حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حرف اوّل
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

[توجه: نگارنده پایگاه اطلاع رسانی دیگری در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ندارد]

موضوعات
نویسندگان

۲۵۸ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

برخلاف دموکراسی غربی که در آن، مشروعیّت حکومت را مردم می بخشند، در اندیشۀ سیاسی مذهب ما، مشروعیّت از طرف خدا می آید؛ ولی "مقبولیّت" چرا! از طرف مردم می آید. با نگاهی به سیرۀ معصومین(علیهم السّلام) در می یابیم که ایشان تا زمانی که مورد اقبال مردمی قرار نگرفته اند، تنها ولایت تکوینی دارند و بعد از آن است که صاحب ولایت تشریعی هم می شوند. پیامبر(ص) قبل از پیمان عقبه به یثرب هجرت نمی کند تا تشکیل حکومت دهد. امام علی(ع) تا زمانی که مردم به سمتش هجوم نیاورده اند، 25 سال تمام سکوت می کند. امام حسن(ع) وقتی می بیند اطرافش تنهاست، تن به صلح با معاویه می دهد. امام حسین(ع) تا 12000 نامه از کوفه دریافت نکرده، به سمت این شهر حرکت نمی کند،.... امام مهدی(عج) هم تا زمانی که افکار عمومی جهان، مکتب اسلام ناب محمّدی(ص) را یگانه راه نجات بشریّت نشناخته اند، ظهور نمی کند. با اینکه سخنان انحرافی آقای روحانی و آقای ظریف جهت خوشایند غربی ها که گفته بودند: در اسلام مشروعیّت را مردم می بخشند، محکوم است، ولی مردم این وسط هیچکارۀ هیچکاره هم نیستند و بخشندگان مقبولیّتند. پس اندیشۀ مردمسالاری دینی یا مطابق ادبیّات سیاسی روز: جمهوری اسلامی، اندیشه ای اصیل بوده و التقاطی نیست.

کسانی مثل آقای عطاءالله مهاجرانی وزیر اسبق ارشاد و فعّال لندن نشین کنونی با تفکیک مبانی یکسان نظام اسلامی، جمهوری اسلامی و انقلاب اسلامی از همدیگر، اعلام می کنند: خطّ قرمز من، ولایت فقیه است و بس! یا امثال خانم فاطمه رجبی تأکید می کنند: مردم ما پیش از انقلاب شعار می دادند "استقلال، آزادی، حکومت اسلامی" و نه جمهوری اسلامی. راست هم می گویند؛ آن "نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی" بود که از شعارهای پس از انقلاب بود. امّا در ادامه این نتیجۀ اشتباه را می گیرند که: پس جمهوری اسلامی ترکیب ناهمگون دموکراسی غربی با مبانی اسلام است! اینان -چه از سنخ دشمنان دانا باشند و چه از سنخ دوستان نادان- در راستای اثبات ادّعای خود، به وضعیّت کنونی کشور ایران و مشکلات موجود در ساحتهای مختلف آن استناد کرده و می گویند: اگر نظام تمام اسلامی بود و التقاطی نبود، چنین وضعیّت اسفباری پیش نمی آمد! امّا با این وجود از حلّ دو مسئلۀ عمده عاجزند:

1- شکل گیری نظام کنونی -با تمام ایرادات سیستماتیکی که در مقام اجرا دارد- تحت رهبری و نظارت امام خمینی(ره) یعنی یکی از نظریّه پردازان اصلی حکومت اسلامی بوده که از سال 41 انقلاب اسلامی را هدایت کرده و پس از پیروزی آن نیز بیش از 10 سال در رأس حکومت بوده است. پس اگر از نظر تئوری ایرادی بر آن وارد بود، مورد تذکّر از طرف ایشان و یا جانشینشان امام خامنه ای قرار می گرفت. ممکن است بگویند: حقّ و باطل با اسم اشخاص سنجیده نمی شود. ولی در آنصورت نیز باید توجّه کنند که رهبر حکومت اسلامی (یعنی مطلوب مردم در ایّام قبل از پیروزی انقلاب) همان رهبر انقلاب اسلامی بوده (که واقعه ای تاریخی در جهت تحقّق خواستۀ مزبور بوده است) و همان شخصیّت یعنی امام خمینی به عنوان ولیّ فقیه بنیانگذار جمهوری اسلامی نیز هست؛ یا جانشین ایشان امام خامنه ای نیز هم ولیّ فقیه، هم پیشوای نظام اسلامی و هم رهبر انقلاب اسلامی می باشد. حال اگر دست تقدیر الهی تحقّق این امور را به واسطۀ علمای دیگری رقم می زد، از آن دیگران با این عناوین یاد می کردیم؛ ولی به هرحال اینان خود از هیچیک از این عناوین اعلام برائت نکرده اند که ما این وسط بخواهیم کاسه های داغتر از آش بوده و بین مبانی این عنوان ها تفرقه قائل شویم. پس بیخود و بیجهت دایه های مهربانتر از مادر نشوید.

2- کسی منکر مشکلات موجود در ایران کنونی نیست. (اگر باشد، باید شک کنیم که نفوذی دشمن است و آمده است تا با چاپلوسی و مجیزه خوانی، خود را بالا بکشد). از همان ابتدای اجرای برنامه های پنج سالۀ توسعۀ اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی که بیشتر تحت نظارت سازمان صهیونیستی ملل متّحد و سازمان تجارت جهانی (WTO) بودند و نه مبتنی بر اقتضائات فرهنگ دینی و ملّی خودمان، تا همین سند استعماری اخیر 2030 که همچنان بعد از اعتراضات صورت گرفته باز هم در حال اجراست و بسیاری موارد دیگر، از آن دسته مشکلاتی ست که به این راحتی قابل حل نبوده و مانند دندۀ کج اگر بخواهی راستش کنی، می شکند؛ ولی ریشه در مبانی جمهوری اسلامی نیست، بلکه در ناآگاهی مردم و عدم باور مسئولین به داشته های خودی است. مردمی که تحت تأثیر رنگ و شکل و صدا یک روز به این می گویند مرده باد و آن یکی زنده باد، فردایش آن را می گویند مرده باد و این یکی زنده باد! و مسئولینی که بعضاً نه به اسلام اعتقاد و التزام عملی دارند و نه حتّی به جمهوریّت. اکنون هر ایرادی که وجود دارد، به خاطر عملکرد غلط چنین مسئولان و کوتاهی چنین مردمانی است و مبانی تئوریک نظام جمهوری اسلامی که در سه مرجع عمدۀ: "قانون اساسی، وصیّت نامۀ امام راحل و سخنان حکیمانۀ امام حاضر" خلاصه شده است، هیچگونه ایراد خاصّی که بتواند به عقل معمول بشری برسد ندارد. اگر هست، بفرمایید. در غیر اینصورت خلط مبحث نکنید.

خلاصۀ کلام:
جمهوری اسلامی کاملترین نظام حکومتی در غیاب معصوم است که نمونۀ روشنی از تحقّق اعتقادات در بستر واقعیّات است. چنین افرادی اگر مدّعی هستند تئوری را قبول دارند و به حاصل تئوری انتقاد دارند، باید توجّه داشته باشند که هر دو از یک مرجع صادر شده. آن هم مرجعی که همیشه دربارۀ "اسلام آمریکایی" -یعنی به نوعی همان التقاط- هشدار می داده و هم از او نقل است که: «جمهوری اسلامی، نه یک کلمه پیش و نه یک کلمه پس». اگر هم تئوری را قبول نداشته و معتقدند که مشکلات کنونی از همان مبانی اوّلیه سرچشمه می گیرد، انتقادات خود به مبانی سه گانۀ گفته شده را البتّه با ذکر مانیفست کامل و جامع نظام جایگزینی که مدّ نظر دارند، بیان بفرمایند. در غیر اینصورت قاطی کردن دو مبحث متفاوت "مشکلات دستگاه دیوانسالاری کنونی کشور" با "اصل نظام مبتنی بر رابطۀ امّت و امامت" که حضرت امام(مدّظلّه) در جریانات زمستان اخیر، در دیدار با مردم تبریز در موردش توضیح دادند، خود نوعی التقاط است! هرچند دولت آقای روحانی و حامیانش بدشان نمی آید این دو مبحث را باهم خلط کنند تا راحتتر بتوانند همۀ کم کاری های خود را به گردن نظام بیندازند، امّا اینها بهتر است جوانمرد باشند.

  • امید شمس آذر

امام سجّاد(ع) می فرماید: «جواهری از علم در سینۀ من است که اگر فاش کنم، بت پرستم می شمارند و ریختن خونم را حلال می دانند». صرف نظر از درسهای مختلفی که از این حدیث گرانبها و درخشان قابل اخذ است، بنده می خواهم از این جنبه بدان توجّه کنم که: امام معصوم نیز با وجود این میزان علم و آگاهی که هیچگاه با سطح دانش عامّۀ مردم سازگار نیست، باز به خود اجازه نداده است رفتاری از خود بروز دهد که بین خود و عامّه فرق قائل شود. امّا عدّه ای از سر عقده ای که دارند، همینکه به رشحه ای از آن علوم پنهان دست پیدا کردند، برای خود صاحب ادّعا می شوند و دنبال عُدّه می گردند.

باطنیّه در تاریخ اسلام گروهی بودند که ادّعا داشتند ما از ظاهر گذشته و به باطن رسیده ایم و بنا نیست مانند عامّه پایبند به همۀ احکام دین باشیم. در ادبیّات ما کسانی امثال ناصرخسرو قبادیانی -که البتّه بعدها توبه کرده و به مذهب تشیّع اثنی عشری گروید- و یا باباطاهر عریان -طبق برخی نظرها- از این فرقه بوده اند و از مولوی نیز -که برخی بیخود در صدد توجیه و تبرئه اش برآمده اند- سخنان انحرافی زیادی متضمّن افکار باطنی ها نقل شده؛ مانند:

"ما ز قرآن مغز را برداشتیم.................پوست را بهر خران بگذاشتیم" !!

باطنی ها هنوز هم چه با عنوان رسمی شیعیان اسماعیلی که عمدتاً در تاجیکستان و بخشی در افغانستان ساکنند و چه بدون این عنوان و به صورت باطنی(!) در میان امّت اسلام به حیات خود ادامه می دهند و همچنان مشغول تبلیغ مرام و مسلک و پراکندن شبهات خود در میان مسلمانان هستند. اساساً اندیشه ها متولّد می شوند، ولی از بین نمی روند. اندیشه های مبتنی بر مسئولیّت گریزی و دررفتن از زیر بار تکلیف هم از آن دسته اندیشه های بسیار دلچسب و خوشایند برای طبیعت انسان بوده و هیچکدام نیز مانند "گذر از ظاهر و رسیدن به باطن" که خیلی هم بین سایر امّت ها قابل فهم نیست، در راستای تحقّق هدف فوق، این اندازه مشتری ندارد. بخشی از توجیهات و شبهات آنان برای گریز از تکالیف دینی بدین شرح است:


        ما در راستای جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی، در پی تسامح و تساهل با دیگران هستیم.

تسامح و تساهل با پیروان دیگر عقیده ها و همچنین رویکرد جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی، همواره روش و سیرۀ بزرگان دین ما بوده و هست؛ امّا "تسامح در مناسبات" به معنی "مسامحه در عبادات" نیست؛ چنانکه دایرۀ حقّانیت منحصر به یک مذهب، ولی دایرۀ نجات بسیار وسیعتر است. اساساً جذب حدّاکثری و دفع حدّاقلّی با اصلاح اخلاق و رفتار اجتماعی محقّق می شود و اگر بنا باشد در این مسیر از چارچوب خود بزنیم، دیگر قرار است به سوی چه چیزی جذب و یا از دفع از چه چیزی جلوگیری کنیم؟!


        باطن مهمتر از ظاهر است.  باید ظاهر را گذاشت و گذشت.

کسی منکر نیست که باطن مهمتر از ظاهر است و نباید در زندگی خود ظاهر بین باشیم؛ امّا آیا ما خود در دنیای مادّی زندگی نمی کنیم؟ تا زمانی که خود در این دنیای ظاهری زندگی می کنیم، می توانیم بدون نیاز به آب و هوا و غذا زنده بمانیم؟ پس ظاهر نیز مهمّ است و رسیدن به باطن بدون تقیّد به ظاهر امکان پذیر نیست. مثال تجربی اینکه: معاویه با اینکه یاطن دین را ضایع کرده بود، ولی آدم ساختارگرایی بود و ظاهر را حفظ می کرد. برای همین امام حسن(ع) یا امام حسین(ع) علیه او دست به قیام نزدند؛ ولی یزید ساختارشکن بود و علاوه بر باطن، ظاهر دین را هم ضایع می کرد که باعث شد سیرۀ اهل بیت (علیهم السّلام) در مواجهه با او طور دیگری رقم بخورد.


        خدا که ظاهربین نیست. دلت پاک باشه!

خدا ما را آفریده و علاوه بر وجود، نعمات بیشمار دیگری را به ما بخشیده، بدون اینکه ما درخواستی از او کرده باشیم؛ پس طریقۀ شکر این نعمات را هم خود بهتر هرکس دیگری می داند و ما موظّفیم به همان طریقی که به ما دستور داده است، شکر نعماتش را به جا بیاوریم، هرچند حکمتش را نیز ندانیم. چرا که بدون عمل به این طریقۀ شکر، نمی توانیم از رضای خدا مطمئن باشیم. علاوه بر آن، از کجا معلوم که دلمان پاک است؟ امام معصوم هم با این اطمینان به خود اجازه نمی دهد در مورد خود چنین اظهار نظری کند.


        من که نمی خوام از زیر چندتا حرکت (نماز و موارد مشابه) دربرم!

به فرمودۀ پیامبر(ص): نماز سیمای دین است؛ عکس این حدیث هم چنین است که: دین باطن نماز است. انصافاً عمل به کدامیک سختتر است، سیما و ویترین یا باطن و محتوا؟ کسی که حال و حوصلۀ عمل به سیما را نداشته باشد، حال و حوصلۀ عمل به محتوا را هرگز نخواهد داشت. اگر هم طبق ادّعای خودش عمل به ظاهر برایش سخت نیست، اولاً توجّه داشته باشد که شیطان در چنین مواقعی در کمین انسان نشسته و او را از انجام همین چند حرکت ظاهری خسته و افسرده می کند. ثانیاً بله! تو قوی هستی. حالا که کار سختتر را -طبق ادّعای خودت- می توانی انجام دهی، بیا و کار آسانتر را هم انجام بده. همین انجام کار سبک چند دقیقه ای و چند دقیقه در مواعد مشخّصی در روز "خبردار" ایستادن در پیشگاه باریتعالی و تعظیم کردن و دوزانو نشستن و پیشانی بر خاک نهادنمان برای این است که فراموش نکنیم بنده ایم و خیلی به پیشگاهش سرکشی نکنیم؛ وگرنه ذات انسان بسیار سیری ناپذیر و طغیانگر است. شخصیّتی مانند امیرالمؤمنین(ع) گاهاً 1000 رکعت نماز مستحبّی در یک شب به جا می آورد، پس وای به حال ما!


         بیشتر عمل کنندگان به ظاهر شریعت ریاکار هستند!

خب! شما ریاکار نباش و خالصانه عمل کن تا ازت یاد بگیریم! گفته اند: نماز بخوانید حتّی اگر خود نیز بدانید که نمازتان منافقانه است. این سخن علاوه بر اهمّیت حفظ سیمای دین، نشان دهندۀ این واقعیّت نیز هست که نماز بالاخره انسان را از زشتی و بدی باز می دارد. حدیث است از پیامبر(ص) که: «سگ می گوید: سپاس خدا را که مرا سگ آفرید و خوک نیافرید. خوک می گوید: سپاس خدا را که مرا خوک آفرید و کافر نیافرید. کافر می گوید: سپاس خدا را که مرا کافر آفرید و منافق نیافرید. منافق می گوید: سپاس خدا را که مرا منافق آفرید و بی نماز نیافرید». این یعنی تقدّم نماز بدون عمل و ظاهری بر ضایع کردن ظاهر با ادّعای حفظ باطن.

       *

مطلب را با یک حکایت به پایان می رسانم. امید که مؤثّر واقع شود:

پسری به خواستگاری دختری رفته بود. از وی پرسید: تو نماز می خوانی؟ گفت: من به باطن نماز عمل می کنم! پرسید: روزه می گیری؟ گفت: من به جای شکم، دست و دل و زبان و چشم و گوشم روزه ست! پرسید: حجاب را رعایت می کنی؟ گفت: من عفاف را رعایت می کنم، خداباور بودن و حیا داشتن به دو متر پارچۀ سیاه نیست که!! پرسید: به وجود شیطان اعتقاد داری؟ گفت: شیطان وجود خارجی ندارد، بلکه در درون ماست! پرسید: عقیده ات دربارۀ ظهور امام زمان(عج) چیست؟ گفت: نباید منتظر باشیم کسی از بیرون بیاید و اوضاع را اصلاح کند، ظهور و تحوّل باید در درون ما اتّفاق بیفتد!! نهایتاً پسره نیز بدون اطّلاع دختره با یکی دیگر ازدواج کرد و وقتی دختره اعتراض کرد که پس قرار ما چه شد؟، پاسخ داد: عزیزم! من همچنان تو را دوست دارم و از دور به یاد تو هستم، این که داری می بینی ظاهراً همسر من است و همسر باطنی من در اصل تو هستی !!!


  • امید شمس آذر

سریال پایتخت که از چند سال پیش روی آنتن سیما رفت و از همان ابتدا انبوه مخاطبان رسانۀ ملّی را توانست با خود همراه نماید و سری های 2 و 3 و 4 و 5 و احتمالاً بیشتر از این را نیز به دنبال خود بیاورد، از معدود کارهای موفّق و مردمی در نوع خود بوده است که جای خالی آن سالها پیش احساس می شد و سریالهای رمضانی مانند "متّهم گریخت، خانه به دوش و..." در واقع نسخه بدل آن بودند. نقطۀ قوّت پایتخت در معمولی بودن آن است. "مانور تجمّل" که در دهۀ هفتاد وارد سیما و سینمای ما شد، مردم را از مسئولین جدا کرد. پایتخت، در پی پیوند دوبارۀ آنان است. بازیگرانش هم یکی از یکی طبیعی تر نقش خود را ایفا کرده و حرف دل مردم را می زنند؛ در سری اخیر یعنی پایتخت 5 هم به خوبی جلوی ترکیه و ترکیه زدگی درآمدند. از این رو جا دارد حالا_حالاها ادامه پیدا کند. امّا....
رگه هایی از "ملّی گرایی عامّه محور روحانیّت ستیز" در سری های پیشین آن به چشم می خورد که در این سری کاملاً برجسته بود: دیالوگ های حاوی ذکرهای دینی که به صورت خنده دار ادا می شدند، کم اهمّیت دادن اصل غیرت دینی شخصیّتی مثل نقی در مواجهه با جوانان منحرف و تأکید بر آسیب شناسی روش مواجهۀ او پیش از تأیید اصل حرکتش، بی نماز نشان دادن باباپنجعلی برخلاف سری های قبل، آزادی بیشتر بازیگران زن و مرد در صحنه های برخورد لمسی -البتّه از روی لباس!- و... . این جریان که در ایران قرنهای اخیر برای نخستین بار در زمان زمامداری "کریمخان زند" و به محورِیّت خود او اعلام موجودیّت کرده و در طول دورۀ قاجار نیز به آرامی به حیات خود ادامه داد، سایق با نماد "دکتر مصدّق" شناخته می شد و در زمان ما "دکتر احمدی نژاد" که امتیازش نسبت به مصدّق در دردآشنایی و سخت کوشی و خاکساری او و آشنایی بیشترش با عمدۀ اقوام و اقشار شهری و روستایی ایران -برخلاف مصدّق منحصر در پایتخت- است، بدش نمی آید که رهبری این جریان را در دست بگیرد. افرادی مانند: علی دایی، عادل فردوسی پور و مهران مدیری هم از اینانند و بسیاری دیگر از شخصیت های تأثیرگذار دیگری که بالقوّه می توانند برای خودشان یک پا "رسانه" باشند، یکی یکی در حال پیوستن به این جریانند. البتّه با حلقۀ مشایی اشتباه گرفته نشود؛ هرچند باهم بی ربط نیستند، ولی نه آن را باید به این تعمیم داد و نه این را در آن محدود دانست. آن مسئله ای دیگر است. قبلاً در پستی با عنوان «اشرافیّت خاکسار جمهوریّت» اشارۀ مختصری به این قضیه کرده بودم و اکنون یک بار دیگر فرصت دست داد تا دربارۀ آن صحبت کنم. شاید بعداً نیز توضیحات بیشتری در موردش ارائه دادم. به هرحال آن خطر اصلی که بیخ گوش ماست و داروندار مان را تهدید می کند، این نیست؛ ولی در جای خود قابل توجّه و جدّی گرفتنی ست. اندکی بیشتر احتیاط کنیم.


  • امید شمس آذر

دوستان بسیاری راجع به نام کاربری من در فضای مجازی یعنی اوریا ازم می پرسیدند. فکر می کنم در سوّمین سالگرد راه اندازی وبلاگ، وقتش رسیده باشد که توضیحاتی در موردش ارائه بدهم؛ این نام وجه تسمیه های مختلفی دارد که همگی نیز نشانه ای از هویّت فردی و اجتماعی کاربر آن است؛ شامل:

1- اوریا به املای لاتین URIA ترکیبی است از سرواژه های Umanity به معنی انسانیّت، Religion به معنی مذهب، Iran و Azarbaijan که این چهار مورد یعنی انسانیّت، مذهب، ملّیت و سرزمین، ارکان هویّتی من نوعی را تشکیل می دهد.

2- اوریای سوّم یکی از نامهای حضرت اخنوخ/ادریس (ع) است که در خدود 6700 سال پیش زندگی می کرد و به موازات مورد قبلی، نمادی از هرکدام از ارکان یاد شده می تواند باشد؛ به لحاظ انسانیّت، ایشان از پیامبران حدّ فاصل آدم و نوح (علیهم السّلام) بوده و جدّ انسانهای کنونی روی زمین به حساب می آید. به لحاظ مذهب که از پیامبران الهی است. به لحاظ ملّیت مطابق است با هوشنگ پیشداد قانونگزار نخستین که پیشدادیان از او نام یافته اند؛ آنچنانکه یونانیان نیز ایشان را با نام هرمس حکیم شناخته اند. به لحاظ سرزمینی نیز محلّ حکومتش در محوّطۀ باستانی کول تپه (=تپّۀ خاکستر) در شمال سلماس واقع در روستای اجدادی بنده اهروان/اهرنجان بوده که در اصل اور هوئنگان به معنی شهر هوئنگان (=هوئنگ/هوشنگ) یا خوئنخان (خوئنخ/خنوخ یا اخنوخ) می باشد. این چهار رکن مثل چهار قاعدۀ یک هرم در یک نقطه که همان اوریا باشد، به همدیگر می رسند. معنای خنوخ و همچنین هوشنگ هر دو را سازندۀ منازل خوب گفته اند؛ امّا چون قرآن کریم فرهنگ را که مجموعه داشته های معنوی ملّت هاست، بر تمدّن که مجموع داشته های مادّی آنان است ترجیح می دهد، به جای نام اخنوخ مذکور در تورات که مرتبط با معماری بوده و مفهومی تمدّنی دارد، نام ادریس را از مصدر تدریس بوده و مفهومی فرهنگی دارد، ذکر کرده است؛ آنچنان که پیدایش بسیاری از دیگر مظاهر فرهنگی و تمدّنی را نیز به آن حضرت نسبت می دهند، مانند: خیّاطی، نوشتن با قلم، کشف آتش و... . نام هرم نیز که مشهورترین آنها یعنی اهرام ثلاثۀ مصر را آن حضرت به معجزۀ الهی پایه گذاری نموده -و البتّه بعدها مورد مصادرۀ فراعنه و گروههای فراماسونری قرار گرفته- برگرفته از نام هرمس است که تمدّن یونانی نیز مرهون تمدّن هرمسی برخاسته از مصر می باشد و خود هرمس نیز به مناسبت عروجش به آسمان -که در قرآن نیز تصریح شده- بعدها نزد یونانیان شخصیّتی نیمه خدایی پیدا کرده و واسطه و پیک میان انسانها و خدایان شمرده شده است که در روم نیز با نام مرکوری مشهور شده.

3- اوریا می تواند صورتی از آریا باشد که وجودش به عنوان شعبه ای از نژاد سفید و از گروه قفقاز_آناتولی_افغان مسجّل است، ولی اینکه معنایش نجیب یا چیز دیگری شبیه به این باشد که متأسّفانه همچنان در کتابهای درسی نیز تأکید می شود، برنامۀ استعمار است. آریا یا اوریا دارای معانی ایست مانند: شهرنشین یا دهقان (همریشه با غور در ترکی و اور در عبری)، اسب سوار (همریشه با Horse در انگلیسی)، خورشیدی اعمّ از خورشیدپرست یا زادۀ خورشید (همریشه با خور یا هور در فارسی)، درشت چشم (همریشه با حور در عربی) و همچنین آزادشده یا آزاده (همریشه با حرّ در عربی). مابقی وجه تسمیه های ادّعایی و از سر احساسات ملّی گرایانه و نژادپرستانه است.

4- اوریا همچنین به موازات ایلی، ایلیا و آلیا، نامی از نامهای حضرت امیرالمؤمنین امام علی(علیه السّلام) در زبور داوود(ع) است.

5- در منابع تاریخی، اوریای حِتّی/هیتیایی نام یکی از سرداران حضرت داوود ذکر شده که داوود نبی بعد از جان باختن او در جنگ، با همسر وی ازدواج می کند که البتّه این داستان که مانعی هم ندارد از نظر تاریخی راست باشد، ربطی به نام کاربری ما نداشته و نکتۀ انحرافی قضیه است!

پایان سخن اینکه: این نام زیبا را که بنده از سال 83 بدان رسیده و از سال 91 در فضای مجازی استفاده می کنم، اخیراً کاربران دیگری نیز مورد استفاده قرار داده اند که البتّه نمی توانیم در این مورد بخیل باشیم، ولی آنان نیز لطف کنند مانند حقیر علّت این انتخاب خود را توضیح دهند تا به کپی برداری متّهم نشوند. منتظریم.


  • امید شمس آذر

سی و یکمین سالروز تولّدم نیز گذشته بود. از دست تنهایی کاملاً به جان آمده بودم. به سرم زد نماز مخصوص این امر یعنی یافتن همسر را که از حضرت علی(ع) وارد شده است با دعای مخصوص بخوانم. چند روز گذشت. در جریان ثبت نام برای آزمون استخدامی دستگاههای دولتی بودم که یک دختر خوب بی اختیار بر سر راهم قرار گرفت و مشخّصاتش نیز بی اختیار در دستم. درنگ را جایز نداستم و حرف دلم را با او در میان گذاشتم. خانواده ها نیز در جریان قرار گرفتند و شروع به تحقیق و پرس و جو از یکدیگر کردند. فقط چون مصادف با روزهای ماه مبارک رمضان بود، زمان خواستگاری به بعد از عید سعید فطر موکول شد. بلافاصله پس از عید خواستگاری رفتیم و بلافاصله جواب مثبت گرفتیم و بلافاصله مراسم بله برون برگزار کردیم و نهایتاً ظهر روز پنجشنبه ۳۱ خرداد امسال به عقد هم در آمدیم؛ بدینگونه از ابتدای آشنایی تا ازدواج بیش ازیک ماه طول نکشید، زیرا هر دو طرف به وعدۀ خدا ایمان داشتیم.

اکنون من نیز به یاری خدا به جرگۀ متأهلین پیوسته ام و حالا در فضای بیان دنبال بچّه مسلمانهایی هستم که تبریکشان را پاسخ گفته و برایشان آرزوی خوشبختی بنمایم.


  • امید شمس آذر

واژۀ لیدر (Leader) در زبان انگلیسی، واژه ای فاقد بار معنایی مثبت -اگر نگوییم دارای بار منفی- و به معنی سرکرده، راهنما و رهبر به کار می رود. با وقوع انقلاب اسلامی ایران، امام خمینی(ره) را نیز مانند لیدر های دیگر انقلابات جهان، رهبر انقلاب اسلامی ایران نامیدند؛ ولی این معنا نزد خود ایرانیان نارسا و به نوعی خفّت آمیز بود. چرا که انقلاب ایران، اسلامی بود و این جنبۀ فرهنگی و اعتقادی آن، آن را از سایر انقلابات معاصر خود -که عموماً انگیزۀ اقتصادی داشتند- جدا می کرد و از این رو لازم می بود اصطلاحات آن نیز برگرفته از همان فرهنگ اسلامی و شیعی ایرانیان باشد که در رأس آن اصطلاح "امام" برای نامیدن رهبر این انقلاب بود. رهبر انقلاب اسلامی ایران با امثال استالین و معمّر قذّافی و فیدل کاسترو فرق داشته و امامت در اندیشۀ دینی ما، مقامی سوای رهبری و سرکردگی است که حتّی پیامبران نیز به این آسانی نمی توانند به آن دست یابند. امّا آنان که با انقلاب ما مشکل داشته و دارند، در اوّلین گام برای سیاه نمایی آن، در مقام مقایسه اش با سایر انقلابات برآمدند و ابتدا قید اسلامی را -چه در عنوان و چه در تحلیل- از آن حذف کردند. در داخل کشور نیز این برنامه کمابیش در حال پیگیری است و از آن جمله در راستای اهداف سند استعماری 2030 که همچنان بی سر و صدا اجرا می شود، در کتابهای درسی دانش آموزان عنوان "اسلامی" را از نام انقلاب اسلامی ایران حذف کرده و به جای آن انقلاب سال 1357 نوشته اند. امّا در راستای زدودن ملزومات این اسلامی بودن چه کارهای دیگری صورت می گیرد؟

چند مدّتی است در رسانۀ ملّی برای نامیدن سران حکومتهایی مانند کرۀ شمالی که در عرصۀ بین الملل با عنوان لیدر معروفند، از واژۀ "رییس" به جای رهبر استفاده می کنند؛ مانند: رییس کرۀ شمالی. انگار کرۀ شمالی نه نام یک کشور که نام یک اداره یا سازمان است! البتّه این وسط کسانی مثل مهران مدیری هم از این خلأ سوءاستفاده کرده و در جهت القای اندیشۀ ابطال شدۀ دیکتاتوری بودن نظام ولایت فقیه، با شیطنت از "رهبر" کرۀ شمالی انتفاد می کنند. از آن طرف نیز رسانه های خارجی معاند مانند بی.بی.سی به جای "رهبر انقلاب اسلامی" از عنوان "رهبر جمهوری اسلامی" استفاده می کنند که اگر رهبر یا لیدر را به رئیس ترجمه کنیم، در واقع می شود: رییس جمهوری اسلامی ایران یا همان مقام ریاست جمهوری! حالا اگر در راستای حمایت از کالای ایرانی(!) این شاهد مثال به خاطر خارجی بودنش مورد التفات قرار نگیرد، مثال دیگری از داخل شاهد می آورم: در رسانه های ما از آنجا که مکانی -و نه تنها کشوری- به نام اسرائیل را به رسمیّت نمی شناسیم، به جای عنوان رییس جمهور اسرائیل عبارت "رییس رژیم صهیونیستی" به کار می رود. می بینید که اینجا هم رییس عنوانی برای نامیدن رییس جمهور/پرزیدنت (Prasident) است و نه رهبر یا لیدر! اینها را در کنار هم بگذارید؛ به هرحال منظور از رییس چیست؟ رهبر است یا رییس جمهور؟ این از چالشهای ترمینولوژیکال پیش روی تئوری های عقیدتی نظام جمهوری اسلامی است که صد البتّه خودمان برای خودمان به وجود آورده ایم. دولت کنونی نیز که بی رودرواسی مأمور نفوذی  اجرای پروژۀ براندازی نرم در داخل کشور است، از ابتدای روی کار آمدن خود به ادارات و سازمانها ابلاغ کرده است که از عنوان "حضرت امام" برای امام خمینی(ره) استفاده کنند. در حالی که اگر اصراری هم به آوردن نام اصلی ایشان نباشد، حضرت امام عنوانی برای نامیدن امام حاضر (آیت الله خامنه ای) است و به جای آن باید از عنوان "امام راحل" استفاده کرد که بسیار بجا و برازنده است.

می گویند: نخستین کسی که به نمایندگی از مردم ایران در سال 1356 به امامت آیت الله خمینی(ره) اذعان کرد، شیخ حسن فریدون رییس دولت کنونی بود. می گویم: خب! نخستین کسی نیز که در غدیر خم با امیرالمؤمنین(ع) بیعت کرد، عمر بن خطّاب بود! الزامات و پایبندی های بعدی این بیعت چه می شود؟ چرا بعد ار رحلت امام خمینی(ره) به طور رسمی استفاده از عنوان امام را برای جانشین ایشان -به بهانۀ احترام(؟)- ممنوع اعلام کردند؟ یا اصلاً ابلاغ اخیر با چه انگیزه ای صورت گرفت؟ آیا اشتباهی کرده و در صدد جبرانش برآمده بودند؟! با نگاهی به شخصیّت و سوابق اعتدالی(!) شیخ و مذاکرات پنهانی اش با مأموران آمریکا و رژیم صهیونیستی دربارۀ مسائل امنیّتی کشور، به آسانی به این نکته رهنمون می شویم که خود آن اذعان و بیعت نیز بدون هماهنگی با مقامات آمریکایی ممکن نبوده است و اقدامات بعدی در راستای زدودن اثرات اجتماعی آن نیز، با همان هماهنگی ها صورت گرفته و می گیرد. می بینید که دوستان نادان بد جوری دست به دست دشمنان دانا داده اند و جریان حماقت، عجیب با جریان خیانت ائتلاف کرده است!

با این توضیحات، اصرار برای استفاده از عنوان امام برای رهبر انقلاب اسلامی، یک اقدام احساسی و از سر ابراز ارادت صرف نیست و استفاده از هر عنوان دیگری به این منظور، پایه هایی اعتقادی نظام اسلامی ما را دچار لرزش نموده و گرد تردید را در سطح جامعه می پراکند. پس باید هرچه زودتر برای عمومی تر شدن و رسمیّت یافتن این امر در جامعه تلاش صورت گیرد. منظور از امام هم صرفاً امام معصوم نیست که میان مردم القای بدعت کند؛ بلکه ما پیشنماز مسجد را هم امام می نامیم و در اندیشۀ اهل سنّت و حتّی بخشی از شیعیان از جمله زیدیّه و بلکه اثنی عشریان کشورهایی مانند عراق، این عنوان، عنوان شناخته شده ای است و حسّاسیتی بر روی استفادۀ آن در مورد غیر معصوم وجود ندارد.


  • امید شمس آذر

مسئلۀ مهدویّت به دلیل اهمّیت فراوان آن، در معرض آسیب ها و انحرافات جدّی فراوانی نیز قرار دارد که پرداختن به همۀ آنها از عهدۀ این مقال خارج است. اینجا تنها در ادامۀ آنچه که در بخش قبلی به عرض رسید، به موضوع امکان رؤیت توام با شناخت امام عصر (عج) در دوران غیبت کبری می پردازیم. گفیتم که تصریح روایات -از جمله از خود حضرت در پایان غیبت صغری- بر این است که امکان چنین رؤیتی وجود ندارد و مدّعیان آن دروغگو و لعین هستند. تبصره ای را هم که بر این حدیث زده شده است، مورد بررسی قرار داده و گفتیم که در مقام بازشناسی راستگویان از دروغگویان، ارزش استنادی عملی ندارد. خوشبختانه علمایی در مقام روشنگری پیرامون این موضوع برآمده و در کتابها یا برنامه های تلویزیونی به صراحت و قاطعیّت در مقابل این انحراف ایستاده و اعلام کرده اند که: هرکس ادّعای چنین تشرّفی را داشته باشد، دروغگوست، ولو از علّامه ها و آیت الله های بزرگ باشد. این علمای بزرگوار چون حجّة الاسلام و المسلمین علوی تهرانی، با خط شکنی خود امثال حقیر را از منگنۀ اتّهام نجات داده و کار را بر ما آسان کرده اند. در واقع امثال مقدّس اردبیلی، علّامه حلّی، علّامه بحرالعلوم و آیت الله خوانساری نیز که داستانهایی از تشرّف ایشان یا نزدیکانشان نقل شده، اگر منظورشان این بوده که امام زمان (عج) را دیده اند، طبق این نظر در معرض همان اتّهام بزرگ هستند و در این زمینه با هیچکس شوخی نداریم؛ چرا که قبلاً گفتیم نیابت در دوران غیبت کبری فقط از نوع عام است و نه مانند غیبت صغری از نوع خاص -چنانچه ولی فقیه و پیروان او نیز چنین ادعایی ندارند و هرکس داشته باشد یا دشمن دانا یا دوست نادان اوست- و به همین سیاق، تشرّف نیز تنها بدون شناختن ممکن است.

امّا از جمله مهمترین داستانهای انحرافی و خلاف اعتقاد شیعه در این زمینه، داستان احداث مسجد مقدّس جمکران است. مسجد، خانۀ خدا و محلّی برای عبادت است و این میان، مساجدی مانند سهله و جمکران (=مسجد صاحب الزّمان‹عج› واقع در روستای جمکران) نمادی از حضرت حجّت(عج) و مکانی برای یاد ایشان است و علاوه بر قدمت تاریخی، به این لحاظ ارزش معنوی نیز دارد و کسی مخالفتی با اصل موضوع ندارد؛ امّا داستان احداثش بی شک دروغ بوده و اعتقاد به آن با ایمان شیعی در تضاد است. جناب حجّة الاسلام و المسلمین قرائتی نیز با تأیید ضمنی فقدان سندیّت این داستان، می فرمایند: ضعیف بودن سند این داستان دلیل بر نفی خود مسجد نمی شود، خاصّه اینکه مکانی است که در شهر بی آب و علف قم باعث درآمدزایی شده و بهانه ای برای یاد امام غایب (عج) می باشد. این سخن درستی است، ولی با این تصحیح که: داستان مزبور -که تنها در یک منبع ذکر شده- حتّی اگر طبق اصول علم حدیث و رجال و درایه دارای سند قوی شناخته گردد و به اصطلاح خودمانی "ردخور" نداشته باشد نیز، باز دروغ است و صحبت نه بر سر سندیّت آن بلکه بر سر منافات آن با اعتقادات شیعه است (مانند سند استعماری 2030 که صحبت نه بر سر غیراسلامی بودنش که بر سر نفی استقلال کشور است). اصلاً مگر مسجد کتاب، فیلم، عکس، قباله و مانند اینهاست که بخواهد سندیّت داشته یا نداشته باشد؟ مسجد -آنطور که گفتیم- مکان عبادت خداست و تا زمانی که مانند مسجد ضرار محلّ افساد نگردیده، اعتبار و تقدسّش سر جای خود باقی است. بحث بر سر همان داستان انحرافی است که متأسّفانه در صحن مسجد نیز نوشته شده و تودۀ کثیری از مردم به هوای آن روی به این مکان می آورند و شایعات پیرامونی فراوانی هم در این بین شکل گرفته که مثلاً هرکس چهل شب چهارشنبۀ پیاپی به مسجد جمکران مشرّف شود، می تواند حضرت را ببیند! و... . اگر با برداشتن این نوشته، اقبال زائران کمتر نشود، آنگاه می توان روی نیّت خالص متولّیان امر حساب کرد. وگرنه مواردی مانند چاه موجود در آن (برای گردآوری نامه ها) تنها مصداقی از آب جاری برای انجام این امر است و در هر جای دیگری نیز می تواند قرار داشته باشد، یا نماز صاحب الزّمان(عج) که در ضمن این داستان آمده، در هر مکانی و به صورت فرادی هم قابل اداء است. دو رکعت نماز تحیّت مسجد نیز مانند تمامی مساجد دیگر، یک امر مستحبّ است و حسّاسیتی روی آن وجود ندارد. حسّاسیت اصلی بر اصل داستان است. از همان ابتدا که راوی می گوید: «در منزل خود بودم که عدّه ای به در خانه آمده و گفتند برخیز که امام زمان (عج) تو را طلبیده است...» انحراف عقیدتی شروع شده و بقیۀ داستان ارزش شنیدن ندارد. عدّه ای در دفاع از آن گفته اند: داستان در خواب نبوده و در بیداری اتفاق افتاده است! در پاسخ می گوییم: دیگه بدتر! چرا که اگر راوی -حسن بن مثلۀ جمکرانی- ادّعا می کرد در خواب به حضور حضرت صاحب الامر (عج) مشرّف شده، باز با ارفاق قابل قبول بود. هرچند آن را نیز نباید بازگو کرد که:

           هرکه را اسرار حق آموختند........................................مهر کردند و دهانش دوختند.

رؤیای صادقه تا زمانی صادقه است که نقل نشده باشد و همین که نقل شد، حکم رؤیای کاذبه را دارد. حتّی این امکان هم وجود دارد که اصل داستان واقع شده و راست باشد؛ امّا دراینصورت نیز قطعا و یقیناً -مانند ماجرای اسماعیل صفوی- صحنه سازی بوده و آن جوان سی ساله که دستور ساخت مسجد را به راوی می دهد، هرکس دیگری بوده است غیر از حجّت بن الحسن (عج). مورد توجّه قرار گرفتن شبهای چهارشنبه -که اکنون متأسّفانه برخی هیئتهای مذهبی دعای توسّل را هم مختص به آن موعد کرده اند- از بخشی از داستان که می گوید: بُز مخصوصی را باید در روز چهارشنبه ذبح کنند و... گرفته شده و فارغ از مفید بودن یا نبودنش، فاقد جنبۀ استنادی است. مسئلۀ باستان شناختی وجود معبد آناهیتا در روستای جمکران و شباهت نام جمکران به ور جمکرد (دژ ساختۀ جم) از مکانهای مقدّس تاریخ روایی ایران و همچنین شباهت نام قم/کنب به نام جم و وجود محوّطۀ باستانی قُلی درویش در آن حوالی با حدود 6000 سال قدمت که از نظرگاه تاریخی با زمان زندگی جم/جمشید مطابقت دارد، از دستاویزهای بالقوّه ای است که می تواند مورد سوءاستفادۀ زرتشتیان نیز قرار بگیرد؛ ولی فعلاً در مورد نسبت دقیق این شباهت ها با یکدیگر نمی توان اظهار نظر قطعی نمود و بنا را بر همان تقدّس این مکان به خاطر انتساب نمادینش به امام عصر (عج) می گذاریم. 

گروههایی مانند بهائیّه و حجّنیه به مثابه دولبۀ یک قیچی، از جریانات انحرافی متضاد با اصل مهدویّت بوده و اطلاق عنوان جریان انحرافی به یک گروه سیاسی خاص -که ابتدا به تأسّی از  هاشمی رفسنجانی رقیب دولت وقت- در رسانه ها به کار برده شد، کمال ساده لوحی است؛ چرا که دشمن نفوذ خود را از همان ابتدا از بالاترین مقام اجرایی کشور و یا معاون او شروع نمی کند. آغاز نفوذ و انحراف از ترویج همین اعتقادات عوامانه در بین مردم و متأسّفانه استقبال نهادهایی مثل بسیج -که دولت قبلی از دل آن بیرون آمد- از آن خرافات بوده است. وگرنه علی رغم اینکه در راستای قرائت خاصّ سران دولت قبل از نسبت ملّی گرایی ایرانی با اعتقادات شیعه، انحرافات جدّی در موضوع مهدویّت نیز در اقدامات و اظهارات آنان (مانند سی.دی ظهور نزدیک است و...) مشاهده می شد، رقبای دولت مشکلشان با اصل مهدویّت و اعتقاد به آن بوده و نه با انحراف اعمال شده در آن. ابایی هم از گفتنش نداشتند. مانند گفتگوی تبلیغاتی محمّدباقر نوبخت رییس ستاد رفسنجانی و سخنگوی وقیح و بی حیای دولت کنونی در دور دوّم انتخابات ریاست جمهوری 84 در خبر شبکۀ دو که در آن چندین بار طرف مقابل را با چشم دریدگی تمام "شهردار مهدوی" نامید. گو اینکه مهدوی بودن نوعی نقص و ایراد است و خلاف اصول روشنفکری! نباید گول این بازی های سیاسی را بخوریم. باید توجّه داشته باشیم اصل و پایۀ اعتقادی فرقه های پیش گفته بر همین انحراف عقیدتی است و تا زمانی که عموم مردم ما نسبت به آن حسّاس نباشند، آن فرقه ها نیز با کمال آرامش می توانند به حیات خود ادامه دهند.

با نگاهی به تاریخچۀ بهائیّت در ایران متوجّه می شویم که بعد از ضربه هایی که شهید میرزا تقی خان امیرکبیر (ره) بر پیکرۀ این مولود نحس استعمار وارد ساخت و حتّی علّت ترورش را نیز در اصل باید در این امر جستجو کرد و نه در مخالفت عمّۀ ناصرالدین شاه (!) با او، آنان با اقداماتی همچون قتل خود ناصرالدّین شاه و سپس تکیه بر وابستگان عصر مشروطیّت و بعد از آن کارگزاران پهلوی، توانستند به ادامۀ حیات خود امیدوار باشند و بیشترین خوشی آنان در دوران نخست وزیری امیرعبّاس هویدا حاصل شد که خود بهایی مذهب بود. خوشی هایی که تنها از سنخ اعطای قدرت و امتیاز به این فرقه نبوده، بلکه تلاشهای نامحسوس در راستای ترویج خرافه های ضدّ عقیدتی در این مورد در بین مردم شیعه هم، در راستای مطامع این گروه ارزیابی می شود. آغاز شکل گیری انواع و اقسام باورهای اشتباه پیرامون مهدویّت را بررسی کنید، ببینید ابتدایش از نظر زمانی به چه دورانی باز می گردد! حتّی مسئلۀ به ظاهر کم اهمّیتی مانند نام بازی "قایم باشک (به قول مرحوم گل آقا: قایم موشک سابق!)" که طبق آن عنوان قائم را به معنای غایب و مخفی و نه قیام کننده و ایستاده که عملی ترین لقب حضرت(عج) است، بین فارسی زبانان جا انداختند. یا چند سالی است که بین عموم شایع کرده اند: امام زمان (عج) تنها منتظر 313 سرباز است! در حالی که این تعداد عبارت از سرداران امام هستند و 10000 نفر نیز افسران ایشان و تعداد سربازان -آنطور که در حدیث آمده- از 2 میلیون نفر نیز بیشتر است. خود سرداران -که البتّه در جزیرۀ خضرا به سر نمی برند و زمان ظهور را نمی دانند و حضرت را هم از نزدیک نمی شناسند- به همراه حضرت منتظر فراهم شدن شرایط فراوان دیگری برای قیام هستند. و... . کلام آخر اینکه: او هست و خواهد آمد، امّا به شرطی که اولاً آماده باشیم و ثانیاً آگاه.


  • امید شمس آذر

«ملتفت باشید! حیات فرنگی ها با جاسوس است، تا به حال بر سر ما، هر چیزی آورده اند، از جاسوسها آورده اند. ملتفت باشید! اطراف خودتان را نگاه کنید، گاهی می شود به چند واسطه، به جاسوس می رسند. اینها یک فطانتی است، که خدا باید این زرنگی را بدهد که آدم گول دروغگوها را نخورد، آنقدر به آدم راست می گویند، تا اینکه دروغشان را بفروشند».

بخشی از سخنان مرحوم آیت الله بهجت(ره)

غیبت و در پرده بودن، ویژگی جدانشدنی معشوق در ادبیّات ماست. خواه این معشوق زمینی باشد که حجاب داشتن و به آسانی در دسترس نبودنش، ارزشش را بالا می برد، خواه حضرت باریتعالی باشد که در جواب أرنی موسی(ع) لن ترانی می گوید. امام معصوم و منجی موعود نیز اینک چند صباحی است که در پس پردۀ غیبت به سر می برد تا شاید قدرش بیشتر شناخته شود؛ امّا التفاتش نسبت به اهل زمین و زمان همچنان پابرجاست و مانند آفتاب پس ابر که در درجۀ اوّل عامل پابرجایی زمین بر مدار خویش و مانع از نابودی آن است، فیض خداوندی را به اذن او افاضه می کند (=ولایت تکوینی) و سپس خلایق را از نور و حرارت خویش بهره مند ساخته و سبب دوام زندگیشان می شود (=ولایت تشریعی). ابرها هم حجاب قشری بر سطح زمینند و واقعاً روی خورشید را نگرفته اند! اگر کسی بگوید: در این مدّت پس چرا پیری و مرگ بر او مستولی نمی شود؟، می گوییم: او صاحب الزّمان(عج) است، آیا گذر زمان بر صاحب زمان اثری خواهد داشت؟ و اگر گفتند: از کجا معلوم که در این مدّت زنده است و زندگانی می کند و نه اینکه در آخرالزّمان به دنیا بیاید؟، حوالت به حدیث امام جواد(ع) می دهیمش که در جواب این سؤال فرمود: مخالفان، برای بسیاری از آیات قرآن شأن نزول جعلی تراشیدند، ولی آیۀ 4 سورۀ قدر را چون متوجّه ارتباطش با مهدویّت نبودند، در نظر نیاوردند؛ وقتی خدا می فرماید هر ساله در شب قدر فرشتگان و روح به اذن الهی برای تقدیر مقدّرات یک سالۀ زمین بر آن نازل می شوند، پاسخ بدهید که نزد چه کسی نازل می شوند؟ پس حجّت خدا همیشه زنده بوده و اگر نباشد، زمین اهلش را در خود فرو می برد.

غیبت به معنی دیده نشدن و مخفی بودن نیز نیست؛ بلکه گفته اند: حضرت(عج) بین مردم زندگی می کند و در بازارهایشان راه می رود و او را می بینند، ولی نمی شناسند. پس از ظهور نیز گروه کثیری پیش خود خواهند گفت: چقدر این قیافه برایم آشناست! امّا آیا پیش از ظهور نیز می توانند چنین بگویند؟ حدیث داریم: هرکس چنین ادّعایی کند -مانند تعیین وقت برای ظهور- دروغگو و مستحقّ نفرین است. اگر نیز داستانی ذیل عنوان "تشرّف" در دوران غیبت کبری نقل شود به این صورت که: سیّد خوش سیمایی را دیدم که به من چنین و چنان گفت و سپس از نظرم ناپدید شد و من فهمیدم که وی امام زمان (عج) بوده است، تنها با تبصره و ارفاق قابل قبول است؛ یعنی حدیث مذکور چنین تفسیر می شود که: اگر هم کسی به توفیق الهی حضرت(عج) را در دروان غیبت کبری بتواند زیارت کند، ولی به هرحال آن لحظه نمی تواند بشناسد. هرچند این تفسیر نیز باید محلّ احتیاط قرار گیرد، زیرا: اولاً امکان سوءاستفادۀ شیّادان از افراد ساده لوح وجود دارد و قطعاً درصد کثیری از این داستانها مانند داستانهای مربوط به بشقاب پرنده ها -علی رغم راست بودن اصل موضوع انسانهای فضایی- ساختگی و دروغ است، مانند بلایی که سران قزلباش بر سر اسماعیل صفوی در کودکی آوردند، ثانیاً تا قبل از زمان ظهور، کسانی که پیش خود یقین نیز نمایند که آن کس که زیارتش کردند، امام زمان (عج) بوده است، باید در این مورد یا سکوت اختیار کرده و یا فقط با احتمال نقلش کنند. از کجا معلوم که وی حضرت خضر(ع) یا فرشته ای از فرشتگان خدا یا کس دیگر نبوده است؟ برخی علما قائل شده اند که منظور حدیث، دروغ بودن آن دسته از ادّعاهای تشرّف است که "اختیاری" باشد، نه "عنایتی"؛ ولی برای شخص دروغگو چه تفاوتی می کند چه نوع ادّعایی بکند؟ از قضا اگر ادّعای تشرّف عنایتی بکند، حرفش زودتر پذیرفته می شود و در عمل تفکیکی بین این دو نوع تشرّف به لحاظ راستی آزمایی مدّعیان آن وجود ندارد.

غیبت، دورانی برای امتحان ایمان است و امکان و بلکه ضرورت زنده بودن و زندگی کردن حضرت امام مهدی(عج) در آن دوران -برخلاف اصل تولّد، آغاز امامت و تداوم زندگی اش در دوران غیبت صغری- به همان دلایلی که خداوند غیبت کبری را مقرّر فرمود، تنها با همان اصل عقلی و نقلی مذکور از امام جواد(ع) قابل اثبات بوده و ما نیز سمعاً و طاعتاً و البتّه با اقناع منطقی می پذیریم و این مسئله از نظرگاهی مانند تاریخ، نه تنها قابل اثبات نیست، بلکه نباید هم قابل اثبات باشد؛ چرا که در غیر اینصورت، ایمان به غیب -که در قرآن نیز بسیار تکرار شده و احادیث، یکی از معانی اش را همین قضیه دانسته اند- معنا و مفهومی نداشته و همان قدر ساده انگارانه و بلکه گناهکارانه خواهد بود که -العیاذبالله- انتظار دیدن سیمای خدا را با چشم سر داشته باشیم! با اینهمه، عدّه ای از شیّادان و دشمنان توحید و اسلام و تشیّع و ولایت فقیه، از حسّ اشتیاق عمومی مردم ما سوءاستفاده کرده و پا را از حدّ داستانهای مربوط به تشرّف از نوعی که پیشتر توضیح داده شد نیز، فراتر گذاشته و با بی شرمی تمام گفته اند: من [نه سیّد خوش سیمای چنین و چنان، بلکه خود] امام زمان (عج) را دیدم!! اینها دیگر معلوم است که دروغ محض است و پایۀ مذاهب استعمارساخته و انحرافی بابیّه و بهائیّه و ازلیّه و رکنیّه و شیخیّه که از اعتقاد به نایب خاص در دوران غیبت کبری شروع شده و به اعتقاد به امامت و سپس پیامبری و سپس -در ادامۀ مسیر ترقّی!- خدایی وی می کشد، بر همین انحراف اعتقادی است. امّا هزار دریغ و افسوس که مدّعیان مزبور و جاده صاف کن های آنها -خصوصاً در دوران کنونی حکومت اسلامی مبتنی بر زعامت نایب عام در دوران غیبت کبری در کشور شیعه نشین ایران که حاضر به باج دادن به استعمارگران نیز نیست، بدون مقدّمه چینی تبلیغاتی و گردآوردن عدّه و عُدّه وارد میدان نشده اند و ابتدا آنقدر -به قول مرحوم آیت الله بهجت(ره)- راست گفته اند تا نهایتاً بتوانند دروغ خود را بفروشند. از این رو، کار ما در برابر اینان و مبلّغانشان بسیار بسیار دشوار بوده و کوچکترین روشنگری مان علیه اینان، عاقبت قرار گرفتن در معرض اتّهام مخالفت با روحانیّت و بسیج و... دیگر نهادهای معنوی از این دست را که بعضاً تحت نفوذ موردی قرار گرفته اند، برایمان رقم خواهد زد؛ گویی روحانی یا بسیجی همین چند نفر آدم منحرفند و بس! البتّه که چنین نیست، ولی به مدد ثروت و قدرت و تبلیغات چنین نمایانده می شود.

هرچیز که در چارچوب نگنجد، کوچه_بازاری می شود. ضرورت تدوین دکترین جامع مهدویّت نیز که از طرف دکتر حسن عبّاسی مطرح شده، ناظر به همین نکته است. بنده دکتر عبّاسی را در کل قبول ندارم، ولی این سخن، حرف درستی است. با جزئیّاتی هم که مدّنظر ایشان است، کاری ندارم، ولی فی المثل لازم است علمای دین بین تودۀ مردم، مفهوم پیش گفتۀ ایمان به غیب را جا بیندازند تا آنان از پیش خود و با استناد به برداشت شخصی و سطحی از احادیث دستکاری شده و صرفاً از سر ارادت، خصوصیّات من درآوردی برای امام عصر (عج) نتراشیده و مثلاً کنیۀ حضرت را بدون اطّلاع از مجرّد یا متأهّل بودنش "اباصالح" ندانسته و یا روزهای سه شنبه را به جای جمعه، روز متعلّق به حضرت قلمداد نکنند. داستانهای مربوط به "جزیرۀ خضراء" و دیگر باورهای مربوط به زندگی و قیام و حکومت حضرت و همچنین وظیفۀ منتظران در عصر غیبت و پدیداری گروههایی همچون حجّتیه یا فرضیۀ انحرافی "ظهور صغرا"ی آیت الله ابطحی هم که جای خود. البتّه باید مواظب بود که دشمنان اصل مهدویّت و انتظار، از این نقاط ضعف سوءاستفاده نکرده و در جهت سوزاندن یکجای تر و خشک با همدیگر، در مورد برخی از موارد مستدل و محکم و یا آن دسته از متشابهاتی که اگر خیری به حال منتظران نداشته، ضرری هم نخواهد داشت، شبهه پراکنی و بزرگنمایی نکنند؛ مانند همین حرکت مردمی "سه شنبه های مهدوی" یا مسئلۀ "دعای ندبه" که پیشتر امثال دکتر شریعتی نیز سؤالاتی را پیرامون آن مطرح کرده و احتمال داده بودند که اصل این دعا با قرائنی، صادر شده از طرف پیروان فرقۀ کیسانیّه بوده باشد. این موارد حتّی اگر پاسخ نداده باقی مانده باشد نیز، آن اندازه اهمّیت ندارد که بتواند اصل موضوع مهدویّت  را به چالش بکشد؛ امّا مواردی هست که متأسّفانه از این مقدار اهمّیت برخوردار هست و لازم است دربارۀ آن تذکّر داده شود.


  • امید شمس آذر

می گویند: کمی در اظهار نظرهایتان درباره این دولت، اعتدال را رعایت کنید. به هرحال اینها هم با رأی ملت روی کار آمده اند. می گویم: هیچ کسی مدعی نیست که غیر از این است، ولی آیا ملت واقعاً به قصد انتخاب اصلح چنین رأیی داده است؟ نه ملت چنین داعیه ای دارد و نه دولت در مورد خود چنین دروغ خنده داری را باور می کند. پس با کسی تعارف نداریم. حتی شورای محترم نگهبان هم -آنطور که خود اعلام کرد- صرفاً بنا به یک سری ملاحظات، رییس جمهور کنونی را تأیید صلاحیت کرده و از درون اعتقادی به صالح بودن وی نداشته است. پس تکلیف مشخص است.

و اما وی در راستای اظهارات و رفتارهای ضد انقلاب و به عمد مخالف (و نه فقط مغایر) با برنامه های نظام و خط ولایت و بلکه اصل اسلام و قرآن، اخیراً نیز به سرش زده است به طامات و شطحیات روی آورده و «ادعای خدایی» بکند. به این سخنش در سفر اخیر به تبریز توجه کنید: «اگر ما نبودیم و آن اقدامات را انجام نمی دادیم، دریاچه ارومیه الآن کاملا خشک شده بود»!! خب، پدرسوخته! اگر در این مدت شما نبودید و خدا پی در پی باران می فرستاد و یا اگر برعکس شما بودید ولی بارانی نازل نمی شد، آنوقت چه؟ آیا این یاوه گویی از طرف یک نفر ملبس به کسوت روحانیت طبیعی است؟ آیا حداقل پاسخ چنین اظهاراتی نمی تواند خلع لباس باشد؟ (حالا اینکه انگیزۀ این اقدامات واقعاً نجات جان مردم و محیط زست بوده باشد، بماند؛ چون آمریکا در راستای شایعه پراکنی های همیشگی اش در برهه ای از زمان نیز شایع کرده بود: دولت ایران خود می خواهد دریاچۀ ارومیه خشک شود، زیرا در زیر آن معادن غنی اورانیوم وجود دارد و می خواهد بهره برداری کند! و این دولت نیز که اولین مصوبه اش راجع به دریاچۀ ارومیه بوده، بعید نیست آب ریختنش در این دریاچه، در جهت اعتمادسازی آمریکا و در راستای بتون ریختن در رآکتور اراک بوه باشد. چرا که اگر واقعاً دغدغۀ محیط زیست و سلامت مردم را داشت، فکری هم به حال ریزگردهای خوزستان می کرد و با وقاحت آن را عذاب الهی نمی نامید!) شاید بزرگان ذیربط مثل سابق وظیفۀ خود را چیز دیگری تشخیص دهند، اما وظیفۀ من تذکر دادن بود.

خدا شاهد است اکنون به عنوان یک جوان فارغ التحصیل در آستانۀ ورود به بازار کار، بیش از همه به ثناگویی و تعریف و تمجید از دولت احتیاج دارم؛ ولی زیر سؤال رفتن آرمان ها و اعتقادات ملت و عکس آن، تحریک و تقویت خصائل ناپسندشان توسط این روحانی جسمانی را نمی توانم تحمل کنم. تا زمانی که این تیم «قسم خورده» شمشیر را برای مبارزه با اصل نظام و انقلاب از رو بسته اند، ما نیز صریحاً رودررویشان هستیم و خدا بهترین حکم دهندگان است.


  • امید شمس آذر

از زمانی که استوانۀ فتح بابل کوروش هخامنشی که در بخشی از آن به الطاف خود در حقّ یهود اشاره می کند، منشور حقوق بشر (؟) نامیده شد، معلوم بود که بشر در نظر صاحبان ثروت و قدرت و تبلیغات در جهان امروز یعنی فقط همان یهود. روی این حساب هم جنایتکارترین دیکتاتور تاریخ بشر باید عبارت از آدولف هیتلر باشد که عدّه ای از یهودیان را به قتل رسانده است و خبری از چنگیز و تیمور و حجّاج بن یوسف و مردآویج بن زیار و دیگران نیست. مقبرۀ تیمور اکنون در سمرقند ازبکستان زیارتگاه است و مغولان را هم که در دوران استیلایشان، آشفتگی مذهبی بر ایران سایه افکنده بود، دارای روحیۀ تسامح دینی (!) عنوان می کنند. همان تسامح دینی که امتیاز کوروش براندازندۀ دولت ماد و پایه گذار دولت هخامنشی در ایران محسوب می شود، ولی رفتار فرزندش کمبوجیه در مصر مبنی بر سختگیری بر تمام ادیان دیگر به استثنای یهود را به روحیۀ یکتاپرستی ایرانیان نسبت می دهند. بالاخره ما نفهمیدیم: تأکید و پایبندی بر یکتاپرستی خوب است یا آزادی دینی و همراهی با مشرکان و بت پرستان؟ قرار هم نیست بفهمیم. تا زمانی که واحد پول رژیم صهیونیستی شِکِل یعنی واحد پول ایران دورۀ هخامنشی باشد و تا زمانی که به جای داریوش بانی تخت جمشید و جهانی کنندۀ تمدّن ایرانی، کوروش را برجسته ترین پادشاه ایران باستان بدانیم!! این هم در حالی است که برای خود کوروش (که البتّه قاعدتاً به نسبت داریوش خردمند و اهل مدارا بود) کمک به یهودیان اهمیّت چندانی نداشت و فقط برای یهودیان این امر مهم و بزرگ بود. مانند امروز که جمهوری اسلامی ایران بزرگترین دشمن رژیم صهیونیستی محسوب می شود، ولی رژیم [و نه شبکۀ] صهیونیستی در قواره و اندازه ای نیست که جزء دشمنان جمهوری اسلامی به حساب آید و البتّه نکته هاست در این! به این نکته هم باید توجّه داشت که: اگر غیر از این می بود، چرا در قرآن در جریان سفرهای ذوالقرنین -طبق باور کسانی که وی را همان کوروش می دانند- کوچکترین اشاره ای به یهودیان نشده است؟! امّا واقعیّت تلخی است که وجود دارد و این تشکیلات به عنوان نمایندۀ شیطان در بین انسانها، به انحای مختلف در صدد انحطاط معنوی و حتّی انقراض فیزیکی نسل بشر بوده و هست. نزدیکترین راه نیل به این مقصود نیز، اجرای برنامه هایی است که از قضا به اسم حقوق بشر و متفرّعات آن اجرا شود؛ مانند: پیگیری به رسمیّت شناخته شدن بهائیان -که خودشان هم نمی دانند باید خود را ذیل امّت کدام پیامبر تعریف کنند!- ، حقوق! همجنس بازان و از آن جمله حقوق زن.

فمینیسم پدیده ای نوظهور نیست؛ در جریان خلافت حضرت امیرالمؤمنین امام علی(ع) عدّه ای از این زنان دست به تظاهرات و تجمّع در مقابل دارالخلافه کرده بودند و اعلام می کردند که نسبت به حکم اسلام که مرد می تواند تا چهار زن به عقد دائم اختیار کند و از متعه و کنیز نیز به مفدار نامحدود، ولی زن -چه دائمی باشد چه متعه و چه کنیز- نمی تواند بیشتر از یک شوهر به طور همزمان داشته باشد، اعتراض دارند. حضرت(ع) آنان را خطاب کرده و فرمود هرکدام یک ظرف آب همراه خود بیاورند. زنان رفتند و با ظرفهای گوناگون پر از آب برگشتند. آنگاه فرمود آبها را درون یک تشت بزرگ ریختند. سپس فرمود: هرکدام آب خود را جدا کنید! آنان نیز چون از انجام این کار درماندند، فرمود: خلقت مرد مانند این ظرفها و خلقت زن مانند این تشت است؛ اگر یک زن همزمان بیش از یک شوهر داشته باشد، از کجا می توان معلوم کرد بچّۀ به دنیا آمده از او، فرزند کدامیک از شوهران است؟ زنان نیز قانع شده و برگشتند. این دلیل، از جمله دلایل مربوط به خلقت و دارای جنبۀ جسمانی بود؛ امّا یک دلیل دیگر از سنخ دلایل روحی_روانی بر این حکمت اسلامی این است که: طبیعت مرد دارای روحیۀ قدرت جویی و ریاست طلبی و طبیعت زن دارای روحیۀ آرامش جویی و تمرکز طلبی است و این حکم اسلامی، در تناسب با این تفاوت هاست. انتظار احکام یکسان برای موجودات متفاوت در چنین جاهایی، همان اندازه بی اساس است که اعتراض داشته باشیم: چرا گاو باید علف بخورد و سگ باید گوشت بخورد؟! البتّه در اسلام، بنا بر تک همسری است و تا زمانی که همسر اوّل به تنهایی بتواند خواسته های مرد را تأمین کند، نیازی به تجدید فراش برای مرد نیست. چنانچه حضرت رسول(ص) و مولا علی(ع) هم با اینکه در طول عمرشان همسران متعدّدی داشتند، امّا تا زمانی که حضرت خدیجه و حضرت فاطمه (علیهماالسّلام) در قید حیات بودند، همسر دیگری اختیار نکردند. از موارد چندی نیز که مرد باید برای آن از همسرش اجازه بگیرد، یکی همین تجدید فراش است. نکتۀ دیگری که این میان باید مورد توجّه قرار گیرد، این که گفته اند: یکی از حقوق زن بر گردن مرد آن است که حدّاقل هرچهار ماه یکبار با وی مراودت جسمانی داشته باشد؛ این مسئله را بگذارید در کنار طول مدّت "عدّه" که تقریباً برابر هستند. آنگاه میزان عدالت محور و حکمت آمیز بودن احکام الهی اسلام به دستتان می آید.

مسئلۀ پیش گفته، یکی از مسائلی است که امروزه دستاویز فعّالان حقوق زن! در ایران و کشورهای اسلامی قرار گرفته است. در کنار آن مسائل دیگری نیز مطرح است؛ مانند: سهم متفاوت زنان از دیه و ارثیه که همگی مبنای قرآنی داشته و پاسخ داده شده اند. اگر این فعّالان به جز این موارد که به احکام الهی مربوط می شود و دست ما انسانها نیست که بخواهیم جابجایش کنیم، اعتراض دیگری دارند، ارائه دهند. آنگاه مقداری به جایگاه والای زنان در اسلام و حقوقی که در اختیار آنان گذاشته شده توجّه کنند و مقداری نیز متوجّه جایگاه زن در جوامع غربی شوند تا تناقضات گفتار و رفتار مدّعیان را نیز بتوانند مشاهده کنند و در این میان وظیفۀ خود را تشخیص دهند.


  • امید شمس آذر

خانم فریال پناهی، معلّم بازنشسته، شاعر و نویسندۀ سلماسی است که هر هفته حضورش در جلسات انجمن ادبی -با آن موهای کاملاً سفید که از زیر روسری بیرون زده- برای ما پیام آور آموختن نکات تازۀ حکمت آمیز و درسهای اخلاقی در زندگی است. اشتیاقی را که برای شنیدن سخنان او وجود دارد، تنها بچّه های کوچکی که منتظر شنیدن قصّه های مادربزرگ هستند، می توانند بفهمند. ایشان یک روز تعریف می کرد:

یک بار که برای انجام مناسک حج به مکّه رفته بودیم، روزی از روزها که فرصت فراغتی این میان دست داده بود، در حالی که همۀ همراهان یا مشغول زیارت یا مشغول خرید در بازار بودند، من به کتابفروشی رفته بودم و با مقداری عربی که بلد بودم، کتابهای آنجا را مرور می کردم. برایم مهم بود که بدانم آنها بچّه های خود را با چه چیزی تربیت می کنند. بین کتابهای دورۀ ابتدایی آنها، جایی دیدم که داستان معروف پینوکیو را برای بچّه های خود نوشته اند با اسم "ماجد". آنجا به فکر فرو رفتم که حتّی عرب ها هم معتقدند که برای جا انداختن یک فرهنگ در سطح جامعه -آنهم از سطح بچّه ها- باید اوّل زمینۀ آن را فراهم کرده و بومی سازی اش بکنیم. ولی ما مظاهر فرهنگی غربی را بدون منطبق سازی با فرهنگ خودی (مانند آلوچه ای که نشسته و پوست نکنده و با هسته در گلوی یک نوزاد فرو بکنیم) به خورد ملّت خودمان می دهیم. از رادیو و تلویزیون گرفته تا تلفن همراه و اینترنت و شبکه های اجتماعی، بدون هیچگونه بسترسازی لازم و به صورت مهمانان ناخوانده ای که به تدریج بر سر ما آوار شدند، در جامعۀ ما ظهور کردند. هیچکدام از متولّیان فرهنگ این سامان هم مانند کوکب خانم مادر عبّاس پاکیزه و باسلیقه نبودند که از عهدۀ اینان برآیند. معلوم است که مشکل ساز خواهد شد.


  • امید شمس آذر

یکی از مهمترین مباحثی که در فلسفۀ تاریخ ذکر شده است، مسئلۀ عینیّت و ذهنیّت است. بر اساس مجادلاتی که مابین دانشمندان علوم پایه و تجربی با علوم انسانی و تاریخ انجام می دهند، آن بود که: وقایع، رویدادهای علمی و آزمایش ها در علوم تجربی همه به صورت عینی انجام می شود؛ یعنی قابل دیدن است. پس مشاهدۀ مستقیم وجود دارد. امّا آیا چنین امکانی در علوم انسانی -به ویژه تاریخ- وجود دارد؟ زیرا بیشتر وقایع در ادوار بسیار کهن صورت گرفته است. مورّخ حوادث را نمی بیند. تکیۀ او بر اساس تعدادی منایع، یافته های باستانشناسی و تصوّرات ذهنی خود است. پس بیشتر با ذهن سروکار دارند تا عینیّت یا واقعیّت محض. برای همین در پاره ای اوقات دانشمندان علوم تجربی به صورت کلّی، علومی مانند تاریخ را به علّت ذهنیّت گرایی و عدم مشاهدۀ مستقیم و تغییرهای متعدّد، به عنوان یک علم نمی پذیرفتند و یا بر آن خرده های متعدّد می گرفتند. بر اساس تعاریف، امر عینی عبارت است از: یک شیء مطابق بر واقعیّت که به لحاظ کاربرد در تقابل با مفهوم ذهن و پندار است و بر این اساس، عینیّت عبارت است از: شناخت یا بیان چیستی و چرایی جهان به طور کامل و صددرصد که از ذهن فرد شناساننده جدا باشد؛ یعنی مجموعه ای از آراء، داوری ها، گزینه ها و گزاره ها که بر واقعیّت محض با امکان مشاهدۀ مستقیم شکل گرفته باشد. دانشمندان عین گرا، محدودیّت ها و عیب هایی را بر مطالعات تاریخی عنوان نموده اند. پس مشکلات و محدودیّت های تاریخی بر اساس موارد زیر عنوان شده است:

1- رویدادها دست نخورده به ما نمی رسند؛ یعنی مورّخ در نگارش آثار خود، لاجرم سعی می کند ایدئولوژی، جهان بینی، علایق ، امیال و آرزوهای خود را در کتاب نوشته شده بیان دارد. این منبع میب تواند یک کتیبۀ میخی یا یک سنگ نوشته بر دل کوهها باشد مربوط به هزاران سال پیش، و یا کتابی باشد که امروزه در تیراژهای فراوان منتشر می شود.

2- نیاز مورّخ به فهم و درک خود برای شناخت مکنونات ذهنی افرادی که با آنها سروکار دارد؛ به عنوان مثال اگر قردی در دورۀ سلوکیه مطالعه می کند و مشخّصاً به زندگی الکساندر مقدونی می پردازد، لاجرم نیازمند است که اندیشه هایی که برای اعمال الکساندر مقدونی وجود دشته است، بشناسد. یعنی نیمۀ پنهان این فرد یا دهها مورد تاریخی دیگر می باید روشن شود. این نیمۀ تاریک و شناخت امیال و رفتارهای افرادی که با آنها زا لحاظ پژوهشی سروکار داریم، یکی از مهمترین مشکلات علم تاریخ است. همچنان که می دانیم، شناخت لایه های درونی افراد بسیار مشکل خواهد بود.

3- نویسندگان در پژوهشهای خود، گذشته را با عینک حال می نگرند؛ یعین بر اساس موقعیّت زمانی و مکانی که در آن هستند، سعی می کنند تاریخ را حلّاجی کنند و علل و نتایج برای آن بشناسند. همین مسئله یکی از مهمترین مشکلات مورّخان است؛ یعنی کاری که فرد در گذشته انجام داده، در یک شرایط زمانی و مکانی مشخّص بوده است. همچنین این فرد دارای ایدئولوژی، جهان بینی و افکار و آرزوهایی بوده است که در آن زمان مشروع و یا حتّی مقدّس بوده است. این فرد می تواند الکساندر مقدونی، چنگیزخان مغول، تیمور یا هیتلر باشد. اعمال آنها در آن زمان مفید و مثبت برای جامعه شناسان بوده است؛ امّا ما اکنون با عینک خود و بر اساس علایق و ایدئولوژی خود، این وقایع را بررسی می کنیم. در بسیاری از موارد نیز، اعمال آنها از سوی ما منفی جلوه می کند. مانند حملۀ چنگیز به ایران و یا آتش زدن پرسپولیس یا تخت جمشید توسّط الکساندر مقدونی.


  • امید شمس آذر

یکی از دغدغه های اصلی انسانها از زمان پیدایش حیات، آن بوده است که: آیا در فعل و انفعالات حاکم بر جهان و حوادث عالم نقشی دارند یا خیر؟ آیا امری به ارادۀ آنها صورت می گیرد یا همه چیز بدون ارادۀ او بر اساس آنچه خداوند باری تعالی مقدّر فرموده است، به شکل سلسله وار و مستمر انجام می گیرد؟ آیا انسان اختیار دارد و یا اعمالی که او انجام می دهد از ابتدا به وسیلۀ خداوند تعیین شده است و تنها انسانها بر اساس یک نقشه به پیش می روند و به نوعی مانند ابزار عمل می کنند؟

در قرآن کریم آمده است که: خداوند از آیندۀ انسانها آگاه است و سرنوشت و پایان هر جانداری را می داند. برخی از فلاسفۀ غیرمذهبی در نقد این مبحث عنوان کرده اند که: اگر سرنوشت همۀ انسانها از سوی خداوند مقدّر شده است و او حتّی تبدیل یک نوزاد در آینده به یک فرد مثبت یا منفی را می داند، پس در این میان نقش انسان و ارادۀ او چگونه است؟ و همچنین اگر بر آیندۀ انسانها آگاهی وجود دارد، پس چرا جنایتکاران و خونریزهای بزرگ تاریخ متولّد می شوند؟ در حالیکه می توان از پیدایش آنها جلوگیری به عمل آورد.

در مورد آنکه خداوند از سرنوشت ما آگاه است، دو نظر وجود دارد: 1- گروهی معتقدند که خداوند سرنوشت انسانها را می داند و سرنوشت هرکسی از روز ازل به وسیلۀ خداوند و بدون اطّلاع و حضور او تعیین شده است و به اصطلاح: هرکس نصیب و قسمت و یا هرکس قضاوقدری دارد. این -به اصطلاح- پیشانی نوشت قابل تغییر و دگرگونی نیست. تمامی ملّت ها و انسانها در عمر پر فرازونشیب خود، لاجرم به سوی این نقطه یعنی سرنوشت محکوم خود پیش خواهند رفت. این نوع نظریه به شکل عمده ای از سوی فلاسفۀ غیرمذهبی نقد شده است. آنها اینگونه تفکّر را مساوی با بی ارادگی و عدم امکان تصمیم گیری از سوی انسان می دانند که به نوعی به صورت ماشین و بر اساس یک کد و طرح داده شده، مسیر زندگی خود را طی خواهد کرد؛ و حتّی فعل و انفعالات تاریخی به وسیلۀ او انجام نمی گیرد، بلکه این وقایع بخشی از سرنوشت آن فرد یا ملّت هست که لاجرم به وقوع خواهد پیوست. 2- گروهی معتقدند که خداوند سرنوشت انسانها را می داند، قضاوقدر آنها را می فهمد و این از ابتدا نیز مشخّص بوده است؛ امّا این دانستن، همراه با دادن اختیار به فرد است. یعنی خداوند می داند و علم به سرنوشت انسانی دارد که با داشتن اراده و امکان تصمیم گیری، مسیری را طی خواهد کرد. یعنی خداوند علم به این موضوع دارد که انسان با داشتن اختیار و ارادۀ خود چه مسیری را اختیار می کند و چه سرنوشتی را برای خود رقم خواهد زد.

این نظریه در حقیقت دادن اختیارات بیشتر به انسانها در شکل دهی به سرنوشت خود، شکل دهی به جریانات تاریخی و همچنین افزایش نقش آفرینی انسانها در فعل و انفعالات اطراف خود است. کسانی که از این نظریه دفاع می کنند، عنوان می نمایند که در قرآن کریم موارد متعدّدی وجود دارد که خداوند عنوان نموده است که انسان دارای اراده است؛ مثلاً جز سعی و تلاش از سوی خود انسان نصیبی برای او نخواهد بود. همچنین: خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نخواهد داد، مگر آنکه آن قوم خود خواستار تغییر باشند. همچنین در احادیث و روایات، موارد متعدّدی ذکر شده است که بزرگان دینی ما عنوان می کنند که: اراده و تصمیم گیری های شخصی انسانها در طول تاریخف منافاتی با قضاو قدر الهی ندارد. در واقعه ای مشهور ذکر شده است که: حضرت علی(ع) از کنار یک دیوار مخروبۀ لرزان دور شد. یاران او عنوان کردند که: آیا شما از سرنوشتی که خداوند برایتان رقم زده است، می گریزید؟ او عنوان نموده است که: من از سرنوشت و قضاوقدر خود به قدر خداوند پناه آوردم؛ یعنی تصمیم گیری های شخصی و حفظ حیات و پیمودن یک مسیر تکاملی بهتر زیستن برای اشخاص و ملّت ها، منافاتی با مسئلۀ علم خداوند و سرنوشت انسانها ندارد. به صورت کلّی، این نظریه به ما کمک می کند تا در فلسفۀ تاریخ مذهبی و اسلامی، بر جایگاه و اهمّیت انسان در طول تاریخ بیفزاییم. میزان عدم ارادۀ او را کاهش دهیم و تأثیرگذاری بیشتر او را در معادلات تاریخی مشاهده کنیم. نظریۀ ابتدایی که خداوند بدون ارادۀ انسان سرنوشتش را تعیین می کند، حتّی تا مدّتها دستگاه شبه فئودالی کلیسا تا دوران قرون وسطی و تا پیش از انقلاب فرانسه، از این نظریه به شدّت طرفداری می کرد. طرفداری حکومت، اشراف زادگان، جبّاران، ستمگران و حتّی روحانیون فئودال کلیسا، به این خاطر بود که: توده های عامی جامعه رنج خود را بپذیرند، سطح زندگی، فقر و گرسنگی و تبدیل شدن آنها به کسی که تنها مالیات می پردازند، بپذیرند، آن را ناشی از قضاوقدر الهی بدانند و در نتیجه از خیزش و حرکتهای انقلابی، مبارزه با دیکتاتورها و دگرگونی های سیاسی دور شوند.


  • امید شمس آذر

در کنار عواملی که موجب شکوفایی تجاری خلیج فارس شد، باید عنوان نمود هنگام آغاز هجوم مغول به ایران، اتابکان فارس جنوب ایران را در اختیار داشتند. آنان با دادن خراج و قبول مالیات توانستند مانع از هجوم مغولها به این مناطق شوند. در نتیجه وقتی بخش مهمّ ایران در ناامنی و انهدام قرار گرفته بود، جزار و بنادر جنوبی و همچنین مناطق پسابندر دورانی از آرامش را طی کرد. همچنین خود مغولها علاقه ای به حضور دائمی سربازان خود در کرانه های خلیج فارس و دریای عمّان نداشتند. شرایط آب و هوایی یعنی گرما و رطوبت، مغولها را که به آب و هوای بیابانی عادت کرده بودند، آزار می داد. همچنین مغولها از فنون دریانوردی و کشتیرانی هیچگونه اطّلاعی نداشتند؛ پس قائل به پذیرش این خراج شدند و در نتیجه، حکومتهای محلّی این منطقه به عنوان نیروهای خودمختار امّا در ظاهر وابسته به مغولها به حکومت خود ادامه دادند. این مسئله، یکی از مهمترین علل استمرار رونق اقتصادی کرانه های خلیج فارس بود. همچنین این حکومتهای خودمختار علاوه بر جزایر و بنادر شمالی، بخشهایی از کرانه های جنوبی خلیج فارس را نیز در اختیار داشتند و محدوده ای از عمّان، بخشهایی از امارات متّحدۀ امروزی تا مناطقی از عربستان مانند مناطق قطیف و الأحسا را نیز در کنترل خود داشتند. برخی از این مناطق از جمله عمّان از لحاظ اقتصادی بسیار مهم بود.

عمّان، هم از بخش شمالی و هم از بخش جنوبی بر سر راههای تجاری بود. بخشهای شمالی آن موسوم به شبه جزیرۀ مسندام با منطقۀ فجیره در امارات امروزی مرتبط بود و از این طریق با سواحل متصالح رابطۀ نزدیکی داشت. همچنین این منطقه -یعنی بخش شمالی عمّان- بر تنگۀ هرمز اشراف داشت و این احاطه به آنها کمک می کرد که بر ورود و خروج کشتی ها نظارت داشته باشند. یکی از جزایر مشهور آنها در این قسمت ، جزیرۀ الغنم بود. کرانه های عمّان در مناطق میانی را اصطلاحاً سواحل باطنه می گفتند که این سواحل، مناطق نسبتاً سرسبز بود. مناطق جنوبی عمّان که اصطلاحاً به آن ظفار می گفتند و از مناطق قدیمی عمّان به شمار می رفت، از لحاظ آب و هوایی کاملاً با مناطق دیگر عمّان متفاوت است. این مناطق که مرز میان عمّان یا دریای عمّان با اقیانوس هند را شامل می شود، دارای آب و هوایی گرم و مرطوب، آب و هوای نمناک استوایی یا اصطلاحاً حارّه ای اقیانوسی می باشد. در این مناطق همواره بارانهای موسمی موجب ریزش مقدار فراوانی آب می شد و این هوای نمناک موجب شکل گیری یک بستر طبیعی به شکلی مانند هند و شبه قارّۀ هندوستان می گردید. مردم این مناطق به دو بخش تقسیم شده بودند: 1- مناطق کوه نشین که در این مناطق، پرورش دام مانند گاو و شتر به شکل تاریخی انجام می شد. همچنین اسبهای عمّان نیز مشهور بود. در سفرنامۀ ابن بطوطه و مارکوپولو عنوان شده است که عمّان یک از مناطق اصلی بود که در آن اسبهای گردآوری شده از نقاط مختلف، به هندوستان فرستاده می شد. همچنین کشاورزی از دیگر بخشهایی بود که این مناطق به آن مشهور بودند. این ساکنان کرانۀ دریا مانند مناطق راسوت، راخیوت، کوریا و موریا، عمدتاَ به صید ماهی و انواع آبزیان مشهور بودند. حتّی در متون برجای مانده از قرون نخستین اسلامی، عنوان شده است که حجم صید ماهی آنچنان زیاد بود که در سالهای قحطی و کمبود بارش، به عنوان غذای دامها از ماهی خشک استفاده می شد. 2- همچنین دریانوردی و تجارت دریایی از مشاغل عمدۀ مردمان عمّان بود. عمّان به عنوان یک حلقۀ اتّصال نقش آفرینی می کرد. بخش عمده ای از کالاهایی که از هندوستان می آمد و حتّی دریای سرخ، در عمّان باراندازی و یا بارگیری می شد و سپس به مناطق دیگر از جمله ایران فرستاده می شد. عمّان همچنین یکی از مهمترین مراکز ساخت و تعمیر کشتی بود. حتّی بر دیوارۀ سنگی غارها، تصویرهایی بسیار کهن از کشتی هایی حکّاکی شده است که در عمّان تولید می شد و رنگ سیاه آنها، کشتی های سیاه عمّانی خوانده می شد. همچنین از لحاظ کشاورزی، این مناطق دارای محصولاتی بود که شاید تنها در این منطقه می رویید؛ مانند: نارگیل، انبه، موز و سایر محصولات اقیانوسی. همچنین عمّان به صورت تاریخی، یکی از مناطقی بود که در طول تازیخ به کشت عود و صمغ شهرت داشت. صمغ از درختچه ای با قامت کوتاه گرفته می شد. با ایجاد برشهایی بر تنۀ درختان، این مواد که به آن کندر نیز می گفتند، استخراج می گردید و به عنوان یک مادّۀ خوشبوکننده استفاده می شد. حتّی بخش مهمّی از آن به متاطقی دوردست مانند شمال آفریقا و مصر فرستاده می شد و در معابد خدایان و فراعنه سوزانده می شد.

یکی از دیگر مناطق جنوبی خلیج فارس که در دورۀ مغول تحت حاکمیّت امرای کیش و هرمز بود، منطقۀ الأحسا یا همان بحرین امروزی بود که در گذشته دیلمون و همچنین خط نیز گفته می شد. بحرین همچنین به شبه جزیرۀ آوال نیز نامبردار بود. مجموعه جزایر بحرین که محدودۀ جزیرۀ اصلی آن منامه که پایتخت آن خوانده می شد، از دوران گذشته، هم از لحاظ بازرگانی و هم از لحاظ کشاورزی دارای اهمّیت بود. بحرین جزء محدود مناطقی از جنوب خلیج فارس بود که دارای چشمه های آب شیرین بود و از طریق همین چشمه های آب شیرین، و همچنین بارش باران، کشاورزی محدودی در آن صورت می گرفت. صیفی جات و همچنین انواع خرما از محصولات آن بود. همچنین در زمینۀ ساخت لوازم تیراندازی از جمله تیر و کمان شهرت داشت. حتّی تیر و نیزۀ خطّی که برگرفته از نام خط بود، در اقصی نقاط جهان اسلام مورد استفاده قرار می گرفت. بحرین همچنین به علّت نزدیکی با شبه جزیرۀ عربستان، رابطۀ نزدیکی با این مناطق داشت. آثار باستانی متعدّدی در بحرین کشف شده است که نشان می دهد که حتّی از هزاره های پیش از میلاد در این مناطق، سکونتگاههای انسانی وجود داشته است.

یکی دیگر از مناطقی که به غیر از سرزمین اصلی ایران در جنوب تحت استیلای ایران بود، منطقۀ عراق امروزی و بویژه بنادر بصره بود. با وجود آنکه بین النّهرین دارای مرز اندکی با خلیج فارس بود، امّا مهمترین بندر آن بصره بود. بصره و همچنین بندر کوچکی در کنار آن که ابله و در گذشته اپالاگوس نام داشت، از مناطقی بود که توجّه بازرگانان ایرانی را به سوی خود جلب می نمود. در دوران مغولان، بندر ابله دوران شهرت خود را طی نموده بود. بصره نیز در نتیجۀ هجوم مغول و فروپاشی خلفای عبّاسی، دوران ضعف خود را طی می کرد. این مناطق که زمانی باب الهند خوانده می شد و گروهی از بهترین بازرگانان دنیا در آن فعالیت می کردند، تدریجاَ به یک بندر کم رونق تبدیل شد. بیشتر مردم به فعالیتهای زراعی بویژه کشت و زرع انواع نخیلات می پرداختند و خرمای ارزان قیمت و باکیفیّت آن تا مناطق دوردستی مانند چین و هند صادر می شد.


  • امید شمس آذر

بنی صدر: عزل

رجایی و باهنر: شهید

موسوی و کرّوبی: سران فتنه

رفسنجانی و ناطق نوری: ساکت فتنه

خاتمی: حامی فتنه

احمدی نژاد: جریان انحرافی

روحانی: سازشکار

.

.

.


فقط خدا کند همۀ اینها در راه حق صورت گرفته باشد.


  • امید شمس آذر

ابو اسحاق مختار بن ابوعبیدۀ ثقفی (67 - 1 ه.ق) رهبر دومین قیام عمومی صورت یافته بعد از شهادت امام حسین(ع) در تارخ صدر اسلام است و در پیرامون شخصیت و ماهیت قیام او حرف و حدیث های فراوانی چه در میان قدما و چه در میان معاصرین وجود دارد. برخی او را از اولیاءالله شمرده و در شأنش همین اندازه کافی دانسته اند که دشمنان اهل بیت و قتلۀ امام حسین(ع) را مجازات کرد. برخی نظر نامساعدی به وی داشته و نشانه های زیادی از انحراف عقیدتی او در دوران قیام و حکومتش به دست داده اند؛ نشانه هایی که گاهاً از طرف موافقان تکذیب و گاهاً توجیه شده و گاهاً نیز بی پاسخ مانده اند. این میان برخی نیز سعی کرده اند راه میانه و قضاوت واقع بینانه ای را پیرامون او در پیش بگیرند، ولی اینان نیز اولاً نتوانسته اند نظر نهایی خود را مشخص کنند که بهرحال مختار آدم خوبی بود که بعضاً لغزشهایی داشت یا در کل بد بود و بعضاً کارهای خوبی نیز کرده بود! ثانیاً برای اتخاذ این موضع میانه و بینابینی نیز، متوسل به حدسیات و گمانه زنی های شخصی شده اند که این فرضیه پردازی ها و خیالبافی ها در عرصۀ تاریخ و تاریخ نویسی مادامی که برای موضوع مورد بحث، منابع کافی در دست باشد، بی اعتبار است. در رشته ای مانند تاریخ اسلام و تاریخ شیعه، جایی برای فرض و گمان نیست و فقط باید از روی مقایسه و تطبیق منابعی که به اندازۀ کافی و در حد اشباع وجود دارد، "نتیجه گیری" کنیم، نه کمتر و نه بیشتر.

با ساخت سریال تاریخی مختارنامه به کارگردانی سیدداوود میرباقری، مختار که چهره شناخته شده ای در میان ایرانیان سنتی بود، به میان نسل جدید آمد. این پروژۀ عظیم، بر مبنای آن دسته داوری هایی پیرامون شخصیت و قیام مختار ساخته شده که در نهایت تصویر مثبتی از وی به دست می دهند؛ هرچند بزرگانی چون داریوش ارجمند از ایفای نقش در این اثر سر باز زده و اعلام داشتند: «من رفتار مختار را رفتار شیعه نمی‌دانم؛ زیرا او که خود را مدعی رهروی از امام علی(ع) می‌دانست، نباید قاتلان امام حسین(ع) و یارانش را به آن شکل مجازات می‌کرد. زیرا شما می‌دانید که رفتار امام علی(ع) با ضاربش چقدر منصفانه بود. مختار باید مسببان واقعۀ عاشورا را "محاکمه" می‌کرد تا عاملان اصلی مشخص شوند؛ اما بدون آن‌که با امام زمان خود مشورت کند، تصمیم به مجازات و اعدام قاتلان امام حسین(ع) و یارانش گرفت. این مختار برای نظام و کشور ما به این اندازه ارزشمند نبود که برای ساخت سریالش 12 سال وقت گذاشته و 66 میلیارد تومان هزینه صرف شود و در آخر سریال نیز به دروغ نحوۀ کشته شدن مختار را گونۀ دیگر نشان دادند. در تاریخ اسلام شخصیت‌های والامقامی نظیر "ابوذر" زندگی می‌کردند. من نخستین فردی بودم که در سال 49 تئاتر ابوذر را روی صحنه بردم، اما متأسفانه سریال این شخصیت ساخته نشده است. به قول بزرگان ما باید یک‌بار دیگر منابع فرهنگی خود را بازنگری کنیم تا مورد استعمار و سوء استفاده قرار نگیرد». در این کار -علی رغم خوش درخشیدن اغلب بازیگران آن- برخی ایرادات فنی مانند سنخیت نداشتن چهره و حالات بازیگران و در رأسشان خود مختار با وجنات یک "عرب" (که متأسفانه نام بازیگر مربوطه عرب نیا هم هست!) و برخی اشتباهات تاریخی از جمله پردازش سن و سال شخصیت ها به چشم می خورد؛ مانند عبدالله بن زبیر و محمد حنفیه که به گواهی تاریخ اولی یک سال و دومی 15 و شاید هم 20 سال از مختار کوچکتر بوده اند! یا نحوۀ مجازات قاتلین که اصلاً نمایش داده نشده یا به گونۀ لطیف و بی سروصدا به تصویر درآمده، در حالیکه به گواهی تاریخ بسیار هولناکتر و توام با اعمال شکنجه و مثله کردن بوده، و مواردی از این قبیل. ناآگاهان از این بابت خرده هایی بیجا بر این کار می گیرند مانند: دیالوگهای فارسی حاوی اشعار حافظ (قرن 8 هجری) و یا استفاده از رنگهای پرچم کنونی ایران در لشکر ایرانی مختار و یا به تصویر کشاندن حقارت ایرانیان در زمان بنی امیه که باید گفت همگی تعمدی بوده و در فیلمسازی ایرادی ندارد. ایراد آنجاست که روند تاریخ به هم خورده شده و تخیل صاحب اثر -به قول مرحوم سلحشور- از نوع "متصل به حق" نباشد. در کنار اینها، سعی گردیده به تمام ایرادات پیرامون این قیام و رهبر آن پاسخ داده شود که البته در همۀ موارد نیز موفق نبوده است؛ اما مهمتر از تحریف تاریخ بر اساس علاقه به یکی، تحریف بر اساس بغض و کینه به دیگری است که اینجا دیگر سازندگان مختارنامه خوب از عهدۀ تخریب شخصیتهایی از قبیل "عبدالله بن زبیر" برآمده اند. در منفی بودن شخصیت این فرد در تاریخ شکی نیست، ولی این دلیل بر نسبت دادن هرگونه سخن و رفتار و حتی صفات ظاهری به وی نمی شود. کجای تاریخ آمده بینی عبدالله بن زبیر کج بوده تا فیلمساز عمداً بینی بازیگر مربوطه را با گریم به آن شکل درآورد؟ آنهم در حالی که کم نداشتیم بازیگرانی که -به فرض که به اندازٖۀ رضا کیانیان از عهدۀ کار برآیند- بینی شان به طور طبیعی انحنا داشته باشد. این کار دیگر لجاجت و غرض ورزی است. به خاطر این برداشت های شخصی بود که سلسله نشست های تاریخی "هنگام درنگ" بلافاصله پس از پخش هر قسمت از سریال به صورت دنباله دار به روی آنتن می رفت؛ ولی هیچگاه نه کارگردان و نه مشاور تاریخی سریال -رسول جعفریان- برای ادای توضیح در برنامه حاضر نشدند... . در ادامه، به ادله و استنادات مخالفان مختار دربارۀ وی و همچنین جوابهای موافقانش به این موارد می پردازیم و ضمن لحاظ سهمیۀ شخصی برای اظهار نظر در این خصوص، قضاوت نهایی را بر عهدۀ خودتان وا می گذاریم:


1- مختار در زمان پناه آوردن امام حسن(ع) -که در حین جنگ با معاویه توسط نفوذیان دشمن در لشکر خودی زخمی شده بود- به نزد سعد بن مسعود فرماندار مدائن، به او -که عمویش بود- پنهانی پیشنهاد داد: "اگر در صدد حفظ موقعیت خود هستی، باید حسن بن علی [ع] را دست بسته تحویل یاران معاویه دهی". از نظر تاریخی، هیچکس نتوانسته این قضیه را انکار کند. برخی، آن را با این فرض که مختار می خواسته سعد را امتحان کند(!) توجیه کرده اند و برخی دیگر با این فرض که مختار بعد از آن پشیمان شد.

2- مختار برای آغاز قیام خود نیاز به مشروعیتی داشت که آن را نیز طبیعتاً بایستی از امام زمان خود می گرفت؛ برای همین ابتدا به نزد امام سجاد(ع) رفت و چون حضرت پاسخی کلی و عمومی به وی داد، به خاطر ضعف ایمان پاسخ امام را برای خود قانع کننده ندانسته، امام دیگری برای خود انتخاب کرد و پیش محمد بن حنفیه (س) رفت تا از او اذن بگیرد. اما ایشان نیز آن پاسخ مورد نظر مختار را به وی نداد و مختار نهایتاً دست به جعل نامه از قول محمد حنفیه با این محتوا که: مختار امین و وزیر ماست و... زده و حتی نامش را نیز در مهر جعلی منسوب بدو به جای "محمد بن علی" به گونۀ "محمد مهدی" درج کرد که به روشنی نشان می دهد چه برنامه هایی در سر داشته است. این قضیه را نیز هیچکس انکار نکرده است و نهایتاً این خود محمد حنفیه بود که با بزرگواری، مانع از تفرقه بین صفوف شیعیان بر سر این نامۀ جعلی شد.

3- مختار هدف قیام خود را انتقام خون امام حسین(ع) در قالب مجازات قاتلین امام عنوان کرده و لازمۀ این کار را هم رسیدن به قدرت سیاسی در قالب امارت کوفه می دانست؛ اما تا مدتها پس از برآورده شدن این خواسته اش نیز، جهت محکمتر ساختن پایه های حکومت نوبنیادش -به طوری که پس از مجازات قاتلین کربلا نیز همچنان بتواند پابرجا بماند- از اقدام به دستگیری و مجازات آنان طفره می رفت. موافقان، دلیل این امر را نگرانی مختار از نابودی اصل مسئلۀ قیام به دست رقیب دیگرش -آل زبیر- عنوان کرده اند که باز به هرحال با ایمان و بصیرت و توکل شیعی سازگاری ندارد. گذشته از اینکه از اساس تعدادی از همین قاتلان جزء لشکر مختار بودند!

4- فرقۀ کیسانیه که به امامت محمد حنفیه بعد از برادرش امام حسین(ع) اعتقاد داشته و وی را همان مهدی موعود می دانند، به گفتۀ بسیاری از اسلام پژوهان، نام از کیسان ابوعمره (کیان ایرانی به قول فیلم) سردار مختار دارند. و به روایتی ضعیفتر: امیرالمؤمنین(ع) مختار را -هنگامی که کودک بود- دو بار "کیس" به معنی زیرک و با کیاست خطاب کرد و از این رو کیسان لقب خود مختار است. هرچند برخی انتساب کیسانیه به کیسان و مختار را یا لااقل منشعب بودن آن فرقه از لشکریان ایشان را قبول ندارند؛ ولی دلیلی بر این مدعا ندارند و به عکس مواضع مختار در مورد اصل امامت و مهدویت و شخص محمد حنفیه، این ظن را تقویت می کند.

5- مختار در راستای ادعای انتقام امام حسین(ع) و گرفتن مشروعیت ضمنی از محمد حنفیه، در سال 65 هجری مسئلۀ "مهدویت" را مطرح کرد که هنوز زود بود و ائمۀ شیعه (علیهم السلام) در حضور مردم می زیستند و غیبتی آغاز نشده بود که ظهوری اتفاق بیفتد. "یالثارات الحسین" که شعار یاران مختار بود، طبق احادیث شیعه، شعار یاران حضرت امام مهدی(عج) در آخرالزمان است. همچنین به گواه تاریخ، طرح مسئلۀ "بدا" و دیگر دستاویزهای مذهبی از این قبیل را نخستین بار مختار بود که در میان عامۀ مردم درانداخت.

6- مرحوم سیدجعفر شهیدی روایاتی از عوام فریبی مختار ذکر می کند که: 1) مختار روزی در بازار کوفه کرسی کوچک در دست دستفروشی دید، آن را خرید و تمیز و پرداخته کرد و سپس رونمایی کرده و به مردم گفت که: این کرسی قضاوت علی بن ابیطالب (ع) است. 2) مختار گاهی در جنگها تعداد زیادی کبوتر سفید را که از پیش فراهم کرده بود، به یکباره و مخفیانه پرواز می داد و به لشکریان می گفت: اینها فرشتگان الهی اند که به یاری شما آمده اند. مورد اخیر به گونۀ بسیار ضعیفی در حد اشاره در فیلم پاسخ داده شده است. هرچند از عوام فریبان اینگونه کارها بعید نیست، ولی برای عوام فریبی نیز نباید "عوامانه" اقدام کرد. این اقدامات عوامانه است و از فرد سیاستمداری مانند مختار بعید است و احتمالاً مانند ادعاهایی از قبیل اینکه مختار دعوی نبوت داشته، ساخته و پرداختۀ مخالفانش باشد. (به قول معروف: نه دیگه تا این حد!)

7- ابراهیم بن مالک اشتر نخعی فرزند یار خاص علی(ع)، یار و هم پیمان مختار بود و همو بود که عبیدالله بن زیاد را به هلاکت رساند. با این وجود، بعد از فتح موصل با مختار خداحافظی کرده و وی را تنها گذاشت و پس از او نیز به مصعب بن زبیر سرکردۀ دشمنانش پیوست. برخی کوشیده اند تصویر ابراهیم را تیره نشان داده و همۀ نقصیرات را گردن او بیندازند؛ اما گذشته از وجهۀ خانوادگی او، اگر ابراهیم در درجات خیلی نازلتری از تقوا و بصیرت نسبت به مختار قرار داشت، مختار نیز از ابتدا خود را از همراهی چنین کسانی بی نیاز دیده و با وی دست دوستی نمی داد. با این حال، به نظر می رسد علت جدایی ابراهیم از مختار و گسست پیمان دو جانبۀ میان آنان، مسائل دنیوی و مادی بوده است. چیزی که در پیمانهای مبتنی بر اهداف و آرمانهای معنوی رخ نمی دهد.

8- دشمنان مختار، او را به استناد حدیثی از پیامبر(ص) که فرمود: "وای بر امت من از کذاب ثقفی"، پیوسته او را "کذاب" خطاب کرده اند که در مجموعۀ تلویزیونی مذکور نیز انعکاس داشته است، اما بدون اشاره به اصل حدیث پیامبر(ص)؛ و در نظر مخاطب چنین تداعی می شد که منظور آنان، اشاره به همان قضیۀ جعل نامه است و بس! اما با اصل این حدیث چه کرده اند؟ برخی گفته اند: منظور از کذاب ثقفی در حدیث پیامبر(ص) عبارت از حجاج بن یوسف است و نه مختار، و دشمنانش درواقع آن را مصادرۀ به مطلوب می کردند. برخی نیز در جواب آنان حدیث را با پیازداغ بیشتری نقل کرده اند: پیامبر(ص) روزی در جمع صحابه فرمود "وای بر امت من از خونریز ثقفی و کذاب ثقفی"، حجاج که در جمع حاضر بود، پرسید: "آنان کیستند؟"، پیامبر(ص) پاسخ داد: "خونریز تو هستی..." و سپس رو به مختار فرمود: "کذاب هم تو هستی". این روایت قابل قبول نیست، زیرا تاریخ تولد حجاج 40 هجری و 39 سال پس از مختار و البته 29 سال پس از رحلت پیامبر(ص) بوده است؛ با این وجود در دروغگو بودن مختار شکی نیست و این دروغگویی نیز به قضیۀ جعل نامه محدود نمی شود. گفته اند: زایده پسر عموی مختار در فرازی برای امتحان دروغگو بودن یا نبودن مختار، آیه ای از قرآن مربوط به کذب را بر او خواند و او نیز فوراً دچار رعشه و حالت بی خویشی شد؛ اما باز این را نیز چنان نموده اند که این رعشه ساختگی و بخشی از نقشۀ مختار برای انتقال دادنش به داخل عمارت جهت ادامۀ برنامه های نظامی اش بوده... .

9- روایت ضعیفی نیز موجود است که: مختار در روز قیامت پس از محاسبۀ اعمالش نهایتاً مقرر می شود که به جهنم افکنده شود؛ ولی مورد شفاعت قرار گرفته و از قعر جهنم بیرون کشیده می شود. این روایت حتی اگر از نظر تمثیلی حاکی از واقعیت نیز باشد، فاقد سند معتبر است و از طرف شیعیان سنتی ساخته و پرداخته شده است. به این معنا که مختار به عنوان یک شیعه لغزشهای غیرقابل اغماض فراوانی نیز داشته، ولی به هرحال اکنون در عالم برزخ محتاج مغفرت خواهی و طلب عفو و رحمت از جانب ماست و شایسته نیست تنهایش بگذاریم. شاید نظر مثبت مرحوم آیت الله بهجت(ره) نیز از این منظر بوده است.

10- با وجود تمام مواردی که گفته شد، بزرگترین انحراف عقیدتی مختار و به نوعی بزرگترین دروغ او، همان ادعای انتقام امام حسین(ع) است؛ امامی که هنوز بر سر گنبدش پرچم سرخ -نشانۀ کشته شدگانی که انتقامشان گرفته نشده- در اهتزاز است. چرا که منتقم خون حسین(ع) فرزندش مهدی(عج) است و بس و تا زمانی که مرام و روش حسینی که همان زنده نگاه داشتن دین جدش(ص)، اصلاح امت اسلام، برپا داشتن نماز و ادای امر به معروف و نهی از منکر است، در سطح جامعۀ اسلامی فراگیر نشود، هرکس بگوید انتقام خون او گرفته شده، دروغگو می باشد از این منظر، تبلیغ امثال مختار ثقفی به عنوان منتقم خوان حسین(ع) نیز به نوعی به فراموش سپردن اندیشۀ مهدویت درمیان مسلمانان است.


نتیجه: مختار در درجۀ اول یک شخصیت سیاسی بوده تا اعتقادی و در راستای اهداف سیاسی خود، توسل به هر وسیله ای از جمله دروغ، سرپیچی از امام، بازی با اعتقادات مردم و مواردی از این دست را جایز می دانسته است. وی به هیچوجه نمی تواند از افتخارات عالم تشیع شمرده شده و تبلیغ شود؛ خاص اینکه توجه داشته باشیم اکثر کتابهایی که با نام "مختارنامه" به نظم و نثر به رشتۀ تحریر درآمده اند، اثر نویسندگان و شاعران غیر شیعه بوده که بسیار مشکوک است. نقطۀ مثبت قیام مختار را نیز این می توانیم عنوان کنیم که: مسببین فاجعۀ کربلا را در این دنیا دستگیر و مجازات کرد که البته این هرگز و هرگز به معنای انتقام خون حسین(ع) نمی باشد. اثر آن نیز که در میان مدت آشکار شد، برگشتن ورق به زیان سفیانیان به سمت مروانیان بود که به نوبۀ خود -تحت تأثیر عوامل دیگری- مقدمه ای بر زوال امویان و روی کار آمدن عباسیان شد. به طور خاص، قاتلین امام حسین(ع) مانند شمر و عمر بن سعد و سنان بن انس و... (لعنة الله علیهم اجمعین) که جملگی از اشراف عرب بودند، در عصر خود آنهم پس از ارتکاب آن فاجعۀ عظمی به عنوان مشایخی مورد احترام شاسانده و معرفی می شدند و اگر فرصت زندگی بیشتری داشتند، احتمالاً تاریخ کربلا -و بلکه اصل اسلام- را بسیار بیشتر از این مقداری که اکنون صورت گرفته، تحریف می کردند و آن زمان دیگر امکانی چندانی هم برای عالمان دلسوز شیعه باقی نمی ماند که بخواهند آن را تصحیح کنند. قیام مختار سریعاً این روند شوم را متوقف کرد. غلاوه بر اینکه سنت خداوندی عمدتاً بر این است که ظالمان و جنایتکاران تاریخ را توسط گرگ هایی از جنس خودشان به هلاکت رسانده و از پهنۀ زمین بر می چیند و ظالمان دشت کربلا نیز از این قاعده مستثنی نیستند؛ چنانچه سلسلۀ آوردن سر بریده شده در تشت به پیشگاه حاکم وقت که از ابن زیاد -دشمن امام حسین(ع)- در شام شروع شده بود، با آوردن سر او به نزد مختار در دارالخلافۀ کوفه و سپس سر مختار به نزد مصعب بن زبیر و سپس سر مصعب بن زبیر به نزد عبدالملک بن مروان در همان مکان همچنان ادامه داشت و در این نکته ها است... .


  • امید شمس آذر

ابوالمغیث حسین بن منصور حلّاج (309 - 144 ه.ق) عارف قرن سوّم هجری بود که در ادبیّات، بیشتر به منصور حلّاج شهرت دارد. منصور حلّاج، دارای چهرۀ دوگانه ای در تاریخ عرفان و تصوّف اسلامی است و به همان میزان که هواخواهانش از وی تجلیل و تمجید می کنند، دشمنانش نیز در ابراز مخالفتش افراط کرده اند و معمولاً قضاوت میانه ای پیرامون شخصیّتش وجود ندارد و این، نشان دهندۀ خط شکن بودن او در حیطۀ خودش می باشد. آیا منصور عارفی وارسته و صاحب کمالات بوده یا شیّادی دغلباز و در پی عوام فریبی؟ دربارۀ کرامات منسوب به او، خود در جایی اذعان کرده است: «مردم بندۀ دینارند و من جمع می کتنم تا مرا بندگی کنند». از این رو در صورت قضاوت خوشبینانه نسبت به شخصیّت او نیز، مانعی ندارد که ادّعاهای مخالفانش در مورد کرامات ادّعا شده دربارۀ او از قبیل اینکه از پیش ظرف های غذا و مشک های آب را در جای معیّن خاک می کرد و وقتی با مریدان در صحرا می رفتند و یکی از آنها -با قرار از پیش تعیین شده- اظهار گرسنگی و تشنگی می کرد، دستور می داد فلان جای معیّن را بکنید...، راست بوده باشد؛ زیرا خود اقرار می کند که مردم ظاهربین اند و برای اینکه از دور من پراکنده نشوند، نیاز به چنین کارهای عوامانه ای هست. امّا علّت صدور حکم ارتداد و اعدام او از طرف خلافت چه بود؟

بی شک صدور و اجرای این حکم، نمی توانسته است به علّت واهی دعوی خدایی از سوی او بوده باشد؛ زیرا منصور خود در مورد کلیدواژۀ معروفش (اناالحق) توضیح می داده و مردم نیز متوجّه می شدند که منظورش چیست و فی المثل میان انالحق او با اناالحق فرعون تفاوت از زمین تا آسمان بود. قضاوت واقع بینانه در تحلیل این امر، ترس دستگاه خلافت از گعده گیری و جمع آوری مرید توسّط او و احساس خطری بود که از این جانب می کردند. خاصّه اینکه او انتقاداتی نیز به دستگاه خلافت وارد می کرد. امّا تحلیل بدبینانه -اگر تعبیر درستی باشد- این است که: منصور خود نیز در درجۀ اوّل یک شخصیّت سیاسی و مخالف دستگاه خلافت بوده و در آنصورت "اناالحق" او چنین تعبیری می یابد که «ایّهاالنّاس! به خود بیایید و بیندیشید که این چه خدایی است که خلیفه اش اینان باشند؟». تعبیر "خلیفة الرّسول" از زمان امویان به بعد به "خلیفة الرّحمان" تغییر یافت. عبّاسیان هم اگر خود از این تعبیر استفاده نکرده باشند، در نظر مخالفان کلّی خلفا، این مسئله همیشه به عنوان یک نقطه ضعف برجسته مورد تأکید قرار می گرفته است. در آن شرایط، مخالفی مثل منصور نمی توانسته است با اظهار تقیّد به شعائر اسلامی و "هوالحق" گفتن، مردم را در مخالفتشان با دستگاه خلافت همسو و همفکر کند؛ چرا که اینها از نظر خلافت مشکل ساز نبود و می شد با پاک کردن صورت مسئله از آن گذشت. تنها چارۀ پیش روی منصور، به چالش کشیدن مبانی شناخته شده و وارد کردن شوک فکری و عقیدتی -ولو در حدّ حرف- به جامعۀ بی خبر آن روز و طبق این نظر، بحث عرفانی وحدت وجود هم، تنها صورت ظاهری قضیه بود.

باری منصور حلّاج هرکه بود و هرچه کرد، گفتنی هایش را گفت و پاداشش را نیز دید؛ ولی خدمت بزرگی که به جریان عرفا و متصوّفۀ بعد از خود نمود، این بود که: مراقب باشند هرچیزی را در هر جا به زبان نیاورند که زبان سرخ سر سبز را دهد بر باد!



                             Related image 

  • امید شمس آذر

در آموزه های دینی ما، ناامیدی از رحمت خداوند، بزرگنرین گناه شمرده شده است. بشر، به امید زنده است و حتّی کسانی که دست به خودکشی می زنند نیز به امید واهی راحت شدن از تلخی های زندگی است که چنین می کنند؛ کسی که از همه چیز حتّی رحمت خدا مأیوس باشد، از دو حال خارج نیست: اگر همچنان به زندگی ادامه می دهد، پس دروغ گفته که ناامید است. اگر هم به سمت مرگ برود، معلوم نیست با این اوصاف بهشتی باشد یا جهنمی. پس امید زمانی فراتر از تأثیر القایی خود، تأثیر واقعی نیز دارد که منشأ آن نیز واقعی باشد و بدیهی ترین بدیهیّات، وجود اقدس حضرت حقّ است و با او همۀ یأس ها امید است و همان سان بی او نیز همۀ امیدها یأس. به قول استاد شهریار:

مـی تـوان بـا خـدا بـریـد از خـلـق              چون خدا جامع است و خلق جداست

لیک انسان گر از خدا بگسیخت                  گـرچـه جـمـعـیّـتـی بـود، تـنـهاسـت!


  • امید شمس آذر

ابن ندیم در "الفهرست" از قول ابومعشر بلخی (قرن 3 ق) از قول فردی مطّلع و مطمئن می نویسد: «در سال 250 ق قسمتی از دژ سارویۀ جی اصفهان خراب شد. گمان نمی رفت که آنجا اتاق و جای سکونتی باشد؛ لکن انباری پدیدار شد که در آن کتابهای بسیار به دست آمد که کسی به خواندن آنها آشنا نبود». به گفتۀ بلخی، وی مجلّداتی از این کتابها را دیده بود و ابن عمید نیز آنها را برای ترجمه به بیت الحکمة در بغداد فرستاد که یکی از مترجمان، یوحنّای مسیحی بود.

از جمله آثار کشف شده در آن دژ، نامۀ یکی از پادشاهان باستانی ایران بود بدین مضمون: «در روزگار طهمورث، اخترشناسان از آینده خبر دادند که با فروباریدن بارانهای پی در پی و فراوان، در غرب(بابل) طوفانی سهمناک برپا خواهد شد و زمان آن 231 سال و 300 روز پس از نخستین روز پادشاهی طهمورث خواهد بود. طهمورث شاه که از دوستداران دانش و فرهنگ و خود از دانش پژوهان با فرّ و فرهنگ بود، بیمناک شد که مبادا این بلا از غرب به شرق کشیده شود و سرزمینهای شرق نیز آسیب ببیند. پس کارشناسان و بنّایان را فراخواند و فرمان داد تا جستجو نمایند که هرجا از آسیب زلزله و رطوبت مصون است برگزینند و برای پاسداری از دانشهای نیاکان در آنجا دژی بسازند. بنّایان و کارآگاهان، سارویۀ جی اصفهان را پسندیدند و دژ سارویه را ساختند. آنگاه فرمان داد تا در آن دژ جایی بنا کنند و آنچه از دانشهای گوناگون که در گنجخانۀ او بود و بر پوست توز (کاغذی از جنس پوست درخت خدنگ که هم نرم بود و هم مقاومت و انعطاف بسیار داشت و می توانست سالیان دراز پایدار بماند) نوشته بودند، در آن محلّ زرّین جای دادند تا از آسیب طوفان در امان بماند و پس از فرونشستن طوفان، مردمان از دانشهای گذشتگان بهره یاب گردند». ابن ندیم می نویسد: من خود در سال 342 ق این کتابها را دیده ام و چنانکه گفته اند آنها بسیار گندزا بودند و تا یک سال کسی از بوی بدشان نمی توانست بدانها نزدیک شود. حمزۀ اصفهانی نیز که معاصر ابن ندیم است، همین مطلب را تأیید می کند و تعداد کتابها را پنجاه بار پوست می داند.

این ندیم به نقل از کتاب "نهمطان فی معرفة طالع الإنسان" تألیف ابوسهل نوبختی می نویسد: «کی ضحّاک در سرزمینهای سواد (عراق عرب) شهری بنا کرد و نام آن را از مشتری درآورد و آن را جایگاه علم و علما قرار داد و دوازده کاخ به شمارۀ برجهای آسمانی در آن ساخت و هر کاخی را به نام یکی از برجهای آسمانی نامید و برای کتابهای علمی در آنجا خزینه هایی ساخت و دانشمندان را در آن کاخها جای داد... ». تاریخ پبدایش خط در ایران به 6100 سال پیش باز می گردد. دانشمندان خط شناس بر این عقیده اند که خطّ "دین دبیره" نخستین خط در ایران باستان است. در این خط، هر حرف معرّف یک صدا ست و خط شناسان و زبان شناسان آن را بهترین و کاملترین خطوط الفبایی جهان دانسته اند. الفبای دین دبیره برای نوشتن کتاب اوستا به کار می رفته و دارای 44 علامت بوده که از راست به چپ نوشته می شده است.

ابن ندیم در الفهرست به نقل از ابن مقفّع می نویسد: ایرانیان باستان [دورۀ ساسانی] 7 نوع داشته اند که با هرکدام یک سلسله از اندیشه ها، دانشها و تجربه هاب خود را ثبت و منتقل می کردند و آنها را بر می شمردند. علاوه بر آنها 4 خطّ دیگر نیز رایج بوده است. گویند اوّلین پادشاهی که به فارسی(=ایرانی) خط نوشت، طهمورث بود.


  • امید شمس آذر

«بسمه تعالی»

دفتر برنامه ریزی و تألیف کتابهای درسی

گروه تألیف کتابهای درسی متوسّطه


با سلام و احترام و عرض خسته نباشید بابت زحمات بی شائبۀ آن بزرگواران؛

به عرض می رساند در کتاب درسی تاریخ شناسی متعلّق به دورۀ پیش دانشگاهی رشتۀ علوم انسانی، اشتباهات املایی، انشایی و علمی چندی مشاهده می شود که با ذکر آنها در ادامه، امید است در چاپ های بعدی مورد بازنگری و تصحیح قرار گیرد:


1- صفحۀ 8 : در ستون آخر به جای "همۀ این علوم"، "همۀ علوم" نوشته شده. تصحیح گردد.

2- متن و پاورقی صفحۀ 21 : برخی مانند مرحوم محیط طباطبایی میان "خیّامی" شاعر با "خیّام" دانشمند جدایی قائلند. در اینجا تکلیف یکسانی و یا جدایی این دو از یکدیگر مشخّص نیست. همچنین بهتر است با توجّه به آنکه خواجه عبدالرّحمن خازنی سرپرست این گروه بود، نام وی در ابتدای فهرست بیاید.

3- صفحۀ 22 : تقویم جلالی دقیقترین تقویم جهان است و شایسته نیست مهمترین ویژگی آن "اعمال نخستین کبیسه به هنگام رسمیّت بخشیدن تقویم " عنوان شود.

4- صفحات 23 و 26 : بهتر از فرمول هارتنر برای تبدیل تقویم ها به یکدیگر، فرمولهای ساده تر "سال قمری = (حاصل تقسیم سال شمسی بر 33 ) + سال شمسی" و "سال شمسی = (حاصل تقسیم سال قمری بر 34 ) + سال قمری" است. بهتر است این فرمولهای ساده تر حدّاقل در کنار فرمول هارتنر ذکر شود.

5- یک توضیح صفحۀ 32 : ابن خلدون مورّخ قرن 8 هجری است و نه قرن 9 . هجری قمری هم بهتر است به صورت "ه.ق" و نه "ق" خالی نوشته شود.

6- تصویر صفحۀ 42 : عبارت از یک نقّاشی قهوه خانه ای و دارای رنگ آمیزی کودکانه و کارتونی است که با مفاهیم "پر رمز و راز" و -آنطور که در صفحۀ 47 آمده- "مه آلود" نمی خواند. از طرف دیگر، مناسب نیست هر دو تصویر مربوط به افسانه ها و حماسه های ایرانی در این درس، متعلّق به یک موضوع واحد یعنی جنگهای ایران و توران باشد.

7- صفحۀ 43 : در بند اوّل، کلمۀ "درختان" بدون هیچ مناسبتی به صورت درشت درج شده است.

8- صفحۀ 48 - الف : جملۀ آخر نیمۀ نخست "بدین ترتیب ظاهراً سلسله های اوّل و دوّم در هر دو تقسیم بندی قدیم و جدید با یکدیگر متفاوت هستند"، مبهم بوده و منظور خاصّی از آن برداشت نمی شود.

9- صفحۀ 48 - ب : هم در نمودار و هم در متن، پایان دورۀ افسانه ای و آغاز دورۀ حماسی -که در همۀ تقسیم بندی های رایج، قیام کاوۀ آهنگر و آغاز پادشاهی فریدون عنوان می شود- فرمانروایی "کیخسرو" ذکر شده؛ در حالی که در دو صفحۀ بعد (50) همین برهه، فرمانروایی "منوچهر" عنوان شده است!

10- صفحات 52 و 53 : جملۀ آخر تیتر 2 "از آنجا که ...." دارای ابهام است و لازم است بیشتر توضیح داده شود.

11- صفحۀ 57 : در ستون اوّل جملۀ "می توان به کمک آنها دانستنی هایی دربارۀ مواردی چون کاغذسازی، نوع خط و شیوۀ نگارش و جنس مرکّب در عصر نوشته شدن آنها پی برد" ایراد انشایی دارد و لازم است یا به میان واژه های "آنها" و "دانستنی ها"، حرف ربط "به" اضافه گردد و یا به جای "پی برد" عبارت "به دست آورد" بیاید.

12- یک توضیح صفحۀ 59 : سال 1799 سال آخر قرن هجدهم نیست، بلکه ماقبل آخر است و سال اخر سال 1800 می باشد. اگر توجّه داشته باشیم که نخستین سال هر تقویمی سال 1 است و نه 0 ، این اشکال برطرف خواهد شد.

13- صفحۀ 62 : لازم است در سطر اوّل ستون دوّم، بین عبارات "به وجود آمده اند و "نکته ای که"، یک "امّا" یا "ولی" یا مانند آن آورده شود تا تأکید بیشتری بر مدّ نظر نبودن تعداد حلقه های درختان در تعیین سنّ آثار باستانی شده باشد.

14- صفحۀ 66 : عبارت "منقول" به معنی قابل انتقال با همان عبارت مذکور در درس اوّل (صفحۀ 4 ) به معنی آثار شفاهی تشابه داشته و موجب کژتابی می شود. لازم است یکی از این دو با عبارت دیگری جایگزین یا حدّاقل در پاورقی اشاره شود تا موجب اشتباه نگردد.

15- صفحۀ 67 : نام سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری به صورت "میراث فرهنگی، گردشگری و صنایع دستی" درج شده. اصلاح گردد.

16- پاورقی صفحۀ 67 : دانش آموز خود تعریف آلیاژ و تفاوت آن با دو جنس را می داند. علاوه بر آنکه سکّه های مزبور در حال خارج شدن از رده هستند. پاورقی مزبور حذف شود.

17- صفحۀ 85 بند اوّل و صفحۀ 87 بند سوّم: در بیان علّت روی آوردن مردمان نخستین به نقّاشی و مجسّمه سازی، از اعتقاد آنان به نیروهای جادویی نهفته در این آثار سخن گفته شده؛ در حالی که قدرت تلقین، امروزه نیز امری پذیرفته شده در میان مردمان و دانشمندان است. از این رو اگر به جای اعتقاد به نیروهای جادویی، اثر انگیزه دهی و روحیه بخشی ذکر شود، کافی خواهد بود.

18- صفحۀ 90 : در بند اوّل، آغاز رواج نمایش آیینی تعزیه در ایران، دوران صفویّه ذکر شده است؛ ولی باید توجّه داشت که دوران صفویّه آغاز فراگیری تعزیه در ایران بوده و آغاز رواج این رسم به دوران آل بویه باز می گردد.

19- صفحۀ 97 : اینکه "هر چه به گذشته برگردیم، درک متون تاریخی دشوارتر خواهد بود"، یک قاعدۀ کلّی نیست و در همۀ زمانها، هم متون ساده و هم متون متکلّف داشته ایم که لازم است این استثنا ذکر شود.

20- صفحۀ 100 : سطر آخر ستون نخست، "اجتماعی" به گونۀ "اجتماع" آمده است. اصلاح گردد.

21- صفحۀ 101 - الف : در قسمت یک توضیح، در بیت 5 قصیدۀ انوری، "گشته" به صورت "گذشته" آمده است. اصلاح گردد.

22- صفحۀ 101 - ب : در بند آخر تصریح گردد که منظور از وضع اجتماعی ایران، وضع اجتماعی قرن هشتم ایران است.

23- صفحۀ 102 : در ستون دوّم سطر چهارم از حکایت اوّل عبید زاکانی، "بگفت" به صورت "به گفت" آمده است. اصلاح گردد.

24- صفحۀ 119 - الف : بیت المُقَدَّس نام قدیم بابل در میان اعراب بوده و صورت اصلی این نام که برای قدس شریف به کار می رود بیت المَقدِس می باشد که صورت پیشین در برابر آن، یک غلط مصطلح است که بر اثر تصحیف عارض شده است. اگر نیازی به تأکید بر صورت اصلی نیز احساس نشود، حدّاقل از گذاشتن تشدید بر روی این نام خودداری گردد.

25- صفحۀ 119 - ب : مسلمان، مسیحی، بودایی، زردشتی و هندو، اسامی پیروان آیین و آیین اسلام، آیین مسیح، آیین بودا، آیین زردشت و آیین برهما، اسامی مکاتب مورد اعتقاد آنان هستند. "هندویی" ترکیب نامتجانسی است که به عنوان اسم آیین نباید به کار رود. لفظ هندو هرچند به رسایی برهما یا برهمنی برای این منظور نیست، لیکن از هندویی صحیحتر است.

26- صفحۀ 130 : در نمودار بالای صفحه در بیان علل و انگیزه های خاطره نویسی، موردی هم تحت عنوان "علایق قومی و گروهی" ذکر شده؛ در حالیکه در قسمت توضیحات کتاب در همان صفحه، هیچ توضیحی راجع به ان ارائه نشده است.

27- یک توضیح صفحۀ 133 : عبارت "پیش از آن" در دو جملۀ پیاپی تکرار و به علّت مشخّص نبودن مرجع ضمیر، موجب کژتابی شده است.

28- صفحۀ 139 : در ستون اوّل عبارت "مزد افرادی" به صورت سر هم و بدون فاصله درج شده است.

29- صفحۀ 146 : در ستون اوّل جمله ای به صورت ".... بیش از اهمّیت آنها برای بررسی تاریخ دوره های جدید تاریخ بشر است" درج شده است که واژۀ تاریخ نخست در این جمله اضافی است.

30- صفحۀ 157 : در ستون دوّم به جای عبارت "می باید" عبارت "می بایست" درج شده است که مربوط به زمان گذشته است.

31- صفحۀ 165 : در انتهای ستون اوّل، بعد از واژۀ "نیست" در آخر جملۀ نخست، نقطه از قلم افتاده است.

32- صفحۀ 166 : نام انیشتین که در زبان اصلی "Einstein" نوشته می شود، در فارسی با املای اینشتین صحیح است.

33 - صفحۀ 168 : مسألۀ افزایش جمعیّت و انحطاط اخلاقی طوری پشت سر هم نوشته شده اند که به نظر می رسد لازم و ملزوم همدیگرند.

***

با سپاس فراوان: امید شمس آذر

دبیر تاریخ مدرسۀ غیردولتی دانش و اندیشۀ سلماس



  • امید شمس آذر

در یکی از مجلّات جوانان مربوط به سال 77 از قول یکی از خانمهای کارشناس ثبت احوال میخوندم: «به 60 - 50 سال بعد فکر میکنم که بچّه ها مادربزرگ هایی به نامهای ندا، الناز و هاله دارند؛ مادربزرگهایی بدون کرسی، بدون چارقد و شاید حتّی بدون قصّه!». الآن 20 سال از اون موقع گذشته و نداها و النازها و هاله های سرزمین ما که دیگه 40 - 30 سالشون شده، هنوز مادر نشده ن که بخوان 40 - 30 سال بعد از اون مادربزرگ بشن. اگه هم صاحب نوه شدن، شاید اصلاً -زبونم لال- خودشون دیگه در این دنیا نباشن که بخوان مادربزرگ کسی باشن.

جوانها رو که حال سازان کشورن، میگن آینده سازان کشور تا فعلاً سرشونو بندازن پایین و -دور از حضور- کاه و یونجه شونو بخورن، وقتی آینده رسید، همینا میشن پیران! خب، الآن هم که پیرها روی کارن! پس هیچّی به هیچّی! برای اشتغال میگن باید متأهّل باشین، برای تأهّل میگن باید شاغل باشین! کمبود نیروی کار رو هم که به جای به کار گیری جوانان با افزایش سنّ بازنشستگی جبران میکنن! زمانی که بسترها برای تولید نسل فراهم بود، گفتن: فرند کمتر زندگی بهتر، الآن که از اساس پدر و مادری وجود ندارن که بخوان بچّه دار بشن، از ضرورت افزایش جمعیّت میگن که اونم باز همه نمیگن!! خیلی وقته که به خواست سازمان تجارت جهانی (WTO) و با همکاری دوستان داخلی، دچار طلسم عجیبی شدیم که توی یه دور باطل هی میچرخیم و میچرخیم و به جایی نمیرسیم. هنوز هم باور نداریم سر کاریم؟؟

بچّه های ما بچّه های مؤمن، متعهّد، با تقوا، سرزنده، فعّال، پویا، پر نشاط، امیدوار، انقلابی، میهن دوست، مسئولیت پذیر، فداکار، آرمان خواه، اندیشه ورز، خستگی ناپذیر، دارای روحیۀ جوان، دانشمند، مبتکر، خلّاق، شجاع، خطر پذیر، دلسوز، نجیب، مهربان، پر تحمّل، صبور، با استقامت و قانعی اند. اونها از خیر کرسی و چارقد و حتّی قصّه گذشته ن، اونا فقط مادر میخوان، مادر. دریابیمشون؛ چرا که اگه مادر نداشته باشن، بزرگ نمیشن اصلاً به دنیا نمیان!!!


  • امید شمس آذر

گفتیم که حکیم فردوسی به عنوان یک مسلمان خرد گرا، هیچ گاه در مقام تبیین جهان بینی ایرانی، دچار گرایش های خرافی زرتشتی نشده است و فی المثل در مورد شخصیت و زندگی کیومرث، آن تصویری را که در متون پهلوی وجود دارد، در شاهنامه -و به قول خودش "نامور نامه"- ارائه نمی دهد. در ادامه باید به این نکته نیز توجّه داشت که: تقسیم بندی تاریخ جهان به 12 هزارۀ پیش گفته، جزء همین عناصر جهان بینی زرتشتی است و باز از این رو جایگاهی در شاهنامه ندارد و تقسیم بندی تاریخ سنّتی ایران بر مبنای شاهنامه، متفاوت از آن چیزی است که پیشتر شرح داده شد. شاهنامه را معمولاً به سه بخش اساطیری، حماسی و تاریخی تقسیم می کنند. (مرحوم دکتر منوچهر مرتضوی قائل به یک بخش چهارم هم بود که عبارت باشد از داستانهای فرعی که لابلای داستانهای اصلی در سراسر شاهنامه گنجانده شده است). این سه بخش به ترتیب با دوره های تاریخ شناختی پیش از تاریخ، آغاز تاریخ و تاریخی مطابقت دارند و شرحش پیش از این در بخش پایانی مقاله ای با عنوان بحثی دربارۀ ادیان و اساطیر از نظر گذشت. البتّه نامگذاری این دوره ها به این شکل صحیح نبوده و ایراد فراوانی بر آن وارد است، ولی در اینجا قصد ما بررسی خود آنهاست و نه نامگذاری شان.

دورۀ -اصطلاحاً- اساطیری با آغاز فرمانروایی کیومرث که مقارن آدم(ع) در نزد ایرانیان است شروع می شود و تا قیام کاوۀ آهنگر و پایان کار ضحّاکیان ادامه می یابد. دورۀ -اصطلاحاً- حماسی با قیام کاوه و روی کار آمدن فریدون آغاز و با مرگ رستم که مقارن با برگشتن ورق حکومت کیانیان از اتّکای به پهلوانان به اتّکای به سیاستمداران است پایان می گیرد. بعد از آن نیز دورۀ -اصطلاحاً- تاریخی آغاز شده و تا "پایان خوش شاهنامه" که برافتادن حکومت ساسانی و ورود اسلام به ایران است تداوم دارد. همۀ این حوادث چهارگانه (شروع تمدّن ایرانی، تثبیت و گسترش تمدّن ایرانی، جهانی شدن تمدّن ایرانی و اسلامی شدن تمدّن ایرانی) نقاط عطف مهم در تاریخ ایرانند و فاصلۀ هرکدام از آنها از یکدیگر نیز بنا به اصل جامعه شناختی و فلسفی "تکامل"، رفته رفته کمتر باید باشد و طول هر دوره نسبت به دورۀ قبلی کوتاهتر. امّا آیا این امر نیز طبیعی و تابع دیگر قوانین خلقت است یا موردی قراردادی از سوی آدمیان است؟ در حال حاضر نمی توانیم در این مورد با قطعیت اظهار نظر کنیم؛ ولی از قرار معلوم تقسیمات تاریخ ایران بر پایۀ شاهنامۀ فردوسی، ما را بر آن می دارد که قضیۀ مزبور را انسانی و قراردادی ندانیم.

در بین ریاضیدانان عدد گنگی تحت عنوان عدد فی(ϕ) تقریباً برابر 1.618 و به تبع آن نسبتی موسوم به نسبت طلایی یا نسبت الهی مشهور است که عبارت از 1 به 1.618 است. یونانیان باستان این نسبت را می شناختند و ایرانیان و مصریان باستان نیز در ساخت سازه های بزرگ خود آن را رعایت کرده اند. در قرن سیزدهم میلادی لئونارد فیبوناتچی ریاضیدان ایتالیایی، آن را به طور رسمی کشف کرده و بسط داد و تئوریزه نمود. دنباله ای از اعداد در ریاضیات وجود دارد که به نام دنبالۀ فیبوناتچی معروف است و آن بر اساس این الگو چیده می شود که هر عدد بعدی جمع بین دو عدد قبلی باشد؛ یعنی: ... ، 233 ، 144 ، 89 ، 55 ، 34 ، 21 ، 13 ، 8 ، 5 ، 3 ، 2 ، 1 ، 1 . در این دنباله هر چه پیشتر برویم، حاصل تقسیم عدد بعدی بر عدد قبلی به عدد فی نزدیک و نزدیکتر می شود و البتّه مقدار آن از حاصل جمع 1 با 5√ تقسیم بر 2 نیز به دست می آید. این نسبت، نسبتی است که در کلّ عالم خلقت برقرار بوده و از زادولد خرگوش ها تا تعداد زنبورهای نر و ماده در یک کندو، الگوی رشد شاخه های درختان، مارپیچ های تخمهای گل آفتابگردان و دانه های مخروط کاج، مختصات بدن انسان و تعداد استخوانهای آن، مسیر حرکت گردبادها و منظومه ها و بسیاری موارد دیگر، همه و همه تابعی از این نسبت مقدّس است. حال ببینیم آیا این نسبت به عرصۀ تاریخ هم قابل بسط است؟

پایان شاهنامه با مرگ یزدگرد سوّم آخرین شاه ساسانی و فتح ایران به دست اعراب مسلمان در سال 20 هجری (641 میلادی) رقم می خورد. ابتدای آن نیز اگر برابر با هبوط آدم(ع) و شروع تمدّن بنی آدم بر زمین بگیریمش 5597 پیش از میلاد -به روایت منابع مربوط به تاریخ پیامبران- است؛ یعنی یک دورۀ 6238 ساله که البتّه اگر طول سالهای رسالت پیامبران الهی (علیهم السّلام) را در نظر داشته باشیم، به عدد 6229 (تا سال 11 هجری) خواهیم رسید که برابر با تعداد آیه های قرآن -طبق روایت کوفی- است، بدین مفهوم که: حاصل رسالت تمام انبیای الهی در آخرین کتاب آسمانی خلاصه شده است. باری این دورۀ 6238 ساله را اگر ابتدا از وسط به دو نیمۀ مساوی تقسیم کنیم، به تاریخ 2478 پیش از میلاد می رسیم که از نظرگاه باستان شناختی، آغاز تقسیم و پخش آریاهای اوّلیه در سراسر منطقۀ غرب آسیا و از نظرگاه روایات، زمان زندگی ذوالقرنین (فریدون ایرانیان) است که گفته اند حدّ فاصل حضرت صالح و حضرت ابراهیم (علیهماالسّلام) می زیسته است. حال باید این دورۀ 3119 سالۀ به دست آمده را نیز با نسبت طلایی به دو نیمۀ نامساوی تقسیم کنیم تا ببینیم دورۀ سوّم از چه زمانی شروع می شود؟ با شگفتی می بینیم که حاصل، عبارت از دو دورۀ 1928 و 1191 ساله است که دورۀ اخیر عبارت از جمع مابین 220 سال دورۀ هخامنشی، 80 سال دورۀ آلکساندر مقدونی و جانشینانش، 474 سال دورۀ اشکانی و 417 سال دورۀ ساسانی بوده و آغازش به سال 550 پیش از میلاد یعنی زمان تأسیس سلسلۀ هخامنشی باز می گردد. همان زمانی که مورّخان امروزی نیز به عنوان آغاز دوران -اصطلاحاً- تاریخی ایران می شناسند. توضیح بیشتری ندارم، لذّتش را ببرید!


  • امید شمس آذر

نخستین فرمانروای ایران به روایت تاریخ سنّتی ایرانیان کیومرث بوده است که طبق گفتۀ شاهنامه: در غار زندگی می کند، پلنگینه می پوشد و سی سال مدّت فرمانروایی اوست. سیامک نیز پسر صلبی خود او محسوب می شود. امّا در متون دینی پهلوی، تصویر دیگری از او ارائه شده است که به کلّی با تصویر شاهنامه متفاوت است: کیومرث پس از آفریده شدن، سه هزار سال در مینو زندگی می کند و سپس به زمین می آید (قابل مقایسه با داستان آدم<ع> که چند ساعت در باغ اوّلیه مانده و سپس به زمین آمده) و پس از هزار سال که بر روی زمین به سر برده، هنگام مرگ، از عصارۀ تن او بوتۀ ریواسی می روید که تبدیل به زوج توأمان مشی و مشیانه می شود و از آنان نیز زوج دیگری به دنیا می آید و چند نسل این حالت تکرار می شود تا نهایتاً سیامک پا به عرصۀ وجود می گذارد... . در شاهنامۀ حکیم فردوسی -به عنوان یک مسلمان عقل گرا- خبری از این ماجراها نیست؛ امّا اگر قصد تحلیل داده های متون باستانی ایران را داشته باشیم، این "هزاره گرایی" موجود در تقسیم بندی تاریخ اهمّیت درخوری برای ما پیدا می کند. خانم دکتر ژاله آموزگار کتاب تاریخ اساطیری ایران را بر پایۀ 12 هزاره که به باور روحانیون ایران باستان مدّت زمان عمر جهان بوده، نگاشته است. 12 هزاره ای که 3 هزارۀ آن همان عالم مینوی نخستین بوده است. کتاب مذکور، تحلیل اسطوره شناختی روایات ایرانی است؛ ولی در مقام واکاوی لایه های تاریخی این روایات، باید دوباره خود تحلیل مزبور را نیز تحلیل کنیم.

در مورد ابتدا و انتهای این 12 هزار سال اسطوره ای و -به طبع- تقسیمات درونی آن، نظرات متعدّدی ارئه شده و نویسندۀ کتاب پیامبر آریایی گمانه زنی های گوناگون در این زمینه را در قالب جدولی به منظور مقایسه و تطبیق ارائه داده است. برای تشخیص نزدیکترین نظر به حقیقت از این میان، باید به دو نکتۀ کلّی توجّه داشت: 1- همۀ این هزاره ها دقیقاً هزار سال نبوده و ممکن است اندکی بیش و کم بوده باشند. 2- مبنای تقسیم بندی، حوادث و وقایع مهمّی است که در حکم نقاط عطف در تاریخ بوده اند. در این مورد خاص نیز تأمّل روی این مهم الزامی است که: آن موقعی که کیومرث به مدّت سه هزار سال در مینو به سر می برده، روی زمین چه می گذشته است؟ خاصّه اینکه به نقل از دساتیر، حکومتهای قبل از پیشدادیان آریایی نبوده و شامل بومیان ایران می شدند و از این رو در بازنگری تاریخ سنّتی ایران و هرچه بیشتر ایرانی سازی آن، از دور خارج شده اند؛ به ویژه سلسلۀ ماقبل پیشدادیان یعنی یازانیان که در منابع بعدی ایرانی از آنان با عنوان دیوان (=و در اصل دیویسنان) یاد شده است و دساتیر کیومرث را فرزند یازان عجم (=ایرانی) آخرین فرمانروای آن سلسله می داند که از قرار معلوم بعد از رسیدن به حکومت، به شیوه ای نرم، قدرت را در خاندان خود موروثی کرده و موجب تغییر سلسله شده است و این خود یکی دیگر از موارد شبیه سازی کوروش به کیومرث نزد ایرانیان است. دساتیر نیز از آنجا که در درجۀ اوّل یک منبع هندی است، از اعمال تغییرات ایرانیان مصون مانده و یاد و خاطره ای از سلسله های قبل از پیشدادیان را در خود نگه داشته است؛ با اینکه در روایت سنّتی ایرانی از تاریخ ایران، پیشدادیان و کیانیان و حتّی اشکانیان و ساسانیان، دیگر نه سلسله، که دوره اند و هرکدام دربرگیرندۀ چند سلسلۀ فراموش شده از قبیل ماد و هخامنشی و فرته کاره و پیش از آن. (شاید بتوان مدّعی شد: سخن از سلسله های چهارگانه قبل از پیشدادیان در دساتیر، به خاطر پر کردن 4 هزارۀ خالی در دورۀ 12 هزار ساله بوده، امّا به دلایل پیش گفته عکس آن صحیحتر است).

با توضیحات فوق و لحاظ کردن نکات گفته شده و با در نظر گرفتن وقایع مهمّ تاریخی، باستانشناختی، دیرینه شناختی و زمین شناختی ایران و منطقه در گذشته های دور، به نظر می رسد صحیحترین برداشت از این 12 هزاره، برداشتی است که پایان آن را مصادف با سال 1273 میلادی/ 654 هجری شمسی می داند که با دوران حملۀ مغول برابر است. یعنی این 12 هزاره تقریباً در 11700 سال پیش شروع شده و در 700 سال پیش پایان می یابند. در اینصورت به عنوان کلام اوّل در این باب می توان پیشنهاد کرد: اگر هزاره به هزاره عقب تر برویم، یک هزاره قبل از آن با اوایل دوران ساسانی برابر می شود، آغاز هزارۀ قبل از آن با آغاز دوران ماد، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز رصد نیمروز، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز نیمۀ دوّم پیشدادیان (حکومت فریدون)، آغاز هزارۀ قبلی با وقوع طوفان نوح(ع) و آغاز دوران تاریخی تمدّن سومر با سلسلۀ کیش (معادل ضحّاکیان در تاریخ ایران)، آغاز هزارۀ قبلی با اوج تمدّن هرمسی (هرمس معادل هوشنگ ایرانیان)، آغاز هزارۀ قبلی با هبوط آدم(ع) و زندگانی فرزندان او، آغاز هزارۀ قبلی با مقابلۀ سپینتمان (زرتشت مصلح) با پیروان زئوس (دیوپرستان)، آغاز هزارۀ قبلی با آغاز یکجانشینی دیوپرستان در ایران، آغاز هزارۀ قبلی با پایان آخرین عصر یخبندان و در نهایت آغاز نخستین هزاره نیز با آغاز سلسلۀ آبادیان و پادشاهی مِهاباد نخستین فرمانروای ایران.


  • امید شمس آذر

نیاز به هم آغوش بعد از نیاز به اکسیژن و آب و غذا، مهمترین نیاز مادّی انسان است؛ امّا به دلایل متعدّدی در حال حاضر برآورده کردنش منوط به فراهم بودن امکانات دیگری همانند مسکن و مکسب و مرکب و مدرک شده است. حاج آقا قرائتی مثال خوبی در این زمینه دارند: «به این می ماند که بگویی من تشنه م، یه لیوان آب به من بدید. جواب بدهند که اول لیسانستو بگیر بعد»! و معلوم است که حاصلش می شود این وضعیت نابهنجار پوشش و دیگر آسیب های اجتماعی که امروز در جامعه شاهدش هستیم. هرکس هم تحلیل دیگری در این زمینه دارد، درون لیوان بیندازد و آبش را بخورد! امّا این میان عدّه ای که نام مسئول در محیط هایی مثل دانشگاه را یدک می کشند، این وضعیت را نه نوعی بیماری اجتماعی که باید [پیشگیری و] درمان شود، که سلیقه و میل شخصی جوانان و نوجوانان دانسته و به علّت ناتوانی و بی عرضگی خود از مدیریت و شاید هم میل باطنی خودشان به بهره برداری حداکثری از آن، داد سخن در می دهند که: "چه اشکالی دارد؟ جوانان با هر نوع تیپ و مدل مو و هر نوع رفتاری عزیزان ما هستند و نباید طردشان کنیم" و شگفتا که این سخن در حالی عنوان می شود که هیچکس نیز از طرد جوانان صحبتی به میان نیاورده و همگی در پی اصلاح آنان هستند. کار اینها از این رو درست مانند به رسمیت شناختن حقوق .... ها در آمریکاست.

کسانی که این ادّعا را می کنند، به یاد ندارند که زمانی که بی حجابی در کشور ما اجباری شد، مردم شدیداً در مقابلش مقاومت کردند و این مقاومت، گذشته از غیرت دینی مردم، به نارضایتی آنان از حکومت نیز مربوط می شد. اکنون نیز اگر همان وضعیت پیش بیاید، به احتمال زیاد اکثر بدپوششان و ناقص حجابان امروز، حجاب کامل را سفت و سخت رعایت کرده و نقاب هم می بندند تا به هرحال اعتراض خود را نسبت به برآورده نشدن نیازهای اولیۀ مادّی خود از طرف مسئولین امر به نمایش درآورند. چاره تنها در وظیفه شناسی و انجام تکلیف است، نه چیز دیگر. مدّعیان مزبور، گاهی نیز موضوع تسامح دینی را پیش می کشند که مفتضح ترین مغلطۀ بحث است. اینها همه سرپوش گذاشتن بر بی مسئولیتی ها و فرار از وظیفه است.

صحبت این است که این نوع مدل های ظاهری و رفتاری جوانان مدل نیست، یک نوع منفی گرایی روانشناختی و در درجۀ بعدی نوعی اعتراض و هنجارشکنی اجتماعی است. گذشته از آن، خود این اعتراض ها و هنجارشکنی ها هم -معمولاً- دور از چشم خانواده ها صورت می گیرد. در اینصورت، آیا می خواهیم جوانان را از خانواده جدا کنیم؟ پیشوایان دین و علمای بزرگ و عرفا و صلحا، برای جذب ناآگاهان و تازه مسلمانان تسامح می ورزیدند. تسامح در مناسبات را با مسامحه در عبادات اشتباه نگیریم؛ آنان مقیّد بودند که به غیر هم کیشان و هم مسلکان خود -اعمّ از مسلمان و غیرمسلمان- سخت نگیرند، نه اینکه خودشان در عمل به احکام دینی سهل انگاری بورزند. یک لحظه به این فکر کنید که این تسامح آنان بدون هدف و از سر بی خیالی بوده است، حالتان به هم نمی خورد؟ ولی برای جوانان مسلمان خودمان، تسامح موضوعیتی ندارد. آن هم جوانانی که تمام مقاطع تحصیلات مقدماتی را گذرانده و خوب و بد را کاملاً می فهمند. برای اینکه مسئولیت امانتداری از جوانان در قبال خانواده هایشان را از خود سلب کرده باشیم، متوسّل به اصل بی دفاع "آزادی" می شویم؛ در حالیکه اگر از روز اوّل این مسئولیت ناپذیری خودمان را با خانواده ها در میان می گذاشتیم، آنها خود به نوعی برای این مسئله چاره ای می اندیشیدند.


  • امید شمس آذر

مسئلۀ آزادی حمل، خریدوفروش و استفاده از اسلحه در ایالات متحدۀ آمریکا، چند مدّتی است که به یک معضل جدّی بدل شده است. دولت آمریکا که بخش عمده ای از درآمد خود را از تولید سلاح و فروش آن به دیگران -حتّی به قیمت راه انداختن جنگهای خونین- تأمین می کند، به رغم مخالفت عموم مردم، صاحبنظران و حتّی مجلس این کشور، حاضر به تجدید نظر در قانون آزادی اسلحه نبوده و نهایت کاری که در تأمین امنیت شهروندانش حاضر به انجام آن است، مسلّح کردن بیش از پیش اقشار مردم در برابر همدیگر است! اینکه مثلاً به جای ممنوعیت حمل اسلحه برای دانش آموزان که بارها و بارها منجر به فجایع عجیب در سطح مدارس شده است، متقابلاً معلمان را توصیه به حمل سلاح کند؛ و البتّه از دولتی هم که ریاستش با تاجری باشد که در جواب کسانی که به وی گفتند: "همسر تو سابق بر این مدل مجلّات .... بوده است"، پاسخ می دهد: "او زیبایی بدن خود را نمایش می دهد. اگر بلدی تو هم نمایش بده"، چنین طرح و برنامه هایی بعید نیست! این اجتناب شدید دولت آمریکا از بازنگری در قانون آزادی سلاح را بیشتر ناشی از همان حسّ سودجویی برای کسب درآمد از راه تولید سلاح می دانند؛ ولی به نظر من این نیز در میان مدّت قابل اصلاح است و علّت و انگیزۀ اصلی جای دیگری است.

اساس تفکّر لیبرال دموکراسی آمریکا بر اومانیسم و تأکید روی خودکفایی انسان در همۀ شئون زندگی و بی نیازی اش از خدا و هرگونه عامل معنوی دیگر بنا شده است. بر مبنای این تفکر، اگر اسلحه در دست انسان به وفور وجود داشته باشد نیز، انسان خود شعور و عقل کافی برای سوءاستفاده نکردن از آن را دارا می باشد و نیازی به اعمال ممنوعیت در این باره وجود ندارد. این نظری است که بر روی کاغذ، خوشرنگ و زیبا می نماید، اما در عرصۀ عمل، نتیجه چیز دیگری از آب در می آید. چرا؟ چون انسان موجودی دو ساحتی است و در کنار عقل و فطرت خدادادی اش که او را به انجام کارهای نیک وا می دارد، یک هوای نفس و طبیعت انسانی هم دارد که چندان با وظیفه شناسی و پیمایش راه راست سازگاری ندارد و برای ایجاد تعادل بین آنها و جلوگیری از غلبۀ "نفسانیات طبیعی" بر "عقلانیات فطری"، آموزه های وحی لازم است که اطاعت از آنها نیز باید توسط قوانین مصوِبه از طرف حکومت نظارت شود. این در حالی است که تفکِر آمریکایی، به جای نفسانیات طبیعی و عقلانیات فطری، بر ترکیب نامتجانس "عقلانیات طبیعی" و نه حتی "نفسانیات فطری" تأکید می کند. با این توضیحات، اقدام به بازنگری در قانون آزادی سلاح، یعنی خودکشی تئوریک نظام آمریکا و این کار برای آن دولت -مادامی که به فکر خودکشی نیفتاده باشد- بعید است.


  • امید شمس آذر

هرکسی را که نمی دانید برای همکاری در زمینه های فرهنگی مناسب است یا نه، با این سه سؤال اساسی که پنج گزینه -سه صحیح و دو غلط- پیش روی خود دارند، مورد ارزیابی قرار دهید. بر اساس تعداد پاسخهای صحیح می توانید تشخیص دهید که برای همکاری مناسب است، یا باید بر رویش کار شود یا به کلّی به دور انداخته شود.


سؤالات:

1- کتاب دینی ما کدام است؟

2- کتاب ملّی ما کدام است؟

3- کتاب محلّی ما (سرزمین آذربایجان) کدام است؟


گزینه ها:

1- قرآن

2- اوستا

3- شاهنامه

4- دده قورقود

5- حیدر بابا.


  • امید شمس آذر

آقای شمخانی -که بنده قبولش دارم- در مورد ماهواره می گفت: «ماهواره چیز خوبی است؛ آشنایی با انواع نظرات و افکار و سلایق، انسان را حقیقت بین و روشن نگر بار می آورد». امّا این آشنایی با نظرات دیگران، زمانی سودمند است که با نظرات خود نیز آشنا باشیم. برای ملّتی که هنوز سرانۀ مطالعه اش چند دقیقه در روز بیشتر نیست، آشنایی با نظرات دیگران یعنی شستشوی مغزی. بعضی هم جاافتادن ماهواره در سطح جامعه را با جاافتادن تدریجی ضبط صوت و ویدئو مقایسه می کنند که اوایل انقلاب ممنوع بود، ولی بعداً پذیرفته شد؛ در حالی که ماهواره که دستگاه گیرندۀ برنامه های تلویزیونی های بیگانه و خارج از کنترل ماست، با دستگاههایی که برنامه های صوتی و تصویری آن را در قالبهایی مثل نوار کاست یا فیلم ویدئو یا C.D به اختیار خود دریافت می کنیم، متفاوت بوده و در اصل قبل از اینکه یک وسیله باشد، یک "رسانه" است و تنها با رسانه هایی مثل رادیو و تلویزیون قابل مقایسه است. مخالفت با نوار کاست و ویدئو و امحای آنها هم از اشتباهات فاحش اوایل انقلاب بوده است و اشتباه بودن آن، دلیل بر اشتباه بودن مخالفت حال حاضر با ماهواره نمی شود.

امّا در این مقال، بیشتر بر روی انواع شبکه های ماهواره ای می خواهم تمرکز کنم؛ معمولاً در نزد عموم مردم که برای دریافت برنامه های شبکه های بین المللی بیگانه، اقدام به تهیّه و نصب دستگاه ماهواره می کنند، این شبکه ها به دو گروه شبکه های اروپایی_آمریکایی و شبکه های ترکیه تقسیم می شوند. نیروهای انتظامی و حفاظتی کشور هم که عمدۀ مضرّات ماهواره را دو مسئلۀ "تضعیف بنیان خانواده" و "تحریک سیاسی" عنوان می کنند، بیشتر بر روی اروپا و آمریکا حسّاسیت دارند و به اندازۀ آن بر روی ترکیه حسّاس نیستند؛ آنهم با این استدلال که قباحت برنامه های ترکیه ای تنها در رقص و ساز و آواز و بزن و بکوب خلاصه می شود، ولی برنامه های اروپا و آمریکا -بطور خاص لس آنجلس نشینان- شامل جنبه های سیاسی نیز هست و مستقیماً با نظام جمهوری اسلامی ابراز عناد می کنند. امّا آیا واقع قضیه نیز همین است و فی المثل هیچ اثری از عناد با جمهوری اسلامی در برنامه های ترکیه وجود ندارد؟

بنده جایگاهی در سیستم انتظامی و حفاظتی کشور و نظری در خصوص برنامه های کلان آنجا ندارم؛ ولی از آنجا که یگانه تشکیلات بی عیب و نقص دیوانسالاری متعلّق به تشکیلات معصوم -علیه السّلام- است، با عقل ناچیز خود به نقد این دیدگاه می پردازم: سلطنت طلبان لس آنجلس نشین، خود بهتر از همه می دانند که دوران پادشاه و پادشاهی سرآمده و هیچ کشوری که -خاصّه با انقلاب مردم- رو به حکومت جمهوری آورده، دوباره به دوران استبداد سلطنتی باز نمی گردد. آنان فقط برای اینکه بازماندگان خاندان شاه چون شهبانو فرح و رضا ربع پهلوی(!) دچار مرگ رسانه ای نشوند، این خاله بازی های تشریفاتی را در آنجا راه انداخته و اداره می کنند. از این رو مواضع آنان نیز در دشمنی با جمهوری اسلامی، مواضعی صرفاً سلبی بوده و موضع سلبی راه به جایی نمی برد. آنان اگر حکومت امروز ایران را نفی می کنند، جایگزینی برای ارائه ندارند و در میان سماع موسیقی و دود سیگار و سکر مشروبات، در یاوه گویی های خود سرگردانند. این در حالی است که ترکیه -همسایۀ زیرک ما- که سالهاست با تظاهر به اسلامگرایی و احترام به فرهنگ دینی مردمانش و جا انداختن خود به عنوان میراث دار امپراطوری عظیم عثمانی، در حال ارائۀ "نسخه و الگو" برای مردم ماست، از این رو نیز برخلاف لس آنجلس نشینان، مواضعش از نوع ایجابی بوده و برای مثلاً آیندۀ جمهوری اسلامی -چه در مقام حرف اعلام کند چه نکند- جایگزینی تدارک دیده که عبارت باشد از: سکولاریسم. آنهم با معرّفی خود به عنوان نمونه ای موفّق از یک نظام اینچنینی.

دربارۀ سکولاریسم و گزاره های خودمتناقض آن سخن بسیار است و فرصت دیگری می طلبد. فقط در این فرصت اگر بخواهیم بررسی کنیم، به این نکته توجّه داشته باشید که: انسان موجودی اجتماعی و اسلام نیز دینی ذاتاً سیاسی است و هر آنچه نامش حکومت اسلامی باشد، چه به لحاظ نفس حکومت بودنش و چه به لحاظ اسلامی بودنش ماهیّتی کاملاً سیاسی دارد و اگر هم با دخالت مردم در امور مربوط به خود مخالف باشد و بخواهد سر آنان را با دیانت گرم کند تا قاطی سیاستی که در تعریف غیراسلامی آنان برابر با خدعه و دروغ و نیرنگ و بی دینی و در یک کلمه ماکیاولیسم یا به زبان خودمان پدرسوختگی است، نشوند، همین که اجازۀ خواندن قرآن و برگزاری نماز جمعه و جماعت و آیین حجّ و جهاد و خمس و زکات و امر به معروف و نهی از منکر و عزاداری امام حسین(ع) و یا حتّی برخی از این امور را به مردم بدهد، در میان مدّت گور خود را کنده است. ترکیۀ امروزی که به هیچوجه میراث دار امپراطوری عثمانی نیست، در دو راهی اسلامگرایی و ابراز حسن نیّت به غرب گرفتار است: از طرفی به عثمانی افتخار می کند و آثار فراوان هنری در خصوص آن خلق می کند، از طرفی در سریالی مثل "حریم سلطان" زنان حرمسرای عثمانی را که همگی حجاب که هیچ، نقاب هم داشتند، بی حجاب و گریبان گشاده نمایش می دهد! از طرفی شاهد رعایت سفت و سخت حجاب -مثلاً غیراجباری- در خیابانهای شهرهایش هستیم، از طرف دیگر شاهد صنعت گردشگری جنسی در سواحل دریاهایش! از طرفی به اسم مسلمان بودنش پس از نتیجه نگرفتن از سالها عجز و لابه و التماس ذلیلانه برای عضویّت در اتحادیّۀ اروپا، با حالتی مقتدرانه از آنجا روی بر می گرداند و از طرفی در اینجا با رژیم صهیونیستی دست دوستی می دهد!... .

این از دولتش؛ ولی در مورد مردمش نیز باید دانست که: اسلامیّت آنان یک نوع اسلامیّت عاریتی و برگرفته از بومیان رومی تبار آن سرزمین در قرون چهار و پنج هجری بوده. بومیانی که خود مسیحیانی بودند -آنهم آن مسیحیّت- که تازه مسلمان شده بودند! و آنان هم که به دست اینان به اسلام مشرّف شدند، پیش از اسلام نه اهل کتاب که شمنی بودند! حاصلش می شود همین که امروز می بینیم: یک نوع افکار التقاطی سطحی و بچّه گانه که نمونه اش را در سریال "کلید اسرار" -که متأسّفانه چند سالی از سیمای جمهوری اسلامی هم پخش شد- شاهد بودیم؛ داستانهایی که به بینندۀ خود چنین القاء می کنند که انگار قیامت و حساب و کتاب و بهشت و دوزخی در کار نیست و خبری هم از ابتلا و امتحان یا حکمت و مصلحت خداوندی وجود ندارد و خدا -نعوذبالله- دستگاهی است که هرکس کار خوبی در این دنیا انجام داد، بلافاصله دکمه اش را بزند و پاداش خود را دریافت کند و متقابلاً هرکس کار بدی هم انجام داد، به همان شکل و شیوه مجازات ببیند!... . تشیّع آنجا نیز عمدتاً بر پایۀ اندیشۀ منحط "علی الّلهی" است که از اساس اصول و فروع دینشان با ما شیعیان متفاوت است، ولی برخی علمای اسلامی در دورۀ معاصر فقط به خاطر حفظ وحدت اسلامی، آنان را با تسامح شیعه قلمداد کرده اند. هر از گاهی هم به موازات شاعران و نویسندگان روشنفکری که گرایش به اسلام در آثارشان محسوس است، این خوانندۀ مرد سه زنه از محمّد(ص) و علی(ع) می خواند و آن خوانندۀ زن سه شوهر عوض کرده از ابوالفضل(ع)! دانشمندان اسلامگرایشان نیز همواره با دادن آدرس های غلط، نهایتاً باعث وهن مذهب می شوند که نمونه های آن فراوان است.
به هرحال اختیار با خودتان است؛ اگر قرار است برای یکی از دو جهت مدارا بورزیم و برای آن یکی سخت بگیریم، ببینید کدامیک خطرناک تر است: آنان که به اسم ایران و ایرانیّت شمشیر را برای مبارزه با جمهوری اسلامی از رو بسته اند یا آنان که به اسم اسلام و اسلامیّت از پشت خنجر می زنند؟ آنان که با همۀ خباثت هایشان هم میهنان ما هستند و می توانیم دورادور کنترلشان کنیم یا آنان که با همۀ نجابت هایشان بیگانه هستند و نمی توانیم نظارتی بر رویشان داشته باشیم؟ آنانی که ضمن زیر پا گذاشتن شدید اخلاقیّات، با تحریک احساسات جنسی بنیان خانواده را متزلزل می کنند یا آنان که در کنار زیر پا گذاشتن نسبتاً خفیفتر اخلاقیّات، با تحریک احساسات قومی بنیان ملّت را ؟!


  • امید شمس آذر

تأثیرپذیری سبک های هنری از شرایط اجتماعی و فرهنگی جامعۀ عصر خود، از بدیهیّات است؛ امّا چه عاملی باعث می شود که گاه از یک وضعیت واحد اجتماعی، انواع سبک های متوازی در رشتۀ هنری بخصوصی پدیدار گردند؟ این وضعیت واحد را هگل "روح دوران" یا روح زمانه می نامد. خروجی های چندگانۀ هنری از وضعیت واحد اجتماعی، با انگارۀ روح دوران سازگار نمی نماید. به همین دلیل، برخی دیگر انگارۀ "روح های دوران" را پیش کشیده اند؛ امّا این گزاره نیز ناقض خویش است و با مفهوم "زمانه" که تنها در صورت برخورداری از روح واحد ماهیت می یابد، سازگار نیست. هر زمانه یا دورانی تنها می تواند دارای یک روح باشد و تعبیر ادبی دو [یا چند] روح در یک بدن دربارۀ آن، فاقد موضوعیت است. علّت متفاوت بودن طول دوره های تاریخ جوامع، تفاوت در تداوم حیات روحهای مسلّط بر آن دوره هاست که استخلاف و جابجایی آنها با یکدیگر نیز معمولاً در مقاطعی رخ می دهد که عوامل و حوادثی، موجب پیدایی موجی از اندیشه های جدید و گسیل شدن آنها به سطح حیات اجتماعی گردد. اندیشه هایی که تاریخ تولّد دارند، ولی تاریخ مرگ ندارند! و البتّه یکی از بارزترین مصادیق این "نقاط عطف" نیز که تقسیم بندی دورانهای تاریخی را موجب می شوند، همانا "ظهور ادیان" است. پس می توان قائل بود که سایر عواملی که به موازات روح حاکم بر زمانه، باعث جنب و جوش در سطح حیات اجتماعی می شوند، ذیل عوامل بیرونی و موقّتی قابل شناسایی اند. این عوامل را البتّه نمی توان کاذب نامید، زیرا هرچه باشد، برخاسته از لایه های اجتماعی جامعۀ خویش اند و اگرچه بر سرنوشت هنر از درون اثر نمی گذارند، امّا در ارزیابی اوضاع اجتماعی، در کنار هنر قابل بررسی اند؛ منتها در مقام بررسی خود هنر، آنطور که گفته شد جزء عوامل بیرونی و موقّتی شمرده می شوند.

در طول تاریخ، آثار هنری به دو گونه تحت تأثیر اوضاع اجتماعی و فرهنگی زمانۀ خود قرار گرفته اند: یا مستقیماً به خواست و تشویق حکومتها و یا غیرمستقیم و تحت تأثیر روحیّات و خلق و خوی هنرمندان که به نوبۀ خود از اوضاع زمانه تأثیر گرفته اند. آثار پدید آمده به گونۀ اوّل که بیشتر با نام "هنر درباری" شناخته می شوند، با افول حکومتها دچار افول شده و از سکّه می افتند؛ امّا آثار پدید آمده به گونۀ دوّم به خاطر مستقل بودنشان تا مدّت ها بعد از تغییر اوضاع زمانۀ آفرینش خود نیز به حیات شان ادامه می دهند. با بررسی آثار هنری در دوره هایی از تاریخ ایران و جهان که برای تمدّن و فرهنگ مربوطه نقطۀ عطف محسوب می شوند و مشاهدۀ انفکاک اثرات کوتاه مدّت و بلندمدّت از همدیگر در این عرصه، ادّعای ما اثبات می شود.

با اینهمه، در تعریف هنر درباری یا -اعمّ از آن- هنر حکومتی در عرصۀ تمدّن و فرهنگ یک جامعه، باید به نوع آن حکومت نیز توجّه ویژه ای صورت گیرد. بی شک تأثیرات یک حکومت استعماری و بیگانه در این میان، با تأثیزات حکومت بومی و مردمی متفاوت خواهد بود. همچنین حکومت استبدادی یا روی کار آمده به وسیلۀ کودتا، تأثیرات متفاوتی را نسبت به حکومت دموکراتیک و مردمسالار رقم خواهد زد. نیز چنین است تأثیرات یک حکومت ضدّدینی یا غیردینی در مقایسه با یک حکومت دینی؛ چرا که هرچقدر نوع حکومت به خواست و پسند عموم مردم نزدیکتر باشد، تفاوت هنر حکومتی با هنر مردمی نیز کمتر خواهد بود. در این میان، حکومت جمهوری اسلامی ایران، حکومتی است بومی، دینی و مردمسالار که با انقلاب ملّت روی کار آمده است و احتمال هر سه ویژگی نامطلوب بیگانه بودن، ضدیّت یا ناهمگونی با فطرت الهی خلق و همچنین امکان شکل گیری استبداد را از خود دور نگهداشته است و این در حالی است که کانونهای عمدۀ ثروت و قدرت و تبلیغات (به قول قدما: زر و زور و تزویر) در طول سالهای پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، بیشتر در اختیار مخالفان آن قرار داشته است تا موافقان. پس در تعریف هنر انقلاب اسلامی، باید مواظب باشیم جریان هنر انقلابی را -ولو موافق حکومت به معنای رایج کلمه هم باشد- و هنرمندان آن را جریانی به موازات جریان هنر مردمی تلقّی نکنیم. شک نیست که هنوز جریان هنری مقابل یا حدّاقل مغایر با اهداف و آرمانهای فرهنگی انقلاب -با گذشت نزدیک به چهل سال- به حیات خود در حوزه های مختلف سینما، داستان نویسی، شعر، موسیقی و... ادامه می دهد؛ امّا این جریان همیشه یک جریان اشرافی و غیرمردمی بوده و نمونه ای از جریان فرضی "مردمی و در عین حال غیر انقلابی" در هنر امروز ایران نمی توان سراغ یافت. (این امر نیازی به توضیح و اثبات هم ندارد و مردمی دانستن جریان اشرافی مزبور از طنزهای روزگار هم هست. عدّه ای با تأکید بر خاکساری و دردآشنایی مردم و خلاصه نمودن انقلابی گری در ایراد گرفتن و "غُر زدن" و سپس خلط اصل نظام مبتنی بر رابطۀ امّت و امامت با تشکیلات دیوانسالاری، در صدد پر کردن این خلأ برآمده اند؛ ولی همین امر در حکم مثال نقض آنان بر خویش است). آنچه گفته شد، حقیقتی انکارناپذیر است که با برنامه ریزی ها و مهندسی های معمول قابل تحقّق نبوده و در درجۀ اوّل یک حادثۀ بی اختیار و در عین حال فرخندۀ اجتماعی است و از این رو از افتخارات انقلاب اسلامی و ملّت ایران محسوب می شود. بنابراین آنانی که در مسیر منویّات اشرافیت و مافیای هنر در رسانه به دنبال قالب کردن خود در دلهای عامّۀ مردم اند، چاره ای جز تمکین -ولو ظاهری- به اصل نظام و انقلاب ندارند و گرفتن ژست اپوزیسیون و ظاهر شدن با "تز" منتقد و معترض -که فرسنگ ها با داشتن انتقادها و اعتراضهای "موردی" فاصله دارد- به جهت افزایش محبوبیت، اگرچه در همه جای دنیا جواب داده، در ایران امروز -خوشبختانه یا متأسّقانه- جواب نمی دهد و به قول حافظ:

«برو این دام بر مرغی دگر نه                                       که عنقا را بلند است آشیانه».


  • امید شمس آذر

به روایت تورات: سلسلۀ اوّل عدنی ها بودند که در عدن سلطنت کرده اند. مردمان خوب پاک ملایم بیگناه که نه بدی ظاهر را می شناسند و نه بدی باطن را. پیری و مرگ به آنها راه ندارد. سلسلۀ دوّم پاطیارشها بودند. از نسل ست پسر سوم آدم بوجود آمده، زمین را اشغال نمودند. سلسلۀ سوّم نواکنیدها بودند. مخصوصاً به صفت رحم ستوده شده اند. از خدا میترسند، دیگر با او به طور یگانگی صحبت نمی کنند و مثل سابق آدم و حوّا در آن خودسری مطلق مسلّح دورۀ ثانی زندگی نمی نمایند. از خدا میترسند. او را محترم می دانند و پرستش می کنند. او را از دور می بینند. خدا برای ایشان خیلی بزرگ است. سلسلۀ چهارم پسران نوح(ع) بودند. از سه نفر سرسلسله ای بوجود آمده اند که اسامی آنها بطبقات اعقابشان علاقه گرفت و آن سه نفر سام است و شام و یافث که فامیل آنها در کمال احترام زیست نمودند تا وقتیکه زمان تفرقۀ طوایف و ملل شروع شد. تمام روی زمین بیک زبان و یک لغت تکلّم میکردند. امّا اتّفاق افتاد که بطرف مشرق رفتند و در آنجا در مملکت "سینهار" صحرائی پیدا کردند و مسکن گزیدند. در اینجا شرح برج بابل را ذکر میکند و وجود طبقه و نژاد چهارم را خاتمه می دهد و از آنوقت به بعد جنس حالیۀ انسان در روی زمین سلطنت می کنند. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

در کتاب ساگاس اسکاندیناوها آمده است: پسران بور چشم ها را بالا کردند و میدکارد عظیم را خلق نمودند. آنوقت آفتاب جنوب بسنگ ها تابیدن گرفت و علف سبز سطح زمین را پوشانید. آفتاب جنوب رفیق ماه با دست راست خود اسب های آسمانی را راندن گرفت. آفتاب نمیدانست جای خودش در کجا خواهد بود، ماه نمیدانست تکلیفش چیست، ستاره ها نمیدانستند در کجا برقرار خواهند شد. آنوقت مشاورین کبیر بر کرسی های خود جلوس نمودند. خدایان همایون فر در میان خود مجلس مشورت بیاراستند. برای شب و برای ماه نو اسم گذاردند، برای صبح اسم گذاردند، برای ظهر و سپیده دم و عصر اسم گذاردند تا اینکه بوقت و زمان حکمرانی نمایند. ارژیل از پادشاهان این سلسله بود. سلسلۀ دوّم آزها بودند. آنها در صحرای ایدا جمع شده، برای خود منازل و معابد عالی بنا می کنند. بزراعت زمین می پردازند، فلز ارن ذوب مینمایند (فلز مرکّبی است که جزو اعظمش مس است) و از آن نیزه و ادوات حیرت انگیز میسازند. در حیاط های قصر با کعبتین بازی می کنند، امّا آز و طمع را نمی شناسند. سلسلۀ سوّم یأجوج ها بودند. مردمان باریک بین باهوش عالمی بودند که از سنگ های کوه ها و اعماق زمین بیرون آمده، سطح آن را اشغال نمودند. سلسلۀ چهارم نیز یأجوج ها بودند. سه نفر اشخاص بزرگ نیکوکار خیّر از آنان یکروزی در ساحل دریای آسک وامبلا با هیکل انسانی پیدا شدند که حسّ و جان نداشتند، مثل اینکه سنگ باشند. اُدین بآنها جان داد، هونیر به آنها عقل داد و ادور بآنها خون داد و صورتشان را با رنگ حیات رنگ آمیزی نمود. سلسلۀ پنجم نژاد امروزی است. از دو هیولای بیحرکت بی حس بوجود آمده اند که خدایان یا شاید یأجوجان باریک بین عالم باهوش، اگر هم آنها را خلق نکرده باشند، امّا بایشان حرکت و هوش بخشیده اند. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

هندی ها در سلسله انساب اوّلیۀ خود، طبقه و نژاد بهاراتا را جای داده اند. منظومۀ بزرگ ایشان که به اسم همان طبقه به مهابهاراتا موسوم است، روایت می کند که: آخرین پادشاهان آن موسوم به سام وارانا غفلتاً ملتفت شد که سلطنت آرام او به واسطۀ بلوای عام رعایایش منقلب شده و پانکالیا بر او حمله آورده است. مجبور شد که فرار نماید و مملکت خود را به این مدّعی واگذارد. این است اوّل طبقه و نژاد مشهور محترمی که لژاند هندی با کمال زحمت و افسوس از او جدا می شود؛ زیرا که در آنها تمام لوازم قدّوسیت را بدرجل کمال می بیند. سلسله و طبقۀ پانکالا بعد از آن مدّت یک هزار سال سلطنت می کند و آنها مردمان خیلی مقتدر قاهری بودند. ریشی بری هادوکتای مقدّس پادشاه آنها دورموخارا تقدیس نمود و فضایل و فعّالیت به وی آموخت و به وسیلۀ این شناسایی و بصیرت، او را لایق ساخت که دایرۀ متصرّفات خود را از همه طرف بسط داده، تمام زمین را مالک شود. پانکالاها اقوام نزدیک طبقۀ ماقبل خود بودند و در لیاقت از آنها پست تر نبودند، مگر خیلی کم. بعد از آن طبقۀ کراوا در مملکت مادهیادسا سلطنت یافتند. مادهیادسا برای هندی ها به معنی هندوستان است؛ امّا معنی حقیقی آن مرادف است با اسکاندیناو (میدکارد یعنی ناحیۀ وسطی). طبقۀ کراوا که توسّط کورو تأسیس شده، از طرف پدر از بهاراتاهای مشهور نامی و از طرف مادر از یک زنی که از سلالۀ الوهیت بود، به وجود آمدند و نسب آنها به مانو اتّصال پیدا می کرد. (مانو اوّلین مقنّن هندی ها بوده و کتاب قانونی مدوّن کرده است). با وجودیکه این نژاد و نسب بسیار محترم و معتبر بنظر می آید، امّا سرسلسلۀ آنها بواسطۀ حقّ ولادت و وراثت بسلطنت دست نیافته بود؛ بلکه بسبب عدل و انصاف و اطّلاع و بصیرت در قوانین و مذهب، او را به پادشاهی برگزیدند و او یک شخص مرتلض سخت و در عالم ریاضت و قربانی بدرجۀ کمال بود. حالا می رویم به سر وقت طبقۀ چهارم. پانداوا ها همانطوریکه اخلاف و جانشین های کراوا های مقدّس با تقوی هستند، همانطور متّحدین نزدیک باختریان ها یا باهلیکا ها می باشند. گاهی اسمشان در سیاهۀ اسامی کراوا ها ذکر می شود و گاهی آنها را برادران (=پنج برادر) پاندو فرض می نماید. در اینجا باز به همان زمان یا نزدیک آن زمانی می رسند که ایرانیان باختر (بلخ) برادران هندی ها محسوب می شدند و هنوز از یکدیگر جدا نشده بودند؛ و چون در آن وقت یاوانا ها که اجداد یونانی ها باشند و سکا ها یا سیت ها هنوز از دایرۀ اطّلاعات برهمنی ها (هندی ها) محو نشده بودند، شاید هندی ها، سواحل علیای رود سند و مملکت کابل را عرصۀ جولانگاه پهلوانان و مرکز نشو و نما و توسعۀ زندگانی آنان فرض کرده باشند، به جای جنگل های "آریاوارتا"و .... سایر اراضی که بعدها روایات و اخبار گوناگون معیّن کرده بودند. تورات طبقۀ دوم را به سهولت در همین نواحی نشان می دهد. مورّخ آلمانی "لاسن" نیز در این مورد گفته: «آنها وقتی وجود داشته اند که مهاجرت های اوّلیه در شرف قطع شدن بودند». روایت هندی بعد از ذکر برادران پاندو، دیگر از احوالات سلسله های بعدی چیزی نمی گوید و فقط به ذکر اسامی می پردازد تا به دورۀ بودا برسد. (با تلخیص به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

هزی ید شاعر یونانی در منظومۀ موسوم به اعمال و ایّام حکایت می کند: خدایان مالکیّت و سلطنت زمین را متوالیاً به پنج نژاد خیلی مختلف عنایت کردند. طبقه و نژاد اوّل نژاد طلایی بود. اولاد نمی آوردند مگر مردمان خیلی عالی. زندگانی میکردند در یک دنیای پرنازونعمت مانند خود خدایان به آسایش و سعادت. هرگز نمی دانستند مرگ چیست و چون این تغییر نشأه مستلزم وحشت و آزار است، وقتیکه اجلشان میرسید، بملایمت بخواب شیرینی رفته، بروح تبدیل می یافتند و همزاد خیراندیش نوع بشر میشدند و اعمال انسان را از محسّنات و معایب نظارت می کردند. بعد از نژاد طلا، نژاد نقره پدید امد. آنها مردمان شامخ الانف جنگجوی متکبّر مغروری بودند و خدایان آن محبّت و احترامی را که نسبت بطبقۀ ماقبل آنها داشته، نسبت به آنها نداشته. ایشان برای خدایان قربانی نثار نمیکردند و در فکر عبادت الهی نبودند. با وجود این، مردمان بلند همّت باقدرت محترمی بودند. وقتیکه ژوپیتر آنها را مغلوب ساخت و روی زمین را از وجودشان بپرداخت، نتوانست افتخارات و سعادتیرا که هنوز در قعر جهنّم از آن بهره مند هستند، از ایشان دریغ نماید. بعد از نژاد نقره، نژاد مس بوجود آمد. آنها مردمان بدذات درنده بودند و از هیچ چیز متألّم و متأثّر نمی شدند؛ گویا از چوب سخت زبان گنجشک تراشیده شده بودند. زراعت نمی کردند. بهیچیک از اعمال فلاحتی نمی پرداختند. فقط جنگجویی مایۀ اشتغال ایشان بود. همه چیز آنان از فلز ارن (مس آمیخته با روی) بود؛ از اسلحه و آلات و ادوات، حتّی خانه و منزل. و چون دایماً با خود مشغول جنگ بودند، بالاخره با دست خود خود را تمام کردند . مملکت اموات آنها را در اغوش خود پذیرفت، بدون اینکه برایشان مقام و مرتبه و افتخاری معیّن نماید. طبقۀ چهارم موسوم به اسم فلزی نبود؛ نژاد پهلوانان نام داشت و آنهائیکه در طه بس و تروا می جنگیدند، از ایشان بودند. پس از آنکه با اعمال دلیرانه خود را مشهور ابدی ساختندف آن پهلوانان نجیب از آغوش مرگ بجزایر سعید شتافتند و در آنجا در تحت قانون کرنس Kronos در یک ناحیۀ حیرت انگیزی مسکن دارند که سالی سه حاصل از زمین بر می دارند، بدون اینکه بهیچوجه زحمت کشیده بکار زراعت بپردازند. طیقۀ پنجم نژاد آهن است که بعد از طبقۀ جنگجویان طروا بعرصۀ وجود آمدند. و شاعر فوق الذّکر خود را با کمال اندوه جزو آن بچّه های بیچارۀ غمگین می شمارد. (به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

بموجب مندرجات دساتیر، پنج سلسله پی در پی وجود و ظهور یافته بوده اند. اوّل مهابادیان که یکصد زاد سلطنت کرده اند. یک زاد مساوی است با یک واد و یک واد به سه هزار جاد یک جاد به یکهزار مرو یک مرو به یکهزار ورد و یک ورد به یکهزار فرد و یک فرد به دو مرتبه پانصدهزار سال یا یک میلیون سال و هر سال مهابادیان دارای سیصد و شصت و پنج روز که هر روز آن مساوی با سی سال حالیه بوده است. بدیهی است آن عقولیکه از قرائت دساتیر شیفته و مجذوب می شوند، از همین حساب اغراق آمیز تاریخی فریب می خورند. من با بعضی از محقّقین آنها ملاقات کرده و دیده ام که سکر این سنین بیشمار چقدر آنها را مست می کند و تا چه اندازه خیره و مبهوت می شوند؛ امّا آنچه را ما باید بکلّی کنار گذارده بدور بیندازیم همین مطلب است، فقط اسامی و قیافۀ اوّل سلسله یا نژاد مهابادیان را اخذ می نماییم. زیرا که آنها هستند اجداد کبیر ما، آنها هستند مردمان کامل عیار بی نظیری که انسانیت را شروع کردند، یک یک انسانیتی که نمونۀ اصلی بوده و از هر حیث بر متأخّرین خود تفوّق و برتری داشته است. [بهتر و بزرگتر و جمیل ترین موجودات هستند. جدلی و غمگین و بدخواه و گدا و دروغگو و فقیر نیستند. ناخوشی و بیماری را نمی شناسند. ضعف در آنها راه نمیابد. از مرگ ابداً وحشت ندارند. با خدایان و یازات ها مشاوره و صحبت می کنند، مثل اینکه با آنها مساوی و همسر باشند و بطور وضوح معشوق آنها هستند، امّا زمین آنها برنگ طلاست، فوق العاده حاصلخیز است و همه قسم درخت و گیاه و بزرگترین نباتات معطّر و سبزی های لذیذ در آن ناحیه وفور دارد]. مهابادیان خاموش و منقرض شدند. جی یان بجای آنها آمدند. اگرچه آنها از سلسلۀ اوّل در قدرت و لیاقت خیلی پست تر بودند، امّا باز یک سلسلۀ بزرگی بشمار میرفتند. بعد از جی یان که در شخص جی آلاد (جی آلاد کلیو ملقّب بود به شای یعنی خادم خدا) انقراض یافتند، سلسلۀ ثالثی از مخلوق بشری تشکیل یافت که نصف آنها سلاطین شدند و نصف آنها زهاد و آنها را نژاد شائیان نامیدند و آن طبقه هم در شخص شای مهبول انقراض پذیرفت و چون وجود زهاد در آن عصر لزوم پیدا کرد، نوع انسان داخل در دورۀ کشمکش و زدوخورد شد. نیکی با بدی مقابل آمد و مجبور بمغلوب ساختن آن گردید. فقط چون در آن عصر عالم خلقت هنوز طبعاً دارای قوّت فوق العاده و قدرت عظیمی بود، هرکاری با کمال اقتدار صورت میگرفت. میتوان بیک اندازه تصوّر کرد که نفوذ و استیلای دیوآسای زهاد دورۀ شائیان نسببه انبیاء و مقدّسین اعصار بعد چقدر تفوّق داشته است. بعد از شای مهبول، یازان آمد که سرسلسلۀ طبقۀ جدیدی شد و این طبقه که از حیث قدر و شجاعت پست تر از سلسلۀ ماقبل خود بود، موسوم به یازانیان گردید که آخرین آنها یازان عجم بود اصول زندگانی طوری رفته رفته دچار ضعف و سستی می شد که تنزّل و پستی هر طبقه از پیش محسوس بود؛ بنابراین یازانیان همیشه بر آن طبقاتیکه بایستی بعد از آنها بیایند، ترجیح داشته، زیرا که آنها اقلّاً نیمه خدایان بودند، بجهت اینکه پهلوانان بعرصۀ وجود می آوردند. کیومرث، آن پادشاه بی اسم، آن رئیس نوع بشر که مبهماً تعیین شده است، پسر یازان عجم بوده که طبعاً از پدرش پست تر، ولی بایستی پدر آنقدر مردمان بزرگی بشود که بعد بایستی بیایند. و با وجود آنهمه احتراماتیکه ما باید از آنها منظور بداریم، بعقیدۀ دساتیر آنها هم نبوده اند مگر آدمی مثل ما و در آن کتاب معروف اخلاق حسنه و فضایل آنها را وصف می کند نه برتری خلقت طبعی ایشان را. باز تکرار می کنم که من معتقد نیستم که چنانچه نقّادین و محقّقین عصر جدید می گویند، این لژاند در قرون وسطی اختراع و تصنیف شده باشد؛ حتّی نسبت نگارش آنرا بعهد ساسانیان هم قبول نمیتوانم کرد و حال آنکه با آن ترتیبی که این کتاب به ما رسیده، باید حتماً نسبتش را بدورۀ ساسانیان داد. عقیدۀ من این است که دساتیر خیلی قدیم تر از اینها انشاء شده باشد و برای اثبات این عقیده کفایت خواهد کرد که اگر مندرجات آنرا با بعضی از فصول سالنامه های خیلی قدیم سایر شعب نژاد ابیض تطبیق نمایند و این مشابهت برای تجلیل مقام اخبار و روایات آن کافی خواهد بود و ثابت خواهد نمود که مندرجات آن پر از مغز و معنی و قابل دقّت نظر و توجّه کامل است. اگرچه در تاریخ پنج طبقۀ مختلفه (آنطوریکه دساتیر نقل می کند) رنگ آمیزی اعراب دیده می شود، امّا مستقیماً از اخبار و روایات سمیت ها مأخوذ نیست یا اقلّاً دست و پنجۀ پارسی ها هم در آن به کار رفته است. (به نقل از کتاب "تاریخ ایرانیان" کونت دو گوبینو، ترجمۀ ابوتراب خواجه نوریان، 1326 ، تهران: چاپخانۀ شرکت مطبوعات)


  • امید شمس آذر

پسره چند روزی بود مرخصی گرفته بود که به شهرشان برود. ولی هنوز نرفته بود و همچنان در خوابگاه به سر می برد. پرسیدم: چرا هنوز نرفته ای؟ جواب داد: چون ابروهایم را برداشته ام و اگر با این وضعیت به خانه بروم، پدرم [که جانباز جنگ تحمیلی هم بود] دعوایم می کند؛ منتظرم ابروهایم دربیاید، بعد! خیلی تحت تأثیر قرار گرفتم. جدا از همۀ نتایج اخلاقی و غیر اخلاقی (!) که این ماجرا می تواند در بر داشته باشد، به این فکر کنید که: دانشگاهی که دبیر ستاد شاهدش این باشد، خودش چه خواهد بود؟


  • امید شمس آذر

آقای داریوش ارجمند، کارشناس تاریخ و جامعه شناسی از دانشگاه فردوسی مشهد و کارشناس ارشد تئاتر و سینما از دانشگاه سوربن فرانسه است. او همچنین به خاطر موضوع پایان نامه اش که مربوط به ورزش باستانی بوده، از سال 91 سخنگوی فدراسیون پهلوانی و زورخانه ای نیز هست. ارجمند از علاقه مندان فرهنگ باستانی ایران -و نه فرهنگ ایران باستان- می باشد. دستی به قلم نیز دارد و شعر هم می سراید. ایرانیان ایشان را بیشتر با چهرٖۀ تاریخی مالک اشتر در سریال امام علی(ع) می شناسند. در سال 86 و حدود یک دهه پس از پخش آن سریال، کارگردانی به اسم محمّد نوری زاد اقدام به ساخت سریال "چهل سرباز" کرد که داستان آن در اپیزودهای مختلفی روایت می شد که بخشی از آن به ماجراهای رستم و اسفندیار و رستم و سهراب اختصاص داشت. از استاد ارجمند برای بازی در نقش رستم در این سریال دعوت شد و ایشان ابتدا عنوان کرد که: "مالک اشتر رستم عرب بود. من رستم خودمان را بدهکار بودم که بازی کنم"؛ ولی به دلیل داستان پر پیچ و خم سریال و گریم ضعیف و فیلمنامۀ جانبدارانه -که در آن به قومیّت ها و حتی به روحانیّت توهین شده بود- حاصل کار، چیز دندانگیری از آب درنیامد و استاد بعداً از بازی در این کار ابراز پشیمانی کرد. (هرچند بازی فرزند جوان ایشان -امیریل- در نقش سهراب قابل تحسین بود و بعدها فیلم سینمایی "پرچم های قلعۀ کاوه" از کارگردان مزبور، اثر خوبی از آب درآمد). ایراد اصلی کجا بود؟

ایراد در همان اصل تفاوت و تفکیک بین فرهنگ باستانی ایران و فرهنگ ایران باستان بود؛ چرایی لزوم این تفکیک، در لزوم تطبیق "شاخصه های پیشنهادی هویت بازتعریف شده"ی یک ملّت با "داشته های سنّتی" خود آنان است. یعنی ذوق و سلیقۀ عامّۀ ملّت باید در عرضۀ کالاهای فرهنگی توسّط خواص نخبگان و هنرمندان در نطر گرفته شود. مردم ما با شاهنامه و شخصیت های آن مأنوسند و این عناصر برخلاف عناصر جدید وارداتی مانند باستانگرایی و ناسیونالیسم و کوروش زدگی و... با روحیۀ ملّت ما تطبیق دارد و بیگانه نیست. سریال ناموفّقی مثل چهل سرباز برای خواص ساخته شده، در حالی که اوّلین کار از نوع خود بود: نمایش رستم مردم بر صفحۀ تلویزیون! پیشتر دولت شوروی سابق نیز برای جلوگیری از شورش جمهوری های مسلمان و ایرانی تبار قلمرو خود، فیلمهایی با موضوع داستانهای شاهنامه ساخته بود؛ اما این برای اوّلین بار بود که چنین موضوعی در داخل ایران به تصویر کشیده می شد و مردم بی صبرانه منتظر تماشای اثر دلخواه خود بودند که متأسّفانه ابتدای امر با اقبال عمومی مواجه و از اواسط کار به خاطر گیج کنندگی و گنگی کار، رها شد. اوّلین کارها همیشه باید برای عوام ساخته شوند، نه خواص. ابتدا باید روایتی را که عمومی و مقبول همگان است -ولو ایراداتی هم داشته باشد- به تصویر کشید، سپس به ارائۀ برداشت های خود از آن پرداخت. این، اصلی خدشه ناپذیر در آفرینش های هنری است.


  • امید شمس آذر

بعضی ها بعضی دیگر را متّهم به تظاهر می کنند، امّا اندکی بیشتر نگذشته، خودشان اعتراف به تظاهر می کنند. اگرچه تا همینجایش هم نکته ها هست بسی، امّا ظرافت آنجاست که: آیا این، اعتراف به تظاهر است یا تظاهر به اعتراف؟ فرقشان در کجاست؛ آنجاست که اوّلی هنگام خوردن سر به سنگ حادث می شود، دوّمی هنگام رد شدن الاغ از پل.


  • امید شمس آذر
میثم به مختار در مورد چشم_زخمی که به او رسیده بود، هشدار داد. چشم_زخم مالک برای همیشه روی چهره اش باقی ماند و به این سبب به اشتر معروف شد؛ چون در راه خدا برایش اهمّیتی نداشت. چرا که شاگرد مکتب همان جوان منزّه از دغلی بود که وقتی خشمش جنبید، کاهلی کرد تا تمام بهر حق تیغ زده باشد. (اشتباه نشود! علی‹ع› کینۀ عدو را پاک کرد، نه اثر خدو را). امّا مختار باید صبر می کرد تا چشم_زخمش کاملاً التیام می یافت؛ چون در غیر اینصورت یادش نمی رفت و خالص نمی شد. فرق شاگرد سربراه و شاگرد بازیگوش همینجاست.

  • امید شمس آذر

در خبر است روزی عمر بن خطاب از امیرالمؤمنین علی(ع) پرسید: تو چطور جواب هر سؤالی را که ازت می پرسند، بدون ذره ای درنگ پاسخ می دهی؟ حضرت فرمود: «چند انگشت در دست داری؟»، گفت: پنج تا، فرمود: «پس چرا نشمردی؟»؛ پاسخ داد: شمردن نمی خواهد، می دانم که پنج تاست. حضرت فرمود: «پاسخ تمام سؤالات نزد من اینچنین است». این روایت نمونه ای است از اظهار نظر معصومین(علیهم السلام) راجع به علم لدنی و الهی خودشان. از علی(ع) هم موارد اینچنینی که بدون مکث و درنگ به سؤالات سائلان -آنهم با طرز فکر مردم آن روزگار- جوابهای صحیح و بدون ردخور داده اند، بسیار ذکر شده است. از جمله:


در زمینۀ ریاضیات، شخصی از حضرت(ع) پرسید: آن کدام عدد است که بر 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و 6 و 7 و 8 و 9 و 10 بخش پذیر است و باقیمانده هم ندارد؟ حضرت بی درنگ فرمود: «تعداد روزهای سال (=360) را در تعداد روزهای روزهای هفته (=7) ضرب کن، به آن می رسی»، یعنی 2520 .
در زمینۀ نجوم، شخصی از حضرت پرسید: قطر خورشید چقدر است؟ حضرت بی درنگ فرمود: «900 فرسخ در 900 فرسخ». یعنی 810000 فرسخ/فرسنگ که با توجه به اینکه هر فرسنگ برابر با 6240 متر است، می شود 5054400 کیلومتر که مطابق با محاسبات دانشمندان امروزی است.
در زمینه تاریخ، از آن حضرت (ع) نقل است: «بنا شد دو هرم بزرگ مصر در وقتی که صورت فلکی نسر طایر (عقاب پرنده) در مقابل برج میزان واقع شده بود» که این تاریخ طبق محاسبات، با 6700 سال پیش که زمان حکومت حضرت ادریس(ع) -بانی اهرام- باشد، منطبق است.

اما در زمینۀ انسان شناسی، حدیث جالبی را اخیراً مشاهده کردم که می آورم:

در کتاب ناسخ التواریخ نقل شده که شخصی به خدمت حضرت علی(ع) رسید و سؤال کرد که سه هزار سال پیش از حضرت آدم چه کسی بود؟ حضرت فرمودند: «بشر»؛ عرض کرد قبل از آن بشر کی بود؟ فرمود: «بشر»؛ سه بار این سخن تکرار شد، سائل سر به زیر انداخت. آنگاه حضرت علی(ع) فرمودند: «اگر سی هزار بار هم سؤال می‏ کردی، همین جواب را می‏ شنیدی.

این یعنی پیدایش بشر به زمانی برابر با حاصلضرب 3000 در 30000 سال پیش از پدر ما حضرت آدم(ع) می رسد؛ یعنی 90000000 سال که آن را هم اگر به شمسی تبدیل کنیم می شود 87352941 سال. زمان هبوط آدم(ع) را هم اگر بنا بر قول مشهور 7615 سال پیش از این بدانیم، پیدایش بشر (موجودی که نامش از بشره می آید) به حدود 87360556 سال پیش بر می گردد که مطابق با یافته های دیرینه شناسی است که آغاز تکامل نوع انسان را از حدود 85 میلیون سال قبل می دانند. اما همۀ اینها را بگذارید در کنار مسئلۀ تقویم اقوام باستانی ختایی (تیره ای از ترکان چین باستان) که به ادعای خودشان از ابتدای خلقت شروع می شده و تا زمان ما (1397 هجری شمسی) 88640242 سال از آن می گذرد. اقوام ختا در حالی این ادعا را می کردند که یهودیان کل عمر جهان را در حد چند هزار، زرتشتیان چند ده هزار و صابئین چند صد هزار سال می پنداشتند. البته امروزه می دانیم که عمر جهان تاکنون از حد چند ده میلیون سال هم بیشتر  بوده و حداقل به چند میلیارد و چند ده میلیارد سال می رسد؛ اما اگر مقصود از این پیدایش جهان را پیدایش نوع بشر بدانیم، در نسبت با داده های روایی و یافته های علمی قبلی، مبحث جدیدی برای غور و بررسی است. البته اگر این مفهوم بشر شامل حال انسانهای فرازمینی نگردد که در آنصورت باب جدیدی باید پیش رو گشوده شود.


  • امید شمس آذر

مانویان میگویند: بعد از آنکه پدر اعظم، مادر حیات و انسان ازلی را می آفریند، رسول سوم را خلق می کند و این رسول سوم در منابع ایرانی "میترا" و گاهی "رشن شهریزد" و گاهی "مهریزد" خوانده شده است. ظهور رسول سوم، ماده را که بشکل آز و حرص تجسم یافته از آنجهت به وحشت می اندازد که مبادا اسیر او از چنگش بیرون برود و برای آنکه آنرا محکم در بندهای خود نگاهدارد، طرحی میریزد بدین نحو که قسمت اعظم وجود خود را در یک موجود مشخص متمرکز نماید تا کفۀ مقابل موجود الهی باشد، پس دو دیو یکی نر باسم "اشقلون" و یکی ماده باسم "عزائل" مأمور اجرای این نقشه میشوند. اشقلون همۀ جنین های سقط شده را میخورد تا تمام نوری را که ممکن است در انها باشد در شکم خود فرو ببرد و بعد با عزائل جفت میشود. باین طریق از او دو انسان اولی دنیائی زادئیده میشود و آنان آدم و حوا هستند که در مآخذ ایرانی کهمورد (کیومرث) و مردیانگ خوانده میشوند. در واقع نوع انسانی بر اثر یک سلسله اعمال نفرت انگیز تناسلی و آدم خواری بوجود می آید و موجب حفظ اصل شیطانی میشود. بدن که شکل حیوانی دیوان بزرگ است، با شهوتی که ویرا به جفت شدن و تولید جنس سوق میدهد، بر طبق نقشۀ مادۀ ظلمت، روح نورانی را که بطور لایتناهی بوسیلۀ تناسل از جسمی بجسم دیگر انتقال میدهد، در اسیری خود نگاه میدارد. چون قسمت اعظم نور محبوس در ظلمت در آدم جمع شده (یعنی در آدم و کمی در حوا)، لذا وی و اعقابش غایت عمل نجات دادن میشوند. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )


Islamic_Bronson


  • امید شمس آذر

در "سفینۀ راغب پاشا" داستان آفرینش آدم در مذهب حکمای بابل بنا بر نقل از شجرۀ الهیه تألیف محمود شهرزوری مسطور است که ملخص آن را ذیلاً از نظر میگذرانیم: (این قصه مبتنی بر "دور" و "کور" است که حکمای هندی نیز بآن معتقدند). دورۀ تکامل فلک چهل و نه هزار سال است که به هفت دوران هفت هزار ساله تقسیم میشود. در هر دوران، یکی از سیارات، مدبر جهان است، بدین نحو که در هزار سال اول هر سیاره خود منفرداً تدبیر عالم را بر عهده دارد و در هر هزاره از شش هزار سال بعدی با یکی از سیارات در تدبیر جهان شرکت می کند. تاکنون بترتیب، ادوار زحل و مشتری و مریخ و خورشید و زهره و عطارد گذشته و اینک در دور قمر هستیم و سیصد و بیست سال دیگر دور فلک کامل میشود و قیامت فرا میرسد و باز فلک، دور خود را از سر میگیرد. در دوران اول، که زحل مدبر عالم بوده، آدم اول در هزارۀ ششم خلق شد. در آغاز هزارۀ اول این دوران سرما و خشکی بر عالم تسلط داشت و هیچ اثری از حیوانات و نباتات بر روی زمین دیده نمیشد. تمام سنگها از شدت سرما در هم خرد شد و شکافهای زمین را پر کرد و زمین صاف و هموار گردید. سپس ابخره، چند طبقه مه تشکیل داد و زمین را ظلمانی کرد. چون یکسال خورشید بر آن طبقات مه، تابید بتدریج بخار، بآب تبدیل یافت و بارندگیهای شدید پیاپی تولید شد. در هزارۀ دوم، زمین بسیار منعقن بود و در هزارۀ سوم مگس و پشه و جانورانی از این قبیل تکوین یافتند. در هزارۀ چهارم، زحل با شراکت خورشید به تدبیر جهان میپرداخت، زمین بسیار گرم بود و هوای آن متعفن تر شد و از عفونت هوا کرمها و حشرات بوجود آمدند و در آخرین دوران درندگان پیدا شدند. در هزارۀ پنجم، زحل با شرکت زهره گلها و حیوانات را ایجاد کرد. در هزارۀ ششم، زحل با همدستی عطارد به آفرینش انسان دست زد. حکمای بابل پنداشته اند که انسان دو نوع تکوین میشود: یکی بوسیلۀ تولد و دیگر بوسیلۀ توالد و تناسل. این دو نوع تکوین مشابه یکدیگرند. انسان اول که ادم ابوالبشر باشد باین ترتیب تولد یافته که قطرات آب لطیف در چاهی کم عمق فرود آمده و با صعود و نزول و بر اثر حرارت اندرون زمین گرمای آفتاب به صورت قطرات دُهنی (روغنی شکل) تبدیل شده و از اختلاط مادۀ روغنی شکل با خاک، آدم وجود یافته است، در این حالت، آدم، بدنی در هم کشیده داشت و دست و پایش بسرش چسبیده بود. آنگاه نسیم زندگی را از بینی تنفس کرد و اندامهایش از هم باز شد و روی دو پا برخاست و به تنفس هوا مشغول گردید. غذای او بقیۀ مادۀ روغنی بود و پس از مدتی کسالت بر او عارض شد و در مادۀ روغنی خوابید. مدتی در این ماده میغلطید و از آن تغذیه میکرد تا اندامهایش کامل شد. خلقت آدم از ماه جوزا شروع شد و در ماه دلو پایان پذیرفت. پس از تکمیل آفرینش، رب النوع ماه عهده دار حفظ و تربیت او بود. خوراک وی فقط از انگور و انجیر تأمین می شد و از سال چهارم زندگی بخوردن میوه های دیگر شروع کرد. حکیم بابلی گفته است که آدم اولین، دارای کتابی بوده بنام "اسرار النیرین" و باز گقته است که در هر یک از ادوار فلکی، یک شخصیت که اولین پدر نوع انسان آن دوره باشد خلق شده و بر فرزندان خود رتبۀ نبوت داشته و کتاب یا کتابهایی آورده است لکن تکوین آنان بوسیلۀ توالد بوده است. باز گفته است که بر اثر حوادث جهان، آثار و کتب آنان از میان رفته و فقط از آدم دوران شمس که "قشو قوینا" نام داشته کتابی به نام اسرارالنیرین باقی مانده است. در هزارۀ دوم یا سوم این دوران، باز شخصی بنام "ذوانا" بوده که او را سیدالبشر نامیده اند و کتابهای متعددی داشته است. وی چهل و دو روز در برابر نیر اعظم عبادت کرد و تمام علوم و معارف را فرا گرفت. در دورۀ ماه که دورۀ فعلی ماست، پدر بشر فعلی بوسیلۀ توالد بوجود آمده است. حکمای بابل معتقد بودند که جفت ادم از همان مادۀ دهنی که اصل آفرینش آدم بوده خلق شده است. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )

Related image


  • امید شمس آذر

شاید نخستین داستانی که از خلقت باقی مانده و به دست ما رسیده است، داستانی باشد که سومریها در ششهزار سال پیش از این پرداخته اند. بنا بر این داستان، آنگاه که آسمان و زمین، نامی نداشت، ظلمت محض که اصل ماده باشد، جهانرا پر میکرد و به صورت دریائی نمایش میداد. این آب ازلی، مرکب از دو عنصر بود: یکی عنصر نر به نام "آبو" و دیگری عنصر ماده به نام "تیامه" یا "تئومات". از این دو عنصر "آنیا" خدای آسمان و "کی" خدای زمین متولد گردیدند از اتحادشان "آنلیل" خدای هوا به وجود آمد و هوا نمو کرد و گسترش یافت و میان مادر و پدر خود فاصل گردید. از "آنلیل" خدای "ننازیاس" که خدای ماده باشد تولد یافت، سپس "آنلیل" خدای هوا با مادر خود در زمین متحد شد و از اتحاد ایشان نباتات و حیوانات به وجود آمدند. بابلیها، بر مقتضای وسعت امپراطوری خویش به خدایان قدرت و عظمت بیشتری دادند و در نظر ایشان از "آبو" که آب شیرین و عنصر نر بود و "تئومات" که آب شور و عنصر ماده تلقی می شد "ایا" خداوند علم پدید آمد و "ایا" پدر خود "آبو" را کشت و از خونش دریای محیط را بیافرید. "مردوخ" فرزند "ایا"، "تئومات" را بقتل رسانید و جسد او را دو نیمه ساخت و از نیم آن، آسمان(آنشار) و از نیم دیگر آن، زمین(گیشار) را خلق کرد (شاید بشر هم ریشه ای نظیر ‹آنشار› و ‹گیشار› داشته و با این دو تثلیثی را مشخص میساخته است) و آسمان را از ستارگان پر ساخت و زمین را از حیوانات و نباتات بیاکند. خدایان قدیم و کهن با خدایان نو به جنگ پرداختند و یکدیگر را کشتند تا عاقبت، آرامش برقرار شد. خدایان از خون خدای گنهکاری که سرکردۀ لشکر "تیامه" بود، ابوالبشر(لولو) را بصورت خود خلق کردند و صفات خود را باو ارزانی داشتند و او را در بهشت عدن مسکن دادند تا آنرا عبادت کند و زحمت کار کردن را از خدایان بردارد و برای آنها خوراک فراهم آورد. بدین ترتیب، عبادت و بندگی و تهیۀ لوازم زندگی خدایان، به عنوان پاداش ابدی برای ابوالبشر تعیین شد. "ایا" در وسط دریا خانۀ خود را بنا کرد و "مردوخ" فرزند او مقداری نی در میان دریای محیط گسترد و بر آن خاک ریخت و روی آن، "اوریدو" معبد خدایان را بنا نمود. بعقیدۀ بابلیان خلقت ابوالبشر از آمیزش خون "کنگو" خدای گنهکار با خاک می باشد. بابلی ها انسان را دارای روحی میپنداشتند که در قبر، نیز همراه اوست و این روح را "ادمو" میخواندند و شاید هم نام آدم، مأخوذ باشد و مخصوصاً چون "ادمو" با "دم" که در عربی بمعنی خون است و اصل آن "دمو" میباشد، قرابت لفظی دارد و چون بموجب داستانی که ذکر گردید، آدم از خون خدایان بوجود آمده، میتوان به احتمال اشتقاق آدم از "ادمو" بیشتر گروید. بهشت عدنی که بموجب این داستان، مسکن آدم شده، بنا بر عقیدۀ بعضی از مخققین، در شمال بین النهرین، در کنار فرات میان شهرهای "عنه" و "هیت" واقع بوده، لکن بیشتر محققین، محل بهشت عدن را در ملتقای فعلی دجله و فرات میان شهرهای "اور" و "اوریدو" نزدیک به خلیج فارس نشان میدهند. سومریان داستان دیگری دارند که مطابق آن، رب النوع علم "ایا"، "آدابا" را آفرید و بوی حکمت و معرفت و قوۀ تشخیص نیک و بد عطا فرمود و او را در فراهم ساختن طعام و شراب، برای شهر "اوریدو" یعنی شهر خدایان مأمور گردانید، آنگاه "آنو" وی را به آسمان پیش خود خواند و باو طعام و آب حیات داد، لکن "آدابا" از خوردن طعام و نوشیدن شراب حیات سر باز زد، از اینرو "آنو" وی را از پیش خود راند و بزمینش فرستاد و زندگی جاوید و نعیم دائم را از دسن وی بیرون کرد و شاید، نام آدم از نام "ادابا" قهرمان داستان مأخوذ باشد. بهرحال، علاوه بر این افسانه ها، در مقدمۀ قانون "حمورابی" نامی از انسان اول مذکور است. در داستانهای آشوری، نام اولین مرد انسانی "اولیکرا" و نام نخستین زن انسانی "زی لکرا" است. زمخشری و بیضاوی به اعجمی بودن نام ادم، تصریح کرده اند و به نقل "هوروویتس" "Horovitz" نام آدم در کتیبه های کوه صفا دیده شده و در اشعار "عدی بن زید" به قصۀ آدم اشاره رفته است. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )



  • امید شمس آذر

به موجب افسانه های یونانی، ابوالبشر، مخلوق "پرومته" یکی از خداوندان اقیانوسهاست. آفرینش جسم انسان به موجب این داستان، از گل است و روان او آتشی است که "پرومته" از خدای خدایان یعنی "ژوپیتر" ربوده است و از اینجهت مورد خشم خدای خدایان واقع گردیده است. "ژوپیتر" برای انتقام کشیدن از پرومته به "وولکان" خداوند آتشفشان دستور داده است که زنی بیافریند و خدایان دیگر باین زن هدیه های بسیار داده اند و با جعبه ای اسرارآمیز او را پیش پرومته بزمین فرستادند. اما "پرومته" که احتیاط کار و اهل پیش بینی بود، او را نپذیرفت. "اپی مته" که مظهر پشیمانی و بی احتیاطی است، این زن را قبول کرد و جعبه اش را گشود و آلام و مصیبتهای بسیاری که محتوای این جعبه بود در همۀ روی زمین پراکند و تنها امید در ته جعبه باقی ماند. داستان خشم "ژوپیتر" بر "پرومته" و انتقامجوئیش از وی مفصل است و بالاخره مدت سی سال، پرومته در کوه قفقاز بزنجیره ای آهنین بسته میشود و عقاب یا کرکس جگرش را میخورد. پس از سی سال، بوسیلۀ "هرکول"نجات مییابد یا مورد عفو "ژوپیتر" قرار میگیرد. پرومته پیش از آنکه دچار خشم خدای خدایان شود، با "تی تانها" که دشمنان ژوپیتر بودند مبارزاتی فراوان داشته است. "تی تان" از نظر اعمال و از جهت تلفظ کلمه با "شیطان" نزدیک است. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )


  • امید شمس آذر

در قسمت های موجود اوستا، راجع به آفرینش انسان اول داستانی وجود ندارد؛ اما در کتب پهلوی از خلقت آدم گفتگو شده است و "بندهشن" به تفصیل از این مقوله سخن گفته که خلاصۀ آن ذیلاً نقل می شود: هرمزد بواسطۀ علم خود بر همه چیز، بوجود اهریمن پی برده برای مغلوب ساختن او عالم را بیافرید. عالم سه هزار سال عالم ارواح بود و اهریمن بواسطۀ روشنائی، هرمزد را شناخت، ولی پیشنهاد صلح او را نپذیرفت و لذا برای جنگ، موعدی معین گردید. هرمزد میدانست که سه هزار سال اول، فقط ارادۀ او بر عالم، حکم خواهد کرد و در سه هزار سال دوم، ارادۀ او با اردۀ اهریمن آمیخته خواهد شد و در سه هزار سال سوم، اهریمن بکلی مغلوب خواهد گردید. اهریمن برای جنگ با هرمزد به آفرینش دیو و دروغ، دست زد. هرمزد هم عالم مادی را خلق کرد. نخست "وهومنه"(بهمن) یعنی ضمیر نیک و "امشاسپندان" دیگر را آفرید. آنگاه آب و خاک و آتش و گیاهان و جانوران را خلق کرد؛ سپس کیومرث یعنی زندۀ فانی یا زندگانی فانی و گاو اولین را بوجود آورد. "جیه" که عفریتٖ پلیدی بود با وسوسه های خویش اهریمن را به چنگ با هرمزد واداشت. آب و آتش و گیاهان را فاسد کرد و زمین را از حیوانات موذی پر ساخت. حرص و بیماری و اشتها و تشنگی و خواب را برای افساد کیومرث و گاو اولین بر ایشان مسلط گردانید. گاو ضعیف شد و بمرد و از تخمۀ او حیوانات مفید دیگر بوجود آمدند. اما کیومرث پیش از فاسد شدن، عرق کرد و هرمزد از عرق او جوانی پانزده ساله آفرید و پس از افساد، کیومرث سی سال دیگر بزیست و بنا بر نقل مینو خرد کیومرث پدر "مشی" و "مشیانه" (مرد و زن اولی) است. بنا بر نقل بندهشن، نود روز جنگ اهریمن با هرمزد طول کشید و به شکست اهریمن خاتمه یافت. اهریمن در جهنم و ظلمت فرو رفت و آسمان در مقابل او لنگری شد تا نتواند بدانجا وارد گردد. تخمٖ کیومرث با روشنائی پاک شد و دو سوم آن به "سپندارمزد" ربةالنوع زمین سپرده شد. در مدت چهل سال، مشی و مشیانه مرد و زن اولین از خاک روئیدند و نخست بهم چسبیده بودند. هرمزد اول روح را آفرید و سپس تن را خلق کرد تا روح را بکار کردن وادارد. پس مشی و مشیانه تغییر شکل دادند و انسان شدند. هرمزد به ایشان گفت: شما آدمید و نیاکان مردم هستید. مشی و مشیانه گفتند: آفرینش آب و زمین و گیاه و حشم و ستارگان و ماه و آفتاب و همه نوع رفاه که منشأ و نتیجۀ عدالت است، آفریدۀ هرمزد است، ولی پس از آن، اهریمن روح آنان را تیره کرد و آنان فریاد زدند که آب و گیاهان و سایر چیزها، آفریدۀ اهریمن است. این دروغ را بواسطۀ فشار دیوها گفتند. بعد از سی روز، این مرد و زن داخل کویری شدند و در آنجا به بزی برخوردند که پشم سفید داشت و پس از آن، سی روز بی قوت و غذا ماندند؛ بعد به گوسفندی که فکین آن سفید بود برخوردند و آنرا کشتند و از چوب درختان کنار و شمشاد، آتشی روشن کردند. آتش را ارواح از آسمان برای آنها آورده و طریق بکار بردن آنرا به آنها آموخته بودند. در ابتداء لباس آنها از برگ گیاهها و پوست حیوانات بود، بعد آنها ریسیدن پشم و بافتن پارچه را یاد گرفتند. سپس زمین را کندند و آهن از آن بیرون آوردند و آهن را با سنگ تیز کردند و تبری ساختند و از درختان جنگل کلبه ای بنا کردند. مشی و مشیانه بدروغگویی عادت کردند و تسلط ارواح بد، بر آنها همواره زیادتر گردید. در مدت پنجاه سال، مشی و مشیانه تمایلی بیکدیگر نداشتند و آنها را اولادی نبود، ولی بعد از پنجاه سال، یک پسر و یک دختر توأم آوردند، یکی را پدر و دیگری را مادر خورد. بعد زا این واقعه، هرمزد مزۀ گوشت طفل را زایل کرد تا مشی و مشیانه بچه های خود را نخورند. پس از ان هفت جفت اولاد توأم اوردند که از هر جفت یکی پسر و دیگری دختر بود و این هفت پسر و دختر نیاکان مردم شدند. در کتاب "ذات اسپرم" مسطور است که کیومرث و گاو اولی در ساحل رود دایتیک می زیسته اند. بعضی رود دایتیک را با رود ارس منطبق می دانند. در همین کتاب، زندگانی مربوط به مشتری و مرگ منتسب به زحل شده است. مرگ کیومرث وقتی فرارسید که زحل در برج میزان بوده و بر مشتری تفوق داشته است. ( به نقل از کتاب "اعلام قرآن" دکتر محمد خزائلی، انتشارات امیرکبیر تهران، 1367 )

Related image


  • امید شمس آذر

امیرالمؤمنین علی(ع) می فرماید: «فرزندان شما برای زمانی غیر از زمان شما ساخته شده اند، پس آنان را طبق مقتضیات زمان خودشان پرورش دهید». یکی از واقعیتهای تلخ روزگار ما، بی عاطفگی و سردی انسانها نسبت به همدیگر است. مشکلاتی که جوانان امروز با آن مواجهند، تا حد زیادی با کمک و مشورت دیگران است که حل می شود؛ ولی دوستان و هم سن و سالان نیز به خاطر پدیدۀ شکل گرفتۀ انحصارطلبی و سوءاستفاده از رانت اطلاعاتی در یک فضای رقابتی، حاضر به یاری و راهنمایی دیگران نیستند و دوست دارند فرصتها و امکانات را تنها برای خود یا خانواده شان استفاده کنند. اگر هم ازشان پرسیده شود: چرا به من نگفتی؟، پاسخ می دهند: من فکر می کردم خودت میدانستی! این میان مشفقان و دلسوزان واقعی نیز چون پدرها و مادرها، گرچه راغبند به مشکلات فرزندانشان رسیدگی کنند، ولی به خاطر بی اطلاعی از جزئیات آن، نمی توانند کاری از پیش ببرند. چاره چیست؟ از ما که گذشت، نسل بعدی اگر بخواهد به این وضعیت دچار نشود، باید هر فرد از آنان حداقل صاحب دو یا سه خواهر یا برادر باشند تا در موارد لازم مشکلاتشان را با آنان در میان بگذارند. این، از اثرات نامحسوس افزایش جمعیت است. خواهر و برادر چیزی است که نقش او را پدر و مادر هر اندازه هم باسواد و تحصیلکرده باشد، نمی تواند ایفا کند. پس دست به کار شوید!


  • امید شمس آذر

هر جا که پرسش حل‌نشده‌ای در زمینهٔ فرهنگ قوم‌های شرق باستان پدید آید، [پان]ترکان بی‌درنگ دست خود را همان‌جا دراز می‌کنند.

ولادیمیر مینورسکی


دربارۀ تناقضات پان ترکیست ها و دروغهای تاریخی آنان پیشتر در مطلبی با عنوان "تحریف فرهنگ بومی آذربایجان توسّط بیگانه گرایان" صحبت کرده بودیم. بنده -آنطور که قبلاً توضیح دادم- شأن خود را آنتی پان ترکیسم نمی دانم، زیرا خود پان ترکیسم در حدّی نبوده است که مانیفست روشنی برای خود تعریف کند و مواضعش همه سلبی و در واقع آنتی ایران است و موضع سلبی هم راه به جایی نمی برد. کافی است فرهنگ بومی خود را شناخته و ترویج دهیم تا اثرات ضدّفرهنگ های مقابل آن خنثی شود، یعنی آنتی آنتی ایرانیسم بنا به قاعدۀ ریاضی منفی X منفی = مثبت، می شود همان میهن دوستی و علاقه به ایران. از دیدی منصفانه و بیطرفانه نیز، می توان قائل بود: از کجا معلوم که اصل قضیه برعکس دیدگاه مینورسکی بوده و هرجا که در زمینۀ تاریخ باستان اقوام شرقی به نفع ترک ها بوده، دیگران در مورد آن سکوت کرده باشند؟ امّا از این مقدار بیتابی ها و بیقراری های پان ترکیست ها در ازای موارد اثبات نشده یا موهوم، مقدار ظرفیّت آنان برای شنیدن حقایق فهمیده می شود و این از نشانه های دروغگویان است. در اینجا تنها به یکی از شبهات معمول آنان پاسخ می دهیم تا شبهات تابعۀ برآمده از آن نیز از بین برود.

طبق ادّعای این جنابان: مردمان بومی ایران قبل از آریاها، همگی ترک بودند و تمدّنهای آنان همچون هوری، سومری، ایلام، کاسی، کاسپی، کادوسی، گوتی، لولوبی، میتان، اورارتو، مانّا، ماد و حتّی اشکانی همگی باید ذیل تاریخ اقوام ترک بررسی شود. از طرف دیگر می گویند -و راست هم می گویند- که: زبان ترکی در مقایسه با زبانی مثل فارسی، به علّت ویژگی های ساختاری خود، در طول تاریخ کمتر دستخوش تغییر و تحوّل قرار گرفته و کتیبه های متعلّق به 5000 سال پیش اقوام ترک ساکن آسیای مرکزی یا به عبارت دیگر ترکستان، امروزه برای ما قابل فهم و سختی اش تنها به اندازۀ سختی نوشته های فارسی 1000 سال پیش است. سؤال اینجاست که: اگر اقوام بومی ایران در حدود 3000 سال پیش همگی ترک بودند، پس چرا زبان آن دسته از اقوام ترک که حدود 5000 سال پیش در آسیای مرکزی می زیستند، به ترکی امروز ما شبیه تر است؟ آیا قاعدتاً نباید وضعیت برعکس باشد؟ یعنی زبان ترکی در 5000 سال پیش شبیه به همین زبان کنونی ما بوده، سپس از این حالت فاصله گرفته و بعدها در نیمه راه پشیمان شده و دوباره برگشته است؟! حالا دلایلشان بر ترک بودن اقوام باستانی ایران و منطقه نیز این است که بر اساس کتیبه های یافته شده از آن اقوام، زبان آنان از نوع "پیوندی" بوده است؛ منتها پیوندی نه از نوعی که صرفاً مبتنی بر افزوده شدن پسوندها به انتهای کلمات و ساخته شدن ترکیبهای جدید باشد، بلکه پیوندی از نوعی که علاوه بر پسوندها، پیشوندها نیز در ساخت ترکیبات نقش ایفا کنند. به عبارت دیگر: نه از نوعی که عمده ترین نمونه اش در حال حاضر در منطقۀ ما زبان ترکی است، بلکه از نوعی که شامل زبان فارسی هم می شود. یعنی هیچ ایرادی ندارد که با همان روشها و استدلالات، این اقوام را ایرانی و آریایی هم بدانیم. پس چاره برای پوشاندن این حقیقت چه بود؟! باید فوری دست به کار می شدند... .

VIII. Milletlerarası Türkoloji Kongresi

پروفسور دوقتور حسین محمّدزادۀ کذّاب (یالانچی) آذربایجان تورک ان یازیچی و تدقیقاتچیسی


دکتر حسین محمّدزادۀ صدیق و به قول خودش دوزگون(معادل ترکی صدیق)، چند سال پیش، از فرط راستگویی بیانیّه ای را از پیش خود جعل و به اسم سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متّحد (یونسکو) منتشر کرد که طیّ آن یونسکو اعلام می دارد: "ترکی دوّمین زبان باقاعدۀ دنیا و متقابلاً فارسی سی و ششمین لهجۀ زبان عربی ست"!! تا مدّتهای مدیدی، این بیانیّه به صورت زنجیره ای در همۀ شهرهای آذربایجان ایران دست به دست می گردید. امّا چرا دوّمین؟ من می گویم ترکی اوّلین زبان باقاعدۀ دنیاست. منتها این تعبیر سی و ششمین لهجۀ عربی (عین جعل نام خلیج فارس) از کجا آمد؟ تحقیر زبان فارسی در حدّ لهجه به کنار، مگر فارسی از زبانهای هندواروپایی و عربی از زبانهای سامی نیست؟ این چه ارتباط نامتوازنی است که بین اینها برقرار شده است؟ درست است که زبان کنونی فارسی که زبان دوّم عالم اسلام است، از زبان عربی ودیعه های بسیاری گرفته است، ولی ریشه اش عربی نبوده و بلکه با عربی ریشۀ مشترک نزدیک نیز ندارد. فارسی از سری زبانهای پیوندی و عربی به همراه عبری از سری زبانهای تصریفی است... . جمعی از دانشجویان حقیقت طلب به موضوع شک کرده و به یونسکو نامه نوشتند تا صحّت و سقم این خبر را از آنجا جویا شوند. یونسکو در پاسخ آنان، جوابیّه ای صادر کرد که: "برای ما همۀ زبانهای بشری محترم هستند و در راه حفظ همۀ آنها می کوشیم و امکان ندارد چنین نظراتی اظهار کرده باشیم". این پاسخ هیچگاه انعکاس نیافت؛ امّا مقصود از آوردن ماجرا، متوجّه ساختن خوانندگان به نیّات این جاعلان بود تا روشن شود که تا چه اندازه دقیق و حساب شده کار می کنند و چه اهدافی در سر دارند. امیدوارم روشن شده باشد.


  • امید شمس آذر
چندی پیش در ادامۀ سلسله جنجال آفرینی های کاذب دولت در راستای سرپوش گذاشتن بر بی عرضگی ها و دروغگویی های خود و عوض کردن اولویّت های ملّت، جملۀ‌ دیگری از رییس جمهور در رسانه ها دست به دست شد که: "علم اسلامی و غیراسلامی ندارد و در علوم تجربی هدفها با یکدیگر فرق می کنند و الّا علوم شبیه هم هست". این جمله نیز مانند جملات قبلی از این دست که مدام به فهرستشان اضافه می شود، از سری جملات مبهم بوده و ظاهر آن اشکالی ندارد، ولی ناقص و قابل سوءاستفاده است. حسن روحانی/فریدون در کنار چهره هایی مانند شهید بهشتی، مرحوم طالقانی، امام خامنه ای و هاشمی رفسنجانی از خطیبان طراز اول سالهای پیروزی انقلاب اسلامی بوده و هرگز این موهوم گویی ها نمی تواند ناشی از بی دقّتی و شتابزدگی ایشان باشد؛ خاصّه اینکه مانند خطیبانی چون حسن رحیم پور با دور تند سخن نمی گوید، بلکه به تأسّی از استادش جناب رفسنجانی با مکث و منّ و منّ و طمأنینه صحبت می کند. دقیقاً به همین دلیل نیز هرگز نمی تواند مدّعی شود: تا ما یک کلمه حرف می زنیم از همه طرف مورد هجمه قرار می گیریم. مغلطۀ این بارش نیز در اینجاست که: اوّلاً اسلامی یا غیر اسلامی بودن علوم تنها بر پایۀ کاربرد آنها تعریف نمی شود، بلکه ما علومی داریم که اساساً بعد از ظهور اسلام و تحت تأثیر اقتضائات جامعۀ اسلامی و بر اساس آموزه های قرآن و سنّت پدید آمده اند و در غرب نمونۀ آن را نمی بینیم؛ مانند: علم تفسیر، علم حدیث، علم رجال، علم درایه، علم کلام و... . مگر اینکه از منظر ایشان -در جایگاه یک روحانی عضو مجلس خبرگان- اینها علم محسوب نشوند! ثانیاً این میان تکلیف عالمان مزدور درباری چه می شود؟ مورد قبلی شاید برای عموم مردم قابل تشخیص نباشد، ولی این مورد بسیار بدیهی و قابل ردیابی است. در طول تاریخ کم نبوده اند عالمانی که بنا به خوشایند حکومتها، حقایق علمی را تحریف و واژگون کرده و مردم را از راه خدا بازداشته و بازیچۀ هوای نفس شیاطین قرار داده اند. مشخّص ترین مثال آن نیز در میان اذهان عمومی، تاریخ نویسان درباری بوده اند که حقایق علم تاریخ را متفاوت از آنچه هست، بازنمایانده اند. به این لیست اضافه کنید: علمای تحریف کنندۀ کتاب مقدّس، جاعلان حدیث، کشیشانی که فتوا می دادند زمین مرکز جهان است، پزشکان قانونی وابسته به دربار پادشاهان که گزارشهای دروغ دربارٖۀ زندانیان مرده یا بیمار منتشر می کردند، فضانوردانی که به خواست کمونیست ها گواهی دادند(!) که خدایی در کار نیست، دانشمندانی که هر از گاهی در راستای منافع تاجران دربارۀ مفید یا مضر بودن خوراک یا عادت رفتاری بخصوصی نظر می دهند، و... . پس اظهارنظرهایی نظیر آنچه گفته شد، تنها یک نظر شخصی در راستای چگونگی اسلامی سازی علوم نیست؛ بلکه چراغ سبزی برای حضور و نفوذ جاسوسان دانشمندنما و ادامۀ فعّالیت آنها در ایران است.
یکی از این جاسوسان که دیروز خبر مرگش در 76 سالگی اعلام شد، استفان هاوکینگ فیزیکدان انگلیسی بود که سالها با به کارگیری عنوان مردم پسند "شاگرد اینشتین"، مردم دنیا و بخصوص جوانان و نوجوانان را سر کار گذاشت و این در حالی بود که نظرات عمدۀ او هیچ شباهتی به نظریّات اینشتین نداشته و فقط از موادّ خام اوّلیۀ آنها جهت بنا کردن ساختمان دروغین خود استفاده کرده است. سالها پیش که او جوان کم سنّ و سالی بیش نبود، نزدیکان اینشتین و از جمله حمیدرضا پهلوی -برادر شاه سابق ایران و رابط و مترجم بین اینشتین و آیت الله بروجردی- نسبت به گرمی بازار او هشدار داده و او را "بچّه روباه چلاق" خطاب کرده بودند. قضیه از این قرار بود که استعمار بریتانیا که با مشاهدۀ قدرت نفوذ علمی و معنوی شخصیّتی چون اینشتین در میان علم اندوزان موحّد جهان اعمّ از یهودیان و مسلمانان و دیگران که در تضاد با منافع این دولت در راستای تهی کردن امّت های موحّد از داشته های درونی خودشان و سوق دادن آنها به سمت و سوی مورد علاقۀ خود قرار داشت، به هراس افتاده بود و خاصّه بعد از اینکه دیدند نمی توانند از این شخصیّت بزرگ استفادۀ ابزاری کرده و فی المثل ریاست جمهوری اسرائیل را به او بپذیرانند، به فکر افتاد تا با مطرح کردن قطبی در مقابل او، حاشیۀ امنی برای خود و اهداف پلیدش ایجاد کند. یعنی شبیه همان هدفی که در زمان ما آمریکا از تأسیس داعش در منطقه دنبال کرده است. اینگونه بود که این بچّه روباه دست پروردۀ کفتار پیر استعمار، ابتدا به مدد شبکه های تبلیغاتی نظراتی ارائه می کرد که ظاهراً مورد خاصّی نداشته و علمی به نظر می آمدند؛ اما بعدها خصوصاً بعد از درگذشت اینشتین، با توضیح و تشریح آنها رسماً دست به انکار وجود باریتعالی و نحقّق معاد و وجود بهشت و دوزخ زده و نقاب از روی مأموریّت محوّله اش انداخت. نظراتی چون: "افزایش بی نظمی یا آن آنتروپی، چیزی است که به زمان جهت می دهد" پس در نتیجه "من که زمانی عقیده داشتم گسترش جهان هستی متوقّف و جهان دوباره جمع می شود، اشتباه می کرده ام"! اینجا ظاهراً از سر تواضع علمی به اشتباه خود اعتراف می کند، امّا در اصل اعلام می دارد که: آن موقع زمان برای ارائۀ این نظر مناسب نبوده است؛ گذشته از آنکه این نوع نتیجه گیری، یک بحث فوق العاده عوامـ[ـفریبـ]ـانه و از نظر هوشمندان مردود است: اگر بنا باشد زمان متوقّف شود، آنوقت چه؟! مگر زمان از ازل بر این عالم -که می گویند 15 میلیارد سال بیشتر قدمت ندارد- مسلّط بوده که تا ابد هم پایدار بماند؟! وی با استدلالهایی اینچنینی، بحث مبدأ و مقصد آفرینش را انکار کرده و نهایتاً نیز بعد از اینکه به حدّ کافی در بین علاقه مندان، شهرت و محبوبیّت کسب کرده، به طور رسمی بی اعتقادی خود را اعلام می کند. اطرافیانش نیز با تأسّی به نظرات او، از علم در جهت مبارزه با اعتقادات -و نه حتّی احکام یا اخلاقیّات- دینی استفادۀ ابزاری کرده و فی المثل اعلام می نمایند: خدا همان انرژی سیّال جهانی است!! البتّه جمله ای منسوب بدو نقل کرده اند که: "اگر انسان نتواند چیزی را اثبات کند، دلیل بر نبود آن نیست"؛ ولی این سخن نیز از سر تعارف و برای پیشگیری از منفور شدنش در بین مذهبی ها بوده است. وگرنه به آسانی می توانست بگوید: "اگر انسان چیزی را انکار کند دلیل بر نبود آن نیست". گذشته از آنکه مواردی مانند: یکسانی خدا با انرژی سیّال جهانی، محدودیّت زندگی به همین دنیای کنونی و یا تسلّط نداشن متافیزیک بر فیزیک هم، انگاره هایی هستند که انسان هیچگاه نخواهد توانست آنها را اثبات کند!!
اینشتین خود همواره تا زمانی که زنده بود، نسبت به کژفهمان و سوءاستفاده کنندگان از نظریّۀ نسبیّتش هشدار می داد و به عنوان مثال در یکی از نامه هایش به آیت الله بروجردی تصریح کرده است که: نظریۀ نسبیت مرا بیشتر آنان که ادّعای تفسیر و تبیین آن را دارند، کاملاً برعکس فهمیده و فهمانده اند؛ مانند فرضیّۀ ارائه شدۀ "برادران دوقلو" که اگر یکی به یک سفر فضایی رفته و پس از مدّت اندکی برگردد، مشاهده خواهد کرد که برادر دیگرش که در این مدّت روی زمین بوده، از او بسیار پیرتر شده است. اینشتین می گوید: قضیه برعکس است و زمان برای آنکه به سفر فضایی رفته با شتاب بیشتری می گذرد، نه برای آنکه ساکن مانده است. سپس در ادامه از حدیث معراج حضرت رسول اکرم(ص) شاهد می آورد که: هنگامی که حضرت(ص) در شب معراج قصد خروج از خانه را داشت، دامن لباسش به ظرف آبی که پشت در بود برخورد و آب آن شروع به ریختن کرد. در پایان ماجرا، وقی به خانه برگشت، مشاهده کرد که آب ظرف همچنان در حال ریختن است... . اینشتین همواره تأکید می کرده است که: به همان دلیلی که فیزیک نسبیّتی بر فیزیک کلاسیک احاطه دارد، متافیزیک هم بر فیزیک احاطه دارد؛ امّا آنانی که در مقام کاسه های داغتر از آش، سنگ نسبیّت را به سینه می زنند، از این راه در داستانی شبیه نوشتن نام مار و کشیدن شکل آن، در پی متقاعد کردن عوام برای انکار متافیزیک اند!... به هرصورت بنده فکر نمی کنم شباهت سازی ها به همین جا ختم شود و همانطور که قدر اینشتین پس از مرگ وی بود که بیشتر شناخته شده و می شود، بی شک برای هاوکینگ هم در راستای اهداف گفته شده، یک پروژۀ بزرگ تعظیم و تکریم تدارک دیده شده که تازه قرار است بعد از این اجرا شود. از جعل داستانها و خاطرات گرفته تا نقل سخنان قلّابی از او در فضای مجازی... . هاوکینگ هم علی الظّاهر از آن دسته انسانهایی بوده که از بس غرق در شناخت جهان خلقت شده بود، به ذهنش خطور نمی کرد که خود این جهان و قواعد و فرمولهای ظاهراً تغییرناپذیر و نظم حاکم بر آن از کجا امده اند؟ به احتمال بسیار، گوشه های دیگری از دروغها و کارهای عوامفریبانۀ دیگرش، بعدها برملا خواهد شد. هوشیار باشیم.

  • امید شمس آذر

اگر سیر طبیعی سبکهای شعری فارسی را در نظر بگیریم، شاهدیم که بعد از سبک خراسانی که مبتنی بر سادگی و راستی و خردگرایی بود و آذربایجانی که اساس آن به رخ کشیدن معلومات شاعرانه بود و عراقی که پایه اش بر عشق و عرفان و کشف و شهود بوده و به همین خاطر دیرتر پایید، نوبت به سبک هندی رسید که بر مضمون سازی و مضمون یابی های ظریف شاعرانه استوار بود و بعدها نیز به علّت خستگی شاعران از سختگیری های آن، جای خود را به سبک نوعراقی/بازگشت داد. این وضعیت برقرار بود تا بعد از انقلاب مشروطه که کپی ناقصی از ویژگی های ادبیّات غرب به ادبیّات ایرانی اضافه شد و باعث گردید بعضی از شاعران ما در برابرش در دوره های بعدی، سبک های نو خراسانی (مثل مرحوم اخوان ثالث) و نوآذربایجانی (مثل علی معلّم دامغانی) را تجربه کنند. نهایتاً بعد از انقلاب اسلامی، با پیشروی شادروانان: قیصر امین پور، سلمان هراتی و سیّدحسن حسینی، سبک "نوهندی" به عنوان سبک میانۀ شعر فارسی امروز تثبیت شد. تفاوت نوهندی با هندی شاخته شدۀ قبلی، در تعدیل و انعطاف آن است. در این سبک جدید، برخلاف اشعار شاعرانی مانند صائب تبریزی و حتی در زمان خودمان فاضل نظری، یک غزل متشکل از چندین تک بیت مجزا که هرکدام توانایی ضرب المثل شدن داشته باشند، نیست و بین آنها علاوه بر یکسانی وزن و قافیه، پیوندهای عمودی و مهمتر از آن پیوند عُمقی نیز وجود دارد و تک بیت های آنچنانی، فقط یک یا دو بار در طول یک غزل تکرار می شوند. این سبک به جا مانده از آن سه بزرگوار، علاوه بر مضامین متناسب انقلاب اسلامی که در آثار آنان وجود دارد، سبک شعر انقلاب -و نه صرفاً شعر بعد از انقلاب- نیز هست و راهنمایی ها و توصیه های رهبر انقلاب دربارۀ شعر و شاعری را هم اگر مرور کنیم، خواهیم دید که نظرشان بر تقویت این سبک هست؛ البتّه اگر مافیای شعر اجازه بدهد.



  • امید شمس آذر

حدّ مقبول حجاب در قرآن تعریف شده است. واجب، هر نوع پوششی است که آن مقدار از حجاب را تأمین کند. چادر (برای بانوان) واجب نیست، ولی حجاب برتر محسوب می شود. برای همین، تبلیغ چادر به معنی امر به چادر و الزام به آن -به طوری که غیر آن ممنوع باشد- نیست. حال، عدّه ای با همین تبلیغ هم مشکل دارند که علّتش را باید از خودشان پرسید. تنها توجّه داشته باشیم که: هیچ کس اصل حجاب را تبلیغ نمی کند، چون حجاب حدّاقل در کشور ما "قانون" است و کسی بی حجاب در اجتماع ظاهر نمی شود؛ بلکه این حجاب کامل است که مورد تبلیغ قرار می گیرد. حال، اگر کسی قصد تبلیغ حجاب کامل را در قالب پوستر و... داشته باشد، به جز چادر چه نماد دیگری را می تواند مورد استفاده قرار دهد؟

مخالفان این امر، برای پوشاندن مخالفتشان با اصل حجاب، در چنین مواقعی ابراز می کنند: چه لزومی دارد که پوستر الزاماً مربوط به چادر باشد ؟!؛ و این در حالی است که اگر تبلیغ حجاب کامل ملازم با چادر و منوط به آن نباشد، تبلیغ قانون کرده ایم و این امر به نوبۀ خود به بی قانونی (در اینجا بی حجابی) دامن خواهد زد. اگر هم از اساس تبلیغی در میان نباشد، القاء خواهد کرد که: حجاب در کشور ما زوری -و نه الزامی- است و بانوان با اکراه آن را قبول می کنند. با این اوصاف، این عدّه چون زورشان به حجاب نمی رسد، به ناچار به نماد حجاب کامل یا همان چادر می تازند تا بعداً با توّکل بر شیطان ببینند چه کار دیگری می توانند بکنند!

  • امید شمس آذر

سکس وجه مشترکی با رمانتیسم دارد و خشونت وجه مشترکی با حماسه. محتوای هنری داستانهای اساطیری یونان و روم باستان تشکیل شده از: فصل مشترک سکس و رمانتیسم + فصل مشترک حماسه و خشونت. ما رمانتیسم غیر شهوانی و حماسۀ غیر خشن هم داریم -همانطور که سکس غیر رمانتیک و خشونت غیر حماسی هم داریم-، امّا اثری از آن در داستانهای یونان و روم باستان نمی بینیم؛ و این یعنی: این داستانها سکس را به اسم رمانتیسم و خشونت را به اسم حماسه به خورد مخاطبان می دهند..

امّا در کنار این مسئله، باید به این نکته نیز همزمان توجّه داشت که: این داستانها -با همین محتوایی که دارند- در نزد خود آن مردمان جنبۀ اعتقادی داشته و اساس عقاید دینی و مذهبی آنان را تشکیل می داده اند. ما امروز این داستانها را در حوزۀ ادبیّات و هنر بررسی می کنیم، امبا از خود نمی پرسیم: خود یونانیان و رومیان چه؟ آیا آنان هم مانند مردم روزگار ما بر غیر واقعی بودن روایتهای اسطوره ای خویش واقف بودند و تنها از جنبۀ هنری بدان می نگریستند، یا اینکه واقعاً به آنها اعتقاد داشته و واقعی شان می پنداشتند؟ اگر به این روایتها اعتقاد داشته و آنها را واقعی می دانستند، معلوم می شود که تا چه اندازه عقب مانده و خرافه پرست بودند! اگر هم اعتقاد نداشته و صرفاً به دنبال جنبه های زیبایی شناختی بودند، پس چقدر بی دین و لائیک بودند!

سؤال مهمتر اینکه: حکمت و فلسفه -همان حکمت و فلسفه ای که حوزۀ بحثش مبانی هستی شناسی و جهان بینی ادیان و ابزار کاری اش عقل و اندیشه است- اگر از چنین جغرافیایی برخاسته باشد، ثمره اش چه خواهد بود ؟!


  • امید شمس آذر

زروانیان -که فراماسون ها از نظر اعتقادی پیرو مکتب آنانند- می گویند: "فرقی ندارد آدم خوبی بودی یا آدم بدی، به هرحال سعی کن آدم بزرگی باشی" !!

با در نظر داشتن این اصل عقلایی که "آنچه وجود دارد خیر است و بدی عدم خوبی ست"، بطلان آن سخن آشکار می شود؛ چرا که تنها با انجام کارهای نیک و دوری از کارهای بد است که مراتب وجودی آدمی تکمیل شده و بزرگی و برتری اش معنا پیدا می کند. این است معنی قول خدای تعالی در کتاب مجید که: «إنّ أکرمکم عندالله أتقیکم - همانا گرامی ترین شما نزد پروردگارتان باتقواترین شماست». حال، از کسانی که خلاف این می اندیشند، باید پرسید:

اگر به راستی تقوا ملاک نیست، پس بزرگی از کجا می آید ؟!


  • امید شمس آذر

حدیث منزلت، علاوه بر اثبات حقّانیت امیرالمؤمنین(علیه السّلام)، شاهد دیگری است بر مظلومیّت ایشان. زیرا همانطور که قوم بنی اسرائیل در غیاب موسی(ع) و هنگامی که برادرش به سرپرستی آنها گماشته شده بود، از عهد خود برگشتند و به پرستش گوسالۀ سامری روی آوردند، اکثریّت امّت نوپای اسلام هم بعد از رحلت پیامبرشان(صلّی الله علیه و آله) چنین معامله ای را با هارون خود صورت دادند. امّا باید دقّت کنیم که:

بنی اسرائیل، گوسالۀ سامری را به عوض هارون به پرستش نگرفتند که در مقام مقایسه، گوسالۀ امّت اسلام را هم از این لحاظ بخواهیم با علی(علیه السّلام) رو در رو کنیم. نه علی(ع) و نه هارون(ع) هیچکدام -نعوذ بالله- ادّعای خدایی نکردند؛ بلکه مردم را به اطاعت از خدای یگانه دعوت کردند که این دعوت هم به نیابت از پیامبران دو امّت بود. پیامبرانی که باز از طرف خدا مأمور به دعوت شده بودند، نه از پیش خود. قضیه این است که  بنی اسرائیل، در برابر خود خدا ایستادند و به جای اطاعت از پیامبر خدا و یا نایب او، به اطاعت از طاغوت روی آوردند که پرستش گوساله در این میان به طور قراردادی، نشانی بود از اطاعت طاغوت. بدینگونه امّت اسلام هم با سرپیچی از اطاعت فرمان خدا و پیامبر(ص) و پذیرش ولایت نایبِ پیامبرِ خدا، در واقع از ولایت خدا خارج شدند و به ولایت طاغوت گردن نهادند. البتّه با این تفاوت که: آن کفر، آشکار بود و این مخفی.


  • امید شمس آذر

چوپان دروغگو یک عمر دروغ گفت، یک بار که راست گفت مردم حرفش را باور نکردند. مشکل جامعۀ ما این است که یک عدّه چوپانهای دروغگو و گربه های بی حیا که در دیزی را باز دیده اند، الکی خودشان را به موش مردگی میزنند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند. این وسط دوتا آدم حسابی هم که پیدا بشوند حرف راست بزنند، هیچکس باور نمی کند !

  • امید شمس آذر

دین عبارت است از: مجموعۀ اعتقادات، احکام و اخلاق که از طرف خدای متعال برای سعادت بشر به واسطۀ پیامبران ابلاغ شده است. در تعریف کوتاه، اگر -به تعبیر فلاسفه- علّت غایی آن را در نطر بگیریم، عبارت است از: برنامۀ زندگی؛ از این رو علاوه بر شئون معنوی، شامل شئون مادّی هم می شود. خود این معنویّت به نوبۀ خود، علاوه بر متافیزیک و مابعدالطّبیعه، شامل فیزیک و طبیعیّات هم می شود. متافیزیک هم به نوبۀ خود، علاوه بر فراواقعیّت، واقعیّات را هم در بر می گیرد. ولی در حال حاضر به  دلایل متعدّدی که منجر به غلبۀ برنامه های غیر دینی بر برنامه های دینی در زندگی انسانها شده اند، جنبۀ معنوی دین بیش از جنبۀ مادّی آن، از این میان جنبۀ مابعدالطّبیعۀ معنویّت بش از جنبۀ طبیعی آن، و از آن میان هم جنبۀ فراواقعیّت متافیزیک بیشتر از جنبۀ واقعیّتی آن در عرف معمول طرف توجّه قرار گرفته است.

حال با این توضیحات، باید از خود پرسید: آیا این گرایش به دین که در عصر حاضر در سطح جهان -به ویژه کشورهای آتلانتیک شمالی- فراگیر شده، من باب فلسفۀ وجودی راستین دین (=برنامۀ زندگی) است یا من باب فرار از واقعیّت؟ اگر از باب فرار از واقعیّت است، هر مسلک و آیین انحراف آمیزی هم برای این منظور کفایت می کند؛ اما اگر از باب یافتن برنامۀ زندگی است، همانا دین نزد خداوند اسلام است و بس!


  • امید شمس آذر

آزادی هر فردی در جامعه، جایی تمام می شود که آزادی فرد دیگری شروع می گردد. قانون، عاملی ست برای تعیین محدودۀ آزادی های افراد، مشخّص کردن روابط آنها با همدیگر و محدود ساختن هوای نفس آنان؛ امّا با اینهمه، برای ساختن جامعۀ آرمانی، تنها قانون کافی نیست؛ زیرا در دو مورد عمده، عدم کارآیی خود را به نمایش می گذارد که عبارتند از:

 1- چه تضمینی وجود دارد که خود واضعان، مجریان و ناظران قانون یا همان قوای مقنّنه، مجریه و قضائیّه، در انجام وظایف وضع، اجرا و نظارت خود، دچار اِعمال هوای نفس نشوند؟ که این خطر در مورد قوّۀ مقنّنه بیشتر است؛ زیرا آنان علاوه بر خطر گفته شده، در معرض خطر وضع قانون از روی هوای نفس هم قرار دارند.

 2- انسان موجودی مختار آفریده شده است و از این رو قانون پذیری او نیز اگر از روی اختیار نباشد، ارزش چندانی ندارد. خداوند نیز در قرآن حکیم، بعث انبیاء علیهم السّلام را نه برای برپایی قسط و عدل، که «لیقوم النّاس بالقسط» معرّفی کرده است.

پس چاره چیست؟!

اینجاست که مفهوم «ولایت» پا به عرصۀ خودنمایی می گذارد و اهمۤیت خود را نشان می دهد؛ ولایت، هم به معنای دوستی و هم به معنای اطاعت پذیری و در واقع: اطاعت پذیری از روی دوستی. ولی و مولا، آن کسی است که به خاطر بی چون و چرا بودنش، اطاعتش را با طوع و رغبت می پذیریم. مانند پدر و مادر. در میان افراد جامعه هم، آنانی به سرپرستی دیگران برگزیده می شوند که به علت پاکی و موجه بودنشان، اطاعت پذیری مردم از آنان با میل و رغبت صورت پذیرد که البته خود این میل و رغبت را هم باید در عقل ریشه یابی کرد نه در هوای نفس.

این است معنای برتر بودن جایگاه ولایت از قانون.


  • امید شمس آذر

پسردایی م که کلاس پنجم میخونه، تعریف میکرد: «پارسال ما رو از طرف مدرسه بردند اردو کانون فرهنگی_تربیتی شهید رجایی، اونجا به جای فیلمهای درست و حسابی و بزن_بزن(!)، کارتون گذاشتند برامون». پرسیدم: «چه کارتونی؟»، گفت: «چیه؟! همونی که بچّه میخواد از بالای یخچال کیک برداره، دستش نمیرسه». دیدم منظورش "پور پیگ" ـه -چون قبلاً یه بار دیده بودمش-؛ امّا اون شخصیتی که میخواد از بالای یخچال کیک یا کلوچه برداره، بچّه نه، که یک "بچّه خوک" ـه و اسم کارتون هم از او گرفته شده: pig به معنی خوک و poor هم عنوانی حقارت آمیز با معانی ای چون بدبخت، یتیم، بیچاره و طفلکی که در مقام ابراز ترحّم به کار میره. در کل یعنی بچّه خوک بیچاره.  این کارتون در اصل جزء کارتونهایی ست که برای گوشیهای تلفن همراه ساخته شده؛ کارتونهایی که به خاطر کوتاه بودنشون بینندۀ به خصوصی ندارن و باید در موقعیتهای کسالت باری مثل سالن انتظار که توجّه افراد به جای دیگری معطوف نیست، هم رضایت مخاطب رو جلب کنن و هم اون پیام و نتیجه ای رو که مدّ نظر دارن، در موجزترین صورت ممکن بهش برسونن. حالا این مخاطب، مخاطب عام باشه مثل عموم بچّه ها و بعضی از بزرگترهای سطحی نگر، یا مخاطب خاص باشه مثل بزرگترها و بعضی از بچّه های عمیق. پورپیگ به خوبی از عهدۀ انجام هر دو وظیفه براومده. خلاصۀ داستانش از این قراره که: «یک بچّه خوک صورتی رنگ در یک زمینۀ سفید که در اون چیزی جز یک یخچال بزرگ که بالاش یک ظرف شیشه ای تُنگ مانند پر از کلوچه گذاشته شده، وجود نداره، دیده میشه که داره میره سمت ظرف کلوچه ها که احتمالاً مادرش اونجا قرار داده باشه. ولی قدّش نمیرسه و دست به دامن راهکارهای مختلفی میشه تا بهش دست پیدا کنه. امّا هیچکدوم از این تدابیر جواب نمیده و به کارش نمیاد، از استفاده از فنر و بادکش و... تا گذاشتن تعداد 3 + 3 یا 1 + 5 (دقیق خاطرم نیست) قوطی مقوّایی زیر پاهاش که به علّت خالی بودنشون فرتی وامیرن و زیر پای او رو هم خالی میکنن. آخر سر وقتی امیدش از همه جا بریده میشه، یکی از کلوچه ها به صورت کاملاً تصادفی به دستش میفته، ولی تا میاد سمت دهانش ببره و بخوره، ظرف شیشه ای قالب میفته رو سرش و بدین ترتیب از خوردن اون محروم میشه»!! عوام که معمولاً اتّفاقات لحظه به لحظه رو هنگام تماشای فیلم تعقیب میکنن، میتونن به این نتیجه برسن که: «برای رسیدن به شیرینی و سیر کردن شکم، خودتونو به آب و آتیش بزنید و از هر راهی که به ذهنتون میرسه استفاده کنید. دیگه توجّه نداشته باشید که آیا خوردن اون شیرینی ها کار درستی ـه یا نه؟ و آیا همۀ این راهکارهای آنی به اون هدف کوتاه منتهی میشه یا خیر؟»؛ امّا برای خواص و نخبگان که آینده رو در نظر میگیرن و به اهداف بلند فکر میکنن، مفهوم شیرینی منحصر در لذّتهای مادّی صرف نیست. برای همین اونها ممکنه این برداشت رو داشته باشن -اون هم با خطاب بچّه خوک یتیم- که: «بیخودی برای اهداف بلندپروازانه تون زحمت نکشید. ممکنه شما اونها رو حقّ مسلّم خودتون بدونید، ولی وقتی تقدیر اینه که بهش نرسید، تدبیر شما راه به جایی نمیبره. اگر هم فکر کردین که یک لحظه شانس باهاتون یار بوده و به بخشی از اون دست یافتید، باز هم این دستیابی با عامل تحریم به کامتون تلخ میشه». این دو نتیجه زمانی با هم قابل جمع اند که: یک جامعه -متشکّل از عوام و خواص- بر سر انتخاب دستیابی به اهداف متعالی و حقیقی یا بسنده کردن به خوشیهای آنی و گذرا، توی دوراهی قرار داده بشن. اون وقته که نخبگان با القای یأس و ناامیدی یواش یواش به سمت انصراف از حقوق حقّۀ ملّت خودشون سوق داده میشن و عموم مردم هم با وعدۀ بهبود وضع معیشتی در این انصراف دادن پیشقدم میشن و همگی با هم از اهدافشون میگذرن؛ دست آخر هم میبینن که از وعدۀ رفاه و آسایش هم چیزی به دستشون نرسیده و همه ش خیالی بوده؛ این خلاصه و چکیدۀ همه چیز مدیریت فرهنگی و تربیت و سیاست ـه.  حالا آیا امکان داره که ملّت ما هم از مخاطبان اصلی این اثر نمایشی باشه؟ چرا که نه؟! کافیه برید ببینید این کارتون چه زمانی اومد بازار؟؟ برای شادی روح شهید رجایی(ره) هم صلواتی بفرستید.


  • امید شمس آذر

اتّحاد و انسجام اسلامی از دیرباز خاصّه در قرون اخیر که پای استعمار خارجی هم به سرزمینهای اسلامی باز شد، همواره دغدغۀ خاطر بزرگان و اندیشمندان مسلمان بوده است. سردمداران این حرکت نیز، در درجۀ اوّل خود اهل بیت (علیهم السّلام) و صحابۀ ایشان بوده اند. در هر عصر و زمان نیز به مقتضیّات وقت، شیوه ای پیش گرفته اند که آن هدف اصلی را بهتر تأمین می کرده است؛ زمانی سکوت و گوشه نشینی، زمانی مداومت به مباحث علمی، زمانی تقیّه و زمانی نیز امر به معروف و نهی از منکر علنی. در دوران ما، بر سر اینکه اکنون کدام شیوه و راهکار کارآمدتر است، بین علما اختلاف است؛ امّا عمدۀ آنان بر سر مسئلۀ اصلی که همان حفظ بنیان امّت واحدۀ اسلامی است، باهم اتّفاق نظر دارند. آنچه که مسلّم است، این است که: برای طرح اختلافات مذهبی به منظور رفع آن، سه شرط عمده لازم است؛ نخست اینکه بیگانه صدای ما را نشنود. برای کسی که از اساس اهل وضو و نماز نیست، چه توفیری دارد که مسلمانان به چه شکلی وضو می گیرند و نماز می خوانند؟ یا به کسی که به نبوّت پیامبر اسلام(ص) قائل نیست، چه ربطی دارد که جانشین ایشان چه کسی است؟ شرط دوّم اینکه این مسائل بین خواص و نخبگان مطرح شود و عوام آن را بین خود به حاشیه نکشانده و پرپر نکنند. شرط سوّم نیز اینکه بین آدمهای مذهبی مطرح شود، چون اصل مسئله یک مسئلۀ مذهبی است.

در ادامه به مدل های عمدۀ ارائه شده برای وحدت اسلامی از سوی پیشروان این جریان در روزگار خود به ترتیب تاریخی شان می پردازیم. امید که مورد تأمّل واقع شده و سودمند افتد.


1- مدل سیّد جمال الدّین اسدآبادی) سیّد جمال الدّین اسدآبادی معروف به سیّد جمال الدّین افغانی، با اینکه شیعه بودنش مسجّل است، امّا خود را عموماً سنّی جا می زد و افغان شناخته شدنش نیز احتمالاً در این راستاست. حتّی در عکس ها هم به شیوۀ نماز سنّیان، حالت تکتّف به خود گرفته است. او در درجۀ اوّل یک مبارز سیاسی و فعّال علیه استعمار غرب یوده است؛ امّا در این راستا نقش توده های ملّت ها را کمرنگ انگاشته و بیشتر در پی گفتگو و متقاعد ساختن حاکمان بوده و توفیق چندانی نیز به دست نیاورد. از سیرت وی در نشست و برخاست ها و تلاشهایش در رنگ به رنگ شدن و نقش بازی کردن هایش بر می آید که خود به طور کامل متشرّع و متخلّق به احکام و آداب اسلامی نبوده است، بلکه برای وی همان هدف نهایی اش که رهایی ملّت های مسلمان از چنگ استعمار باشد، مهم بوده. با استبداد داخلی هم به اندازۀ استعمار خارجی مشکل نداشته است. شاید از این جهات با خواجه نصیرالدّین طوسی قابل مقایسه باشد.

2- مدل شیخ محمّد عبده) شیخ محمّد عبده مصری از شاگردان سیّد جمال، صاحب جملۀ معروف «رفتم به غرب، اسلام را دیدم ولی مسلمان ندیدم. برگشتم به شرق، مسلمان دیدم امّا اسلام ندیدم»، از منادیان نواندیشی و اصلاح گری دینی در میان علمای معاصر اهل سنّت است. به مبانی شیعی مانند "اجتهاد" معتقد بوده و با تقلید و جزمی گری مخالف بوده و همواره نسبت به تقدیس شخصیّت های تاریخی غیر از بزرگان دین و کتابهای مذهبی غیر از قرآن هشدار می داده است؛ از این رو میانه ای نیز با حدیث و روایت نداشت. در مورد حکومت و سیاست نیز معتقد بود که باید به سلیقه و اقضای ملّت ها واگذار شود.

3- مدل اقبال لاهوری) علّامه محمّد اقبال لاهوری، در درجۀ اوّل یک فیلسوف، اندیشمند و شاعر است و اگر در زمینۀ دینی و یا سیاسی هم فعّالیتی کرده باشد، از اندیشه ها و اعتقادات خودش سرچشمه می گیرد. از نخستین منتقدان جایگاه ناتراز علوم انسانی در جهان اسلام در روزگار ماست. او از اساس به سازگاری مبانی تمدّنی غربی با مبانی اسلامی معتقد نبوده و شعار "بازگشت مسلمانان به اصل و ریشۀ خویش" را سر می داده است. در این زمینه، بینشی عرفانی داشته و بیشتر تحت تأثیر مولوی بوده است. معتقد بود مسلمانان باید حول محور مشترک خود که همان اصل توحید و کتاب قرآن و قبله گاه کعبه و شخصیّت والای حضرت رسول(ص) باشد، گرد آیند و اگر قدر این مفاهیم -آنطور که باید- شناخته شود، آنان را به اندازه ای مسحور عظمت وجودی خود می کند که جایی برای مسائل دیگر باقی نمی ماند. در زمینۀ حکومت نیز قائل به احیای خلافت اسلامی به طرز و روشی نوین و امروزی بود.

4- مدل نوّاب صفوی) سیّد مجتبی میرلوحی معروف به نوّاب صفوی، بنیانگذار جمعیّت "فدائیان اسلام" از پیشگامان مبارزۀ مسلّحانه در ایران معاصر و در عین حال دارای مانیفست روشن از قانون اساسی حکومت اسلامی مورد نظر است که آن را در کتابی به نام "راهنمای حقایق" به رشتۀ تحریر درآورده است. این گروه در زمینۀ عقاید شیعی بسیار تند و بی پروا ظاهر می شدند و اصلاً اهل تقیّه نبودند، در عین حال با گروههایی از اهل تسنّن که آنها نیز در عقاید خود بسیار تند و سازش ناپذیر بودند، همکاری می کردند و نشریّات مشترکی نیز با هم به چاپ می رساندند. این عمل، کافی بود برای ارائۀ مدل مطلوب آنان جهت تحقّق وحدت اسلامی که: شیعه و سنّی قرار نیست از اعتقادات ویژۀ خود دست بکشند، امّا هرگاه که پای دشمن مشترک در میان است، با وجود تمام اختلافاتی که باهم دارند، در یک مسیر واحد قرار گرفته و دو لبۀ یک قیچی می شوند.

5- مدل امام خمینی) علمای شیعه در طول تاریخ نسبت به علمای سنّی، بیشتر اهل تسامح و مدارا با فرقه های دیگر بودند. اگر نخواهیم متّهم به جانبداری شویم، حدّاقل این اندازه می توانیم تعلیل کنیم که: تجربهٔ تاریخی نشان می دهد همواره گروههایی که نسبت به همسانان خود در اقلّیت بوده و از عُدّه و عّدهٔ کمتری برخوردار بوده اند، رفتاری عاقلانه تر داشته اند. در طول تاریخ هزار و چند صد سالهٔ علمای شیعه، امام خمینی(ره) نخستین عالمی بود که توانست نظام حکومتی دینی مبتنی بر اندیشه های سیاسی شیعه در دوران غیبت امام عصر (عج) را تأسیس کند و پیش از او، این طرح عظیم یا در حدّ تئوری باقی مانده یا مانند حکومت صفوی، نوع تقلّبی آن به تحقّق رسیده بود. از این جهت در تاریخ اسلام، شخصیّتی مهم و تأثیرگذار به شمار می آید. ایشان حکومت دینی شیعه به محوریّت ایران را به وسیلهٔ رهبری انقلاب اسلامی و بنیانگذاری نظام جمهوی اسلامی در آن، تبدیل به مرکز ولایت امر و زعامت دینی و سیاسی جهان اسلام نمود که تحقّق این مهم نیز جز با رویکرد تسامح و مدارا با سایر فرق مسلمان امکان پذیر نبود. بعد از انقلاب اسلامی ایران و آغاز موج جدید بیداری اسلامی که از آن با عنوان "صدور انقلاب" یاد شده است، مرکزیّت های ادّعایی دیگر در این زمینه، رفته رفته در حال رنگ باختن هستند.

6- مدل سیّد موسی صدر) آیت الله سیّد موسی صدر عاملی معروف به امام موسی صدر که چند ماه پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، در لیبی ناپدید شد و هنوز از سرنوشت وی اطلاعی در دست نیست، از علمای بسیار فعّال شیعه در زمینهٔ مبارزات سیاسی و تبیین مبانی حکومت دینی بود و در عرصهٔ وحدت اسلامی، قائل به رویکرد "گفتگوی علمای اسلام" با همدیگر در راستای همسان کردن فقه و رسیدن به توافق بین آنان و سپس -به تبع آنان- بین عموم مسلمانان بود. یعنی همان چیزی که امروزه به "تقریب مذاهب" معروف است. وی در این زمینه، با توان بالای دیپلماتیک و قدرت منطق و کلام که داشت، دانشگاه الازهر را متقاعد کرد که برای شیعیان نیز کرسی مستقل تأسیس کند. وی حتّی از بهائیان هم دعوت کرده بود که به آغوش اسلام بازگردند، امّا آنان خودشان نخواستند. اکنون همهٔ فرقه های اسلامی در دانشگاه الازهر کرسی دارند، به استثنای بهائیّه و اسماعیلیّه.

7- مدل امام خامنه ای) رهبر انقلاب، در طول سالیان زعامت خویش بر امّت اسلامی، اصل تسامح و مدارای امام راحل (ره) را پیگیری کرده، به علاوهٔ این رویکرد عمده که: "گسل" های اعتقادی را نباید تحریک کرد؛ نه در زمانهٔ کنونی به این آسانی می توانیم به تمام حقیقت دست یابیم و نه تعصّب انسانی اجازهٔ بازگویی تمام و کمال آن را می دهد. مسلمانان باید نظاره کنند و ببینند کدام یک از اندیشه ها و عقیده ها در عمل نتیجه بخش تر بوده و خود در این میان، راه صحیح را برگزینند. فی المثل اینکه چرا تونس تونس، ولی مصر نتونس(!)؟ چرا مقاومت لبنان در کمتر از 20 سال به موفقیّت رسید، ولی فلسطین 70 سال تمام است که نتوانسته است از اشغال رها شود؟ یا وضعیّت کنونی ایران به لحاظ استقلال و امنیّت و پیشرفت آن در مقایسه با کشورهای همسایه ناشی از چیست؟ این تأمّلات، مسلمانان را نهایتاً به کشف راه حق رهنمون می شود -ان شاءالله-.


  • امید شمس آذر

آنسان که بسیاری از هنرمندان و ورزشکاران متعهّد در عرصۀ فعّالیتی خودشان از وجود ماقیای آن رشته مانند: مافیای سینما، مافیای ورزش و مافیای موسیقی سخن می گویند، اینجانب شدیداً به وجود مافیای شعر معتقد هستم و ردّ پای آن را نیز به آسانی می توان در عرصۀ ادب و هنر کشور مشاهده کرد. جلیل صفربیگی شاعر معاصر در یک رباعی قابل تأمّل گفته بود:

«ای بی هنر هزل! تو را خواهم کشت      بی خاصیت رذل! تو را خواهم کشت

کم دور و بر "انار" و "سارا" بپلک           دارا! به ابالفضل تو را خواهم کشت» !

این، اشاره ای است به سندرومی که سالهای اخیر به جان شعر کشور افتاده بود و شاعران طیّ توافقی از نوع چالشهای اینترنتی باهم قرار می گذاشتند که نوع جدیدی غزل برای خود نامگذاری کنند به نام غزل سارا! یا مثلاً غزل انار! که البتّه بساطش با هوشیاری و افشاگری امثال صفربیگی، زود برچیده شد. در اینجا قصد واکاوی فعّالیت های این مافیای بزرگ و پروپاگاندای عظیم رسانه ای موجود در اختیار آن را ندارم؛ تنها به بررسی همین مقولۀ -به ظاهر کم اهمّیت- سارا می پردازم تا بقیّۀ ابعاد این فعّالیت ها نیز به تبع آن برای علاقه مندان روشن گردد.

سارا با نام اصلی سارای که ترک ها آن را به ساری+آی به معنی ماه زرّین برگردانده و در عربی ساره خوانده شده است، در تاریخ نام همسر اوّل حضرت ابراهیم(ع) و مادر اسحاق(ع) و -به تبع او- بنی اسرائیل و قوم یهود است؛ آنچنانکه هاجر نیز مادر اسماعیل(ع) و از نسل او پیامبر اسلام (ص) است. هاجر در ادبیّات حال حاضر کشور ما جایگاهی ندارد، به استثنای متلی که می گوید: "بارون میاد جــــر جر، پشت خونۀ هاجر/ هاجر عروسی کرده، منو دعوت نکرده" که چنانچه مشاهده می شود، شخصیّت مثبتی هم ندارد. حتّی بعضاً در ادامۀ این متل گفته می شود: "خدا ذلیلش کنه، زیر زمینش کنه....". سارا در کتابهای درسی نسل پیش، شخصیّتی شناخته شده و محبوب بوده و نقش اوّل ماجراهای درس ها را بر عهده داشته است؛ آنهم به همراه دارا که علاوه بر اشرافی بودن معتای کنونی نامش -که در شعر مذکور نیز بدان اشاره شده- صورت ایرانی "داریوش" بزرگترین پادشاه هخامنشی است که جلوه های امروزی تمدّن ایران باستان از قبیل تخت جمشید و... یادگار اوست. وقتی سارای تاریخی را با دارای تاریخی کنار هم قرار می دهیم، چه چیزی به ذهن متبادر می شود؟ پاسخ روشن است: پیوند تمدّن پارسی و ایرانی باستان با تمدّن یهود! این امر، از بدیهیّات نظام آموزشی دورۀ پهلوی بوده و به همین خاطر بعد از انقلاب با همّت امثال آقای حدّادعادل، جای این دو قهرمان همیشگی با "امین" و "اکرم" که نامشان برگرفته از القاب حضرت پیامبر(ص) بود، عوض شد؛ امّا هیچ گاه در اشعار امروزی شاعران فارسی زبان حتّی در نوع ادبی به اصطلاح نوستالژیک انعکاسی نیافت. گویا حدّفاصل بچّه های قبل از دهۀ 50 و بعد از دهۀ 70 ، دهۀ شصتی ها به صورت نوجوان از مادر زاده شده و هیچگاه دوران دبستان را تجربه نکرده اند! (و جالب اینکه عمدۀ این ژانر از ادبیّات معاصر ما هم روی خاطرات مشترک متولّدین این دهه تمرکز دارد...). شاید یک دلیل آن "بچّه مثبت" بودن بیش از اندازۀ این دو شخصیّت خیالی است: امین و اکرم درسشان را همیشه به خوبی می خوانند، به حرف پدر و مادرشان گوش می کنند، همراه پدر و مادر به مسجد می روند، شبها قبل از خواب مسواک را فراموش نمی کنند، در خیابان به شاخۀ گلها دست نمی زنند و لابد هرکس حقّشان را هم بخورد دعوا نمی کنند! خود من وقتی در اوّل دبستان درسی داشتیم که اکرم خانم بیمار شده بود، برایم غیرقابل قبول بود و بسیار تعجّب می کردم که: مگر اکرم هم بیمار می شود؟! آخر چرا این؟! این که همۀ مسائل بهداشتی را رعایت می کند!! اینگونه شد که کودکان آن نسل، سر به راه، آرمانگرا، مؤدّب، قانون مدار، ولی توسری خور بار آمدند و نتوانستند داد خود را از روزگار بیدادگر بستانند و در اصطلاح جامعه شناختی امروز شدند: نسل سوخته. البتّه غمی نیست چون فرزندانشان واقع بین بار آمده و می شوند نسل پدرسوخته(!) و می دانند که نان را بابا نمی دهد، بلکه باید خودت بروی و از زیر سنگ درش بیاوری.

به راستای اصلی سخن بازگردیم: همین سارا یا به قول ترک ها سارای -که البتّه در ترکی در معنای خانۀ بزرگ یا همان سرای هم به کار می رود- نام دختری قهرمان در داستانهای فولکلور آذربایجان نیز هست که ماجرایش در فیلمی به همین نام از آقای یدالله صمدی کارگردان سینما و تلویزیون به نمایش درآمده است. این داستان نیز با اینکه نسبتاً قدیمی است، امّا تا چند سال پیش جایی در ادبیّات غیر فولکلوریک ترکی آذری نداشت. از زمانی که محلّ وقوع حوادث اصلی داستان از "آرپاچای" که از شعب سفیدرود در حوالی تکاب در جنوب آذربایجان غربی است، به رود مرزی "آراز/ارس" در شمال آذربایجان شرقی تحریف شده و برای دولت باکو به کمک سرسپردگان ایرانی اش مورد مصادرۀ سیاسی قرار گرفت، جای خود را در انواع رشته های ادبیّات آذربایجانی باز کرد که نگارنده در یادداشتی به این موضوع اشاره کرده ام. بدینصورت بار اعتقادی سارا در بخشی از دنیای شعر و شاعری ما با بار سیاسی آن درآمیخته و علی رغم نیّت هایی که پشت سرش پنهان است، عرضه کنندگان و متقاضیان این عرصه نیز صرفاً از بار ادبی و خاطره انگیزی آن سخن می گویند. حال، تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل.


  • امید شمس آذر

در مورد جریان تغییر قبلۀ مسلمین از مسجدالاقصی به کعبه در صدر اسلام، سخنان فراوانی گفته شده است؛ از جمله اینکه: در اوایل لازم بود اتّحاد اسلام به عنوان یک دین توحیدی با یهودیّت و مسیحیّت مشخّص گردد، یا اینکه کعبه در آن زمان به صورت پایگاه بت پرستی درآمده بود، و... . امّا در این مقال، می خواهم نکتۀ دیگری را از این قضیه استفاده بکنم که کمتر مورد اشاره قرار گرفته است.

برخی از مستشرقین، اصل ظهور دین اسلام و فتوحات بعد از آن را اینگونه تحلیل کرده اند که: "اعراب که آن زمان حکومت مستقلّی برای خود نداشتند، به فکر تشکیل حکومت و گسترش قلمرو افتادند برای این منظور هم نیاز به دین واحدی بود که آنان را باهم متّحد سازد؛ برای همین اسلام به دست حضرت محمّد(ص) در جزیرةالعرب بنا نهاده شد"!! در ردّ این تحلیل سطحی -و البتّه کینه توزانه- مثالهای نقض فروانی ارائه شده است. یکی از مواردی که قابل ارائه است، می تواند همین مسئلۀ تغییر قبله باشد. اگر اسلام از همان ابتدای امر -برخلاف ادیان یهودی و زرتشتی- یک دین ملّی و نژادی بوده و داعیۀ جهانی نداشت، چه نیازی به اعلام اتّحاد با موحّدان غیر عرب و ایجاد اختلاف با اعراب ساکن مکّه و حجاز داشت؟ اسلام این ماجراها را به جان خرید تا هیچ ذهنی جرئت نکند در آن زمان ظهور این دین الهی را یک مسئلۀ داخلی بین اعراب تلقّی کند. (حتّی قضیۀ هجرت مسلمانان صدر اسلام به قلمرو امپزراتوری مسیحی نشین حبشه نیز در این راستا قابل یررسی است). پس چنین تحلیل هایی فاقد مبانی علمی و پیشینۀ تاریخی و از سر غرض ورزی و عدم آشنایی کافی با ماهیّت پیام اسلام است.


  • امید شمس آذر

گاهی اوقات برای همه ما سؤال پیش می آید که: چه کنم تا صبور باشم؟!

یکی از پاسخهایش می تواند این باشد که: به این مهم توجّه داشته باش که خدا می داند و ما نمی دانیم. آن اندازه برای حاجاتمان بیتابی نکنیم که بعد از برآورده شدنشان، از ساحت خدا شرمنده باشیم. حدیث داریم «اگر بردبار نیستی، خود را به بردباری وادار».


  • امید شمس آذر

جواب این سؤال همیشگی برنامۀ دورهمی که "احساس خوشبختی میکنی عمیقاً ؟"، این است که: احساس خوشبختی میکنم، ولی نه عمیقاً؛ مشکلات تا لحظۀ مرگ با ما هستند و هیچوقت تمام نمی شوند. همینکه احساس کردیم همه چیز حل شده، دچار آسایش زدگی شده و به تباهی خواهیم رفت. به همین خاطر است که جبرئیل به حضرت نوح گفت: «مردم چند چیز را از غیر جای خودش طلب می کنند؛ یکی اینکه در دنیا دنبال آرامش می گردند. آنان نمی دانند که دنیا جای آرامش نیست». راست هم گفته است! آسایش در دنیا یافت می شود، ولی منشأ آرامش یک جای دیگر است.

  • امید شمس آذر
قدیمی ترین سکّه های ایرانی به صورت حلقه‌هایی بوده اند که در کاوش‌های شوش از ویرانه‌های معابدی متعلق به دوهزار سال قبل از میلاد به دست آمده اند. "سکّه" در ابتدا نام دستگاه آهنینی بود که برای مهر زدن بر پول‌هایی که در میان مردم رایج و با آن معامله می‌کردند، به کار می‌رفت. بعدها آن را اثر مهری می‌نامیدند که روی پول ها حک می‌شد و بعدتر به خود پول فلزّی اطلاق گشت. تا زمان داریوش یکم هخامنشی، پول واحدی در ایران رایج نبود. داریوش در 516 پ.م سکّه هایی ضرب کرد که به نام خودش «دریکوس/دریک» نامیده می شد و از طلای خالص بود. پس از فتح سرزمینهای یونانی به دست سپاهیان ایران و اختلاط ایران و یونان، واژه‌ی «درم/درهم» در ایران متداول شد که اصل آن "دارشم/دراخم" یونانی است و ایرانیان آن را درم گفتند که نام پول بود و اعراب بعدها این واژه را از ایرانیان اقتباس کردند. از مسکوکات دورۀ هخامنشی، به جز دریک، «شکل/سیکل» و «کرشه» را می‌توان نام برد. در دورۀ اشکانی، دو نوع سکّه رایج بود: نوع اوّل مسکوکات نقرۀ چهاردرخمی با تعدادی مسکوک مسی؛ و نوع دوّم یک‌درخمی نقره و مسکوکاتی از مس. نوع اوّل سکّه‌ها در شهرهای یونانی‌نشین و نوع دوّم در مراکزی که تحت حکمرانی مستقیم پارت‌ها بود، ضرب می‌شد. در دورۀ ساسانی، علاوه بر واحدهای دورۀ اشکانی، سکّه های نقرۀ 40 درهمی، نیم درهمی و یک ششم درهمی با نام «دانگ» نیز رایج گردید.
واحدهای پولی ایران پس از اسلام تاکنون، همگی بر مبنای «دینار» تعیین شده اند. دینار، واحد قدیمی پول روم و بعد امپراتوری روم شرقی بود و "دناریوس" خوانده می شد. یک دناریوس روم شرقی برابر با یک سکّۀ نقره بود که وزنش در مواقع مختلف فرق می کرد. این واحد پول بعد از فتح اراضی روم شرقی به دست مسلمانان، از طرف آنها به عنوان نام واحد پول انتخاب شد و تبدیل شد به دیناری که امروزه هم در کشورهای عربی از آن استفاده می شود. در عموم دوره های تاریخ تمدّن اسلامی، دینار عنوانی بود که بر سکّۀ طلا اطلاق می شد (در کنار درهم که نام سکّۀ نقره بود). به همین ترتیب، سلطنتها و حکومتهای ایرانی هم از دینار استفاده می کردند؛ امّا به تدریج، در نتیجۀ تورّم و بی ارزش شدن پول، احتیاج به واحدهای پولی بزرگتر پیش آمد. این واحدها همه بر مبنای دینار بنا شده بودند. اوّلین واحد پولی، سکّۀ صد دینار (صنّار) بود که توسط سلطان محمود غزنوی ضرب شد و به اسم خودش، «محمودی» نامیده می شد. در همان زمان، شاهان سامانی ماوراءالنّهر، سکّه های نقرۀ پنجاه دیناری ضرب کردند که «شاهی» نامیده می شد. در حقیقت، یک شاهی، نصف یک محمودی یا به عبارت دیگر، یک محمودی، دو شاهی بود. بعد از آن، تا زمانهای طولانی، سکّه های نقرۀ مورد استفاده، همین شاهی و محمودی بودند. واحدهای دیگری مثل «قران» بر گرفته از نام "صاحبقران" که معادل هزار دینار بوده و «تومان» که واژه ای ترکی به معنی 10 هزار و معادل این مقدار دینار بوده، فقط واحد محاسبه بودند و عملاً هیچ سکّه ای به نام قران یا تومان ضرب نمی شد. در دورۀ گیخاتوخان مغول
، مدّت کوتاهی استفاده از پول های کاغذی به نام «چاو» دارای ارزش پولی از نیم درهم تا 10 دینار معمول شد که به خاطر عدم استقبال مردمی، به سرعت از رواج افتاد. احتمالاً اصطلاح "چاپ" نیز برگرفته از نام همین چاو باشد. در دورۀ صفوی، شاه عبّاس شروع به ضرب یک سکّه کرد به ارزش 200 دینار یا دو محمودی یا یک پنجم قران. این سکّه به «عبّاسی» معروف شد و بسیار مورد استفاده قرار می گرفت. در این دوره مسکوک طلا وجود نداشت. فقط سکّه‌های طلا را که «شاهنشاه» نام داشت، هنگام جلوس شاه بر تخت سلطنت و در جشن نوروز ضرب می‌کردند. این سکّه‌ها در میان مردم رواج نداشت و آن را «اشرافی/اشرفی» نیز می‌گفتند. علّت این نام‌گذازی، بهای زیاد آن‌ها بود. دیگر سکّه‌های رایج این دوره عبارت بودند از: «غزبیگی/غازبیگی» برابر پنج‌دینار یا یک‌دهم شاهی، «بیستی» معادل بیست‌دینار یا دوپنجم شاهی و «پول سیاه/قراپول» معادل بیست‌وپنج دینار یا نیم‌شاهی. در همین زمان، با باز شدن پای پرتغالی ها در ایران، سکّه های پرتغالی در ایران رایج شد. این سکّه ها «رئال/رویال» نام داشتند که هنوز هم واحد پول بعضی از مستعمرات سابق پرتغال، مثل برزیل است. این واحد پول، بر مبنای وزنش، مطابق 1175 دینار گرفته شد و در ایران به این اندازه خریده می شد. سکّۀ رئال پرتغال در ایران به تلفّظ محلّی با نام "ریال" رواج پیدا کرد و کم کم دولت ایران هم خودش دست به ضرب سکّه های ریال زد که برای مبالغ بالا بکار می رفت. در اواخر قرن هجدهم میلادی، نادرشاه افشار هم یک نوع سکّه به ارزش 500 دینار ضرب کرد که به اسم خودش «نادری» خوانده می شد، اما خیلی زود مردم بجای نادری، شروع کردند به استفاده از لفظ «ده شاهی» (شاهی= پنجاه دینار، 500 دینار= ده شاهی).
در طول سلطنت قاجار، سکّه های مورد استفاده در ایران، شاهی، صنّار، عبّاسی، و ده شاهی بودند و در اواخر دورۀ قاجار، سکّه های هزار دیناری و دوهزار دیناری هم ضرب شدند که یک قرانی و «دوزاری/دوهزاری» نامیده می شدند. از زمان ناصرالدّین شاه به بعد، دیگر
سکّۀ ای به نام دینار وجود نداشت. در ابتدای سلطنت پهلوی که قرار شد واحد پول ایران یکدست شود، سکّه های ریال به جای 1175 دینار، به مبلغ 1000 دینار مطابق قران کاهش داده شدند و واحد پول شد «ریال» که همان قران باشد. ریال اکنون واحد پول رسمی ایران به شمار می رود. در همان دوران پهلوی هم بعد از تورّم های اقتصادی مختلف و رواج پول کاغذی، اسکناسهای پنج ریالی و ده ریالی (یک تومانی) چاپ شدند. تومان به عنوان واژه‌ای که امروز کاربردی بیشتر از ریال، واحد پول رسمی دارد، تا پیش از 1310 ش، واحد پولی معادل با 10000 دینار بوده است. پیش از آن ،‌حدّفاصل سال‌های 1798 تا 1825 م، تومان واحدی معادل 8 ریال بوده‌ است ، که هر ریال خود معادل 1250 دینار می‌بوده. در این دوران یک قران واحدی برابر 1000 دینار یا یک دهم تومان بود. امّا پس از سال‌ 1932 م (1310 ش)، هر تومان با 10 ریال معادل شد و از آن پس تومان، عملاً واحد پول غیر رسمی در زندگی روزمرّۀ ایرانیان شد که امروزه بین برخی از ایرانیان به عنوان اختصار برای 10000 تومان نیز به کار می رود و در بین برخی دیگر برای 1000000 تومان و شاید در بین برخی دیگر برای 1000000000 تومان!

  • امید شمس آذر

"من در کشوری زندگی می کنم که رسیدن حقّ کسانی است که نمی دوند و دویدن سهم کسانی است که نمی رسند"!

در اوایل دوران دانشجویی ام، جملاتی در قالب پیامک بین دانشجویان ردّوبدل می شد، منسوب به دکتر سروش یا کسان دیگر که جملۀ بالا نمونه ای از آنها بود. این تفکّرات، گاه ذهن ما را نسبت به نظام عدالت خدا دچار تشویش می کند؛ چرا که گویای یک طرف قضیه اند و طرف دیگر را مسکوت گذاشته اند: رسیدن تمام اجر دویدن نیست، ماندن از رسیدن مهمتر است، دویدن نیز به سهم خود اثر دیگری دارد.

برای تبیین موضوع، باید ابتدا دو مفهوم "آسایش" و "آرامش" را از هم تقکیک کنیم. چرا که بعضی ها با وجود اینکه ظاهراً همه چیز دارند، ولی باز هم ناراضی اند و همیشه نق می زنند. آنها درواقع بی لیاقتی خود را بابت آن امکانات گستردۀ رفاهی اعلام می کنند. عاقبشان هم معلوم نیست چه بشود؟ ولی فرودستان صبور، لیاقت همین مقداری را که به آنان داده شده دارند و خدا بیشترش هم می کند. برای مثال به این نکته توجّه داشته باشید که: چه کسی خبر دارد قبر آقامحمّدخان قاجار و رضاشاه پهلوی کجاست؟ خیلی ها مثل بعضی از آقازداه ها و حضرت زاده ها در دوران زندگی شان هم فراموش می شوند، ولی امثال دکتر قریب و پروفسور سمیعی و استاد فرشچیان و پروفسور حسابی و استاد محمّد نوری و آیت الله مهدوی کنی می مانند. چرا؟ چون آنها با عصای دیگران پا شدند، ولی اینها روی پای خودشان ایستادند.

ما حقّمان علاوه بر اشتغال و ازدواج و مسکن، چهرۀ ماندگار و عاقبت ختم بخیر و احساس رضایت خاطر و فرزندان صالح و نام نیک و دعای خیر هم هست. غاصبان فقط می توانند بخش اوّلش را بخورند، چون زحمت زیادی نکشیده اند. ما دیرتر می رسیم، ولی به همه اش می رسیم. این هم یک وعدۀ ماورایی صرف نیست، قواعد فیزیک نیوتونی هم همین را می گوید. نتیجۀ هر کاری به اندازۀ زحمت آن است، نه کمتر و نه بیشتر. ما که مثل آنها دنبال منافع زودگذر نیستم تا دو روز سر کار باشیم، فردایش خود یا فرزندانمان به خاطرش بیفتیم زندان! ما دنبال چیزی هستیم که حتّی اگر دیر برسد، ماندگار باشد.

و نهایت اینکه، از قدیم گفته اند: بادآورده را باد می برد. به قول شیخ سعدی:


«وقتی افتاد فتنه ای در شام         هر کس از گوشه ای فرا رفتند

روسـتـا زادگـان دانـشـمـنـد               بـه وزیـریّ پـادشـا رفـتـنـد

پـسـران وزیـر نـاقـص عـقـل            به گـدایـی بـه روسـتـا رفتند».


  • امید شمس آذر

از میان مجموعه کتابهای "پرسش و پاسخ های دانشجویی" که از طرف ادارۀ مشاوره و پاسخ معاونت مطالعات راهبردی نهاد رهبری در اختیار دانشجویان قرار گرفته و در بسیاری از موارد راهگشای آنان در رفع شبهات در موضوعات مختلف و روشن ساختن ذهنشان به شمار می آید، جلد 25 به موضوع "روابط دختر و پسر" اختصاص داده شده است که به قلم محمّدرضا احمدی (با همکاری جمعی از محقّقان) تألیف شده است. این کتاب نیز به لحاظ رفع برخی شبهات در این زمینه، قابل ارجگذاری بوده، ولی از آنجا که "به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را" و مؤلّفان باید خود را -به فرض محال- جای جوانان مجرّد امروزی بخصوص دانشجویان شان قرار بدهند تا بتوانند مشکلات آنها را عمیقاً درک کرده و راه حل ارئه کنند، در بسیاری از موارد، حاوی مطالب بی پایه و اساس و فاقد موضوعیّت نیز هست که با نگاهی دوباره به محتوای آن، روشن می گردد؛ اهمیّت ذکر این موضوع از این لحاظ است که: بدانیم فقط خانواده ها یا خود جوانان نیستند که دچار تلقّی های غلط در مورد رابطه با جنس مخالف و ازدواج به همراه مقدّمات و الزامات آن می باشند، بلکه مدّعیان این عرصه نیز از ارائۀ راه حلّ عملی ناتوانند و چیزی در چنته ندارند. در ادامه، به ایرادات و تناقضات عمده ای که در مطالب این کتاب وجود دارد با ذکر صفحات مربوطه، اشاره می شود. متن اصلی را می توانید تهیّه کرده و مطالعه نمایید. گفتنی است تمام این حواشی، نظرات نگارنده نیست، ولی به عنوان سؤالات و شبهاتی که از مطالعۀ متن بر می آید و در متن پاسخی بدان داده نشده، مطرح گردیده است :


صفحۀ 21 - 1 : شأن دانشگاه در درجۀ اوّل، آموزش است؛ امّا آن نیاز دانشجو که در محیط دانشگاه تشدید می شود، از نیازش به آموزش بیشتر است!

صفحۀ 21 - 2 : ارتباط با جنس مخالف تأثیر مزاحمتی دارد؛ امّا برای دانشجوی نیازمندی که در محیطی نیز حضور داشته باشد که پیوسته شاهد این نوع ارتباطات باشد، عدم ارتباط تأثیر مزاحمتی می گذارد و ارتباط در حدّ اندک باعث پیشرفت تحصیلی هم می گردد!

صفحۀ 22 : اگر یک رابطه به رسمیّت شناخته شد، حتماً تعهّدات طرفین هم تعریف می شود و احتمال خیانت نیز کاهش می یابد.

صفحۀ 24 : شناخت کافی برای مواجهۀ صحیح با جنس مخالف، از کجا حاصل می شود؟

صفحۀ 26 : کناره گرفتن از دوستانی که به روابط با جنس مخالف دل خوش کرده اند، تقریباً ناممکن است؛ زیرا اوّلاً اکثریّت دوستان را تشکیل می دهند، ثانیاً عدم رابطه با همجنس، منتهی به تمایل رابطه با جنس مخالف یا با خود (....) می گردد و به عکس، عدم رابطه با جنس مخالف نیز حکماً منتهی به داشتن رابطۀ بیشتر و عمیقتر با همجنس (....) خواهد شد!

صفحۀ 30 : "کلوا و اشربوا و لا تسرفوا" را چه می گویید؟

صفحۀ 32 : در روابطی که به قصد ازدواج نبوده، مشکل جدایی هم -خاصّه اگر پای دیگری در میان باشد- وجود ندارد.

صفحۀ 33 : جامعۀ دینی با خود دین فرق دارد؛ به عنوان مثال: ازدواج موقّت موضوعی است که دین آن را می پسندد، ولی جامعۀ دینی نمی پسندد! این رفتار جامعۀ دینی، باعث احساس گناهی می شود که کمتر از احساس گناه ناشی از موضعگیری خود دین نیست.

صفحۀ 38 - 1 : مراکز مشاورۀ ازدواج در دانشگاه و شهرستان، معدّمات معرّفی و مراسم خواستگاری را فراهم می آورند؟ عجب!!!

صفحۀ 38 - 2 : کنترل موقّت غریزه اگر چه سخت است، غیرممکن نیست؛ ولی آثار منفی آن در سطح اجتماع، از وجود انسان به بیرون ظاهر می شود.

صفحۀ 39 : آیا اگر به فرض با یک جوان مسیحی تازه مسلمان هم روبرو بودید، همین توصیه ها را به وی می کردید؟!

صفحۀ 42 - 1 : عموم جوانان خود را کاره ای نمی دانند که از مشکلات ازدواج بهراسند یا نهراسند. مشکل، مال عرف جامعه و پدر و مادر هاست.

صفحۀ 42 - 2 : وقتی صحبت از تأمین نیازهای اوّلیّه است، نامزدی چه فرقی با ازدواج دارد؟ همین هم میسّر نیست!

صفجۀ 43 : ازدواج موقّت، مال مردان و زنان قوی و پراحساسی است که نمی توانند خود را کنترل کنند. جوانان ما دنبال حدّاقل هایند.

صفحۀ 44 : "فرد موردنظر" چه معنایی دارد، وقتی که شناخت مقدّم بر انتخاب باشد؟ اگر گفتگو به قصد ازدواج به این دلیل اشکال ندارد، پس چرا قبل از آن اشکال دارد؟!

صفحۀ 49 : بالاخره اصرار و سماجت باشد یا نباشد؟!

صفحۀ 50 : "کبوتران پیام آور عشق و محبّت" از خانۀ من پابشوند بیایند دانشگاه در یک شهر دیگر و پیام مرا به گوش همکلاسی ام که بغل دست خودم می نشیند، برسانند؟! آنوقت او نخواهد گفت: چرا اینهمه پنهانکاری بدون اطّلاع از رضایت یا عدم رضایت من انجام دادی؟

صفحۀ 52 : بالاخره در یک کلام: ارتباط "دوستی" با جنس مخالف درست یا نه؟!

صفحۀ 53 : دختر قبل از من پیشدستی می کند و گزارش مرا به عنوان "مزاحمت نوامیس" به مراجع ذی صلاح (؟) می دهد و آنها هم مرا نهی از منکر می کنند!!

صفحۀ 57 : پیمان دوستی موقّت با جنس مخالف، به جز "اجازه" چه فرق دیگری با صیغۀ موقّت دارد؟

صفحۀ 62 : مشکل اصلی، همین امکان ناپذیر شدن خواستگاری است!

صفحۀ 72 : آیا همۀ پسرانی که به دختری پیشنهاد دوستی می دهند، شیطانند؟ یا بعضی هم فریب خوردۀ شیطانند؟

صفحۀ 79 - 1 : یعنی درس نخواند؟!

صفحۀ 79 - 2 : تهمت و تخریب و افترا به دیگران؟!! آیا این اوضاع را بدتر نمی کند؟! آیا ممکن نیست وی همان گزینۀ مناسب باشد، منهای نگاه؟!

صفحۀ 80 : دیدن بدی های یک نفر و ندیدن خوبی هایش، از جانب شیطان است یا خداوند ستّارالعیوب؟!

صفحۀ 81 : آیا ازدواج، وسیله ای زودگذر و موقّتی برای گریز از وضعیّت های نامطلوب روحی_روانی است؟! آیا قبل از خروج تمامی آن افکار از ذهن، ازدواج عجولانه راهکار مناسبی است؟!

صفحۀ 83 : پس چاره چیست؟! ازدواج که سخت است، ازدواج موقّت عملاً ممنوع است، دوستی با جنس مخالف هم ایراد دارد، رعایت تقوا هم که سخت تر است!

صفحۀ 84 : الگو گرفتن از جوامع غیرخودی علّت خاصّی ندارد، وقتی الگوهای فرهنگی خودی تعلیقند.

صفحۀ 85 : آیا جوانان نمی دانند که باید ازدواج کنند؟! افراد، خانواده ها و حگومت در این زمینه چه کاری انجام داده اند؟

صفحۀ 86 - 1 : نیاز جنسیّتی و نیاز جنسی، با نیاز عاطفی و نیاز به محبّت فرق دارد؛ آن راهکارها در اصل به ترویج همجنس بازی و یا ازدواج با محارم می انجامد!

صفحۀ 86 - 2 : همۀ انحرافات در اثر سخت بودن همین "خودکنترلی" پیدا می شوند دیگر!!

صفحۀ 95 : بحث های مربوط به سیر و سلوک و تهذیب نفس، خارج از حیطۀ تخصّصی فقه است.

صفحۀ 100 : من به عنوان یک مسلمان قبول نمی کنم: برای جوان نیازمندی که ازدواج -چه دائم چه موقّت- ممکن نیست، فساد و فحشا ناپسند است، تقوای الهی هم سخت است، اسلام -که دین جامع و کامل است- هیچ برنامه ای ندارد!

صفحۀ 114 : آیا همدردی، رفع مشکل است؟!

صفحۀ 117 : برای یافتن خود آن "فرد موردنظر" چه کار باید کرد؟!

صفحۀ 120 - 1 : اگر نظارت خانواده ها شرط گفتگوی صحیح است، امروزه بسیاری از رابطه های دوستی با نظارت خانواده ها صورت می گیرد!

صفحۀ 120 - 2 : مرکز مشاوره ای ندیدیم!


  • امید شمس آذر

در نظر متخصّصان ظهور و سقوط حکومتها از جمله ابن خلدون، عمر متوسّط حکومتها 120 سال است که ابتدایش به تأسیس و تثبیت می گذرد، سپس به دوران اوج قدرت می رسد و دست آخر بر اثر رفاه زدگی به سستی گراییده و از درون ضعیف می شود تا ناگاه با تلنگری فرو می پاشد. این ترتیب طبق آنچه که تجربه نشان داده، منطقی به نطر می رسد؛ امّا دو ایراد عمده دارد: 1- عمر همۀ حکومتها 120 سال نبوده و بوده اند حکومتهایی که کمتر و یا بسیار بیشتر از این هم دوام آورده اند. 2- ممکن است سیر عمر یک حکومت شامل برخی از مراحل نبوده و یا این ترتیب را در خود نداشته باشد.

امّا گذشته از اینها، یک عامل مهم در تداوم یک حکومت، بستن دهان مخالفان نه با روشهای سختگیرانه بلکه با قطع کردن بهانه ها و پایان یافتن استدلال های آنهاست. در مورد حکومت جهانی حضرت مهدی موعود (عج) در روایات اسلامی آمده است: «پیش از ظهور حضرت، همۀ قبایل یکایک به حکومت می رسند تا بر خودشان ثابت شود که نتوانستند کاری از پیش ببرند، آنگاه حضرت ظهور خواهد کرد». این یعنی هنگام آغاز حکومت حضرت(عج) دیگر هیچ بهانه ای برای مخالفت با ایشان و همراه کردن افکار عمومی در این راستا باقی نخواهد ماند؛ چرا که همۀ قبایل و به اصطلاح امروزی اندیشه ها و طیف ها و نحله ها امتحان خود را پس داده اند. قبل از ظهور حضرت نیز موفّق ترین حکومت، حکومتی است که چنین رویّه ای را در پیش گرفته و اجازه دهد مخالفان درونی خودش، برای اتمام حجّت به میدان آمده و هرچه دارند روی دایره بریزند تا بعدها ادّعایی در این خصوص نداشته باشند. این امر ظاهراً نوعی انفعال در برابر مخالفان، ولی در اصل عامل تضمین بقا و طول عمر یک حکومت است. این بهتر است تا اینکه حکومت از ابتدا بنا را بر یکدستی گذاشته و سپس در میانۀ راه دچار چالش های درونی شود. روی کار آمدن مخالفان درون حکومتی، در حکم "کلید تبدیل" در سیم کشی یک ساختمان است. چراغ اصلی را ظاهراً از پیش خود خاموش و روشن می کند، ولی اختیار در دست منبع اصلی روشنایی است.

دز میان حکومت های کنونی دنیا، نظام جمهوری اسلامی، از دارندگان این کلید تبدیل است و در طول عمر خود تاکنون به تدریج و پس از اتمام حجّت، در حال طی کردن روند تثبیت خود بوده است؛ تثبیتی که به دلیل پیش گفته، دیگر برگشت ناپذیر نبوده و ان شاءالله باعث تداوم آن تا حکومت جهانی موعود می شود. با این اوصاف، دعا برای درازی عمر نظام با دعا برای تعجیل در ظهور حضرت حجّت(عج) تعارض دارد! تنها می توانیم بگوییم:

«خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی(عج) از نهضت خمینی(ره) محافظت بفرما».

آمین یا ربّ العالمین.


  • امید شمس آذر

اگر انقلاب ما تاکنون به همۀ اهداف خود خاصّه در عرصۀ اقتصاد و معیشت به طور کامل نایل نشده، به خاطر دوگانگی دیدگاههای کلّی در ادارۀ کشور بوده است؛ اینکه عدّه ای از صدور انقلاب بگویند و عدّه ای از تعامل با کدخدا. عدّه ای خطر تهاجم فرهنگی را گوشزد کنند، عدّه ای دغدغۀ جهانی شدن داشته باشند. عدّه ای نقشه راه مقاومت سیاسی و اقتصادی را ارائه دهند، عدّه ای در صدد مذاکرات محرمانه با دشمن باشند. در اینصورت تا 8 سال که سهل است، تا 80 سال دیگر هم به اهداف چشم انداز 1404 و چشم اندازهای بعد از آن دست نخواهیم یافت.

نه دی یعنی یگانگی راه و روش. یا رومی روم باش یا زنگی زنگ، که خداوند در سینۀ هیچ انسانی دو قلب نیافریده است. و به قول سنایی:

«به مار ماهی مانی، نه این تمام نه آن

منافقی چه کنی؟ مار باش یا ماهی».


  • امید شمس آذر

خمس و زکات که هرکدام هم کارکرد معیّن خود را دارد، از فروع دین و واجبات مسلّم الهی بوده و همواره در قرآن نیز در کنار عباداتی چون نماز و جهاد ذکر شده که گویای اهمّیت فراوان آن است. خمس و زکات عبارت است از اینکه: انسان بعد از حساب کردن دخل و خرج خود، یک پنجم یا یک هفتم از اضافی آن را در جای معیّنی به مصرف فقرا برساند؛ یعنی لازم نیست تمام درآمد یا حتّی بخشی از آن را به فقرا بدهد، بلکه بعد از کسر هزینه هایش، از باقیماندۀ مال خود آنهم نه تمام، بلکه قسمتی از آن را باید برای این منظور کنار بگذارد. مابقی را می تواند پس انداز کرده یا به مصارفی مانند: ورزش، خرید کتاب، اوقات فراغت فرزندان و... برساند. این از بدیهیّات بوده و از حقوق مسلّم هر فردی است که مال خود را در کجا مصرف کند؛ امّا وقتی مشاهده می شود در فیش حقوقی 10 رقمی یک مدیر بازنشستۀ دولتی، چنین مواردی به عنوان ردیف های جداگانه در نظر گرفته شده و درواقع پیرامون چگونگی خرج حقوق خودش برایش تکلیف تعیین می گردد! ، کمترین چیزی که مسلّم است، این است که: هم پرداخت کنندگان و هم دریافت کنندگان فیش، هیچکدام اهل خمس و زکات نبوده و معنای اضافۀ مال را نمی فهمند؛ آن هم در حالیکه پرداخت زکات برخلاف پرداخت حقوق، ماهیانه نیست، بلکه سالیانه است. و در این، نکته هاست.

با این اوصاف، هر دو طرف درگیر این عمل حرام، الّا در صورت بخشایش الهی، در آتش اند و حقّ الله و حقّ النّاسی که از این بابت بر گردنشان است، مگر با جبران و مجازات قابل پاکسازی نیست. در این شکّی نیست؛ امّا شقی تر از هردوی آنان، آن شیطان خدوم و زحمتکشی است که در مقام واکنش در برابر این مصیبت عظیم، به جای پاک کردن عرق سرد پیشانی خود، با تأیید این اقدام، آن مدیر حرامخواره را "ذخیرۀ انقلاب" می نامد. من نمی دانم ایشان ذخیرۀ کدام انقلاب هستند؟ انقلاب اسلامی ملّت ایران در سال 57 که از اساس بر ضدّ همین خلقیّات بوده؛ یا خودشان قرار است انقلاب دیگری راه بیندازند که ما از آن بیخبریم؟! به هرحال، مردم ما از حرامیان محترمی که از ابتدا تشنگان قدرت بودند نه شیفتگان خدمت و هرچند به حسب وظیفه تصادفاً خدماتی هم انجام داده باشند، ولی هرگز نیّتشان این نبوده، چندان انتظار ندارند که مشکلات آنها را با جدّیت حل کرده و زخم ها را درمان کنند. امّا این اندازه دیگر حقّ خود می دانند انتظار داشته باشند: حال که مرهم بر زخم ها نمی زنید، لااقل دیگر نمک بر روی آنها نپاشید. چرا که این دیگر قابل تحمّل نیست. به قول شیخ سعدی:

«زنبور درشت بی مروّت را گوی

باری چو عسل نمی دهی، نیش مزن!».

مصرف نمک در بین همۀ ما بالاست. شما هم هرچقدر خوردید، نوش جانتان. حال اگر خواستید نمکدان را هم بشکنید، باز قابل بخشایش است. امّا دیگر نمک نریزید.



  • امید شمس آذر

ببینید چقدر از آنچه که باید باشد، فاصله گرفته ایم:

1- میگویند "نامزدی بهترین دورۀ زندگیه". نامزدی (منظور دوران عقد تا عروسی) طبق منطق قرآن یک دورۀ زاید است. وقتی شرع اجازه داده دختر و پسر قبل از مطّلع کردن خانواده ها خودشان -به شرط حفظ حدود و طولانی نشدن مدّت- با هم آشنا شده و قرار های بعدی را بگذارند، این میان دورۀ نامزدی که به اسم آشنایی برقرار می شود، چه حکمتی خواهد داشت؟ علاوه بر آن، ضرر بزرگی هم که دارد، جایگزینی اصل با فرع در امر ازدواج است؛ خداوند هدف ازدواج را آرامش روحی و مؤانست عاطفی ذکر کرده و بهره گیری جسمی در درجۀ بعدی اهمّیت است. در دورۀ نامزدی، زوجین تا حدّ اوج به همدیگر ابراز محبّت می کنند، برای هم هدیه می خرند، با همدیگر به گردش می روند، حرفهای عاشقانه ردّ و بدل می کنند، ولی جسمانیّات تا بعد از زمان عروسی به تعویق می افتد؛ اینگونه خود به خود در ذهنشان چنین جا می افتد که انگار آن مسائل -که درواقع حکم چاشنی دارند- اصل قضیه است که لازم است به خاطرش  انتظار بکشند. به همین خاطر، بعد از عروسی همۀ آن ابراز محبّت ها و عاشقانگی ها در نظرشان لوس آمده و قطع می شود، حلقۀ پیمانشان را هم که می بایست تا پایان عمر نگه دارند، همان اوایل می فروشند. می ماند مشکلات زندگی و مسئولیتهای بچّه داری. اگر هم باهم خلوت کنن، صرفاً جسمانی بوده و دیگر خبری از خلوت کردن برای صحبت های محبّت آمیز نیست. اگر عروسی همان ابتدا برگزار شود و زوجین در حالیکه به همیدیگر کاملاً محرمند، از همدیگر نسبتاً محروم نباشند، تمام این موارد دوران خوش نامزدی تا آخر عمر ادامه پیدا خواهد کرد.

2- مجری برنامۀ دورهمی از مهمانان می پرسد "عاشق شدی؟ بعدش چی شد؟" مهمانان متأهّل -انگار که همسر کنونی شان عشق اوّل و آخرشان بوده- سرشان را بالا گرفته و می گویند: بله، بعدشم ازدواج کردیم. مهمانان مجرّد هم سرشان را پایین انداخته و می خندند!... . سؤال اوّلی صحیح است، ولی سؤال دوّمی غلط است. مرد و زن بعد از اینکه ازدواج کردند، خداوند عشق و محبّت را در قلبشان قرار می دهد و روز به روز عاشق تر می شوند و احساس خوشبختی هم می کنند عمیقاً. قبل از ازدواج، فقط باید عقل حاکم باشد و ملاک انتخاب همسر قرار بگیرد.

3- "پسر خوبیه، ولی به دلم ننشست؛ جنم مردی نداره. / دختر خوبیه، ولی به دلم ننشست؛ روابط اجتماعیش بالا نیست". حرفهایی که بعضی دختران و پسران هنگام پسند کردن طرف مقابل به بزرگترانشون می گویند. غافل از اینکه ابّهت مردی، روابط اجتماعی بالا، تبحّر در برقراری رابطه با جنس مخالف و مواردی از این دست، همگی از تجربه های قبلی جوان (اعمّ از دختر یا پسر) حاصل می شود و تجربه در این زمینه هرچه بیشتر، جوان هم -بدون تعارف- بی حیاتر. این ناممکن است که ما، هم به دنبال یک نفر چشم و دل پاک و آفتاب و مهتاب ندیده باشیم و هم ازش توقّع روابط عمومی بالا و مهارت در برقراری ارتباط و... داشته باشیم. مانند میوۀ توت که اگر شسته بخوریمش، شیرینی اش از بین می رود و اگر بخواهیم شیرین بخوریم، خاک توی دهانمان می رود. یکی از این دو را باید انتخاب کنیم. پاکی و شیرینی یک جا قابل جمع نیست. جوانان مذهبی باید افتخار کنند که کم تجربه هستن، باید افتخار کنن که (به این معنا) هوش اجتماعی شان پایین است، باید مباهات کنند آن مردانگی "دخترکش "و آن زنانگی "پسرکش " را که دوستان ازش برخوردارند، اینها ندارند. همۀ این موارد بعد از ازدواج، از راه حلال فراهم می شود.

4- از یک طرف می گویند "دخترعمو_پسرعمو مثل خواهر_برادرن"، از طرف دیگر می گویند "عقد دخترعمو_پسرعمو رو تو آسمونها بسته ن". من نمی دانم، یعنی خواهر و برادر می توانند باهم عقد کنند؟! کسی که ازدواج با او حرام است محرم، و کسی که ازدواج با او حرام نیست نامحرم است. دخترعمو و پسرعمو، دخترخاله و پسرخاله، دختردایی و پسرعمّه، دخترعمّه و پسردایی همگی نسبت به هم نامحرمند و باید از ابتدا حریم ها و حجابها را پیش همدیگر رعایت کنند.

5- دختران 9 ساله ،12 ساله و حتّی 14 ساله و 16 ساله بدون حجاب واقعی در جامعه ظاهر می شوند، پدر و مادرشان توجیه می کنند که "این هنوز بچّه ست". انگار خداوند -نعوذبالله- به اندازۀ اینها حواسش نبوده که سنّ تکلیف را چطور تعیین کند. سابق بر این، دخترانی که سنّ ازدواجشان بالا می رفت، کم کم حجاب خود را کنار می گذاشتند و شروع به جلوه گری می کردند تا بلکه بختشان باز شود؛ امّا الآن قضیۀ حجاب به کلّی منتفی شده و این دو دورۀ بچّگی و دم بختی باهم یکی شده اند. به این صورت که: تا 16 سالگی بچّه اند، از 15 سالگی به بعد هم که وقت شوهر کردنشان می رسد! پس کی قرار است حجاب داشته باشند؟ نمی دانیم.

6- "مهریه رو کی داده؟ کی گرفته؟" خیر! اینطور نیست. مهریه را خیلی ها داده اند و خیلی ها هم گرفته اند. می بینیم زنانی را که به صورت ظاهری با مردی با مهریۀ بالا ازدواج می کنند، بعد مهریه شان را به اجرا می گذارند و از همسرشان جدا می شوند، مرد راهی زندانمی شود تا نهایتاً مهریه را جور کند، زن هم می رود سروقت گزینۀ بعدی و اصلاً از این راه زندگی اش را می گذاراند.

7- "معضل جامعۀ ما اینه که سنّ ازدواج بالاست". این حرف کاملاً درست نیست. پیش از این، اگر سنّ ازدواج 18 سالگی بود، سنّ بلوغ هم 17 سالگی بود و فاصلۀ بین این دو فقط یک سال بود. الآن اگر سنّ ازدواج تا 36 سالگی بالا رفته، سنّ بلوغ هم تا 12 سالگی پایین آمده و طول این مدّت بحرانی به 25 سال رسیده. معضل اصلی جامعۀ ما افزایش فاصلۀ بلوغ تا ازدواج است.

8- بعضی دولتمردان در بعضی برهه ها القاء می کنند "جوانان دنبال آزادی جنسی اند". خیر آقا! جوانان دنبال همسرند. ازدواج را آسان کنید، معضل حجاب و بحران جمعیّت و خیلی چیزهای دیگه حل خواهد شد. آزادی جنسی در این شرایط فقط به پایین تر آمدن سنّ بلوغ و بحرانی تر شدن اوضاع کمک می کند و یک نقشۀ شیطانی است.

9- "ازدواج موقّت جایگزینی برای ازدواج دائم است". خیر! بلکه ازدواج موقّت جایگزینی حلال برای فحشاست. اینچنین می شود که به جای اینکه این امر بین پسران جوان با زنان بیوه جاری شود -که مدّنظر اسلام است- بین مردان متأهّل با دختران جوان رایج می شود. و در این میان فعّالیت های سینمایی محمّدرضا شریفی نیا هم خیلی در تبلیغ این فکر غلط تأثیر داشته.

10- "اگه نتونستی کفو خودت رو پیدا کنی، به دنبال یکی باش که صرفاً بهت آرامش بده". طبق فرمودۀ قرآن، آرامش فقط از راه کفویّت حاصل می شود؛ ابتدا می فرماید: «...ازواجاً منکم»، بعد از آن می فرماید: «لتسکنوا إلیها». آن فکر غلط متأسّفانه در بین برخی از خواصّ ما که به دلیل خاص بودنشان به آسانی نتوانسته اند در محلّ زندگی خودشان کفو خود را پیدا کنند، جا افتاده است. حتّی دانشمندان و بزرگانی مثل شهید چمران هم این راه غلط را رفته اند و بعد از اینکه زندگیشان به طلاق کشیده شده، دوباره زندگی جدیدی را از نو شروع کرده اند. چنین افرادی، اگر کفو خودشان را به صورت بالفعل هم پیدا نکردند، بای به کفو بالقوّه قانع باشند و فعلیّتش را خودشان به ظهور برسانند. چرا که اگر منتظر پیدا شدن کفو بالفعل باشند به دلیل "فول آپشن" بودن خودشان، باید تا بیش از نودسالگی(!) هم منتاظر بمانند که عملاً ناممکن است. اگر هم قید کفویّت را زده و به زعم خود آرامش صرف قانع شوند، از اساس غلط است.

11- جوان دنبال شغل می رود، می گویند "باید متأهّل باشی"، وقتی هم به خواستگاری می رود، می شنود "باید کار داشته باشی"، یعنی به مجرّدها کار نمی دهند، به بیکارها هم زن نمی دهند !! این دور باطل از کجا باید قطع شود؟ خدا خانمان باعث و بانیان این چرخه را روی سرشان ویران کند -آمین-؛ امّا تکلیف جوانان این وسط این است که: روی حالات "نیمه شاغلی" و "نیمه مجرّدی" حساب باز کنند و هردو را همزمان به پیش ببرند. مانند دو چاقو که با به هم مالیدن تدریجی شان، هردو تیز می شوند. ان شاءالله که مشکلاتشان حل می شود.

12- "باید عاشق بشم، بعد". این نیز از باورهای رایج دخترن و پسران جوان است که مطابق آنچه که در بند 2 توضیح داده شد، اشتباه بوده و باید تصحیح گردد.

13- "برای بچّه دار شدن زوده". بعد از ازدواج هم، گاه از زبان زوج های جوان چنین سخنانی می شنویم. آنان به این مهم توجّه ندارند که: اگر سنّشان بالا رفت، علاوه بر ضرراتی که بر جسم و روان کودک عاید می شود، خودشان نیز حوصلۀ تربیت فرزند را به آن اندازه ای که در جوانی دارند، نخواهند داشت. پس باید در همان اوایل اقدام کنند.


  • امید شمس آذر

در تعالیم اسلامی تأکید شده است: «نخستین حقّی که فرزند بر گردن پدر و مادر دارد، این است که برایش نام نیکو انتخاب کنند». این مهم، در سیرۀ حضرت رسول و اهل بیت ایشان (صلّی الله علیهم) نیز به روشنی دیده می شود و شاهدیم در دورانی که اعراب جاهلی نام فرزندانشان را به معناهایی چون ملخ، خارپشت، بچّۀ مار، جوجه، اسب سرکش و... می گذاشتند، اینان نامهایی دارند چون: محمّد به معنای ستوده، علی به معنای بلندمقام، فاطمه به معنای برگرفته، حسن و حسین به معنای زیبای بزرگ و زیبای کوچک، جعفر به معنای سرشار و... . این نامها همگی در میان جامعۀ آن روز خود، نامهایی "تک" بوده اند و هرچند معنای شناخته شده ای داشتند، امّا پیش از آن به عنوان اسم شخص به کار نمی رفتند. کسی که یک عمر با صفت نیکی چون ستوده یا زیبا یا بلندمقام خطاب شود، قطعاً سرنوشتش متفاوت خواهد بود از آنکه عمری از کودکی به نام ملخ یا خارپشت یا بچّۀ مار خطاب گردد. در بررسی اکثر آسیب ها و معضلات اجتماعی، شاهدیم که عموم بزهکاران از آنانی اند که یا اسمشان حقارت آمیز بوده و یا معنای اسم خود را -حتّی اگر جنبۀ مذهبی داشته باشد- نمی دانند.

در کنار انتخاب نام نیکو، انتخاب نام ابداعی و تکی هم منافاتی با سیرۀ اهل بیت (علیهم السّلام) ندارد؛ چرا که در دوران جاهلیّت اسامی نیکویی نیز چون عبدالله در میان اعراب رایج بود، ولی اهل بیت (ع) همگی فقط از این نامها استفاده نکرده اند، بلکه نامهای جدیدی نیز ابداع نموده اند. در جامعۀ ایران معاصر ما نیز برخی زوج های خوش ذوق، نامهای دارای معانی نیکو را که پیش از این در زبان فارسی شناخته شده بوده، ولی به عنوان اسم شخص به کار نرفته اند، به عنوان اسم فرزندان خود انتخاب کرده اند که بعد از شور در ادارۀ ثبت احوال به تصویب رسیده است؛ نامهایی چون: سامان، آرمان، خروش، گندم، سیما و... . امّا این متفاوت از آن معضل اجتماعی است که متأسّفانه به عنوان تب انتخاب اسم تک در میان خانواده ها رایج شده است. در این میان برخی خانواده ها به اقتضای عقده هایی که در درون خود احساس می کنند، صرفاً برای متفاوت بودن از بقیّه -و نه به خاطر زیبایی اسم و معنای آن- دست به ابداع نامهای من دراوردی و فاقد معنی از پیش خود یا احیای نامهای باستانی و زیرخاکی زده اند. مورد دوّم باز قابل پذیرش است؛ احیای نامهای باستانی که عمدتاً نه تاریخی هستند و نه اسطوره ای و عمدتاً تلفّظ شان نیز غلط جا انداخته شده است، مانند: آتیلا، آتوسا، رکسانا، بردیا، داریوش، خشایار، دیااکو و... . امّا چیزی که بیشتر مایۀ شرمندگی و در عین حال طنزآمیز است، انتخاب نامهایی است که نه دارای معنای شناخته شده ای هستند و نه اسم شخصیّت شناخته شده ای در طول تاریخ به حساب می آیند؛ اینگونه نامها عمدتاً نیز ترکیبی ناهمتراز از یک ریشۀ ساده با یک وند ناهمگون اند که خود پدر و مادرها در توضیح معنای آن، هرچه زور می زنند، به جایی نمی رسند! نامهایی مانند: آیمان، آیهان، ال آی، فرآی و... که مثلاً از ترکیب واژۀ شناخته شده ای مثل آی -که در ترکی به معنی ماه است- با وندهای پیشین یا پسین به وجود آمده اند که عمدتاً نیز غیر ایرانی و به عنوان مثال مانند پسوند "مان" فرانسوی اند! پس در زبانهای متداول در ایران -اعمّ از فارسی یا ترکی یا دیگر زبانها- آیمان هیچوقت معنای مانند ماه یا مهسا، یا ائل آی هیچوقت معنای ماه قبیله یا فرآی هیچوقت معنای ماه بالانشین یا ماه شکوهمند نمی دهد؛ بلکه اوّلی باید -آنهم اگر پذیرفتی باشد- آیامان باشد، دوّمی اله آی، سوّمی فریماه و... . تأسّف بار تر اینکه اکثر این نامهای "بدعتی" -و نه ابداعی- از اسم شخصیّتهای کارتونی و داستانی -و نه واقعی- در برنامه های ماهواره ای گرفته شده اند!!

نام باید نیکو باشد و تک بودنش هم نه تنها عیبی ندارد که در سیرۀ اهل بیت (ع) هم قابل مشاهده است؛ امّا این تکی و ابداعی بودن، دو حالت دارد: یا باید اسم نیکویی در زبان[های] رایج جامعه باشد که برای نخستین بار به عنوان اسم شخص به کار برده می شود، یا احیا شدۀ اسامی تاریخی پیشین باشد. در غیر اینصورت نه تنها کلاس ندارد، بلکه نشان دهنده و فریادزنندۀ یک نوع بیماری شدید روحی_روانی است و برای خود آن بچّه نیز مضرّ و خطرناک است.


  • امید شمس آذر

دکتر سجّاد آیدنلو دانشیار زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه پیام نور ارومیّه، جوانترین شاهنامه پژوه دنیا (متولد 1359)، از برجسته ترین شاهنامه پژوهان ایران و بی شک برجسته ترین آنها در منطقۀ آذربایجان است. از ایشان آثاری چون "از اسطوره تا حماسه" و دهها و صدها مقاله در موضوع شاهنامه و ادبیّات حماسی ایران منتشر گردیده است. مصاحبه ای که توسّط نگارنده با این پژوهشگر ارزشمند با موضوع شاهنامه و فردوسی صورت گرفته است، از خاطرتان می گذرد.


به عنوان سؤال اوّل بفرمایید که اهمّیت عمدۀ کار فردوسی در کجاست؟

«بنام خداوند جان و خرد»

وجوه اهمّیت شاهنامۀ فردوسی در حوزه های مختلفی قابل بحث و بررسی هست، ولی به اقتضای فرصت و تنگنای مصاحبه و صفحات چاپ اگر بخواهیم این را به صورت خلاصه و محدود عرض بکنیم، مهمترین شاخصه ها و معیارهای هویت ملّی و فرهنگ ایرانی را در تعریف جامع هویّت و فرهنگ می توان در شاهنامه و کارکرد شاهنامه در ادوار بعد از خودش پیدا کرد.

نکتۀ نخست که همیشه هم مطرح شده و مدّنظر بوده، اهمّیت این کار به لحاظ تقویت زبان فارسی به عنوان یکی از عناصر اصیل هویّت و فرهنگ ایرانی هست. منتها در اینجا به یک اشتباه مشهور اشاره بکنم در مورد اهمّیت شاهنامه به لحاظ ارتباط با زبان فارسی؛ آن هم این هست که: تصوّر متداول و غلطی هست که "شاهنامه زنده کنندۀ زبان فارسی است". این اشتباه است؛ به دلیل اینکه ما وقتی در قرن چهارم می بینیم که اثری مانند شاهنامه آفریده می شود، یعنی اینکه زبان فارسی پیش از آن قرن یا پیش از فردوسی و شاهنامه، به قدرت و قابلیّتی رسیده که شخصی مانند فردوسی بتواند با استفاده از امکانات بالقوّۀ این زبان، اثری مانند شاهنامه بیافریند. پس اگر بخواهیم تعبیر را در این زمینه اصلاح و دقیق و علمی و قاعده مند بکنیم، باید گفت که "اهمّیت فردوسی و شاهنامه، کشف قابلیّت های زبان فارسی و عرضۀ آنها در قالب لغات، ترکیبات و آفرینشهای هنرمندانه هست که باعث تقویت این زبان و استمرار آن در آثار و سالها و سده های بعد می شود"؛ نه اینکه بگوییم فردوسی زنده کنندۀ زبان فارسی است. زبان فارسی در عصر فردوسی زنده هم بوده.

بعد، نکتۀ دیگری که در اهمّیت شاهنامه می شود گفت، این هست که: ما در شاهنامه با تاریخ ملّی ایران مواجه هستیم. دربارۀ مسئلۀ تاریخ در شاهنامه، در سؤالهای بعدی بنده یک مقدار مفصّلتر توضیحاتی عرض خواهم کرد؛ در اینجا هم این نکته را به عنوان یکی از وجوه اهمّیتش عرض بکنم که: تاریخ ملّی -و در بخشهایی تاریخ واقعی ایران- به دلیل اینکه در زبان هنری فردوسی و در قالبی وحدتمند و دارای ساختار عرضه شده، به ماندگاری رسیده و شاهنامه درواقع توانسته باورداشت های نیاکان ما را -که ما الآن می گوییم تاریخ ملّی، ولی در آن عصر به عنوان تاریخ واقعی تلقّی و تصوّر می شده- حفظ بکند و این را ادامه بدهد. شاید اگر فردوسی این را به زبان نظم و در قالب هنری نمی آفرید، ما از این حد توجّه به تاریخ ملّی بی بهره بودیم و اطّلاع ما یا رویکرد ما به تاریخ ملّی ایران در حدّ آثاری مثل "تاریخ طبری" و "بلعمی" و "مجمل التّواریخ" و امثال اینها بود که عاری از وجوه هنری در حدّ شاهنامۀ فردوسی هست.

نکتۀ دیگر در اهمّیت شاهنامه، آیین ها، آداب و رسومی هست که از ایرانیان باستان به اقتضای زمان داستانها در آن روایت شده و به رغم نظر یکی از محقّقان مشهور -که زنده یاد هم هستند ایشان، فوت کرده اند- که گفته بود: "عمر کارکردهای اجتماعی شاهنامه به سر رسیده است"، برخی از رسوم و اشارات مندرج در شاهنامه، ضمن اینکه ارزشها و شیوۀ زیست نیاکان ما را نشان می دهد و از آن نظر مهم هست، هنوز هم بعد از گذشت هزار و چند سال از زمان نظم این اثر و شاید چندهزار سال از زمان اجرا و رواج این آیین ها در زمانهای داستانی شاهنامه، هنوز هم برای ما قابل استفاده هست؛ یعنی ما، یک دوره منش و خوی و خصلت ستودۀ ایرانی را در شاهنامۀ فردوسی می بینیم که بسیاری از آنها را هم می توانیم الگوی عملی زندگی امروزی قرار بدهیم. مواردی مانند: «ز پیمان نگردند ایرانیان»، که تأکید بر حفظ پیمان و درواقع وفاداری هست. یا ابیات درخشانی مانند:

«زن و کودک و بوم ایرانیان..................به اندیشۀ بد منه در میان».

یعنی: اینکه نباید سرزمین و خاندان ایرانیان را وجه المصالحۀ رفتارهای شخصی یا سیاسی قرار داد، توصیه ای هست که به نظر بنده تمام رهبران جهان در تمام ادوار می توانند این را در ادارۀ کشورشان مدّ نظر قرار بدهند. این هم درواقع نکتۀ بسیار مهمّی است.

بعد، اهمّیت دیگر شاهنامه در تاریخ و فرهنگ ایران اگر بخواهیم اشاره بکنیم، حضور پرتجلّی شاهنامه در حوزه های مختلف مربوط به زندگی و فرهنگ ایرانیان هست. شما کمتر گوشه ای از گوشه های زندگی و هنر ایرانی را می بینید که از تأثیر شاهنامه به دور مانده باشد. شعر و متون داستانی، نثر را ببینید از شاهنامه اثر پذیرفته، هنرهای مختلف مثل نگارگری، مثل خطّاطی، سفالگری، کاشیکاری، فرشبافی و امثال اینها، همیشه از شاهنامه متأثّر بوده اند. در گذشته، اصلاً مردم ایران با شاهنامه زندگی می کردند. گواه صدق این مدّعا هم، گزارشهایی هست که از مجالس شاهنامه خوانی و نقّالی، ما می بینیم و روایت شده که در آنها چگونه مردم با داستانهای شاهنامه و شخصیّت های شاهنامه سنخیّت پیدا کرده بودند؛ و این حضور و استمرار هم درواقع می تواند یکی از وجوه اهمّیت شاهنامۀ فردوسی باشد.

نکتۀ دیگری را که بنده علاقه مندم روی آن به عنوان یکی از ویژگی های مهمّ شاهنامه و شخصیّت فردوسی تأکید بکنم و اشاره بکنم، اعتدالی هست که در منش و نگرش فردوسی ما می بینیم. بدین معنی که شاهنامه -همچنان که خوانندگان محترم مستحضرند- ساختار و زمان داستانی اش، مربوط به ایران پیش از اسلام هست و هویّت ایران پیش از اسلام را نشان می دهد؛ امّا فردوسی برخلاف برخی کسان در گذشته و دوران معاصر، اسیر باستانگرایی نبوده. در عین احترام و اعتقاد کامل به ایران پیش از اسلام، عناصر هویّتی ایران بعد از اسلام را که یکی از مهمترین آنها دین اسلام و مذهب شیعه هست، در نگرش معتدل خودش رعایت کرده و بیان کرده؛ به طوریکه ما می بینیم که با وجود این احترام و فضای داستانی خودش، به تصریح اعتقادات دینی و مذهبی خودش را هم در شاهنامه بیان می کند:

«بر این زادم و هم بر این بگذرم.................چنان دان که خاک پی حیدرم».

یعنی اینکه در نگاه معتدل و فرهیخته و حکیمانۀ فردوسی، برخلاف تصورات احساساتی برخی، هیچ تضادّی بین علاقه به ایران باستان و اعتقاد به دین اسلام و مذهب تشیّع نیست و نخواهد بود. این هم نکتۀ بسیار مهمّی که ما می توانیم به عنوان یک درس درواقع اخلاقی و آموزۀ اعتدالی، از شاهنامه بگیریم.


به عنوان سؤال دوّم: ایراد عمده ای که می شود بر شاهنامه وارد دانست، از نظر شما چه می تواند باشد؟

خب! ببینید! شاهنامه به هرحال آفریدۀ یک انسان هست؛ درست است که ما فردوسی و شعرا و دانشمندانی در تراز فردوسی را به عنوان نابغه می دانیم و می شناسیم، ولی این نبوغ دلیل بر معصومیّت علمی_ادبی نیست. به هرحال کتابی است انسانی و طبیعتاً فراز و نشیب هایی هم در این کتاب ما می بینیم.

اگر بخواهیم به لحاظ ادبی درواقع این کتاب را بررسی بکنیم، طبیعی است که درحدود 50 هزار بیت شاهنامه "غثّ و ثمین" یعنی فراز و نشیب های ادبی هست. همۀ ابیات شاهنامه در اوج نیست، ابیات ضعیف در شاهنامه هست. البتّه کم به نسبت حجم، ولی به هرحال هست. ترکیب هایی که ممکن است محلّ بحث باشد و حتّی ایرادهای قافیه یا مواردی که به لحاظ صورخیال یا تصویرپردازی قابل بحث و بررسی هست و این را ما در هر متن ادبی دیگری غیر از شاهنامه هم می بینیم. اینگونه نیست که بگوییم: چون شاهنامه شاهکار است، مبرّا از هر عیبی هست.

به لحاظ محتوایی اگر بخواهیم این کتاب را بررسی بکنیم، حتماً یاید توجّه داشته باشیم نکته هایی که دربارۀ شاهنامه گرفته می شود، از دو منظر باید مورد توجّه قرار بگیرد؛ یکی اینکه: مطالب داستانی شاهنامه به هیچوجه -با تأکید عرض می کنم- به هیچوجه زاییدۀ ذهن و زبان و خیال فردوسی نیست، بلکه مبتنی بر منبع یا منابعی است که فردوسی از آنها استفاده کرده. پس ما نمی توانیم اگر نکته ای را هم به عنوان ایراد مطرح بکنیم، متوجّه شخص فردوسی بکنیم به لحاظ محتوا، نه به لحاظ زبان. در زبان و بیان بله، متوجّه خود فردوسی هست؛ امّا در محتوا هر ایرادی هم که باشد، متوجّه منابع فردوسی هست که آنها را منتقل کرده. و نکتۀ دوّم اینکه: باید توجّه داشته باشیم شاهنامه اثری است متعلّق به هزار سال پیش، و روایات آن باز قدیمی تر. چون از منابع شفاهی به شکل کتبی درآمده و در اختیار فردوسی قرار گرفته. طبیعی است که با نگاه انسان معاصر و معیارهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قرن 21، به هیچوجه نمی توان اثری مربوط به هزار سال قبل را بررسی کرد.

این است که ممکن است که در بررسی متنی مانند شاهنامه، بعضی ها ایراد بگیرند که: چرا نقش و حضور تودۀ مردم یا عامّۀ مردم بسیار کم هست؟ یکی از ایرادهایی که امروزه درواقع بر ساختار داستانهای شاهنامه وارد می شود؛ منتها اگر ما در نظر داشته باشیم که سنّت تدوین تاریخنگاری ایران پیش از اسلام، بر مبنای سلسله های شاهی و با محوریّت شهریاران و پادشاهان بوده، طبیعی است که این مسئله را حمل بر منابع فردوسی خواهیم کرد. ضمن اینکه در توضیح باید گفت: همیشه هم تودۀ مردم در شاهنامه کمرنگ یا بیرنگ نیستند. کاوۀ آهنگر به عنوان یکی از شخصیّتهای اصلی و اساسی و اصلاً براندازندۀ نظام ظلم ضحّاکی، از میان مردم بر می خیزد؛ و جالبتر اینکه درفش ملّی ایرانیان در سراسر تاریخ روائی و واقعی ایران پیش از اسلام، منسوب به یک شخص عامی و برخاسته از میان مردم هست: درفش کاویانی؛ که بنا بر قول مشهور منسوب به کاوه هست. خب! در اهمّیت مردم در جهان شاهنامه همین بس که پرچم یک کشور منسوب به یک فرد عادّی هست، نه به یک پادشاه یا به یک پهلوان برخاسته از طبقۀ بالا. و در جای دیگری، فرض بفرمایید مثلاً در نبرد رستم و پولادوند هست که رستم وقتی با حریف نیرومندی مواجه می شود، نیایش می کند به درگاه خداوند که: "خدایا! مرا در این نبرد پیروز گردان که در غیر اینصورت اگر تورانیان و پولادوند پیروز شوند، مردمان عادّی ایران هم دچار آسیب خواهند بود". یعنی جهان پهلوان ایران در آنجا فقط به فکر حفظ نظام شاهی نیست، بلکه به تصریح مردم ایران را هم درواقع دعا می کند و در دعا و نیایش خودش به اینها اشاره می کند. در بخشهای دیگر هم باز حضور مردم را می بینیم؛ مخصوصاً در بخش ساسانیان و در داستانهایی مثل بهرام گور که بخشی از شخصیّتهای اصلی مربوط به داستانهای بهرام گور -یا بهرام پنجم ساسانی طبق تاریخ- شخصیّتهایی برخاسته از عامّۀ مردم هستند: در خانۀ آبکشی مهمان می شود یا با روستایی و بانوی او مواجه می شود. همۀ اینها مربوط به توده های مردم هستند. باز ما اینجا هم درواقع حضور مردم را در داستانهای شاهنامه می بینیم. این درواقع نکته ای است که در این باره می شود اشاره کرد.


سؤال بعدی: وجوه اشتراک و افتراق شاهنامۀ فردوسی و ایلیاد و ادیسۀ هومر چه می تواند باشد؟

از نظر اینکه هر دو متن متعلّق به ادبیّات حماسی محسوب می شوند، خب! اصلی ترین و مهمترین ویژگی مشترک بین اینها هست. منتها خب! به لحاظ زمانی، هم ایلیاد و هم ادیسه مقدّم بر اثر فردوسی هست. و هردو در ادبیّات جهان و در ادبیّات کشورهای خودشان -یعنی در یونان و در ایران- از جایگاه تراز اوّلی و بالایی برخوردار هستند. این مهمترین ویژگی هست. خب! وقتی ما می گوییم: در نوع ادبی حماسی، اینها مشترک هستند، طبیعی است که ویژگی های جزئی تر و باریک تر مربوط به حماسه هم در بین این دو اثر دیده بشود. یعنی: حضور یک پهلوان نقش اوّل، نبردهایی که لازمۀ حماسه هست و خوارق عادات یا بزرگنمایی هایی که ویژۀ حماسه هست، صبغۀ روایی داستان و امثال اینها. یعنی ویژگی هایی که در حماسه ها می بینیم، در این هردو اثر مشترک هست.

امّا نکته ای به عنوان ویژگی متفاوت بین این دو اثر یا -به تعبیری دیگر بخواهم عرض بکنم- اهمّیت یا برتری بیشتر شاهنامه نسبت به حماسه های یونانی می توانیم مطرح بکنیم، این هست که: شما اگر ایلیاد و ادیسه و بسیاری از داستانهای حماسی ملل دیگر -فرقی نمی کند، خارج از یونان- را هم بررسی بفرمایید، ملاحظه خواهید کرد که محدودۀ داستانی وقوع رویدادها، مربوط به یک منطقه و یک قوم و درواقع درون گروهی و درون قومی و درون کشوری هست. به تعبیری دیگر: علّت و انگیزه و نوع نبردها، بسیار محدود و درواقع بین خودشان هست؛ شما ایلیاد را وقتی می خوانید، درواقع داستانش به خاطر ربوده شدن دختری هست -هلن- که به تروا برده می شود در داخل یک کشور و دو قوم و دو گروه از یک کشور بر سر دوشیزه ای باهم نبرد می کنند. یعنی اینکه شما در این نوع حماسه ها، یکی از چهار ویژگی شاخص حماسه که بشود وجهۀ ملّی و اهمّیت و مفهوم ملّیت را -به آن معنا که ما در شاهنامه می بینیم- نمی بینید. شاهنامۀ فردوسی گزارشی است از دفاع یا عملکردهای ایرانیان در حفظ حیثیّت و تمامیّت قومی، ملّی و ارضی خودشان در مقابل مهاجمان مختلف -اعمّ از تورانیان یا رومیان یا کشورهای دیگر- که  مواجه می شوند و هرگز درگیری ها بر سر چیزهای جزئی و انگیزه های سست پایه ای -مثل دوشیزه و امثال اینها- نیست که ما در روایات یونانی می بینیم؛ و ضمن اینکه در آنجا محوریّت معمولاً بر سر یک یا چند پهلوان هست و حوادث مربوط به آنها روایت می شود، در حالیکه در شاهنامه اینگونه نیست. رستم جهان پهلوان شاهنامه هست، امّا همۀ شاهنامه روایت رستم نیست؛ بلکه رستم بخشی است از روایات شاهنامه و یکی از چندین شخصیبت شاهنامه. در شاهنامه شما با تاریخ ملّی ایران از نخستین پادشاه یا انسان به نام کیومرث تا آخرین پادشاه سلسلۀ تاریخی ایران پیش از اسلام یعنی یزدگرد سوّم ساسانی مواجه هستید، امّا در ایلیاد و ادیسه با یک برهۀ زمانی مشخّص و شخصیّت های محدود و حوادث بسیار معیّن و تنگی؛ ضمن اینکه در این نوع حماسه ها -یعنی حماسه های یونانی- صبغۀ اسطوره ای به معنای دخالت عناصر فراانسانی مخصوصاً خدایان، بسیار بسیار پررنگ هست. در حالیکه شما در شاهنامه با جهان انسانی حماسه -البتّه با بزرگنمایی ها و مبالغه ها و خرق عادتهایی ویژۀ حماسه که با تاریخ و منطق متفاوت خواهد بود- روبرو هستید. یعنی به بیان دیگر: در شاهنامه با یک فضای انسانی تر، زمینی تر، ملموس تر و خردپذیرتری نسبت به ایلیاد و ادیسه، ما روبرو هستیم که درواقع، این را برای من خوانندۀ ایرانی یا حتّی غیرایرانی امروزی، بسیار ملموس تر و دلپذیرتر می کند، در مقایسه با اثری مثل ایلیاد و ادیسه؛ و نکتۀ دیگر اینکه -البتّه این عرض من در حدّ احتمال هست، مستلزم بررسی های دقیقی هست، امّا- : بنده تصوّر نمی کنم که تأثیر نه تنها ایلیاد و ادیسه، بلکه هیچ حماسۀ دیگری از حماسه های جهانی غیر از شاهنامۀ فردوسی در فرهنگ، تاریخ، زندگی و ادبیّات بعد از خودش، به اندازۀ شاهنامۀ فردوسی بوده باشد. ایلیاد و ادیسه در ادبیّات یونانی، اروپایی و غربی بسیار تأثیر داشته، در این تردیدی نیست؛ امّا کمّ وکیف این تأثیر احتمالاً احتمالاً -به نظر بنده- هرگز در حدّ و حجم تأثیرات مختلف شاهنامۀ فردوسی در فرهنگ و ادبیّات ایرانی بعد از خودش نیست؛ و حتّی این را می توانیم از منظر تأثیر جهانی اش هم بررسی بکنیم. این بسیار خوب است که یکی از دانشجویان تاریخ یا ادبیّات، بیاید بررسی بکند که ایلیاد و ادیسه و همچنین شاهنامه در ادبیّات خارج از کشورهای خودشان (یعنی شاهنامه در ادبیّات بیرون از ایران و ایلیاد و ادیسه در ادبیّات بیرون از یونان) تا چه اندازه تأثیر داشته اند؟ چه به لحاظ ترجمه، چه به لحاظ اقتباس و چه به لحاظ اشارات و افراط های بزرگ دارنده که از سوی نویسندگان هست. این مقوله هم اگر مقایسه بشود، به نظر من باز کفۀ درواقع نفوذ شاهنامه سنگین تر خواهد بود.


سؤال بعد اینکه: اگر بخواهیم جمع بندی کنیم، به هرحال شاهنامه در درجۀ اوّل یک منبع تاریخی است یا منبع ادبی؟

خب! این سؤال معمولاً در بین متون، بیشتر دربارۀ تاریخ بیهقی مطرح می شود که می گویند: "تاریخ بیهقی متنی است ادبی یا متنی است تاریخی؟". طبیعی است که دربارۀ شاهنامه پاسخ این است که: شاهنامه در درجۀ اوّل متنی است ادبی. به دلیل اینکه شاهنامه متعلق به حوزۀ ادبیّات فارسی است و در این تردیدی نیست؛ امّا با توجّه به اینکه در شاهنامه ما با تاریخ ملّی ایران و در بخشهایی با تاریخ واقعی ایران روبرو هستیم، از این متن در درجۀ اوّل ادبی، استفاده های تاریخی هم قطعاً خواهد شد. منتها جهت اطلاع دانشجویان محترم و بعضی از علاقه مندان شاهنامه که همیشه این پرسش را مطرح کرده اند و در ذهنشان به عنوان دغدغه مطرح بوده، این نکته را باید عرض بکنم که: ما در بحث از شاهنامه و روایاتی از این دست، باید به تفاوت و تفکیک دو مفهوم و مقولۀ تاریخ ملّی و تاریخ روایی توجّه کنیم و مشکل، عدم توجّه دانشجویان به تفاوت و تفکیک این دو است. در میان ملّت های صاحب فرهنگ و تمدّن دیرینه مثل ایران، مثل یونان، مثل مصر، مثل هند، چین و سایر کشورها، معمولاً ما با دو نوع تاریخ مواجه هستیم که حتماً باید اینها را تعریف کرد، تفکیک قائل شد و بر اساس این تفاوتها و تفکیک ها، متون را بررسی کرد. تاریخ روایی یا ملّی یا داستانی -همچنان که از محتوایش مشخّص هست- رویدادها و شخصیّتهایی هست که به واقع در جهان بیرون اتّفاق نیفتاده؛ اما در ذهن و باور و پسند نیاکان باستانی هر ملّت -از جمله ایرانیان- اینها به عنوان تاریخ واقعی تلقّی می شدند. یعنی نیاکان ما ایرانیان دوست می داشتند که چنین تاریخی بوده باشد و به بودن و وقوع چنین تاریخی اعتقاد داشتند. در نگاه آنها شخصیّتهایی مثل جمشید، کیومرث، فریدون، رستم و... واقعی بوده و وجود داشته اند. امّا در تاریخ واقعی وقتی ما می گوییم، یعنی اشخاص و حوادثی که به واقع در برهه ای از تاریخ در جهان بیرون می زیستند، اتّفاق افتاده اند و اسناد مختلف مکتوب یا باستانشناختی وجود اینها را تأیید می کند؛ مثل سلسلۀ هخامنشیان، مثل ساسانیان، مثل صفویان، مثل زندیّه و... . اینها همه تاریخ واقعی هستند. تا اواخر دورۀ قاجار، تفکیک و تفاوتی بین تاریخ ملّی و تاریخ واقعی در نگاه ایرانیان وجود نداشت. به همان اندازه جمشید برای ایرانیان واقعی بود که نادرشاه افشار برای مثال؛ امّا از اواسط دورۀ قاجار با توجه به مقولۀ اسطوره و کشفیّات باستانشناسی که اتّفاق افتاد و بعد از آن هم پربارتر شد، این نتیجه حاصل شد که: ما شخصیّتهای تاریخی و واقعی مان با شخصیّتهای تاریخ ملّی متفاوتند. تاریخ واقعی وجود داشته و تاریخ ملّی را دوست داشتند که وجود داشته باشد. شاهنامۀ فردوسی، بخش به اصطلاح پیشدادیان و کیانیان آن مبتنی بر تاریخ ملّی و روایی است، در بخش اشکانیان و ساسانیان ما با تاریخ واقعی روبرو هستیم؛ امّا این تاریخ واقعی، تاریخ واقعی محض و ناب نیست. بلکه به اقتضای سرشت حماسی_اساطیری شاهنامه، در بخش تاریخ واقعی هم ما عناصر، اشارات و روایات مربوط به تاریخ ملّی یا مقولات حماسی_اساطیری را می بینیم. این است که به طور کلّی اگر بخواهیم جمع بندی کنیم، شاهنامه متنی است ادبی که تاریخ ملّی یا روایی ایران را با ساختار حماسی_اساطیری روایت کرده. البتّه که از بخش ساسانیان آن هم به نفع تاریخ واقعی و مطالعات ایران باستان در حوزۀ ساسانی شناسی می شود استفاده های بسیاری انجام داد، که درواقع این اتّفاق هم افتاده؛ فقط یک نمونه را جهت اطّلاع دانشجویان تاریخ عرض بکنم. آن هم این است که: تاریخ مرگ یزدگرد سوّم ساسانی که در شاهنامه ذکر شده «شبانگاه نیران خردادماه» یعنی شب سی ام خردادماه، شاهنامه یکی از دو منبعی هست که تاریخ کشته شدن یزدگرد را ذکر کرده. کسی که در حوزۀ ساسانی شناسی مطالعه می کند، از شاهنامه می تواند به یک اشارۀ منفرد و بسیار مهم در این مقوله برسد. البتّه اطّلاعات دیگری هم در این مقوله هست.


در پایان اگر سؤال دیگری به نظرتان می رسد که ما نپرسیدیم، خودتان بفرمایید.

نکته ای را که می خواهم رویش تصریح بکنم، افراط و تفریط هایی است که همیشه در حوزۀ شاهنامه در توجّه به مقولۀ فردوسی و شاهنامه صورت گرفته. شاهنامه یکی از آثار شگفت هست در تاریخ ایران؛ شگفت به لحاظ اینکه: هر اندازه که مورد احترام، مورد توجه و مورد تأیید بوده، همیشه مخالفان و دشمنانی هم داشته که به نادرست و با برداشتهای سطحی، متعصّبانه و احساسی خودشان، تلقّیات نادرستی داشته اند. از همان عصر خود فردوسی -که این کتاب در دربار محمود مطرود واقع شد- تا دورۀ معاصر ما، این تلقّیات منفی و البتّه نادرست را نسبت به شاهنامه داریم، که بحث دربارۀ همۀ اینها مقولۀ مفصّلی می طلبد؛ من فقط به دو نکته اشاره بکنم -که بیشتر مبتلابه است در دورۀ معاصر (دو تلقّی غلط درواقع): یکی برداشت [و یا اینطور عرض بکنم] تصوّر شخصی عدّه ای از کسانی است که می پندارند و دوست دارند که شاهنامه را در تقابل با دین اسلام قرار بدهند. در گذشته هم بوده، امروز هم هست، امّا غلط است! همچنان که در عرایض قبلی خودم در پاسخ به سؤالات بالاتر اشاره کردم، شاهنامه محتوایش متعلّق به ایران پیش از اسلام است؛ امّا محتوای پیش از اسلامی شاهنامه، دلیل بر زرتشتی بودن خود فردوسی -آنطور که بعضی می پندارند- یا اسلام ستیزی متن شاهنامه یا خود فردوسی نیست. بلکه در دیباچۀ شاهنامه و در جاهای دیگر، فردوسی به تصریح مسلمانی و تشیّع خودش را اعلام کرده. و نکتۀ مهمتر این است که: هرگز تضادّ و تقابل و تباینی بین ایراندوستی و مسلمانی و تشیّع فردوسی و هیچ کس دیگری نیست. یعنی ما می توانیم هم ایراندوست و درواقع ایرانگرای معقولی باشیم و هم مسلمان و شیعه. بین اینها تضادّی نیست که کسانی می کوشند بگویند که: فردوسی نمی توانسته به دلیل نظم اثری مربوط به ایران پیش از اسلام مسلمان باشد. این غلط است. خیلی مثال ساده و استدلال منطقی ذکر بکنم: در برهه ای از تاریخ مطالعات ایرانی، بهترین تحقیقات مربوط به ایران باستان و شاهنامه را اروپایی ها انجام دادند. در گذشته اینطور بوده که -البتّه الآن خوشبختانه به دست ایران انجام می شود، ولی خب!- بهترین تحقیقات ما را یک موقع "نولدکه"، "فریتز وولف" آلمانی، "ژول مول" فرانسوی، اینها انجام می دادند. حالا اگر ما بین ایرانی بودن و تعلّق خاطر به ایران پیش از اسلام و اعتقاد به دین و آیینی غیر از ادیان ایران باستان تضاد ببینیم -آنگونه که بعضی می پندارند- پس این سؤال مطرح است که: چگونه نولدکه ی مسیحی، وولف یهودی و ژول مول مسیحی که هیچکدام هم نه ایرانی بودند، نه زرتشتی بودند، نه مهرپرست بودند، بهترین تحقیقات را در شاهنامه انجام دادند؟؟ اگر تضاد هست، باید اینجا هم تضاد پیش می آمد دیگر! پس ما نتیجه می گیریم که هیچ تضادّی نیست که کسی مسلمان باشد، شیعه باشد (یعنی فردوسی) و بیاید تاریخ ملّی ایران پیش از اسلام را هم به نظم بکشد.یکی این نکته هست که نباید این تقابل را احساس کرد.

و نکتۀ دوّم، برداشتهای درواقع قوم گرایانۀ عدّه ای از متعصّبان است که نسبت به شاهنامه انجام می شود؛ یعنی بدین معنا که: گروهی از تُرکی زبانان ما در استانهای آذربایجان ایران و در کشور ترکیّه و جمهوری آذربایجان، به دلیل اینکه شاهنامه را بطور کامل و دقیق نخوانده اند، احساس می کنند شاهنامه اثری است در تقابل و تضادّ با آنها. این غلط است؛ به دلیل اینکه اینها 1) خودشان را تُرک نژاد می پندارند که کاملاً اشتباه است و زبان دلیل بر نژاد نمی شود. ما در آذربایجان ایران، زبان مادری مان زبان ترکی آذربایجانی است [ولی] زبان ترکی آذربایجانی دلیل بر نژاد ترک بودن نیست. 2) و چون این تصوّر غلط را دارند که دشمنی تورانیان با ایرانیان در شاهنامه را هم که به دلیلی به اسم ترکان هم از آنان یاد شده، دلیل بر دشمنی شاهنامه با ترکان می دانند (در شاهنامه تورانیان مساوی ترک قلمداد شده، آنهم دلیل تاریخی دارد؛ و دلیلش هم این است که: در دورۀ ساسانیان از مرزهای شرقی ایران، اقوام ترک نژاد به ایران می تاختند. پس در تاریخ واقعی، ترکان یکی از دشمنان مرزهای شرقی ایران بودند. در تاریخ ملّی هم تورانیان از جانب شرق به ایران می تازند. در اینجا اختلاط بین دشمنان تاریخ ملّی با دشمنان تاریخ واقعی -یعنی تورانیان تاریخ ملّی با ترکان تاریخ واقعی- باعث شده که به تدریج در منابع فردوسی و نگاه گذشتگان ما، دو مفهوم ترک و تورانی یکسان قلمداد بشود. در نتیجه در شاهنامه ترکان مساوی تورانیان هستند، امّا ترکانی که عرض کردم هیچ ارتباطی با آذربایجان و ما ایرانیان ندارند)، و چون اینها شاهنامه را بطور کامل و دقیق نخوانده اند، تصوّر می کنند که شاهنامه کتابی است در مخالفت با ما. در حالیکه بنده در اینجا با تصریح و تأکید تمام عرض می کنم که پررنگ هم در مصاحبه سیاه چاپ بشود، این هست که: در شاهنامه، آذربایجان یکی از محترم ترین، معتبر ترین و مقدّس ترین مکانهای جغرافیایی است که با احترام و اعتبار کامل ازش یاد شده و کسانی که شاهنامه را بخوانند، خواهند دید که آذربایجان و آذربایجانیان چقدر در شاهنامه ستوده هستند و آنوقت است که پی خواهند برد که اینکه می گوییم شاهنامه کتابی است در مخالفت با آذربایجانیان، اشتباه است. من فقط یک بیت [شاهد بیاورم]؛ دیگر به مسائل داستانی که چه مقدار از داستانهای شاهنامه با ناحیۀ آذربایجان مرتبط است، آتشکدۀ آذرگشسب در آذربایجان است، دریاچۀ چی چست در آذربایجان است، حوادث داستانی شاهنامه در اینجا اتّفاق می افتد، و... اشارۀ تفصیلی نمی کنم. در یک بیت از زبان رستم فرّخزاد ما می بینیم که به برادرش می گوید که: «همی تاز تا آذرآبادگان.... (مصراع دوّم را دقّت بفرمایید:) به جای بزرگان و آزادگان». خب! در کتابی به اسم شاهنامه، از زبان شخصیّت تاریخی_داستانی شاهنامه و با تعبیر هنرمندانۀ فردوسی، آذربایجان -که در شاهنامه به صورت آذرآبادگان به کار رفته- "جای بزرگان و آزادگان" معرّفی شده. آیا این تعبیر، دشنام است یا ستایش و تعریف؟! کسانی که به غلط با هیاهو در نشریات خاص یا در بعضی محافل ترویج می کنند شاهنامه کتابی است که مخالف با آذربایجان است(!)، فقط برای بنده این بیت را تحلیل بکنند و پاسخ بدهند که: این دشنام است یا ستایش؟ پس این نشان می دهد که ما نخوانده داوری کردیم و داوریهای شتابزده کرده ایم. هیچ تضادّی بین آذربایجان و شاهنامه نیست؛ آذربایجان در شاهنامه مقدّس و محترم هست و شاهنامه هم در آذربایجان در طول هزار سال همیشه مورد توجّه و احترام بوده. غیر از عدّه ای افراد غیر علمی، احساساتی، هیجان زده و افراطی که چون شاهنامه را نخوانده اند، اسیر باورداشت های غیر علمی خودشان هستند که امیدواریم اینها را هم به صورت علمی اصلاح بکنند.


از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید، متشکّریم.

  • امید شمس آذر

در میان انواع و اقسام تحلیل های رنگارنگی که از سوی معاندین دربارۀ اصل انقلاب اسلامی ملّت ایران و عوامل تداوم آن، با هدف تحریف تاریخ و انحراف افکار عمومی ساخته و پرداخته شده اند، یکی نیز این تحلیل سطحی است که: "حکومت پهلوی در برهه ای از زمان، تصمیم به افزایش آزادی های سیاسی گرفت. همین عامل باعث وقوع انقلاب و سقوط حکومت شد"!! کسانی که این تحلیل را در بین خریداران عرضه می کنند، می توانند به این سؤال اساسی پاسخ دهند که: چطور حکومت پهلوی و عروسک گردانان آن -آمریکا و انگلیس- با آن سوابق استبداد و وحشت آفرینی، بدون هیچگونه تضمین بیرونی، اقدام به این امر خطر آفرین برای خود نمودند؟؟ مگر همان حکومت پهلوی نبود که در بادی امر با کودتا روی کار آمده و محض دهن کجی به نظام مشروطه، ابتدا به قول خودشان از جمهوری صرف نظر نموده و سپس با تغییر فرمایشی سلسلۀ پادشاهی، نظامی میلیتاریزه مبتنی بر خشونت و دیکتاتوری در ایران پایه نهادند؟ مگر بنیانگذار همان حکومت نبود که به زور چادر را -که حتّی پیش از آنکه یک لباس دینی برای زنان ما باشد، یک پوشش ملّی است- از سر بانوان ایرانی می کشید و مردمی را هم که در مسجد گوهرشاد مشهد در اعتراض به این امر تجمّع کرده بودند، به گلوله بست؟ مگر همان شاه اعطا کنندۀ آزادی های سیاسی (!) نبود که مستقیماً در برابر دولت مردمی مصدّق ایستاد و با کودتای بیگانگان در کشور، قدرت را دوباره به دست گرفت؟ مگر همو نبود که فرمان انحلال هرگونه تشکّل سیاسی را صادر و تشکیل حزب واحد "رستاخیز" را اعلام نموده و عنوان کرد: همۀ ایرانیان از مرد و زن باید عضو این حزب باشند و هرکس از عضویّت سر باز زند، گذرنامه اش حاضر است و می تواند به شوروی برود؟! حمله به مدرسۀ فیضیّه، تأسیس ساواک، برقراری حکومت نظامی، قتل عام معترضین در 17 شهریور و دهها نمونۀ دیگر از رویارویی مستقیم با مردم، چه سنخیّتی با آزاداندیشی سیاسی دارد؟ اینها همه ما را رهنمون می شود که جهت نگاه خود را برگردانده و بگوییم: این انقلاب مردم بود که حکومت شاه را وادار به اعطای صوری یک سری آزادی های سیاسی کرد و این اقدامات ظاهری -که پهلوی به هیچوجه در درون خود با همین اندازه اش هم موافق نبود- عامل وقوع انقلاب نبود، بلکه حاصل اوّلیّه و کوتاه مدّت آن بود که البتّه حاصل ثانویّه و میان مدّتش در 22 بهمن سال 57 مشاهده شد و حاصل بلندمدّتش نیز در حال مشاهده است.


  • امید شمس آذر

در سیرت حضرت رسول(ص) آمده است که: «.... ایشان همواره بر زمین می نشست و با غلامان غذا می خورد و غذا را با دست می خورد و به کمتر از سه انگشت نیز تناول نمی فرمود». برخی از این فراز چنین استنباط می کنند که: حضرت رسول(ص) غذا را با قاشق تناول نمی کرده، بلکه با دست تناول می کرده است، و برخی به نام تأسّی از سنّت رسول الله (ص) از خوردن غذا با قاشق اجتناب ورزیده اند و برخی دیگر در جواب این گروه گفته اند: آن زمان قاشق وجود نداشت که پیامبر(ص) بخواهد با قاشق غذا بخورد، و... . امّا در راستای پایان بخشیدن به این مناقشات باید بگوییم: اوّلاً اگر با دست غذا خوردن پیامبر(ص) به خاطر نبودن قاشق باشد، این برایشان امتیازی محسوب نمی شود که بخواهد در سیرۀ ایشان ذکر گردد. ثانیاً بودن یا نبودن قاشق در اینجا مدّنظر نیست و غذا خوردن با قاشق نیز به نوعی غذا خوردن با دست محسوب می شود. برای روشنتر شدن مطلب، حدیثی از امام صادق(ع) ذکر می کنیم: «دو میوه هستند که با دست خورده می شوند، انگور و انار». اگر توجّه به مفهوم این سخن نداشته باشیم، تعجّب خواهیم کرد که مگر میوه های دیگر چگونه خورده می شوند؟! منظور حدیث این است که: انگور و انار دو میوه ای هستند که به طور مستقیم به دهان برده نمی شوند، بلکه با یک دست نگه داشته شده و با دست دیگر دانه دانه به دهان گذاشته می شوند. حتّی تعداد دانه های انگور را هم گفته اند که مستحبّ است دو دانه_دو دانه باشد. اینجا دیگر خوردن دانه های انار با قاشق هم منافاتی با آنچه که در این حدیث آمده، نخواهد داشت. پس منظور نهایی اینکه: رسول خدا (ص) برخلاف انسانهای متکبّر که غذاهایی مثل لنگۀ مرغ یا خوشۀ انگور را مستقیماً برداشته و به دندان می کشند، فروتنانه با انگشتانش کنده و دانه دانه یا نکّه تکّه به دهان می گذاشتند. ان شاءالله همۀ ما بتوانیم پیرو سیرت پیامبر(ص) در ظاهر و باطن باشیم.


  • امید شمس آذر

« .... و علامتی عظیم در آسمان ظاهر شد: زنی که آفتاب را در بر دارد و ماه زیر پاهایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره است، و آبستن بوده از درد زه و عذاب زائیدن فریاد برمی آورد. و علامتی دیگر در آسمان پدید آمد که اینک اژدهای بزرگ آتش گون که او را هفت سر و ده شاخ بود و بر سرهایش هفت افسر و دمش ثلث ستارگان آسمان را کشیده بر زمین ریخت. و اژدها پیش آن زن که می زائید بایستاد تا چون بزاید فرزند او را ببلعد. پس پسری را زایید که همه امت های زمین را به عصای آهنین حکمرانی خواهد کرد؛ و فرزندش به نزد خدا وتخت او ربوده شد. و زن به بیابان فرار کرد و در آنجا مکانی از برای وی از خدا مهیّا شده است تا او را مدّت هزار و دویست و شصت روز بپرورند.
و در آسمان جنگ شد : میکائیل و فرشتگانش با اژدها جنگ کردند و اژدها و فرشتگانش جنگ کردند، ولی غلبه نیافتند بلکه جای ایشان دیگر در آسمان یافت نشد و اژدهای بزرگ افکنده شد؛ یعنی آن مار قدیمی که به ابلیس و شیطان مسمّی است که تمام ربع مسکون را می فریبد. او بر زمین انداخته شد و فرشتگانش با وی انداخته شدند.
و آوازی بلند در آسمان شنیدم که می گوید: "اکنون نجات و قوّت و سلطنت خدای ما و قدرت مسیح او ظاهر شد زیرا که آن مدّعی برادران ما که شبانه روز در حضور خدای ما بر ایشان دعوی می کند، به زیر افکنده شد. و ایشان به وساطت خون برّه و کلام شهادت خود بر او غالب آمدند و جان خود را دوست نداشتند. از این جهت ای آسمان ها و ساکنان آن شاد باشید و ای بر زمین و دریا زیرا که ابلیس به نزد شما فرود شده است با خشم عظیم، چون می داندکه زمانی قلیل دارد.
و چون اژدها دید که بر زمین افکنده شد، بر آن زن که فرزند نرینه را زائیده بود جفا کرد. و دو بال عقاب بزرگ به زن داده شد تا به بیابان به مکان خود پرواز کند، جایی که از نظر آن مار، زمانی و دو زمانی و نصف زمانی پرورش می کنند. و مار از دهان خود در عقب زن، آبی چون رود ریخت تا سیل او را فروگیرد. و زمین زن را حمایت کرد و زمین دهان خود را گشاده ، آن رود را که اژدها از دهان خود ریخت فروبرد. و اژدها بر زن غضب نموده، رفت تا با باقی ماندگان ذریت او که احکام خدا را حفظ می کنند و شهادت عیسی را نگاه می دارند، جنگ کند».


( مکاشفات یوحنّا - فصل 12 )


امروز 11 بهمن ماه برابر با 13 جمادی الاوّل است که در تقویم ها به اسم "شهادت حضرت فاطمۀ زهرا (س) به روایتی" ثبت شده است. روز اصلی شهادت 3 جمادی الثّانی ثبت شده که 20 روز دیگر بوده و تعطیل رسمی است. این اختلاف روایت دربارۀ تاریخ شهادت حضرت زهرا(س) را برخی اینگونه تفسیر کرده اند که: چون رسم الخطّ عربی در ابتدا فاقد نقطه بوده، مدّت زندگانی حضرت زهرا(س) بعد از پیامبر(ص) را که به عربی با حروف بدون نقطه نوشته شده بوده، به هر دو گونۀ "سبعون" (به معنی هفتاد) و "تسعون" (به معنی نود) خوانده اند که این اختلاف 20 روزه از آنجا ناشی شده است. امّا به نظر می رسد منشأ این اختلاف جای دیگری باشد. هرچند روایات دیگری نیز در تاریخ ثبت است که سند آنها ضعیف است.

در تقویم های خودمان تا سالهای اخیر از تعبیر "شهادت" برای حضرت زهرا(س) استفاده نمی کردند و خبری از تعطیلی روز شهادت ایشان نبود. نزد غیر شیعه معلوم است که تا چه اندازه باید این قضیه پوشیده مانده و شهادت حضرت به گونۀ یک مرگ طبیعی -آن هم در آن سنین پایین- نمایانده شده باشد. و طبیعتاً نزد دستگاه خلافت اسلامی در اوایل کار نیز حسّاسیت روی این امر به مراتب بیشتر بوده است؛ کسی که بر اثر جراحت و ضربه از دنیا رفته باشد -مانند امیرالمؤمنین(ع) یا حتّی خود خلیفۀ دوّم- چند روز قبل از تاریخ درگذشتش، روزی نیز به نام ضربت خوردن او در تقویم ها ثبت می شود. امّا برای حضرت زهرا(س) چنین روزی در تقویم ها ثبت نیست. این در حالی است که می دانیم حضرت بر اثر جراحت و ضرب و شتم از دنیا رفته است. اگر به حوادث تاریخی حدّفاصل رحلت پیامبر(ص) تا شهادت حضرت زهرا(س) رجوع کنیم، خواهیم دید بسیار طبیعی و دارای روال منطقی است که تاریخ نخست (13 جمادی الاوّل) زمان حمله به در خانۀ اهل بیت (علیهم السّلام) و ضرب و جرح فاطمۀ زهرا (س) و سقط فرزندش محسن بن علی (ع) باشد که در بین بسیاری از علمای شیعه به "ایّام محسنیّه" نیز شهرت دارد. تاریخ دوّم (3 جمادی الثّانی) نیز تاریخ شهادت حضرت زهرا(س) بعد از 20 روز تحمّل درد و رنج های ناشی از جراحت باشد. این تصوّر به واقعیّت نزدیکتر است و جا دارد در میان شیعیان و سوگواران اهل بیت (ع) جا بیفتد.

نکتۀ دیگر در خصوص شهاذدت حضرت فاطمه(س)، سنّ ایشان در آن موقع است که بنا به یک روایت اشتباه مشهور بین عامّۀ مردم شایع است که در 9 سالگی با حضرت علی(ع) ازدواج کرده و در 18 سالگی به شهادت رسیده است؛ امّا طبق نظر محقّقان صاحب دقّت نظر در این عرصه، حضرت(س) هنگام ازدواج با علی(ع) 19 ساله بوده و در 28 سالگی به شهادت رسیده است. این نیز از نکته های دیگری در این خصوص است که لازم است تصحیح و انتشار گردد.

با عرض تسلیت و تعزیت سالروز ضربت خوردن حضرت زهرا(س) و شهادت فرزندش حضرت محسن(ع) به محضر حضرت ولی عصر (عج) و شیعیان اهل بیت (ع)، سخن خود را با این رباعی از استاد شهریار به پایان می رسانم:

«آن قوم که زهرای جوان را کشتند                           ناموس خدا، سرّ نهان را کشتند

با کشتن یک محسن مظلوم علی                        یک سوّم سادات جهان را کشتند».


  • امید شمس آذر

هرچی ما میخوایم وارد عالم سیاست نشیم، ولی اینا نمیذارن. البتّه بنده سکولار نیستم و و قائل به دو نوع سیاست خوب و بد هستم که اوّلی رو اسلام تأیید میکنه؛ ولی اونی که در عمل داره اعمال میشه همون دوّمیه که غربی ها به اسم "ماکیاولیسم" میشناسن و بین خودمون هم به اسم "پدرسوختگی" شناخته میشه. حالا این ماکیاولیسم یا به زبان خودمون پدرسوختگی اگه به اسم دین و دیانت اعمال بشه که دیگه بدتر. به قول بوالفضول الشّعرای ارومی:

«سیاست کی ایشی خیانت اولا             غلط ائلیر عین دیانت اولا!».

ترجمه ش:

سیاست که کارش خیانت بود             غلط کرده عین دیانت بود!

به گزارش زیر توجّه کنید:


حجت الاسلام حسن روحانی رئیس جمهور ۱۸ دی ماه در جمع وزیر و معاونان وزارت امور اقتصاد و دارایی با اشاره به ضرورت نقد در هر شرایطی عنوان کرد: «همه باید انتقاد بشوند استثنا نداریم ، تمام مسئولین در کشور قابل نقد هستند ، ما در کشور معصوم نداریم ، اگر یک وقتی امام زمان ظهور کرد آنوقت هم میشود نقد کرد. پیامبر هم اجازه نقد می‌داد. دیگه بالاتر از پیامبر  در تاریخ نداریم. وقتی پیامبر صحبت می‌کرد، طرف بلند می‌شد روبروی پیامبر و می‌گفت: حرفی که داری می‌زنی نظر توست یا وحی است؟  اگر پیامبر می‌گفت: نظر من است، انتقاد می‌کرد و می‌گفت: من قبول ندارم. ما در زمان حکومت معصوم هم نقد داریم. اگر نقد توأم باشه با امید، اراده و راه حل درست، همیشه مفید است. باید راه حل بدهیم.

به دنبال این خبر برخی از منتقدان دولت، در فضای مجازی مطلب گذاشتن که چطور رییس جمهور امام معصوم(ع) رو قابل نقد می دونه؟ دفتر ریاست جمهوری هم بلافاصله اطّلاعیه داد و این انتسابات رو کذب محض خونده و از اعتقاد قلبی دولتمردان به عصمت معصومین خبر داد. ولی چند نکته که در اینجا از خاطر ها مغفول مونده، اینه که:

1- این جمله هم مثل خیلی از جملات قبلی ایشون مبهمه و کژتابی داره. برداشت آقایان هم یه استنباط کاملاً طبیعیه. شما اگه ریگی به کفشتون نیست، مثل آدم حرف یزنید دیگه! چه کاریه؟

2- گیریم ایشون -مطابق اطّلاعیه- ملتفت بوده که استقبال معصومین از نقد، به معنی عمل به اون نقدها نیست. دیگه بدتر! با این فرض هم اونوقت یه شیطنت ظریفی اینجا هست که: دولتمردان خودشونو -نعوذبالله- با معصومین مقایسه کنن و اجازه بدن مردم نقد خودشونو بکنن و اونها هم به هرحال راه خودشونو برن. یعنی در نهایت همون آش و همون کاسه.

3- اگر یه وقتی امام زمان ظهور کرد؟ مگه قراره ظهور نکنه؟ فراموش نکنیم سخنگوی کنونی دولت همونیه که یه زمانی صفت "مهدوی" رو به عنوان فحش برای مسخره کردن و از میدان بدر بردن رقیباش استفاده میکرد. قضیه پیچدارتر از این حرفهاست... .

4- با تکذیب فوری دفتر رییس جمهور، جنبۀ نقدپذیری دولتی ها رو هم دیدیم! بابا بذارید حرف خودتون هنوز پخش بشه و یه چند ساعتی از روش بگذره آخه.


  • امید شمس آذر

امیال مختلفی درون انسان است که همه آنها با عقل مدیریّت می شوند. انسان وقتی گرسنه شود، اگر عقلش کار نکند، همه چیز می خورد. وقتی تشنه شود، اگر عقلش کار نکند، همه چیز می نوشد... . عشق به معنای معمول کلمه مثل عشق به جنس مخالف هم یکی از همین امیال طبیعی است، باید با عقل مدیریّت شود. حالا چون انسان گرسنه یا تشنۀ بی عقل دلش می خواهد همه چیز بخورد یا بنوشد، باید بگوییم گرسنگی یا تشنگی نقطه مقابل عقل است؟! عشق هم همینطور است و به هیچ وجه -برخلاف آنچه که تبلیغ شده- نقطه مقابل عقل نیست. این تبلیغ و اغراق، به خاطر کوتاهی های قبلی در ادا کردن حقّش بوده.

عشق به معنایی که اغلب استفاده می کنیم، از باور به اصل "اختیار" ریشه می گیرد و این از ویژگی های مکتب تشیّع است که در قرون اوّلیّۀ اسلامی در حاشیه بود. در آن زمان فلسفۀ مشّایی و کلام معتزلی در جهان اسلام حاکم بود که ویژگی شان عقل گرایی غلیظ شان بود. حتّی در عرصۀ ادبیّات فارسی هم سبک خراسانی برقرار بود که از همین ویژگی برخوردار بود. برای همین مفهوم عشق را به اندازه ای که امروزه مهم می دانیم، مهم ندانستند و روایات مربوطه را هم کنار گذاشتند. البتّه "احتکار" نکردند و روایات الآن هم در دست ما هست، ولی در تفسیر و تشریح آنها کوتاهی کردند. بعدها هم هواداران فلسفۀ اشراقی و کلام اشعری و سبک شعری عراقی برای اینکه اوج کوتاهی های دولت قبل(!) را نشان بدهند، در اهمّیت عشق و عاشقی اغراق کردند. در حال حاضر هم معدود علمایی که بعضاً به این موضوع می پردازند، همگی خط شکن بوده و از پیشینیان خود چیزی به ارث نبرده اند که نقل کنند.

پس عشق و عقل هیچگاه در مقابل هم نیستند و عقل نقش مدیریّت عناصر مختلف وجود انسان را بر عهده دارد که البتّه عشق نیز برترین آنهاست.


  • امید شمس آذر

از دیدگاه روانشناسان غربی، "هنر" عبارت است از بازتاب عقده های فروخفتۀ ناشی از آرزوهای سرکوب شدۀ انسانی که پس از پالایش و فرآوری، به صورت آثار زیبایی شناسانه نمود و بروز پیدا می کنند. این نظر در تعریف هنر می تواند قابل قبول باشد؛ ولی نقص آن در اینجاست که آنان توضیح نمی دهند که چه عاملی باعث می شود همین عقده ها در یکی به صورت آسیب های اجتماعی بازتاب پیدا کند و در دیگری به صورت آثار زیبای هنری؟ در تکمیل آن، این سخن از امام خمینی(ره) را باید یادآور شد که: «هنر عبارت است از دمیدن روح نعهّد در انسان ها». طبق این تعریف، عامل جدایی بخش دو نوع بازتاب در دو گروه از انسان ها همان "تعهّد" است که خود در عین اینکه عامل فرآوری و استحصال هنر بوده، عامل انتقال یابندۀ آن نیز هست و اینجا دیگر با دو فرآیند -یکی ایجاد هنر و دیگری انتقال پیام آن- روبرو نیستیم؛ بلکه هردو یک فرآیند واحد بوده اند که از همان اصل تعهّد ریشه می گیرند.

روی این حساب، می توان قضاوت کرد که فرضیۀ "هنر برای هنر" که آثار هنری را به کلّی رها از هر قید و بندی دانسته و هدفی برای مقولۀ هنر قائل نبوده و هدف و وسیله را در اینجا یکی می داند، تا چه اندازه بی پایه و اساس است؛ چرا که طبق آنچه گفته شد مشخّص می گردد که عامل تعهّد که نوعی تقیّد و محدودیّت به یک سری اصل ها و ارزش هاست، جوهرۀ اصلی هنر بوده و هست و این با مفهوم رهایی و بی حدّ و مرزی و بی هدفی در تعارض است. از این رو تعبیر "هنر متعهّد" مانند "اسلام رحمانی" یک ترکیب اضافی است. هنر عین تعهّد است و اگر متعهّد نباشد، هنر نیست.


  • امید شمس آذر
از نظر ما شیعیان، تمام پیامبران و امامان (علیهم السّلام) و برخی از فرزندان ایشان مانند حضرت اباالفضل(س) و زینب کبری(س) و فاطمۀ معصومه(س) یا جناب زید(س) همه معصوم از خطا هستند، ولی آنهایی که علاوه بر خطا و معصیت، از خطیئه و اشتباه هم معصوم باشند، همان 14 نفرند. اگر ما انسانهای معمولی تا حدّ امکان از معصیت اجتناب کنیم، خداوند هم در زندگی شخصی مان، از اشتباهات و افتادن به دام این و آن نگاهمان می دارد.
مؤمنین در این میان اگر ناسپاسی کنند، خدا برای مدّتی سرگردانشان گذاشته و روبراه شدن کارهایشان را به تعویق می اندازد تا غرور و دیگر عواملی که باعث ناسپاسی شان شده، از بین برود، بعد. امّا اگر در همه حال سپاسگزار باشند و به خدا توکّل کنند، خداوند آنگاه هدایتشان می کند تا تصمیمات غلط نگیرند و خسارت نکنند.

  • امید شمس آذر

صحبت کردن دربارۀ تاریخ اسلام و تاریخنگاری اسلامی، به خاطر حسّاسیت موضوع و کثرت منابع موثّق و غیر موثّق موجود در این زمینه، کاری دشوار است. بویژه اینکه اینجا دیگر اظهارات، صرفاً تاریخی و علمی نیستند و افزون بر آن، جنبۀ اعتقادی نیز دارند. به این خاطر دقّت فوق العاده ای لازم است تا بتوان در عرصۀ تاریخ اسلام قلم زد و همچنین -به تبع آن- نویسندگان فعّال در این عرصه را مورد ارزیابی قرار داد.

با این توضیح، در ادامه به بررسی احوال و آثار گروهی از موّرخان تاریخ اسلام -اعمّ از تاریخ صدر اسلام و تاریخ تمدّن اسلامی- می پردازیم.



https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/8/8d/Ahmad_Amin.jpg

1. احمد امین)

احمد امین ابراهیم مورّخ و نویسندۀ مصری (1886 - 1954 م) ، دانش آموختۀ علوم دینی از دانشگاه الازهر و مدرّس ادبیّات عربی در دانشگاه قاهره بود و مدّتی نیز بر مسند قضاوت تکیه داشت. از او کتابهایی در مورد تاریخ تمدّن اسلامی به جای مانده است. از آن جمله است: "فجر الاسلام"، "ضحی الاسلام"، "ظهرالاسلام" و "یوم الاسلام". نویسنده و محقّقی تواناست، امّا تخصّص لازم برای اظهار نظر در خصوص معارف دینی را ندارد و از این رو نظراتش مورد انتقاد بسیاری از علمای اسلامی مانند علّامه امینی صاحب کتاب الغدیر قرار گرفته است. فی المثل در تشریح چرایی صلح امام حسن(ع) و قیام امام حسین(ع) می نویسد: «بدین سبب بود که حسن بن علی (ع) شخصیّتی نرم خو و صلح طلب داشت، ولی برادرش حسین(ع) دارای شخصیّتی تندخو و سازش ناپذیر بود»! این تحلیل، از نظر شیعه مردود است و به اعتقاد ما، همۀ امامان(ع) نور واحد بوده و در هر زمانی به مقتضای همان زمان، به وظیفه ای که داشتند، عمل کرده اند. یعنی اگر جای امام حسن(ع) و امام حسین(ع) باهم عوض شود، امام حسین(ع) صلح می کرد و امام حسن(ع) دست به قیام می زد؛ چنانچه امام حسین(ع) هم تا زمانی که یزید روی کار نیامده بود، بر صلح باقی بود. این اظهار نظر ها ناشی از عدم آگاهی کافی او از مکتب تشیّع است؛ چنانکه به امام صادق(ع) -حتّی بیشتر از ائمّۀ اهل سنّت- ابراز ارادت می کند، ولی با دیگر بزرگان شیعه میانه ای ندارد! همچنین کتابی نوشته به نام "المهدی و المهدویّة" و در آن به نقد اندیشۀ مهدویّت که آن را ساخته و پرداختۀ بزرگان شیعه (!) می پندارد، پرداخته و مانند ابن خلدون در صحّت احادیث مربوط به این موضوع شک کرده است که البتّه با اندک آگاهی از معارف شیعی، بطلان این بحث ها نیز روشن می شود.



Image result for ‫صدرالدین بلاغی‬‎

2. سیّد صدرالدّین بلاغی)

سیّد صدرالدّین محمّدتقی بلاغی نایینی معروف به آیت الله صدر بلاغی (1290 - 1373 ش)، از علمای معاصر شیعه، مترجم و مفسّر قرآن و صحیفۀ سجّادیه و فعّال در عرصه های اجتماعی و سیاسی بود. پیش از انقلاب اسلامی ایران مدّتی به عنوان نمایندۀ آیت الله بروجردی در انگلستان به تبلیغ پرداخت. پس از انقلاب نیز از مؤسّسین حزب جمهوری خلق مسلمان بود که در نیمه راه از آن استعفاء داد. در زمینۀ تاریخ کتابی دارد به نام "محمّد پیامبر رحمت" و کتاب دیگری به نام "قصص قرآن". همچنین کتابی دارد به نام "تاریخ اسلام" که به چاپ نرسیده و متن درسی برای طلّاب حوزۀ علمیّۀ قم است. دیوان اشعاری نیز دارد که به چاپ نرسیده است. از دیگر کتابهای او می توان به: "جاهلیّت قرن بیستم"، "پیامبر در صحنۀ کارزار بدر"، "صلح حدیبیّه" و ترجمۀ "محاکمۀ گلدزیهر صهیونیست" اثر محمّد غزالی مصری اشاره کرد.



3. عبدالکریم بی آزار شیرازی)

دکتر عبدالکریم بی آزار شیرازی، متولّد 1323 ش در شیراز، دارای گواهی افتاء و اجتهاد از وزارت علوم، کارشناسی ارشد تاریخ و تمدّن اسلامی از دانشگاه مک گیل کانادا و دکترای علوم قرآن و حدیث است. مدرّس دانشگاه بوده و با مراکز علمی دیگر دنیا در زمینۀ تقریب مذاهب اسلامی همکاری دارد. از او بیش از 150 عنوان کتاب و مقاله در زمینۀ علوم و تمدّن اسلامی به چاپ رسیده که موضوعات بیشتر آنها بکر بوده و برای نخستین بار مورد بررسی قرار گرفته اند. وی در این آثار به گونه ای روشمند و به صورت آهسته و پیوسته، مطالب مدّنظر را قطره قطره و به دور از اطناب های خسته کننده، به ذهن مخاطب خود می ریزد و از این رو، علاوه بر معلومات فراوان، در فنّ بیان و نویسندگی نیز فوق العاده است و از جمله نوابغ و سرمایه های معنوی ملّت ما محسوب می شود. عنوان بخشی از این آثار که در زمینۀ تاریخ نگاشته شده اند: دوره های چندجلدی "داستان زندگی پیامبر(ص)، امام متّقین علی(ع)، فاطمه(س) پارۀ پیامبر(ص)، امام حسن(ع)، سبط نبی(ص) حسین بن علی(ع)، عاشورا و سرزمین ها، خدا و اختراعات از دیدگاه علم و قرآن، کشتی نوح"، کتابهای "طلوع و غروب تمدّن ها، گذشته و آیندۀ جهان، باستان شناسی و جغرافیای تاریخی قصص قرآن" و مقاله های "قرآن و باستان شناسی، تأثیر قرآن در پیدایش طبّ اسلامی، نقد و بررسی آراء دربارۀ ذوالقرنین، مظلومیّت زن در طول تاریخ، باستان شناسی در تفسیر قرآن، تاریخ و مبانی ترجمۀ قرآن کریم"، و... .






4. رسول جعفریان)

دروغگوست. متولّد 1343 ش خوراسگان اصفهان، استاد گروه تاریخ دانشگاه تهران، مؤسّس و مدیر کتابخانۀ تخصّصی تاریخ اسلام و ایرانو رییس کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران می باشد. چندی نیز ریاست مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی را بر عهده داشت. در زمینۀ تاریخ تشیّع، تاریخ سیاسی صدر اسلام و تاریخ صفویّه فعّالیت می کند و بالغ بر صدها مورد کتاب و مقاله و ترجمه در این موضوعات از خود به جای گذاشته است. اثر مشهور او "تاریخ سیاسی اسلام" نام دارد. روش وی در تاریخ پژوهی، اثبات پیش فرض های مورد نظر قبلی به مدد گزینش سلیقه ای اسناد و مدارک مربوطۀ همسو از میان منابع و مآخذ بیشمار تاریخی است. آنطور که از اولویّت تحقیقاتی اش نیز پیداست، در درجۀ اوّل یک شخصیّت سیاسی و علاقه مند به سیاسی کاری بوده و به دنبال القای حاکمیّت عقاید سیاسی و طیفی خود در طول تاریخ و مصادرۀ حوادث تاریخی به نفع آن است. هر از گاهی نیز به محقّقان مطرح و مورد اقبال مردمی در جامعه از خسرو معتضد گرفته تا حاج آقا قرائتی می تازد و به آنان خرده های ناروا می گیرد تا بدینگونه کسب شهرت کند. به احترام لباس روحانیّت، از انتشار تصویرش با این لباس خودداری کردم.



5. محمّدرضا جوهری زاده)

مرحوم حجّة الاسلام سیّد محمّدرضا جوهری زاده از علمای دانشمند کمتر شناخته شدۀ دوره معاصر کشور ما بود. او در زمانی می زیست که حکومت وقت غیر مذهبی و در مواردی ضدّ مذهبی بود و از این رو به صورت داوطلبانه و خودجوش و بدون چشمداشت خاصّی به تلاش در عرصۀ بازآرایی و احیای تمدّن اسلامی پرداخته است. از این رو کار امثال اینان اجری ویژه دارد. کتابی دارد به نام "تمدّن و علوم اسلامی" که در آن بسیاری از مظاهر علمی و تمدّنی اسلام را برای اوّلین بار در جامعۀ امروز ما رونمایی کرده و این از وظیفه شناسی او سرچشمه می گرفته است. "دایرة المعارف شیعه" و "موجودات آسمانی از نظر اسلام" از دیگر آثار اوست. حقّش آنقدر ادا ناشده باقی مانده است که عکسی از وی در فضای مجازی پیدا نکردم.


Image result for ‫طه حسین‬‎

6. طه حسین)

نویسنده و سخنور معاصر مصری (1889 - 1973 م) بود که در سه سالگی نیز بینایی خود را از دست داده و با این وجود تحصیلاتش را در رشتۀ الهیّات و ادبیّات عرب در دانشگاه الازهر ادامه داد و در این رشته از دانشگاه قاهره و سپس در رشتۀ تاریخ از دانشگاه سوربن دکترا گرفت و مدّتی نیز در سمت وزیر آموزش و پروش مصر به فعّالیت پرداخت. طه حسین از نویسندگان نوگرای عرب بوده و در میان ایرانیان بیشتر با دو کتاب "الایّام" (آن روزها) و "الفتنة الکبری" شناخته شده است. کتابهای مشهور دیگر او عبارتند از: "فی الشّعر الجاهلی" و "الشّیخان". وی در زمینۀ تاریخ اسلام، نظرات خاصّ خود را دارد و سعی کرده است از جادۀ واقع بینی و بی تعصّبی کنار نرود؛ هرچند هنگام بحث از زندگی پیامبر(ص)، رنگ و بویی پان عربیستی به نوشته هایش می دهد و سعی می کند اسلام را به گونۀ بخشی از فرهنگ عرب و تا حدّ زیادی متأثّر از آن جلوه دهد. از خلفا نیز انتقاد می کند و گاه نیز این واقع بینی اش، او را به ورطۀ قضاوت نادرست دربارۀ جایگاه کتاب خدا می کشاند و باعث می شود داستانهای قرآن را -به شیوۀ بسیاری از صاحبنظران غیر مسلمان غربی- فاقد کارآیی مستقیم تاریخی و بیشتر دارای جنبۀ نمادین و اسطوره ای بداند. نظری که از نگاه "بیرونی" نسبت به قرآن نشئت می گیرد و بارها نیز در خود قرآن انکار شده است. امّا شگفت آورتر و مایۀ تأسّف آن است که بسیاری از مذهبی ها و حتّی بعضی از حوزوی های ما نیز -که قاعدتاً نگاهی "درونی" به قرآن دارند- گاه چنین نظراتی را اعلام می کنند و قرآن را به این اسم که کتاب راهنمای زندگی بشر است و بس، فاقد هرگونه استفادۀ تاریخی الّا در زمینۀ تاریخ سالهای رسالت پیامبر(ص) می دانند. در حالی که می دانیم قرآن در درجۀ اوّل یک منبع تاریخی نیست، ولی این به معنی عدم کارآیی آن در زمینۀ تاریخ پژوهی نیز نمی باشد؛ بلکه داستانهای قرآن چه آن بخش که به حوادث صدر اسلام مربوط می شوند و چه آن بخش که به حوادث زندگی پیامبران و اقوام پیشین مربوطند، قابلیّت استفادۀ تاریخی را دارند و فعّالیت نویسندگانی چون بی آزار شیرازی پیش گفته در این باب، شاهدی است بر این مدّعا. کسانی که از جنبۀ تاریخی قرآن غافلند، خواسته یا ناخواسته در زمین دشمنان آن بازی می کنند.




https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/7/70/Portrait_of_Ali_Khamenei%2C_1989.jpg

7. آیت الله خامنه ای)

صرف نظر از جایگاه اعتقادی و سیاسی شان در میان شیعیان و ایرانیان، از چهره های اصلی جریان بیداری اسلامی در تاریخ معاصر بوده و در زمینۀ تاریخ اسلام دارای نظر می باشند. امامت جمعۀ تهران و ریاست بنیاد دایرة المعارف اسلامی از جمله مسئولیت های فرهنگی شان بوده و اهل شعر و رمان نیز هستند. در کنار تألیفاتی مانند "عنصر مبارزه در زندگی ائمّه، سیرۀ امام سجّاد(ع)، پیشوای صادق، امام رضا(ع) و ولایتعهدی" و ترجمۀ "صلح امام حسن(ع)"، کتابی نیز دارند به نام "انسان 250 ساله" -که نامش مقابل نظر پیش گفتۀ احمد امین است- در شرح زندگی ائمّۀ معصومین (علیهم السّلام) که مطالبش از خلال دیگر کتاب ها و مقالات و سخنرانی هایشان استخراج شده است. ایشان در این آثار برخلاف علمای سنّتی شیعه که بیشتر به جنبه های عاطفی و یا ماورایی زندگی ائمّه پرداخته اند، عمدتاً سعی کرده است به جنبۀ سیاسی و نقش عنصر مبارزه با جبهۀ باطل در این خصوص بپردازد و مانند دیگر علما و نویسندگان مبارز ایّام انقلاب مانند شهید مطهّری، شهید بهشتی و دکتر شریعتی از عینک امروز به وقایع آن دوران نگریسته و در تشریح آن نیز از ادبیّات امروزی بهره برده است. با این اوصاف، کتاب یاد شده نسبت به آثار دیگر همانند خود، مناسب ترین مرجع به شمار می رود.



Image result for ‫محمد خزائلی‬‎

8. محمّد خزائلی)

زادۀ 1292 ش اراک و درگذشته به 1353 ش تهران، دارای دکترای ادبیّات و حقوق و مسلّط به زبانهای فارسی، عربی، انگلیسی و فرانسه و آشنا به زبان آلمانی و البتّه حافظ کلّ قرآن بود. یک دوره نیز به عنوان نمایندۀ مردم اراک در مجلس شورای اسلامی به فعّالیت پرداخت. او نیز مانند طه حسین نابینا بوده و مانند طه حسین نگاهش نیز به فرهنگ تاریخی قرآن یک نگاه بیرونی است که این امر در کتاب "اعلام قرآن" او مشهود است. "احکام قرآن"، "فلسفۀ اسلام" و "تاریخ مختصر فلسفه و روانشناسی" از جمله دیگر آثار اوست. اشعاری هم با تخلّص خزائلی از خود به جای گذاشته است.



85

9. علی دوانی)

علی رجبی دوانی (1308 - 1385 ش)، نویسندۀ آثاری چون "تاریخ اسلام از آغاز تا هجرت"، "سیرۀ ائمّۀ طاهرین"، "داستان های ما"، "تاریخ فتوحات مسلمانان در اروپا" و نیز مجموعۀ 10 جلدی "مفاخر اسلام" در تاریخ اسلام و تشیّع است. وی در این آثار به گونه ای روشمند و با قلمی شیوا و دلنشین، به اثبات حقّانیت شیعیان و مظلومیّت مقتدرانۀ آنان در طول تاریخ می پردازد و قضاوت را به عهده خواننده وا می گذارد. وی کسی است که به تعبیر رهبری: «علم رجال را از دانشی تخصّصی و ویژۀ اهل فن، به دانشی عمومی تبدیل کرد و در دسترس همگان قرار داد». مرحوم دوانی از علمایی بود که در عین پایبندی به اصول و قواعد روحانیّت شیعه، اندیشه های نوگرایانه و اصلاح جویانه نیز داشت.



Image result for ‫آیت الله سبحانی‬‎

10. شیخ جعفر سبحانی)

آیت الله شیخ جعفر سبحانی تبریزی متولّد 1308 ش، از علما و مراجع کنونی شیعه در قم می باشد. از ایشان علاوه بر تألیفات و ترجمه های  متعدّد در زمینه های فقه و اصول و تفسیر و کلام و عقاید و فلسفه، در زمینۀ تاریخ اسلام آثاری به چاپ رسیده است؛ از جمله کتابی دارد به نام "فروغ ابدیّت" در زندگانی پیامبر اسلام(ص). این کتاب با اینکه با مدّعای تاریخ نوشته شده است، امّا بیشتر یک کتاب سیره به حساب می آید و مطالب عمدۀ آن از حول شخصیّت حضرت رسول(ص) دورتر نمی رود. در این کتاب، اشارۀ روشنی به سابقۀ قبل از سقیفۀ شیخین (ابوبکر و عمر) نشده و بعد از رحلت پیامبر(ص) است که می بینیم آنان در عرصۀ تاریخ ظاهر می شوند. مسلّم است که شیخین قابل نقد بوده و بلکه باید نیز نقد شوند امّا مفهوم "آدم خوب" با "آدم بزرگ" تفاوت دارد و اگر -فی المثل- نقش مرحوم منتظری یا هاشمی رفسنجانی در تاریخ انقلاب نادیده گرفتنی است، نقش ابوبکر و عمر نیز در تاریخ اسلام نادیده گرفتنی خواهد بود. آثار دیگرشان: "فروغ ولایت"، "زندگانی امامان به زبان ساده" و "تاریخ اسلام".



90

11. سیّد جعفر شهیدی)

زادۀ 1297 بروجرد و درگذشته به 1386 در تهران، از پژوهشگران برجستۀ زبان و ادبیّات فارسی و عربی، تاریخ اسلام و دارای درجۀ اجتهاد در فقه بود. کتابی دارد به نام "تاریخ تحلیلی اسلام". این کتاب نیز با اینکه با مدّعای کتاب تاریخ نوشته شده، امّا بیشتر شبیه کتابهای روضه و شرح احوالات و مصائب ائمّۀ معصومین (ع) بوده و از این محور فاصله نگرفته است. از کتابهای دیگرش می توان به: "زندگانی حضرت فاطمه"، "پس از پنجاه سال"، "زندگانی علی بن الحسین سلام الله علیه"، "آشنایی با زندگی امام صادق سلام الله علیه" و "جنایات تاریخ" اشاره کرد. ترجمه و تفسیر او از نهج البلاغه نیز در میان ایرانیان معروف است.



Image result for ‫عبدالله مبلغی آبادانی‬‎

12. مبلّغی آبادانی)

شیخ عبدالله مبلّغی آبادانی، از علمای معاصر شیعه صاحب کتابی است به نام "تاریخ ادیان و مذاهب از 35 هزار سال قبل تا اسلام و مذاهب و فرق در اسلام". نویسنده در جلد نخست این کتاب ابتدا ضمن پیشگفتاری کوتاه به تعریف تاریخ، علم تاریخ و تاریخ و تمدّن می‌پردازد و در ادامه در دو بخش جداگانه به تعریف دین و مذهب و نسبت آن با انسان می‌پردازد. سپس به موضوع اصلی کتاب یعنی بررسی ادیان و مذاهب مصر باستان، روم باستان، یونان باستان، و نیز ادیان و مذاهب باستانی ژاپن، چین، هند و ایران باستان می‌پردازد. در جلد دوّم این کتاب، تاریخ ادیان مانی، مزدک، یهود، دین عیسی، دین صابئین و دین حنیف حضرت ابراهیم ارائه شده است. در نوع خود اثر ارزشمندی است.



1386 زندگینامه استاد شهید آیت الله مرتضی مطهری

13. استاد مطهّری)

معلّم شهید مرتضی مطهّری (1298 فریمان - 1358 تهران)، چهره ای شناخته شده در دوران معاصر است و نیاز به معرّفی ندارد. ایشان به عنوان مغز متفکّر نهضت اسلامی مردم ایران، در طول عمر پربار خود با ارائۀ آثاری در زمینه های فلسفه و کلام و تفسیر و سایر علوم انسانی و دینی که هم از نظر کمّی و هم از نظر کیفی در سطح بالایی بوده اند، مبانی نظام اسلامی را به لحاظ تئوریک برای همیشه بیمه کرد. "منطق" وجه مشخّصۀ مطهری در تمام آثارش به شمار می رود و حتّی به مسئله ای چون "عشق" نیز از دیدگاه منطقی نگریسته است. در معرّفی آثار تاریخی و روش او در تاریخنگاری باید گفت: در این آثار نیز مانند آثار دیگرش، منطق روح حاکم بوده و گاه فاصلۀ بسیاری از داشته های ذهنی عوام می گیرد و شاید از این رو بعضاً آن را برنتابند. این فاصله در انتقادات صریحش از فرهنگ عامیانۀ کنونی حسینی در کتاب "حماسۀ حسینی(ع)" مشهودتر است. قضاوت هایش از علی شریعتی نیز گاهاً به بی انصافی کشیده. نام کتاب "روابط متقابل اسلام و ایران" او نیز امری است که مورد انتقاد خواص واقع شده است؛ چرا که ایران یک سرزمین جغرافیایی و اسلام یک منظومۀ عقیدتی و عملیّاتی است و این دو از یک سنخ نیستند تا باهم رابطۀ متقابل داشته باشند (بر خلاف مثلاً "اسلام و مسیحیّت" یا "عثمانی و ایران")، بلکه رابطۀ اسلام و ایران رابطۀ روح و جسم است و این دو -به دلیل هم سنخ نبودنشان- چنان باهم چفت و بست شده اند که هنگام بروز و ظهورشان به مثابه یک وجود واحد مورد ارزیابی قرار می گیرند: نمود اسلام را در سرزمینهایی جغرافیایی مثل ایران باید دید و هویّت ایران را نیز باید ذیل اسلام تعریف کرد. و این چیزی فراتر از بده_بستان و رابطۀ متقابل است. "جاذبه و دافعۀ علی(ع)"، "جامعه و تاریخ"، "سیری در سیرۀ نبوی(ص)"، "سیری در سیرۀ ائمّۀ اطهار(ع)"، "تماشاگه راز (عرفان حافظ)"فلسفۀ تاریخ"، "قیام و انقلاب مهدی(عج)" از دیگر کتابهای او در زمینۀ تاریخ است. کتاب معروف دیگرش "داستان راستان" است که در آن حکایات و احوال بزرگان دین و دانشمندان و شخصیّتهای تاریخی اسلامی -و بعضاً اروپایی- را از میان کتب حدیثی و تاریخی استخراج کرده و با قلمی ساده و روان به میان تودۀ مردم آورده است.



Image result for ‫سید حسین نصر‬‎

15. سیّد حسین نصر)

متولّد 1312 تهران و دانش آموختۀ فلسفه و تاریخ علم از دانشگاه هاروارد آمریکاست. نویسندۀ آثاری چون "علم و تمدّن در اسلام" و همکار پروفسور هانری کربن در تهیّۀ کتاب "تاریخ فلسفۀ اسلامی" می باشد. آثار دیگری نیز در زمینۀ تاریخ علوم اسلامی دارد. به عنوان صوفی و از رؤسای یکی از فرق طریقت شاذلیّه شناخته می شود. این در حالی است که در مقطعی از عمر نیز ریاست دفتر شهبانو فرح پهلوی را پذیرفته بود؛ پس صوفی به آن معنا نمی تواند باشد، بلکه بیشتر تصوّف شناس است.



15. علی اکبر ولایتی)

زادۀ 1324 شمیران تهران. در درجۀ اوّل پزشک است و متخصّص بیماری های عفونی کودکان. به مدّت 16 سال وزیر امور خارجۀ ایران بوده و هم اکنون در سمت هایی چون مشاور رهبری در امور بین الملل، رییس مرکز تحقیقات استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام، رییس هیئت امنای دانشگاه آزاد اسلامی، دبیر کلّ مجمع جهانی بیداری اسلامی و... فعّالیت می کند. ولایتی همچنین عضو شورای سازمان پژوهش و برنامه ریزی آموزشی ایران، عضو شورای عالی انقلاب فرهنگی و عضو هیئت امنای بنیاد دایرة المعارف اسلامی نیز بوده و در زمینۀ تاریخ تمدّن اسلام و ایران و معرّفی مفاخر آن، تألیفات فراوانی دارد که مستقیماً یا تحت نظارت وی تدوین شده اند. البتّه او نیز مانند حدّادعادل در این آثار به دنبال ارائۀ تصویری آرمانی از تمدّن پیشین ماست و غافل از این نکته که هرچقدر کاستی های میهن خود را بیشتر بشناسیم، علاقه مان به آن بیشتر می شود؛ امّا نباید غافل بود که رویکرد او در این باره رویکردی دیپلماتیک و با هدف جذب خارجی ها به سمت فرهنگ و تمدّن خودی است؛ رویکردی که اجازه می دهد با مدرک پزشکی وارد عرصۀ روابط بین الملل شد و در ادامه به نگارش در زمینۀ تاریخ اسلام و در این اواخر نیز تاریخ باستان پرداخت. پس بیشتر از این نباید انتظار داشت. عنوان برخی از تألیفات تاریخی او: "پویایی فرهنگ و تمدّن اسلام و ایران، بحران تاریخی هویّت ایرانی، امام مهدی(عج) و شکوفایی فرهنگ و تمدّن اسلامی در جهان، تاریخ روابط خارجی ایران، تحلیل تاریخ سیاسی معاصر، دایرة المعارف پزشکی اسلام و ایران، نقش شیعه در فرهنگ و تمدّن اسلام و ایران، تاریخ کهن و معاصر ایران زمین" و... .


  • امید شمس آذر

خداوند گاهی گرهی در کار بنده می اندازد تا بنده به خاطر خدا از خواسته اش صرف نظر کند و خدا به این بهانه از بنده اش خشنود شود؛ امّا به ازای همین صرف نظر، همان احساس رضایت نهایی را که در صورت رسیدن به خواسته به بنده دست می داد، به وی می رساند. این سود سرشار و کلانی است که هر بنده از آن غفلت ورزد، به زیان دچار شده است. معامله ای وجود دارد که هرکس از آن آگاه باشد، بی درنگ دست به این معامله می زند. اگر هم در عین آگاه نبودن دست بزند، اجر دیگری دارد.

  • امید شمس آذر

شاید در میان تمام علوم انسانی، تاریخ تنها علمی باشد که فاقد هرگونه اصطلاحات تخصّصی ویژۀ خود بوده و از این رو برای همگان قابل فهم است؛ اگر یک غیر متخصّص در زمینۀ حقوق کتابی را به دست بگیرد، بعد از خواندن دو صفحه از آن، به گوشه ای می گذارد و از ادامۀ مطالعه منصرف می شود. همچنین است وضعیت روانشناسی، جامعه شناسی، جغرافیا،  اقتصاد، فلسفه و منطق یا حتّی ادبیّات. امّا تاریخ چنین نیست و همین قابل فهم بودن آن، این تصوّر غلط را برای بسیاری از خوانندگانش به همراه آورده که: حال که می فهمم، پس لابد می توانم بنویسم!! از این رو متخصّص و غیرمتخصّص به نگارش تاریخ -فارغ از شناخت آن و روش تحقیق و نگارشش و تشخیص راست از دروغ و دانستن کلّیاتی از علوم مرتبط و قوّۀ تجزیه و تحلیل و بسیاری از ریزه کاری دیگر- روی می آورند و بازار را از انواع و اقسام کتاب داستان های رنگارنگ برای علاقه مندان پر می کنند. در حالی که متخصّصان در هر رشتۀ علمی بیشتر با مقاله هایشان ارزیابی می شوند تا کتابها. اینگونه می شود که در این عرصه نیز نام بزرگان نام آور و تلاشگر حتّی در میان همشهریان خود نیز ناشناخته می ماند و حقیران مایۀ ننگ، مانند مور و ملخ به میدان ریخته و نوشته های خود را -در سایۀ مسامحۀ نهادهای نظارتی- به تولید انبوه رسانده و برای مردم خود هویّت تعیین می کنند!... .

در این نوشتار، به ترتیب الفبا به معرّفی گروهی از تاریخ نویسان هم روزگار خود که اعمّ از اصل یا تقلّبی بودنشان برای هم میهنان اهل مطالعۀ ما نامهایی کمابیش شناخته شده هستند، می پردازیم. بخش اوّل به حوزۀ تاریخ ایران اختصاص دارد و ان شاءالله در بخش دوّم به تاریخ اسلام خواهیم پرداخت. امید که بعد از آشنایی اجمالی، مطالعۀ آثارشان نیز با ارزیابی منطقی از جایگاه علمی و تحلیل نظراتشان توأم باشد. 



045

1. ژاله آموزگار)

پروفسور ژاله آموزگار یگانه، زادۀ خوی و متخصّص فرهنگ و زبانهای باستانی است. او علاوه بر ترکی و فارسی، به زبانهای انگلیسی، فرانسه، پهلوی و اوستایی نیز تسلّط دارد. نامش را بیشتر در کنار نام مرحوم احمد تفضّلی در آثار مشترکی که با هم تدوین کرده اند می بینیم. آثاری نیز در قالب ترجمه یا تألیف دارد مانند: ترجمۀ "نخستین انسان و نخستین شهریار" آرتور کریستین سن محقّق فرانسوی و ترجمۀ متن پهلوی "ارداویراف نامه". کتاب بسیار خواندنی او "تاریخ اساطیری ایران" است که واقعاً شاهکار بوده و حقّ مطلب را دربارۀ اسطوره های ایرانی در حجمی کوچک ادا کرده است. او یک نابغه است.



2. یرواند ابراهیمیان)

یرواند آبراهامیان با ابراهیمیان از ارامنۀ متولّد تهران و دانش آموختۀ تاریخ از انگلستان و آمریکاست. در حال حاضر نیز در آمریکا به تدریس می پردازد. از نویسندگان مطرح در در عرصۀ تاریخ معاصر بوده و در تألبفات خود بیشتر بر روی جریانات اجتماعی و انقلابات معاصر ایران و جهان تمرکز دارد. ارمنی ها به دلیل موقعیّت جغرافیایی و تاریخی خود به همراه آذربایجانیان -به طور خاص تبریزی ها- و گیلانیان، پیشگامان نهضت های روشنفکری در تاریخ معاصر ایران بوده اند که ابراهیمیان نیز از این قافله عقب نمانده است. اثر مشهور او کتاب "ایران بین دو انقلاب" است که بررسی حوادث ایران حدّ فاصل انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی می پردازد؛ ولی نظرات او نیز خالی از قصد و غرض نبوده و ایراد عمده اش، پررنگ جلوه دادن نقش همفکران و هم مسلکان خودش در تمام جریانات این دوران است. اساساً تاریخ معاصر به لحاظ منابع، نقطه مقابل تاریخ باستان است و اگر در تاریخ باستان به دلیل کمبود منابع، مورّخان آزادانه به ارائۀ فرضیه هایی می پردازند که به آسانی نه قابل اثبات است و نه قابل انکار، در تاریخ معاصر نیز به  عکس به دلیل بیشبود منابع همین کار صورت می گیرد و به راحتی می توان نظراتی در تقابل هم و با 180 درجه مغایرت با یکدیگر ارائه کرد که برای هر دو نیز منابع به حدّ کافی موجود باشد. اساساً نه در ایران و در جهان، هیچ مورّخی که دغدغۀ صداقت داشته و به دنبال حقیقت باشد، سراغ کمتر از صد سال قبل از زمان خودش نمی رود.



Image result for ‫منوچهر اقبال زرتشت‬‎

3. منوچهر اقبال)

ملقّب به مقبل السّلطنه، زادۀ مشهد، دارندۀ مناصبی چون وزیر فرهنگ محمّدرضا شاه پهلوی، رییس دانشگاه تهران، مدیرعامل شرکت ملّی نفت ایران، رییس سازمان نظام پزشکی و یک دوره نیز نخست وزیر بود. به اقتضای ضرورتی که خود احساس می کرد، بسیار ثناگو و دستبوس شاه بود. در ماههای پایانی سلطنت شاه که برخی از دلسوزان سلطنت، سقوط وی را حتمی می دانسته و وی را تشویق به اندکی چرخش به سوی انقلابیون مسلمان برای رفع خطر کمونیسم -به زعم خودشان- می کردند، اقبال نیز از کسانی بود که در این راستا کتابی با عنوان "سه هزار سال دروغ در تاریخ ایران: زرتشت وجود خارجی نداشته. تاریخ ایران سراسر دروغ و افسانه. کوروش و انوشیروان ستمگر بودند" نوشته و به شاه تقدیم کرد تا وی را اندکی از فضای باستانگرایی دور کند. بر این کتاب -که هنوز به چاپ نرسیده- چهار نفر شامل: حمیدرضا پهلوی (برادر کوچکتر شاه)، شهریار شفیق (خواهرزادۀ شاه و داماد اقبال)، مرحوم احمد تفضّلی و یک آموزگار زرتشتی مسلمان شده که نامش را فاش نکرده، حاشیه نوشتند. اقبال در این کتاب -چنانچه از نامش پیداست- تمام شکوه ایران باستان را یکسره زیر سؤال برده و در برابر آثار باستانی ایران و ستونهای -به قول خودش- پوسیدۀ تخت جمشید، شکوه اهرام و تمدّن باستانی مصر را به رخ شاه کشیده است. از دروغ ها و تقلّب های دین زرتشت نیز پرده برداشته و زرتشتیان را به معنای واقعی پرستندگان آتش عنوان کرده است. هویّت ایران را نیز مرهون شخصیّت سلمان فارسی دانسته و از دوران بعد از اسلام تاریخ ایران به بزرگی یاد کرده است. او همچنین از زبانهای ایرانی به حقارت یاد کرده و زبان پهلوی را پوسیده و "کپک زده" و زبان فارسی را نیز ضعیف و نارسا توصیف کرده است. شکّی نیست که عمدۀ عظمت تاریخ ایران در دوران اسلامی آن بوده و دوران پیش از اسلام در برابر آن حرفی برای گفتن ندارد؛ اما این مایه ناچیزانگاری در قبال آن نیز روا نیست. چرا که به هرحال ایرانیان قومی متمدّن بوده اند که پذیرش اسلام توسّط آنان، هم برای آنان و هم برای اسلام هنر محسوب می شود، وگرنه اسلام آوردن مردمان بی تمدّن تعریفی ندارد.


4. فریدون بدره ای)

زادۀ کرمانشاه است و دارای لیسانس ادبیّات فارسی و فوق لیسانس و دکترای زبان شناسی. آثارش بیشتر ترجمه است. آثاری نیز از خود دارد. بیشتر علاقه مند به سنّت ها و فرهنگ های قدیمی است و تمرکزش بر روی فرقۀ "اسماعیلیه" است. در کل یک نویسندۀ معمولی است.


Image result for ‫مهرداد بهار‬‎

5. مهرداد بهار)

فرزند ملک الشّعرای بهار بود. متولّد تهران، تحصیل کردۀ ادبیّات فارسی، متخصّص زبانهای باستانی و مدرّس اساطیر ایران باستان در دانشگاه. در زمینۀ زبانها و اسطوره های ایران باستان به پژوهش می پرداخت و آثاری در این حیطه دارد، از جمله: چند واژه نامۀ پهلوی به فارسی، معرّفی داستانهای شاهنامه به کودکان، ادبیّات مانوی، ادیان آسیایی و... . مشهورترین کتاب او  "پژوهشی در اساطیر ایران" است. در کل فردی بود علاقه مند و زحمتکش.

Image result for ‫ذبیح بهروز‬‎

6. ذبیح بهروز)

متولّد تهران و تحصیل کردٖۀ علوم ادبی و عربی در قاهره و کشورهای اروپایی بود. شعر نیز می سرود. قدّی بلند، اندامی متناسب، روحیه ای جوان و اخلاقی نیکو داشت. شاید خودش چندان مذهبی نبود، ولی به اهمّیت مذهب در جامعۀ ایران واقف بود و از این رو احترام فرهنگ هم وطنانش را نگاه داشته است. وی از نخستین کسانی است که در آثار ایرانشناسان غربی شک کرده و آنها را دارای قصد و غرض دانسته است. از نظریۀ توطئه در تاریخ ایران باستان هم غافل نبوده و همواره به مانویان همانند اسماعیلیان به دیدۀ سوءظن نگریسته است. از جمله آثار خوب او، کتاب نسبتاً کم حجم "تقویم و تاریخ در ایران" است.

Image result for ‫رقیه بهزادی‬‎

7. رقیّه بهزادی)

تهرانی و دانش آموختۀ فرهنگ و زبانهای باستانی می باشد. نابغه نیست، ولی بسیار سختکوش است و خستگی ناپذیر. در زمینۀ قوم شناسی و نمادشناسی فعّالیت می کند و تاکنون بیش از سی کتاب و صدها مقاله از خود به یادگار گذاشته است. در آثارش رویکردی اجتماعی به تاریخ دارد و کتاب خواندنی و کم حجم او "آریا و ناآریاها در چشم انداز کهن تاریخ ایران" نام دارد. او در این کتاب تمام اقوام ایران کهن -پیش و پس از ماد و هخامنشی- را بدون نام بردن از پادشاهان و سلسله های حکومتی ذکر کرده و به طور خلاصه به بررسی فرهنگ مردمی و اجتماعی آنان پرداخته است. از این رو مرجع خوبی برای شناخت تاریخ غیر سیاسی_نظامی ایران باستان می تواند باشد. کتابهای دیگری نیز دارد که بیشتر دربارۀ اقوام و ادیان کهن منطقه است.


https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/1/1a/Ebrahim-Poordavood.jpg

8. ابراهیم پورداوود)

بدون تعارف خدا لعنتش کند. وی کسی بود که بنای دین زرتشتی را که رو به ویرانی رفته بود، بعد از بازگشت از هند تجدید کرده و به آن رنگ و بوی سیاسی داده و با تأسیس انجمن زرتشتیان و سرودن سرودهای اتحاد آنان -در حالی که خود مسلمان بود- ایرانگرایی و ایراندوستی را در تاریخ معاصر به نفع زرتشتی مآبی و اسلام ستیزی مصادره کرده و جوانان بسیاری را از این راه در دام انداخت که اثرات شوم آن هنوز هم ادامه دارد. از این رو توسط اقبالیّون (همفکران منوچهر اقبال) به لقب جغد پیر زرتشتیان ملقّب شده است. خود نیز فردی به شدّت عرب ستیز، ترک ستیز و البتّه اسلام ستیز بود. افتخارش نخستین ترجمۀ اوستا به فارسی است. در زادگاهش رشت مدفون است و آثارش عمدتاً در موضوع دین زرتشتی است. اگر از من بپرسند پشوتن موعود در کتابهای دینی زرتشتی که گفته اند پیش از سوشیانت از هند می آید و دین زرتشتی را احیا می کند کیست؟، می گویم بی شک همین پورداوود است!

Naser Pourpirar.JPG

9. ناصر پورپیرار)

دیوانه بود. با نام اصلی ناصر بناکننده، از دوستان سابق مرحوم پرویز رجبی که هنگام کار در چاپخانه با ایشان آشنا شده بود. خود -آنچانکه اعتراف نیز می کند- سواد رسمی نداشت و به نظر می رسد نظرات عمده اش سرقتی و پروبال یافتۀ نظرات دیگران باشد. اهل تهران و کمونیست مسلک بود و سابقۀ خرابکاری و زندانی شدن هایی در دوران پیش از انقلاب دارد. پس از انقلاب به اصطلاح توّاب شد و به کارهای ویراستاری و داستان سرایی و چکامه گویی ادامه داد. کم کم به جرگۀ منتقدان تاریخ ایران -پیش و پس از اسلام- پیوست و سخنانی در باب حمایت از حقوق قومیّت ها ایراد کرد تا نهایتاً کتاب جنجالی خود "12 قرن سکوت" را (که نامش را از "دو قرن سکوت" عبدالحسین زرّین کوب عاریه گرفته است) به چاپ رساند. مطالب این کتاب خیلی به مذاق پان ترکیست ها و پان عربیست ها خوش آمد؛ گرچه نویسنده خود نه پان ترکیست بود و نه پان عربیست، بلکه صرفاً ضدّ ایران بود و این از نام کاربری اش در فضای مجازی نیز بر می آید: ناریا یعنی معکوس ایران!! وی در کتاب مزبور واقعۀ یهودساختۀ پوریم را بزرگنمایی کرده و مدّعی شده است: پس از آن واقعه که در دوران خشایارشای هخامنشی رخ داد، بساط تمدّن به کلّی از ایران برچیده شد و ایرانیان تا 12 قرن در فترت مطلق بودند تا زمانی که اسلام وارد ایران شد. هخامنشیان خود یک حکومت ضعیف بودند و در مورد آنان اغراق شده است. مادها هم ساخته و پرداختۀ مورّخان امروزی به عنوان مقدّمه ای برای جاانداختن هخامنشیانند. اشکانیان یک حکومت یونانی و غیرایرانی بودند. ساسانیان هم حکومتی محلّی در فارس بودند. تازه بعد از اسلام هم حکومتهای ایرانی همگی دستخوش بزرگنمایی در آثار مورّخان شده اند و هیچکدام از آنها به آن بزرگی که می گویند نبوده است تا زمان همین انقلاب اسلامی خودمان!! وی بنای تخت جمشید، کتاب اوستا، سنّت اسلامی ختنه، شخصیّت سلمان فارسی، و حتّی گلستان و بوستان سعدی و دیوان حافظ را ساخته و پرداختۀ تخیّل مورخان دورۀ معاصر با دسیسۀ یهود می داند؛ در حالی که در درستی واقعۀ پوریم یا شخصیت عبدالله بن سبا شک نمی کند و این از عجایب شک برانگیز روزگار است (تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل). برخی از نظراتش مانند اغراق یافتگی احوال هخامنشیان توسّط یهود، قابل تأمّل است، ولی در کل ارزش پاسخ دادن ندارد و می توان گفت همراه خودش به خاک سپرده شد.


https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/f/f2/Hanidreza_phlvi.jpg

10. حمیدرضا پهلوی)

برادر کوچکتر محمّدرضا پهلوی از مادری دیگر بود. فردی غیر سیاسی، علمی، اسلامگرا و می توان گفت تافتۀ جدابافتۀ خاندان پهلوی بود که دربار پهلوی عنوان "شاهپور" را به دلیل مخالفت با برادرش از او سلب کرده و پس از انقلاب هم تنها عضو این خاندان بود که با قبول وزارت کشور و با تغییر نام خانوادگی از پهلوی به "اسلامی" به همراه مادرش عصمت دولتشاهی در ایران ماند و در سال 1371 درسنّ 60 سالگی درگذشت و در زادگاهش تهران ( بهشت زهرا(س)، قطعه ۷۶ ، ردیف ۲۷ ، شماره ۶۴ ) دفن شد. اگر هم در زندگی شخصی اش انحرافاتی داشته، در مقام ارزیابی شخصیّت علمی قابل اعتنا نیست. از او بیش از 50 عنوان دستنوشته در قالب نامه نگاری و مکاتبه، مقاله، جزوه و رساله یا کتاب در زمینه های مختلفی چون فیزیک، شیمی، ریاضی، گرامر، فقه، علوم تربیتی، تاریخ، ادبیّات و حتّی علوم غریبه به جای ماند که به چاپ نرسیده و تنها از عنوان آنها می توان به جایگاه علمی و افکار و عقایدش پی برد. در زمینۀ علمی، علی رغم نداشتن مدرک رسمی دانشگاهی، مسلّط به چند زبان چون ترکی و عربی و انگلیسی و لاتین و ایتالیایی و مترجم و رابط بین اینشتین و آیت الله بروجردی (ره) بود و با دانشمندان دیگری چون پروفسور حسابی، پروفسور هشترودی، شعبان طاووسی (پدر هیپنوتیزم ایران) و دیگران نشست و برخاست داشت. به لحاظ عقاید، کلّاً با سیاست، فلسفه، عرفان و تصوّف، شعر نو و غزلسرایی عاشقانه، روش های جدید تربیتی و انواع انقلابات اجتماعی مخالف بوده و راه نجات را در پیروی از علمای سنّتی شیعه می دانست و بس. در این زمینه مکاتباتی نیز با حاکمان و شخصیت های تأثیرگذار آن روز -مسلمان و غیرمسلمان- داشته است. در زمینۀ تاریخ ایران نیز معتقد است: ایرانیان طبیعتاً دارای خصلتهایی چون تنبلی و ریاکاری اند و به همین خاطر مشروطه خواهی و دموکراسی با طبیعتشان سازگار نیبست. درخشانترین دوران تاریخ ایران همان دوران میانی تاریخ بعد از اسلام است. زرتشتیان نیز -به همراه بهائیان- خطرشان برای ایران به مراتب از یهودیان و مسیحیان و کمونیست ها بیشتر است. این موضوع از برخی آثارش مانند "اسلام و ایران، اشتباهات پدرم، اهل کوفه و تبار ایرانی آنها، فرهنگ ایرانیان هموطنان ما، زرتشت گرایی و عواقب وخیم آن برای ایران، کوروش عامل عقب ماندگی ایران (که این دو رسالۀ اخیر را برای برادرش شاه نوشته)، نظری منصفانه به تاریخ ایران اسلامی، مشروطیت و دموکراسی دو مار زهراگین خوش خط و خال که ما مردان ایران را گزیدند و فرزندان و زنان ما را بلعیدند" و... بر می آید. او نیز نابغه بود و همواره روحیه ای ناراضی و انتقادی داشت. اشعارش نیز همه یا منظومه های علمی است، یا مذمّت نفس و از این قبیل.

Image result for ‫احمد تفضلی‬‎

11. احمد تفضّلی)

زادۀ اصفهان و استاد زبان های باستانی در دانشگاه تهران بود. به زبانهای عربی، انگلیسی، فرانسه، آلمانی و روسی نیز تسلّط داشت. در اواخر عمرش به عنوان معاون علمی و پژوهشی فرهنگستان زبان و ادب فارسی مشغول به کار بود. فردی بود علاقه مند و زحمتکش. آثار مشترکی با خانم دکتر ژاله آموزگار نوشته و آثاری نیز به تنهایی در قالب تألیف یا ترجمه دارد؛ مانند: ترجمۀ متن پهلوی مینوی خرد. اثر معروف او "تاریخ ادبیّات ایران پیش از اسلام" است. با اینکه از قربانیان قتل های زنجیره ای محسوب نمی شود، ولی او نیز در گیرودار آن جریان و قاطی مقتولان، به طور مشکوکی به قتل رسید و یک روز بعد از ظهر در حال حرکت به منزلش ناپدید شده و شب هنگام جنازه اش را نزد ماشینش در باغ فیض در شمال غرب تهران یافتند. بدینگونه عرصۀ علم یکی از مفاخر خود را از دست داد.


Image result for ‫غلامعلی حداد عادل در جوانی‬‎

12. غلامعلی حدّادعادل)

زادۀ تهران، دکترای فلسفه، مدرّس دانشگاه و معلّم دبیرستان است. با وجود چند دوره نمایندگی و یک دوره ریاستش بر مجلس شورای اسلامی و یک دوره نیز کاندیداتوری ناتمام ریاست جمهوری اش، بیشتر به عنوان رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی شهرت دارد تا یک شخصیّت سیاسی. دهه شصتی ها نیز او را با متون کتابهای درسی اجتماعی و مدنی و دینی و برخی مقالات و اشعارش در کتاب فارسی می شناسند. آثاری از مقاله و کتاب در زمینه های فلسفه، علوم اجتماعی، ادبیّات و تاریخ دارد. از جمله: "فرهنگ برهنگی و برهنگی فرهنگی، تاریخ و تاریخ‌نگاری، دانشنامۀ جهان اسلام (زیر نظر)، آسیب‌شناسی تربیت دینی" و... . رویکردش به تاریخ ایران رویکردی غلط بوده و به جای میهن دوستی یا حتّی ملّی گرایی، ایراندوستی و ایرانگرایی صرف را تبلیغ و ترویج می کند؛ یعنی چیزی که مخاطبانش بیشتر خارجیان علاقه مند به ایران باید باشند تا خود ایرانیان. فی المثل پارادایم (الگوواره) "ایران سرسبز من" را در ذهن کودکان و نوجوانان جا می اندازند؛ در حالی که الگووارۀ صحیح -که جایش در کتابهای درسی خالی است- عبارت است از اینکه: "ایران من، من تو را سرسبز خواهم کرد". البتّه قلمی شیوا و رسا دارد، ولی در زمینۀ الگوسازی و الگودهی توانش بیشتر از این نیست. ملامتش نیز نباید کرد.


http://fa.imamatpedia.com/images/e/e1/11156.jpg

13. بهاءالدّین خرمشاهی)

قزوینی است. دانش آموختۀ کتابداری و فعّال در زمینه های قرآن پژوهی، حافظ پژوهی، ترجمه و ویراستاری، فرهنگ نویسی و طنزپردازی. در درجۀ اوّل روزنامه نگار است تا نویسنده. آثاری اعمّ از ترجمه و تألیف در زمینۀ تاریخ و ادبیّات نیز دارد. او نیز مانند حدّادعادل در این عرصه کم توان بوده و اظهاراتش در مورد تاریخ ایران ناشی از احساسات است.

Image result for ‫اردشیر خورشیدیان‬‎

14. اردشیر خورشیدیان)

موبد زرتشتی دکتر اردشیر خورشیدیان، رییس انجمن موبدان تهران و بسیار متعصّب و ستیزه جوست. کتابهایی دارد چون "جهان بینی اشوزرتشت" و "پاسخ به پرسش های دینی زرتشتیان" که در آنها و همچنین در سایر نوشته ها یا سخنرانی هایش همواره به منظور دفاع از دین زرتشت و علمی نمایاندن بخشهای خرافی آن، به شایعه پراکنی علیه اسلام می پردازد. اگر هم در مقایسه های مغلطه آمیزش مستقیم به اسلام نتازد، هنگام بحث دربارۀ امتیازات دین زرتشتی در موارد مورد اختلاف با اسلام، معلوم است که منظورش چیست؟ مصیبت دیگر برای جامعۀ ما که امثال اینان سردمدارانش هستند، مصادرۀ فرهنگ ایرانی -حتّی دوران اسلامی اش- به نفع دین زرتشتی است؛ تا جایی که برخی دو عبارت "ایرانیان باستان" و زرتشتیان" را به جای هم به کار می برند! این در حالی است که فرهنگ مردمی به جا مانده از ایران پیش از اسلام بیشتر متعلّق به دین مهری و یادگار دورۀ اشکانی است تا دین زرتشتی دورۀ ساسانی. فرهنگ عموم هموطنان زرتشتی کشور نیز در موارد بسیاری با فرهنگ القائی موبدان متفاوت است و یکسان انگاراندن آن یادگار عصر جدید است.


Image result for ‫عمادالدین دولتشاهی‬‎

15. عمادالدّین دولتشاهی)

اهل کرمانشاه بود. کتابی دارد به نام "جغرافیای غرب ایران یا کوههای ناشناختۀ اوستا" که در آن با دلایل خود اثبات کرده که 16 مملکت اوّلیۀ آریایی -یاد شده در زامیادیشت اوستا- که اکثر موّرخان در شمال شرق فلات ایران می پندارند، متعلّق به شرق نبوده و همگی در حوالی غرب و شمال غرب ایران یعنی نواحی کرمانشاه، کردستان و آذربایجان کنونی قرار دارد. اهمّیت این نظر از آن روست که بدانیم اگر منابع دست اوّل غیرنوشتاری تاریخ شامل دو دسته منابع اسطوره ای و منابع باستانشناختی می شوند، در مورد دوره هایی که نوشته های کافی از آن در دست نیست، تنها با تطبیق داده های اسطوره ای با یافته های باستانشناختی است که می توان به کشف ندانسته ها نایل آمد؛ در مورد تاریخ ایران، بیشتر منابع نوشتاری و همچنین بیشتر منابع باستانشناختی متعلّق به غرب آن است. حال اگر یک بار برای امتحان هم که شده بیاییم و تمام منابع اسطوره ای -مانند روایات اوستا- را منحصر به شرق ایران ندانیم، ببینید تا چه اندازه می توانیم در امر "تطبیق" موفّق شویم و تاریکی های تاریخ ایران را روشن کنیم! البتّه ممکن است تعلّقات قومی و محلّی آن بزرگوار نیز در این نظریه پردازی بی تأثیر نبوده باشد، امّا به هرحال نظریّۀ ارزشمندی است و باید ارج نهاده و پیگیری شود.


Parviz Rajabi.JPG

16. پرویز رجبی)

روستازاده ای از قوچان خراسان و بزرگ شدۀ زادگاه پدری اش آق کند آذربایجان شرقی بود. پس از اخذ مدرک دکترای ایرانشناسی از آلمان به میهن بازگشته و مرکز تحقیقات ایرانشناسی را بنیاد نهاد. در مقطعی نیز ریاست بخش ایرانشناسی دایرة المعارف بزرگ اسلامی را بر عهده گرفت. مورّخی مستقل و صاحب سبک و در عین حال ادیبی نازک احساس بود و تمام ویژگی های لازم برای یک مورّخ خوب را در خود جمع داشت. اگر در ایران معاصر تنها دو نفر در عرصۀ تاریخنگاری داشته باشیم که کارشان درست باشد، بی شک یکی از آن دو مرحوم پرویز رجبی است. وی در این عرصه اوّلین مورّخی است که در نگارش تاریخ، رویکردی اجتماعی داشته و به ذکر حوادث سیاسی و نظامی بسنده نکرده است. البتّه هرچند این اجتماعی بودن در عرصۀ تاریخنگاری به معنای آن چیزی نیست که در اروپا با عنوان "مکتب آنال" شناخته می شود، ولی خط شکنی و آغاز کننده بودن در این عرصه اهمیّت دارد. مرحوم رجبی در دهۀ آخر عمر دچار سکتۀ ناقص شده و دست راستش از کار افتاده بود، امّا همچنان به فعالیت های علمی و پژوهشی ادامه می داد. از ایشان در کنار دهها جلد کتاب در زمینۀ ایرانشناسی و در قالب تألیف، ترجمه، داستان و شعر، دو مجموعه کتاب با نامهای "هزاره های گمشده" و "سده های گمشده" به ترتیب در تاریخ ایران باستان و ایران اسلامی به جای مانده است. کتابهای "تاریخ ایران در دورۀ ایلامی، مادی و هخامنشی" و "تاریخ ایران در دورۀ سلوکیان و اشکانیان" او در حال حاضر در دانشگاه پیام نور تدریس می شود.



17. عبّاس زریاب)

مرحوم عبّاس زریاب خویی از نظر مجامع علمی اروپایی، تنها استاد دانشگاه تاریخ در ایران است که با استانداردهای بین المللی مطابقت دارد و نظراتش می تواند معتبر باشد. وی علاوه بر دکترای تاریخ و فلسفه از آلمان، تحصیلات حوزوی هم داشت. به اندازه ای از زبانهای زنده و مردۀ دنیا تسلّط داشت که ذکر نامشان به درازا می کشد. هیچ نظریه ای را با قطعیّت از پیش خود صادر نکرده و همواره گفته است که: این نظر شخصی من است، ممکن است چنین باشد، شاید، احتمالاً، ظاهراً، و... . مدّتی در آمریکا و مدّتی در ایران به تدریس اشتغال داشت. از او کتابهای متعدّدی -اعمّ از تألیف، ترجمه یا تصحیح- در زمینۀ تاریخ ایران، تاریخ اسلام و فلسفه بر جای مانده که مشهورترین آنها "اطس تاریخ ایران، تاریخ ساسانیان و سیرت رسول الله (ص)" است.

Related image

18. عبدالحسین زرّین کوب)

اهل بروجرد و دانش آموختۀ تاریخ بود که سپس به رشتۀ ادبیّات تغییر مسیر داد. برای نگارنده که بعد از مدّتی تحصیل در رشتۀ ادبیّات به خاطر آنکه خواسته ام را در آن نیافتم، به رشتۀ تاریخ آمدم، دلیل این تغییر مسیر ایشان مشخّص نیست! نویسنده ای فعّال و خوش قلم و دارای مقالات و کتابها و ترجمه های فراوانی در زمینۀ تاریخ و تاریخنگاری و نقد ادبی است که همگی با نثری ادیبانه و پرپیچ و خم نوشته شده اند. کتاب مشهور او که به بررسی دو سدۀ ابتدایی پر از غوغا و هیاهوی تاریخ ایران پس از اسلام می پردازد، "دو قرن سکوت"(!) است و پس از آن دو کتاب "بامداد اسلام" و "کارنامۀ اسلام". عدّه ای معتقدند زرّین کوب پس از انقلاب اسلامی چرخش کرده و از باستانگرایی دورۀ جوانی به اسلامگرایی روی آورده است، امّا من چرخشی در آثارش نمی بینم. شاید در نیمه راه نگارش تاریخ ایران بوده که تصادفاً همزمان با رسیدن او به برهۀ ورود اسلام، انقلاب رخ داده است و خود وی نقشی در این میان نداشته است! هرچند در نوشته های متأخّرش نیز بیشتر در صدد نشان دادن جایگاه برجستۀ ایران در تمدّن اسلامی بوده است. با اینهمه او نیز در درجۀ نخست یک ژورنالیست تمام عیار بوده و آن دسته از نظراتش را که فاقد سند تاریخی اند، در لفافۀ الفاظ خوش تراش از دیدگان خواننده مستتر می دارد. از این رو آثارش برای عوام بسیار شیرین و دلچسب و برای خواص غیر قابل استفاده است.


Image result for ‫محمدحسن ناصرالدین صاحب زمانی‬‎


19. ناصرالدّین صاحب زمانی)

دکتر محمّدحسن ناصرالدّین صاحب الزّمانی، متولّد تهران، روانشناس و از آشنایان و طرفداران زبان اسپرانتو (زبانی ترکیبی که به منظور پذیراندنش به عنوان زبان مشترک جهانی ابداع شده است) در ایران. در شاخه هایی از علوم انسانی مانند روانشناسی و آسیب شناسی اجتماعی جامعه تألیفاتی دارد. از آن جمله کتابی دارد به نام "آنسوی چهره ها" دربارۀ قضاوت نکردن از ظاهر آدمها. در عرصۀ تاریخ نیز کتابی دارد به نام "خطّ سوّم" -که نامش را از جملۀ معروف شمس تبریزی گرفته است- دربارۀ تاریخ عرفان و تصوّف. در کل، نویسنده ای است راستگو.


Image result for ‫فاروق صفی زاده‬‎

20. فاروق صفی زاده)

پروفسور فاروق صفی زاده با نام کاربری بورکه یی، جوان مؤدّبی است از اهل سنّت تکاب که دارای دکترای پزشکی باستان از هند، درجۀ اجتهاد در فقه و چندین مدرک مرتبط و نامرتبط دیگر چون: تاریخ، الهیّات و معارف اسلامی، فرهنگ و زبانهای باستانی، فلسفۀ پزشکی و علوم متافیزیک است. مقالات و کتابهای بسیار زیادی در زمینۀ تاریخ و فرهنگ ایران باستان دارد. گرایش به تشیّع و مکتب اهل بیت(ع) هم در آثارش دیده می شود، تا جایی که "مصائب حضرت زهرا(س)" را نوشته است؛ امّا به نظر می رسد که این نوع شیعه گرایی نیز ناشی از همان باستانگرایی ایرانی باشد. دیدگاهی که شیعه را مکتب ایرانی دانسته و در پی مصادرۀ آن به نفع ایرانیّت است. در مورد ایران باستان، اگر محقّقانی مانند امید عطایی فرد یک شبه راه صد ساله رفته اند، وی یک شبه راه هزارساله می پیماید و فی المثل اگر او از سه زرتشت در تاریخ ایران سخن گفته، این از 9 زرتشت سخن می گوید و شاید خود را بدینگونه شایستۀ عنوان سفیه زاده کرده است! عناوین بخشی از کتابهای او: "ترجمۀ قرآن کریم به پارسی سره با مقدّمۀ بهاءالدّین خرّمشاهی، تبار آریایی یهود، تبار ایرانی پیامبر مکرّم اسلام(ص)، تاریخ حقوق در ایران باستان، از حکومت جهانی کوروش کبیر هخامنشی تا دولت تدبیر و امید حسن روحانی، تأثیر زردشت بر افکار و دین های جهان، پدافند غیرعامل در ایران باستان، بررسی نشانۀ شیر و خورشید بر پایۀ تاریخ چهارده هزار سالۀ ایرانی، و..." .



امید عطایی پژوهش گر ایران.فرتو از فرید کرامتی

21. امید عطایی)

امید عطایی فرد با نام کاربری سوشیانت مزدیسنا. مدیر انتشارات عطایی است که در زمینۀ تاریخ، فرهنگ و اندیشۀ ایران باستان فعّالیت دارد. او نیز نابغه و از اسپرانتیست های ایرانی است که مقالاتی هم به زبان اسپرانتو دارد. رشتۀ اصلی اش حسابداری است، امّا روش تحقیق در تاریخ را به خوبی بلد است و از اصل "تطبیق" در پژوهش هایش بهره می برد. امثال صفی زاده که ایران را تقریباً خاستگاه همه چیز در دنیا می دانند، صرفاً نقطه مقابل امثال پوپیرارند که ایران را عاری از هرگونه نمود تمدّنی دانسته اند و اگر این گروه اشکانیان را یونانی ذکر کرده اند، آن گروه نیز سقراط و افلاطون و ارسطو را ایرانی گفته اند! امّا عطایی اگر زیاد می داند، متقابلاً می داند که چه می داند و به دنبال چیست؟ او توان این را دارد که تمام دانسته هایش را در چند عنوان خلاصه کند؛ با اینهمه، هدفش آن چیزی نیست که باید باشد و از سر گرایشات باستانگرایی و باستانزدگی افراطی، اظهارات نادرستی نیز در زمینه های غیر تخصّصی خود داشته و مثلاً گفته است: "ما چون ایرانی هستیم، باید دینمان ایرانی باشد، نه سامی"!! من نمی دانم اساساً تعریف ایشان از دین چیست؟! اگر دین را به معنی برنامۀ زندگی و شامل مجموعه تعالیمی اعمّ از اعتقادات، احکام و اخلاق بدانیم که توسّط خدا برای هدایت بشر به واسطۀ پیامبر بر زمین نازل شده است، این میان ایرانی و سامی و آلتایی و... چه تفاوتی باهم خواهند داشت؟! وی هویّت ایرانی را برگرفته از عملکرد تاریخی سه تن: زرتشت، کوروش و فردوسی دانسته و در عین حال از آنانی است که خود فردوسی را هم زرتشتی تلقّی می کنند. نظراتش عمدتاً در کتابهایی مثل "پیامبر آریایی، ایران بزرگ و پادشاهی در استوره و تاریخ ایران" منعکس است. از دیگر آثارش: "دیباچۀ شاهنامه، منم کوروش شاه جهان، افسون فریدون، کعبۀ زرتشت"، و... . برخی از آثارش به شیوۀ داستان بلند(رمان) نوشته شده و از صنایع بدیعی نیز در نوشته هایش غافل نیست.

Image result for ‫عکس بهرام فره وشی‬‎

22. بهرام فره وشی)

اصالتاً اصفهانی، زادۀ ارومیه و دانش آموختۀ تمدّن، زبانها و ادبیّات ایرانی از فرانسه بود. زرتشتی مذهب بود، ولی هیچگونه تعصّبی نداشت و نوشته هایش کاملاً علمی و به دور از قضاوتهای احساسی است. دو فرهنگ پهلوی به فارسی و فارسی به پهلوی به همراه ترجمۀ آثاری از ایرانشناسان غربی از یادگارهای اوست. کتاب مشهور او "ایرانویج" نام دارد که شامل مجموعه مقالاتی در شرح فرهنگ و تاریخ آریاهای اوّلیه است. این بی تعصّبی نیز تنها به خاطر موبد نبودنش نیست؛ وگرنه کسی مثل موبد رستم شهزادی نیز که آثاری در فرهنگ و تعالیم زرتشتی از خود به جای گذاشته، از انسانهای بی تعصّب و آزاداندیش روزگار ما بود که به این زودی ها قابل تکرار نیست و متقابلاً آقای اسفندیار اختیاری نمایندۀ زرتشتیان در مجلس شورای اسلامی که روحانی نیست، از متعصّبانی است که همواره مغرورانه هم وطنان زرتشتی را ایرانی ترین ایرانیان خطاب می کند!



Image result for ‫احمد کسروی‬‎

23. احمد کسروی)

یک کارشناس تاریخ می گفت: "من مطمئنّم که در 200 سال آینده کسانی پیدا خواهند شد که بگویند ما دو تا کسروی داشتیم!". سیّد احمد حکم آبادی تبریزی معروف به کسروی از نویسندگان جنجالی ایران معاصر است. این امر، به خاطر دوگانگی ظاهری او در آثاری است که در دو دورۀ متفاوت از عمرش از خود به جای گذاشته است. کسروی در دورۀ اوّل صاحب آثار ارزشمندی است چون: "شهریاران گمنام" که در آن زوایای تاریک سلسله ها و حکومتهای محلّی ایران پس از اسلام را روشن کرده و مورّخان را به بازنگری در داوری هایشان پیرامون اعتبار و اهمیّت هرکدام از حکومتهای ایران اسلامی و ضعیف و یا قوی تلقّی کردن آنها واداشته است؛ یا "تاریخ 18 سالۀ آذربایجان" که حوادث سرزمین آذریایجان در برهۀ زمانی حسّاس جنگ جهانی اوّل و مقداری قبل و بعد از آن را به تحریر آورده و از خطر فراموشی نجات داده است؛ یا "تاریخ مشروطۀ ایران" که نخستین اثر مدوّن در موضوع انقلاب مشروطۀ ایران است که نقش مردم و اصناف در آن به خوبی دیده شده و انقلاب مشروطه -به روال نوشته های قبل- تنها حاصل مجاهدت نظامیان و سیاسیان و روحانیان دانسته نشده است. این سه اثر ارزشمند، هرکدام زمینه ساز تحوّلی در نگارش آثار پس از خود در موضوعات مربوطه شدند. البتّه در آثار مذکور نیز -خصوصاً در تاریخ مشروطۀ ایران- رگه های ملّی گرایی و مذهب ستیزی و روحانیّت ستیزی (و به قول خودش و بسیاری از همفکرانش: خرافه ستیزی) را نشان می دهد و فی المثل به استثنای آیت الله سیّدمحمّد طباطبایی و سیّدعبدالله بهبهانی که از آنان تجلیل کرده است، مابقی روحانیون را به جرم خرده گیری بر مشروطه مذمّت می کند و آنان را عامل بدبختی و عقب افتادگی ملّت ایران معرّفی می نماید؛ امّا همین کسروی پس از تغییر قدرت در ایران از قاجار به پهلوی، به یکباره نقاب از روی انداخته و تندتر و بی پرواتر به اصل اسلام و تشیّع و روحانیّت تاخت و در آثاری مثل "شیعی گری" -به موازات دو اثر "صوفی گری" و "بهایی گری"- تمام عقده های درونی اش را بیرون ریخت. آثاری که نشانه ای از علمی صحبت کردن و استدلالات منطقی در آن نیست؛ چرا که او یک زبانشناس و حقوقدان بود و نه یک فقیه یا متکلّم یا محدّث یا مفسّر. کتابهای دیگرش نیز در این دوره، فاقد ارزش علمی و صرفاً سلبی و منفی نگرانه هستند. تا جایی که نهایتاً با نگارش کتاب "ورجاوند بنیاد"، به طور رسمی رویگردانی اش از دین اسلام و مذهب تشیّع را اعلام و مدّعی ابداع دین جدیدی به نام پاکدینی از طرف خود می شود! همچنین کسروی از جمله نویسندگانی است که در آثارش کلمات فارسی ابداعی از پیش خود را به کار برده که البتّه پس از وی مورد استقبال قرار نگرفتند. در مقام قضاوت دربارۀ شخصیّت او باید بگویم: من قائل به تغییر شخصیّت یا خطّ مشی کسروی نیستم و این رویکرد جدید در آثارش را ناشی از روبراه شدن وضعیّت زمانه برای او می دانم. او نیز مانند پورداوود در زمانی می زیست که فکر می کرد دوران اسلام و اسلامگرایی سر آمده و به راحتی بدون اینکه کسی جلودارش باشد، می تواند هرچه دلش خواست اظهار کند. از این بابت به نوعی دارای شخصیّتی ناقص تلقّی می شود. کسروی نهایتاً بعد از ارتداد، از طرف جمعیبت فدائیان اسلام ترور شد.


Image result for ‫کنت آرتور دو گوبینو‬‎


24. کونت گوبینو)

با نام کامل کونت ژوزف آرتور دو گوبینو، فرانسوی و در دورۀ ناصرالدّین شاه سه سال سفیر فرانسه در ایران بود. خاطرات این سه ساله اش را در کتابی با عنوان "سه سال در آسیا" به نگارش درآورده است که از کتابهای خواندنی در مورد حوادث آن دوران و بالاخص چگونگی پیدایش فرقۀ بهائیّت است. کتاب بسیار ارزشمندش در تاریخ ایران باستان "تاریخ ایرانیان" نام دارد که جلد اوّل آن با قلم فاخر و اشرافی میرزا ابوتراب خان خواجه نوریان ملقّب به نظم الدّوله ترجمه شده و نخستین بار در سال 1326 از سوی چاپخانۀ مطبوعات تهران به چاپ رسید و در دورۀ اخیر نیز انتشارات ثالث که کارش چاپ ترجمه های برتر است، این کتاب را به چاپ رسانده است. این کتاب از بهترین نمونه های "تطبیق" در تاریخ ایران است. در حدّ فاصل گذار تاریخنگاری سنّتی ایران به تاریخنگاری جدید یعنی از عصر ناصرالدّین شاه قاجار تا رضاشاه پهلوی، عدّه ای از تاریخنگاران ایرانی مانند اعتمادالسّلطنه، حسن پیرنیا(مشیرالدّوله)، و عبّاس اقبال آشتیانی به اشتباه به جای تطبیق، شیوۀ "التقاط" را در پیش گرفتند و مؤلّفه های تاریخنگاری سنّتی  و تاریخنگاری جدید را باهم مخلوط کردند؛ امّا گوبینو در این دوره، تنها مورّخی است که از اصل تطبیق بهره برده است و روش کارش باید سرلوحۀ دیگر فعّالان در عرصۀ تاریخ ایران باستان قرار گیرد. گوبینو شیفتۀ فرهنگ آسیا و مسلّط به برخی از زبانهای شرقی ازجمله فارسی بود. نابغه است؛ امّا نظراتی هم خاصّ خودش دارد که در دنیای امروز پذیرفتنی نیست. از جمله در جوانی کتابی نوشت به نام "اظهار نظر در مساوی نبودن نژادهای بشر" و در آن به نظریۀ برابری نژادی تاخته و نژادها را دارای تفاوت و برتری برخی بر برخی دیگر عنوان کرده است. از این رو عدّه ای او را نخستین تئوری پرداز جنگهای جهانی می دانند. کتاب مشهور دیگرش "ادیان و فلسفه های آسیای مرکزی" است.



https://upload.wikimedia.org/wikipedia/commons/7/7a/Mohit_tabatabaie.jpg

25. سیدمحمّد محیط طباطبایی)

اگر در ایران معاصر تنها دو نفر در عرصۀ تاریحنگاری داشته باشیم که کارشان درست باشد، بی شک آن یکی نیز مرحوم محیط طباطبایی است. وی زادۀ زوارۀ اصفهان و دانش آموختۀ حقوق، تاریخ و جغرافیا بود و با آنکه  تحصیلات رسمی دانشگاهی نداشت، از استادان معتبری بود که مقالات و سخنرانی هایش همواره برای اساتید و دانشجویان معتبر و محلّ ارجاع بوده است. حافظه ای قوی داشته و همیشه سخنان و نظرات تازه در چنته آماده داشت؛ تا جایی که هنگام سخنرانی هایش، تمام فضای سالن از اساتید و دانشجویان پر می شد و بسیاری مجبور می شدند روی زمین بنشینند. وی به همراه مرحوم رجبی تنها مورّخان در ایران معاصر -حدّاقل تا آنجایی که من سراغ دارم- بودند که در هیچ یک از گرایشات و تعلّقات خاطر مذهبی، ملّی و قومی_محلّی خود یا تحسین پیشرفت های تمدّنی غرب دچار افراط نشده و اجازه ندادند هیچکدام از اینها، موارد دیگر را تحت تأثیر قرار داده و کمرنگ کند. از این رو یک الگوی موفّق تعادل در تاریخ نویسی به شمار می روند. آثارش که بیشتر به صورت مجموعه مقاله به چاپ رسیده، عمدتاً در زمینۀ تاریخ ادبیّات بوده و در آنها علاوه بر واکاوی احوال شاعران بزرگی مانند حافظ، سعدی، خیّام و فردوسی، به تصحیح و زدودن اشتباهات تاریخی پرداخته است؛ چنانچه به ویرایش و تصحیح برخی از کتابهای قدیمی نیز همّت گماشته است. دیوان اشعاری هم دارد که در آن روح تعهّد به میهن و فرهنگ و سنّت های ایرانی و اسلامی موج می زند. دقّت نظر و دلسوزی او برای کشف و بازگویی حقیقت در عرصۀ تاریخنگاری کم نظیر است.




  • امید شمس آذر

دربارۀ درخت و میوۀ ممنوعۀ آدم و حوّا (علیهماالسّلام) روایات گوناگونی وارد شده. نزد مسلمانان بیشتر گندم شناخته می شود. از حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) نقل است که: درخت کافور بوده است. در تورات کنونی، سیب آمده؛ ولی با اینهمه ادّعا شده است که آن خود نمادی بوده از علم و معرفت و در واقع خدا انسان را از معرفت منع کرده بود! از این رو برخلاف روایات اسلامی که می گوید: "آٖدم و حوّا بعد از خوردن میوۀ ممنوعه پوشش هایشان فروریخت و از همدیگر شرمزده شدند"، مدّعی شده است: "آنان از ابتدا بدون پوشش بودند، منتها چون معرفت نداشتند احساس شرم نمی کردند. پس با خوردن میوۀ ممنوعه معرفت پیدا کرده و احساس شرم کردند"! طبق این اندیشه، انسان در ابتدای خلقتش، طیّ یک تصمیم بی باکانه، میان ماندن در بهشت ناز و نعمت خداوندی منهای علم و معرفت و رانده شدنش از آن نعیم و در عوض مجهّز شدنش به علم و معرفت، دوّمی را انتخاب کرد تا به وسیلۀ آن، علی رغم محروم شدنش از بهشت، برای خود بهشتی -هرچند نه به آن زیبایی- در روی زمین بنا کند و منّت خدای کینه توز خود را هم نکشد (العیاذبالله). و البتّه در این میان، شیطان نیز متّحد استراتژیک انسان است که در مواقع لزوم به یاری این رفیق بی تجربۀ خود می شتابد!

زمان گذشت... . در دوران نوزایی علمی اروپا، دانشمندی چون اسحاق نیوتون که با مطالعۀ نوشتارهای دانشمندان مسلمان، پی به وجود نیروی جاذبۀ زمین برده بود، برای جا انداختن این اصل در بین عامّۀ مردم، داستان سقوط سیب از شاخۀ درخت را شایع کرد؛ امّا همین امر بهانه ای شد برای اومانیست ها -آنان که نوع انسان را برای خودش خدا می دانند- که همین سیب را نشانه ای از بینش خود تلقّی کرده و به نفع خود مصادره اش کنند. چرا که شروع ساخت آن بهشتی که قرار است به مدد علم و فنّاوری بدون اطاعت از خدا و با کمک شیطان در روی زمین بنا شود، از انقلاب صنعتی اروپا و آغاز عصر مکانیک، و مکانیک هم هسته و اساسش بر چگونگی کنار آمدن با نیروی جاذبۀ زمین است!

زمان گذشت... . مکانیک جای خود را به الکتریک و آن نیز جایش را به الکترونیک و IT داد. اکنون این بشر توانمند و بی نیاز هوس کرده است که یک گاز درشت از سیب ممنوع معرفت بزند و محض دهن کجی به آفریدگارش، همان سیب گاز زده را به عنوان نمادی از خدایی خودش به رخ او بکشد. پس آن را علامت شرکت اپل به معنای سیب قرار می دهد تا شاید در مرحلۀ بعدی گاز درشت تر دیگری بزند!

ما به کجا می رویم؟! انسان هنوز قادر نیست وقوع زمین لرزه را پیش بینی کند. هنوز از علّت اصلی بیماری صرع خبر ندارد. هنوز بر سطح هیچکدام از اجرام آسمانی همسایه پا نگذاشته است و هنوز نمی داند دایناسورها چه رنگی بودند؟ هنوز نه از راز مثلث برمودا باخبر است و نه از راز اهرام مصر و نه حتّی از دلیل خودکشی دسته جمعی نهنگ ها! بهشتی هم که ساخته است، زشت نیست، فقط آکنده از آتش و دود و مخاصمه و کشت و کشتار است! مواظب باشیم، این سیب سوّم ما را به هلاکت خواهد کشاند، درست مانند آلن تورینگ!


Image result for ‫سه سیب سرخ‬‎

  • امید شمس آذر

هفتۀ وحدت با ابتکار امام خمینی(ره) و طیّ تبدیل تهدید اختلاف نطر شیعه و سنّی بر سر تاریخ میلاد پیامبر گرامی اسلام (ص) به فرصت اتّحاد اسلامی نامگذاری شد. همه می دانیم که مسلمانان جهان اعمّ از شیعه یا سنّی باید طبق قاعدۀ نفی سبیل، در برابر دشمن مشترک -که از اساس مسلمان نیست تا بخواهد شیعه یا سنّی هم باشد- مسائل مورد اختلاف خود را پنهان کرده و بهانه برای سوءاستفده از آن به دست دشمن ندهند؛ امّا به نظر می رسد دشمن فاز جدیدی از ایجاد تفرقه بین جهان اسلام را شروع کرده و -با حفظ فاز قبلی- اکنون در حال اجرای آن است.

بعد از افول دوران شکوه تمدّن اسلامی و آعاز سلطۀ استعمار بر سرزمین های مسلمانان، امّت اسلام به لحاظ اداری و سیاسی دچار خط کشی و مرزبندی های ساختگی در میان خود گردید. امّتی که قبلاً دارای پول واحد، خط و تقویم واحد، لباس هم شکل، زبان رسمی واحد و حکومت واحد بود، در حال حاضر از این جنبه ها به بیش از 50 تکّه تقسیم شده است. غرب تصوّر می کرد بعد از این مرزبندی های کذایی، اساس مفهوم امّت نیز ذر بین مسلمانان از بین رفته است؛ امّا با مشاهدۀ اعتراضات خودجوش در نواحی مختلف جهان اسلام بعد از حوادثی مانند توهین به پیامبر اسلام (ص) در نشریه های اروپایی، اهانت به مصحف شریف قرآن در آمریکا، نسل کشی مسلمانان در میانمار، حذف قانون سوگند به ختم نبوّت در پاکستان و موارد مشابه، دریافت که مفهوم امّت همچنان در میان مسلمانان برقرار است و محورهایی چون شخصیّت حضرت رسول(ص)، قرآن کریم، حرمین شریفین در مکّه و مدینه و مسجدالأقصی و مسجد صخره در قدس شریف، ساحت مقدّس اهل بیت رسول خدا و صحابۀ برگزیدۀ ایشان (ص) و ... ، عامل برقرای وحدت در میان امّت مسلمانند و برای ملّت های اسلامی به واقع هیچ تفاوتی بین شیعه یا سنّی بودنشان نیست. از این رو اکنون روی چیز دیگری حساب می کند... .

در حال حاضر به علّت سنگ تمام گذاشتن ملّت ها در نمایش وحدت اسلامی و ادای این تکلیف توسّط آنها، دوران تفرقه اندازی بین شیعه و سنّی به حاشیه رفته و اصلی ترین عامل تفرقۀ جهان اسلام، عدّه ای از دولت های منطقه اند که به جای باور به توان عظیم ملّت های خود، چشم امید و دست نیاز به سوی دولت های غربی گرفته، یا علناً وابستۀ آنان اند و یا به طور مخفیانه دلبسته! چرا دولت ترکیه باید بعد از چندین سال التماس و انجام امور خفّت بار برای جلب اعتماد و اثبات حسن نیّت به اتّحادیّۀ اروپا به منظور پذیرش عضویّت این کشور در آن اتّحادیّه، نهایتاً از آن روی گردانده و اعلام کند که ما منّت اروپا را نمی کشیم؟ چرا رهبر اقلیم کردستان عراق، پس از انجام همه پرسی ناکام و شکست طرح تجزیۀ کردستان، نهایتاً اعلام کند که ما اشتباه کردیم که به آمریکا اعتماد کردیم؟ چرا دولتمردان ایران بعد از چندین سال از مذاکرات طاقت فرسا با طرفهای غربی که نهایتاً به امضای کاغذ سوراخ سوراخی انجامید که خود آن را در آن زمان معجزۀ قرن(!) نامیدند، تازه بیایند و امروز همان حرفهای آن زمان منتقدان کم سواد(!) خود را تکرار کنند؟ چرا دولت عربستان سعودی ............. ؟

ملّت ها انصافاً کار را تمام کرده اند، اکنون نوبت دولت هاست.


  • امید شمس آذر

عموم مردم در پاسخ این پرسش که "چرا تاریخ می خوانیم؟" معمولاً عنوان می کنند: برای عبرت و تجربه. گاه نیز آیۀ قرآن کریم «قل سیروا فی الأرض...» را شاهد مثال می آورند؛ امّا گذشته از آنکه آیۀ مزبور بیشتر با حوزۀ گردشگری ارتباط دارد تا تاریخ، سؤال اساسی اینجاست که: آیا واقعاً عبرت و تجربه ای از تاریح توانسته ایم بگیریم؟ اگر چنین است، پس چرا همیشه اشتباهات تاریخی خود را تکرار می کنیم؟ علّت اینجاست که طبیعت انسان لجوج و کنجکاو است و تا چیزی را خود تجربه نکرده و راه اشتباه پیشینیان را برای صدها و هزاران بار هم شده نپیماید، قرار نمی یابد. ضرورت عبرت و تجربه گرفتن از تاریخ سخن درستی است، ولی به دلیل مغایرت طبیعت انسانی با آن، حکمت اصلی مطالعۀ تاریخ نمی تواند باشد. پس حکمت اصلی مطالعۀ تاریخ چیست؟


      1. ریشه یابی مشکلات)

عدّه ای عنوان می کنند: همانطور که پزشک برای علاج دردی ابتدا از بیمار می پرسد که چه خورده ای، کجا رفته ای و چه کار کرده ای؟، برای حلّ مشکلات کنونی جامعۀ خود نیاز به شناخت ریشه های آنها داریم و شناخت ریشه های مشکلات نیز با مطالعۀ تاریخ میسّر می شود.


      2. پیش بینی آینده)

حضرت علی(ع) می فرمایند: «شناخت گذشتۀ جهان برای پیش بینی آیندۀ آن کافی است». کهانت و پیشگویی در اسلام جایگاهی ندارد، ولی پیش بینی و توانایی انجام آن، امری مطلوب و کار انسانهای زبده و صاحب اندیشه است. در بسیاری از رشته های علمی مانند جغرافیا، اقتصاد، هواشناسی، زیست شناسی و...، پیش بینی ها از روی شواهد تجربی به دست آمده از گذشته و کشف الگوی حاکم بر آنها صورت می گیرد؛ بدین معنی که اگر الگو به این صورت کنونی ادامه پیدا کند، در آینده چه وضعیّتی برقرار خواهد بود. تاریخ نیز از این قاعده مستثنی نیست و نوعی الگویابی برای پیش بینی آیندۀ جامعۀ بشری یه شمار می رود.


      3. شناخت انسان)

امّا شاید علّت اصلی چرایی مطالعۀ تاریخ، همانا شناخت انسان و رفتار عمومی او باشد. برای شناخت فرد انسان و رفتارهای خصوصی اش، رشته های پزشکی و روانشناسی وجود دارد. جامعه شناسی نیز نوعاً به شناخت جامعۀ انسانی بدون در نظر گرفتن عمر آن می پردازد. برای تکمیل یافته های روانشناختی و جامعه شناختی در شناخت کلّی انسان در طول زمان دراز حیات او بر این کرۀ خاکی، نیاز داریم که کلّ جامعه را به مثابه تن واحد در نظر گرفته و عوارض صورت یافته بر او را در طول عمر این تن واحد -از کودکی تا پیری اش- مورد مطالعه قرار دهیم. چرا که در غیر اینصورت به تعریف واحدی از ذات انسان دست نخواهیم یافت. این امر نیز با مدد تاریخ حاصل می شود.

از این رو می توان صحیحترین رویکرد در تاریخ نگاری را، همین رویکرد روان شناسانه دانست که در آثار برخی از تاریخ نویسان و روانشناسانی که به تاریخ نویسی روی آورده اند، مشاهده می شود.


  • امید شمس آذر

با تأثر و تأسف، درگذشت شاعر آیینی نام آشنای کشورمان استاد حبیب الله چایچیان متخلّص به حسان را مطّلع شدیم. ایشان از پیشکسوتان شعر آیینی معاصر در روزگار ما و از خاطرات ماندگار نسلهای پیشین و کنونی در کتابهای درسی دینی بود. خدایش رحمت کناد.

آنچه که برای بنده -به عنوان یک شاعر- در این راستا مهمّ است، توجّه دادن همۀ همقطاران خودم به این نکته است که: شعر آیینی منحصر به مرثیه نبوده و مناجات یا نیایش و اشعار حاوی معارف دینی هم -در کنار مرثیه و مدیحه و منقبت- جزء شعر آیینی محسوب می شود؛ ولی متأسّفانه در میان شاعران مذهبی جامعۀ ما حقّ اشعار آیینی غیر مرثیه -آنطور که باید- ادا نشده و کمابیش شعر آیینی در مفهوم مترادف با مرثیه، آن هم مختصّ حضرت اباعبدالله الحسین(ع) شناخته و ترویج می گردد. آن چیزی که به اسم نوحه یا روضه و سرایندگان آن را به نام مدّاحان یا ذاکران اهل بیت(ع) می شناسیم. در مقام تمثیل، شعر آیینی به مثابه یک سیم کابل ضخیم است که درون خود چندین رشته (ژانر) دیگر -آن هم نه از نوع مفتولی بلکه از نوع افشان- دارد که شعر عاشورایی تنها یکی از آن رشته هاست. مرحوم حسان تنها مدّاح نبود، بلکه نیایش ها و اشعار معرفتی فراوانی نیز از ایشان به جای مانده که از کمتر شاعر معاصری بر می آید. اما تعلّل شخص ایشان در آمد و رفت به انجمن ها و محافل ادبی باعث شد که در طول زندگانیشان بیشتر به عنوان یک مدّاح و در میان مخاطبان خاصّ خود شناخته شوند تا یک شاعر. در حالی که شعرای بسیار ضعیفتر از ایشان -که بردن اسمشان در اینجا روا نیست- اکنون به عنوان شاعر در بین همۀ اقشار مذهبی و غیرمذهبی جامعه شناخته می شوند.

چاره، تنها جا انداختن این باور درست به جای آن باور غلط قبلی و مقداری نیز از انزوا درآمدن شعرای ارزشی ماست.

 در ادامه شعری از این شاعر تازه سفر کرده:


خیز، اى بندۀ محروم و گنهکار بیا                  یک شب اى خفتۀ غفلت زده بیدار بیا

بس شب و روز که در زیر لَحَد خواهى خفت     دَم غنیمت بشمار امشب و بیدار بیا

شب فیض است و در توبه و رحمت باز است    خیز، اى عبد پشیمان و خطاکار بیا

پردۀ شب که بود آیت ستّارى من                  دور از دیدۀ مردم، به شب تار بیا

این تویى، بنده ی آلوده و شرمنده ی من        این منم، خالق بخشندۀ ستّار بیا

مگشا دست نیازت به عطاى دگران               دل به من بسته و بگسسته ز اغیار بیا

فرصت از دست مده، مى گذرد این لحظات       منشین غافل و بى حاصل و بیکار بیا

بار عام است و بود رحمت من منتظرت           قدمی نیز تو بردار, در این بار بیا

سیل رحمت شود این اشک پشیمانی تو        با دلی بی غش و با چشم گهربار بیا

ای که دلدار و پناه تو امام عصر(عج) است        پاکدل! از پی خشنودی دلدار بیا.


  • امید شمس آذر

استاد رضا شیخ زاده متخلّص به آشنا، از شاعران بنام هم روزگار شهر ما و شاید برترین آنان است. ایشان دبیر بازنشستۀ ادبیّات بوده و آثاری از وی چون "ویرانه های ماهنابی" (مجموعه شعر) به چاپ رسیده و مجموعه های دیگری نیز در دست چاپ است. وی نقل می کرد:

زمانی که دبیر ادبیّات بودم، روزی از یکی از دانش آموزان درس پرسیدم. هیپکدام از سؤالات را پاسخ نداد. نهایتاً گفتم: «پسر! برو درست را بخوان تا برای خودت کاره ای شوی. دوست داری که درس نخوانی و بروی کنّاس بشوی؟». او هم بدون اینکه از رو برود، با حالتی جدّی پاسخ داد: «چرا؟ مگر برای مملکت کنّاس لازم نیست؟». گفتم: «چرا! لازم است. برو کنّاس شو».

[حالا صرف نظر از اینکه آن دانش آموز خود باور معنای کنّاس را می دانسته یا نه] خنّاس نیست، قنّاس هم نیست. بروید ببینید چیست؟!


  • امید شمس آذر

دکتر منوچهر متّکی وزیر خارجۀ پیشین کشورمان نقل می کرد:

هنگامی که من سفیر ایران در ژاپن بودم، در یکی از مهمانی هایی که در سفارت داشتیم، یک مادربزرگ ژاپنی وارد شد و برایمان تعریف کرد: «من پیرزنی تنها هستم که همۀ فرزندانم مستقل شده و مرا ترک کرده اند؛ در سالهای اخیر یک جوان ایرانی که در اینجا کار می کرد، آمد و انجام کارهای مرا بر عهده گرفت و به مدّت دو سال تمام مانند یک پسر به من کمک می کرد. من امروز آمده ام که به واسطۀ شما از همۀ ایرانی ها تشکّر کنم». گفتیم: «مادر! در مدّت این دو سال که با این جوان ایرانی بودی، چند کلمه ای فارسی هم ازش یاد گرفتی؟». گفت: «بله، اعداد 1 تا 10 را به فارسی برایم یاد داد؛ بیر، ایکی، اوچ، دورت، بش،....».

در این موقع همه با صدای بلند خندیدیم.

نگو که آن جوان از آذربایجانی های ایران بوده که به اسم فارسی به وی ترکی یاد داده است!


  • امید شمس آذر

Sardar Qasem Soleimani-01.jpg


تاریخ به احترام تو خواهد ایستاد.

Image result for ‫حاج قاسم سلیمانی و ظریف‬‎

  • امید شمس آذر

بعضاً می شنویم که از سوی برخی از ناآگاهان عنوان می شود: «تاریخ تحریف شده است، پس به درد مطالعه نمی خورد»! این سخن، دانسته یا ندانسته حاوی خلط دو مفهوم تاریخ یکی به معنای "حوادث و وقایع" اتّفاق افتاده و دیگری به معنای "ثبت و نگارش" وقایع روی داده است. بله! تاریخ در معنای دوّم آن تحریف شده است و باید برای پی بردن به اصل وقایع اتّفاق افتاده، فیلترهایی را که وقایع از آنها رد می شوند تا به صورت نوشته به دست ما برسند، بازشناخت؛ فیلترهایی مانند: ملاحظات روز، تهدید و تطمیع نویسندگان، علایق و سلایق شخصی، و... . معروف است که تاریخ را فاتحان می نویسند، از این رو تاریخدانان فقط به مطالعۀ رمان گونۀ نوشته های تاریخی نمی پردازند؛ بلکه در کنار آن انواع تئوری ها و اطّلاعات پایه در زمینه های فلسفه، جامعه شناسی، جغرافیا، انسان شناسی، ادبیّات، سیاست، و... را نیز فرا می گیرند تا از قدرت تجزیه و تحلیل در تاریخ برخوردار گردند. اساساً کدام علم از پژوهش بی نیاز بوده و اطّلاعات را به صورت آماده در اختیار جویندگان آن می گذارد که تاریخ دوّمی اش باشد؟ در معنای دوّم آن نیز گفتنی است هنوز ماشین زمان اختراع نشده است که کسی بخواهد به گذشته برود و وقایع تاریخی را دستکاری کند! تاریخدانان صرفاً "تاریخ خوان" نیستند که تحریف شده و نشدۀ آن را یک جا بخوانند و بگذرند؛ بلکه آنان مانند جواهرشناسی هستند که اگر هم دیگران می دانند که بیشتر جواهرات امروزی بدل هستند، باید برای تشخیص اصل و بدل به همین ها مراجعه کنند.

در این باره توجّه به چند نکته ضروری است:

  1. نوشتۀ تحریف شده به معنای نوشتۀ دروغین نیست؛ ما می دانیم که -به عنوان مثال- تورات تحریف شده است. امّا همچنان قائلیم که آن یک کتاب آسمانی و نازل شدۀ از طرف خداوند رحمان است.
  2. مبانی علومی مانند جامعه شناسی و اقتصاد و سیاست و جغرافیا و آمار و ریاضیات، مبانی استدلالی ثابتی هستند که -علی رغم متفاوت بودنشان- قابل تحریف نیستند. اینها به نوبۀ خود به قضاوت دربارۀ نوشته های تاریخی می پردازند.
  3. منابع تاریخی منحصر به منابع نوشتاری نیستند؛ در کنار آن منابع شفاهی (اسطوره ها، حماسه ها و لژاندها) به همراه منابع مادّی (اشیاء و بناهای باستانی) نیز وجود دارند که نتایج پژوهشی در علم تاریخ، تنها با تطبیق هر سه گروه این منابع با همدیگر حاصل می شود.
  4. بین خود منابع نوشتاری هم اختلاف وجود دارد که ناشی از یکسان نبودن فیلترهای پیش گفته برای همۀ تاریخ نویسان بوده است؛ یعنی از طرفی همۀ جوامع دنیا -با تبانی با همدیگر- مورّخان را مجبور به نوشتن روایتی واحد از یک واقعۀ تاریخی نکرده اند و دیدگاههای جوامع گوناگون در هر زمان با همدیگر متفاوت بوده است. جوامعی که خود نیز ممکن است با هم دوست یا دشمن باشند. مانند تفاوت موضعگیری دولتهای وقت ایران، روسیه و انگلیس نسبت به انقلاب مشروطه یا روایت متفاوت مورّخان درباری صفوی و عثمانی دربارۀ جنگهای مابین آن دو دولت. از طرفی در درون خود یک منبع نوشتاری مشخّص هم، یا به علّت کم حافظگی دروغگو یا به علّت از بین رفتن و عوض شدن ملاحظات قبلی، ممکن است تعارضات و تناقضاتی قابل تشخیص باشد که با یافتن و زدودن آنها می توان به حقیقت رسید.
چنین سخنانی، غالباً یا از سوی انسانهای تنبل و بی حوصله -که از مطالعه گریزانند- عنوان می شود، یا از سوی شورشیان و انقلابیون (به معنای منفی کلمه) که چون دوست دارند مرام و مسلک مورد علاقۀ خود را دارای سابقۀ طولانی تاریخی عنوان کنند و چشم دیدن غیر آن را در واقعیّت ندارند، می خواهند مردم را از مطالعۀ تاریخ بازدارند. کسانی که در واقع خود به دنبال تحریف تاریخ اند!
خداوند همۀ ما و آنها را به راه راست هدایت کند.

  • امید شمس آذر

« [آمریکاییها] به بعضی از کشورهای شرق آسیا [منظور کرۀ شمالی] پیغام می‌دهند که با ما مذاکره کن، این کشورها مگر دیوانه شده‌اند که با شما مذاکره کنند؟ ».


این جملۀ به ظاهر تاریخی و تکان دهندٖه، بخشی از سخنان اخیر رئیس دولت تدبیر و امید تعلیق و رکود در اعتراف به بی فرجامی برجام بود که مورد تحسین موافقان و همچنین بخش عمده ای از مخالفان دولت نیز قرار گرفت. اما به نظر بندۀ حقیر، اینها هم همه بازی است و نباید گولش را خورد؛ حسن روحانی پس از آنهمه فحش و بد و بیراه که نثار دلسوزان نظام و انقلاب کرد، حالا خود را هم "بی عقل" یا "دیوانه" بخواند، چیزی کم نمی آورد. باید دید در پی به دست آوردن چیست؟ صحبت اینجاست که: گیریم آمریکا به تمام تعهداتش در برجام پایبند ماند و تمام تحریمها هم رفع شد و به قول حضرت امام -مدّ ظلّه العالی- 20 تا 30 درصد مشکلات اقتصادی ما هم حل شد، آیا این مجوزی است برای مذاکرات بعدی با آن؟ آیا مذاکره تنها راه برون رفت از مشکلات است؟ آیا تمرکز دولت در این مدت بر روی دو مسئلۀ اقتصاد مقاومتی و برجام به نسبت 80 به 20 یا حتی 60 به 40 بوده است؟ آیا مجاز نبودن مذاکرات بعدی با آمریکا تنها به دلیل عهدشکن بودن طرف مقابل است؟ و آیا و آیا و آیا .... ؟؟؟

پس باید هوشیار بود که تاجران به این آسانی حاضر به هزینه کردن نیستند.


  • امید شمس آذر

غیرت در آموزه های دینی ما، از صفات خوب انسانی هم برای مردان و هم برای زنان شمرده شده است و نشانۀ استحکام بنیان خانواده و ناشی از شجاعت یک انسان تلقّی شده است؛ امّا در عین حال تعابیری هم وارد شده است که ظاهراً قرائت خوشی از غیرت مردان ندارند، مانند اینکه: «خداوند عذاب قبر را از 3 گروه از زنان برداشته و در روز قیامت با فاطمه زهرا(س) محشور می شوند: 1- زنی که بر غیرت ورزی شوهرش صبر پیشه کند....». دلیل این تعارض ظاهری چیست؟

ملاک و معیار رفتارهای ما، شرع اسلام است و در این میان غیرت نیز باید منطبق با شریعت تعریف شود، نه کمتر و نه بیشتر. کسی که در امور شرعی تساهل می کند بی غیرت است و کسی که از خود شریعت هم حسّاستر باشد مصداق کاسۀ داغتر از آش است. این نوع غیرت از بی تعادلی روحی ناشی می شود. ولی روابط زناشویی -از یک جنبه- برای از بین بردن همین عقده ها و رسیدن به تعادل است.  اینکه گفته اند: زن باید بر غیرت شوهرش صبر کند، منظور این نوع از غیرت است و در صورت صبوری زن در اوایل زندگی مشترک، تعادل موردنظر حاصل می گردد.


  • امید شمس آذر

از منظر تاریخی و با رویکرد پژوهشی به دقایق و ظرایف پنهان و پیدای تاریخ ایران در سده های چهارم و پنجم در بررسی اهمیّت شاهنامۀ فردوسی، انگیزۀ این شاعر نامدار در سرودن منظومۀ بی بدیل حماسی خود، تبیین در خور خود را می یابد؛ در شرایطی که حقایق، واقعیّات و شکوه و عظمت تاریخ ایران و اسلام در معرض تحریف جدّی از سوی سلاطین غزنوی قرار می گیرد، اصالت شاعری و تعهّد ملّی و اسلامی فردوسی ایجاب می کند در راستای روشنگری عالمانه و موشکافانۀ متعهّدانۀ زوایا و خفایای تاریخ، فکر سرودن شاهنامه را در سر بپروراند.

ناگفته مسلّم است در مقطع خاصّی از تاریخ ایران به ویژه در روزگارانی که -به تعبیر ابوالفضل بیهقی- قرمطی می سوختند و بر دار می کردند، سرودن شاهنامه اهمّیتی دوصد چندان می یابد که گذشته از فعلیّت دادن ذوق و شوق هنری و شعری فردوسی، بیشتر به گونۀ نمادین و سمبلیک در قالب داستانهای حماسی پیشدادی، کیانی و تاریخی، در پی تحقّق بخشیدن به رسالت عظیم شاعری و پاسداری از مرز فرهنگ اصیل ایرانی و اسلامی است؛ امّا با توجّه به شرایط پیچیدۀ ایران در ایّام حکومت غزنویان، ناگزیر از تبیین زوایای فکری، اعتقادی و مذهبی خود در قالب داستانهای نمادین شاهنامه برآمده است. از چنین زاوبۀ دیدی، ضمن شرح و بیان حکومت هریک از حکمروایان، عقاید و افکار فلسفی و دینی خود را نیز به طور غیرمستقیم بازگو کرده است.


  • امید شمس آذر

گدایی هویّت

این وطن فروشان بی غیرت، از داشته های ایران خود می برند و کاسۀ "گدایی هویّت" دولتهای همسایه را پر می کنند. جمهوری آذربایجان کشوری کاملاً و جمهوری ترکیه نیز نسبتاً تازه تأسیس است که البتّه بدش نمی آید رهبری کلّ ترک زبانان جهان را در دست بگیرد. امّا هر دو برای تعریف هویّت ملّی جدید خود نیازمند کمک دوستان ایرانی همزبان خود هستند، چرا که خود با یکدیگر بیشتر از 11 کیلومتر مرز مشترک ندارند! در چنین شرایطی، باید توجّه داشت که مظاهر ایرانی تمدّن بومی آنان قابل پاکسازی نیست، ولی قابل تحریف هست. از این روست که با کمک عوامل نفوذی خود در ایران، دست به چنین تحریفاتی می زنند. از قبیل: "اوغوز" نامیدن نوروز(!)، یا "یئددی سین" (هفت تایشان) نامیدن هفت سین(!) و نظریّات شگفت آور علمی! دیگری از این دست که مسلّماٌ ارائه دهندگانشان نیز که به آسانی حرف خود را به کرسی نشانده و به تولید انبوه! می رسانند، محقّقان مستقلّ حقیقت طلب نیستند. برادران تنی همان کسانی که دوست دارند نام حسین(ع) را به صورت "حصین" بنویسند. آنان در کشور خود که به دلیل اهمّیت ندادن به فرهنگ بومی، در طول صد سال سه بار دچار تغییر خط شده است، هرچه بخواهند می توانند از اینگونه اراجیف برای خودشان ببافند و خوش باشند؛ امّا ریشه های تمام این مظاهر در آذربایجان ایران است و بدون در نظر گرفتن آن نمی توانند ماهیت شان را به صورت تحریف شده بازتعریف کنند. از این رو در تحلیل هایی مسخره آمیز که متأسّفانه شدیداً از سوی کانونهای قدرت خارجی و بعضاً وابستگان داخلی شان حمایت نیز می شوند، دست به تغییر رسم الخطّ شناخته شدۀ اسامی خاصّی چون "آذربایجان"، "ایران"، "نوروز"، "عاشیق"و... می زنند. کسی نیست بگوید: اگر آذربایجان به جای "ذ" با "ز" باید نوشته شود، پس چرا Z موجود در اسامی خاصّ ایرانی دیگری چون زاب، زریر و از همه مهمتر زرتشت که به گونۀ زردهشت و زرادشت هم نوشته شده، هیچگاه در عربی با "ذ" نوشته نشده است؟ جز این است که Z موجود در نام اذربایجان در ابتدای امر "z" نبوده و "th" بوده است؟ یا اگر نوشتن عاشیق با الف به صورت آشیق صحیحتر است و نه با عین که همان تلفّظ محلّی عاشق باشد، کدامیک از دو حالت زیر برای این موضوع متصوّر است که ما از آن بیخبریم؟، 1- آیا مکتب عاشیقی به شکل کنونی و با همین نام -و نه گام یا اوزان- به دورانهای پیش از اسلام بر می گردد؟! 2- یا ما هنوز مسلمان نشده ایم؟! هر دو قضیه منتفی است: مکتب عاشیقی به شکل امروزی و با نام کنونی اش مال دورانهای پس از اسلام است، ما هم همگی قرنهاست که اسلام آورده و مسلمانیم و در راه اسلام مجاهدت ها کرده و به آن افتخار می کنیم. حالا اگر شما نخواهید افتخار کنید، خود دانید. اینها همه در حالی است که امری کاملاً شناخته شده در تاریخ ایران است که مظاهر فرهنگی پیش از اسلام را برای در امان ماندنش، رنگ و لعابی اسلامی داده اند تا بتواند مشروعیّت بیابد. صحبت از اسامی مجهول عربی هم نیست، صحبت از مصدر "عشق" است که محبوبیّت و فراگیری نامش نیاز به توضیح ندارد.



همراهی ناآگاهانۀ مسئولان
متأسّفانه مسئولان فرهنگی کشور اعمّ از مسئولان مستقیم دستگاههای دولتی مانند وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، شورای عالی انقلاب فرهنگی و شورای فرهنگ عمومی یا مسئولان غیر مستقیم سایر دستگاهها مانند روحانیّت و بخش های مرتبط در نیروهای مسلّح، عمق خطر را در این باره درک نکرده اند و با ندانم کاری های خود، گاه و بیگاه آب در آسیاب دشمن ریخته اند. آنان به دلیل کمبود مطالعه در حیطۀ تاریخ و ادبیّات ملّی و محلّی، توجیهات بیگانه گرایان برای ادامۀ فعالیت های ایذایی شان را باور کرده و به آنان مجوّز می دهند. توجیهاتی از قبیل: پاسداشت زبان و ادبیّات بومی، ایجاد قطب رقابت در مقابل سلطنت طلبان، کسب اطّلاعات و یا سنجش میزان حسّاسیت نسبت به مسائل قومیتی در جامعه و... که با اندک اطّلاعات و آگاهی، بهانه بودن آنها روشن شده و پی برده می شود که شیّادان مزبور تا چه میزان به دنبال نفوذ در دل مسئولان و بازیچه قرار دادن آنان هستند. مسئولان محترم اگر آشنای عرصۀ زبان و ادبیّات بومی باشند، به راحتی می توانند جواب این شیّادان را بدهند که: "آری! ما نیز دلمان برای زبان و ادبیّات بومی خودمان می سوزد، ولی آنچه که شما ترویج می دهید، زبان و ادبیّات بومی ما نیست، بلکه کالایی تقلّبی و وارداتی یا -بهتر بگویم- قاچاقی است". یا اگر از میان انحصارگرایی و تفرقه گرایی خطر اصلی را تشخیص داده و بد و بدتر را از میان بازشناسند، به اسم دفع افسد به فاسد، مجوّز اظهار وجود به تفرقه گرایان نمی دهند. حسّاسیت سنجی نیز دروغ همیشگی رهروان باطل در جوامع است که به اسم آن در عمل به "حسّاسیت زدایی" و از بین بردن قبح انواع کژروی ها در جامعه می پردازند و مسئولان باید در این مورد نیز آگاه و هوشیار باشند و گول آنان را نخورند. چند نمونه از فریب خوردگی های اخیر مسئولان در این زمینه:
1- شب شعری از طرف بسیج هنرمندان در ایّام دهۀ فجر برپا شده که اطّلاعیه داده اند اشعار فقط باید به دو زبان ترکی و کردی باشد، با این بهانه که می خواهیم اعلان کنیم عشایر طرفدار انقلاب هستند! با این ترتیب عدّه ای از شاعران کردزبان نیز در حضور اکثریّت همشهریان ترک زبان خود شعرهایی به زبان کردی خوانده و عجیب اینکه به زبان کردی هم سلام و احوالپرسی کردند که بقیّه متوجّه حرفهایشان نشدند! آیا اگر به فرض اینکه شاعر مزبور ترکی بلد نیست و یا به هر دلیلی نمی خواهد صحبت کند، نمی تواند به زبان مشترک که همان فارسی باشد، منظورش را برساند؟ حذف زبان مشترک بین اقوام از یک برنامۀ هنری، در نهایت به نفع انقلاب است یا به ضرر آن؟
2- مشابه آن، آموزش و پرورش هم مسابقۀ شعری بین دانش آموزان برگزار کرده و اعلام نموده است که هر کس می تواند دو اثر ارائه دهد، ولی یا باید هر دو اثر به زبان فارسی باشند یا هر دو به زبان ترکی و یکی ترکی و یکی فارسی پذیرفته نیست، آن هم با این بهانه که ذهنیّت فارسی و ذهنیّت ترکی نباید باهم خلط شوند!! اوّلاً ذهنیّت فارسی و ذهنیّت ترکی چه معنایی دارد؟ ذهنیّت، بخشی از شخصیّت آدمی است که تحت تأثیر عوامل بیشمار زمینی مانند محیط زندگی، آب و هوا، طبقۀ اجتماعی، زبان و نژاد، سنّت ها و فرهنگ ها، تربیت خانوادگی، جنسیّت و... به اضافۀ فطرت خدادادی وی شکل می گیرد و عامل زبان به تنهایی نمی تواند ملاک تقسیم بندی ذهنیّت قرار گیرد. به بیان دیگر، زبان در شکل گیری ذهنیّت نقش علّت مادّی دارد و نه علّت فاعلی و به همان ترتیب می توانیم از انواع و اقسام ذهنیّت های شرقی و غربی، مردانه و زنانه، شهری و روستایی و عشایری، خردسال و بزرگسال، مسلمان و مسیحی و بودایی و... هم سخن بگوییم. ثانیاً تبادل ظرفیتهای زبانها با یکدیگر امر مطلوبی است و خلط محسوب نمی شود. به گواه تاریخ، موفّق ترین شاعران قدیمی و معاصر فارسی گوی کسانی بودند که زبان مادری شان فارسی دری نبوده و به مانند سعدی و حافظ لهجۀ شیرازی داشته یا به مانند شهریار و منزوی ترک زبان بوده و یا مانند بیدل و امیرخسرو دهلوی هندی بوده اند. عکس این نیز صادق بوده و فی المثل، سعدی به عنوان یک ایرانی از سرآمدان شعر عرب نیز محسوب می شود و یا اشعار ترکی شاعران ترک زبان ایران یک سروگردن بالاتر از اشعار همزبانان غیر ایرانی شان است. از بحث وحدت هم اگر بگذریم، در اینجا به لحاظ علمی هم آمیختگی و تبادل مورد قبول است و نه تنها اشکالی ندارد، بلکه مورد تشویق هم باید قرار گیرد.
3- در چند نمایشگاه کتاب که در برخی دانشگاهها و دیگر مراکز فرهنگی کشور در منطقۀ آذربایجان برپا شده، هیچگونه داوری برای چاپ و نشر کتابهای عرضه شده به زبان محلّی صورت نگرفته است و وقتی علّت را جویا شده ایم، بعضاً عنوان شده که ناظران خودشان فارسی زبان هستند و ترکی نمی دانند!! یعنی یک عذر بدتر از گناه. خدا آخر و عاقبت ما را ختم به خیر کند.
4- در چاپ کلّیات اشعار ترکی استاد شهریار تحریفات فراوانی صورت یافته که البتّه ناشران محترم این اندازه معرفت داشته اند که مانند گروهکهای تروریستی داعش و طالبان که بعد از هر عمل تروریستی مسئوایتش را به عهده می گیرند، به اصل اشعار نیز در پاورقی اشاره کنند؛ امّا سؤال این است که اساساً این تحریفات چرا باید صورت بگیرد؟ چرا نام شعر "اصیل اولماز" به صورت "تورکون دیلی" درج شود؟ تا جنبۀ قومیتی آن برجسته شود؟ چرا باید مصراع "بیر ذرّه مساولت اولا شاعر چپه دؤنمز" شهریار به صورت "ملّت غمی اولسا بو جوجوخلار چؤپه دؤنمز" درج شود؟ تا مواضع چپ ستیزانه و ضدّکمونیستی استاد مخفی شود و مصادره اش آساتتر صورت گیرد؟ چرا نام "مسلمان" با معانی ضمنی آن در مصراع "دستماز ائیله دیغین چشمه مسلمان قانی دیر" به صورت "مسیحا" درج شود؟ تا چه شود؟! و موارد دیگر.
5- در نشریۀ "دنیز"چاپ دانشگاه ارومیه در سالهای اخیر ویژه نامه ای شامل چند نمونه از اشعار شاعران ترک زبان آذربایجان به همراه بیوگرافی مختصری از آنان منتشر شده بود که ظاهراً مورد مشکوک خاصی نداشت. ولی روی جلد عکس نه چندان مناسبی از عمادالدّین نسیمی در حالی که لخت شده و به دار کشیده شده، درج کرده بودند که به خاطر هوشمندی و آگاهی فوق العادۀ مسئولان دانشگاه، جای روی جلد و پشت جلد ویژه نامه باهم عوض شد تا عکس به پشت جلد انتقال یابد؛ غافل از آنکه پشت جلد محلّ درج نام لاتین کتابهاست و نام فارسی روی جلد درج می شود و درواقع عنوان اصلی ویژه نامه با این شیطنت ناشران و همکاری ناآگاهانۀ مسئولان به پشت جلد انتقال یافت و همراه عکس تبدیل به عنوان فرعی شد و عنوان لاتین تبدیل به عنوان اصلی!!


انواع قومیت گرایی

علاوه بر پانیست ها و قومیت گرایان اصلی، چند شعبۀ فرعی دیگر نیز در کنار آنان به عنوان مکمّل در حال فعالیتند که عبارتند از:

1- منحجّران و صاحبان انگیزه های خشکه مذهبی؛ اینان به اسم دین با تمام مظاهر علاقه به میهن و ملّیت مشکل دارند و بدون اینکه توجّهی داشته باشند که در اسلام حبّ وطن از نشانه های ایمان است، گاهاً در دام بیگانه گرایان و پان ترکیست ها می افتند. خصوصاً با تأکید زیرکانه ای که آنان بر وضعیت نامطلوب زبانها و ادبیات محلّی در ایران دوران ستمشاهی می کنند. گویا پس از انقلاب اسلامی، هرگونه وطن فروشی و خیانت به کشور و ملّت به اسم مبارزه با شوونیسم و نفی ناسیونالیسم افراطی آزاد شده است!

2- فدرالیست ها و صاحبان انگیزه های سیاسی؛ برای اینان خود مسئلۀ قومیت اهمّیت دارد و نه به طور خاص قومیت ترک یا فارس یا کرد یا دیگری. اینان در پی خودمختاری برای تمام قومیت های کشور هستند و پان ترکیسم در این بین، مسلک فرعی و ابزاری آنهاست.

3- روشنفکرمآبان ها و صاحبان انگیزه های ضدّ مذهبی؛ اینان معتقدند مذهب مانع پیشرفت جامعه است و باید کنار گذاشته شده و تنها در حدّ "افیون توده ها" ایفای نقش کند. امّا در جامعه ای مثل جامعۀ ما که نوعاً متدیّن و مذهبی است، باید جایگزینی برایش تراشید و چه جایگزینی بهتر از ناسیونالیسم -اعمّ از ملّی یا قومی- ؟ این گروه نیز ذاتاً قومیت گرا نیستند، بلکه به قومیت به چشم ابزار خوبی برای تضعیف مذهب و -به قول خودشان- تعصّب مذهبی نگاه می کنند. حال، اگر منطقه ای که در آن زندگی می کنند، برای تمایلات پان ایرانیستی آمادگی پذیرش داشته باشد، یک پان ایرانیست تمام عیارند. اگر این آمادگی برای پان ترکیسم بیشتر باشد، پان ترکیست می شوند و اگر برای پان عربیست بیشتر باشد، پان عربیست می گردند.

4- مدّعیان صوفیگری و جهان وطنی؛ اینان گاهی نیز احساسات ملّی ستیزانه و بیگانه گرایانۀ خود را با ریط دادن به اندیشۀ جهان وطنی یا انترناسیونالیسم توجیه می کنند که البتّه در این تظاهر نیز چندان موفّق نیستند و جهان آنان منحصر است به قفقاز جنوبی و آسیای صغیر! با اینحال باید ادّعای خود را در عمل ثابت کرده و مرز این جهان وطنی مورد نظر خود را با اندیشۀ "جهانی سازی" و به قول غربی ها جهانی شدن(!) مشخّص کنند؛ چرا که جهان وطنی اگر در دوران گذشته از سوی عارفان مسلمان مطرح می شده، آن هم در شرایطی که جهان اسلام دارای حکومت واحد، پول واحد، تقویم واحد، خطّ واحد و برخوردار از انسجامی کلّی بود، به معنی وحدت انسانها حول محور ضمیر مشترک الهی آنان بوده و نه پذیرفتن سروری برای منافع چند دولت مشخّص استکباری و استعمارگر. آیا این متظاهران به جهان وطنی، در عمل چنین مرزبندی ای را انجام می دهند؟ پاسخ مشخّص است: خیر!



پایان سخن

در کل، تحرّکات قومی در آذربایجان، به هیچ وجه از جنس تعصّبات قومی اقوام دیگری چون لک ها و لرها و کردها و... نیست. آذربایجان همان جایی است که هنگام پیش امدن غائلۀ آیت الله شریعتمداری، مسئولان جمهوری اسلامی در جلسۀ خصوصی با امام خمینی(ره) به دور از تعارفات و شعارهای تبلیغاتی همیشگی و القائات گاهاً کاذبی که به همۀ اقوام در راستای تقویت خودباوری ملّی آنان می کنند، بطور جدّی اجازه گرفتند که به آنجا نیز نیرو برای سرکوب غائله اعزام کنند و امام(ره) پاسخ داد که: "اعزام نیرو لازم نیست، خود مردم آذربایجان جواب آنان را می دهند". و چنین نیز شد. زیاد یاد کردن از چنین مواردی ممکن باعث ایجاد حسّ رقابت و حسادت بین اقوام ایرانی شود، ولی در جاهایی که تحلیل های غلط در حال رشدند، واقعیت های اینچنینی را باید یادآوری کرد. آذری ها به همراه فارسی زبانان ساکن فلات مرکزی ایران (به اصطلاح قدیم: عراق عجم)، تنها اقوامی هستند که -متأسّفانه یا خوشبختانه- دیرزمانی است که لباس محلّی ندارند و همان کت و شلوار معمول متعارف را می پوشند. مذهب شان هم که مذهب رسمی کشور است و برخلاف کردها و بلوچ ها و ترکمن ها از این بابت نگرانی ای پیرامونشان وجود ندارد. این تحرّکات مجازی فقط و فقط ریشۀ خارجی داشته و از الگوهای فرامرزی ریشه می گیرد؛ امّا الگوهایی که خود تازه در حال بازیابی خویش اند و درواقع بدون کمک آذری های ایران، هویّت مستقلّی برای خود نیز نمی توانند تعریف کنند. سخن درستی است که مظاهر پان ترکیسم عمدتاً پس از فروپاشی شوروی در آذربایجان ایران پا گرفت و بیش از 20 الی 25 سال سابقه ندارد که سیاست های غلط دولت وقت و رییس فقید آن آقای هاشمی رفسنجانی هم در دامن زدن به این وضعیت و ریشه دواندن آن بسیار تأثیرگذار بوده و این خود موضوع مفصّل دیگری است؛ امّا این دادۀ درست نباید به این تحلیل غلط منجر شود که: "نگرانی خاصبی در کار نیست و مسئلۀ کم اهمّیتی مثل تحربکات صرفاً مجازی عدّه ای جوانِ -به قول خودشان- هویّت طلب را بی جهت بزرگتر از آنچه هست نشان ندهید". بلکه در اصل نگرانی پیرامون این مسئله، دقیقاً به همین خاطر بزرگتر و جدّی تر از آنچه گفته اند و شنیدیم و خوانده ایم بوده جای کار فراوانی دارد. در کنار آن باید این نکته را نیز یادآور شد که: خطر فقط شامل تجزیۀ جغرافیایی نیست؛ بلکه خطر اصلی همان از بین رفتن انسجام ملّی و شکل گیری روحیۀ "بی تفاوتی" و "سردی" در میان اقوام ایرانی نسبت به یکدیگر است که به صراحت باید گفت: متأسّفانه شکل نیز گرفته است.

تقویت تشیّع در آذربایجان بر روی رابطۀ آن با کردستان تأثیری ندارد، چون تسنّن رایج در کردستان از نوع شافعی است که به شیعه نزدیک است. امّا در هر دو باید توجّه داشت که موجب حسّ بی اعتنایی ملّی نشود؛ خصوصاً در کردستانی که -علی رغم نزدیکی به شیعه- تابع مذهب رسمی کشور نیست. در آنجا تقویت ایرانیّت باید در دستور کار قرار گیرد. زیرا هرچند گروهک های تجزیه طلب آنجا داعیۀ مذهبی نداشته اند تا شاهد شکل گیری جریان سلفی خطرناک دیگری در منطقه باشیم، امّا بی تعارف باید توجّه داشت که: چطور شده که از اساس چنین گروههایی در آنجا شکل گرفته و توانسته اند دوام بیاورند و چرا برخلاف آذربایجان، خود مردم کردستان جواب آنها را نداده اند تا نیازی به تحمیل هزینۀ اضافی برای نظام نباشد؟  آیا این امر بستری جز "پایین بودن سطح خودآگاهی ملّی" در آن منطقه داشته و دارد؟ تقویت مذهب شافعی در کردستان که انصافاً نیز مردمانشان از لحاظ مذهبی بسیار متشرّع و متخلّق به احکام دینی اند، تنها می تواند جلوی خطر تروریست پروری را در منطقه بگیرد -چنانچه موفّق نیز شده است-، امّا تا کی باید شاهد تحرّکات ضدّ ملّی و تجزیه طلبانه در آنجا باشیم؟ اینجا دیگر تشرّع و مذهبی گری صرف کارساز نیست. باید تجزیه طلبان بدانند حنایشان پیش مردم آگاه و میهن دوست و نه صرفاً مذهبی، رنگی ندارد و خود تصمیم به ترک تحرّکات ضدّامنیّتی و هزینه ساز خود بگیرند.


پایان


  • امید شمس آذر

ابو صادق سُلیم بن قیس هلالی عامری کوفی(۲۰ق.ه تا ۷۶ه) از اصحاب خاصّ امام زین العابدین(ع) صاحب کتاب "اسرار آل محمّد(ص)" اوّلین کتاب حدیثی و تاریخی از قرن اوّل هجری است که امام(ع) بر تمامیّت این کتاب مُهر تأیید زده است. روایت زیر از کتاب سلیم بن قیس هلالی، ترجمۀ اسماعیل انصاری زنجانی، قم انتشارات دلیل ما پاییز ۱۳۸۰، صفحات ۷۳۷ تا ۷۳۹ برگزیده شده است:


 

سلیم می گوید: از ابوذر شنیدم که می گفت:

آقایم محمّد(ص) را دیدم که شبی به امیرالمؤمنین(ع) فرمود: فردا به کوههای بقیع برو و برمکان بلندی از زمین بایست؛ و وقتی خورشید طلوع کرد، بر آن سلام کن. خداوندْ تعالی به او دستور داده به تو با صفاتی که داری جواب دهد.

فردا امیرالمؤمنین(ع) بیرون آمد، در حال که ابوبکر و عمر و عدّه ای از مهاجرین و انصار همراه آن حضرت بودند؛ تا به بقیع رسیدند و حضرت بر مکان بلندی از زمین ایستاد. همین که خورشید طلوع کرد، حضرت فرمود: « سلام بر تو ای خلق جدید خدا که مطیع او هستی! » . صدایی از آسمان شنیدند و جواب گوینده ای را که می گفت:

« سلام بر تو ای اوّل، و ای آخر، و ای ظاهر، و ای باطن، و ای کسی که به هر چیزی عالم هستی! » .

وقتی ابوبکر و عمر و مهاجرین و انصار سخن خورشید را شنیدند، از هوش رفتند.آنان بعد از چند ساعت به هوش آمدند، در حالی که امیرالمؤمنین(ع) از آن مکان رفته بود !

همگی خود را به حضور پیامبر(ص) رسانیدند و عرض کردند: شما می گویی علی بشری مثل ماست. خورشید او را با سخنانی مخاطب قرار داد که خداوند خود را با آن مخاطب قرار داده است !! پیامبر(ص) فرمود: از او چه شنیدید؟ گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت «سلام بر تو ای اوّل» ! فرمود: راست گفته است؛ او اوّلین کسی است که به من ایمان آورده است. گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت «ای آخر» ! فرمود: راست گفته است؛ او آخرین کسی است که با من تجدید دیدار می کند. او مرا غسل و کفن می کند و مرا داخل قبرم می نماید. گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت «ای ظاهر» ! فرمود راست گفته است؛ همۀ علم من برای او ظاهر شده است. گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت «ای باطن» ! فرمود: راست گفته است؛ همۀ اسرارم در باطن اوست (و به روایت بحار: باطن همۀ اسرارم نزد اوست).

همه برخاستند و گفتند: محمّد ما را در ظلمت انداخت !! و بعد از درب مسجد بیرون رفتند.


  • امید شمس آذر

امیرالمؤمنین علی(ع) می فرماید: «فی العدل سعة» در عدالت پیشرفت است. بسیاری از تحلیلگران مسائل اقتصادی و اجتماعی در سالهای اخیر این سؤال غلط را پیش انداخته اند که: عدالت مهمتر است یا پیشرفت؟ یعنی اولویت برنامه های دولت ها تأکید بر کدامیک باید باشد؟ در حالی که پیشرفت امری درونی است و از فرد گرفته تا خانواده و گروه ها و جوامع بزرگتر مثل کشور و بلکه کلّ جامعۀ بشری، هیچ یک به اختیار خود پسرفت یا توقّف نمی کند و همه در حال تلاش برای بهتر شدن وضعیّت موجود خود هستند. هر یک هم به میزان ظرفیّت خود بهره می برند وفقط آنان که هیچ تلاشی نکنند، بی بهره می مانند.  این میان ولی یک عدّه می بینند که هرچه تلاش می کنند به هدف نمی رسند و عدّه ای دیگر بدون کمترین تلاش به هدف های خود می رسند. این نشان می دهد که یک جای کار از نظر منطقی ایراد دارد و سر جای خود قرار نگرفته است؛ و آن همانا عبارت از تبعیض یا بی عدالتی است. یعنی حقّ آن کسی را که تلاش کرده، کسی که تلاش نکرده خورده است. وظیفۀ دولت با این توضیح، آزادسازی ظرفیّت هاست. این که هرکسی به اندازۀ ظرفیّت خود و به اندازۀ تلاشی که کرده بهره ببرد، نه کمتر و نه بیشتر. با این حساب عدالت یعنی همان: رفع موانع پیشرفت.

عدالت خدا یعنی اینکه: خدا همه چیز را سر جای خود قرار داده است. عدل هم در اصول دینی ما به نمایندگی از کلّ صفات خوب خدا ذکر شده. عدالت به معنی مساوات هم نیست و این سخن خداوند می فرماید که: هیچ کسی را بیشتر از وسعش تکلیف نمی کنیم، ناظر به همان بحث ظرفیّت است. یعنی خداوند ظرفیّتهای همه را می شناسد و اگر در ظاهر می بینیم که به یکی بیشتر بخشیده و به دیگری کمتر، به این خاطر است که می داند هرکدام با همان اندازه ای که در دست دارند، می توانند به هدف برسند. پیامبر خدا (ص) می فرمایند: در امور مادّی به پایینتر از خود نگاه کنید و در امور معنوی به بالاتر از خود. ما غالباً در این مورد برعکس عمل می کنیم و برای همین همیشه ناراضی بوده و در امور خدادادی احساس تبعیض می کنیم. این احساس از القائات شیطان است و باید با تأسّی به آن سخن پیامبر(ص) از بین ببریمش.

در اموری هم که از سنخ ظلم ها و اجحاف هایی است که انسان ها به ما روا داشته اند، همیشه به این نکته توجّه کنیم که: عدالت خدا ایجاب می کند که قیامتی و حساب و کتابی و بهشت و جهنّمی و بلکه موارد مشابه آن در این دنیا نیز در کار باشد و امور به حال خود رها نشده باشند که البتّه اینگونه نیز هست!


  • امید شمس آذر

انسان، موجودی اجتماعی آفریده شده و به تنهایی قادر به ادامۀ زندگی خود نیست؛ امّا همان خداوندی که انسان را اینسان آفریده، خود به وی راه مدیریّت برخوردهای اجتماعی و -به طور خاص- رابطه با جنس مخالف را نیز یاد داده است. در جامعۀ امروز ما عدّه ای با این ادّعا که ما آدمهایی اجتماعی هستیم، حرمت حلال و حرامهای الهی را نادیده گرفته و حریم محرم و نامحرمی را زیر پا می گذارند. این گونه رفتارهای سست کنندۀ پایۀ خانواده تا چه اندازه با این ادّعا توجیه پذیر است؟ برای پاسخ باید توجّه داشته باشیم که: فرذ با فرد جمع شده و می شوند زوج، زوج بچّه دار شده و تشکیل خانواده می دهند، از تجمّع خانواده ها هم جامعۀ شهری و کشوری و بین المللی به وجود می آید. حال، این چسان اجتماعی بودنی است که از همان ابتدا با اعتقاد به اساس خانواده ناسازگاری دارد؟!

پس ادّعای مزبور، ادّعای بی پایه ای است؛ چون نخستین اجتماع انسانی، همان خانواده است و اجتماعی بودن با نفی اصل خانواده نمی خواند. آنها اگر دنبال نفسانیّات فردی خود هستند، بروند و اسم جدیدی برای خودشان پیدا کنند!


  • امید شمس آذر

باز هم رییس جمهور مدبّر و امیدوار ما در آغاز سال تحصیلی جدید دانشگاهها، در جمع قشر -به زعم خودش- کم سواد و هیجان زدۀ دانشجویان شبهات جدیدی درانداخت و ما ناچاریم که پاسخ دهیم. گفتنی است اصل این شبهه افکنی ها از سر فشار و ترس مبتلا شدن به مرگ سیاسی انجام می گیرد و در میان صاحبان بصیرت خریداری ندارد؛ ولی به هرحال لازم است جهت پیشگیری از انحراف افکار عمومی پاسخ داده شود:

  1. جناب روحانی در راستای تازه ترین مورد دستاوردتراشی برای برجام بی فرجام عنوان کردند: «به ما می گویند چرا به آمریکا اعتماد کردید؟ مگر پیامبر(ص) طبق اعلام قرآن چند بار با کفاّر پیمان نبست و هر بار هم کفّار آن را شکستند؟ آیا پیامبر(ص) ضرر کرد؟».
عجب! آیا پیمان پیامبر(ص) با کفّار به مانند برجام پیمانی از جنس دادن امتیازات نقد و گرفتن وعده های نسیه بود؟ حدّاقل بنده به عنوان دانش آموختۀ تاریخ که چند صباحی هم تاریخ اسلام تدریس کرده ام می دانم که پیمان پیامبر(ص) با کفّار مکّه پیمانی صرفاً نظامی بود که طیّ آن با هم عهد بستند که نه اینان به مکّه حملۀ نظامی کنند و نه آنان به مدینه. امّا کفّار مکّه هر بار عهد خود را در سطح نقض روح پیمان زیر پا گذاشته و به صورت پراکنده حمله هایی شبانه به کاروان های مسلمانان مدینه در بیرون شهر صورت دادند که خداوند کریم در قرآن پس از این نقض عهد آنان، پیامبر(ص) را به خروج از پیمان و عزم همگانی برای فتح مکّه فرمان داد. این کجا قابل مقایسه است با عهدشکنی های کفّار 1+5 که تاکنون علاوه بر نقض روح پیمان، به نقض متن پیمان نیز پرداخته اند و ما نیز برخلاف پیامبر(ص) و مسلمانان مدینه که صرفاً از حمله به مکّه چشم پوشیده و طبیعتاً امتیازی نداده بودند که ضرر کرده باشند، امتیازی به طرف مقابل دادیم در حدّ تعطیلی و توقّف فنّاوری بومی کشور خودمان که به خاطر به دست آوردنش شهید هم داده بودیم.
دیگر اینکه: چرا برداشت برعکس از این قضیه می کنید؟ از قضا همین آیات قرآن دلالت بر این دارند که آزموده را آزمودن خطاست و کفّار همیشه غیر قابل اعتماد و بلکه همراه آن حیله گر نیز هستند و در صورت مشاهدۀ اوّلین نشانه های عهدشکنی و حیله گری شان باید عزم را برای مقابلۀ رویارو با آنان جزم کرد. البتّه از کسی که در لباس روحانیّت، با تأسّی به داستان فرعی معذرت خواهی حرّ از امام حسین(ع) و بخشش او توسّط امام (در مقابل داستان اصلی دو قطب حسین و یزید)، درس عاشورا را درس مذاکره و گفتگو و بخشش -و نه درس قیام در برابر ظلم و بدعت- بداند و منظورش از آن درخواست بخشش و رفع حصر بدون محاکمۀ سران فتنه آن هم بدون معذرت خواهی آنان -برخلاف حرّ- باشد، اینطور برداشت ها و تفسیرها هم دور از انتظار نیست. امّا این مورد، از آن مواردی نیست که با عذرخواهی از پیشگاه ملّت قابل اغماض باشد. گویندۀ سخن اخیر باید در درجۀ اوّل از ساحت حضرت رسول(ص) طلب حلالیّت کند و به پیشگاه اقدس خداوندی توبه نماید.
و دیگر اینکه: پیامبر(ص) رهبر جامعه بود که این کار را انجام داد؛ الان شما رهبر جامعه هستید یا کسانی هستید که رهبر جامعه را برای پیشبرد کارهای خودتان تحت فشار گذاشتید؟

     2. شبهۀ دیگر که البتّه کم اهمّیت تر از قبلی است، ولی به هرحال آن نیز مهم و قابل پاسخگویی است، اینکه:     «چرا یک جناح وقتی مردم را به حضور در پای صندوق های رأی دعوت می کند تشویق می شود و جناح دیگر مورد تنبیه قرار می گیرد؟».

اولّاً خود این عبارت "جناح" دیگر موضوعیّتی در ادبیّات انقلابی ندارد و رنگش را باخته و هرکس کماکان دانسته از آن استفاده کند، معمولاً در پی القای تفرقه در جامعه است. ثانیاً ما اثری از این تشویق ها و تنبیه های ادّعایی ندیده ایم و نمی دانیم منظور از آن کدام است؟ امّا به فرض که چنین نیز باشد، علّت این امر این است که: یک جناح به خاطر اصل نظام و انقلاب مردم را به حضور در پای صندوق های رأی دعوت می کند، ولی جناح دیگر به خاطر حفظ موجودیّت گروه ها و اشخاص. این تفاوت عمدۀ میان آنهاست. در سالهای اخیر نیز شاهد بوده ایم که در هر انتخاباتی که میزان مشارکت مردم -خوشبختانه- بالا بوده، بخش قابل توجّهی از این مشارکت را -متأسّفانه- آراء خاموش تشکیل داده است. هنوز چند ماهی بیشتر نگذشته که ملّت ما به خاطر دارند وقتی آقای قالیباف از صحنۀ رقابت های انتخاباتی کناره گرفت، در بیانیه ای که به این منظور صادر کرد اعلام کرد که به خاطر "حفظ وحدت نیروهای انقلاب" این کار را میکنم. چند روز بعد وقتی آقای جهانگیری نیز از صحنۀ رقابت ها کناره گیری کرد، در بیانیۀ خود اعلام کرد به خاطر "حمایت از آقای روحانی" این کار را کردم. مطمئناً بین این دو انگیزه و نتایج طبیعی آن تفاوت زیادی است!

  • امید شمس آذر

همزمان با کاسته شدن از جغرافیای تاریخی میهن ما، همان بلا با آغاز دورۀ تاریخنگاری کنونی، بر سر تاریخ آن نیز آمد؛ یعنی برخلاف اکثر کشورهای پیشرفته که تاریخ ملّی خود را با تلفیق تاریخهای محلّی و فرآوری آنها تدوین کردند، در کشور ما تنها به تکرار گزارشات مورّخان غربی بسنده شد و آثار مورّخان سنّتی ایران به جای همسنجی با یافته های جدید باستانشناسی، به کلّی نادیده گرفته شد. از جمله شاهد بودیم که برخی مورّخان معاصر در داخل، خواستار گنجاندن بیهودۀ دوره های طولانی مدّت ادّعایی پیشدادی و کیانی در لابلای تاریخ شناخته شدۀ هخامنشی و اشکانی بودند.
در عرصۀ جغرافیایی، قبل از دورۀ معاصر نیز به کرّات شاهد تعویض نامهای اماکن جغرافیایی بوده ایم و چندان حسّاسیتی در پی نداشته است؛ امّا آنچه که در عصر حکومت پهلوی اتّفاق افتاد، "قلب" و جابجایی اسامی بود که حسّاسیت برانگیز بود. در این راستا شاهد تغییر نام طبرستان تاریخی و نامیده شدن آن به مازندران بودیم که در شاهنامه سرزمینی است در نزدیکی تخارستان در تاجیکستان امروزی. یا تغییر نام استرآباد تاریخی به گرگان، در حالی که جرجان نام قدیم گنبدکاووس بوده و گرگانج نیز شهری در مجاورت دریاچۀ آرال در آسیای مرکزی. یا نام سلطان آباد را که به یاد فتحعلیشاه قاجار بر آن شهر نهاده شده بود، برداشته و آنجا را اراک نامیدند تا در ذهن عامّۀ مردم چنین تصوّری شکل بگیرد که عراق عجم تاریخی (سرزمینی وسیع شامل بخش اعظم فلات مرکزی ایران) منحصر در همین شهر بوده است. به این فهرست اضافه کنید: اشتباه انداختن زابل در ایران کنونی را با زابلستان واقع در افغانستان کنونی به مرکزیّت غزنین. همچنین نامیدن شهرک غرب تهران به نام طالقان یا تالگان که شهری در حوالی بلخ در افغانستان امروزی است. یا برداشتن نام کرج از شهری در نزدیکی نهاوند امروز و نامیدن مرکز استان البرز کنونی به این نام. یا خود البرز نامیدن کوه دماوند و سلسله جبال مربوطه، که در اصل متعلّق به کوهی در ارمنستان امروزی واقع در قاف یا همان قفقاز بوده که در اساطیر ما -همچون شاهنامه- مأمن سیمرغ دانسته شده است. و... .
تمامی این اقدامات حاکی از نوعی «انفعال فرهنگی» است. این انفعال فرهنگی، به همین ترتیب در سیاست خارجی ما نیز خود را نشان می دهد. وقتی کشور ترکیه، مولوی شاعر مسلمان ایرانی را به سبب اقامتش در قونیه، شاعری ترک معرّفی می کند، آیا ما باید با آوردن مثالهای نقض روی این ادّعا خطّ بطلان بکشیم یا در اقدامی از سنخ "فرار به جلو" ادّعا کنیم: مولوی در طول عمرش یک مصراع شعر به ترکی نگفته است ؟!! این در حالی است که در همین نسخه های دیوان شمس چاپ ایران، چند نمونه غزل ترکی -مانند اشعار عربی و رومی- یافت می شود! پس طبیعی است که دولت دیگر همسایه نیز به سادگی خود را به نام یکی از ایالات تاریخی ایران، آذربایجان می نامد و ما به جای تشریح و تبیین ابعاد این نامگذاری و بررسی دلایل اشتباه بودن آن، در اقدامی باز از سنخ همان "فرار به جلو" اعلام می کنیم: یک وجب از اراضی شمال رود ارس تعلّق به سرزمین تاریخی آذربایجان ندارد !! (که حالا نمی دانم این میان تکلیف آن بخش از اراضی آن کشور که در جنوب ارس واقع است چه می شود؟). این هم در حالی است که در کتابهای جغرافیای تاریخی ما بعضاً مناطقی چون بردعه و آران را جزء قلمرو سرزمینی آذربایجان به حساب آورده اند و خود ما هم در ادبیّات، سبک آذربایجانی را عمدتاً با نام نظامی گنجه ای و خاقانی شروانی می شناسیم که هر دو از شمال ارس هستند!
در این که تمامیّت جمهوری آذربایجان کنونی جزء قلمرو فرهنگی و بخشهایی از آن نیز جزء قلمرو جغرافیایی آذربایجان تاریخی است، حرفی نیست؛ حرف اینجاست که: هویّت آذربایجان بدون ایران قابل تعریف نیست و وقتی این سرزمین تمام ویژگیهای فرهنگی و نژادی اش دارای ماهیّت ایرانی است، دولتی که خود را زیرمجموعۀ فرهنگی ایران زمین ندانسته و علاوه بر تعریف هویّت جداگانه ای برای خود، به دنبال خصومت با سرزمین مادری خود نیز باشد، نمی تواند خود را به نام ایالت تاریخی آذربایجان ایران بنامد. آن هم در شرایطی که آذربایجان اصلی اگر از لحاظ جمعیتی بررسی کنیم، همان آذربایجان ایران کنونی است که با چند برابر جمعیت کل نسبت به جمهوری آذربایجان امروزی، حتّی جمعیت آذری های بیشتری را نیز نسبت به آنجا در خود جای داده است. از نظر مساحت نیز، حدّاقل مساحت آذربایجان ایران -یعنی استانهای آذربایجان غربی، شرقی و اردبیل- باز نسبت به مساحت کلّ کشور 86600 کیلومتر مربّعی جمهوری آذربایجان وسیع تر است. به لحاظ تاریخی نیز، مراکز تاریخی این ایالت یعنی شهرهای تبریز، اردبیل و به اعتباری مراغه، همگی در این سوی مرز ایران قرار داردند. پس با دلایل یاد شده، موضوعیتی ندارد همسایۀ شمالی ایران، نام خود را به نام ایالت تاریخی ایران آذربایجان بنامد و فراتر از آن در موضعی تهاجمی، آذربایجان ایران را هم به اسم "آذربایجان جنوبی(!؟)" تبلیغ کند. همۀ این گستاخی ها از مواضع انفعالی ما سرچشمه می گیرد.
اکنون چند سالی است که دولت باکو، جشن ایرانی نوروز، فنّاوری ایرانی قنات و نیز ورزش ایرانی چوگان را به نام مظاهر فرهنگی آذربایجانی تبلیغ کرده و در پی ثبت جهانی آنها به نام خود است. با توضیحاتی که آمد، موضع صحیح ما در مقابل این اقدامات مشخّص گردید که از چه قرار باید باشد. در تاریخ سنّتی ما نام نوروز -که بنیانگذاری اش را به جمشید پیشدادی نسبت می دهند- با نام آذربایجان عجین است و فنّاوری قنات را نیز -اگرچه امروزه در مناطق گرم و خشک مرکزی ایران بیشتر رواج دارد- به گواهی باستانشناسی، نخستین بار حکومت اورارتو که در حوالی آذربایجان فرمانروایی داشت، ابداع کرده است. تاریخچۀ ورزش چوگان نیز به همین ترتیب قابل بررسی است. حال باید در مقابل این تبلیغات هیجان آمیز و "جوگیرانه"ی دولت همسایه، چشم روی همۀ داده ها و یافته های علمی ببندیم و فی المثل اعلام کنیم: "نوروز و قنات کوچکترین تعلّق خاطری با آذربایجان ندارند" ؟! معلوم است که چنین موضعی دور از عقلانیّت است و راه به جایی نمی برد. اساساً هیچ گزافه گویی تا سند کوچکی بر باورپذیر بودن ادّعای دروغین خود نیابد، اقدام به گفتن آن سخنان نمی کند. حقیقت این است که: مظاهر فرهنگی یاد شده خاستگاه تاریخی شان سرزمین آذربایجان است و خود آذربایجان نیز از آن ایران است.
ما نیز باید در راستای جا انداختن این اندیشه تلاش کنیم -ان شاءالله- .
  • امید شمس آذر

خانم خدیجه آزادبین عضو هیئت مدیرۀ انجمن از نمونه گلچین های روزگار ماست که مانند بسیاری از زنان و مردان این شهر فقط در میان همشهریان خود غریب و گمنام باقی مانده است ولی نام آشنای محافل شعر و ادب اقصای نقاط ایران و آثارش نقل و حلاوت بخش مجالس است. خانم آزادبین از جمله زنانی است که بر معلولیتهایش غلبه کرده و آن ها را به فرصت تبدیل نموده است.

وی در سال 1357 در یک خانواده ای فرهنگی بدنیا آمد و از خانواده ای فرهیخته و هنرمند و معتقد یک چنین کودکی نیز بعید نبود که در چهار سالگی منظومه "حیدر بابایه سلام"‌ را از حفظ بخواند. پدرش طبع شعر داشت و این طبعش را نه در درون خودش بلکه در سینه فرزندش رشد و شکوفا کرد ، وزن و موسیقی را از قرآن و احادیث ، کتاب های ترکی و فارسی کهنی چون بوستان و گلستان به او آموخت.

با اینکه این دوستی و صمیمیت بین پدر و دختر زیاد دوام  نیافت و در 12 سالگی پدرش به دیار باقی شتافت اما مادرش همچون کوهی استوار جای پدر را گرفت تا این نهال نوپا به درختی تنومند و استوار تبدیل گردد.

او از سالهای 1371 و 72 رسما قلم بدست گرفت و به غزل تخلص یافت و وارد وادی شعر و ادب شد. او در ابتدا به زبان فارسی غزل می سرود و سپس به سبک های نو و سپید نیز شعر می سراید و در طی این 5 سال اخیر هم شروع به سرودن اشعار ترکی نموده است و در سرودن شعر ترکی هم حوزه های جدیدی را فتح نموده و علاوه بر سرودن شعر ترکی به سبک قدیمی و رایج به سبکی جدید که "یئنی شعر" نام دارد نیز وارد شده و میگوید در این زمینه هنوز باید یاد بگیرم.

با اینکه تا کنون کتاب مستقلی از وی چاپ نشده اما آثارش در کتابهای متعددی چاپ گردیده که از این بین میتوان به کتاب گونش ضیافتی اشاره کرد که مجموعه اشعاری است که از سراسر شاعران آذری زبان سزاسز دنیا جمع آوری گردیده که در مدح امام رضا (ع) می باشد و شعر وی بعنوان اولین شعر و مطلع کتاب چاپ گردیده است و نیز در کتاب خاتون در بین زنان نام آور آذربایجان از وی نام برده شده است.

البته او در آینده قصد دارد دیوان اشعارش را منتشر کند و یکی از کتابهای در دست انتشار وی با عنوان آموزش خط بریل برای افراد بینا و کسانی که علاقه مند به یادگیری این خط هستند می باشد.

شعر زیر با نام "گؤزل اللهین آدیلا " میباشد که در جشنواره شعر ترکی عاشورایی حائز به کسب رتبه دوم

گردیده است:

اللرده دو گل، گور نئجه بیر، آی آپاریرلار
یئردن گؤیه جان، اولدوزی هی، پای آپاریرلار

باشدان ایاقا، گول قوخودور، آی سینه سینده
بیر آی ایشیقی، چؤللره هی، های آپاریرلار

باش سیز یازیلیب، عشقین اؤزو، سؤز بودور آخیر
ارکن سحره، گؤز یاشینی، دای آپاریرلار

سولگون باغا باخ، درمیشیدی، یاز اتگیندن
لیلانی سوسوز، مجنونا تای، چای آپاریرلار

سئودالری صف، دوزموشودیر، بیر به بیر عشقی
یانمیش اوره گی ،بوردا قیزیل، تای آپاریرلار

یاتمازدی سحر، گونلرینی، گون ایاقیندا
آیدین یوخویا، ازگی له لای، لای آپاریرلار

قیش سیز یازین هئچ، گؤستره می، جیلوه چمنده؟
ساری سله ده ،بوللو قیزیل، یای آپاریرلار!

توز قونموشودیر، دفتریمی، ایل بوجاقیندا
تئز گل «غزلیم»! سؤزلریمی، سای آپاریرلار

ایل لر دولانیر، گون باشینا، یئر اؤزو حیران
سؤزلر یازیلار، هر ایلی هر، آی آپاریرلار


  • امید شمس آذر

لیست حاضر شامل منابع عمدۀ آزمون کارشناسی ارشد تاریخ با گرایش ایران باستان می باشد. منابعی که به صورت درشت درج شده اند، منابع مشترک آزمون ارشد و دکترا هستند:

 

 

  • کلیات ایران باستان)

ایران از آغاز تا اسلام، رومن گیرشمن، ترجمۀ دکتر محمد معین، انتشارات علمی و فرهنگی

تاریخ باستانی ایران، ریچارد فرای، ترجمۀ مسعود رجب نیا، انتشارات علمی و فرهنگی

ایران باستان، ماریا بروسیوس، ترجمۀ عیسی عبدی، نشر ماهی

ایران باستان، یوزف ویزه هوفر، ترجمۀ مرتضی ثاقب فر، انتشارات ققنوس

 

  • پیش از تاریخ و آغاز تاریخ ایران)

باستان شناسی و هنر ایران در هزارۀ اول قبل از میلاد، دکتر حسن طلایی، انتشارات سمت

ایران در سپیده دم تاریخ، جرج کامرون، ترجمۀ حسن انوشه، انتشارات علمی و فرهنگی

ایرانویج، دکتر بهرام فره وشی، انتشارات دانشگاه تهران

 

  • دورۀ ماد و هخامنشی)

ماد و هخامنشی، دکتر علیرضا شاپور شهبازی، انتشارات دانشگاه

ایران در زمان هخامنشیان، دکتر مرتضی احتشام، انتشارات امیرکبیر

تاریخ ماد، ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف، ترجمۀ کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی

تاریخ ایران کمبریج، جلد2، زیر نظر ایلیا گرشویچ، ترجمۀ مرتضی ثاقب فر، انتشارات جام

شاهنشاهی هخامنشی، ماریا بروسیوس، ترجمۀ هایده مشایخ، نشر ماهی

امپراتوری هخامنشی، پی یر بریان، ترجمۀ ناهید فروغان، نشر فرزان، 2جلد

 

  • دورۀ سلوکی و اشکانی)

اشکانیان، دکتر مهرداد بهار، انتشارات دانشگاه آزاد

اشکانیان، مالکم کالج، ترجمۀ مسعود رجب نیا، انتشارات هیرمند

مبانی تاریخ پارتیان، کلاوس شیپمان، ترجمۀ هوشنگ صادقی، نشر فرزان

شاهنشاهی اشکانی، یوزف ولسکی، ترجمۀ مرتضی ثاقب فر، انتشارات ققنوس

 

  • دورۀ ساسانی و اوایل دورۀ اسلامی)

تمدن ایران ساسانی، ولادیمیر گریکورویچ لوکونین، ترجمۀ عنایت الله رضا، انتشارات علمی و فرهنگی

ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستین سن، ترجمۀ رشید یاسمی، انتشارات صدای معاصر

تاریخ ایران کمبریج، جلد3، بخش1، زیر نظر احسان یارشاطر، انتشارات امیرکبیر

تاریخ ایران کمبریج، جلد3، بخش2، زیر نظر احسان یارشاطر، انتشارات امیرکبیر

مبانی تاریخ ساسانی، کلاوس شیپمان، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، نشر فرزان

تاریخ ساسانیان، دکتر علیرضا شاپور شهبازی، مرکز نشر دانشگاهی

دو قرن سکوت، دکتر عبدالحسین زرین کوب، انتشارات سخن

فرهنگ ایران پیش از اسلام، دکتر محمد محمدی، انتشارات توس

تاریخ و فرهنگ ایران در دورۀ انتقال، دکتر محمد محمدی، انتشارات توس، 5جلد

شهریاران گمنام، احمد کسروی، انتشارات جام

 

  • خطوط و زبان های ایرانی)

تاریخ زبان فارسی، دکتر محسن ابوالقاسمی، انتشارات سمت

راهنمای زبان های باستانی ایران، دکتر محسن ابوالقاسمی، انتشارات سمت، 2جلد

فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، رالف پارمن شارپ، انتشارات پازینه

کتیبه های هخامنشی، پی یر لوکوک، ترجمۀ نازیلا خلخالی، نشر فرزان

زبان پهلوی،ادبیات و دستور آن، دکتر ژالۀ آموزگار و دکتر احمد تفضلی، نشر معین

مقدمۀ فقه اللغۀ ایرانی، بوسیف ارانسکی، ترجمۀ کریم کشاورز، انتشارات پیام

تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، دکتر احمد تفضلی، انتشارات سخن

 

  • تاریخ اساطیری ایران)

تاریخ اساطیری ایران، دکتر ژالۀ آموزگار، انتشارات سمت

شناخت اسایر ایران، جان هینلز، ترجمۀ دکتر ژالۀ آموزگار و دکتر احمد تفضلی، نشر چشمه

کیانیان، آرتور کریستین سن، ترجمۀ دکتر ذبیح الله صفا، انتشارات علمی و فرهنگی

نخستین انسان و نخستین شهریار، آرتور کریستین سن، ترجمۀ دکتر ژالۀ آموزگار و دکتر احمد تفضلی، نشر چشمه

حماسه سرایی در ایران، دکتر ذبیح الله صفا، انتشارات امیرکبیر

شاهنامۀ فردوسی و فلسفۀ تاریخ ایران،  مرتضی ثاقب فر، انتشارات معین

 

  • دین های ایرانی )

ایران باستان، ماریان موله، ترجمۀ دکتر ژالۀ آموزگار، انتشارات توس

زردشتیان،باورها و آداب دینی آنها، مری بویس، ترجمۀ عسکر بهرامی، انتشارات ققنوس

چکیدۀ تاریخ کیش زرتشت، مری بویس، ترجمۀ همایون صنعتی زاده، انتشارات صفی علیشاه

تاریخ کیش زرتشت، مری بویس، ترجمۀ همایون صنعتی زاده، انتشارات توس، 3جلد

دینهای ایران، گئو ویدنگرن، ترجمۀ دکتر منوچهر فرهنگ، انتشارات آگاهان ایده

محموعه آثار ابراهیم پورداوود، انتشارات اساطیر

  • امید شمس آذر

     مقدمّه

در اینکه مطابق کلام الله مجید، یهود اصلی ترین گروه معاند با اسلام اند، حرفی نیست؛ امّا باید توجّه داشت که دشمن شناسی و غافل نبودن از توطئۀ دشمن، منجر به بزرگ پنداری دشمن و میزان اثرگذاری اعمالش از آنچه که هست، نباید بشود. چرا که خود نیز نوعی فریب خوردگی و غفلت و کمک به اهداف دشمن است و از این رو در قرآن و سنّت اسلامی ما مذموم شمرده شده است. در سالهای اخیر، عدّه ای که به خاطر ضعف درونی خود، اساساً توان فکر کردن به مسئلۀ دشمن و توطئه های دشمن را نداشته اند، با مطرح کردن تئوری توهّمی "توهّم توطئه" از اساس در پی القاء عدم واقعیّت چیزی به نام دشمن و دشمنی بوده اند. اینان چنان القاء می کنند که گویا هرکس از دشمن و دشمنی هایش سخن بگوید، دچار پندار و توهّم شده است؛ غافل از آنکه با همان نگاه مادّی آنان نیز، واقعیّت داشتن چنین چیزی تصوّرپذیر است. یعنی: آیا در دنیای کنونی که دنیای منافع باشد، نمی توان قائل شد که منافع عدّه ای با یکدیگر در تضاد بوده و این امر منجر به دشمنی آنان شود؟ (حالا گذشته از انگیزه های اعتقادی و معنوی). پس دشمن وجود دارد و فعالیت هم می کند، امّا در حدّ و اندازۀ خود. نه کمتر و نه بیشتر! روی این حساب باید مواظب باشیم طبق برخی تحلیل ها، دنیا را دست یهود و شبکۀ صهیونیستی ندانیم. آنان دشمن امّت اسلام و بلکه همۀ انسانهای دیگر بوده و هستند، امّا چنین نیست که بعضاً عنوان شود: جریان "استعمار" آلت دست یهود است؛ بلکه در اصل، این یهود است که آلت دست استعمار است. رویکرد یهود "نژادپرستی" است که با تمسّک به ابزارهایی نظیر: نسل کشی، ترغیب به عدم تشکیل خانواده و تضعیف بنیان آن، تبلیغ بی فرزندی و تک فرزندی، ترویج همجنس بازی و در مواقع لزوم هم قتل عام مستقیم ملّت ها در پی برقراری اهداف خویش است؛ امّا هدف استعمار چیزی فراتر از این و تقویت نژادپرستی در میان گروههایی مثل یهود، تنها یکی از ابزارآلات آن است. استعمار در پی "تفرقه" و تجزیه و در نهایت تضعیف ملّت های جهان و تحکیم قدرت و سلطۀ خود از این طریق بر تمامی آنان است. از این رو بایسته است دشمن اصلی و فرعی را در این میان از هم بازشناخته و انرژی های خود برای صرف کردن علیه هرکدام از آنها را اولویّت بندی کنیم. انحصارطلبی و نژادپرستی یهودپسندانه و تجزیه طلبی و بیگانه گرایی استعمارپسندانه هردو، دو روی یک سکّه اند که در کشورهای هدف، هرکدام به آن دیگری دامن می زنند؛ منتها باید اصل و فرع را از هم تشخیص داد.


     دشمن اصلی و دشمن فرعی

چندی پیش مقاله ای دیدم با عنوان "صهیونیسم منشأ پیدایش پان ترکیسم". با توضیحات فوق، کاشف به عمل می آید که پان ترکیسم در اصل زادۀ استعمار است، مستقیم یا غیرمستقیم. آنچه که زادۀ صهیونیسم است، اندیشه ای است که کم و بیش در راستای اهداف نژادپرستانۀ یهود باشد و امنیّت فرهنگی آنان را تأمین کند. در میان رویکردهای انحرافی شکل گرفته در جهان اسلام، می بینیم که ناسیونالیسم ایرانی و پارسی تا حدّ زیادی داری چنین ویژگی هایی است و نقاط مشترک فراوانی با آرمانگرایی های یهودی دارد. مرکز ثقل اصلی آن نیز، تأکید بر دوران حکومت کوروش هخامنشی و اقدامات اوست؛ امّا چنانچه گفتیم این اندیشه که غیرمستقیم به تحریک احساسات قومیت ها و دلسردی و نهایتاً جدایی طلبی آنان دامن می زند، اهمّیت فرعی برای مقابله داشته و از اولویت های بلندمدّت است و اهمّیت اصلی از آنِ اندیشه ای است که گرایش های تفرقه جویانه را مستقیم و بی پرده مطرح می کند و مقابله با آن باید در کوتاه مدّت صورت بگیرد. وحدت ملّی و در عین حال تنوّع قومیتی هردو مطلوب، و از آنطرف تقرقۀ ملّی و در عین حال انحصارگرایی هر دو مذموم است؛ امّا ناگفته پیداست که در صورتی که موفّق به برقراری هر دو مطلوب به طور همزمان با یکدیگر نشدیم، از آن میان، وحدت -ولو به قیمت انحصار- نسبت به تنوّع مطلوب تر و تفرقه -ولو منجر از تنوّع- نسبت به انحصار مذموم تر است. از این رو شایسته است به جای پی جویی ریشه های صهیونیستی پان ترکیسم، به توصیف و تحلیل حال حاضر و خطرات احتمالی آیندۀ آن بپردازیم و در این راه بیشتر از آنکه به دنبال دروغ ها و جعلیات آنان در عرصۀ تاریخ بگردیم، در پی پرداخت به تناقض گویی هایی که در حال حاضر در گفتارها و نوشتارهایشان دچار آن هستند، باشیم. آن وقت خواهیم دید که پان ترکیسم بر مبنای هیچ پایه و اساس عقیدتی و آرمانی مشخّصی بنا نشده و همۀ مواضع آن -حدّاقل تا جایی که در ایران شاهدش هستیم- از نوع منفی و سلبی بوده و موضع سلبی نیز -بر خلاف موضع مثبت و ایجابی- راه به جایی نمی برد و از پیش محکوم به فناست.


     تناقضات پان ترکیسم

پان ترکیست ها اکنون خود در یاوه سرایی های مهمل خویش گرفتارند و قادر به ارائۀ مانیفست روشن و مبیّن از مکتب و مرامی که دنبال می کنند، نیستند. برای همین همواره دچار پراکنده گویی بوده اند. پراکنده گویی هایی که گاه به طنز می ماند؛ از جمله:

     1- اینان، هم از شخصیت های ترک و نیمه ترک سده های پیش از اسلام آسیا و اروپا تمجید می کنند و هم از شخصیت های ترک و تاجیک آذربایجانی ایران و هم از شخصیت های آذربایجانی مسلمان معاصر. مثلاً از ملکه تومروس/تامراکیس با پیشوند "ننه" به عنوان شخصی که کوروش را نابود کرد، تجلیل می کنند و از افشین سردار ترک خلیفه معتصم عبّاسی به عنوان شخصی که به دوست خود بابک خرّمدین خیانت کرد، به بدی یاد می کنند. می پرسیم ملاک این تکریم و تقبیح ها چیست؟ اگر ملاک ترک بودن است، افشین ترک بود. پس چرا عنوان نمی کنید که او سردار زیرک خلیفه بود که با درایت و فراست خود در اندرونی تشکیلات بابک طغیانگر نفوذ کرد و او را دستگیر نموده و تحویل خلیفۀ مسلمین داد و مسلمانان را از شرّ او آسوده ساخت؟ آن هم خلیفه ای که ترک زاد بود و از مادری ترک به دنیا آمده بود! اگر ملاک آذربایجانی بودن است، امثال تومروس ملکۀ ماساژت ها یا آتیلا سردار هون ها که آذربایجانی نبودند! اگر ملاک ترک بودن و آذربایجانی بودن توأمان است،در مورد بابک کسی به جد نتوانسته ادّعا کند که وی ترک و ترک زاده بوده است. اگر ملاک اسلام است، چهره های پیش از اسلام و برخی از چهره های قرون اوّلیۀ اسلامی مسلمان نبودند! اگر هم ملاک انسانیت است، دربارۀ کوروش در هیچ منبعی اشاره نشده که وی یک جنایتکار بین المللی و دشمن بشریت بوده تا قاتلش برخلاف مقتضای طبیعی هر جنگ دیگری که یک سرش پیروزی و سر دیگرش شکست است، شایستۀ تمجید باشد! (گذشته از آنکه داستان رویارویی کوروش با ملکه تومروس در برخی منابع معتبر تکذیب نیز شده است). اینها همه گوشه هایی از سرگردانی های پان ترکیست ها و تناقض گویی های آشفته و پریشان آنان است که حکایت از عدم داشتن موضع ایجابی مشخص برای آنان می کند. افول کردن فوری شعله های فرعی "پان آذریسم" و "پان تورانیسم" و بازگشت مجدّدشان به همان خاستگاه اصلی پان ترکیسم، نشانگر همین موضع سلبی است: "پان آنتی ایرانیسم"! هرچه باشد، فقط ایران نباشد. این موضع اصلی آنان است که یک موضع سلبی است و موضع سلبی هم -چنانکه اشاره شد- راه به جایی نمی برد. برای همین در برابر آن، موضع گیری سلبی دیگر هم نهایتاً یک نوع جبهه بندی کاذب را به وجود می آورد. راه مقابله، تنها تقویت ایران و ایرانیت و در مواقع امکان ترویج تنوّع گرایی از نوع صحیح آن است؛ چرا که بعضاً از سوی برخی نهادهای فرهنگی عنوان می شود که: "مسائل قومیتی را به هیچ وجه مطرح نکنید". این سخن درستی نیست و به نوعی پاک کردن صورت مسئله به جای حلّ مسئله به شمار می رود. مسائل قومیتی فی نفسه جذّاب است و اگر ما به صورت صحیح آن مطرحشان نکنیم، لاجرم مخاطبانمان به سمت کسانی که به طور غلط و انحرافی مطرحشان می کنند، خواهند رفت. از سوی دیگر، درست نیست که وقتی آنان با طرح آن انحرافات، اقدام به شبهه افکنی در نزد افکار عمومی می کنند، ما از پاسخ گویی و شبهه زدایی طفره برویم:

«چو می بینی که نابینا و چاه است          اگر خاموش بنشینی گناه است».

     2- ایران آنان نیز نه ایران کوروش و داریوش، که همین ایران امروزی است. برای کسی که اهمّیتی به صحّت اظهارنظرهای تاریخی نمی دهد، گذشتۀ تاریخی ملل دیگر هم چندان مهم نخواهد بود. هدف اصلی او، ضربت زدن به همین وضعیت حال حاضر آن ملّت است؛ یعنی: جمهوری اسلامی ایران. اینگونه است که همانها که تا دیروز علیه حکومت پهلوی به دلیل [صرفاً] مواضع شوونیستی و انحصارگرایانه اش از جمله ممنوعیت چاپ کتابهای ترکی در کشور، ممنوعیت تکلّم به زبان ترکی در مدارس و مواردی از این دست انتقاد می کردند و چند صباحی از روی مصلحت و به اقتضای وقت، به قافلۀ انقلاب اسلامی مردم ایران پیوسته بودند تا در راه سرنگونی دشمن مشترک قدم بردارند، پس از تحقّق هدف اوّلیه و چند سال از برقراری حکومت اسلامی و به طور خاص نیز بعد از فروپاشی شوروی سابق که پایگاه فکری خود را از دست دادند، نقاب از چهره انداخته و دوباره با حفظ مواضع پان ترکیستی، از انقلاب روی برگردانده، ولی اینبار نه کمونیست که سلطنت طلب شده اند!! از بزرگترین طنزهای واقعی روزگار که بسیار زهرآلود نیز هست. از آنجهت که شوم ترین، بی معناترین و در عین حال مزوّرانه ترین همنشینی، همنشینی شاهدوستی و قومیت گرایی است. شاید "شغال" هم عنوان رسایی برای نامیدن این گروه نباشد.

     3- اگر تاکنون خودآگاهی ملّی در میان اقوام ما آنطور که باید شکل نگرفته است، غالباً عنوان می شود که به خاطر هویّت مذهبی جامعۀ ما بوده است؛ امّا اخیراً شاهد حرکتهایی در راستای تضعیف هویّت ملّی هستیم که با ماهیت مذهبی جامعه هم چندان سازگاری ندارد. از آن جمله:

  • اگر تا پیش از این عنوان می شد: "یئل یاتار، طوفان یاتار، یاتماز حسینین پرچمی"، اخیراً زمزمه می شود: "یئل یاتار، طوفان یاتار، یاتماز تراختور بایراغی". دست مریزاد! مقام امام حسین(ع) -العیاذبالله- تنزّل پیدا کرده و با تراکتور هم رتبه گردید؛ آن هم در سرزمین حسینی آذربایجان و شهر عاشورایی تبریز.
  • استاد سیّدمحمّدحسین شهریار در پاسخ شاعر شیرین سخن امّا نه چندان مذهبی هم دیار خود -سهند- در آن منظومۀ فاخر می سراید: "من علی(ع) اوغلویام، آزاده لرین مردی مرادی"؛ در چاپهای جدید نوشته اند: "من ائلین اوغلویام، آزاده لرین مردی مرادی". خوب است دیگر! نام حسین(ع) اگر تبدیل به تراکتور شود، نام علی(ع) نیز می شود ائل.
  • شاعر محلّی می سراید: "آمان آلله، بیر زمانه اولوبدی...". عاشّیق می خواند: "ای آقالار، بیر زمانه اولوبدی...". این الله زدایی نیز در راستای همان علی(ع) زدایی و حسین(ع) زدایی پیشین است.
  • ما شیری داشتیم که با ترس از نهیب بانگ توحید ملّت دیندارمان، شمشیر از دستش افتاد و پا به فرار گذاشت و خورشیدش نیز غروب کرد. ملّت ما به خوبی می داند که آنجا که شیر پا به فرار بگذارد، جایی برای زوزۀ گرگهای خاکستری باقی نمی ماند. آنجا که شمشیر بیفتد، جایی برای داس و چکّش باقی نمی ماند. آنجا که که دیوار آهنین قرو بریزد، جایی برای تار تنیدن عنکبوت باقی نمی ماند. و آنجا که خورشید غروب کند، جایی برای ماه و ستاره باقی نمی ماند. ملّت ما فرزتد ابراهیم(ع) است که فرمود: «أنا لا احبّ الآفلین» (من غروب کنندگان را دوست نمی دارم)، برای همین نام الله را پرچم خویش قرار داد. چه شده است که دوباره معبودهای دیگری در جولاتتد؟
4- خنیاگران محلّی از دیرباز می خوانده اند که: "آرپا چایی اشدی داشدی..........سئل سارانی گؤتدی قاشدی". از زمان شاعری به نام عبدالعلی آیرملو متخلّص به وفا، این آرپاچای که از شعبات سفیدرود در حوالی تکاب است، تبدبل به آراز/ارس شد و نام سارا با نام ارس گره خورد تا به حدّ کافی قابل بهره برداری قومیتی_سیاسی بگردد؛ درست مانند مسئلۀ زیست محیطی دریاچۀ ارومیه! حق هم دارند! وقتی در میان شخصیت های محبوب تاریخی می گردند، جز روح ملّی و غیرت ایرانی چیزی از آنها سراغ نمی یابند. آنوقت است که دست به دامن شخصیت های فولکلوریک می شوند که نسبت به تاریخی ها، آسانتر قابل تحریف اند. از خود آتروپات گرفته تا بابک خرّمدین، اسماعیل صفوی، عبّاس میرزا، ستّارخان و باقرخان، شیخ محمّد خیابانی و در عصر ما شهیدان باکری و امینی و بسیاری شخصیت های دیگر، گرایشات دیگری از آنان جز ایراندوستی و ایرانخواهی در یاد تاریخ نمانده است. آنوقت است که دست به چنین اقداماتی می زنند و با خلط ماجرای سارا با صمد بهرنگی -که در ارس غرق شد- چنسن یاوه هایی می سرایند. عبدالعلی آیرملو همان کسی است که سروده بود: «رستم برود به دماوند با دیو سفید بجنگد، من هم از کوراوغلو برای چنلی بئل نگار بنگارم»! به لحاظ اطّلاعات خام، آیا رستم برود به دماوند یا بیاید به دماوند؟! چون رستم یلی است در سیستان و دماوند بر سر راه سیستان به آذربایجان قرار دارد و به آذربایجان هم نزدیکتر از سیستان است. پس قاعدتاً باید به دماوند بیاید، نه اینکه برود! به لحاظ تحلیل هم شاعر باید بتواند با قاطعیت به این سؤال پاسخ دهد که: آیا اگر -به فرض- روح کوراوغلو را احضار کنیم، راجع به رستم چنین نظری خواهد داشت؟
5- اینان تحت تأثیر اندیشه های امثال نیهال آتسیز در نفی دین و برجسته سازی قومیّت، ادّعا می کنند: من ابتدا خود باید باشم [یعنی به عنوان یک ترک] تا بخواهم دین هم داشته باشم! یا ادّعا می کنند: "تورکچولوق" ایدئولوژی ماست! که البته من نمی دانم منظور آنان از ایدئولوژی چیست؟ با اینحال، هروقت مسئلۀ قره باغ به میان می آید، یادشان می افتد که مسلمان هستند و داد سخن در می دهند که: ای مسلمانان جهان! سرزمین ما در اشغال کفّار است، متّحد شوید تا آزادش کنیم! مثال دیگری از این دست: هرگاه شاعری در اثر خود نام آلله را به کار می برد، میگویند "نگویید آلله، بگویید تانری". از ان طرف نام کوه "تنگری داغی" را که در جنوب مغولستان واقع و نام تانگری/تانری به معنی خدای مورد پرستش ترکان باستان از آنجا به نقاط دیگر منتشر شده است، "آلله داغی" می گویند!!

6- چیزی که آنان در مواضع خود بدان توجه ندارند و قربانیان مخاطب آنان هم از آن غافلند، تفکیک بین دو مفهوم "سرزمین" و "زبان" و به تبع آن مفاهیم "بوم و قوم"، "زبان محلّی و زبان قومی"، "زبان مادری و زبان معیار"، "ادبیات مکتوب و ادبیات فولکلور"، "شعر عروضی و شعر هجایی"، "تاریخ ادبیّات ترکی در آذربایجان و تاریخ ادبیّات ترکی آذربایجانی" و بار مفهومی "یاشاسین آذربایجان و یاشاسین تورک" است. مفاهیم اوّلی همگی مورد اقبال جامعه و مفاهیمی شناخته شده و مقبول هستند، در حالی که مفاهیم دوّمی مفاهیمی تازه وارد، ناشناخته، فاقد اقبال عمومی و گنگ و مبهم اند. برای اثبات این ادّعا همین کافی خواهد بود که ببینیم دستۀ دوّم برای جا افتادن، لاجرم از سوی مطرح کنندگانشان به جلد دستۀ اول در می آیند و به اسم آنان ترویج و تبلیغ می شوند.

در مقدّمۀ کتاب "نگاهی نوین به تاریخ دیرین ترکهای ایران" اثر نویسندۀ جوانی به نام محمّد رحمانی فر ادّعا شده است: تعیین سرحدّات دقیق سرزمین آذربایجان ناممکن است، چون ترکهای ایران در جاهای بسیاری پراکنده هستند!! آذریایجان یک سرزمین تاریخی است که سرحدّاتش هم کاملاً مشخّص است. برای شناخت حدود و ثغور آذربایجان در دوران باستان و دوران اسلامی می توانید رجوع کنید به دو مقاله با همین نام از دکتر عزیز طالعی مدرّس تاریخ دانشگاه ارومیه. اصلاً همۀ ایران ترک زبان باشند؛ این چه ربطی به آذربایجان دارد؟ مگر کشورهای ترک زبان بین خودشان تقسیمات کشوری ندارند و کلّاً از یک استان تشکیل شده اند؟ و مگر در آذربایجان شهرهای غیر ترک نشین نداریم که در کردستان یا عراق عجم شهرهای ترک نشین نداشته باشیم؟ اگر مهاباد و سردشت و بوکان و پیرانشهر و اشنویه جزء سرزمین کردستان اند، آنوقت بیجار و قروه و همدان و قزوین هم جزء آذربایجان اند. دو مفهوم "قومیت" و "سرزمین" را باید از هم مجزّا بدانید. اگر در راه تورکچولوق می کوشید، دم از آذربایجان نزنید و اگر مطلوبتان زبان "قومی" است، زبان مادری یا محلّی را فراموش کنید. این نوع تورکچولوق نه تورکچولوق، که در اصل تولکولوق است!

7- این دسته برخلاف ادّعای همیشگی خود که سنگ زبان مادری/زبان محلّی را به سینه می زنند، در عمل به دنبال ترویج و توسعۀ "زبان نامادری" هستند! زبان مادری شامل گویش ها و لهجه های محلّی اعمّ از ناحیه، شهر و حتّی روستا و محلّه نیز می شود. در این تعبیر، همۀ اینها -فارغ از تقسیم بندی علمی شان- زبان خوانده می شوند. زبان معیار در این مقام جایگاهی ندارد؛ بلکه هدف، حفظ زبان ها و گویش ها و لهجه های محلّی و لغات و ترکیبات و ادبیّات آنهاست که پشت هرکدام، تاریخی نهفته است که چشم انتظار ما برای بازگشایی است. در حالیکه در زبان معیار، این بحث ها مطرح نیست و هدف نهایی "یکدست سازی زبانی" است؛ یعنی درست همان چیزی که اینان با تمسّک به آن، دست به تضعیف زبان ملّی می زنند و این خود یکی دیگر از عجایب روزگار است!! وقتی یکدست سازی محکوم باشد، همیشه و همه جا محکوم خواهد بود. چه در سطح بین المللی، چه در سطح ملّی و چه در سطح محلّی. اگر تضعیف زبانهای ملّی به اسم همسانی بین المللی مذموم است و همچنین اگر تضعیف زبانهای قومی و محلّی به اسم زبان ملّی مذموم است، پس دقیقاً به همان علّت تضعیف زبانها و گویش ها و لهجه های محلّی به اسم زبان معیار هم مذموم است. گذشته از آن، مسئلۀ مهمتر این است که: اساساً ملاک و معیار این "معیار" چیست؟! هیچ زبانی بدون تبادل با زبانهای دیگر، هویّت خالص و مستقلّی از خود ندارد و سره نویسی و سره گویی خارج از حدّ متعارف در مورد هر زبانی ناممکن و بی معناست؛ تنها می توانیم و لازم نیز هست که از نظر دستوری، درست نوشتن و درست گفتن را در دستور کارمان قرار دهیم. حسّاسیت آن گروه ظاهراً بر روی ترکی گفتن و ترکی نوشتن است -ولو در سرزمین خودشان معمول نباشد-، ولی باطن قضیه چیز دیگری است که خیلی هم احتیاج به باریک بینی و موشکافی ندارد:

  • وقتی شاعر یا نویسنده ای در اثر خود کلمۀ محلّی "عکیز" را به کار می برد، می گویند: نگو "عکیز"، بلکه بگو "شکیل" یا "رسیم". می توانم بپرسم چرا؟! "عکس، شکل و رسم" هر سه کلماتی عربی هستند. استفادۀ هرکدام از آنها به جای دیگری، چه توفیری به حال زبان ترکی خواهد داشت؟ این سماجت الّا به این خاطر است که چون فارسی زبانان نیز در حال حاضر کلمۀ "عکس" را به کار می برند، ما هم باید مرزمان را با آنان پررنگ تر کنیم و بر اختلافهایمان هرچه بیشتر تأکید نماییم و درصورت امکان از خودمان اختلاف بتراشیم -استغفرالله- ؟ وگرنه خود فارسی زبانان نیز در دورۀ قاجار، عکس را "فرتور" (صورت تغییریافتۀ پرترۀ اروپایی) می نامیدند.
  • یا وقتی کسی می گوید: "ماشین"، توصیه اش می کنند که دهانش را کج کرده و بگوید "ماکینا" -آنهم برخلاف لهجۀ عموم همزبانانش- تا به هرحال واریانت این واژۀ به کار برده اش که اصالتاً هم فرانسوی است و در صورت اوّلیه اش "میشین" تلفّظ می شود، تا نهایت ممکن از واریانت به کار رونده توسّط فارسی زبانان دور باشد. مگر نه این است که ما با فارس ها دشمنیم و لازم است این دشمنی را به هر نحوی شده بروز دهیم؟!! در اینگونه مواقع، دیگر صحبت از ترکی حرف زدن یا نزدن و یا حتّی برعکس فارسی حرف نزدن یا زدن نیست. صحبت از شبیه نبودن حرف زدن به فارس ها است.
مثالهای دیگر برای پی بردن به عمق این جنون:
  • می گویند: نگو "دایرة المعارف" که معادل عربی "دانشنامه" در فارسی ولی کمابیش در میان فارسی زبانان نیز رایج است، بلکه بگو "انسکلوپدیا" که یک واژۀ اروپایی است!
  • یا می گویند: نگو "پنجره"، بگو "آتیشکا" که یک واژۀ روسی است!
  • و از همه مفتضح تر، می گویبند نگویید "آقا" که از واژه های ترکی دخیل در فارسی است، بگویید "بیگ" که از واژه های فارسی دخیل در ترکی است. یعنی برای اینکه فارسی حرف نزنید، فارسی حرف بزنید و برای اینکه ترکی حرف بزنید، ترکی حرف نزنید!!!


  • امید شمس آذر

امیرالمؤمنین علی(ع) می فرماید: «تمام محبّتت را به پای دوستت بریز، امّا تمام اعتمادت را نثار او مکن». اعتماد متقابل در میان انسانها از مسائل مهمّ آنهاست. بسیاری با اعتماد بیجا به طرف مقابل، فریب خورده و عمری تاوان آن را پس می دهند. در این موارد باید توجّه داشت که تاوان اعتماد بیجا از سوءتفاهمی که به خاطر بی اعتمادی اوّلیه پیش می آید سنگین تر است و احتیاط در اینگونه موارد شرط عقل است.

امّا برای مصون ماندن از فریب خوردگی، عامل لازم "بصیرت" است. کسی که با این اوصاف، متّصف به صفت بصیرت باشد، مؤمن را از منافق و خالص را از ناخالص می تواند تشخیص دهد؛ امّا آن که خود به طور کامل خالص نباشد، به راحتی در دام افراد ناخالص نیز می افتد. خود این بصیرت نیز طبق نظر علّامه مصباح یزدی سه رکن عمده دارد که عبارتند از: هوشمندی خدادادی، شناخت دین و تقوای الهی.


  • امید شمس آذر

منّت در ازای انجام خدمت به هیچ روی پسندیده نیست. چون دو حالت بیشتر متصوّر نیست:

یا خدمت رسان، خود به انجام آن خدمت احتیاج دارد یا احتیاج ندارد؛ اگر احتیاج دارد، باید منّت هم بکشد نه اینکه منّت بگذارد. اگر هم احتیاج ندارد، کار خیری را در راه خدا انجام داده است. منّتش چیست؟

  • امید شمس آذر
اینکه یکی از جنبه های اعجاز قرآن کریم، اعجاز علمی آن است، خودش باز معجزه است؛ زیرا این معنی را می دهد که قرآن از هدایت ماتریالیست های آخرالزّمان نیز غافل نمانده است.
البتّه مذهبی های ما هم باید توجّه داشته باشند که پرداختن به جنبه های علمی اعجاز قرآن، منحصر به "تأیید قرآن با علم" نیست، و "تأیید علم با قرآن" از آن مهمتر است. هرچند قرآن در درجۀ اوّل یک کتاب علمی نیست و شأنش به عنوان برنامۀ جامع سعادت دنیوی و اخروی بشر فراتر از آن است، ولی محصور ساختن تعالیمش در چارچوب یافته های علوم مادّی تا به امروز، توهینی بس بزرگتر به ساحت مقدّس آن شمرده می شود.
  • امید شمس آذر

تا پیش از خلقت آدم(ع)، مخلوقات ذیشعور خداوند منحصر به جنّ و ملائکه بود. از این میان ابلیس چند هزار سالی بود که در ملکوت به سر برده و عبادت خدا کرده و به مقامی رسیده بود که برای فرشتگان منبر می رفت و کلاس اخلاق می گذاشت. هنگام خلقت مخلوق جدید، از طرف خدا فرمان رسید که همۀ فرشتگان بر او سجده کنند. ابلیس که در مقام استاد ملائکه خود را بالاتر از آنان می دید، با این فرمان مشکلی نداشت؛ امّا هنگامی که فهمید این فرمان شامل خود او هم می شود، شوکه شده و سرپیچی نمود و شد آنچه شد.

به همین قیاس در میان آدمیان هم، خداوند قوم موسی(ع) را -به سبب تقوایشان- بر جهانیان آن روز برتری داده و یک_دو هزاره ای این عنوان در انحصار آنان بود. پس از ظهور امّت اسلام در عرصۀ تاریخ، این مقام از دست یهود خارج شده و به دست مسلمانان افتاد و یهود به همان انگیزه ای که ابلیس از  بنی آدم کینه به دل داشت، شروع به دشمنی با امّت اسلام کردند؛ امّا این پایان ماجرا نبود.

هنگام نزول آیۀ مبارکۀ 54 سورۀ مائده ((ای کسانی که ایمان آورده‌اید! هر کس از شما، از آیین خود بازگردد، خداوند جمعیّتی را می‌آورد که آنها را دوست دارد و آنان او را دوست دارند، در برابر مؤمنان متواضع، و در برابر کافران سرسخت و نیرومندند؛ آنها در راه خدا جهاد می‌کنند، و از سرزنش هیچ ملامتگری هراسی ندارند. این، فضل خداست که به هر کس بخواهد می‌دهد؛ و فضل خدا وسیع، و خداوند داناست))، اصحاب از پیامبر(ص) پرسیدند: "یا رسول الله ! اینان کدام جمعیّت اند؟" و پیامبر(ص) دست بر پشت سلمان فارسی زد و فرمود: «از تبار این اند». یعنی اینجا نیز به مانند مراحل قبلی که اقلیّتی از میان دستۀ اوّلیه سر برآورده و در ادای وظیفۀ بندگی خداوند و حقّ توحید او، بر اکثریت غلبه پبدا می کنند، اقلّیتی که بعدها به اسلام گرویده اند، در انجام تکلیف مسلمانی از اکثریت نخستین آن روز -یعنی عرب ها- پیشی می گیرند.

با این اوصاف، ایرانیان باید خیلی مواظب حفظ این وضعیت موجود برای خود باشند که چندی است با خیانت ها و جنایت های میزبانان اوّلیۀ پیام اسلام (عربستان سعودی و هم پیمانانش) به دست آنان افتاده و از این امانت بسیار سنگین با تمام وجود مراقبت به عمل آورند؛ وگرنه روند همچنان ادامه خواهد داشت. هزاره ها منتظرند!!


  • امید شمس آذر

نواخت سرود ملی جمهوری اسلامی را گذاشته ام روی آهنگ زنگ ساعت موبایلم. چون دست خودم نیست، همین که این صدا را می شنوم،بی اختیار از جا کنده می شوم و سر پا می ایستم....

میهنم را تا این حد دوست دارم.

  • امید شمس آذر

رستم پسر زال و مادرش رودابه دختر مهراب فرمانروای کابل (عدّه ای از محقّقان معتقدند زال نام دودمانی نام آور بوده و رستم از از آن دودمان برخاسته است) ، به هنگام تولّد چنان درشت بود که درد زادن بر مادر گران آمد و به چاره گری سیمرغ پهلوی رودابه را شکافتند تا زاده شد. به شیر مادر آرام نمی یافت. 10 دایه به شیر دادنش برگزیده شدند. چون از شیر خوردن لب فرو شست و غذا خوردن هم توانست، به اندازۀ 5 تازه جوان خوردنی می خواست. چون بزرگ شد، چنان زورمند شد که اگر پای بر سنگ خاره می فشرد، چون خمیر سوراخ می شد. جامۀ نبردش پوست پلنگی بود که نه به آتش می سوخت و نه در آب تر می شد. زه کمانش از چرم شیر بود و کمانش 60 خم داشت.

در آغاز جوانی پیل سپید سام را که شب هنگام گریخته بود، گرفت و کشت و دژ سپیدکوه را گشود. رهایی و پادشاهی کی قباد و کی کاووس و کی خسرو به همّت و زور و تدبیر او بود. به فرمان سام در جستجوی کی قباد به البرزکوه رفت و پس از گذشتن از 7 خوان، کی کاووس و گیو و گودرز و دیگر پهلوانان را که در بند دیوان گرفتار شده بودند، رها کرد. جنگ با افراسیاب، کشتن اشکبوس پهلوان تورانی، نبرد با اکوان دیو و کشتنش، نجات بیژن از چاه و بند افراسیاب، جنگ با اسفندیار، پیکار با سهراب و... از شاهکارهای پهلوانی های اوست. در میان پهلوانان به گیو بیش از دیگران مهربان بود. دختر خود بانوگشسب را به زنی به او داد و گیو نیز خواهر خود شهربانوارم را به او داد. در زمان رستم، کاموس سردار کوشانی هوس گرفتن هند و سیستان کرد. رستم از تسلّط کوشانیان در درّۀ کابل اندیشناک و به خشم شد و خود که فرمانروای سیستان بود، آنان را از سرزمین خویش دور کرد.

عدّه ای از محقّقان معتقدند این هنرنمایی ها و پهلوانی ها در سالهای نیمۀ قرن 1 میلادی روی داده است. رستم 600 سال از زمان منوچهر تا روزگار بهمن پسر اسفندیار زنده بود. چون روزگارش برگشت، در چاهی که برادر بدسگالش شغاد در راهش کنده و به نیزه و دشنه انباشته بود، درافتاد و سراسر اندامش مجروح شد و از آن زخمها درگذشت؛ ولی پیش از مرگ از درون چاه با تیری برادرش را به درختی که در سر چاه بود دوخت و انتقام گرفت. 

رستم پسر زال پسر سام پسر نریمان پسر گرشاسپ، انسانی بود به کمال فضایل آراسته، دلیر، راستکار، مهربان، مردمگرا، پاک اندیش، عفیف و آزاده و هرگز اندیشۀ بد در دلش نمی گذشت. بزرگترین، نام آورترین و سزاوارترین پهلوانان ایران بود. در برابر حملۀ دشمنان سدّی استوار بود و بر همۀ پادشاهان و سرداران زورمند بیگانه -که اگر نوبتی پیروز می شدند آزادی و آبادی و سربلندی ایران همه بر باد می رفت- چیره گردید. پایگاهش غالباً سیستان بود و جز هنگام ناچاری از آن بیرون نمی شد. وقتی کاووس وی را برای دفع سهراب به دربار خواند، در آغاز بهانه آورد و از سیستان بیرون نرفت. بهانه آوریش بر کاووس گران آمد و پیغامهای ناهموار و پردرد فرستاد؛ امّا به ناچار او را راضی کرد. رستم پس از پیری به سیستان رفت و در آن سرزمین -که پدرانش نیز روزگارانی فرمانروا بودند- آرام گرفت. بعد از انتقال پادشاهی از کی خسرو به خانوادۀ مهراسب، در کارهای کشور و جنگها دخالت نمی کرد و جز همزبانی و همنشینی با بستگان و دوستان، مراد و آرزویی نداشت؛ امّا چندی بعد به اجبار و اکراه تن به مبارزه با اسفندیار رویین تن فرزند گی گشتاسپ داد و بعد از کشتن او -به پیش بینی سیمرغ- خود نیز دیری نپایید.

بلاذری در "وصف البلدان" گفته: «هنگامی که سیستان به تصرّف اعراب درآمد، طویلۀ اسب رستم همچنان برپا بود». داستانهای او از مرزهای سیستان و ایران گذشته و بازتاب هنرنمایی هایش از شرق تا دورترین سرزمینهای چین و مغولستان و از از غرب تا بلغار و از شمال تا روسیه رسیده است و داستان پردازان این کشورها از نظیر کارهای او حکایت ساخته و به پهلوانان افسانه ای خود نسبت داده اند.


  • امید شمس آذر

سیستان جلگه ای است پهناور به وسعت 8117 کیلومتر مربّع و چنان صاف و هموار که بسیار جاها اگر بر زمین آب ببندند، در پهنه ای وسیع و از هر سو بی رنج آبیاری می شود. این سرزمین میان 29 تا 32 درجۀ عرض شمالی و بین 60 تا 64 درجۀ طول شرقی گرینویچ قرار دارد و از شمال و شرق به افغانستان، از جنوب به زاهدان و بلوچستان و از غرب و شمال غرب به کویر لوت و خراسان جنوبی می پیوندد. زابل مرکز سیستان است که در 61 درجه و 29 دقیقه و 15 ثانیۀ طول شرقی و 31 درجه و 1 دقیقه و 35 ثانیۀ عرض جغرافیایی قرار گرفته و حدود 223 هکتار مساحت دارد و در جلگۀ پهناوری که اطرافش تا فاصلۀ زیادی عاری از کوه و عوارض طبیعی است، واقع است.

بیشتر آبادی ها و آبادانی های این سرزمین، به کوشش و پایمردی و نیروی سکه ها/سکا ها پدید آمده است و نام از ایشان یافته؛ چه سیستان در اول سکستان بوده است. پیش از درآمدن سکه ها این سرزمین درنگیان یا زرنگ نام داشت و زرنگ و زریه در زبان اوستایی و دریه در فرس هخامنشی و زریا در پهلوی، همه آن است که امروز دریا می گوییم. سکه ها یا سک ها دسته های بزرگی از نژاد آریا بودند که به گمان گروهی از محقّقان، پس از انقراض دولت هخامنشی و پادشاهی یافتن اشکانیان در حدود سال 128 م به زرنکا آمدند، اندک اندک قوی شدند، تا سند و پنجاب پیش رفتند و بر آن سرزمینها چیره شدند.

سیستان زادگاه کی قباد و کی کاووس و کی خسرو و پادشاهان باستانی و رستم جهان پهلوان است. مردم این سرزمین قهرمان پرور، همیشه بدین قهرمان می بالند و تا 100 سال پیش سوگند راستشان "به جدّم رستم" و "به روان پاک رستم" بوده است؛ و به روایتی اشو زرتشت در این سرزمین به دنیا آمده است. باور سیستانیان این بود که فروهرها گرشاسپ را در سرزمین ایشان نگهبانی می کنند و سوشیانس در زمان موعود از آنجا آشکار می شود.

از آثار باستانی سیستان، شهر سوخته است. تپّه ای به بلندی 20 متر در محدوده ای به وسعت 280 هکتار. این محدوده بی گمان یکی از مهمترین مراکز شهرنشینی آسیا در عصر مفرغ بوده است. ضمن کاوشهای علمی، بنای مستطیل شکلی با اتاقهای 4 گوش، راهروها و پلّکانهایی نمایان شده. این بنای بزرگ به وسعت تقریبی 500 متر مربع است. دیوارهای ضخیمی از خشت به بلندی 3 متر داشته که برخی از آنها با اندود دیوارها برپاست. در انتهای این کاخ باستانی، نشانه هایی که بازگو کنندۀ وقوع آتش سوزی پردامنه و مهیبی است، به جاست. از جملۀ این نشانه ها، تیرهای سوخته و اسکلت انسانی است که دستۀ هاونی در دست راست دارد. چنین می نماید که این بناها متعلّق به 20 سال اول هزارۀ 2 ق.م است. از چیزهایی که ضمن کاوش در تپّّه های شهر سوخته به دست آمده، پیکرۀ مفرغی زنی است که کوزه ای بر سر دارد و متعلّق به نیمۀ دوم هزاره سوم ق.م است. گونه گونۤ ظرفهای سفالین به رنگهای متفاوت که بیشتر نخودی، برخی منقوش و بیشتر بی نقش است، قدمت شهر سوخته را ثابت می کند و از کاوشهای مقدّماتی که در این شهر و پیرامون بمپور و تلّ ابلیس کرمان و بردسیر به عمل آمده، می توان باور داشت که مردمان این سرزمین ها در هزاره های 4، 3 و 2 ق.م تمدنی درخشان و همانند تمدن مردمان هند و بین النّهرین داشته اند. آثار شگفت انگیزی چون نخستین اثر پویانمایی (انمیشن) جهان، خط کش با دقت نیم میلیمتر، چشم مصنوعی و... از جمله نشانه های کشف شدۀ تمدنی در شهر سوخته اند که این کاوش ها هنوز هم ادامه دارد.

در حدود سال 1338 ش از طرف دولت وقت ایران یک هیئت باستان شناس ایتالیایی در کنار رود هیرمند در تپّۀ غلامان به کاوش پرداخت. دهان غلامان تپّه ای مصنوعی میان کوه خواجه، شهر سوخته، قلعه تپه، بی بی دوست و قلعۀ سام است. پس از مدّتی خاکبرداری، آثار ساختمانی عظیم که در روزگاران قدیم پیرامون آن بناهایی مفصل و باشکوه بوده و مجموعاً شهر نسبتاً وسیعی را تشکیل می داده اند، نمایان شد. این بناها از گل خام بوده و آجر و سنگ در آنها به کار نرفته است؛ چون در سیستان سنگ نایاب است و خاک سراسر این سرزمین -که در آن شن و سنگریزه نیست- چون با آب امیخته و گل شود، چسبنده و به مانند آجر سفت می شود. بنای مکشوفه که بر اطراف حیاط مرکزی آن اتاقهای متعدّد ستوندار عظیم بوده، همه از زمان داریوش اول است. ساختمان قدیمی دهان غلامان، مقرّ حاکم آن ناحیه بوده که در زمان پادشاهی هخامنشیان وسعت و آبادانی فراوانی ذداشته است؛ و چون در مرز شرقی و نزدیک سرزمینی بوده که پیوسته بیم تاخت و تاز و هجوم اقوام صحراگرد از آن سو می رفته است، حاکمی لایق و مدبر و منسوب به دودمان پادشاه بر آنجا حکومت می کرده است.


  • امید شمس آذر

در مورد خاندان حکومتگر شیعه مذهب دیلمیان یا آل بویه سؤالی مطرح می کنند بدین قرار که:

اگر آل بویه شیعه بودند، چرا با وجود تسلّط بر بغداد و قدرت عزل و نصب خلفای عبّاسی، خود خلافت را سرنگون نکردند؟

در پاسخ باید گفت:

  • اوّلاً سنّی نبودند، مسلمان که بودند!
  • ثانیاً مگر قرار است هرکس شیعه باشد، رکن خلافت را سرنگون کند؟
  • ثالثاً آیا می توانستند که این کار را نکردند؟
  • رابعاً اگر هم این کار را می کردند، چه جایگزینی برایش داشتند؟
  • خامساً رکنی را که بیش از 3 قرن محکم شده، چگونه می توان یک شبه سرنگون کرد؟
  • سادساً در صورت سرنگون کردن، با آل زیار چه می کردند؟
  • سابعاً در آن شرایط، سرنگون شدنش اثربخش تر بود یا ضعیف شدن تدریجی اش؟
  • ثامناً آیا جز این، هیچ نقطۀ روشن دیگری در کارنامۀ خود ندارند؟
  • تاسعاً پاسخ دهید اگر مختار شیعه یود، چرا آل زبیر را سرنگون نکرد؟!
  • عاشراً و... .


  • امید شمس آذر


مکسمیلیانوس، تلمیخا، سودینانوس، دیناسیوس، مارتینوس، یوانیس و آنتونیوس چوپان نام هفت نفر اصحاب کهف/یاران غار می باشد که در میان مردم برخی کشورهای منطقه به هفت خفتگان شهرت دارند. سگ آنان نیز کمیتلیو نام دارد. آنان در سال 137 میلادی -مطابق با سال 890 رومی- به غار آنجلس واقع در روستای رقیم رفتند. در سال 157 میلادی همسر مکسمیلیانوس که هلن نام داشت از دنیا رفت. در سال 187 میلادی پسر وی که ارکمیت نام داشت از دنیا رفت. خدمتکار انها گالوس نیز که بیش از صد سال از عمرش می گذشت، به صلیب کشیده شد. اصحاب کهف در سال 437 میلادی پس از 300سال از خواب برخاستند و در همان سال از دنیا رفتند. (مطابق با 133 سال قبلاز ولادت پیامبر اعظم <ص> و 186 سال قبل از هجرت).

با این حساب، 753 قبل از میلاد سال تأسیس امپراطوری روم و 2770 سال قدمت روم (ایتالیا) تاکنون (2017 میلادی) است. چهار پیامبر به نامهای سلام، سلوم، سهولی و الغیا <علیهم السّلام> که مزارشان در قزوین است، همزمان با اصحاب کهف بوده اند. مکان روستای رقیم و غار آنجلس مطابق شواهدی در استان کنونی انطاکیۀ ترکیه است.

 

  • امید شمس آذر


اسکندر یا سکندر معروف در داستانهای ایرانی، عبارت از "اش کنتار/ارشک بزرگوار" بزرگ اشکانیان بوده است؛ آنکه معروف شده به اسکندر مقدونی، در اصل "آلکساندر/آلکسو آندروس" نام داشته که گاهاً به تخفیف آلکس هم نایده می شود و معنای نامش انساندوست است و نزد ایرانیان به لقب گجستک یعنی ملعون شناخته شده است. وی بت پرستی بود جهانکوب از مردم یونان. حرامزده به دنیا آمد و مادرش اولمپیا به این دلیل طلاق داده شد. آلکساندر پس از فهمیدن آن به مردم گفت: " خدای خدایان به صورت ماری خوش خط و خال به بستر مادرم خزید و با او همآغوش گردید و من فرزند خدای خدایان جهانم ". وی در 20 سالگی به تخت سلطنت نشست و در 32 سالگی مرد.

دختری که او به همسری گرفت، استاتیرا نام دارد و رکسانا/روشنک که در داستانهای ایرانی دختر دارا گفته شده، دختر اوکسیارش -همسر دیگرش- بود.

ارسطو 28 سال پیش از آلکساندر متولّد شد و در 48 سالگی تربیت او (آلکساندر گجستک) را بر عهده گرفت و 1 سال قبل از او درگذشت. وی (ارسطو) آخرین فروغ مشعل علم و حکمت یونان بود. (384 تا 322 قبل از میلاد).

 

  • امید شمس آذر

حکمای خسروانی یا "خسروانیون" به گفتۀ شیخ اشراق شهاب الدّین یحیی سهروردی عارفانی بودند که حقایق را پس از ادراک از راه کشف و شهود، به زبان راز و در پوشش نور و ظلمت بیان کرده اند. شهاب الدّین سهروردی نامبردار به شیخ اشراق، معرفت یا آگاهی این حکیمان را با عنوان "حکمت اشراق" یا "خمیرۀ خسروانی" و خود آنان را "حکیم متألّه" باز می شناساند. سهروردی اینگونه حکیمان (حکیم متألّه) را در کتاب "المشارع و المکارمات" اینگونه می شناساند: «موقعی می توان او را حکیم متألّه نامید که کالبد برای او در حکم پیراهن باشد؛ هرگاه بخواهد بدر آورد، رها کند و هرگاه بخواهد به تن کند». یعنی آنچه که نزد عرفا به مقام "موت اختیاری" معروف است. به باور شهاب الدّین سهروردی، این تصوّفی که بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلّاج پیام آور آن بودند، میراث کهن یا یادمان کهن حکمای خسروانی بوده است. این خمیرۀ خسروانی به گفتۀ شهاب الدّین سهروردی از راه سه پیشوای یاد شده یعنی بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلّاج به وی منتقل شده است. شهاب الدّین سهروردی، این زنجیره را تا سرچشمه فراکشیده و دو تن از پیروان زرتشت یعنی جاماسب و فرشادشور/فرشوشتر را زیر همین عنوان قرار داده است. با توجّه به اینکه جاماسب و فرشوشتر از نخستین کسانی بودند که به زرتشت گرویده بودند، بازگو نکردن نام زرتشت از سوی سهروردی را می توان به دلیل جوّ حاکم بر اجتماع آن روز دانست و یا اینکه با کشاندن زنجیرۀ خمیرۀ خسروانی به جاماسب و فرشوشتر و رابطۀ آنان با زرتشت، شهاب الدّین سهروردی نیازی به آوردن نام زرتشت به عنوان مظهر و سرچشمه دار حکمت خسروانی نمی دانسته است.

شادروان دکتر عبدالحسین زرّین کوب به درستی با توجّه به پیوندی که سهروردی میان حکمت خسروانی و تصوّف برقرار کرده است، زرتشت را صوفی باستانی ایران شناخته است. اما باید پذیرفت که در میان میراث داران حکمای خسروانی به گفتۀ سهروردی، حافظ نیز باید در جای شایستۀ خود قرار داده شود. با وجودی که این "شیخ" را "خانگاه" و زاویه ای نبوده، باید او را از حکمای خسروانی یا خسروانیون دانست. حافظ نیز عارفی بوده که حقایق را پس از ادراک از راه کشف و شهود، به زبان راز و در پوشش نور و ظلمت بیان کرده است. به راستای اصلی سخن بازگردیم؛ شیخ شهاب الدّین سهروردی به راستی نخستین کس بود که در دوران اسلامی با صراحت و روشنی به سرچشمۀ عرفان ایرانی اشاره می کند. او باز به روشنی از سه تن نام می برد که از راه آن سه پیشوا -یعنی بایزید بسطامی، ابوالحسن خرقانی و منصور حلّاج- خمیرۀ خسروانی به وی منتقل شده است؛ امّا اشارۀ روشنی از آن سه تن به سرچشمۀ عرفان ایرانی در دست است و هرگاه شیخ شهاب الدّین اینچنین به روشنی اشاره نمی کرد، رهیابی به سرچشمه شاید مشکل می نمود، گرچه بر روشن بینان آشکار بود.

آنچه که به عنوان حکمت یونانی شناخته می شود نیز در واقع ادامۀ همان حکمت خسروانی ایران باستان بوده است. در منابع تاریخی ایرانی، اشارات بسیاری به ارتباط و ملازمت حکمای یونانی با شهریاران باستانی ایرانی شده است؛ از جمله اینکه: "فیثاغورث و لقمان معاصر کیخسرو بودند و فیثاغورث ملازمت کیخسرو می کرد و موسیقی ایرانی را از موسیقی بابلی در زمان وی استخراج کرد. ذیمقراطیس و بقراط معاصر بهمن بودند و بهمن آنها را معزّز می داشت و کسب علم می کرد. و گفته اند در زمان کیکاووس برتری به خرد و حکمت بوده است و یونانیان نیز داستان کیکاووس را با نام ایکاروس نقل کرده اند. و...". با روشن شدن احوالات سلسلۀ "ماد نخست" که در تاریخ سنّتی ایران برابر با اوایل دورۀ کیانی است، این ارتباطات آشکارتر خواهد شد -ان شاءالله-.


  • امید شمس آذر

ایران امروزی 63 % فلات ایران را شامل است. در زمان داریوش اوّل، ایران به 30 بخش تقسیم شده و هر بخشی را به استانداری سپرده بودند که وی را به فارسی خشثروپان(شهریان) و به یونانی ساتراپ می گفتند. شاهان اشکانی، ایران را به 72 بخش کوچک و بزرگ تقسیم کرده بودند. انوشیروان در آغاز سلطنت، در راستای اصلاحاتی که انجام داد، تقسیمات کشوری را نیز مورد بازبینی قرار داده و ایران را به 4 استان بزرگ تقسیم کرد: 1- استان باختری(شمالی) شامل آذربایجان و ارمنستان، گرجستان، تپورستان 2- خورآسان شامل خراسان، گرگان، بلوچستان، سیستان، خوارزم، بخارا، سند 3- استان جنوبی شامل خوزستان، فارس، کرمان 4- خوربران(محلّ ناپیدا شدن خورشید) شامل بین النّهرین، کردستان، کرمانشاه؛ هر استان چندین شهر و هر شهر چندین شهرک و ده داشت. حاکمان شهر را شهریک و رئیس ده را دهیک می گفتند.

در زمان صفوبان و نادرشاه، ایران 4 والی نشین و 13 بیگلربیگی نشین داشت. فتحعلی شاه، ایران را به 5 ایالت آذربایجان، خراسان، کرمان، فارس، خوزستان و چندین ولایت کوچک و بزرگ تقسیم کرد. ناصرالدّین شاه در اواسط سلطنتش، ایران را به 4 ایالت و 23 ولایت تقسیم کرد؛ ایالات: 1- آذربایجان، 2- خراسان و سیستان، 3- فارس و لارستان، 4- کرمان و بلوچستان. ولایات: 1- گیلان، 2- مازندران، 3- استرآباد، 4- تهران، 5- قزوین، 6- خمسه، 7- همدان، 8- عراق، 9- ولایات ثلاث (ملایر، تویسرکان، نهاوند)، 10- قم، 11- ساوه و زرند، 12- کاشان، 13- گلپایگان، 14- محلّات، 15- خوانسار، 16- اصفهان، 17- بختیاری، 18- یزد، 19- بروجرد، 20- کرمانشاه، 21- لرستان، 22- بنادر خلیج فارس، 23- کویر مرکزی. پس از استقرار مشروطیت و تصویب قانون تشکیل ایالات و ولایات در سال 1325 ق / 1286 ش، ایران به 4 ایالت: آذربایجان، خراسان و سیستان، کرمان و بلوچستان، فارس و بنادر، و 11 ولایت: گیلان، مازندران، استرآباد، کرمانشاه، کردستان، لرستان، زنجان، عراق، اصفهان، همدان، یزد تقسیم شد. قسمتهای کوچکتر از ولایات را هم بلوک می گفتند.

در سال 1316 ش، مجلس تقسیمات جدید کشور را تصویب کرد و دولت اجازه یافت پس از مطالعات لازم، ایران را بر حسب وسعت و اهمّیت، به استان و شهرستان و بخش تقسیم کند؛ ابن کار عملی و ایران به 10 استان 49 شهرستان تقسیم گردید. پس از شهریور 1320 ش، چند بار تغییر یافت و اکنون (1396 ش) ایران 31 استان و 407 شهرستان دارد.


  • امید شمس آذر

زبانهایی که در طول 1200 سال فاصلۀ بین 3 قرن پیش از میلاد تا قرن 9 میلادی در فلات ایران مردم بدان سخن می گفتند، زبان ایرانی میانه نام دارد. زبان پهلویک و پارسیگ دو زبان مهمّ ایرانی میانه است. زبان پهلوی بیشتر در شمال و زبان پارسی بیشتر در جنوب و هر دو در زمان اشکانیان و ساسانسان رواج داشته است و پهلوی زبان رسمی و پارسی زبان درباری بوده است. تا قرن 4 هجری روستانشینان و دهقانان به زبان پهلوی سخن می گفتند و کتابهایی را که به این زبان بود می فهمیدند. مردم خراسان تا اواخر قرن 5 با واژه های پهلوی آشنا بودند. خطّ پهلوی مأخوذ از خطّ آرامی و آن شعبه ای از خطّ عبری است. خطّ آرامی از زمان هخامنشیان در ایران رواج یافت. در زمان اشکانیان فرمانها بدین خط نوشته می شد و پس از اینکه تصرّفاتی در آن به عمل آمد، خطّ ملّی ایرانیان شد و خطّ پهلوی نام گرفت. در زمان پادشاهی ساسانیان دگربار تغییراتی در آن جاری و پاکیزه تر شد. پس از سپری شدن دولت ساسانیان و تسلّط اعراب مسلمان بر ایران، خطّ عربی که آن نیز از خطّ عبری گرفته شده، جانشین خطّ پهلوی شد و خطّ پهلوی اندک اندک متروک و فراموش گردید.


  • امید شمس آذر

وقتی رهبری با وقوف به آسیب های احتمالی، فرمان آتش به اختیار را صادر می کند، یعنی نتیجه اش هرچه باشد، از وضع کنونی بهتر است. برای همین، لازم به یادآوری است که: ابتدا باید ایده ای را به طور مفصل تحلیل و تبیین کرد، سپس به آسیب شناسی اش پرداخت. این میان یکی مثل علیرضا زاکانی که در تقابل آشکار با امر ولی فقیه، ایدۀ آتش بس را مطرح می کند، مطرود بودنش که جای بحث نیست و این حرف را قبلاَ در حضور خودش هم اعلام کرده بودم؛ اما از آیت الله امامی کاشانی انتظار نداشتم. ایشان هم دیگر از چشمم افتاد... .

  • امید شمس آذر

در مسجد نشسته ایم، مکبّر بعد از پایان نماز قرائت می کند: «.... یا أیّها الذّین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا و تسلیما»؛

کاندیدای شورای شهر بعداز انتخابات پوستر می زند: «من لم یشکر المخلوق و لم یشکر الخالق»؛

یکی از آنها محلّ خدمت خود را «ادارۀ ثبت و اسناد و املاک» معرّفی کرده بود؛

و این در حالی است که شهرداری هم اسم خیابانی را که ساختمان محلّی صدا و سیما در آن قرار گرفته، «جام و جم» گذاشته است؛

روی دیوار یکی از پاسگاه های نیروی انتظامی هم نوشته اند: «اتّحاد شیعه و سنّی خوار چشم دشمنان اسلام است»؛

بالای مغازه ای پارچه ای با این نوشته دیدم: «این مُلک به فروش می رسد»؛

در انجمن ادبی هم که اکثر شاعران سپیدگوی اصرار دارند جملات شعرشان را با «و» شروع کنند و همیشه مورد تذکّر قرار بگیرند؛ و.... .

نتیجۀ طبیعی از این داده ها اینکه:

سلماسی ها به "و" علاقۀ زیادی دارند! علّتش چه می تواند باشد؟ در دست بررسی است.


  • امید شمس آذر

- مکاتبۀ یزدگرد سوّم ساسانی با عمر بن خطّاب) این دو نامه به احتمال بسیار جعلی و حاوی گاف های بزرگ تاریخی و زبانی و سندی است؛ شرم آورتر از آنکه یک به یک قابل شمردن باشد.


- نامۀ عمر به معاویه با ادبیّات و مضامین جاهلی) این نامه که مربوط به ایّام انتصاب معاویه به حکومت شام می باشد، احتمالاً راست است و دلیلی بر ردّ آن وجود ندارد.


- نامۀ محمّد بن حنفیّه به ابراهیم بن مالک اشتر در مورد مختار) این نامه بی شک جعلی و از جمله مواردی است که مختار را نزد مخالفانش به کذّاب مشهور گردانید.


- وصیت نامۀ پتر کبیر تزار روسیه) برخی این وصیت نامه را ساختگی می دانند، ولی معلوم است که اساس کار سردمداران روسیۀ تزاری و سیاست خارجی آنان -مبنی بر کشورگشایی- بوده.


- نامۀ فتحعلی شاه قاجار به سفیر ایران در استانبول) این نامه جعلی و از شوخی های بی مزّۀ ژورنالیستی اخیر است. مثلاً خواسته اند غفلت و بی لیاقتی فتحعلی شاه را به تصویر بکشند، امّا موفّق نبوده اند. باید توجّه داشت بلاهایی که در دورۀ قاجار بر سر ملّت ایران آمد، همه ناشی از بی کفایتی و خیانتکاری شاهان قاجار نبوده است؛ بلکه علاوه بر آن، مسائل مختلف بین المللی و اوضاع نابسامان داخلی هم در این موضوع تأثیر داشته و تک قطبی دیدن فضا امر درستی نیست.


- نامۀ سیّد جمال الدّین اسدآبادی به ارنست رنان متفکّر فرانسوی) این نامه احتمالاً واقعی و از استنادات آنانی است که سیّدجمال را فراماسون دانسته اند. فراماسونری سازمانی استعماری با تشکیلات مخصوص به خود است که عضویت سیّدجمال در آن احراز نشده است؛ ولی افکار وی بر مبنای این نامه تا حدّی شبیه به افکار مورد تبلیغ فراماسون ها می باشد. از جمله اینکه در جایی با انکار اساس وحی، آن را عبارت از دروغ مصلحتی پیامبران دانسته است. پیامبرانی که انسانهایی بسیار شریف و مصلحان زمان خود بودند و برای اصلاح جامعۀ خود دستوراتی بسیار مترقّی داشتند، ولی جهت مورد اطاعت قرار گرفتن آن چاره ای نداشتند جز اینکه به مردم بگویند اینها از طرف خداست.[لابد معجزاتشان هم باید همین گونه تفسیر شود]!! روی این حساب باید گفت: سیّدجمال خود آدم مذهبی نبوده، ولی به اهمّیت مذهب در جامعه واقف بوده است.


- نامۀ اینشتین به آیت الله بروجردی) در اصل مکاتبۀ این دو بزرگوار با یکدیگر شکّی نیست؛ ولی اینکه متن آن مکاتبات عبارت از همان رسالۀ "دی ارکلرونگ/بیانیه" مورد ادّعای پروفسور مهدوی -مقیم لندن- باشد، امری است که نه قابل اثبات است و نه قابل انکار.


- نامۀ چارلی چاپلین به دخترش) روزنامه نگاری به نام فرج الله صبا مدّعی شده: من که برای بار نخست این نامه را در دهۀ 50 در مجلّۀ روشنفکر نشر دادم، منظورم زبانحال چاپلین بوده و نه لزوماً دشتنوشتۀ خود او. امّا بعد از آن، همه جا این نامه به اسم چاپلین مشهور شد و حالا هیچکس حرف مرا باور نمی کند!


- استوانۀ کوروش هخامنشی) به احنمال مشهور توسّط داریوش جعل شده و بخش هایی از حسّاس ترین قسمت هایش نیز مخدوش است. با این حال، مهمترین ابهامی که پیرامون این کتیبه وجود دارد، این است که: چرا و به چه منظوری "منشور حقوق بشر" نامیده می شود؟!


- کتیبه های ارشام و اریارمنه) در زمان داریوش و به نام اجداد دوّم و سوّم او جعل شده اند، ولی در عین حال دارای ارزش تاریخی و باستانشناختی هستند.


- وصیت نامه های ساختگی داریوش) عمدتاً شامل بیانیه های غیر مستقیم سران فتنه در طول سال 88 بوده و مانند سخنان منتسب به دکتر شریعتی و مرحوم حسین پناهی و اخیراً پروفسور سمیعی در فضای مجازی، برخاسته از نوعی بیماری روانی اجتماعی هستند.


- وصیت نامۀ سیاسی هاشمی رفسنجانی) مهندس محسن هاشمی ادّعا کرده که احتمال وجود چنین چیزی هست و ظاهراً قرار است در آیندۀ نزدیک رونمایی شود. امّا از هم اکنون ساختگی بودن آن مشخّص است. مطمئناً این همه مدّت ورثۀ ایشان در حال زیر و رو کردن خانه برای یافتن وصیت نامۀ مزبور نیستند!


  • امید شمس آذر

در داستان حضرت ابراهیم(ع)، ایشان ظاهراً 4 بار متوسّل به دروغ شده است؛ یک بار وقتی که می خواست آن اقدام انقلابی خود را که در سر داشت، در بتکدۀ شهر عملی سازد، به مردمی که عازم دامان طبیعت بودند، گفت: من بیمارم. بار دوّم وقتی بعد از شکستن تمام بتها و باقی گذاشتن بت بزرگ به مؤاخذه اش کشیدند، گفت: بزرگشان این کار را کرده است. بار دیگر هنگامی که میان ستاره پرستان رسیده و ستارۀ بزرگ را نشان داده و گفت: این پروردگار من است. بار آخر نیز هنگامی که با همسرش ساره به مصر رسیدند و به سربازان فرعون گفت که: وی خواهر من است. سه مورد نخست در راستای هدایت بندگان گمراه خدا به آیین توحید و مورد چهارم در راستای نجات خود و اهل و عیال بوده است. اما در آموزه های اسلامی توصیه ای به نام "ابهام" وجود دارد که که در موارد اضطراری که تن دادن به دروغ مصلحتی گریزناپذیر می شود، به کار می آید. چنانچه پیامبر اعظم (ص) در مورد دو تن که یکی راست گفت و جانش را از دست  داد و دیگری با دروغگویی جان خود را نجات داد، فرمودند: «آن یک در طریق صداقت قدم برداشت و این یکی به حکم عقل عمل کرد»؛ امّا مطلوب برای همۀ ما آن است که هم در طریق صدق و راستی گام برداریم و هم شرط عقل را به کار بندیم. اینجاست که -بنا بر احتیاط واجب- ابهام به کار می آید که در سیرۀ بزرگان دین هم نمونه های زیادی از آن سراغ داریم؛ مثلاً حضرت علی(ع) هنگامی که قاتل خلیفۀ دوّم در حین فرار از دست مأموران به ایشان که در یکی از دو سکّوی بیرون منزل نشسته بودند، پناه آورد، وی را امان داده و سپس بلافاصله بر سکوی دیگر نقل مکان کرده و به مأمورانی که اندکی بعد به آنجا رسیدند، فرمود: من از وقتی اینجا نشسته ام کسی را ندیده ام (و به قولی: به جز کسی که اینجا نشسته کسی را ندیده ام). یا فرزند ایشان محمّد حنفیه (س) هنگامی که عبدالرّحمن بن حجر برای بررسی صحت و سقم نامۀ جعلی مختار که در آن از زبان وی نوشته بود: مختار امین و وزیر ماست، پیش وی آمد، برای جلوگیری از فتنه در یک اظهارنظر کلّی عنوان کرد: از هر حرکتی که در جهت تسکین مصائب اهل بیت (علیهم السّلام) باشد استقبال می کنیم. دروغ های ظاهری حضرت ابراهیم(ع) نیز در واقع از همان سنخ ابهام بوده که به صورتهای مختلف تأویل شده است. مثلاً دربارٖٖۀ اوّلی گفته اند که منظورشان از بیماری، افسردگی ناشی از اوضاع نابسامان جامعه بوده. دربارۀ دوّمی منظور از بزرگ بتان، خودش بوده. در سوّمی منظورش خدای یکتا بوده که در همه سو حاضر است. منظور از چهارمی هم خواهر دینی بوده است.

اما عدّه ای موضوعیت اصلی ابهام را نادیده گرفته و از آن به مثابه کلاه شرعی در جهت اهداف نامشروع و منافع مقطعی و غیراضطراری شخصی خود استفاده می کنند؛

  • مثلاً بزّازی هنگام عرضۀ پارچۀ غیر پشمی به اسم پارچۀ پشمی، دست به ریش خود برده و بگوید: "به خدا پشمه".
  • یا فروشندۀ خودرو، تکه نانی درون ماشینش بگذارد و به مشتری بگوید: "به خدا نون توشه".
  • یا دلّال، قفلی به کمر خود بسته و موقع خوردن قسم دروغ بگوید: "ابوالفضل(ع) به قفل کمرم بزنه اگر دروغ گفته باشم".
  • یا کسی دست پروردگی کسی دیگر نسبت به خود را انکار کند و بگوید: "ایشون حقّ استادی بر گردن من دارن" (چنانچه هر استادی از طرف شاگردش چنین حقّی بر گردن خود دارد).
  • یا کسی بگوید: "برنامۀ صد روزه برای حلّ مشکلات کشور دارم" و از همان ابتدا بین مردم جا بیفتد که فلانی وعده داده مشکلات کشور را ظرف صد روز حل می کند، و او فقط بعد از 4 سال انکار کند و بگوید: "من گفته بودم بعد از صد روز گزارش می دهم"!
  • چنانکه همان کس(؟) تا لیسانس بیشتر نخوانده، 20 سال با عنوان دکتر سر کند و به مناصب عالی نظام هم دست یابد و بعد برود دنبال ادامۀ تحصیل در دورۀ دکتری.
  • و... .

مواردی مانند این، دیگر ابهام نبوده و در اصطلاح شرعی "توریه" نامیده می شود. حرف صحیحی است که خدا در قرآن نفرموده: همیشه راست بگویید، بلکه فرموده: هیچگاه دروغ نگویید؛ ولی خود این خودداری از هر راست نگفتن نیز شرط و شروطی دارد که حدود و ثغور آن با دروغ گفتن را مشخص می کند. تفاوت ابهام و توریه در اینجاست که: اوّلاً می خواهیم طرف مقابل چه برداشتی بکند؟ ثانیاً اینکه به چه هدفی گفته می شود؟ سخن دوپهلو با هر هدفی جز نجات جان خود و انسان مظلوم دیگر یا آشتی دادن بین مردم یا موارد اینچنینی که در آموزه های اسلامی آمده است، غیرمجاز و گناه کبیره است.


  • امید شمس آذر

در روزگار ما بسیار می شنویم که به اسم نسبیت و نسبی گرایی گفته می شود که: همه چیز نسبی است، هر قاعده ای استثناء دارد، هر عامی تخصیص می خورد و حرفهایی از این قبیل. غافلان نیز مسحور این سخنان شده و برای خود الگو قرارشان می دهند. غافل از اینکه: اگر "همه چیز نسبی است"، پس خود این نسبیت هم نسبی است. اگر "هر قاعده ای استثناء دارد"، خود این قاعده هم استثناء دارد و اگر "هر عامی تخصیص می خورد"، خود این عام هم تخصیص می خورد؛ و اصلاً آیا آدم نسبی گرا از عبارت "همه چیز" و "هر" در ابتدای جملاتش استفاده می کند؟ پس نتیجه اینکه: بعضی چیزها نسبی نیستند، بعضی قاعده ها استثناء ندارند و بعضی عام ها تخصیص نمی خورند. اما مدّعیان نسبی گرایی دقیقاً به همان مواردی گیر می دهند که مطلق و خارج ار حیطۀ بحث نسبیت اند.

وجود همۀ ما نسبی است؛ ما نسبتاً هستیم، پس نسبتاً هم نیستیم. حال، آیا نیستی مطلق قابل تصوّر است؟ چرا که نه! (چون برای تصوّر انسان حدّ و مرزی نیست). امّا وجود ندارد. چون اسمش روی رویش است. هستی مطلق چطور؟ قابل تصوّر است؟ بله. وجود هم دارد؟ بله، باید وجود داشته باشد، چون ریشۀ مشترک همۀ ماست. حال، آن وجود مطلق کدام است؟ ما که نیستیم. چون اگر ما بودیم، می توانستیم طبق میل خودمان وجودمان همیشگی و همه جایی و دانش و قدرتمان نسبت به همه چیز فراگیر باشد. پس آن وجود مطلق ذات اقدس الهی یا -به تعبیر فلاسفه- حضرت "واجب الوجود" است. در طول وجود او، صفات او و آثار مستقیمش نیز مانند علم او، قدرت او، رحمت او و کلام او  -قرآن- و موارد مانند آن مطلق اند و جای بحث و تردید ندارند. بقیۀ مباحث به حکم نسبیت قابل نقد و تردیدند، چرا که تردید مقدّمۀ یقین است!

در جهان امروز شاهد استفاده از برخی ادبیات نادرست و ناسازگار با نظریۀ نسبیت، عمدتاً از طرف قدرتهای سلطه جوی جهانی هستیم که هرگز از طرف این نسبی گرایان مطلق نگر مورد انتقاد قرار نگرفته اند. مواردی مانند:
  1. جهان سوّم: تا زمانی که بلوک شرق فرونپاشیده بود، آنجا را جهان دوّم می نامیدند و مابقی کشورها -در مقابل آنجا و کشورهای غربی- را جهان سوّم. ولی بعد از فروپاشی جهان دوّم، باقی ماندن اصطلاح جهان سوّم چه معنایی دارد؟ و اساساً یک مجموعۀ دو عضوی چطور به اوّل و دوّم قابل تقسیم است؟ و چه مانعی دارد که جای این دو با هم عوض شود؟
  2. کشورهای شمال و جنوب: نظیر همین وضعیت در نامگذاری کشورهای شمال و کشورهای جنوب قابل مشاهده است. آیا این خطّ فرضی که بین دو مجموعه کشیده شده، تا ابد قرار است برقرار بماند؟ اخیراً برخی این تقسیم بندی را ناعادلانه دانسته و به جای آن کشورها را با ملاکهایی، نه به دو قسمت بلکه به پنج قسمت تقسیم کرده و با تمایز رنگ از هم تفکیک کرده اند؛ ولی جالب است که هنگام نمایش خطّ شمال-جنوب از سیستم نقشه برداری تخت استفاده می شود و هنگام نمایش تقسیم بندی رنگی از سیستم محدّب که نکته ها هست در این!
  3. در حال توسعه: توسعه به معنای گسترش و جلو رفتن است و در ذات خود از یک نوع "حرکت" دائمی و پیوسته حکایت می کند. آنسان که از دیرباز گفته اند: "آسودگی موج عدم اوست" و "آب اگر یک جا باشد می گندد"، جامعۀ انسانی نیز با حرکت تکاملی زنده است. روی این حساب اصطلاحاتی نظیر "پیش رفته" و "توسعه یافته" -بر خلاف خود پیشرفت و توسعه که البتّه اختلافاتی هم با هم دارند- بی مسمّا و فاقد ارزش معنایی هستند؛ ولی از آن شگفت آورتر، اصطلاح "در حال توسعه" است. بدین معنا که کشورهایی از خطّ توسعه یافتگی گذشته اند و باقی کشورها بدون استفاده از تجربیات و عبرت های آنها باید عیناً همان مسیر پیموده شدۀ آنها را با تمام اشتباهاتی که داشته اند بپیمایند و چون خود آن توسعه یافته ها نیز همچنان به توسعۀ خود ادامه می دهند و متوقف نشده اند، این فاصله تا ابد حفظ شده و هیچ کدام از کشورهای در حال توسعه به جرگۀ کشورهای توسعه یافته نخواهند پیوست!!
  4. خاورمیانه: نامیدن منطقۀ مرکزی اسلام به نام middle east یا الشّرق الأوسط یا خاورمیانه و به ترکی اورتا دوغو در امتداد خاور نزدیک و خاور دور، حاکی از نگاه خودمحوری استعمار بریتانیا و در تعارض آشکار با جغرافیای امروزی کوپرنیکی و گالیله ای است. وقتی زمین به دور خود می چرخد و مشرق و مغربهایش قراردادی و تنها بر روی نقشه است، تقسیم بندی مشرق واحد به سه قسمت دور و میانه و نزدیک چه مفهومی دارد؟ مانند عبارت ماوراءقفقاز که روسها برای قفقاز جنوبی به کار می بردند. شاید گفته شود نصف النّهار فرضی گرینویچ لندن مبدأ کار اینان بوده است؛ ولی در این صورت نیز باز این سؤال بی پاسخ می ماند که چطور است که شمال آفریقا خاور نزدیک نامیده می شود و منطقۀ شمالی آن که عبارت از قارۀ اروپا است و حتی مناطق شرقی تر آن مانند آناتولی و قفقاز جزء جهان مغرب شمرده می شود؟ و اصلاً آیا اکثریت قارۀ اروپا به جز شبه جزیرۀ آندلس و اطراف آن در شرق نصف النّهار گرینویچ قرار دارند یا در غرب آن؟ لازم به یادآوری است که از میان نصف النّهارهای 24 گانل اصلی، نصف النهار مبدأ، سابق بر این نصف النّهاری بود که از رصدخانۀ اسکندریّۀ مصر می گذشت و حتی بعد از کشف قارۀ آمریکا نیز مبدأ خوبی برای تقسیم بندی قراردادی جغرافیای زمین بود، امّا نصفالنّهاری که از رصدخانۀ گرینویچ لندن می گذرد، دارای استانداردهای کافی برای این منظور نبوده و تعیین آن نیز مانند تعیین زبان انگلیسی به عنوان زبان بین المللی در راستای اهداف استعماری بوده است. در این راستا توجّه داشته باشیم که حتّی خداوند نیز در آیۀ 35 سورۀ نور، خاستگاه درخت زیتون یعنی سرزمین فلسطین را «لا شرقیّة و لا غربیّة» معرّفی می کند و این مفهوم "نه شرقی و نه غربی" برای سرزمین فلسطین با قائل بودن به نصف النّهار اسکندریّه که نزدیکترین نصف النّهار به آنجاست، بیشتر سازگار است.
  5. قرون وسطی: تاریخ نویسان غربی در حال حاضر تاریخ کلّ جهان را بر مبنای تاریخ اروپا تقسیم می کنند و به دوران چند صد سالۀ حدّ فاصل دوران قدیم و دوران جدید، قرون وسطی یا دوران میانه می گویند. مانند وجه تسمیۀ ادعایی برای شهر "میانه" که گفته اند از آن رو میانه نامیده شده که در میانۀ دو شهر تبریز و زنجان واقع است. روی این حساب تمام شهرهای جهان باید میانه نامیده شوند، چرا که هرکدام میان دو شهر دیگر واقع شده اند! مسئلۀ زمان نیز در اینجا دستخوش همان جزمی گرایی تحمیل شده بر مسئلۀ زمین شده است! آن هم در حالی که شاید هنوز که هنوز است گردش زمین برای همۀ صاحبنظران امروزی ما ثابت نشده باشد(!)، ولی گردش زمان و جلو رفتن آن از دیرباز برای همۀ عوام النّاس امری محتوم و پذیرفته شده بود. چند صد سال بعد، این قرون وسطی به چه نامی نامیده خواهند شد؟ آیا از وسط دو نیم شده و نیمی به سود قرون قدیم و نیمی به سود قرون جدید کنار گذاشته خواهند شد؟ یا آنکه جای خود باقی مانده و بعد از قرون جدید و قرون(!) معاصر، قرون دیگری نیز تحت عنوان معاصر دور و معاصر میانه و معاصر نزدیک و معاصر نزدیکتر و معاصر خیلی نزدیکتر و... به تاریخ اضافه خواهند شد؟! جالب اینکه توصیف اوضاع اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و علمی جهان در این قرون وسطی هم همه بر مبنای اوضاع اروپا بوده و انگار نه انگار که تمدّنی هم به اسم تمدّن بزرگ اسلامی در همان روزگار در بخش اعظم جهان آن روز در حال درخشش بوده است.
  6. ماقبل تاریخ: اینان به همان دلایلی که تاریخ دوران به اصطلاح میانی را فقط با عیار اروپا می سنجند، دوران باستان را هم با همان عیار سنجیده و تمدّنهای باستانی ملّتهای غیر اروپایی جهان را نادیده می گیرند. تاریخ در درجۀ اوّل به معنای حوادث و وقایع اتفاق افتاده و در درجۀ دّوم به معنای نوشتارهای حکایت کنندۀ آن حوادث و وقایع است. مثلاً وقتی می گوییم "تاریخ تحریف شده است"، منظورمان معنای دوّم آن است. امّا در این مورد، با خلط نابجای این دو تعریف، آمده اند و دوران قبل از اختراع خط را -که تنها یکی از شیوه های تاریخنگاری است- آن هم با زمانی ادّعایی و اثبات نشده -که حداقل 1500 سال از زمان اصلی متأخّرتر است- دوران ماقبل تاریخ نامیده اند و روی این حساب همه چیز قبل از 3000 پ.م از فسیلهای صدهامیلیون سالۀ دایناسورها گرفته تا تجهیزات 5 هزار و چند صد سالۀ علمی و فنّی تمدّن شهر سوختۀ ایران، همگی متعلّق به ماقبل تاریخ اند! اصلاً اگر قرار بود همۀ تاریخ به صورت نوشته و یک جا به دست ما برسد، دیگر رشته هایی چون باستانشناسی و اسطوره شناسی و زبان شناسی و... چه معنایی داشت؟
  7. پست مدرنیسم: مدرنیسم سبکی بود که در ادبیات و هنر معاصر اروپا پیدا شد و اساس آن اعتراض به سنّّت بود. بعدها با قدرت گرفتن هواداران این سبک ادبی و هنری در عرصۀ اقتصادی و سیاسی، اینطور در بین همۀ هنرمندان و اصحاب فضیلت دنیا القاء کردند که گویی سنّت -آن هم با آن معنای متفاوت غربی و اسلامی آن- فقط یک نقطه مقابل دارد و آن هم مدرنیسم است. اینگونه شد که در عرصه ای مثل شعر، قاعدۀ به زبان جدید نوشتن با نوشتن به سبک مدرنیسم خلط گردید و همۀ شاعران را به نوعی ملزم به پیروی از این سبک بخصوص کردند! دیگر سبک های پدید آمده به موازات آن را نیز بر همان پایه نامگذاری نموده و به همان شیوۀ پیشین، آنها را هم نه سبک بلکه قاعده و هنجار جا زدند و بقیۀ سبک های معاصر و آیندۀ آنها را نادیده گرفتند. کار به جایی رسید که عده ای از عصر مدرنیسم و به تبع آن عصر پست مدرنیسم سخن گفتند و این سوزن ناروا در همین پسوند مدرنیته گیر کرده و اصطلاحاتی چون پسا پست مدرن، ترانس مدرن و... هنوز هم اختراع شده و ترویج می گردد. نظیر آنچه که در توضیح قرون وسطی گذشت. در جامعۀ ما نیز که هنوز با آن معیارها وارد عصر مدرنیسم نشده است و دوران گذار او به تجدّد، خود به صورت بخشی از سنّت درآمده است، عدّه ای هوادار این مصادیق واهی جدید و فراجدید شده اند!

در عرصۀ عملی نیز برنامه هایی مانند: یکدست سازی فرهنگی، خرده گرفتن بر حقوق بشر اسلامی، اهانت به مقدّسات ادیان و مذاهب دیگر(نظیر کاریکاتورهای موهن در نشریات اروپایی و یا آنچه به عنوان تشیع(!) از برخی شبکه های تلویزیونی لندن تبلیغ می شود)، ممنوعیت حجاب برای اقلّیت مسلمان اروپا و... مواردی هستند که سنخیتی با اندیشۀ نسبی گرایی ندارند. مدّعیان نسبی گرایی اگر راست می گویند، به این موارد گیر بدهند. از همۀ اینها گذشته، جناب پروفسور آلبرت اینشتین پدر نسبیت، خود می گوید:

«متافیزیک بر فیزیک احاطه دارد، آنسان که فیزیک نسبیتی بر فیزیک کلاسیک احاطه دارد».


  • امید شمس آذر

جملاتی از کتاب "من می توانم بهترین باشم، بهترین" تألیف خانم فریده اطمانی (بیتا) شاعرۀ نوجوان سلماسی:


من می توانم با اتّحاد و همدلی آینده ای بسازم که گذشته ام جلویش زانو بزند.

من می توانم تنفّر درون خود را از بین ببرم و این را بدانم که تنفّر داشتن از مردم مانند این است که خانه ای را به خاطر یک موش به آتش بکشم !!

من می توانم یک دختر ایرانی با ایمان باشم، زمانی که از هیچ چیز و هیچ کس تقلید نکنم و ترسی به دل نداشته باشم !!

من می توانم با مردن فریادها و جاری ساختن سکوت، تنهایی را حاکم سرزمین بی کسی بدانم !!

من می توانم به جای اینکه فقط بایستم و آنهایی را که ماهیگیری می کنند نظاره کنم وحسرت بخورم، شروع به بافتن تور ماهیگیری کنم !!

من می توانم آرزوهایم را در جایی یادداشت کنم و یکی یکی از خدا بخواهم، خدا یادش نمی رود؛ امّا من یادم می رود چیزی را که امروز دارم، آرزوی دیروزم بوده است !!

من میتوانم به کسانی که پشت سرم حرف می زنند بی اعتنا باشم، آنها به همان جا تعلّق دارند دقیقاً پشت سرم !!

من می توانم از سکوت موریانه بترسم، زیرا غرّش هیچ شیری خانۀ چوبی را ویران نمی کند !!

من می توانم به این سخن دکتر حسابی بیشتر تأمّل کنم که گفت: «من از این دنیا فقط این را دریافتم که آن کس که بیشتر می گفت "نمی دانم" بیشتر می دانست! آن کس که "قوی تر" بود کمتر زور می گفت! آن کس که راحت تر می گفت "اشتباه کردم" اعتماد به نفسش بالا بود! آن کس که صدایش "آرام تر" بود حرفهایش بانفوذ تر بود! آن کس که بیشتر "طنز" می گفت به زندگی جدّی تر نگاه می کرد» !!

با توجّه به این گفته هایم ثابت کنم: هر مرد یا هر زن ایرانی بخواهد کاری را انجام دهد، مطمئناً توان انجام ان کار را به دست خواهد آورد؛ زیرا خواستن توانستن است. پس وقتی که یک دختر ایرانی این ویژگی ها را دارد و هر کاری را می تواند انجام دهد، تمام ایرانی ها هم اگر بخواهند می توانند.

  • امید شمس آذر

1- کی قباد/کواد) خدمتش از اسباط نوذر بن منوچهر است. بعد از فوت گرشاسب، به چند گاهی به استغاثۀ ایرانیان و سعی زال، تاج زر بر سر نهاده، زعامت لشکر و سرداری سپاه را به رستم داد و از اوّل با افراسیاب به مخالفت برخاست. به سرداری رستم زابلی، مهراب کابلی، قارن رزمخواه و کشواد زرّین کلاه، به جنگ با وی رفت و پس از آن تن به صلح داد. در زمان او، رعایای مازندران استقلال خواهی کردند. وی نامه فرستاد و آنان را نصیحت کرد. تاریخ گزیده گوید: پایتختش اصفهان بود. قاضی بیضاوی در نظام التّواریخ گفته: پیوسته بر کنار جیحون با ترکان(توران) جنگ می کرد. لقبش اولی است. برای نخستین بار تعیین فراسخ او نمود. 100 سال یا 120 سال حکومتش بود. گویند: الیاس(ع) و الیسع(ع) و اشموئیل(ع) و حزقیل/حزقیال(ع) در زمان او مبعوث شدند و وی آنان را درک کرده و دینشان را قبول کرد.


2- کاووس/کی اوسن) ملقّب به فیروزه تاج. نامش بعضاً به صورت کیکاووس هم می آید که حشو است. طایفه ای او را پسر کیقباد و بعضی پسرزادۀ او دانسته اند. اهالی مازندران در زمان او آرام نشدند، با ایشان جنگ کرد و به حیله شکست داد. اکثر تواریخ گفته اند: چون کاووس به مازندران رفت، گرفتار گشت. رستم زال از راه هفت خوان جریده عازم آن ولایت شد. حاکم آن را کشته و کاووس را نجات داده به پایتخت برد. کاووس به هند رفت و آن حدود را گرفت. از راه مکران به سیستان برگشت. بعد از استقبال رستم، به مکان خود رفت. بعد از چندی به یمن رفت و با پادشاه آنجا "ذوالاذغار" جنگید. ذوالاذغار گریخت. به کاووس خبر دادند که ذوالاذغار دختری دارد. کاووس صلح کرده و با دختر ذوالاذغار -که عجم او را "سودابه" گویند- ازدواج کرد. حاکم یمن او را در جشن، با طوس پسر رستم، گستهم، بیژن و سایر پهلوانان در قلعه ای محبوس کرد. رستم با 1000 نفر آمد و نجاتشان داد. ذوالاذغار نهایتاً صلح کرده و انها را با تجمّلات فراوان و 1000 کنیزک پریوش بدرقه کرد. در آن زمان افراسیاب به ایران حمله کرده بود؛ وقتی خبر آمدن آنها را شنید، غنایم فراوان برداشته و به توران بازگشت. کاووس رستم را احترام کرد و سلطنت سیستان و کابلستان را به او داد و او را جهان پهلوان و تهمتن لقب داد و کلاه زربفت -که مخصوص شاهان عجم بود- بر سرش نهاد و اجازه داد بر تخت سیمین و زرّین نشیند. در این زمان کابل و نیمروز از رستم، سایر جاهای ایران از کاووس و توران زمین از افراسیاب آباد بود که ماجرای سیاوش پیش آمد. کاووس به قولی 150 سال سلطنت کرد. مفاتیح العلوم لقبش را نمرود(لم یمت) ثبت کرده است. گویند: داوود(ع) و سلیمان(ع) در زمان او مبعوث شدند.


3- کی خسرو/هوسئره) پسر سیاوش پسر کاووس. نامش با نام هوخشتره/کیاکسار پادشاه ماد برابری می کند و اخوالاتشان نیز تا حدّ زیادی شبیه به همدیگر است. به انتقام پدرش سیاوش فرمان داد عمویش فریبرز فرزند کاووس و طوس پسر نوذر با 30000 تن به توران رفتند. برادرش فرود (فرائورت/فرورتیش؟) در قلعه ای در توران فرمانروا بود. گفت: شما لشکر از آن سو بکشید تا برادرم با من آشنا و متّحد گردد. به دستورش لشکر از آن سو کشیدند، ولی فرود با وی متّحد نشد. طوس پیغام داد: این حاضر به اتّحاد نیست، اگر جنگ کردیم و کشته شد از من نگیرید. در آخر سر کشته شد. فریبرز به دستور کیخسرو، طوس را بسته به نزد او آورد و کیخسرو به او گفت: به احترام منوچهر -جدّت- و ریش سفیدت می بخشمت، وگرنه مجازات سختی در انتظارت بود. بعد از جنگهای متعدّد، کرمان و گچ و مکران را به فریبرز داد، اصفهان و جرجان (گنبد کاووس) و قهستان را به گودرز پسر کشواد و... . در این هنگام، افراسیاب او را به جنگ خواند. در صحرای قپچاق به هم رسیدند و جنگیدند. شیده پسر افراسیاب در آن جنگ کشته شد. کیخسرو گفت: خوارزمی بود این! و آن صحرا را خوارزم گفتند. بعد از آن به کنک دز -که دارالملک افراسیاب بود- رفت و در آن قلعه محاصره اش کرد. افراسیاب از سوراخی در قلعه گریخت. کیخسرو قلعه را گشوده و متعلّقان و اهل و عیال افراسیاب را پناه داد. افراسیاب حیران و سرگردان می گشت تا در نواحی آذربایجان دستگیرش کرده به نزد کیخسرو آوردند. بعضی گفته اند: بعد از سه روز به فرمان کیخسرو کشته شد. طایفه ای گفته اند: چون کیخسرو او را دید رحم کرد، ولی گودرز از ترس دوباره امان یافتن وی، بدون اجازه او را گردن زد. قول مشهور که فردوسی نیز بر آن صحه گذاشته آن است که: او را در جزیره ای واقع در دریاچۀ خنجست/چی چست زندانی کردند و توسط عابدی به نام "هوم" کشته شد. آن جزیره اکنون با محلّ قیرخلار یا کاظم داشی واقع در روستای گورچین قلعه مطابقت می کند. کیخسرو بعد از پایان قضیۀ افراسیاب، از آذربایجان به بلخ رفت و مردم را نصیحت کرد و لهراسب را جانشین کرد و از میان قوم بیرون رفت. بعضی تواریخ گفته اند: سلیمان پیغمبر (ع) آهنگ گرفتن کیخسرو کرد و او از اصطخر گریخته به جانب بلخ رفت و در آنجا هلاک شد. امام صادق(ع) فرموده: کیخسرو پادشاه مجوس 300 پیامبر را کشته است. قاضی بیضاوی در نظام التواریخ گفته: فیثاغورث و لقمان در زمان او بودند. بعضی از فرس قائلند که: پیغمبر بود. لقبش مبارک است. 60 یا 100 سال پادشاهی کرد.


4- کی لهراسب) تاریخ معجم گفته: نبیرۀ برادر کاووس است. لقبش بلخی است. چون به سلطنت رسید، تختی از زر ساخته، به جواهر ثمین ترصیع داد و شهر بلخ را پایتخت گردانید و اکثر اوقات در آن ولایت به سر می برد. زمره ای از مورّخان گفته اند: از بیم سلیمان(ع) اصطخر را گذاشته، در آن دیار توطّن نمود. چون به سلطنت از سوی کیخسرو انتخاب شد، بزرگان ایران بر پادشاه اعتراض کردند و زال زر از در تعرّض لهراسب حکایات گفت و کیخسرو زال را از آن سخنان منع کرده، بر بیعت او تحرّص نمود و زال از جرئت خویش استغفار کرده، خاک در دهان افکند. ولی بعضی گفته اند: زال مطلقاً به ایالت و حکومت لهراسب همداستان نگشت و با وی بیعت نکرد و این کدورت به اولاد و احفاد دو طرف سرایت کرد. معروف است که از نژاد کیان تا آن زمان پادشاهی چون او ظهور نکرده بود. 120 سال سلطنت کرد. آن طوری که قیام کاوۀ آهنگر، دورۀ پیشدادی را به دو بخش قبل از فریدون و بعد از فریدون تقسیم می کند، دورۀ کیانی نیز به دو بخش خاندان قباد و خاندان لهراسب تقسیم می شود. از نظر تاریخی، این دو خاندان تا حدّی با دو سلسلۀ مادها و هخامنشیان قابل تطبیقند.


5- کی گشتاسب/ویشتاسپ) قبل از پادشاهی، به روم رفت و دختر قیصر آنجا به نام "کتایون" ازدواج کرد. زرتشت(ع) در زمان او ظهور کرد و او پسرش اسفندیار را به دین وی درآورد. در اطراف مملکت آتشکده ها بنا کرد و فرمان داد 12000 پوست گاو را دبّاغی و مانند پوست آهو نازک کرده و تعالیم زرتشت را با زر و سیم محلول بر آن نوشتند . وقتی به اصطخر آمد، حکم داد  تا دخمه ای ساختند و کتاب زند (سرود زرتشت) را به تعظیم هرچه تمامتر در آنجا نهادند و جمعی را به محافظت کتاب مذکور برگماشت. و عوام را از یادگیری آن بازداشت و خواص را بر حفظ و مذاکره ترغیب کرد و خلق کثیری را که از کیش زرتشتی تمرّد کردند، به قتل رساندند و اکثر خلایق این دین را قبول کردند. به فرزندش اسفدیار وعده کرد اگر بر توران زمین پیروز شود، او را به سلطنت برساند. اسفدیار توران، آذربایجان و ارمنستان را فتح کرد و دین زرتشت را گسترش داده، آتشکده ها بنا کرد. در این حین جاسوسان به دروغ به گشتاسب گفتند: وی قصد مخالفت با تو دارد. دستور داد در بندش کنند، وی مقاومت کرد. این بار گشتاسب دستور داد در قلعۀ کردکوه از نواحی رودبار زندانیش کنند. در این زمان ارجاسب پادشاه توران به ایران حمله کرد. گشتاسب به ناچار برادر خود جاماسب را فرستاد تا اسفندیار را آزاد کند. اسفندیار با برادرش پشوتن به مقابله با ارجاسب رفت. به تورا ن خرابی های بسیار رسانده، تخت زرّین افراسیاب را بر فیل سپید بار کرده، به بلخ نزد گشتاسب فرستاد. اسفندیار در دیار چین و هند و مغرب نیز فتوحات کرده و دین زرتشت را رواج داده و آتشکده ها بنا کرد و چون بعد از فتوحات به نزد پدر آمده و به خاطر وعدۀ وی از او طلب سلطنت کرد، گشتاسب بهانه کرده و گفت: باید رستم را نیز که در همین مملکت ما زندگی می کند و از کیش ما سرپیچی می نماید، دست بسته به نزد من بیاوری؛ و به این ترتیب ماجرای رستم و اسفندیار پیش آمد. سلطنت گشتاب 120 سال یا بیشتر و به قولی 160 سال طول کشید.


6- کی اردشیر/بهمن پسر اسفندیار) ملقّب به درازدست است. بدین جهت دراز دستش خوانند که دست تصرّف وی بر هفت اقلیم دراز شد. نامش با نام "بردیا پسر سپندارته" مشابه است. از پادشاهان هخامنشی، یکی را اردشیر دراز دست خوانند. بین عموم مردم به بهمن اردشیر (=بهمنشیر) معروف است. نام کی اردشیر نیز قابل تبدیل به کیارش، کیرش و کوروش می باشد و روی این حساب، دروغ بزرگی است که: مردم ایران تا زمان معاصر هیچ آگاهی و اطّلاعی از کوروش و -بعدها داریوش- نداشته اند!! باری، اکثر ارباب اخبار گفته اند که: به فضیلت و دانش او هیچ پادشاهی از ملوک عجم پیدا نشد. حافظ ابرو گوید: مکتوبی که نوشتی عنوانش آن بود که: این نامۀ اردشیر است بندۀ خاص خدا و خادم او که حاکم شماست. نیز گفته: اوّل کسی که نام خداوند -تبارک و تعالی- را در اوایل مکتوبات ثبت فرمود هم او بود. چون به سلطنت رسید، همّت بر انتقام پدر خویش از رستم دستان و تخریب زابلستان مقصور گردانید. در این حین گفتند: رستم در گذشته است و پسرش بر مسند پهلوانی نشسته. با پسر رستم فرامرز جنگی عظیم کرد و در آن جنگ تمام اقارب و عشایر و پسر رستم و فرامرز کشته شدند و زنان و دختران ایشان را همراه زال زر اسیر و دستگیر نمودند. بهمن در زمان سلطنت خود، پسر بخت النّصر را از ولایت بابل معزول کرد و کوروش را -که یکی از اولاد لهراسب بود و مادرش دختر یکی از فرزندان بنی اسرائیل- بر آن دیار والی گردانیده، امر نمود که اسیران بنی اسرائیل را به زمین بیت المقدس فرستد و هرکس را که ایشان خواهند بر ایشان والی گرداند. کوروش آن قوم را جمع کرده، دانیال(ع) را به حکومت بنی اسرائیل نامزد کرد. بعضی کتب گفته اند: لهراسب در زمان حکومت خود بخت النّصر را از حکومت بابل معزول کرده بود و اسیران بیت المقدس را اجازه داده بود تا شام را آباد کنند و در زمان بهمن بیت المقدس بسیار آباد بود و بهمن رسولی به بنی اسرائیل فرستاد و آنان رسول را کشتند و بهمن بخت النّصر را فرستاد تا بار دیگر دیار انان را خراب کند و بخت النّصر تمام بیت المقدس را ویران کرد و با 100000 کودک نابالغ که اسیر و برده کرده بود، به عراق عرب بازگشت. چون 112 سال از حکومت بهمن گذشت، دخترش هما را جانشین کرد و پسرش ساسان (جدّ ساسانیان) را محروم کرد.ساسان چون صورت واقعه را بر خلاف مراد خود دید، از ملک پدر هجرت گزید و به صورت انقطاع، انزوا اختیار کرد و با دوشیدن شیر چند گوسفند امرار معاش می کرد. جمعی نیز گفته اند: بهمن رنجور شد و در آن حین هما از وی به دارا (داریوش) آبستن بود. پس بهمن فرمود تا اکلیل بر شکم وی نهادند. ساسان از جهت رنجیده شد و سر در عالم نهاد. تاریخ سلیمان شاهی گوید: چون دارا از هما متولّد شد، هما از او نفرت گرفته، با جواهر بسیار در صندوق نهاد و به رودی از رودهای اصطخر و به قولی از رودهای بلخ انداخت. ناگاه آسیابانی آن صندوق را گرفت و دارا را تربیت کرد و دارا در جوانی پیش مادر آمد و به اشارت مادر جانشین او شد. تاریخ معحم گوید: بهمن در آخر ایّام حیات، خود تاج شاهی به سر دارا نهاد. فردوسی گوید: چون از عمر بهمن یک_دو شصت گذشت، دارا را با اینکه خردسال بود، به شاهی انتخاب کرد. ذیمقراطیس و بقراط معاصر بهمن بودند و بهمن آنها را معزّز می داشت و کسب علم می کرد.


7- همای/خمانی) بعضی گفته اند: چون 5 ماه از سلطنتش گذشت، از او پسری متولّد شد خوبروی که بهمن وصیبت کرده بود اگر محمول همای پسر بود او را به پادشاهی برگزینند همای وضع حمل را پنهان می داشت و فرزند را با اسباب پرورش در آب انداخت. فردوسی گفته است: تا 8 ماه صبر کرد و پسر بزرگ شد و آنگاه درون صندوقی از چوب خشک، با زر و قیر و مشک و دیبای روم و موم و بستر خواب و درّ خوشاب و گوهر شاهوار و حریر و عنبر، نیمه شب او را در آب انداختند. تاریخ گزیده گوید: گازر(رختشوی)ی صندوق را گرفت و پسر را دارا نام نهاد. دارا چون گوهر شاهی د اشت، گازری نمی کرد و استعمال آلات حرب می کرد. مادرش لشکری را به روم فرستاده بود، به جنگ با آنان رفت و در این جنگ، امیر لشکر شجاعت او را دید و نشانش را به همای گفت. همای دانست که پسر اوس و سلطنتش را به وی واگذار کرد. لقبش چهرآزاد است. به قولی 32 سال سلطنت کرد. شهر جرفادقان از نواحی اصفهان از آثار اوست. عمارت هزار ستون اصطخر (=تخت جمشید) نیز از آثار اوست.


8- داراء بن بهمن بن اسفندیار) در رمان معاصر به تأسّی از کوروش، داریوش نامیده شده است. احوالاتش بخشی با داریوش اوّل و بخشی با داریوش دوّم هماهنگ است. جهانبانی بود صاحب قدرت. در مدّتی اندک بسیاری از سرکشان را زیر فرمان خود آورد، الّا "فیلقوس/فیلیپ" حاکم روم را. دارا لشکر جمع کرد با او جمع کرد و پیروز شد و فیلقوس با باقی لشکر در قصری بلند در روم پناه گرفت. دارا قیصر را محاصره کرد و با وعده و وعید بیرون آورد و دخترش را گرفت و روم را به وی بازبخشید، به شرطی که هر سال 1000 بیضۀ طلا که هر بیضه 40 مثقال است به وی خراج دهد. دختر فیلقوس را به خانه برد. بعد از ازدواج دید بوی ناخوشی از دهانش به مشام می رسد، پس او را به روم بازفرستاد. در ان زمان دختر به اسکندر/آلکساندر حامله بود و وضع را پنهان می داشت. چون از حکومت دارا 12 یا 14 سال گذشت، پسرش را که به خاطر علاقه همنام خود اسم گذارده بود، ولیعهد کرد و درگذشت. برخی محقّقان، اسکندر یا سکندر را عبارت از اسکیتر یا اش کنتار بزرگ اشکانیان می دانند و متفاوت از آلکساندر یا آلکسو آندروس مقدونی؛ امّا او نیز در تاریخ روایی ایران -چنانچه ملاحظه گردید- شخصیّتی ایرانی الاصل دارد.


9- داراء بن داراء اکبر/ داراء اصغر) احوالات او نیز بخشی با داریوش دوّم و بخشی با داریوش سوّم هماهنگ است. سیرتی مذموم و طبیعتی ناخوش داشت. اعیان ایران از او آزرده خاطر گشتند و به اسکندر نامه نوشتند که: بیا و شرّ این را از سر ما کم بکن. اسکندر آن بیضه های زرّین را که پدرش پرداخت می کرد، قطع کرد. دارا پیک فرستاد و گفت: چرا خراج نمی دهی؟ اسکندر هم گفت: پدرم درگذشته است. دارا ناراحت شده، یک چوگان و یک گوی با مقداری کنجد برای اسکندر فرستاد، یعنی: بچّه! برو بازیت را بکن. لشکر ما مثل این کنجد است، به هر عددی 1000 صف شکن. اسکندر جواب داد: ملک من تمامی گوی زمین خواهد بود! و به جای کنجد مقداری حنظل فرستاد، یعنی: روزگارت را مانند این سیاه می کنم. اسکندر و دارا با هم رویارو شدند.  شبانگاه، یاران دارا سینۀ او را با خنجر دریدند. دارا هنگام مرگ، اسکندر را فراخواند و گفت: قاتلانم را قصاص کن و دخترم "روشنک/رکسانا" را به زنی بگیر و بیگانه را به حکم ایالت بر ملوک فارس نگمار. اسکندر قبول کرد، دارا نیز گفت: نامرد! حالا چرا؟ حکومت او را 14 سال نوشته اند. بعد از او، اسکندر بر ایران چیره گشت و بعد از آن اشکانیان حاکم این سرزمین شدند. بعد از آنکه نوبت ساسانیان نیز به اتمام رسید، با حملۀ اعراب مسلمان، اسلام وارد ایران شده و تاریخ ایران دورۀ جدیدی را آغاز کرد.

والسّلام


  • امید شمس آذر

مختصری از تاریخ پیشدادیان که از منابع مختلف تاریخ عمومی ایران مانند تاریخ "روضة الصّفاء" میرخواند، "تاریخ طبری"، "تاریخ ثعالبی"، "تاریخ گزیده"ی حمدالله مستوفی و... گزینش شده است. ان شاءالله خلاصۀ تاریخ کیانیان هم -برگزیده از همین منابع- در ادامه خواهد آمد. طبیعی است که این مطالب فقط برای آشنایی اوّلیه و اجمالی با تاریخ روایی ایران است و ادای حقّ مطلب دربارۀ این موضوع مجال بیشتری می طلبد.


1- کیومرث/گیومری) غزّالی در نصیحة الملوک، وی را به حسب سن بزرگترین اولاد آدم(ع) معرّفی کرده است. جمعی گفته اند: نام اصلی وی اسیم بن لاود بن ارم بن سام بن نوح(ع) است. مؤلّف غنیه گفته است: یکی از پسران یافث بن نوح (ع) که عرب او را عامر/جامر گویند و عجم کیومرث. فرزندش سیامک بود که به قول مشهور به دست دیوان کشته شد. به قولی دیگر، سیامک فرزند برس بن کیومرث بود. چون قریب هزار سال از عمر او بگذشت و نزدیک به 40 سال بر عالمیان فرمان داد، هوشنگ را به پادشاهی برگزید و کنج عزلت گزید. به قولی نیز 125 سال پادشاهی کرد. کیومرث در منابع پهلوی شخصیّتی اسطوره ای دارد که 3000 سال در بهشت مانده و سپس به زمین آمده و از عصارۀ تن او پس از مرگش بوتۀ ریواسی روییده که از آن مشی و مشیانه (مرد و زن نخستین) آفریده شده اند از آنان نیز باز زوج دیگری به دنبا آمده اند و پس از چند نسل از ادامۀ همین روند، نهایتاً سیامک به دنیا آمده است. در شاهنامه، کیومرث یک انسان معمولی است که در غار زندگی می کند و پوست پلنگ می پوشد و 30 سال مدّت فرمانروایی اوست و سیامک نیز پسر صلبی خود اوست.


2- هوشنگ الملک) به قول اشهر نبیرۀ کیومرث است و به قولی دیگر پسر سیامک بن کیومرث. زمره ای گفته اند: مهلائیل(ع) عبارت از اوست و قینان(ع) عبارت از پدر نامدارش کیومرث. نیز او را عبارت از اخنوخ/ادریس(ع) دانسته اند و اقوال دیگر. 40 سال پادشاهی کرد. در پایان کار، در غاری مشغول به عبادت بود که دیوان سنگ بر سرش زدند و کشتند. هوشنگ را ایران (اوریا/آریا) نیز خوانند و فرقه ای ایران را منسوب بدو دارند و زمره ای به ایرج بن فریدون. پَرَدات/پیشداد لقب هوشنگ است و پیشدادیان نام از او گرفته اند. معنای این عنوان را عدّه ای عبارت از "نخست آفریده شده" و عدّه ای دیگر "قانونگزار نخستین" دانسته اند. دیدگاه اوّل، دیدگاهی ادبی_اسطوره ای و مطابق منابع پهلوی است. دیدگاه دوّم دیدگاهی تاریخی و واقع گرایانه و مطابق با شاهنامه است.


3- طهمورث دیوبند) بعضی مورّخان او را پسر صلبی هوشنگ دانسته اند و طایفه ای از احفاد هوشنگ شمرده اند. لقبش ربناوند/زیناوند به معنی تمام سلاح است. 800 سال عمرش بود. چون 30 سال از سلطنتش گذشت، جمشید را به پادشاهی برگزید و از دنیا رفت. اوّلین بار او بود که به فارسی خط نوشت. در بلخ مدفون است.


4- جمشید) بزرگترین پادشاه پیشدادی است. نام پدرش را ویونگهان گفته اند. ابوحنیفۀ دینوری می گوید: پسرزادۀ ارفخشد بن سام بن نوح (ع) است که عجم ارفخشد را ایران خوانند. طایفه ای از راویان اخبار گفته اند: برادر طهمورث است و گروهی گفته اند: برادرزادۀ طهمورث است. روایت اشهر آن است که پسر صلبی طهمورث است. طابفه ای از جهّال فرس معتقدند سلیمان(ع) عبارت از اوست، در حالی که از عهد او تا سلیمان بیش از 2000 سال فاصله بود. دارالملکش سیستان بود. نوروز را او بنیان نهاد و حکیم فیثاغورث یونانی که ملازمت او می کرد(؟)، موسیقی را در عهد او به وجود آورد. جمشید پس از 300 سال که کسی در ممالکش به موت و مرض و هدم دچار نشد، دعوی خدایی کرد. مردم به ستوه آمدند و شدّاد بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح پادشاه عربستان جنوبی، خواهرزادۀ خود ضحّاک را بر او شوراند. جمشید مقابله کرد، ولی شکست خورده و به سیستان رفت و در آنجا با دختری ازدواج کرد که گرشاسب از آن نسل و رستم از نسل اوست (به نقل از حافظ ابرو). بعضی کتب نوشته اند: بعد از سال از زوال ملکش، ضحّاک او را دید و به امر او کشته شد (و به قول مشهور با ارّه به دو نیم شد). طایفه ای گفته اند: عمرش 1000 سال و سلطنتش 700 (یا 850) سال بود. گروهی نیز گفته اند: عمرش 700 سال و 300 و کسری (و به قول مشهور 312 سال) سلطنتش بود. هود(ع) در اوایل سلطنت او مبعوث شد.


5- ضحّاک تازی) جمعی گفته اند: خواهرزادۀ جمشید است، زیرا خواهر جمشید را یکی از ملوک عرب در حبالۀ نکاح آورده بود. طایغه ای گفته اند: از اولاد و احفاد ذکور سیامک است. مجوس نیز معتقدند: با 6 واسطه به کیومرث می رسد. عجم بیوراسب و ده آک به معنی صاحب ده عیب هم خوانده اند که عرب ده اک را ضحّاک گفته اند. به قولی نامش صورتی از آژی دهاک است. پدرش یکی از ملوک حمیر بود که عرب او را علوان و عجم مرداس خوانند و به روایتی ارداد از نسل فرس بن طهمورث بود. لقبش ماردوش است. در پایان کار در دماوند محبوس گشت. فریدون نام روز حبس او را جشن مهرگان نام نهاد. ابراهیم(ع) در زمان حکومت او یا فریدون مبعوث گشت. 1000 سال و به قولی 450 سال سلطنتش بود.


6- فریدون فرّخ) ملقّب به زرّینه کفش، به گفتۀ مروج الذّهب پسر اتقیان/آبتین بن جمشید است. اتقیان بنا به تصحیف، به صورت اثفیان نیز آمده است. بعضی تواریخ 8 واسطه میان او جم قائل شده اند که نام همگی آبتین بوده و با القابی که با گاو مرتبط است، از هم بازشناخته می شوند. بعد از 50سال از سلطنتش، دختر ضحّاک را در قید نکاح آورد و در مدّت دو سال دو پسر از او متولّد شد: یکی تور/تورج و یکی سلم. فرزند دیگرش ایر/ایرج از زنی به نام ایراندخت بود. قلمروش را 3 قسم کرد: روم و فرنگ را به سلم، چین و خاور (به عبارتی آسیای مرکزی) را به تور و ایران زمین (و به روایتی فلات ایران، شبه قارّۀ هند و شبه جزیرۀ حجاز) را به ایرج داد که سرزمین آن سه به ترتیب سلمان، توران و ایران نامیده شد. سلم و تور بر ایرج شوریدند و او را کشتند. منوچهر بعداً از آنان انتقام گرفت. فریدون وی را جانشین کرد و در کنج عزلت جان سپرد. لقبش مؤیّد است. طایفه ای از یهود معتقدند: نمرود عبارت از فریدون است! در حالی که به گفتۀ ابوالفوارس نمرود جبّاری بود از گماشتگان ضحّاک بر بلاد مغرب. ابویزید بلخی در کتاب صورالاقالیم آورده که: حضرت باریتعالی فریدون را به وحی مؤیّد گردانید و از جهت صلاح حال عباد و بلاد و تنکیل ضحّاک سفّاک برانگیخت. به روایتی ذوالقرنین مذکور در قرآن عبارت از اوست. سلطنتش 500 یا 200 سال بود.


7- منوچهر) بعضی از نسامات عجم گفته اند: پسرزادۀ ایرج است و بعضی گفته اند: دخترزادۀ اوست. وجیه الاخبار و مروج الذّهب نیز گفته اند: پسر صلبی ایرج بن فریدون است. مادرش ماه آفرید نام داشت. بعضی تواریخ آورده اند: قتل ایرج به دست برادران و ظهور منوچهر در ایران و لشکرکشی او به جانب ایشان، بعد از فوت فریدون اتّفاق افتاد. بعد از 50 سال از سلطنتش، افراسیاب ترک (تورانی) از نسل تور بر او شوید. ماجرای آرش در این زمان پیش آمد. منوچهر بعد از آن به ری رفت و در پایان کار، نوذر را ولیعهد خود کرد. مدّت پادشاهی اش 120 سال بود. شعیب(ع) و موسی(ع) در اواسط سلطنت او مبعوث شدند و یوشع(ع) در آخر سلطنتش. لقبش فیروز است.


8- نوذر) خویشتن دار و کم آزار بود؛ چون به سلطنت رسید، مملکت پریشان گشت. افراسیاب حمله کرده و او را کشت و خود بر تخت نشست. لقبش آزده است و بعضی از فارسیان او را کم بخت خوانند. مقرّش ری بود. 7 سال حکومت کرد.


9- افراسیاب) چون به ایران آمد، ایران ویران شد. بزرگان پیش زال که در زابلستان حاکم بود، فرستادند تا با او جنگ کند. مدّت حکومتش 12 سال بود. برخی گفته اند عبارت از آلپ ارتونقای سوّم فرمانرای سکاها است. این بیشتر می تواند مطابق با افراسیاب معاصر کیخسرو پادشاه کیانی باشد؛ چون به نظر می رسد میان این افراسیاب با آن افراسیاب به دلیل فاصلۀ زمانی زیاد، تفاوت باشد.


10- زاب/زو طهماسب) فرزند طهماسب بن منوچهر است. نامش به گونۀ سوبی، هوزوپ و... نیز آمده است. بعد از لشکرکشی ایرانیان علیه افراسیاب، زال گفت: باید کسی پادشاه شود. بزرگان کشور با یکدیگر مشورت کردند و زاب را به پادشاهی برگزیدند. زاب به مدّت 7 ماه با افراسیاب جنگ کرد. افراسیاب سرانجام ایران ایران را ترک کرده و توران بازگشت. زاب چون به پادشاهی رسید، 80 سال داشت. ایران را دوباره آباد کرد، دو نهر معروف به آئین و رائین در عراق درست کرد (اکنون دو رود زاب علیا و زاب سفلا در عراق وجود دارند) و طعامهای لطیف برای اوّلین بار اختراع کرد. 30سال سلطنتش بود و پس از خود، برادرزاده اش گرشاسب پسر اثرت را به جانشینی برگزید. به روایتی عبارت از حضرت یوسف(ع) است. طبق برخی ملاحظات، زمان حکومت او و برادرزاده اش -برخلاف قول مشهور- پیش از منوچهر بوده است.


11- گرشاسب/کرشاسپ) مادرش دختر بنیامین بن یعقوب(ع) بود. مفاتیح العلوم گفته: گرشاسب و زاب باهم سلطنت می کردند. طبری گفته: گرشاب وزیر زاب بود. تاریخ معجم هم نوشته که: گرشاسب بعد از فوت زاب، 20 سال سلطنت کرد. بعد از او، مدّت پیشدادیان سر آمد و کیان وارث منصب ایالت و سلطنت گشتند.


  • امید شمس آذر

انگار همین دیروز بود که من با هزار آرزو در دل و خیال در سر، روبروی پنجره می نشستم. آهوها، بوته های گل سرخ و درختان ابری هم در آسمان به این طرف و آن طرف می رفتند و گویی منتظر بودند؛ منتظر شنیدن قصّه های شیرین پنجره. و پنجره لب باز می کرد و شروع می کرد به قصّه گفتن برای من و آ نها... .

تا آ ن روز که تو آمدی و هنگام نمازت، سایه قنوتت بر دامن پنجره پهن شد. از آن روز بود که پنجره از توصیف تو لال شد. اکنون سالهاست که پنجره در سکوت سنگین خود به سر می برد و جز ناله هایی تاریک، صدایی از پنجره به گوش نمی رسد !


  • امید شمس آذر

داستان حماسی آرش کمانگیر از داستانهای کهن ایرانی و معرّف حضور اغلب ایرانیان است. اما چیزی که ممکن است عمدۀ ایرانیان از آن بی اطّلاع باشند و دانستنش برایشان مایۀ تعجب باشد، این است که در حالی که مرحوم فریدون مشیری در شعر «خروش فردوسی» از آرش نیز در کنار شخصیت های دیگری که از طریق شاهنامه با آنها آشنا شده است نام می برد، این داستان در هیچ جای شاهنامه نیامده و مورد عنایت حکیم فردوسی قرار نگرفته است. امّا چرا فردوسی اعتنایی به این داستان نکرده است؟ علّت اولیۀ آن شاید برگردد به منابع شاهنامه یعنی خداینامه های پهلوی دورۀ ساسانی که عمدتاً با اشکانیان سر ستیز داشته و در پی زدودن منابع به جای مانده از آنان بودند؛ و از آنجا که داستان آرش متعلّق به منابع دورۀ اشکانی است، در خداینامه های دورۀ ساسانی که خود نیز به نوبۀ خود منابع شاهنامۀ فردوسی هستند، انعکاس نیافته است. ولی این، علّت ظاهری قضیه است؛ وگرنه چرا علی رغم ذکر نشدن آن در شاهنامه، در دهه های و سالهای اخیر، این اندازه روی آن جولان داده شده است؟

علّت اصلی قضیه بر می گردد به ساختار خود داستان. این داستان به مانند دیگر یادگارهای فرهنگی مادّی و معنوی اشکانیان که بعضاً خود را «فیلوهلن/یونان دوست» می نامیدند، حال و هوایی هلنیک دارد و از فضای ایرانی به دور است. خود آرش شیواتیر/ارشسیاطیر به احتمال نامش را از ارشک -بزرگ اشکانیان- گرفته و برخلاف انتظار عموم، در منابع قبل از دورۀ مزبور، نام شناخته شده ای در تاریخ روایی -مانند اوستا- به عنوان پهلوانی که در دورۀ منوچهر می زیسته، نبوده است. با این توضیحات، عناصر غیر ایرانی و بطور خاص یونانی داستان آرش عمدتاً از این قرارند:

1- در بخشی از این داستان، آرش بدن خود را برهنه می کند و به سپاهیان می نمایاند و می گوید: «به تن من بنگرید! هیچ عیب و نقصی در آن نیست....». در فرهنگ و هنر ایرانی -پیش یا پس از اسلام- اثری از عنصر برهنگی دیده نمی شود و این عنصر از عناصر فرهنگ و هنر یونانی و پای ثابت آن است.

2- در بخش دیگر داستان، پس از آنکه آرش تیر را رها می کند، این باد صبا است که به کمک تیر می شتابد و آن را تا سوی دیگر رود جیحون پرواز می دهد. حضور عوامل خارق عادت در داستانهای حماسی ایرانی نیز مانند همۀ تمدّن های دیگر، امری طبیعی است؛ امّا این عوامل هرگز در داستانهای ایرانی نقش اصلی و تعیین کننده در رقم خوردن خطّ مشی کلّی داستان بر عهده ندارند. حتّی در تعالیم اسلامی نیز آمده است که معجزه مال مواقع اضطرار است. از نقش گاو برمایون در داستان فریدون گرفته تا نقش سیمرغ در داستان رستم، هیچکدام طوری نیستند که نبودنشان منجر به عوض شدن سرنوشت اصلی داستان شود. اما در داستان آرش، به مانند داستانهای یونانی، عوامل فراانسانی -در اینجا باد- نقش اوّل را ایفا می کنند و انسانها آلت دست خدایان و دیگر عوامل اصلی قرار گرفته اند.

3- مهمتر از همه، عنصر اصلی داستان که مذاکره و توافق با دشمن متجاوز در داخل کشور قبل از ترک خاک و عقب نشستن او و واگذاردن تعیین خطوط سرحدّی به افاضات شانس و تصادف است. در هیج جای فرهنگ ایرانی، چنین پدیده ای به چشم نمی آید و این از متشکّلات فرهنگ یونانی است که مفهوم ملّت و وطن نه در اساطیر و نه در تاریخ آن، هیچ گاه آنطور که باید شکل نگرفت و از حدّ تعلّق خاطر به شهرها فراتر نرفت. در حالی که فردوسی بزرگ در جای دیگری می فرماید:

«زن و کودک و بوم ایرانیان                به اندیشۀ بد منه در میان».

یعنی مال و جان و ناموس و استقلال و تمامیت ارضی ایران، نباید وجه المصالحۀ رفتارهای سیاسی حاکمان قرار گیرد. و این جزء جدانشدنی نه تنها فرهنگ و بلکه سنّت ایرانی است که در اینجا مورد بی مهری قرار گرفته است!

  • امید شمس آذر

بامداد دیشب اسامی کاندیداهای نهایی ریاست جمهوری دورۀ دوازدهم توسّط  وزارت کشور به اطّلاع مردم رسید: 1- سیّدمصطفی آقامیرسلیم، 2- اسحاق جهانگیری کوهشاهی، 3- حسن روحانی، 4- سیّدابراهیم رئیسی ساداتی، 5- محمّدباقر قالیباف و 6- سیّدمصطفی هاشمی طباء. گزینۀ اصلح من در انتخابات، کسی بود که هیچ کس از وی دعوتی برای حضور در این عرصه نکرده بود و من نیز که عضو هیچ ارگان و تشکّلی نبودم، به تنهایی نمی توانستم در این زمینه کاری از پیش ببرم؛ ولی قبلاً حمایت ضمنی خودم را از ایشان اعلام کرده ام (نک: آرشیو اردیبهشت ماه 95 ). بعد از ایشان، دو تن که رتبه های سوّم انتخابات 80 و 92 بوده اند و برای این دوره نیز دعوت شدند، ولی حضور نیافتند. سال 80 به سنّ رأی دادن نرسیده بودم، ولی سال 92 از گزینۀ مزبور حمایت و اقدام به تبلیغ کردم. بعد از آنها نیز دو تن دیگر که یکی کاندیدای احتمالی و دیگری نهایی انتخابات 92 (با رتبۀ آخر) بودند و در این دوره نیز آمدند، ولی تأیید صلاحیّت نشدند. این 5 نفر به نظر شخصی خودم، گزینه های "صالح" از میان رجال سیاسی حال حاضر کشور برای تصدّی پست ریاست جمهوری اسلامی ایران و مصداق "اصلاح طلب اصولگرا" -بدون توجّه به گرایش های کذایی سیاسی- هستند. مابقی را صالح نمی دانم که از بین آنها گزینۀ انتخابی ام مصداق "اصلح" باشد؛ ولی هیچ گاه هم در هیچ انتخاباتی "رأی سفید" نداده و نمی دهم، چرا که مظهر بی بصیرتی است. بنابراین از بین گزینه های موجود، محض دفع افسد به فاسد و من باب انتخاب بین نه چندان بد و نه چندان خوب و بد و بدتر و خیلی بدتر و...(!) مصداق "خیرالموجودین" را یافته و به وی رأی می دهم. ولی به دلیلی که گفتم هیچ کس را به صورت علنی در فضای حقیقی یا مجازی تبلیغ نخواهم کرد.

به امید برگزاری یک انتحابات شکوهمند و از سر بصیرت.


  • امید شمس آذر

مسئلۀ تحوّلات در علوم انسانی، یک موضوع شعاری و زمانی نیست. باید بطور مداوم آن را دنبال نمود تا مسئله شکافته و تنقیح شود و با کمک افراد فاضل باید موضوع دنبال شود. در زمینۀ اهمّیت زیاد علوم انسانی، بحث های زیادی، هم در میان متفکّرین انجام شده و هم تأکیدات مقام معظّم رهبری بر این موضوع، گویای اهمّیت آن است.

مشکل ترین بخش در علوم، علوم انسانی است، چون با موضوعی سروکار دارد که اراده و اختیار دارد؛ چه در بعد فردی و چه در بعد اجتماعی. این عامل است که علوم انسانی را متمایز می کند از مطالعاتی که در ریاضیات و فیزیک داریم. فرض کنید در علوم تربیتی رفتار انسان را مورد بررسی قرار می دهیم که این هم از فهم کلّیات نشئت می گیرد. علم مبتنی بر بررسی یک موضوع صاحب اراده، مشکل تر از علومی است که در آن با یک موضوع ایستایی مواجه هستیم. جامعه شناسی و سیاست از آن هم سخت تر است، زیرا اینجا با انبوهی از اراده ها مواجهیم. در این زمینه هم نظریه پردازی مشکل است و هم ساماندهی مبانی کار. داشتن نگاه عمیق به مسئلۀ انسان، جایگاه انسان و حرکت جامعه در موضوع علوم انسانی سیاست و اقتصاد تأثیرگذار، سخت تر نسبت به علوم دقیقه شامل ریاضی و فیزیک و بعداً تکنولوژی است؛ یعنی: همّتمان باید بلند باشد. نکتۀ دیگر در ذات این علوم، این است که: به خاطر ارتباطش با انسان، جهان بینی ها در آن دخالت می کند. شاید در بعض علوم مستقیماً دخالت نکرد، امّا تأثیرگذار است. جهان بینی الهی و جهان بینی مادّی، دو نتیجۀ متفاوت را در علوم انسانی رقم می زند.

بومی سازی علوم انسانی، امر ستوده ای است و از دیرباز در طول تاریخ حسّاسیت متفکّرین را برانگیخته. حتّی "ارسطو" در طبقه بندی علوم، بخشی را علوم نظری می داند و بخشی را عملی و بخشی را هم تولیدی می داند. منظور او از این طبقه بندی این است که: بخش دوّم که علوم عملی هستند، مورد توجّه ویژه هستند که ما امروزه از آن با عنوان علوم انسانی یاد می کنیم. در قرن 17 و 18 حدّ فاصل "دکارت" و کانت این تعبیر را کمتر می بینیم؛ امّا افرادی در این میان آراء مهمّی داشتند. مثلاً "اسپینوزا" دموکراسی را مورد توجّه قرار داد و "لارک" موضوع آزادی انسان را مورد توجّه قرار داد تا "کانت" که موضوع آزادی و عقلانیّت، اساس مدنیّت در آثار او قرار گرفت. او استقلال انسان را مطرح می کند؛ امّا استقلالی که او مطرح می کند، با استقلالی که ما در اسلام تعریف می کنیم فرق دارد. "دلتای" معتقد است: هم روش، هم منطق و هم هدف علوم انسانی با علوم دقیقه متفاوت است؛ به علّت ویژگی زیستی انسان. متفکّرینی مانند "هایلدگر"، نقدشان به مدرنیته فراتر از علوم انسانی است. او تکنولوژی را حامل فرهنگ می داند، ولی معتقد است فرهنگ بسترهای رشد متفاوت دارد. پس توجّه به علوم انسانی منحصر به ما نیست و از دیرباز متفکّرین به این موضوع حسّاسیت داشتند. 

قبل از همه باید توجّه کنیم که: به سادگی نمی توانیم پسوند اسلامی را پشت سر هر علمی -مخصوصاً علوم انسانی- قرار دهیم، چون وحیانیّت و کمال در آن نهفته.

در ادامه به چند نکته باید توجّه کرد:


     1- مواجهۀ ما با علوم دقیقه چه سمت و سویی باید داشته باشد؟ برخی تصوّر می کنند به دلیل اینکه اینها عجین است با فرهنگ مدرنیته و تکنولوژی، اینها را نباید اخذ کنیم؛ چرا که در آن صورت از خلوص اسلامیّت کاسته ایم! این صحیح نیست و نباید از مواجه پرهیز کنیم؛ بلکه باید توجّه کنیم که: با چه چیزی مواجه هستیم؟

     2- نکتۀ دوّم این است که سنّت اسلامی ما نهی نمی کند که حتّی از منافق هم علم اخذ کنیم. مسلمانان باید حسّاس باشند به پیشرفتهای علمی دیگران و اخذ علم از هر جا، آن هم علم خالص. کاری که فیلسوفان ما مثل "ابن سینا" کردند. ابن سینا از یونانیان گرفت، ولی کتابش عین کتاب ارسطو نیست. علم النّفس که ابن سینا مطرح می کند، به کلّی متفاوت است با علم النّفس ارسطو. اخذ کرده است، ولی متناسب با فکر دینی تبدیل به یک فکر جدید کرده است. در حوزۀ ریاضی هم همین کار را کرده است. متناسب سازی آن با تفکّر دینی، کمال بخشی به آن علم بود. در قرون 13 و 14 شاید 15 میلادی، نحلۀ اویسینا نحلۀ پرطرفداری بود، به خاطر کمال آن.

     3- نکتۀ سوّم، علوم نافع را باید اخذ کنیم و پرهیز کنیم از علوم لاینفع. به تعبیر شهید مطهری(ره): نباید حصر داشته باشیم و علوم را باید اخذ کنیم، ولی باید بی جهت تقسیم بندی نکنیم. به جای این پرونده ها باید محتوای کار غنی بشود و سطح کار بالا برود. نه در محتوا، در این کلمه؛ به طور طبیعی وقتی بحث اسلامیّت را مطرح می کنیم، نوعی کمال را در آن می بینیم و تصوّر می کنیم که اسلام این محتوا را ارائه داد.

قدمای ما کمتر کلمۀ فلسفۀ اسلامی را به کار می بردند. هیچکدام از علومی که آکسیوماتیک (برهان محور) هستند، نمی توانند تمام حقیقت را در خود جای بدهند. توجّه کنیم که نمی توانیم به سادگی به یک تئوری آکسیوماتیک کمال یافته برسیم. کاری که هندسۀ "اقلیدسی" به دنبال آن بود. در حالی که حقایق عالم گسترده تر از این است که در یک تئوری آکسیوماتیک بگنجد. بعدها برهان عدم کمال "گودل" تأثیرات عظیمی در عالم ریاضیات و -گسترده تر از آن- در عالم فلسفه گذاشت. همیشه در یک تئوری آکسیوماتیک فلسفی، مواجه هستیم با بخشی از حقایق؛ یعنی حقایق در عالم، خیلی بزرگتر از عالم برهانی است. خارج از عالم برهانی، حقایق وجود دارند و حقایق خیلی وسیع تر از عالم برهانیّات قرار می گیرند. باید تلاش کنیم نظام فلسفی ما بیشترین حقایق را توضیح بدهد، امّا نمی توانیم بگوییم نظامی تبیین کرده ایم که همۀ حقایق را بتواند تعریف کند. استعمال کلمۀ «اسلامی» را با کمی تسامح می توانیم بپذیریم. سایر علوم هم چنین است. فلسفۀ اسلامی یعنی: نظامهای مختلف متأثّر از فکر اسلامی. جامعه شناسی و... هم چنین است. سنّتی که قدمای ما توجّه داشتند، این بود که: علوم مختلف را اخذ می کردند و بر اساس مبنی دینی، آن را بهینه می کردند و تکامل می بخشیدند. پس ملاحظه کنیم که: اسم اسلامی را که به کار می بریم، به معنای خاتمۀ کار نیست.

دو موضوع در علوم انسانی است که با این ملاحظات در رشد مسائل علوم انسانی باید مورد توجّه قرار بگیرد: 1- یکی موضوع «فطریّات» است که مرحوم شهید مطهری آن را بزرگ شمردند و حق هم همین است. اگر توجّه شود که انسان دارای یک فطرت الهی است، علوم انسانی می تواند از این متأثّر بشود. حتّی در بحث های علم سیاست، این یک موضوع مهم است. این که تلقّی ما از انسان و خواسته ها و نیازهای او چیست؟، موضوع مهمّی است. 2- موضوع دوّم که مهم است، بحث «عدالت» است. عدالت در تفکّر دینی ما جایگاه مهمّی دارد و اگر امور دیگری به عنوان ارزش شناخته می شوند، خیلی از آن امور در جوف مسئلۀ عدالت قابل تحقّق است. جدا از جنبۀ تکوینی، در زمینۀ تشریعی هم زمینۀ فعلیّت یافتن امور فطری است. بسترها را باید برای فعلیّت یافتن امور فطری فراهم کرد؛ آنوقت رقابت، آزادی، و... هم محقّق می شود. انسان -انسان بالقوّه-  فقط موجودی منفعت طلب نیست. همۀ اینها اگر بطور متوازن رشد کند، تئوری عدالت محقّق می شود و تحقّق پیدا می کند. علّت اینکه این موضوع مورد تغافل قرار گرفته این است که: تلقّی اسلام از عدالت، متفاوت از تلقّی غربی آن است.

حالا اگر ما همۀ این تفاوت ها را می بینیم و قائل هستیم چگونه میتوان اینها را در جامعه سامان داد؟، دو روش مهم است: 1- «نظام سازی» مهم است، امّا ساده نیست. تغییرات سطحی به معنی نظام سازی نیست. کسانی می توانند در مبانی علوم حرف بزنند که افراد برجسته ای در ان حوزه باشند. طرز کار اینطوری ها ست! پس باید چکار کرد؟؛ 2- ما باید بحث های «تطبیقی» را تشریح کنیم و روی این موضوع تدکید کنیم. این بحث ها منی توانند ما را توانمند کنند تا به یک نظامی برسیم. یک از اشکالات ما این است که: ما زبانمان مطابق نشده است با مجرای جهانی تأمّلات علمی. (مطالعات تطبیقی را باید جدّی تر بگیریم، حتّی در موضوعات جزئی تر). این تطبیق باید با متفکّرینی که امروزه حرفهای نویی دارند، صورت بگیرد. نظام غرب هم اینها نیست؛ بلکه در درون خود تعارضاتی می بینند و در پی اصلاح آن هستند. فقط ما مسلمانها این دغدغه را نداریم. بله! ما بر اساس مبانی خودمان این دغدغه را داریم؛ ولی این موضوع، دغدغۀ خیلی های دیگر هم هست. اوّلاً باید قدر این کار را بدانیم. ثانیاً باید توجّه کنیم که کار ساده ای نیست. با چهار تا همایش این مشکل حل نمی شود و باید حوصله داشت و مرتّب پیشرفت ها را مورد ارزیابی قرار داد.


  • امید شمس آذر

هرچند بیشتر با روایت فتح می شناسیمش، امام خامنه ای او را سیّد شهیدان اهل "قلم" نامید. از این جنبه از شخصیّتش -متأسّفانه- تاکنون غفلت شده است و نوشته هایش در بازار چندان به چشم نمی خورد؛ نوشته هایی که به نظر من آمیزۀ استواری اندیشۀ مطهری(ره) با رسایی قلم شریعنی(ره) است. مرحوم علی شریعتی و مرحوم مرتضی مطهری، هر دو علاوه بر نویسندگی شئون دیگری را هم دارا بودند، از قبیل: استاد دانشگاه، متفکّر اجتماعی، فیلسوف و متکلّم، پیشرو در بیدارگری اسلامی، و... که برخی از این شئون بینشان مشترک و برخی دیگر متفرّد بودند؛ امّا اگر بدون توجّه به تمام شئون این دو شهید بزرگوار، فقط شأن نویسندگی آنان را در نظر بگیریم، هیچکدام به تنهایی قابلیّت کسب عنوان "سرور شهیدان اهل قلم" را ندارند. بلکه این تنها شهید سیّد مرتضی آوینی است که می تواند به این لقب مفتخر گردد.

آوینی عصاره و چکیدۀ شریعتی و مطهری در نویسندگی است که نقاط قوّت هر دو را دارد، منهای نقاط ضعفشان. وی از هر دوی آنان ماهی نه، که تعلیم ماهیگیری گرفته است. از شریعتی: فتوّت و از مطهری: منطق. در مقام مقایسه، همانطور که لقب "سیّدالشّهداء" قبل از حضرت امام حسین(ع) به جناب حمزة بن عبدالمطّلب تعلّق داشته است، در میان نویسندگان متعهّد تاریخ معاصر ما نیز سیّد شهید شدگانشان مرحوم آوینی بوده، با این تفاوت که نقش حمزه را هیچکدام از اینها به تنهایی نمی توانند ایفا کنند. بلکه دکتر شریعتی و آیت الله مطهری مشترکاً حائز مقام دوّم می گردند. به بیان تمثیل: اگر مجموعۀ شهیدان نویسنده را به منزلۀ یک پیکر واحد انسانی در نظر بگیریم، شهید آوینی قلب این پیکر است. در ادامهف معروف است که کلیه ها قلب دوّم ما هستند؛ ولی تعدادشان -برخلاف قلب- یکی نیست، بلکه دوتاست.


  • امید شمس آذر
  • حجّت الاسلام و المسلمین رضا غلامی رییس شورای سیاست گذاری کنگره در سخنانی عنوان کرد:
جنبش وال استریت یکی از نمونه های نارضایتی از وضعیّت نابسامانی است که غرب به نام توسعه بر مردم خود تحمیل کرده است. علوم انسانی سکولار، مسئول اصلی پیش آمدن این وضعیّت است. علومی که در زیر چتر جهان بینی الهی و اسلامی باشند، علوم انسانی اند؛ خواه عقلی و تجربی و خواه وحیانی.

  • دکتر مسعود آذربایجانی دانشیار پژوهشگاه حوره و دانشگاه مقاله ای با موضوع «درآمدی بر نظریّۀ مدیریّت تحوّل در علوم انسانی با تأکید بر نقش محوری عوامل جامعه شناختی» ارائه کرد که پیشتر (http://uria2.blog.ir/1396/01/05/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C) از خاطر گذشت.
  • آقای علی لاریجانی رییس مجلس شورای اسلامی از دیگر سخنرانان کنگره بود که مشروح سخنان وی در موضوع الزامات بومی سازی علوم انسانی در آینده از خاطر خواهد گذشت -ان شاءالله-.


  • آقای ناصر خاکی و خانم نجمه نجم در مقاله ای مشترک با موضوع روشنفکری دینی معاصر در جهان اسلام، گفتمان اسلام را شامل دو بخش اسلام سیاسی و اسلام غیر سیاسی دانستند که از این میان، اسلام سیاسی مشتمل بر سه رویکرد: نوگرایی، تمدّن گرایی (بازگشت به گذشتۀ تمدّن اسلامی) و اصولگرایی می شود. سیّد جمال الدّین اسدآبادی و علّامه اقبال لاهوری، دو پیشتاز گفتمان نوگرایی اسلام سیاسی اند. سیّدجمال در پی احیای رکن خلافت بود، امّا اقبال دو راهکار عمدۀ: 1- وحدت فرهنگی و وحدت شورایی جهان اسلام و 2- جامعۀ ملل اسلامی را پیشنهاد می کرد.

      ***

مدل عملی ارگان های تحقّق دهندۀ اسلامی سازی علوم انسانی در کشور:

1- قرارگاه و مرکز راهبردی شورای عالی انقلاب فرهنگی ==> 2- حوزه ==> 3- اندیشکده و فرهنگستان (مرحلۀ گزینش، بهینه سازی و تولید نظری) ==> 4- پژوهشگاه ==> 5- آزمایشگاه (تحقیقات میدانی) ==> 6- دانشگاه (آموزش).


  • امید شمس آذر

«یا أیُّهَا النّاسُ إِنَّا خَلَقناکُم مَن ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَنَاکُم شُعُوباً وقَبَائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم إِنَّ اللهَ عَلیمٌ خبیرٌ»

                                                                                                                                                 (سورۀ حجرات - آیۀ 13)

این آیۀ شریفه، از جمله آیاتی است که در آن، تعبیر خلق (آفریدن) و جعل (قرار دادن) در کنار هم به کار رفته است. از این جمله است آیۀ 21 سورۀ روم (وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَ جَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ) که در آن، اساس پدید آوردن مرد و زن را به خلق و در افکنده شدن دوستی و مهربانی میان آنان را به جعل تعبیر فرموده است. همچنین آیۀ نخست سورۀ انعام (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ) که در آن می فرماید: خداوند آسمانها و زمین را آفرید و تاریکی ها و روشنایی را مقرّر داشت. این آیه از جمله استدلالات قرآنی در ردّ قائلان به ثنویّت است که منشأ خیر و شر یا به تعبیری نور و ظلمت را از دو آفریدگار خوب و بد می دانستند؛ امّا شائبۀ دیگری که پیرامون این استدلال پیدا می شود، این است که: چطور از خدایی که خیر مطلق و نور مطلق است، می تواند شر و ظلمت سر بزند؟! پاسخ در دقّت به تفاوت دو مفهوم خلق و جعل نهفته است. مباحثی چون: نور و ظلمت، گرما و سرما، رسانایی و نارسانایی و مانند آن همگی در نسبت با همدیگر تعریف می شوند و اموری قراردادی و اعتباری هستند. تنها ذات اقدس باریتعالی است که وجود مطلق، نور مطلق و خیر مطلق است و جز آن، همۀ وجودهای دیگر نسبی هستند. تعیّن ها اموری اعتباری است برای زندگی ما مخلوقات و این میان خود ما انسان ها هستیم که برای آسان شدن زندگی و ارتباطات، دست به ماهیّت بخشیدن و تقسیم بندی آن مفاهیم پیرامونی خود می زنیم؛ مثلاً چون دمای بدن خودمان 37 درجۀ سانتیگراد است، هر محیطی را که تحمّل حرارتش را نداشته باشیم گرم و هر محیطی را که حرارتش پایین تر از میزان حرارت درون خودمان باشد سرد می نامیم. در احکامی نظیر: برطرف شدن نجاست، حدّ ترخّص شهر، رؤیت هلال ماه و... نیز معمولاً این حواسّ پنجگانۀ یک انسان معمولی است که ملاک قرار می گیرد.

در مورد اصل نژاد و اینکه آیا اساساً چیزی به نام نژاد وجود دارد یا نه؟، دو نظر عمده میان دانشمندان وجود دارد: 1- عدّه ای که بیشتر تعلّق به دهه های گذشته دارند به وجود نژاد و در نتیجه تقسیمات نژادی و ناخودآگاه به برتری نژادی هم قائل هستند. 2- عدّۀ دیگر که عمدتاً متعلّق به عصر حاضرند، با دلایل علم ژنتیک و زیست شناسی وجود مفهوم نژاد را اساساً نفی می کنند. دلیل عمدۀ گروه دوّم این است که: نژادها از ابتدای جدایی و شکل گیری شان، با خلط با همدیگر حاصل شده اند و در طول زمان نیز هرچه بیشتر خلط می شوند و هیچگاه یک نژاد به تمامی خالص امکان پدید آمدن نخواهد داشت تا ما بتوانیم نام واحدی بر آن بگذاریم. [مانند قضیۀ حجاب که گفته شد زمانی به معنای واقعی حجاب است که کامل باشد]. امّا بهتر از این دلیل، همان دلیل قرآنی مورد اشاره در ابتدای مطلب است که: همۀ مردمان کنونی روی زمین از یک پدر و مادر مشترک پدید آمده اند و در نتیجه همگی آنها از یک نژاد واحد محسوب می شوند؛ در عین حال در ادامه می فرماید که: گروه ها و قبیله های گوناگون نیز یک تقسیم بندی قراردادی برای تفکیک و شناسایی انسان هاست. از این رو در نهایت می توان نتیجه گرفت که: نژاد به معنای واقعی کلمه وجود خارجی ندارد، امّا در حدّ یک "نماد" می توانیم [و نیاز هم داریم که] آن را به رسمیّت بشناسیم.

با این توضیحات، نژادشناسان جامعۀ بشری را به 3 نژاد و 25 گروه تقسیم کرده اند که از این رو بهتر است گفت 25 نژاد بشری وجود دارند که به سه شعبۀ عمده تقسیم می شوند؛ عبارت از: الف) شعبۀ زرد که شامل 7 نژاد است. ب) شعبۀ سیاه که شامل 9 نژاد است. ج) شعبۀ سفید (اختصاصات آنان اندام بلند، بینی باریک، چشمان راست است و موهایی که حالتش از موجدار تا مجعد تغییر می کند. فکّ پایینی این نژاد عقب تر از سطح کلّی چهره است و تناسب ابعاد سر و رنگ مو در شاخه های نختلف متفاوت است). شامل 9 نژاد است: 1- هند و ایرانی. 2- گروه شمالی (آلمان، شبه جزیرۀ اسکاندیناوی، دانمارک، بلژیک، شمال فرانسه و انگلیس). 3- گروه مدیترانه ای (جنوب فرانسه، ایتالیا، شبه جزیرۀ ایبری و آفریقای شمالی). 4- گروه جنوب شرقی. 5- گروه بالتیک (فنلاند، روسیه، لهستان و شرق اروپا). گروه ارمنی (قفقاز، آناتولی و افغان). 7- گروه ساکنان بالکان و آلپ شرقی. 8- گروه آلپین (سیلزی، کالیزی و بوهم). 9- گروه پولبنزی که به مناسبتی از شعبۀ زرد هم به شمار است. گفتنی است نژاد ایرانی که از شعبۀ سفید است، خود در درجۀ اوّل جزء گروه قفقازی قرار می گیرد و ریشه اش بدانجا باز می گردد.


  • امید شمس آذر

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

جملۀ بالا، عنوان شعر طنزی بوده از سیّد اشرف الدّین گیلانی ملقّب به نسیم شمال که به قول شیرفرهاد برره (!) از افعال معکوس بوده و جنبۀ انتقادی از وضعیت کنونی جامعۀ ما و بی خیالی و مدگرایی و بی مسئولیّتی شایع در آن دارد؛ اما اکنون به دلایلی به عنوان حکمت برتر به صورت جدّی به کار می رود. دیگر کسی کار ندارد اگر خود این جماعت رسوا باشند چه؟ یا من اگر همرنگ جماعت شوم در قبال چه کسی رسوا نشده ام؟، در قبال جماعتی که کاری به کار من ندارند -چون می خواهند همرنگ بقیّه باشند تا بین یکدیگر رسوا نشوند- یا در قبال خدایی که همه چیز من و دیگران در دست قدرت و اختیار اوست؟

بعضی می گویند: خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو! اما این هم سخن درستی نیست؛ چون در تعالیم اسلامی -از جمله در حدیثی از امام صادق(ع) داریم که: «کونوا مع النّاس و لا تکن منهنّ». یعنی با جماعت باشید، ولی جزئی از آنان نباشید. به بیان دیگر، در امروز دنیا زندگی بکنید، امّا در دنیای امروز نه. بر این اساس باید بگوییم:

                  همرنگ جماعت باش، امّا بپا نشوی رسوا.


با اینهمه، سؤال مهمّی که پیش می آید این است که: چرا فقط وقتی کسی می خواهد راه حق برود، بین جماعت انگشت نما می شود و در نتیجه رسوا؟ علّت چیست که آنکه راه باطلی را بدعت می نهد، هیچ وقت مشمول این انگشت نمایی نمی شود؟ جواب به دو چیز باز می گردد: 1) خشت کج راه باطل چون از ابتدا نهاده شد، خشت های دیگر نیز به تبع آن روی هم چیده خواهند شد و دیوار کج خود را بالا و بالاتر خواهند برد. 2) مسئلۀ مهمتر، طینت آدمی است که همواره از نوآوری و مدرنیته -چه سنّت باشد و چه بدعت- استقبال می کند. آنانی که راه حق را می پیمایند، معمولاً به این اصل توجه ندارند و همان شیوه های پیشینیان این خیل را طی می کنند. یعنی تابع سنّت های گذشته هستند و خود سنّت جدیدی را پایه نمی گذارند. شاید به این دلیل که از تبعات پیش بینی نشدۀ آن می هراسند (برخلاف اهل باطل که به خاطر بی قید و بندی شان هیچ اعتنایی به تبعات کارهای خویش ندارند). در مقابل، آنان که راه باطل می روند، پی در پی بدعت های جدید پایه می نهند و از این راه انسانهای دیگر را با خود همراه می سازند.

ما نیز اگر دغدغۀ فرهنگ عمومی اجتماع خود را داریم، باید به این اصل توجّه ویژه داشته باشیم و بر پایۀ آن، هرگاه خود خواستیم الگویی از راه حق را در جامعه ترویج کنیم، آن را در قالب های نو و با زبان جدید ارائه دهیم؛ و به همین ترتیب، هرگاه زمزمه های تازه ای از سوی اهل باطل بین افراد جامعه پیچید، فوراً ریشه های آن را در طول تاریخ بررسی کرده و به همگان بفهمانیم که این سخنان و این کردارها چیز جدیدی نیست و بسیار پیش تر از اینها هم مطرح بوده و پاسخ داده شده است.

                              این است رمز کار فرهنگی!

  • امید شمس آذر

در مورد یوهان ولفگانگ گوته ادیب و محقّق بزرگ آلمانی قرن هیجدهم، بین صاحبنظران اختلاف است که آیا او با توجّه به اظهار ارادت هایی که به ساحت قرآن کریم و پیامبر عظیم الشّأن اسلام (ص) از خود نشان داده است، در باطن خود مسلمان نیز بوده و یا آیین واقعی اش همان مسیحیّتی است که در ظاهر با آن شناخته شده است؟ همچنین در مورد حکیم ابوالقاسم فردوسی نیز این سؤال مطرح است که: آیا وی با توجّه به ابیاتی از شاهنامه که در آن اعلام تعهّد به دوستی امام علی(ع) و خاندان پیامبر(ص) و برائت از دشمنان ایشان می کند، شیعه نیز بوده است و یا مانند سایر افراد طبقۀ دهقانان -که خانواده اش از آنان بودند- سنّی مذهب و حنفی بوده؟

تحقیقات تاریخی یک چیز است و احساسات مذهبی چیز دیگر. اگر بنا به دلایلی به جز همین آثار به جا مانده از این بزرگواران، دین و مذهب آنان روشن گردد، بحثی نیست؛ ولی بررسی این آثار باید توجّه داشت که: اگر اظهار ارادت به قرآن و پیامبر اسلام (ص) دلیل بر مسلمان بودن کسی باشد، آیا غیر مسلمانان پیامبر اسلام (ص) را دوست ندارند؟! صرف دوست داشتن اهل بیت (ع) را هم دلیل بر شیعه بودن کسی گرفتن، همین کدورت را بین مسلمانان غیر شیعه ایجاد می کند. برعکس، تأکید بر مسلمان نبودن ارادتمندان فرضاً مسیحی و همچنین شیعه نبودن محبّان سنّی، ارکان اسلام و تشیّع را در خارج از محدودۀ خودشان تثبیت می کند؛ به طوری که جای هیچگونه بحثی را در اصل آنها باقی نمی گذارد و این اندیشه را که ارادت به مقدّسات اسلامی و حبّ اهل بیت (ع) اختصاص به اسلام و تشیّع ندارد، استحکام می بخشد. و به قول شاعر:

«خوشتر آن باشد که سرّ دلبران

گـفـتـه آیـد در حـدیـث دیـگـران»!

  • امید شمس آذر

در کتاب آیین آمده است که: پایگاههای مردم در روزگار جمشید بر سال عمر بوده و آن که سال عمرش بیشتر بود، بر جایی برتر می نشست. پس در روزگار ضحّاک برتری بر مالداری و ثروت بود. پس از آن، در ملکت افریدون بر مالداری و پیشینگی(سابقه) و پس از آن در روزگار منوچهر برتری بر بنیاد اصالت و قدمت بود. پس از آن، به روزگار کیکاووس برتری بر خرد و حکمت بود و به روزگار کیخسرو بر دلیری و شایستگی بود. پس از آن، به روزگار لهراسب برتری به دیانت و عفّت بود و پس از او در پادشاهی پادشاهان دیگر برتری به شرافت ذاتی بود و پس از آنان، در روزگار انوشیروان برتری بر مجموع منشهای گفته شده بود به جز دارندگی و بی نیازی از مال که انوشروان آنها را به شمار نمی آورد.

می گفتند: مهر جم با مردمش مانند مهر پدر به فرزند بود و رفتار ضحّاک با مردم رفتار وسنی(هوو) با وسنی بود و افریدون با مردمش مانند برادر بود با برادر و افراسیاب اب مردمش چون دشمن بود با دشمن و گشتاسب با مردمش چون معلّم بود با کودکان.

  • امید شمس آذر

  عدّه ای در فضای محازی با هدف دلسوزی برای تیپ جدیدی از فعّالان فرهنگی: http://nemad.blog.ir/post/5  ، یکی از خوانندگان معلوم الحال نسل جدید را با شهید مجید خدمت (مجید سوزوکی فیلم اخراجی ها) مقایسه کرده و خواستار تحویل گرفته شدن او نزد افکار عمومی شده اند. خداوند توفیق توبه به همۀ ما مرحمت بفرماید. امّا اینان از یک نکتۀ مهم غافلند؛ و آن اینکه: آیا خوانندۀ نامبرده با چرخش از ترانه های غیر ارزشی به سوی ترانه های ارزشی، شخص خود را ارتقاء داده یا سطح آن مفاهیم را پایین آورده؟ چرا که می را اگر ترک کردی، میخانه را هم باید ترک کنی. این هم در حالی است که بنده چرخشی در این میان مشاهده نمی کنم، چون هر دو گزوه از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوّز دارند و نکته ها هست در این!

شهید مجید سوزوکی -رضوان الله تعالی علیه- پیام آورده بود و الگو بود برای جوانان ما، امّا امثال اینها را فقط می توانیم بپذیریم و نه بیشتر. مانند: ر-اعتمادی!


تصویر واقعی از شهید مجید سوزوکی +عکس

  • امید شمس آذر

اهورامزدا یا هرمزد آفرینش جهان نیکویی ها را آغازید و در گام نخست گنبد آسمان و سپس دریاها را آفرید... . در گام سوّم هرمزد زمین را میان گنبد آسمان به یک پهنا و یک درازا و یک ژرفا پدید آورد و روی ان را از نشیب و فراز پوشاند و در آن کوهها پدید آورد و در گوهها فلزهای گوناگون مثل روی و آهن و موادّی مثل گچ و گوگرد نشاند و زیر زمین همه جا را آب قرار داد. چهارم گیاهان را آفرید، بدینگونه که در وسط زمین گیاهی پدید آورد شاداب و شیرین، بی شاخه و پوست و بی خار. این گیاه تخمۀ همۀ گیاهان را در خود داشت.هرمزد آب و آتش را به یاری وی گماشت و از آن همه گونه گیاه پدید آمد. پنجم سالار چارپایان اهلی را به صورت گاوی سپید در سرزمین "ایرانویج" آفرید. بعدها "ایرانویج" مرکز نژاد آریا شد. هرمزد آب و گیاه را به یاری گاو گماشت تا به کمک آنها نیرو گیرد و ببالد و فرزندان آورد. ششم "کیومرس" بشر نخستین را آفرید که چون خورشید درخشان بود. هرمزد کیومرس/کیومرث را بینا و گویا و شنوا آفرید. مردمان از نسل کیومرس و یه شکل او پدید آمدند. هرمزد آفریدگان زمین، همه را از آب پدید آورد، جز گاو و کیومرس را که گوهرشان از آتش بود.

آفرینش این جهان یک سال به درازا کشید. هرمزد جهان را در شش نوبت آفرید و پس از آن هر نوبت پنج روز آرام گرفت و آن پنج روز را روزهای جشن و شادی قرار داد. هرمزد آفرینش را از نخستین روز فروردین آغازید و آسمان را در چهل روز، آبها را در پنجاه و پنج روز، زمین را در مدّت هفتاد روز، گیاهان را در مدّت سی و پنج روز، حیوان را در هفتاد و پنج روز و آدمی را در هفتاد روز پدیدار کرد.

  • امید شمس آذر

ملّتی که پراید را تا زمانی که ارزان بود، کم می خریدند، ولی بعد از اینکه گران شد، بیشتر خریدند، آمریکا که هیچ، مورد حملۀ موجودات فضایی هم قرار بگیرند، حقّشان است؛ ملّتی که زعفران تولیدی اش را ایتالیا وارد کشور خود می کند و با مارک ایتالیایی می فروشد، ولی روی صنایع پوشاک داخلی خودش آرم خارجی می زند تا زودتر به فروش برسد.

البتّه ما تخت جمشید و زیگورات چغازنبیل داریم، این را نگذارید به حساب فقر فرهنگی؛ پس نامش چه می تواند باشد، خدا می داند!

  • امید شمس آذر

1- کلمٖٖۀ انقلاب در ذات خود مفهوم "حرکت" را نهفته دارد و یک انقلاب تا زمانی زنده است که در حرکت باشد و بعد از فراگیر شدنش در جامعٖۀ مبدأ نیز، پا به مرحلۀ صدور بگذارد؛ انقلاب اسلامی ما نیز که بر پایۀ کاملترین شالودۀ عقیدتی بنا شده است، از این قاعده مستثی نیست. امروز با راه افتادن موج عظیم بیداری اسلامی و الگوبرداری کشورهای همجوار از نهادهایی مانند بسیج، به عینه شاهدیم که آرمان صدور انقلاب به مرحلۀ تحقّق رسیده است. اکنون وظیفۀ ما در برابر مسلمانان منطقه برای صدور انقلاب چیست؟

بدیهی است نخستین قدم در این راه تأکید بیش از پیش ما بر ویژگی های ممتاز جامعۀ خودمان برای جذب نیروهای ارزشی منطقه است. ویژگی هایی که آنان در جامعۀ خود عمدتاً در حسرت آن به سر می برند؛ از قبیل: حکومت اسلامی، ولایت فقیه، مسئلۀ حجاب، زیارتگاه امام رضا(ع)، آموزش زبان فارسی، و... .


2- امام علی(ع) می فرماید: «هرکس از نظرات مختلف استقبال کند، جایگاه لغزش را بازیابد». این سخن گهربار، نمونه ای است از روش اسلام در پذیرفتن اصل آزادی بیان؛ چرا که هرکس از صحیح بودن مواضع خود اطمینان داشته باشد، باکی از نظر مخالف ندارد. حال، مخالفان با تکیه بر همین اصل اسلامی، نظرات باطل خود را در جامعه ترویج می دهند، ولی از مطرح شدن نظرات مقابل آن باک دارند! محدود کردن آزادی بیان برای مخالفان کار صحیحی نیست، اما به شرطی که منجر به ایجاد فضای انحصاری و تک قطبی برای آنان نشود. چاره چیست؟

باید در کنار شنیدن نظر مخالفان که امکانات نسبتاً زیادی را هم در اختیار دارند، با ترویج کارگاههای آموزشی در زمینه هایی مانند: تاریخ ادبیّات، زبان شناسی، نقد ادبی، تاریخ محلّی، و... که مخالفان بیشتر در عرصۀ فرهنگی از این طریق به دنبال نفوذ ساختاری و جریانی در میان جوانان هستند، اثرات این تبلیغات سوء را خنثی کنیم.


3- حکماء از دیرباز گفته اند که: «هرگاه بین بد و بدتر مخیّر شدی، بد را انتخاب کن». اکنون شیطان بزرگ در پی ربودن نگین سلیمانی ما برای تثبیت سیطرۀ خود بر تمام عالم است. او که از ابتدا سر ناسازگاری با ما داشته و دشمن قسم خوردۀ ما محسوب