن تعریف شده است. واجب، هر نوع پوششی است که آن مقدار از حجاب را تأمین کند. چادر (برای بانوان) واجب نیست، ولی حجاب برتر محسوب می شود. برای همین، تبلیغ چادر به معنی امر به چادر و الزام به آن -به طوری که غیر آن ممنوع باشد- نیست. حال، عدّه ای با همین تبلیغ هم مشکل دارند که علّتش را باید از خودشان پرسید. تنها توجّه داشته باشیم که: هیچ کس اصل حجاب را تبلیغ نمی کند، چون حجاب حدّاقل در کشور ما "قانون" است و کسی بی حجاب در اجتماع ظاهر نمی شود؛ بلکه این حجاب کامل است که مورد تبلیغ قرار می گیرد. حال، اگر کسی قصد تبلیغ حجاب کامل را در قالب پوستر و... داشته باشد، به جز چادر چه نماد دیگری را می تواند مورد استفاده قرار دهد؟

مخالفان این امر، برای پوشاندن مخالفتشان با اصل حجاب، در چنین مواقعی ابراز می کنند: چه لزومی دارد که پوستر الزاماً مربوط به چادر باشد ؟!؛ و این در حالی است که اگر تبلیغ حجاب کامل ملازم با چادر و منوط به آن نباشد، تبلیغ قانون کرده ایم و این امر به نوبۀ خود به بی قانونی (در اینجا بی حجابی) دامن خواهد زد. اگر هم از اساس تبلیغی در میان نباشد، القاء خواهد کرد که: حجاب در کشور ما زوری -و نه الزامی- است و بانوان با اکراه آن را قبول می کنند. با این اوصاف، این عدّه چون زورشان به حجاب نمی رسد، به ناچار به نماد حجاب کامل یا همان چادر می تازند تا بعداً با توّکل بر شیطان ببینند چه کار دیگری می توانند بکنند!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۵۹
امید شمس آذر

عنوان: در آمدی بر نظریّۀ مدیریّت تحوّل در علوم انسانی با تأکید بر نقش محوری عوامل جامعه شناختی

پدیدآورندگان: مسعود آذربایجانی (دانشیار پژوهشگاه حوزه و دانشگاه) - سیّد محمّدحسین کاظمینی (پژوهشگر پژوهشگاه فرهنگ و اندیشۀ اسلامی)

چکیده: تولید علم، فرایند شکل‌گیری و توسعه مرزهای دانش و نیز چگونگی تغییر و تحولات علمی از مسائلی است که مورد توجه اندیشمندان و فلاسفۀ علم بوده و دیدگاه‌هایی نیز در این‌باره ارائه شده است. اگر چه می‌توان گفت که امکانِ توسعه، پیشرفت و حتی دگرگونی علم مورد توافقی همگانی است، امّا در اینکه این پیشرفت و تحوّل مدیریّت‌‌پذیر است یا خیر، بحث و گفتگو وجود دارد. نوشتار حاضر تلاش می‌کند با نگاهی اجمالی به نظریات پیشرفت علم در ادبیات موجود، با رویکردی قیاسی ـ استقرایی و با استفاده از روش‌های فراتحلیل، نظریّۀ مدیریّت تحوّل در علوم انسانی را تبیین کند. در این نظریّه چهارچوب کلان، عناصر کلیدی و مؤثّر در تحوّل علوم انسانی احصاء و با اولویت‌سنجی و وزن‌دهی هر کدام، چگونگی ترابط و تأثیر و تأثّر آنها بر یکدیگر در راستای تحول در علوم انسانی بررسی می‌شود. عوامل جامعه‌شناختی، یعنی نهادهای سیاست، اقتصاد، تعلیم و تربیت و رسانه در سپهر ارزش‌های دینی و اصول عقلانی مهم‌ترین عوامل تأثیرگذار در مدیریّت تحوّل علوم انسانی به شمار می‌آیند.

کلیدواژگان: مدیریّت علم، نظریّه، علوم انسانی، علوم انسانی اسلامی، عوامل جامعه شناختی.

 *

بیان مسئله: 1- تحوّل در علوم انسانی چیست؟ 2-فرایند تحوّل در علوم انسانی چگونه محقبق می شود؟ 3- تحوّل در علوم انسانی چگونه مدیریبت می شود؟

1- علوم انسانی، علومی است که امروزه در دانشگاهها و مراکز علمی به این عنوان تلقّی می گردند؛ مانند: حقوق، اقتصاد، جامعه شناسی، روانشناسی، و... .

2- علوم انسانی اسلامی: علم انسانی اسلامی، علمی است که رفتارها، فرایندهای ذهنی و خصلتهای فردی و اجتماعی انسان را به نحوی روشمند با استفاده از مبانی معرفتی اسلام مورد مطالعه قرار داده و در تحقّق غایات مورد توجّه اسلام، کارآمد باشد.

3- تحوّل: فرایندی تدریجی است که دارای سطوح مختلفی مانند بومی سازی، اسلامی سازی یا مانند آن بوده و در آن علوم انسانی به نحوی روشمند از مبانی و منابع معرفتی اسلام برآمده و ببالند.

 *

خلاصۀ مقاله: از میان نظریّات موجود در پیشرفت علم، نظریّات معرفتی بیشتر بر عناصر  عوامل درونی علم مانند: نظریّات، مسائل، و... تأکید دارد؛ امّا نظریّات غیرمعرفتی (زمینه گرا) بیشتر به خود عاملان و حاملان نظریّه ها معطوف هستند، مانند: عوامل روانشناختی و جامعه شناختی. (که البتّه خود اینها هم تقسیم بندی های جزئی تری دارند). هریک از این نظریّات برخاسته از مبانی فلسفی و شرایط محیطی خاصّ خود است. در این میان از نقش و جایگاه عوامل غیرمعرفتی (جامعه شناختی و روانشناختی) نباید غفلت نمود.برای این منظور، ابتدا باید عوامل مؤثّر در تحوّل علوم انسانی احصاء گردند. سپس با توجّه به عوامل دخیل در تحوّل، این عوامل طبقه بندی شوند. در مرحلۀ بعد، عوامل مدیریّت پذیر از عوامل غیر مدیریّت پذیر تفکیک شوند.

عوامل مؤثّر برتحوّل علوم انسانی عبارتند از: 1- معرفت شناسی علم (نظریّۀ روش شناسی، موضوع، مسئله، غایت، و...). 2- روانشناسی علم (عاملان و حاملان علم). 3- جامعه شناسی علم (نهادهای اجتمای به عنوان ابزار و بستر مدیریّت).

عوامل معرفتی شامل دو مرحلۀ محتوای علم و وزن دهی و اولویّت سنجی می گردند که در این میان، مرحلۀ محتوای علم تشکیل می یابد از: عناصر پیشین (مبانی و پیش فرض ها) و عناصر درونی (مدل و مسئله). فلسفه های مضاف باید در مرحلۀ وزن دهی و اولویّت سنجی بررسی شود. بعد از آن مسئلۀ گرایش های علوم انسانی نقد شود. سپس راه حلّ ایجابی بر اساس این فلسفه ها ارائه گردد.

عوامل روانشناختی (عاملان و حاملان)، بر انگیزه ها، نیازها و زمینه های درونی استوار است. این عوامل شامل: 1- عوامل شناختی، 2- عوامل انگیزشی، 3- عوامل رفتاری و 4- عوامل شخصیّتی می شوند. در کنار آن، عوامل جامعه شناختی که بر اهرم ها، بسترها و علل بیرونی استوار است، عبارتند از: 1- تبیین نهادهای اجتماعی شامل نهادهای اصلی (خانواده، اقتصاد، سیاست، تعلیم و تربیت، رسانه) و نهادهای فرعی، یا به عبارت دیگر ساختارمند و غیر ساختارمند. در این میان باید توجّه داشت که دین نهاد نیست، بلکه فرانهاد است. 2- جایگاه شناسی و کارکرد عقل و دین. اگر قائل به استقلال عقل از دین نباشیم، اصل دین را نمی توانیم ثابت کنیم؛ و این، اشکال عمدۀ اشعریّه است.


پایان


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۱۹:۲۸
امید شمس آذر

یارا! به پا می خیز کآمد عید نوروز

خوش حال و خوش اقبال و خرّم باش و بهروز

 

غم را رها کن از دل و رو را بگردان

از گردش ایّام و ساعات شب و روز

 

بنگر چه گونه خاک مرده زنده گردید؟

پر شد چمن از عطر گل های دل افروز

 

عید آمده ست و بر تن عریان درختان

عیدانه دوزد خلعت نو ابر خوش دوز

 

دوران استبداد دی چون شد فراگیر

گشت انقلابی در میان باغ،امروز

 

آزاد سرو راست قامت رهبر آن

با این قیام آمد به سر سرمای جانسوز

 

پس برگ های نسل دوّم بعد از این فتح

آید برون از شاخه های خشک دیروز

 

از این وقایع گیر پند-ای قند!-یک چند

گیتاست مهد دانش و تو دانش آموز

 

با آرزوی سال نیک و عمر پربار

سرشار باش و رستگار و نیکی اندوز

 

هر روزتان نوروز باد و شاد و خرّم !

نوروزتان هم چون همیشه باد پیروز !


Image result for ‫نوروز‬‎

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۹:۰۶
امید شمس آذر

در مورد یوهان ولفگانگ گوته ادیب و محقّق بزرگ آلمانی قرن هیجدهم، بین صاحبنظران اختلاف است که آیا او با توجّه به اظهار ارادت هایی که به ساحت قرآن کریم و پیامبر عظیم الشّأن اسلام (ص) از خود نشان داده است، در باطن خود مسلمان نیز بوده و یا آیین واقعی اش همان مسیحیّتی است که در ظاهر با آن شناخته شده است؟ همچنین در مورد حکیم ابوالقاسم فردوسی نیز این سؤال مطرح است که: آیا وی با توجّه به ابیاتی از شاهنامه که در آن اعلام تعهّد به دوستی امام علی(ع) و خاندان پیامبر(ص) و برائت از دشمنان ایشان می کند، شیعه نیز بوده است و یا مانند سایر افراد طبقۀ دهقانان -که خانواده اش از آنان بودند- سنّی مذهب و حنفی بوده؟

تحقیقات تاریخی یک چیز است و احساسات مذهبی چیز دیگر. اگر بنا به دلایلی به جز همین آثار به جا مانده از این بزرگواران، دین و مذهب آنان روشن گردد، بحثی نیست؛ ولی بررسی این آثار باید توجّه داشت که: اگر اظهار ارادت به قرآن و پیامبر اسلام (ص) دلیل بر مسلمان بودن کسی باشد، آیا غیر مسلمانان پیامبر اسلام (ص) را دوست ندارند؟! صرف دوست داشتن اهل بیت (ع) را هم دلیل بر شیعه بودن کسی گرفتن، همین کدورت را بین مسلمانان غیر شیعه ایجاد می کند. برعکس، تأکید بر مسلمان نبودن ارادتمندان فرضاً مسیحی و همچنین شیعه نبودن محبّان سنّی، ارکان اسلام و تشیّع را در خارج از محدودۀ خودشان تثبیت می کند؛ به طوری که جای هیچگونه بحثی را در اصل آنها باقی نمی گذارد و این اندیشه را که ارادت به مقدّسات اسلامی و حبّ اهل بیت (ع) اختصاص به اسلام و تشیّع ندارد، استحکام می بخشد. و به قول شاعر:

«خوشتر آن باشد که سرّ دلبران

گـفـتـه آیـد در حـدیـث دیـگـران»!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۳۲
امید شمس آذر

در کتاب آیین آمده است که: پایگاههای مردم در روزگار جمشید بر سال عمر بوده و آن که سال عمرش بیشتر بود، بر جایی برتر می نشست. پس در روزگار ضحّاک برتری بر مالداری و ثروت بود. پس از آن، در ملکت افریدون بر مالداری و پیشینگی(سابقه) و پس از آن در روزگار منوچهر برتری بر بنیاد اصالت و قدمت بود. پس از آن، به روزگار کیکاووس برتری بر خرد و حکمت بود و به روزگار کیخسرو بر دلیری و شایستگی بود. پس از آن، به روزگار لهراسب برتری به دیانت و عفّت بود و پس از او در پادشاهی پادشاهان دیگر برتری به شرافت ذاتی بود و پس از آنان، در روزگار انوشیروان برتری بر مجموع منشهای گفته شده بود به جز دارندگی و بی نیازی از مال که انوشروان آنها را به شمار نمی آورد.

می گفتند: مهر جم با مردمش مانند مهر پدر به فرزند بود و رفتار ضحّاک با مردم رفتار وسنی(هوو) با وسنی بود و افریدون با مردمش مانند برادر بود با برادر و افراسیاب اب مردمش چون دشمن بود با دشمن و گشتاسب با مردمش چون معلّم بود با کودکان.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۰:۱۲
امید شمس آذر

رفتم استخر

استخاره کنم


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۲۶
امید شمس آذر

زن گر نبود، مرد به تاراج رود

زآن رو باید به سوش محتاج رود

 

مردی از قم(ره) بگفت خوشتر این که:

از دامن زن مرد به معراج رود.



نقاشی هایی بسیار زیبا اثر استاد مرتضی کاتوزیان

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۱۷:۴۹
امید شمس آذر

«کوهی که در سرحدّات دو کشور جمهوری ارمنستان و ترکیه واقع است و از روزگاران قدیم "ماسیس" و از سوی ترکان "آغری" نامیده شده، امروز از سوی ارامنه "آرارات" نامیده می شود. پیش از آمدن ارامنه به سرزمینی که اکنون در آن ساکنند، در آن اراضی قوم تورانی زبان اورارتو=اورارتی=اورارزو سکونت داشت و .... دولتی نیرومند به وجود آورده بود. ارامنه در اوایل این دولت را نخستین دولت خود دانسته، با دادن نام آن به کوه "آغری" در صدد برآمدند که این نام را زنده نگه داشته و خود را با اورارتوئیان مربوط سازند. لیکن بعدها که التصاقی بودن زبان اورارتویی ثابت شد، آنان از اندیشۀ مربوط ساختن خویش به اورارتوئیان درگذشتند. به هر روی، آرارات نامیده شدن کوه آغری(ماسیس) برهیچ منبع و مأخذ علمی استوار نیست». (محمّدتقی زهتابی - تاریخ دیرین ترکان ایران).

*

اعتقاد ما بر این است که: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد. جایی که تمدّن اورارتو به ارامنه ربطی ندارد، چه اشکالی دارد نام برگرفته از اورارتو بر روی کوه مزبور باقی بماند؛ ولو این نامگذاری از سوی ارامنه صورت گرفته باشد؟ علاوه بر آن، آرارات نامی نیست که در دورۀ معاصر از سوی ارامنه بر کوه آغری نهاده شده باشد، بلکه عین همین نام در تورات به عنوان کوهی که کشتی نوح(ع) بر آن فرود آمد، ذکر شده است؛ کوهی که در قرآن کریم (سورۀ هود - آیۀ 44 ) نیز با نام "جودی" آمده است. مفسّران دربارۀ محلّ جودی مذکور در قرآن (آرارات مذکور در تورات) نظرات مختلفی ارائه داده اند: «1- کوه جودی بنا به قول اصفهانی در عربستان و یکی از دو کوهی است که در قلمرو قبیلۀ طی واقع است. 2- سلسلۀ "کاردین" در شمال شرقی جزیرۀ ابن عمر [بین النّهرین شمالی] در مشرق دجله نزدیک به موصل است. 3- نویسندۀ قاموس کتاب مقدّس، معنای اوّلیۀ آرارات را ملعون ضبط کرده و گفته است: بنا بر روایات، کشتی نوح بر فراز این کوه به خاک نشست و آنرا عربها جودی مینامند و ایرانیان "کوه نوح" و ترکان آن را "کرداغ" به معنی کوه سراشیب می خوانند و در نزدیکی ارس واقع است». (محمّد خزائلی - اعلام قرآن، 1367 ، تهران، انتشارات امیرکبیر). در کتاب قصص قرآن می خوانیم: «جودی کوهی است در نزدیکی موصل که با کوههای ارمنستان پیوسته است و اکراد در جوار آن زندگی می کنند، و از اینجهت اکراد آنرا به لغت خود "کاردو" یا "جاردو" می نامند؟ و یونانیان آنرا تحریف کرده و "جوردی" نامیده اند و پس از آنکه بلغت عربی وارد شده، معرّب آن جودی شده است. کوه جودی داری دو قلّه است که استخری آن را "حرث و حویرث" نامیده. .... در تفسیر المنار آمده که: نسخه های تورات در خصوص قرار گرفتن کشتی نوح بر کوه اراراط اتّفاق ندارند؛ زیرا تورات سریانی و کلدانی تصریح می کنند که کشتی بر کوه "اکراد" قرار گرفت و این قول با قول پروزس معاصر اسکندر موافق است. روایات طوفان همگی اشاره دارند که کشتی نوح بر جودی قرار گرفته و این روایات قول Pruzus را در خصوص وجود آثار کشتی در قلّۀ کوه جودی تأید می کند. صاحب قاموس مقدّس نقل می کند که: کوه جودی همان کوه اراراط است؛ و این مطلب خطاست. زیرا کوه اراراط کوهی است که بنا به قول ارجح اکنون اروپائیان آنرا "أراط" و ترکها آنرا "آکرداغ" و ارامنه آنرا ماسیس مینامند و آن کوه در دشت رسّ [=ارس] در شرق ارمنستان واقع است. نام این کوه در آیۀ 44 از سورۀ هود ذکر شده». (صدرالدّین بلاغی - قصص قرآن، چاپ بیستم 1385 ، تهران، انتشارات امیرکبیر - صفحۀ 348 ). علاوه بر آن مکانهایی از جمله نزدیکی شهر آمُد (دیاربکر امروزی) در سرحدّ ترکیه و سوریۀ کنونی را از گزینه های محتمل دانسته اند و اخیراً نیز محقّقی ایرانی به نام  علی اکبر افراسیاب پور با دلایل خود، مدّعی شده است این کوه با نام "سرکشتی" در نزدیکی نهاوند واقع شده است.

از آنچه گفته شد بر می آید: آرارات، أراط، اکراد، آکرداغ، کرداغ، کاردو، جاردو، جوردی و جودی همگی می توانند از یک ریشه تلقّی شوند و هرکدام به راحتی صورت اوّلیۀ سایر اسامی قلمداد گردند. اگر نیز چنین نباشد، باید قائل به جعلی بودن برخی از اسامی میان این دو نام اصلی -آرارات و جودی- باشیم که آن نیز اگر از سر سهو نبوده باشد، با هدف موهوم نمایاندن جغرافیای تاریخی داستان مهمّ کشتی نوح(ع) صورت گرفته است. به هرحال دو گزینۀ عمده، یکی کوه کاردین در موصل و دیگری کوه ماسیس در حدّفاصل چهار کشور ایران، ترکیه، ارمنستان و جمهوری آذربایجان است که مرز دو کشور اخیر به طول 11 کیلومتر را تشکیل می دهد. اگر آغری را دگرگون شدۀ "آری"و (غ) میان آن را زاید بدانیم -چنانکه در بسیاری از نقاط آذربایجان، (اللریز آریماسین) را به صورت (اللریز آغریماسن) و یا اسم (نادعلی) را به صورت (ناغدعلی) تلفّظ می کنند- آنگاه این اسم نیز با آرارات ارتباط پیدا می کند؛ چرا که تمدّت اورارتو که محمّدتقی زهتابی آن را تورانی(!) می نامد، به شهادت تاریخ از اعقاب تمدّن "آراتّا" و نام گرفته از آن بوده است. تمدّنی که متعلّق به اقوام ایرانی هوری/آری بوده که در همان منطقه ای که بعدها اورارتو از آنجا پدیدار شد یعنی شمال سرزمین آذریایجان و بخشهایی از ارمنستان و غرب آناتولی می زیستند. در این صورت نام ماسیس نیز برای ما جلوۀ دیگری پیدا می کند و شباهت خود با "مجوس" را به رخ می کشد!

احتمال دیگر نیز -که بعید است- این است که: فاصلۀ 200 کیلومتری این دو کوه را در مقابل طوفان به آن عظمت قابل اعتنا ندانیم و پیدا شدن آثار کشتی نوح در هر دو کوه را (که توسّط کاوشگران صورت گرفته است) امری طبیعی تلقّی کنیم و در نتیجه تمایزی میان آن دو قائل نشویم. خصوصاً با توجّه به گفتۀ قصص قرآن که کوه کاردین در موصل با کوههای ارمنستان پیوسته است و همچنین عنایت به این امر که قلمرو اورارتو، حدود موصل را نیز در بر می گرفت. امّا آنطور که گفته شد این احتمال بعید است و مطلب اصلی همان است که در سطور پیشین از نظر گذشت.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۲
امید شمس آذر

1 - در قرآن کریم داستان آن جناب جز در دو آیه از سوره مریم نیامده، و آن دو آیه این است که مى فرماید (و اذکر فى الکتاب ادریس انه کان صدیقا نبیا، و رفعناه مکانا علیا) و دو آیه از سوره انبیاء که مى فرماید (و اسمعیل و ادریس و ذالکفل کل من الصابرین و ادخلناهم فى رحمتنا انهم من الصالحین ).

و در این آیات خداى تعالى او را به ثنایى جمیل ستوده و او را پیامبرى صدیق و از زمره صابرین و صالحین شمرده، و خبر داده که او را به مکانى منیع بلند کرده است.

2 - از جمله روایات وارده در داستان ادریس روایتى است که کتاب (کمال الدین و تمام النعمه ) به سند خود از ابراهیم بن ابى البلاد از پدرش از امام محمد باقر (علیه السلام) نقل کرده، و چون حدیث طولانى بود ما آن را تلخیص کردیم. و خلاصه اش این است که : ابتداء نبوت ادریس چنین بوده. که در عهد وى سلطانى جبار بوده، روزى براى گردش سوار شده و به سیر و تنره مشغول گشت، در ضمن راه به سرزمینى سبز و خرم رسید و از آنجا خوشش آمد و دلش خواست تا آنجا را به ملک خود در آورد، و آن زمین مال بنده اى مؤمن بود، دستور داد احضارش کردند، و در باب خریدن آن به گفتگو پرداخت، ولى مرد حاضر به فروش نشد، پادشاه به شهر خود بازگشت در حالى که درباره این پیشامد اندوهناک و متحیر بود، با همسرش مشورت کرد، البته در همه مهمات خود با او مشورت مى کرد، زن چنین نظر داد که چند نفر شاهد دروغین وادار کن تا گواهى دهند که فلان شخص از دین پادشاه بیرون شده دادگاه حکم قتلش را صادر کند و ملکش را به تصرف در آورد، شاه همین کار را کرد، و زمین آنمرد مؤمن را غصب نمود.

خداوند به ادریس وحى فرستاد تا نزد آن پادشاه رفته این پیام را از ناحیه خدا به وى برساند که :آیا به کشتن بنده مؤمن و بى گناه من راضى نشدى، زمینش را هم مصادره کردى و زن و فرزندش را گرسنه و محتاج و تهى دست ساختى ؟ به عزت خودم سوگند که در آخرت انتقامش را از تو خواهم گرفت، و در دنیا هم سلطنت را از تو سلب خواهم نمود، و مملکتت را ویران و عزّتت را مبدل به ذلت خواهم کرد، و گوشت همسرت را به خورد سگان خواهم داد، زیرا حلم من، تو را فریب داده.

ادریس با رسالت خداوند به نزد آن شاه آمده و پیام خداى را در میان بزرگان در بارش به او رسانید، شاه او را از مجلس خود بیرون رانده به اشاره همسرش افرادى را فرستاد تا او را به قتل برسانند، بعضى از یاران ادریس از ماجرا مطلع شده، به او رساندند که از شهر خارج شده، مهاجرت کند، ادریس با بعضى از یارانش همان روز از شهر بیرون شدند، آنگاه در مناجات با پروردگارش از آنچه که از پادشاه دیده بود شکوه نمود، خداى تعالى در پاسخش وحى فرستاد که از شهر بیرون شو که به زودى وعده اى که دادم درباره شاه انفاذ مى کنم، ادریس از خدا خواست تا علاوه بر انفاذ آنچه وعده داد، باران آسمان را هم تا روزى که او درخواست باران نماید از اهل شهر حبس کند، خداى تعالى این درخواست وى را نیز اجابت نمود، پس ادریس جریان را با یاران با ایمان خود در میان نهاد و دستور داد تا آنان نیز از شهر خارج گردند، یارانش که بیست نفر بودند هر یک به شهر و دیارى متفرق شدند، و داستان وحى ادریس ‍ و بیرون شدنش همه جا منتشر گشت، خود ادریس به غارى که در کوهى بلند قرار داشت پناهنده گشته، مشغول عبادت خدا و روزه شد، همه روزه فرشته اى برایش افطار مى آورد، و خدا امر خود را در اهل آن شهر انفاذ نمود، پادشاه و همسرش را هلاک ساخت، چیزى نگذشت که پادشاه جبارى دیگر جاى او را گرفت، و بنا به دعاى ادریس آسمان مدت بیست سال از باریدن بر اهل آن شهر همچنان حبس شده بود، تا کار مردم به فلاکت و تیره روزى کشید، وقتى کارد به استخوانشان رسید بعضى به بعضى گفتند: این چوبها را از ناحیه نفرین ادریس مى خوریم، و قطعا باران نخواهد آمد مگر اینکه او دعا کند ولى چه کنیم که نهانگاه او را نمى دانیم کجا است، چاره کار همین است که به سوى خدا بازگشت نموده و توبه کنیم، و درخواست باران کنیم زیرا او از ادریس به ما مهربانتر است.

در این هنگام خداى تعالى به ادریس وحى فرستاد که مردم رو به توبه نهاده اند، و ناله ها سر داده و به استغفار و گریه و تضرع و زارى پرداخته اند، و من به ایشان ترحم کردم، ولى چون به تو وعده داده ام که باران برایشان نفرستم مگر به دعاى تو اینک از من درخواست باران کن تا سیرابشان کنم، ادریس گفت : بار الها من چنین درخواستى نمى کنم.

پس خداى عز و جل به آن فرشته اى که برایش طعام مى برد وحى فرستاد که دیگر براى ادریس طعام مبر، سه روز گرسنه ماند و گرسنگى از پایش در آورد، پس ندا کرد که بار الها رزق مرا از من حبس کردى با اینکه هنوز زنده ام و قبض روحم ننموده اى ؟ خداى تعالى به او وحى فرستاد: از اینکه سه روز غذا به تو نرساندم جزع مى کنى ولى از گرسنگى اهل قریه ات هیچ ناراحت نیستى با اینکه آن بى نوایان بیست سال است دچار قحطى هستند، تازه وقتى به تو مى گویم دعا کن تا برایشان باران بفرستم از دعا هم بخل مى ورزى اینک با گرسنگى ادبت کردم (تا بدانى چه مزه اى دارد) و حال باید از این غار و کوه پائین روى و به دنبال کار و کسب باشى، از این به بعد رزقت را به کار و کوشش خودت محول کردم.

ادریس از کوه پایین آمده به دهى در آن نزدیکیها رسید، خانه اى دید که دود ازآن بلند است، به عجله بدان سو رفت، زنى پیر و سالخورده یافت که دو قرص نان خود را روى ساج مى پزد، ادریس گفت : اى زن قدرى طعام به من بده که از گرسنگى از پاى در آمدم، زن گفت : اى بنده خدا نفرین ادریس براى ما چیزى باقى نگذاشته تا به کسى انفاق کنیم و سوگند یاد کرد که غیر از این دو قرص ‍ هیچ چیز ندارم اگر معاشى مى طلبى از غیر اهل این ده بطلب. ادریس گفت : لااقل مقدارى به من طعام بده که بتوانم جانم را حفظ کنم و راه بروم تا به طلب معاش برخیزم، گفت این نان بیش از دو قرص نیست، یکى براى خودم است و یکى براى فرزندم، اگر سهم خودم رابدهم مى میرم، و اگر سهم پسرم را بدهم او مى میرد، و چیزى زاید بر آن هم نداریم، گفت فرزند تو صغیر است، نصف نان براى او بس است، و نصف دیگرش را به من بده، زن راضى شد و نصف قرص را به او داد.

فرزند آن زن وقتى دید که ادریس سهم نان او را مى خورد از شدت نگرانى افتاد و مرد، مادرش گفت : اى بنده خدا پسرم را از شدت جزع نسبت به قوت لایموتش کشتى ؟ گفت : مترس و نگران مباش که همین ساعت به اذن خدا زنده اش مى کنم، آنگاه دو بازوى کودک را گرفت گفت : اى روح که از بدن او به امر خدا بیرون شده اى به اذن خدا برگرد که من ادریس پیغمبرم، روح کودک برگشت.

مادر کودک وقتى کلام ادریس را شنید، و شنید که گفت : من ادریسم، و نیز دید که فرزندش زنده شده، فریاد زد که شهادت مى دهم که تو ادریس پیغمبرى، پس از خانه بیرون شده با بانگ هر چه بلندتر در ده فریاد زد: مژده مژده که فرج نزدیک شد، و ادریس به داخل قریه آمد، پس ادریس خود را به آن مکانى که پادشاه جبار زندگى مى کرد و به صورت تلى خاک در آمده بود رسانید، در آنجا نشست و جمعى از اهل قریه گردش جمع شده التماس کردند و طلب ترحم نموده، درخواست کردند دعا کند تا باران بر آنان ببارد، گفت : دعا نمى کنم تا آن پادشاه جبارتان حاضر شود با شما با پاى برهنه حرکت کند، و از من درخواست دعا کند.

این خبر به گوش آن جبار رسید، چهل نفر را فرستاد تا ادریس را نزد او ببرند، وقتى آمدند و تکلیف کردند که بیا با ما نزد جبار رویم، ادریس نفرین کرد و هر چهل نفر تا آخرین نفرشان مردند، جبار پانصد نفر را فرستاد، وقتى نزد ادریس آمده تکلیف رفتن نزد جبار کردند و التماس نمودند، ادریس کشته چهل نفر همکارانشان را نشانشان داده فرمود من نزد او نمى آیم و دعا براى باران هم نمى کنم تا اینکه او و همه اهل قریه پاى برهنه نزد من آیند و از من درخواست دعا کنند.

افراد نامبرده نزد آن جبار شده جریان را باز گفتند، و از او خواستند تا به این کار تن در دهد، شاه جبار با خانواده و اهل قریه اش با کمال خضوع و تذلل نزد ادریس آمده درخواست کردند تا از خدا بخواهد باران را بر آنان ببارد، در این هنگام ادریس درخواست باران کرد، پس ابرى در آسمان برخاسته بر آنان سایه افکند، و شروع به رعد و برق نموده لحظه اى بعد رگبارى زد که ترس غرق شدن پدید آمد، و مردم از خطر آب در فکر جان خود افتادند.

و در کافى به سند خود از عبد اللّه بن ابان از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده که در حدیثى که درباره مسجد سهله است فرموده : مگر نمى دانى که آنجا جاى خانه ادریس پیغمبر است که در آنجا مشغول خیاطى بوده.

مؤلف: در میان اهل تاریخ و سیره نیز معروف است که ادریس (علیه السلام) اولین کسى بوده که با قلم خط نوشته، و اولین کسى بوده که خیاطت کرده است.

و در تفسیر قمى مى گوید: اگر ادریس را ادریس نامیده اند به خاطر کثرت دراست کتاب بوده است.

مؤلف: در بعضى از روایات در معناى آیه (و رفعناه مکانا علیا) آمده که خداى تعالى بر فرشته اى از فرشتگان، غضب نمود، پس بال او را قطع نموده و در جزیره اى بیفکند، و این جزیره در وسط دریا قرار داشت، مدتها که خدا مى داند چقدر بوده در آنجا ماند تا آنکه خداى تعالى ادریس را مبعوث نمود، فرشته نزد ادریس آمده درخواست کرد که از خدا مسئلت نماید تا از او راضى گردد و بالش را به او برگرداند، ادریس دعا کرد و خدا بالش را برگردانید و از او راضى شد.

فرشته در تلافى احسان ادریس به او گفت : آیا حاجتى دارى ؟ گفت : بلى، دوست مى دارم مرا به آسمان ببرى تا ملک الموت را ببینم، چون هر وقت به یاد او مى افتم زندگى بر من تلخ مى شود، پس فرشته او را بر بال خود گرفته به آسمان چهارم آورد، در آنجا ملک الموت را دید که از تعجب سر خود را تکان مى داد، ادریس بر وى سلام کرد، و پرسید چرا سر خود را تکان مى دهى ؟ گفت : خداى رب العزه مرا دستور داده بود تو را بین آسمان چهارم و پنجم قبض روح کنم، من عرضه داشتم : پروردگارا میان هر یک از آسمانها پانصد سال، و قطر هر آسمانى هم پانصد سال راه، فعلا فاصله میان من و ادریس چهار آسمان است، چگونه او خود رابدینجا مى رساند، اینک مى بینم که خودت آمدى، پس او را قبض روح نمود، این است معناى آیه و (رفعناه مکانا علیا).

مؤلف: این حدیث را على بن ابراهیم قمى در تفسیر خود از پدرش، از ابى عمیر، از شخصى از امام صادق (علیه السلام) آورده.

و در معناى آن کافى نیز از على بن ابراهیم از پدرش، از عمرو بن عثمان، از مفضل بن صالح، از جابر، از ابو جعفر (علیه السلام)، از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) نقل کرده اند.

و این دو روایت، و مخصوصا روایت دومى با ضعف سندى که دارند، نمى شود مورد اعتماد قرار گیرند، چون با ظاهر کتاب که دلالت بر عصمت ملائکه و نزاهتشان از کذب و خطا دارد، مخالف مى باشند.

ثعلبى در کتاب عرائس از ابن عباس و دیگران روایتى آورده که خلاصه اش این است که : روزى ادریس در گرماى آفتاب راه پیمایى کرده و از حرارت آن آزار دید، با خود گفت : یک روز در حرارت آفتاب راه رفتم اینقدر ناراحتم کرد، پس آن کسى که آفتاب را حمل مى کند و در هر یک روز پانصد سال راه مى برد چه حالى دارد؟ پس دعا کرد که بار الها سنگینى آن را بردوش آن ملک سبک گردان، و گرمایش را برایش تخفیف ده، خدا دعایش را مستجاب کرد، و آن ملک از خداى تعالى سبب را پرسید، و فهمید که این سبکى و تخفیف حرارت که در حمل او پیدا شده از دعاى ادریس بوده است، پس از خدا خواست تا دیدار ادریس را به او روزى کند، و میان او و وى دوستى برقرار سازد، خدایش اجازه داد.

پس ادریس همواره از او پرسش ها مى کرد، از آن جمله یکى این بود که تو گفتى گرامى ترین فرشتگان نزد ملک الموت هستى، وبیش از سایرین نزد او مکان و منزلت دارى، حال با چنین منزلتى نزد او برایم شف اعت کن تا اجل مرا تاءخیر بیندازد تا بیش از پیش ‍ به شکر و عبادت خدا بپردازم، فرشته گفت : خداوند اجل هیچ کس را تاءخیر نمى اندازد، ادریس گفت : بله، و لیکن این را بیشتر دوست دارم، گفت : بسیار خوب، من با او گفتگو مى کنم، و قول مى دهم که آنچه بتواند درباره یکى از بنى آدم انجام دهد درباره تو انجام دهد.

پس فرشته ادریس را حمل کرده به آسمان برد، و در جایى که آفتاب طلوع مى کند نهاد، و خودش نزد ملک الموت آمده و حاجت ادریس را به عرض رساند و شفاعتش کرد، ملک الموت گفت : من چنین اختیارى ندارم، ولى تنها این احسان را مى توانم در حق او بکنم که اگر دوست بدارد بگویم چه وقت اجلش مى رسد گفت بگو، پس ملک الموت به دفتر خود نگاهى کرده، گفت : اسم او فلان است، و به گمانم او هرگز نمى میرد، چون او را مى بینم که در محل طلوع آفتاب مى میرد، فرشته گفت : اتفاقا من او را در همانجا گذاشته و نزد تو آمده ام، ملک الموت گفت : پس برگرد که گمان نمى کنم او را زنده ببینى، زیرا به خدا سوگند چیزى از اجل او باقى نمانده، پس فرشته برگشت و او را مرده یافت.

این روایت را الدرالمنثور نیز از ابن ابى شیبه و ابن ابى حاتم، از ابن عباس از کعب، روایت کرده، چیزى که هست در روایت کعب آمده : فرشته اى که بر ادریس در آمد همان فرشته اى بوده که همواره عمل ادریس را بالا مى برده، و نیز در آن آمده که همه روزه از ادریس عملى بالا مى برده که معادل عمل همه اهل زمین و معاصرین وى بوده است، و از این جهت از ادریس بسیار خوشش آمده از خدا درخواست اجازه کرد تا بر زمین وارد شود و با ادریس بناى رفاقت بگذارد، و پس از کسب اجازه بر او نازل شده و با او رفاقت کرد....

و ابن ابى حاتم به طریقى دیگر این روایت را از ابن عباس نقل کرده، و در آن آمده که ادریس در میان دو بال فرشته نامبرده از دنیا رفته است.

و نیز در الدر المنثور است که ابن منذر، از عمر مولاى غفره، و او بدون ذکر سند از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آ له و سلم) روایت کرده که از ادریس به تنهائى عمل و عبادتى بالا مى رفته که معادل عمل همه مردم اهل عصرش بوده است، ملک الموت - فرشته ماءمور - از او خوشش آمد، از خدا اجازه خواست تا به زمین نازل شود و با او همنشین گردد خداى تعالى اجازه اش داد، پس فرشته و ادریس در زمین به سیر و گردش و عبادت خدا پرداختند، ادریس از عبادت رفیقش خوشش آمد چون دید که اصلا از عبادت خسته و کسل نمى شود، از او سببش را پرسید، و اصرار کرد، فرشته خود را معرفى کرد، معلوم شد که همان ملک الموت است، و چون از عبادت وى خوشش آمده از خدا خواسته است تا اجازه مصاحبت با وى را به او بدهد.

ادریس وقتى فهمید رفیقش از جنس بشر نیست، بلکه ملک الموت است، سه حاجت درخواست کرد: اول اینکه ساعتى او را قبض ‍ روح کند و دوباره جانش را برگرداند، ملک الموت با کسب اجازه از خداى تعالى این کار را کرد، دوم اینکه او را به آسمان ببرد و آتش دوزخ را به او نشان دهد، ملک الموت این کار را نیز با کسب اجازه برایش انجام داد، سوم اینکه بهشت را به او نشان دهد، آن را نیز انجام داد، و وقتى که ادریس داخل بهشت شد و از میوه هاى آن خورد و از آبش آشامید، ملک الموت گفت حال بیا تا بیرون رویم همه حوائجت را بر آوردم، ادریس از بیرون شدن امتناع ورزید و به یکى از درختهاى بهشتى چسبید که به هیچ وجه بیرون نمى آیم، و در مقام احتجاج گفت : مگر غیر این است که هر کسى باید مرگ را بچشد؟ من که چشیده ام، و مگر غیر از این است که هر کسى باید وارد جهنم شود، من که وارد آن نیز شده ام، و مگر غیر این است که هر کس وارد بهشت شود دیگر بیرون نمى آید؟ پس من بیرون نمى آیم، ملک الموت در جوابش عاجز گشت : خداى تعالى به ملک الموت فرمود: ادریس عاجزت کرد، پس متعرض او مشو، بگذار بماند، و به همین جهت ادریس در بهشت باقى ماند.

این روایت را عرائس نیز آورده، و آن را از وهب نقل کرده، و در آخر روایت او این اضافه آمده است : (پس ادریس در آنجا زنده است، گاهى در آسمان چهارم خداى را بندگى مى کند، و گاهى در بهشت به تنعم مى پردازد).

و در مستدرک حاکم از سمره روایت مى کند که گفت : ادریس مردى سفید روى، بلندقامت، تنومند، فراخ سینه، بدنش کم موى، سرش پر موى بود، و یکى از دو چشمش از دیگرى درشت تر بود، و در سینه لکه سفیدى داشت که برص نبود، و چون خداى تعالى جور و عداوت مردم را دید و دید که از اوامرش سرپیچى مى کنند، ادریس را به آسمان ششم برد، و اینکه در قرآن فرموده : (و رفعناه مکانا علیا) اشاره به همین است.

مؤلف: هیچ نقاد با بصیرت شک نمى کند در اینکه این روایات از اسرائیلیاتى است که دست جعالان حدیث آن را در میان روایات ما وارد کرده است، براى اینکه با هیچ یک از موازین علمى و اصول مسلم دین سازگارى ندارد.

3 - ادریس (علیه السلام) (هرمس ) نیز نام داشته، زیرا قفطى در کتاب اخبار العلماء باخبار الحکماء، در شرح حال ادریس ‍ مى گوید: حکماء در محل ولادت و منشاء و استاد ادریس قبل از نبوتش اختلاف کرده اند، فرقه اى گفته اند: در مصر به دنیا آمد، و او را (هرمس الهرامسه ) نامیدند، و مولدش در (منف ) بوده، و نیز گفته اند که : کلمه هرمس عربى ارمیس یونانى است، و ارمیس به زبان یونانى به معناى عطارد است. بعضى دیگر گفته اند: نام او به زبان یونانى طرمیس و به زبان عبرى خنوخ بود که معرب آن اخنوخ شده، و خداى عز و جل او را در کتاب عربى مبینش ادریس نامیده.

همین صاحب نظران گفته اند: نام معلمش غوثاذیمون بوده، بعضى گفته اند: اغثاذیمون مصرى بوده، ولى نگفته اند که این شخص چکاره بوده است، فقط گفته اند: اغثاذیمون یکى از انبیاى یونانیان و مصریان بود، و نیز او را اورین دوم خوانده اند، و ادریس نزد ایشان اورین سوم بوده، و معناى کلمه (غوثاذیمون ) خوشبخت است، آن وقت گفته اند: هرمس از مصر بیرون گفته و همه زمین را گردش کرد و دوباره به مصر برگشت، و خداوند در مصر او را بالا برد، و در آن روز هشتاد و دو سال از عمرش گذشته بود.

فرقه دیگرى گفته اند که : ادریس در بابل به دنیا آمده و نشو و نما کرد، و او در اول عمرش از شیث بن آدم که جد جد پدرش بود درس ‍ گرفت، چون ادریس پسر یارد، و او پسر مهلائیل، و او پسر قینان، و او پسر انوش، و او پسر شیث است، شهرستانى گفته : اغثاذیمون همان شیث است.

و چون ادریس بزرگ شد، خداوند او رابه افتخار نبوت مفتخر ساخت، پس مفسدین از بنى آدم را از مخالفت با شریعت آدم و شیث نهى مى کرد اندکى اطاعتش کردند اما بیشتر مردم مخالفتش نموده اند، پس تصمیم گرفت از میان آنان کوچ کند، آنان را که اطاعتش ‍کرده بودند دستور داد آماده کوچ باشند، برایشان گران آمد که از وطن هاى خود چشم بپوشند، ناگزیر گفتند: اگر کوچ کنیم دیگر کجا مانند بابل نهرى خواهیم یافت ؟ (بابل به زبان سریانى به معناى نهر است ) و گویا مقصودشان از نهر - بابل - دجله و فرات بوده، ادریس گفت : اگر براى خاطر خدا مهاجرت کنیم، خداوند نهرى غیر آن روزیمان خواهد کرد.

پس ادریس با ایشان بیرون شده و رفتند تا به این اقلیم که اقلیم بابلیونش مى نامند رسیدند، پس رود نیل و دشتى خالى از سکنه را دیدند، ادریس کنار نیل ایستاده مشغول تسبیح خدا شد، و به جماعت خود گفت : بابلیون.

و در معناى این گفته وى اختلاف کرده اند، بعضى گفته اند: یعنى چه نهر بزرگى است. بعضى دیگر گفته اند: یعنى نهرى مانند نهر شما است، بعضى گفته اند: نهرى پر برکت است. و بعضى دیگر گفته اند: کلمه (یون ) در زبان سریانى معناى صیغه افعل در عربى را مى دهد که به معناى برتر است، یعنى این نهر بزرگتر است و به همین مناسبت آن وادى و اقلیم در میان همه امت ها به نام بابلیون معروف شد، غیر از عرب که آن را مصر خوانده اند که منسوب است به مصر پسر حام، که بعد از واقعه طوفان نوح آنجا نزول کرد، (و خدا به همه اینها داناتر است ).

ادریس و همراهانش در مصر رحل اقامت افکنده، خلایق را به معروف امر، و از منکرات نهى مى کرد و به اطاعت خداى عز و جل دعوت مى کرد، مردم زمان او با هفتاد و دو زبان حرف مى زدند، و خداوند زبان همگى آنان را به وى تعلیم داده بود تا هر فرقه اى از ایشان را با زبان خودش تعلیم دهد، و علاوه بر اینها آداب و طریقه نقشه کشى براى شهر سازى را به ایشان بیاموخت، دانشجویان از هر ناحیه اى گردش جمع شدند، و به ایشان سیاست مدنیت بیاموخت و قواعد آن را برایشان مقرر فرمود، و هر فرقه اى از هر امتى که بودند به سرزمین خود برگشته و شهرهایى ساختند تا آنجا که در عهد وى و به وسیله شاگردان او، صد و هشتاد و هشت شهر ساخته شد، که از همه کوچکترش (رها) بود، و ادریس به آنان علوم را بیاموخت.

و اولین کسى که حکمت را استخراج نموده و علم نجوم را به مردم یاد داد، ادریس بود، چون خداى عز و جل سر فلک و ترکیب آن، و نقطه هاى اجتماع کواکب را در آن فلک به او فهمانده بود، و نیز علم عدد سنین و حساب را به او داده بود، و اگر این نبود و ادریس ‍ در این علم فتح باب نمى کرد، هرگز خاطر بشر به این معنا خطور نمى کرد که در مقام سرشمارى ستارگان بر آید.

ادریس (علیه السلام) براى هر امتى در هر اقلیمى سنتى شایسته آن امت و آن اقلیم به پا داشت، و زمین را به چهار قسمت تقسیم نموده براى هر قسمتى پادشاهى مقرر کرد تا به سیاست و اداره امور آنجا و آبادیش قیام نماید، و هر پادشاهى را ماءمور کرد تا اهل اقلیم خود را به شریعتى که بعدا اسم بعضى از آنها را مى بریم ملزم سازد.

اسماء آن پادشاهان که زمامدار زمین بودند بدین قرار بود: اول (ایلاوس ) که به زبان عربى به معناى رحیم است، دوم (اوس )، سوم (سقلبیوس )، چهارم (اوس آمون )، و بعضى گفته اند: ایلاوس آمون، بعضى دیگر نام او را یسیلوخس که همان آمون ملک باشد دانسته اند، این بود آن مقدار از کلام قفطى در کتاب اخبار العلماء باخبار الحکماء، که مورد حاجت ما بود.

و این احادیث و اخبار، همه به ما قبل تاریخ منتهى مى شود، و آنطور که باید نمى شود بدان اعتماد کرد، چیزى که هست همین که مى بینیم نام او در عربى جیلا بعد جیل (جیل ) یک صنف از مردم اهل یک زمان ) در میان فلاسفه و اهل علم زنده مانده و اسم او را به عظمت یاد مى کنند و ساحتش را محترم شمرده و اصول هر علمى را منتهى به او مى دانند، خود کشف مى کند از اینکه او از قدیمى ترین پیشوایان علم بوده که نطفه و بذر علوم را در میان بشر پاشیده و افکار بشرى را با استدلال و دقت در بحث، و جستجوى از معارف الهى آشنا ساخته اند، و یا آن جناب اولین مبتکر ایشان بوده است.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۵۹
امید شمس آذر