حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حرف اوّل
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
با سلام
حقیقت روشن، دربردارندۀ نظرات و افکار شخصی است که پس از سالها غوطه خوردن در تلاطمات فکری گوناگون، اکنون شمّۀ ناچیزی از حقیقت بیکرانه را بازیافته و آمادۀ قرار دادن آن در اختیار دیگر همنوعان است. مطالب وبلاگ در زمینه های مختلفی سیر می کند و بیشتر بر علوم انسانی متمرکز است. امید که این تلاش ها ابتدا مورد قبول خدا و ولیّ خدا و سپس شما خوانندگان عزیز قرار گیرد و با نظرات ارزشمند خود موجبات دلگرمی و پشتگرمی نگارنده را فراهم آورید.
سپاسگزار: مدیر وبلاگ


[توجه: نگارنده پایگاه اطلاع رسانی دیگری در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ندارد]

موضوعات
آخرین نظرات
  • ۱۷ آبان ۹۷، ۰۰:۱۳ - عبداله رضوی
    عالیه
نویسندگان

۳۱۸ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

وفات شیث(ع) 1042 سال بعد از هبوط آدم بوده. مقبرۀ شیث در موصل می باشد. انوش(ع) یا "ریسان" -که "شیبان" هم نامیده شده- در 150 سالگی شیث ولادت یافت و در 1230 سال بعد از هبوط آدم وفات یافت. نام مادرش -چنانچه قبلاً اشاره گردید- "نُزله(س)" بود که از حوریان بهشتی بود. طهمورث با انوش معاصر بود. عوج بن عناق در زمان قینان(ع) به دنیا آمد. یارد(ع) در 60 سالگی مهلائیل متولّد شد، شوش را ساخت و در آنجا پایتخت داشت. مهلائیل(ع) نیز در بابل پایتخت داشت.

بموجب وندیداد: از ذوب برفهای زمستانی طوفانی حادث شد و یما برای نجات خود و مردمش کشتی بساخت. در منابع دیگر مذهبی ایران قدیم آمده که: شستشوی ایران از اهریمنان بظهور پیوسته است. بنا بر افسانه های هندی: طوفان ساتاپا در هند اتّفاق افتاده و ماهیی که بدست مانو گرفتار آمده، او را پیش از وقوع طوفان از طوفان خبردار ساخته و مانو برای نجات از طوفان کشتی ساخته است. همچنین به روایت یونانیان: دکالیون فرزند پرومته بوسیلۀ پدر خود آگاه شد که کشور تسالیا را طوفان فرا خواهد گرفت؛ از این رو کشتی ساخت و خود را از طوفان نجات داد. پس از نجات، وی سنگها را به همراه زوجه اش پیرا که دختر یکی از خدایان بود، برمیداشتند و از بالای شانه شان پرتاب می کردند و سنگها به مرد و زن تبدیل می شدند. می گویند لفظ پوپولین به معنی مردم به همین مناسبت همریشه با سنگ است.1

جودی، کوهی است در نزدیکی موصل که با کوههای ارمنستان پیوسته است و اکراد در جوار آن زندگی میکنند، و از اینجهت اکراد آنرا بلغت خود "کاردو" یا "جاردو" مینامند؟ و یونانیان آنرا تحریف کرده و "جوردی" نامیده اند و پس از آنکه بلغت عربی وارد شده، معرّب آن "جودی" شده است. کوه جودی دارای دو قلّه است که استخری آنرا "حرث و حویرث" نامیده. ارتفاع قلّۀ اوّل 17260 قدم و ارتفاع قلّۀ دوّم 16270 قدم از سطح دریاست. در تفسیر "المنار" آمده که نسخه های تورات در خصوص قرار گرفتن کشتی نوح(ع) بر کوه "اراراط" اتّفاق ندارند؛ زیرا تورات سریانی و کلدانی تصریح میکنند که کشتی بر کوه "اکراد" قرار گرفت و این قول با قول "پروزس" معاصر اسکندر موافق است. روایات طوفان همگی اشاره دارند که کشتی نوح بر جودی قرار گرفته و این روایات قول "Pruzus" را در خصوص وجود آثار کشتی در قلّۀ کوه جودی تأیید میکند. صاحب قاموس مقدّس نقل میکند که کوه جودی همان کوه اراراط است و این مطلب خطاست؛ زیرا کوه اراراط کوهی است که بنا بقول ارجح اکنون اروپائیان آنرا "أراط" و ترکها آنرا "آکرداغ" و ارامنه آنرا ماسیس [مجوس؟] مینامند و آن کوه در دشت رسّ [=ارس] در شرق ارمنستان واقع است. نام این کوه در آیۀ 44 از سورۀ هود ذکر شده.2 برای اطّلاع بیشتر در این زمینه، می توالنید به مقاله ای از نگارنده تحت عنوان «بحثی در نام آرارات» رجوع کنید. دکتر محمّد خزائلی نیز در مورد مکان کوه مورد بحث آورده است: 1- کوه جودی بنا به قول اصفهانی در عربستان و یکی از دو کوهی است که در قلمرو قبیلۀ طی واقعست. 2- سلسلۀ "کاردین" در شمال شرقی جزیرۀ ابن عمر [بین النّهرین شمالی] در مشرق دجله نزدیک به موصل است. به کردی کارد، به یونانی جوردی و به عربی جودی. در ترجمۀ کلدانی و سریانی تورات کاردین. 3- نویسندۀ قاموس کتاب مقدّس، معنای اوّلیۀ آرارات را ملعون ضبط کرده و گفته است: بنا بر روایات، کشتی نوح بر فراز این کوه به خاک نشست و آنرا عربها جودی مینامند و ایرانیان "کوه نوح" و ترکان آن را "کرداغ" به معنی کوه سراشیب می خوانند و در نزدیکی ارس واقع است.3


____________________________________________________________

1. محمّد خزائلی، اعلام قرآن، تهران: امیرکبیر، 1367

2. صدرالدّین بلاغی، قصص قرآن، چاپ بیستم 1385 ، تهران: امیرکبیر، ص 348

3. خزائلی: همان


  • امید شمس آذر

بعضاً در برخی از رسانه های خبری دیده و شنیده می شود که نام وزارت صنعت، معدن و تجارت را به دلایل معلوم و نامعلوم(!) به اختصار وزارت "صمت" عنوان می کنند! قبلاً در اسامی بعضی از سازمانها و ارگانها، چنین اختصار نویسی دیده می شد، مانند: سازمان توانیر(تولید و انتقال نیرو)، نزاجا(نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی)، هما(هواپیمای ملّی ایران) و...؛ امّا برای وزارتخانه تاکنون سابقه نداشته است. لابد جامعۀ امروز ما آنقدر بی حوصله شده که ارادۀ تلفّظ نام کامل آن را ندارد. از این رو ما هم در اقدامی نوع دوستانه، اسامی پیشنهادی خود برای سایر وزارتخانه ها را در اینجا ارائه می دهیم. امید که باعث رضایت خاطر هموطنان بوده و از دعای خیر محروممان نفرمایند:

وزارت آپ: منظور آموزش و پرورش

وزارت افا: منظور ارتباطات و فنّاوری اطّلاعات

وزارت اد: منظور امور اقتصادی و دارایی

وزارت اخ: منظور امور خارجه

وزارت بهداپ: منظور بهداشت، درمان و آموزش پزشکی

وزارت تکورا: منظور تعاون، کار و رفاه اجتماعی

وزارت جک: منظور جهاد کشاورزی

وزارت دوپنم: منظور دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلّح

وزارت روش: منظور راه و شهرسازی

وزارت عتف: منظور علوم، تحقیقات و فنّاوری

وزارت فاس: منظور فرهنگ و ارشاد اسلامی

وزارت وج: منظور ورزش و جوانان

.

.

.


  • امید شمس آذر

اینکه گفته اند ناصرالدّین شاه با خارجی ها قراردادهای استعماری می بست تا خرج سفرهای فرنگش را دربیاورد، دروغ محض است. فاصلۀ تکنولوژیکی ایران با غرب در دورۀ ناصری به حدّاقل ممکن رسیده بود و سفرهای او به اروپا برای دیدن پیشرفت های ممالک اروپایی از نزدیک و انتقال فنّاوری آنها به داخل کشور بوده؛ ناصرالدّین شاه -که در تواریخ پیشینیان تحت عنوان "شاه شهید" یاد شده- آن اندازه ای که تبلیغ کرده اند، آدم بدی نبود و نهایتاً به دست بهایی ها ترور شد و در حال حاضر هم به دست پیروان آنها ترور شخصیّت می شود. منتها چون آن زمان مانند امروز اینهمه باسواد و مهندس و تکنسین در داخل کشور نداشتیم، مجبور بود با فروختن ظرفیّت های مملکت به بیگانگان، این مهم را عملی کند که البتّه این وسط عدّه ای هم مثل میرزا ملکَم خان بودند که هنگام تحمیل قراردادهای مزبور به دولت ایران، با گرفتن رشوه، امتیازات حدّاکثری به خارجی ها داده و امتیازات حدّاقلی می گرفتند. علمای دین هم به این امر یعنی عدم تناسب تعهّدات طرفین با همدیگر اعتراض داشتند که باعث شد اکثر این قراردادها لغو شده و برای شاه قاجار "آش نخورده و دهن سوخته" باقی بماند... . امّا الآن قضیه فرق می کند؛ حالا هر مؤاجری [منظورم از نوع سیاسی آن است] بخواهد به اسم انتقال فنّاوری، ظرفیّتهای مملکت را به بیگانه بفروشد، بیشک خائن بوده و باید جواب بدهد. امّا طنز تلخ قضیه اینجاست که علما و مراجع در روزگار ما، دیگر با خاندان شاهی و مستشاران ارمنی روبرو نیستند که قدرتشان را علیه آنان اعمال کنند؛ بلکه خائنین خودشان روحانی و بعضاً عضو مجلس خبرگان هستند. برای همین دیگر خبری از نهضت های عمومی لغو قراردادهای استعماری مانند نهضت تنباکوی میرزای شیرازی و امثالهم نیست و تا اطّلاع ثانوی باید بسوزیم و بسازیم!

پ.ن: امام فرمود: «صریحاً اعلام می کنم هرکس در پی القای این فکر به ملّت باشد که راه حلّی جز پناه بردن به دشمن وجود ندارد، خیانت می کند به کشور»؛ چند روز بیشتر نگذشت که وزیر خارجه در نطقی در صحن علنی مجلس در دفاع از قرارداد استعماری دیگری، گفت: «من و فلانی نمی توانیم تضمین بدهیم که با بسته شده این قرارداد بهانۀ دشمن تمام می شود، امّا می توانیم تضمین بدهیم(!؟) که در صورت بسته نشدن آن، دشمنی ها بیشتر خواهد شد»!!


Related image


  • امید شمس آذر

دربارۀ حضرت اباالفضل عبّاس بن علی (س) آورده اند که: در تمام عمر خود امام زمانش حسین علی (ع) را برادر خطاب نکرده و همیشه "مولای من" و "سرور من" خطاب می کرد؛ به استثنای بار اوّل و آخر در آن لحظۀ شهادت که فریاد زد: «ای برادر! برادرت را دریاب...». مقتل نویسان و مدّاحان در ذکر چرایی این خط شکنی حضرت، متوسّل به این روایت می شوند که: عبّاس(ع) در تمام عمر از این جهت که مانند برادران بزرگترش از سلالۀ فاطمه(س) نیست، شرمسار بود و به خود اجازه نمی داد آنان را برادر خطاب کند، ولی لحظۀ آخر حضرت فاطمه(س) به بالینش امده و او را با خطاب "پسرم" دعوت به روضۀ رضوان کرد. از این رو ایشان نیز یک لحظه در اثر هیجان، حسین(ع) را برادر خطاب کرد.

این روایت -به فرض که سندیّت هم داشته باشد- برای اقناع افکار عمومی کافی، ولی برای حقیقت جویان ناکافی است. قصد نقد آن را نداریم، ولی فقط به این مهم اکتفا می کنیم که ملاک و معیار ما در بررسی سیرۀ معصومین (علیهم السّلام) باید مسائل معرفتی باشد و نه هیجانی و عاطفی؛ از این رو در چرایی آن خط شکنی مزبور نیز می گوییم: ادب عبّاس به امام حسین(ع) در درجۀ اوّل نه از نوع احترام برادر کوچک به برادر بزرگ و نه حتّی به احترام مادرش فاطمه(س) بوده است. بلکه -در کنار اینها و قبل از آن- به خاطر رعایت حرمت جایگاه امامت و ولایت بوده، ولو برادر هم بودند و حتّی از یک مادر می بودند و او نیز از برادرش بزرگتر می بود؛ و آن استثنای واپسین نیز در اصل، استفادۀ بار اوّل و آخر ایشان از سهمیۀ برادری اش بوده. سهمیه ای که نمی توان از جایگاه مأموم نسبت به امام استفاده اش کرد، چرا که در آنصورت بی ادبی شده و حکم ویژه خواری پیدا می کند و فرزندان علی(ع) و پیروان واقعی او اهل ویژه خواری نیستند!



  • امید شمس آذر

آقای ابراهیم داروغه زاده دبیر جشنوارۀ فیلم فجر اخیراً ضمن مصاحبه ای، در پاسخ به این سؤال افکار عمومی که "چرا جشنوارۀ فیلم فجر در سالهای اخیر از مسیر اصلی انقلابی اش فاصله گرفته است؟"، پاسخ دادند: "تمام فیلم هایی که در سالهای بعد از انقلاب تولید شده اند انقلابی هستند(!) و دلیل تولید آثار بعضاً کم ارزش تر این است که در سالهای اخیر که مردم ما با مشکلات اقتصادی رو به رو بوده اند، اوضاع اقتضا می کرده است که آثاری با موضوع طنز بیشتر تولید شوند"!! امّا این پاسخ، خود دو پرسش عمدۀ دیگر به دنبال آورده است: اولّاً آیا منظور از آثار غیر ارزشی و بعضاً ضدّ ارزشی، صرفاً آثار طنز هستند که ما با این ژانر مشکل داشته باشیم؟ تکلیف آثار دیگر -که بعضاً جایزه های کشوری و بین المللی هم دریافت می کنند- و بالاتر از آن تکلیف آن دسته از آثار ارزشی که دچار بایکوت رسانه ای می شوند، چه می شود؟! این ادّعا خود نوعی طنز است. ثانیاً آیا همین آثار به ظاهر طنز هم واقعاً طنز هستند و به قصد تسکین آلام اقتصادی مردم ساخته شده اند؟ طنز، تعریف مشخّص خود را دارد و فی المثل یکی از شرایط آن این است که خطوط قرمز اعتقادی و اخلاقی و امنیّتی جایی در آن نداشته باشد؛ در حالی که هر انسان سالمی با آی کیوی حدّاقلّی می تواند با دیدن این آثار پی ببرد که سازندگان آن، چون نتوانسته اند اهداف ساختارشکنانۀ خود را به طور رسمی از تریبون نظامی که به آن اعتقاد ندارند (و در این نکته هاست...)، مطرح کنند، از سر ناچاری به وادی مثلاً طنز روی آورده اند.

از همان ابتدا که فیلم ها و سریالهای تلویزیونی مهارگسیختۀ شبکۀ تهران را از شبکه های استانی پخش کردند، روشن بود که سروران به جای اهمیّت به فرهنگ بومی و ملّی، در صدد یکدست سازی فرهنگی ملّت ایران، آنهم در راستای خوشایند دشمنان آن بوده و هستند. آثار تولیدی مذکور که بر حسب احتمالاً تصادف همیشه چهرۀ مبارک "مهران رجبی" در آنها می درخشد!، از ابتدا توسّط فیلمنامه نویسان مسئله دار و مغرض نگاشته شده و در راستای اهداف ائتلاف شوم "بهایی_زرتشتی" تولید شده اند. ذکر تک تک مصادیق آن، فرصتی مجزّا می طلبد؛ ولی اگر کلیّتش را در چند عنوان بخواهیم خلاصه کنیم، عبارتند از: هر نوع داستان یا دیالوگ یا طرّحی شخصیّت و موقعیّت که مستقیم یا غیرمستقیم در پی القای افکاری از قبیل «مهدویّت انحرافی، ادّعای نیابت خاص در زمان غیبت کبری، خلط اسلام با اسلامیّت، خلط ایران با ایرانیّت، اسلام ایرانی دانستن اسلامیّت ایرانی، ایران اسلامی دانستن ایرانیّت اسلامی، ایرانی دانستن ریشۀ تشیّع، ترجیح عرف ملّی بر شرع اسلامی، ترویج ملّی گرایی به جای میهن دوستی، منحصر کردن فرهنگ باستانی ایران در فرهنگ ایران باستان» و مواردی از این قبیل باشد. قبلاً در این خصوص تذکّراتی برای دلهای جویای حقیقت داده بودم. اکنون نیز دوباره یادآوری می کنم که هرچند یهود و شبکۀ صهیونیسم دشمن سنّتی و نمادین ماست، امّا نباید فرصت عرض اندام به این دشمنان مقطعی و اتّحاد آنها با همدیگر در جهت حمله به هست و نیست خودمان بدهیم. وقتی در تاریخ می خوانیم که انگلیس قصد داشت در طیّ پروسه ای 100 ساله از اواخر دوران محمّدشاه قاجار تا اوایل دوران محمّدرضاشاه پهلوی (یعنی در طول دوران ناصرالدّین شاه، مظفرالدّین شاه، محمّدعلی شاه، احمد شاه و رضا شاه)، مذهب رسمی ایران را به بهائیّت تغییر دهد -و البتّه با همّت و درایت کسی چون شهید میرزا تقی خان امیرکبیر(ره) ناکام ماند-، بی شک این قصد و هدف، بدون پیش زمینه و برنامه های قبلی نبوده است؛ برنامه هایی که هم اکنون نیز در حال پیگیری است. دشمن ناکام است، ولی ناامید نیست!


  • امید شمس آذر

در سریال فرار از زندان که برای بار چندم از سیمای جمهوری اسلامی در حال پخش است، علاوه بر نقشهای اصلی و اوّلیه، نقشی فرعی و گوشه کناری به نام "هیوایر" با بازی سیواس وایر میشلدر (میچل) دیده می شود که به نظر می رسد به عنوان هم اتاقی دوم مایکل که بیمار روانی بوده و نهایتاً هنگام بازداشت توسط آلکس ماهون تحریک شده و خودکشی می‌کند، برای افزودن مقداری چاشنی طنز، در سریال گنجانده شده است. بنده به عنوان یک مخاطب -که خاص یا عامش را نمی دانم!- با دیدن گریم این شخصیّت، بی درنگ به یاد شهید "ادواردو آنیلّی" افتادم: جوان سرمایه دار ایتالیایی که با تحقیق در مورد ادیان، ابتدا اسلام و سپس تشیّع را قبول کرده و نام خود را نیز به ترتیب به هشام عزیز و مهدی تغییر داده و آمادۀ قرار دادن ثروت میلیاردی خود در جهت گسترش اسلام بود که به طور ناگهانی به قتل رسیده و پلیس ایتالیا علّت مرگش را خودکشی به وسیلۀ سقوط از پل نمایانده و پرونده را مختومه اعلام کرد. جوانی که ایرانیان او را با دیدار وی با امام راحل (ره) و افتخار تنها مهمان خارجی که ایشان پیشانی اش را بوسید، می شناسند... . کنجکاو شدم که با دقّت بیشتری بخش های مربوط به این نقش را در سریال ببینم؛ در بازپخش دوّم، به اطمینان رسیدم که شباهت ها نه تصادفی بوده و نه به فرم چهره ختم می شود:

- هیوایر در سریال حافظۀ فوق العاده ای دارد، ولی به هرحال دیوانه است؛ ادواردو را نیز به جهت ترسی که از اسلام و تشیّع در بین دولتمردان غرب موجود است و رسانه های وابسته در آنجا سعی می کنند بدون بیان علّت اصلی این ترس، از طریق رسانه ها انتقالش دهند، یک انسان نامتعادل از لحاظ روحی و روانی معرّفی می کنند، ولی در عین حال نمی توانند منکر هوش سرشار و تحصیلات و سواد بالای او شوند.

- هیوایر در جستجوی هلند به عنوان نمادی از آرمانشهر ذهنی اش، به تنهایی با قایق کوچکی دل به آبهایی می زند که معلوم نیست به آنجا ختم شود یا نه، و وقتی از او می پرسند: آیا نقشه ای از مسیرش را به همراه خود دارد؟، کاغذی حاوی یک نقّاشی منظره از طبیعت هلند و آسیابهای بادی آنجا! نشان می دهد؛ کسی مثل ادواردو را نیز دوست دارند متّهم کنند به اینکه در جستجوی مدینۀ فاضلۀ خیالی اش دل به دریا زده و در مسیرهای خطرناک طی نشده قدم گذاشته است، بدون اینکه نقشه راه درستی از مقصد در دست داشته باشد و تمام آگاهی هایش منحصر به اخبار و روایات کلّی و سطحی پیشینیان است(!).

- هیوایر در نهایت با پریدن از روی پل خودکشی می کن؛ همان چیزی که در مورد ادواردو تبلیغ کرده اند!!


شاید این مقدار تشابه برای سازندگان چنین سریالی کافی باشد و یا شاید هم اگر مخاطبان حرفه ای دقّت بیشتری نمایند، تشابهات دیگری را هم کشف کنند؛ ولی قدر مسلّم این است که مسائلی اینچنینی برای دولت ایالات متّحده و مراکزی چون هالیوود و شبکۀ رسانه ای فاکس اهمّیت دارد. آیا برای ما هم مهمّ است؟... .


Image result for ‫سیلاس وایر میچل‬‎Image result for ‫چهره شهید ادواردو آنیلی‬‎




  • امید شمس آذر

حضرت ارمیا علیه السلام یکی از پیامبران بزرگ بنی اسرائیل است. نام او در زبان عبری "بریم یاهو" به معنی "بهره می بخشد یا بهره را بالا میبرد" است. در منابع اسلامی بنام ارمیا یا برمیا و نیز عزیر آمده است. این پیامبر حدود 645 سال قبل از میلاد در عناتوت و عناتای کنونی واقع در شمال شرقی بیت المقدس در خانواده ای روحانی به دنیا آمد. پدرش از خادمان کنیسه عناتوت و از روحانیون برگزیده زمان حضرت داود علیه السلام بود. در زمان ولادت این پیامبر، بت پرستی در میان بنی اسرائیل رایج و کم کم جانشین دین حضرت موسی علیه السلام شده بود. ارمیا از نوادگان هارون پسر عمران بود. درآغاز جوانی، زمانی که به پیامبری رسید، خدا به او وحی کردکه تو را برای کاری بزرگ برگزیده ایم. ارمیای پیغمبر، برنامه هایش بیشتر انذار و وعید بود. برای دین یهود، اندرزها و سخنهای گفتنی را گفت و از آنها خواست که پیش از نزول بلای الهی توبه کنند؛ ولی آن قوم بنی اسرائیل، به ویژه ساکنان آن سرزمین و خویشاوندان خودش به گفته ها و انذارهایش توجهی نکردند و به کارها و رفتارهای ناشایست خود ادامه دادند. سرانجام ارمیا آنها را نفرین کرد و از بیت المقدس بیرون رفت. بعد از رفتن او، بخت النصر پادشاه بابل به اورشلیم حمله کرده و پس از محاصره طولانی آنجا را فتح کرد و به آتش کشید. بسیاری از مردمانش را کشت و شهر را باخاک یکسان کرد. بار دیگر ارمیا به بیت المقدس برگشت. وقتی شهر را ویران و کشته های مردم را دید، تعجب کرد که خداوند چگونه اینها را زنده میکند؟ لذا خداوند او را میراند. در مدتی که او به حال مرگ خفته بود، دوباره آن شهر آباد شد و مردم سرگرم کار و زندگی شدند. بعد از سالها او از خواب بیدار شد و با دیدن نشانه های توانایی پروردگارش، مسئله احیای پس از مرگ برای وی روشن شد.
ظاهرا در قرآن کریم اسمی از "ارمیا" نیامده است؛ ولی در منابع اسلامی داستان فوق را که مربوط به آیه (259)سوره بقره است راجع به ارمیا میدانند و میگویند که ارمیا همان عزیر پیغمبر است. البته در میان محققان در مورد این داستان اختلاف نظر وجود دارد و آن را به گونه های مختلف بیان میکنند؛ ولی اخبار و تفاسیر اسلامی میگویند که عزیر، همان ارمیاست. مدت عمر این پیغمبر، صد سال و محل فوت او در مصر بوده و در همان مصر هم مدفون میباشد.

ارمیا در دوره افول آشوریان و به قدرت رسیدن بابلیان و رقابت آن دو امپراتورى با حکومت مصر مى-زیسته است. دوره حیات او به-دلیل هم زمانى با تبعید یهودیان به بابل، نقطه عطف مهمّى در تاریخ یهود به-شمار-مى-رود.
تجزیه کشور یهودیّه به دو بخش شمالى و جنوبى و جنگ-هاى پیاپى میان آن-ها و رواج شرک و ستم و بت-پرستى میان یهودیان و ضعف و بحران اقتصادى، همگى سبب زوال قدرت و انحطاط سیاسى و فرهنگى و اجتماعى آنان شده و رونق و اقتدار زمان سلیمان را از بین برده بود. در این دوره، شاهد ظهور پیامبران مصلحى هستیم که عمده آموزه-هاى آنان صبغه-اى اجتماعى، اخلاقى و فرهنگى داشت. این پیامبران، در کنار پند مردم، به پیش-گویى حوادث اسف-بار آینده یهود به-صورت عذاب خداوند پرداخته، بدین وسیله، آنان را از عواقب شوم کردارهایشان بیم مى-دادند. این پیامبران، در عین حال، پس از توبیخ مردم و ابلاغ انذار و عذاب زودرس الهى، آنان را به آینده-اى روشن در عصر ظهورِ نجات دهنده-اى بزرگ، مژده مى-دادند. اشعیاى نبى سرسلسله این پیامبران به-شمار مى-رود که احتمالا ارمیاى نبى نیز با توجّه به فاصله کم تاریخى میان آن دو از او متأثّر بوده است؛ گرچه از نگاه کلامى هر دو پیامبر از یک سرچشمه که همان وحى خداوندى است،اثر پذیرفته-اند. اشعیا و ارمیا همواره از همگرایى با مصر در برابر حملات آشوریان و پس از آن-ها بابلیان پرهیز داده و به نوعى، بى-طرفى در نزاع-هاى امپراتورى-هاى بزرگ همسایه جهت محافظت از اورشلیم سفارش مى-کردند؛[6] البتّه این رویکرد آن-ها صبغه-اى وحیانى و نه صرفاً سیاسى داشت.
ارمیا هم-زمان با پادشاهى یوشیا به نبوّت مى-رسد[7] (628-ق.-م.). یوشیا با دست یافتن به نسخه-اى مفقود از شریعت موسى، تصمیم مى-گیرد در یهودیّه به اصلاحات گسترده مذهبى و فرهنگى و اجتماعى دست زند.[8]فعّالیّت چشمگیرى از ارمیا در این دوره گزارش نشده، جز آن که برخى احتمال داده-اند او نیز در جریان اصلاحات با پادشاه همکارى داشته است.[9] برخى نیز ارمیا را فرزند همان حلقیاى کاهن دانسته-اند که اسفار تورات را یافته و در اختیار یوشیا قرار داده است.[10] گفت و گوها و مناجات-هاى ارمیا با خداوند در آغاز دوره رسالتش به این دوره مربوط مى-شود که در بخش-هاى نخست سِفْر او گرد آمده است. جانشینان یوشیا با اعتماد به قدرت مصر در برابر خطر بُختُ نُصَّر به-سوى امپراتورى غربى گراییده و به شیوه کفرآمیز و ستم-گرانه شاهان پیش از یوشیا بازگشتند. فعّالیّت عمده ارمیا در دوره این پادشاهان تا تخریب اورشلیم به-دست بُختُ نُصَّر است.[11] او که اخلاق مردم را فاسد و زمامداران را ستمگر و بى-سیاست و ملّت را در انحطاط مذهبى و ملّى و ضعف سیاسى مى-دید، در هر مکان، از خانه خدا تا کوچه و بازار و به هر وسیله و بیان ممکن به اندرز مردم پرداخته، از هجوم بُختُ نُصَّر و تخریب اورشلیم خبر مى-داد تا آن که تصوّر مزدورى بابل و خیانت به میهن درباره او پدید آمده و از سوى کاهنان، امیران و پیامبران دروغین، مورد آزار فراوان قرار گرفت و تا مرز کشته شدن پیش رفت.[12] او پادشاه و بزرگان یهود و عموم مردم را به-دلیل نقض احکام روز شنبه و پرستش رب النّوع خورشید و گناهان دیگر توبیخ-مى-کرد.
پیامبران دروغین از روى فریب در برابر انذارهاى او، مردم را به امیدهاى نابجا مژده داده، نعمت و آسایش را براى یهودیان در آینده نزدیک پیش-بینى مى-کردند؛ ازاین-روى ارمیا، به پیامبر شرّ لقب یافته بود و مردم از او بیزارى جسته، نفرینش مى-کردند.[13] گریه و اندوه فراوان او بر قومش از وى پیامبرى گریان و اندوهناک به نمایش گذاشته است: «کاش که سر من آب بود و چشمانم چشمه اشک، تا روز و شب بر کشتگان دختر قوم خود مى-گریستم».[14]
در این میان، حمله نخست بُختُ نُصَّر و اسارت بزرگان یهود به همراه پادشاهان یهویاقیم نیز در اصلاح مردم، حاکمان و کاهنان بى تأثیر بود تا آن که مدّتى بعد در اثر استقلال خواهى صدقیا، پادشاه دست-نشانده بابل و بى-توجّهى او به اندرزهاى ارمیا، بُختُ نُصَّر بار دیگر به اورشلیم حمله برده، شهر را به آتش کشید، و هیکل سلیمان را تخریب کرد و انبوهى از یهودیان را به اسیرى به بابل برد.[15] (7-ـ-586-ق.-م) ارمیا به فرمان او از زندان کاخ صدقیا نجات یافت و با او به نیکى رفتار شد.[16] اندکى بعد، مردم باقى-مانده در اورشلیم با کشتن جدلیا، شاه دست-نشانده بُختُ نُصَّر بار دیگر بر بابل شوریده، به رغم مخالفت ارمیا او را به اجبار با خود به مصر بردند.[17] سرنوشت او از این دوره به بعد در هاله-اى از ابهام است. برخى او را در مصر مدفون مى-دانند و برخى دیگر از مرگ او در بابل خبر مى-دهند. پاره-اى گزارش-ها نیز از سنگسار شدن وى به-دست یهودیان مهاجر به مصر حکایت دارد. برخى از مسیحیان نیز به استناد عبارتى از رساله عبرانیان در عهد جدید،[18] به شهادت آن پیامبر اعتقاد دارند؛ در مقابل، عدّه-اى دیگر او را هم-چنان زنده-پنداشته، بازگشت او را به این جهان از بهشت-برین باور دارند.[19]

پیام نبوى ارمیا
رسالت ارمیا، پیام انتقام خدا از ملّتى گنه-کار است. سخن خداوند در دوره غضب او بر بنى-اسرائیل بر وى نازل مى-شود تا چونان آتشى بر آنان شعله افکند. این رسالت سنگین و آن مردم نافرمان از هر سو بر او فشار مى-آورد؛ بدین سبب سفر او از مناجات-هاى سوزناک و پرتلاطم با خداوند سرشار است.[20] او مردى تنها میان مردمى نادان بود که او را به درستى درنیافته بودند و به وى افترا مى-بستند و ستم مى-کردند و او جز خدا پناه دیگرى نداشت؛ ازاین-روى در کتاب وى به احساس شدید مسؤولیّت در برابر خداوند و گوهر پیوند انسان با خدا برمى-خوریم. پیام او، پیام معنویّت و عرفان است؛ عهد خدا را به مردم یادآور مى-شود و بلاى قریب-الوقوع را از روى عصیان و طغیان ملّت مى-شمرد، نه آن که حادثه-اى تصادفى باشد. او از نگاه سطحى و ظاهرى به دین و آیین و بسنده کردن به اصلاحات ظاهرى پرهیز داده، به امتداد اصلاح و بازسازى دینى تا اعماق درون دعوت مى-کند؛ چرا که خدا فقط به قلب آدمیان مى-نگرد و فقط روزه انسانى پاک و قربانى دلى وارسته را مى-پذیرد؛ پس دل-ها را از شهوت گناهان تن بشویید و او را خدمتى شایسته کنید. ارمیا، جریان دین و مذهب را از سطح قومى و قبیله-اى به رابطه-اى معنوى میان همه انسان-ها با خداى خویش، تعالى مى-بخشد؛ پس چه بسا هیکل خداوند از میان رفته، خراب شود و ملّت خدا کشته و اسیر شوند و مملکت خدا سقوط کند؛ امّا باز-بندگى انسان و دیانت او در برابر خداى خویش در هر حال محفوظ است. تصوّر نادرست امّت برگزیده خدا در این رویکرد از هم فرو مى-پاشد. ملّت خدا هر ملّتى است که حریم او را پاس دارند. آن-چه او مى-خواهد، اورشلیم مستقل و مقتدر نیست؛ بلکه مردمى امین و خداخواه است؛ پس هر انسانى از هر نژاد و خون و رنگ و جنسیّتى با خداى خود رابطه-اى ویژه دارد. این نوع نگاه، زمینه ساز پیدایش عهد جدید است که دل-هاى آدمیان در آن، واسطه میان خدا و انسان قرار مى-گیرد؛ ازاین-رو مسیحیان او را مژده رسان ظهور عهد جدید به-دست عیسى مى-دانند.[21]پیامبران پس از ارمیا، مانند حزقیال و اشعیاى دوم[22] و به-ویژه زکریا نیز رویکرد نبوى او را دنبال کرده-اند تا آن جا که برخى مسیحیان، روح ارمیا را در زکریا جارى شمرده-اند.[23]

ارمیا در عهد عتیق

در دوره ارمیا، پیامبران دروغین بسیارى نیز حضور داشتند و این سبب مى-شد تا مردم در ادّعاى او با دیده تردید بنگرند؛ امّا سرانجام متألّهان یهود در بازگشت از تبعید بابل تصمیم گرفتند او را از پیامبران الهى برشمرده و افزون بر سخنانش، تاریخ زندگى او را نیز در تورات به-صورت پیامبرى الهى درج کنند.[24] کتاب ارمیا یک بار به-وسیله شاگردش باروک، تدوین یافته، در بیت ایل در حضور مردم بر همگان خوانده شد؛ ولى پادشاه یهویاقیم از آن سخنان ناخشنود شد و آن صحیفه را پاره پاره کرد؛ آن گاه او با همیارى باروک به نگارش دوباره آن پرداخت.[25]
سِفْر او شامل موضوعات ذیل است: مناجات-هاى دوره آغاز رسالت، گفت و گوها و منازعاتش با کاهنان و بزرگان و پیامبران دروغین، درد دل و شکایت به خدا از سختى بار رسالت، اندرزها و پندهاى اخلاقى و پیام-هاى معنوى، بیم دهى از نزول عذاب الهى و سقوط اورشلیم، توبیخ و انتقاد شدید از مردم گنه-کار اورشلیم و فساد اخلاقى یهود و دعوتشان به توبه، دعوت به گوهر معنوى و اخلاقى دین در انجام مناسک و آداب مذهبى، دعوت به توحید و انتقاد از آیین-هاى شرک آلود اقوام همسایه، گریه واندوه بر سرانجام شوم اورشلیم، نامه-اى به تبعیدیان بابل جهت تقویت روحیّه آن-ها و سفارش ایشان به حفظ دین در آن محیط، برخى گزارش-هاى مهمّ تاریخى از آن دوره، خبر از افول و نابودى همه اقوام و تمدّن-هاى بزرگ، خبر از آینده-اى روشن در پایان حوادث اسف بار جهان.
افزون بر سِفر ارمیا، سِفر مراثى نیز در ترجمه یونانى، معروف به سبعین به او نسبت داده شده و مرثیه پنجم آن به دعاى ارمیا نام گذارى شده است. این سِفْر گرچه از دیرباز میان متألّهان یهودى و مسیحى به ارمیا منسوب بوده، وجود برخى سخنان ناسازگار با دیدگاه-هاى ارمیا سبب تردید برخى معاصران در این انتساب شده است. نامه دیگرى نیز از ارمیا خطاب به اسیران یهودى بابل در پایان سفر باروک ثبت شده که صحّت آن نیز مورد تردید است و از مجموعه اپوکریفایى عهد عتیق به-شمار مى-رود. بخش-هایى از سِفر مزامیر[26] به اضافه برخى متون اپوکریفایى دیگر نیز به ارمیا نسبت داده مى-شود.[27] دیدگاه عهد عتیق درباره ارمیا از نگاهى کلّى متأثّر از رویکرد کلامى یهود به خداوند با طبیعتى شبه بشرى و پدیده نبوّت به مثابه واقعیّتى عادى و محسوس و شخصیّت پیامبران به-صورت انسان-هایى معمول با همه واکنش-ها و افت و خیزهاى بشرى است که به-طور طبیعى، واکنش انتقادى متألّهان مسلمان را در پى داشته است.[28]

ارمیا در منابع اسلامى
منابع تاریخى و تفسیرى اسلامى از آن جا که نام ارمیا در قرآن به صراحت نیامده و حوادث زندگى او به تفصیل مورد توجّه قرار نگرفته، از گزارش-هاى تورات و باورهاى یهودیان و مسیحیان درباره این پیامبر، تأثیر بسیارى پذیرفته-اند. در این میان، نقش «وهب-بن منبه» در ورود بخش گسترده-اى از اسرائیلیات درباره این شخصیّت بنى-اسرائیل نیز حائز اهمیت است. در عین حال، انعکاس دیدگاه یهودى و مسیحى درباره این پیامبر در منابع اسلامى به-طور دقیق صورت نپذیرفته و در نتیجه، ابهام-ها و تعارض-هاى بسیارى درباره این پیامبر پدید آورده است.[29] برخى او را همان عزیر پیامبر دانسته-اند که پس از مرگى 100 ساله دوباره زنده-شد[30] و عدّه-اى دیگر تحت تأثیر وهب-بن منبه، او را همان خضر نبى معرّفى کرده[31] و از پیامبران پس از موسى شمرده-اند که در آیه-87 بقره/2 از آن-ها یاد-شده است[32]: «و-لَقَد ءاتَینا موسَى الکِتـبَ و قَفَّینا مِن بَعدِهِ بِالرُّسُلِ». در-همین جهت، برخى دیگر از تفاسیر، ذیل داستان ملاقات موسى با مردى حکیم در آیه-65 کهف/18، از ارمیا یاد-کرده-اند[33] و در روایاتى دیگر از-او در جایگاه پیامبر دوره پس از شهادت یحیى-بن زکریا نام برده شده است.[34] مفسّران بر اساس این مجموعه روایات متعارض، داستان-هاى متعدّدى از قرآن را بر او حمل کرده-اند. در مقابل، برخى دیگر از مفسّران به این قبیل روایات با دیده تردید نگریسته[35] و دسته-اى از آن-ها را تضعیف سندى و محتوایى کرده و به اسراییلى بودن آن-ها تصریح داشته-اند.[36]
داستان ارمیا با روایتى از حسن بصرى آغاز مى-شود که درباره زهد و پارسایى او است. وى در این روایت، فرزند پادشاهى معرّفى شده که به رغم اصرار پدر، از ازدواج پرهیز مى-کرده و به کناره-گیرى از مردم تمایل داشته است تا آن که سرانجام وحى الهى بر او نازل شد.[37] ادامه داستان از زبان وهب است که تشابه بسیارى با گزارش سفر ارمیا دارد. خداوند از انتخاب وى به نبوّت پیش از تولّدش و رسالت بزرگ او یاد مى-کند و براى ارشاد و هدایت پادشاه و عموم بنى-اسرائیل به سویشان روانه-اش مى-سازد. ارمیا از ناتوانى خویش در انجام این مسؤولیّت بزرگ به خدا شکوه مى-برد و از او یارى مى-خواهد. خداوند از قدرت بى-نهایت خویش و اراده بى-تغییر خود و حمایت مدامش از ارمیا و همراهى-اش با او در انجام این مسؤولیّت یاد مى-کند و پس از گناهان و فساد اقشار گوناگون بنى-اسرائیل از پادشاهان، کاهنان، عابدان و ... سخن گفته، سرانجام از عذاب سخت خویش با فرستادن پادشاهى ستمگر براى تخریب اورشلیم خبر مى-دهد. ارمیا با شنیدن این پیام، فریاد مى-کشد و پیراهن پاره مى-کند و خاکستر بر سر مى-فکند و به سان روایت توراتى، به بدبختى خویش نفرین مى-فرستد. خداوند بر حال وى تأسف خورده، به او دلدارى مى-دهد که عذاب خود را پیش از رضایت ارمیا بر آنان فرو نفرستد تا آن که مدّتى بعد بر گناهان و طغیان بنى-اسرائیل افزوده، و بُخت نُصَّر به-سوى اورشلیم روانه مى-شود. در همین هنگام، فرشته-اى در لباس آدمى نزد ارمیا آمده، از او درباره خانواده ناسپاس خویش که پاسخ همه محبّت-هایش را به دشمنى داده-اند، شکایت مى-برد. ارمیا پس از دو بار سفارش به مدارا و نرمى، بار سوم که از فساد و آلودگى اخلاقى آن خانواده باخبر مى-شود، خشم آن شخص را از روى حق و عدل مى-شمرد و بر آنان نفرین فرستاده، عذاب خداوند را برایشان مى-خواهد. در همین آن، صاعقه-اى بر بیت المقدس فرود مى-آید و آن را به آتش مى-کشد و خداوند ارمیا را از حقیقت ماجرا آگاه مى-سازد. در این هنگام، ارمیا میان پرندگان آسمان به پرواز آمده؛ سپس دیگر حوادث هجوم بُختُ نُصَّر رخ مى-دهد.[38] در روایتى دیگر از کعب، تفصیل بیش-ترى از ماجراى سخنان ارمیا با خدا و ابلاغ پیامش به مردم و زندانى شدن وى داده شده-است که شباهت بسیارى با گزارش-هاى سِفْر ارمیا دارد؛ سپس در روایتى دیگر از وهب به آزادى ارمیا از زندان پادشاه یهود به-دست بُختُ نُصَّر اشاره،[39] و جریان هجرت یهودیان به مصر نیز در برخى منابع نقل شده است.[40] در برخى روایات نیز از ملاقات ارمیا با دانیال در زندان بُختُ نُصَّر در بابل به شیوه-اى اعجازگونه یاد-شده است.[41] برخى نیز ارمیا را جزو اسیران یهود در بابل دانسته-اند.[42] ماجراى گفت و گوى خدا با ارمیا و ابلاغ پیام عذاب الهى بر بنى-اسرائیل و ملاقات وى با بُختُ نُصَّر در منابع شیعى نیز به نقل از امام صادق(علیه السلام)حکایت شده است که با گزارش تورات تقارب بسیارى دارد، جز آن که در پایان، از ماجراى منسوب به عزیر یاد-شده است. ادامه داستان ارمیا به چند ماجراى قرآنى ارتباط دارد:

1. ارمیا و مرگ صد ساله:
بنا به برخى روایات سنّى[43] و شیعه،[44] ارمیا پس از خراب شدن بیت-المقدّس یا هنگام بازگشت از مصر، با مقدارى آب و غذا به راه مى-افتد و در گوشه-اى بیرون شهر با نگاه به خرابه-هاى آن از خود مى-پرسد: چگونه خداوند این شهر[45] یا این جمع مردگان را پس از مرگ و نابودى دوباره برپا مى-دارد: «اَو کالَّذى مَرَّ عَلى قَریَة و هِىَ خاوِیَةٌ عَلى عُروشِها قالَ اَنّى یُحیى هـذِهِ اللّهُ بَعدَ مَوتِها» (بقره/2، 259)، آن-گاه خداوند او را 100 سال مى-میراند؛ سپس دوباره در دوره بازگشت بنى-اسرائیل از تبعید بابل و آبادى مجدّد اورشلیم به حیات باز-مى-گرداند: «فَاَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عام ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَم لَبِثتَ قالَ لَبِثتُ یَومـًا اَو بَعضَ یَوم-...» (بقره/2،-259). در روایتى از وهب-بن منبه پس از نقل ماجراى مذکور، براى ارمیا حیاتى طولانى قائل شده و او را هم-چنان زنده شمرده-اند.[46] صرف نظر از روایات درباره شخصیّت قرآنى ارمیا، میان مفسّران اختلاف نظر پدید آمده است. ازابن عباس، قتاده و برخى دیگر از مفسّران نخستین[47] و هم-چنین در روایاتى از امام على(علیه السلام)[48] و امام صادق(علیه السلام)[49] نقل-شده که آیات مورد بحث، درباره عزیر هستند. فیض کاشانى براى حلّ تعارض روایات، احتمال داده که ماجراى مذکور به-طور جداگانه درباره هر-یک از عزیر و ارمیا اتّفاق افتاده است.[50] برخى نیز با استناد به سیاق آیات که درباره منکران رستاخیز است، آیه مزبور را مربوط به انسانى کافر و نه پیامبرى مؤمن شمرده-اند.[51]

2. ارمیا و فساد بنى-اسرائیل:
ماجراى حمله بُختُ نُصَّر در روایات اسلامى، به-طور معمول ذیل آیه-4-ـ-7 اسراء/17 نقل مى-شود: «و-قَضَینا اِلى بَنى اِسرءیلَ فِى الکِتـبِ لَتُفسِدُنَّ فِى-الاَرضِ مَرَّتَینِ... فَاِذا جاءَ وَعدُ اُولـهُما بَعَثنا عَلَیکُم عِبادًا لَنا اولى بَأس شَدید... ...فَاِذا جاءَ وَعدُ الأخِرَةِ لِیَسوءوا وُجوهَکُم-...».
در این آیات، از دو دوره افساد بنى-اسرائیل و دوبار انتقام الهى از آنان یاد-شده است. برخى، دوره نخست افساد را به زندانى ساختن ارمیا و کشتن زکریا مربوط دانسته[52] و عدّه-اى دیگر، دوره دوم را مربوط به حبس و شکنجه ارمیا شمرده-اند.[53] از سوى دیگر، در برخى روایات، از ماجراى حمله بُختُ نُصَّر پس از قتل یحیى-بن زکریا خبر داده شده و آن حادثه را انتقام خداوند از قاتلان و رضایت-دهندگان به مرگ یحیى(علیه السلام)شمرده-اند.[54]هارون-بن خارجه در روایتى از امام صادق(علیه السلام) به این ماجرا اشاره کرده و هم-چنین داستانى افسانهوار درباره ملاقات ارمیا با بُختُ نُصَّر در کودکى و گرفتن امان نامه-اى از او نقل کرده است که اعتبار و صحّت آن روایت را مورد سؤال قرار مى-دهد.[55] این روایات ناسازگار با واقعیّات تاریخى سبب شده تا برخى مورّخان اسلامى از قبیل طبرى و ابن-اثیر آن-ها را نقد کنند[56] و برخى مفسّران نیز براى جداساختن حوادث گوناگون تاریخى، به تبیین و تمییز دو دوره افساد بنى-اسرائیل و دو بلاى خداوند بر آن-ها بپردازند.[57] علاّمه مجلسى با توجّه به تعارض روایات در منابع شیعى، بدون در نظر گرفتن گزارش-هاى تاریخى و احتمالا تحت تأثیر ثعلبى در عرائس به این احتمال دامن زده است که بخت نُصَّر، عمرى دراز داشته و در دو دوره بلند مدّت به اورشلیم حمله کرده است.[58]در همین جهت نیز از دو بخت نُصَّر یاد-شده که یکى در عهد ارمیا و دیگرى در عهد یحیى بوده است.[59]

3. ارمیا و معجزه احیاى مردگان:
برخى منابع کلامى شیعه در اثبات عقیده رجعت، به ماجراى زنده شدن هزاران نفر از بنى-اسرائیل پس از مرگ ناگهانى استدلال و ارمیا را پیامبر آنان معرّفى کرده-اند. شیخ صدوق از این ماجرا چنین حکایت مى-کند: آنان که از بیمارى طاعون رنج مى-بردند، براى رهایى از آن، همگى از شهر خارج شده، به ساحل دریا پناه مى-برند؛ آن-گاه فرمان مرگ از سوى خداوند بر آنان فرود مى-آید؛ سپس ارمیا با گذر از جمع مردگان به خداوند روى کرده و از او حیاتى دوباره را براى آنان خواستار مى-شود و بدین ترتیب، همگى به حیات باز-مى-گردند[60]:«اَلَم-تَرَ اِلَى الَّذینَ خَرَجوا مِن دِیـرِهِم و هُم اُلوفٌ حَذَرَ المَوتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ موتوا ثُمَّ اَحیـهُم». (بقره/2، 243) در منابع دیگر، نام این پیامبر، حزقیل یاد-شده است.[61]

4. ارمیا و جالوت:
در روایتى از هارون-بن خارجه از امام باقر(علیه السلام)نقل شده که ارمیا همان پیامبر دوره جالوت بوده که مردم از او تعیین پادشاهى را درخواست کرده بودند تا به رهبرى او به مبارزه با جالوت برآیند. او نیز طالوت را به فرمان خداوند براى این امر برمى-گزیند[62]: «اَلَم تَرَ اِلَى المَلاَِ مِن بَنى اِسرءیلَ مِن بَعدِ موسى اِذ قالوا لِنَبِىّ لَهُمُ ابعَث لَنا مَلِکـًا نُقـتِل فى سَبیلِ اللّهِ... و قالَ لَهُم نَبِیُّهُم اِنَّ اللّهَ قَد بَعَثَ لَکُم طالوتَ مَلِکـًا». (بقره/2، 246-ـ-247) نام این پیامبر در روایات دیگر که شهرت بیش-ترى دارند، اشموئیل یاد-شده است.[63]

5. ارمیا و عذاب خدا بر اهل حجاز:
قرطبى، ذیل آیه-11 انبیاء/21 «و-کَم قَصَمنا مِن قَریَة کانَت ظالِمَةً» ارمیا را پیام-آور نزول غضب خداوند بر عرب-هاى حجاز مى-داند. آنان که طغیان و فساد را به سرحدّ نهایى رسانده، و پیامبرشان را کشته بودند، مورد غضب خدا قرار گرفتند و ارمیا از سوى خدا نزد بخت نُصَّر آمده، او را براى انتقام از ایشان به آن دیار مى-فرستد. خداوند پیش از حمله بخت نُصَّر به ارمیا مأموریّت مى-دهد که معدبن عدنان، جدّ پیامبر را از جزیرة-العرب خارج سازد.[64] به ماجراى نجات معدبن-عدنان به-گونه-اى افسانهوار و گسترده در منابع اسلامى توجّه شده است[65] و او را در زمره پیامبرانى برشمرده-اند که مژده ظهور پیامبر اسلام را داده-اند.[66] مورّخان اسلامى، سلسله نسب پیامبر تا عدنان را نیز برگرفته از کتاب برخیا یا بورخ، کاتب ارمیا دانسته-اند.[67] احتمالا برخیا یا بورخ، واژه معرب باروک است که در عهد عتیق، شاگرد ارمیا و یکى از پیامبران بنى-اسرائیل معرّفى شده است. نقش مژده رسانى ارمیا در سروده-هاى اسلامى نیز انعکاس یافته است.[68]

6. سرانجام ارمیا:
در منابع اسلامى صرف نظر از روایاتى که او را همان خضر نبى دانسته، براى او عمرى دراز مى-پندارند، در برخى روایات دیگر به-گونه-اى تصویر شده که قرین به شهادت است. در این دسته روایات به جریان سنگسار شدن وى به-وسیله یهودیان مصر یا عرب-هاى حجاز[69] اشاره، و روز شهادت او نیز در برخى منابع شیعى، 23 ذى-قعده دانسته شده است.[70] ارمیا از عالمان دانش رمل و حروف شمرده شده[71] و در منابع تاریخى متأثر از فرهنگ ایرانى، از زردشت به-صورت شاگرد یا خدمت-گزار یکى از شاگردان ارمیا یاد-شده است.[72] افزون بر این، نقش-هاى متعدّد دیگرى نیز به ارمیا نسبت داده شده است: آبادسازى مصر و پادشاهى بر آن پس از تخریب به-دست بخت نُصَّر،[73] پنهان ساختن تابوت موسى[74] که در آخرالزمان از دریاچه طبریّه بیرون کشیده خواهد شد.[75]


___________________________
منابع
اثبات الوصیه؛ اسرائیلیات والموضوعات فى کتب التفسیر؛ الاعتقادات؛ الله والانبیاء فى-التوراة والعهد القدیم؛-انوارالتنزیل و اسرار التأویل، بیضاوى؛ بحارالانوار؛ البدء والتاریخ؛ البدایة والنهایه؛ البرهان فى تفسیر القرآن؛ تاریخ ابن-خلدون؛ تاریخ الامم والملوک، طبرى؛ تاریخ-تمدن، ویل دورانت؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ الیعقوبى؛ التبیان فى تفسیر القرآن؛ تفسیر جوامع الجامع؛ تفسیر الصافى؛ تفسیر عبدالرزاق؛ تفسیر العیاشى؛ تفسیر غریب القرآن؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن-کثیر؛ تفسیر القمى؛ تفسیر کنزالدقائق و بحرالغرائب؛ تهذیب الکمال؛ جامع-البیان فى تفسیر آى القرآن؛ الجامع لأحکام القرآن، قرطبى؛ دائرة-المعارف، بستانى؛ الدرالمنثور فى التفسیر بالمأثور؛ روضة الواعظین؛ زادالمسیر فى علم التفسیر؛ الطبقات الکبرى؛ عمدة-الطالب فى انساب آل ابى-طالب؛ الغدیر فى الکتاب و السنه؛ فتح-البارى شرح صحیح البخارى؛ الفرج بعد الشده؛ قاموس الکتاب المقدس؛ قصص الانبیاء، ابن-کثیر؛ قصص الانبیاء، راوندى؛ الکامل فى التاریخ، ابن-اثیر؛ کتاب مقدس؛ کشف الظنون؛ الکشاف؛ مجمع-البیان فى تفسیر القرآن؛ المحبر؛ مستدرک سفینة-البحار؛ المعارف؛ معانى القرآن، النحاس؛ معجم احادیث-المهدى؛ معجم-البلدان؛ المیزان فى تفسیر القرآن؛ وسائل-الشیعه؛ الهدى الى-دین-المصطفى؛ ینابیع-الموده. EncycLopedia of IsLam .

پی نوشت:
[1]. فتح-البارى، ج-6-، ص-309؛ تاریخ ابن-خلدون، ج-2، ص-71؛ الدرالمنثور، ج-2، ص-29.
[2]. قاموس الکتاب المقدس، ص-40؛ دائرة-المعارف، ج-3، ص-222.
[3]. کتاب مقدس، ارمیا، 1: 1-ـ-3.
[4]. تاریخ دمشق، ج-8، ص-27؛ تاریخ ابن-خلدون، ج-2، ص-116.
[5]. الکتاب المقدس، ص-1637.
[6]. تاریخ تمدن، ج-1، ص-350-ـ-372.
[7]. کتاب مقدس، ارمیا، 1: 1.
[8]. همان، دوم پادشاهان، 22-ـ-23؛ دوم تواریخ، 34-ـ-35.
[9]. قاموس الکتاب المقدس، ص-40-ـ-41.
[10]. الله والانبیاء فى التوراه، ص-526.
[11]. دایرة-المعارف، ج-3، ص-223-ـ-226.
[12]. تاریخ تمدن، ج-1، ص-377.
[13]. دایرة-المعارف، ج-3، ص-224.
[14]. کتاب مقدس، ارمیا، 8: 23؛ تاریخ تمدن، ج-1، ص-377.
[15]. کتاب مقدس، دوم پادشاهان، 24-ـ-25؛ دوم تواریخ، 36.
[16]. همان، ارمیا، 39: 11-ـ-14.
[17]. همان، ارمیا، 43: 2-ـ-5.
[18]. همان، عبرانیان، 11: 37.
[19]. دایرة-المعارف، ج-3، ص-226-ـ-227.
[20]. کتاب مقدس، دوم ارمیا، 1-ـ-5: 1-ـ-20.
[21]. قاموس-الکتاب المقدس، ص53ـ54؛ تاریخ تمدن، ج1، ص-369-ـ-379.
[22]. تاریخ تمدن، ج-1، ص-378-ـ-379.
[23]. دایرة-المعارف، ج-3، ص-227.
[24]. الکتاب المقدس، ص-1636-ـ-1637.
[25]. کتاب مقدس، ارمیا، 36: 1-ـ-32.
[26]. دایرة-المعارف، ج-3، ص-227.
[27]. قاموس الکتاب المقدس، ص55ـ56؛ کتاب مقدس، مراثى ارمیا، 1-ـ-5.
[28]. الهدى الى دین-المصطفى، ج1، ص-154.
[29]. EncycLopedia of IsLam, VIV,p79.
[30]. تفسیر عبدالرزاق، ج-1، ص-358؛ جامع البیان، مج-3، ج-3، ص-41؛ مجمع البیان، ج-2، ص-639.
[31]. جامع-البیان، مج-3، ج-3، ص-41؛ مجمع-البیان، ج-2، ص-639؛ تفسیر قرطبى، ج-3، ص-188.
[32]. تاریخ دمشق، ج-8، ص-33؛ الدرالمنثور، ج-1، ص-86.
[33]. زاد المسیر، ج-5، ص-167.
[34]. تاریخ دمشق، ج64، ص210؛ البدایة والنهایه، ج2، ص26.
[35]. المیزان، ج-2، ص-378.
[36]. تفسیر ابن-کثیر، ج-3، ص-27-ـ-28؛ قصص-الانبیاء، ابن-کثیر، ص421؛ اسرائیلیات والموضوعات، ص-234-ـ-237.
[37]. تاریخ دمشق، ج-8، ص-34.
[38]. تاریخ طبرى، ج1، ص-321؛ تاریخ دمشق، ج8، ص34-ـ-41؛ قصص-الانبیاء، ابن-کثیر، ص432-ـ-436.
[39]. قصص الانبیاء، ابن-کثیر، ص-436-ـ-438.
[40]. قصص الانبیاء، راوندى، ص-225؛ تاریخ طبرى، ج-1، ص-316.
[41]. الفرج بعد الشده، ج-1، ص-18؛ تاریخ دمشق، ج-8، ص-32.
[42]. البدء والتاریخ، ج-30، ص-115.
[43]. المعارف، ص48؛ تفسیر قرطبى، ج3، ص188؛ الدرالمنثور، ج2،ص-29.
[44]. تفسیر قمى، ج-1، ص-117؛ تفسیر عیاشى، ج-1، ص140ـ141؛ وسائل-الشیعه، ج16، ص142-ـ-143.
[45]. تاریخ طبرى، ج-1، ص-317.
[46]. جامع-البیان، مج-3، ج-3، ص-49؛ و مج-9، ج-15، ص-50-ـ-52؛ تاریخ طبرى، ج-1، ص-324.
[47]. معانى القرآن، ج-1، ص-277-ـ-278؛ مجمع البیان، ج-2، ص-639؛ تفسیر قرطبى، ج-3، ص-187.
[48]. تفسیر عیاشى، ج-1، ص-141؛ مجمع-البیان، ج-2، ص-639؛ تفسیر ابن-کثیر، ج-1، ص-322.
[49]. التبیان، ج2، ص320؛روضة-الواعظین، ص14؛ بحارالانوار، ج7، ص34.
[50]. الصافى، ج-1، ص-292؛ کنزالدقائق، ج-2، ص-426.
[51]. زادالمسیر، ج1، ص-292؛ تفسیر بیضاوى، ج1، ص-219؛ کنزالدقائق، ج2، ص426.
[52]. الکشاف، ج-2، ص-649؛ جوامع الجامع، ج-1، ص-744؛ غریب القرآن، ص-277.
[53]. المعارف، ص-47.
[54]. بحارالانوار، ج-14، ص-356.
[55]. تفسیر قمى، ج1، ص113-ـ-115؛ بحار الانوار، ج14، ص356-ـ-357.
[56]. تاریخ طبرى، ج1، ص-347؛ الکامل، ج-1، ص-198-ـ-206.
[57]. المعارف، ص-47؛ تفسیر قرطبى، ج-10، ص-141؛ مجمع البیان، ج-6، ص-614.
[58]. بحارالانوار، ج-14، ص-355.
[59]. اثبات-الوصیه، ص-86-ـ-87.
[60]. الاعتقادات، ص-60-ـ-61؛ بحارالانوار، ج-53، ص-128.
[61]. مجمع-البیان، ج2، ص604؛ تفسیر عیاشى، ج1، ص-131؛ البرهان، ج1، ص-503.
[62]. تفسیر قمى، ج-1، ص-108؛ الصافى، ج-1، ص-274؛ بحارالانوار، ج-13، ص-439.
[63]. مجمع البیان، ج-2، ص-610؛ المیزان، ج-2، ص-296-ـ-297.
[64]. تفسیر قرطبى، ج-11، ص-182.
[65]. تاریخ طبرى، ج-1، ص-327؛ المحبر، ص-6-ـ-7؛ تاریخ ابن-خلدون، ج-2، ص-161، 239 و 299.
[66]. البدایة و النهایه، ج-6-، ص-138؛ الدرالمنثور، ج-1، ص-86-.
[67]. عمدة-الطالب، ص28؛ تهذیب-الکمال، ج1، ص175؛ الطبقات، ج-1، ص-47.
[68]. الغدیر، ج-6، ص-39.
[69]. تاریخ ابن-خلدون، ج-2، ص-107.
[70]. مستدرک سفینة البحار، ج-8، ص-556.
[71]. ینابیع الموده، ج-3، ص-198؛ کشف الظنون، ج-1، ص-912.
[72]. تاریخ طبرى، ج-1، ص-317؛ البدایة والنهایه، ج-2، ص-51؛ تاریخ ابن-خلدون، ج-2، ص-161.
[73]. معجم-البلدان، ج-5، ص-140.
[74]. تاریخ یعقوبى، ج-1، ص-65.
[75]. معجم احادیث المهدى، ج-1، ص-530-ـ-531.


  • امید شمس آذر

پرسش: چرا عموم انقلابات در اوایل دوران پیروزی خود، دچار انحراف شده و از هدف اوّلیه دور می شوند؟

پاسخ: شاید به این دلیل که منادیان اوّلیۀ آن، اقشار مستضعف و پابرهنگانی بوده اند که به انگیزه های اقتصادی و یا استثنائاً فرهنگی -مانند انقلاب اسلامی ایران- علیه حکومت وقت قیام می کنند؛ ولی برای ادامۀ راه و پیشبرد اهداف، نیاز به امکانات مادّی از قبیل ثروت، تسلیحات نظامی و تبلیغات دارند که برای همین منظور، دست دوستی با اقشار مرفّه تر ولی کمتر انقلابی تر می دهند تا انقلاب را با کمک آنان به ثمر برسانند. اینگونه می شود که هرچه دایرۀ انقلابیّون گسترده تر می شود، میزان اشتراکات نیز کمتر می گردد و نهایتاً انقلاب که به پیروزی رسید، همان ثروتمندان و مرفّهان به استناد کمک هایی که به روند پیشبرد انقلاب کرده و آزارهایی که از حکومت قبل دیده اند، در حکومت جدید زمام امور را به دست گرفته و گاهاً قوم و خویش خود را نیز وارث خویش می گردانند. (در تاریخ روایی ایران، داستان کاوۀ آهنگر که خود قیام می کند ولی حکومت را به دست دیگری -فریدون- می سپارد، نمادی از این واقعیّت است). در این میان، در زمینۀ فرهنگی نیز در اکثر مواقع که هدف اوّلیۀ انقلاب انگیزه های زودگذر اقتصادی بوده، موفّق به تغییر گفتمان آن به نفع خود می شوند، ولی در انقلاباتی که اهداف متعالی تری برای خود تعریف کرده، این امر به سختی امکان پذیر است. انقلاب ما از سنخ دوّم بود که نااهلان و نامحرمان نتوانستند در تئوری هایش خدشه ای وارد کنند، ولی دست و پایش را در عمل به شدّت مجروح کرده اند. مانند تحریف کتابهای آسمانی که در مورد تورات و انجیل هم در لفظ و هم در معنا اتّفاق افتاد، ولی در مورد قرآن فقط در بعد معنا و تفسیر اتّفاق افتاد که تشخیص و تصحیح آن گرچه سخت است ولی غیرممکن نیست.


  • امید شمس آذر

پرسش: چرا اغلب روشنفکران ضدّمذهبی کشورمان از عصر مشروطه تاکنون، فرزندان فقها هستند؟

پاسخ: شاید به این دلیل که از کودکی فکر می کنند دین که در خانۀ خودشان فقط شامل فقه می شود و بس، تمام و کمال جلوی چشمشان حاضر است؛ برای همین وقتی که بزرگ شدند، ترجیح می دهند از بیرون به دین نگاه کنند و نه از درون. اینطور می شود که دیگر مذهبی و معتقد بار نمی آیند. البتّه فقهایی که علاوه بر فقه، در اعتقادات و اخلاقیّات و تدبیر منزل هم سرآمد روزگار خود باشند، موفّق به تربیت فرزندانی می شوند که راه پدر را بتواند ادامه دهد؛ ولی تعداد اینها بسیار کم است و معمول همان است که می بینیم.


  • امید شمس آذر

به کجا ببری این درد را که در هوای فرزند پسری که بخواهی ولیعهدت باشد، دو بار طلاق بدهی و سه بار ازدواج کنی، ولی نهایتاً که آن فرزند به دنیا آمد و بالید و بزرگ شد، نه از سلسله پادشاهی ات خبری باشد و نه حتّی از اساس نظام سلطنتی؟! هر کس در این شرایط قرار بگیرد، حق دارد از غصّه دق کند و بمیرد. پس یادمان باشد هیچ کاری را نگوییم در آینده انجام خواهم داد، مگر اینکه بگوییم اگر خدا بخواهد.

«عبرت ها چه بسیارند و عبرت پذیرها چه اندک» !

  • امید شمس آذر

امام باقر علیه السّلام از آباء و اجداد طاهرینش از امام الموحّدین امیرالمؤمنین علیه السّلام نقل می نماید که: «إنّ الله تبارک و تعالی [لمّا] أراد أن یخلق خلقاً بیده و بعد ما مضی من الجنّ و النّسناس غی الأرض سبعة آلاف السّنة» (بحارالانوار محمّدباقر مجلسی، ج 60 ، ص 82 ، تفسیر قمی، علیّ بن ابراهیم قمی، ج 1 ، ص 36 ). «همانا (هنگامی که) خدای تبارک و تعالی اراده نمود تا موجودی را بیافریند (یعنی انسان را خلق نماید) و این در زمانی بود که از خلقت و آفرینش جن [شصت هزار] و نسناس هفت هزار سال گذشته بود». در این روایات زمان آفرینش جنّیان را 7 هزار سال قبل از آفرینش آدمیان معرّفی می نماید؛ امّا در روایت، صحبت از موجود دیگری به نام "نسناس" هم گردیده است که آن هم از مخلوقات عجیب و شگفت آور خدای سبحان بوده که به کلّی برچیده شده و زمین از وجود آنها پاک گشته و ظاهراً به واسطۀ فساد و فتنۀ بزرگی که در زمین انجام می داده اند، به واسطۀ عذاب های الهی نابود شده اند و اثری از آنها نیست.1 در حدیث دیگری از امام باقر(ع) نقل است که بر روی زمین تاکنون 7 عالم، یکی پس از نابودی دیگری شکل گرفته و عالم ما هفتمین عالم است. همچنین در حدیث دیگری از آن امام همام(ع) نقل است: «قبل أبونا آدم ألف آدم». قبل از پدر ما آدم صفی الله (ع) هزار آدم بوده است. در احادیث دیگری با مضمونی مشترک از امامان محمّد باقر و جعفر صادق -علیهما السّلام- تعداد آدم ها هزار برابر این یعنی یک میلیون ذکر شده است، ولی در این احادیث علاوه بر یک میلیون آدم، از یک میلیون عالم نیز سخن رفته است.2 مؤلّف تاریخ گزیده گوید: «...و علماء هند و خطا و ختن و چین و ماچین بخشیان و فرنگان، ابتدای خلقت آدم از هزارهزار سال درگذرانیده اند و گویند چندین آدم بوده و هریک بلغتی مخصوص بوده و چون هریک را نسل منقطع میشده، دیگری ظاهر میگشته و متشرّعان اهل ایران، از هبوط آدم علیه السّلام بزمین تا ظهور دعوت پیغمبر ما محمّد مصطفی[ص]، بعضی شش هزار و بعضی کمتر و بیشتر گفته اند و اهل نجوم، از زمان طوفان، تاریخی دارند و در این زمان که سنۀ ثمان و تسعین و ستّمائه [698] یزدجردیست، آن تاریخ بر چهارهزار و چهارصد و سی و دو سال است».3 و اکنون که سال 1397 هجری خورشیدی (1386 یزدگردی) است، 5120 سال می شود. به روایت دیگر 5132 سال گفته اند. از هبوط آدم(ع) نیز به روایت معتبر 7615 سال و به روایتی 7599 سال می گذرد. زمان زندگی آدم(ع) به روایتی دیگر، از 5782 تا 4942 پیش از میلاد بوده است. صابئین نیز نزدیک به 36 هزار سال گفته اند.

حوّا(س) 70 بار برای آدم(ع) زایمان کرد و هر بار دو پسر و دختر توأم آورد. دختران همگی در کودکی از دنیا رفتند؛ شاید به این دلیل که برادران میل به آنها نکنند. "عناق" نام بداخلاق آدم بوده که توسّط کک فیل پیکر و کرکس الاغ گونی که از آسمان آمدند، تنبیه شد. زوج قابیل را برخی "جهانه" گفته و از جنّ دانسته اند. به قول صحیح تر "لیوزا" نام داشت که به احتمال از نسناس بوده است. "اقلیما" نیز زوج هابیل و از حوریان بوده است. پس از واقعۀ قتل هابیل، آدم به مدّت 50 سال (و به روایتی 500 سال) از زوجه اش کناره گرفت تا اینکه شیث(ع) تنها و بدون توأم به دنیا آمد. عصر پنجشنبه ای، حوریه ای به نام "نُزله" برای وصلت با شیث از بهشت فرود آمد. حوریه ای به نام "مُنزله" نیز برای وصلت با "یافث" فرزند دیگر آدم فرود آمد. حوریه ها پس از اینکه تعداد بسیاری فرزند زمینی به دنیا آوردند، به آسمان بازگشتند. پسر شیث با دختر یافث ازدواج کرد و بدینگونه نسل بشر از راه حلال ادامه یافت. گفته اند: آدم(ع) چهل سال از عمر خویش را به داوود(ع) بخشید. سند هبۀ عمر آدم به داوود به امضای خدا و فرشته ای به نام "مِتارُن" رسیده است.4


_________________________________

1. هفته نامۀ پرتو سخن، ش 548

2. نک:محمّد محمّدی اشتهاردی، چرا؟، - 110 پرسش و پاسخ، بوشهر: موعود اسلام، چاپ دوّم 1382 ، ص 214

3. حمدالله مستوفی، تاریخ گزیده، باهتمام دکتر عبدالحسین نوائی، تهران: مؤسّسۀ انتشارات امیرکبیر، چاپ سوّم 1364 ، صص 9 - 8

4. دکتر محمّد خزائلی، اعلام قرآن، تهران: امیرکبیر، 1367



  • امید شمس آذر

چندی پیش با پیگیری های جمعیّت پیشرفت و عدالت ایران اسلامی نزدیک به جریان محمّدباقر قالیباف، مانیفست نواصولگرایی در 14 بند و سه محور اساسی «مردم باوری، اسلام ناب و نوگرایی» رونمایی شد. در این مانیفست، بر اشتباهات اساسی جریان اصولگرایی در گذشته و بر ضرورت تغییرات بنیانی در آن تأکید شده و پیوستن خواه_ناخواه جریان اصولگرایی سنّتی و محافظه کار به آن، یک نوع تقدیر گریزناپذیر عنوان شده که البتّه حرف درستی است. در اینکه نیروهای انقلاب از همان ابتدا تا به امروز، در عملکرد خود اشتباهات فاحشی داشته و دارند که منجر به بدبینی قشرهایی از مردم به آنان و بعضاً به اصل انقلاب شده و اینکه لازم است یک بازبینی و تغییر اساسی در الگوی عملی آنان به وجود آید، شکّی نیست؛ امّا این تغییر اساسی و این جبران اشتباهات بر چه محوری باید صورت گیرد؟

شاید بتوان دوری از مردم، فاصله گرفتن از اسلام ناب و نیز جمود فکری و فرسایش مدیریّتی را آسیب های عمدۀ انقلابیان سنّتی به شمار آورد؛ امّا محور قرار دادن عکس این موارد به عنوان نقشۀ راه، یک موضع صرفاً سلبی است و موضع سلبی راه به جایی نمی برد. گذشته از آن، وقتی مردم باوری در مقام نمایۀ اوّلیّۀ این جریان حتّی قبل از اسلام ناب مورد تأکید ویژه قرار گیرد، تکلیف عمل به وظیفۀ دینی و قرآنی چه می شود، آنگاه که احیاناً بین فرمان خدا با خواستۀ مردم تضاد وجود داشته باشد؟ این مورد، آشکارترین و البتّه خطرناکترین ایراد این طرح است. نوعاً نواصولگرایی یا -بنا به تعبیر پشین آن- اصولگرایی اصلاح طلبانه که از ابتدا توسّط این گروه و در مقابل گفتمان "اصلاح طلبی اصولگرایانه" به عنوان یگانه گفتمان برحقّ انقلاب اسلامی و به یک معنا مترادف با آن، مطرح شد، در درون خود دارای یک ایراد اصطلاح شناسانه (ترمینولوژیکال) جدّی است: اصلاح طلبی اصولگرایانه یعنی بیایید در چارچوب اصول، دست به اصلاحات بزنیم. در حالی که اصولگرایی اصلاح طلب طلبانه یعنی بیایید خود اصول را اصلاح کنیم! و این صورت تعدیل شدۀ و ملایمت آمیز همان مرامی است که گروههای اپوزیسیون یا به اصطلاح خودشان اصطلاح طلبان تندرو و لیبرال در ایران در حال پیگیری آن هستند و البتّه که مرام باطل و مردودی است. هر دو با چارچوب مشکل دارند؛ با این تفاوت که اینها می خواهند چارچوب را یکباره بشکنند و آنها می خواهند آرام آرام اثراتش را خنثی کنند. در حالی که اگر چارچوب یا اصول از همان ابتدا درست و دقیق و جوانمردانه رعایت می شد، امروز شاهد وجود این مشکلات نبودیم که بخواهیم برای حلّ آن نیز به جای اصلاح خود، با اصل اصول دربیفتیم. البتّه -همانطور که گفته شد- نواصولگرایی هرچه باشد چهرۀ مقبول تری نسبت به جریانهای امتحان پس دادۀ پیشین خواهد داشت؛ ولی خود نیز نهایتاً در کوزه خواهد افتاد!


  • امید شمس آذر
دربارۀ دستاوردهای انقلاب اسلامی در ایران بسیار گفته شده و می شود، ولی هنوز -بعد از نزدیک به چهل سال- حقّ مطلب آنطور که باید ادا نشده است؛ زیرا این گفته ها اغلب کمّی و آماری بوده و گویا دارند به سردمداران ماتریالیسم گزارش ارائه می دهند، نه به ملّتی که بدون چشمداشت اقتصادی، با نیّت فرهنگی و به خاطر غیرت دینی انقلاب کرده است! از این رو از برخی از دستآوردهای اصلی غفلت شده که یکی از مهمترین آنها به نظر حقیر «کساد شدن بازار آخوندها و بالا گرفتن کار علما» است. هرچند در بین عامّۀ مردم، این دو مفهوم تقریباً مترادف یکدیگر جا افتاده، امّا اهل فن به خوبی می دانند که بین این دو تفاوت از زمین تا آسمان است. ممکن است عامّۀ مردم بعضاً در اظهارات روزمرّه شان بگویند: "مملکت دست آخوندهاست"، ولی واقعیّت این است که اگر انقلاب نمی شد، مملکت دست آخوندها بود؛ اگرچه آخوندها بدشان نمی آید خود را جای علما قالب کرده و در عین نارضایتی درونی از استقرار نظام جمهوری اسلامی ایران، قاطی هم کسوتان ظاهری خود، از مواهب آن بهره مند گردند و البتّه علما را هم با این کارشان، بدنام کنند. شاید نیاز باشد قضیه را بازتر کنم.
خدا رحمت کند دکتر شریعتی را که می گفت -و راست هم می گفت- که: "ما در اسلام روحانی نداریم (روحانی مال مسیحیّت است)، در اسلام عالم داریم". روحانی به عنوان شخصی دارای مقام ویژۀ معنوی که خود را برتر از مردم عادّی بشناساند و ملجأ حاجت روایی و شفاعت آنان نزد خدا و موارد شبیه به این باشد، در اسلام وجود ندارد. فقها و حوزویان به استثنای کسانی که دارای این نوع اهداف هستند، عالم و به اصطلاح عامّه "ملّا" (از ریشۀ ملأ به معنی بسیارداننده و دست پر) محسوب می شوند و نه آخوند که واژه ای توهین آمیز (هم به ساحت خود حوزویان و هم به اصل اسلام) بوده و ریشۀ لغوی اش به آرکونت/آرخونت به معنی متولیّان معابد خدایان پرستی یونان قدیم باز می گردد و به قولی ضعیفتر مخفّف آخداوند است که آشکارا نشان از تکبّر و نخوت دارد. حوزویان گاهاً خود را از سر شکسته نفسی "طلبه" می خوانند که در میان عموم مردم به تحصیل کنندگان علوم دینی قبل از عمامه گذاری اطلاق می شود و نه بعد از آن. "حاج آقا" نیز هرچند عنوان مناسبی برای نامیدن این قشر است، ولی بین اینان با هر پیرمرد مکّه دیده و ندیده ای مشترک است! پس بهترین عنوان همان عالم و به تعبیر عموم مردم ملّا است؛ نامی که فقیهان زیادی در تاریخ ما با آن شناخته شده اند، چون: ملّا هادی سبزواری، ملّاعلی کنی، ملّااحمد نراقی، و... . در حالی که تقریباً به جز آخوند خراسانی، فقیه دیگری در تاریخ فقه شیعه به این نام نامیده نشده است. حال، انقلاب در این میان چه کرد؟
قرنها بود که فقهای شیعه به دو دستۀ اصولی و اخباری تقسیم می شدند که هرچند اخباریون نیز دفاعیّات خاصّی بر حقّانیت روش خود را داشتند، ولی شیوۀ اصولی با اصل تشیّع که مبتنی بر اجتهاد و انعطاف فتاوا و احکام و نقش بارز استدلالات عقلی در این بود، سازگارتر بوده و در طول تاریخ، کارهای بزرگ و دارای ریسک، از این گروه بیشتر سر زده که یک نمونه اش همان انقلاب اسلامی ایران بوده است. اخباریّون با آنکه اذعان به ضعیف السّند بودن بعضی از احادیث داشتند، ولی از آنجا که جز حدیث منبع عمدۀ دیگری نمی جستند، همان احادیث ضعیف و بعضاً جعلی را نیز محض احتیاط در آثار خود انعکاس می دادند! از این رو کارهایشان بسیار با کندی پیش می رفت و در مقابل مظالم سیاسی نیز بیشتر اهل تقیّه و مدارا و در مواقع لزوم تذکّر و نصیحت بودند تا اقدامات تأثیرگذار و انقلابی. از نظر ظاهری نیز با دستارهای بزرگ، محاسن بلند و هیبتی ساکت و مهیب شناخته می شدند. ارتباطشان با مردم در برطرف کردن اشکالات شرعی خلاصه می شد و متخصّص روضه خوانی و گریه انداختن بودند. عمدۀ فقهای شناخته شده در میان عوام النّاس هم در آستانۀ وقوع انقلاب اسلامی، بازماندگان این گروه بودند. سنّت گرایانی که دوست داشتند سواد دینی تودۀ مردم نزدیک به صفر باشد تا مراجعۀ خودشان بیشتر شود. انقلاب آمد و سواد دینی را در سطح جامعه علنی کرد. قبل از انقلاب، روحانیون یا آخوندها جهت خواندن یک صفحه قرآن برای اموات مردم، از آنان پول دریافت می کردند؛ ولی بعد از انقلاب، به برکت فعّالیت نهادهایی مانند سازمان تبلیغات اسلامی، بچّه های پنج سالۀ ما هم حافظ کلّ قرآن شده اند. موارد دیگر هم به همین قیاس. سال به سال هم که می گذرد، مناصب مهمّ اداری از دست آنان -اگر باشد- درآمده و به دست علما یا ملّایان جوان سپرده می شود. حال، چگونه می توان این تحوّل عمده را نادیده گرفته و باز ادّعا کرد که مملکت دست آخوندهاست؟ جور دیگر باید دید!

  • امید شمس آذر

حقیقت است که مبانی حقوقی ما از معارف اسلامی و قرآنی برگرفته شده و از همین رو، اصطلاحات تخصّصی آن جز به زبان عربی نباید باشد؛ امّا شایعه است که هر متنی که پر از اصطلاحات عربی باشد، مقدّس بوده و در نتیجه، مانند متون حقوقی الزام آور است. از این مغالطه، سالها و بلکه قرنهاست که در نگارش انواع متون فارسی استفاده می شود. در دورۀ قاجار، شاهد اوج این سبک نامه نگاری بودیم. در دوره های بعدی هرچند از شدّت و غلظت آن کاسته شده، ولی در عرصۀ نامه نگاری اداری همچنان با آن دست به گریبان هستیم و از قرار معلوم به این زودی هم از دستش خلاصی نخواهیم یافت. نامه هایی که متأسّفانه نگارندگانشان -برخلاف امثال قائم مقام فراهانی- سواد عربی هم نداشته و از اصطلاحات آن زبان نیز در جای صحیح استفاده نمی کنند. حتّی استاد بزرگوار ما خانم دکتر مهوش واحددوست در کتاب "شیوه های خواندن، نگارش و ویرایش" که بر فارسی نویسی صحیح تأکید کرده، نتوانسته است شیوۀ صحیح نامه های اداری کنونی را ارائه دهد.

در مقابل این مرض فراگیر، برخی کاربران در فضای مجازی، اصرار عجیبی بر سره نویسی فارسی پارسی (!) داشته و داغتر از خود فرهنگستان زبان و ادب فارسی، هر روز به اختراع واژگان من درآوردی جدید همّت می گمارند که البتّه بیشتر آنها نیز باز از نظر دستوری و یا به دلایل دیگر، صحیح نیستند. استفاده از اصطلاح "باشنده" به جای ساکن، "هموند" به جای عضو، "خویشکاری" به جای وظیفه، "آبخواست" به جای جزیره یا ترجمۀ ذاتاً غلط اسامی خاص از قبیل ابن سینا به "پورسینا" یا ایالت شناختۀ شدۀ "ماوراءالنّهر" به فرارود [برخلاف بین النّهرین یا مزوپوتامی که می توانیم "میانرودان" بگوییمش] و... از جمله نمونه های این بیماری واکنشی اند. مسئلۀ مهمّ دیگر، اینکه: هر واژه ای بار معنایی خاصّ خود را دارد و در مقام تفهیم دقیق مطلب به خواننده یا مثلاً در ترجمۀ یک متن ادبی خارجی، سره نویسی به کار نمی آید، امّا تا هنگامی که واژه های بومی برای ادای منظورمان در دسترس باشد، پرا باید به سراغ واژه های غیر بومی برویم؟ در اینجا با تأکید بر لزوم رعایت اعتدال و همچنین اجتماعی بودن ریشۀ این درد به ظاهر فرهنگی، نمونه هایی از این اصطلاحات عربی متداول در نگارشها و گفتارهای روزمرّه را ارئه می دهم؛ نمونه هایی که اوّلاً ترکیبی و طولانی اند و ثانیاً معادل فارسی شان برابر یا کوتاهتر از خود آنهاست تا خسته کننده نباشد. باشد که تا حدّ امکان به کارشان گیریم:


نگوییم:                               بگوییم:

اطالۀ کلام                              پرگویی

اطعمه و اشربه                     خوراک و نوشاک

اعتماد بنفس                        خودباوری

اکل و نیام                            خوردوخواب

الآن                                      اکنون

السّاعه                                هم اینک

الیوم                                    امروز

انتقام طلبی                        خونخواهی

انفجار بزرگ                         مِهبانگ

ایاب و ذهاب                        رفت و آمد

اینجانب                               بنده

بالاجبار                               ناچار

بالاخره                              سرانجام

بالعکس                             برعکس

بأی نحوٍ کانَ                       هرطور که بود

بلا شک                             بی شک

بلا فاصله                           بی درنگ

بلا منازع                            بی همآورد

تجدید نظر                          بازنگری

تعجّب برانگیز                     شگفت آور

تعلّق خاطر                        دلبستگی

جدیدالورود                         تازه وارد

جنابعالی                           شما

حدّ اقل                             کمینه

حدّ اکثر                             بیشینه

حسن شهرت                   خوشنامی

خبث طینت                        بدسرشتی

رقیق القلب                       نازکدل

سؤال و جواب                    پرسش و پاسخ

سحرآمیز                          جادویی

سریع السّیر                      تندرو

سلسله جبال                    رشته کوه

سوءتفاهم                        کژفهمی

سوق الجیشی                 راهبردی

شروع و ختام                    آغاز و انجام

صعب العبور                      سخت گذر

ضدّ حمله                          پاتک

طلب مغفرت                     آمرزش خواهی

طویل القامة                      قدبلند

عاقبت بخیر                      خوش فرجام

عدالت طلبی                    دادخواهی

عدم وجود                        نبود

عظیم الجثّه                     غول پیکر

عکس العمل                    واکنش

علی الخصوص                  به ویژه

علی السّویّه                    یکسان

علی أیُّ حالٍ                   به هرحال

عنقریب                           به زودی

عوامل طاحونه                  پرّه های آسیا

غیر قابل قبول                   نپذیرفتنی

غیر منتظره                      ناگهانی

فوق الذّکر                        پیش گفته

فی الحال                        حالا

فی المجلس                   در جا

قابل رؤیت                       دیدنی

قابل شرب                      نوشیدنی

قابل قسمت                   بخش پذیر

قدم به قدم                     گام به گام

قسی القلب                   سخت دل

قضاوت عجولانه               زودداوری

قطّاع الطّریق                   راهزنان

قمر مصنوعی                 ماهواره

قیل و قال                       هیاهو

کأن لم یکن                     نادیده

کثیر الانتشار                   پر شماره

کریه المنظر                     زشت رو

کلمۀ عبور                        گذرواژه

کما فی السّابق               چنانکه بود

کماکان                           همچنان

لااقل                             دست کم

ماجرا                             داستان

ماحصل                          دستآورد

متّفق القول                    همصدا

متوسّط القامة                 میانه بالا

مجهول الهویّة                  ناشناس

مسقط الرّأس                  زادگاه

مع ذلک                           با اینهمه

من جمله                        از جمله

منحصر بفرد                     یگانه

من حیث المجموع           روی هم رفته

منوّر الفکر                      روشنفکر

نامتجانس                      ناهمگون

ورقۀ امتحان                   برگۀ آزمون

هتک حرمت                   پرده دری

یحتمل                            شاید

یدی                               دستی

.                                       .

.                                       .

.                                       .


  • امید شمس آذر

پیامبر اعظم (ص) می فرمایند: «شهادت حسین(ع) شوری در دلهای مؤمنان برپا می کند که تا ابد از بین نمی رود». آسیب شناسی عزاداری امام حسین(ع) بحث مستقل و مفصّلی است که در این مقال نمی گنجد، ولی با توجّه به این سخن مشهور پیامبر(ص)، بنده هنگام بحثهای مربوط به این موضوع و برنامه هایی که دشمنان اسلام و تشیّع برای تخریب و تحریف فرهنگ عاشورا از این مجرا به کار می بندند، همیشه اعلام می کنم که نگران از دست رفتن اصل فرهنگ نیستم و باز به همان علّت معتقدم درِ خانۀ امام حسین(ع) باید بر روی همه باز باشد و هیچ کسی را ولو رسماً به عنوان اراذل و اوباش شناخته شود، از این درگاه نرانیم. حساب آنانی که با آگاهی و به قصد خرابکاری در این ساحت ورود کرده و در اصل در مقام پیاده نظام دشمن عمل میکنند، جداست؛ ولی جوانانی که شور حسینی در آنان زنده بوده و با نیّت خیر وارد عرصه شده اند، باید در حاشیه جایگاه خود را داشته باشند و برای تقویت شعور حسینی و همچنین شناخت درست شعار حسینی، مورد ارشاد قرار گیرند.

در این میان، از نظر حقیر ظرفیّت عظیمی در دست ما برای ارشاد این گروه وجود دارد که متأسّفانه از آن غفلت کرده ایم و آن، شخصیّت یزید بن معاویه(علیهمااللّعنة) دشمن اصلی امام حسین(ع) است که مانند عناصر دیگر جریان عاشورا، از دستبرد تحریف -عمدی یا سهوی- به دور نمانده است. در تقریباً تمام آثار ادبی و هنری متأخّر و بعضاً متقدّم که با نیّت کوتاه مدّت برانگیختن احساسات حسینی و ضدّیزیدی نگاشته و ساخته شده اند، یزید شخصیّتی [صرفاً] قسی القلب، بی رحم و خونریز به تصویر درآمده است که نمونه های آن را در تمام فیلمها و سریالهای ایرانی و غیرایرانی در سطح جهان اسلام -تقریباً به استثنای سریال تنهاترین سردار مهدی فخیم زاده- و نقّاشی ها و کارتونهایی که برای بچّه ها تهیّه شده اند، می بینیم. در حالی که این تیپ، در اصل تیپ "حجّاج بن یوسف" بوده و یزید بیش و پیش از خونریزی و قساوت قلب، یک چهرۀ هوس باز، خیالاتی، عاشق پیشه و بی سیاست و در یک کلام به اصطلاح امروزی "سوسول" بوده است. وی که از کودکی به همراه مادرش در صحرا و درون خیمه بزرگ شده و به جز می و معشوق و کبوتربازی و سگ بازی و... دلخوشی دیگری نداشت، قصد داشت با همان نگاه خیمه ای خودش جهان را اداره کند و از این رو از ترس از دست دادن قدرت یا شاید هم نمایش اقتدار سیاسی و نظامی برای رهایی از تهمت، برخلاف وصیّت صریح پدرش که از هرکس بیعت بگیری، با سه تن -عبدالله بن عمر، عبدالله بن زبیر و حسین بن علی (ع)- کاری نداشته باش، از قضا در همان ابتدا بر بیعت گرفتن از همین سه تن اصرار کرد و عاقبت نیز با آفریدن فجایعی مانند واقعۀ کربلا و منجنیق باران کردن کعبه، قربانی همین بی سیاستی های خود شد. وی چهره ای -به اصطلاح امروزی- تُپُل و خوشگل داشت با چشمانی خمارین و آثاری از آبله بر روی صورت. بچّه ننه و همیشه مست و اهل قمار بوده، زیاد می خوابیده، نماز را ضایع می کرده و با میمون و... انیس بوده، شعرهای خوبی هم به شیوۀ جاهلیّت می سروده است. هرچند این صفات منجر به قساوت قلب نیز می شوند و در کنار بی سیاستی، باید انگیزۀ دشمنی عشیره ای بنی امیّه با بنی هاشم و اصل اسلام را هم به علّت یابی جنایات یزید افزود، امّا این خود خصلتها در درجۀ اوّل، هیچگاه با صفات یک خونریز نظامی مسلک مستبد خشک و خشن و صد البتّه منضبط و مقرّراتی هماهنگ نبوده و نیستند.

حال با توجّه به آنچه گفته شد، ظرفیّت این چهره از آنجاست که جوانان آنچنانی امروزی را با اصلاحاتی که در تصویرسازی های ادبی و هنری مان انجام می دهیم و در مواقع نیاز با گفتگوی مستقیم، به این نکتۀ مهم رهنمون شویم که: "امام حسین(ع) توسّط همین بچّه سوسول ها کشته شد. اگر حسینی هستید که ان شاءالله هم هستید، خود را شبیه یزید نکنید". این نیز ظرفیّتی است که تاکنون مثل همۀ ظرفیّتهای دیگر ما مغفول مانده و جا دارد که هرچه سریعتر آزاد شود تا به خواست خدا شاهد آثار و برکات آن باشیم.


  • امید شمس آذر

برخی تحلیلگران اجتماعی بر آنند که: حکومت ها چون در دوران ضعف خود باشند، به اختیار یا بناچار مطبوعات را تا حدّ زیادی به حال خود رها می کنند و چون در دوران قدرت باشند، محدودیّت های خود علیه مطبوعات را اعمال می کنند. بنده به شخصه این عقیده را چندان صحیح نمی دانم و با نسبت دادن بی بندوباری و تقیّد مطبوعات به ضعف و قدرت حکومتها موافق نیستم. ای بسا حکومتی در اوج قدرت باشد و مطبوعات دچار ولنگاری باشند و بسا حکومتی ضعیف بوده و مطبوعات در محدودۀ یک سری تقیّدات و تعهّدات به سر برند.

نمونۀ زندۀ آن، در مقایسۀ وضع کنونی مطبوعات جامعۀ ما با یکصد سال پیش و بیشتر از آن است. آن روزگار -یعنی ایّام انقلاب مشروطه و سالهای پیش و پس از آن- آزادی مطبوعات در داخل و بعضاً خارج کشور محقّق بود؛ ولی مطبوعات خود "جنبه" و ظرفیّت این آزادی را داشتند و با هر رویکردی که فعّالیت می کردند، دغدغه و کلیدواژۀ اصلی شان، میهن و میهن دوستی و چگونگی حلّ مشکلات ایران بود. با توجّه به فرضیۀ ارائه شده، اگر حکومت آن زمان ضعیف بود، باید شاهد بی بندوباری مطبوعات می بودیم. اگر نیز قوی بود، باید شاهد قلّت عناوین مطبوعات و انحصار مطالب آنها به تعریف و تمجید از دولت و دربار و انعکاس اخبار آن می بودیم. در حالی که هیچکدام از این دو وضع مذکور پیش نیامده و مطبوعات در عین تکثّر عناوین و رویکرد انتقادی، خود دارای قابلیّت درونی بوده و اجازۀ سوءاستفاده از فرصت پیش آمده را به خود نمی دادند. پس وضعیّت آن روزگار در هیچکدام از دو حالت ضعف و قدرت حکومت، گویای آن فرض نیست.

امروزه تا حدّ زیادی عکس وضعیّت دوران مشروطه را در کشورمان ملاحظه می کنیم؛ مطبوعات کثیر و پرشماره که بخش اعظم شان در کنار آگهی های تبلیغاتی، دربردارندۀ خبرهای کم اهمیّت روزمرّه فاقد تجزیه و تحلیل و حتّی گزینش و اولویّت بندی اند. اگر هم تحلیلی هست، صرفاً حزبی و گروهی و جناحی بوده و در راستای قدرت طلبی سیاسی و از میدان به در کردن رقیب، از تخریب و نفی هیچ چیز حتّی اسلامیّت و بلکه ایرانیّت خود نیز ابایی ندارند. هنوز برای هم وطنان ما قابل هضم نیست که یک روزنامه نگار ایرانی، چطور و به چه منظوری باید بعد از ماجرای توهین مطبوعات اروپایی به پیامبر اعظم (ص)، تیتر خود را "من شارلی هستم" انتخاب کند؟! اینها نمونه هایی از بی جنبگی و بی ظرفیّتی اصحاب جرایدی است که که گویا حرفۀ روزنامه نگاری به یکباره بر گردۀ آنان تحمیل شده و خود عشق و علاقه ای به این کار نداشتند تا هدف و برنامه ای برای آن داشته باشند. این موارد، نه به قدرت حکومت کنونی ایران بر می گردد و نه به ضعف آن. همگی، از جا نیفتادن صحیح استخوان دررفتۀ شاخصه های هویّت ملّی و دینی ما در عصر حاضر ناشی می شود!


  • امید شمس آذر

دان ناردو در کتاب "اساطیر یونان و روم" درباره تالوس غول مفرغین اسطوره های یونان می نویسد:

برخی از پژوهشگران می پندارند که بخشهایی از داستان آرگونات ها بر اساس خاطره های واقعی دور و مبهم بوده اند. جی.وی.لیوس پژوهشگر در این قطعه برگزیده از کتاب آتلانتیس گمشده، بخشی از داستان سفر بازگشت آرگونات ها را که در نزدیکی کرت با غولی به نام تالوس رویارو می شوند، خاطرنشان می سازد. لیوس آنگاه جزئیات مختلفی از این داستان افسانه ای را با فوران گسترده آتشفشانی در جزیره ترا، آنهم در نزدیکی کرت، در روزگار مینوسی ها -که اینک از این فوران مستنداتی در دست داریم- ارتباط می دهد:

 وی (تالوس) تماماً از مفرغی نفوذناپذیر ساخته شده بود، به استثنای رگی در نزدیکی قوزک پایش که لایه ای نازک پوشانده شده بود. آرگونات ها وحشت زده از پرانه های وی (سنگهایی که پرتاب می کرد) از ساحل عقب نشستند و آنگاه که مدئا گفت توانسته است بر آن غول فائق آید، راهی دریا شدند، مدئا طلسمی بر آن غول انداخت که چشمانش را تیره و تار کرد و او که تخته سنگ بزرگی را برداشته بود تا بر مدئا بیفکند، قوزکش را سنگ تیزی خراشید. آنگاه ایکور (نیروی زندگی) وی چنان سرب گداخته روان شد و یکباره نیرویش فروکاست و با صدای خرد شدن وحشتناکی، از پرتگاه صخره ای فروافتاد.

چنین است داستانی که آپولونیوس در سده سوّم پیش از میلاد نوشته است؛ امّا تاریخ داستان آرگونات ها به کهنترین مراحل منظومه های حماسی یونان می رسد و اغلب تصوّر می رود که بازتابی از سفرهای اکتشافی قدیم میسنی ها بوده است. از این زندانبان مفرغی که تخته سنگهای را به سوی کشتی های راهی کرت پرتاب می کرد، چه می توان دریافت؟ آیا او صرفاً یک شخصییّت داستانی یا خیالی است؟ ( برخی پژوهشگران) می پندارند که شخصیّت تالوس، تجسّم خاطره یونانیان قدیم از آتشفشان ترا است. ترا از دسترسی به کرت از طریق شمال که دریانوردان میسنی کهن از آن استفاده می کردند، ممانعت می کرد: تنه مفرغین ناشکستنی وی معرّف دیواره دهانه آتشفشانی واقع بر ستیغ ترا است و سنگهایی هم که او پرتاب می کرد، همان بمب های آتشفشانی پرتاب شده از دهانه آتشفشان هستند. پاشنه او هم همان آتشفشان فرعی کوچک واقع در ساحل جزیره است. وی آنگاه فرو می ریزد و خاموش می گردد که تمام ایکور تنش چون سرب گداخته روان می شود که این خود، نشانه سرد شدن جریان گدازه در پایان فوران است.

فارغ از اینکه واقعیّت تالوس یونانیان عبارت از چه بوده است، تفسیر افسانه های اینچنینی به پدیده های طبیعی، عجولانه و تا حدّ زیادی ناشی از کبر و غرور است. حتّی پژوهشگرانی وجود دارند که خلاف باور به فطرت مشترک جامعه بشری، اساس پیدایش شرک و خدایان پرستی -و ای بسا خداپرستی(!)- را هم، به همین پدیده های طبیعی و تکراری در زندگی انسانهای نخستین نسبت می دهند که باید فکری به حال آن کرد.


  • امید شمس آذر

می گویند: جهان امروز، جهان سانسور خبرها نیست، جهان مدیریّت آنهاست. رویکرد رسانه های رسمی کشور ما و در رأس آنها رسانۀ ملّی نیز در سالهای اخیر و به طور خاص پس از اقداماتی چون راه اندازی شبکۀ خبر و بخشهای خبری مانند 20:30 و تغییر فرم بخش خبری 21 در شبکه های دیگر، از این قرار بوده است؛ امّا به نظر می رسد در جاهایی آنچنانکه باید موفّقیّت لازم را به دست نیاورده و نتوانسته است عموم مخاطبان خود را به طور کامل قانع کند که خود را از پیگیری اخبار شبکه های ماهواره ای بی نیاز دانسته و متقاعد شوند که: گیریم تلویزیون ایران دروغ می گوید، آیا این بدان معنی است که بی.بی.سی راست می گوید؟!

از موارد برخورد ناشیانه با بحرانهایی که بنا بود به شیوۀ صحیح مدیریّت رسانه ای شوند، انعکاس نادرست اخبار مربوط به آغاز بحران سوریه و شورش گروههای مخالف علیه دولت مشروع بشّار اسد آن هم همزمان با اوجگیری جریان بیداری اسلامی در کشورهای عربی بود. از همان ابتدا مشخّص بود که این شورش از سنخ قیامهای کشورهایی مانند تونس و مصر و لیبی و یمن و بحرین و رییس جمهور سوریه نیز از سنخ دیکتاتورهای آن کشورها نیست و این حرکت، برنامۀ غربی ها برای استفاده از فرصت پیش آمده در منطقه است؛ به دلایلی چندی چون: 1- آن قیامها ابتدا از پایتخت شروع شده و سپس به نقاط دیگر کشورهای مربوط تسرّی یافتند، ولی حرکت سوریه در ابتدا از نقاط دور افتادۀ آنجا شروع شد. 2- آن قیامها ابتدا مسالمت آمیز بوده و سپس به خشونت گرایید، ولی حرکت سوریه از ابتدا خشونت بار و مسلّحانه بود. 3- آن قیامها نخست با داعیۀ اصلاحات اقتصادی بوده و سپس رنگ و بوی سیاسی به خود گرفت، ولی شورشیان سوریه از همان اوّل داعیۀ سیاسی داشتند. 4- تفاوت اصلی دیگر، حمایت کشورهای خارجی از شورشیان سوریه بود که در قیامهای دیگر دیده نمی شد. امّا متأسّفانه رسانۀ ملّی ما، به جای روشنگری دربارۀ تفاوت ماهوی حرکت سوریه با حرکت های کشورهای عربی دیگر، ابتدا با رویکرد بی اعتنایی نسبت به آن ماجرا برخورد کرد و بعداً که کار در سوریه بالا گرفت، نتوانست از عهدۀ مدیریّت افکار عمومی برآید و هنوز هم عدّه ای از هموطنانمان در داخل کشور، مطابق با تبلیغ غربی ها، رییس جمهور سوریه را دیکتاتور می دانند.

از جمله موارد دیگر از این اشتباهات که به داخل کشور باز می گردد، یکی طرز برخورد رسانۀ ملّی با جریانات زمستان پارسال بود که ابتدا از اعتراضات ذاتاً به حق ولی جهت دهی شده توسّط دشمنان، با عنوان "اغتشاشات" یاد کرد و بخشی از ملّت را که چنین ابراز نارضایتی هایی را محکوم می دانستند، به جان بخش دیگر ملّت انداخت. چیزی که آرزوی دیرینۀ دشمن بود و متأسّفانه با اشتباه مدیران مربوط، برآورده شد. چنین تبلیغ شد که دشمن در صدد ایجاد نارضایتی در بین مردم است، ولی اصل قضیه این بود که نارضایتی در بین مردم وجود دارد و دشمن در صدد سمت و سو دادن به آن است. البتّه آرزوی اصلی دشمن در این مورد برآورده نگردید و نهایتاً که تب این ابراز نارضایتی ها فروکش کرد، رسانه ترجیح داد از اصطلاح "اعتراضات" استفاده کند، ولی اندکی دیر شده بود... . در جریان خرابکاری های باز جهت دهی شدۀ درویشان گنابادی نیز، در برخوردی ناشیانه، در برخی از بخشهای خبری، از آنان با عنوان "فرقۀ انحرافی" یاد شد که فارغ از انحرافی بودن یا نبودن این فرقه و در کل آیین درویشی، یک گاف بزرگ رسانه ای و یک عمل شنیع ضدّاخلاقی بود: اینکه یک نفر صاحب هر عقیده ای که باشد، به هر دلیلی اکنون در زندان به سر می برد. تا اینجای کار که مشکلی نیست. هواداران او نیز به حق یا به ناحق خواهان آزادی او هستند. تا اینجا هم مشکلی نیست. مشکل از آنجا شروع می شود که گروه هواداران از قانون اطاعت نکرده و با اقدام به اعمال خرابکارانه، در پی باج گرفتن از مراجع قانونی بر می آیند. البتّه که این اقدامات آنان محکوم و قابل پیگیری و مجازات است، ولی طرز تفکّر و عقاید آنان چه جایگاهی در شکل گیری این حوادث داشت؟!

اینها نمونه هایی از کمبود بصیرت در میان متولّیان رسانۀ ملّی است که لازم است با افزایش سه اصل اساسی «هوشمندی، شناخت و تقوا»، نسبت به تقویت آن در خود اقدام کنند. در آن صورت است که نمونه های موفّقی از مدیریّت بحران را در کشورمان شاهد خواهیم بود، وگرنه باید مانند دفعات پیشین منتظر دامن زده شدن به آن باشیم!


  • امید شمس آذر

یونانیان، ملّت های غیر یونانی را "بربر" می گفتند به معنی وحشی و بی تمدّن. عرب ها، غیر عرب را "عجم" می خواندند به روایتی به معنی الکن و غیرفصیح. ترک ها نیز اقوام غیرترک را "تات" می نامیدند به معنی ساده و بی سیاست؛ امّا ایرانیان غیر ایرانیان را "انیران" خطاب می کردند به معنی همان غیر ایرانی و لاغیر! از طرفی دیگر، بیشتر امپراطوری های مشهور جهان، نام خاستگاه اوّلیّۀ خود را بر تمام سرزمین هایی که می توانستند تصرّف کنند بسط داده و فی المثل امپراطوری های آشور، روم، مغولستان، روسیه و بریتانیا در حالی به این اسامی نامبردار گردیدند که آشور و روم و مغولستان و روسیه و بریتانیای اصلی، سرزمینهایی کوچک در آسیا و اروپا بودند؛ در حالی که ایرانیان، برای "ایران زمین" جغرافیایی و تاریخی خود، حدّ تعریف شدۀ مشخّصی داشتند و همان طور که قلمرو حکومتی کمتر از آن را با نام ایران نمی شناختند، بیشتر از آن را نیز ایران نمی نامیدند و به نام قلمرو آن حکومت می شناختند. مانند عبارت "ممالک محروسه" که در دورۀ ناصرالدّین شاه قاجار به کار می رفت. هرچند یونانیان من باب عادت خود مبنی بر اطلاق جزء به کل، امپراطوری هخامنشی را به موجب اینکه هخامنشیان از پارس برخاسته بودند، پرس یا پرشیا نامیدند، ولی این نام در بین خود ایرانیان در این معنی متداول نبوده است. نقش داریوش در تخت جمشید که تختش را قائم به وجود نمایندگان 30 ایالت تحت فرمانش به تصویر کشیده یا استفاده عبارت شاهانشاه که نشان دهندۀ استقلال داخلی حاکمان ایالت های مزبور است، از همین روحیۀ انسان دوستی و بی تعصّبی نژادی سرچشمه می گیرد و علّت ایراندوستی و ایرانگرایی برخی از بزرگان علم و ادب و هنر غیرایرانی نیز در همین است.

تفکّر ملّی گرایی ایرانی نیز حتّی در حالت "پان" خود و علی رغم بلاهایی که در دورۀ معاصر سر تمامیّت ارضی اش آمده بود، هیچگاه جنبۀ توسعه طلبانه به خود نگرفت و از حدّ همین ایران امروزی فراتر نرفت؛ ولی با اینهمه، متأسّفانه چندی است شاهدیم در رسانه های عموماً مجازی، مطالب کذبی پرداخته و پراکنده می شود که در تعارض با این نوع دوستی تاریخی ایرانیان است. داستانهایی ساختگی از کوروش و داریوش و گاهاً زرتشت یا سخنان جعلی منسوب به ایشان که در پی القای روحیۀ برتری جویی ایرانی در مقابل اقوام دیگر در میان ملّت ایران هستند و البتّه در صدد ترویج حسّ جدایی میان حقیقت جویی و دیانت ایرانی با اسلام خواهی و اسلام گرایی. جا دارد جوانان و نوجوانان این سرزمین و به طور خاص کاربران فضای مجازی، با مطالعۀ بیشتر در زمینۀ تاریخ ایران و بسنده نکردن به جملات و داستانهای کوتاه بدون منبع، آگاهی خود از شاخصه های واقعی فرهنگ و هویّت ایرانی را بالا ببرند و یک توصیه به آن دسته از دشمنان ایرانیّت و اسلامیّت و انسانیّت هم اینکه: اگر فعلاً بنا ندارند از دشمنی ها خود دست بکشند، لطفاً از مجرای دیگری وارد شوند که فرهنگ ایرانی چه پیش و چه پس از اسلام، قالب مناسبی برای این القائات نبوده و شفّاف تر از آن است که بتوان پشتش پنهان شده و به کمین نشست!


  • امید شمس آذر

در پست قبلی پرسیده بودم: "به نظر شما، در گرانفروشی ها و نابسامانی های اقتصادی اخیر، کدام عامل بیشتر از همه مؤثّر است؟" و سه گزینه ارائه کرده بودم: "1- توطئۀ دشمن، 2- بی تدبیری دولت، 3- کوتاهی های ملّت". تعداد ۱۲ رأِی تا اینجا به دستم رسید که آمار آنها به شرح زیر است:

۱- توطئۀ دشمن: ۳ رأی به صورت همۀ موارد یا گزینۀ مطرح نشدۀ "مدرنیته"، روی هم رفته ۱ رأی.

۲- بی تدبیری دولت: ۶ رأی به همراه دو رأی در کنار دو مورد دیگر، در مجموع ۶/۷ رأی.

۳- کوتاهی های ملّت: ۲ رأی با دو رأی در کنار موارد دیگر، جمعاً ۲/۷ رأی.

۴- آراء باطله: ۱ رأی.

مشاهده می شود که اکثریّت کاربران، گزینۀ دوّم یعنی بی تدبیری دولت را عامل اصلی این اوضاع می دانند و گزینه های دیگر به ترتیب کوتاهی های ملّت و توطئۀ دشمن با فاصلۀ زیادی در رتبه های بعدی قرار دارند. بنده خود، گزینۀ دوّم را صحیح می دانسته و می دانم؛ امّا همچنان که در روی کار آمدن دولت کنونی، به رأی اکثریّت احترام گذاشته ام، اینجا نیز در مقام انداختن تقصیرات به گردن همین دولت منتخب مردم، باز به رأی اکثریّت احترام می گذارم؛ تا خدا چه خواهد!


  • امید شمس آذر

به نظر شما، در گرانفروشی ها و نابسامانی های اقتصادی اخیر، کدام عامل بیشتر از همه مؤثّر است؟

1- توطئۀ دشمن.

2- بی تدبیری دولت.

3- کوتاهی های ملّت.


  • امید شمس آذر

از سه نفر از هنرمندان و مجریان توانمند و فرهیختۀ تلویزیون که هر سه داریوش نام دارند و هرسه نیز اتّفاقاً کچل هستند(!) یعنی آقایان داریوش کاردان، داریوش فرهنگ و داریوش ارجمند با تمام ارادتی که خدمتشان دارم، سخن مشترکی در برهه های مختلف شنیده ام که از آنان بعید می نماید: "مولوی در طول عمرش یک بیت یا حتّی مصراع به ترکی نسروده..." در اعتراض به مصادرۀ ملّیت مولوی از سوی دولت ترکیه در سالهای اخیر. اینکه ترکیه در این میان تزویر کرده و دروغ پراکنی می کند، سخن راستی است و مولوی که در درجۀ اوّل شخصیّتی انسانی و در درجۀ دوّم اسلامی است، در درجۀ سوّم ایرانی است و نه چیز دیگر. امّا آیا چنین شخصیّتی با وجود اندیشۀ خاصّ جهان وطنی (انترناسیونال) و احساس مسئولیتّی که برای خود به عنوان یک مبلّغ اسلامی -البتّه نه از سنخ معمول آن- قائل است، فارغ از اینکه زبان مادری اش چه بوده باشد، غریب است که با زبان ترکی هم به عنوان زبان سوّم عالم اسلام -ولو در حدّ اندکی- آشنا بوده و چند کلمه نیز بدین زبان سروده باشد؟ کلمات و عبارات ترکی که از وی موجود است و حتّی غزلی که بنده خود در نسخه ای از دیوان شمس چاپ تهران به مطلع «گله سن بنده ستایک غرضم یق اشدرسن» مشاهده کرده ام، شاهدی بر این امر است و به علّت قلمفرسایی های متعدّدی که پیشتر صورت گرفته، مجال توضیح بیشتر در این باب نیست. امّا کسانی که نادانسته تکرار می کنند مولوی ترکی نمی دانسته، قصد اثبات چه چیزی را دارند؟

پشت پردۀ آن سخن نادرست، تلاش برای اثبات این ادّعا است که مردم آناتولی آن زمان (قرن 7 هجری) ترکی نمی دانسته اند تا شاعری مثل مولوی برای آنان شعر بسراید. ادیب معاصر اورموی جناب آقای علی رزم آرای که همیشه نیز روی "ی" آخر نام خود تأکید می کند تا با سپهبد علی رزم آرا اشتباه نشود(!) نقل می کرد: در جلسه ای در تهران، همین ادّعا از طرف عدّه ای مطرح شد؛ در آنجا گفتم "گیریم آناتولی آن زمان ترک نبوده، ولی اگر ترک نبوده، فارس هم نبوده، بلکه رومی بوده است. پس مولوی اشعار فارسی خود را برای چه کسانی سروده است؟ اگر هیچ فارسی زبانی در آنجا نمی زیسته یا خود وی رومی نمی دانسته، به چه دلیل سرزمین مادری خود را رها کرده و در آنجا ساکن شده است و اگر مردم آناتولی فارسی می دانسته اند یا مولوی خود به رومی مسلّط بوده، پس آنان به همان دلیل ترکی نیز می دانسته اند!!". در مثنوی مولوی، حکایتی مربوط به چهار نفر همسفر یکی ایرانی، یکی عرب، یکی ترک و یکی دیگر رومی درج است که با پولی که همراه داشتند، خواستند غذایی تهیّه کنند. ایرانی گفت: با این پول "انگور" می خریم، عرب گفت: لا! بلکه "عنب" می خریم، ترک گفت: من "اوزوم" می خواهم و رومی گفت: "استافیل" می خواهم! به نظر می رسد خود مولوی این میان حکایت همان انگور و عنب و اوزوم و استافیل را پیدا کرده؛ ولی ظرافتی که در اینجا وجود داشته و از چشمان بسیاری پنهان مانده است، این است که: اوزوم در ترکی کلمه ای است که -مانند شیر در فارسی- ضرب المثل چند معنایی است: 1- انگور، 2- صورتم، 3- شنا کنم! و اینکه او از میان تمام غذاها و میوه ها، این میوه را برای حکایت خود انتخاب کرده و فی المثل از "سیب و تفّاح و آلما" سخن نرانده است، نکته ای ظریف است که ریشۀ انتخاب طرح اوّلیّۀ حکایت در ضمیر ناخودآگاه شاعر را می رساند!


  • امید شمس آذر

ما 30 سال است که با هیچ کشوری جنگ نکرده ایم؛ ولی اگر جنگهای تحمیلی تدافعی مانند دفاع مقدّس هشت ساله را از آن استثناء کنیم، نزدیک به 170 سال است با هیچ کشوری نجنگیده ایم. امّا باز اگر ضدّحمله هایی را که برای باز پس گرفتن سرزمینهای از دست رفته مانند جریانات جنگهای ایران و روس صورت گرفته، از آن استثناء کنیم، این مدّت چند قرن دیگر بلندتر می شود. باز هم اگر کشورگشایی هایی مانند حملۀ کریم خان زند به بصره و یا فتوحات نادر را که با هدف بازگرداندن قلمرو ایران به حالت اصلی رخ داده، از آن استثناء کنیم، این مدّت طبق تصوّر عموم باید به حدود 2500 سال پیش و زمان داریوش برگردد که قلمرو تاریخی ایران زمین برای نخستین بار تعریف شد؛ امّا با اینهمه، من می خواهم چیز دیگری بگویم.

اقوام اوّلیّۀ آریا که در تاریخ با نام هوری شناخته می شوند، از حدود 2400 تا 1700 سال پیش از میلاد به مدّت 7 قرن شروع به تقسیم و پخش به نواحی مختلف منطقه کردند که حتّی تا حدود مصر نیز پیشروی کرده و آثار فرهنگی و تمدّنی خود را در آنجا مستقر ساختند. حساب بین النّهرین و شامات و فلسطین و آناتولی و از آن طرف جلگۀ سند و ماوراءالنّهر و آسیای مرکزی هم که معلوم است. آثار این مهاجرت ها و همنشینی ها نیز به میزان کافی، در تاریخ های رسمی و روایی ملّت های منطقه به چشم می خورد. روی این حساب، لشکرکشی های داریوش هخامنشی و جانشینانش به سرزمینهای اطراف و بخصوص مصر که پیشرفته ترین تمدّن دنیای باستان بوده، بدون ادّعا نبوده است و بر پایۀ شواهد مبنی بر وجود رگه های ایرانی در تمدّن آنها از جمله رواج یکتاپرستی مقطعی در قالب پرستش خدای خورشید (آتون) در مصر همزمان با دوران مهاجرت آریاها واقع شده است. چیزی که جا دارد در رسانه های جمعی مورد توجّه افکار عمومی قرار گیرد. ما هیچگاه با هیچ کشوری جنگ نکرده ایم!


  • امید شمس آذر

چند سالی بود که عادت کرده بودیم هر چندوقت یکبار، خبر خودداری رویارویی با حریفی از رژیم صهیونیستی توسّط یکی از ورزشکاران ایرانی را بشنویم و اینکه این اقدام، در راستای حمایت از مردم مظلوم فلسطین صورت گرفته است؛ از آنجا که عادت چیز مطلوبی نیست(!)، اخیراً خبرهای دیگری می شنویم... . بنده در صدد محکوم کردن یا ارائۀ اظهارات وکیل مدافعانه از اقدامات اخیر نیستم. تنها می خواهم اذهان خصوصی و عمومی را به سمت و سوی این سؤال اساسی سوق دهم که: چرا بعد از نزدیک به 40 سال از استقرار نظام اسلامی در ایران، چنین اتّفاقاتی باید بیفتد؟

دلایل مختلفی می تواند داشته باشد؛ ولی شاید یک دلیل عمده اش این باشد که: ورزشکاران ما هنوز فرق "به رسمیّت نشناختن اسرائیل" را "با دفاع از مردم فلسطین" تشخیص نمی دهند. صدا و سیما و دیگر متولّیان امر هم بنا به مصالحی که خود بهتر می دانند، بدشان نمی آید این تفاوت نزد مردم همچنان ناشناخته باقی بماند. اسرائیل فقط دشمن فلسطین نیست که ما صرفاً به خاطر مردم فلسطین -که در پدید آوردن وضعیّت اسفبار کنونی برای خودشان بی تقصیر نبودند- از به رسمیّت شناختنش اجتناب کنیم. اسرائیل حتّی صرفاً دشمن اسلام هم نیست، بلکه دشمن کلّ بشریّت است و این باید برای مردم ایران جا بیفتد. ای کاش در کنار روز قدس که در آن فیلمهایی مانند "بازمانده" را به نمایش در می آورند، یک روز دیگر هم در تقویم رسمی ما جدّی گرفته شود که در آن فیلمهایی چون "شکارچی شنبه" نشان داده شود. پیشنهاد حقیر، روز "نکبت" است. مابقی دست صاحب اختیاران است.


  • امید شمس آذر

چندی پیش خبر مرگ ناصر ملک مطیعی بازیگر نام آشنای تیپ جاهلی سینمای ایران منتشر شد و عدّه ای را که زورشان به مرکب نرسیده و سازوبرگش را می کوبند، جرئت داد که برایش اظهار داغداری کنند؛ و البتّه در این میان، کم نبودند آقایان مردمی و -به خاطر همین مردمی بودنشان- ریاکاری چون جناب پرویز پرستویی که در سایۀ رأفت نه چندان اسلامی نظام، در سوگواری اش سخنرانی کنند. حالا این بازیگر فقید قبل از انقلاب، مختصری بعد از انقلاب هم کار کرده بود. محمّدعلی فردین را که بعد از انقلاب به کلّی از سینما کناره گرفته بود، یادمان هست که چند سال پیش هنگام مرگش، انواع و اقسام یادواره های غیر رسمی برایش گرفتند تا حدّ نقش کردن چهره اش روی تیشرت ها و در این امر، نکته هاست... .
بنده با خود این بازیگران کاری ندارم؛ آنچه که مهمّ است، فرهنگی است که در طول سالهای کاری خود در بین جامعۀ ایرانی جا انداخته اند. اینکه یک مرد به زن همسایه خطاب خواهر کند، بعد برود داخل کاباره و رقص و آوازهای با پوشش نامناسب زنهای مردم را ببیند! یا برود زورخانه و از مولا علی بگوید، بعد از آنجا راهش را کج کند سمت میخانه و مشغول خوردن عرقیّات شود! امثال پدران دهۀ شصت که کاراکتر "تقی عشقی" در سریال خوش رکاب نمایندگی شان را بر عهده داشت، بار آمدۀ همین فرهنگ اند که بالای کامیونشان می نویسند: بیمۀ ابالفضل، ولی داخلش پر است از عکسهای هایده و حمیرا و مهستی! بله؛ شاید این هم بخشی از فرهنگ ماست، ولی مطمئن باشید آن بخشِ نیازمند به اصلاح فرهنگ ماست و نه بخش قابل پاسداری اش. اگر همۀ خوبی ها در مردمی بودن و پاسداشت فرهنگ مردمی جمع بود، خدا هیچ پیامبری را مبعوث و هیچ کتابی را بر بشر نازل نمی کرد.


  • امید شمس آذر

خدا رفتگانتان را بیامرزد. دایی ام 41 سال بیشتر نداشت که پریشب در جدال با خرچنگ بیرحمی که به جانش افتاده و جگرش را می کاوید، از بیمارستان امید ارومیه دنیا را ترک کرد و دو فرزند 20 ساله و 15 ساله از خود به جا گذاشت، با یک امیرعلی 20 ماهه... .

اکنون از دست من کاری بر نمی آید جز نثار صلوات و فاتحه و قرائت قرآن و طلب مغفرت. شما هم می توانید کمکم کنید. اجرکم عنداللّه.


  • امید شمس آذر

در حالی که یونانیان باستان نبرد تروا را رویدادی واقعی می پنداشتند، پژوهشگران سدۀ هجدهم و نوزدهم میلادی بر این باور بودند که این نبرد و شخصیّت های آن کاملاً اسطوره ای بوده اند. پیتر کانللی، تاریخنگار دورۀ کلاسیک، در کتابش با عنوان افسانۀ ادیسه می نویسد که چگونه در منطقه ای باستانی به نام حصارلیق در شمال غربی ترکیۀ امروز، تروای واقعی شناخته شد. تروا را یک باستان شناس تازه کار به نام هاینریش اشلیمان در سال 1870 کشف کرد. وی چندین شهر یافت که بر روی یکدیگر ساخته شده بودند. او در دوّمین لایه، نشانه هایی از آتش سوزی یافت و به این نتیجه رسید که همان شهر تروای هومر است. در سال 1882 اشلیمان به باستان شناسی حرفه ای به نام ویلهلم دورپفلت پیوست و به او اجازۀ کاوش داده شد. دورپفلت 9 شهر پیاپی را در این نقطه شناسایی کرد و توانست نشان دهد که شهر تروای هومر میان لایه های ششم و هفتم بوده است. یک هیوت آمریکایی در سالهای 1932 تا 1938 یافته های دور پفلت را بررسی و تأیید کرد؛ امّا تکنیک های بهتر، آنان را قادر ساخت چیزی حدود 30 درصد لایه های مختلف مسکونی را شناسایی کنند. کارشناسان هنوز بر سر این که تروا به دست میسنی ها ویران شده باشد، توافق نظر ندارند. لایۀ هفتم تروا فقیر و پرجمعیّت بوده است. این شهر به واسطۀ آتش و آن هم فقط پس از 30 سال زندگی از میان رفته است. خانه های حقیرانه اش را در برابر دیواره های شهر و در هم فشرده ساخته بودند. این ویژگی ها از یک موقعیّت محاصره خبر می دهند و مردمانی که برای حفظ جان از خارج شهر به داخل آمده و ازدحام کرده بودند.

________________________________________________________________

* برگرفته از: اساطیر یونان و روم، نوشتۀ دان ناردو، ترجمۀ عسگر بهرامی، چاپ دوّم 1386 ، انتشارات ققنوس

Image result for ‫تروا‬‎


  • امید شمس آذر

بنویسید:                       بخوانید:

کوروش کبیر                    محمّدرضا پهلوی

استاد شجریان                میرحسین موسوی

خطّ امام                         اصلاح طلبی

بیت امام                        سیّدحسن خمینی

پرسپولیس                     نظام سلطنتی

احمد شاملو                   محمود اقبالی

فروغ فرّخزاد                    فرح دیبا

جنّتی                           شورای نگهبان

رفسنجانی                     مسئولان نظام

عرب ها                         مسلمانان

صفوی ها                       شیعیان

عایشه                          وحدت اسلامی

دکتر شریعتی                 اسمشو نمیدونم!

اصغر فرهادی                  پورنوگرافی

حقوق بشر                    همجنس بازی

حقوق زن                        زن سالاری

جشنوارۀ فیلم فجر           جشن هنر شیراز

انتقاد از برنامه های سیما  اعتراض به ممنوعیّت ماهواره

توافق                               تسلیم

روشنفکری دینی               التقاط

توسعه                             وابستگی

آزادی                              فحشا

تراکتورسازی                   پان ترکیسم

دولت نهم                       دولت دوّم

مقابله با تهدیدات داخی   تفرقه افکنی

گرامی می داریم            نام می بریم

محکوم می کنیم            کاری نمی کنیم!

عرفان و تصوّف               سکولاریسم

خودیاوری                     خداناباوری

انسان گرایی                انسان خدایی

سرزمین ماد                 کردستان

سیّدجواد ذاکر              شاهین نجفی

مشاوره                       تبلیغات

اعتدال                         نفاق

افراطی گری                 روحیۀ بسیجی

اسلام سیاسی            اسلام سیاسی!!

اسلام رحمانی             اسلام شیطانی

دشمن شناسی           نمادشناسی

عزاداری محرّم              فرهنگ حسینی

چادر                            حجاب

تظاهر                          تشرّع

شعار                           ارزش

آداب معاشرت              سبک زندگی غربی

هوش اجتماعی            مهارت در تعارفات دروغ

روابط عمومی بالا           بی حیایی

آراسته                         آرایش کرده

فعّال فرهنگی              علّاف اقتصادی

خوانندۀ نسل جوان        دیشب دعوا کرده با مامان!

.                                 .

.                                 .

.                                 .



  • امید شمس آذر

1871 تا 1813 پ.م: شامشی آداد نخستین پادشاه آشور.

1759 پ.م: فتوحات حمورابی.

1600 پ.م: فتح بابل به دست هیتی ها.

1600 تا 1365 پ.م: حکومت کاسی ها و میتانی ها در آشور.

1365 تا 1330 پ.م: فرمانروایی آشور اوبالیت اوّل نخستین پادشاه آشور جدید.

1224 تا 1208 پ.م: فرمانروایی توکولتی_نینورتای اوّل.

1200 پ.م: غارت و آتش سوزی بسیاری از شهرهای غرب آسیا و مصون ماندن آشور.

1146 تا 1123 پ.م: فرمانروایی بخت النّصر.

1115 تا 1077 پ.م: فرمانروایی تیگلات پیلصر اوّل.

1077 تا 911 پ.م: دوّمین دوران تاریک آشور.

911 تا 891 پ.م: فرمانروایی ادد_نیراری دوّم نخستین پادشاه آشور جدیدتر.

883 تا 859 پ.م: فرمانروایی آشور نصیرپال.

853 پ.م: جنگ شل مناصر سوّم با پادشاهی های شام.

744 تا 727 پ.م: فرمانروایی تیگلت پیلصر سوّم.

722 تا 705 پ.م: سارگن دوّم.

694 پ.م: ویرانی بابل به دست سناخریب جانشین سارگن.

681 پ.م: قتل سناخریب به دست پسرانش از جمله اسارحدّون که بر تخت سلطنت می نشیند و بابل را می سازد.

671 پ.م: حملۀ اسارحدّون به مصر و بعد شورش مصر و مرگ اسارحدّون در راه سرکوب شورش.

668 تا 627 پ.م: آغاز فرمانروایی آشور بانی پال.

639 پ.م: ویرانی ایلام به دست آشور بانی پال.

627 پ.م: مرگ آشور بانی پال و ضعف آشور.

626 پ.م: جنگ نبوپلصر فرمانروای کلده علیه آشور.

615 پ.م: فتح آشور به دست کی هوسئره و نبوپلصر.

612 پ.م: فتح نمرود و نینوا و ویرانی کامل آشور به دست ماد و بابل.

610 پ.م: شکست آخرین فرمانروای آشور از ماد و بابل و پایان کار آشور.


  • امید شمس آذر
ماههای   ماههای   ماههای  برجهای  القاب ماههای القاب دورۀ ماههای   ماههای ماههای
شمسی  قمری     میلادی     فلکی     شمسی       ساسانی   رومی   هخامنشی     ایلامی
فروردین     محرّم          ژانویه      حمل         چمن          ماه نو       تشرین اوّل  آدوکنیش       خادو کانو
اردیبهشت  صفر           فوریه        ثور          گل آور         نوبهار        تشرین دوّم ثور_وهار        تورومایر
خرداد      ربیع الاوّل      مارس      جوزا        جان پرور       گرماافزا      کانون اوّل   ثائی گارسیش ساآکوریزی اس
تیر          ربیع الثّانی     آوریل      سرطان     گرماخیز      شب افزون   کانون دوّم    گرم پد          کارماباتاش
امرداد   جمادی الاولی   می         اسد       آتش بین     جهان تاب      شبّاط       ازن بازیش      تورنابازش
شهریور جمادی الثّانی   ژوئن       سنبله    جهان بخش    جهان آرای      آذار         کارباشیا       گاایری شباایش
مهر          رجب          ژوئیه       میزان       دژم خوی      مهرگان       نیسان      باگیادیش       باگی تیاتیش
آبان         شعبان         اوت       عقرب        بارن ریز         خزان          آیار          ورک زن         مارکاشانا
آذر          رمضان       سپتامبر     قوس       اندوهگین     سرما فزای  حزیران       آچی یادیه     خائیانی ایش
دی          شوّال         اکتبر       جدی          مادّه        شب افروز      تموز          انامک          خاناماگاش
بهمن      ذیقعده         نوامبر       دلو           برف آور      سرما افزا     آب           سامیاماش     سامیامانتاش
اسفند     ذیحجّه       دسامبر     حوت       مشکین فام    روز افزون     ایلول         ویخن            میکانا

(...ادامه)
ماههای ماههای ماههای جشنهای  زمان برگزاری حیوانات تقویم ماههای رومی علامات
یهودی   قبطی   مندایی ایران کهن    جشنها             مغولی             جدید       برجها
تژی          توّت       امیرا     فروردگان     19 فروردین           موش             ینواریوس      Aries
مرحشوان   بابه        تورا    اردیبهشتگان 3 اردیبهشت           گاو              فبراریوس      Taurus
کسیلو      هتور      صلمی    خردادگان   6 خرداد                پلنگ            مرطیبوس     Gemini
طبیث       کیهک    سرطانا    تیرگان      13 تیر                خرگوش           افلیریوس     Cancer
شبط        طوبه       اریا       امردادگان   7 امرداد               نهنگ             ماییوس      Leo
اذار          ارشیر   شمبلتا    شهریورگان  4 شهریور              مار               یونیوس      Virgo
نیسان     برمهات     قینا      مهرگان      16 مهر                اسب             یولیوس      Libra
ایار          برموده     ارقوا       آبانگان      10 آبان             گوسفند           اغسطس    Scorpio
سیوان     بشنس    هطیا      آذرگان       9 آذر                 میمون         سبطمبریوس   Sagittarius
تموز         بئونه       گدیا     خرّم روز       1 دی                 مرغ              طمبریوس    Capricornus
أب           اپیب      دولا       بهمنگان      2 بهمن              سگ            نوامبریوس    Aquarius
أیلیل       مسری     نونا     اسپندارجشن 5 اسفند            خوک              دمیریوس   Pisces

مبدأ برخی تقویم های مشهور تاکنون
هجری شمسی:  1397 سال پیش
هجری قمری:       1440 سال پیش
میلادی:              2018 سال پیش
یزدگردی باستانی: 7043 سال پیش
ملکی:                940   سال پیش
معتضدی:            1124 سال پیش
رومی:                2330 سال پیش
اشکانی:            2353 سال پیش
اسکندری:          2289 سال پیش
بهیزکی:            3743 سال پیش
یونانی:             2794 سال پیش
یهودی:             5779 سال پیش
ترکی باستانی:  88640242 سال پیش

  • امید شمس آذر

اینجانب شریف برزگری صدقیانی فرزند ستّار در سال 1341 در روستای صدقیان در یک خانوادۀ مذهبی، سالم و کشاورز به دنیا آمدم. دوران ابتدایی را در روستای صدقیان تا چهارم ابتدایی و کلاس پنجم ابتدایی را در دبستان کوروش کبیر (الغدیر فعلی) به مدیریّت مرحوم مبارکی و مرحوم پرویز مرادزاده گذراندم. دورۀ راهنمایی را در مدرسۀ راهنمایی رضازادۀ شفق (محلّ فعلی دبستان فرهنگیان 2 ) به مدیریّت مرحوم عبدالله کاظمی کهنه شهری و آقای شمس الدّین یزدانی با موفّقیّت گذراندم. دورۀ دبیرستان را در دبیرستان رضاشاه کبیر (در محلّ فعلی دبیرستان سمیّه) به مدیریّت آقایان سلیمی و بیلان با موفّقیّت گذراندم که دورۀ دبیرستان مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی و تغییرات سیستمی در کشور بود.

پس از اخذ دیپلم در سال 1359 وارد تربیت معلّم شدم. در سال 1365 در کارشناسی رشتۀ برنامه ریزی تربیتی وزارت آموزش و پرورش در تهران پذیرفته شده و در سال 1367 موفّق به اخذ مدرک لیسانس گردیدم. همزمان با تحصیلات در تهران در طیّ دوره های کاردانی و کارشناسی در شهرهای سلماس، پلدشت، اشنویّه و تهران به تدریس در تمامی مقاطع تحصیلی نیز مشغول بودم. محلّ خدمت و تدریسم در سلماس دبیرستانهای امیرکبیر، شهید رضوی و شهید زمانلوی تازه شهر، دبیرستان پسرانۀ روستای قره قشلاق و مدارس راهنمایی طالقانی و شهید مطهّری سلماس بوده است. از سال 1367 تا 1369 در آموزش و پرورش سلماس در پستهای مشاور و راهنمای امور فرهنگی انجام وظیفه کردم. از سال 1369 تا 1371 در آزمون اعزام به خارج برای خدمت و تدریس، به کشور پاکستان مأمور شدم و پس از اتمام مأموریّت، با توجّه به علاقه مندی ام به آموزش و پرورش و شغل مقدّس معلّمی، به تأسیس مدرسۀ راهنمایی غیرانتفاعی (غیردولتی) اقدام کردم که باذ موافقت وزارت و استان، این موفّقیّت حاصل شده که خدمتی فراتر به همشهریان و نوجوانان سلماس نمایم. در سال 1373 مدرسۀ راهنمایی دانش، در سال 1375 آمادگی و ابتدایی دانش پسرانه و در سال 1376 دبیرستان پسرانۀ غیرانتفاعی دانش را راه اندازی کردم که لازمۀ آن، قبول زحمات زیاد و تلاش خستگی ناپذیر و جذب و جلب همکاران وارسته و دبیران دلسوز و متخصّص و علاقه مند به حرفه و هنر معلّمی بود؛ که جا دارد از همۀ کسانی که در این مجتمع آموزشی تلاش نموده اند، تقدیر و تشکّر نمایم و از اساتید گرامی و عزیزانی که دار فانی را وداع گفته اند و به رحمت ایزدی پیوسته اند، یادی کنم. روحشان شاد.

در این آموزشگاه، خدمات ارزنده ای صورت گرفته است که حاصل آن، پذیرش و قبولی صدها نفر در رشته های فنّی_مهندسی، پزشکی، داروسازی، دندانپزشکی، پرستاری، حقوق و قضاوت، ادبیّات فارسی، دبیری و... با مدارک فوق دکتری، دکتری، فوق لیسانس، لیسانس و کاردانی می باشد که اینک پس از گذشت 25 سال، در عرصه های مختلف در کشور عزیزمان مشغول به خدمت بوده و یا در حال تحصیل اند. در حقیقت، آیینۀ درخشش مجتمع آموزشی دانش، فارغ التّحصیلان و دبیران این مؤسّسه بوده است. همچنین در این مجتمع، جوانان متعهّد و متخصّص جذب کار و تدریس گردیده و پس از خدمات چندساله و آموزشهای لازم، در این مدرسه، از طریق آزمون استخدامی وارد آموزش و پرورش گردیده اند که بیانگر تأثیرگذاری این مجتمع در خدمات ارزندۀ آموزشی و تربیتی در درازمدّت در منطقه، استان و کشور می باشد. جا دارد از زحمات استاد گرانقدر و علاقه مند به تاریخ روستای صدقیان و شهر سلماس جناب آقای محمّدرضا مهرزاد صدقیانی تقدیر و تشکّر نمایم و از خدای متعال برای تمامی کسانی که دلسوزانه به تاریخ این مرز و بوم عشق می ورزند و در تقویت آثار آن تلاش می نمایند، توفیق روزافزون را درخواست نمایم.


___________________________________________________________________________

پ.ن: متن فوق برای چاپ در کتاب «تاریخچۀ آموزش و پرورش سلماس» از استاد مهرزاد آماده گردیده است.


  • امید شمس آذر
گشت ارشاد، حرکتی است که چند سال پیش با هدف ادّعایی ساماندهی مُد و لباس و مبارزه با بی حجابی در کشور شروع شد و از همان ابتدا مخالفان و موافقان خود را داشت و تا اندازه ای در جامعه سروصدا کرد که عنوان فیلمی نیز قرار گرفت؛ فیلمی که خود نیز تا اندازۀ کافی مورد استقبال واقع شده و اخیراً به چاپ(!) دوّم رسید. این اقدام در آن مقطع زمانی، علی رغم صورت گرفتنش از طرف نهادهای رسمی، به خاطر بی مقدّمه و شتابزده انجام گرفتنش، اقدامی خودسرانه و مشکوک و به همراه تفکیک جنسیّتی دانشگاهها، یکی از دو اقدام صورت گرفته از این دست از طرف انقلابی نمایان نفوذی در بین نهادهای انقلابی جهت ضربه زدن به اصل نظام و در قالب و جلد خوشپوش تر تخریب دولت وقت بود. دولتی که رئیس وقت آن در آن ایّام پیوسته قسم یاد می کرد که با این دو اقدام مخالف است، ولی مخالفان اصرار عجیبی داشتند که مردم کشورمان دو اقدام مزبور را به اسم او و از طرف او ببینند. امّا گذشته از اهداف و اغراض سیاسی، چرا این اقدام محکوم است؟
برخی موافقان معتدل(!)، با قبول افراطها و تندخویی های صورت گرفته در این میان، از اصل اینچنین برخوردها با بی حجابی دفاع کرده اند، ولی در عین هیچکدام نتوانسته اند در مغز کوچک خود، تفکیکی بین بر خورد با "بی حجابی" و برخورد با "بی حجابان" قائل باشند! چیزی که حضرت امام نیز در طیّ ماجراهای اخیر روسری بر چوب کردن برخی دختران جوان در تهران، به صراحت بر آن تأکید کردند. از این رو اصل گشت ارشاد از اساس غلط است، چه لطیف باشد و چه خشن. هدف ادّعایی که امر به معروف و نهی از منکر و مبارزه با بی بندوباری در طرز پوشش و رفتارهای اجتماعی باشد، درست است؛ ولی گشت ارشاد -به هرشکلی که بخواهد اجرا شود- به هیچوجه مصداق این موارد ادّعایی نمی تواند باشد. باید دید ریشه ها و زمینه ها کجاست و با آنها برخورد کرد، نه با جوانان معصوم از همه جا -جز در حدّ تلگرام(!)- بیخبر.
نکتۀ دیگر اینکه: به هرحال بعد از چندهزار سال حکومت پادشاهی، تازه سی_چهل سال است که توانسته ایم در کشورمان حکومت اسلامی تشکیل دهیم؛ از این رو اسلامی ساختن کشور هم هزینه های بسیار بسیار گزافی دارد که به جز امثال شهیدان رجایی و باهنر و بهشتی و مطهّری و آوینی (رحمة الله علیهم) از دست کس دیگری بر نمی آید. مسئولان کنونی در خواب هم نمی توانند ببینند که یک دهم و یک صدم اخلاص آن بزرگواران را بتوانند داشته باشند. کار اینها فقط نمایش رفع تکلیف است و بس. وقتی از آیت الله مفتّح با عنوان شهید راه وحدت حوزه و دانشگاه یاد می کنیم، از سردار تهرانی مقدم با عنوان شهید راه موشکی شدن ایران، از استادان احمدی روشن و علیمحمّدی و رضایی نژاد و شهریاری با عنوان شهدای راه هسته ای شدن ایران و...، به این معنی است که در هرکدام از زمینه های اسلامی سازی کشور حدّاقل باید یک شهید تقدیم کنیم. حال، کو شهید راه مبارزه با احتکار؟ کو شهید راه اسلامی شدن دانشگاه؟ کو شهید راه فراگیر کردن حجاب اسلامی؟ کو شهید راه حمایت از کالای ایرانی؟ کو شهید راه بانکداری بدون ربا؟ کو شهید راه سبک زندگی اسلامی؟ کو شهید راه ازدواج جوانان؟ کو شهید راه تحوّل اقتصادی؟ و... . پس روشن است که همۀ اینها هزینه می خواهد و با گشت زنی کاری از پیش نخواهد رفت!

  • امید شمس آذر

عدّه ای از اساتید بزرگوار ادبیّات را عقیده بر آن است که واژۀ "خاور" در نوشته های کهن ایرانی، علاوه بر معنای مشهورش یعنی مشرق، در معنای مقابل آن یعنی مغرب نیز به کار رفته است؛ یکی از استنادات عمدۀ ایشان، بیتی از شاهنامۀ حکیم فردوسی در ضمن داستان فریدون است؛ آنگاه که قلمروش را میان سه فرزندش سلم و تور و ایرج، تقسیم می کند:

«نخستین به سلم اندرون بنگرید.................همه روم و خاور مر او را گزید»

امّا به نظر می رسد لازم است با دقّت بیشتری به معنای این بیت نگریسته شود؛ نکتۀ نخست قابل ذکر در این خصوص اینکه گروه اسامی سرزمینهای بزرگ همسایه در نظر ایرانیان، خود به دو قسمت بزرگ و کوچک تفکیک شده و گاه مانند چین و ماچین (=مِهاچین: چین بزرگ) نام اصلی بر منطقۀ کوچکتر (آسیای جنوب شرقی) اطلاق شده و گاه مانند دشت سواران نیزه گذار (بخش میانی قلمرو بین النّهرین و ایلام باستان و احتمالاً قلمرو حکومت کیش، برابر با خوزستان کنونی) که ضحّاک از آنجا خاسته است، به سبب [به اصطلاح] سامی تبار بودنش، تازی تصوّر شده و خود خوزستان را هم در مقطعی عربستان گفته اند. حتّی خود ایرانیان هم از این الطاف بی نصیب نمانده و فی المثل هندیان، کشمیر را ایران کوچک نامیده اند! پس نام سرزمینها در نوشته های کهن را لزوماً نباید با اسامی جغرافیایی مشهور منطبق دانست. در این میان، روم نیز در منابع ایرانی، عمدتاً به سرزمینهای شام و آناتولی و گاه به بخشهایی از قلمرو دولت تاریخی ماد اطلاق گردیده و مکان سرزمین "سلمان" را باید در آن حوالی جستجو کرد. نکتۀ دوّم نیز اینکه عبارت "روم و خاور" صرفاً از سنخ دو واژۀ مترادف نبوده و می تواند "روم و خاور آن" معنی دهد؛ یعنی: سرزمینهایی که خود در باختر ایران قرار گرفته اند و به روم ختم می شوند. یا به عبارت دیگر: سرزمینهایی که در خاور روم قرار گرفته و از آن طرف به ایران منتهی می گردند. حال، اگر نکتۀ نخست را نیز در کنار این قضیه قرار دهیم، به آسانی رهنمون می شویم که سرزمین سلم/صرم یا روم و خاور مذکور در شاهنامه، بایستی شامل بخشهایی از شام و آناتولی و به احتمال بسیار قلمرو اقوام سورمائیت/سرمت بوده باشد. (نک: بخش اوّل از مقالۀ سلماس و ساکنان اوّلیّۀ آن از نگارنده).

شاید بسیاری از محقّقان داخلی، در اظهارنظرهایی از سنخ آنچه گفته شد، قصد و غرضی ندارند؛ امّا قطعاً اروپایی ها، قصدشان از این پریشان نمایی ها در جغرافیای تاریخ روایی ما، بیگانه ساختن ملّت ما از هویّت تاریخی خویش است و باید در بازگویی نظرات ایشان با احتیاط وارد شد.


  • امید شمس آذر

شیخ را دیدم با صورتی نورانی، با دایره ای به رنگ قهوه ای روشن در وسط پیشانی. پرسیدم: "مولانا! این چه حالت است که می بینم؟ مگر همیشه نفرموده اید از ریا اجتناب کنیم؟". گفت: "چرا! فرموده ام و باز هم می فرمایم!". گفتم: "پس این گودی جبین بر آن روی روشن چیست که مثال دهانه های موجود بر روی ماه(!)، عقل و دین از مریدان به یغما می برد؟!". گفت: "خاموش باش! تظاهری در کار نیست. این نورانیّتی که تو می بینی، اثر کرم سفیدکننده است؛ لیکن چون با سجده با آن صحیح نبود، دایره ای را در پیشانی باقی گذاشته ام و قهوه ای روشن در اصل رنگ صورت خودم است!!". خواستم جامه چاک کنم و فریاد زنم و راه بیابان پیش گیرم، دیدم حالش نیست(!). آهی سرد از دل پردرد برآوردم، سری تکان دادم و گذشتم... .


  • امید شمس آذر

یادمه یه بار بچّه که بودم، از کوچه پشتیمون داشتم میرفتم خونه، یه زنی رو از پشت دیدم شبیه مادرم با همون چادر گلی، صدا زدم: مادر! مادر! وقتی رسیدم بهش، دیدم مادرم نیست، برا اینکه ضایع نشم، الکی به صدا زدنم ادامه دادم تا از اونجا دور شدم!!

________________________________________________

پ.ن: حالا این خوبه، این مطلب رو بخونید تا حساب کار دستتون بیاد.


  • امید شمس آذر

تابستان یکی از سالهای گذشته، 16 - 15 ساله که بودم، چند روزی در منزل عمویم در شهر ماکو شمالی ترین شهر کشور که در میان کوهها و صخره ها بنا شده، مهمان بودیم. پنجرۀ اتاقشان روبروی یکی از کوههای آنجا بود و صبح ها که پا می شدم، خطای بینایی جالبی برایم رخ می داد: هرچه از پنجره دور می شدم، کوه به علّت قرار گرفتن بیشتر در قاب پنجره بزرگتر به نظر می رسید و هرچه به طرف پنجره نزدیک می آمدم، کوه کوچکتر می شد! این، از سرگرمی های جالب آن روزهای من بود... .

بعدها فهمیدم مسائل و مشکلات زندگی هم همینطور هستند: هرچه از آنها بترسیم و عقب بکشیم، بخش بیشتری از ذهن ما را به خود اختصاص می دهند و به نظر بزرگ می آیند؛ امّا اگر همّت کنیم و برای حلّ و فصلشان قدم جلو بگذاریم، کوچکتر می شوند. به همین راحتی!


  • امید شمس آذر

پسر: پدر! چرا بعضی ها با اسلام مخالف هستن؟

پدر: اسلام کهنه است، مال اعراب ۱۴۰۰ سال پیشه و خرافه است پسرم... فقط گفتار نیک، پندار نیک، کردار نیک ...
پسر: جمله ای که گفتین از کیه؟
پدر: زرتشت گفته.
پسر: زرتشت کی هست؟
پدر: پیغمبر ایرانیه، که ۲۵۰۰سال پیش زندگی می کرده.
پسر: این که خیلی کهنه تره!
پدر: خفه شو پسرم .
پسر: پدر! ذوالقرنینی که توی قرآن اومده همون کوروشه؟!
پدر : آره پسرم، بخاطر همین که آدم بزرگیه، خدا ازش تو قرآن اون همه تعریف کرده.
پسر: قرآن که مال ۱۴۰۰ پیش و خرافه است !!
پدر: خفه پسرم!
پسر: پدر! یعنی الآن ما باید زرتشتی باشیم؟
پدر: آره دیگه! دین عربا ارزونی خودشون، اونا به ایران حمله ورشدن و به زور ما رو مسلمون کردن.
پسر: پس چرا وقتی مغول حمله کرد ما بودایی نشدیم یا وقتی اسکندر ایران رو فتح کرد، مسیحی نشدیم؟ تازه؛ اگه حملۀ یه مهاجم به یه کشور دیگه، مساوی باشه با پذیرفتن دین مهاجمین از سوی مردم اون کشور، چرا وقتی ایرانی ها رومی ها رو شکست دادن، مردم شون زرتشتی نشدن؟ از این گذشته، اندونزی بزرگترین کشور مسلمونه، عربا که دیگه به اونجا حمله نکردن، پس چجوریه که همه مسلمونن؟ اونجا که دیگه شمشیری تو کار نبوده! ها؟
پدر: خفه شو پسرم! دیگه داری زیادی حرف میزنی.
پسر: پدر، این کوروشی که تو این همه ازش تعریف میکنی راستی راستی کبیر بوده؟

پدر: آره پسرم! خیلی بیشتر از اونی که فکرشو می کنی کبیربوده.
پسر: پس چرا هیچ ادیب و دانشمندی یا هیچ شاعری اسمی ازش نبرده؟ مثلاً چرا اسمی ازش تو شاهنامۀ فردوسی نیست، یا تو این همه شعر از حافظ  و سعدی و مولوی و سنایی و عطّار و رودکی و خیلی های دیگه هیچ اثری از این عمو کوروش نیست؟
پدر: خفه میشی یا خودم خفه ت کنم؟
پسر: پدر! مگه دیشب اون آقاهه توماهواره نمی گفت یه ایرانی اعتقاداتشم باید ایرانی باشه و دین عرب به درد خودش میخوره؟
پدر: آره میگفت، خوبم میگفت.
پسر: امّا پدر! خود آمریکایی ها و اروپایی ها که ادّعا میکنن مسیحی هستن؟
پدر: خب که چی؟
پسر: پس چرا اونا خودشون پیرو دینی شدن (مسیحیّت) که منشأش یه کشور عربیه؟؟ چرا مسیحیّت برای اونا بیگانه نیس، و کلّی هم براش تبلیغ میکنن، امّا اسلام برای ما باید بیگانه باشه؟
پدر: خفه خون میگیری یا همین پاکت سیگارو بچپونم تو حلقت؟؟!!
و و و...
             
قانون:
اندکی حقیقت، نابود کنندۀ بسیاری از باطل است. (امیرالمؤمنین -ع-)


  • امید شمس آذر

نزدیکی های ساعت 12 ظهر دیروز در حال قدم زدن در خیابون شلوغ و پر سروصدای امام ارومیه بودم که احساس کردم گوشیم لرزیده. برداشتم و دیدم یک تماس بی پاسخ از ادارۀ ارشاد سلماس داشتم. زنگ زدم به اداره و داخلی امور انجمن ها رو گرفتم. خانم حق پناه (مسئول انجمن ها) برداشت و با اون صدای آرومش گفت که: "فردا ساعت 2 و نیم بعد از ظهر اداره باشید تا آماده بشیم برای شرکت در بزرگداشت استاد محسن منصوری در ارومیه". یا شاید هم من اینطور شنیدم. از شنیدنش هم خوشحال شدم که بالاخره برای یک ادیب فرهیختۀ شهرمون که بالای 80 سال از عمرش میگذشت، میخوان یه بزرگداشت بگیرن. و اینکه بعد از 9 - 8 سال از اوّلین و آخرین دیدارم با استاد، دویاره میخوام ببینمش... .

جشنوارۀ استانی شعر دفاع مقدّس خوی بود و من هم در حال گذروندن خدمت سربازی بودم که باهم از نزدیک دیدار کردیم و یک ساعتی موقع برگشتن توی اتوبوس اختلاط کردیم. به اسم میشناختم و آثاری از خودش و برادر بزرگترش (فیروز منصوری) و پدرشون (میرزا اسماعیل منصوری) خونده بودم. از کوه و دشت و باغ و چمن گفتیم. میگفت که: «شخصیتهای سیاسی میرن، ولی کوهها و صخره ها و خاک وطن باقی میمونن. اگه من به جای مدح سیاسیّون بیام و از قارنی یاریخ (=کوهی افسانه آمیز در سلماس) شعر بگم، اونوقت شعرم باقی میمونه و به هدر نمیره». راست هم میگفت. "حیدربابا" ی مرحوم استاد شهریار و نظیره هایی که براش سروده شد، "اورمو گؤلو(دریاچۀ ارومیه)"ی مرحوم طیّار قولنجی، منظومه های "مئشه(جنگل)" و "اوچ قارداش(سه برادر)" از مهدی وطنی شاعر جوان همشهری و منظومۀ در حال تدوین "چمنلر(چمنها)" از آقای خیری سلطان احمدی، شاهد مثالهای خوبی بر قضیه بودند. در حالی که اشعار خیلی از شاعران سیاسی سرا و -به قول خودشون- آزادیخواه معاصر به فراموشخانۀ تاریخ پیوستند و از یادها رفتند. گلایه هایی هم داشت از بد روزگار که عدّه ای اراذل و اوباش چطور به خودشون اجازه داده بودند با پررویی تمام، بعد از انتشار کتاب معروف داداش، تو روزنامه شون بهش افترا ببندند که نویسنده برای تدوین این کتاب چقدر پول و چقدر متاع دنیوی از کیا و کیا گرفته! چیزی که حتّی پشت سر حضرت فردوسی -اعلی الله مقامه- هم میگن. معلوم نیست خودشون چقدر پول گرفته ن تا این حرفها رو بزنن! کسانی که به جای انتقاد علمی از مطالبی که بهش ایراد دارن، دست به سانسور و تهمت و افترا میزنن... .

با اشتیاق خودم رو برای دیدار فردا آماده میکردم. وقتی بعدازظهر همون روز در جلسۀ انجمن ادبی حاضر شدم، با کمال بهت و ناباوری دیدم که میگن استاد از دنیا رفته و مراسم فردا در واقع مراسم روز سوّم ایشون خواهد بود. ناراحت شدم؛ ولی بیشتر از درگذشت استاد، از مرده پرستی خودمون. امروز هم با پرسنل ادارۀ ارشاد رفتیم و در مراسم ایشون شرکت کردیم. فاتحه ای نثار کردیم و یک حزب قرآن قرائت کردیم ثوابش هدیه به روح مرحوم و برگشتیم. وصیّت کرده بود در سوّمین روز درگذشتش کتابهاش رو به حاضران مراسم اهدا کنند. نصیب من هم دو جلد از کتابهای خوبش یکی برگردان منظوم چند داستان از کتاب دده قورقود و دیگری مجموعۀ "نامه ها، خامه ها و ترانه ها" بود که علاوه بر مکاتبات منثور و منظوم، شامل یادداشتهایی از اون مرحوم پیرامون ادبیّات و نقد ادبی بود. روحش شاد و قرین آرامش باد و تا کوهها و دشتها و خاک وطن پابرجاست، البتّه که آثار استاد هم پابرجاست؛ ولی من همچنان:

در حیرتم از مرام این مردم پست

این طایفۀ زنده کش مرده پرست


تا هست، به ذلّت بکشندش به جفا

چون مُرد، به عزّت ببرندش بر دست!


Image result for ‫محسن منصوری سلماس‬‎


  • امید شمس آذر

در آستانۀ انتخابات اخیر مجلس خبرگان، انگلیس میگفت: به آیت الله مصباح و آیت الله یزدی و آیت الله جنّتی رأی ندهید؛ حضرت امام گفتند: آنچه دشمن می گوید، مردم عکس آن عمل کنند. مردم [تهران] هم دقیقاً عکس "آن" عمل کردند و با این کار خود آن خسارت را به بار آوردند. در حیرت بودم که چگونه چنین چیزی ممکن است؟ تا آنکه با مرور این فراز از سفارشات پیامبر(ص) در غدیر خم و رفتاری که برخی صحابه در برابرش انجام دادند، پی به چگونگی مطلب بردم:

«ای مردمان! علی را برتر دانید؛ که او برترین مردمان از مرد و زن پس از من است؛ تا آن هنگام که آفریدگان پایدارند و روزی شان فرود آید.
دور دورباد از درگاه مهر خداوند و خشم باد بر آن که این گفته را نپذیرد و با من سازگار نباشد!
هان! بدانید جبرئیل از سوی خداوند خبرم داد: "هر آن که با علی بستیزد و بر ولایت او گردن نگذارد، نفرین و خشم من بر او باد!" البته بایست که هر کس بنگرد که برای فردای رستاخیز خود چه پیش فرستاده. [هان!] تقوا پیشه کنید و از ناسازگاری با علی بپرهیزید. مباد که گام هایتان پس از استواری درلغزد. که خداوند بر کردارتان آگاه است.
ای مردمان! همانا او هم جوار و همسایه خداوند است که در نبشته ی عزیز خود او را یاد کرده و درباری ستیزندگان با او فرموده: «تا آنکه مبادا کسی در روز رستخیز بگوید: افسوس که درباری همجوار و همسایه ی خدا کوتاهی کردم...».


  • امید شمس آذر

توصیه حضرت علی علیه السلام وقتی که می‌خواهیم بنده‌ی خدایی را حاجت روا کنیم:

روا ساختن حاجت جز با سه چیز راست نیاید:

۱- خُرد شمردن آن، تا بزرگ نماید.

۲- پوشیدن آن تا آشکار گردد.

۳- و شتاب کردن در آن تا گوارا شود.

وقتی به کسی وعده برآورده کردن حاجتش را می‌دهیم باید شتاب کرد تا شیرینی‌اش را چشید. هم برای برآورده کننده حاجت و هم برای برآورده شده حاجت!

ما باید کار خیری که انجام می‌دهیم را کوچک بدانیم تا در درگاه الهی بزرگ شمرده شود و باید مخفیانه عمل کنیم تا در نزد پروردگار آشکارا شود.

  • امید شمس آذر

هفتۀ گذشته ضایعۀ درگذشت دو هنرمند عرصۀ تئاتر، سینما و تلویزیون را از سر گذراندیم: عزّت الله انتظامی و سیّدضیاءالدّین درّی. اوّلی نام آشناتری برای عموم مردم بود، امّا دوّمی به خاطر کارگردان -و نه بازیگر- بودنش کمتر آشنا بود. کارگردان سریالهای تاریخی "کیف انگلیسی" و "کلاه پهلوی" که مربوط به تاریخ معاصر میهن ما می شوند. خداوند کارگردان مزبور را برخلاف هم اسمش سیّدضیاءالدّین طباطبایی(!) رحمت کند؛ امّا انتقاد جدّی نسبت به دو کار برجستۀ پیش گفته اش و بخصوص کار دوّم وجود دارد که به عرض می رسانم.

کلّاً ورود به عرصۀ تاریخ معاصر آنهم در قالب خلق آثار سینمایی و تلویزیونی، امری بسیار خطیر است که متأسّفانه به نظر می رسد به خاطر تأکیداتی که رهبر انقلاب در این باره یعنی ساخت آثار تاریخی به ویژه تاریخ معاصر به رسانۀ ملّی داشته اند، دچار نوعی شتابزدگی و بی دقّتی شده و آثار ژورنالیستی و ساندویچی، ماحصل آن گردیده است. بعد از سریال ماندگار "سربداران" و یک_دو اثر خوب دیگر، کمتر اثری از این دست در کشور آفریده شده است که حدّاقل سلیقۀ من نوعی را که در رشتۀ تاریخ تحصیل کرده، ارضا نماید. آثار مربوط به تاریخ معاصر هم که حرفش را نزن! از "تبریز در مه" که اردوگاه ایران و روس را آنچنان صفر و صد به تصویر کشیده و نقش فتحعلی شاه نالایق -و نه خیانتکار- را به صرف تعدّد همسران به محمّدرضا شریفی نیا بدهند که چهرۀ همیشگی خود را به همراه اندکی تم خیانت به نمایش بگذارد (انگار تاریخ شوخی بردار است که به خاطر آن قضیۀ مبتذل، نقشی را بدون توجّه به ریخت چهره و تن و تواناییهای ارائۀ آن، بذل و بخشش کنند)، تا "معمّای شاه" که ایراداتش را منتفدان حرفه ای -به خاطر پرمخاطب بودنش- گوشزد کرده اند و نیاز به قلم فرسایی بنده ندارد.

در سریال کلاه پهلوی نیز، عموم ملّت ایران آن زمان که همین امروز نیز از فقر فرهنگی شدیدی رنج می برند و این از انتخابهایشان -اعمّ از کالا یا خدمات یا همسر و یا کارگزاران و مسئولانشان- مشخّص است، به اندازه ای باسواد و آگاه و تحصیلکرده و روشنفکر و در عین حال بی تعصّب و اهل بحث و مناظره نشان داده شده اند که انسان تعجّب می کند که رضاشاه قلدر کم سواد چطور بر اینها مستولی شد و چگونه عوامل استعمار توانستند به چپاول دارایی های مادّی و معنوی ملّت ما بپردازند و بلکه اصلاً چرا همین امروزش هم دچار انواع و اقسام تبعیض ها و مشکلات هستیم؟! سریالهایی مثل "روزی روزگاری" و "روزگار قریب" (که بر پایۀ زندگی واقعی مرحوم دکتر محمّد قریب ساخته شده) وضع جامعۀ آن روز ایرانی را بهتر نمایش می دهند. شاید گفته شود آنها مربوط به روستاها و مناطق دورافتاده بودند، امّا با اطمینان می گویم: همین امروز نیز تهران نسبت به روستاها و شهرستانها به مراتب از لحاظ فکری عقب مانده تر و خرافی تر است. یا شاید گفته شود: آیا یک روشنفکر به معنای واقعی هم در آن زمان نداشته ایم؟ چرا! داشته ایم؛ امّا اوّلاً آنها از خواصّ جامعه بودند و نه عامّۀ مردم، ثانیاً همین ها نیز همگی یا اعدام شدند یا تخریب شخصیّت، و هیچیک آن اندازه نپاییدند که برای خود هوادارانی جمع کنند و جنبشی راه بیندازند که به موفقیّت برسد. از دیگر نشانه های شتابزدگی و کمبود مطالعه در این اثر، اختلاط نام دو شخصیّت معاصر ایرانی و خارجی در دیالوگهای آن است: یکی میرزا مَلکَم خان (به فتح کاف) و دیگری جان مالکوم یا به شکل مشهورتر سِرجان مَلکُم (به ضمّ کاف) که شخص اوّل در سریال با اختلاط با شخص دوّم، میرزا مَلکُم خان(!) گفته می شد. حالا هرچقدر سازندگان آن قسم حضرت عبّاس(س) یاد کنند که دقیق بودیم و همه چیز را مطابق با واقعیّت ساخته ایم، با این پرهای رنگارنگ دم خروس چه کنیم؟! التماس دقّت.


  • امید شمس آذر

در کنار علومی که قدما با آن سرو کار داشتند، 5 علم نیز بودند که کمابیش بین خواصّ آنان رایج بوده و روی هم رفته با عنوان علوم پنچگانۀ مخفی شناخته می شدند. این علوم عبارتند از:

  • کیمیا: کوشش در دگرش تبدیل کانی ها و فلزات، یا علم اکسیر.
  • لیمیا: تبدیل قوای فاعل به مفعول یا بالعکس، یا علم طلسمات.
  • هیمیا: احوال ستارگان و حیوانات مرتبط با آنها، یا علم تسخیرات.
  • سیمیا: راز و رمز اعداد دیدن و تصرّف موجودات تخیّلی و خیالات، یا علم خیالات.
  • ریمیا: تردستی یا علم شعبدات.
امّا به نظر می رسد جای علم "مومیا" در این میان خالی است؛ زیرا مومیایی گری نیز تاکنون به طور کامل رمزگشایی نشده و جزئیات آن ناشناخته باقی مانده است. این در حالی است که خود مومیاگران -به ویژه در مصر باستان- دربارۀ فنّ خود ادّعاهای خاصّی نیز داشتند... . یعنی مومیاگری نه صرفاً صنعتی برای مصون ماندن جسم از پوسیدگی، بلکه علمی بود برای جلوگیری از مرگ کامل شخص مومیایی شونده در لحظۀ مرگ به وسیلۀ توقّف تأثیرپذیری او از عامل زمان و بدین ترتیب، امکان زندگی مجدّد جسمانی او. بحث مومیایی موفّق و ناموفّق نیز از همینجا به میان می آید. اگر توجّه داشته باشیم که مردمان باستان هم به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتند، ولی مرده را در قبر نیز دارای نیازهای جسمی و جنسی می دانستند، این مسئله روشنتر می شود. چنانچه در قبور بازمانده از دوران کهن، شاهدیم که به همراه مردگان، غذا و نوشیدنی نیز دفن شده است. در تاریخ مغول می بینیم که آنان به همراه جنازۀ بزرگان خود، اسب او و حتّی چند تن از کنیزکانش را هم دفن می کردند.
پس مومیاگری علاوه بر جنبه های جسمانی از جنبۀ روحانی هم برخوردار بوده و لازم است بررسی های علمی دقیقتری در این زمینه صورت بگیرد.

  • امید شمس آذر

اگر سیر طبیعی سبکهای شعری فارسی را در نظر بگیریم، شاهدیم که بعد از سبک خراسانی که مبتنی بر سادگی و راستی و خردگرایی بود و آذربایجانی که اساس آن به رخ کشیدن معلومات شاعرانه بود و عراقی که پایه اش بر عشق و عرفان و کشف و شهود بوده و به همین خاطر دیرتر پایید، نوبت به سبک هندی رسید که بر مضمون سازی و مضمون یابی های ظریف شاعرانه استوار بود و بعدها نیز به علّت خستگی شاعران از سختگیری های آن، جای خود را به سبک نوعراقی/بازگشت داد. این وضعیت برقرار بود تا بعد از انقلاب مشروطه که کپی ناقصی از ویژگی های ادبیّات غرب به ادبیّات ایرانی اضافه شد و باعث گردید بعضی از شاعران ما در برابرش در دوره های بعدی، سبک های نو خراسانی (مثل مرحوم اخوان ثالث) و نوآذربایجانی (مثل علی معلّم دامغانی) را تجربه کنند. نهایتاً بعد از انقلاب اسلامی، با پیشروی شادروانان: قیصر امین پور، سلمان هراتی و سیّدحسن حسینی، سبک "نوهندی" به عنوان سبک میانۀ شعر فارسی امروز تثبیت شد. تفاوت نوهندی با هندی شاخته شدۀ قبلی، در تعدیل و انعطاف آن است. در این سبک جدید، برخلاف اشعار شاعرانی مانند صائب تبریزی و حتی در زمان خودمان فاضل نظری، یک غزل متشکل از چندین تک بیت مجزا که هرکدام توانایی ضرب المثل شدن داشته باشند، نیست و بین آنها علاوه بر یکسانی وزن و قافیه، پیوندهای عمودی و مهمتر از آن پیوند عُمقی نیز وجود دارد و تک بیت های آنچنانی، فقط یک یا دو بار در طول یک غزل تکرار می شوند. این سبک به جا مانده از آن سه بزرگوار، علاوه بر مضامین متناسب انقلاب اسلامی که در آثار آنان وجود دارد، سبک شعر انقلاب -و نه صرفاً شعر بعد از انقلاب- نیز هست و راهنمایی ها و توصیه های رهبر انقلاب دربارۀ شعر و شاعری را هم اگر مرور کنیم، خواهیم دید که نظرشان بر تقویت این سبک هست؛ البتّه اگر مافیای شعر اجازه بدهد.



  • امید شمس آذر

- مکاتبۀ یزدگرد سوّم ساسانی با عمر بن خطّاب) این دو نامه به احتمال بسیار جعلی و حاوی گاف های بزرگ تاریخی و زبانی و سندی است؛ شرم آورتر از آنکه یک به یک قابل شمردن باشد.


- نامۀ عمر به معاویه با ادبیّات و مضامین جاهلی) این نامه که مربوط به ایّام انتصاب معاویه به حکومت شام می باشد، احتمالاً راست است و دلیلی بر ردّ آن وجود ندارد.


- نامۀ محمّد بن حنفیّه به ابراهیم بن مالک اشتر در مورد مختار) این نامه بی شک جعلی و از جمله مواردی است که مختار را نزد مخالفانش به کذّاب مشهور گردانید.


- وصیت نامۀ پتر کبیر تزار روسیه) برخی این وصیت نامه را ساختگی می دانند، ولی معلوم است که اساس کار سردمداران روسیۀ تزاری و سیاست خارجی آنان -مبنی بر کشورگشایی- بوده.


- نامۀ فتحعلی شاه قاجار به سفیر ایران در استانبول) این نامه جعلی و از شوخی های بی مزّۀ ژورنالیستی اخیر است. مثلاً خواسته اند غفلت و بی لیاقتی فتحعلی شاه را به تصویر بکشند، امّا موفّق نبوده اند. باید توجّه داشت بلاهایی که در دورۀ قاجار بر سر ملّت ایران آمد، همه ناشی از بی کفایتی و خیانتکاری شاهان قاجار نبوده است؛ بلکه علاوه بر آن، مسائل مختلف بین المللی و اوضاع نابسامان داخلی هم در این موضوع تأثیر داشته و تک قطبی دیدن فضا امر درستی نیست.


- نامۀ سیّد جمال الدّین اسدآبادی به ارنست رنان متفکّر فرانسوی) این نامه احتمالاً واقعی و از استنادات آنانی است که سیّدجمال را فراماسون دانسته اند. فراماسونری سازمانی استعماری با تشکیلات مخصوص به خود است که عضویت سیّدجمال در آن احراز نشده است؛ ولی افکار وی بر مبنای این نامه تا حدّی شبیه به افکار مورد تبلیغ فراماسون ها می باشد. از جمله اینکه در جایی با انکار اساس وحی، آن را عبارت از دروغ مصلحتی پیامبران دانسته است. پیامبرانی که انسانهایی بسیار شریف و مصلحان زمان خود بودند و برای اصلاح جامعۀ خود دستوراتی بسیار مترقّی داشتند، ولی جهت مورد اطاعت قرار گرفتن آن چاره ای نداشتند جز اینکه به مردم بگویند اینها از طرف خداست.[لابد معجزاتشان هم باید همین گونه تفسیر شود]!! روی این حساب باید گفت: سیّدجمال خود آدم مذهبی نبوده، ولی به اهمّیت مذهب در جامعه واقف بوده است.


- نامۀ اینشتین به آیت الله بروجردی) در اصل مکاتبۀ این دو بزرگوار با یکدیگر شکّی نیست؛ ولی اینکه متن آن مکاتبات عبارت از همان رسالۀ "دی ارکلرونگ/بیانیه" مورد ادّعای پروفسور مهدوی -مقیم لندن- باشد، امری است که نه قابل اثبات است و نه قابل انکار.


- نامۀ چارلی چاپلین به دخترش) روزنامه نگاری به نام فرج الله صبا مدّعی شده: من که برای بار نخست این نامه را در دهۀ 50 در مجلّۀ روشنفکر نشر دادم، منظورم زبانحال چاپلین بوده و نه لزوماً دشتنوشتۀ خود او. امّا بعد از آن، همه جا این نامه به اسم چاپلین مشهور شد و حالا هیچکس حرف مرا باور نمی کند!


- استوانۀ کوروش هخامنشی) به احنمال مشهور توسّط داریوش جعل شده و بخش هایی از حسّاس ترین قسمت هایش نیز مخدوش است. با این حال، مهمترین ابهامی که پیرامون این کتیبه وجود دارد، این است که: چرا و به چه منظوری "منشور حقوق بشر" نامیده می شود؟!


- کتیبه های ارشام و اریارمنه) در زمان داریوش و به نام اجداد دوّم و سوّم او جعل شده اند، ولی در عین حال دارای ارزش تاریخی و باستانشناختی هستند.


- وصیت نامه های ساختگی داریوش) عمدتاً شامل بیانیه های غیر مستقیم سران فتنه در طول سال 88 بوده و مانند سخنان منتسب به دکتر شریعتی و مرحوم حسین پناهی و اخیراً پروفسور سمیعی در فضای مجازی، برخاسته از نوعی بیماری روانی اجتماعی هستند.


- وصیت نامۀ سیاسی هاشمی رفسنجانی) مهندس محسن هاشمی ادّعا کرده بود که احتمال وجود چنین چیزی هست و ظاهراً قرار است در آیندۀ نزدیک رونمایی شود. امّا از هم اکنون ساختگی بودن آن مشخّص است. مطمئناً این همه مدّت ورثۀ ایشان در حال زیر و رو کردن خانه برای یافتن وصیت نامۀ مزبور نیستند!


  • امید شمس آذر

دین عبارت است از: مجموعۀ اعتقادات، احکام و اخلاق که از طرف خدای متعال برای سعادت بشر به واسطۀ پیامبران ابلاغ شده است. در تعریف کوتاه، اگر -به تعبیر فلاسفه- علّت غایی آن را در نطر بگیریم، عبارت است از: برنامۀ زندگی؛ از این رو علاوه بر شئون معنوی، شامل شئون مادّی هم می شود. خود این معنویّت به نوبۀ خود، علاوه بر متافیزیک و مابعدالطّبیعه، شامل فیزیک و طبیعیّات هم می شود. متافیزیک هم به نوبۀ خود، علاوه بر فراواقعیّت، واقعیّات را هم در بر می گیرد. ولی در حال حاضر به  دلایل متعدّدی که منجر به غلبۀ برنامه های غیر دینی بر برنامه های دینی در زندگی انسانها شده اند، جنبۀ معنوی دین بیش از جنبۀ مادّی آن، از این میان جنبۀ مابعدالطّبیعۀ معنویّت بش از جنبۀ طبیعی آن، و از آن میان هم جنبۀ فراواقعیّت متافیزیک بیشتر از جنبۀ واقعیّتی آن در عرف معمول طرف توجّه قرار گرفته است.

حال با این توضیحات، باید از خود پرسید: آیا این گرایش به دین که در عصر حاضر در سطح جهان -به ویژه کشورهای آتلانتیک شمالی- فراگیر شده، من باب فلسفۀ وجودی راستین دین (=برنامۀ زندگی) است یا من باب فرار از واقعیّت؟ اگر از باب فرار از واقعیّت است، هر مسلک و آیین انحراف آمیزی هم برای این منظور کفایت می کند؛ اما اگر از باب یافتن برنامۀ زندگی است، همانا دین نزد خداوند اسلام است و بس!


  • امید شمس آذر

در مورد جریان تغییر قبلۀ مسلمین از مسجدالاقصی به کعبه در صدر اسلام، سخنان فراوانی گفته شده است؛ از جمله اینکه: در اوایل لازم بود اتّحاد اسلام به عنوان یک دین توحیدی با یهودیّت و مسیحیّت مشخّص گردد، یا اینکه کعبه در آن زمان به صورت پایگاه بت پرستی درآمده بود، و... . امّا در این مقال، می خواهم نکتۀ دیگری را از این قضیه استفاده بکنم که کمتر مورد اشاره قرار گرفته است.

برخی از مستشرقین، اصل ظهور دین اسلام و فتوحات بعد از آن را اینگونه تحلیل کرده اند که: "اعراب که آن زمان حکومت مستقلّی برای خود نداشتند، به فکر تشکیل حکومت و گسترش قلمرو افتادند برای این منظور هم نیاز به دین واحدی بود که آنان را باهم متّحد سازد؛ برای همین اسلام به دست حضرت محمّد(ص) در جزیرةالعرب بنا نهاده شد"!! در ردّ این تحلیل سطحی -و البتّه کینه توزانه- مثالهای نقض فروانی ارائه شده است. یکی از مواردی که قابل ارائه است، می تواند همین مسئلۀ تغییر قبله باشد. اگر اسلام از همان ابتدای امر -برخلاف ادیان یهودی و زرتشتی- یک دین ملّی و نژادی بوده و داعیۀ جهانی نداشت، چه نیازی به اعلام اتّحاد با موحّدان غیر عرب و ایجاد اختلاف با اعراب ساکن مکّه و حجاز داشت؟ اسلام این ماجراها را به جان خرید تا هیچ ذهنی جرئت نکند در آن زمان ظهور این دین الهی را یک مسئلۀ داخلی بین اعراب تلقّی کند. (حتّی قضیۀ هجرت مسلمانان صدر اسلام به قلمرو امپزراتوری مسیحی نشین حبشه نیز در این راستا قابل یررسی است). پس چنین تحلیل هایی فاقد مبانی علمی و پیشینۀ تاریخی و از سر غرض ورزی و عدم آشنایی کافی با ماهیّت پیام اسلام است.


  • امید شمس آذر

سیر مراتب کمال چنین است که: در مرتبۀ اوّل کمال، رفتاری اختیاری از انسان شکل می گیرد؛ و همین رفتار موجبات مرتبۀ بعدی کمال را فراهم می آورد. به عبارتی هر مرتبه از صفت کمال، علّت رفتاری اختیاری متناسب با خود است، که خود این رفتار اختیاری هم علّت است برای مرتبۀ بعدی کمال. و این سیر همچنان ادامه می یابد... .

از این رو عرفا گفته اند: در راه کمال، قدم اوّل را باید انسان بردارد نه خدا؛ امّا شاید بتوان گفت:

خداوندی که مرتبۀ اوّل کمال را بدون هیچ چشمداشتی به همۀ انسان ها بخشیده و موانع را هم برطرف کرده است، با این کار بهانه ای برای انسان باقی نگذاشته است. از این رو در واقع خود قدم اوّل را برداشته است.

  • امید شمس آذر

مستضعف به معنای ضعیف نیست. بعد از رحلت امام خمینی(ره) و در طول دوران سازندگی بود که کلیدواژۀ مستضعف را با عبارت بی مسمّا و توهین آمیز "آسیب پذیر" یا همان ضعیف جایگزین کردند!


شما فقط به این نکته توجّه داشته باشید که:

اگر مستضعف به معنای ضعیف باشد، چطور قرار است -مطابق منطق قرآن کریم- ضعیفان دنیا را اداره کنند؟ مستضعف به معنای ضعیف شمرده شده است؛ یعنی دنیا دست کسانی می افتد که خیلی هم قوی هستند، ولی ظرفیّتهایشان مسدود شده است و در زمان موعود آزاد می شود.


  • امید شمس آذر

حقیقت، هدف نهایی و بالاتر از همه است. دروغ، نقطۀ مقابل آن است. آن کس که برای رسیدن به اهدافش متوسل به دروغ شد، کمترین چیزی که مسلم است این است که: هدفش حقیقت نبوده است؛

و چون هدفش حقیقت نبوده، بالاترین جایگاه از آن او نمی شود.

پس اول از همه، سر خود کلاه گذاشته است!


  • امید شمس آذر

در خبر است جناب سلمان فارسی (س) بعد از اتمام جریان سقیفه فرمود: «نمی دانید چه گوهری را از دست دادید؟ اگر از مکتب اهل بیت (علیهم السّلام) جدا نمی شدید، در مدّت کوتاهی به چنان مرتبه ای از پیشرفت علمی می رسیدید که مرغ در حال پرواز در هوا را در یک لحظه با رعایت تمام موازین شرعی، به صورت ذبح شده، پاک کرده و پخته شده پیش روی خود حاضر می ساختید؛ یا می توانستید بر روی آب راه بروید». در افق ترسیم شده از حکومت حضرت مهدی(عج) نیز به مواردی در احادیث وارده بر می خوریم که نشان دهندۀ شگفتی های آن دوران است. بیشک نمونه هایی از این دست، نه از سنخ سحر و جادو هستند که از ساحت معصومین -و بلکه مؤمنین- به دور است و نه حتّی از سنخ معجزه که ویژۀ شرایط خاص و اضطراری است؛ بلکه همۀ اینها به مدد دانش و فنّاوری صورت می گیرد، آن هم دانشی که منشأش از وحی الهی است.

از پیشوایان معصوم که بگذریم، آیا افرادی مانند زکریّای رازی کاشف الکل و نخستین کسی که از پنبه در پزشکی استفاده کرد و یا ابن سینا طبیب و دانشمند بزرگ مسلمان -با تمام گرایشات اومانیستی که داشته- اگر در زمان ما می زیستند، فی المثل از "آمپول" برای درمان بیماری ها بهره می بردند یا نه؟ پاسخ بنده قطعاً یک "نه"ی بزرگ قطعی نیست. اینکه برخی می کوشند اسلام و مکتب اهل بیت (ع) را از اساس مخالف با توسعه و تکنولوژی نمایانده و راه چاره را در بازگشت به طریق سلف و توقّف در آن عنوان کنند، قطعۀ تکمیل کنندۀ پازل استعمار در سرزمینهای اسلامی است؛ یعنی: آنچنانکه اروپائیان با خلط مفهوم کلّی دین با مفهوم جزئی مسیحیّت تحریف شده و خرافی آن روز، اساس دین را به اسم ترقّی علمی کنار گذاشتند، مسلمانان نیز با خلط مفهوم کلّی علم با مفهوم جزئی علوم لائیک غربی، بیایند و اساس علم را به اسم تعالی دینی کنار بگذارند!

در حالیکه اسلام، خود در زمینه خرافه ستیزی و خردگرایی پیشتاز بوده و از طرفی علم را هم -که به خودی خود مفهومی خنثی بوده و ارزشی و غیرارزشی ندارد- به دو دستۀ مفید و غیرمفید تقسیم کرده و پیروان خود را از فراگیری بخش غیرمفید آن بازداشته است. بنابراین، راه حلّ اسلام برای رهایی از تبعات ناگوار تمدّن کنونی، نه بازگشت به گذشته که "بازگشت به خود" است و در این راستا آنچه که اسلام با آن مخالف است، نه فنّاوری و تکنولوژی که فن زدگی و تکنوکراسی است. بدین ترتیب هرکجا نیز مفاهیم تعالی اسلامی تحت تأثیر توسعۀ غربی قرار گرفته، نه از جانب مسلمانان واقعی که از طرف سکولارها و سلطنت طلب ها و تکنوکرات ها بوده است. این امر دستمایۀ برخی برای التقاطی جلوه دادن مبانی نظام کنونی جمهوری اسلامی ایران قرار گرفته است؛ ولی طبق آنچه که قبلاً نیز توضیح دادم، نظام جمهوری اسلامی داناتر از آن است که از چنین سوراخی گزیده شود و پایه گذاری اش بعد از پاسخ دادن به شبهات مزبور بوده است.


  • امید شمس آذر
مولایمان امیرالمومنین علیه السلام می‌فرمایند:

هیچ کاری با تقوا اندک نیست و چگونه اندک بُوَد آنچه پذیرفتنی است.


عملی که خالصانه و همراه با تقوا انجام شود، در درگاه عظیم الهی مورد قبول واقع می‌شود.و کاری که خداوند عزیز متعال قبول کند بسیار ارزشمند و بزرگ است. چون خود خدا و صفات خدا بزرگ و بی‌نهایت هستند.

  • امید شمس آذر

حاج آقا قرائتی تعریف می کرد: اسلام حکم کرده است که ظرفی را که سگ لیسیده، ابتدا باید خاکمالی کرد و پس از آن آب کشید. دانشمندان غربی پس از 1400 سال کشف کردند که در بزاق سگ میکروبی وجود دارد که جز با خاک از بین نمی رود. آنان بلافاصله تحقیقاتشان را ادامه داده و پی بردند که این میکروب مخصوص در یک حرارت بخصوصی کشته می شود و نتیجه گرفتند پس اگر چنین ظرفی را به آن میزان حرارت دهیم، دیگر نیازی به خاکمالی کردنش نیست؛ ولی از این غافل بودند که شاید علاوه بر وجود آن میکروب، ضرر دیگری در بزاق سگ وجود داشته باشد که 1400 سال بعد کشف شود.

اینچنین اظهارنظرهای شجاعانه و بی تعارفی، وظیفۀ همۀ ما در این عصر "پیش به سوی التقاط" است. عصری که "روشنفکران دینی" جامعه -که از اساس عنوانی باطل بوده و روشنفکری درون خود دین ما وجود دارد- برآنند که به جای عرضه کردن یافته های علمی بر داشته های دینی و رد یا قبول کردن آن بر اساس دین، برعکس بیایند و دین را به زور و تقلّا در قالب مدّعیات علم جدید بگنجانند و هر چیزی را هم که متوجّه نشدند، از سر وا کنند! آیا ما در نقطۀ پایان علم قرار داریم و بنا نیست بیشتر از این پیشرفت کنیم، یا گویا از قرار معلوم دوران حاکمیّت دین سرآمده و باید برای ادامۀ حیات خود تن به زیستن در سایۀ حاکمیّت علم -با این تعریف ویژۀ امروزی اش- بدهد؟!

اگر نگاهی به تاریخ بشریّت بیندازیم، خواهیم دید اسلام در نیمروز تاریخ و در مرکز جغرافیای جهان ظهور کرده و دوران نفی اسطوره زدگی و خرافه پرستی و حاکمیّت تعقّل و تفکّر با آن شروع شده و خود تمدّن اسلامی، پیشرفته ترین و درخشان ترین نمونۀ تمدّن بشری را برای جهانیان عرضه کرده است. غربی ها زمینۀ حسادت و ناحق گویی نسبت به فرهنگ و تمدّن ما را دارند، امّا ای دوستان داخلی، شما به کجا؟!


  • امید شمس آذر

آمار شرکت کنندگان کنکور سراسری امسال به لحاظ تفکیک رشتۀ داوطلبان، فاجعه بود؛ به طوری که نزدیک به 68 % داوطلبان تنها از گروه آزمایشی تجربی بودند و مابقی از چهار گروه باقیماندۀ دیگر. که البتّه گروه ریاضی و فنّی نیز تنها حدود 15 % از سهم شرکت کنندگان کنکور را به خود اختصاص داده بود. علّت آن نیز تأکید همیشگی ننه ها بر آیندۀ شغلی فرزندانشان است که: الهی دکتر بشی! این مسئله، در دیدار اخیر حضرت امام با اهالی دانشگاه فرهنگیان نیز مورد گوشزد قرار گرفت. ریاضیات رشتۀ بسیار مهمّی است و نباید اینچنین سال به سال از علاقه مندانش کاسته شده و به اصطلاح آب برود. چاره چیست؟

یاد برنامه های کودک دهۀ 60 تلویزیون و سریال ق مثل قلقلک (مبصر چهارسالۀ کلاس) افتادم که در آن آقای حسین محبّ اهری در نقش معلّم کلاس همیشه سعی داشت از ریاضی با عنوان "درس شیرین ریاضی" یاد کند تا دانش آموزان کم حوصله را نسبت به آن علاقه مند نماید. امّا آیا در در عالم واقع نیز چنین اقداماتی کافی است؟ به نظر می رسد دلیل اصلی ریاضی گریزی دانش آموزان ما، آن است که نمی دانند واقعاً این همه معلومات و معادلات در کجای زندگی به دردشان می خورد. اگر در کنار هر مبحث جدیدی که یاد می گیرند، در پایان همان درس مسئله های دارای جنبۀ کارکردی مربوط به آن در زندگی روزمرّه را نیز به عنوان تکلیف برای خود حلّ و فصل کنند، متوجّه کارآمدی این درس شیرین می شوند؛ امّا دریغ و افسوس که به جای حلّ مسئله های عملی، تنها به حلّ "معادله" های نظری از قبیل پیدا کردن x و امثالهم می پردازند و بدون اینکه مباحث را یاد بگیرند، تنها به آن عادت می کنند و بعضاً در این رشته سرآمد نیز شده و برای نسل بعدی تدریس و چه بسا کتاب درسی هم تألیف می کنند و بدینگونه این دور باطل همچنان ادامه می یابد! علّت کجاست؟

با مروری که بر کتابهای تدوین شده در عرصۀ عروض و قافیه در ادبیّات داشتم، به یقین رسیدم که اساتید بزرگوار ادبیّات، بعضاً از سر انحصارطلبی و کمی هم حسادت، راضی نیستند که شاگردان، مباحث سادۀ این علم را به همان صورتی که هست بیاموزند و به کار ببندند و مایلند لقمه را دور سر چرخانده و سپس در دهان بگذارند. آیا اساتید ریاضی نیز چنین نگاهی دارند؟ یعنی اگر دانش آموز دورۀ راهنمایی مسئله ای عملی مربوط به یک مبحث متوسّط ریاضی را حل کرده و به عینه ببیند که در چه عرصه هایی به درد می خورد، آن وقت است که خود را یک مهندس تمام عیار حس خواهد کرد و این برای اساتید پیام خوبی نخواهد داشت. ان شاءالله که اینگونه نباشد؛ ولی اصلاح وضعیّت موجود با پیشنهادی که داده شد، از ضرورتهای فوری و اورژانسی کشور است.


  • امید شمس آذر

از پیامبر اعظم اسلام (ص) حدیثی نقل شده با این مضمون که: «نساءنا عوراتنا» که در درجۀ اوّل ناظر بر لزوم پوشیده بودن زنان است؛ امّا این پوشیدگی نیز خود در درجۀ اوّل شامل همان پوشیدگی ظاهری می شود و نه فعالیتهای اجتماعی که بتوان عنوان "پرده نشینی" بر آن اطلاق کرد. بارزترین نمود این حفظ پوشش ظاهری نیز در هنگام نماز است که میزان حجاب کامل زن به تبع آن مشخّص می گردد؛ چنانچه شریعت اسلام برای مردان در هنگام نماز پوشاندن عورتین را کافی و پوشاندن مقدار مشخّصی از بالا و پایینتر از آن را مطلوب دانسته است، ولی بر زنان لازم دانسته تمامی بدن به استثنای گردی صورت و مچ دست ها [و بعضاً پاها] به پایین را بپوشانند.

حال، اگر پوشش عموم زنان در اجتماع -ولو مقداری- کمتر از حدّ تعیین شدۀ شرع اسلام باشد، جذّابیت ظاهری وی برای شوهرش منحصر به همان اندامهای جنسی خواهد بود و زن -به حق- تصوّر خواهد کرد شوهرش وی را فقط به همان خاطر دوست دارد و اینگونه رابطۀ عاطفی زن و شوهر سست شده و نظام خانواده از هم می پاشد. اینجاست که حکمت دستورات دین اسلام از منظری دیگر و از دیدگاهی که در دنیای امروز نسبتاً جدید تلقّی می شود، روشن می گردد و بار دیگر انسانهای حقیقت جو را به این مهم رهنمون می شود که اسلام یگانه راه نجات است.


  • امید شمس آذر

قبلاً تهدید کرده بود که اگر این بار نمازم رو از اوّل وقت به تأخیر بندازم، منو برای مدّتی از دیدار خودش محروم میکنه. حالا وقت انجام اون تنبیه وحشتناک رسیده بود. فوری گفتم: آخه فردا میلاد امام مهربانی هاست، خوبه به جای هدیه و شیرینی بیای اینطور تحریم های ظالمانه علیه من اعمال کنی؟ اونم فوری گفت: اگه اینطوریه عیدی چی میدی به من؟ گفتم: نماز اوّل وقت. نفس راحتی کشیدیم و به برکت وجود امام رضا(ع) همه چی به خیر و خوشی تموم شد.

اینجاست که شاعر میگه: عشق آدمو چه میکنه... .


  • امید شمس آذر

مانیفست نواصولگرایی که توسط جمعیت پیشرفت و عدالت تهیه و تدوین شده، صبح امروز رونمایی شد.

به گزارش خبرگزاری فارس مانیفست نواصولگرایی که توسط جمعیت پیشرفت و عدالت تهیه و تدوین شده است، صبح امروز(دوشنبه ۹ مهرماه) رونمایی شد.

نواصولگرایی، گفتمانی است که پس از انتخابات ریاست‌جمهوری ۹۶، توسط محمّدباقر قالیباف مطرح شد و در ادامه، جمعیت پیشرفت و عدالت به تهیه مانیفست آن پرداخت.

متن کامل مانیفست نواصولگرایی را در ادامه می‌خوانید.

«انتخابات ریاست جمهوری دوره یازدهم،‌ طلیعه مهمی برای تحلیل دلایل شکست و پیروزی جریان‌های سیاسی بود؛ در این میان گفت‌وگوهای بسیاری در اردوگاه اصولگرایان شکل گرفت از اشتباهات در سیاست‌ورزی تا تغییر در مواجهه با مقولات فرهنگی را شامل می‌شد؛ اما یک اتفاق نظر قطعی در این‌باره وجود داشت که همانا ضرورت تحول و پوست‌اندازی درونی جریان اصول‌گرا بود و در این میان، کلیدواژهٔ «نواصولگرایی» توانست اقبال بیشتری پیدا کند.

تاکنون دیدگاه‌های مختلفی در باب «نواصولگرایی» مطرح و این مفهوم به یکی از مباحث جاری و مورد توجه در بدنه جوان و انقلابی جامعه مبدل شده است. بر همین اساس، جمعیت «پیشرفت و عدالت» نیز به عنوان یک تشکیلات سیاسی با اعتقاد به ضرورت تغییر و نو شدن جریان انقلابی، قرائت و دیدگاه خود را از ملاحظات، مبانی و ویژگی‌های اصلی نواصولگرایی به شرح زیر ارائه می‌کند:

1) ما بر این باوریم نواصولگرایی امری نیست که از پیش توسط یک نفر یا یک تشکیلات قابل تعریف باشد، چرا که ماهیت «تغییر اساسی» این جریان کلان وابسته به این است که در یک تفاهم بین‌الاذهانی میان طیف‌های مختلف نیروهای انقلابی شکل گیرد و این مسئله نیز نتیجه گفتگو و مباحثه و کنش و واکنش‌ها است. به همین دلیل آنچه در این مانیفست ارائه می‌شود نگاه جمعیت «پیشرفت و عدالت» به نواصولگرایی است که ضرورت دارد مورد بحث و نقد قرار گیرد.

در همین راستا بر این باوریم هر یک از دغدغه‌مندان انقلابی که به اصلاح اساسی در اصولگرایی معتقد هستند، باید در نقد اشکالات موجود و ویژگی‌های مطلوب جریان انقلابی به عرصه تولید ادبیات در قالب‌هایی مانند مانیفست، ارائه دیدگاه، مقاله و امثال آن وارد شوند تا جریان اصولگرایی در فرایندی تعاملی به سمت وضعیت مطلوب حرکت کند.

2) در نگاه جمعیت، نواصولگرایی ایجاد «بنا»یی نو و جدید بر «مبنای» اصولگرایی (که همان مبانی مکتب امام (ره) است) تعریف می‌شود که در آن «تغییر اساسی» در گفتمان، رویکرد، ساختار و عملکرد، ویژگی اصلی این بنا محسوب می‌شوند که ذیل آن شاخص‌های نواصولگرایی تعریف می‌شوند که سه شاخص اصلی آن «مردم‌باوری»، «اسلام ناب» و «نوگرایی» است.

3) نواصولگرایی همان‌طور که از نام آن برمی‌آید، جریان سوم نیست. جمعیت بر این باور است با نگاهی کوتاه به تجربه‌های تاریخی و وجود فضای دوقطبی، امکان شکل‌گیری جریان سوم در سپهر سیاسی کشور ما وجود ندارد و هر اقدامی در این زمینه محتوم به شکست است. از سوی دیگر جمعیت بر این باور است که حرکت به سمت ایجاد جریان سوم، در حالی که رقیب گفتمانی جریان انقلابی (با وجود اختلافات جدی و گاه تضادهای فکری) جبهه‌ای واحد تشکیل داده است، به معنی خط‌کشی کردن میان نیروهای انقلاب و افت توان و نادیده گرفتن هم‌افزایی‌ها است.

4) امروز بسیاری از نیروهای انقلابی، اصولگرایی را تمام شده فرض می‌کنند به گونه‌ای که حتی استفاده از واژه اصولگرایی را عامل اختلال در نیل به اهداف نواصولگرایی می‌دانند. جمعیت «پیشرفت و عدالت» نیز ضمن باور به نقدها و اشکالات اساسی موجود، راهبرد مواجهه با این مسائل را عبور از اصولگرایی نمی‌داند بلکه راه‌حل را در «تغییر اساسی» در جریان اصولگرایی می‌بیند؛ چرا که اولاً عبور از اصولگرایی به مفهوم تشکیل جریان سوم (با تبعاتی که ذکر شد) است و ثانیاً بر این باوریم که «مبنای» اصیل اصولگرایی همان مبانی انقلاب اسلامی بوده و همچنان قابل اتکاست؛ لذا ایجاد بنایی نو بر این مبنا بهترین و کوتاه‌ترین راه بازگشت به مبانی انقلاب اسلامی برای جریان انقلابی محسوب می‌شود.

همچنین یادآور می‌شود که یکی گرفتن مبنای اصولگرایی با مبانی انقلاب اسلامی (تحت عنوان مقوله‌ای واحد) به معنای عدم اختلاف در مبانی فکری همه طیف‌های درون جریان اصولگرایی با شاخص‌های مکتب امام (ره) نیست؛ بلکه منظور برآیند مبانی فکری جریان اصولگرایی است.

5) از منظر جمعیت، هم‌گرایی بین جریان نیروهای معتقد به انقلاب اسلامی در عین به رسمیت شناختن اختلاف سلیقه‌ها و تحمل یکدیگر، از مهم‌ترین ویژگی‌های نواصولگرایی به شمار می‌رود. جمعیت معتقد است اشتراکات میان طیف‌های مختلف جریان انقلابی به قدری هست که می‌توان با هم‌گرایی در جهت رسیدن به اهداف مشترک، زمینه ایجاد هم‌افزایی را فراهم آورد. در عین حال باید توجه داشت در صورت عدم پذیرش و به رسمیت نشناختن اختلاف سلیقه‌ها، همانند گذشته صرفاً شعار وحدت سر داده می‌شود و شکاف‌های موجود در بزنگاه-ها لطمه‌ای غیرقابل جبران به جریان انقلابی وارد خواهد کرد.

در حالی که پذیرش اختلاف سلیقه‌ها موجب تحمل یکدیگر و تقویت هم‌گرایی و وحدت رویه در بزنگاه‌ها می‌شود. همچنین اگر وجود اختلاف سلیقه‌ها با نام وحدت به رسمیت شناخته نشود، تفاوت نگاه طیف‌های مختلف جریان انقلابی، مشخص نمی‌شود و در نهایت اقدامات یک طیف به پای همه جریان نوشته می‌شود. بنابراین ضرورت دارد برای افراد جامعه مشخص شود که درون جریان نیروهای انقلابی طیف‌های مختلفی وجود دارند که در برخی موضوعات مختلف اختلاف نظر دارند و اگر روزی هم بر سر مسئله‌ای متحد شدند، به معنای یکسان دیدن همه آن‌ها محسوب نشود. لذا ضروری است اختلافات درونی جریان اصولگرایی برای جامعه شفاف شود؛ اما ایجاد این تصویر روشن از واقعیت‌های موجود باید از یکسو با تحمل یکدیگر باشد و از سوی دیگر مانع هم‌گرایی نشود.

6) خودانتقادی یکی دیگر از ویژگی‌های مهم نواصولگرایی محسوب می‌شود. از نظر جمعیت، انتقاد از خود، چهره‌ها و جریان‌های متعلق به اردوگاه اصولگرایی مفید و حتی گاه ضروری است. البته تا حدی که باعث تخریب طیف‌های داخلی و تضعیف جریان اصولگرایی نشود و از سوی دیگر موجبات اصلاح و سازندگی را فراهم آورد.

7) جمعیت «پیشرفت و عدالت» نواصولگرایی را بازگشت اصولگرایی به شاخص‌های اصلی مکتب امام خمینی (ره) می‌داند و بر این باور است که در مکتب امام خمینی (ره)، جمهوری اسلامی ایران بر دو رکن اساسی اسلام و مردم پایه‌گذاری شده است؛ لذا مردم‌باوری را به عنوان یکی از شاخص‌های اصلی مکتب امام خمینی (ره) و مهم‌ترین شاخص نواصولگرایی می‌داند که بسیاری دیگر از ابعاد «تغییر» در سطوح گفتمانی، رویکردی، ساختاری و عملکردی ذیل آن تعریف می‌شود؛ چرا که بر این باور است مهم‌ترین اشکال جریان اصولگرایی فاصله گرفتن از این رکن در تمام سطوح فوق الذکر و در تمامی عرصه‌های اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی است. باید این واقعیت را پذیرفت که باور اصولگرایی به مردم چه آن زمانی که در قدرت بوده است و چه خارج از آن در طول این سال‌ها روزبه‌روز کمتر شده است.

این فاصله را می‌توان در نگاه جریان انقلاب اسلامی به ارزش‌گرایی سلیقه‌ای به جای کارآمدی نظام، سیاست‌ورزی رانتی با ساختاری از بالا به پایین، اقتصاد نهادمحور به جای اقتصاد مردمی، پیمانکاری فرهنگی به جای مردمی کردن فرهنگ، اولویت دادن به دغدغه‌های جریانی به جای تمرکز بر مطالبات اصلی مردم، عدم باور طیفی از جریان انقلاب به جایگاه رفیع مردم در مبانی معرفتی نظام اسلامی و مکتب امام(ره)، داشتن نگاه مرکزگرا به جای توجه به نیازهای مردم در مناطق مختلف، فاصله گرفتن مسئولان از زیست مردمی دید. بر این اساس، جمعیت معتقد است که مهم‌ترین محور شاخص تغییر در بنای نواصولگرایی «مردم‌باوری» است.

 

8) مردم‌باوری یعنی محوریت قرار دادن اقتصاد مردمی به جای اقتصاد دولتی. مردم‌باوری یعنی تمرکززدایی از ساختار اداری و مشارکت دادن مردم در اداره کردن امور خود در سطح شهر و محل زندگی خودشان. مردم‌باوری یعنی مردمی کردن فرهنگ به جای پیمانکاری کردن فرهنگ. مردم‌باوری یعنی سیاست‌ورزی مردمی و مبتنی بر رویکرد و سازوکاری از پایین به بالا و نه سیاست‌ورزی رانتی با رویکرد و سازوکاری از بالا به پایین. مردم‌باوری یعنی باور به انتخاب مردم، نه خود را حق پنداشتن و آنان را فریب خورده دانستن.

مردم‌باوری یعنی مردمی اداره کردن کشور، نه دولتی اداره کردن آن. مردم‌باوری یعنی دغدغه مردم داشتن، نه نگران قبیله، جریان، نهاد و سازمان وابسته به خود بودن. مردم‌باوری یعنی اعتقاد داشتن به فهم درست مردم، نه عوام دانستن آنان. مردم‌باوری یعنی منافع ملی (به عنوان منافع مردم) را ترجیح دادن بر مصالح فردی، گروهی و جریانی.

مردم‌باوری یعنی کنار گذاشتن تعارف‌ها و مطالبه کردن حرف‌های به حق مردم از نهادها، حاکمان و منتسبین حکومتی. مردم‌باوری یعنی اعاده حقوق و پاسخگویی به نیازهای اولیه مردم با سبک زندگی‌های مختلف حتی افراد فاصله گرفته از دین. مردم‌باوری یعنی در اولویت قرار دادن کارآمدی و پاسخگویی به مردم در مقایسه با ارزش‌گرایی سلیقه‌ای. مردم‌باوری یعنی باور به «مردم پایه» بودن مولفه‌های قدرت در جمهوری اسلامی ایران.

مردم‌باوری یعنی تمرکززدایی و واگذاری امور به مردم. مردم‌باوری یعنی همانندی سطح و سبک زندگی مسئولان با مردم و برداشتن مرزها و حریم‌های دورکننده خادمان از ولی‌نعمتان. مردم‌باوری یعنی حضور مسئولان میان مردم و درک و لمس مشکلات واقعی آنان. مردم‌باوری یعنی مطالبه هوشمندانه و مؤثر خواسته‌ها و نیازهای اصلی مردم و خلاصه مردم‌باوری یعنی بازگشت و رجوع به نگاه حضرت امام خمینی (ره) و مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی) به مردم.

9) اسلام سیاسی با قرائت اسلام نابی که امام خمینی (ره) ارائه کرد و توسط رهبر انقلاب ادامه یافت رکن دیگر گفتمان انقلاب اسلامی است و در نتیجه شاخص اصلی دوم گفتمان نواصولگرایی است که مرزهای خود را با جریان‌هایی که به مردم نگاه ابزاری دارند شفاف می‌کند. اسلام نابی که تأکید بر تکیه نکردن بر کافران و مبارزه با استکبار خارجی با راهبرد چالش عقلایی و همچنین مرزبندی با معاندین و برخورد قاطع با عناصر برانداز را بر پایه «اشداء علی الکفار» دارد. اسلام نابی که بر اساس «رحماء بینهم» معتقد به رنگین‌کمانی دیدن مردم است و نه سیاه و سفید و خاکستری دیدن آنان.

اسلام نابی که به راهبرد مبنایی جذب حداکثری باور دارد. اسلام نابی که همه مردم را با هر باور و هر سبک زندگی جزو عیال حکومت اسلامی می‌داند و پاسخ‌گویی ایجابی به نیازهای فرهنگی و اجتماعی متناسب با ذائقه‌ها را جزوی از وظایف حکومت اسلامی می‌داند. اسلام نابی که بر رعایت حدودی که خالق انسان‌ها برای سعادت انسان تعیین کرده است تأکید دارد اما این حدود را به گونه‌ای در نظر گرفته است که مانع پاسخ‌گویی به نیازهای افراد جامعه نمی‌شود. اسلام نابی که بر پاسداری از ارزش‌ها و دیده‌بانیِ حرکت کلی نظام به سمت هدف‌های آرمانی و عالی تعیین شده در اسلام اصرار دارد.

اسلام نابی که مردم‌سالاری را صرفاً نه به عنوان یک تاکتیک حکومت‌داری بلکه آن را یک باور اعتقادی می‌داند. اسلام نابی که در نظام محاسباتی‌اش به سنت‌های الهی در کنار عقلانیت و تدبیر باور جدی دارد. اسلام نابی که کارگزارانش را با تراز سیره علوی می‌سنجد و رویکرد جهادی را لازمه مدیریت و فعالیت خود تعریف می‌کند. اسلام نابی که امر به معروف و نهی از منکر را در تمامی ابعاد اعم از مردم به مردم، مردم به حکومت و حکومت به مردم، در تمامی عرصه‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، کارکردی و... یکی از ارکان اصلاح‌گری و هدایت جامعه به سمت سعادت و عدالت به عنوان هدف اصلی می‌داند.

اسلام نابی که آزادی را به عنوان یک حق فطری در حوزه‌های آزادی اجتماعی و آزادی معنوی می‌داند و تنها محدودیتی که برای آن قائل است زمانی است که به منافع مادی و سعادت دیگران لطمه بزند. اسلام نابی که فعالیت اجتماعی زنان را همانند مردان نه تنها مباح بلکه در صورتی که در راستای اهداف متعالی باشد، وظیفه‌ای دینی می‌داند مشروط به آنکه به وظایف اولویت‌دار آنان لطمه نزند. اسلام نابی که حل مسائل معیشتی و اقتصادی مردم را وظیفه ابتدایی حکومت و زمینه‌ساز دیگر اهداف خود می‌داند، اسلام نابی که خود را اسلام پابرهنگان و کوخ‌نشینان و نه فرصت‌طلبان و کاخ‌نشینان می‌داند، اسلام نابی که پیاده‌سازی عدالت در همه وجوه را فلسفه بعثت انبیاء و در نتیجه بزرگ‌ترین آرمان اجتماعی خود تعریف می‌کند و بر این اساس امکان ایجاد فرصت‌های برابر برای رشد اقتصادی، اجتماعی و فکری را مهم‌ترین رسالت نظام اسلامی می‌داند. اسلام نابی که بر شادی و نشاط تأکید دارد و گذراندن اوقاتی تحت عنوان اوقات فراغت را ضرورتی برای رسیدن به دیگر اهداف دنیوی و اخروی می‌داند.

اسلام نابی که تکلیف گرایی را بی‌توجهی به نتیجه نمی‌داند بلکه رسیدن به نتیجه را بخشی از تشخیص تکلیف می‌داند و البته بعد از تشخیص درست، هدف خود را انجام آن تکلیف می‌داند و نه رسیدن به نتیجه. اسلام نابی که آرمان‌خواه است اما نه آرمان‌خواهی غیرواقع بینانه که به تندروی و توهم می‌انجامد بلکه اهداف اصلی حرکت خود را آرمان‌های تعیین شده و ایدئولوژیک قرآن و اسلام می‌داند اما در راه رسیدن به این آرمان‌ها واقع‌بینی و عقلانیت را ضروری می‌داند.

10) بر اساس تبیین رهبر فرزانه انقلاب اسلامی، نواصولگرایی بر این باور است که مکتب امام خمینی (ره) شامل سه بعد مکمل عدالت، معنویت و عقلانیت است که تمرکز و توجه یکسان بر تمامی این ابعاد ضروری است. تکیه بر روی یکی از این ابعاد و بی‌توجهی به ابعاد دیگر منجر به انحراف جامعه می‌شود آسیبی که متاسفانه جریان اصولگرایی به آن دچار است. لذا نواصولگرایی در «تغییر اساسی» خود باید به این سه بعد یکسان توجه کند.

رعایت عدالت یعنی ایجاد فرصت‌های برابر برای رشد اقتصادی، اجتماعی، فکری و سیاسی. رعایت عدالت یعنی توجه به قشر مستضعف. رعایت عدالت یعنی توجه به مطالبات مردمی که صدای بلند ندارند. رعایت عدالت یعنی مبارزه با خوی اشرافی‌گری طبقه‌ای خاص مخصوصاً کارگزاران نظام. رعایت عدالت یعنی اعطای پست و مسئولیت بر اساس شایستگی‌ها نه وابستگی‌ها. رعایت عدالت یعنی تأمین نیازهای اولیه اقتصادی و اجتماعی همه آحاد جامعه. رعایت عدالت یعنی شفاف‌سازی، بستن راه‌ها و مبادی فساد و ایجاد ساختارهایی جامع برای بازدارندگی وقوع فسادهای اقتصادی. رعایت عدالت یعنی برخورد محکم، بی‌اغماض، سریع و شدید با فرصت‌طلبان سودجو و مفسدان اقتصادی دانه درشت.

و عقلانیت یعنی تدبیر، برنامه‌ریزی و همه‌جانبه‌نگری. عقلانیت یعنی داشتن رویکرد آرمان‌خواهی واقع‌بینانه که با هدف قرار دادن آرمان‌ها در راه رسیدن به آن واقعیات را مدنظر قرار می‌دهد. عقلانیت یعنی تعامل عاقلانه و عزت‌مدارانه با کشورهای دنیا در کنار اعتقاد راسخ به تقابل با نظام سلطه. عقلانیت یعنی توجه ویژه به کارآمدی و به کارگیری مدیران کارآمد در حل مسائل. عقلانیت یعنی ایجاد رفاه اجتماعی برای همه اقشار با هر نوع سلیقه، تفکر و سبک زندگی تا کارآمدی نظام اسلامی اثبات شود و دولت اسلامی به عنوان الگویی برای نظام‌های آرمانی در قرن بیست و یکم و ایجاد تمدن نوین اسلامی قابل ارائه باشد.

و معنویت یعنی باور به سنت‌های الهی در نظام محاسباتی اجتماعی. معنویت یعنی تأکید بر خودسازی معنوی مسئولان به عنوان لازمه موفقیت در انجام مسئولیت‌ها. معنویت یعنی فراگیر و نهادینه کردن «آخرت‌باوری» به جای دنیاگرایی در جامعه (از کارگزاران نظام گرفته تا آحاد مردم). معنویت یعنی توجه به تربیت افراد جامعه در جهت نزدیک شدن به الگوهای انسان کامل.

11) مردم‌سالاری دینی با ترکیب دو رکن مردم‌باوری و اسلام ناب به دنبال هدف نهایی پیشرفت و تمدن سازی اسلامی است و در طی رسیدن به این مهم باید بتواند گام بلند «دولت سازی» را با موفقیت بردارد که متاسفانه در رسیدن به این مهم دچار عقب‌ماندگی‌های جدی هستیم. بر این اساس جمعیت پیشرفت و عدالت بر این باور است «کارآمدسازی نظام اسلامی» با رویکرد «پیشرفت عادلانه» ضرورتی اولویت‌دار است و نواصول-گرایی باید این هدف را در همه فعالیت‌های خود مدنظر قرار دهد. به گونه‌ای که حرکت در جهت شعارهای انقلاب بدون توجه به کارآمدی نتیجه‌ای جز دور شدن از آرمان ایجاد دولت اسلامی و فاصله گرفتن توده مردم از آرمان‌های ارزشمند انقلاب، به دنبال نخواهد داشت. همچنین معتقدان به نواصولگرایی باید آماده باشند در جهت رسیدن به این هدف، هزینه‌های اصلاح ساختارهای موجود در نظام جمهوری اسلامی را بپردازند.

12) علاوه بر شاخص‌های اصلی مردم‌باوری و اسلام ناب که دو محور اصلی ایجابی گفتمان نواصولگرایی است، با تاکید بر ضرورت بازگشت و رجوع اصولگرایی به این دو شاخص، جمعیت معتقد است «نوگرایی» به عنوان شاخص اصلی سوم، باید محوری دیگر از تغییر اساسی در اصولگرایی باشد و این جریان در ابعادی دیگر نیز باید تغییر کند و «نو» شود.

اصولگرایی نیاز به ساختار تصمیم‌گیری نوینی دارد که مبتنی بر خرد جمعی با نگاهی از پایین به بالا و با تکیه بر دخیل کردن بدنه اجتماعی انبوه جوانان انقلابی ایجاد شود نه اینکه شاهد این باشد که عده‌ای محدود در اتاق‌های دربسته و بی‌توجه به شاخص‌های شایسته‌سالاری تصمیم‌گیری کنند و نیروهای انقلابی را در برابر عمل انجام شده قرار داده و مجبور به تبعیت کنند. اصولگرایی باید در رویکردها، شیوه‌ها و عملکردها روزآمد شود و داشتن گفتمان ایجابی را جایگزین افتادن در دام گفتمان‌سازی رقیب کند، اصولگرایی برای ادامه حیات باید تصویر جدیدی از خود به جامعه ارائه کند و برای این تصویر جدید نیاز به جایگزینی چهره‌های جدید در پیشانی خود و استفاده از چهره‌های قدیم به عنوان پشتوانه‌های فکری و تجربی دارد و همچنین لازم است تا اجازه ندهد طیفی خاص، سردمدار و نماد جریان اصولگرایی محسوب شوند تا رفتارهای نادرست عده‌ای اندک به پای کل جریان نوشته شود.

در چهره نوینی که جریان اصولگرایی باید از خود بسازد باید جریانی درون نظام باشد و نه خود نظام و به گونه‌ای باشد که مدافع اشتباهات مسئولان منتسب به نظام تلقی نشود. اصولگرایی نیز مانند هر جریان معتقد به نظام، افتخار و هدف خود را حمایت و دفاع از نظام می‌داند اما قرار نیست اصولگرایی نقش مدافع نهادهای حکومتی و منتسبین به نظام را بازی کند؛ بنابراین اصولگرایی باید ضمن حفظ ساختار کلی حاکمیت، صادقانه، منصفانه و البته شجاعانه نقد نهادهای حکومتی و منتسبین به حاکمیت را در دستور کار خود قرار دهد. اصولگرایی باید در مواجهه با گفتمان مقام معظم رهبری (مدظله‌العالی) مسئولیت مدارانه و فعالانه عمل کند.

گرچه بر اساس دیدگاه رهبر فرزانه انقلاب، ولایت مداری در نظام ولایت‌فقیه تبعیت از دستورات حکومتی ولی‌فقیه است اما برجستگی، دانایی، توانایی، جامعیت و تجربه مصداق فعلی ولی‌فقیه یعنی حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای (مدظله‌العالی) چنان است که بی‌تردید رهنمودها و گفتمان رهبری چراغ راه حرکت نیروهای انقلابی است. بنابراین اصولگرایی باید بدون گزینش سلیقه‌ای و در نگاهی منظومه‌ای به جای تکرار ملال‌آور رهنمودها؛ در تبیین، تکمیل، تقویت و فراگیر کردن این رهنمودها عمل کند.

13) توجه به آزادی‌های اجتماعی در چارچوب مبانی دینی امری مهم برای بخشی از جامعه محسوب می‌شود که متاسفانه برخی رفتارهای افراطی در مواجهه با مسائل مرتبط با این موضوع باعث تصویر نادرست مردم مخصوصاً جوانان از انقلاب و حتی گاه اسلام شده است و این رفتارهای افراطی در کنار برخی وادادگی‌ها و داشتن نگاه حداقلی به مقوله فرهنگ، مانند دو لبه یک قیچی، هرچه بیشتر به ترویج سبک زندگی غربی کمک کرده‌اند. لذا از محورهای مهم نوگرایی تعیین و اجرایی کردن راهبردهایی مبتنی بر آرمان‌خواهی واقع‌بینانه با تمرکز بر ارائه پاسخی روزآمد و ایجابی است بگونه ای که هم به ولنگاری فرهنگی دچار نشویم و هم نیاز مشروع و منطقی را برآورده کنیم.

14) جمعیت پیشرفت و عدالت معتقد است در میان محورها و مولفه‌های شاخص نوگرایی، مهم‌ترین محور که تضمین‌کننده و زمینه‌ساز سایر نو شدن‌ها هم محسوب می‌شود، جوان‌گرایی است؛ بنابراین جمعیت، جوان‌گرایی در انتخاب مدیران، جوان‌گرایی در انتخاب نمایندگان مردم، جوان‌گرایی در چهره‌سازی، جوان‌گرایی در ساختارهای سیاسی، جوان‌گرایی در تصمیم‌سازی‌ها و خلاصه جوان‌گرایی در همه ابعاد را یکی از شاخص‌های اصلی نواصولگرایی می‌داند.

در پایان تصریح می‌کنیم که نواصولگرایی فرایندی «در حال شدن» است و واضح است که این تغییر اساسی مسیری است که چه اصول‌گرایان بخواهند و چه نخواهند، رقم زده خواهد شد؛ بنابراین تأکید می‌شود برای تغییر از «وضع موجود» به «وضع مطلوب» باید جوانان انقلابی، دلسوزانه، فعالانه و امیدوارانه وارد میدان عمل شود تا از رسیدن به «وضع نامعلوم» جلوگیری شده و تجربه هزینه‌های غیرقابل جبران گذشته و حال، تکرار نشود.»


  • امید شمس آذر

برخلاف دموکراسی غربی که در آن، مشروعیّت حکومت را مردم می بخشند، در اندیشۀ سیاسی مذهب ما، مشروعیّت از طرف خدا می آید؛ ولی "مقبولیّت" چرا! از طرف مردم می آید. با نگاهی به سیرۀ معصومین(علیهم السّلام) در می یابیم که ایشان تا زمانی که مورد اقبال مردمی قرار نگرفته اند، تنها ولایت تکوینی دارند و بعد از آن است که صاحب ولایت تشریعی هم می شوند. پیامبر(ص) قبل از پیمان عقبه به یثرب هجرت نمی کند تا تشکیل حکومت دهد. امام علی(ع) تا زمانی که مردم به سمتش هجوم نیاورده اند، 25 سال تمام سکوت می کند. امام حسن(ع) وقتی می بیند اطرافش تنهاست، تن به صلح با معاویه می دهد. امام حسین(ع) تا 12000 نامه از کوفه دریافت نکرده، به سمت این شهر حرکت نمی کند،.... امام مهدی(عج) هم تا زمانی که افکار عمومی جهان، مکتب اسلام ناب محمّدی(ص) را یگانه راه نجات بشریّت نشناخته اند، ظهور نمی کند. با اینکه سخنان انحرافی آقای روحانی و آقای ظریف جهت خوشایند غربی ها که گفته بودند: در اسلام مشروعیّت را مردم می بخشند، محکوم است، ولی مردم این وسط هیچکارۀ هیچکاره هم نیستند و بخشندگان مقبولیّتند. پس اندیشۀ مردمسالاری دینی یا مطابق ادبیّات سیاسی روز: جمهوری اسلامی، اندیشه ای اصیل بوده و التقاطی نیست.

کسانی مثل آقای عطاءالله مهاجرانی وزیر اسبق ارشاد و فعّال لندن نشین کنونی با تفکیک مبانی یکسان نظام اسلامی، جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی از همدیگر، اعلام می کنند: خطّ قرمز من، ولایت فقیه است و بس! یا امثال خانم فاطمه رجبی تأکید می کنند: مردم ما پیش از انقلاب شعار می دادند "استقلال، آزادی، حکومت اسلامی" و نه جمهوری اسلامی. راست هم می گویند؛ آن "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" بود که از شعارهای پس از انقلاب بود. امّا در ادامه این نتیجۀ اشتباه را می گیرند که: پس جمهوری اسلامی ترکیب ناهمگون دموکراسی غربی با مبانی اسلام است! اینان -چه از سنخ دشمنان دانا باشند و چه از سنخ دوستان نادان- در راستای اثبات ادّعای خود، به وضعیّت کنونی کشور ایران و مشکلات موجود در ساحتهای مختلف آن استناد کرده و می گویند: اگر نظام تمام اسلامی بود و التقاطی نبود، چنین وضعیّت اسفباری پیش نمی آمد! امّا با این وجود از حلّ دو مسئلۀ عمده عاجزند:

1- شکل گیری نظام کنونی -با تمام ایرادات سیستماتیکی که در مقام اجرا دارد- تحت رهبری و نظارت امام خمینی(ره) یعنی یکی از نظریّه پردازان اصلی حکومت اسلامی بوده که از سال 41 انقلاب اسلامی را هدایت کرده و پس از پیروزی آن نیز بیش از 10 سال در رأس حکومت بوده است. پس اگر از نظر تئوری ایرادی بر آن وارد بود، مورد تذکّر از طرف ایشان و یا جانشینشان امام خامنه ای قرار می گرفت. ممکن است بگویند: حقّ و باطل با اسم اشخاص سنجیده نمی شود. ولی در آنصورت نیز باید توجّه کنند که رهبر حکومت اسلامی (یعنی مطلوب مردم در ایّام قبل از پیروزی انقلاب) همان رهبر انقلاب اسلامی بوده (که واقعه ای تاریخی در جهت تحقّق خواستۀ مزبور بوده است) و همان شخصیّت یعنی امام خمینی به عنوان ولیّ فقیه بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز هست؛ یا جانشین ایشان امام خامنه ای نیز هم ولیّ فقیه، هم پیشوای نظام اسلامی و هم رهبر انقلاب اسلامی می باشد. حال اگر دست تقدیر الهی تحقّق این امور را به واسطۀ علمای دیگری رقم می زد، از آن دیگران با این عناوین یاد می کردیم؛ ولی به هرحال اینان خود از هیچیک از این عناوین اعلام برائت نکرده اند که ما این وسط بخواهیم کاسه های داغتر از آش بوده و بین مبانی این عنوان ها تفرقه قائل شویم. پس بیخود و بیجهت دایه های مهربانتر از مادر نشوید.

2- کسی منکر مشکلات موجود در ایران کنونی نیست. (اگر باشد، باید شک کنیم که نفوذی دشمن است و آمده است تا با چاپلوسی و مجیزه خوانی، خود را بالا بکشد). از همان ابتدای اجرای برنامه های پنج سالۀ توسعۀ اقتصادی و اجتماعی و و فرهنگی و -در برهه هایی به موازات آن- برنامه تعدیل اقتصادی که بیشتر تحت نظارت سازمان صهیونیستی ملل متّحد و سازمان تجارت جهانی (WTO) بودند و نه مبتنی بر اقتضائات فرهنگ دینی و ملّی خودمان، تا همین سند استعماری اخیر 2030 که همچنان بعد از اعتراضات صورت گرفته باز هم در حال اجراست و بسیاری موارد دیگر، از آن دسته مشکلاتی ست که به این راحتی قابل حل نبوده و مانند دندۀ کج اگر بخواهی راستش کنی، می شکند؛ ولی ریشه در مبانی جمهوری اسلامی نیست، بلکه در ناآگاهی مردم و عدم باور مسئولین به داشته های خودی است. مردمی که تحت تأثیر رنگ و شکل و صدا یک روز به این می گویند مرده باد و آن یکی زنده باد، فردایش آن را می گویند مرده باد و این یکی زنده باد! و مسئولینی که بعضاً نه به اسلام اعتقاد و التزام عملی دارند و نه حتّی به جمهوریّت. اکنون هر ایرادی که وجود دارد، به خاطر عملکرد غلط چنین مسئولان و کوتاهی چنین مردمانی است و مبانی تئوریک نظام جمهوری اسلامی که در سه مرجع عمدۀ: "قانون اساسی، وصیّت نامۀ امام راحل و سخنان حکیمانۀ امام حاضر" خلاصه شده است، هیچگونه ایراد خاصّی که بتواند به عقل معمول بشری برسد ندارد. اگر هست، بفرمایید. در غیر اینصورت خلط مبحث نکنید.

خلاصۀ کلام:
جمهوری اسلامی کاملترین نظام حکومتی در غیاب معصوم است که نمونۀ روشنی از تحقّق اعتقادات در بستر واقعیّات است. چنین افرادی اگر مدّعی هستند تئوری را قبول دارند و به حاصل تئوری انتقاد دارند، باید توجّه داشته باشند که هر دو از یک مرجع صادر شده. آن هم مرجعی که همیشه دربارۀ "اسلام آمریکایی" -یعنی به نوعی همان التقاط- هشدار می داده و هم از او نقل است که: «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه پیش و نه یک کلمه پس». اگر هم تئوری را قبول نداشته و معتقدند که مشکلات کنونی از همان مبانی اوّلیه سرچشمه می گیرد، انتقادات خود به مبانی سه گانۀ گفته شده را البتّه با ذکر مانیفست کامل و جامع نظام جایگزینی که مدّ نظر دارند، بیان بفرمایند. در غیر اینصورت قاطی کردن دو مبحث متفاوت "مشکلات دستگاه دیوانسالاری کنونی کشور" با "اصل نظام مبتنی بر رابطۀ امّت و امامت" که حضرت امام(مدّظلّه) در جریانات زمستان اخیر، در دیدار با مردم تبریز در موردش توضیح دادند، خود نوعی التقاط است! هرچند دولت آقای روحانی و حامیانش بدشان نمی آید این دو مبحث را باهم خلط کنند تا راحتتر بتوانند همۀ کم کاری های خود را به گردن نظام بیندازند، امّا اینها بهتر است جوانمرد باشند.

  • امید شمس آذر

امام سجّاد(ع) می فرماید: «جواهری از علم در سینۀ من است که اگر فاش کنم، بت پرستم می شمارند و ریختن خونم را حلال می دانند». صرف نظر از درسهای مختلفی که از این حدیث گرانبها و درخشان قابل اخذ است، بنده می خواهم از این جنبه بدان توجّه کنم که: امام معصوم نیز با وجود این میزان علم و آگاهی که هیچگاه با سطح دانش عامّۀ مردم سازگار نیست، باز به خود اجازه نداده است رفتاری از خود بروز دهد که بین خود و عامّه فرق قائل شود. امّا عدّه ای از سر عقده ای که دارند، همینکه به رشحه ای از آن علوم پنهان دست پیدا کردند، برای خود صاحب ادّعا می شوند و دنبال عُدّه می گردند.

باطنیّه در تاریخ اسلام گروهی بودند که ادّعا داشتند ما از ظاهر گذشته و به باطن رسیده ایم و بنا نیست مانند عامّه پایبند به همۀ احکام دین باشیم. در ادبیّات ما کسانی امثال ناصرخسرو قبادیانی -که البتّه بعدها توبه کرده و به مذهب تشیّع اثنی عشری گروید- و یا باباطاهر عریان -طبق برخی نظرها- از این فرقه بوده اند و از مولوی نیز -که برخی بیخود در صدد توجیه و تبرئه اش برآمده اند- سخنان انحرافی زیادی متضمّن افکار باطنی ها نقل شده؛ مانند:

"ما ز قرآن مغز را برداشتیم.................پوست را بهر خران بگذاشتیم" !!

باطنی ها هنوز هم چه با عنوان رسمی شیعیان اسماعیلی که عمدتاً در تاجیکستان و بخشی در افغانستان ساکنند و چه بدون این عنوان و به صورت باطنی(!) در میان امّت اسلام به حیات خود ادامه می دهند و همچنان مشغول تبلیغ مرام و مسلک و پراکندن شبهات خود در میان مسلمانان هستند. اساساً اندیشه ها متولّد می شوند، ولی از بین نمی روند. اندیشه های مبتنی بر مسئولیّت گریزی و دررفتن از زیر بار تکلیف هم از آن دسته اندیشه های بسیار دلچسب و خوشایند برای طبیعت انسان بوده و هیچکدام نیز مانند "گذر از ظاهر و رسیدن به باطن" که خیلی هم بین سایر امّت ها قابل فهم نیست، در راستای تحقّق هدف فوق، این اندازه مشتری ندارد. بخشی از توجیهات و شبهات آنان برای گریز از تکالیف دینی بدین شرح است:


        ما در راستای جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی، در پی تسامح و تساهل با دیگران هستیم.

تسامح و تساهل با پیروان دیگر عقیده ها و همچنین رویکرد جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی، همواره روش و سیرۀ بزرگان دین ما بوده و هست؛ امّا "تسامح در مناسبات" به معنی "مسامحه در عبادات" نیست؛ چنانکه دایرۀ حقّانیت منحصر به یک مذهب، ولی دایرۀ نجات بسیار وسیعتر است. اساساً جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی با اصلاح اخلاق و رفتار اجتماعی محقّق می شود و اگر بنا باشد در این مسیر از چارچوب خود بزنیم، دیگر قرار است به سوی چه چیزی جذب و یا از دفع از چه چیزی جلوگیری کنیم؟!


        باطن مهمتر از ظاهر است.  باید ظاهر را گذاشت و گذشت.

کسی منکر نیست که باطن مهمتر از ظاهر است و نباید در زندگی خود ظاهر بین باشیم؛ امّا آیا ما خود در دنیای مادّی زندگی نمی کنیم؟ تا زمانی که خود در این دنیای ظاهری زندگی می کنیم، می توانیم بدون نیاز به آب و هوا و غذا زنده بمانیم؟ پس ظاهر نیز مهمّ است و رسیدن به باطن بدون تقیّد به ظاهر امکان پذیر نیست. مثال تجربی اینکه: معاویه با اینکه یاطن دین را ضایع کرده بود، ولی آدم ساختارگرایی بود و ظاهر را حفظ می کرد. برای همین امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) علیه او دست به قیام نزدند؛ ولی یزید ساختارشکن بود و علاوه بر باطن، ظاهر دین را هم ضایع می کرد که باعث شد سیرۀ اهل بیت (علیهم السّلام) در مواجهه با او طور دیگری رقم بخورد.


        خدا که ظاهربین نیست. دلت پاک باشه!

خدا ما را آفریده و علاوه بر وجود، نعمات بیشمار دیگری را به ما بخشیده، بدون اینکه ما درخواستی از او کرده باشیم؛ پس طریقۀ شکر این نعمات را هم خود بهتر هرکس دیگری می داند و ما موظّفیم به همان طریقی که به ما دستور داده است، شکر نعماتش را به جا بیاوریم، هرچند حکمتش را نیز ندانیم. چرا که بدون عمل به این طریقۀ شکر، نمی توانیم از رضای خدا مطمئن باشیم. علاوه بر آن، از کجا معلوم که دلمان پاک است؟ امام معصوم هم با این اطمینان به خود اجازه نمی دهد در مورد خود چنین اظهار نظری کند.


        من که نمی خوام از زیر چندتا حرکت (نماز و موارد مشابه) دربرم!

به فرمودۀ پیامبر(ص): نماز سیمای دین است؛ عکس این حدیث هم چنین است که: دین باطن نماز است. انصافاً عمل به کدامیک سختتر است، سیما و ویترین یا باطن و محتوا؟ کسی که حال و حوصلۀ عمل به سیما را نداشته باشد، حال و حوصلۀ عمل به محتوا را هرگز نخواهد داشت. اگر هم طبق ادّعای خودش عمل به ظاهر برایش سخت نیست، اولاً توجّه داشته باشد که شیطان در چنین مواقعی در کمین انسان نشسته و او را از انجام همین چند حرکت ظاهری خسته و افسرده می کند. ثانیاً بله! تو قوی هستی. حالا که کار سختتر را -طبق ادّعای خودت- می توانی انجام دهی، بیا و کار آسانتر را هم انجام بده. همین انجام کار سبک چند دقیقه ای و چند دقیقه در مواعد مشخّصی در روز "خبردار" ایستادن در پیشگاه باریتعالی و تعظیم کردن و دوزانو نشستن و پیشانی بر خاک نهادنمان برای این است که فراموش نکنیم بنده ایم و خیلی به پیشگاهش سرکشی نکنیم؛ وگرنه ذات انسان بسیار سیری ناپذیر و طغیانگر است. شخصیّتی مانند امیرالمؤمنین(ع) گاهاً 1000 رکعت نماز مستحبّی در یک شب به جا می آورد، پس وای به حال ما!


         بیشتر عمل کنندگان به ظاهر شریعت ریاکار هستند!

خب! شما ریاکار نباش و خالصانه عمل کن تا ازت یاد بگیریم! گفته اند: نماز بخوانید حتّی اگر خود نیز بدانید که نمازتان منافقانه است. این سخن علاوه بر اهمّیت حفظ سیمای دین، نشان دهندۀ این واقعیّت نیز هست که نماز بالاخره انسان را از زشتی و بدی باز می دارد. حدیث است از پیامبر(ص) که: «سگ می گوید: سپاس خدا را که مرا سگ آفرید و خوک نیافرید. خوک می گوید: سپاس خدا را که مرا خوک آفرید و کافر نیافرید. کافر می گوید: سپاس خدا را که مرا کافر آفرید و منافق نیافرید. منافق می گوید: سپاس خدا را که مرا منافق آفرید و بی نماز نیافرید». این یعنی تقدّم نماز بدون عمل و ظاهری بر ضایع کردن ظاهر با ادّعای حفظ باطن.

       *

مطلب را با یک حکایت به پایان می رسانم. امید که مؤثّر واقع شود:

پسری به خواستگاری دختری رفته بود. از وی پرسید: تو نماز می خوانی؟ گفت: من به باطن نماز عمل می کنم! پرسید: روزه می گیری؟ گفت: من به جای شکم، دست و دل و زبان و چشم و گوشم روزه ست! پرسید: حجاب را رعایت می کنی؟ گفت: من عفاف را رعایت می کنم، خداباور بودن و حیا داشتن به دو متر پارچۀ سیاه نیست که!! پرسید: به وجود شیطان اعتقاد داری؟ گفت: شیطان وجود خارجی ندارد، بلکه در درون ماست! پرسید: عقیده ات دربارۀ ظهور امام زمان(عج) چیست؟ گفت: نباید منتظر باشیم کسی از بیرون بیاید و اوضاع را اصلاح کند، ظهور و تحوّل باید در درون ما اتّفاق بیفتد!! نهایتاً پسره نیز بدون اطّلاع دختره با یکی دیگر ازدواج کرد و وقتی دختره اعتراض کرد که پس قرار ما چه شد؟، پاسخ داد: عزیزم! من همچنان تو را دوست دارم و از دور به یاد تو هستم، این که داری می بینی ظاهراً همسر من است و همسر باطنی من در اصل تو هستی !!!


  • امید شمس آذر

سریال پایتخت که از چند سال پیش روی آنتن سیما رفت و از همان ابتدا انبوه مخاطبان رسانۀ ملّی را توانست با خود همراه نماید و سری های 2 و 3 و 4 و 5 و احتمالاً بیشتر از این را نیز به دنبال خود بیاورد، از معدود کارهای موفّق و مردمی در نوع خود بوده است که جای خالی آن سالها پیش احساس می شد و سریالهای رمضانی مانند "متّهم گریخت، خانه به دوش و..." در واقع نسخه بدل آن بودند. نقطۀ قوّت پایتخت در معمولی بودن آن است. "مانور تجمّل" که در دهۀ هفتاد وارد سیما و سینمای ما شد، مردم را از مسئولین جدا کرد. پایتخت، در پی پیوند دوبارۀ آنان است. بازیگرانش هم یکی از یکی طبیعی تر نقش خود را ایفا کرده و حرف دل مردم را می زنند؛ در سری اخیر یعنی پایتخت 5 هم به خوبی جلوی ترکیه و ترکیه زدگی درآمدند. از این رو جا دارد حالا_حالاها ادامه پیدا کند. امّا....
رگه هایی از "ملّی گرایی عامّه محور روحانیّت ستیز" در سری های پیشین آن به چشم می خورد که در این سری کاملاً برجسته بود: دیالوگ های حاوی ذکرهای دینی که به صورت خنده دار ادا می شدند، کم اهمّیت دادن اصل غیرت دینی شخصیّتی مثل نقی در مواجهه با جوانان منحرف و تأکید بر آسیب شناسی روش مواجهۀ او پیش از تأیید اصل حرکتش، بی نماز نشان دادن باباپنجعلی برخلاف سری های قبل، آزادی بیشتر بازیگران زن و مرد در صحنه های برخورد لمسی -البتّه از روی لباس!- و... . این جریان که در ایران قرنهای اخیر برای نخستین بار در زمان زمامداری "کریمخان زند" و به محورِیّت خود او اعلام موجودیّت کرده و در طول دورۀ قاجار نیز به آرامی به حیات خود ادامه داد، سایق با نماد "دکتر مصدّق" شناخته می شد و در زمان ما "دکتر احمدی نژاد" که امتیازش نسبت به مصدّق در دردآشنایی و سخت کوشی و خاکساری او و آشنایی بیشترش با عمدۀ اقوام و اقشار شهری و روستایی ایران -برخلاف مصدّق منحصر در پایتخت- است، بدش نمی آید که رهبری این جریان را در دست بگیرد. افرادی مانند: علی دایی، عادل فردوسی پور و مهران مدیری هم از اینانند و بسیاری دیگر از شخصیت های تأثیرگذار دیگری که بالقوّه می توانند برای خودشان یک پا "رسانه" باشند، یکی یکی در حال پیوستن به این جریانند. البتّه با حلقۀ مشایی اشتباه گرفته نشود؛ هرچند باهم بی ربط نیستند، ولی نه آن را باید به این تعمیم داد و نه این را در آن محدود دانست. آن مسئله ای دیگر است. قبلاً در پستی با عنوان «اشرافیّت خاکسار جمهوریّت» اشارۀ مختصری به این قضیه کرده بودم و اکنون یک بار دیگر فرصت دست داد تا دربارۀ آن صحبت کنم. شاید بعداً نیز توضیحات بیشتری در موردش ارائه دادم. به هرحال آن خطر اصلی که بیخ گوش ماست و داروندار مان را تهدید می کند، این نیست؛ ولی در جای خود قابل توجّه و جدّی گرفتنی ست. اندکی بیشتر احتیاط کنیم.


  • امید شمس آذر

دوستان بسیاری راجع به نام کاربری من در فضای مجازی یعنی اوریا ازم می پرسیدند. فکر می کنم در سوّمین سالگرد راه اندازی وبلاگ، وقتش رسیده باشد که توضیحاتی در موردش ارائه بدهم؛ این نام وجه تسمیه های مختلفی دارد که همگی نیز نشانه ای از هویّت فردی و اجتماعی کاربر آن است؛ شامل:

1- اوریا به املای لاتین URIA ترکیبی است از سرواژه های Umanity به معنی انسانیّت، Religion به معنی مذهب، Iran و Azarbaijan که این چهار مورد یعنی انسانیّت، مذهب، ملّیت و سرزمین، ارکان هویّتی من نوعی را تشکیل می دهد.

2- اوریای سوّم یکی از نامهای حضرت اخنوخ/ادریس (ع) است که در خدود 6700 سال پیش زندگی می کرد و به موازات مورد قبلی، نمادی از هرکدام از ارکان یاد شده می تواند باشد؛ به لحاظ انسانیّت، ایشان از پیامبران حدّ فاصل آدم و نوح (علیهم السّلام) بوده و جدّ انسانهای کنونی روی زمین به حساب می آید. به لحاظ مذهب که از پیامبران الهی است. به لحاظ ملّیت مطابق است با هوشنگ پیشداد قانونگزار نخستین که پیشدادیان از او نام یافته اند؛ آنچنانکه یونانیان نیز ایشان را با نام هرمس حکیم شناخته اند. به لحاظ سرزمینی نیز محلّ حکومتش در محوّطۀ باستانی کول تپه (=تپّۀ خاکستر) در شمال سلماس واقع در روستای اجدادی بنده اهروان/اهرنجان بوده که در اصل اور هوئنگان به معنی شهر هوئنگان (=هوئنگ/هوشنگ) یا خوئنخان (خوئنخ/خنوخ یا اخنوخ) می باشد. این چهار رکن مثل چهار قاعدۀ یک هرم در یک نقطه که همان اوریا باشد، به همدیگر می رسند. معنای خنوخ و همچنین هوشنگ هر دو را سازندۀ منازل خوب گفته اند؛ امّا چون قرآن کریم فرهنگ را که مجموعه داشته های معنوی ملّت هاست، بر تمدّن که مجموع داشته های مادّی آنان است ترجیح می دهد، به جای نام اخنوخ مذکور در تورات که مرتبط با معماری بوده و مفهومی تمدّنی دارد، نام ادریس را از مصدر تدریس بوده و مفهومی فرهنگی دارد، ذکر کرده است؛ آنچنان که پیدایش بسیاری از دیگر مظاهر فرهنگی و تمدّنی را نیز به آن حضرت نسبت می دهند، مانند: خیّاطی، نوشتن با قلم، کشف آتش و... . نام هرم نیز که مشهورترین آنها یعنی اهرام ثلاثۀ مصر را آن حضرت به معجزۀ الهی پایه گذاری نموده -و البتّه بعدها مورد مصادرۀ فراعنه و گروههای فراماسونری قرار گرفته- برگرفته از نام هرمس است که تمدّن یونانی نیز مرهون تمدّن هرمسی برخاسته از مصر می باشد و خود هرمس نیز به مناسبت عروجش به آسمان -که در قرآن نیز تصریح شده- بعدها نزد یونانیان شخصیّتی نیمه خدایی پیدا کرده و واسطه و پیک میان انسانها و خدایان شمرده شده است که در روم نیز با نام مرکوری مشهور شده.

3- اوریا می تواند صورتی از آریا باشد که وجودش به عنوان شعبه ای از نژاد سفید و از گروه قفقاز_آناتولی_افغان مسجّل است، ولی اینکه معنایش نجیب یا چیز دیگری شبیه به این باشد که متأسّفانه همچنان در کتابهای درسی نیز تأکید می شود، برنامۀ استعمار است. آریا یا اوریا دارای معانی ایست مانند: شهرنشین یا دهقان (همریشه با غور در ترکی و اور در عبری)، اسب سوار (همریشه با Horse در انگلیسی)، خورشیدی اعمّ از خورشیدپرست یا زادۀ خورشید (همریشه با خور یا هور در فارسی)، درشت چشم (همریشه با حور در عربی) و همچنین آزادشده یا آزاده (همریشه با حرّ در عربی). مابقی وجه تسمیه های ادّعایی و از سر احساسات ملّی گرایانه و نژادپرستانه است.

4- اوریا همچنین به موازات ایلی، ایلیا و آلیا، نامی از نامهای حضرت امیرالمؤمنین امام علی(علیه السّلام) در زبور داوود(ع) است.

5- در منابع تاریخی، اوریای حِتّی/هیتیایی نام یکی از سرداران حضرت داوود ذکر شده که داوود نبی بعد از جان باختن او در جنگ، با همسر وی ازدواج می کند که البتّه این داستان که مانعی هم ندارد از نظر تاریخی راست باشد، ربطی به نام کاربری ما نداشته و نکتۀ انحرافی قضیه است!

پایان سخن اینکه: این نام زیبا را که بنده از سال 83 بدان رسیده و از سال 91 در فضای مجازی استفاده می کنم، اخیراً کاربران دیگری نیز مورد استفاده قرار داده اند که البتّه نمی توانیم در این مورد بخیل باشیم، ولی آنان نیز لطف کنند مانند حقیر علّت این انتخاب خود را توضیح دهند تا به کپی برداری متّهم نشوند. منتظریم.


  • امید شمس آذر

خانم فریال پناهی، معلّم بازنشسته، شاعر و نویسندۀ سلماسی است که هر هفته حضورش در جلسات انجمن ادبی -با آن موهای کاملاً سفید که از زیر روسری بیرون زده- برای ما پیام آور آموختن نکات تازۀ حکمت آمیز و درسهای اخلاقی در زندگی است. اشتیاقی را که برای شنیدن سخنان او وجود دارد، تنها بچّه های کوچکی که منتظر شنیدن قصّه های مادربزرگ هستند، می توانند بفهمند. ایشان یک روز تعریف می کرد:

یک بار که برای انجام مناسک حج به مکّه رفته بودیم، روزی از روزها که فرصت فراغتی این میان دست داده بود، در حالی که همۀ همراهان یا مشغول زیارت یا مشغول خرید در بازار بودند، من به کتابفروشی رفته بودم و با مقداری عربی که بلد بودم، کتابهای آنجا را مرور می کردم. برایم مهم بود که بدانم آنها بچّه های خود را با چه چیزی تربیت می کنند. بین کتابهای دورۀ ابتدایی آنها، جایی دیدم که داستان معروف پینوکیو را برای بچّه های خود نوشته اند با اسم "ماجد". آنجا به فکر فرو رفتم که حتّی عرب ها هم معتقدند که برای جا انداختن یک فرهنگ در سطح جامعه -آنهم از سطح بچّه ها- باید اوّل زمینۀ آن را فراهم کرده و بومی سازی اش بکنیم. ولی ما مظاهر فرهنگی غربی را بدون منطبق سازی با فرهنگ خودی (مانند آلوچه ای که نشسته و پوست نکنده و با هسته در گلوی یک نوزاد فرو بکنیم) به خورد ملّت خودمان می دهیم. از رادیو و تلویزیون گرفته تا تلفن همراه و اینترنت و شبکه های اجتماعی، بدون هیچگونه بسترسازی لازم و به صورت مهمانان ناخوانده ای که به تدریج بر سر ما آوار شدند، در جامعۀ ما ظهور کردند. هیچکدام از متولّیان فرهنگ این سامان هم مانند کوکب خانم مادر عبّاس پاکیزه و باسلیقه نبودند که از عهدۀ اینان برآیند. معلوم است که مشکل ساز خواهد شد.


  • امید شمس آذر

از دیدگاه روانشناسان غربی، "هنر" عبارت است از بازتاب عقده های فروخفتۀ ناشی از آرزوهای سرکوب شدۀ انسانی که پس از پالایش و فرآوری، به صورت آثار زیبایی شناسانه نمود و بروز پیدا می کنند. این نظر در تعریف هنر می تواند قابل قبول باشد؛ ولی نقص آن در اینجاست که آنان توضیح نمی دهند که چه عاملی باعث می شود همین عقده ها در یکی به صورت آسیب های اجتماعی بازتاب پیدا کند و در دیگری به صورت آثار زیبای هنری؟ در تکمیل آن، این سخن از امام خمینی(ره) را باید یادآور شد که: «هنر عبارت است از دمیدن روح نعهّد در انسان ها». طبق این تعریف، عامل جدایی بخش دو نوع بازتاب در دو گروه از انسان ها همان "تعهّد" است که خود در عین اینکه عامل فرآوری و استحصال هنر بوده، عامل انتقال یابندۀ آن نیز هست و اینجا دیگر با دو فرآیند -یکی ایجاد هنر و دیگری انتقال پیام آن- روبرو نیستیم؛ بلکه هردو یک فرآیند واحد بوده اند که از همان اصل تعهّد ریشه می گیرند.

روی این حساب، می توان قضاوت کرد که فرضیۀ "هنر برای هنر" که آثار هنری را به کلّی رها از هر قید و بندی دانسته و هدفی برای مقولۀ هنر قائل نبوده و هدف و وسیله را در اینجا یکی می داند، تا چه اندازه بی پایه و اساس است؛ چرا که طبق آنچه گفته شد مشخّص می گردد که عامل تعهّد که نوعی تقیّد و محدودیّت به یک سری اصل ها و ارزش هاست، جوهرۀ اصلی هنر بوده و هست و این با مفهوم رهایی و بی حدّ و مرزی و بی هدفی در تعارض است. از این رو تعبیر "هنر متعهّد" یک ترکیب اضافی است. هنر عین تعهّد است و اگر متعهّد نباشد، هنر نیست.


  • امید شمس آذر

سی و یکمین سالروز تولّدم نیز گذشته بود. از دست تنهایی کاملاً به جان آمده بودم. به سرم زد نماز مخصوص این امر یعنی یافتن همسر را که از حضرت علی(ع) وارد شده است با دعای مخصوص بخوانم. چند روز گذشت. در جریان ثبت نام برای آزمون استخدامی دستگاههای دولتی بودم که یک دختر خوب بی اختیار بر سر راهم قرار گرفت و مشخّصاتش نیز بی اختیار در دستم. درنگ را جایز نداستم و حرف دلم را با او در میان گذاشتم. خانواده ها نیز در جریان قرار گرفتند و شروع به تحقیق و پرس و جو از یکدیگر کردند. فقط چون مصادف با روزهای ماه مبارک رمضان بود، زمان خواستگاری به بعد از عید سعید فطر موکول شد. بلافاصله پس از عید خواستگاری رفتیم و بلافاصله جواب مثبت گرفتیم و بلافاصله مراسم بله برون برگزار کردیم و نهایتاً ظهر روز پنجشنبه ۳۱ خرداد امسال به عقد هم در آمدیم؛ بدینگونه از ابتدای آشنایی تا ازدواج بیش ازیک ماه طول نکشید، زیرا هر دو طرف به وعدۀ خدا ایمان داشتیم.

اکنون من نیز به یاری خدا به جرگۀ متأهلین پیوسته ام و حالا در فضای بیان دنبال بچّه مسلمانهایی هستم که تبریکشان را پاسخ گفته و برایشان آرزوی خوشبختی بنمایم.


  • امید شمس آذر

۰۰۰ ۴۵۰ سال پیش :

روی نیبیرو حیات دچار مشکل می شود چرا که جو سیاره فرسوده شده است. حاکمی به نام آلالو Alalu که توسط آنو Anu معزول شده است با سفینه ای از نیبیرو فرار می کند و روی زمین پناه می گیرد. آلالو کشف می کند که زمین دارای ذخایر طلا است که می تواند اتمسفر نیبیرو را ترمیم کند.

 

۰۰۰ ۴۴۵  سال پیش :

به سرپرستی انکی  Enki  یکی از پسران آنو – گروهی از آنوناکی در زمین فرود می آیند و اولین پایگاه زمینی را در ” اریدو “  Eridu  برقرار می کنند تا از آبهای خلیج فارس طلا استخراج کنند.


۰۰۰ ۴۳۰ سال پیش :

آب و هوای زمین بهتر می شود. تعداد آنوناکی بیشتری به زمین می رسند. در میان آنها نین هورسگ Ninhursag خواهر ناتنی انکی و سرپرست تیم پزشکی نیز هست.

 

۰۰۰ ۴۱۶ سال پیش :

وقتی که استخراج طلا کاهش می یابد - آنو به همراه پسر و جانشین خود انلیل Enlil به زمین می آیند.

تصمیم بر آن می شود که برای استخراج طلای بیشتر معادن طلا در جنوب آفریقا حفاری شوند. در این حال انلیل رهبری این ماموریت را به دست می گیرد و انکی برای ادامه کار به آفریقا فرستاده می شود. آنو پیش از ترک زمین توسط نوه ی آلالو به جنگ تهدید می شود.

 

۰۰۰ ۴۰۰ سال پیش :

 هفت قرارگاه در جنوب بین النهرین ساخته شده است از جمله یک فرودگاه فضایی در سیپار  Sippar – یک برج کنترل مرکزی در نیپور  Nippur  و  یک مرکز متالورژی در شوروپاک  shuruppak ( همگی در عراق امروز) . کشتی ها یکایک از آفریقا می رسند . طلای خالص سازی شده در مدار پیماها توسط ” ایگیگی”  Igigi حمل می شوند و در سفاین فضایی تخلیه می گردند.

 

۰۰۰ ۳۸۰ سال پیش:

نواده ی آلالو به کمک ایگیگی ها بر علیه آنوناکی شورش می کنند تا کنترل زمین را به دست بگیرند. جنگی در می گیرد و پیروان انلیل پیروز می شوند.

 

۰۰۰ ۳۰۰ سال پیش:

ایگیگی ها از رنج کار در معادن شورش می کنند. انکی و نین هورسگ که دست تنها شده اند کارگرهای ابتدایی و نیمه هوشمندی را با دستکاری ژنتیکی در میمون ماده تولید می کنند.کارگرها مشغول کار در معادن می شوند. انکی به معادن حمله می کند و کارگرهای ابتدایی را با خود به ” عدن “  Edin در بین النهرین می آورد. کارگران شروع به تولید مثل می کنند و زیاد می شوند.


۰۰۰ ۲۰۰ سال پیش :

حیات زمین به دلیل یخبندان در خطر می افتد.

 

۰۰۰ ۱۰۰ سال پیش :

آب و هوای زمین دوباره گرم می شود. آنوناکی ( نفیلیم در تورات) بر خلاف میل انلیل با دختران آدمیزاد ازدواج می کنند.

 

۰۰۰ ۷۵ سال پیش :

 عصر یخبندان دیگری آغاز می شود. انسانهای قوی و غارنشین نجات می یابند.

 

۰۰۰ ۴۹ سال پیش :

انکی و نین هورسگ انسانهایی را که از تیره آنوناکی هستند یا یکی از والدینشان آنوناکی بوده است به مسند پادشاهی در شوروپاک می نشانند. انلیل خشمگین از این تصمیم در صدد نابودی انسانها بر می آید.

 

۰۰۰ ۱۳ سال پیش :

با نزدیک شدن نیبیرو به زمین انلیل از آنوناکی قول می گیرد که به انسانها در مورد فاجعه ای که در راه است چیزی نگویند تا همه آنها نابود شوند.


۰۰۰ ۱۱ سال قبل ازمیلاد :

انکی قول خود را می شکند. به” زیاسودرا ” Ziasudra ( نوح در تورات) دستور ساخت زیر دریایی می دهد. سیل زمین را فرا می گیرد و آنوناکی شاهد ویرانی کامل پایگاههای فضایی و شهرهای خود هستند. انلیل موافقت می کند که به انسانهای باقی مانده بذر و ابزار کشاورزی بدهد و انکی حیوانات اهلی را ایجاد می کند.


۰۰ ۱۰۵ قبل ازمیلاد :

 نوادگان زیاسودرا در سه ناحیه ساکن می شوند.  نی نورتا Ninurta پسر بزرگ انلیل کوهها را سد می کند و رودها را تخلیه می کند تابین النهرین را سرزمینی قابل سکونت کند. انکی ناحیه رود نیل را به دست می گیرد.  شبه جزیره سینا توسط آنوناکی برای فرودگاه فضایی ساخته می شود. یک برج کنترل مرکزی نیز در کوه موریا در اورشلیم آینده برافراشته می گردد.

 

۷۸۰ ۹ قبل از میلاد :

رآ / مردوک اولین پسر انکی سرزمین مصر را بین اوزیریس و ست تقسیم می کند.


۳۳۰ ۹ قبل از میلاد:

ست  Seth اوزیریس را دستگیر می کند و می کشد و خودش بر سرتاسر دره نیل حاکم می شود.


۹۷۰ ۸ قبل از میلاد:

هروس Horusدر انتقام خون پدرش اوزیریس اولین” جنگ اهرام” را آغاز می کند. ست به آسیا فرار می کند و کنعان و شبه جزیره سینا را اشغال میکند.


۶۷۰ ۸ قبل از میلاد:

پیروان انلیل که با قدرت انکی بر پایگاههای فضایی مخالفت دارند دومین جنگ اهرام را آغاز می کنند. نی نورتا پسر انلیل پیروزمی شود و تمام مهمات و تجیزات هرم بزرگ را خالی می کند. نین هورسگ کنفرانس صلحی ترتیب می دهد و زمین بین دو دسته تقسیم می شود. قدرت و حکمرانی مصر از مردوک/ رآ گرفته شده و به سلسله ای از تت  Toth داده می شود.

 

۴۰۰ ۷ قبل از میلاد:

 عصری از صلح برقرار می شود و آنوناکی ابزارهای جدیدی به انسان می دهند و عصر نئولیتیک ( نوسنگی) آغاز می شود. نیمه خدایان بر مصر حاکم می شوند.

 

۸۰۰ ۳ قبل از میلاد:

همچنان که آنوناکی شهرهای قدیمی خود مانند نیپور و اریدو را بازسازی می کنند تمدن شهری در سومر آغاز می شود. آنو برای یک رژه مجلل به زمین می آید. به افتخار او شهر جدیدی به نام اوروک ( ارگ) ساخته می شود و او معبد خود را به نوه عزیزش نین هورسگ ( ایشتر) می بخشد.


۷۶۰ ۳ قبل از میلاد :

پادشاهی به انسان اعطا می شود. کیش اولین پایتختی است که زیر نظر نینورتا ایجاد می گردد. تمدن در سومر شکوفا می شود.

 

۴۵۰ ۳ قبل از میلاد:

برتری در سومر به نانار/ سین اعطا می شود. مردوک بابل را “دروازه خدایان” اعلام می کند. حادثه برج بابل اتفاق می افتد و آنوناکی زبان نوع بشر را متفاوت می کنند. کودتای مردوک شکست می خورد و او به مصر باز می گردد. تت و برادر او دوموزی را می کشد. مردوک برای این کار زنده در هرم بزرگ حبس می شود. او از طریق یک راهروی اضطراری می گریزد و به تبعید می رود.


۱۰۰ ۳ قبل از میلاد:

سالهای هرج و مرج با منصوب شدن اولین فرعون مصر در ممفیس به پایان می رسد و تمدن پا به عرصه بالاتری می گذارد.

 

۹۰۰ ۲ قبل ازمیلاد:

پادشاهی در سومر به  شهر اوروک منتقل می شود. ایشتر حکمرانی دره سند را به عهده می گیرد و تندن در آنجا آغاز می شود.

 

۶۵۰ ۲ قبل از میلاد:

پایتخت سلطنتی سومر مداوم تغییر می کند و نظام پادشاهی متزلزل می شود. انلیل از نافرمانی انسان و جمعیت زیاد آنها خشمگین است.

 

۳۷۱ ۲ قبل از میلاد :

ایشتر ( اینانا- نین هورسگ) عاشق شارو-کین Sharru-kin می شود. شارو-کین پایتخت جدیدی به نام آکاد را ایجاد می کند. امپراطوری آکاد آغاز می شود.

 

۳۱۶ ۲ قبل از میلاد:

شارو-کین برای تسخیر هر چهار ناحیه متمدن زمین (سند- نیل-سومر و آکاد) خاک مقدس را از بابل می رباید. جنگ بین مردوک و اینانا بالا می گیرد و با سفر نرگال Nergal برادر مردوک به بابل و قانع کردن مردوک به ترک بین النهرین پایان می پذیرد.

 

۲۹۱ ۲ قبل از میلاد:

نارام-سین Naram-Sin بر مسند پادشاهی آکاد می نشیند. به کمک اینانای جنگجو او شبه جزیره سینا را اشغال می کند و به مصر حمله می برد.

 

۲۵۵ ۲ قبل از میلاد:

اینانا قدرت در بین النهرین را به دست می گیرد. نارام-سین با سیاستهای نیپور مخالت می کند. آنوناکیهای بزرگ به آکاد حمله می کنند. اینانا فرار می کند. سومر و آکاد توسط لشکریان بیگانه که به انلیل و نینورتا وفادار هستند اشغال می شود.

 

۲۲۰ ۲ قبل از میلاد:

تمدن سومر تحت پادشاه لاگاش به درجات بالا می رسد. تت به گود-آ پادشاه سومر کمک می کند که زیگورات ( معبد) برای نینورتا بسازد.


۱۹۳ ۲ قبل از میلاد:

ترا Terah  پدر ابراهیم در نیپور در خانواده ای راهب و ثروتمند به دنیا می آید.

 

۱۸۰ ۲ قبل از میلاد:

مصر میان پیروان مردوک و پیروان فرعون تقسیم می شود. فرعون تاج و تخت مصر سفلی را به دست می آورد.

 

۱۳۰ ۲ قبل ازمیلاد:

از آنجا که انلیل و نینورتا کم پیدا شده اند قدرت در بین النهرین رو به انحطاط می رود. اینانا برای پس گرفتن پادشاهی اوروک تلاش می کند اما به جایی نمی رسد.


۱۲۳ ۲ سال قبل از میلاد:

ابراهیم در نیپور (عراق امروزی) به دنیا می آید.


۱۱۳ ۲ ق.م:

انلیل سرزمینهای سامی را به نانار می سپارد. اور Ur به عنوان پایتخت امپراطوری جدید اعلام می شود. اور-نامّو Ur-Nammu به مسند پادشاهی می نشیند. ترا پدر ابراهیم که یک راهب نیپوری است به اور می آید تا از مزایای دربار بهره ببرد.


۰۹۶ ۲ ق.م:

اور-نیمّو در جنگ کشته می شود. مردم مرگ او را به منظره خیانت خدایان آنو و انلیل می گیرند. ترا از اور به همراه خانواده اش به هرّان  Harran می رود.

 

۰۹۵ ۲ ق.م :

شولگی  Shulgi به تخت سلطنت اور می نشیند و به آن استحکام می بخشد. شولگی تحت وسوسه های اینانا به معشوقه او تبدیل می شود و شهر لارسا را به ایلامی ها می بخشد به شرطی که برای او بجنگند.


۰۸۰ ۲ ق.م:

شاهان طبس که وفادار به مردوک هستند تحت فرماندهی” آمن تو هوتپ اول” Amentuhotep I  به سمت شمال لشکر می کشند. نابو Nabu پسر مردوک پیروان زیادی برای پدرش در آسیای غربی پیدا می کند.

 

۰۵۵ ۲ ق.م:

به دستور نانار, شولگی لشگر ایلامی را به شهرهای کنعان می فرستد تا شورش آنجا را سرکوب کنند. ایلامی ها به دروازه سینا و فرودگاه فضایی آن می رسند.


۰۴۸ ۲ ق.م:

شولگی می میرد. مردوک به سرزمین هیتی ها می رود. به ابراهیم دستور می رسد که با گروهی سواره نظام به جنوب کنعان برود.

 

۰۴۷ ۲ ق.م:

عمر- سین Amar-sin ( عمرافل در تورات) پادشاه اور می شود. ابراهیم به مصر می رود و پنج سال آنجا می ماند و بعد با سپاه بیشتری باز می گردد.

 

۰۴۱ ۲ ق.م:

عمر-سین به راهنمایی اینانا با پادشاهان شرق متحد می شود و به کنعان و سینا حمله می برد. ابراهیم حملات آنها را در دروازه های فرودگاه فضایی سینا متوقف می کند.

 

۰۳۸ ۲ ق.م:

شو-سین Shu-sin بعد از عمر-سین پادشاه می شود و امپراطوری رو به زوال می نهد.

 

۰۲۹ ۲ ق.م:

ایبّی-سین به جای شو-سین شاه می شود . استانهای غربی حامی مردوک شده اند.

 

۰۲۴ ۲ ق.م:

مردوک به همراه پیروانش وارد سومرمی شود و بر مسند شاهی بابل می نشیند. جنگ به مرکز بین النهرین کشیده می شود. مقدس ترین شهر مقدس نیپور بی حرمت می شود و انلیل خشمگینانه تقاضای تنبیه مردوک و نابو را دارد. انکی با او مخالفت می کند. همچنان که نابو وسپاهیانش وارد کنعان می شوند تا فرودگاه فضایی را بگیرند آنوناکی های بزرگ با بمباران اتمی موافقت می کنند. نرگال و نینورتا فرودگاه فضایی و شهرهای کنعان را ویران می کنند پیش از آنکه نابو بتواند به آنها برسد.

 

۰۲۳ ۲ ق.م:

بادها ذرات و ابرهای رادیواکتیو را به سومر حمل می کند. مردم به مرگهای وحشتناک می میرند. حیوانات هلاک می شوند, آبها مسموم  و خاک عقیم و بی حاصل می شود. سومر و تمدن عظیمش بیچاره و درمانده می شود. میراث آن به تخمه ی ابراهیم در سن ۱۰۰ سالگی منتقل می شود = اسحاق.


  • امید شمس آذر

توحید 10 مرتبه دارد که هرکدام از مراتب بعدی، جمع مراتب قبلی ست. این مراتب از پایین به بالا عبارتند از:

1- توحید در وجوب وجود،

2- توحید در خالقیّت،

3- توحید در مالکیّت،

4- توحید در ربوبیّت تکوینی،

5- توحید در ربوبیّت تشریعی،

6- توحید در الوهیّت،

7- توحید در عبادت،

8- توحید در استعانت،

9- توحید در خوف و رجاء،

10- توحید در محبّت.


به ازای مراتب ده گانۀ توحید، شرک هم 10 مرتبه دارد که از بالا به پایین عبارتند از:

1- شرک در محبّت،

2- شرک در خوف و رجاء،

3- شرک در استعانت،

4- شرک در عبادت،

5- شرک در الوهیّت،

6- شرک در ربوبیّت تشریعی،

7- شرک در ربوبیّت تکوینی،

8- شرک در مالکیّت،

9- شرک در خالقیّت،

10- شرک در وجوب وجود.


سؤال این است که: "حدّ نصاب و کف توحید کجاست؟" . دانستن پاسخ این سؤال از آن رو مهمّ است که پیوسته اعمال خود را مراقبت کنیم که به آن کف -که مرز میان توحید و شرک است- نزدیک نشویم و خدای نکرده از آن عبور نکنیم.

جواب: اگر دقّت کنیم، در می یابیم که تا مرتبۀ ششم توحید اعتقادی است؛ از آن به بعد عملی است. به تعبیر دیگر، تا آنجا سخن از "ایمان" است و از آنجا به بعد پای "جهاد" به میان می آید... .

وقتی می گوییم «أشهد أن لا اله إلّا الله»، یعنی توحید در الوهیّت کمترین مرتبۀ توحید است. و آنطور که گفتیم، «هیچ الاهی جز خدا نیست» یعنی: «هیچ واجب الوجودی، هیچ خالقی، هیچ مالکی، هیچ ربّی و هیچ شارعی جز خدا نیست».

در میان مراتب شرک هم، تا قبل از مرتبۀ پنجم(شرک در الوهیّت)، شرک خفی ست؛ از آنجا به بعد شرک جلی ست. ممکن است هیچ گاه شرک جلی ما را تهدید نکند. امّا امان از شرک خفی که بسیار پنهان به قلب نفوذ می کند. پنهان تر از عنوان این مطلب!


  • امید شمس آذر

در احادیث اسلامی آمده است که: "علم 27 حرف است که تا زمان ظهور امام مهدی(عج) -با همۀ پیشرفت های علمی- تنها 2 حرف از آن کشف می شود؛ 25 حرف بقیّه را امام(عج) استخراج کرده و در اختیار انسان ها قرار می دهد".

 

برخی این حدیث را گویای "نسبت" علوم کشف شده تا زمان ظهور امام عصر(عج) به علوم بعد از آن دانسته اند که در واقع 2 به 25 است. امّا به نظر من این حدیث تنها از نسبت علوم این دو دوران به همدیگر حکایت نمی کند؛ زیرا در آن صورت به جز "حرف" هر واژۀ دیگری نیز می توانست گویای این نسبت باشد. بلکه این واژه را نیز مانند کلمۀ یوم که برای توصیف مراحل ششگانۀ خلقت عالم توسّط خالق متعال در قرآن به کار رفته، دارای حکمتی ویژۀ خود می دانم. همانطور که یوم را به مرحله و دوره ترجمه کردند -و پیشگامش نیز خود ائمّۀ معصومین (علیهم السّلام) بودند-، باید راجع به "حرف" نیز بحث و هم اندیشی بین علما و متخصّصین صورت گیرد و بهترین تأویل برای آن استخراج گردد.

بنده متخصّص این حیطه نیستم، ولی بهترین گزینۀ پیشنهادی در این زمینه را «فرمول» معرّفی می کنم. یعنی:

تا زمان ظهور حضرت حجّت(ع) تمام پیشرفت های دانش بشر حاصل کشف و به کار گیری تنها دو فرمول علمی ست و ایشان 25 فرمول ناشناختۀ جدید را بعد از ظهور خویش، مطرح فرموده و به ساحت علم اضافه می نمایند.

  • امید شمس آذر

امیرالمومنین علیه السلام می‌فرمایند:

روا نشدن حاجت ، آسان‌تر ، تا آن را از نااهل خواستن.


چه بسیار پیش می‌آید که رو زدن و درخواست حاجت کردن به افراد نااهل ، باعث از بین رفتن آبرو و خواری در چشم دیگران می‌شود. بهترین و مطمئن‌ترین کسانی که می‌شود از آنها درخواست کرد خدای عزیز متعال است و ذوات مقدسه معصومین سلام الله علیهم اجمعین.

  • امید شمس آذر

واژۀ لیدر (Leader) در زبان انگلیسی، واژه ای فاقد بار معنایی مثبت -اگر نگوییم دارای بار منفی- و به معنی سرکرده، راهنما و رهبر به کار می رود. با وقوع انقلاب اسلامی ایران، امام خمینی(ره) را نیز مانند لیدر های دیگر انقلابات جهان، رهبر انقلاب اسلامی ایران نامیدند؛ ولی این معنا نزد خود ایرانیان نارسا و به نوعی خفّت آمیز بود. چرا که انقلاب ایران، اسلامی بود و این جنبۀ فرهنگی و اعتقادی آن، آن را از سایر انقلابات معاصر خود -که عموماً انگیزۀ اقتصادی داشتند- جدا می کرد و از این رو لازم می بود اصطلاحات آن نیز برگرفته از همان فرهنگ اسلامی و شیعی ایرانیان باشد که در رأس آن اصطلاح "امام" برای نامیدن رهبر این انقلاب بود. رهبر انقلاب اسلامی ایران با امثال استالین و معمّر قذّافی و فیدل کاسترو فرق داشته و امامت در اندیشۀ دینی ما، مقامی سوای رهبری و سرکردگی است که حتّی پیامبران نیز به این آسانی نمی توانند به آن دست یابند. امّا آنان که با انقلاب ما مشکل داشته و دارند، در اوّلین گام برای سیاه نمایی آن، در مقام مقایسه اش با سایر انقلابات برآمدند و ابتدا قید اسلامی را -چه در عنوان و چه در تحلیل- از آن حذف کردند. در داخل کشور نیز این برنامه کمابیش در حال پیگیری است و از آن جمله در راستای اهداف سند استعماری 2030 که همچنان بی سر و صدا اجرا می شود، در کتابهای درسی دانش آموزان عنوان "اسلامی" را از نام انقلاب اسلامی ایران حذف کرده و به جای آن انقلاب سال 1357 نوشته اند. امّا در راستای زدودن ملزومات این اسلامی بودن چه کارهای دیگری صورت می گیرد؟

چند مدّتی است در رسانۀ ملّی برای نامیدن سران حکومتهایی مانند کرۀ شمالی که در عرصۀ بین الملل با عنوان لیدر معروفند، از واژۀ "رییس" به جای رهبر استفاده می کنند؛ مانند: رییس کرۀ شمالی. انگار کرۀ شمالی نه نام یک کشور که نام یک اداره یا سازمان است! البتّه این وسط کسانی مثل مهران مدیری هم از این خلأ سوءاستفاده کرده و در جهت القای اندیشۀ ابطال شدۀ دیکتاتوری بودن نظام ولایت فقیه، با شیطنت از "رهبر" کرۀ شمالی انتفاد می کنند. از آن طرف نیز رسانه های خارجی معاند مانند بی.بی.سی به جای "رهبر انقلاب اسلامی" از عنوان "رهبر جمهوری اسلامی" استفاده می کنند که اگر رهبر یا لیدر را به رئیس ترجمه کنیم، در واقع می شود: رییس جمهوری اسلامی ایران یا همان مقام ریاست جمهوری! حالا اگر در راستای حمایت از کالای ایرانی(!) این شاهد مثال به خاطر خارجی بودنش مورد التفات قرار نگیرد، مثال دیگری از داخل شاهد می آورم: در رسانه های ما از آنجا که مکانی -و نه تنها کشوری- به نام اسرائیل را به رسمیّت نمی شناسیم، به جای عنوان رییس جمهور اسرائیل عبارت "رییس رژیم صهیونیستی" به کار می رود. می بینید که اینجا هم رییس عنوانی برای نامیدن رییس جمهور/پرزیدنت (Prasident) است و نه رهبر یا لیدر! اینها را در کنار هم بگذارید؛ به هرحال منظور از رییس چیست؟ رهبر است یا رییس جمهور؟ این از چالشهای ترمینولوژیکال پیش روی تئوری های عقیدتی نظام جمهوری اسلامی است که صد البتّه خودمان برای خودمان به وجود آورده ایم. دولت کنونی نیز که بی رودرواسی مأمور نفوذی  اجرای پروژۀ براندازی نرم در داخل کشور است، از ابتدای روی کار آمدن خود به ادارات و سازمانها ابلاغ کرده است که از عنوان "حضرت امام" برای امام خمینی(ره) استفاده کنند. در حالی که اگر اصراری هم به آوردن نام اصلی ایشان نباشد، حضرت امام عنوانی برای نامیدن امام حاضر (آیت الله خامنه ای) است و به جای آن باید از عنوان "امام راحل" استفاده کرد که بسیار بجا و برازنده است.

می گویند: نخستین کسی که به نمایندگی از مردم ایران در سال 1356 به امامت آیت الله خمینی(ره) اذعان کرد، شیخ حسن فریدون رییس دولت کنونی بود. می گویم: خب! نخستین کسی نیز که در غدیر خم با امیرالمؤمنین(ع) بیعت کرد، عمر بن خطّاب بود! الزامات و پایبندی های بعدی این بیعت چه می شود؟ چرا بعد ار رحلت امام خمینی(ره) به طور رسمی استفاده از عنوان امام را برای جانشین ایشان -به بهانۀ احترام(؟)- ممنوع اعلام کردند؟ یا اصلاً ابلاغ اخیر با چه انگیزه ای صورت گرفت؟ آیا اشتباهی کرده و در صدد جبرانش برآمده بودند؟! با نگاهی به شخصیّت و سوابق اعتدالی(!) شیخ و مذاکرات پنهانی اش با مأموران آمریکا و رژیم صهیونیستی دربارۀ مسائل امنیّتی کشور، به آسانی به این نکته رهنمون می شویم که خود آن اذعان و بیعت نیز بدون هماهنگی با مقامات آمریکایی ممکن نبوده است و اقدامات بعدی در راستای زدودن اثرات اجتماعی آن نیز، با همان هماهنگی ها صورت گرفته و می گیرد. می بینید که دوستان نادان بد جوری دست به دست دشمنان دانا داده اند و جریان حماقت، عجیب با جریان خیانت ائتلاف کرده است!

با این توضیحات، اصرار برای استفاده از عنوان امام برای رهبر انقلاب اسلامی، یک اقدام احساسی و از سر ابراز ارادت صرف نیست و استفاده از هر عنوان دیگری به این منظور، پایه هایی اعتقادی نظام اسلامی ما را دچار لرزش نموده و گرد تردید را در سطح جامعه می پراکند. پس باید هرچه زودتر برای عمومی تر شدن و رسمیّت یافتن این امر در جامعه تلاش صورت گیرد. منظور از امام هم صرفاً امام معصوم نیست که میان مردم القای بدعت کند؛ بلکه ما پیشنماز مسجد را هم امام می نامیم و در اندیشۀ اهل سنّت و حتّی بخشی از شیعیان از جمله زیدیّه و بلکه اثنی عشریان کشورهایی مانند عراق، این عنوان، عنوان شناخته شده ای است و حسّاسیتی بر روی استفادۀ آن در مورد غیر معصوم وجود ندارد.


  • امید شمس آذر

مسئلۀ مهدویّت به دلیل اهمّیت فراوان آن، در معرض آسیب ها و انحرافات جدّی فراوانی نیز قرار دارد که پرداختن به همۀ آنها از عهدۀ این مقال خارج است. اینجا تنها در ادامۀ آنچه که در بخش قبلی به عرض رسید، به موضوع امکان رؤیت توام با شناخت امام عصر (عج) در دوران غیبت کبری می پردازیم. گفیتم که تصریح روایات -از جمله از خود حضرت در پایان غیبت صغری- بر این است که امکان چنین رؤیتی وجود ندارد و مدّعیان آن دروغگو و لعین هستند. تبصره ای را هم که بر این حدیث زده شده است، مورد بررسی قرار داده و گفتیم که در مقام بازشناسی راستگویان از دروغگویان، ارزش استنادی عملی ندارد. خوشبختانه علمایی در مقام روشنگری پیرامون این موضوع برآمده و در کتابها یا برنامه های تلویزیونی به صراحت و قاطعیّت در مقابل این انحراف ایستاده و اعلام کرده اند که: هرکس ادّعای چنین تشرّفی را داشته باشد، دروغگوست، ولو از علّامه ها و آیت الله های بزرگ باشد. این علمای بزرگوار چون حجّة الاسلام و المسلمین علوی تهرانی، با خط شکنی خود امثال حقیر را از منگنۀ اتّهام نجات داده و کار را بر ما آسان کرده اند. در واقع امثال مقدّس اردبیلی، علّامه حلّی، علّامه بحرالعلوم و آیت الله خوانساری نیز که داستانهایی از تشرّف ایشان یا نزدیکانشان نقل شده، اگر منظورشان این بوده که امام زمان (عج) را دیده اند، طبق این نظر در معرض همان اتّهام بزرگ هستند و در این زمینه با هیچکس شوخی نداریم؛ چرا که قبلاً گفتیم نیابت در دوران غیبت کبری فقط از نوع عام است و نه مانند غیبت صغری از نوع خاص -چنانچه ولی فقیه و پیروان او نیز چنین ادعایی ندارند و هرکس داشته باشد یا دشمن دانا یا دوست نادان اوست- و به همین سیاق، تشرّف نیز تنها بدون شناختن ممکن است.

امّا از جمله مهمترین داستانهای انحرافی و خلاف اعتقاد شیعه در این زمینه، داستان احداث مسجد مقدّس جمکران است. مسجد، خانۀ خدا و محلّی برای عبادت است و این میان، مساجدی مانند سهله و جمکران (=مسجد صاحب الزّمان‹عج› واقع در روستای جمکران) نمادی از حضرت حجّت(عج) و مکانی برای یاد ایشان است و علاوه بر قدمت تاریخی، به این لحاظ ارزش معنوی نیز دارد و کسی مخالفتی با اصل موضوع ندارد؛ امّا داستان احداثش بی شک دروغ بوده و اعتقاد به آن با ایمان شیعی در تضاد است. جناب حجّة الاسلام و المسلمین قرائتی نیز با تأیید ضمنی فقدان سندیّت این داستان، می فرمایند: ضعیف بودن سند این داستان دلیل بر نفی خود مسجد نمی شود، خاصّه اینکه مکانی است که در شهر بی آب و علف قم باعث درآمدزایی شده و بهانه ای برای یاد امام غایب (عج) می باشد. این سخن درستی است، ولی با این تصحیح که: داستان مزبور -که تنها در یک منبع ذکر شده- حتّی اگر طبق اصول علم حدیث و رجال و درایه دارای سند قوی شناخته گردد و به اصطلاح خودمانی "ردخور" نداشته باشد نیز، باز دروغ است و صحبت نه بر سر سندیّت آن بلکه بر سر منافات آن با اعتقادات شیعه است (مانند سند استعماری 2030 که صحبت نه بر سر غیراسلامی بودنش که بر سر نفی استقلال کشور است). اصلاً مگر مسجد کتاب، فیلم، عکس، قباله و مانند اینهاست که بخواهد سندیّت داشته یا نداشته باشد؟ مسجد -آنطور که گفتیم- مکان عبادت خداست و تا زمانی که مانند مسجد ضرار محلّ افساد نگردیده، اعتبار و تقدسّش سر جای خود باقی است. بحث بر سر همان داستان انحرافی است که متأسّفانه در صحن مسجد نیز نوشته شده و تودۀ کثیری از مردم به هوای آن روی به این مکان می آورند و شایعات پیرامونی فراوانی هم در این بین شکل گرفته که مثلاً هرکس چهل شب چهارشنبۀ پیاپی به مسجد جمکران مشرّف شود، می تواند حضرت را ببیند! و... . اگر با برداشتن این نوشته، اقبال زائران کمتر نشود، آنگاه می توان روی نیّت خالص متولّیان امر حساب کرد. وگرنه مواردی مانند چاه موجود در آن (برای گردآوری نامه ها) تنها مصداقی از آب جاری برای انجام این امر است و در هر جای دیگری نیز می تواند قرار داشته باشد، یا نماز صاحب الزّمان(عج) که در ضمن این داستان آمده، در هر مکانی و به صورت فرادی هم قابل اداء است. دو رکعت نماز تحیّت مسجد نیز مانند تمامی مساجد دیگر، یک امر مستحبّ است و حسّاسیتی روی آن وجود ندارد. حسّاسیت اصلی بر اصل داستان است. از همان ابتدا که راوی می گوید: «در منزل خود بودم که عدّه ای به در خانه آمده و گفتند برخیز که امام زمان (عج) تو را طلبیده است...» انحراف عقیدتی شروع شده و بقیۀ داستان ارزش شنیدن ندارد. عدّه ای در دفاع از آن گفته اند: داستان در خواب نبوده و در بیداری اتفاق افتاده است! در پاسخ می گوییم: دیگه بدتر! چرا که اگر راوی -حسن بن مثلۀ جمکرانی- ادّعا می کرد در خواب به حضور حضرت صاحب الامر (عج) مشرّف شده، باز با ارفاق قابل قبول بود. هرچند آن را نیز نباید بازگو کرد که:

           هرکه را اسرار حق آموختند........................................مهر کردند و دهانش دوختند.

رؤیای صادقه تا زمانی صادقه است که نقل نشده باشد و همین که نقل شد، حکم رؤیای کاذبه را دارد. حتّی این امکان هم وجود دارد که اصل داستان واقع شده و راست باشد؛ امّا دراینصورت نیز قطعا و یقیناً -مانند ماجرای اسماعیل صفوی- صحنه سازی بوده و آن جوان سی ساله که دستور ساخت مسجد را به راوی می دهد، هرکس دیگری بوده است غیر از حجّت بن الحسن (عج). مورد توجّه قرار گرفتن شبهای چهارشنبه -که اکنون متأسّفانه برخی هیئتهای مذهبی دعای توسّل را هم مختص به آن موعد کرده اند- از بخشی از داستان که می گوید: بُز مخصوصی را باید در روز چهارشنبه ذبح کنند و... گرفته شده و فارغ از مفید بودن یا نبودنش، فاقد جنبۀ استنادی است. مسئلۀ باستان شناختی وجود معبد آناهیتا در روستای جمکران و شباهت نام جمکران به ور جمکرد (دژ ساختۀ جم) از مکانهای مقدّس تاریخ روایی ایران و همچنین شباهت نام قم/کنب به نام جم و وجود محوّطۀ باستانی قُلی درویش در آن حوالی با حدود 6000 سال قدمت که از نظرگاه تاریخی با زمان زندگی جم/جمشید مطابقت دارد، از دستاویزهای بالقوّه ای است که می تواند مورد سوءاستفادۀ زرتشتیان نیز قرار بگیرد؛ ولی فعلاً در مورد نسبت دقیق این شباهت ها با یکدیگر نمی توان اظهار نظر قطعی نمود و بنا را بر همان تقدّس این مکان به خاطر انتساب نمادینش به امام عصر (عج) می گذاریم. 

گروههایی مانند بهائیّه و حجّنیه به مثابه دولبۀ یک قیچی، از جریانات انحرافی متضاد با اصل مهدویّت بوده و اطلاق عنوان جریان انحرافی به یک گروه سیاسی خاص -که ابتدا به تأسّی از  هاشمی رفسنجانی رقیب دولت وقت- در رسانه ها به کار برده شد، کمال ساده لوحی است؛ چرا که دشمن نفوذ خود را از همان ابتدا از بالاترین مقام اجرایی کشور و یا معاون او شروع نمی کند. آغاز نفوذ و انحراف از ترویج همین اعتقادات عوامانه در بین مردم و متأسّفانه استقبال نهادهایی مثل بسیج -که دولت قبلی از دل آن بیرون آمد- از آن خرافات بوده است. وگرنه علی رغم اینکه در راستای قرائت خاصّ سران دولت قبل از نسبت ملّی گرایی ایرانی با اعتقادات شیعه، انحرافات جدّی در موضوع مهدویّت نیز در اقدامات و اظهارات آنان (مانند سی.دی ظهور نزدیک است و...) مشاهده می شد، رقبای دولت مشکلشان با اصل مهدویّت و اعتقاد به آن بوده و نه با انحراف اعمال شده در آن. ابایی هم از گفتنش نداشتند. مانند گفتگوی تبلیغاتی محمّدباقر نوبخت رییس ستاد رفسنجانی و سخنگوی وقیح و بی حیای دولت کنونی در دور دوّم انتخابات ریاست جمهوری 84 در خبر شبکۀ دو که در آن چندین بار طرف مقابل را با چشم دریدگی تمام "شهردار مهدوی" نامید. گو اینکه مهدوی بودن نوعی نقص و ایراد است و خلاف اصول روشنفکری! نباید گول این بازی های سیاسی را بخوریم. باید توجّه داشته باشیم اصل و پایۀ اعتقادی فرقه های پیش گفته بر همین انحراف عقیدتی است و تا زمانی که عموم مردم ما نسبت به آن حسّاس نباشند، آن فرقه ها نیز با کمال آرامش می توانند به حیات خود ادامه دهند.

با نگاهی به تاریخچۀ بهائیّت در ایران متوجّه می شویم که بعد از ضربه هایی که شهید میرزا تقی خان امیرکبیر (ره) بر پیکرۀ این مولود نحس استعمار وارد ساخت و حتّی علّت ترورش را نیز در اصل باید در این امر جستجو کرد و نه در مخالفت عمّۀ ناصرالدین شاه (!) با او، آنان با اقداماتی همچون قتل خود ناصرالدّین شاه و سپس تکیه بر وابستگان عصر مشروطیّت و بعد از آن کارگزاران پهلوی، توانستند به ادامۀ حیات خود امیدوار باشند و بیشترین خوشی آنان در دوران نخست وزیری امیرعبّاس هویدا حاصل شد که خود بهایی مذهب بود. خوشی هایی که تنها از سنخ اعطای قدرت و امتیاز به این فرقه نبوده، بلکه تلاشهای نامحسوس در راستای ترویج خرافه های ضدّ عقیدتی در این مورد در بین مردم شیعه هم، در راستای مطامع این گروه ارزیابی می شود. آغاز شکل گیری انواع و اقسام باورهای اشتباه پیرامون مهدویّت را بررسی کنید، ببینید ابتدایش از نظر زمانی به چه دورانی باز می گردد! حتّی مسئلۀ به ظاهر کم اهمّیتی مانند نام بازی "قایم باشک (به قول مرحوم گل آقا: قایم موشک سابق!)" که طبق آن عنوان قائم را به معنای غایب و مخفی و نه قیام کننده و ایستاده که عملی ترین لقب حضرت(عج) است، بین فارسی زبانان جا انداختند. یا چند سالی است که بین عموم شایع کرده اند: امام زمان (عج) تنها منتظر 313 سرباز است! در حالی که این تعداد عبارت از سرداران امام هستند و 10000 نفر نیز افسران ایشان و تعداد سربازان -آنطور که در حدیث آمده- از 2 میلیون نفر نیز بیشتر است. خود سرداران -که البتّه در جزیرۀ خضرا به سر نمی برند و زمان ظهور را نمی دانند و حضرت را هم از نزدیک نمی شناسند- به همراه حضرت منتظر فراهم شدن شرایط فراوان دیگری برای قیام هستند. و... . کلام آخر اینکه: او هست و خواهد آمد، امّا به شرطی که اولاً آماده باشیم و ثانیاً آگاه.


  • امید شمس آذر

«ملتفت باشید! حیات فرنگی ها با جاسوس است، تا به حال بر سر ما، هر چیزی آورده اند، از جاسوسها آورده اند. ملتفت باشید! اطراف خودتان را نگاه کنید، گاهی می شود به چند واسطه، به جاسوس می رسند. اینها یک فطانتی است، که خدا باید این زرنگی را بدهد که آدم گول دروغگوها را نخورد، آنقدر به آدم راست می گویند، تا اینکه دروغشان را بفروشند».

بخشی از سخنان مرحوم آیت الله بهجت(ره)

غیبت و در پرده بودن، ویژگی جدانشدنی معشوق در ادبیّات ماست. خواه این معشوق زمینی باشد که حجاب داشتن و به آسانی در دسترس نبودنش، ارزشش را بالا می برد، خواه حضرت باریتعالی باشد که در جواب أرنی موسی(ع) لن ترانی می گوید. امام معصوم و منجی موعود نیز اینک چند صباحی است که در پس پردۀ غیبت به سر می برد تا شاید قدرش بیشتر شناخته شود؛ امّا التفاتش نسبت به اهل زمین و زمان همچنان پابرجاست و مانند آفتاب پس ابر که در درجۀ اوّل عامل پابرجایی زمین بر مدار خویش و مانع از نابودی آن است، فیض خداوندی را به اذن او افاضه می کند (=ولایت تکوینی) و سپس خلایق را از نور و حرارت خویش بهره مند ساخته و سبب دوام زندگیشان می شود (=ولایت تشریعی). ابرها هم حجاب قشری بر سطح زمینند و واقعاً روی خورشید را نگرفته اند! اگر کسی بگوید: در این مدّت پس چرا پیری و مرگ بر او مستولی نمی شود؟، می گوییم: او صاحب الزّمان(عج) است، آیا گذر زمان بر صاحب زمان اثری خواهد داشت؟ و اگر گفتند: از کجا معلوم که در این مدّت زنده است و زندگانی می کند و نه اینکه در آخرالزّمان به دنیا بیاید؟، حوالت به حدیث امام جواد(ع) می دهیمش که در جواب این سؤال فرمود: مخالفان، برای بسیاری از آیات قرآن شأن نزول جعلی تراشیدند، ولی آیۀ 4 سورۀ قدر را چون متوجّه ارتباطش با مهدویّت نبودند، در نظر نیاوردند؛ وقتی خدا می فرماید هر ساله در شب قدر فرشتگان و روح به اذن الهی برای تقدیر مقدّرات یک سالۀ زمین بر آن نازل می شوند، پاسخ بدهید که نزد چه کسی نازل می شوند؟ پس حجّت خدا همیشه زنده بوده و اگر نباشد، زمین اهلش را در خود فرو می برد.

غیبت به معنی دیده نشدن و مخفی بودن نیز نیست؛ بلکه گفته اند: حضرت(عج) بین مردم زندگی می کند و در بازارهایشان راه می رود و او را می بینند، ولی نمی شناسند. پس از ظهور نیز گروه کثیری پیش خود خواهند گفت: چقدر این قیافه برایم آشناست! امّا آیا پیش از ظهور نیز می توانند چنین بگویند؟ حدیث داریم: هرکس چنین ادّعایی کند -مانند تعیین وقت برای ظهور- دروغگو و مستحقّ نفرین است. اگر نیز داستانی ذیل عنوان "تشرّف" در دوران غیبت کبری نقل شود به این صورت که: سیّد خوش سیمایی را دیدم که به من چنین و چنان گفت و سپس از نظرم ناپدید شد و من فهمیدم که وی امام زمان (عج) بوده است، تنها با تبصره و ارفاق قابل قبول است؛ یعنی حدیث مذکور چنین تفسیر می شود که: اگر هم کسی به توفیق الهی حضرت(عج) را در دروان غیبت کبری بتواند زیارت کند، ولی به هرحال آن لحظه نمی تواند بشناسد. هرچند این تفسیر نیز باید محلّ احتیاط قرار گیرد، زیرا: اولاً امکان سوءاستفادۀ شیّادان از افراد ساده لوح وجود دارد و قطعاً درصد کثیری از این داستانها مانند داستانهای مربوط به بشقاب پرنده ها -علی رغم راست بودن اصل موضوع انسانهای فضایی- ساختگی و دروغ است، مانند بلایی که سران قزلباش بر سر اسماعیل صفوی در کودکی آوردند، ثانیاً تا قبل از زمان ظهور، کسانی که پیش خود یقین نیز نمایند که آن کس که زیارتش کردند، امام زمان (عج) بوده است، باید در این مورد یا سکوت اختیار کرده و یا فقط با احتمال نقلش کنند. از کجا معلوم که وی حضرت خضر(ع) یا فرشته ای از فرشتگان خدا یا کس دیگر نبوده است؟ برخی علما قائل شده اند که منظور حدیث، دروغ بودن آن دسته از ادّعاهای تشرّف است که "اختیاری" باشد، نه "عنایتی"؛ ولی برای شخص دروغگو چه تفاوتی می کند چه نوع ادّعایی بکند؟ از قضا اگر ادّعای تشرّف عنایتی بکند، حرفش زودتر پذیرفته می شود و در عمل تفکیکی بین این دو نوع تشرّف به لحاظ راستی آزمایی مدّعیان آن وجود ندارد.

غیبت، دورانی برای امتحان ایمان است و امکان و بلکه ضرورت زنده بودن و زندگی کردن حضرت امام مهدی(عج) در آن دوران -برخلاف اصل تولّد، آغاز امامت و تداوم زندگی اش در دوران غیبت صغری- به همان دلایلی که خداوند غیبت کبری را مقرّر فرمود، تنها با همان اصل عقلی و نقلی مذکور از امام جواد(ع) قابل اثبات بوده و ما نیز سمعاً و طاعتاً و البتّه با اقناع منطقی می پذیریم و این مسئله از نظرگاهی مانند تاریخ، نه تنها قابل اثبات نیست، بلکه نباید هم قابل اثبات باشد؛ چرا که در غیر اینصورت، ایمان به غیب -که در قرآن نیز بسیار تکرار شده و احادیث، یکی از معانی اش را همین قضیه دانسته اند- معنا و مفهومی نداشته و همان قدر ساده انگارانه و بلکه گناهکارانه خواهد بود که -العیاذبالله- انتظار دیدن سیمای خدا را با چشم سر داشته باشیم! با اینهمه، عدّه ای از شیّادان و دشمنان توحید و اسلام و تشیّع و ولایت فقیه، از حسّ اشتیاق عمومی مردم ما سوءاستفاده کرده و پا را از حدّ داستانهای مربوط به تشرّف از نوعی که پیشتر توضیح داده شد نیز، فراتر گذاشته و با بی شرمی تمام گفته اند: من [نه سیّد خوش سیمای چنین و چنان، بلکه خود] امام زمان (عج) را دیدم!! اینها دیگر معلوم است که دروغ محض است و پایۀ مذاهب استعمارساخته و انحرافی بابیّه و بهائیّه و ازلیّه و رکنیّه و شیخیّه که از اعتقاد به نایب خاص در دوران غیبت کبری شروع شده و به اعتقاد به امامت و سپس پیامبری و سپس -در ادامۀ مسیر ترقّی!- خدایی وی می کشد، بر همین انحراف اعتقادی است. امّا هزار دریغ و افسوس که مدّعیان مزبور و جاده صاف کن های آنها -خصوصاً در دوران کنونی حکومت اسلامی مبتنی بر زعامت نایب عام در دوران غیبت کبری در کشور شیعه نشین ایران که حاضر به باج دادن به استعمارگران نیز نیست، بدون مقدّمه چینی تبلیغاتی و گردآوردن عدّه و عُدّه وارد میدان نشده اند و ابتدا آنقدر -به قول مرحوم آیت الله بهجت(ره)- راست گفته اند تا نهایتاً بتوانند دروغ خود را بفروشند. از این رو، کار ما در برابر اینان و مبلّغانشان بسیار بسیار دشوار بوده و کوچکترین روشنگری مان علیه اینان، عاقبت قرار گرفتن در معرض اتّهام مخالفت با روحانیّت و بسیج و... دیگر نهادهای معنوی از این دست را که بعضاً تحت نفوذ موردی قرار گرفته اند، برایمان رقم خواهد زد؛ گویی روحانی یا بسیجی همین چند نفر آدم منحرفند و بس! البتّه که چنین نیست، ولی به مدد ثروت و قدرت و تبلیغات چنین نمایانده می شود.

هرچیز که در چارچوب نگنجد، کوچه_بازاری می شود. ضرورت تدوین دکترین جامع مهدویّت نیز که از طرف دکتر حسن عبّاسی مطرح شده، ناظر به همین نکته است. بنده دکتر عبّاسی را در کل قبول ندارم، ولی این سخن، حرف درستی است. با جزئیّاتی هم که مدّنظر ایشان است، کاری ندارم، ولی فی المثل لازم است علمای دین بین تودۀ مردم، مفهوم پیش گفتۀ ایمان به غیب را جا بیندازند تا آنان از پیش خود و با استناد به برداشت شخصی و سطحی از احادیث دستکاری شده و صرفاً از سر ارادت، خصوصیّات من درآوردی برای امام عصر (عج) نتراشیده و مثلاً کنیۀ حضرت را بدون اطّلاع از مجرّد یا متأهّل بودنش "اباصالح" ندانسته و یا روزهای سه شنبه را به جای جمعه، روز متعلّق به حضرت قلمداد نکنند. داستانهای مربوط به "جزیرۀ خضراء" و دیگر باورهای مربوط به زندگی و قیام و حکومت حضرت و همچنین وظیفۀ منتظران در عصر غیبت و پدیداری گروههایی همچون حجّتیه یا فرضیۀ انحرافی "ظهور صغرا"ی آیت الله ابطحی هم که جای خود. البتّه باید مواظب بود که دشمنان اصل مهدویّت و انتظار، از این نقاط ضعف سوءاستفاده نکرده و در جهت سوزاندن یکجای تر و خشک با همدیگر، در مورد برخی از موارد مستدل و محکم و یا آن دسته از متشابهاتی که اگر خیری به حال منتظران نداشته، ضرری هم نخواهد داشت، شبهه پراکنی و بزرگنمایی نکنند؛ مانند همین حرکت مردمی "سه شنبه های مهدوی" یا مسئلۀ "دعای ندبه" که پیشتر امثال دکتر شریعتی نیز سؤالاتی را پیرامون آن مطرح کرده و احتمال داده بودند که اصل این دعا با قرائنی، صادر شده از طرف پیروان فرقۀ کیسانیّه بوده باشد. این موارد حتّی اگر پاسخ نداده باقی مانده باشد نیز، آن اندازه اهمّیت ندارد که بتواند اصل موضوع مهدویّت  را به چالش بکشد؛ امّا مواردی هست که متأسّفانه از این مقدار اهمّیت برخوردار هست و لازم است دربارۀ آن تذکّر داده شود.


  • امید شمس آذر

می گویند: کمی در اظهار نظرهایتان درباره این دولت، اعتدال را رعایت کنید. به هرحال اینها هم با رأی ملت روی کار آمده اند. می گویم: هیچ کسی مدعی نیست که غیر از این است، ولی آیا ملت واقعاً به قصد انتخاب اصلح چنین رأیی داده است؟ نه ملت چنین داعیه ای دارد و نه دولت در مورد خود چنین دروغ خنده داری را باور می کند. پس با کسی تعارف نداریم. حتی شورای محترم نگهبان هم -آنطور که خود اعلام کرد- صرفاً بنا به یک سری ملاحظات، رییس جمهور کنونی را تأیید صلاحیت کرده و از درون اعتقادی به صالح بودن وی نداشته است. پس تکلیف مشخص است.

و اما وی در راستای اظهارات و رفتارهای ضد انقلاب و به عمد مخالف (و نه فقط مغایر) با برنامه های نظام و خط ولایت و بلکه اصل اسلام و قرآن، اخیراً نیز به سرش زده است به طامات و شطحیات روی آورده و «ادعای خدایی» بکند. به این سخنش در سفر اخیر به تبریز توجه کنید: «اگر ما نبودیم و آن اقدامات را انجام نمی دادیم، دریاچه ارومیه الآن کاملا خشک شده بود»!! خب، پدرسوخته! اگر در این مدت شما نبودید و خدا پی در پی باران می فرستاد و یا اگر برعکس شما بودید ولی بارانی نازل نمی شد، آنوقت چه؟ آیا این یاوه گویی از طرف یک نفر ملبس به کسوت روحانیت طبیعی است؟ آیا حداقل پاسخ چنین اظهاراتی نمی تواند خلع لباس باشد؟ (حالا اینکه انگیزۀ این اقدامات واقعاً نجات جان مردم و محیط زست بوده باشد، بماند؛ چون آمریکا در راستای شایعه پراکنی های همیشگی اش در برهه ای از زمان نیز شایع کرده بود: دولت ایران خود می خواهد دریاچۀ ارومیه خشک شود، زیرا در زیر آن معادن غنی اورانیوم وجود دارد و می خواهد بهره برداری کند! و این دولت نیز که اولین مصوبه اش راجع به دریاچۀ ارومیه بوده، بعید نیست آب ریختنش در این دریاچه، در جهت اعتمادسازی آمریکا و در راستای بتون ریختن در رآکتور اراک بوه باشد. چرا که اگر واقعاً دغدغۀ محیط زیست و سلامت مردم را داشت، فکری هم به حال ریزگردهای خوزستان می کرد و با وقاحت آن را عذاب الهی نمی نامید!) شاید بزرگان ذیربط مثل سابق وظیفۀ خود را چیز دیگری تشخیص دهند، اما وظیفۀ من تذکر دادن بود.

خدا شاهد است اکنون به عنوان یک جوان فارغ التحصیل در آستانۀ ورود به بازار کار، بیش از همه به ثناگویی و تعریف و تمجید از دولت احتیاج دارم؛ ولی زیر سؤال رفتن آرمان ها و اعتقادات ملت و عکس آن، تحریک و تقویت خصائل ناپسندشان توسط این روحانی جسمانی را نمی توانم تحمل کنم. تا زمانی که این تیم «قسم خورده» شمشیر را برای مبارزه با اصل نظام و انقلاب از رو بسته اند، ما نیز صریحاً رودررویشان هستیم و خدا بهترین حکم دهندگان است.


  • امید شمس آذر

از زمانی که استوانۀ فتح بابل کوروش هخامنشی که در بخشی از آن به الطاف خود در حقّ یهود اشاره می کند، منشور حقوق بشر (؟) نامیده شد، معلوم بود که بشر در نظر صاحبان ثروت و قدرت و تبلیغات در جهان امروز یعنی فقط همان یهود. روی این حساب هم جنایتکارترین دیکتاتور تاریخ بشر باید عبارت از آدولف هیتلر باشد که عدّه ای از یهودیان را به قتل رسانده است و خبری از چنگیز و تیمور و حجّاج بن یوسف و مردآویج بن زیار و دیگران نیست. مقبرۀ تیمور اکنون در سمرقند ازبکستان زیارتگاه است و مغولان را هم که در دوران استیلایشان، آشفتگی مذهبی بر ایران سایه افکنده بود، دارای روحیۀ تسامح دینی (!) عنوان می کنند. همان تسامح دینی که امتیاز کوروش براندازندۀ دولت ماد و پایه گذار دولت هخامنشی در ایران محسوب می شود، ولی رفتار فرزندش کمبوجیه در مصر مبنی بر سختگیری بر تمام ادیان دیگر به استثنای یهود را به روحیۀ یکتاپرستی ایرانیان نسبت می دهند. بالاخره ما نفهمیدیم: تأکید و پایبندی بر یکتاپرستی خوب است یا آزادی دینی و همراهی با مشرکان و بت پرستان؟ قرار هم نیست بفهمیم. تا زمانی که واحد پول رژیم صهیونیستی شِکِل یعنی واحد پول ایران دورۀ هخامنشی باشد و تا زمانی که به جای داریوش بانی تخت جمشید و جهانی کنندۀ تمدّن ایرانی، کوروش را برجسته ترین پادشاه ایران باستان بدانیم!! این هم در حالی است که برای خود کوروش (که البتّه قاعدتاً به نسبت داریوش خردمند و اهل مدارا بود) کمک به یهودیان اهمیّت چندانی نداشت و فقط برای یهودیان این امر مهم و بزرگ بود. مانند امروز که جمهوری اسلامی ایران بزرگترین دشمن رژیم صهیونیستی محسوب می شود، ولی رژیم [و نه شبکۀ] صهیونیستی در قواره و اندازه ای نیست که جزء دشمنان جمهوری اسلامی به حساب آید و البتّه نکته هاست در این! به این نکته هم باید توجّه داشت که: اگر غیر از این می بود، چرا در قرآن در جریان سفرهای ذوالقرنین -طبق باور کسانی که وی را همان کوروش می دانند- کوچکترین اشاره ای به یهودیان نشده است؟! امّا واقعیّت تلخی است که وجود دارد و این تشکیلات به عنوان نمایندۀ شیطان در بین انسانها، به انحای مختلف در صدد انحطاط معنوی و حتّی انقراض فیزیکی نسل بشر بوده و هست. نزدیکترین راه نیل به این مقصود نیز، اجرای برنامه هایی است که از قضا به اسم حقوق بشر و متفرّعات آن اجرا شود؛ مانند: پیگیری به رسمیّت شناخته شدن بهائیان -که خودشان هم نمی دانند باید خود را ذیل امّت کدام پیامبر تعریف کنند!- ، حقوق! همجنس بازان و از آن جمله حقوق زن.

فمینیسم پدیده ای نوظهور نیست؛ در جریان خلافت حضرت امیرالمؤمنین امام علی(ع) عدّه ای از این زنان دست به تظاهرات و تجمّع در مقابل دارالخلافه کرده بودند و اعلام می کردند که نسبت به حکم اسلام که مرد می تواند تا چهار زن به عقد دائم اختیار کند و از متعه و کنیز نیز به مفدار نامحدود، ولی زن -چه دائمی باشد چه متعه و چه کنیز- نمی تواند بیشتر از یک شوهر به طور همزمان داشته باشد، اعتراض دارند. حضرت(ع) آنان را خطاب کرده و فرمود هرکدام یک ظرف آب همراه خود بیاورند. زنان رفتند و با ظرفهای گوناگون پر از آب برگشتند. آنگاه فرمود آبها را درون یک تشت بزرگ ریختند. سپس فرمود: هرکدام آب خود را جدا کنید! آنان نیز چون از انجام این کار درماندند، فرمود: خلقت مرد مانند این ظرفها و خلقت زن مانند این تشت است؛ اگر یک زن همزمان بیش از یک شوهر داشته باشد، از کجا می توان معلوم کرد بچّۀ به دنیا آمده از او، فرزند کدامیک از شوهران است؟ زنان نیز قانع شده و برگشتند. این دلیل، از جمله دلایل مربوط به خلقت و دارای جنبۀ جسمانی بود؛ امّا یک دلیل دیگر از سنخ دلایل روحی_روانی بر این حکمت اسلامی این است که: طبیعت مرد دارای روحیۀ قدرت جویی و ریاست طلبی و طبیعت زن دارای روحیۀ آرامش جویی و تمرکز طلبی است و این حکم اسلامی، در تناسب با این تفاوت هاست. انتظار احکام یکسان برای موجودات متفاوت در چنین جاهایی، همان اندازه بی اساس است که اعتراض داشته باشیم: چرا گاو باید علف بخورد و سگ باید گوشت بخورد؟! البتّه در اسلام، بنا بر تک همسری است و تا زمانی که همسر اوّل به تنهایی بتواند خواسته های مرد را تأمین کند، نیازی به تجدید فراش برای مرد نیست. چنانچه حضرت رسول(ص) و مولا علی(ع) هم با اینکه در طول عمرشان همسران متعدّدی داشتند، امّا تا زمانی که حضرت خدیجه و حضرت فاطمه (علیهماالسّلام) در قید حیات بودند، همسر دیگری اختیار نکردند. از موارد چندی نیز که مرد باید برای آن از همسرش اجازه بگیرد، یکی همین تجدید فراش است. نکتۀ دیگری که این میان باید مورد توجّه قرار گیرد، این که گفته اند: یکی از حقوق زن بر گردن مرد آن است که حدّاقل هرچهار ماه یکبار با وی مراودت جسمانی داشته باشد؛ این مسئله را بگذارید در کنار طول مدّت "عدّه" که تقریباً برابر هستند. آنگاه میزان عدالت محور و حکمت آمیز بودن احکام الهی اسلام به دستتان می آید.

مسئلۀ پیش گفته، یکی از مسائلی است که امروزه دستاویز فعّالان حقوق زن! در ایران و کشورهای اسلامی قرار گرفته است. در کنار آن مسائل دیگری نیز مطرح است؛ مانند: سهم متفاوت زنان از دیه و ارثیه که همگی مبنای قرآنی داشته و پاسخ داده شده اند. اگر این فعّالان به جز این موارد که به احکام الهی مربوط می شود و دست ما انسانها نیست که بخواهیم جابجایش کنیم، اعتراض دیگری دارند، ارائه دهند. آنگاه مقداری به جایگاه والای زنان در اسلام و حقوقی که در اختیار آنان گذاشته شده توجّه کنند و مقداری نیز متوجّه جایگاه زن در جوامع غربی شوند تا تناقضات گفتار و رفتار مدّعیان را نیز بتوانند مشاهده کنند و در این میان وظیفۀ خود را تشخیص دهند.


  • امید شمس آذر

یکی از مهمترین مباحثی که در فلسفۀ تاریخ ذکر شده است، مسئلۀ عینیّت و ذهنیّت است. بر اساس مجادلاتی که مابین دانشمندان علوم پایه و تجربی با علوم انسانی و تاریخ انجام می دهند، آن بود که: وقایع، رویدادهای علمی و آزمایش ها در علوم تجربی همه به صورت عینی انجام می شود؛ یعنی قابل دیدن است. پس مشاهدۀ مستقیم وجود دارد. امّا آیا چنین امکانی در علوم انسانی -به ویژه تاریخ- وجود دارد؟ زیرا بیشتر وقایع در ادوار بسیار کهن صورت گرفته است. مورّخ حوادث را نمی بیند. تکیۀ او بر اساس تعدادی منایع، یافته های باستانشناسی و تصوّرات ذهنی خود است. پس بیشتر با ذهن سروکار دارند تا عینیّت یا واقعیّت محض. برای همین در پاره ای اوقات دانشمندان علوم تجربی به صورت کلّی، علومی مانند تاریخ را به علّت ذهنیّت گرایی و عدم مشاهدۀ مستقیم و تغییرهای متعدّد، به عنوان یک علم نمی پذیرفتند و یا بر آن خرده های متعدّد می گرفتند. بر اساس تعاریف، امر عینی عبارت است از: یک شیء مطابق بر واقعیّت که به لحاظ کاربرد در تقابل با مفهوم ذهن و پندار است و بر این اساس، عینیّت عبارت است از: شناخت یا بیان چیستی و چرایی جهان به طور کامل و صددرصد که از ذهن فرد شناساننده جدا باشد؛ یعنی مجموعه ای از آراء، داوری ها، گزینه ها و گزاره ها که بر واقعیّت محض با امکان مشاهدۀ مستقیم شکل گرفته باشد. دانشمندان عین گرا، محدودیّت ها و عیب هایی را بر مطالعات تاریخی عنوان نموده اند. پس مشکلات و محدودیّت های تاریخی بر اساس موارد زیر عنوان شده است:

1- رویدادها دست نخورده به ما نمی رسند؛ یعنی مورّخ در نگارش آثار خود، لاجرم سعی می کند ایدئولوژی، جهان بینی، علایق ، امیال و آرزوهای خود را در کتاب نوشته شده بیان دارد. این منبع میب تواند یک کتیبۀ میخی یا یک سنگ نوشته بر دل کوهها باشد مربوط به هزاران سال پیش، و یا کتابی باشد که امروزه در تیراژهای فراوان منتشر می شود.

2- نیاز مورّخ به فهم و درک خود برای شناخت مکنونات ذهنی افرادی که با آنها سروکار دارد؛ به عنوان مثال اگر قردی در دورۀ سلوکیه مطالعه می کند و مشخّصاً به زندگی الکساندر مقدونی می پردازد، لاجرم نیازمند است که اندیشه هایی که برای اعمال الکساندر مقدونی وجود دشته است، بشناسد. یعنی نیمۀ پنهان این فرد یا دهها مورد تاریخی دیگر می باید روشن شود. این نیمۀ تاریک و شناخت امیال و رفتارهای افرادی که با آنها زا لحاظ پژوهشی سروکار داریم، یکی از مهمترین مشکلات علم تاریخ است. همچنان که می دانیم، شناخت لایه های درونی افراد بسیار مشکل خواهد بود.

3- نویسندگان در پژوهشهای خود، گذشته را با عینک حال می نگرند؛ یعین بر اساس موقعیّت زمانی و مکانی که در آن هستند، سعی می کنند تاریخ را حلّاجی کنند و علل و نتایج برای آن بشناسند. همین مسئله یکی از مهمترین مشکلات مورّخان است؛ یعنی کاری که فرد در گذشته انجام داده، در یک شرایط زمانی و مکانی مشخّص بوده است. همچنین این فرد دارای ایدئولوژی، جهان بینی و افکار و آرزوهایی بوده است که در آن زمان مشروع و یا حتّی مقدّس بوده است. این فرد می تواند الکساندر مقدونی، چنگیزخان مغول، تیمور یا هیتلر باشد. اعمال آنها در آن زمان مفید و مثبت برای جامعه شناسان بوده است؛ امّا ما اکنون با عینک خود و بر اساس علایق و ایدئولوژی خود، این وقایع را بررسی می کنیم. در بسیاری از موارد نیز، اعمال آنها از سوی ما منفی جلوه می کند. مانند حملۀ چنگیز به ایران و یا آتش زدن پرسپولیس یا تخت جمشید توسّط الکساندر مقدونی.


  • امید شمس آذر

یکی از دغدغه های اصلی انسانها از زمان پیدایش حیات، آن بوده است که: آیا در فعل و انفعالات حاکم بر جهان و حوادث عالم نقشی دارند یا خیر؟ آیا امری به ارادۀ آنها صورت می گیرد یا همه چیز بدون ارادۀ او بر اساس آنچه خداوند باری تعالی مقدّر فرموده است، به شکل سلسله وار و مستمر انجام می گیرد؟ آیا انسان اختیار دارد و یا اعمالی که او انجام می دهد از ابتدا به وسیلۀ خداوند تعیین شده است و تنها انسانها بر اساس یک نقشه به پیش می روند و به نوعی مانند ابزار عمل می کنند؟

در قرآن کریم آمده است که: خداوند از آیندۀ انسانها آگاه است و سرنوشت و پایان هر جانداری را می داند. برخی از فلاسفۀ غیرمذهبی در نقد این مبحث عنوان کرده اند که: اگر سرنوشت همۀ انسانها از سوی خداوند مقدّر شده است و او حتّی تبدیل یک نوزاد در آینده به یک فرد مثبت یا منفی را می داند، پس در این میان نقش انسان و ارادۀ او چگونه است؟ و همچنین اگر بر آیندۀ انسانها آگاهی وجود دارد، پس چرا جنایتکاران و خونریزهای بزرگ تاریخ متولّد می شوند؟ در حالیکه می توان از پیدایش آنها جلوگیری به عمل آورد.

در مورد آنکه خداوند از سرنوشت ما آگاه است، دو نظر وجود دارد: 1- گروهی معتقدند که خداوند سرنوشت انسانها را می داند و سرنوشت هرکسی از روز ازل به وسیلۀ خداوند و بدون اطّلاع و حضور او تعیین شده است و به اصطلاح: هرکس نصیب و قسمت و یا هرکس قضاوقدری دارد. این -به اصطلاح- پیشانی نوشت قابل تغییر و دگرگونی نیست. تمامی ملّت ها و انسانها در عمر پر فرازونشیب خود، لاجرم به سوی این نقطه یعنی سرنوشت محکوم خود پیش خواهند رفت. این نوع نظریه به شکل عمده ای از سوی فلاسفۀ غیرمذهبی نقد شده است. آنها اینگونه تفکّر را مساوی با بی ارادگی و عدم امکان تصمیم گیری از سوی انسان می دانند که به نوعی به صورت ماشین و بر اساس یک کد و طرح داده شده، مسیر زندگی خود را طی خواهد کرد؛ و حتّی فعل و انفعالات تاریخی به وسیلۀ او انجام نمی گیرد، بلکه این وقایع بخشی از سرنوشت آن فرد یا ملّت هست که لاجرم به وقوع خواهد پیوست. 2- گروهی معتقدند که خداوند سرنوشت انسانها را می داند، قضاوقدر آنها را می فهمد و این از ابتدا نیز مشخّص بوده است؛ امّا این دانستن، همراه با دادن اختیار به فرد است. یعنی خداوند می داند و علم به سرنوشت انسانی دارد که با داشتن اراده و امکان تصمیم گیری، مسیری را طی خواهد کرد. یعنی خداوند علم به این موضوع دارد که انسان با داشتن اختیار و ارادۀ خود چه مسیری را اختیار می کند و چه سرنوشتی را برای خود رقم خواهد زد.

این نظریه در حقیقت دادن اختیارات بیشتر به انسانها در شکل دهی به سرنوشت خود، شکل دهی به جریانات تاریخی و همچنین افزایش نقش آفرینی انسانها در فعل و انفعالات اطراف خود است. کسانی که از این نظریه دفاع می کنند، عنوان می نمایند که در قرآن کریم موارد متعدّدی وجود دارد که خداوند عنوان نموده است که انسان دارای اراده است؛ مثلاً جز سعی و تلاش از سوی خود انسان نصیبی برای او نخواهد بود. همچنین: خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد، مگر آنکه آن قوم خود خواستار تغییر باشند. همچنین در احادیث و روایات، موارد متعدّدی ذکر شده است که بزرگان دینی ما عنوان می کنند که: اراده و تصمیم گیری های شخصی انسانها در طول تاریخف منافاتی با قضاو قدر الهی ندارد. در واقعه ای مشهور ذکر شده است که: حضرت علی(ع) از کنار یک دیوار مخروبۀ لرزان دور شد. یاران او عنوان کردند که: آیا شما از سرنوشتی که خداوند برایتان رقم زده است، می گریزید؟ او عنوان نموده است که: من از سرنوشت و قضاوقدر خود به قدر خداوند پناه آوردم؛ یعنی تصمیم گیری های شخصی و حفظ حیات و پیمودن یک مسیر تکاملی بهتر زیستن برای اشخاص و ملّت ها، منافاتی با مسئلۀ علم خداوند و سرنوشت انسانها ندارد. به صورت کلّی، این نظریه به ما کمک می کند تا در فلسفۀ تاریخ مذهبی و اسلامی، بر جایگاه و اهمّیت انسان در طول تاریخ بیفزاییم. میزان عدم ارادۀ او را کاهش دهیم و تأثیرگذاری بیشتر او را در معادلات تاریخی مشاهده کنیم. نظریۀ ابتدایی که خداوند بدون ارادۀ انسان سرنوشتش را تعیین می کند، حتّی تا مدّتها دستگاه شبه فئودالی کلیسا تا دوران قرون وسطی و تا پیش از انقلاب فرانسه، از این نظریه به شدّت طرفداری می کرد. طرفداری حکومت، اشراف زادگان، جبّاران، ستمگران و حتّی روحانیون فئودال کلیسا، به این خاطر بود که: توده های عامی جامعه رنج خود را بپذیرند، سطح زندگی، فقر و گرسنگی و تبدیل شدن آنها به کسی که تنها مالیات می پردازند، بپذیرند، آن را ناشی از قضاوقدر الهی بدانند و در نتیجه از خیزش و حرکتهای انقلابی، مبارزه با دیکتاتورها و دگرگونی های سیاسی دور شوند.


  • امید شمس آذر

در کنار عواملی که موجب شکوفایی تجاری خلیج فارس شد، باید عنوان نمود هنگام آغاز هجوم مغول به ایران، اتابکان فارس جنوب ایران را در اختیار داشتند. آنان با دادن خراج و قبول مالیات توانستند مانع از هجوم مغولها به این مناطق شوند. در نتیجه وقتی بخش مهمّ ایران در ناامنی و انهدام قرار گرفته بود، جزار و بنادر جنوبی و همچنین مناطق پسابندر دورانی از آرامش را طی کرد. همچنین خود مغولها علاقه ای به حضور دائمی سربازان خود در کرانه های خلیج فارس و دریای عمّان نداشتند. شرایط آب و هوایی یعنی گرما و رطوبت، مغولها را که به آب و هوای بیابانی عادت کرده بودند، آزار می داد. همچنین مغولها از فنون دریانوردی و کشتیرانی هیچگونه اطّلاعی نداشتند؛ پس قائل به پذیرش این خراج شدند و در نتیجه، حکومتهای محلّی این منطقه به عنوان نیروهای خودمختار امّا در ظاهر وابسته به مغولها به حکومت خود ادامه دادند. این مسئله، یکی از مهمترین علل استمرار رونق اقتصادی کرانه های خلیج فارس بود. همچنین این حکومتهای خودمختار علاوه بر جزایر و بنادر شمالی، بخشهایی از کرانه های جنوبی خلیج فارس را نیز در اختیار داشتند و محدوده ای از عمّان، بخشهایی از امارات متّحدۀ امروزی تا مناطقی از عربستان مانند مناطق قطیف و الأحسا را نیز در کنترل خود داشتند. برخی از این مناطق از جمله عمّان از لحاظ اقتصادی بسیار مهم بود.

عمّان، هم از بخش شمالی و هم از بخش جنوبی بر سر راههای تجاری بود. بخشهای شمالی آن موسوم به شبه جزیرۀ مسندام با منطقۀ فجیره در امارات امروزی مرتبط بود و از این طریق با سواحل متصالح رابطۀ نزدیکی داشت. همچنین این منطقه -یعنی بخش شمالی عمّان- بر تنگۀ هرمز اشراف داشت و این احاطه به آنها کمک می کرد که بر ورود و خروج کشتی ها نظارت داشته باشند. یکی از جزایر مشهور آنها در این قسمت ، جزیرۀ الغنم بود. کرانه های عمّان در مناطق میانی را اصطلاحاً سواحل باطنه می گفتند که این سواحل، مناطق نسبتاً سرسبز بود. مناطق جنوبی عمّان که اصطلاحاً به آن ظفار می گفتند و از مناطق قدیمی عمّان به شمار می رفت، از لحاظ آب و هوایی کاملاً با مناطق دیگر عمّان متفاوت است. این مناطق که مرز میان عمّان یا دریای عمّان با اقیانوس هند را شامل می شود، دارای آب و هوایی گرم و مرطوب، آب و هوای نمناک استوایی یا اصطلاحاً حارّه ای اقیانوسی می باشد. در این مناطق همواره بارانهای موسمی موجب ریزش مقدار فراوانی آب می شد و این هوای نمناک موجب شکل گیری یک بستر طبیعی به شکلی مانند هند و شبه قارّۀ هندوستان می گردید. مردم این مناطق به دو بخش تقسیم شده بودند: 1- مناطق کوه نشین که در این مناطق، پرورش دام مانند گاو و شتر به شکل تاریخی انجام می شد. همچنین اسبهای عمّان نیز مشهور بود. در سفرنامۀ ابن بطوطه و مارکوپولو عنوان شده است که عمّان یک از مناطق اصلی بود که در آن اسبهای گردآوری شده از نقاط مختلف، به هندوستان فرستاده می شد. همچنین کشاورزی از دیگر بخشهایی بود که این مناطق به آن مشهور بودند. این ساکنان کرانۀ دریا مانند مناطق راسوت، راخیوت، کوریا و موریا، عمدتاَ به صید ماهی و انواع آبزیان مشهور بودند. حتّی در متون برجای مانده از قرون نخستین اسلامی، عنوان شده است که حجم صید ماهی آنچنان زیاد بود که در سالهای قحطی و کمبود بارش، به عنوان غذای دامها از ماهی خشک استفاده می شد. 2- همچنین دریانوردی و تجارت دریایی از مشاغل عمدۀ مردمان عمّان بود. عمّان به عنوان یک حلقۀ اتّصال نقش آفرینی می کرد. بخش عمده ای از کالاهایی که از هندوستان می آمد و حتّی دریای سرخ، در عمّان باراندازی و یا بارگیری می شد و سپس به مناطق دیگر از جمله ایران فرستاده می شد. عمّان همچنین یکی از مهمترین مراکز ساخت و تعمیر کشتی بود. حتّی بر دیوارۀ سنگی غارها، تصویرهایی بسیار کهن از کشتی هایی حکّاکی شده است که در عمّان تولید می شد و رنگ سیاه آنها، کشتی های سیاه عمّانی خوانده می شد. همچنین از لحاظ کشاورزی، این مناطق دارای محصولاتی بود که شاید تنها در این منطقه می رویید؛ مانند: نارگیل، انبه، موز و سایر محصولات اقیانوسی. همچنین عمّان به صورت تاریخی، یکی از مناطقی بود که در طول تازیخ به کشت عود و صمغ شهرت داشت. صمغ از درختچه ای با قامت کوتاه گرفته می شد. با ایجاد برشهایی بر تنۀ درختان، این مواد که به آن کندر نیز می گفتند، استخراج می گردید و به عنوان یک مادّۀ خوشبوکننده استفاده می شد. حتّی بخش مهمّی از آن به متاطقی دوردست مانند شمال آفریقا و مصر فرستاده می شد و در معابد خدایان و فراعنه سوزانده می شد.

یکی از دیگر مناطق جنوبی خلیج فارس که در دورۀ مغول تحت حاکمیّت امرای کیش و هرمز بود، منطقۀ الأحسا یا همان بحرین امروزی بود که در گذشته دیلمون و همچنین خط نیز گفته می شد. بحرین همچنین به شبه جزیرۀ آوال نیز نامبردار بود. مجموعه جزایر بحرین که محدودۀ جزیرۀ اصلی آن منامه که پایتخت آن خوانده می شد، از دوران گذشته، هم از لحاظ بازرگانی و هم از لحاظ کشاورزی دارای اهمّیت بود. بحرین جزء محدود مناطقی از جنوب خلیج فارس بود که دارای چشمه های آب شیرین بود و از طریق همین چشمه های آب شیرین، و همچنین بارش باران، کشاورزی محدودی در آن صورت می گرفت. صیفی جات و همچنین انواع خرما از محصولات آن بود. همچنین در زمینۀ ساخت لوازم تیراندازی از جمله تیر و کمان شهرت داشت. حتّی تیر و نیزۀ خطّی که برگرفته از نام خط بود، در اقصی نقاط جهان اسلام مورد استفاده قرار می گرفت. بحرین همچنین به علّت نزدیکی با شبه جزیرۀ عربستان، رابطۀ نزدیکی با این مناطق داشت. آثار باستانی متعدّدی در بحرین کشف شده است که نشان می دهد که حتّی از هزاره های پیش از میلاد در این مناطق، سکونتگاههای انسانی وجود داشته است.

یکی دیگر از مناطقی که به غیر از سرزمین اصلی ایران در جنوب تحت استیلای ایران بود، منطقۀ عراق امروزی و بویژه بنادر بصره بود. با وجود آنکه بین النّهرین دارای مرز اندکی با خلیج فارس بود، امّا مهمترین بندر آن بصره بود. بصره و همچنین بندر کوچکی در کنار آن که ابله و در گذشته اپالاگوس نام داشت، از مناطقی بود که توجّه بازرگانان ایرانی را به سوی خود جلب می نمود. در دوران مغولان، بندر ابله دوران شهرت خود را طی نموده بود. بصره نیز در نتیجۀ هجوم مغول و فروپاشی خلفای عبّاسی، دوران ضعف خود را طی می کرد. این مناطق که زمانی باب الهند خوانده می شد و گروهی از بهترین بازرگانان دنیا در آن فعالیت می کردند، تدریجاَ به یک بندر کم رونق تبدیل شد. بیشتر مردم به فعالیتهای زراعی بویژه کشت و زرع انواع نخیلات می پرداختند و خرمای ارزان قیمت و باکیفیّت آن تا مناطق دوردستی مانند چین و هند صادر می شد.


  • امید شمس آذر

بنی صدر: عزل

رجایی و باهنر: شهید

موسوی و کرّوبی: سران فتنه

رفسنجانی و ناطق نوری: ساکت فتنه

خاتمی: حامی فتنه

احمدی نژاد: جریان انحرافی

روحانی: سازشکار

.

.

.


فقط خدا کند همۀ اینها در راه حق صورت گرفته باشد.


  • امید شمس آذر

ابو اسحاق مختار بن ابوعبیدۀ ثقفی (67 - 1 ه.ق) رهبر سومین قیام عمومی صورت یافته بعد از شهادت امام حسین(ع) در تاریخ صدر اسلام است و پیرامون شخصیت و ماهیت قیام او حرف و حدیث های فراوانی چه در میان قدما و چه در میان معاصرین وجود دارد. برخی او را از اولیاءالله شمرده و در شأنش همین اندازه کافی دانسته اند که دشمنان اهل بیت و قتلۀ امام حسین(ع) را مجازات کرد. برخی نظر نامساعدی به وی داشته و نشانه های زیادی از انحراف عقیدتی او در دوران قیام و حکومتش به دست داده اند؛ نشانه هایی که گاهاً از طرف موافقان تکذیب و گاهاً توجیه شده و گاهاً نیز بی پاسخ مانده اند. این میان برخی نیز سعی کرده اند راه میانه و قضاوت واقع بینانه ای را پیرامون او در پیش بگیرند، ولی اینان نیز اولاً نتوانسته اند نظر نهایی خود را مشخص کنند که بهرحال مختار آدم خوبی بود که بعضاً لغزشهایی داشت یا در کل بد بود و بعضاً کارهای خوبی نیز کرده بود! ثانیاً برای اتخاذ این موضع میانه و بینابینی نیز، متوسل به حدسیات و گمانه زنی های شخصی شده اند که این فرضیه پردازی ها و خیالبافی ها در عرصۀ تاریخ و تاریخ نویسی مادامی که برای موضوع مورد بحث، منابع کافی در دست باشد، بی اعتبار است. در رشته ای مانند تاریخ اسلام و تاریخ شیعه، جایی برای فرض و گمان نیست و فقط باید از روی مقایسه و تطبیق منابعی که به اندازۀ کافی و در حد اشباع وجود دارد، "نتیجه گیری" کنیم، نه کمتر و نه بیشتر.

با ساخت سریال تاریخی مختارنامه به کارگردانی سیدداوود میرباقری، مختار که چهره شناخته شده ای در میان ایرانیان سنتی بود، به میان نسل جدید آمد. این پروژۀ عظیم، بر مبنای آن دسته داوری هایی پیرامون شخصیت و قیام مختار ساخته شده که در نهایت تصویر مثبتی از وی به دست می دهند؛ هرچند بزرگانی چون داریوش ارجمند از ایفای نقش در این اثر سر باز زده و اعلام داشتند: «من رفتار مختار را رفتار شیعه نمی‌دانم؛ زیرا او که خود را مدعی رهروی از امام علی(ع) می‌دانست، نباید قاتلان امام حسین(ع) و یارانش را به آن شکل مجازات می‌کرد. زیرا شما می‌دانید که رفتار امام علی(ع) با ضاربش چقدر منصفانه بود. مختار باید مسببان واقعۀ عاشورا را "محاکمه" می‌کرد تا عاملان اصلی مشخص شوند؛ اما بدون آن‌که با امام زمان خود مشورت کند، تصمیم به مجازات و اعدام قاتلان امام حسین(ع) و یارانش گرفت. این مختار برای نظام و کشور ما به این اندازه ارزشمند نبود که برای ساخت سریالش 12 سال وقت گذاشته و 66 میلیارد تومان هزینه صرف شود و در آخر سریال نیز به دروغ نحوۀ کشته شدن مختار را گونۀ دیگر نشان دادند. در تاریخ اسلام شخصیت‌های والامقامی نظیر "ابوذر" زندگی می‌کردند. من نخستین فردی بودم که در سال 49 تئاتر ابوذر را روی صحنه بردم، اما متأسفانه سریال این شخصیت ساخته نشده است. به قول بزرگان ما باید یک‌بار دیگر منابع فرهنگی خود را بازنگری کنیم تا مورد استعمار و سوء استفاده قرار نگیرد». در این کار -علی رغم خوش درخشیدن اغلب بازیگران آن- برخی ایرادات فنی مانند سنخیت نداشتن چهره و حالات بازیگران و در رأسشان خود مختار با وجنات یک "عرب" (که متأسفانه نام بازیگر مربوطه عرب نیا هم هست!) و برخی اشتباهات تاریخی از جمله پردازش سن و سال شخصیت ها به چشم می خورد؛ مانند عبدالله بن زبیر و محمد حنفیه که به گواهی تاریخ اولی یک سال و دومی 15 و شاید هم 20 سال از مختار کوچکتر بوده اند! یا نحوۀ مجازات قاتلین که اصلاً نمایش داده نشده یا به گونۀ لطیف و بی سروصدا به تصویر درآمده، در حالیکه به گواهی تاریخ بسیار هولناکتر و توام با اعمال شکنجه و مثله کردن بوده، و مواردی از این قبیل. ناآگاهان از این بابت خرده هایی بیجا بر این کار می گیرند مانند: دیالوگهای فارسی حاوی اشعار حافظ (قرن 8 هجری) و یا استفاده از رنگهای پرچم کنونی ایران در لشکر ایرانی مختار و یا به تصویر کشاندن حقارت ایرانیان در زمان بنی امیه -و نه تحقیر ایرانیان- که باید گفت همگی تعمدی بوده و در فیلمسازی ایرادی ندارد. ایراد آنجاست که روند تاریخ به هم خورده شده و تخیل صاحب اثر -به قول مرحوم سلحشور- از نوع "متصل به حق" نباشد. در کنار اینها، سعی گردیده به تمام ایرادات پیرامون این قیام و رهبر آن پاسخ داده شود که البته در همۀ موارد نیز موفق نبوده است؛ اما مهمتر از تحریف تاریخ بر اساس علاقه به یکی، تحریف بر اساس بغض و کینه به دیگری است که اینجا دیگر سازندگان مختارنامه خوب از عهدۀ تخریب شخصیتهایی از قبیل "عبدالله بن زبیر" برآمده اند. در منفی بودن شخصیت این فرد در تاریخ شکی نیست، ولی این دلیل بر نسبت دادن هرگونه سخن و رفتار و حتی صفات ظاهری به وی نمی شود. کجای تاریخ آمده بینی عبدالله بن زبیر کج بوده تا فیلمساز عمداً بینی بازیگر مربوطه را با گریم به آن شکل درآورد؟ آنهم در حالی که کم نداشتیم بازیگرانی که -به فرض که به اندازٖۀ رضا کیانیان از عهدۀ کار برآیند- بینی شان به طور طبیعی انحنا داشته باشد. این کار دیگر لجاجت و غرض ورزی است. به خاطر این برداشت های شخصی بود که سلسله نشست های تاریخی "هنگام درنگ" بلافاصله پس از پخش هر قسمت از سریال به صورت دنباله دار به روی آنتن می رفت؛ ولی هیچگاه نه کارگردان و نه مشاور تاریخی سریال -رسول جعفریان- برای ادای توضیح در برنامه حاضر نشدند... . در ادامه، به ادله و استنادات مخالفان مختار دربارۀ وی و همچنین جوابهای موافقانش به این موارد می پردازیم و ضمن لحاظ سهمیۀ شخصی برای اظهار نظر در این خصوص، قضاوت نهایی را بر عهدۀ خودتان وا می گذاریم:


1- مختار در زمان پناه آوردن امام حسن(ع) -که در حین جنگ با معاویه توسط نفوذیان دشمن در لشکر خودی زخمی شده بود- به نزد سعد بن مسعود فرماندار مدائن، به او -که عمویش بود- پنهانی پیشنهاد داد: "اگر در صدد حفظ موقعیت خود هستی، باید حسن بن علی [ع] را دست بسته تحویل یاران معاویه دهی". از نظر تاریخی، هیچکس نتوانسته این قضیه را انکار کند. برخی، آن را با این فرض که مختار می خواسته سعد را امتحان کند(!) توجیه کرده اند و برخی دیگر با این فرض که مختار بعد از آن پشیمان شد.

2- مختار برای آغاز قیام خود نیاز به مشروعیتی داشت که آن را نیز طبیعتاً بایستی از امام زمان خود می گرفت؛ برای همین ابتدا به نزد امام سجاد(ع) رفت و چون حضرت پاسخی کلی و عمومی به وی داد، به خاطر ضعف ایمان پاسخ امام را برای خود قانع کننده ندانسته، امام دیگری برای خود انتخاب کرد و پیش محمد بن حنفیه (س) رفت تا از او اذن بگیرد. اما ایشان نیز آن پاسخ مورد نظر مختار را به وی نداد و مختار نهایتاً دست به جعل نامه از قول محمد حنفیه با این محتوا که: مختار امین و وزیر ماست و... زده و حتی نامش را نیز در مهر جعلی منسوب بدو به جای "محمد بن علی" به گونۀ "محمد مهدی" درج کرد که به روشنی نشان می دهد چه برنامه هایی در سر داشته است. این قضیه را نیز هیچکس انکار نکرده است و نهایتاً این خود محمد حنفیه بود که با بزرگواری، مانع از تفرقه بین صفوف شیعیان بر سر این نامۀ جعلی شد.

3- مختار هدف قیام خود را انتقام خون امام حسین(ع) در قالب مجازات قاتلین امام عنوان کرده و لازمۀ این کار را هم رسیدن به قدرت سیاسی در قالب امارت کوفه می دانست؛ اما تا مدتها پس از برآورده شدن این خواسته اش نیز، جهت محکمتر ساختن پایه های حکومت نوبنیادش -به طوری که پس از مجازات قاتلین کربلا نیز همچنان بتواند پابرجا بماند- از اقدام به دستگیری و مجازات آنان طفره می رفت. موافقان، دلیل این امر را نگرانی مختار از نابودی اصل مسئلۀ قیام به دست رقیب دیگرش -آل زبیر- عنوان کرده اند که باز به هرحال با ایمان و بصیرت و توکل شیعی سازگاری ندارد. گذشته از اینکه از اساس تعدادی از همین قاتلان جزء لشکر مختار بودند!

4- فرقۀ کیسانیه که به امامت محمد حنفیه بعد از برادرش امام حسین(ع) اعتقاد داشته و وی را همان مهدی موعود می دانند، به گفتۀ بسیاری از اسلام پژوهان، نام از کیسان ابوعمره (کیان ایرانی به قول فیلم) سردار مختار دارند. و به روایتی ضعیفتر: امیرالمؤمنین(ع) مختار را -هنگامی که کودک بود- دو بار "کیس" به معنی زیرک و با کیاست خطاب کرد و از این رو کیسان لقب خود مختار است. هرچند برخی انتساب کیسانیه به کیسان و مختار را یا لااقل منشعب بودن آن فرقه از لشکریان ایشان را قبول ندارند؛ ولی دلیلی بر این مدعا ندارند و به عکس مواضع مختار در مورد اصل امامت و مهدویت و شخص محمد حنفیه، این ظن را تقویت می کند.

5- مختار در راستای ادعای انتقام امام حسین(ع) و گرفتن مشروعیت ضمنی از محمد حنفیه، در سال 65 هجری مسئلۀ "مهدویت" را مطرح کرد که هنوز زود بود و ائمۀ شیعه (علیهم السلام) در حضور مردم می زیستند و غیبتی آغاز نشده بود که ظهوری اتفاق بیفتد. "یالثارات الحسین" که شعار یاران مختار بود، طبق احادیث شیعه، شعار یاران حضرت امام مهدی(عج) در آخرالزمان است. همچنین به گواه تاریخ، طرح مسئلۀ "بدا" و دیگر دستاویزهای مذهبی از این قبیل را نخستین بار مختار بود که در میان عامۀ مردم درانداخت.

6- مرحوم سیدجعفر شهیدی روایاتی از عوام فریبی مختار ذکر می کند که: 1) مختار روزی در بازار کوفه کرسی کوچکی در دست دستفروشی دید، آن را خرید و تمیز و پرداخته کرد و سپس رونمایی کرده و به مردم گفت که: این کرسی قضاوت علی بن ابیطالب (ع) است. 2) مختار گاهی در جنگها تعداد زیادی کبوتر سفید را که از پیش فراهم کرده بود، به یکباره و مخفیانه پرواز می داد و به لشکریان می گفت: اینها فرشتگان الهی اند که به یاری شما آمده اند. مورد اخیر به گونۀ بسیار ضعیفی در حد اشاره در فیلم پاسخ داده شده است. هرچند از عوام فریبان اینگونه کارها بعید نیست، ولی برای عوام فریبی نیز نباید "عوامانه" اقدام کرد. این اقدامات عوامانه است و از فرد سیاستمداری مانند مختار بعید است و احتمالاً مانند ادعاهایی از قبیل اینکه مختار دعوی نبوت داشته، ساخته و پرداختۀ مخالفانش باشد. (به قول معروف: نه دیگه تا این حد!)

7- ابراهیم بن مالک اشتر نخعی فرزند یار خاص علی(ع)، یار و هم پیمان مختار بود و همو بود که عبیدالله بن زیاد را به هلاکت رساند. با این وجود، بعد از فتح موصل با مختار خداحافظی کرده و وی را تنها گذاشت و پس از او نیز به مصعب بن زبیر سرکردۀ دشمنانش پیوست. برخی کوشیده اند تصویر ابراهیم را تیره نشان داده و همۀ نقصیرات را گردن او بیندازند؛ اما گذشته از وجهۀ خانوادگی او، اگر ابراهیم در درجات خیلی نازلتری از تقوا و بصیرت نسبت به مختار قرار داشت، مختار نیز از ابتدا خود را از همراهی چنین کسانی بی نیاز دیده و با وی دست دوستی نمی داد. با این حال، به نظر می رسد علت جدایی ابراهیم از مختار و گسست پیمان دو جانبۀ میان آنان، مسائل دنیوی و مادی بوده است. چیزی که در پیمانهای مبتنی بر اهداف و آرمانهای معنوی رخ نمی دهد.

8- دشمنان مختار، او را به استناد حدیثی از پیامبر(ص) که فرمود: "وای بر امت من از کذاب ثقفی"، پیوسته او را "کذاب" خطاب کرده اند که در مجموعۀ تلویزیونی مذکور نیز انعکاس داشته است، اما بدون اشاره به اصل حدیث پیامبر(ص)؛ و در نظر مخاطب چنین تداعی می شد که منظور آنان، اشاره به همان قضیۀ جعل نامه است و بس! اما با اصل این حدیث چه کرده اند؟ برخی گفته اند: منظور از کذاب ثقفی در حدیث پیامبر(ص) عبارت از حجاج بن یوسف است و نه مختار، و دشمنانش درواقع آن را مصادرۀ به مطلوب می کردند. برخی نیز در جواب آنان حدیث را با پیازداغ بیشتری نقل کرده اند: پیامبر(ص) روزی در جمع صحابه فرمود "وای بر امت من از خونریز ثقفی و کذاب ثقفی"، حجاج که در جمع حاضر بود، پرسید: "آنان کیستند؟"، پیامبر(ص) پاسخ داد: "خونریز تو هستی..." و سپس رو به مختار فرمود: "کذاب هم تو هستی". این روایت قابل قبول نیست، زیرا تاریخ تولد حجاج 40 هجری و 39 سال پس از مختار و البته 29 سال پس از رحلت پیامبر(ص) بوده است؛ با این وجود در دروغگو بودن مختار شکی نیست و این دروغگویی نیز به قضیۀ جعل نامه محدود نمی شود. گفته اند: زایده پسر عموی مختار در فرازی برای امتحان دروغگو بودن یا نبودن مختار، آیه ای از قرآن مربوط به کذب را بر او خواند و او نیز فوراً دچار رعشه و حالت بی خویشی شد؛ اما باز این را نیز چنان نموده اند که این رعشه ساختگی و بخشی از نقشۀ مختار برای انتقال دادنش به داخل عمارت جهت ادامۀ برنامه های نظامی اش بوده... .

9- روایت ضعیفی نیز موجود است که: مختار در روز قیامت پس از محاسبۀ اعمالش نهایتاً مقرر می شود که به جهنم افکنده شود؛ ولی مورد شفاعت قرار گرفته و از قعر جهنم بیرون کشیده می شود. این روایت حتی اگر از نظر تمثیلی حاکی از واقعیت نیز باشد، فاقد سند معتبر است و از طرف شیعیان سنتی ساخته و پرداخته شده است. به این معنا که مختار به عنوان یک شیعه لغزشهای غیرقابل اغماض فراوانی نیز داشته، ولی به هرحال اکنون در عالم برزخ محتاج مغفرت خواهی و طلب عفو و رحمت از جانب ماست و شایسته نیست تنهایش بگذاریم. شاید نظر مثبت مرحوم آیت الله بهجت(ره) نیز از این منظر بوده است.

10- با وجود تمام مواردی که گفته شد، بزرگترین انحراف عقیدتی مختار و به نوعی بزرگترین دروغ او، همان ادعای انتقام امام حسین(ع) است؛ امامی که هنوز بر سر گنبدش پرچم سرخ -نشانۀ کشته شدگانی که انتقامشان گرفته نشده- در اهتزاز است. چرا که منتقم خون حسین(ع) فرزندش مهدی(عج) است و بس و تا زمانی که مرام و روش حسینی که همان زنده نگاه داشتن دین جدش(ص)، اصلاح امت اسلام، برپا داشتن نماز و ادای امر به معروف و نهی از منکر است، در سطح جامعۀ اسلامی فراگیر نشود، هرکس بگوید انتقام خون او گرفته شده، دروغگو می باشد. از این منظر، تبلیغ امثال مختار ثقفی به عنوان منتقم خون حسین(ع) نیز به نوعی به فراموشی سپردن اندیشۀ مهدویت درمیان مسلمانان است. حتی فراتر از آن، نزول دادن فرهنگ عاشورا در حد یک واقعه تاریخی صرف و بی معنا جلوه دادن عزاداری برای کسی که 14 قرن پیش از این کشته شده و 14 سال پس از آن انتقامش گرفته شده و پی کار خود رفته است!! و اگر این دو اندیشه مهدویت و عاشورا از دست شیعه گرفته شود، چه باقی می ماند؟!


نتیجه: مختار در درجۀ اول یک شخصیت سیاسی بوده تا اعتقادی و در راستای اهداف سیاسی خود، توسل به هر وسیله ای از جمله دروغ، سرپیچی از امام، بازی با اعتقادات مردم و مواردی از این دست را جایز می دانسته است. وی به هیچوجه نمی تواند از افتخارات عالم تشیع شمرده شده و تبلیغ شود؛ خاصه اینکه توجه داشته باشیم اکثر کتابهایی که با نام "مختارنامه" به نظم و نثر به رشتۀ تحریر درآمده اند، اثر نویسندگان و شاعران غیر شیعه بوده که بسیار مشکوک است. نقطۀ مثبت قیام مختار را نیز این می توانیم عنوان کنیم که: مسببین فاجعۀ کربلا را در این دنیا دستگیر و مجازات کرد که البته این هرگز و هرگز به معنای انتقام خون حسین(ع) نمی باشد. اثر آن نیز که در میان مدت آشکار شد، برگشتن ورق به زیان سفیانیان به سمت مروانیان بود که به نوبۀ خود -تحت تأثیر عوامل دیگری- مقدمه ای بر زوال امویان و روی کار آمدن عباسیان شد. به طور خاص، قاتلین امام حسین(ع) مانند شمر و عمر بن سعد و سنان بن انس و... (لعنة الله علیهم اجمعین) که جملگی از اشراف عرب بودند، در عصر خود آنهم پس از ارتکاب آن فاجعۀ عظمی به عنوان مشایخی مورد احترام شاسانده و معرفی می شدند و اگر فرصت زندگی بیشتری داشتند، احتمالاً تاریخ کربلا -و بلکه اصل اسلام- را بسیار بیشتر از این مقداری که اکنون صورت گرفته، تحریف می کردند و آن زمان دیگر امکان چندانی هم برای عالمان دلسوز شیعه باقی نمی ماند که بخواهند آن را تصحیح کنند. قیام مختار سریعاً این روند شوم را متوقف کرد. علاوه بر اینکه سنت خداوندی عمدتاً بر این است که ظالمان و جنایتکاران تاریخ را توسط گرگ هایی از جنس خودشان به هلاکت رسانده و از پهنۀ زمین بر می چیند و ظالمان دشت کربلا نیز از این قاعده مستثنی نیستند؛ چنانچه سلسلۀ آوردن سر بریده شده در تشت به پیشگاه حاکم وقت که از ابن زیاد -دشمن امام حسین(ع)- در شام شروع شده بود، با آوردن سر او به نزد مختار در دارالخلافۀ کوفه و سپس سر مختار به نزد مصعب بن زبیر و سپس سر مصعب بن زبیر به نزد عبدالملک بن مروان در همان مکان همچنان ادامه داشت و در این نکته ها است... .


  • امید شمس آذر

ابوالمغیث حسین بن منصور حلّاج (309 - 144 ه.ق) عارف قرن سوّم هجری بود که در ادبیّات، بیشتر به منصور حلّاج شهرت دارد. منصور حلّاج، دارای چهرۀ دوگانه ای در تاریخ عرفان و تصوّف اسلامی است و به همان میزان که هواخواهانش از وی تجلیل و تمجید می کنند، دشمنانش نیز در ابراز مخالفتش افراط کرده اند و معمولاً قضاوت میانه ای پیرامون شخصیّتش وجود ندارد و این، نشان دهندۀ خط شکن بودن او در حیطۀ خودش می باشد. آیا منصور عارفی وارسته و صاحب کمالات بوده یا شیّادی دغلباز و در پی عوام فریبی؟ دربارۀ کرامات منسوب به او، خود در جایی اذعان کرده است: «مردم بندۀ دینارند و من جمع می کتنم تا مرا بندگی کنند». از این رو در صورت قضاوت خوشبینانه نسبت به شخصیّت او نیز، مانعی ندارد که ادّعاهای مخالفانش در مورد کرامات ادّعا شده دربارۀ او از قبیل اینکه از پیش ظرف های غذا و مشک های آب را در جای معیّن خاک می کرد و وقتی با مریدان در صحرا می رفتند و یکی از آنها -با قرار از پیش تعیین شده- اظهار گرسنگی و تشنگی می کرد، دستور می داد فلان جای معیّن را بکنید...، راست بوده باشد؛ زیرا خود اقرار می کند که مردم ظاهربین اند و برای اینکه از دور من پراکنده نشوند، نیاز به چنین کارهای عوامانه ای هست. امّا علّت صدور حکم ارتداد و اعدام او از طرف خلافت چه بود؟

بی شک صدور و اجرای این حکم، نمی توانسته است به علّت واهی دعوی خدایی از سوی او بوده باشد؛ زیرا منصور خود در مورد کلیدواژۀ معروفش (اناالحق) توضیح می داده و مردم نیز متوجّه می شدند که منظورش چیست و فی المثل میان انالحق او با اناالحق فرعون تفاوت از زمین تا آسمان بود. قضاوت واقع بینانه در تحلیل این امر، ترس دستگاه خلافت از گعده گیری و جمع آوری مرید توسّط او و احساس خطری بود که از این جانب می کردند. خاصّه اینکه او انتقاداتی نیز به دستگاه خلافت وارد می کرد. امّا تحلیل بدبینانه -اگر تعبیر درستی باشد- این است که: منصور خود نیز در درجۀ اوّل یک شخصیّت سیاسی و مخالف دستگاه خلافت بوده و در آنصورت "اناالحق" او چنین تعبیری می یابد که «ایّهاالنّاس! به خود بیایید و بیندیشید که این چه خدایی است که خلیفه اش اینان باشند؟». تعبیر "خلیفة الرّسول" از زمان امویان به بعد به "خلیفة الرّحمان" تغییر یافت. عبّاسیان هم اگر خود از این تعبیر استفاده نکرده باشند، در نظر مخالفان کلّی خلفا، این مسئله همیشه به عنوان یک نقطه ضعف برجسته مورد تأکید قرار می گرفته است. در آن شرایط، مخالفی مثل منصور نمی توانسته است با اظهار تقیّد به شعائر اسلامی و "هوالحق" گفتن، مردم را در مخالفتشان با دستگاه خلافت همسو و همفکر کند؛ چرا که اینها از نظر خلافت مشکل ساز نبود و می شد با پاک کردن صورت مسئله از آن گذشت. تنها چارۀ پیش روی منصور، به چالش کشیدن مبانی شناخته شده و وارد کردن شوک فکری و عقیدتی -ولو در حدّ حرف- به جامعۀ بی خبر آن روز و طبق این نظر، بحث عرفانی وحدت وجود هم، تنها صورت ظاهری قضیه بود.

باری منصور حلّاج هرکه بود و هرچه کرد، گفتنی هایش را گفت و پاداشش را نیز دید؛ ولی خدمت بزرگی که به جریان عرفا و متصوّفۀ بعد از خود نمود، این بود که: مراقب باشند هرچیزی را در هر جا به زبان نیاورند که زبان سرخ سر سبز را دهد بر باد!



                             Related image 

  • امید شمس آذر

در آموزه های دینی ما، ناامیدی از رحمت خداوند، بزرگنرین گناه شمرده شده است. بشر، به امید زنده است و حتّی کسانی که دست به خودکشی می زنند نیز به امید واهی راحت شدن از تلخی های زندگی است که چنین می کنند؛ کسی که از همه چیز حتّی رحمت خدا مأیوس باشد، از دو حال خارج نیست: اگر همچنان به زندگی ادامه می دهد، پس دروغ گفته که ناامید است. اگر هم به سمت مرگ برود، معلوم نیست با این اوصاف بهشتی باشد یا جهنمی. پس امید زمانی فراتر از تأثیر القایی خود، تأثیر واقعی نیز دارد که منشأ آن نیز واقعی باشد و بدیهی ترین بدیهیّات، وجود اقدس حضرت حقّ است و با او همۀ یأس ها امید است و همان سان بی او نیز همۀ امیدها یأس. به قول استاد شهریار:

مـی تـوان بـا خـدا بـریـد از خـلـق              چون خدا جامع است و خلق جداست

لیک انسان گر از خدا بگسیخت                  گـرچـه جـمـعـیّـتـی بـود، تـنـهاسـت!


  • امید شمس آذر

ابن ندیم در "الفهرست" از قول ابومعشر بلخی (قرن 3 ق) از قول فردی مطّلع و مطمئن می نویسد: «در سال 250 ق قسمتی از دژ سارویۀ جی اصفهان خراب شد. گمان نمی رفت که آنجا اتاق و جای سکونتی باشد؛ لکن انباری پدیدار شد که در آن کتابهای بسیار به دست آمد که کسی به خواندن آنها آشنا نبود». به گفتۀ بلخی، وی مجلّداتی از این کتابها را دیده بود و ابن عمید نیز آنها را برای ترجمه به بیت الحکمة در بغداد فرستاد که یکی از مترجمان، یوحنّای مسیحی بود.

از جمله آثار کشف شده در آن دژ، نامۀ یکی از پادشاهان باستانی ایران بود بدین مضمون: «در روزگار طهمورث، اخترشناسان از آینده خبر دادند که با فروباریدن بارانهای پی در پی و فراوان، در غرب(بابل) طوفانی سهمناک برپا خواهد شد و زمان آن 231 سال و 300 روز پس از نخستین روز پادشاهی طهمورث خواهد بود. طهمورث شاه که از دوستداران دانش و فرهنگ و خود از دانش پژوهان با فرّ و فرهنگ بود، بیمناک شد که مبادا این بلا از غرب به شرق کشیده شود و سرزمینهای شرق نیز آسیب ببیند. پس کارشناسان و بنّایان را فراخواند و فرمان داد تا جستجو نمایند که هرجا از آسیب زلزله و رطوبت مصون است برگزینند و برای پاسداری از دانشهای نیاکان در آنجا دژی بسازند. بنّایان و کارآگاهان، سارویۀ جی اصفهان را پسندیدند و دژ سارویه را ساختند. آنگاه فرمان داد تا در آن دژ جایی بنا کنند و آنچه از دانشهای گوناگون که در گنجخانۀ او بود و بر پوست توز (کاغذی از جنس پوست درخت خدنگ که هم نرم بود و هم مقاومت و انعطاف بسیار داشت و می توانست سالیان دراز پایدار بماند) نوشته بودند، در آن محلّ زرّین جای دادند تا از آسیب طوفان در امان بماند و پس از فرونشستن طوفان، مردمان از دانشهای گذشتگان بهره یاب گردند». ابن ندیم می نویسد: من خود در سال 342 ق این کتابها را دیده ام و چنانکه گفته اند آنها بسیار گندزا بودند و تا یک سال کسی از بوی بدشان نمی توانست بدانها نزدیک شود. حمزۀ اصفهانی نیز که معاصر ابن ندیم است، همین مطلب را تأیید می کند و تعداد کتابها را پنجاه بار پوست می داند.

این ندیم به نقل از کتاب "نهمطان فی معرفة طالع الإنسان" تألیف ابوسهل نوبختی می نویسد: «کی ضحّاک در سرزمینهای سواد (عراق عرب) شهری بنا کرد و نام آن را از مشتری درآورد و آن را جایگاه علم و علما قرار داد و دوازده کاخ به شمارۀ برجهای آسمانی در آن ساخت و هر کاخی را به نام یکی از برجهای آسمانی نامید و برای کتابهای علمی در آنجا خزینه هایی ساخت و دانشمندان را در آن کاخها جای داد... ». تاریخ پبدایش خط در ایران به 6100 سال پیش باز می گردد. دانشمندان خط شناس بر این عقیده اند که خطّ "دین دبیره" نخستین خط در ایران باستان است. در این خط، هر حرف معرّف یک صدا ست و خط شناسان و زبان شناسان آن را بهترین و کاملترین خطوط الفبایی جهان دانسته اند. الفبای دین دبیره برای نوشتن کتاب اوستا به کار می رفته و دارای 44 علامت بوده که از راست به چپ نوشته می شده است.

ابن ندیم در الفهرست به نقل از ابن مقفّع می نویسد: ایرانیان باستان [دورۀ ساسانی] 7 نوع داشته اند که با هرکدام یک سلسله از اندیشه ها، دانشها و تجربه هاب خود را ثبت و منتقل می کردند و آنها را بر می شمردند. علاوه بر آنها 4 خطّ دیگر نیز رایج بوده است. گویند اوّلین پادشاهی که به فارسی(=ایرانی) خط نوشت، طهمورث بود.


  • امید شمس آذر

«بسمه تعالی»

دفتر برنامه ریزی و تألیف کتابهای درسی

گروه تألیف کتابهای درسی متوسّطه


با سلام و احترام و عرض خسته نباشید بابت زحمات بی شائبۀ آن بزرگواران؛

به عرض می رساند در کتاب درسی تاریخ شناسی متعلّق به دورۀ پیش دانشگاهی رشتۀ علوم انسانی، اشتباهات املایی، انشایی و علمی چندی مشاهده می شود که با ذکر آنها در ادامه، امید است در چاپ های بعدی مورد بازنگری و تصحیح قرار گیرد:


1- صفحۀ 8 : در ستون آخر به جای "همۀ این علوم"، "همۀ علوم" نوشته شده. تصحیح گردد.

2- متن و پاورقی صفحۀ 21 : برخی مانند مرحوم محیط طباطبایی میان "خیّامی" شاعر با "خیّام" دانشمند جدایی قائلند. در اینجا تکلیف یکسانی و یا جدایی این دو از یکدیگر مشخّص نیست. همچنین بهتر است با توجّه به آنکه خواجه عبدالرّحمن خازنی سرپرست این گروه بود، نام وی در ابتدای فهرست بیاید.

3- صفحۀ 22 : تقویم جلالی دقیقترین تقویم جهان است و شایسته نیست مهمترین ویژگی آن "اعمال نخستین کبیسه به هنگام رسمیّت بخشیدن تقویم " عنوان شود.

4- صفحات 23 و 26 : بهتر از فرمول هارتنر برای تبدیل تقویم ها به یکدیگر، فرمولهای ساده تر "سال قمری = (حاصل تقسیم سال شمسی بر 33 ) + سال شمسی" و "سال شمسی = (حاصل تقسیم سال قمری بر 34 ) + سال قمری" است. بهتر است این فرمولهای ساده تر حدّاقل در کنار فرمول هارتنر ذکر شود.

5- یک توضیح صفحۀ 32 : ابن خلدون مورّخ قرن 8 هجری است و نه قرن 9 . هجری قمری هم بهتر است به صورت "ه.ق" و نه "ق" خالی نوشته شود.

6- تصویر صفحۀ 42 : عبارت از یک نقّاشی قهوه خانه ای و دارای رنگ آمیزی کودکانه و کارتونی است که با مفاهیم "پر رمز و راز" و -آنطور که در صفحۀ 47 آمده- "مه آلود" نمی خواند. از طرف دیگر، مناسب نیست هر دو تصویر مربوط به افسانه ها و حماسه های ایرانی در این درس، متعلّق به یک موضوع واحد یعنی جنگهای ایران و توران باشد.

7- صفحۀ 43 : در بند اوّل، کلمۀ "درختان" بدون هیچ مناسبتی به صورت درشت درج شده است.

8- صفحۀ 48 - الف : جملۀ آخر نیمۀ نخست "بدین ترتیب ظاهراً سلسله های اوّل و دوّم در هر دو تقسیم بندی قدیم و جدید با یکدیگر متفاوت هستند"، مبهم بوده و منظور خاصّی از آن برداشت نمی شود.

9- صفحۀ 48 - ب : هم در نمودار و هم در متن، پایان دورۀ افسانه ای و آغاز دورۀ حماسی -که در همۀ تقسیم بندی های رایج، قیام کاوۀ آهنگر و آغاز پادشاهی فریدون عنوان می شود- فرمانروایی "کیخسرو" ذکر شده؛ در حالی که در دو صفحۀ بعد (50) همین برهه، فرمانروایی "منوچهر" عنوان شده است!

10- صفحات 52 و 53 : جملۀ آخر تیتر 2 "از آنجا که ...." دارای ابهام است و لازم است بیشتر توضیح داده شود.

11- صفحۀ 57 : در ستون اوّل جملۀ "می توان به کمک آنها دانستنی هایی دربارۀ مواردی چون کاغذسازی، نوع خط و شیوۀ نگارش و جنس مرکّب در عصر نوشته شدن آنها پی برد" ایراد انشایی دارد و لازم است یا به میان واژه های "آنها" و "دانستنی ها"، حرف ربط "به" اضافه گردد و یا به جای "پی برد" عبارت "به دست آورد" بیاید.

12- یک توضیح صفحۀ 59 : سال 1799 سال آخر قرن هجدهم نیست، بلکه ماقبل آخر است و سال اخر سال 1800 می باشد. اگر توجّه داشته باشیم که نخستین سال هر تقویمی سال 1 است و نه 0 ، این اشکال برطرف خواهد شد.

13- صفحۀ 62 : لازم است در سطر اوّل ستون دوّم، بین عبارات "به وجود آمده اند و "نکته ای که"، یک "امّا" یا "ولی" یا مانند آن آورده شود تا تأکید بیشتری بر مدّ نظر نبودن تعداد حلقه های درختان در تعیین سنّ آثار باستانی شده باشد.

14- صفحۀ 66 : عبارت "منقول" به معنی قابل انتقال با همان عبارت مذکور در درس اوّل (صفحۀ 4 ) به معنی آثار شفاهی تشابه داشته و موجب کژتابی می شود. لازم است یکی از این دو با عبارت دیگری جایگزین یا حدّاقل در پاورقی اشاره شود تا موجب اشتباه نگردد.

15- صفحۀ 67 : نام سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری به صورت "میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی" درج شده. اصلاح گردد.

16- پاورقی صفحۀ 67 : دانش آموز خود تعریف آلیاژ و تفاوت آن با دو جنس را می داند. علاوه بر آنکه سکّه های مزبور در حال خارج شدن از رده هستند. پاورقی مزبور حذف شود.

17- صفحۀ 85 بند اوّل و صفحۀ 87 بند سوّم: در بیان علّت روی آوردن مردمان نخستین به نقّاشی و مجسّمه سازی، از اعتقاد آنان به نیروهای جادویی نهفته در این آثار سخن گفته شده؛ در حالی که قدرت تلقین، امروزه نیز امری پذیرفته شده در میان مردمان و دانشمندان است. از این رو اگر به جای اعتقاد به نیروهای جادویی، اثر انگیزه دهی و روحیه بخشی ذکر شود، کافی خواهد بود.

18- صفحۀ 90 : در بند اوّل، آغاز رواج نمایش آیینی تعزیه در ایران، دوران صفویّه ذکر شده است؛ ولی باید توجّه داشت که دوران صفویّه آغاز فراگیری تعزیه در ایران بوده و آغاز رواج این رسم به دوران آل بویه باز می گردد.

19- صفحۀ 97 : اینکه "هر چه به گذشته برگردیم، درک متون تاریخی دشوارتر خواهد بود"، یک قاعدۀ کلّی نیست و در همۀ زمانها، هم متون ساده و هم متون متکلّف داشته ایم که لازم است این استثنا ذکر شود.

20- صفحۀ 100 : سطر آخر ستون نخست، "اجتماعی" به گونۀ "اجتماع" آمده است. اصلاح گردد.

21- صفحۀ 101 - الف : در قسمت یک توضیح، در بیت 5 قصیدۀ انوری، "گشته" به صورت "گذشته" آمده است. اصلاح گردد.

22- صفحۀ 101 - ب : در بند آخر تصریح گردد که منظور از وضع اجتماعی ایران، وضع اجتماعی قرن هشتم ایران است.

23- صفحۀ 102 : در ستون دوّم سطر چهارم از حکایت اوّل عبید زاکانی، "بگفت" به صورت "به گفت" آمده است. اصلاح گردد.

24- صفحۀ 119 - الف : بیت المُقَدَّس نام قدیم بابل در میان اعراب بوده و صورت اصلی این نام که برای قدس شریف به کار می رود بیت المَقدِس می باشد که صورت پیشین در برابر آن، یک غلط مصطلح است که بر اثر تصحیف عارض شده است. اگر نیازی به تأکید بر صورت اصلی نیز احساس نشود، حدّاقل از گذاشتن تشدید بر روی این نام خودداری گردد.

25- صفحۀ 119 - ب : مسلمان، مسیحی، بودایی، زردشتی و هندو، اسامی پیروان آیین و آیین اسلام، آیین مسیح، آیین بودا، آیین زردشت و آیین برهما، اسامی مکاتب مورد اعتقاد آنان هستند. "هندویی" ترکیب نامتجانسی است که به عنوان اسم آیین نباید به کار رود. لفظ هندو هرچند به رسایی برهما یا برهمنی برای این منظور نیست، لیکن از هندویی صحیحتر است.

26- صفحۀ 130 : در نمودار بالای صفحه در بیان علل و انگیزه های خاطره نویسی، موردی هم تحت عنوان "علایق قومی و گروهی" ذکر شده؛ در حالیکه در قسمت توضیحات کتاب در همان صفحه، هیچ توضیحی راجع به ان ارائه نشده است.

27- یک توضیح صفحۀ 133 : عبارت "پیش از آن" در دو جملۀ پیاپی تکرار و به علّت مشخّص نبودن مرجع ضمیر، موجب کژتابی شده است.

28- صفحۀ 139 : در ستون اوّل عبارت "مزد افرادی" به صورت سر هم و بدون فاصله درج شده است.

29- صفحۀ 146 : در ستون اوّل جمله ای به صورت ".... بیش از اهمّیت آنها برای بررسی تاریخ دوره های جدید تاریخ بشر است" درج شده است که واژۀ تاریخ نخست در این جمله اضافی است.

30- صفحۀ 157 : در ستون دوّم به جای عبارت "می باید" عبارت "می بایست" درج شده است که مربوط به زمان گذشته است.

31- صفحۀ 165 : در انتهای ستون اوّل، بعد از واژۀ "نیست" در آخر جملۀ نخست، نقطه از قلم افتاده است.

32- صفحۀ 166 : نام انیشتین که در زبان اصلی "Einstein" نوشته می شود، در فارسی با املای اینشتین صحیح است.

33 - صفحۀ 168 : مسألۀ افزایش جمعیّت و انحطاط اخلاقی طوری پشت سر هم نوشته شده اند که به نظر می رسد لازم و ملزوم همدیگرند.

***

با سپاس فراوان: امید شمس آذر

دبیر تاریخ مدرسۀ غیردولتی دانش و اندیشۀ سلماس



  • امید شمس آذر

در یکی از مجلّات جوانان مربوط به سال 77 از قول یکی از خانمهای کارشناس ثبت احوال میخوندم: «به 60 - 50 سال بعد فکر میکنم که بچّه ها مادربزرگ هایی به نامهای ندا، الناز و هاله دارند؛ مادربزرگهایی بدون کرسی، بدون چارقد و شاید حتّی بدون قصّه!». الآن 20 سال از اون موقع گذشته و نداها و النازها و هاله های سرزمین ما که دیگه 40 - 30 سالشون شده، هنوز مادر نشده ن که بخوان 40 - 30 سال بعد از اون مادربزرگ بشن. اگه هم صاحب نوه شدن، شاید اصلاً -زبونم لال- خودشون دیگه در این دنیا نباشن که بخوان مادربزرگ کسی باشن.

جوانها رو که حال سازان کشورن، میگن آینده سازان کشور تا فعلاً سرشونو بندازن پایین و -دور از حضور- کاه و یونجه شونو بخورن، وقتی آینده رسید، همینا میشن پیران! خب، الآن هم که پیرها روی کارن! پس هیچّی به هیچّی! برای اشتغال میگن باید متأهّل باشین، برای تأهّل میگن باید شاغل باشین! کمبود نیروی کار رو هم که به جای به کار گیری جوانان با افزایش سنّ بازنشستگی جبران میکنن! زمانی که بسترها برای تولید نسل فراهم بود، گفتن: فرند کمتر زندگی بهتر، الآن که از اساس پدر و مادری وجود ندارن که بخوان بچّه دار بشن، از ضرورت افزایش جمعیّت میگن که اونم باز همه نمیگن!! خیلی وقته که به خواست سازمان تجارت جهانی (WTO) و با همکاری دوستان داخلی، دچار طلسم عجیبی شدیم که توی یه دور باطل هی میچرخیم و میچرخیم و به جایی نمیرسیم. هنوز هم باور نداریم سر کاریم؟؟

بچّه های ما بچّه های مؤمن، متعهّد، با تقوا، سرزنده، فعّال، پویا، پر نشاط، امیدوار، انقلابی، میهن دوست، مسئولیت پذیر، فداکار، آرمان خواه، اندیشه ورز، خستگی ناپذیر، دارای روحیۀ جوان، دانشمند، مبتکر، خلّاق، شجاع، خطر پذیر، دلسوز، نجیب، مهربان، پر تحمّل، صبور، با استقامت و قانعی اند. اونها از خیر کرسی و چارقد و حتّی قصّه گذشته ن، اونا فقط مادر میخوان، مادر. دریابیمشون؛ چرا که اگه مادر نداشته باشن، بزرگ نمیشن اصلاً به دنیا نمیان!!!


  • امید شمس آذر

گفتیم که حکیم فردوسی به عنوان یک مسلمان خرد گرا، هیچ گاه در مقام تبیین جهان بینی ایرانی، دچار گرایش های خرافی زرتشتی نشده است و فی المثل در مورد شخصیت و زندگی کیومرث، آن تصویری را که در متون پهلوی وجود دارد، در شاهنامه -و به قول خودش "نامور نامه"- ارائه نمی دهد. در ادامه باید به این نکته نیز توجّه داشت که: تقسیم بندی تاریخ جهان به 12 هزارۀ پیش گفته، جزء همین عناصر جهان بینی زرتشتی است و باز از این رو جایگاهی در شاهنامه ندارد و تقسیم بندی تاریخ سنّتی ایران بر مبنای شاهنامه، متفاوت از آن چیزی است که پیشتر شرح داده شد. شاهنامه را معمولاً به سه بخش اساطیری، حماسی و تاریخی تقسیم می کنند. (مرحوم دکتر منوچهر مرتضوی قائل به یک بخش چهارم هم بود که عبارت باشد از داستانهای فرعی که لابلای داستانهای اصلی در سراسر شاهنامه گنجانده شده است). این سه بخش به ترتیب با دوره های تاریخ شناختی پیش از تاریخ، آغاز تاریخ و تاریخی مطابقت دارند و شرحش پیش از این در بخش پایانی مقاله ای با عنوان بحثی دربارۀ ادیان و اساطیر از نظر گذشت. البتّه نامگذاری این دوره ها به این شکل صحیح نبوده و ایراد فراوانی بر آن وارد است، ولی در اینجا قصد ما بررسی خود آنهاست و نه نامگذاری شان.

دورۀ -اصطلاحاً- اساطیری با آغاز فرمانروایی کیومرث که مقارن آدم(ع) در نزد ایرانیان است شروع می شود و تا قیام کاوۀ آهنگر و پایان کار ضحّاکیان ادامه می یابد. دورۀ -اصطلاحاً- حماسی با قیام کاوه و روی کار آمدن فریدون آغاز و با مرگ رستم که مقارن با برگشتن ورق حکومت کیانیان از اتّکای به پهلوانان به اتّکای به سیاستمداران است پایان می گیرد. بعد از آن نیز دورۀ -اصطلاحاً- تاریخی آغاز شده و تا "پایان خوش شاهنامه" که برافتادن حکومت ساسانی و ورود اسلام به ایران است تداوم دارد. همۀ این حوادث چهارگانه (شروع تمدّن ایرانی، تثبیت و گسترش تمدّن ایرانی، جهانی شدن تمدّن ایرانی و اسلامی شدن تمدّن ایرانی) نقاط عطف مهم در تاریخ ایرانند و فاصلۀ هرکدام از آنها از یکدیگر نیز بنا به اصل جامعه شناختی و فلسفی "تکامل"، رفته رفته کمتر باید باشد و طول هر دوره نسبت به دورۀ قبلی کوتاهتر. امّا آیا این امر نیز طبیعی و تابع دیگر قوانین خلقت است یا موردی قراردادی از سوی آدمیان است؟ در حال حاضر نمی توانیم در این مورد با قطعیت اظهار نظر کنیم؛ ولی از قرار معلوم تقسیمات تاریخ ایران بر پایۀ شاهنامۀ فردوسی، ما را بر آن می دارد که قضیۀ مزبور را انسانی و قراردادی ندانیم.

در بین ریاضیدانان عدد گنگی تحت عنوان عدد فی(ϕ) تقریباً برابر 1.618 و به تبع آن نسبتی موسوم به نسبت طلایی یا نسبت الهی مشهور است که عبارت از 1 به 1.618 است. یونانیان باستان این نسبت را می شناختند و ایرانیان و مصریان باستان نیز در ساخت سازه های بزرگ خود آن را رعایت کرده اند. در قرن سیزدهم میلادی لئونارد فیبوناتچی ریاضیدان ایتالیایی، آن را به طور رسمی کشف کرده و بسط داد و تئوریزه نمود. دنباله ای از اعداد در ریاضیات وجود دارد که به نام دنبالۀ فیبوناتچی معروف است و آن بر اساس این الگو چیده می شود که هر عدد بعدی جمع بین دو عدد قبلی باشد؛ یعنی: ... ، 233 ، 144 ، 89 ، 55 ، 34 ، 21 ، 13 ، 8 ، 5 ، 3 ، 2 ، 1 ، 1 . در این دنباله هر چه پیشتر برویم، حاصل تقسیم عدد بعدی بر عدد قبلی به عدد فی نزدیک و نزدیکتر می شود و البتّه مقدار آن از حاصل جمع 1 با 5√ تقسیم بر 2 نیز به دست می آید. این نسبت، نسبتی است که در کلّ عالم خلقت برقرار بوده و از زادولد خرگوش ها تا تعداد زنبورهای نر و ماده در یک کندو، الگوی رشد شاخه های درختان، مارپیچ های تخمهای گل آفتابگردان و دانه های مخروط کاج، مختصات بدن انسان و تعداد استخوانهای آن، مسیر حرکت گردبادها و منظومه ها و بسیاری موارد دیگر، همه و همه تابعی از این نسبت مقدّس است. حال ببینیم آیا این نسبت به عرصۀ تاریخ هم قابل بسط است؟

پایان شاهنامه با مرگ یزدگرد سوّم آخرین شاه ساسانی و فتح ایران به دست اعراب مسلمان در سال 20 هجری (641 میلادی) رقم می خورد. ابتدای آن نیز اگر برابر با هبوط آدم(ع) و شروع تمدّن بنی آدم بر زمین بگیریمش 5597 پیش از میلاد -به روایت منابع مربوط به تاریخ پیامبران- است؛ یعنی یک دورۀ 6238 ساله که البتّه اگر طول سالهای رسالت پیامبران الهی (علیهم السّلام) را در نظر داشته باشیم، به عدد 6229 (تا سال 11 هجری) خواهیم رسید که برابر با تعداد آیه های قرآن -طبق روایت کوفی- است، بدین مفهوم که: حاصل رسالت تمام انبیای الهی در آخرین کتاب آسمانی خلاصه شده است. باری این دورۀ 6238 ساله را اگر ابتدا از وسط به دو نیمۀ مساوی تقسیم کنیم، به تاریخ 2478 پیش از میلاد می رسیم که از نظرگاه باستان شناختی، آغاز تقسیم و پخش آریاهای اوّلیه در سراسر منطقۀ غرب آسیا و از نظرگاه روایات، زمان زندگی ذوالقرنین (فریدون ایرانیان) است که گفته اند حدّ فاصل حضرت صالح و حضرت ابراهیم (علیهماالسّلام) می زیسته است. حال باید این دورۀ 3119 سالۀ به دست آمده را نیز با نسبت طلایی به دو نیمۀ نامساوی تقسیم کنیم تا ببینیم دورۀ سوّم از چه زمانی شروع می شود؟ با شگفتی می بینیم که حاصل، عبارت از دو دورۀ 1928 و 1191 ساله است که دورۀ اخیر عبارت از جمع مابین 220 سال دورۀ هخامنشی، 80 سال دورۀ آلکساندر مقدونی و جانشینانش، 474 سال دورۀ اشکانی و 417 سال دورۀ ساسانی بوده و آغازش به سال 550 پیش از میلاد یعنی زمان تأسیس سلسلۀ هخامنشی باز می گردد. همان زمانی که مورّخان امروزی نیز به عنوان آغاز دوران -اصطلاحاً- تاریخی ایران می شناسند. توضیح بیشتری ندارم، لذّتش را ببرید!


  • امید شمس آذر

نخستین فرمانروای ایران به روایت تاریخ سنّتی ایرانیان کیومرث بوده است که طبق گفتۀ شاهنامه: در غار زندگی می کند، پلنگینه می پوشد و سی سال مدّت فرمانروایی اوست. سیامک نیز پسر صلبی خود او محسوب می شود. امّا در متون دینی پهلوی، تصویر دیگری از او ارائه شده است که به کلّی با تصویر شاهنامه متفاوت است: کیومرث پس از آفریده شدن، سه هزار سال در مینو زندگی می کند و سپس به زمین می آید (قابل مقایسه با داستان آدم<ع> که چند ساعت در باغ اوّلیه مانده و سپس به زمین آمده) و پس از هزار سال که بر روی زمین به سر برده، هنگام مرگ، از عصارۀ تن او بوتۀ ریواسی می روید که تبدیل به زوج توأمان مشی و مشیانه می شود و از آنان نیز زوج دیگری به دنیا می آید و چند نسل این حالت تکرار می شود تا نهایتاً سیامک پا به عرصۀ وجود می گذارد... . در شاهنامۀ حکیم فردوسی -به عنوان یک مسلمان عقل گرا- خبری از این ماجراها نیست؛ امّا اگر قصد تحلیل داده های متون باستانی ایران را داشته باشیم، این "هزاره گرایی" موجود در تقسیم بندی تاریخ اهمّیت درخوری برای ما پیدا می کند. خانم دکتر ژاله آموزگار کتاب تاریخ اساطیری ایران را بر پایۀ 12 هزاره که به باور روحانیون ایران باستان مدّت زمان عمر جهان بوده، نگاشته است. 12 هزاره ای که 3 هزارۀ آن همان عالم مینوی نخستین بوده است. کتاب مذکور، تحلیل اسطوره شناختی روایات ایرانی است؛ ولی در مقام واکاوی لایه های تاریخی این روایات، باید دوباره خود تحلیل مزبور را نیز تحلیل کنیم.

در مورد ابتدا و انتهای این 12 هزار سال اسطوره ای و -به طبع- تقسیمات درونی آن، نظرات متعدّدی ارئه شده و نویسندۀ کتاب پیامبر آریایی گمانه زنی های گوناگون در این زمینه را در قالب جدولی به منظور مقایسه و تطبیق ارائه داده است. برای تشخیص نزدیکترین نظر به حقیقت از این میان، باید به دو نکتۀ کلّی توجّه داشت: 1- همۀ این هزاره ها دقیقاً هزار سال نبوده و ممکن است اندکی بیش و کم بوده باشند. 2- مبنای تقسیم بندی، حوادث و وقایع مهمّی است که در حکم نقاط عطف در تاریخ بوده اند. در این مورد خاص نیز تأمّل روی این مهم الزامی است که: آن موقعی که کیومرث به مدّت سه هزار سال در مینو به سر می برده، روی زمین چه می گذشته است؟ خاصّه اینکه به نقل از دساتیر، حکومتهای قبل از پیشدادیان آریایی نبوده و شامل بومیان ایران می شدند و از این رو در بازنگری تاریخ سنّتی ایران و هرچه بیشتر ایرانی سازی آن، از دور خارج شده اند؛ به ویژه سلسلۀ ماقبل پیشدادیان یعنی یازانیان که در منابع بعدی ایرانی از آنان با عنوان دیوان (=و در اصل دیویسنان) یاد شده است و دساتیر کیومرث را فرزند یازان عجم (=ایرانی) آخرین فرمانروای آن سلسله می داند که از قرار معلوم بعد از رسیدن به حکومت، به شیوه ای نرم، قدرت را در خاندان خود موروثی کرده و موجب تغییر سلسله شده است و این خود یکی دیگر از موارد شبیه سازی کوروش به کیومرث نزد ایرانیان است. دساتیر نیز از آنجا که در درجۀ اوّل یک منبع هندی است، از اعمال تغییرات ایرانیان مصون مانده و یاد و خاطره ای از سلسله های قبل از پیشدادیان را در خود نگه داشته است؛ با اینکه در روایت سنّتی ایرانی از تاریخ ایران، پیشدادیان و کیانیان و حتّی اشکانیان و ساسانیان، دیگر نه سلسله، که دوره اند و هرکدام دربرگیرندۀ چند سلسلۀ فراموش شده از قبیل ماد و هخامنشی و فرته کاره و پیش از آن. (شاید بتوان مدّعی شد: سخن از سلسله های چهارگانه قبل از پیشدادیان در دساتیر، به خاطر پر کردن 4 هزارۀ خالی در دورۀ 12 هزار ساله بوده، امّا به دلایل پیش گفته عکس آن صحیحتر است).

با توضیحات فوق و لحاظ کردن نکات گفته شده و با در نظر گرفتن وقایع مهمّ تاریخی، باستانشناختی، دیرینه شناختی و زمین شناختی ایران و منطقه در گذشته های دور، به نظر می رسد صحیحترین برداشت از این 12 هزاره، برداشتی است که پایان آن را مصادف با سال 1273 میلادی/ 654 هجری شمسی می داند که با دوران حملۀ مغول برابر است. یعنی این 12 هزاره تقریباً در 11700 سال پیش شروع شده و در 700 سال پیش پایان می یابند. در اینصورت به عنوان کلام اوّل در این باب می توان پیشنهاد کرد: اگر هزاره به هزاره عقب تر برویم، یک هزاره قبل از آن با اوایل دوران ساسانی برابر می شود، آغاز هزارۀ قبل از آن با آغاز دوران ماد، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز رصد نیمروز، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز نیمۀ دوّم پیشدادیان (حکومت فریدون)، آغاز هزارۀ قبلی با وقوع طوفان نوح(ع) و آغاز دوران تاریخی تمدّن سومر با سلسلۀ کیش (معادل ضحّاکیان در تاریخ ایران)، آغاز هزارۀ قبلی با اوج تمدّن هرمسی (هرمس معادل هوشنگ ایرانیان)، آغاز هزارۀ قبلی با هبوط آدم(ع) و زندگانی فرزندان او، آغاز هزارۀ قبلی با مقابلۀ سپینتمان (زرتشت مصلح) با پیروان زئوس (دیوپرستان)، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز یکجانشینی دیوپرستان در ایران، آغاز هزارۀ قبلی با پایان آخرین عصر یخبندان و در نهایت آغاز نخستین هزاره نیز با آغاز سلسلۀ آبادیان و پادشاهی مِهاباد نخستین فرمانروای ایران.


  • امید شمس آذر

نیاز به هم آغوش بعد از نیاز به اکسیژن و آب و غذا، مهمترین نیاز مادّی انسان است؛ امّا به دلایل متعدّدی در حال حاضر برآورده کردنش منوط به فراهم بودن امکانات دیگری همانند مسکن و مکسب و مرکب و مدرک شده است. حاج آقا قرائتی مثال خوبی در این زمینه دارند: «به این می ماند که بگویی من تشنه م، یه لیوان آب به من بدید. جواب بدهند که اول لیسانستو بگیر بعد»! و معلوم است که حاصلش می شود این وضعیت نابهنجار پوشش و دیگر آسیب های اجتماعی که امروز در جامعه شاهدش هستیم. هرکس هم تحلیل دیگری در این زمینه دارد، درون لیوان بیندازد و آبش را بخورد! امّا این میان عدّه ای که نام مسئول در محیط هایی مثل دانشگاه را یدک می کشند، این وضعیت را نه نوعی بیماری اجتماعی که باید [پیشگیری و] درمان شود، که سلیقه و میل شخصی جوانان و نوجوانان دانسته و به علّت ناتوانی و بی عرضگی خود از مدیریت و شاید هم میل باطنی خودشان به بهره برداری حداکثری از آن، داد سخن در می دهند که: "چه اشکالی دارد؟ جوانان با هر نوع تیپ و مدل مو و هر نوع رفتاری عزیزان ما هستند و نباید طردشان کنیم" و شگفتا که این سخن در حالی عنوان می شود که هیچکس نیز از طرد جوانان صحبتی به میان نیاورده و همگی در پی اصلاح آنان هستند. کار اینها از این رو درست مانند به رسمیت شناختن حقوق .... ها در آمریکاست.

کسانی که این ادّعا را می کنند، به یاد ندارند که زمانی که بی حجابی در کشور ما اجباری شد، مردم شدیداً در مقابلش مقاومت کردند و این مقاومت، گذشته از غیرت دینی مردم، به نارضایتی آنان از حکومت نیز مربوط می شد. اکنون نیز اگر همان وضعیت پیش بیاید، به احتمال زیاد اکثر بدپوششان و ناقص حجابان امروز، حجاب کامل را سفت و سخت رعایت کرده و نقاب هم می بندند تا به هرحال اعتراض خود را نسبت به برآورده نشدن نیازهای اولیۀ مادّی خود از طرف مسئولین امر به نمایش درآورند. چاره تنها در وظیفه شناسی و انجام تکلیف است، نه چیز دیگر. مدّعیان مزبور، گاهی نیز موضوع تسامح دینی را پیش می کشند که مفتضح ترین مغلطۀ بحث است. اینها همه سرپوش گذاشتن بر بی مسئولیتی ها و فرار از وظیفه است.

صحبت این است که این نوع مدل های ظاهری و رفتاری جوانان مدل نیست، یک نوع منفی گرایی روانشناختی و در درجۀ بعدی نوعی اعتراض و هنجارشکنی اجتماعی است. گذشته از آن، خود این اعتراض ها و هنجارشکنی ها هم -معمولاً- دور از چشم خانواده ها صورت می گیرد. در اینصورت، آیا می خواهیم جوانان را از خانواده جدا کنیم؟ پیشوایان دین و علمای بزرگ و عرفا و صلحا، برای جذب ناآگاهان و تازه مسلمانان تسامح می ورزیدند. تسامح در مناسبات را با مسامحه در عبادات اشتباه نگیریم؛ آنان مقیّد بودند که به غیر هم کیشان و هم مسلکان خود -اعمّ از مسلمان و غیرمسلمان- سخت نگیرند، نه اینکه خودشان در عمل به احکام دینی سهل انگاری بورزند. یک لحظه به این فکر کنید که این تسامح آنان بدون هدف و از سر بی خیالی بوده است، حالتان به هم نمی خورد؟ ولی برای جوانان مسلمان خودمان، تسامح موضوعیتی ندارد. آن هم جوانانی که تمام مقاطع تحصیلات مقدماتی را گذرانده و خوب و بد را کاملاً می فهمند. برای اینکه مسئولیت امانتداری از جوانان در قبال خانواده هایشان را از خود سلب کرده باشیم، متوسّل به اصل بی دفاع "آزادی" می شویم؛ در حالیکه اگر از روز اوّل این مسئولیت ناپذیری خودمان را با خانواده ها در میان می گذاشتیم، آنها خود به نوعی برای این مسئله چاره ای می اندیشیدند.


  • امید شمس آذر

مسئلۀ آزادی حمل، خریدوفروش و استفاده از اسلحه در ایالات متحدۀ آمریکا، چند مدّتی است که به یک معضل جدّی بدل شده است. دولت آمریکا که بخش عمده ای از درآمد خود را از تولید سلاح و فروش آن به دیگران -حتّی به قیمت راه انداختن جنگهای خونین- تأمین می کند، به رغم مخالفت عموم مردم، صاحبنظران و حتّی مجلس این کشور، حاضر به تجدید نظر در قانون آزادی اسلحه نبوده و نهایت کاری که در تأمین امنیت شهروندانش حاضر به انجام آن است، مسلّح کردن بیش از پیش اقشار مردم در برابر همدیگر است! اینکه مثلاً به جای ممنوعیت حمل اسلحه برای دانش آموزان که بارها و بارها منجر به فجایع عجیب در سطح مدارس شده است، متقابلاً معلمان را توصیه به حمل سلاح کند؛ و البتّه از دولتی هم که ریاستش با تاجری باشد که در جواب کسانی که به وی گفتند: "همسر تو سابق بر این مدل مجلّات .... بوده است"، پاسخ می دهد: "او زیبایی بدن خود را نمایش می دهد. اگر بلدی تو هم نمایش بده"، چنین طرح و برنامه هایی بعید نیست! این اجتناب شدید دولت آمریکا از بازنگری در قانون آزادی سلاح را بیشتر ناشی از همان حسّ سودجویی برای کسب درآمد از راه تولید سلاح می دانند؛ ولی به نظر من این نیز در میان مدّت قابل اصلاح است و علّت و انگیزۀ اصلی جای دیگری است.

اساس تفکّر لیبرال دموکراسی آمریکا بر اومانیسم و تأکید روی خودکفایی انسان در همۀ شئون زندگی و بی نیازی اش از خدا و هرگونه عامل معنوی دیگر بنا شده است. بر مبنای این تفکر، اگر اسلحه در دست انسان به وفور وجود داشته باشد نیز، انسان خود شعور و عقل کافی برای سوءاستفاده نکردن از آن را دارا می باشد و نیازی به اعمال ممنوعیت در این باره وجود ندارد. این نظری است که بر روی کاغذ، خوشرنگ و زیبا می نماید، اما در عرصۀ عمل، نتیجه چیز دیگری از آب در می آید. چرا؟ چون انسان موجودی دو ساحتی است و در کنار عقل و فطرت خدادادی اش که او را به انجام کارهای نیک وا می دارد، یک هوای نفس و طبیعت انسانی هم دارد که چندان با وظیفه شناسی و پیمایش راه راست سازگاری ندارد و برای ایجاد تعادل بین آنها و جلوگیری از غلبۀ "نفسانیات طبیعی" بر "عقلانیات فطری"، آموزه های وحی لازم است که اطاعت از آنها نیز باید توسط قوانین مصوِبه از طرف حکومت نظارت شود. این در حالی است که تفکِر آمریکایی، به جای نفسانیات طبیعی و عقلانیات فطری، بر ترکیب نامتجانس "عقلانیات طبیعی" و نه حتی "نفسانیات فطری" تأکید می کند. با این توضیحات، اقدام به بازنگری در قانون آزادی سلاح، یعنی خودکشی تئوریک نظام آمریکا و این کار برای آن دولت -مادامی که به فکر خودکشی نیفتاده باشد- بعید است.


  • امید شمس آذر

هرکسی را که نمی دانید برای همکاری در زمینه های فرهنگی مناسب است یا نه، با این سه سؤال اساسی که پنج گزینه -سه صحیح و دو غلط- پیش روی خود دارند، مورد ارزیابی قرار دهید. بر اساس تعداد پاسخهای صحیح می توانید تشخیص دهید که برای همکاری مناسب است، یا باید بر رویش کار شود یا به کلّی به دور انداخته شود.


سؤالات:

1- کتاب دینی ما کدام است؟

2- کتاب ملّی ما کدام است؟

3- کتاب محلّی ما (سرزمین آذربایجان) کدام است؟


گزینه ها:

1- قرآن

2- اوستا

3- شاهنامه

4- دده قورقود

5- حیدر بابا.


  • امید شمس آذر

آقای شمخانی -که بنده قبولش دارم- در مورد ماهواره می گفت: «ماهواره چیز خوبی است؛ آشنایی با انواع نظرات و افکار و سلایق، انسان را حقیقت بین و روشن نگر بار می آورد». امّا این آشنایی با نظرات دیگران، زمانی سودمند است که با نظرات خود نیز آشنا باشیم. برای ملّتی که هنوز سرانۀ مطالعه اش چند دقیقه در روز بیشتر نیست، آشنایی با نظرات دیگران یعنی شستشوی مغزی. بعضی هم جاافتادن ماهواره در سطح جامعه را با جاافتادن تدریجی ضبط صوت و ویدئو مقایسه می کنند که اوایل انقلاب ممنوع بود، ولی بعداً پذیرفته شد؛ در حالی که ماهواره که دستگاه گیرندۀ برنامه های تلویزیونی های بیگانه و خارج از کنترل ماست، با دستگاههایی که برنامه های صوتی و تصویری آن را در قالبهایی مثل نوار کاست یا فیلم ویدئو یا C.D به اختیار خود دریافت می کنیم، متفاوت بوده و در اصل قبل از اینکه یک وسیله باشد، یک "رسانه" است و تنها با رسانه هایی مثل رادیو و تلویزیون قابل مقایسه است. مخالفت با نوار کاست و ویدئو و امحای آنها هم از اشتباهات فاحش اوایل انقلاب بوده است و اشتباه بودن آن، دلیل بر اشتباه بودن مخالفت حال حاضر با ماهواره نمی شود.

امّا در این مقال، بیشتر بر روی انواع شبکه های ماهواره ای می خواهم تمرکز کنم؛ معمولاً در نزد عموم مردم که برای دریافت برنامه های شبکه های بین المللی بیگانه، اقدام به تهیّه و نصب دستگاه ماهواره می کنند، این شبکه ها به دو گروه شبکه های اروپایی_آمریکایی و شبکه های ترکیه تقسیم می شوند. نیروهای انتظامی و حفاظتی کشور هم که عمدۀ مضرّات ماهواره را دو مسئلۀ "تضعیف بنیان خانواده" و "تحریک سیاسی" عنوان می کنند، بیشتر بر روی اروپا و آمریکا حسّاسیت دارند و به اندازۀ آن بر روی ترکیه حسّاس نیستند؛ آنهم با این استدلال که قباحت برنامه های ترکیه ای تنها در رقص و ساز و آواز و بزن و بکوب خلاصه می شود، ولی برنامه های اروپا و آمریکا -بطور خاص لس آنجلس نشینان- شامل جنبه های سیاسی نیز هست و مستقیماً با نظام جمهوری اسلامی ابراز عناد می کنند. امّا آیا واقع قضیه نیز همین است و فی المثل هیچ اثری از عناد با جمهوری اسلامی در برنامه های ترکیه وجود ندارد؟

بنده جایگاهی در سیستم انتظامی و حفاظتی کشور و نظری در خصوص برنامه های کلان آنجا ندارم؛ ولی از آنجا که یگانه تشکیلات بی عیب و نقص دیوانسالاری متعلّق به تشکیلات معصوم -علیه السّلام- است، با عقل ناچیز خود به نقد این دیدگاه می پردازم: سلطنت طلبان لس آنجلس نشین، خود بهتر از همه می دانند که دوران پادشاه و پادشاهی سرآمده و هیچ کشوری که -خاصّه با انقلاب مردم- رو به حکومت جمهوری آورده، دوباره به دوران استبداد سلطنتی باز نمی گردد. آنان فقط برای اینکه بازماندگان خاندان شاه چون شهبانو فرح و رضا ربع پهلوی(!) دچار مرگ رسانه ای نشوند، این خاله بازی های تشریفاتی را در آنجا راه انداخته و اداره می کنند. از این رو مواضع آنان نیز در دشمنی با جمهوری اسلامی، مواضعی صرفاً سلبی بوده و موضع سلبی راه به جایی نمی برد. آنان اگر حکومت امروز ایران را نفی می کنند، جایگزینی برای ارائه ندارند و در میان سماع موسیقی و دود سیگار و سکر مشروبات، در یاوه گویی های خود سرگردانند. این در حالی است که ترکیه -همسایۀ زیرک ما- که سالهاست با تظاهر به اسلامگرایی و احترام به فرهنگ دینی مردمانش و جا انداختن خود به عنوان میراث دار امپراطوری عظیم عثمانی، در حال ارائۀ "نسخه و الگو" برای مردم ماست، از این رو نیز برخلاف لس آنجلس نشینان، مواضعش از نوع ایجابی بوده و برای مثلاً آیندۀ جمهوری اسلامی -چه در مقام حرف اعلام کند چه نکند- جایگزینی تدارک دیده که عبارت باشد از: سکولاریسم. آنهم با معرّفی خود به عنوان نمونه ای موفّق از یک نظام اینچنینی.

دربارۀ سکولاریسم و گزاره های خودمتناقض آن سخن بسیار است و فرصت دیگری می طلبد. فقط در این فرصت اگر بخواهیم بررسی کنیم، به این نکته توجّه داشته باشید که: انسان موجودی اجتماعی و اسلام نیز دینی ذاتاً سیاسی است و هر آنچه نامش حکومت اسلامی باشد، چه به لحاظ نفس حکومت بودنش و چه به لحاظ اسلامی بودنش ماهیّتی کاملاً سیاسی دارد و اگر هم با دخالت مردم در امور مربوط به خود مخالف باشد و بخواهد سر آنان را با دیانت گرم کند تا قاطی سیاستی که در تعریف غیراسلامی آنان برابر با خدعه و دروغ و نیرنگ و بی دینی و در یک کلمه ماکیاولیسم یا به زبان خودمان پدرسوختگی است، نشوند، همین که اجازۀ خواندن قرآن و برگزاری نماز جمعه و جماعت و آیین حجّ و جهاد و خمس و زکات و امر به معروف و نهی از منکر و عزاداری امام حسین(ع) و یا حتّی برخی از این امور را به مردم بدهد، در میان مدّت گور خود را کنده است. ترکیۀ امروزی که به هیچوجه میراث دار امپراطوری عثمانی نیست، در دو راهی اسلامگرایی و ابراز حسن نیّت به غرب گرفتار است: از طرفی به عثمانی افتخار می کند و آثار فراوان هنری در خصوص آن خلق می کند، از طرفی در سریالی مثل "حریم سلطان" زنان حرمسرای عثمانی را که همگی حجاب که هیچ، نقاب هم داشتند، بی حجاب و گریبان گشاده نمایش می دهد! از طرفی شاهد رعایت سفت و سخت حجاب -مثلاً غیراجباری- در خیابانهای شهرهایش هستیم، از طرف دیگر شاهد صنعت گردشگری جنسی در سواحل دریاهایش! از طرفی به اسم مسلمان بودنش پس از نتیجه نگرفتن از سالها عجز و لابه و التماس ذلیلانه برای عضویّت در اتحادیّۀ اروپا، با حالتی مقتدرانه از آنجا روی بر می گرداند و از طرفی در اینجا با رژیم صهیونیستی دست دوستی می دهد!... .

این از دولتش؛ ولی در مورد مردمش نیز باید دانست که: اسلامیّت آنان یک نوع اسلامیّت عاریتی و برگرفته از بومیان رومی تبار آن سرزمین در قرون چهار و پنج هجری بوده. بومیانی که خود مسیحیانی بودند -آنهم آن مسیحیّت- که تازه مسلمان شده بودند! و آنان هم که به دست اینان به اسلام مشرّف شدند، پیش از اسلام نه اهل کتاب که شمنی بودند! حاصلش می شود همین که امروز می بینیم: یک نوع افکار التقاطی سطحی و بچّه گانه که نمونه اش را در سریال "کلید اسرار" -که متأسّفانه چند سالی از سیمای جمهوری اسلامی هم پخش شد- شاهد بودیم؛ داستانهایی که به بینندۀ خود چنین القاء می کنند که انگار قیامت و حساب و کتاب و بهشت و دوزخی در کار نیست و خبری هم از ابتلا و امتحان یا حکمت و مصلحت خداوندی وجود ندارد و خدا -نعوذبالله- دستگاهی است که هرکس کار خوبی در این دنیا انجام داد، بلافاصله دکمه اش را بزند و پاداش خود را دریافت کند و متقابلاً هرکس کار بدی هم انجام داد، به همان شکل و شیوه مجازات ببیند!... . تشیّع آنجا نیز عمدتاً بر پایۀ اندیشۀ منحط "علی الّلهی" است که از اساس اصول و فروع دینشان با ما شیعیان متفاوت است، ولی برخی علمای اسلامی در دورۀ معاصر فقط به خاطر حفظ وحدت اسلامی، آنان را با تسامح شیعه قلمداد کرده اند. هر از گاهی هم به موازات شاعران و نویسندگان روشنفکری که گرایش به اسلام در آثارشان محسوس است، این خوانندۀ مرد سه زنه از محمّد(ص) و علی(ع) می خواند و آن خوانندۀ زن سه شوهر عوض کرده از ابوالفضل(ع)! دانشمندان اسلامگرایشان نیز همواره با دادن آدرس های غلط، نهایتاً باعث وهن مذهب می شوند که نمونه های آن فراوان است.
به هرحال اختیار با خودتان است؛ اگر قرار است برای یکی از دو جهت مدارا بورزیم و برای آن یکی سخت بگیریم، ببینید کدامیک خطرناک تر است: آنان که به اسم ایران و ایرانیّت شمشیر را برای مبارزه با جمهوری اسلامی از رو بسته اند یا آنان که به اسم اسلام و اسلامیّت از پشت خنجر می زنند؟ آنان که با همۀ خباثت هایشان هم میهنان ما هستند و می توانیم دورادور کنترلشان کنیم یا آنان که با همۀ نجابت هایشان بیگانه هستند و نمی توانیم نظارتی بر رویشان داشته باشیم؟ آنانی که ضمن زیر پا گذاشتن شدید اخلاقیّات، با تحریک احساسات جنسی بنیان خانواده را متزلزل می کنند یا آنان که در کنار زیر پا گذاشتن نسبتاً خفیفتر اخلاقیّات، با تحریک احساسات قومی بنیان ملّت را ؟!


  • امید شمس آذر

تأثیرپذیری سبک های هنری از شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعۀ عصر خود، از بدیهیّات است؛ امّا چه عاملی باعث می شود که گاه از یک وضعیت واحد اجتماعی، انواع سبک های متوازی در رشتۀ هنری بخصوصی پدیدار گردند؟ این وضعیت واحد را هگل "روح دوران" یا روح زمانه می نامد. خروجی های چندگانۀ هنری از وضعیت واحد اجتماعی، با انگارۀ روح دوران سازگار نمی نماید. به همین دلیل، برخی دیگر انگارۀ "روح های دوران" را پیش کشیده اند؛ امّا این گزاره نیز ناقض خویش است و با مفهوم "زمانه" که تنها در صورت برخورداری از روح واحد ماهیت می یابد، سازگار نیست. هر زمانه یا دورانی تنها می تواند دارای یک روح باشد و تعبیر ادبی دو [یا چند] روح در یک بدن دربارۀ آن، فاقد موضوعیت است. علّت متفاوت بودن طول دوره های تاریخ جوامع، تفاوت در تداوم حیات روحهای مسلّط بر آن دوره هاست که استخلاف و جابجایی آنها با یکدیگر نیز معمولاً در مقاطعی رخ می دهد که عوامل و حوادثی، موجب پیدایی موجی از اندیشه های جدید و گسیل شدن آنها به سطح حیات اجتماعی گردد. اندیشه هایی که تاریخ تولّد دارند، ولی تاریخ مرگ ندارند! و البتّه یکی از بارزترین مصادیق این "نقاط عطف" نیز که تقسیم بندی دورانهای تاریخی را موجب می شوند، همانا "ظهور ادیان" است. پس می توان قائل بود که سایر عواملی که به موازات روح حاکم بر زمانه، باعث جنب و جوش در سطح حیات اجتماعی می شوند، ذیل عوامل بیرونی و موقّتی قابل شناسایی اند. این عوامل را البتّه نمی توان کاذب نامید، زیرا هرچه باشد، برخاسته از لایه های اجتماعی جامعۀ خویش اند و اگرچه بر سرنوشت هنر از درون اثر نمی گذارند، امّا در ارزیابی اوضاع اجتماعی، در کنار هنر قابل بررسی اند؛ منتها در مقام بررسی خود هنر، آنطور که گفته شد جزء عوامل بیرونی و موقّتی شمرده می شوند.

در طول تاریخ، آثار هنری به دو گونه تحت تأثیر اوضاع اجتماعی و فرهنگی زمانۀ خود قرار گرفته اند: یا مستقیماً به خواست و تشویق حکومتها و یا غیرمستقیم و تحت تأثیر روحیّات و خلق و خوی هنرمندان که به نوبۀ خود از اوضاع زمانه تأثیر گرفته اند. آثار پدید آمده به گونۀ اوّل که بیشتر با نام "هنر درباری" شناخته می شوند، با افول حکومتها دچار افول شده و از سکّه می افتند؛ امّا آثار پدید آمده به گونۀ دوّم به خاطر مستقل بودنشان تا مدّت ها بعد از تغییر اوضاع زمانۀ آفرینش خود نیز به حیات شان ادامه می دهند. با بررسی آثار هنری در دوره هایی از تاریخ ایران و جهان که برای تمدّن و فرهنگ مربوطه نقطۀ عطف محسوب می شوند و مشاهدۀ انفکاک اثرات کوتاه مدّت و بلندمدّت از همدیگر در این عرصه، ادّعای ما اثبات می شود.

با اینهمه، در تعریف هنر درباری یا -اعمّ از آن- هنر حکومتی در عرصۀ تمدّن و فرهنگ یک جامعه، باید به نوع آن حکومت نیز توجّه ویژه ای صورت گیرد. بی شک تأثیرات یک حکومت استعماری و بیگانه در این میان، با تأثیزات حکومت بومی و مردمی متفاوت خواهد بود. همچنین حکومت استبدادی یا روی کار آمده به وسیلۀ کودتا، تأثیرات متفاوتی را نسبت به حکومت دموکراتیک و مردمسالار رقم خواهد زد. نیز چنین است تأثیرات یک حکومت ضدّدینی یا غیردینی در مقایسه با یک حکومت دینی؛ چرا که هرچقدر نوع حکومت به خواست و پسند عموم مردم نزدیکتر باشد، تفاوت هنر حکومتی با هنر مردمی نیز کمتر خواهد بود. در این میان، حکومت جمهوری اسلامی ایران، حکومتی است بومی، دینی و مردمسالار که با انقلاب ملّت روی کار آمده است و احتمال هر سه ویژگی نامطلوب بیگانه بودن، ضدیّت یا ناهمگونی با فطرت الهی خلق و همچنین امکان شکل گیری استبداد را از خود دور نگهداشته است و این در حالی است که کانونهای عمدۀ ثروت و قدرت و تبلیغات (به قول قدما: زر و زور و تزویر) در طول سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بیشتر در اختیار مخالفان آن قرار داشته است تا موافقان. پس در تعریف هنر انقلاب اسلامی، باید مواظب باشیم جریان هنر انقلابی را -ولو موافق حکومت به معنای رایج کلمه هم باشد- و هنرمندان آن را جریانی به موازات جریان هنر مردمی تلقّی نکنیم. شک نیست که هنوز جریان هنری مقابل یا حدّاقل مغایر با اهداف و آرمانهای فرهنگی انقلاب -با گذشت نزدیک به چهل سال- به حیات خود در حوزه های مختلف سینما، داستان نویسی، شعر، موسیقی و... ادامه می دهد؛ امّا این جریان همیشه یک جریان اشرافی و غیرمردمی بوده و نمونه ای از جریان فرضی "مردمی و در عین حال غیر انقلابی" در هنر امروز ایران نمی توان سراغ یافت. (این امر نیازی به توضیح و اثبات هم ندارد و مردمی دانستن جریان اشرافی مزبور از طنزهای روزگار هم هست. عدّه ای با تأکید بر خاکساری و دردآشنایی مردم و خلاصه نمودن انقلابی گری در ایراد گرفتن و "غُر زدن" و سپس خلط اصل نظام مبتنی بر رابطۀ امّت و امامت با تشکیلات دیوانسالاری، در صدد پر کردن این خلأ برآمده اند؛ ولی همین امر در حکم مثال نقض آنان بر خویش است). آنچه گفته شد، حقیقتی انکارناپذیر است که با برنامه ریزی ها و مهندسی های معمول قابل تحقّق نبوده و در درجۀ اوّل یک حادثۀ بی اختیار و در عین حال فرخندۀ اجتماعی است و از این رو از افتخارات انقلاب اسلامی و ملّت ایران محسوب می شود. بنابراین آنانی که در مسیر منویّات اشرافیت و مافیای هنر در رسانه به دنبال قالب کردن خود در دلهای عامّۀ مردم اند، چاره ای جز تمکین -ولو ظاهری- به اصل نظام و انقلاب ندارند و گرفتن ژست اپوزیسیون و ظاهر شدن با "تز" منتقد و معترض -که فرسنگ ها با داشتن انتقادها و اعتراضهای "موردی" فاصله دارد- به جهت افزایش محبوبیت، اگرچه در همه جای دنیا جواب داده، در ایران امروز -خوشبختانه یا متأسّقانه- جواب نمی دهد و به قول حافظ:

«برو این دام بر مرغی دگر نه                                       که عنقا را بلند است آشیانه».


  • امید شمس آذر

به روایت تورات: سلسلۀ اوّل عدنی ها بودند که در عدن سلطنت کرده اند. مردمان خوب پاک ملایم بیگناه که نه بدی ظاهر را می شناسند و نه بدی باطن را. پیری و مرگ به آنها راه ندارد. سلسلۀ دوّم پاطیارشها بودند. از نسل ست پسر سوم آدم بوجود آمده، زمین را اشغال نمودند. سلسلۀ سوّم نواکنیدها بودند. مخصوصاً به صفت رحم ستوده شده اند. از خدا میترسند، دیگر با او به طور یگانگی صحبت نمی کنند و مثل سابق آدم و حوّا در آن خودسری مطلق مسلّح دورۀ ثانی زندگی نمی نمایند. از خدا میترسند. او را محترم می دانند و پرستش می کنند. او را از دور می بینند. خدا برای ایشان خیلی بزرگ است. سلسلۀ چهارم پسران نوح(ع) بودند. از سه نفر سرسلسله ای بوجود آمده اند که اسامی آنها بطبقات اعقابشان علاقه گرفت و آن سه نفر سام است و شام و یافث که فامیل آنها در کمال احترام زیست نمودند تا وقتیکه زمان تفرقۀ طوایف و ملل شروع شد. تمام روی زمین بیک زبان و یک لغت تکلّم میکردند. امّا اتّفاق افتاد که بطرف مشرق رفتند و در آنجا در مملکت "سینهار" صحرائی پیدا کردند و مسکن گزیدند. در اینجا شرح برج بابل را ذکر میکند و وجود طبقه و نژاد چهارم را خاتمه می دهد و از آنوقت به بعد جنس حالیۀ انسان در روی زمین سلطنت می کنند. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

در کتاب ساگاس اسکاندیناوها آمده است: پسران بور چشم ها را بالا کردند و میدکارد عظیم را خلق نمودند. آنوقت آفتاب جنوب بسنگ ها تابیدن گرفت و علف سبز سطح زمین را پوشانید. آفتاب جنوب رفیق ماه با دست راست خود اسب های آسمانی را راندن گرفت. آفتاب نمیدانست جای خودش در کجا خواهد بود، ماه نمیدانست تکلیفش چیست، ستاره ها نمیدانستند در کجا برقرار خواهند شد. آنوقت مشاورین کبیر بر کرسی های خود جلوس نمودند. خدایان همایون فر در میان خود مجلس مشورت بیاراستند. برای شب و برای ماه نو اسم گذاردند، برای صبح اسم گذاردند، برای ظهر و سپیده دم و عصر اسم گذاردند تا اینکه بوقت و زمان حکمرانی نمایند. ارژیل از پادشاهان این سلسله بود. سلسلۀ دوّم آزها بودند. آنها در صحرای ایدا جمع شده، برای خود منازل و معابد عالی بنا می کنند. بزراعت زمین می پردازند، فلز ارن ذوب مینمایند (فلز مرکّبی است که جزو اعظمش مس است) و از آن نیزه و ادوات حیرت انگیز میسازند. در حیاط های قصر با کعبتین بازی می کنند، امّا آز و طمع را نمی شناسند. سلسلۀ سوّم یأجوج ها بودند. مردمان باریک بین باهوش عالمی بودند که از سنگ های کوه ها و اعماق زمین بیرون آمده، سطح آن را اشغال نمودند. سلسلۀ چهارم نیز یأجوج ها بودند. سه نفر اشخاص بزرگ نیکوکار خیّر از آنان یکروزی در ساحل دریای آسک وامبلا با هیکل انسانی پیدا شدند که حسّ و جان نداشتند، مثل اینکه سنگ باشند. اُدین بآنها جان داد، هونیر به آنها عقل داد و ادور بآنها خون داد و صورتشان را با رنگ حیات رنگ آمیزی نمود. سلسلۀ پنجم نژاد امروزی است. از دو هیولای بیحرکت بی حس بوجود آمده اند که خدایان یا شاید یأجوجان باریک بین عالم باهوش، اگر هم آنها را خلق نکرده باشند، امّا بایشان حرکت و هوش بخشیده اند. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

هندی ها در سلسله انساب اوّلیۀ خود، طبقه و نژاد بهاراتا را جای داده اند. منظومۀ بزرگ ایشان که به اسم همان طبقه به مهابهاراتا موسوم است، روایت می کند که: آخرین پادشاهان آن موسوم به سام وارانا غفلتاً ملتفت شد که سلطنت آرام او به واسطۀ بلوای عام رعایایش منقلب شده و پانکالیا بر او حمله آورده است. مجبور شد که فرار نماید و مملکت خود را به این مدّعی واگذارد. این است اوّل طبقه و نژاد مشهور محترمی که لژاند هندی با کمال زحمت و افسوس از او جدا می شود؛ زیرا که در آنها تمام لوازم قدّوسیت را بدرجل کمال می بیند. سلسله و طبقۀ پانکالا بعد از آن مدّت یک هزار سال سلطنت می کند و آنها مردمان خیلی مقتدر قاهری بودند. ریشی بری هادوکتای مقدّس پادشاه آنها دورموخارا تقدیس نمود و فضایل و فعّالیت به وی آموخت و به وسیلۀ این شناسایی و بصیرت، او را لایق ساخت که دایرۀ متصرّفات خود را از همه طرف بسط داده، تمام زمین را مالک شود. پانکالاها اقوام نزدیک طبقۀ ماقبل خود بودند و در لیاقت از آنها پست تر نبودند، مگر خیلی کم. بعد از آن طبقۀ کراوا در مملکت مادهیادسا سلطنت یافتند. مادهیادسا برای هندی ها به معنی هندوستان است؛ امّا معنی حقیقی آن مرادف است با اسکاندیناو (میدکارد یعنی ناحیۀ وسطی). طبقۀ کراوا که توسّط کورو تأسیس شده، از طرف پدر از بهاراتاهای مشهور نامی و از طرف مادر از یک زنی که از سلالۀ الوهیت بود، به وجود آمدند و نسب آنها به مانو اتّصال پیدا می کرد. (مانو اوّلین مقنّن هندی ها بوده و کتاب قانونی مدوّن کرده است). با وجودیکه این نژاد و نسب بسیار محترم و معتبر بنظر می آید، امّا سرسلسلۀ آنها بواسطۀ حقّ ولادت و وراثت بسلطنت دست نیافته بود؛ بلکه بسبب عدل و انصاف و اطّلاع و بصیرت در قوانین و مذهب، او را به پادشاهی برگزیدند و او یک شخص مرتلض سخت و در عالم ریاضت و قربانی بدرجۀ کمال بود. حالا می رویم به سر وقت طبقۀ چهارم. پانداوا ها همانطوریکه اخلاف و جانشین های کراوا های مقدّس با تقوی هستند، همانطور متّحدین نزدیک باختریان ها یا باهلیکا ها می باشند. گاهی اسمشان در سیاهۀ اسامی کراوا ها ذکر می شود و گاهی آنها را برادران (=پنج برادر) پاندو فرض می نماید. در اینجا باز به همان زمان یا نزدیک آن زمانی می رسند که ایرانیان باختر (بلخ) برادران هندی ها محسوب می شدند و هنوز از یکدیگر جدا نشده بودند؛ و چون در آن وقت یاوانا ها که اجداد یونانی ها باشند و سکا ها یا سیت ها هنوز از دایرۀ اطّلاعات برهمنی ها (هندی ها) محو نشده بودند، شاید هندی ها، سواحل علیای رود سند و مملکت کابل را عرصۀ جولانگاه پهلوانان و مرکز نشو و نما و توسعۀ زندگانی آنان فرض کرده باشند، به جای جنگل های "آریاوارتا"و .... سایر اراضی که بعدها روایات و اخبار گوناگون معیّن کرده بودند. تورات طبقۀ دوم را به سهولت در همین نواحی نشان می دهد. مورّخ آلمانی "لاسن" نیز در این مورد گفته: «آنها وقتی وجود داشته اند که مهاجرت های اوّلیه در شرف قطع شدن بودند». روایت هندی بعد از ذکر برادران پاندو، دیگر از احوالات سلسله های بعدی چیزی نمی گوید و فقط به ذکر اسامی می پردازد تا به دورۀ بودا برسد. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

هزی ید شاعر یونانی در منظومۀ موسوم به اعمال و ایّام حکایت می کند: خدایان مالکیّت و سلطنت زمین را متوالیاً به پنج نژاد خیلی مختلف عنایت کردند. طبقه و نژاد اوّل نژاد طلایی بود. اولاد نمی آوردند مگر مردمان خیلی عالی. زندگانی میکردند در یک دنیای پرنازونعمت مانند خود خدایان به آسایش و سعادت. هرگز نمی دانستند مرگ چیست و چون این تغییر نشأه مستلزم وحشت و آزار است، وقتیکه اجلشان میرسید، بملایمت بخواب شیرینی رفته، بروح تبدیل می یافتند و همزاد خیراندیش نوع بشر میشدند و اعمال انسان را از محسّنات و معایب نظارت می کردند. بعد از نژاد طلا، نژاد نقره پدید امد. آنها مردمان شامخ الانف جنگجوی متکبّر مغروری بودند و خدایان آن محبّت و احترامی را که نسبت بطبقۀ ماقبل آنها داشته، نسبت به آنها نداشته. ایشان برای خدایان قربانی نثار نمیکردند و در فکر عبادت الهی نبودند. با وجود این، مردمان بلند همّت باقدرت محترمی بودند. وقتیکه ژوپیتر آنها را مغلوب ساخت و روی زمین را از وجودشان بپرداخت، نتوانست افتخارات و سعادتیرا که هنوز در قعر جهنّم از آن بهره مند هستند، از ایشان دریغ نماید. بعد از نژاد نقره، نژاد مس بوجود آمد. آنها مردمان بدذات درنده بودند و از هیچ چیز متألّم و متأثّر نمی شدند؛ گویا از چوب سخت زبان گنجشک تراشیده شده بودند. زراعت نمی کردند. بهیچیک از اعمال فلاحتی نمی پرداختند. فقط جنگجویی مایۀ اشتغال ایشان بود. همه چیز آنان از فلز ارن (مس آمیخته با روی) بود؛ از اسلحه و آلات و ادوات، حتّی خانه و منزل. و چون دایماً با خود مشغول جنگ بودند، بالاخره با دست خود خود را تمام کردند . مملکت اموات آنها را در اغوش خود پذیرفت، بدون اینکه برایشان مقام و مرتبه و افتخاری معیّن نماید. طبقۀ چهارم موسوم به اسم فلزی نبود؛ نژاد پهلوانان نام داشت و آنهائیکه در طه بس و تروا می جنگیدند، از ایشان بودند. پس از آنکه با اعمال دلیرانه خود را مشهور ابدی ساختندف آن پهلوانان نجیب از آغوش مرگ بجزایر سعید شتافتند و در آنجا در تحت قانون کرنس Kronos در یک ناحیۀ حیرت انگیزی مسکن دارند که سالی سه حاصل از زمین بر می دارند، بدون اینکه بهیچوجه زحمت کشیده بکار زراعت بپردازند. طیقۀ پنجم نژاد آهن است که بعد از طبقۀ جنگجویان طروا بعرصۀ وجود آمدند. و شاعر فوق الذّکر خود را با کمال اندوه جزو آن بچّه های بیچارۀ غمگین می شمارد. (به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

بموجب مندرجات دساتیر، پنج سلسله پی در پی وجود و ظهور یافته بوده اند. اوّل مهابادیان که یکصد زاد سلطنت کرده اند. یک زاد مساوی است با یک واد و یک واد به سه هزار جاد یک جاد به یکهزار مرو یک مرو به یکهزار ورد و یک ورد به یکهزار فرد و یک فرد به دو مرتبه پانصدهزار سال یا یک میلیون سال و هر سال مهابادیان دارای سیصد و شصت و پنج روز که هر روز آن مساوی با سی سال حالیه بوده است. بدیهی است آن عقولیکه از قرائت دساتیر شیفته و مجذوب می شوند، از همین حساب اغراق آمیز تاریخی فریب می خورند. من با بعضی از محقّقین آنها ملاقات کرده و دیده ام که سکر این سنین بیشمار چقدر آنها را مست می کند و تا چه اندازه خیره و مبهوت می شوند؛ امّا آنچه را ما باید بکلّی کنار گذارده بدور بیندازیم همین مطلب است، فقط اسامی و قیافۀ اوّل سلسله یا نژاد مهابادیان را اخذ می نماییم. زیرا که آنها هستند اجداد کبیر ما، آنها هستند مردمان کامل عیار بی نظیری که انسانیت را شروع کردند، یک یک انسانیتی که نمونۀ اصلی بوده و از هر حیث بر متأخّرین خود تفوّق و برتری داشته است. [بهتر و بزرگتر و جمیل ترین موجودات هستند. جدلی و غمگین و بدخواه و گدا و دروغگو و فقیر نیستند. ناخوشی و بیماری را نمی شناسند. ضعف در آنها راه نمیابد. از مرگ ابداً وحشت ندارند. با خدایان و یازات ها مشاوره و صحبت می کنند، مثل اینکه با آنها مساوی و همسر باشند و بطور وضوح معشوق آنها هستند، امّا زمین آنها برنگ طلاست، فوق العاده حاصلخیز است و همه قسم درخت و گیاه و بزرگترین نباتات معطّر و سبزی های لذیذ در آن ناحیه وفور دارد]. مهابادیان خاموش و منقرض شدند. جی یان بجای آنها آمدند. اگرچه آنها از سلسلۀ اوّل در قدرت و لیاقت خیلی پست تر بودند، امّا باز یک سلسلۀ بزرگی بشمار میرفتند. بعد از جی یان که در شخص جی آلاد (جی آلاد کلیو ملقّب بود به شای یعنی خادم خدا) انقراض یافتند، سلسلۀ ثالثی از مخلوق بشری تشکیل یافت که نصف آنها سلاطین شدند و نصف آنها زهاد و آنها را نژاد شائیان نامیدند و آن طبقه هم در شخص شای مهبول انقراض پذیرفت و چون وجود زهاد در آن عصر لزوم پیدا کرد، نوع انسان داخل در دورۀ کشمکش و زدوخورد شد. نیکی با بدی مقابل آمد و مجبور بمغلوب ساختن آن گردید. فقط چون در آن عصر عالم خلقت هنوز طبعاً دارای قوّت فوق العاده و قدرت عظیمی بود، هرکاری با کمال اقتدار صورت میگرفت. میتوان بیک اندازه تصوّر کرد که نفوذ و استیلای دیوآسای زهاد دورۀ شائیان نسببه انبیاء و مقدّسین اعصار بعد چقدر تفوّق داشته است. بعد از شای مهبول، یازان آمد که سرسلسلۀ طبقۀ جدیدی شد و این طبقه که از حیث قدر و شجاعت پست تر از سلسلۀ ماقبل خود بود، موسوم به یازانیان گردید که آخرین آنها یازان عجم بود اصول زندگانی طوری رفته رفته دچار ضعف و سستی می شد که تنزّل و پستی هر طبقه از پیش محسوس بود؛ بنابراین یازانیان همیشه بر آن طبقاتیکه بایستی بعد از آنها بیایند، ترجیح داشته، زیرا که آنها اقلّاً نیمه خدایان بودند، بجهت اینکه پهلوانان بعرصۀ وجود می آوردند. کیومرث، آن پادشاه بی اسم، آن رئیس نوع بشر که مبهماً تعیین شده است، پسر یازان عجم بوده که طبعاً از پدرش پست تر، ولی بایستی پدر آنقدر مردمان بزرگی بشود که بعد بایستی بیایند. و با وجود آنهمه احتراماتیکه ما باید از آنها منظور بداریم، بعقیدۀ دساتیر آنها هم نبوده اند مگر آدمی مثل ما و در آن کتاب معروف اخلاق حسنه و فضایل آنها را وصف می کند نه برتری خلقت طبعی ایشان را. باز تکرار می کنم که من معتقد نیستم که چنانچه نقّادین و محقّقین عصر جدید می گویند، این لژاند در قرون وسطی اختراع و تصنیف شده باشد؛ حتّی نسبت نگارش آنرا بعهد ساسانیان هم قبول نمیتوانم کرد و حال آنکه با آن ترتیبی که این کتاب به ما رسیده، باید حتماً نسبتش را بدورۀ ساسانیان داد. عقیدۀ من این است که دساتیر خیلی قدیم تر از اینها انشاء شده باشد و برای اثبات این عقیده کفایت خواهد کرد که اگر مندرجات آنرا با بعضی از فصول سالنامه های خیلی قدیم سایر شعب نژاد ابیض تطبیق نمایند و این مشابهت برای تجلیل مقام اخبار و روایات آن کافی خواهد بود و ثابت خواهد نمود که مندرجات آن پر از مغز و معنی و قابل دقّت نظر و توجّه کامل است. اگرچه در تاریخ پنج طبقۀ مختلفه (آنطوریکه دساتیر نقل می کند) رنگ آمیزی اعراب دیده می شود، امّا مستقیماً از اخبار و روایات سمیت ها مأخوذ نیست یا اقلّاً دست و پنجۀ پارسی ها هم در آن به کار رفته است. (به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

پسره چند روزی بود مرخصی گرفته بود که به شهرشان برود. ولی هنوز نرفته بود و همچنان در خوابگاه به سر می برد. پرسیدم: چرا هنوز نرفته ای؟ جواب داد: چون ابروهایم را برداشته ام و اگر با این وضعیت به خانه بروم، پدرم [که جانباز جنگ تحمیلی هم بود] دعوایم می کند؛ منتظرم ابروهایم دربیاید، بعد! خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. جدا از همۀ نتایج اخلاقی و غیر اخلاقی (!) که این ماجرا می تواند در بر داشته باشد، به این فکر کنید که: دانشگاهی که دبیر ستاد شاهدش این باشد، خودش چه خواهد بود؟


  • امید شمس آذر

آقای داریوش ارجمند، کارشناس تاریخ و جامعه شناسی از دانشگاه فردوسی مشهد و کارشناس ارشد تئاتر و سینما از دانشگاه سوربن فرانسه است. او همچنین به خاطر موضوع پایان نامه اش که مربوط به ورزش باستانی بوده، از سال 91 سخنگوی فدراسیون پهلوانی و زورخانه ای نیز هست. ارجمند از علاقه مندان فرهنگ باستانی ایران -و نه فرهنگ ایران باستان- می باشد. دستی به قلم نیز دارد و شعر هم می سراید. ایرانیان ایشان را بیشتر با چهرٖۀ تاریخی مالک اشتر در سریال امام علی(ع) می شناسند. در سال 86 و حدود یک دهه پس از پخش آن سریال، کارگردانی به اسم محمّد نوری زاد اقدام به ساخت سریال "چهل سرباز" کرد که داستان آن در اپیزودهای مختلفی روایت می شد که بخشی از آن به ماجراهای رستم و اسفندیار و رستم و سهراب اختصاص داشت. از استاد ارجمند برای بازی در نقش رستم در این سریال دعوت شد و ایشان ابتدا عنوان کرد که: "مالک اشتر رستم عرب بود. من رستم خودمان را بدهکار بودم که بازی کنم"؛ ولی به دلیل داستان پر پیچ و خم سریال و گریم ضعیف و فیلمنامۀ جانبدارانه -که در آن به قومیّت ها و حتی به روحانیّت توهین شده بود- حاصل کار، چیز دندانگیری از آب درنیامد و استاد بعداً از بازی در این کار ابراز پشیمانی کرد. (هرچند بازی فرزند جوان ایشان -امیریل- در نقش سهراب قابل تحسین بود و بعدها فیلم سینمایی "پرچم های قلعۀ کاوه" از کارگردان مزبور، اثر خوبی از آب درآمد). ایراد اصلی کجا بود؟

ایراد در همان اصل تفاوت و تفکیک بین فرهنگ باستانی ایران و فرهنگ ایران باستان بود؛ چرایی لزوم این تفکیک، در لزوم تطبیق "شاخصه های پیشنهادی هویت بازتعریف شده"ی یک ملّت با "داشته های سنّتی" خود آنان است. یعنی ذوق و سلیقۀ عامّۀ ملّت باید در عرضۀ کالاهای فرهنگی توسّط خواص نخبگان و هنرمندان در نطر گرفته شود. مردم ما با شاهنامه و شخصیت های آن مأنوسند و این عناصر برخلاف عناصر جدید وارداتی مانند باستانگرایی و ناسیونالیسم و کوروش زدگی و... با روحیۀ ملّت ما تطبیق دارد و بیگانه نیست. سریال ناموفّقی مثل چهل سرباز برای خواص ساخته شده، در حالی که اوّلین کار از نوع خود بود: نمایش رستم مردم بر صفحۀ تلویزیون! پیشتر دولت شوروی سابق نیز برای جلوگیری از شورش جمهوری های مسلمان و ایرانی تبار قلمرو خود، فیلمهایی با موضوع داستانهای شاهنامه ساخته بود؛ اما این برای اوّلین بار بود که چنین موضوعی در داخل ایران به تصویر کشیده می شد و مردم بی صبرانه منتظر تماشای اثر دلخواه خود بودند که متأسّفانه ابتدای امر با اقبال عمومی مواجه و از اواسط کار به خاطر گیج کنندگی و گنگی کار، رها شد. اوّلین کارها همیشه باید برای عوام ساخته شوند، نه خواص. ابتدا باید روایتی را که عمومی و مقبول همگان است -ولو ایراداتی هم داشته باشد- به تصویر کشید، سپس به ارائۀ برداشت های خود از آن پرداخت. این، اصلی خدشه ناپذیر در آفرینش های هنری است.


  • امید شمس آذر

بعضی ها بعضی دیگر را متّهم به تظاهر می کنند، امّا اندکی بیشتر نگذشته، خودشان اعتراف به تظاهر می کنند. اگرچه تا همینجایش هم نکته ها هست بسی، امّا ظرافت آنجاست که: آیا این، اعتراف به تظاهر است یا تظاهر به اعتراف؟ فرقشان در کجاست؛ آنجاست که اوّلی هنگام خوردن سر به سنگ حادث می شود، دوّمی هنگام رد شدن الاغ از پل.


  • امید شمس آذر
میثم به مختار در مورد چشم_زخمی که به او رسیده بود، هشدار داد. چشم_زخم مالک برای همیشه روی چهره اش باقی ماند و به این سبب به اشتر معروف شد؛ چون در راه خدا برایش اهمّیتی نداشت. چرا که شاگرد مکتب همان جوان منزّه از دغلی بود که وقتی خشمش جنبید، کاهلی کرد تا تمام بهر حق تیغ زده باشد. (اشتباه نشود! علی‹ع› کینۀ عدو را پاک کرد، نه اثر خدو را). امّا مختار باید صبر می کرد تا چشم_زخمش کاملاً التیام می یافت؛ چون در غیر اینصورت یادش نمی رفت و خالص نمی شد. فرق شاگرد سربراه و شاگرد بازیگوش همینجاست.

  • امید شمس آذر

در خبر است روزی عمر بن خطاب از امیرالمؤمنین علی(ع) پرسید: تو چطور جواب هر سؤالی را که ازت می پرسند، بدون ذره ای درنگ پاسخ می دهی؟ حضرت فرمود: «چند انگشت در دست داری؟»، گفت: پنج تا، فرمود: «پس چرا نشمردی؟»؛ پاسخ داد: شمردن نمی خواهد، می دانم که پنج تاست. حضرت فرمود: «پاسخ تمام سؤالات نزد من اینچنین است». این روایت نمونه ای است از اظهار نظر معصومین(علیهم السلام) راجع به علم لدنی و الهی خودشان. از علی(ع) هم موارد اینچنینی که بدون مکث و درنگ به سؤالات سائلان -آنهم با طرز فکر مردم آن روزگار- جوابهای صحیح و بدون ردخور داده اند، بسیار ذکر شده است. از جمله:


در زمینۀ ریاضیات، شخصی از حضرت(ع) پرسید: آن کدام عدد است که بر 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 بخش پذیر است و باقیمانده هم ندارد؟ حضرت بی درنگ فرمود: «تعداد روزهای سال (=360) را در تعداد روزهای هفته (=7) ضرب کن، به آن می رسی»، یعنی 2520 .
در زمینۀ نجوم، شخصی از حضرت پرسید: محیط خورشید چقدر است؟ حضرت بی درنگ فرمود: «900 فرسخ در 900 فرسخ». یعنی 810000 فرسخ/فرسنگ که با توجه به اینکه هر فرسنگ برابر با 6240 متر است، می شود 5054400 کیلومتر که مطابق با محاسبات دانشمندان امروزی است.
در زمینه تاریخ، از آن حضرت (ع) نقل است: «بنا شد دو هرم بزرگ مصر در وقتی که صورت فلکی نسر طایر (عقاب پرنده) در مقابل برج میزان واقع شده بود» که این تاریخ طبق محاسبات، با 6700 سال پیش که زمان حکومت حضرت ادریس(ع) -بانی اهرام- باشد، منطبق است.

اما در زمینۀ انسان شناسی، حدیث جالبی را اخیراً مشاهده کردم که می آورم:

در کتاب ناسخ التواریخ نقل شده که شخصی به خدمت حضرت علی(ع) رسید و سؤال کرد که سه هزار سال پیش از حضرت آدم چه کسی بود؟ حضرت فرمودند: «بشر»؛ عرض کرد قبل از آن بشر کی بود؟ فرمود: «بشر»؛ سه بار این سخن تکرار شد، سائل سر به زیر انداخت. آنگاه حضرت علی(ع) فرمودند: «اگر سی هزار بار هم سؤال می‏ کردی، همین جواب را می‏ شنیدی».

این یعنی پیدایش بشر به زمانی برابر با 3000 × 30000 سال پیش از پدر ما حضرت آدم(ع) می رسد؛ یعنی 90000000 سال که آن را هم اگر به شمسی تبدیل کنیم می شود 87352941 سال. زمان هبوط آدم(ع) را هم اگر بنا بر قول مشهور 7615 سال پیش از این بدانیم، پیدایش بشر (موجودی که نامش از بشره می آید) به حدود 87360556 سال پیش بر می گردد که مطابق با یافته های دیرینه شناسی است که آغاز تکامل نوع انسان را از حدود 85 میلیون سال قبل می دانند. اما همۀ اینها را بگذارید در کنار مسئلۀ تقویم اقوام باستانی ختایی (تیره ای از ترکان چین باستان) که به ادعای خودشان از ابتدای خلقت شروع می شده و تا زمان ما (1397 هجری شمسی) 88640242 سال از آن می گذرد. اقوام ختا در حالی این ادعا را می کردند که یهودیان کل عمر جهان را در حد چند هزار، زرتشتیان چند ده هزار و صابئین چند صد هزار سال می پنداشتند. البته امروزه می دانیم که عمر جهان تاکنون از حد چند ده میلیون سال هم بیشتر  بوده و حداقل به چند میلیارد و چند ده میلیارد سال می رسد؛ اما اگر مقصود از این پیدایش جهان را پیدایش نوع بشر بدانیم، در نسبت با داده های روایی و یافته های علمی قبلی، مبحث جدیدی برای غور و بررسی است. البته اگر این مفهوم بشر شامل حال انسانهای فرازمینی نگردد که در آنصورت باب جدیدی باید پیش رو گشوده شود.


  • امید شمس آذر

مانویان میگویند: بعد از آنکه پدر اعظم، مادر حیات و انسان ازلی را می آفریند، رسول سوم را خلق می کند و این رسول سوم در منابع ایرانی "میترا" و گاهی "رشن شهریزد" و گاهی "مهریزد" خوانده شده است. ظهور رسول سوم، ماده را که بشکل آز و حرص تجسم یافته از آنجهت به وحشت می اندازد که مبادا اسیر او از چنگش بیرون برود و برای آنکه آنرا محکم در بندهای خود نگاهدارد، طرحی میریزد بدین نحو که قسمت اعظم وجود خود را در یک موجود مشخص متمرکز نماید تا کفۀ مقابل موجود الهی باشد، پس دو دیو یکی نر باسم "اشقلون" و یکی ماده باسم "عزائل" مأمور اجرای این نقشه میشوند. اشقلون همۀ جنین های سقط شده را میخورد تا تمام نوری را که ممکن است در انها باشد در شکم خود فرو ببرد و بعد با عزائل جفت میشود. باین طریق از او دو انسان اولی دنیائی زادئیده میشود و آنان آدم و حوا هستند که در مآخذ ایرانی کهمورد (کیومرث) و مردیانگ خوانده میشوند. در واقع نوع انسانی بر اثر یک سلسله اعمال نفرت انگیز تناسلی و آدم خواری بوجود می آید و موجب حفظ اصل شیطانی میشود. بدن که شکل حیوانی دیوان بزرگ است، با شهوتی که ویرا به جفت شدن و تولید جنس سوق میدهد، بر طبق نقشۀ مادۀ ظلمت، روح نورانی را که بطور لایتناهی بوسیلۀ تناسل از جسمی بجسم دیگر انتقال میدهد، در اسیری خود نگاه میدارد. چون قسمت اعظم نور محبوس در ظلمت در آدم جمع شده (یعنی در آدم و کمی در حوا)، لذا وی و اعقابش غایت عمل نجات دادن میشوند. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )


Islamic_Bronson


  • امید شمس آذر