حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
با سلام
حقیقت روشن، دربردارندۀ نظرات و افکار شخصی است که پس از سالها غوطه خوردن در تلاطمات فکری گوناگون، اکنون شمّۀ ناچیزی از حقیقت بیکرانه را بازیافته و آمادۀ قرار دادن آن در اختیار دیگر همنوعان است. مطالب وبلاگ در زمینه های مختلفی سیر می کند و بیشتر بر علوم انسانی متمرکز است. امید که این تلاش ها ابتدا مورد قبول خدا و ولیّ خدا و سپس شما خوانندگان عزیز قرار گیرد و با نظرات ارزشمند خود موجبات دلگرمی و پشتگرمی نگارنده را فراهم آورید.
سپاسگزار: مدیر وبلاگ


[توجه: نگارنده پایگاه اطلاع رسانی دیگری در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ندارد]

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب
آخرین نظرات
نویسندگان

۳۶۶ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

ر پایان، بخش‌هایی از بیانات رهبری دربارۀ سلالۀ صفویّه آورده می‌شود؛ قابل توجّه کسانی که راه هرگونه انتقاد از این شجرۀ خبیثه را به اسم حمایت از ولایت(!) می‌بندند و می‌خواهند حضرت امام را هم مثل خودشان مدافع صفویّه معرّفی کنند:

«در این کشور، قبل از دوران حکومت اسلامی و جمهوری اسلامی، حاکمیّت و مناسبات بین حاکم و مردم، همواره رابطۀ غیراسلامی -رابطۀ سلطان و رعیّت، رابطۀ غالب و مغلوب- بوده است. همۀ کسانی که به این‌جا آمدند و حکومت کردند، احساس نمودند که بر این مردم غلبه پیدا کرده‌اند. از این آخریش که رضاخان و پسرش بود، بگیرید و همین‌طور عقب بروید. قاجاریّه احساس کردند که بر این مردم غلبه پیدا کرده‌اند و فاتح شده‌اند. از اوّل به عنوان فاتح، بنای حکومت خودشان را گذاشتند. قبل از آنها، زندیّه و افشاریّه و صفویّه فاتح شده بودند. اگر همین‌طور به عقب بروید، سلسله‌های گوناگونی را می‌بینید که با پول و زور و قبیله‌گری و قلدری و پهلوانی و با وسایل گوناگون آمده‌اند و بر این مردم فاتح شده‌اند و آنان را به زیر یوغ حکومت خودشان کشانده‌اند. لذا همیشه روابطشان با مردم، "ما فرمودیم" بوده است. "من به ملّت عرض می‌کنم"، "من خدمتگزار ملّتم" که امام می‌گفت، متعلّق به جمهوری اسلامی و اسلام و امامِ اسلامی ما بود؛ و الّا قبل از او، "ما امر می‌فرماییم" و "ما چنین فرمودیم" بود. از این کلمات، می‌شود رابطه را فهمید. رابطه، رابطۀ یک حاکم و فاتح و غالب و اختیاردار و قدَرقدرت بود. سلطنت را هم یا با شمشیر به دست آورده، یا از پدران‌شان ارث برده بودند؛ لذا زیر بار منّت کسی هم نبودند و "السّلطان بن سلطان" می‌نوشتند! به کسی مربوط نیست که من پادشاهم؛ من ارث برده‌ام! مثل کسی که فرضاً از پدرش یک آفتابۀ مسی ارث می‌برد و متعلّق به خودش است. آیا کسی می‌تواند بگوید تو چرا این آفتابۀ مسی را داری؟ ارث برده است دیگر. این هم سلطنت را ارث برده است و مثل همان آفتابۀ مسی، برایش ملک شخصی است و هیچ‌ کسی حقّ دخالت در آن را ندارد؛ "السّلطان بن سلطان"! این‌ها نکاتی است که باید به آنها توجّه کنید. آن پادشاهی هم که حکومت را با شمشیر به دست آورده بود، خدا را بنده نبود؛ مثل نادرشاه، مثل آقامحمّدخان، یا مثل خود رضاخان. اینها با زور و قدرت به حکومت رسیده بودند. البتّه رضاخان، در سایۀ شمشیر خودش هم نبود؛ در سایۀ شمشیر دولت بریتانیا بود که حکومت را به دست آورده بود».

بیانات در دیدار اعضای شورای هماهنگی تبلیغات اسلامی و مسئولان ستاد بزرگداشت دهۀ فجر - 1369/10/11

«من نمی‌خواستم به تفصیل در این‌باره صحبت بکنم؛ منظور اشاره‌ای بر وضع کنونی بود. البته این وضعی که امروز پیش آمده -یعنی دین و فقه حاکم شده است- در طول تاریخ اسلام سابقه ندارد. این چیزی است که جز در دورۀ حکومت اسلامی بعد از صدر اسلام -همان چند سال معدود- دیگر وجود نداشته است. این وضع را نمی‌شود با وضع زمان صفویّه مقایسه کرد؛ آنها یک مشت کودتاچی و قلدرهایی بودند که سر کار آمدند و تصادفاً شیعه بودند؛ مثل قاجاریّه که در این کشور حاکم بودند. صفویّه با قاجاریّه، از لحاظ محتوای کار و سلطنت و بقیّۀ شرایط حکومت، تفاوتی که نداشته است؛ فقط وابستگی شیعی داشتند».                                                                        بیانات در دیدار جمعی از روحانیون استان کرمان - 1370/08/20

«اتّفاقاً دورانی که زبان فارسی در ترکیه نفوذ داشته، تقریباً همان دوران صفویّه است که در خود ایران زبان فارسی خیلی اوجی نداشته است. شعرای خوب ما در آن دوران فرار می‌کردند و از ایران می‌رفتند؛ امّا ما می‌بینیم که در کشور عثمانىِ آن روز، زبان فارسی، زبان دیوانی و زبان شعری و زبان علمی و ادبی است؛ پس ناشی از نفوذ سیاسی نیست؛ یعنی نمی‌توان گمان کرد که علّت گسترش زبان فارسی، نفوذ سیاسی دولت فارسی ایران است. علاوه بر این، خیلی از سلاطین ایران اصلاً فارس نبودند. غزنویان و سلجوقیان شاید زبان فارسی را درست هم نمی‌فهمیدند. خود صفویّه و قاجاریّه هیچکدام فارسی‌زبان نبودند؛ اینها با فارسی خیلی انس و خویشاوندی نداشتند. بنابراین، علّت نفوذ زبان فارسی در چیز دیگری است».                                                                  بیانات در دیدار اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی - 1370/11/27


موارد دیگر:

«اوّل‌کسی که در مقام نظر و در مقام عمل -توأماً- یک نظام ایجاد کرد، امام بزرگوار ما بود؛ که مردم‌سالاری دینی را مطرح کرد، مسئلۀ ولایت فقیه را مطرح کرد. بر اساس این مبنا، نظام اسلامی بر سر پا شد. این، اوّلین تجربه هم هست. چنین تجربه‌ای را ما در تاریخ نداریم؛ نه در دوران صفویّه داریم، نه در دوره‌های دیگر. اگرچه در دوران صفویّه کسانی مثل "محقّق کرکی" ها وارد میدان بودند، امّا از این نظام اسلامی و نظام فقهی در آنجا خبری نیست؛ حدّاکثر این است که قضاوت به عهدۀ یک ملّایی، آن هم در حدّ محقّق کرکىِ با آن عظمت بوده است؛ ایشان می‌شود رئیس قضات، تا مثلاً قضات را معیّن کند؛ بیش از اینها نیست؛ نظام حکومت و نظام سیاسی جامعه بر مبنای فقه نیست. ایجاد نظام، کاری است که امام بزرگوار ما انجام داد».

«بعد از دوران صدر اسلام، اوّلین باری است که اسلامِ صحیحِ نابِ متّکی به قرآن و حدیث در عالم واقع، دارد تحقّق پیدا می‌کند؛ حتّی در دوران‌هایی که مثلًا علما، محترم هم بودند، این‌جور نبوده. فرض کنیم در دوران صفویّه؛ خب علما، محترم بودند؛ محقّق‌ کَرکی از شام پا می‌شود می‌آید در اصفهان یا در قزوین یا در کجا و شیخ‌الاسلام کلّ کشور هم می‌شود؛ پدر شیخ بهایی، خود شیخ بهایی، اینها همه کسانی هستند که جزو علمای بزرگ بودند، خیلی هم محترم بودند، امّا این‌ها حدّاکثر کاری که می‌کردند این بود که مثلاً فرض کنید که دستگاه قضاوت را بر عهده بگیرند، آن‌هم تا جایی که منافات با برخی از تندروی‌های دستگاه حکومت و سلطنت نداشته باشد؛ و الّا شاه‌ عبّاس و شاه‌ طهماسب و بقیّۀ سلاطین، کار خودشان را می‌کردند، حکومت اسلامی نبود، حکومت دینی نبود. اینکه منشأ و مبدأ احکام حکومتی کتاب و سنّت باشد، روایات ائمّه باشد، از صدر اسلام -یعنی حالا آن مقداری که صدر اسلام بوده، بعد از آن- تا امروز دیگر سابقه نداشته است. امروز در ایران اوّلین بار است که یک چنین حکومتی به‌ وجود می‌آید».

«شما ببینید همین شاه‌ عبّاس که یک چهرۀ برجسته است، چقدر ظلمِ ناشی از خودکامگىِ محض کرده است. آن‌قدر از خویشاوندان خود را کُشت و کور کرد که بعضی اشخاص مجبور شدند برخی از شاهزاده‌های صفوی را به گوشه‌ای ببرند و گم و گور کنند تا شاه از وجود آنها مطّلع نباشد! مثلاً دستور داد چهار پسر امام‌ قلی‌خان را سر ببُرند و جلوِ او بگذارند؛ در صورتی که امام قلی‌خان جزو افرادی بود که به صفویّه خیلی خدمت کرده بود؛ جزو خدّامِ قدیمی صفویّه و سرداران و سیاستمداران صفویّه بود؛ امّا به خاطر وجود روح دیکتاتوری و استبداد در شاه، این بلا سرِ او آمد».

بزرگترین جرم حکومت‌های خودکامه و مستبد در طول تاریخ ما این است که نگذاشتند ملّت در آن وقتی که باید با حضور خود، با شجاعت خود، منافع خود را تأمین کند، در میدان حاضر شود. اشرف افغان و محمود افغان و لشکریانشان اطراف اصفهان را گرفته بودند. مردم دلشان وَل‌وَل می‌زد برای این‌که بروند دفاع کنند؛ اما حاکمان تن‌پرورِ خودباختۀ ترسیده، نگذاشتند مردم از خودشان دفاع کنند. آنها تسلیم شدند و در واقع مردم را هم تسلیم کردند. نتیجه این شد که بعد از سال‌های سخت و سیاه، وقتی که مهاجمان مجبور شدند از ایران خارج شوند، صدها و شاید دویست‌هزار نفر از زنان و دختران و نوجوانان ایرانی را با خودشان به اسارت بردند؛ یعنی حتّی وقتی که می‌رفتند نیز این‌گونه با مردم رفتار کردند».

«در گذشته، روحانیّت ما همیشه به عنوان یک مجموعۀ به‌کلّی جدا از اداره و تدبیر حرکت جامعه قرار داشته؛ خودش مغلوب گروه مغلوبی بوده. حتّی در دورانی هم که پادشاهان صفویّه مدعی تشیّع بودند و به علما احترام می کردند و فتحعلی شاه به خانۀ میرزای قمی در قم می‌رفت و زیر بازوی او را می‌گرفت، روحانیّت یک گروه کاملاً حاشیه‌ای بود».

پایان
امید شمس آذر
۲۳ دی ۹۷ ، ۱۴:۳۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر
«نردبان این جهان ما و منی‌ست
عاقبت این نردبان افتادنی‌ست
لاجرم هرکس که بالاتر نشست
استخوانش سخت‌تر خواهد شکست»
(مولوی)

انسان اشرق مخلوقات و کامل‌ترین جانداران است. انسان‌های زیبا را هم در مقام تشبیه، از میان همۀ حیوانات به آهو و قو و سنجاب و کبوتر و... مثال می‌زنند؛ در حالی‌که "میمون" که در این میان شبیه‌ترین جانوران به انسان است، به جای اینکه زیبا تصوّر شود، مظهر زشتی به حساب می‌آید! چرا؟ چون او مراحل کامل شدن و زیبا شدن را در ظاهر پیموده و در آخر راه بازمانده است. علمای بنی‌اسرائیل از فرعون بدتر بودند؛ چون فرعون علناً با خدای موسی(ع) اعلام دشمنی کرده و خود را خدای بزرگ معرّفی می‌نمود، ولی آنان با وجود اعتقادشان به توحید، اقدام به قتل پیامبران خدا می‌نمودند. به همین قیاس، بنی‌امیّه از علمای بنی‌اسرائیل نیز بدتر بودند؛ چون علی‌رغم اعتقاد به توحید و اعتراف به حقّانیّت پیامبر اسلام (ص)، فرزندان او را به شهادت می‌رساندند. همین‌طور صفویّه نیز از بنی‌امیّه بدتر بودند؛ چرا که به رغم ادّعای تشیّع بعد از توحید و اسلام، جایگاه چندانی برای علمای شیعه در حکومت خود قائل نبودند و به عکس خود را سیّد معرّفی می‌نمودند تا تقدّس ویژۀ آنان را در تصاحب خود داشته باشند. نهایتاً بعضی از مدّعیان ذوب در ولایت در جامعۀ کنونی ما نیز از صفویّه بدترند که با وجود ادّعای احترام به نایب امام عصر (عج) و اطاعت از ولایت مطلقۀ فقیه، جوانان انقلابی و ولایی را به اشکال مختلف آزار می‌رسانند. خدا خود بین ما و آنان قضاوت کند؛ امّا شاذّترین قسمت این بحث، شاید ادّعایی باشد که دربارۀ صفویّه عنوان شد. پس توضیح بیشتر در ادامه می‌آید.
پیش از هرگونه سخن، باید توجّه داشت در بحث از سلسله‌های حکومتی، لازم است بین دو مفهوم "اثرات و نتایج اقدامات و سیاست‌های فرمانروایان آن" با "شخصیّت و عملکرد فردی خودشان" تفکیک قائل شد. هخامنشیان بدون اینکه دغدغۀ دینی خاصّی داشته باشند، نجات‌دهندگان دین یهود در زمان خودشان شدند و ساسانیان نیز به هنگام رویارویی با رومیان در زمان امپراتور والریانوس، ناخودآگاه باعث نجات دین مسیح گشتند. به همین ترتیب صفویّه نیز رسمیّت‌بخشندگان به مذهب شیعه و حافظان استقلال ایران در مقابل امپراتوری عثمانی بودند و از این بابت از همۀ آنان متشکّریم؛ امّا نه پادشاهان پارس زرتشتی بودند، نه امپراتوران روم مسیحی، نه عثمانیان سنّی و نه صفویان شیعه، بلکه همۀ آنان یک دین واحد داشتند: $! در این مبحث، منظور ما واکاوی مفهوم دوّم است. اکثر کسانی که صفویّه را کوبیده اند، با تشیّع مشکل داشتند. ابتدا در دام آنان افتاده‌اند که شیعه مدیون و مرهون آنهاست، سپس شروع به تخریب‌شان کرده‌اند. بنده به شخصه در مقابل همۀ آنان می ایستم؛ ولی قضیه این بوده که خود این خاندان منحوس، دغدغۀ خاطر تشیّع نداشته‌اند. عرب‌ها به اسم گسترش اسلام رفتند و کشورگشایی کردند و به تعبیر فردوسی "تخت را با منبر برابر کردند"، اینان که جای جدیدی برای‌شان نمانده بود تا فتح کنند، آمدند و متوسّل شدند به تشیّع تا فتوحات را دوباره در دل فتوحات قبلی ادامه دهند. همین! پس ما منکر اثرات حکومت آنها نیستیم؛ ولی اگر شخصیّت‌شان مطالعه شود، بی‌نمازی و شراب‌خواری و خونریزی و دروغگویی و سوءاستفاده از اعتقادات دینی مردم، نه‌تنها با تشیّع، بلکه با اصل اسلام سازگاری ندارد. فارغ از اینکه هرچه باشد در درجۀ اوّل پادشاه بودند و کبر و غرورشان، آنها را سوق می‌داد به نادیده گرفتن اصل رجوع به فقیه جامع‌الشّرایط در دورۀ غیبت و جا زدن خودشان به جای او با تأسّی به تقدّس‌های خودساخته و خواب‌های مکرّری که از معصومین(ع) می‌دیدند! مفهوم مورد بحث ما در نیمۀ اوّل حکومت صفویّه برجسته‌تر است و مفهوم اوّل در نیمۀ دوّم آن. پس تفکیک دیگری نیز باید بین صفویّۀ قبل از شاه عبّاس اوّل -که درست در نیمۀ این دوره واقع بوده- با بعد از او صورت گیرد. تمرکز ما بر دورۀ نخست آن و اندکی قبل از آن است. در دورۀ اوّل همۀ امور در دست قزلباش‌ها بود. عبّاس اوّل که از کشتن برادران و پسران خود هم ابایی نداشت، در زمان فرمانروایی‌اش تمامی قزلباش‌ها را به تدریج قلع و قمع کرد و این باعث شد خود خاندان صفوی تا حدودی استقلال به دست آورند؛ ولی روند سقوطشان نیز از همان موقع آغاز شد. نیمۀ اوّل دورۀ صفویّه هم برجسته‌ترین عالمانی که توانستند از به فنا رفتن تشیّع در سرزمین ایران توسّط آن حکومت "علی‌اللّهی" -و نه شیعه- جلوگیری کنند، همان سه بزرگواری بودند که از سرزمین‎‌های عرب‌نشین بحرین، عراق و جبل‌عامل به ایران آمدند. علمای بعدی ایرانی که شاگردان ایشان بودند، عمدتاً اخباری بودند و توان اجتهاد و تفقّه در معارف شیعه را نداشتند و این وضعیّت ادامه داشت تا اواخر دورۀ قاجار و احیای حوزۀ علمیّۀ قم. آن علمای عرب در اصل برای نجات شیعه آمده بودند. از نیمۀ دوّم صفویّه به بعد بود که مذهب شیعه در ایران توانست تا حدّ اندکی روی پای خودش بایستد، آن هم با آن شرایط.
بین تاریخ‌دان‌های معاصر شیعه، مرحوم دکتر شریعتی تنها کسی بود که جرئت نقد واقعی صفویّه را از جایگاه یک محقّق شیعه‌مذهب ایرانی به خود داد و در کتاب "تشیّع علوی - تشیّع صفوی" به تفاوت‌های تشیّع ادّعایی صفویّه با تشیّع واقعی پرداخت؛ هرچند ایشان نیز از مفهوم صفویّه بیشتر در جایگاه یک "نماد" استفاده کرده است تا واقعیّتی تاریخی. دیگران آنها را یا به نیّت تخریب تشیّع کوبیده‌اند تا با اغراض ملّی‌گرایانه تمجید کرده‌اند. عدّه‌ای نیز بوده‌اند چون رسول جعفریان که ظاهراً با دغدغۀ مذهبی به تمجید صفویّه پرداخته و همواره تأکید دارند در مورد برآمدن آنها از تعبیر "طلوع" استفاده کنند که برای هر ستارۀ نحسی نیز به کار می‌رود و اصرار هم می‌کنند که این تعبیر از رهبری است! امثال اینان که می‌خواهند راهرو نبوده راهبر شوند، اگر دغدغۀ مذهبی نیز داشته باشند، بازماندگان گروه "شیعیان سیاسی" در صدر اسلام -در مقابل شیعیان اعتقادی- هستند و نظرات‌شان برای خودشان محترم است و نه کس دیگر. در زمان ما امثال دکتر علی سالاری صاحب مقالاتی مانند: "نقد وبررسی نظریّه‌های موجود دربارۀ تشکیل حکومت صفوی، احوال و مناسبات صدرالدّین صفوی و نقد افسانۀ قاسم‌انوار، نقش شاه اسماعیل در ایجاد حکومت صفوی، بازنگری در احوال و مناسبات شیخ صفی‌الدّین اردبیلی، شمس‌الدّین گیلانی معلّم شاه اسماعیل افسانه یا واقعیّت؟"، به روشنی به موضوع تاریخ صفویّه و مناسبات آنها پرداخته‌اند. ولی اکثر تحلیل‌های موجود -آنطور که گفته شد- احساس‌گرایانه و جانبدارانه است. حتّی دایرة‌المعارف‌هایی مثل ویکی‌پدیا هم در این مورد بی‌طرف نیستند. پس مشکل عمده در این خصوص کمبود منابع نیست، کمبود دقّت نظر است؛ به عنوان مثال:

1- همه جا می‌خوانیم: صفویّه سیّد بودند، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد که: چرا در همۀ منابع اسم جدّشان شیخ صفی‌الدّین ذکر شده و نه سیّد صفی‌الدّین؟! از هزار و چند صد سال پیش تا زمان خودمان هیچ سیّدی شیخ نامیده نشده و همیشه این دو عنوان از هم تفکیک شده بودند.
2- همه جا می‌خوانیم: خاندان صفوی قبل از رسیدن به حکومت صوفی بودند، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد که: چرا در هیچ‌یک از منابع مربوط به تاریخ تصوّف، از طریقتی به نام صفویّه ذکری به میان نیامده است؟! صفویان اوّلیّه صرفاً زمیندار بودند و اظهار تصوّف‌شان برای محافظت اموال‌شان بوده.
3- همه جا می‌خوانیم: شیخ صفی‌الدّین کراماتی داشت، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد که: چرا کرامات همۀ مشایخ خیر بود ولی کرامات شیخ صفی شر بود؟!! همین "صفوة الصّفا"ی ابن بزّاز اردبیلی را بخوانید؛ چقدر خواسته که از صفویّه و سردودمان آنها تعریف کند، برعکس تخریب‌شان کرده است. نمی‌دانیم خیلی آدم ساده ای بوده که آنها را لو داده یا خیلی زیرک بوده که نتوانسته ازشان خوب دفاع کرده و برایشان کرامت تراشی کرده باشد.
4- همه جا می‌خوانیم: صفویان در دلیری و جنگاوری چنین و چنان بودند، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد که: این خاندان در وقایعی مانند حملۀ مغول و حملۀ تیمور به کدام گوری خزیده‌اند؟!! اساساً زمیندار را چه به جنگ؟!
5- همه جا می‌خوانیم صفویّه حکومت ملّی تشکیل دادند، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد که: چرا در این دوره به استثناء شخص پادشاه، بقیّۀ مناصب همگی در دست بزرگان ترک‌تبار قزلباش بود و حتّی در منابع عثمانی، از قلمرو صفوی تحت عنوان "قلمرو قزلباشی" یاد شده و همین الآن هم ترکیه‌ای‌ ها ترجیح می‌دهند به جای صفویّه بگویند قزلباشان؟! ترکانی که بعد از قلع‌وقمع‌ شان توسّط عبّاس اوّل نیز همچنان در قالب سلسله‌های افشاریّه و قاجاریّه به حکومت خود ادامه دادند! تشکیل حکومت صفویّه بعد از قراقویونلو و آق‌قویونلو، سوّمین هجوم ترکمانان به ایران بوده است. حکومت سلجوقی، پیش از آنان مرزهای ایران بعد از سلام را به مرزهای ایران‌زمین دورۀ ساسانی رسانده بود. سلجوقیان یکی به علّت ترک بودن و دیگری به علّت شیعه نبودن مورد توجبه کمتری قرار گرفته‌اند؛ در حالی‌که اگر آنان ترک بودند، قزلباش‌ها هم ترک بودند (گذشته از خود صفوی‌ها که ایرانی‌تبار ولی ترک‌زبان بودند) و اگر آنان سنّی بودند، خاندان صفوی نیز قبل از شیخ جنید سنّی بودند. بعد از جنید هم به مذهب انحرافی علی‌اللّهی روی آوردند. از نیمۀ صفویّه به بعد بود که کم‌کم ماهیّت مذهبی آنان رو به بهبود گذاشت و شاید شاه سلطان حسین را بتوان تنها پادشاه شیعۀ صفویان دانست.
6- همه جا می‌خوانیم: اختلاف صفوی و عثمانی اختلاف شیعه و سنّی بود، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد که: چرا سلطان بایزید سنّی در نامه‌ای که به شاه اسماعیل شیعه می‌نویسد او را به خاطر از میان بردن حکومت سنّی‌مذهب آق‌قویونلو تشویق می‌کند؟! اساساً میان پادشاهان حتّی آنان که باهم هم‌تبار و خویشاوند و حتّی برادر هم باشند، جنگ بر سر مذهب معنا ندارد. اختلاف صفوی و عثمانی از پناه بردن قبایل هفتگانۀ عثمانی‌تبار قزلباش به ایران به رهبری شیخ جنید و تشکیل حکومت توسّط آنان به کمک خاندان صفوی شروع شد. عثمانی هرچقدر استرداد آنان را از حکومت صفوی خواستار شد، صفویان زیر بار نرفتند و در نهایت با اقدامات تحریک‌برانگیزی که اسماعیل اوّل برای بایزید امپراتور وقت عثمانی  -نظیر فرستادن پوست سر انباشته به کاه محمّد شیبانی/شیبک خان حاکم ازبک به نزد او- انجام داده و در واقع چوب در لانۀ زنبور می‌کرد، سلطان سلیم جهت گوشمالی دادن او به ایران حمله کرد.
7- همه جا می‌خوانیم: صفویان در جنگ چالدران شکست خوردند، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد که: عثمانی‌ها دنبال چه هدفی بودند که بدون وارد کردن ضربۀ نهایی از ادامۀ جنگ دست برداشتند؟! عثمانی‌ها تمایل چندانی برای تصرّف ایران نداشتند. جنگ چالدران به منزلۀ زهرچشم عثمانی‌ از حکومت صفوی بود که البتّه با مقاومت عموم مردم ایران در تبریز و... که از خود جنگ مهم‌تر بود، بدون دستاورد خاصّی عقب‌نشینی کردند. اسماعیل بعد از شکست چالدران یکسره تا همدان فرار کرد و مردم خود را تنها گذاشت. بعد از آن نیز در اثر افسردگی روحی و افراط در شرابخواری در سنّ 38 سالگی درگذشت.
8- همه جا می‌خوانیم: سلسلۀ صفوی توسّط شاه اسماعیل تأسیس شد، در زمان شاه تهماسب تثبیت شد و در زمان شاه عبّاس به اوج قدرت رسید، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد که: پس چرا پادشاهان بعد از عبّاس اوّل همگی راه افول را پیمودند؟! عبّاس اوّل قزلباشان و نیز بسیاری از خاندان خود را یا کشت یا کور کرد. وی تا حدّ زیادی توانست ایران را از وجود انانذ پاکسازی نماید، ولی همین باعث شد نتواند جانشین خوبی برای خود باقی گذارد.
9- همه جا می‌خوانیم: شاه عبّاس اوّل هزار تا کاروانسرا ساخت، ولی هیچ‌کس نمی‌پرسد که: پس چرا هزار تا مدرسه نساخت؟! عبّاس در درجۀ اوّل یک تاجر بود تا مملکت‌دار. رونق کمّی هنر اصفهان در عصر او نیز به خاطر همین مسئله است.
10- و... .
ادامه دارد

امید شمس آذر
۲۳ دی ۹۷ ، ۱۴:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

مرحوم مجتبی مینوی در یادداشتی به تفصیل توضیح می‌دهد که نماد شیر و خورشید ربطی به فرهنگ ایران باستان ندارد و مربوط به قرن ششم هجری و دوران فرمانروایی کیخسرو بن قلیچ‌ارسلان سلجوقی می‌شود. زمانی که او اراده کرد چهرۀ معشوقه‌اش خود را بر روی سکّه‌ها ضرب کنند و مشاوران وی را از این کار بر حذر داشتند؛ ولی پیشنهاد دادند برای آنکه نه شرع بسوزد و نه دل سلطان، با توجّه به اینکه آن دختر متولّد برج اسد (امردادماه) بوده، نقشی از خورشید بر بالای نقش شیر که نماد برج اسد است، بر سکّه‌ها ضرب کرده و چهرۀ او را درون قاب خورشید نقش کنند. همین! فراگیر شدن نقش شیر و خورشید نیز بی‌تردید به دلیل فراگیری نام و آوازۀ حکومت سلجوقیان بوده است که تا سده‌های بعد نیز بر سکّه‌ها و بیرق‌های حکومت‌های ایران باقی ماند. در دورۀ صدارت حاجی میرزا آقاسی -وزیر محمّدشاه بعد از قتل قائم‌مقام فراهانی- نقش چهره از روی خورشید برداشته و شیر که پیش از آن به صورت نشسته نقش می‌شد، ایستاده و شمشیری نیز در دستش گذاشته شد. پرچم ایران از آن زمان تحت تأثیر انقلاب فرانسه که پرچم سه‌رنگ را به منزلۀ طرح استاندارد پرچم همۀ کشورها شناساند، به صورت پرچم سه‌رنگ سبز و سفید و سرخ تثبیت شد. نماد شیر و خورشید نیز بعد از انقلاب مشروطه که وکیلان مجلس خوش نداشتند حذفش کنند، با تأسّی به مقدّسات دینی و ملّی نظیر لقب اسدالله برای حضرت امیرالمؤمنین(ع) و امضا شدن فرمان مشروطه از قضای روزگار در امردادماه، توجیه شده و بر روی پرچم باقی ماند.


https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/5/59/Lion-and-sun-coin.jpg

در دورۀ پهلوی همین نماد تثبیت شد، ولی آنچه مهم بود، سمت قرار گرفتن شیر بود: شیر اگر شمشیر را با دست راست گرفته باشد، قاعدتاً به دلایل زیبایی شناسی باید رو به سمت چپ باشد؛ ولی در عین حال چهره‌اش نیم رخ نبوده و فریاد زنان رو به سمت بینندگان دارد. از آنجا که سمت چهره در نقوش سکّه و پرچم و نظیر آن مهم بوده و فی‌المثل سکّه‌های دورۀ اشکانی را به دو دستۀ قبل از مهرداد اوّل و بعد از او تقسیم می‌کنند که ابتدا چهرۀ پادشاهان در آنها به معنای مخالفت با فرهنگ غرب به سمت راست بوده و سپس به معنای موافقت با آن به سمت چپ چرخیده است، شیر پرچم پهلوی‌ها نیز از ترس غربی‌ها سر به پهلو چرخانده و خشم و ژیانی اش را بر سر ملّت خود خالی کرده و با شمشیرش آنان را تهدید نموده است. این نکتۀ مهمّی است؛ پهلوی اوّل همان کسی بود که شخصاً عبارت "از اجنبی جان می‌ستانیم" در سرود شاهنشاهی را به "از دشمنان..." تغییر داد تا برای اجنبی‌ها حسّاسیت برانگیز نباشد. سپس جهت ماستمالی کردن این قضیه چنین درانداختند که عبارت "شهنشه زنده بادا" را نیز به صورت "شاهنشه ما زنده بادا" اصلاح کرده است. در حالی‌که تغییر دوّم نیاز به شکستن وزن و ریتم آهنگ دارد و شایعۀ ویرایش آن دورغی بیش نیست. پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، نماد شیر و خورشید به خاطر مغایرتش با موازین اسلامی، از روی پرچم و آرم دستگاه‌های دولتی حذف شد و امام راحل(ره) نیز به صراحت این نماد را "منحوس" دانسته و دستور به حذف سریع آن دادند؛ امّا فرهنگ منحطّ تهرانی به این سادگی از سر ملّت ایران دست‌بردار نبود.

از روزی که مقبرۀ فردوسی را به شکل پاسارگاد ساختند و نام اسطوره‌ای مازندران را بر روی طبرستان گذاشتند و تالار نوروز را کاخ شاهان نامیدند، هویّت‌تراشی جعلی برای این مرز و بوم نیز شروع شد و کجا بهتر از تهران بی‌هویّت که بدون تشکیک در این اقدامات ساختگی، تن به استقبال از همۀ آنها بدهد، حتّی پس از حلّ همگانی بحران هویّت ایرانیان با پیروزی انقلاب اسلامی؟! "مانور تجمّل" دوباره داده شد و تیم فوتبال "پیروزی" دوباره پرسپولیس نامیده شد و تندیس شیر دوباره بر سر در مجلس شورای "ملّی" جا خوش کرد. این میان عدّه‌ای مستظهر از احیای تدریجی نماد شیر و خورشید هم سخن گفتند، ابتدا نوع سرخش تا بعد ببینند چه می‌شود! شاعر جوانی به نام مهدی آرام نیز در غزل دست و پا شکستۀ دارای ایراد وزنی و قافیه‌ای به مطلع «دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد» در حسرت آن نماد منحوس سرود:

«سرخ و سپید و سبز است، این بیرق کیانی.................امّا صد آه و افسوس شیر ژیان ندارد»!!

که در فضای مجازی به نام شاعرۀ چیره‌دست معاصر زنده‌یاد سیمین بهبهانی دست به دست می‌چرخد. البتّه آن مرحوم زاویه‌های فکری چندی با اندیشه‌های انقلاب اسلامی داشتند، ولی نه تا این حد. منظور از این نوشتار، هدایت هواداران چنان تفکّراتی نیست. چرا که مشکل آنان، نوعی منفی‌گرایی اجتماعی ناشی از برآورده نشدن مطالبات اقتصادی و مطالبات جنسی (مشروع یا نامشروع) از جانب نظام اسلامی است و با ارائۀ دلایل منطقی حل نمی‌شود؛ بلکه منظور، نشان دادن میزان اعتبار ادّعاهای آنان برای دیگران است که ممکن است به آن سمت کشیده شوند. تا دوباره در مقام بازیابی هویّت ملّی، از چنگ فرهنگ ایران باستان به دامن فرهنگ باستانی ایران پناه نبریم و ملّی‌گرایی را با میهن‌دوستی جایگزین نکنیم، وضع همین است و بسا بدتر هم بشود! 



امید شمس آذر
۲۲ دی ۹۷ ، ۱۵:۰۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
بعد از خاتمۀ دور اوّل و دوّم جنگ‌های ایران و روس در زمان فتحعلی شاه قاجار و انعقاد قراردادهای ویران‌کنندۀ گلستان و ترکمانچای، محمّدشاه جانشین فتحعلی شاه برای ترمیم جراحات ملّی به هرات لشکرکشی کرد تا جلوی تجزیۀ این بخش مهم از خاک ایران را بگیرد. همزمان نیروهای انگلیس در جزیرۀ خارک پیاده شدند و دولت وقت بریتانیا ایران را تهدید کرد که اگر دست از محاصرۀ هرات برندارد، در جنوب ایران پیشروی خواهند کرد. بدینسان محمّدشاه از محاصرۀ هرات منصرف شده و تن به جدایی این بخش از خاک ایران داد تا به جای ترمیم، نمکی باشد بر جراحات پیشین. همان انگلیس در دوره‌های بعد نیز با ادامۀ اشغال جزایر خلیج فارس و تحریک اعراب منطقه به مناقشات فرسایشی با ایران بر سر مالکیّت اروندرود (که در زمان صدّام حسین در قالب جنگ تحمیلی به اوج خود رسید) و تغییر نام تاریخی خلیج فارس، به اقدامات ایذایی خود ادامه داد. در دورۀ پهلوی که ایران "ژاندارم آمریکا در منطقۀ خلیج فارس" [چه پارادوکسی!] نامیده می‌شد، حدود نیمی از این پهنۀ آبی را به کشورک‌های همسایۀ جنوب اهدا کرد و بحرین نیز که همواره جزئی از خاک ایران بوده، طیّ یک "نظرسنجی" (و نه همه‌پرسی) از ایران جدا شد؛ آن‌هم به این دلیل که انگلیس از دهه‌ها پیش، جزیرۀ بحرین را از یک طرف و جزایر سه‌گانۀ تنب کوچک، تنب بزرگ و بوموسا (که ابوموسی نامیدندش) را از طرف دیگر اشغال کرده بود و در نزد افکار عمومی چنین جا انداختند که با چشم‌پوشی ایران از حقّ حاکمیّت بر بحرین (در اصل جزیرۀ منامه)، نیروهای انگلیس از جزایر سه‌گانه خارج شده و حاکمیّت ایران بر آنها تثبیت خواهد شد و چون آن جزایر برای ایران مهم‌تر و راهبردی‌تر از بحرین بودند، دولت وقت ایران طیّ یک "معامله و بده_بستان" از بخشی از خاک خود که در دست دشمن است، صرف‌نظر می‌کند تا بخش دیگرش را از دست ندهد! بدینگونه بحرین در امردادماه سال 1350 اعلام استقلال کرد، ولی نایبان انگلیس و آمریکا در منطقه هنوز هم که هنوز است، نام خلیج فارس را تحریف می‌کنند و بر جزایر سه‌گانه ادّعا دارند و اختلافات همچنان حل‌نشده باقی مانده است.
معمله و بده_بستان دیگری در تیرماه سال 1394 بین ایران و گروه پنج به اضافۀ یک [منهای یک] صورت گرفت که طیّ آن دولت ایران تعهّد کرد تا بخش‌های مهمّی از فنّاوری علمی بومی خود را که با خون شهیدانش به دست آورده بود، در این سال‌هایی که از جان و دل برای رسیدن به رتبۀ اوّل علمی منطقه تلاش می‌کند، به حالت تعطیل درآورد تا دشمن بخشی از مال‌های دزدیده شده و غصب شدۀ ملّت او را آزاد کرده و برگرداند. جدای از اینکه چنین بده_بستانی از نظر عقلی و منطقی مردود است و نمی‌توان نام بده_بستان بر رویش گذاشت، سابقۀ گروه مقابل نیز نشانگر این است که هیچگاه چیزی نستانده‌اند که چیزی بدهند، بلکه همیشه ستانده‌اند تا باز هم بیشتر بستانند. چیزی که امروز برای خواص که سهل است، برای عامی‌ترین عوام جامعه و شاید حتّی از انسان‌ها هم گذشته، برای دام و طیور کشور ما هم! به عینه قابل مشاهده است. نمی‌دانم مشکل از کجاست؟ منطق نداشتیم، تاریخ نخواندیم یا .... ؟ فقط ای کاش این روند تکراری در همین جا قطع شود تا دانش‌آموزان ما بیشتر از این مجبور نباشند اسامی متنوّع قراردادها و امضاکنندگان آن را حفظ کنند.

امید شمس آذر
۲۱ دی ۹۷ ، ۱۹:۵۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲ نظر

مراسم عید فطر پارسال بود که حاج میثم مطیعی شعر معروف "ای نشسته صف اوّل نکنی خود را گم..." را خواند و بسیاری از نشستگان در صف اوّل بلافاصله خود را گم کردند! امسال نیز شعر دیگری در همان وزن توسّط همین مدّاح قرائت شد که کلیدواژۀ "صف اوّل" در آن نیز تکرار شده بود. از همان زمان بود که بدعت نرده‌کشی در صفوف نماز جمعه، ابتدا از مشهد و سپس از شهرهای دیگر شروع به برداشته شدن کرد که با مخالفت یک عدّه برای مدّتی به حالت تعلیق درآمد. چندی پیش با انتصاب حجّة‌الاسلام حاج ‌علی‌اکبری به امامت جمعۀ تهران و پیشنهاد علنی ایشان جهت برداشته شدن همگانی این بدعت‌ها، قضیه جدّی شد و ان‌شاءالله در اسرع وقت به ثمر برسد.

امّا در آن ایّام تحلیلی در نشریّه‌ای نظرم را جلب کرد که: «مشکل از آنجا شروع شد که صف اوّل درست کردیم». مگر نماز اوّل وقت افضل نیست؟ چه کسی این حق را دارد که دیرتر بیاید و جلوتر بنشیند؟ اگر امتیاز نظام اسلامی در مردمی بودن مسئولان آن بوده است، به چه بهانه‌ای باید مسئولان این نظام با دوری از بطن مردم، شبیه دولتمردان غربی شوند؟ به بهانۀ حفظ جان؟ اگر چنین است -که نیست و از 12000 شهید کشته شده به دست منافقین حدّاکثر 200 نفرشان مسئول و مابقی مردم عادّی بودند- پس چرا در مقام اعطای حقوق تحصیل‌کردگان جویای کار این مردم که وظیفۀ قطعی‌شان است، گیر می‌دهند که چرا نمازجمعه و راهپیمایی و... نمی‌روی؟ اگر طرف جواب بدهد: چون بادیگارد و محافظ و جلیقۀ ضدّگلوله و ماشین آنچنانی ندارم، کفایت نمی‌کند؟ آیا ادّعای وجود امنیّت در کشور ما دروغ است یا در خطر بودن جان مسئولین؟ یا شاید هم جان مردم ارزشی ندارد؟ مردمی که -به تعبیر سعدی- نسبت به مسئولان: "به جیش کمترند و به عیش خوش‌تر و به مرگ برابر و به قیامت بهتر". جان همه ارزش‌مند است، ولی وقتی در تاریخ بخوانیم: نخستین پادشاهی که برای خود بادیگارد تعیین کرد، معاویة بن ابی‌سفیان بود، پی می‌بریم که ایراد کار کجاست... .

مردم را نباید با این بهانه‌ها -آن‌هم در این شرایط- از قطار انقلاب پیاده کرد؛ چرا که انقلاب از اصلش انقلاب پیاده‌هاست!


امید شمس آذر
۲۱ دی ۹۷ ، ۱۳:۴۴ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

در حماسه‌ها، ملّت‌ها و قهرمانان آنان با همنوعان خود طرف‌اند. برادر با برادر، پسرعموها با پسرعموها و اقوام و قبایل خویشاوند با یکدیگر؛ در حالی‌که بین ملّت‌های بیگانه و ناهمگن، چندان زدوخورد و اصطکاکی مشاهده نمی‌شود. گویا همین اشتراک و برادری، عامل اصلی بروز اختلاف بوده و جدایی آغاز دوران صلح و "دوستی" است. امّا با این وجود، ملّت‌های متمدّن همیشه جنگ را به جدایی ترجیح داده اند و اصلاً به تعبیری، جنگ برای جلوگیری از جدایی بوده است. اتّحاد و برادری از جداییِ ولو دوستانه بهتر است، امّا به شرطی که حقّ برادری ادا شده و هیچ کس در این میان زیاده‌خواهی پیشه نکند. البتّه که صلح اوّل که نخستین گزینۀ چنین ملّت‌هایی است، بهتر از هر نوع جنگی است، ولی اگر کارساز نبود، چاره‌ای نیست جز جنگ اوّل تا منجر به صلح شود. شرط آن نیز این است که رصد شود تا در بطن خود احتمال به میان آمدن دوبارۀ بحث اشتراک را آبستن نباشد که منجر به دشمنی و بروز جنگ آخر شود!

حال، ببینید از نظرگاه تاریخی نیز اوّل و آخر تاریخ به مالکیّت اشتراکی می‌رسد یا -طبق تعالیم دینی ما- ملّت ها همه از یک تبار واحد بوده و سپس از هم جدا گردیده اند؟


امید شمس آذر
۲۱ دی ۹۷ ، ۱۱:۱۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

تمرکزگرایی و انحصار همۀ امور مملکتی در پایتخت، از معضلات همیشگی جوامع خودباختۀ به دنبال سراب واهی توسعه است که کشور ما نیز از آن میان استثنا نبوده؛ امّا میزان قابل‌توجّهی از این مشکل به‌طور خاص به ویژگی‌های خود "تهران" بر می‌گردد. شاید اگر به جای تهران اصفهان، مشهد یا شیراز پایتخت باقی مانده بودند، اکنون دچار این مشکل نبودیم. تهران از نظر موقعیّت جغرافیایی در مکان مناسبی نسبت به کلّ کشور قرار دارد و نزدیکی به کوه دماوند -از نمادهای ملّی ایران- و هم‌قافیگی با ایران، بر موقعیّت مرکزی آن از لحاظ معنوی می‌افزاید. همچنین از نظر قدمت نیز پردوام‌ترین پایتخت ایران در طول تاریخ پس از تیسفون باستانی بوده است که بسیاری ممکن است از این امر مطّلع نبوده یا باورش نکنند! با اینهمه یک مشکل بسیار بزرگ دارد و آن "فقدان هویّت" این کلان‌شهر است. علاوه بر بادخیز نبودن تهران که علّت اصلی بحرانی شدن آلودگی هوا در آنجاست، این شهر زمانی به پایتختی برگزیده شد که -برخلاف پایتخت‌های قبلی دیگر- از سابقۀ شهری برخوردار نبوده و روستایی از روستاهای اطراف ری بوده است؛ آن هم روستایی ییلاقی و عمدتاً "اشرافی‌نشین" که محلّ سکونت شاهزادگان و ملّاکان بوده و هستۀ اوّلیّه‌اش نیز از ناحیۀ شمالی آن یعنی شمیرانات امروزی شروع به گسترش کرده است. همین، مشکل اصلی آن بوده که باعث شده در همۀ حرکت‌های انقلابی و ضدّاستعماری ایرانیان در طول تاریخ پایتختی خود، از بقیّۀ کشور عقب بماند و به راحتی فریب نقشه‌های بیگانگان را خورده و در زمین آنان بازی کند. از تحریف انقلاب مشروطه گرفته تا موفقیّت برنامه‌های ضدّدینی و ضدّملّی رضاخان تا شکست نهضت نفت و وقوع کودتای 28 امرداد 1332 ، همه و همه به مدد همین بی هویّتی تهران صورت گرفته است. زبان فارسی نیز از چنگ و دندان بی‌ملاحظۀ لهجۀ تهرانی جان سالم به در نبرده و در طول این دو قرن بیشترین آسیب‌ها را دیده است. بازماندگان همین خاندان قاجار و خاندان پهلوی نیز که تنها تهرانیان اصیل به شمار می آمدند (در حالی که اوّلی ترک تبار و دوّمی طبرستانی بودند!!)، بعد از افول ستاره بخت شان به فرنگستان مهاجرت کردند و اندک تداوم حیات تهران امروزی هم مدیون تلاش و غیرت مهاجران آذربایجانی و افغانی و دیگر نقاط ایران زمین است. با این‌حال، امری که از همه تلخ‌تر می‌نماید، بی‌خبری تهران "مست و خرافه‌پرست" از وضعیّت ایران هوشیار و همیشه در صحنه است که تمام ایران را تهران می‌بیند و ای کاش ماجرا به همین جا ختم می‌شد که در ادامه، تمام تهران را نیز شمیران می‌بیند. هم وطنانی را که زبان آنان را نفهمند، نسبت نفهمی می دهد، در حالی که خود سعی می کند با ضایع کردن زبان فارسی که هم شده، عبارات انگلیسی را -آن هم به لهجه امریکن- صحیح ادا کند! مرحوم ملک الشّعرای بهار بی‌جهت خطاب به دماوند نسروده بود که:

ای مشت زمین! بر آسمان شو.................بـر ری بـنـواز ضـربـتـی چـند

شـو مـنـفـجـر ای دل زمـانـه!.................وآن آتش خود نهفته مـپسند.

در جریان ملّی شدن صنعت نفت، فقط تهران بود که طرفدار دکتر مصدّق بود و وی که خود نیز چهره‌ای ملّی‌گرا بود و نه بیشتر، هیچ اقبالی در نقاط دیگر ایران نداشت؛ ولی تهران سعی می‌کرد او را یک چهرۀ کاریزماتیک ملّی معرّفی کرده و حتّی با امثال شهید میرزا تقی خان امیرکبیر (اعلی الله مقامه) مقایسه اش کند. در بعد از انقلاب اسلامی هم، تهران چندان رنگ و بویی از انقلاب به خود نگرفت و در همان حال و هوای اشرافیّت شایعه باور غرب پرست باقی ماند. در انتخابات سال ۸۸ میرحسین موسوی نفر اوّل بود، ولی فقط در تهران و نه جاهای دیگر. چرا که او برخلاف رقیب خود، دو دور تمام به همه استان ها و شهرستان های کشور سفر نکرده و طرح های عمرانی فراوان در روستاها افتتاح نکرده بود. او چندان از محلّ سکونت خود دور نشده بود که انتظار اقبال عمومی در سراسر ایران را داشته باشد، ولی چه توان کرد؟ تهران است دیگر! بیشترین فریب خوردگان این شورش اشرافیّت بر جمهوریّت، مردم همین تهران بودند که تا همین امروز، کشور را درگیر هزینه سازی های کلان خود کرده اند. فتنه ۸۸ خود اعلام کرده بود که: "انتخابات بهانه ست، اصل نظام نشانه ست!" و اکنون به روشنی دیده می شود که بعد از قیام نیمه موفّق ۹ دی که از فاز سخت افزاری خود عقب نشستند، در عرصه نرم چه فعّالیت های تخریبی که نکردند و نمی کنند.

نمی دانم چاره چیست و آیا اصلاً تهران قابل اصلاح است یا نه؛ ولی همین اندازه می دانم که این نقطه بدیُمن، تافته ای جدا بافته از تمام ایران و در عمل برای خود یک کشور مستقلّ است. با هر طریق خداپسندانه ای که شده، نباید بیش از این اجازه داد ظرفیّت های کشور ایران، معطّل عقب ماندگی تهران شود. ۲۰۰ سال زمان کمی نیست!


امید شمس آذر
۱۱ دی ۹۷ ، ۲۲:۴۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
امید شمس آذر
۱۱ دی ۹۷ ، ۱۲:۰۳
آیۀ اکمال یعنی همان آیۀ 3 سورۀ مائده «أالیوم أکملت لکم دینکم و أتممت علیکم نعمتی...» که بنا به قول مشهور پس از ابلاغ فرمان جانشینی حضرت امیرالمؤمنین (ع) در غدیر خم نازل شده است، از جمله آیاتی است که به طور آشکارتری به بیان فضائل علی(ع) و اهل بیت پیامبر (صلّی‌الله علیهم) پرداخته است. در روز غدیر بود که دین کامل و نعمت تمام شد، کافران از امّت اسلام مأیوس شدند و خداوند اسلام را به عنوان دین برای امّت پذیرفت. با این‌همه، شبهه‌ای در این میان مطرح است که: اگر این آیه مربوط به ولایت حضرت امام علی(ع) است، چرا آیات پیش و پس از آن مربوط به مسئلۀ غذاست؟ علمای شیعه در پاسخ به این شبهه چنین گفته‌اند که: "این امر به خاطر استتار مسئلۀ مهمّ ولایت در میان مسائل کم‌ اهمّیت‌تر فرائض خوراکی‌هاست تا از تحریف احتمالی آن جلوگیری کند؛ آن‌سان که در گذشته طلا را لای بار پنبه جاسازی می‌کردند تا از به سرقت رفتن آن جلوگیری کنند". امّا شاید حکمت دیگری نیز داشته باشد.
یک جا آمدن مسئلۀ ولایت و مسئلۀ خوراکی‌های حلال و حرام، این معنی را می‌تواند بدهد که بدون ولایت دین کامل نیست تا از حلال و حرام بودن گوشت خوک و مردار و... هم صحبتی شود و رعایت چنین فرائضی بدون پذیرش ولایت بی‌فایده است. زیرا پذیرش ولایت است که مسائل عبادی و فرائض شرعی را ارزش و جهت می‌دهد. ولایت نیز تنها شامل ولایت تشریعی نمی‌شود که با بازداشته شدن ولیّ معصوم از حقّ زمامداری جامعه در اثر طغیان هوای نفس برخی از انسان‌ها، از موضوعیّت بیفتد؛ بلکه ولی همواره ولایت دارد، چه بر سر کار باشد و چه نباشد. نکتۀ دیگر اینکه: در امتداد ولایت ولیّ معصوم، ولایت ولیّ فقیه نیز بر این اساس به خاطر احترام ناشی از ترس به ساحت "شخص اوّل مملکت" نیست. چرا که ولایی بودن آنچنانی، فرقی با اطاعت سرسپردگان رژیم سابق از طاغوت ندارد. این اطاعت، ناشی از اعتقاد است و این اعتقاد نیز، اعتقادی قلبی است که بیشتر با دلایل عقلی بر ما اثبات شده است.

امید شمس آذر
۱۰ دی ۹۷ ، ۱۱:۱۸ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

آنان که روزی سبز را بازیچه کردند

گفتند و می‌دانم که می‌دانی چه کردند


آنان که خود سرخ دانشمندها را

در زیر پای غربیان قالیچه کردند


این ملّت اندیشه‌پرور را به جای

نفی سبیل، اهل سبیل نیچه کردند


این اقتصاد مبتلا به نشت ما را

این بار اسیر خشکی و دلپیچه کردند


مغز عموم توده را خوردند اوّل

بعدش هوای چربی و ماهیچه کردند


گفتند: امام مهربانی (ع) را نگه دار

آنان که روزی سبز را بازیچه کردند !



امید شمس آذر
۰۹ دی ۹۷ ، ۰۹:۳۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۴ نظر

قرآن، چراغ هدایت و راهنمای اوّلین و آخرین است. بلاهایی هم که در طیّ قرون متمادی بر سر امّت اسلامی آمده، به خاطر دور ماندن از مبادی قرآن و سنّت پیامبر و اهل بیت (صلّی الله علیهم) بوده است. با اینحال، طیّ یکی_دو سدۀ اخیر، فرقه‌ای افراطی و انحرافی با عنوان "قرآنیّون" در جهان اسلام اعلام موجودیّت کرده که با تأسّی به اصل جامعیّت قرآن کریم، توسّل به هر مرجع و منبع دیگری حتّی احادیث پیامبر(ص) و ائمّۀ اطهار (ع) را نیز رد می‌کند! با ارائۀ الگوی حکومت کارآمد اسلامی بعد از انقلاب اسلامی ایران، بسیاری از فرقه های مشکل‌دار در ایران و جهان اسلام نیز پی کار خود رفتند؛ امّا از آنجا که اندیشه‌ها تاریخ تولّد دارند، ولی تاریخ مرگ ندارند، در پی تحریک گروه‌های ناآگاه داخلی توسّط دشمنان آگاه خارجی که به پدیداری تحرّکاتی از سنخ شایعات "دلفینی" می‌انجامد، چندی است دوباره فرقه‌هایی مشابه در کشور ما فعّالیت‌های تبلیغی خود را از سر گرفته‌اند که ادّعا دارند مرید و پیرو مرحوم آیت‌الله صادقی تهرانی هستند. در اینکه مرحوم صادقی تهرانی، استادی برجسته و از فقهای بزرگ هم‌روزگار ما بوده‌اند و قرآن‌محوری ایشان الگویی برای همۀ ما می‌تواند باشد، شکّی نیست؛ ولی آیا آنانی که ادّعای پیروی او را دارند -که بعضاً مقلّد او هم نیستند!- به خاطر قرآن است که چنین حرکتی را راه انداخته‌اند یا به خاطر پاره‌ای نظرات فقهی منحصربفرد که از ایشان صادر شده و بعضاً در تعارض با نظرات فقهی رسمی در جمهوری اسلامی قرار دارد؟ پاسخ این سؤال را به راحتی می‌توان با مختصر جستجویی در مواضع این گروه دریافت. تا اینجای کار مشکلی نیست؛ مشکل جای دیگر است.

مشکل آنجاست که دشمنان ما برای ماهی گرفتن از آبی که خود گل‌آلود کرده‌اند، تنها به مدیریّت قلّاب‌ها و تورهای صیّادان نمی‌پردازند؛ بلکه از آن‌طرف هم خود ماهی‌ها را مدیریّت می‌کنند که چگونه به دام بیفتند! به موازات گروه پیش‌گفته، گروه دیگری نیز نقش -مثلاً- مخالفان آنها را بازی می‌کنند که تا کسی سخن از جامعیّت قرآن می‌زند و ندای بازگشت به دامن قرآن را سر می‌دهد، وحشیانه او را به انتساب به فرقۀ قرآنیّون متّهم می کنند. گویا هرکس از قرآن صحبت کند، نعوذبالله مخالف اهل بیت (ع) است! هر دوی این گروه‌ها که ظاهراً مخالف همدیگر هستند، دو لبۀ یک قیچی‌اند و هدف نهایی‌شان، استحالۀ جامعۀ اسلامی در الگوی از پیش ارائه شدۀ دشمنان است. قرآن‌محوری و باور به جامعیّت قرآن و ندای بازگشت به دامن قرآن، به معنی انتساب به هیچ فرقه و گروهی نیست. مؤمنان جامعۀ ما نیز برای در امان ماندن از قیچی شدن توسّط گروه‌های معاند پیش‌گفته، مراقب باشند سه شرط اساسی را هنگام ابراز این عقاید خویش مراعات کرده و بر آن تأکید کنند:

1- حرکت با فرقه فرق دارد و هر ندایی و دعوتی به معنی فرقه سازی نیست و فرقه سازی در هرحال محکوم است.

2- تأکید بر قرآن به معنی غفلت از سنّت و عترت نیست و این دو همیشه باهم و در کنار هم‌اند.

3- قرآنی بودن، چیزی نیست که قائم به اشخاص باشد و با افرادی چون آیت الله صادقی تهرانی(ره) یا دیگران شناخته شده باشد. قرآن کلام خداست که به واسطۀ فرشتۀ وحی بر پیامبر خدا (ص) نازل شده و توسّط اهل بیت او تفسیر و تبیین شده است.

خداوند همۀ ما را به راه راست هدایت فرماید.


امید شمس آذر
۰۸ دی ۹۷ ، ۱۵:۲۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

بالاخره ازدواج کردم. هرچند پول و پله‌ای نداشتم، با توکّل به خدا و تکیه بر قابلیّت‌های شخصیّتی خودم شجاعانه پا پیش گذاشتم. طرف مقابلم نیز آدم خداشناسی بودند و مرا آنطور که بودم پذیرفتند و توافق کردیم تا زمانی که شرایط روبراه کردن زندگی مشترک را داشته باشیم، نامزد بمانیم. اوایل شیرین گذشت، ولی رفته‌رفته به خاطر بلاتکلیفی مان به تلخی می گرایید. خانوادۀ من حاضر بودند چند مدّتی عروسشان را پیش خود نگه دارند، ولی من و مهسا به این کار راضی نبودیم و ادامۀ تحمّل این بلاتکلیفی را ترجیح می دادیم. خانوادۀ آنها هم که وضع مالی نسبتاً خوبی داشتند، حاضر بودند برایمان خانه ای تهیّه کنند، ولی با این پیشنهاد هم مخالفت کردیم و خواستیم از ابتدا مستقل باشیم. مهسا همیشه راضی و قانع بود، ولی به خوبی می‌دیدم که چطور روز به روز تکیده‌تر می شود و چهره اش به پیری می گراید. بالاخره یکی از بزرگان فامیل که احوال ما را می‌دانست، یک روز به طور غیر منتظره‌ای سراغم آمد و سند شش‌دانگ یک باب منزل مسکونی تر و تمیز را به عنوان هدیه ای خالصانه در دستم گذاشت.

دچار بهت عجیبی بودم. شادمانه تشکّر کردم، ولی مانده بودم چگونه موضوع را با مهسا در میان بگذارم؛ چون می‌دانستم قطعاً ناراحت می‌شود و هدیه را پس می‌زند. من امّا نمی‌توانستم پس بزنم، چون طاقت دیدن چروکهای زودرس صورت او را نداشتم. آن بزرگوار بدون اینکه اجازه دهد نامی از او بیاورم و کسی جز من و خودش و خدا از موضوع باخبر شود، رفت و من برای جا انداختن موضوع نقشه‌ای کشیدم. همان سند را به همراه شناسنامه و کارت ملّی و یکی_دو سند دیگری که احتمال می‌دادم لازم باشد، با خود برداشتم و از صبح فردا تا نزدیک غروب، سراغ زرگری‌ها و سکّه‌فروشی‌های شهر را یکی‌یکی گرفتم تا بلکه متقاعدشان کنم یکی_دو روز برایم فیلم بازی کنند: "با گرو گذاشتن سند، سه سکّه ازشان به امانت بگیرم و پیش مهسا ببرم و وانمود کنم اینها جایزه‌ای است که به من تعلّق گرفته و می‌خواهم فردا آنها را بفروشم و یک خانه بخریم". هیچکدام در ابتدا حرفهای مرا باور نمی‌کردند و اعتمادی بهم نداشتند. تا اینکه نهایتاً یکی‌شان که آدم مسنّی بود قبول کرد که در فیلنامۀ ابداعی من ایفای نقش کند! شب به مهسا زنگ زدم و شادمان گفتم: حدس بزن امروز چه هدیه‌ای از طرف خدا نصیبم شده؟ نمی‌توانست بیشتر از اضافه شدن حقوق یا پیدا کردن شغل بهتر، حدس دیگری بزند. گفتم: می‌توانم ان شاءالله تا آخر همین هفته خانه تهیّه کنم، اجاره نه هااا، ملک شخصی! اوّلش فکر کرد شوخی می‌کنم؛ بعد که مطمئن شد قضیه جدّی‌ است، پرسید: از کجا؟ من هم گفتم: دو سال قبل، پیش از اینکه باهم ازدواج کنیم، در مسابقۀ خاطره‌نویسی حوزۀ هنری شرکت کرده بودم، امروز برندگان کشوری مشخّص شدند و سه سکّۀ تمام بهار آزادی را نقداً رفتم و از مرکز استان تحویل گرفتم. تا چند لحظه خشکش زده بود. بعد زد زیر گریه، بعد هم شادمانی و شکرگزاری با صدای بلند. دعوتش کردم که فردا باهم نهار بیرون بیرون برویم و یک پرس کباب درست و حسابی بخوریم، بعد از آن سکّه ها را بفروشیم. بعد هم بروم بنگاه املاک برای خرید خانه. فردایش آمد. هنگام خوردن نهار، سکّه‌ها را نشانش دادم و در واقع تمام این فیلم‌ها را برای همین لحظه ساخته بودم. گفت که: چه عجب سه سکّه و چه عجب بعد از دو سال؟ گفتم: مملکت ماست دیگر! اگر کارها طبیعی پیش برود غیرطبیعی است!! نفرات بعدی هم به ترتیب دو سکّه، یک سکّه، نیم سکّه و ربع سکّه برنده شده‌اند. گفت: آنها کی بودند؟ گفتم: از شهرستانهای دیگر بودند، نامشان یادم نیست. گفت: پس قول بده آن خاطره را بعداً برای من هم بخوانی. قول دادم. لبخندی زد و مشغول ادامۀ خوردن شد. هرچند ذرّه‌ای‌ احساس می‌کردم که در درستی کامل حرفهای من تردید دارد، ولی به هرحال خوشحال بود. بعد از نهار، سراغ همان طلافروشی رفتیم. به او گفتم: بیرون مغازه بایست تا من برگردم. داخل مغازه امانتهای همدیگر را در حالی که پشتم به سمت در بیرونی بود، ردّ و بدل کردیم و به قول نظامی‌ها عملیّات با موفّیت انجام شد! مهسا را تا سمت خانه‌شان بدرقه کردم و فردای آن روز -مثلاً- رفتم بنگاه و خانه را خریداری کردم. سند خانه و خود خانه را چند روز بعد نشانش دادم و قول و قرارهای عروسی را گذاشتیم و نهایتاً زندگی خوب و خوشمان را آغاز کردیم؛ امّا همیشه به رغم خوشحال کردن مهسا، از این دروغی که به او گفته بودم، احساس عذاب وجدان می‌کردم و دنبال فرصتی بودم تا حقیقت را با او در میان بگذارم، منتها هربار از عواقبش می‌ترسیدم و پا پس می‌کشیدم.

دروغهای چندی در اوایل زندگیمان به مهسا گفته بودم، ولی همۀ آنها را در ظرف چند روز، چند هفته و نهایتاً چند ماه بعد اعتراف کرده بودم و او هم به شرط تکرار نشدنش حلالم کرده بود؛ امّا این یکی تنها دروغی بود که هیچوقت نتوانستم در موردش با او صحبتی کنم. ده روز پیش مراسم اوّلین سالگرد مرگم گرفته شد و در طول این یک سال هنوز به خواب او نرفته ام. نمی‌خواهم دوباره دچار دلهره و رودرواسی شوم. می‌خواهم تا فرصت باقی است حقیقت را بهش بگویم تا قبل از ملاقات رودررو از این عذاب وجدان خلاص شوم. امشب اگر ملائکه اجازه دهند، برای پنجشنبه شب آینده وقت می‌گیرم که به خوابش بروم. شما هم دعایم کنید!


امید شمس آذر
۰۵ دی ۹۷ ، ۱۲:۳۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۵ نظر

چندین سالی است دیگر اهل سینما نیستم، ولی خاطرات خوشایندی از فیلمهای خوبی که قبلاً دیده ام در خاطرم باقی مانده که جملات زیر -به ترتیب الفبایی نام فیلمها- از جملۀ آنهاست. ببینید چند مورد دیگر می توانید به آنها اضافه کنید:


1- « -حاج آقا! اجازه بده دستتونو ببوسم. :تسبیحو رد کن بیاد».

گفتگوی امین حیایی (بیژن) با فخرالدّین صدّیق شریف (حاج آقا) در فیلم "اخراجی ها 3".


2- « -ما سوّم شدیم آقا؟ :سوّم چیه پسرم؟ تو اوّل شدی، اوّل!».

گفتگوی میرفرّخ هاشمیان (علی) با مربّی اش در فیلم "بچّه های آسمان".


3- « -در راه وطن از همه چیزم می گذرم. :حتّی من؟ -حتّی تو».

گفتگوی رضا صفایی پور (کاوه) با دخترش در فیلم "پرچمهای قلعۀ کاوه".


4- « -گریه برا مَرده، ولی مرد سرشو بالا میگیره گریه میکنه».

سیّد شهاب الدّین حسینی (رضا) به پسرش در فیلم "حوض نقّاشی".


5- « -یه وقتایی ستاره ها با آدم حرف میزنن، باید گوش بصیرت داشته باشی».

افشین هاشمی (خطیب) به مسعود رایگان (دکتر) در فیلم "خیلی دور، خیلی نزدیک".


6- « -من؟ :نه، من! ترکی؟ سن! نَمَنَه؟ بیلدین؟».

پاسخ مرحوم خسرو شکیبایی (آقای خجسته) به خواستگار دخترش در فیلم "دلشکسته".


7- « -بگویم به خرابات رفته بودی برای شرب خمر؟ :اگر دیده ای، پس با من در خرابات بوده ای. اگر شنیده ای، شاهد بیاور».

داریوش ارجمند (سلیمان) و رضا کیانیان (ادریس) در فیلم "راه آبی ابریشم".


8- « -آرد خریدی پسرم؟ تلفن کردی شرکت؟ خوش گذشت هواخوری؟».

زنده یاد رقیّه چهرآزاد (مادر) به فرزندانش در فیلم "مادر".


9- « -ما پیر شدیم و داریم میمیریم، اونوقت پدرمون زنده ست و داره اموالشو تقسیم میکنه!».

محمود بنفشه خواه (پسر آقای پاک نهاد) در فیلم "مدرسۀ پیرمردها".


10- « -کجا؟!».

آخرین جملۀ مهدی فخیم زاده (نمکی) در فیلم "مسافران مهتاب".


11- ؟



امید شمس آذر
۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۴:۱۳ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر
می گویند: "زمانهای قدیم آسایش نداشتیم، ولی آرامش داشتیم. اکنون آسایش داریم، ولی آرامش نداریم". می گویم: آیا واقعاً اکنون آسایش داریم؟! درست است به جای ساختن خانه با کاهگل، در خانه های مستحکم از پیش آماده شده می نشینیم؛ به جای آوردن آب از سر چشمه، از شیر درون خانه آب می خوریم؛ به جای کبوتر نامه بر، از تلفن برای انتقال پیام استفاده می کنیم؛ به جای اسب، سوار ماشین می شویم و گاهاً به جای راه رفتن بر زمین، در آسمان پرواز می کنیم؛ امّا کدامیک از این خدمات رایگان است؟! لوازم برقی که جای کارهای دستی را گرفته اند، خودشان رایگانند یا انرژی مصرفی شان؟! لوازمی که بعضاً هزینه بالای تهیّه آنها، بزرگترین مانع برآورده شدن یکی از اساسی ترین نیازهای انسانهاست! هزینه های تحمیلی بابت بی تحرّکی و بیماریهای ناشی از آن نیز بماند!
بحث سنّت و مدرنیته یا حتّی سبک زندگی اسلامی و غربی نیست، بحث "خدامحوری" و "انسان محوری" است. خدا نعماتش را به رایگان در اختیار ما قرار داده، ولی ما انسانها به خاطر طبیعتی که داریم، حاضر به ارائه رایگان خدمات خود و حتّی نعمات خدا برای همنوعان مان نیستیم. عاملی که هم آرامش را سلب می کند و هم آسایش را!

امید شمس آذر
۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۸:۱۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳ نظر

سام(ع) از مرسلین بود و در 2743 سال بعد از هبوط آدم(ع) وفات یافت. سلسلۀ نسب هود و ابراهیم (علهماالسّلام): هود بن عبدالله بن رباح بن خلود بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح، ابراهیم بن تارح/ترح بن ناحور بن سروگ/یروج بن رعو بن فالج/پلگ بن عابر/عبیر بن شالح/شلح بن ارفخشد/ارفکشد بن سام بن نوح.1 به روایتی عابر همان حضرت هود(ع) است. نسب صالح(ع): صالح بن عبید بن اسف بن ماشخ بن جاثر بن ثمود بن جاثر بن سام بن نوح. خضر(ع) از مرسلین است و از نسل ارفخشد (به روایتی از نسل ازفخد). گویند نمرود پادشاه معاصر ابراهیم(ع) 1700 سال عمر کرد. اسماعیل(ع)، اسحاق(ع)، مدین، شیاق، شوما، مدان، یقشان و زمران نام پسران ابراهیم بوده است. شالخ(ع) 460 سال و ارفخشد 430 سال عمر کردند. لوط(ع) برادرزادۀ ابراهیم بوده و "والهه" نام زوجۀ لوط بوده است. مؤتفکه و مؤتفکات، صورتی از لفظ عبری "عهپکا" عنوان شهرهای ویران شدۀ قوم لوط است. "موآب" نام کوهی است که لوط و نزدیکانش به آن پناه بردند. لوط در زبان عبری به معنی پوشش است.2 "فائقه(س)" نیز نام دختر اسحاق(ع) بوده است.

یوسف(ع) را فردی به نام "مالک" از چاه بیرون آورد و پس از چند سال نگهداری، در 13 سالگی در مصر فروخت. یوسف مدّت 110 سال زندگانی کرد و چون وفات یافت، بدنش را مومیائی کردند و در تابوتی محفوظ داشتند، و همچنان در مصر بود تا چون بنی اسرائیل همراه موسی(ع) از مصر بیرون رفتند، جنازۀ یوسف را نیز همراه بردند. استاد عبدالوهّاب نجّار در کتاب قصص الانبیاء می نویسد: «من در حرم خلیل در حبرون در نزدیک مغارۀ مکفیلیّه (مدفن ابراهیم و ساره و رفقه و اسحاق و یعقوب) تابوتی دیدم که مردم شهر می گفتند آن تابوت یوسف است». سپس دانشمند مزبور می گوید: «من تصوّر می کنم که مردم حبرون در این باره اشتباه کرده اند؛ زیرا یوسف -چنانکه در تورات ذکر شده- در سرزمین افراییم دفن شده است و حبرون در سرزمین یهودا است». پس از آن می گوید: حضرت فاضل محمّد حسن نمر نابلسی بمن خبر داد که یوسف در نابلس مدفونست و در آنجا ضریحی دارد، و همچنین حضرت فاضل امین بک عبدالهادی (از اعیان نابلس) این قول را تأیید کرد، و قول معقول دربارۀ مدفن یوسف همین است، زیرا نابلس جزء سرزمین افرایم است و نام آن در روزگار قدیم شکیم یا شخیم بوده.3

نسب ایّوب(ع): ایّوب بن آموص بن رزاح بن عیص بن اسحاق، و به روایتی: ایّوب بن یاحیر. عمرش 140 سال بوده و در حوران مدفون است و در 4 آیه از قرآن نامش ذکر شده است. به احتمالی اموس نام ایّوب بوده و به احتمال دیگر، اموس نام پدر ایّوب بوده که محرّف اوس است که نام محلّ اوست. قبر ایّوب در قلعۀ حجاف در چندمیلی عدن قرار دارد. ذی الکفل(ع) نام اصلی اش بشر فرزند ایّوب بوده.4 گویند: ایّوب بعد از 73 سال عمر، 146 سال دیگر عمر کرد. شعیب(ع) بزرگ مدیان/مدین و پدرزن موسی(ع) بوده است. نسب او: شعیب بن صیفون بن عنقاء بن ثابت بن مدین بن ابراهیم است. رؤوئیل نام اصلی شعیب و یترون/یثرون که در تورات آمده، لقب اوست.5


_____________________________________________________

1 و 3. بلاغی، صص 417 و 419

2 و 4 و 5. خزائلی.


Image result for ‫حضرت ابراهیم‬‎


امید شمس آذر
۱۴ آذر ۹۷ ، ۱۶:۳۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

در شاخصه های علم اقتصاد، مفهومی با عنوان "خطّ فقر" وجود دارد که با ملاکهای مشخّصی محاسبه و تعیین می شود؛ ملاکهایی که پیوسته متغیّر بوده و با توجّه به این تغیّرها، زمانی اعلام می شود که 33% جمعیّت کلّ کشور دچار «فقر مطلق» هستند و گاهی نیز اعلام می کنند که دولت ما امسال توانست فقر مطلق را ریشه کن کند! فارغ از این که کی قرار است در مملکت اسلامی، به جای آماردهی های از سنخ "بازی و ریاضی" به تعاریف قرآنی روی آورده و فی المثل به مفهوم مسکین که پایین تر از فقیر بوده و به معنی کسی است که از شدّت فقر در خانۀ خودش سکنا گزیده است، توجّه شود، بنده یک ملاک واقع بینانه برای خطّ فقر اعلام می کنم تا ببینیم واقعاً چند درصد از جامعۀ ما فقیر -اعمّ از نسبی یا مطلق- هستند:

خانوادۀ متوسّطی را فرض کنید که در شهری متوسّط دارای درآمدها و هزینه های متوسّط زندگی می کنند. نیاز به مسکن، آب، برق، خدمات حمل و نقل، تحصیل و... که بعضاً در قانون اساسی کشورمان فراهم آوردن رایگان آن برای همۀ هم وطنان وظیفۀ دولت قلمداد شده است، جزء نیازهای اوّلیّۀ این خانواده است. فرض کنیم این خانواده هیچگاه با مسئلۀ بیماری گریبانگر نشده و تمام احتیاجات خوراک و پوشاک خود را نیز داخل خانۀ خود تولید و برآورده خواهند کرد. با این حساب، مبلغی که به عنوان اجاره بها و نرخ آب و برق و گاز و... و سایر هزینه هایی که جهت برخورداری از امکانات اوّلیّۀ زندگی، به "دیگران" پرداخت می کنند با فرض اینکه مُسرف هم نبوده و در حدّ متوسّط مصرف می کنند، چقدر است؟ زمانی که این هزینه ها را از درآمدشان کسر کنیم، لازم است حدّاقل 50% آن برای "خودشان" باقی بماند یا نه؟ اگر کمتر از این مقدار باقی بماند، فقیر هستند.


امید شمس آذر
۱۳ آذر ۹۷ ، ۱۱:۴۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

چندی است در رسانه ها دربارۀ فیلتر تلگرام و خوب یا بد، مفید یا بی فایده و اصلاً ممکن یا امکان ناپذیر بودن و حتّی راست یا دروغ بودن آن بحث می کنند. این بحث ها تا زمانی که دوست داشته باشیم هر چه سریعتر با معیارهای غرب وحشی*، ترقّی یافته تلقّی شویم و طبعاً اهل تظاهر به چیزی باشیم که نیستیم، شیرین است و ادامه یافتنش سرگرم کننده. امّا در این فرصت، اگر نظر شخصی ام را بخواهم ابراز کنم، تلگرام و شبکه های اجتماعی مشابه با تمام محاسن و معایبی که دارند، در یک برایند کلّی از نظر خود بنده، کلّا بد است؛ امّا به نظر می رسد از نظر مسئولین تا زمانی که ملّت را مشغول جفنگیّات و خزعبلات صد من یه غاز خودش بکند خوب است، ولی وقتی نکات خلاف ایشان را عمومی کند و از اخبار بیست و سی پخش شده و مجبور به عذرخواهی شوند، بد است! فیلتر تلگرام هم فیلتر واقعی نیست، فقط برای این است که مردم موقع استفاده از آن مختصری نزد وجدان خود احساس گناه هم بکنند! جایگزین های داخلی اش نیز تفاوتی با آن ندارند و اینجا این سؤال مهم پیش می آید که: اصلاً چرا ملّت را به استفاده نکردن از شبکه ها و پیام رسان های خارجی ترغیب کنیم، زمانی که ایرادات معنوی آن در همین پیام رسان های داخلی خودمان هم وجود داشته باشد؟ مثل اینکه بگوییم: شما ماهواره نگاه نکنید، ما برنامه های ماهواره را در تلویزیون خودمان پخش می کنیم!! حرفی ندارم.

_______________________________________

* وحشی نه به معنای بی تمدّن، بلکه به معنای عاصی و طغیانگر.


امید شمس آذر
۱۲ آذر ۹۷ ، ۱۱:۳۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر
صندلی هستم. معرّف حضور. نامم از نام چوب صندل که اجدادم از آن ساخته می شدند، گرفته شده. خودم از صندل ساخته نمی شوم. حتّی از چوب هم به عمل نمی آیم و بعضاً فلزّی و پلاستیکی و... هستم؛ ولی همچنان صندلی نامیده می شوم و این نام خانوادگی بر روی ما باقی مانده است. وسیله ای هستم برای نشستن. چهار پا دارم، ولی مانند چهارپایان دیگر نه زحمت زیادی می کشم و نه دردسر فراهم می کنم. امّا نمی دانم چرا این اواخر برای بعضی آدم ها دردسر شده ام. خدا شاهد است موجود ساده ای هستم و هیچ نیّت بدی در سر ندارم. اصلاً سری ندارم که نیّتی داشته باشم. اسمم بد دررفته است. تقصیر من چیست که برخی با نشستن روی من، حسّ فرمانروایی بر عالم و آدم بهشان دست می دهد؟ حتّی آنهایی که مسئولیّت سنگین خدمت به مردم را بر دوش می گیرند، به جای ترس از لحظه لحظه پاسخگویی آن، برعکس احساس راحتی و آسایش می کنند و تا پایان عمر حاضر به کندن نشیمنگاه مبارکشان از من حقیر نیستند. دلیل این اوضاع عجیب را نمی دانم، فقط می خواهم این اندازه اعلام کنم که: من تقصیری ندارم. اسمم بد دررفته است! ارادتمند: صندلی.


امید شمس آذر
۱۰ آذر ۹۷ ، ۱۴:۳۶ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر
مولای متّقیان علی علیه السلام می‌فرمایند:

بدانید که من با دو کس مى ستیزم: آن که چیزى را خواهد که حق آن را ندارد، و آن که حقى را که بر گردن اوست نگزارد.

بندگان خدا! شما را به پرهیزگارى وصیت مى کنم، که پرهیزگارى بهترین چیزى است که بنده خدا دیگرى را وصیت کند که آن را پیشه گیرد، و نزد خدا بهترین کارها آن است که به تقوى پایان پذیرد.

حضرت امیر علیه السلام به شدت و با قاطعیّت دو گروه را دشمن می‌شمارد و با آنها مبارزه می‌کند:

۱- گروهی که همیشه به دنبال چیزی فراتر از حق خود هستند، حاضرند حق عده‌ی زیادی را لگدمال کنند تا خودشان به ثروت و قدرت برسند. افراد سرشناسی مثل طلحه و زبیر از این گروهند.

۲- گروهی که بطور طبیعی یا بواسطه ظلمی که کردند، حقی بر گردنشان است و باید حق را رعایت کنند و مطابق حق رفتار کنند.مثل افرادی که از بیت‌المال دزدی می‌کنند و حق میلیون‌ها نفر را می‌خورند.

شاخصه شناخت حق چیست؟ کیست؟ 

رسول خدا صل الله علیه و آله می‌فرمایند: عَلِیٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِیٍّ یَدُورُ حَیْثُمَا دَار. علی با حقّ است و حق با علی. هر کجا علی باشد، حق هم آن جاست. حق به دور علی می‌گردد، نه این که علی به دنبال حق باشد.

 بنابراین شاخصه شناخت حق، خود جناب امیرالمومنین علیه السلام می‌باشند. دلیلش واضح است چون علی علیه السلام بر مبنای قرآن و سنت پیامبر صل الله علیه و آله عمل می‌کند. بعد از ایشان دیگر ائمه علیهم السلام شاخص هستند و در دوران غیبت کبری طبق بیان حضرت مهدی عجّل الله تعالی فرجه فقهای مجتهد جامع الشرایط و با تقوا که در رأس آنها ولیّ فقیه زمان هستند، شاخص شناخت حق می‌باشند.

امید شمس آذر
۰۹ آذر ۹۷ ، ۱۹:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر
اهل رمان خوانی و داستان نویسی نیستم؛ ولی طرح اوّلیّه چند داستان را به سفارش دوستانی که می خواهند به زور به این وادی بکشانندم، در ذهن داشتم که اینجا به ترتیب الفباییِ نام شخصیّت های اصلی به نمایش می گذارم تا نظرات شما را در موردشان بدانم که کدامیک قابلیّت تبدیل به یک داستان تمام عیار را دارد:
۱ - امیر بالاخره کچل شد، چون همیشه نگران از دست دادن موهایش بود!
۲ - جواد ایّام فرجه را در خوابگاه مانده بود، چون می ترسید پدرش متوجّه شود ابروهایش را برداشته است!
۳ - مادر خالد برای شفای پسرش به زیارت مزار اویس قرنی در یمن رفته بود، چون به زیارت مشهد اعتقادی نداشت!
۴ - رضا دچار افت تحصیلی شد، چون در مدرسه به خاطر ریش مسخره اش می کردند!
۵- سالار از ابتدای ورود به دانشگاه دنبال دوست دختر می گشت، چون نمی خواست پدرش فکر کند عاشق شده و نتوانسته است درس بخواند!
۶ - برادران سکینه او را دیوانه معرّفی می کردند، چون می خواستند در خانه بماند!
۷ - پدر و مادر طاهره نتوانستند او را به مدرسه بفرستند، چون حجاب در مدارس ممنوع بود!
۸ - قاتل خشمگین مرد دستفروش را به قتل رساند، چون با قیافه اش حال نکرده بود!
۹ - مهدی توانست با توکّل به خدا سرطان خود را درمان کند، چون با کسی در این موضوع صحبت نکرده بود!
۱۰ - و... .

امید شمس آذر
۰۸ آذر ۹۷ ، ۲۳:۴۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۴ نظر

دو حدیث یکی از پیامبر اعظم (ص) و یکی امام سجّاد(ع) در حین ورق زدن دو کتاب در دو نمایشگاه به فاصله زمانی اندکی از یکدیگر مشاهده کردم که با خواندن هر دو بغضم گرفت و اگر مکان عمومی نبود، اشکم جاری می شد. نقل به مضمون، حدیث اوّل این بود که:

روزگاری می رسد که مرد (=فرد) مخیّر می شود که بین بی عرضگی و نادرستی، یکی را انتخاب کند. ای مردم! از هم اکنون به شما هشدار می دهم هرکس آن زمان را درک کرد، بااااید بی عرضگی را بر نادرستی ترجیح دهد.

و امّا حدیث دوّم:

مردم آخرالزّمان پنج دسته اند؛ شیرها که سلاطین ستمگرند، گرگها که تاجران متکبّرند، خوکها که منافقین پست اند، روباهها که زنان بی حیایند و گوسفندها که اقلّ قلیلند مومنانی هستند که شیرشان (=علم) را می دوشند، پشمشان (=مال) را می چینند و در آخر خودشان را ذبح می کنند. گوسفند بیچاره در میان اینهمه شیر و گرگ و روباه و سگ و خوک چه کند؟


امید شمس آذر
۰۸ آذر ۹۷ ، ۱۳:۲۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

اى پروردگار این زمین که آن را آرام جاى آفریدگان کرده‌اى و جاى رفت و آمد خزندگان و چارپایان، ... اگر بر دشمنانمان پیروز کردى، ما را از ستم برکنار کن، و در راه حق راست و استوار، و اگر آنان را بر ما پیروزى دادى، شهادت را روزى ما کن، و از فتنه نگهدارمان...

ای خداوند زمان و زمین ، ما در مقابل دشمنان داخلی و خارجی از دو حال خارج نیستیم: یا پیروز می‌شویم یا شکست می‌خوریم. در هر حال راضی به رضای تو هستیم و هیچ اعتراضی نداریم. خودت صاحب همه‌ چیز ما هستی،  جان و مال و هستی  ما در گرو عنایت توست بنابراین هر چه خواهی کن اما :

۱- اگر ما را پیروز میدان کردی ، پاهای ما را در مسیر حق استوار فرما و دست‌های ما را از ستم کردن کوتاه کن.

۲- اگر دشمن را بر ما پیروز کردی،  بالاترین مقام نزد خودت یعنی شهادت را روزی ما کن. اما اگر زنده نگه‌مان داشتی، ما را از فتنه‌های خانمان سوز حفظ فرما.

خداوندا شهادت آرزوی مولایمان علی علیه السلام  و آرزوی اولیای الهی است، به حق زهرای علی و جگر گوشه‌هایش شهادت در راه خودت را عاقبت امر من گنه‌کار قرار بده.

امید شمس آذر
۰۶ آذر ۹۷ ، ۱۹:۲۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

هفتۀ وحدت با ابتکار امام خمینی(ره) و طیّ تبدیل تهدید اختلاف نظر شیعه و سنّی بر سر تاریخ میلاد پیامبر گرامی اسلام (ص) به فرصت اتّحاد اسلامی نامگذاری شد. همه می دانیم که مسلمانان جهان اعمّ از شیعه یا سنّی باید طبق قاعدۀ نفی سبیل، در برابر دشمن مشترک -که از اساس مسلمان نیست تا بخواهد شیعه یا سنّی هم باشد- مسائل مورد اختلاف خود را پنهان کرده و بهانه برای سوءاستفده از آن به دست دشمن ندهند؛ امّا به نظر می رسد دشمن فاز جدیدی از ایجاد تفرقه بین جهان اسلام را شروع کرده و -با حفظ فاز قبلی- اکنون در حال اجرای آن است.

بعد از افول دوران شکوه تمدّن اسلامی و آعاز سلطۀ استعمار بر سرزمین های مسلمانان، امّت اسلام به لحاظ اداری و سیاسی دچار خط کشی و مرزبندی های ساختگی در میان خود گردید. امّتی که قبلاً دارای پول واحد، خط و تقویم واحد، لباس هم شکل، زبان رسمی واحد و حکومت واحد بود، در حال حاضر از این جنبه ها به بیش از 50 تکّه تقسیم شده است. غرب تصوّر می کرد بعد از این مرزبندی های کذایی، اساس مفهوم امّت نیز ذر بین مسلمانان از بین رفته است؛ امّا با مشاهدۀ اعتراضات خودجوش در نواحی مختلف جهان اسلام بعد از حوادثی مانند توهین به پیامبر اسلام (ص) در نشریه های اروپایی، اهانت به مصحف شریف قرآن در آمریکا، نسل کشی مسلمانان در میانمار، حذف قانون سوگند به ختم نبوّت در پاکستان و موارد مشابه، دریافت که مفهوم امّت همچنان در میان مسلمانان برقرار است و محورهایی چون شخصیّت حضرت رسول(ص)، قرآن کریم، حرمین شریفین در مکّه و مدینه و مسجدالأقصی و مسجد صخره در قدس شریف، ساحت مقدّس اهل بیت رسول خدا و صحابۀ برگزیدۀ ایشان (ص) و ... ، عامل برقرای وحدت در میان امّت مسلمانند و برای ملّت های اسلامی به واقع هیچ تفاوتی بین شیعه یا سنّی بودنشان نیست. راهپیمایی اربعین هم که جای خود. از این رو اکنون روی چیز دیگری حساب می کند... .

در حال حاضر به علّت سنگ تمام گذاشتن ملّت ها در نمایش وحدت اسلامی و ادای این تکلیف توسّط آنها، دوران تفرقه اندازی بین شیعه و سنّی به حاشیه رفته و اصلی ترین عامل تفرقۀ جهان اسلام، عدّه ای از دولت های منطقه اند که به جای باور به توان عظیم ملّت های خود، چشم امید و دست نیاز به سوی دولت های غربی گرفته، یا علناً وابستۀ آنان اند و یا به طور مخفیانه دلبسته! چرا دولت ترکیه باید بعد از چندین سال التماس و انجام امور خفّت بار برای جلب اعتماد و اثبات حسن نیّت به اتّحادیّۀ اروپا به منظور پذیرش عضویّت این کشور در آن اتّحادیّه، نهایتاً از آن روی گردانده و اعلام کند که ما منّت اروپا را نمی کشیم؟ چرا رهبر اقلیم کردستان عراق، پس از انجام همه پرسی ناکام و شکست طرح تجزیۀ کردستان، نهایتاً اعلام کند که ما اشتباه کردیم که به آمریکا اعتماد کردیم؟ چرا دولتمردان ایران بعد از چندین سال از مذاکرات طاقت فرسا با طرفهای غربی که نهایتاً به امضای کاغذ سوراخ سوراخی انجامید که خود آن را در آن زمان معجزۀ قرن(!) نامیدند، تازه بیایند و امروز همان حرفهای آن زمان منتقدان کم سواد(!) خود را تکرار کنند؟ چرا دولت عربستان سعودی ............. ؟

ملّت ها انصافاً کار را تمام کرده اند، اکنون نوبت دولت هاست.


امید شمس آذر
۰۲ آذر ۹۷ ، ۱۳:۴۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

... حرمت مسلمان را از دیگر حرمتها برتر نهاده، و حقوق مسلمان را با اخلاص و یگانه پرستى پیوند داده، پس مسلمان کسى است که مسلمان از دست و زبان او آزارى نبیند جز آنکه براى حق بود، و گزند مسلمان روا نیست جز در آنچه واجب شود.

اسلام عزیز حرمت مال و جان و آبروی مسلمان را از همه حرمت‌ها بالاتر می‌داند، حتی از حرمت خانه‌ی خدا ! امام صادق علیه السلام فرمودند:« المؤمنُ اعظمُ حرمه من الکعبه» حرمت مومن از حرمت کعبه بالاتر است .  رعایت حقوق مسلمان با اخلاص و توحید در هم تنیده شده است به نحوی که اگر کسی ادعای یگانه‌پرستی و اخلاص می‌کند اما هیچ نگرانی و ترسی از بردن آبروی دیگران ندارد دروغ می‌گوید دروغ ! 

هتک حرمت و گزند مسلمان فقط در صورتی جایز و گاهی واجب است که خطر هتک حرمت احکام اسلام و هتک حرمت دیگر مسلمانان وجود داشته باشد. وقتی مسلمانی علناً شراب‌خواری می‌کند، علناً حیا و عفت خود را پایمال می‌کند و باعث آلوده شدن محیط جامعه اسلامی می‌شود باید با او برخورد کرد البته ابتدا با مهربانی تذکر داده می‌شود و بعد طبق قانون رفتار. 

آبرویش می‌رود ، برود. آیا امنیّت روحی و جانی دیگر مسلمانان حرمت ندارد!؟ وقتی حرمت اسلام و احکام اسلام و حرمت مسلمانان زیادی در معرض خطر است ، واجب است حرمت مسلمان خطاکار شکسته شود. هم شرع می‌گوید و هم عقل.

امید شمس آذر
۰۱ آذر ۹۷ ، ۱۹:۱۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

در گنجینه موسیقی سه فرهنگ همسایه منطقه یعنی ایرانی، آذربایجانی و ارمنی، سه تصنیف با آهنگی مشابه وجود دارند که بین سه فرهنگ مذکور بر سر مالکیّت معنوی آهنگ مشترک اختلاف است؛ به ترتیب: تصنیف "دامن کشان ساقی میخواران" متعلّق به موسیقی سنّتی ایرانی، "ساری گلین" (عروس زرّین) متعلّق به موسیقی آذربایجانی و "ساری گسین" (دختر کوهستان) متعلّق به موسیقی ارمنی. با بررسی بیطرفانه تاریخی می توان اختلاف پیش گفته را برطرف کرد؛ ولی اگر تحقیقات تاریخی بنا به دلایلی به نتیجه قابل قبولی نرسید، از یک روش منطقی دیگر نیز می توان حقیقت را حدس زد.

اینکه نزدیکترین تصنیف به ساقی میخوران در موسیقی ایرانی را به لحاظ دستگاه و نوع آواز آن پیدا کرده و همین کار را مورد ساری گلین آذربایجانی و ساری گسین ارمنی نیز صورت دهیم و سپس به میزان شباهت های هرکدام از جفت نغمه های مورد نظر، ارزیابی کنیم که فاصله آنها در هرکدام از موسیقی های سه گانه مورد بحث چقدر است؟ هر موسیقی که کمترین فاصله دو نغمه متعلّق به آن بود، مالکیّت معنوی مورد اختلاف نیز متعلّق به همان فرهنگ است. از این روش برای هر اختلاف دیگری از این قبیل نیز مانند اختلاف در مورد ملیّت شخصیّت های تاریخی، آداب و رسوم و... می توان استفاده کرد.


امید شمس آذر
۳۰ آبان ۹۷ ، ۱۳:۲۴ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

حضرت امیر علیه السلام بعد از شکایات مردم از عثمان و اعمال ناپسند او ، خطاب به او هشدار دادند:

خدا را! خدا را! خویشتن را به پاى. به خدا، تو کور نیستى تا بینایت کنند، نادان نیستى تا تو را تعلیم دهند. راهها هویداست، و نشانه هاى دین برپاست.

خیلی از افراد هستند که با اینکه می‌دانند حق با کیست، اما باز هم حق را زیر پا می‌گذارند و به مقتضای هوای نفس خود رفتار می‌کنند. شواهد زیادی در طول تاریخ وجود دارد مثلا جناب طلحه و زبیر مگر کور بودند؟ مگر نادان بودند؟ خیر آنها هر روز رسول الله صل الله و علیه و آله را می‌دیدند و درک می‌کردند، می‌دانستند حق با علی علیه السلام است، فضائل و کرامات امیرالمومنین علیه السلام را با چشم خود دیده بودند. حدیث‌های پیامبر صل الله و علیه و آله درباره جانشینی و خلافت حضرت امیر علیه السلام را با گوش خود شنیده بودند و راه برای آنها کاملا روشن بود. 

اما چرا در مقابل حضرت لشکر کشی کردند!؟ یا مثلا همین جناب عثمان مگر کور و کر بود؟ همه‌ی نشانه‌های دین وجود داشت، همه‌ی احکام اسلام اعم از فردی و اجتماعی و سیاسی  را پیامبر صل الله و علیه و آله  بیان کرده بود. چرا عثمان خلاف سنت پیامبر صل الله و علیه و آله  عمل می‌کرد؟!

جناب طلحه و زبیر در زمان خلافت خلفای سه گانه غرق در امور دنیوی و اشرافی‌گری شدند، باغ روی باغ، کوزه‌های پر از طلا، کاخ‌های رنگارنگ در شهرهای مختلف ، در زمان خلفا پارتی بازی و رانت خواری به اوج خود رسید ، ساده‌زیستی و عمل به سنت رسول الله صل الله و علیه و آله  به فراموشی سپرده شد تا اینکه حضرت علی علیه السلام به خلافت ظاهری رسیدند و دست چپاولگران به بیت المال را قطع کردند. 

امثال طلحه  و زبیر آنچنان غرق در کاخ و طلا بودند که عدالت علوی را درک نمی‌کردند، با اینکه می‌دانستند علی علیه السلام بر حق است اما به خاطر حبّ دنیا و هوای نفس شیطانی ‌خود در مقابل حق ایستادند. پس دانستن به تنهایی کافی نیست باید بصیرت و معرفت باشد تا انگیزه‌ی پیروی از حق ایجاد شود. باید تعلّقات پوچ دنیا را از قلب بیرون کرد ، اگر ذرّه ای محبت دنیا در دل جا خوش کند به همان مقدار محبت خدا رخت بر می‌بندد و عاقبت انسان چه بشود خدا می‌داند! 

اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا .

امید شمس آذر
۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۹:۱۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

وفات شیث(ع) 1042 سال بعد از هبوط آدم بوده. مقبرۀ شیث در موصل می باشد. انوش(ع) یا "ریسان" -که "شیبان" هم نامیده شده- در 150 سالگی شیث ولادت یافت و در 1230 سال بعد از هبوط آدم وفات یافت. نام مادرش -چنانچه قبلاً اشاره گردید- "نُزله(س)" بود که از حوریان بهشتی بود. طهمورث با انوش معاصر بود. عوج بن عناق در زمان قینان(ع) به دنیا آمد. یارد(ع) در 60 سالگی مهلائیل متولّد شد، شوش را ساخت و در آنجا پایتخت داشت. مهلائیل(ع) نیز در بابل پایتخت داشت.

بموجب وندیداد: از ذوب برفهای زمستانی طوفانی حادث شد و یما برای نجات خود و مردمش کشتی بساخت. در منابع دیگر مذهبی ایران قدیم آمده که: شستشوی ایران از اهریمنان بظهور پیوسته است. بنا بر افسانه های هندی: طوفان ساتاپا در هند اتّفاق افتاده و ماهیی که بدست مانو گرفتار آمده، او را پیش از وقوع طوفان از طوفان خبردار ساخته و مانو برای نجات از طوفان کشتی ساخته است. همچنین به روایت یونانیان: دکالیون فرزند پرومته بوسیلۀ پدر خود آگاه شد که کشور تسالیا را طوفان فرا خواهد گرفت؛ از این رو کشتی ساخت و خود را از طوفان نجات داد. پس از نجات، وی سنگها را به همراه زوجه اش پیرا که دختر یکی از خدایان بود، برمیداشتند و از بالای شانه شان پرتاب می کردند و سنگها به مرد و زن تبدیل می شدند. می گویند لفظ پوپولین به معنی مردم به همین مناسبت همریشه با سنگ است.1

جودی، کوهی است در نزدیکی موصل که با کوههای ارمنستان پیوسته است و اکراد در جوار آن زندگی میکنند، و از اینجهت اکراد آنرا بلغت خود "کاردو" یا "جاردو" مینامند؟ و یونانیان آنرا تحریف کرده و "جوردی" نامیده اند و پس از آنکه بلغت عربی وارد شده، معرّب آن "جودی" شده است. کوه جودی دارای دو قلّه است که استخری آنرا "حرث و حویرث" نامیده. ارتفاع قلّۀ اوّل 17260 قدم و ارتفاع قلّۀ دوّم 16270 قدم از سطح دریاست. در تفسیر "المنار" آمده که نسخه های تورات در خصوص قرار گرفتن کشتی نوح(ع) بر کوه "اراراط" اتّفاق ندارند؛ زیرا تورات سریانی و کلدانی تصریح میکنند که کشتی بر کوه "اکراد" قرار گرفت و این قول با قول "پروزس" معاصر اسکندر موافق است. روایات طوفان همگی اشاره دارند که کشتی نوح بر جودی قرار گرفته و این روایات قول "Pruzus" را در خصوص وجود آثار کشتی در قلّۀ کوه جودی تأیید میکند. صاحب قاموس مقدّس نقل میکند که کوه جودی همان کوه اراراط است و این مطلب خطاست؛ زیرا کوه اراراط کوهی است که بنا بقول ارجح اکنون اروپائیان آنرا "أراط" و ترکها آنرا "آکرداغ" و ارامنه آنرا ماسیس [مجوس؟] مینامند و آن کوه در دشت رسّ [=ارس] در شرق ارمنستان واقع است. نام این کوه در آیۀ 44 از سورۀ هود ذکر شده.2 برای اطّلاع بیشتر در این زمینه، می توالنید به مقاله ای از نگارنده تحت عنوان «بحثی در نام آرارات» رجوع کنید. دکتر محمّد خزائلی نیز در مورد مکان کوه مورد بحث آورده است: 1- کوه جودی بنا به قول اصفهانی در عربستان و یکی از دو کوهی است که در قلمرو قبیلۀ طی واقعست. 2- سلسلۀ "کاردین" در شمال شرقی جزیرۀ ابن عمر [بین النّهرین شمالی] در مشرق دجله نزدیک به موصل است. به کردی کارد، به یونانی جوردی و به عربی جودی. در ترجمۀ کلدانی و سریانی تورات کاردین. 3- نویسندۀ قاموس کتاب مقدّس، معنای اوّلیۀ آرارات را ملعون ضبط کرده و گفته است: بنا بر روایات، کشتی نوح بر فراز این کوه به خاک نشست و آنرا عربها جودی مینامند و ایرانیان "کوه نوح" و ترکان آن را "کرداغ" به معنی کوه سراشیب می خوانند و در نزدیکی ارس واقع است.3


____________________________________________________________

1. محمّد خزائلی، اعلام قرآن، تهران: امیرکبیر، 1367

2. صدرالدّین بلاغی، قصص قرآن، چاپ بیستم 1385 ، تهران: امیرکبیر، ص 348

3. خزائلی: همان




امید شمس آذر
۲۱ آبان ۹۷ ، ۱۱:۵۹ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰ نظر

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

بر شما باد به کتاب خدا که ریسمان استوار است، و نور آشکار است، و درمانى است سود دهنده، و تشنگى را فرو نشاننده. ... کهنه نگردد به روزگار، نه از خواندن و نه از شنیدن بسیار. راست گفت آن که سخن گفت از روى قرآن، و آن که بدان رفتار کرد پیش افتاد  از دیگران .

شاید بسیاری از شما تجربه کرده باشید، گاهی از جهت روحی خسته و درمانده ، غمی به دل ، نگران حال و آینده ، دلتان شور می‌زند. دنبال یک مرهم نورانی برای دلتان هستید، نگاهتان به کتاب خدا می‌افتد، بازش می‌کنید و چند آیه‌ای تلاوت می‌کنید، انگار ریسمانی زرباف را چنگ زده و از قعر چاه بیرون آمده‌اید. شاید معانی جملات نورانی را نفهمیده باشید اما کلمات نورانی قرآن خاصیَت درمانگری خود را داشته و بار سنگینی از روی دل شما برداشته است.

حضرت امیر علیه السلام تأکید می‌فرمایند که قرآن را تلاوت کنید، ریسمانی محکم و نورانی است برای بیرون آوردن شما از ظلمات اوهام دنیا ، درمان دردهاست ، همچون آبی گوارا و زنده کننده قلوب چرک‌مرده را حیاتی دوباره می‌بخشد.  با گذشت زمان و با خواندن و شنیدن تکراری کهنه نمی‌گردد، شاید تجربه کرده باشید هر بار که آیاتی تکراری را می‌خوانید انگار مطلب جدیدی دست شما را گرفته است.

 نکته:  به مرور زمان و با افزایش تجربه و چشیدن زهر دنیا، شناخت و بصیرت انسان افزایش پیدا می‌کند و فهم او از تلاوت آیات قرآن دقیق‌تر و بی‌آلایش تر می‌شود.

نکته‌ نهایی در کلام حضرت:

اگر می‌خواهید از دیگران سبقت بگیرید چه در امور دنیا و چه در امور آخرت، بهترین راه رجوع به قرآن و عمل به آن است. بدیهی است برای فهم قرآن باید به مفسرین حقیقی آن یعنی چهارده معصوم علیهم السلام رجوع کرد و برای فهم دقیق روایات امامان معصوم علیهم السلام هم باید به متخصص و کارشناس آن یعنی مراجع و مجتهدین بصیر و باتقوا مراجعه کرد.

امید شمس آذر
۱۹ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۷ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

حضرت امیرالمومنین علیه السلام می‌فرمایند:

... ایمان را بر کرده هاى نیک دلیل توان ساخت، و از کردار نیک ایمان را توان شناخت. به ایمان علم آبادان است، و  آدمى  به علم از مرگ ترسان است. با مرگ دنیا پایان یابد، و با دنیا آخرت درست شود...

نکته های مهم این بخش از کلام نورانی حضرت:

۱- دلیل اعمال نیک ، ایمان و باور قلبی است ، به عبارت دیگر وقتی می‌خواهید ببینید کسی ایمان واقعی دارد باید به رفتار او نگاه کنید.

۲- کسی که ایمان دارد ، علمش آبادکننده و نافع خواهد بود.

۳- انسانی که علم نافع دارد به فکر مرگ است و از مردن بدون توشه راه می‌ترسد.

۴-  از یک طرف بدانید که این دنیا و این فرصت انجام اعمال نیک با مرگ پایان می‌پذیرد، و از طرف دیگر باز بدانید که آخرت ما فقط با زندگی و بندگی در دنیا ساخته می‌شود. پس برای آماده کردن توشه آخرت تنها راه موجود، همین دنیای پست و فانی است که اگر در آن بندگی کنی دیگر پست نیست بلکه بسیار شریف است و تو را به عرش الهی می‌رساند.
امید شمس آذر
۱۷ آبان ۹۷ ، ۱۹:۰۵ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

بعضاً در برخی از رسانه های خبری دیده و شنیده می شود که نام وزارت صنعت، معدن و تجارت را به دلایل معلوم و نامعلوم(!) به اختصار وزارت "صمت" عنوان می کنند! قبلاً در اسامی بعضی از سازمانها و ارگانها، چنین اختصار نویسی دیده می شد، مانند: سازمان توانیر(تولید و انتقال نیرو)، نزاجا(نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی)، هما(هواپیمای ملّی ایران) و...؛ امّا برای وزارتخانه تاکنون سابقه نداشته است. لابد جامعۀ امروز ما آنقدر بی حوصله شده که ارادۀ تلفّظ نام کامل آن را ندارد. از این رو ما هم در اقدامی نوع دوستانه، اسامی پیشنهادی خود برای سایر وزارتخانه ها را در اینجا ارائه می دهیم. امید که باعث رضایت خاطر هموطنان بوده و از دعای خیر محروممان نفرمایند:

وزارت آپ: منظور آموزش و پرورش

وزارت افا: منظور ارتباطات و فنّاوری اطّلاعات

وزارت اد: منظور امور اقتصادی و دارایی

وزارت اخ: منظور امور خارجه

وزارت بهداپ: منظور بهداشت، درمان و آموزش پزشکی

وزارت تکورا: منظور تعاون، کار و رفاه اجتماعی

وزارت جک: منظور جهاد کشاورزی

وزارت دوپنم: منظور دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلّح

وزارت روش: منظور راه و شهرسازی

وزارت عتف: منظور علوم، تحقیقات و فنّاوری

وزارت فاس: منظور فرهنگ و ارشاد اسلامی

وزارت وج: منظور ورزش و جوانان

.

.

.


امید شمس آذر
۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۳:۴۰ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲ نظر

اینکه گفته اند ناصرالدّین شاه با خارجی ها قراردادهای استعماری می بست تا خرج سفرهای فرنگش را دربیاورد، دروغ محض است. فاصلۀ تکنولوژیکی ایران با غرب در دورۀ ناصری به حدّاقل ممکن رسیده بود و سفرهای او به اروپا برای دیدن پیشرفت های ممالک اروپایی از نزدیک و انتقال فنّاوری آنها به داخل کشور بوده؛ ناصرالدّین شاه -که در تواریخ پیشینیان تحت عنوان "شاه شهید" یاد شده- آن اندازه ای که تبلیغ کرده اند، آدم بدی نبود و نهایتاً به دست بهایی ها ترور شد و در حال حاضر هم به دست پیروان آنها ترور شخصیّت می شود. منتها چون آن زمان مانند امروز اینهمه باسواد و مهندس و تکنسین در داخل کشور نداشتیم، مجبور بود با فروختن ظرفیّت های مملکت به بیگانگان، این مهم را عملی کند که البتّه این وسط عدّه ای هم مثل میرزا ملکَم خان بودند که هنگام تحمیل قراردادهای مزبور به دولت ایران، با گرفتن رشوه، امتیازات حدّاکثری به خارجی ها داده و امتیازات حدّاقلی می گرفتند. علمای دین هم به این امر یعنی عدم تناسب تعهّدات طرفین با همدیگر اعتراض داشتند که باعث شد اکثر این قراردادها لغو شده و برای شاه قاجار "آش نخورده و دهن سوخته" باقی بماند... . امّا الآن قضیه فرق می کند؛ حالا هر مؤاجری [منظورم از نوع سیاسی آن است] بخواهد به اسم انتقال فنّاوری، ظرفیّتهای مملکت را به بیگانه بفروشد، بیشک خائن بوده و باید جواب بدهد. امّا طنز تلخ قضیه اینجاست که علما و مراجع در روزگار ما، دیگر با خاندان شاهی و مستشاران ارمنی روبرو نیستند که قدرتشان را علیه آنان اعمال کنند؛ بلکه خائنین خودشان روحانی و بعضاً عضو مجلس خبرگان هستند. برای همین دیگر خبری از نهضت های عمومی لغو قراردادهای استعماری مانند نهضت تنباکوی میرزای شیرازی و امثالهم نیست و تا اطّلاع ثانوی باید بسوزیم و بسازیم!

پ.ن: امام فرمود: «صریحاً اعلام می کنم هرکس در پی القای این فکر به ملّت باشد که راه حلّی جز پناه بردن به دشمن وجود ندارد، خیانت می کند به کشور»؛ چند روز بیشتر نگذشت که وزیر خارجه در نطقی در صحن علنی مجلس در دفاع از قرارداد استعماری دیگری، گفت: «من و فلانی نمی توانیم تضمین بدهیم که با بسته شده این قرارداد بهانۀ دشمن تمام می شود، امّا می توانیم تضمین بدهیم(!؟) که در صورت بسته نشدن آن، دشمنی ها بیشتر خواهد شد»!!


Related image


امید شمس آذر
۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۲:۴۴ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲ نظر

دربارۀ حضرت اباالفضل عبّاس بن علی (س) آورده اند که: در تمام عمر خود امام زمانش حسین علی (ع) را برادر خطاب نکرده و همیشه "مولای من" و "سرور من" خطاب می کرد؛ به استثنای بار اوّل و آخر در آن لحظۀ شهادت که فریاد زد: «ای برادر! برادرت را دریاب...». مقتل نویسان و مدّاحان در ذکر چرایی این خط شکنی حضرت، متوسّل به این روایت می شوند که: عبّاس(ع) در تمام عمر از این جهت که مانند برادران بزرگترش از سلالۀ فاطمه(س) نیست، شرمسار بود و به خود اجازه نمی داد آنان را برادر خطاب کند، ولی لحظۀ آخر حضرت فاطمه(س) به بالینش امده و او را با خطاب "پسرم" دعوت به روضۀ رضوان کرد. از این رو ایشان نیز یک لحظه در اثر هیجان، حسین(ع) را برادر خطاب کرد.

این روایت -به فرض که سندیّت هم داشته باشد- برای اقناع افکار عمومی کافی، ولی برای حقیقت جویان ناکافی است. قصد نقد آن را نداریم، ولی فقط به این مهم اکتفا می کنیم که ملاک و معیار ما در بررسی سیرۀ معصومین (علیهم السّلام) باید مسائل معرفتی باشد و نه هیجانی و عاطفی؛ از این رو در چرایی آن خط شکنی مزبور نیز می گوییم: ادب عبّاس به امام حسین(ع) در درجۀ اوّل نه از نوع احترام برادر کوچک به برادر بزرگ و نه حتّی به احترام مادرش فاطمه(س) بوده است. بلکه -در کنار اینها و قبل از آن- به خاطر رعایت حرمت جایگاه امامت و ولایت بوده، ولو برادر هم بودند و حتّی از یک مادر می بودند و او نیز از برادرش بزرگتر می بود؛ و آن استثنای واپسین نیز در اصل، استفادۀ بار اوّل و آخر ایشان از سهمیۀ برادری اش بوده. سهمیه ای که نمی توان از جایگاه مأموم نسبت به امام استفاده اش کرد، چرا که در آنصورت بی ادبی شده و حکم ویژه خواری پیدا می کند و فرزندان علی(ع) و پیروان واقعی او اهل ویژه خواری نیستند!



امید شمس آذر
۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۳:۱۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

آقای ابراهیم داروغه زاده دبیر جشنوارۀ فیلم فجر اخیراً ضمن مصاحبه ای، در پاسخ به این سؤال افکار عمومی که "چرا جشنوارۀ فیلم فجر در سالهای اخیر از مسیر اصلی انقلابی اش فاصله گرفته است؟"، پاسخ دادند: "تمام فیلم هایی که در سالهای بعد از انقلاب تولید شده اند انقلابی هستند(!) و دلیل تولید آثار بعضاً کم ارزش تر این است که در سالهای اخیر که مردم ما با مشکلات اقتصادی رو به رو بوده اند، اوضاع اقتضا می کرده است که آثاری با موضوع طنز بیشتر تولید شوند"!! امّا این پاسخ، خود دو پرسش عمدۀ دیگر به دنبال آورده است: اولّاً آیا منظور از آثار غیر ارزشی و بعضاً ضدّ ارزشی، صرفاً آثار طنز هستند که ما با این ژانر مشکل داشته باشیم؟ تکلیف آثار دیگر -که بعضاً جایزه های کشوری و بین المللی هم دریافت می کنند- و بالاتر از آن تکلیف آن دسته از آثار ارزشی که دچار بایکوت رسانه ای می شوند، چه می شود؟! این ادّعا خود نوعی طنز است. ثانیاً آیا همین آثار به ظاهر طنز هم واقعاً طنز هستند و به قصد تسکین آلام اقتصادی مردم ساخته شده اند؟ طنز، تعریف مشخّص خود را دارد و فی المثل یکی از شرایط آن این است که خطوط قرمز اعتقادی و اخلاقی و امنیّتی جایی در آن نداشته باشد؛ در حالی که هر انسان سالمی با آی کیوی حدّاقلّی می تواند با دیدن این آثار پی ببرد که سازندگان آن، چون نتوانسته اند اهداف ساختارشکنانۀ خود را به طور رسمی از تریبون نظامی که به آن اعتقاد ندارند (و در این نکته هاست...)، مطرح کنند، از سر ناچاری به وادی مثلاً طنز روی آورده اند.

از همان ابتدا که فیلم ها و سریالهای تلویزیونی مهارگسیختۀ شبکۀ تهران را از شبکه های استانی پخش کردند، روشن بود که سروران به جای اهمیّت به فرهنگ بومی و ملّی، در صدد یکدست سازی فرهنگی ملّت ایران، آنهم در راستای خوشایند دشمنان آن بوده و هستند. آثار تولیدی مذکور که بر حسب احتمالاً تصادف همیشه چهرۀ مبارک "مهران رجبی" در آنها می درخشد!، از ابتدا توسّط فیلمنامه نویسان مسئله دار و مغرض نگاشته شده و در راستای اهداف ائتلاف شوم "بهایی_زرتشتی" تولید شده اند. ذکر تک تک مصادیق آن، فرصتی مجزّا می طلبد؛ ولی اگر کلیّتش را در چند عنوان بخواهیم خلاصه کنیم، عبارتند از: هر نوع داستان یا دیالوگ یا طرّحی شخصیّت و موقعیّت که مستقیم یا غیرمستقیم در پی القای افکاری از قبیل «مهدویّت انحرافی، ادّعای نیابت خاص در زمان غیبت کبری، خلط اسلام با اسلامیّت، خلط ایران با ایرانیّت، اسلام ایرانی دانستن اسلامیّت ایرانی، ایران اسلامی دانستن ایرانیّت اسلامی، ایرانی دانستن ریشۀ تشیّع، ترجیح عرف ملّی بر شرع اسلامی، ترویج ملّی گرایی به جای میهن دوستی، منحصر کردن فرهنگ باستانی ایران در فرهنگ ایران باستان» و مواردی از این قبیل باشد. قبلاً در این خصوص تذکّراتی برای دلهای جویای حقیقت داده بودم. اکنون نیز دوباره یادآوری می کنم که هرچند یهود و شبکۀ صهیونیسم دشمن سنّتی و نمادین ماست، امّا نباید فرصت عرض اندام به این دشمنان مقطعی و اتّحاد آنها با همدیگر در جهت حمله به هست و نیست خودمان بدهیم. وقتی در تاریخ می خوانیم که انگلیس قصد داشت در طیّ پروسه ای 100 ساله از اواخر دوران محمّدشاه قاجار تا اوایل دوران محمّدرضاشاه پهلوی (یعنی در طول دوران ناصرالدّین شاه، مظفرالدّین شاه، محمّدعلی شاه، احمد شاه و رضا شاه)، مذهب رسمی ایران را به بهائیّت تغییر دهد -و البتّه با همّت و درایت کسی چون شهید میرزا تقی خان امیرکبیر(ره) ناکام ماند-، بی شک این قصد و هدف، بدون پیش زمینه و برنامه های قبلی نبوده است؛ برنامه هایی که هم اکنون نیز در حال پیگیری است. دشمن ناکام است، ولی ناامید نیست!


امید شمس آذر
۱۱ آبان ۹۷ ، ۱۲:۴۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

حضرت علی علیه السلام می‌فرمایند:

... من از این غفلت نگرانم  و شما و خود را از آن مى ترسانم. هر کسى باید از  کار خود سود ببرد، بینا کسى است که شنید، و اندیشید، و دید، و به دل بینا گردید، و از آنچه مایه عبرت است سود گزید...

مهمترین عامل افتادن در دام شیطان ، غفلت است. معمولا ما می‌دانیم که فلان کار اشتباه است ، می‌دانیم که گناه و نافرمانی خداست اما غافل هستیم. علت اصلی غفلت ما باور نداشتن و ضعف ایمان قلبی است. عامل غفلت آنقدر مهم است که حضرت امیر علیه السلام خودشان و ما را از آن می‌ترساند!

کسی که بصیرت و فهم دقیق و راهگشا داشته باشد هرگز دچار غفلت نمی‌شود. حضرت امیر علیه السلام بینا شدن را در چند مرحله برای ما به تصویر می‌کشند:

 اولین قدم برای بینا شدن ، شنیدن کلام خدا و اولیای خداست. ابتدا باید خود را در معرض کلام حق قرار داد و شنید.

 مرحله دوم تفکّر و اندیشه درباره معارفی است که شنیده است. اصول اعتقادی مثل توحید و نبوّت و امامت با فکر و استدلال عقلی به جان و دل انسان می‌نشیند و قلب را در راه دین قوّت می‌بخشد.

مرحله سوم بعد از شنیدن و اندیشیدن باید با چشم دل معارف توحیدی را دید و هضم کرد به نحوی که باور و ایمان قلبی تقویت شود و بصیرت نورانی بخش، تمام وجود انسان را در آغوش بگیرد.

امید شمس آذر
۱۰ آبان ۹۷ ، ۱۸:۵۹ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

در سریال فرار از زندان که برای بار چندم از سیمای جمهوری اسلامی در حال پخش است، علاوه بر نقشهای اصلی و اوّلیه، نقشی فرعی و گوشه کناری به نام "هیوایر" با بازی سیواس وایر میشلدر (میچل) دیده می شود که به نظر می رسد به عنوان هم اتاقی دوم مایکل که بیمار روانی بوده و نهایتاً هنگام بازداشت توسط آلکس ماهون تحریک شده و خودکشی می‌کند، برای افزودن مقداری چاشنی طنز، در سریال گنجانده شده است. بنده به عنوان یک مخاطب -که خاص یا عامش را نمی دانم!- با دیدن گریم این شخصیّت، بی درنگ به یاد شهید "ادواردو آنیلّی" افتادم: جوان سرمایه دار ایتالیایی که با تحقیق در مورد ادیان، ابتدا اسلام و سپس تشیّع را قبول کرده و نام خود را نیز به ترتیب به هشام عزیز و مهدی تغییر داده و آمادۀ قرار دادن ثروت میلیاردی خود در جهت گسترش اسلام بود که به طور ناگهانی به قتل رسیده و پلیس ایتالیا علّت مرگش را خودکشی به وسیلۀ سقوط از پل نمایانده و پرونده را مختومه اعلام کرد. جوانی که ایرانیان او را با دیدار وی با امام راحل (ره) و افتخار تنها مهمان خارجی که ایشان پیشانی اش را بوسید، می شناسند... . کنجکاو شدم که با دقّت بیشتری بخش های مربوط به این نقش را در سریال ببینم؛ در بازپخش دوّم، به اطمینان رسیدم که شباهت ها نه تصادفی بوده و نه به فرم چهره ختم می شود:

- هیوایر در سریال حافظۀ فوق العاده ای دارد، ولی به هرحال دیوانه است؛ ادواردو را نیز به جهت ترسی که از اسلام و تشیّع در بین دولتمردان غرب موجود است و رسانه های وابسته در آنجا سعی می کنند بدون بیان علّت اصلی این ترس، از طریق رسانه ها انتقالش دهند، یک انسان نامتعادل از لحاظ روحی و روانی معرّفی می کنند، ولی در عین حال نمی توانند منکر هوش سرشار و تحصیلات و سواد بالای او شوند.

- هیوایر در جستجوی هلند به عنوان نمادی از آرمانشهر ذهنی اش، به تنهایی با قایق کوچکی دل به آبهایی می زند که معلوم نیست به آنجا ختم شود یا نه، و وقتی از او می پرسند: آیا نقشه ای از مسیرش را به همراه خود دارد؟، کاغذی حاوی یک نقّاشی منظره از طبیعت هلند و آسیابهای بادی آنجا! نشان می دهد؛ کسی مثل ادواردو را نیز دوست دارند متّهم کنند به اینکه در جستجوی مدینۀ فاضلۀ خیالی اش دل به دریا زده و در مسیرهای خطرناک طی نشده قدم گذاشته است، بدون اینکه نقشه راه درستی از مقصد در دست داشته باشد و تمام آگاهی هایش منحصر به اخبار و روایات کلّی و سطحی پیشینیان است(!).

- هیوایر در نهایت با پریدن از روی پل خودکشی می کن؛ همان چیزی که در مورد ادواردو تبلیغ کرده اند!!


شاید این مقدار تشابه برای سازندگان چنین سریالی کافی باشد و یا شاید هم اگر مخاطبان حرفه ای دقّت بیشتری نمایند، تشابهات دیگری را هم کشف کنند؛ ولی قدر مسلّم این است که مسائلی اینچنینی برای دولت ایالات متّحده و مراکزی چون هالیوود و شبکۀ رسانه ای فاکس اهمّیت دارد. آیا برای ما هم مهمّ است؟... .


Image result for ‫سیلاس وایر میچل‬‎Image result for ‫چهره شهید ادواردو آنیلی‬‎




امید شمس آذر
۰۷ آبان ۹۷ ، ۱۲:۱۷ موافقین ۴ مخالفین ۰ ۴ نظر

حضرت ارمیا علیه السلام یکی از پیامبران بزرگ بنی اسرائیل است. نام او در زبان عبری "بریم یاهو" به معنی "بهره می بخشد یا بهره را بالا میبرد" است. در منابع اسلامی بنام ارمیا یا برمیا و نیز عزیر آمده است. این پیامبر حدود 645 سال قبل از میلاد در عناتوت و عناتای کنونی واقع در شمال شرقی بیت المقدس در خانواده ای روحانی به دنیا آمد. پدرش از خادمان کنیسه عناتوت و از روحانیون برگزیده زمان حضرت داود علیه السلام بود. در زمان ولادت این پیامبر، بت پرستی در میان بنی اسرائیل رایج و کم کم جانشین دین حضرت موسی علیه السلام شده بود. ارمیا از نوادگان هارون پسر عمران بود. درآغاز جوانی، زمانی که به پیامبری رسید، خدا به او وحی کردکه تو را برای کاری بزرگ برگزیده ایم. ارمیای پیغمبر، برنامه هایش بیشتر انذار و وعید بود. برای دین یهود، اندرزها و سخنهای گفتنی را گفت و از آنها خواست که پیش از نزول بلای الهی توبه کنند؛ ولی آن قوم بنی اسرائیل، به ویژه ساکنان آن سرزمین و خویشاوندان خودش به گفته ها و انذارهایش توجهی نکردند و به کارها و رفتارهای ناشایست خود ادامه دادند. سرانجام ارمیا آنها را نفرین کرد و از بیت المقدس بیرون رفت. بعد از رفتن او، بخت النصر پادشاه بابل به اورشلیم حمله کرده و پس از محاصره طولانی آنجا را فتح کرد و به آتش کشید. بسیاری از مردمانش را کشت و شهر را باخاک یکسان کرد. بار دیگر ارمیا به بیت المقدس برگشت. وقتی شهر را ویران و کشته های مردم را دید، تعجب کرد که خداوند چگونه اینها را زنده میکند؟ لذا خداوند او را میراند. در مدتی که او به حال مرگ خفته بود، دوباره آن شهر آباد شد و مردم سرگرم کار و زندگی شدند. بعد از سالها او از خواب بیدار شد و با دیدن نشانه های توانایی پروردگارش، مسئله احیای پس از مرگ برای وی روشن شد.
ظاهرا در قرآن کریم اسمی از "ارمیا" نیامده است؛ ولی در منابع اسلامی داستان فوق را که مربوط به آیه (259)سوره بقره است راجع به ارمیا میدانند و میگویند که ارمیا همان عزیر پیغمبر است. البته در میان محققان در مورد این داستان اختلاف نظر وجود دارد و آن را به گونه های مختلف بیان میکنند؛ ولی اخبار و تفاسیر اسلامی میگویند که عزیر، همان ارمیاست. مدت عمر این پیغمبر، صد سال و محل فوت او در مصر بوده و در همان مصر هم مدفون میباشد.

ارمیا در دوره افول آشوریان و به قدرت رسیدن بابلیان و رقابت آن دو امپراتورى با حکومت مصر مى-زیسته است. دوره حیات او به-دلیل هم زمانى با تبعید یهودیان به بابل، نقطه عطف مهمّى در تاریخ یهود به-شمار-مى-رود.
تجزیه کشور یهودیّه به دو بخش شمالى و جنوبى و جنگ-هاى پیاپى میان آن-ها و رواج شرک و ستم و بت-پرستى میان یهودیان و ضعف و بحران اقتصادى، همگى سبب زوال قدرت و انحطاط سیاسى و فرهنگى و اجتماعى آنان شده و رونق و اقتدار زمان سلیمان را از بین برده بود. در این دوره، شاهد ظهور پیامبران مصلحى هستیم که عمده آموزه-هاى آنان صبغه-اى اجتماعى، اخلاقى و فرهنگى داشت. این پیامبران، در کنار پند مردم، به پیش-گویى حوادث اسف-بار آینده یهود به-صورت عذاب خداوند پرداخته، بدین وسیله، آنان را از عواقب شوم کردارهایشان بیم مى-دادند. این پیامبران، در عین حال، پس از توبیخ مردم و ابلاغ انذار و عذاب زودرس الهى، آنان را به آینده-اى روشن در عصر ظهورِ نجات دهنده-اى بزرگ، مژده مى-دادند. اشعیاى نبى سرسلسله این پیامبران به-شمار مى-رود که احتمالا ارمیاى نبى نیز با توجّه به فاصله کم تاریخى میان آن دو از او متأثّر بوده است؛ گرچه از نگاه کلامى هر دو پیامبر از یک سرچشمه که همان وحى خداوندى است،اثر پذیرفته-اند. اشعیا و ارمیا همواره از همگرایى با مصر در برابر حملات آشوریان و پس از آن-ها بابلیان پرهیز داده و به نوعى، بى-طرفى در نزاع-هاى امپراتورى-هاى بزرگ همسایه جهت محافظت از اورشلیم سفارش مى-کردند؛[6] البتّه این رویکرد آن-ها صبغه-اى وحیانى و نه صرفاً سیاسى داشت.
ارمیا هم-زمان با پادشاهى یوشیا به نبوّت مى-رسد[7] (628-ق.-م.). یوشیا با دست یافتن به نسخه-اى مفقود از شریعت موسى، تصمیم مى-گیرد در یهودیّه به اصلاحات گسترده مذهبى و فرهنگى و اجتماعى دست زند.[8]فعّالیّت چشمگیرى از ارمیا در این دوره گزارش نشده، جز آن که برخى احتمال داده-اند او نیز در جریان اصلاحات با پادشاه همکارى داشته است.[9] برخى نیز ارمیا را فرزند همان حلقیاى کاهن دانسته-اند که اسفار تورات را یافته و در اختیار یوشیا قرار داده است.[10] گفت و گوها و مناجات-هاى ارمیا با خداوند در آغاز دوره رسالتش به این دوره مربوط مى-شود که در بخش-هاى نخست سِفْر او گرد آمده است. جانشینان یوشیا با اعتماد به قدرت مصر در برابر خطر بُختُ نُصَّر به-سوى امپراتورى غربى گراییده و به شیوه کفرآمیز و ستم-گرانه شاهان پیش از یوشیا بازگشتند. فعّالیّت عمده ارمیا در دوره این پادشاهان تا تخریب اورشلیم به-دست بُختُ نُصَّر است.[11] او که اخلاق مردم را فاسد و زمامداران را ستمگر و بى-سیاست و ملّت را در انحطاط مذهبى و ملّى و ضعف سیاسى مى-دید، در هر مکان، از خانه خدا تا کوچه و بازار و به هر وسیله و بیان ممکن به اندرز مردم پرداخته، از هجوم بُختُ نُصَّر و تخریب اورشلیم خبر مى-داد تا آن که تصوّر مزدورى بابل و خیانت به میهن درباره او پدید آمده و از سوى کاهنان، امیران و پیامبران دروغین، مورد آزار فراوان قرار گرفت و تا مرز کشته شدن پیش رفت.[12] او پادشاه و بزرگان یهود و عموم مردم را به-دلیل نقض احکام روز شنبه و پرستش رب النّوع خورشید و گناهان دیگر توبیخ-مى-کرد.
پیامبران دروغین از روى فریب در برابر انذارهاى او، مردم را به امیدهاى نابجا مژده داده، نعمت و آسایش را براى یهودیان در آینده نزدیک پیش-بینى مى-کردند؛ ازاین-روى ارمیا، به پیامبر شرّ لقب یافته بود و مردم از او بیزارى جسته، نفرینش مى-کردند.[13] گریه و اندوه فراوان او بر قومش از وى پیامبرى گریان و اندوهناک به نمایش گذاشته است: «کاش که سر من آب بود و چشمانم چشمه اشک، تا روز و شب بر کشتگان دختر قوم خود مى-گریستم».[14]
در این میان، حمله نخست بُختُ نُصَّر و اسارت بزرگان یهود به همراه پادشاهان یهویاقیم نیز در اصلاح مردم، حاکمان و کاهنان بى تأثیر بود تا آن که مدّتى بعد در اثر استقلال خواهى صدقیا، پادشاه دست-نشانده بابل و بى-توجّهى او به اندرزهاى ارمیا، بُختُ نُصَّر بار دیگر به اورشلیم حمله برده، شهر را به آتش کشید، و هیکل سلیمان را تخریب کرد و انبوهى از یهودیان را به اسیرى به بابل برد.[15] (7-ـ-586-ق.-م) ارمیا به فرمان او از زندان کاخ صدقیا نجات یافت و با او به نیکى رفتار شد.[16] اندکى بعد، مردم باقى-مانده در اورشلیم با کشتن جدلیا، شاه دست-نشانده بُختُ نُصَّر بار دیگر بر بابل شوریده، به رغم مخالفت ارمیا او را به اجبار با خود به مصر بردند.[17] سرنوشت او از این دوره به بعد در هاله-اى از ابهام است. برخى او را در مصر مدفون مى-دانند و برخى دیگر از مرگ او در بابل خبر مى-دهند. پاره-اى گزارش-ها نیز از سنگسار شدن وى به-دست یهودیان مهاجر به مصر حکایت دارد. برخى از مسیحیان نیز به استناد عبارتى از رساله عبرانیان در عهد جدید،[18] به شهادت آن پیامبر اعتقاد دارند؛ در مقابل، عدّه-اى دیگر او را هم-چنان زنده-پنداشته، بازگشت او را به این جهان از بهشت-برین باور دارند.[19]

پیام نبوى ارمیا
رسالت ارمیا، پیام انتقام خدا از ملّتى گنه-کار است. سخن خداوند در دوره غضب او بر بنى-اسرائیل بر وى نازل مى-شود تا چونان آتشى بر آنان شعله افکند. این رسالت سنگین و آن مردم نافرمان از هر سو بر او فشار مى-آورد؛ بدین سبب سفر او از مناجات-هاى سوزناک و پرتلاطم با خداوند سرشار است.[20] او مردى تنها میان مردمى نادان بود که او را به درستى درنیافته بودند و به وى افترا مى-بستند و ستم مى-کردند و او جز خدا پناه دیگرى نداشت؛ ازاین-روى در کتاب وى به احساس شدید مسؤولیّت در برابر خداوند و گوهر پیوند انسان با خدا برمى-خوریم. پیام او، پیام معنویّت و عرفان است؛ عهد خدا را به مردم یادآور مى-شود و بلاى قریب-الوقوع را از روى عصیان و طغیان ملّت مى-شمرد، نه آن که حادثه-اى تصادفى باشد. او از نگاه سطحى و ظاهرى به دین و آیین و بسنده کردن به اصلاحات ظاهرى پرهیز داده، به امتداد اصلاح و بازسازى دینى تا اعماق درون دعوت مى-کند؛ چرا که خدا فقط به قلب آدمیان مى-نگرد و فقط روزه انسانى پاک و قربانى دلى وارسته را مى-پذیرد؛ پس دل-ها را از شهوت گناهان تن بشویید و او را خدمتى شایسته کنید. ارمیا، جریان دین و مذهب را از سطح قومى و قبیله-اى به رابطه-اى معنوى میان همه انسان-ها با خداى خویش، تعالى مى-بخشد؛ پس چه بسا هیکل خداوند از میان رفته، خراب شود و ملّت خدا کشته و اسیر شوند و مملکت خدا سقوط کند؛ امّا باز-بندگى انسان و دیانت او در برابر خداى خویش در هر حال محفوظ است. تصوّر نادرست امّت برگزیده خدا در این رویکرد از هم فرو مى-پاشد. ملّت خدا هر ملّتى است که حریم او را پاس دارند. آن-چه او مى-خواهد، اورشلیم مستقل و مقتدر نیست؛ بلکه مردمى امین و خداخواه است؛ پس هر انسانى از هر نژاد و خون و رنگ و جنسیّتى با خداى خود رابطه-اى ویژه دارد. این نوع نگاه، زمینه ساز پیدایش عهد جدید است که دل-هاى آدمیان در آن، واسطه میان خدا و انسان قرار مى-گیرد؛ ازاین-رو مسیحیان او را مژده رسان ظهور عهد جدید به-دست عیسى مى-دانند.[21]پیامبران پس از ارمیا، مانند حزقیال و اشعیاى دوم[22] و به-ویژه زکریا نیز رویکرد نبوى او را دنبال کرده-اند تا آن جا که برخى مسیحیان، روح ارمیا را در زکریا جارى شمرده-اند.[23]

ارمیا در عهد عتیق

در دوره ارمیا، پیامبران دروغین بسیارى نیز حضور داشتند و این سبب مى-شد تا مردم در ادّعاى او با دیده تردید بنگرند؛ امّا سرانجام متألّهان یهود در بازگشت از تبعید بابل تصمیم گرفتند او را از پیامبران الهى برشمرده و افزون بر سخنانش، تاریخ زندگى او را نیز در تورات به-صورت پیامبرى الهى درج کنند.[24] کتاب ارمیا یک بار به-وسیله شاگردش باروک، تدوین یافته، در بیت ایل در حضور مردم بر همگان خوانده شد؛ ولى پادشاه یهویاقیم از آن سخنان ناخشنود شد و آن صحیفه را پاره پاره کرد؛ آن گاه او با همیارى باروک به نگارش دوباره آن پرداخت.[25]
سِفْر او شامل موضوعات ذیل است: مناجات-هاى دوره آغاز رسالت، گفت و گوها و منازعاتش با کاهنان و بزرگان و پیامبران دروغین، درد دل و شکایت به خدا از سختى بار رسالت، اندرزها و پندهاى اخلاقى و پیام-هاى معنوى، بیم دهى از نزول عذاب الهى و سقوط اورشلیم، توبیخ و انتقاد شدید از مردم گنه-کار اورشلیم و فساد اخلاقى یهود و دعوتشان به توبه، دعوت به گوهر معنوى و اخلاقى دین در انجام مناسک و آداب مذهبى، دعوت به توحید و انتقاد از آیین-هاى شرک آلود اقوام همسایه، گریه واندوه بر سرانجام شوم اورشلیم، نامه-اى به تبعیدیان بابل جهت تقویت روحیّه آن-ها و سفارش ایشان به حفظ دین در آن محیط، برخى گزارش-هاى مهمّ تاریخى از آن دوره، خبر از افول و نابودى همه اقوام و تمدّن-هاى بزرگ، خبر از آینده-اى روشن در پایان حوادث اسف بار جهان.
افزون بر سِفر ارمیا، سِفر مراثى نیز در ترجمه یونانى، معروف به سبعین به او نسبت داده شده و مرثیه پنجم آن به دعاى ارمیا نام گذارى شده است. این سِفْر گرچه از دیرباز میان متألّهان یهودى و مسیحى به ارمیا منسوب بوده، وجود برخى سخنان ناسازگار با دیدگاه-هاى ارمیا سبب تردید برخى معاصران در این انتساب شده است. نامه دیگرى نیز از ارمیا خطاب به اسیران یهودى بابل در پایان سفر باروک ثبت شده که صحّت آن نیز مورد تردید است و از مجموعه اپوکریفایى عهد عتیق به-شمار مى-رود. بخش-هایى از سِفر مزامیر[26] به اضافه برخى متون اپوکریفایى دیگر نیز به ارمیا نسبت داده مى-شود.[27] دیدگاه عهد عتیق درباره ارمیا از نگاهى کلّى متأثّر از رویکرد کلامى یهود به خداوند با طبیعتى شبه بشرى و پدیده نبوّت به مثابه واقعیّتى عادى و محسوس و شخصیّت پیامبران به-صورت انسان-هایى معمول با همه واکنش-ها و افت و خیزهاى بشرى است که به-طور طبیعى، واکنش انتقادى متألّهان مسلمان را در پى داشته است.[28]

ارمیا در منابع اسلامى
منابع تاریخى و تفسیرى اسلامى از آن جا که نام ارمیا در قرآن به صراحت نیامده و حوادث زندگى او به تفصیل مورد توجّه قرار نگرفته، از گزارش-هاى تورات و باورهاى یهودیان و مسیحیان درباره این پیامبر، تأثیر بسیارى پذیرفته-اند. در این میان، نقش «وهب-بن منبه» در ورود بخش گسترده-اى از اسرائیلیات درباره این شخصیّت بنى-اسرائیل نیز حائز اهمیت است. در عین حال، انعکاس دیدگاه یهودى و مسیحى درباره این پیامبر در منابع اسلامى به-طور دقیق صورت نپذیرفته و در نتیجه، ابهام-ها و تعارض-هاى بسیارى درباره این پیامبر پدید آورده است.[29] برخى او را همان عزیر پیامبر دانسته-اند که پس از مرگى 100 ساله دوباره زنده-شد[30] و عدّه-اى دیگر تحت تأثیر وهب-بن منبه، او را همان خضر نبى معرّفى کرده[31] و از پیامبران پس از موسى شمرده-اند که در آیه-87 بقره/2 از آن-ها یاد-شده است[32]: «و-لَقَد ءاتَینا موسَى الکِتـبَ و قَفَّینا مِن بَعدِهِ بِالرُّسُلِ». در-همین جهت، برخى دیگر از تفاسیر، ذیل داستان ملاقات موسى با مردى حکیم در آیه-65 کهف/18، از ارمیا یاد-کرده-اند[33] و در روایاتى دیگر از-او در جایگاه پیامبر دوره پس از شهادت یحیى-بن زکریا نام برده شده است.[34] مفسّران بر اساس این مجموعه روایات متعارض، داستان-هاى متعدّدى از قرآن را بر او حمل کرده-اند. در مقابل، برخى دیگر از مفسّران به این قبیل روایات با دیده تردید نگریسته[35] و دسته-اى از آن-ها را تضعیف سندى و محتوایى کرده و به اسراییلى بودن آن-ها تصریح داشته-اند.[36]
داستان ارمیا با روایتى از حسن بصرى آغاز مى-شود که درباره زهد و پارسایى او است. وى در این روایت، فرزند پادشاهى معرّفى شده که به رغم اصرار پدر، از ازدواج پرهیز مى-کرده و به کناره-گیرى از مردم تمایل داشته است تا آن که سرانجام وحى الهى بر او نازل شد.[37] ادامه داستان از زبان وهب است که تشابه بسیارى با گزارش سفر ارمیا دارد. خداوند از انتخاب وى به نبوّت پیش از تولّدش و رسالت بزرگ او یاد مى-کند و براى ارشاد و هدایت پادشاه و عموم بنى-اسرائیل به سویشان روانه-اش مى-سازد. ارمیا از ناتوانى خویش در انجام این مسؤولیّت بزرگ به خدا شکوه مى-برد و از او یارى مى-خواهد. خداوند از قدرت بى-نهایت خویش و اراده بى-تغییر خود و حمایت مدامش از ارمیا و همراهى-اش با او در انجام این مسؤولیّت یاد مى-کند و پس از گناهان و فساد اقشار گوناگون بنى-اسرائیل از پادشاهان، کاهنان، عابدان و ... سخن گفته، سرانجام از عذاب سخت خویش با فرستادن پادشاهى ستمگر براى تخریب اورشلیم خبر مى-دهد. ارمیا با شنیدن این پیام، فریاد مى-کشد و پیراهن پاره مى-کند و خاکستر بر سر مى-فکند و به سان روایت توراتى، به بدبختى خویش نفرین مى-فرستد. خداوند بر حال وى تأسف خورده، به او دلدارى مى-دهد که عذاب خود را پیش از رضایت ارمیا بر آنان فرو نفرستد تا آن که مدّتى بعد بر گناهان و طغیان بنى-اسرائیل افزوده، و بُخت نُصَّر به-سوى اورشلیم روانه مى-شود. در همین هنگام، فرشته-اى در لباس آدمى نزد ارمیا آمده، از او درباره خانواده ناسپاس خویش که پاسخ همه محبّت-هایش را به دشمنى داده-اند، شکایت مى-برد. ارمیا پس از دو بار سفارش به مدارا و نرمى، بار سوم که از فساد و آلودگى اخلاقى آن خانواده باخبر مى-شود، خشم آن شخص را از روى حق و عدل مى-شمرد و بر آنان نفرین فرستاده، عذاب خداوند را برایشان مى-خواهد. در همین آن، صاعقه-اى بر بیت المقدس فرود مى-آید و آن را به آتش مى-کشد و خداوند ارمیا را از حقیقت ماجرا آگاه مى-سازد. در این هنگام، ارمیا میان پرندگان آسمان به پرواز آمده؛ سپس دیگر حوادث هجوم بُختُ نُصَّر رخ مى-دهد.[38] در روایتى دیگر از کعب، تفصیل بیش-ترى از ماجراى سخنان ارمیا با خدا و ابلاغ پیامش به مردم و زندانى شدن وى داده شده-است که شباهت بسیارى با گزارش-هاى سِفْر ارمیا دارد؛ سپس در روایتى دیگر از وهب به آزادى ارمیا از زندان پادشاه یهود به-دست بُختُ نُصَّر اشاره،[39] و جریان هجرت یهودیان به مصر نیز در برخى منابع نقل شده است.[40] در برخى روایات نیز از ملاقات ارمیا با دانیال در زندان بُختُ نُصَّر در بابل به شیوه-اى اعجازگونه یاد-شده است.[41] برخى نیز ارمیا را جزو اسیران یهود در بابل دانسته-اند.[42] ماجراى گفت و گوى خدا با ارمیا و ابلاغ پیام عذاب الهى بر بنى-اسرائیل و ملاقات وى با بُختُ نُصَّر در منابع شیعى نیز به نقل از امام صادق(علیه السلام)حکایت شده است که با گزارش تورات تقارب بسیارى دارد، جز آن که در پایان، از ماجراى منسوب به عزیر یاد-شده است. ادامه داستان ارمیا به چند ماجراى قرآنى ارتباط دارد:

1. ارمیا و مرگ صد ساله:
بنا به برخى روایات سنّى[43] و شیعه،[44] ارمیا پس از خراب شدن بیت-المقدّس یا هنگام بازگشت از مصر، با مقدارى آب و غذا به راه مى-افتد و در گوشه-اى بیرون شهر با نگاه به خرابه-هاى آن از خود مى-پرسد: چگونه خداوند این شهر[45] یا این جمع مردگان را پس از مرگ و نابودى دوباره برپا مى-دارد: «اَو کالَّذى مَرَّ عَلى قَریَة و هِىَ خاوِیَةٌ عَلى عُروشِها قالَ اَنّى یُحیى هـذِهِ اللّهُ بَعدَ مَوتِها» (بقره/2، 259)، آن-گاه خداوند او را 100 سال مى-میراند؛ سپس دوباره در دوره بازگشت بنى-اسرائیل از تبعید بابل و آبادى مجدّد اورشلیم به حیات باز-مى-گرداند: «فَاَماتَهُ اللّهُ مِائَةَ عام ثُمَّ بَعَثَهُ قالَ کَم لَبِثتَ قالَ لَبِثتُ یَومـًا اَو بَعضَ یَوم-...» (بقره/2،-259). در روایتى از وهب-بن منبه پس از نقل ماجراى مذکور، براى ارمیا حیاتى طولانى قائل شده و او را هم-چنان زنده شمرده-اند.[46] صرف نظر از روایات درباره شخصیّت قرآنى ارمیا، میان مفسّران اختلاف نظر پدید آمده است. ازابن عباس، قتاده و برخى دیگر از مفسّران نخستین[47] و هم-چنین در روایاتى از امام على(علیه السلام)[48] و امام صادق(علیه السلام)[49] نقل-شده که آیات مورد بحث، درباره عزیر هستند. فیض کاشانى براى حلّ تعارض روایات، احتمال داده که ماجراى مذکور به-طور جداگانه درباره هر-یک از عزیر و ارمیا اتّفاق افتاده است.[50] برخى نیز با استناد به سیاق آیات که درباره منکران رستاخیز است، آیه مزبور را مربوط به انسانى کافر و نه پیامبرى مؤمن شمرده-اند.[51]

2. ارمیا و فساد بنى-اسرائیل:
ماجراى حمله بُختُ نُصَّر در روایات اسلامى، به-طور معمول ذیل آیه-4-ـ-7 اسراء/17 نقل مى-شود: «و-قَضَینا اِلى بَنى اِسرءیلَ فِى الکِتـبِ لَتُفسِدُنَّ فِى-الاَرضِ مَرَّتَینِ... فَاِذا جاءَ وَعدُ اُولـهُما بَعَثنا عَلَیکُم عِبادًا لَنا اولى بَأس شَدید... ...فَاِذا جاءَ وَعدُ الأخِرَةِ لِیَسوءوا وُجوهَکُم-...».
در این آیات، از دو دوره افساد بنى-اسرائیل و دوبار انتقام الهى از آنان یاد-شده است. برخى، دوره نخست افساد را به زندانى ساختن ارمیا و کشتن زکریا مربوط دانسته[52] و عدّه-اى دیگر، دوره دوم را مربوط به حبس و شکنجه ارمیا شمرده-اند.[53] از سوى دیگر، در برخى روایات، از ماجراى حمله بُختُ نُصَّر پس از قتل یحیى-بن زکریا خبر داده شده و آن حادثه را انتقام خداوند از قاتلان و رضایت-دهندگان به مرگ یحیى(علیه السلام)شمرده-اند.[54]هارون-بن خارجه در روایتى از امام صادق(علیه السلام) به این ماجرا اشاره کرده و هم-چنین داستانى افسانهوار درباره ملاقات ارمیا با بُختُ نُصَّر در کودکى و گرفتن امان نامه-اى از او نقل کرده است که اعتبار و صحّت آن روایت را مورد سؤال قرار مى-دهد.[55] این روایات ناسازگار با واقعیّات تاریخى سبب شده تا برخى مورّخان اسلامى از قبیل طبرى و ابن-اثیر آن-ها را نقد کنند[56] و برخى مفسّران نیز براى جداساختن حوادث گوناگون تاریخى، به تبیین و تمییز دو دوره افساد بنى-اسرائیل و دو بلاى خداوند بر آن-ها بپردازند.[57] علاّمه مجلسى با توجّه به تعارض روایات در منابع شیعى، بدون در نظر گرفتن گزارش-هاى تاریخى و احتمالا تحت تأثیر ثعلبى در عرائس به این احتمال دامن زده است که بخت نُصَّر، عمرى دراز داشته و در دو دوره بلند مدّت به اورشلیم حمله کرده است.[58]در همین جهت نیز از دو بخت نُصَّر یاد-شده که یکى در عهد ارمیا و دیگرى در عهد یحیى بوده است.[59]

3. ارمیا و معجزه احیاى مردگان:
برخى منابع کلامى شیعه در اثبات عقیده رجعت، به ماجراى زنده شدن هزاران نفر از بنى-اسرائیل پس از مرگ ناگهانى استدلال و ارمیا را پیامبر آنان معرّفى کرده-اند. شیخ صدوق از این ماجرا چنین حکایت مى-کند: آنان که از بیمارى طاعون رنج مى-بردند، براى رهایى از آن، همگى از شهر خارج شده، به ساحل دریا پناه مى-برند؛ آن-گاه فرمان مرگ از سوى خداوند بر آنان فرود مى-آید؛ سپس ارمیا با گذر از جمع مردگان به خداوند روى کرده و از او حیاتى دوباره را براى آنان خواستار مى-شود و بدین ترتیب، همگى به حیات باز-مى-گردند[60]:«اَلَم-تَرَ اِلَى الَّذینَ خَرَجوا مِن دِیـرِهِم و هُم اُلوفٌ حَذَرَ المَوتِ فَقالَ لَهُمُ اللّهُ موتوا ثُمَّ اَحیـهُم». (بقره/2، 243) در منابع دیگر، نام این پیامبر، حزقیل یاد-شده است.[61]

4. ارمیا و جالوت:
در روایتى از هارون-بن خارجه از امام باقر(علیه السلام)نقل شده که ارمیا همان پیامبر دوره جالوت بوده که مردم از او تعیین پادشاهى را درخواست کرده بودند تا به رهبرى او به مبارزه با جالوت برآیند. او نیز طالوت را به فرمان خداوند براى این امر برمى-گزیند[62]: «اَلَم تَرَ اِلَى المَلاَِ مِن بَنى اِسرءیلَ مِن بَعدِ موسى اِذ قالوا لِنَبِىّ لَهُمُ ابعَث لَنا مَلِکـًا نُقـتِل فى سَبیلِ اللّهِ... و قالَ لَهُم نَبِیُّهُم اِنَّ اللّهَ قَد بَعَثَ لَکُم طالوتَ مَلِکـًا». (بقره/2، 246-ـ-247) نام این پیامبر در روایات دیگر که شهرت بیش-ترى دارند، اشموئیل یاد-شده است.[63]

5. ارمیا و عذاب خدا بر اهل حجاز:
قرطبى، ذیل آیه-11 انبیاء/21 «و-کَم قَصَمنا مِن قَریَة کانَت ظالِمَةً» ارمیا را پیام-آور نزول غضب خداوند بر عرب-هاى حجاز مى-داند. آنان که طغیان و فساد را به سرحدّ نهایى رسانده، و پیامبرشان را کشته بودند، مورد غضب خدا قرار گرفتند و ارمیا از سوى خدا نزد بخت نُصَّر آمده، او را براى انتقام از ایشان به آن دیار مى-فرستد. خداوند پیش از حمله بخت نُصَّر به ارمیا مأموریّت مى-دهد که معدبن عدنان، جدّ پیامبر را از جزیرة-العرب خارج سازد.[64] به ماجراى نجات معدبن-عدنان به-گونه-اى افسانهوار و گسترده در منابع اسلامى توجّه شده است[65] و او را در زمره پیامبرانى برشمرده-اند که مژده ظهور پیامبر اسلام را داده-اند.[66] مورّخان اسلامى، سلسله نسب پیامبر تا عدنان را نیز برگرفته از کتاب برخیا یا بورخ، کاتب ارمیا دانسته-اند.[67] احتمالا برخیا یا بورخ، واژه معرب باروک است که در عهد عتیق، شاگرد ارمیا و یکى از پیامبران بنى-اسرائیل معرّفى شده است. نقش مژده رسانى ارمیا در سروده-هاى اسلامى نیز انعکاس یافته است.[68]

6. سرانجام ارمیا:
در منابع اسلامى صرف نظر از روایاتى که او را همان خضر نبى دانسته، براى او عمرى دراز مى-پندارند، در برخى روایات دیگر به-گونه-اى تصویر شده که قرین به شهادت است. در این دسته روایات به جریان سنگسار شدن وى به-وسیله یهودیان مصر یا عرب-هاى حجاز[69] اشاره، و روز شهادت او نیز در برخى منابع شیعى، 23 ذى-قعده دانسته شده است.[70] ارمیا از عالمان دانش رمل و حروف شمرده شده[71] و در منابع تاریخى متأثر از فرهنگ ایرانى، از زردشت به-صورت شاگرد یا خدمت-گزار یکى از شاگردان ارمیا یاد-شده است.[72] افزون بر این، نقش-هاى متعدّد دیگرى نیز به ارمیا نسبت داده شده است: آبادسازى مصر و پادشاهى بر آن پس از تخریب به-دست بخت نُصَّر،[73] پنهان ساختن تابوت موسى[74] که در آخرالزمان از دریاچه طبریّه بیرون کشیده خواهد شد.[75]


___________________________
منابع
اثبات الوصیه؛ اسرائیلیات والموضوعات فى کتب التفسیر؛ الاعتقادات؛ الله والانبیاء فى-التوراة والعهد القدیم؛-انوارالتنزیل و اسرار التأویل، بیضاوى؛ بحارالانوار؛ البدء والتاریخ؛ البدایة والنهایه؛ البرهان فى تفسیر القرآن؛ تاریخ ابن-خلدون؛ تاریخ الامم والملوک، طبرى؛ تاریخ-تمدن، ویل دورانت؛ تاریخ مدینة دمشق؛ تاریخ الیعقوبى؛ التبیان فى تفسیر القرآن؛ تفسیر جوامع الجامع؛ تفسیر الصافى؛ تفسیر عبدالرزاق؛ تفسیر العیاشى؛ تفسیر غریب القرآن؛ تفسیر القرآن العظیم، ابن-کثیر؛ تفسیر القمى؛ تفسیر کنزالدقائق و بحرالغرائب؛ تهذیب الکمال؛ جامع-البیان فى تفسیر آى القرآن؛ الجامع لأحکام القرآن، قرطبى؛ دائرة-المعارف، بستانى؛ الدرالمنثور فى التفسیر بالمأثور؛ روضة الواعظین؛ زادالمسیر فى علم التفسیر؛ الطبقات الکبرى؛ عمدة-الطالب فى انساب آل ابى-طالب؛ الغدیر فى الکتاب و السنه؛ فتح-البارى شرح صحیح البخارى؛ الفرج بعد الشده؛ قاموس الکتاب المقدس؛ قصص الانبیاء، ابن-کثیر؛ قصص الانبیاء، راوندى؛ الکامل فى التاریخ، ابن-اثیر؛ کتاب مقدس؛ کشف الظنون؛ الکشاف؛ مجمع-البیان فى تفسیر القرآن؛ المحبر؛ مستدرک سفینة-البحار؛ المعارف؛ معانى القرآن، النحاس؛ معجم احادیث-المهدى؛ معجم-البلدان؛ المیزان فى تفسیر القرآن؛ وسائل-الشیعه؛ الهدى الى-دین-المصطفى؛ ینابیع-الموده. EncycLopedia of IsLam .

پی نوشت:
[1]. فتح-البارى، ج-6-، ص-309؛ تاریخ ابن-خلدون، ج-2، ص-71؛ الدرالمنثور، ج-2، ص-29.
[2]. قاموس الکتاب المقدس، ص-40؛ دائرة-المعارف، ج-3، ص-222.
[3]. کتاب مقدس، ارمیا، 1: 1-ـ-3.
[4]. تاریخ دمشق، ج-8، ص-27؛ تاریخ ابن-خلدون، ج-2، ص-116.
[5]. الکتاب المقدس، ص-1637.
[6]. تاریخ تمدن، ج-1، ص-350-ـ-372.
[7]. کتاب مقدس، ارمیا، 1: 1.
[8]. همان، دوم پادشاهان، 22-ـ-23؛ دوم تواریخ، 34-ـ-35.
[9]. قاموس الکتاب المقدس، ص-40-ـ-41.
[10]. الله والانبیاء فى التوراه، ص-526.
[11]. دایرة-المعارف، ج-3، ص-223-ـ-226.
[12]. تاریخ تمدن، ج-1، ص-377.
[13]. دایرة-المعارف، ج-3، ص-224.
[14]. کتاب مقدس، ارمیا، 8: 23؛ تاریخ تمدن، ج-1، ص-377.
[15]. کتاب مقدس، دوم پادشاهان، 24-ـ-25؛ دوم تواریخ، 36.
[16]. همان، ارمیا، 39: 11-ـ-14.
[17]. همان، ارمیا، 43: 2-ـ-5.
[18]. همان، عبرانیان، 11: 37.
[19]. دایرة-المعارف، ج-3، ص-226-ـ-227.
[20]. کتاب مقدس، دوم ارمیا، 1-ـ-5: 1-ـ-20.
[21]. قاموس-الکتاب المقدس، ص53ـ54؛ تاریخ تمدن، ج1، ص-369-ـ-379.
[22]. تاریخ تمدن، ج-1، ص-378-ـ-379.
[23]. دایرة-المعارف، ج-3، ص-227.
[24]. الکتاب المقدس، ص-1636-ـ-1637.
[25]. کتاب مقدس، ارمیا، 36: 1-ـ-32.
[26]. دایرة-المعارف، ج-3، ص-227.
[27]. قاموس الکتاب المقدس، ص55ـ56؛ کتاب مقدس، مراثى ارمیا، 1-ـ-5.
[28]. الهدى الى دین-المصطفى، ج1، ص-154.
[29]. EncycLopedia of IsLam, VIV,p79.
[30]. تفسیر عبدالرزاق، ج-1، ص-358؛ جامع البیان، مج-3، ج-3، ص-41؛ مجمع البیان، ج-2، ص-639.
[31]. جامع-البیان، مج-3، ج-3، ص-41؛ مجمع-البیان، ج-2، ص-639؛ تفسیر قرطبى، ج-3، ص-188.
[32]. تاریخ دمشق، ج-8، ص-33؛ الدرالمنثور، ج-1، ص-86.
[33]. زاد المسیر، ج-5، ص-167.
[34]. تاریخ دمشق، ج64، ص210؛ البدایة والنهایه، ج2، ص26.
[35]. المیزان، ج-2، ص-378.
[36]. تفسیر ابن-کثیر، ج-3، ص-27-ـ-28؛ قصص-الانبیاء، ابن-کثیر، ص421؛ اسرائیلیات والموضوعات، ص-234-ـ-237.
[37]. تاریخ دمشق، ج-8، ص-34.
[38]. تاریخ طبرى، ج1، ص-321؛ تاریخ دمشق، ج8، ص34-ـ-41؛ قصص-الانبیاء، ابن-کثیر، ص432-ـ-436.
[39]. قصص الانبیاء، ابن-کثیر، ص-436-ـ-438.
[40]. قصص الانبیاء، راوندى، ص-225؛ تاریخ طبرى، ج-1، ص-316.
[41]. الفرج بعد الشده، ج-1، ص-18؛ تاریخ دمشق، ج-8، ص-32.
[42]. البدء والتاریخ، ج-30، ص-115.
[43]. المعارف، ص48؛ تفسیر قرطبى، ج3، ص188؛ الدرالمنثور، ج2،ص-29.
[44]. تفسیر قمى، ج-1، ص-117؛ تفسیر عیاشى، ج-1، ص140ـ141؛ وسائل-الشیعه، ج16، ص142-ـ-143.
[45]. تاریخ طبرى، ج-1، ص-317.
[46]. جامع-البیان، مج-3، ج-3، ص-49؛ و مج-9، ج-15، ص-50-ـ-52؛ تاریخ طبرى، ج-1، ص-324.
[47]. معانى القرآن، ج-1، ص-277-ـ-278؛ مجمع البیان، ج-2، ص-639؛ تفسیر قرطبى، ج-3، ص-187.
[48]. تفسیر عیاشى، ج-1، ص-141؛ مجمع-البیان، ج-2، ص-639؛ تفسیر ابن-کثیر، ج-1، ص-322.
[49]. التبیان، ج2، ص320؛روضة-الواعظین، ص14؛ بحارالانوار، ج7، ص34.
[50]. الصافى، ج-1، ص-292؛ کنزالدقائق، ج-2، ص-426.
[51]. زادالمسیر، ج1، ص-292؛ تفسیر بیضاوى، ج1، ص-219؛ کنزالدقائق، ج2، ص426.
[52]. الکشاف، ج-2، ص-649؛ جوامع الجامع، ج-1، ص-744؛ غریب القرآن، ص-277.
[53]. المعارف، ص-47.
[54]. بحارالانوار، ج-14، ص-356.
[55]. تفسیر قمى، ج1، ص113-ـ-115؛ بحار الانوار، ج14، ص356-ـ-357.
[56]. تاریخ طبرى، ج1، ص-347؛ الکامل، ج-1، ص-198-ـ-206.
[57]. المعارف، ص-47؛ تفسیر قرطبى، ج-10، ص-141؛ مجمع البیان، ج-6، ص-614.
[58]. بحارالانوار، ج-14، ص-355.
[59]. اثبات-الوصیه، ص-86-ـ-87.
[60]. الاعتقادات، ص-60-ـ-61؛ بحارالانوار، ج-53، ص-128.
[61]. مجمع-البیان، ج2، ص604؛ تفسیر عیاشى، ج1، ص-131؛ البرهان، ج1، ص-503.
[62]. تفسیر قمى، ج-1، ص-108؛ الصافى، ج-1، ص-274؛ بحارالانوار، ج-13، ص-439.
[63]. مجمع البیان، ج-2، ص-610؛ المیزان، ج-2، ص-296-ـ-297.
[64]. تفسیر قرطبى، ج-11، ص-182.
[65]. تاریخ طبرى، ج-1، ص-327؛ المحبر، ص-6-ـ-7؛ تاریخ ابن-خلدون، ج-2، ص-161، 239 و 299.
[66]. البدایة و النهایه، ج-6-، ص-138؛ الدرالمنثور، ج-1، ص-86-.
[67]. عمدة-الطالب، ص28؛ تهذیب-الکمال، ج1، ص175؛ الطبقات، ج-1، ص-47.
[68]. الغدیر، ج-6، ص-39.
[69]. تاریخ ابن-خلدون، ج-2، ص-107.
[70]. مستدرک سفینة البحار، ج-8، ص-556.
[71]. ینابیع الموده، ج-3، ص-198؛ کشف الظنون، ج-1، ص-912.
[72]. تاریخ طبرى، ج-1، ص-317؛ البدایة والنهایه، ج-2، ص-51؛ تاریخ ابن-خلدون، ج-2، ص-161.
[73]. معجم-البلدان، ج-5، ص-140.
[74]. تاریخ یعقوبى، ج-1، ص-65.
[75]. معجم احادیث المهدى، ج-1، ص-530-ـ-531.


امید شمس آذر
۰۵ آبان ۹۷ ، ۱۴:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر

پرسش: چرا عموم انقلابات در اوایل دوران پیروزی خود، دچار انحراف شده و از هدف اوّلیه دور می شوند؟

پاسخ: شاید به این دلیل که منادیان اوّلیۀ آن، اقشار مستضعف و پابرهنگانی بوده اند که به انگیزه های اقتصادی و یا استثنائاً فرهنگی -مانند انقلاب اسلامی ایران- علیه حکومت وقت قیام می کنند؛ ولی برای ادامۀ راه و پیشبرد اهداف، نیاز به امکانات مادّی از قبیل ثروت، تسلیحات نظامی و تبلیغات دارند که برای همین منظور، دست دوستی با اقشار مرفّه تر ولی کمتر انقلابی تر می دهند تا انقلاب را با کمک آنان به ثمر برسانند. اینگونه می شود که هرچه دایرۀ انقلابیّون گسترده تر می شود، میزان اشتراکات نیز کمتر می گردد و نهایتاً انقلاب که به پیروزی رسید، همان ثروتمندان و مرفّهان به استناد کمک هایی که به روند پیشبرد انقلاب کرده و آزارهایی که از حکومت قبل دیده اند، در حکومت جدید زمام امور را به دست گرفته و گاهاً قوم و خویش خود را نیز وارث خویش می گردانند. (در تاریخ روایی ایران، داستان کاوۀ آهنگر که خود قیام می کند ولی حکومت را به دست دیگری -فریدون- می سپارد، نمادی از این واقعیّت است). در این میان، در زمینۀ فرهنگی نیز در اکثر مواقع که هدف اوّلیۀ انقلاب انگیزه های زودگذر اقتصادی بوده، موفّق به تغییر گفتمان آن به نفع خود می شوند، ولی در انقلاباتی که اهداف متعالی تری برای خود تعریف کرده، این امر به سختی امکان پذیر است. انقلاب ما از سنخ دوّم بود که نااهلان و نامحرمان نتوانستند در تئوری هایش خدشه ای وارد کنند، ولی دست و پایش را در عمل به شدّت مجروح کرده اند. مانند تحریف کتابهای آسمانی که در مورد تورات و انجیل هم در لفظ و هم در معنا اتّفاق افتاد، ولی در مورد قرآن فقط در بعد معنا و تفسیر اتّفاق افتاد که تشخیص و تصحیح آن گرچه سخت است ولی غیرممکن نیست.


امید شمس آذر
۰۵ آبان ۹۷ ، ۱۳:۵۳ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

پرسش: چرا اغلب روشنفکران ضدّمذهبی کشورمان از عصر مشروطه تاکنون، فرزندان فقها هستند؟

پاسخ: شاید به این دلیل که از کودکی فکر می کنند دین که در خانۀ خودشان فقط شامل فقه می شود و بس، تمام و کمال جلوی چشمشان حاضر است؛ برای همین وقتی که بزرگ شدند، ترجیح می دهند از بیرون به دین نگاه کنند و نه از درون. اینطور می شود که دیگر مذهبی و معتقد بار نمی آیند. البتّه فقهایی که علاوه بر فقه، در اعتقادات و اخلاقیّات و تدبیر منزل هم سرآمد روزگار خود باشند، موفّق به تربیت فرزندانی می شوند که راه پدر را بتواند ادامه دهد؛ ولی تعداد اینها بسیار کم است و معمول همان است که می بینیم.


امید شمس آذر
۰۴ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۷ موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱ نظر

به کجا ببری این درد را که در هوای فرزند پسری که بخواهی ولیعهدت باشد، دو بار طلاق بدهی و سه بار ازدواج کنی، ولی نهایتاً که آن فرزند به دنیا آمد و بالید و بزرگ شد، نه از سلسله پادشاهی ات خبری باشد و نه حتّی از اساس نظام سلطنتی؟! هر کس در این شرایط قرار بگیرد، حق دارد از غصّه دق کند و بمیرد. پس یادمان باشد هیچ کاری را نگوییم در آینده انجام خواهم داد، مگر اینکه بگوییم اگر خدا بخواهد.

«عبرت ها چه بسیارند و عبرت پذیرها چه اندک» !

امید شمس آذر
۰۲ آبان ۹۷ ، ۲۱:۱۱ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳ نظر
حضرت امیر علیه السلام در تفسیر صفات خداوند می‌فرمایند:

سپاس خدایى را که به آفرینش  بندگان  خویش بر هستى خود راهنماست، و آفریده هاى نو به نو او بر ازلیت وى گواست، ...  یکتاست نه از روى شمار. آفریننده است نه با جنبش و تحمل آزار. شنواست، بى آنکه او را گوشى بود، بیناست، بى آنکه چشم گشاید، و بر هم نهد. همراه هر چیزى است نه چنانکه آن را بساید، و جدا از آن، نه آنکه مسافتى در میان آید. ... و هر چیز جز اوست، که برابر او خاضع است و بازگشتش به خداست

حضرت در کلامی بسیار زیبا و دلنشین ، صفات خداوند مهربان را ذکر می‌فرماید و در تفسیری صحیح ، منطقی و فلسفی تمام فلاسفه را انگشت به دهان تسلیم خود می‌کند.

نکاتی که مهمتر به نظر می‌رسد:

۱- مهمترین دلیل و راهنما بر وجود خداوند همین آفرینش بندگان است. مگر می‌شود بدن انسان با این پیچیدگی و ظرافت خود به خود بوجود آمده باشد، فقط کمی اندیشه کافی است!

۲- خداوند ازلی و ابدی است یعنی همیشه بوده ، همیشه هست و همیشه خواهد بود. دلیل آن آفرینش‌های نو به نو و جدید است که دائما در جهان هستی اتفاق می‌افتد. البته خیلی از آنها را ما نمی‌بینیم و نمی‌دانیم، ما چه خبر داریم از اعماق اقیانوس‌ها ، از چاله‌های کاملا تاریک فضا ، از ستارگان و سیّاراتی که هنوز بشر آنها را کشف نکرده است.

۳- خداوند همیشه و در همه جا همراه هر چیزی است البته جدا از آن! حضرت در عبارتی بسیار ادبی ، فصیح و دقیق می‌فرمایند خدا همراه هر چیزی است نه طوری که با آن تماس داشته باشد و آن را بساید یعنی خدا جسم و حجم ندارد ، فضای را اشغال نمی‌کند تا تماس و ساییدن معنا پیدا کند. و در ادامه می‌فرمایند خداوند در عین حالی که همراه هر چیزی است جدای از آن است نه بطوری که فاصله و مسافتی بین خدا و اشیاء فرض شود. باز هم چون خدا جسم و حجم ندارد که فاصله و مسافت معنا پیدا کند.

امید شمس آذر
۰۱ آبان ۹۷ ، ۱۸:۵۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر