حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

۱۴۶ مطلب با موضوع «یادداشت» ثبت شده است

در مسجد نشسته ایم، مکبّر بعد از پایان نماز قرائت می کند: «.... یا أیّها الذّین آمنوا صلّوا علیه و سلّموا و تسلیما»؛

کاندیدای شورای شهر بعداز انتخابات پوستر می زند: «من لم یشکر المخلوق و لم یشکر الخالق»؛

یکی از آنها محلّ خدمت خود را «ادارۀ ثبت و اسناد و املاک» معرّفی کرده بود؛

و این در حالی است که شهرداری هم اسم خیابانی را که ساختمان محلّی صدا و سیما در آن قرار گرفته، «جام و جم» گذاشته است؛

روی دیوار یکی از پاسگاه های نیروی انتظامی هم نوشته اند: «اتّحاد شیعه و سنّی خوار چشم دشمنان اسلام است»؛

بالای مغازه ای پارچه ای با این نوشته دیدم: «این مُلک به فروش می رسد»؛

در انجمن ادبی هم که اکثر شاعران سپیدگوی اصرار دارند جملات شعرشان را با «و» شروع کنند و همیشه مورد تذکّر قرار بگیرند؛ و.... .

نتیجۀ طبیعی از این داده ها اینکه:

سلماسی ها به "و" علاقۀ زیادی دارند! علّتش چه می تواند باشد؟ در دست بررسی است.


  • امید شمس آذر

- مکاتبۀ یزدگرد سوّم ساسانی با عمر بن خطّاب) این دو نامه به احتمال بسیار جعلی و حاوی گاف های بزرگ تاریخی و زبانی و سندی است؛ شرم آورتر از آنکه یک به یک قابل شمردن باشد.


- نامۀ عمر به معاویه با ادبیّات و مضامین جاهلی) این نامه که مربوط به ایّام انتصاب معاویه به حکومت شام می باشد، احتمالاً راست است و دلیلی بر ردّ آن وجود ندارد.


- نامۀ محمّد بن حنفیّه به ابراهیم بن مالک اشتر در مورد مختار) این نامه بی شک جعلی و از جمله مواردی است که مختار را نزد مخالفانش به کذّاب مشهور گردانید.


- وصیت نامۀ پتر کبیر تزار روسیه) برخی این وصیت نامه را ساختگی می دانند، ولی معلوم است که اساس کار سردمداران روسیۀ تزاری و سیاست خارجی آنان -مبنی بر کشورگشایی- بوده.


- نامۀ فتحعلی شاه قاجار به سفیر ایران در استانبول) این نامه جعلی و از شوخی های بی مزّۀ ژورنالیستی اخیر است. مثلاً خواسته اند غفلت و بی لیاقتی فتحعلی شاه را به تصویر بکشند، امّا موفّق نبوده اند. باید توجّه داشت بلاهایی که در دورۀ قاجار بر سر ملّت ایران آمد، همه ناشی از بی کفایتی و خیانتکاری شاهان قاجار نبوده است؛ بلکه علاوه بر آن، مسائل مختلف بین المللی و اوضاع نابسامان داخلی هم در این موضوع تأثیر داشته و تک قطبی دیدن فضا امر درستی نیست.


- نامۀ سیّد جمال الدّین اسدآبادی به ارنست رنان متفکّر فرانسوی) این نامه احتمالاً واقعی و از استنادات آنانی است که سیّدجمال را فراماسون دانسته اند. فراماسونری سازمانی استعماری با تشکیلات مخصوص به خود است که عضویت سیّدجمال در آن احراز نشده است؛ ولی افکار وی بر مبنای این نامه تا حدّی شبیه به افکار مورد تبلیغ فراماسون ها می باشد. از جمله اینکه در جایی با انکار اساس وحی، آن را عبارت از دروغ مصلحتی پیامبران دانسته است. پیامبرانی که انسانهایی بسیار شریف و مصلحان زمان خود بودند و برای اصلاح جامعۀ خود دستوراتی بسیار مترقّی داشتند، ولی جهت مورد اطاعت قرار گرفتن آن چاره ای نداشتند جز اینکه به مردم بگویند اینها از طرف خداست.[لابد معجزاتشان هم باید همین گونه تفسیر شود]!! روی این حساب باید گفت: سیّدجمال خود آدم مذهبی نبوده، ولی به اهمّیت مذهب در جامعه واقف بوده است.


- نامۀ اینشتین به آیت الله بروجردی) در اصل مکاتبۀ این دو بزرگوار با یکدیگر شکّی نیست؛ ولی اینکه متن آن مکاتبات عبارت از همان رسالۀ "دی ارکلرونگ/بیانیه" مورد ادّعای پروفسور مهدوی -مقیم لندن- باشد، امری است که نه قابل اثبات است و نه قابل انکار.


- نامۀ چارلی چاپلین به دخترش) روزنامه نگاری به نام فرج الله صبا مدّعی شده: من که برای بار نخست این نامه را در دهۀ 50 در مجلّۀ روشنفکر نشر دادم، منظورم زبانحال چاپلین بوده و نه لزوماً دشتنوشتۀ خود او. امّا بعد از آن، همه جا این نامه به اسم چاپلین مشهور شد و حالا هیچکس حرف مرا باور نمی کند!


- استوانۀ کوروش هخامنشی) به احنمال مشهور توسّط داریوش جعل شده و بخش هایی از حسّاس ترین قسمت هایش نیز مخدوش است. با این حال، مهمترین ابهامی که پیرامون این کتیبه وجود دارد، این است که: چرا و به چه منظوری "منشور حقوق بشر" نامیده می شود؟!


- کتیبه های ارشام و اریارمنه) در زمان داریوش و به نام اجداد دوّم و سوّم او جعل شده اند، ولی در عین حال دارای ارزش تاریخی و باستانشناختی هستند.


- وصیت نامه های ساختگی داریوش) عمدتاً شامل بیانیه های غیر مستقیم سران فتنه در طول سال 88 بوده و مانند سخنان منتسب به دکتر شریعتی و مرحوم حسین پناهی و اخیراً پروفسور سمیعی در فضای مجازی، برخاسته از نوعی بیماری روانی اجتماعی هستند.


- وصیت نامۀ سیاسی هاشمی رفسنجانی) مهندس محسن هاشمی ادّعا کرده که احتمال وجود چنین چیزی هست و ظاهراً قرار است در آیندۀ نزدیک رونمایی شود. امّا از هم اکنون ساختگی بودن آن مشخّص است. مطمئناً این همه مدّت ورثۀ ایشان در حال زیر و رو کردن خانه برای یافتن وصیت نامۀ مزبور نیستند!


  • امید شمس آذر

در داستان حضرت ابراهیم(ع)، ایشان ظاهراً 4 بار متوسّل به دروغ شده است؛ یک بار وقتی که می خواست آن اقدام انقلابی خود را که در سر داشت، در بتکدۀ شهر عملی سازد، به مردمی که عازم دامان طبیعت بودند، گفت: من بیمارم. بار دوّم وقتی بعد از شکستن تمام بتها و باقی گذاشتن بت بزرگ به مؤاخذه اش کشیدند، گفت: بزرگشان این کار را کرده است. بار دیگر هنگامی که میان ستاره پرستان رسیده و ستارۀ بزرگ را نشان داده و گفت: این پروردگار من است. بار آخر نیز هنگامی که با همسرش ساره به مصر رسیدند و به سربازان فرعون گفت که: وی خواهر من است. سه مورد نخست در راستای هدایت بندگان گمراه خدا به آیین توحید و مورد چهارم در راستای نجات خود و اهل و عیال بوده است. اما در آموزه های اسلامی توصیه ای به نام "ابهام" وجود دارد که که در موارد اضطراری که تن دادن به دروغ مصلحتی گریزناپذیر می شود، به کار می آید. چنانچه پیامبر اعظم (ص) در مورد دو تن که یکی راست گفت و جانش را از دست  داد و دیگری با دروغگویی جان خود را نجات داد، فرمودند: «آن یک در طریق صداقت قدم برداشت و این یکی به حکم عقل عمل کرد»؛ امّا مطلوب برای همۀ ما آن است که هم در طریق صدق و راستی گام برداریم و هم شرط عقل را به کار بندیم. اینجاست که -بنا بر احتیاط واجب- ابهام به کار می آید که در سیرۀ بزرگان دین هم نمونه های زیادی از آن سراغ داریم؛ مثلاً حضرت علی(ع) هنگامی که قاتل خلیفۀ دوّم در حین فرار از دست مأموران به ایشان که در یکی از دو سکّوی بیرون منزل نشسته بودند، پناه آورد، وی را امان داده و سپس بلافاصله بر سکوی دیگر نقل مکان کرده و به مأمورانی که اندکی بعد به آنجا رسیدند، فرمود: من از وقتی اینجا نشسته ام کسی را ندیده ام (و به قولی: به جز کسی که اینجا نشسته کسی را ندیده ام). یا فرزند ایشان محمّد حنفیه (س) هنگامی که عبدالرّحمن بن حجر برای بررسی صحت و سقم نامۀ جعلی مختار که در آن از زبان وی نوشته بود: مختار امین و وزیر ماست، پیش وی آمد، برای جلوگیری از فتنه در یک اظهارنظر کلّی عنوان کرد: از هر حرکتی که در جهت تسکین مصائب اهل بیت (علیهم السّلام) باشد استقبال می کنیم. دروغ های ظاهری حضرت ابراهیم(ع) نیز در واقع از همان سنخ ابهام بوده که به صورتهای مختلف تأویل شده است. مثلاً دربارٖٖۀ اوّلی گفته اند که منظورشان از بیماری، افسردگی ناشی از اوضاع نابسامان جامعه بوده. دربارۀ دوّمی منظور از بزرگ بتان، خودش بوده. در سوّمی منظورش خدای یکتا بوده که در همه سو حاضر است. منظور از چهارمی هم خواهر دینی بوده است.

اما عدّه ای موضوعیت اصلی ابهام را نادیده گرفته و از آن به مثابه کلاه شرعی در جهت اهداف نامشروع و منافع مقطعی و غیراضطراری شخصی خود استفاده می کنند؛

  • مثلاً بزّازی هنگام عرضۀ پارچۀ غیر پشمی به اسم پارچۀ پشمی، دست به ریش خود برده و بگوید: "به خدا پشمه".
  • یا فروشندۀ خودرو، تکه نانی درون ماشینش بگذارد و به مشتری بگوید: "به خدا نون توشه".
  • یا دلّال، قفلی به کمر خود بسته و موقع خوردن قسم دروغ بگوید: "ابوالفضل(ع) به قفل کمرم بزنه اگر دروغ گفته باشم".
  • یا کسی دست پروردگی کسی دیگر نسبت به خود را انکار کند و بگوید: "ایشون حقّ استادی بر گردن من دارن" (چنانچه هر استادی از طرف شاگردش چنین حقّی بر گردن خود دارد).
  • یا کسی بگوید: "برنامۀ صد روزه برای حلّ مشکلات کشور دارم" و از همان ابتدا بین مردم جا بیفتد که فلانی وعده داده مشکلات کشور را ظرف صد روز حل می کند، و او فقط بعد از 4 سال انکار کند و بگوید: "من گفته بودم بعد از صد روز گزارش می دهم"!
  • چنانکه همان کس(؟) تا لیسانس بیشتر نخوانده، 20 سال با عنوان دکتر سر کند و به مناصب عالی نظام هم دست یابد و بعد برود دنبال ادامۀ تحصیل در دورۀ دکتری.
  • و... .

مواردی مانند این، دیگر ابهام نبوده و در اصطلاح شرعی "توریه" نامیده می شود. حرف صحیحی است که خدا در قرآن نفرموده: همیشه راست بگویید، بلکه فرموده: هیچگاه دروغ نگویید؛ ولی خود این خودداری از هر راست نگفتن نیز شرط و شروطی دارد که حدود و ثغور آن با دروغ گفتن را مشخص می کند. تفاوت ابهام و توریه در اینجاست که: اوّلاً می خواهیم طرف مقابل چه برداشتی بکند؟ ثانیاً اینکه به چه هدفی گفته می شود؟ سخن دوپهلو با هر هدفی جز نجات جان خود و انسان مظلوم دیگر یا آشتی دادن بین مردم یا موارد اینچنینی که در آموزه های اسلامی آمده است، غیرمجاز و گناه کبیره است.


  • امید شمس آذر

در روزگار ما بسیار می شنویم که به اسم نسبیت و نسبی گرایی گفته می شود که: همه چیز نسبی است، هر قاعده ای استثناء دارد، هر عامی تخصیص می خورد و حرفهایی از این قبیل. غافلان نیز مسحور این سخنان شده و برای خود الگو قرارشان می دهند. غافل از اینکه: اگر "همه چیز نسبی است"، پس خود این نسبیت هم نسبی است. اگر "هر قاعده ای استثناء دارد"، خود این قاعده هم استثناء دارد و اگر "هر عامی تخصیص می خورد"، خود این عام هم تخصیص می خورد؛ و اصلاً آیا آدم نسبی گرا از عبارت "همه چیز" و "هر" در ابتدای جملاتش استفاده می کند؟ پس نتیجه اینکه: بعضی چیزها نسبی نیستند، بعضی قاعده ها استثناء ندارند و بعضی عام ها تخصیص نمی خورند. اما مدّعیان نسبی گرایی دقیقاً به همان مواردی گیر می دهند که مطلق و خارج ار حیطۀ بحث نسبیت اند.

وجود همۀ ما نسبی است؛ ما نسبتاً هستیم، پس نسبتاً هم نیستیم. حال، آیا نیستی مطلق قابل تصوّر است؟ چرا که نه! (چون برای تصوّر انسان حدّ و مرزی نیست). امّا وجود ندارد. چون اسمش روی رویش است. هستی مطلق چطور؟ قابل تصوّر است؟ بله. وجود هم دارد؟ بله، باید وجود داشته باشد، چون ریشۀ مشترک همۀ ماست. حال، آن وجود مطلق کدام است؟ ما که نیستیم. چون اگر ما بودیم، می توانستیم طبق میل خودمان وجودمان همیشگی و همه جایی و دانش و قدرتمان نسبت به همه چیز فراگیر باشد. پس آن وجود مطلق ذات اقدس الهی یا -به تعبیر فلاسفه- حضرت "واجب الوجود" است. در طول وجود او، صفات او و آثار مستقیمش نیز مانند علم او، قدرت او، رحمت او و کلام او  -قرآن- و موارد مانند آن مطلق اند و جای بحث و تردید ندارند. بقیۀ مباحث به حکم نسبیت قابل نقد و تردیدند، چرا که تردید مقدّمۀ یقین است!

در جهان امروز شاهد استفاده از برخی ادبیات نادرست و ناسازگار با نظریۀ نسبیت، عمدتاً از طرف قدرتهای سلطه جوی جهانی هستیم که هرگز از طرف این نسبی گرایان مطلق نگر مورد انتقاد قرار نگرفته اند. مواردی مانند:
  1. جهان سوّم: تا زمانی که بلوک شرق فرونپاشیده بود، آنجا را جهان دوّم می نامیدند و مابقی کشورها -در مقابل آنجا و کشورهای غربی- را جهان سوّم. ولی بعد از فروپاشی جهان دوّم، باقی ماندن اصطلاح جهان سوّم چه معنایی دارد؟ و اساساً یک مجموعۀ دو عضوی چطور به اوّل و دوّم قابل تقسیم است؟ و چه مانعی دارد که جای این دو با هم عوض شود؟
  2. کشورهای شمال و جنوب: نظیر همین وضعیت در نامگذاری کشورهای شمال و کشورهای جنوب قابل مشاهده است. آیا این خطّ فرضی که بین دو مجموعه کشیده شده، تا ابد قرار است برقرار بماند؟ اخیراً برخی این تقسیم بندی را ناعادلانه دانسته و به جای آن کشورها را با ملاکهایی، نه به دو قسمت بلکه به پنج قسمت تقسیم کرده و با تمایز رنگ از هم تفکیک کرده اند؛ ولی جالب است که هنگام نمایش خطّ شمال-جنوب از سیستم نقشه برداری تخت استفاده می شود و هنگام نمایش تقسیم بندی رنگی از سیستم محدّب که نکته ها هست در این!
  3. در حال توسعه: توسعه به معنای گسترش و جلو رفتن است و در ذات خود از یک نوع "حرکت" دائمی و پیوسته حکایت می کند. آنسان که از دیرباز گفته اند: "آسودگی موج عدم اوست" و "آب اگر یک جا باشد می گندد"، جامعۀ انسانی نیز با حرکت تکاملی زنده است. روی این حساب اصطلاحاتی نظیر "پیش رفته" و "توسعه یافته" -بر خلاف خود پیشرفت و توسعه که البتّه اختلافاتی هم با هم دارند- بی مسمّا و فاقد ارزش معنایی هستند؛ ولی از آن شگفت آورتر، اصطلاح "در حال توسعه" است. بدین معنا که کشورهایی از خطّ توسعه یافتگی گذشته اند و باقی کشورها بدون استفاده از تجربیات و عبرت های آنها باید عیناً همان مسیر پیموده شدۀ آنها را با تمام اشتباهاتی که داشته اند بپیمایند و چون خود آن توسعه یافته ها نیز همچنان به توسعۀ خود ادامه می دهند و متوقف نشده اند، این فاصله تا ابد حفظ شده و هیچ کدام از کشورهای در حال توسعه به جرگۀ کشورهای توسعه یافته نخواهند پیوست!!
  4. خاورمیانه: نامیدن منطقۀ مرکزی اسلام به نام middle east یا الشّرق الأوسط یا خاورمیانه و به ترکی اورتا دوغو در امتداد خاور نزدیک و خاور دور، حاکی از نگاه خودمحوری استعمار بریتانیا و در تعارض آشکار با جغرافیای امروزی کوپرنیکی و گالیله ای است. وقتی زمین به دور خود می چرخد و مشرق و مغربهایش قراردادی و تنها بر روی نقشه است، تقسیم بندی مشرق واحد به سه قسمت دور و میانه و نزدیک چه مفهومی دارد؟ مانند عبارت ماوراءقفقاز که روسها برای قفقاز جنوبی به کار می بردند. شاید گفته شود نصف النّهار فرضی گرینویچ لندن مبدأ کار اینان بوده است؛ ولی در این صورت نیز باز این سؤال بی پاسخ می ماند که چطور است که شمال آفریقا خاور نزدیک نامیده می شود و منطقۀ شمالی آن که عبارت از قارۀ اروپا است و حتی مناطق شرقی تر آن مانند آناتولی و قفقاز جزء جهان مغرب شمرده می شود؟ و اصلاً آیا اکثریت قارۀ اروپا به جز شبه جزیرۀ آندلس و اطراف آن در شرق نصف النّهار گرینویچ قرار دارند یا در غرب آن؟ لازم به یادآوری است که نصف النهار مبدأ، سابق بر این از رصدخانۀ اسکندریۀ مصر می گذشت و حتی بعد از کشف قارۀ آمریکا نیز مبدأ خوبی برای تقسیم بندی قراردادی جغرافیای زمین بود، اما گرینویچ لندن دارای استانداردهای کافی برای این منظور نبوده و تعیین آن نیز مانند تعیین زبان انگلیسی به عنوان زبان بین المللی در راستای اهداف استعماری بوده است.
  5. قرون وسطی: تاریخ نویسان غربی در حال حاضر تاریخ کلّ جهان را بر مبنای تاریخ اروپا تقسیم می کنند و به دوران چند صد سالۀ حدّ فاصل دوران قدیم و دوران جدید، قرون وسطی یا دوران میانه می گویند. مانند وجه تسمیۀ ادعایی برای شهر "میانه" که گفته اند از آن رو میانه نامیده شده که در میانۀ دو شهر تبریز و زنجان واقع است. روی این حساب تمام شهرهای جهان باید میانه نامیده شوند، چرا که هرکدام میان دو شهر دیگر واقع شده اند! مسئلۀ زمان نیز در اینجا دستخوش همان جزمی گرایی تحمیل شده بر مسئلۀ زمین شده است! آن هم در حالی که شاید هنوز که هنوز است گردش زمین برای همۀ صاحبنظران امروزی ما ثابت نشده باشد(!)، ولی گردش زمان و جلو رفتن آن از دیرباز برای همۀ عوام النّاس امری محتوم و پذیرفته شده بود. چند صد سال بعد، این قرون وسطی به چه نامی نامیده خواهند شد؟ آیا از وسط دو نیم شده و نیمی به سود قرون قدیم و نیمی به سود قرون جدید کنار گذاشته خواهند شد؟ یا آنکه جای خود باقی مانده و بعد از قرون جدید و قرون(!) معاصر، قرون دیگری نیز تحت عنوان معاصر دور و معاصر میانه و معاصر نزدیک و معاصر نزدیکتر و معاصر خیلی نزدیکتر و... به تاریخ اضافه خواهند شد؟! جالب اینکه توصیف اوضاع اجتماعی و سیاسی و فرهنگی و علمی جهان در این قرون وسطی هم همه بر مبنای اوضاع اروپا بوده و انگار نه انگار که تمدّنی هم به اسم تمدّن بزرگ اسلامی در همان روزگار در بخش اعظم جهان آن روز در حال درخشش بوده است.
  6. ماقبل تاریخ: اینان به همان دلایلی که تاریخ دوران به اصطلاح میانی را فقط با عیار اروپا می سنجند، دوران باستان را هم با همان عیار سنجیده و تمدّنهای باستانی ملّتهای غیر اروپایی جهان را نادیده می گیرند. تاریخ در درجۀ اوّل به معنای حوادث و وقایع اتفاق افتاده و در درجۀ دّوم به معنای نوشتارهای حکایت کنندۀ آن حوادث و وقایع است. مثلاً وقتی می گوییم "تاریخ تحریف شده است"، منظورمان معنای دوّم آن است. امّا در این مورد، با خلط نابجای این دو تعریف، آمده اند و دوران قبل از اختراع خط را -که تنها یکی از شیوه های تاریخنگاری است- آن هم با زمانی ادّعایی و اثبات نشده -که حداقل 1500 سال از زمان اصلی متأخّرتر است- دوران ماقبل تاریخ نامیده اند و روی این حساب همه چیز قبل از 3000 پ.م از فسیلهای صدهامیلیون سالۀ دایناسورها گرفته تا تجهیزات 5 هزار و چند صد سالۀ علمی و فنّی تمدّن شهر سوختۀ ایران، همگی متعلّق به ماقبل تاریخ اند! اصلاً اگر قرار بود همۀ تاریخ به صورت نوشته و یک جا به دست ما برسد، دیگر رشته هایی چون باستانشناسی و اسطوره شناسی و زبان شناسی و... چه معنایی داشت؟
  7. پست مدرنیسم: مدرنیسم سبکی بود که در ادبیات و هنر معاصر اروپا پیدا شد و اساس آن اعتراض به سنّّت بود. بعدها با قدرت گرفتن هواداران این سبک ادبی و هنری در عرصۀ اقتصادی و سیاسی، اینطور در بین همۀ هنرمندان و اصحاب فضیلت دنیا القاء کردند که گویی سنّت -آن هم با آن معنای متفاوت غربی و اسلامی آن- فقط یک نقطه مقابل دارد و آن هم مدرنیسم است. اینگونه شد که در عرصه ای مثل شعر، قاعدۀ به زبان جدید نوشتن با نوشتن به سبک مدرنیسم خلط گردید و همۀ شاعران را به نوعی ملزم به پیروی از این سبک بخصوص کردند! دیگر سبک های پدید آمده به موازات آن را نیز بر همان پایه نامگذاری نموده و به همان شیوۀ پیشین، آنها را هم نه سبک بلکه قاعده و هنجار جا زدند و بقیۀ سبک های معاصر و آیندۀ آنها را نادیده گرفتند. کار به جایی رسید که عده ای از عصر مدرنیسم و به تبع آن عصر پست مدرنیسم سخن گفتند و این سوزن ناروا در همین پسوند مدرنیته گیر کرده و اصطلاحاتی چون پسا پست مدرن، ترانس مدرن و... هنوز هم اختراع شده و ترویج می گردد. نظیر آنچه که در توضیح قرون وسطی گذشت. در جامعۀ ما نیز که هنوز با آن معیارها وارد عصر مدرنیسم نشده است و دوران گذار او به تجدّد، خود به صورت بخشی از سنّت درآمده است، عدّه ای هوادار این مصادیق واهی جدید و فراجدید شده اند!

در عرصۀ عملی نیز برنامه هایی مانند: یکدست سازی فرهنگی، خرده گرفتن بر حقوق بشر اسلامی، اهانت به مقدّسات ادیان و مذاهب دیگر(نظیر کاریکاتورهای موهن در نشریات اروپایی و یا آنچه به عنوان تشیع(!) از برخی شبکه های تلویزیونی لندن تبلیغ می شود)، ممنوعیت حجاب برای اقلّیت مسلمان اروپا و... مواردی هستند که سنخیتی با اندیشۀ نسبی گرایی ندارند. مدّعیان نسبی گرایی اگر راست می گویند، به این موارد گیر بدهند. از همۀ اینها گذشته، جناب پروفسور آلبرت اینشتین پدر نسبیت، خود می گوید:

«متافیزیک بر فیزیک احاطه دارد، آنسان که فیزیک نسبیتی بر فیزیک کلاسیک احاطه دارد».


  • امید شمس آذر

دین عبارت است از: مجموعۀ اعتقادات، احکام و اخلاق که از طرف خدای متعال برای سعادت بشر به واسطۀ پیامبران ابلاغ شده است. در تعریف کوتاه، اگر -به تعبیر فلاسفه- علّت غایی آن را در نطر بگیریم، عبارت است از: برنامۀ زندگی؛ از این رو علاوه بر شئون معنوی، شامل شئون مادّی هم می شود. خود این معنویّت به نوبۀ خود، علاوه بر متافیزیک و مابعدالطّبیعه، شامل فیزیک و طبیعیّات هم می شود. متافیزیک هم به نوبۀ خود، علاوه بر فراواقعیّت، واقعیّات را هم در بر می گیرد. ولی در حال حاضر به  دلایل متعدّدی که منجر به غلبۀ برنامه های غیر دینی بر برنامه های دینی در زندگی انسانها شده اند، جنبۀ معنوی دین بیش از جنبۀ مادّی آن، از این میان جنبۀ مابعدالطّبیعۀ معنویّت بش از جنبۀ طبیعی آن، و از آن میان هم جنبۀ فراواقعیّت متافیزیک بیشتر از جنبۀ واقعیّتی آن در عرف معمول طرف توجّه قرار گرفته است.

حال با این توضیحات، باید از خود پرسید: آیا این گرایش به دین که در عصر حاضر در سطح جهان -به ویژه کشورهای آتلانتیک شمالی- فراگیر شده، من باب فلسفۀ وجودی راستین دین (=برنامۀ زندگی) است یا من باب فرار از واقعیّت؟ اگر از باب فرار از واقعیّت است، هر مسلک و آیین انحراف آمیزی هم برای این منظور کفایت می کند؛ اما اگر از باب یافتن برنامۀ زندگی است، همانا دین نزد خداوند اسلام است و بس!


  • امید شمس آذر

1- کی قباد/کواد) خدمتش از اسباط نوذر بن منوچهر است. بعد از فوت گرشاسب، به چند گاهی به استغاثۀ ایرانیان و سعی زال، تاج زر بر سر نهاده، زعامت لشکر و سرداری سپاه را به رستم داد و از اوّل با افراسیاب به مخالفت برخاست. به سرداری رستم زابلی، مهراب کابلی، قارن رزمخواه و کشواد زرّین کلاه، به جنگ با وی رفت و پس از آن تن به صلح داد. در زمان او، رعایای مازندران استقلال خواهی کردند. وی نامه فرستاد و آنان را نصیحت کرد. تاریخ گزیده گوید: پایتختش اصفهان بود. قاضی بیضاوی در نظام التّواریخ گفته: پیوسته بر کنار جیحون با ترکان(توران) جنگ می کرد. لقبش اولی است. برای نخستین بار تعیین فراسخ او نمود. 100 سال یا 120 سال حکومتش بود. گویند: الیاس(ع) و الیسع(ع) و اشموئیل(ع) و حزقیل/حزقیال(ع) در زمان او مبعوث شدند و وی آنان را درک کرده و دینشان را قبول کرد.


2- کاووس/کی اوسن) ملقّب به فیروزه تاج. نامش بعضاً به صورت کیکاووس هم می آید که حشو است. طایفه ای او را پسر کیقباد و بعضی پسرزادۀ او دانسته اند. اهالی مازندران در زمان او آرام نشدند، با ایشان جنگ کرد و به حیله شکست داد. اکثر تواریخ گفته اند: چون کاووس به مازندران رفت، گرفتار گشت. رستم زال از راه هفت خوان جریده عازم آن ولایت شد. حاکم آن را کشته و کاووس را نجات داده به پایتخت برد. کاووس به هند رفت و آن حدود را گرفت. از راه مکران به سیستان برگشت. بعد از استقبال رستم، به مکان خود رفت. بعد از چندی به یمن رفت و با پادشاه آنجا "ذوالاذغار" جنگید. ذوالاذغار گریخت. به کاووس خبر دادند که ذوالاذغار دختری دارد. کاووس صلح کرده و با دختر ذوالاذغار -که عجم او را "سودابه" گویند- ازدواج کرد. حاکم یمن او را در جشن، با طوس پسر رستم، گستهم، بیژن و سایر پهلوانان در قلعه ای محبوس کرد. رستم با 1000 نفر آمد و نجاتشان داد. ذوالاذغار نهایتاً صلح کرده و انها را با تجمّلات فراوان و 1000 کنیزک پریوش بدرقه کرد. در آن زمان افراسیاب به ایران حمله کرده بود؛ وقتی خبر آمدن آنها را شنید، غنایم فراوان برداشته و به توران بازگشت. کاووس رستم را احترام کرد و سلطنت سیستان و کابلستان را به او داد و او را جهان پهلوان و تهمتن لقب داد و کلاه زربفت -که مخصوص شاهان عجم بود- بر سرش نهاد و اجازه داد بر تخت سیمین و زرّین نشیند. در این زمان کابل و نیمروز از رستم، سایر جاهای ایران از کاووس و توران زمین از افراسیاب آباد بود که ماجرای سیاوش پیش آمد. کاووس به قولی 150 سال سلطنت کرد. مفاتیح العلوم لقبش را نمرود(لم یمت) ثبت کرده است. گویند: داوود(ع) و سلیمان(ع) در زمان او مبعوث شدند.


3- کی خسرو/هوسئره) پسر سیاوش پسر کاووس. نامش با نام هوخشتره/کیاکسار پادشاه ماد برابری می کند و اخوالاتشان نیز تا حدّ زیادی شبیه به همدیگر است. به انتقام پدرش سیاوش فرمان داد عمویش فریبرز فرزند کاووس و طوس پسر نوذر با 30000 تن به توران رفتند. برادرش فرود (فرائورت/فرورتیش؟) در قلعه ای در توران فرمانروا بود. گفت: شما لشکر از آن سو بکشید تا برادرم با من آشنا و متّحد گردد. به دستورش لشکر از آن سو کشیدند، ولی فرود با وی متّحد نشد. طوس پیغام داد: این حاضر به اتّحاد نیست، اگر جنگ کردیم و کشته شد از من نگیرید. در آخر سر کشته شد. فریبرز به دستور کیخسرو، طوس را بسته به نزد او آورد و کیخسرو به او گفت: به احترام منوچهر -جدّت- و ریش سفیدت می بخشمت، وگرنه مجازات سختی در انتظارت بود. بعد از جنگهای متعدّد، کرمان و گچ و مکران را به فریبرز داد، اصفهان و جرجان (گنبد کاووس) و قهستان را به گودرز پسر کشواد و... . در این هنگام، افراسیاب او را به جنگ خواند. در صحرای قپچاق به هم رسیدند و جنگیدند. شیده پسر افراسیاب در آن جنگ کشته شد. کیخسرو گفت: خوارزمی بود این! و آن صحرا را خوارزم گفتند. بعد از آن به کنک دز -که دارالملک افراسیاب بود- رفت و در آن قلعه محاصره اش کرد. افراسیاب از سوراخی در قلعه گریخت. کیخسرو قلعه را گشوده و متعلّقان و اهل و عیال افراسیاب را پناه داد. افراسیاب حیران و سرگردان می گشت تا در نواحی آذربایجان دستگیرش کرده به نزد کیخسرو آوردند. بعضی گفته اند: بعد از سه روز به فرمان کیخسرو کشته شد. طایفه ای گفته اند: چون کیخسرو او را دید رحم کرد، ولی گودرز از ترس دوباره امان یافتن وی، بدون اجازه او را گردن زد. قول مشهور که فردوسی نیز بر آن صحه گذاشته آن است که: او را در جزیره ای واقع در دریاچۀ خنجست/چی چست زندانی کردند و توسط عابدی به نام "هوم" کشته شد. آن جزیره اکنون با محلّ قیرخلار یا کاظم داشی واقع در روستای گورچین قلعه مطابقت می کند. کیخسرو بعد از پایان قضیۀ افراسیاب، از آذربایجان به بلخ رفت و مردم را نصیحت کرد و لهراسب را جانشین کرد و از میان قوم بیرون رفت. بعضی تواریخ گفته اند: سلیمان پیغمبر (ع) آهنگ گرفتن کیخسرو کرد و او از اصطخر گریخته به جانب بلخ رفت و در آنجا هلاک شد. امام صادق(ع) فرموده: کیخسرو پادشاه مجوس 300 پیامبر را کشته است. قاضی بیضاوی در نظام التواریخ گفته: فیثاغورث و لقمان در زمان او بودند. بعضی از فرس قائلند که: پیغمبر بود. لقبش مبارک است. 60 یا 100 سال پادشاهی کرد.


4- کی لهراسب) تاریخ معجم گفته: نبیرۀ برادر کاووس است. لقبش بلخی است. چون به سلطنت رسید، تختی از زر ساخته، به جواهر ثمین ترصیع داد و شهر بلخ را پایتخت گردانید و اکثر اوقات در آن ولایت به سر می برد. زمره ای از مورّخان گفته اند: از بیم سلیمان(ع) اصطخر را گذاشته، در آن دیار توطّن نمود. چون به سلطنت از سوی کیخسرو انتخاب شد، بزرگان ایران بر پادشاه اعتراض کردند و زال زر از در تعرّض لهراسب حکایات گفت و کیخسرو زال را از آن سخنان منع کرده، بر بیعت او تحرّص نمود و زال از جرئت خویش استغفار کرده، خاک در دهان افکند. ولی بعضی گفته اند: زال مطلقاً به ایالت و حکومت لهراسب همداستان نگشت و با وی بیعت نکرد و این کدورت به اولاد و احفاد دو طرف سرایت کرد. معروف است که از نژاد کیان تا آن زمان پادشاهی چون او ظهور نکرده بود. 120 سال سلطنت کرد. آن طوری که قیام کاوۀ آهنگر، دورۀ پیشدادی را به دو بخش قبل از فریدون و بعد از فریدون تقسیم می کند، دورۀ کیانی نیز به دو بخش خاندان قباد و خاندان لهراسب تقسیم می شود. از نظر تاریخی، این دو خاندان تا حدّی با دو سلسلۀ مادها و هخامنشیان قابل تطبیقند.


5- کی گشتاسب/ویشتاسپ) قبل از پادشاهی، به روم رفت و دختر قیصر آنجا به نام "کتایون" ازدواج کرد. زرتشت(ع) در زمان او ظهور کرد و او پسرش اسفندیار را به دین وی درآورد. در اطراف مملکت آتشکده ها بنا کرد و فرمان داد 12000 پوست گاو را دبّاغی و مانند پوست آهو نازک کرده و تعالیم زرتشت را با زر و سیم محلول بر آن نوشتند . وقتی به اصطخر آمد، حکم داد  تا دخمه ای ساختند و کتاب زند (سرود زرتشت) را به تعظیم هرچه تمامتر در آنجا نهادند و جمعی را به محافظت کتاب مذکور برگماشت. و عوام را از یادگیری آن بازداشت و خواص را بر حفظ و مذاکره ترغیب کرد و خلق کثیری را که از کیش زرتشتی تمرّد کردند، به قتل رساندند و اکثر خلایق این دین را قبول کردند. به فرزندش اسفدیار وعده کرد اگر بر توران زمین پیروز شود، او را به سلطنت برساند. اسفدیار توران، آذربایجان و ارمنستان را فتح کرد و دین زرتشت را گسترش داده، آتشکده ها بنا کرد. در این حین جاسوسان به دروغ به گشتاسب گفتند: وی قصد مخالفت با تو دارد. دستور داد در بندش کنند، وی مقاومت کرد. این بار گشتاسب دستور داد در قلعۀ کردکوه از نواحی رودبار زندانیش کنند. در این زمان ارجاسب پادشاه توران به ایران حمله کرد. گشتاسب به ناچار برادر خود جاماسب را فرستاد تا اسفندیار را آزاد کند. اسفندیار با برادرش پشوتن به مقابله با ارجاسب رفت. به تورا ن خرابی های بسیار رسانده، تخت زرّین افراسیاب را بر فیل سپید بار کرده، به بلخ نزد گشتاسب فرستاد. اسفندیار در دیار چین و هند و مغرب نیز فتوحات کرده و دین زرتشت را رواج داده و آتشکده ها بنا کرد و چون بعد از فتوحات به نزد پدر آمده و به خاطر وعدۀ وی از او طلب سلطنت کرد، گشتاسب بهانه کرده و گفت: باید رستم را نیز که در همین مملکت ما زندگی می کند و از کیش ما سرپیچی می نماید، دست بسته به نزد من بیاوری؛ و به این ترتیب ماجرای رستم و اسفندیار پیش آمد. سلطنت گشتاب 120 سال یا بیشتر و به قولی 160 سال طول کشید.


6- کی اردشیر/بهمن پسر اسفندیار) ملقّب به درازدست است. بدین جهت دراز دستش خوانند که دست تصرّف وی بر هفت اقلیم دراز شد. نامش با نام "بردیا پسر سپندارته" مشابه است. از پادشاهان هخامنشی، یکی را اردشیر دراز دست خوانند. بین عموم مردم به بهمن اردشیر (=بهمنشیر) معروف است. نام کی اردشیر نیز قابل تبدیل به کیارش، کیرش و کوروش می باشد و روی این حساب، دروغ بزرگی است که: مردم ایران تا زمان معاصر هیچ آگاهی و اطّلاعی از کوروش و -بعدها داریوش- نداشته اند!! باری، اکثر ارباب اخبار گفته اند که: به فضیلت و دانش او هیچ پادشاهی از ملوک عجم پیدا نشد. حافظ ابرو گوید: مکتوبی که نوشتی عنوانش آن بود که: این نامۀ اردشیر است بندۀ خاص خدا و خادم او که حاکم شماست. نیز گفته: اوّل کسی که نام خداوند -تبارک و تعالی- را در اوایل مکتوبات ثبت فرمود هم او بود. چون به سلطنت رسید، همّت بر انتقام پدر خویش از رستم دستان و تخریب زابلستان مقصور گردانید. در این حین گفتند: رستم در گذشته است و پسرش بر مسند پهلوانی نشسته. با پسر رستم فرامرز جنگی عظیم کرد و در آن جنگ تمام اقارب و عشایر و پسر رستم و فرامرز کشته شدند و زنان و دختران ایشان را همراه زال زر اسیر و دستگیر نمودند. بهمن در زمان سلطنت خود، پسر بخت النّصر را از ولایت بابل معزول کرد و کوروش را -که یکی از اولاد لهراسب بود و مادرش دختر یکی از فرزندان بنی اسرائیل- بر آن دیار والی گردانیده، امر نمود که اسیران بنی اسرائیل را به زمین بیت المقدس فرستد و هرکس را که ایشان خواهند بر ایشان والی گرداند. کوروش آن قوم را جمع کرده، دانیال(ع) را به حکومت بنی اسرائیل نامزد کرد. بعضی کتب گفته اند: لهراسب در زمان حکومت خود بخت النّصر را از حکومت بابل معزول کرده بود و اسیران بیت المقدس را اجازه داده بود تا شام را آباد کنند و در زمان بهمن بیت المقدس بسیار آباد بود و بهمن رسولی به بنی اسرائیل فرستاد و آنان رسول را کشتند و بهمن بخت النّصر را فرستاد تا بار دیگر دیار انان را خراب کند و بخت النّصر تمام بیت المقدس را ویران کرد و با 100000 کودک نابالغ که اسیر و برده کرده بود، به عراق عرب بازگشت. چون 112 سال از حکومت بهمن گذشت، دخترش هما را جانشین کرد و پسرش ساسان (جدّ ساسانیان) را محروم کرد.ساسان چون صورت واقعه را بر خلاف مراد خود دید، از ملک پدر هجرت گزید و به صورت انقطاع، انزوا اختیار کرد و با دوشیدن شیر چند گوسفند امرار معاش می کرد. جمعی نیز گفته اند: بهمن رنجور شد و در آن حین هما از وی به دارا (داریوش) آبستن بود. پس بهمن فرمود تا اکلیل بر شکم وی نهادند. ساسان از جهت رنجیده شد و سر در عالم نهاد. تاریخ سلیمان شاهی گوید: چون دارا از هما متولّد شد، هما از او نفرت گرفته، با جواهر بسیار در صندوق نهاد و به رودی از رودهای اصطخر و به قولی از رودهای بلخ انداخت. ناگاه آسیابانی آن صندوق را گرفت و دارا را تربیت کرد و دارا در جوانی پیش مادر آمد و به اشارت مادر جانشین او شد. تاریخ معحم گوید: بهمن در آخر ایّام حیات، خود تاج شاهی به سر دارا نهاد. فردوسی گوید: چون از عمر بهمن یک_دو شصت گذشت، دارا را با اینکه خردسال بود، به شاهی انتخاب کرد. ذیمقراطیس و بقراط معاصر بهمن بودند و بهمن آنها را معزّز می داشت و کسب علم می کرد.


7- همای/خمانی) بعضی گفته اند: چون 5 ماه از سلطنتش گذشت، از او پسری متولّد شد خوبروی که بهمن وصیبت کرده بود اگر محمول همای پسر بود او را به پادشاهی برگزینند همای وضع حمل را پنهان می داشت و فرزند را با اسباب پرورش در آب انداخت. فردوسی گفته است: تا 8 ماه صبر کرد و پسر بزرگ شد و آنگاه درون صندوقی از چوب خشک، با زر و قیر و مشک و دیبای روم و موم و بستر خواب و درّ خوشاب و گوهر شاهوار و حریر و عنبر، نیمه شب او را در آب انداختند. تاریخ گزیده گوید: گازر(رختشوی)ی صندوق را گرفت و پسر را دارا نام نهاد. دارا چون گوهر شاهی د اشت، گازری نمی کرد و استعمال آلات حرب می کرد. مادرش لشکری را به روم فرستاده بود، به جنگ با آنان رفت و در این جنگ، امیر لشکر شجاعت او را دید و نشانش را به همای گفت. همای دانست که پسر اوس و سلطنتش را به وی واگذار کرد. لقبش چهرآزاد است. به قولی 32 سال سلطنت کرد. شهر جرفادقان از نواحی اصفهان از آثار اوست. عمارت هزار ستون اصطخر (=تخت جمشید) نیز از آثار اوست.


8- داراء بن بهمن بن اسفندیار) در رمان معاصر به تأسّی از کوروش، داریوش نامیده شده است. احوالاتش بخشی با داریوش اوّل و بخشی با داریوش دوّم هماهنگ است. جهانبانی بود صاحب قدرت. در مدّتی اندک بسیاری از سرکشان را زیر فرمان خود آورد، الّا "فیلقوس/فیلیپ" حاکم روم را. دارا لشکر جمع کرد با او جمع کرد و پیروز شد و فیلقوس با باقی لشکر در قصری بلند در روم پناه گرفت. دارا قیصر را محاصره کرد و با وعده و وعید بیرون آورد و دخترش را گرفت و روم را به وی بازبخشید، به شرطی که هر سال 1000 بیضۀ طلا که هر بیضه 40 مثقال است به وی خراج دهد. دختر فیلقوس را به خانه برد. بعد از ازدواج دید بوی ناخوشی از دهانش به مشام می رسد، پس او را به روم بازفرستاد. در ان زمان دختر به اسکندر/آلکساندر حامله بود و وضع را پنهان می داشت. چون از حکومت دارا 12 یا 14 سال گذشت، پسرش را که به خاطر علاقه همنام خود اسم گذارده بود، ولیعهد کرد و درگذشت. برخی محقّقان، اسکندر یا سکندر را عبارت از اسکیتر یا اش کنتار بزرگ اشکانیان می دانند و متفاوت از آلکساندر یا آلکسو آندروس مقدونی؛ امّا او نیز در تاریخ روایی ایران -چنانچه ملاحظه گردید- شخصیّتی ایرانی الاصل دارد.


9- داراء بن داراء اکبر/ داراء اصغر) احوالات او نیز بخشی با داریوش دوّم و بخشی با داریوش سوّم هماهنگ است. سیرتی مذموم و طبیعتی ناخوش داشت. اعیان ایران از او آزرده خاطر گشتند و به اسکندر نامه نوشتند که: بیا و شرّ این را از سر ما کم بکن. اسکندر آن بیضه های زرّین را که پدرش پرداخت می کرد، قطع کرد. دارا پیک فرستاد و گفت: چرا خراج نمی دهی؟ اسکندر هم گفت: پدرم درگذشته است. دارا ناراحت شده، یک چوگان و یک گوی با مقداری کنجد برای اسکندر فرستاد، یعنی: بچّه! برو بازیت را بکن. لشکر ما مثل این کنجد است، به هر عددی 1000 صف شکن. اسکندر جواب داد: ملک من تمامی گوی زمین خواهد بود! و به جای کنجد مقداری حنظل فرستاد، یعنی: روزگارت را مانند این سیاه می کنم. اسکندر و دارا با هم رویارو شدند.  شبانگاه، یاران دارا سینۀ او را با خنجر دریدند. دارا هنگام مرگ، اسکندر را فراخواند و گفت: قاتلانم را قصاص کن و دخترم "روشنک/رکسانا" را به زنی بگیر و بیگانه را به حکم ایالت بر ملوک فارس نگمار. اسکندر قبول کرد، دارا نیز گفت: نامرد! حالا چرا؟ حکومت او را 14 سال نوشته اند. بعد از او، اسکندر بر ایران چیره گشت و بعد از آن اشکانیان حاکم این سرزمین شدند. بعد از آنکه نوبت ساسانیان نیز به اتمام رسید، با حملۀ اعراب مسلمان، اسلام وارد ایران شده و تاریخ ایران دورۀ جدیدی را آغاز کرد.

والسّلام


  • امید شمس آذر

مختصری از تاریخ پیشدادیان که از منابع مختلف تاریخ عمومی ایران مانند تاریخ "روضة الصّفاء" میرخواند، "تاریخ طبری"، "تاریخ ثعالبی"، "تاریخ گزیده"ی حمدالله مستوفی و... گزینش شده است. ان شاءالله خلاصۀ تاریخ کیانیان هم -برگزیده از همین منابع- در ادامه خواهد آمد. طبیعی است که این مطالب فقط برای آشنایی اوّلیه و اجمالی با تاریخ روایی ایران است و ادای حقّ مطلب دربارۀ این موضوع مجال بیشتری می طلبد.


1- کیومرث/گیومری) غزّالی در نصیحة الملوک، وی را به حسب سن بزرگترین اولاد آدم(ع) معرّفی کرده است. جمعی گفته اند: نام اصلی وی اسیم بن لاود بن ارم بن سام بن نوح(ع) است. مؤلّف غنیه گفته است: یکی از پسران یافث بن نوح (ع) که عرب او را عامر/جامر گویند و عجم کیومرث. فرزندش سیامک بود که به قول مشهور به دست دیوان کشته شد. به قولی دیگر، سیامک فرزند برس بن کیومرث بود. چون قریب هزار سال از عمر او بگذشت و نزدیک به 40 سال بر عالمیان فرمان داد، هوشنگ را به پادشاهی برگزید و کنج عزلت گزید. به قولی نیز 125 سال پادشاهی کرد. کیومرث در منابع پهلوی شخصیّتی اسطوره ای دارد که 3000 سال در بهشت مانده و سپس به زمین آمده و از عصارۀ تن او پس از مرگش بوتۀ ریواسی روییده که از آن مشی و مشیانه (مرد و زن نخستین) آفریده شده اند از آنان نیز باز زوج دیگری به دنبا آمده اند و پس از چند نسل از ادامۀ همین روند، نهایتاً سیامک به دنیا آمده است. در شاهنامه، کیومرث یک انسان معمولی است که در غار زندگی می کند و پوست پلنگ می پوشد و 30 سال مدّت فرمانروایی اوست و سیامک نیز پسر صلبی خود اوست.


2- هوشنگ الملک) به قول اشهر نبیرۀ کیومرث است و به قولی دیگر پسر سیامک بن کیومرث. زمره ای گفته اند: مهلائیل(ع) عبارت از اوست و قینان(ع) عبارت از پدر نامدارش کیومرث. نیز او را عبارت از اخنوخ/ادریس(ع) دانسته اند و اقوال دیگر. 40 سال پادشاهی کرد. در پایان کار، در غاری مشغول به عبادت بود که دیوان سنگ بر سرش زدند و کشتند. هوشنگ را ایران (اوریا/آریا) نیز خوانند و فرقه ای ایران را منسوب بدو دارند و زمره ای به ایرج بن فریدون. پَرَدات/پیشداد لقب هوشنگ است و پیشدادیان نام از او گرفته اند. معنای این عنوان را عدّه ای عبارت از "نخست آفریده شده" و عدّه ای دیگر "قانونگزار نخستین" دانسته اند. دیدگاه اوّل، دیدگاهی ادبی_اسطوره ای و مطابق منابع پهلوی است. دیدگاه دوّم دیدگاهی تاریخی و واقع گرایانه و مطابق با شاهنامه است.


3- طهمورث دیوبند) بعضی مورّخان او را پسر صلبی هوشنگ دانسته اند و طایفه ای از احفاد هوشنگ شمرده اند. لقبش ربناوند/زیناوند به معنی تمام سلاح است. 800 سال عمرش بود. چون 30 سال از سلطنتش گذشت، جمشید را به پادشاهی برگزید و از دنیا رفت. اوّلین بار او بود که به فارسی خط نوشت. در بلخ مدفون است.


4- جمشید) بزرگترین پادشاه پیشدادی است. نام پدرش را ویونگهان گفته اند. ابوحنیفۀ دینوری می گوید: پسرزادۀ ارفخشد بن سام بن نوح (ع) است که عجم ارفخشد را ایران خوانند. طایفه ای از راویان اخبار گفته اند: برادر طهمورث است و گروهی گفته اند: برادرزادۀ طهمورث است. روایت اشهر آن است که پسر صلبی طهمورث است. طابفه ای از جهّال فرس معتقدند سلیمان(ع) عبارت از اوست، در حالی که از عهد او تا سلیمان بیش از 2000 سال فاصله بود. دارالملکش سیستان بود. نوروز را او بنیان نهاد و حکیم فیثاغورث یونانی که ملازمت او می کرد(؟)، موسیقی را در عهد او به وجود آورد. جمشید پس از 300 سال که کسی در ممالکش به موت و مرض و هدم دچار نشد، دعوی خدایی کرد. مردم به ستوه آمدند و شدّاد بن عاد بن عوص بن ارم بن سام بن نوح پادشاه عربستان جنوبی، خواهرزادۀ خود ضحّاک را بر او شوراند. جمشید مقابله کرد، ولی شکست خورده و به سیستان رفت و در آنجا با دختری ازدواج کرد که گرشاسب از آن نسل و رستم از نسل اوست (به نقل از حافظ ابرو). بعضی کتب نوشته اند: بعد از سال از زوال ملکش، ضحّاک او را دید و به امر او کشته شد (و به قول مشهور با ارّه به دو نیم شد). طایفه ای گفته اند: عمرش 1000 سال و سلطنتش 700 (یا 850) سال بود. گروهی نیز گفته اند: عمرش 700 سال و 300 و کسری (و به قول مشهور 312 سال) سلطنتش بود. هود(ع) در اوایل سلطنت او مبعوث شد.


5- ضحّاک تازی) جمعی گفته اند: خواهرزادۀ جمشید است، زیرا خواهر جمشید را یکی از ملوک عرب در حبالۀ نکاح آورده بود. طایغه ای گفته اند: از اولاد و احفاد ذکور سیامک است. مجوس نیز معتقدند: با 6 واسطه به کیومرث می رسد. عجم بیوراسب و ده آک به معنی صاحب ده عیب هم خوانده اند که عرب ده اک را ضحّاک گفته اند. به قولی نامش صورتی از آژی دهاک است. پدرش یکی از ملوک حمیر بود که عرب او را علوان و عجم مرداس خوانند و به روایتی ارداد از نسل فرس بن طهمورث بود. لقبش ماردوش است. در پایان کار در دماوند محبوس گشت. فریدون نام روز حبس او را جشن مهرگان نام نهاد. ابراهیم(ع) در زمان حکومت او یا فریدون مبعوث گشت. 1000 سال و به قولی 450 سال سلطنتش بود.


6- فریدون فرّخ) ملقّب به زرّینه کفش، به گفتۀ مروج الذّهب پسر اتقیان/آبتین بن جمشید است. اتقیان بنا به تصحیف، به صورت اثفیان نیز آمده است. بعضی تواریخ 8 واسطه میان او جم قائل شده اند که نام همگی آبتین بوده و با القابی که با گاو مرتبط است، از هم بازشناخته می شوند. بعد از 50سال از سلطنتش، دختر ضحّاک را در قید نکاح آورد و در مدّت دو سال دو پسر از او متولّد شد: یکی تور/تورج و یکی سلم. فرزند دیگرش ایر/ایرج از زنی به نام ایراندخت بود. قلمروش را 3 قسم کرد: روم و فرنگ را به سلم، چین و خاور (به عبارتی آسیای مرکزی) را به تور و ایران زمین (و به روایتی فلات ایران، شبه قارّۀ هند و شبه جزیرۀ حجاز) را به ایرج داد که سرزمین آن سه به ترتیب سلمان، توران و ایران نامیده شد. سلم و تور بر ایرج شوریدند و او را کشتند. منوچهر بعداً از آنان انتقام گرفت. فریدون وی را جانشین کرد و در کنج عزلت جان سپرد. لقبش مؤیّد است. طایفه ای از یهود معتقدند: نمرود عبارت از فریدون است! در حالی که به گفتۀ ابوالفوارس نمرود جبّاری بود از گماشتگان ضحّاک بر بلاد مغرب. ابویزید بلخی در کتاب صورالاقالیم آورده که: حضرت باریتعالی فریدون را به وحی مؤیّد گردانید و از جهت صلاح حال عباد و بلاد و تنکیل ضحّاک سفّاک برانگیخت. به روایتی ذوالقرنین مذکور در قرآن عبارت از اوست. سلطنتش 500 یا 200 سال بود.


7- منوچهر) بعضی از نسامات عجم گفته اند: پسرزادۀ ایرج است و بعضی گفته اند: دخترزادۀ اوست. وجیه الاخبار و مروج الذّهب نیز گفته اند: پسر صلبی ایرج بن فریدون است. مادرش ماه آفرید نام داشت. بعضی تواریخ آورده اند: قتل ایرج به دست برادران و ظهور منوچهر در ایران و لشکرکشی او به جانب ایشان، بعد از فوت فریدون اتّفاق افتاد. بعد از 50 سال از سلطنتش، افراسیاب ترک (تورانی) از نسل تور بر او شوید. ماجرای آرش در این زمان پیش آمد. منوچهر بعد از آن به ری رفت و در پایان کار، نوذر را ولیعهد خود کرد. مدّت پادشاهی اش 120 سال بود. شعیب(ع) و موسی(ع) در اواسط سلطنت او مبعوث شدند و یوشع(ع) در آخر سلطنتش. لقبش فیروز است.


8- نوذر) خویشتن دار و کم آزار بود؛ چون به سلطنت رسید، مملکت پریشان گشت. افراسیاب حمله کرده و او را کشت و خود بر تخت نشست. لقبش آزده است و بعضی از فارسیان او را کم بخت خوانند. مقرّش ری بود. 7 سال حکومت کرد.


9- افراسیاب) چون به ایران آمد، ایران ویران شد. بزرگان پیش زال که در زابلستان حاکم بود، فرستادند تا با او جنگ کند. مدّت حکومتش 12 سال بود. برخی گفته اند عبارت از آلپ ارتونقای سوّم فرمانرای سکاها است. این بیشتر می تواند مطابق با افراسیاب معاصر کیخسرو پادشاه کیانی باشد؛ چون به نظر می رسد میان این افراسیاب با آن افراسیاب به دلیل فاصلۀ زمانی زیاد، تفاوت باشد.


10- زاب/زو طهماسب) فرزند طهماسب بن منوچهر است. نامش به گونۀ سوبی، هوزوپ و... نیز آمده است. بعد از لشکرکشی ایرانیان علیه افراسیاب، زال گفت: باید کسی پادشاه شود. بزرگان کشور با یکدیگر مشورت کردند و زاب را به پادشاهی برگزیدند. زاب به مدّت 7 ماه با افراسیاب جنگ کرد. افراسیاب سرانجام ایران ایران را ترک کرده و توران بازگشت. زاب چون به پادشاهی رسید، 80 سال داشت. ایران را دوباره آباد کرد، دو نهر معروف به آئین و رائین در عراق درست کرد (اکنون دو رود زاب علیا و زاب سفلا در عراق وجود دارند) و طعامهای لطیف برای اوّلین بار اختراع کرد. 30سال سلطنتش بود و پس از خود، برادرزاده اش گرشاسب پسر اثرت را به جانشینی برگزید. به روایتی عبارت از حضرت یوسف(ع) است. طبق برخی ملاحظات، زمان حکومت او و برادرزاده اش -برخلاف قول مشهور- پیش از منوچهر بوده است.


11- گرشاسب/کرشاسپ) مادرش دختر بنیامین بن یعقوب(ع) بود. مفاتیح العلوم گفته: گرشاسب و زاب باهم سلطنت می کردند. طبری گفته: گرشاب وزیر زاب بود. تاریخ معجم هم نوشته که: گرشاسب بعد از فوت زاب، 20 سال سلطنت کرد. بعد از او، مدّت پیشدادیان سر آمد و کیان وارث منصب ایالت و سلطنت گشتند.


  • امید شمس آذر

انگار همین دیروز بود که من با هزار آرزو در دل و خیال در سر، روبروی پنجره می نشستم. آهوها، بوته های گل سرخ و درختان ابری هم در آسمان به این طرف و آن طرف می رفتند و گویی منتظر بودند؛ منتظر شنیدن قصّه های شیرین پنجره. و پنجره لب باز می کرد و شروع می کرد به قصّه گفتن برای من و آ نها... .

تا آ ن روز که تو آمدی و هنگام نمازت، سایه قنوتت بر دامن پنجره پهن شد. از آن روز بود که پنجره از توصیف تو لال شد. اکنون سالهاست که پنجره در سکوت سنگین خود به سر می برد و جز ناله هایی تاریک، صدایی از پنجره به گوش نمی رسد !


  • امید شمس آذر

داستان حماسی آرش کمانگیر از داستانهای کهن ایرانی و معرّف حضور اغلب ایرانیان است. اما چیزی که ممکن است عمدۀ ایرانیان از آن بی اطّلاع باشند و دانستنش برایشان مایۀ تعجب باشد، این است که در حالی که مرحوم فریدون مشیری در شعر «خروش فردوسی» از آرش نیز در کنار شخصیت های دیگری که از طریق شاهنامه با آنها آشنا شده است نام می برد، این داستان در هیچ جای شاهنامه نیامده و مورد عنایت حکیم فردوسی قرار نگرفته است. امّا چرا فردوسی اعتنایی به این داستان نکرده است؟ علّت اولیۀ آن شاید برگردد به منابع شاهنامه یعنی خداینامه های پهلوی دورۀ ساسانی که عمدتاً با اشکانیان سر ستیز داشته و در پی زدودن منابع به جای مانده از آنان بودند؛ و از آنجا که داستان آرش متعلّق به منابع دورۀ اشکانی است، در خداینامه های دورۀ ساسانی که خود نیز به نوبۀ خود منابع شاهنامۀ فردوسی هستند، انعکاس نیافته است. ولی این، علّت ظاهری قضیه است؛ وگرنه چرا علی رغم ذکر نشدن آن در شاهنامه، در دهه های و سالهای اخیر، این اندازه روی آن جولان داده شده است؟

علّت اصلی قضیه بر می گردد به ساختار خود داستان. این داستان به مانند دیگر یادگارهای فرهنگی مادّی و معنوی اشکانیان که بعضاً خود را «فیلوهلن/یونان دوست» می نامیدند، حال و هوایی هلنیک دارد و از فضای ایرانی به دور است. خود آرش شیواتیر/ارشسیاطیر به احتمال نامش را از ارشک -بزرگ اشکانیان- گرفته و برخلاف انتظار عموم، در منابع قبل از دورۀ مزبور، نام شناخته شده ای در تاریخ روایی -مانند اوستا- به عنوان پهلوانی که در دورۀ منوچهر می زیسته، نبوده است. با این توضیحات، عناصر غیر ایرانی و بطور خاص یونانی داستان آرش عمدتاً از این قرارند:

1- در بخشی از این داستان، آرش بدن خود را برهنه می کند و به سپاهیان می نمایاند و می گوید: «به تن من بنگرید! هیچ عیب و نقصی در آن نیست....». در فرهنگ و هنر ایرانی -پیش یا پس از اسلام- اثری از عنصر برهنگی دیده نمی شود و این عنصر از عناصر فرهنگ و هنر یونانی و پای ثابت آن است.

2- در بخش دیگر داستان، پس از آنکه آرش تیر را رها می کند، این باد صبا است که به کمک تیر می شتابد و آن را تا سوی دیگر رود جیحون پرواز می دهد. حضور عوامل خارق عادت در داستانهای حماسی ایرانی نیز مانند همۀ تمدّن های دیگر، امری طبیعی است؛ امّا این عوامل هرگز در داستانهای ایرانی نقش اصلی و تعیین کننده در رقم خوردن خطّ مشی کلّی داستان بر عهده ندارند. حتّی در تعالیم اسلامی نیز آمده است که معجزه مال مواقع اضطرار است. از نقش گاو برمایون در داستان فریدون گرفته تا نقش سیمرغ در داستان رستم، هیچکدام طوری نیستند که نبودنشان منجر به عوض شدن سرنوشت اصلی داستان شود. اما در داستان آرش، به مانند داستانهای یونانی، عوامل فراانسانی -در اینجا باد- نقش اوّل را ایفا می کنند و انسانها آلت دست خدایان و دیگر عوامل اصلی قرار گرفته اند.

3- مهمتر از همه، عنصر اصلی داستان که مذاکره و توافق با دشمن متجاوز در داخل کشور قبل از ترک خاک و عقب نشستن او و واگذاردن تعیین خطوط سرحدّی به افاضات شانس و تصادف است. در هیج جای فرهنگ ایرانی، چنین پدیده ای به چشم نمی آید و این از متشکّلات فرهنگ یونانی است که مفهوم ملّت و وطن نه در اساطیر و نه در تاریخ آن، هیچ گاه آنطور که باید شکل نگرفت و از حدّ تعلّق خاطر به شهرها فراتر نرفت. در حالی که فردوسی بزرگ در جای دیگری می فرماید:

«زن و کودک و بوم ایرانیان                به اندیشۀ بد منه در میان».

یعنی مال و جان و ناموس و استقلال و تمامیت ارضی ایران، نباید وجه المصالحۀ رفتارهای سیاسی حاکمان قرار گیرد. و این جزء جدانشدنی نه تنها فرهنگ و بلکه سنّت ایرانی است که در اینجا مورد بی مهری قرار گرفته است!

  • امید شمس آذر

     تعارض ها

تعارض مال دلالت دو جمله است. یعنی این جمله می گوید این کار خوب است و آن جمله می گوید این کار بد است. تعارض شامل تناقض و تضاد هم می شود. امّا تزاحم مال جایی است که دو جمله در دلالت باهم مقابله ای ندارند، ولی در عمل باهم تقابل دارند؛ مانند: نماز خواندن در جای غصبی.

انواع تعارض: 1- تعارض بدوی؛ در صورتی که میان دو دلیل قطعی نباشد. یعنی دلیل یکی از دو طرف قطعی نباشد. 2- تعارض نهایی یا اصلی؛ در صورتی که تعارض میان دو دلیل قطعی باشد.

دلیل دینی در صورتی قطعی است که دو شرط داشته باشد: 1- سند قطعی، 2- دلالت قطعی. ترکیب این دو باهم می شود: حکم شرعی قطعی.

انواع دلالت: 1- دلالت ظاهر، 2- نصّ.

با توجّه به انواع سندها و انواع دلالت ها، چهار نوع تعارض ممکن است پیش بیاید: 1- تعارض میان دلیل عقلی قطعی با دلیل نقلی قطعی. 2- تعارض دلیل عقلی قطعی با دلیل نقلی ظنّی. 3- تعارض دلیل عقلی ظنّی با دلیل نقلی قطعی. 4- تعارض دلیل عقلی ظنّی با دلیلی نقلی ظنّی. در حالت های 1 و 3 دلیل نقلی و در حالت های 2 و 4 دلیل عقلی مقدّم است.


     نقد هرمنوتیک فلسفی

هرمنوتیک دانشی است که به معنی دانش تفسی، پی بردن به قواعد تفسیر یا منطق گفتمان است. از میان انواع هرمنوتیک -کلاسیک، رمانتیک و فلسفی- هرمنوتیک کلاسیک بنا را بر این می گذارد که: اوّلاً فهم متن امری ممکن است، ثانیاً فهم امری عادّی است و کژفهمی در شرایطی استثنایی به خاطر موانع فهم رخ می دهد. به اینها اصطلاحاً می گویند "متن محور"؛ یعنی اعتقاد دارند که نویسنده/گوینده و خواننده/شنونده نقشی در این میان ندارد و اصالت با متن است. هرمنوتیک کلاسیک با هرمنوتیک رمانتیک چند نقطۀ مشترک دارد: 1- فهم متن امری ممکن است، 2- برای فهم متن به منطق گفتمان (دانش تفسیر) نیازمندیم؛ امّا در مقابل آن، اعتقاد دارد: فهم امری غیر عادّی است و کژفهمی امری عادّی و طبیعی است. اینها هم به محوریّت متن و هم به محوریّت مؤلّف معتقدند. یعنی به اصطلاح "متن_مؤلّف محور"اند .

هرمنوتیک فلسفی می گوید: گوینده یا متن در فهم نقش ندارند و ملاک ذهن خود مخاطب است. کلاسیک ها و رمانتیک ها دنبال روش فهمیدن بودند و با اعتقاد به ممکن بودن فهمیدن، به دنبال روشی بودند که بهتر بفهمند. فلسفی ها معتقدند فهم چیزی است که اساساً بدون هرمنوتیک اتّفاق نمی افتد و اساس نه متن است و نه مؤلّف، بلکه مفسّر است. بزرگترین ضربه ای که هرمنوتیک فلسفی می زند، این است که معتقد است: اساساً چیزی به نام تعلیم و تعلّم معنا ندارد.

وقتی می گوییم «هر عامی تخصیص می خورد»، خود این حرف نیز از این قاعده مستثنی نیست؛ پس چند جا هست که عام هایی مشمول تخصیص نمی شوند. آنان که می گویند فهم امری نسبی است، باید توجّه کنند که خود این سخن نیز از همان فهم نسبی نشئت می گیرد. پس خود این سخن نیز ممکن است درست نباشد. اگر همۀ فهم ها نسبی است، پس چطور آموزه های هرمنوتیک فلسفی ثابت اند؟!

هرمنوتیک های فلسفی "متن_مفسّر محور" اند، امّا به مفسّر بهای زیادی می دهند.


بطور خلاصه ایرادات عمدۀ هرمنوتیک فلسفی از این قرار است:

  1. گزاره های هرمنوتیک فلسفی خودمتناقض اند.
  2. وقتی قائلیم که همۀ فهم ها نسبی اند، دیگر کژفهمی چه معنایی دارد؟
  3. کدام پیش داوری ها درست و کدام نادرست است؟
  4. نسبیّت گرایی حاصل از آن، لجام گسیخته و غیر قابل کنترل می گردد.
  5. ادراک امری مادّی و زمان مند است، در حالی که خود فهم امری انتزاعی است.
  6. هیچگونه فهمی بدون پیش ساختار شکل نمی گیرد.
  7. هرمنوتیک فلسفی همۀ پیش دانسته های را عامل فهم معرّفی می کند، در حالی که بعضی از آنها ممکن است مانع فهم باشد.
  8. بی نهایت بودن فهم ها امری غیرعقلایی است و عقل دایرۀ درستی فهم ها را محدود می کند؛ به دو دلیل: الف) نمی توانیم بگوییم "کاری به گوینده نداریم". ب) یک لفظ نمی تواند معانی نامحدود داشته باشد.


     نقد پلورالبیسم دینی

پلورالبیسم/تکثّرگرایی دینی چندین معنا دارد که این معناها مورد اختلاف نیست: 1- در طول تاریخ بشر یک دین نبوده، بلکه چندین دین بوده. 2- در طول تاریخ ریشۀ ادیان یکی است. 3- حقّانیت ادیان در زمان پیامبر خویش. 4- تعدّد ادیان به صورت غیر فروکاهشی، یعنی هر دینی تکمیل کنندۀ دین قبلی. موارد اختلاف در حقّانیت آنهاست، یعنی در عصر حاضر. آیا خود پیامبران پلورالیست بودند؟ خیر.

اوّلین پلورالیست ها مسیحیان بودند که غیرمسیحی ها ر ا اهل بهشت نمی دانستند. حضرت ابراهیم(ع) را هم حتّی اهل بهشت نمی دانستند و معتقد بودند ایشان در جایی به نام "لیمبو" حدّفاصل بهشت و جهنّم [=اعراف] منتظر است تا دبن مسیح(ع) بر او عرضه شود و بپذیرد، آنگاه به بهشت برود! بعداً عدّه ای معتقد شدند که منظور از مسیحیان، فقط مسیحیان تابلودار نیستند. حضرت ابراهیم(ع) هم مسیحی بود، ولی از نوع بی نام. مسلمانان نیکوکار هم به نوعی مسیحی اند. و... . بعداً "جان هیک" پیدا شد و گفت: "اساساً کاری به دین افراد نداریم". مسیحیان پلورالیسم را پلورالیسم حقّانیت شروع نکردند، بلکه از پلورالیسم نجات شروع کردند. "کانت" می گوید: "آنچه برای ما مکشوف است پدیده نیست، پدیدار است". قرآن می فرماید: «منافقان شهادت می دهند که تو پیامبر خدایی. خدا می داند که تو پیامبر خدایی، ولی آنان دروغ می گویند»؛ این یعنی: مطابقت با واقعیّت کافی نیست، باید اعتقاد به آن در قلب ریشه کرده باشد.

اسلام ظاهری از اوّل تا آخر خوب است. شرط این اسلام نه عمل کردن است و نه ایمان داشتن. در حدّ طهارت ظاهری و ازدواج و غسّالخانه و... این اسلام کافی است. اسلام قلبی آن است که از نظر قلبی تسلیم امر خدا باشد، هرچند شریعت پیغمبر خاتم (ص) را درک نکرده باشد. اسلام در سوّمین معنا، به معنای شریعت حضرت خاتم(ص) است. قرآن حرف اهل کتاب را زمانی حق می داند که به اسلام گرویده باشند؛ یعنی انجیل و تورات تحریف نشده هم بهره ای از حق دارند، ولی کافی نیستند.

در مقابل این آموزه ها، سه سند وجود دارد که متمسّکین به آنها، آنها را دلیل بر تکثّرگرایی دینی در اسلام می گیرند: 1- یکی آیۀ 62 سورۀ بقره که اهل کتاب را به همراه مسلمانان اهل نجات می داند، 2- یکی شبه روایتی که می گوید "به تعداد انسانهای روی زمین راه رسیدن به خدا وجود دارد" و 3- دیگر اینکه می گویند "آیا اساساً ممکن است که تمام حق نزد یک گروه باشد؟". در جواب اوّلی باید به شأن نزول آیه توجّه کرد؛ این آیه دو تا مورد نقض دارد. این آیه تمام کسانی را که به خداوند و روز جزا ایمان داشته و عمل صالح انجام دهند، اهل نجات می داند؛ در حالی که پلورالیست ها چنین اعتقادی ندارند و قائلند شریعت آنان (همان پلورالیسم) راه نجات است. در مورد روایت باید گفت که: بدون سند است؛ اگر هم مستند باشد، منظور راههای خداشناسی است نه شریعت های گوناگون. پاسخ استدلالی به سؤال سوّم هم این است که: ما هیچ گاه نگفتیم که جز اسلام راه دیگری حق نیست، بلکه می گوییم:

«نام احمد(ص) نام جمله انبیاست          چون که صد آمد، نود هم پیش ماست».


ما حقّانیت را در این زمان منحصر به اسلام می دانیم، ولی دایرۀ نجات را بسیار گسترده می دانیم.


     خاتمه

امکان هیچگونه تغییری در بخش عقابد دین وجود ندارد. افزایش کمّی معلومات ما از دین نیز، نوعی تغییر است که اشکالی ندارد. نوع دیگر تغییر مثبت، افزایش کیفی معلومات ماست.

آیا معرفت های دینی، تابع معرفت های علمی اند؟ پاسخ:

1- همۀ معرفت های دینی با همۀ معرفت های غیر دینی مرتبط و متأثّر از آنها نیستند.

2- برای فهم و معرفت دین، تنها دانش های ابزاری نظیر ادبیّات، منطق، اصول فقه، رجال و حدیث شناسی ضروری است.

3- فهم دیبن بر دانش دیگری غیر از آنچه ذکر شد مبتنی نیست، بلکه بخش هایی از کتاب و سنّت با خود کتاب و سنّت تفسیر می شوند.

4- نتیجه آنکه: معرفت های دینی -عمدتاً- تابع معرفت های غیر دینی نیستند.


پایان

  • امید شمس آذر

اوّلین چیزی که باید بدانیم این است که: هر سؤالی که مطرح شد جایش کجاست و در کدام حوزه باید بررسی شود؟ بعضی سؤالات چندین سؤال فرعی در دل خود دارند که به حوزه های مختلف مربوط می شوند. مشکل برخی در این است که اصل معرفت را زیر سؤال می برند و در پاسخ به بدیهیّات می گویند: "این نظر شخصی شماست"! اگر نتوانیم اثبات کنیم که می شود فکر کرد و به حقایق رسید، دیگر نمی شود فکر کرد و به حقایق رسید. می گویند: فلان پروفسور غربی 700 صفحه کتاب نوشته که: "نمی شود استدلال کرد"؛ اگر نمی شود استدلال کرد، پس خود این 700 صفحه استدلال چه می شود؟!

بعد از این نوبت به خداشناسی فلسفی می رسد. سپس نوبت شناخت انسان است. از خلال بحث شناخت انسان است که نیاز به نبی و نیاز به امام مطرح می شود. از این به بعد نوبت فلسفه های مضاف است که برخلاف فلسفۀ مطلق، از موضوعات اضافه شده ای مانند: فلسفۀ حقوق، فلسفۀ اخلاق، و... صحبت می کند. مثلاً در فلسفۀ اخلاق باید بتوان ثابت کرد که هنجارهای اخلاقی در اصل هنجار هستند و برداشت شخصی نیستند.


     مقدّمه

آنچه از این مباحث دنبال آن هستیم، این است که بدانیم: 1- دین چیست؟ چه شناخته شود و چه شناخته نشود. 2- آیا راه شناخت برای دین داریم داریم یا نه؟ 3- آیا همۀ شناخت ها ارزش شان یکسان است؟ حق را اگر یک چیز بیرونی ثابت در نظر بگیریم که با مقایسه قابل اثبات باشد، دیگر حق نیست.

دو نوع پلورالیسم دینی داریم: 1- پلورالیسم دینی حقّانیت که اعتقاد دارد هر برداشتی از دین حقّ است. 2- پلورالیسم دینی نجات که معتقد است هر برداشتی چه حق باشد چه ناحق باشد، اهل نجات است. در جواب کسی که می پرسد: "برداشت من درست است یا برداشت تو؟"، باید بگوییم: "سؤال غلط است". سه نوع هم هرمنوتیک داریم: 1- هرمنوتیک کلاسیک که بنا را بر فهمیدن می گذارد که در چند درصد موارد ممکن است کژفهمی و سوءتفاهم هم صورت بگیرد. 2- هرمنوتیک رمانتیک که بنا را بر نفهمیدن می گذارد که در چند درصد موارد فهمیدن صورت می گیرد. 3- هرمنوتیک فلسفی که اساساً قهمیدن و نفهمیدن را به رسمیّت نمی شناسد. (نقد پلورالیسم دینی و نقد هرمنوتیک فلسفی ان شاءالله در ادامه خواهد آمد). 

ما اصولاً در بحث معرفت از خود معرفت غافلیم. مثلاً می گوییم: دین شناسی، انسان شناسی، کیهان شناسی، روان شناسی و... ، ولی کمتر می گوییم: شناخت شناسی. وقتی می گوییم: "شما می شناسی و من نمی شناسم"، شما چه چیز داری که من ندارم؟ آن چیز اسمش "معرفت" است. از معرفت اینقدر باید بدانیم که: معرفت مولّد واقعیّت نیست، کاشف واقعیّت است. دو جمله ای که عین هم باشند و فقط در هست یا نیست فرق داشته باشند، متناقض اند و قابل جمع نیستند. دو جمله ای که قابل جمع نباشند، ممکن است با اندکی تغییر در یکی از آنها قابل رفع باشند؛ یعنی نه این و نه آن. مثال: دو جملۀ "هر انسانی خوش اخلاق است - هر انسانی خوش اخلاق نیست" نه قابل جمع اند، نه قابل رفع؛ امّا دو جملۀ "هر انسانی خوش اخلاق است - هیچ انسانی خوش اخلاق نیست" قابل جمع نیستند، امّا قابل رفع اند. زیرا ممکن است کسی بگوید: من هیچکدام را قبول ندارم، بعضی انسان ها خوش اخلاق هستند و بعضی خوش اخلاق نیستند.


     انواع معرفت

  1. معرفت انسان به هستی خود (=علم حضوری).
  2. معرفت انسان به قوای ادراکی خود (= من می فهمم که می فهمم).
  3. معرفت انسان به قوای تحریکی خود (= من می دانم که تا 100 کیلو را می توانم بلند کنم، هرچند آزمایش نکرده باشم).
  4. معرفت انسان به احساسات و حالتهای نفسانی خود (= یافتن خوشی و تنفّر نسبت به یک امر در درون خود).
  5. معرفت انسان به افعال جوانحی خود.
  6. معرفت انسان به صورت ها و مفاهیم ذهنی خود.
  7. قوانین و اصول بدیهی منطق که مبیّن روش های تعریف و استنتاج است.
  8. اصل امتناع تناقض (= اجتماع دو نقیض و ارتفاع دو نقیض محال است).
  9. حقّانیت و مطابقت برخی از ادراکات انسانی با واقع و خطا نبودن همۀ آنها.
  10. اصل علّیت.
  11. و... .


     انواع علم

علمی که به واسطۀ تصویر ذهنی از کسی یا چیزی داریم "علم حصولی" است، امّا علم ما به خود آن تصویر ذهنی "علم حضوری" است. علم حضوری خطا ندارد، چون واسطه ندارد.

علم حصولی دو نوع است: 1- تصوّر؛ آنجایی است که مفهومی وجود دارد ، ولی نسبتی به آن داده نمی شود که به صورت جمله درآید. (تصوّر را برخی دانشمندان علم نمی دانند). 2- تصدیق؛ آن است که به صورت یک جمله درآید.

در تقسیم بندی دیگر، علم حصولی دو نوع است: 1- جزئی؛ آن است که مصداق دیگری اگر برایش پیدا شود، لاجرم اسم دیگری خواهد داشت . مانند: کعبه، الله، و.. . 2- کلّی؛ آن است که اگر مصداق دیگری برایش پیدا شود، باز همان اسم را دارد. مانند: مولود کعبه، خدا، سیّدالشّهداء، و... .

علم حصولی جزئی به دو طریق حاصل می شود: 1- حسّ. 2- خیال.

مفاهیم کلّی به دو دسته تقسیم می شوند: 1- ماهوی؛ که ماهیّت یک شیء را بیان می کند و کاری به وجود خارجی و ذهنی اش ندارد . از طرفی با ماهیّت دیگر قابل جمع نیست. مانند: انسان، شتر، بلبل، و... . مفاهیم کلّی ماهوی، هم شامل موصوف ها و هم شامل صفت ها می شوند. 2- فلسفی؛ به نحوۀ وجود یک شیء بر می گردد. مانند: ممکن، واجب، علّت، معلول، یکی، دوتا، و... . مفاهیم فلسفی که نسبی اند، ماهیت محسوب نمی شوند؛ چون ممکن است به یک وجود در شرایطی علّت اطلاق شود و در شرایطی معلول، و... . 3- کلّی منطقی، کلّی دیگری است که مانند کلّی فلسفی کاری به ماهیّت ندارد، امّا محلّ شکل گیری آن درون ذهن است؛ مانند: "«انسان اراده دارد» یک جمله است"، "مفهوم «رضا» جزئی است"، و... .


     بدیهیّات

علم ما به ارادۀ خودمان علم حضوری است از نوع تصوّر، امّا به این صورت بگوییم که: "من اراده دارم"، این یک تصدیق است. انواع تصدیقات به دو دستۀ 1- بدیهی و 2- نظری تقسیم می شوند. بدیهیّات تصدیقاتی هستند که نیازی به استدلال ندارند؛ مانند: "اجتماع نقیضین محال است، هر معلولی علّتی دارد، من احساس دارم، و...". نظریّات تصدیقاتی هستند که نیاز به استدلال دارند؛ مانند: "آسمان آبی است، خدا یگانه است، انسان احساس دارد، و...". تقسیم بندی دیگر تصدیقات: 1- قضایای تحلیلی، 2- قضایای ترکیبی. قضایای تحلیلی آنهایی هستند که از دل موضوع یا نهاد، گزاره بیرون می آید؛ مانند: "هر فاعلی فعل دارد، هر پدری فرزند دار است، و...". قضایای ترکیبی آنهایی هستند که محمول در دل موضوع نهفته نیست؛ مانند: "انسان خوش اخلاق است، زمین گرد است، و...". تقسیم بندی دیگر: 1- قضایای پسین، 2- قضایای پیشین. پسین قضیه ای است که من باب اطلاق جزء به کل، از روی یک تجربه بیان می شود؛ مانند: "آب در 100 درجه می جوشد، انسان معاصر 73 سال عمر می کند، و...". قضایای پیشین آنهایی اند که از روی تجربه بیان نمی شوند؛ مانند: "هر معلولی علّت دارد، اجتماع نقیضین محال است، و...". اگر قضایای پسین مورد استثناء قرار گیرند، کلّیت شان زیر سؤال نمی رود، ولی قضایای پیشین با پیدا شدن مورد نقض، کلّیت شان منتفی می گردد. هدف از بیان این تقسیم بندی ها این است که توجّه کنیم: یقینیّات فقط شامل قضایای "بدیهی، تحلیلی و پیشین" می شود. انواع تصدیقات نظری ترکیبی و پسین ممکن است صادق باشند و ممکن است کاذب باشند. هر تصدیقی که با واقع مطابق باشد صدق است و هر تصدیقی که با واقع مطابق نباشد کذب است.

معرفت های حضوری خطاپذیر نیستند، بنابراین با معرفت های حصولی کار داریم. معرفت های حصولی نظری باید برای محرز شدن، به معرفت های بدیهی برگردد. حال، باید ببینیم که خود بدیهیّات اعتبارشان را از کجا می گیرند؟ دو مبنا بر اعتبار قضایای بدیهی وجود دارد: 1- یکی مبنای قدیم که می گوید "قضایای بدیهی از آن رو بدیهی اند که نیاز به استلال ندارند و از آن رو نیاز به استدلال ندارند و از آن رو نیاز به استدلال ندارند که قسمت دوّم جمله با قسمت اوّل آن یکی است". در اینجا حرف تازه ای نگفته ایم، بلکه بسته ای را باز و مجملی را مفصّل کرده ایم. 2- مبنبای دوّم، مبنای حضرت آیت الله مصباح است که می گوید "ما می توانیم بدیهیبات را به علم حضوری برگردانیم". چهار نوع بیشتر بدیهیّات نداریم: 1- وجدانیّات، 2- بدیهیّات منطق، 3- بدیهیّات اوّلیه، 4- قضایای تحلیلی. باید مصداق هر کدام از آنها را در وجود خودمان پیدا کنیم. بدیهیّات منطق، بدیهیّات اوّلیه و قضایای تحلیلی یکی اند که همراه با وجدانیّات جزء بدیهیّات قرار می گیرند. این سادیسم را باید از جان خیلی ها درآورد که سعی می کنند برای هر احکامی دلیل عقلی پیدا کنند.


  • امید شمس آذر

بامداد دیشب اسامی کاندیداهای نهایی ریاست جمهوری دورۀ دوازدهم توسّط  وزارت کشور به اطّلاع مردم رسید: 1- سیّدمصطفی آقامیرسلیم، 2- اسحاق جهانگیری کوهشاهی، 3- حسن روحانی، 4- سیّدابراهیم رئیسی ساداتی، 5- محمّدباقر قالیباف و 6- سیّدمصطفی هاشمی طباء. گزینۀ اصلح من در انتخابات، کسی بود که هیچ کس از وی دعوتی برای حضور در این عرصه نکرده بود و من نیز که عضو هیچ ارگان و تشکّلی نبودم، به تنهایی نمی توانستم در این زمینه کاری از پیش ببرم؛ ولی قبلاً حمایت ضمنی خودم را از ایشان اعلام کرده ام (نک: آرشیو اردیبهشت ماه 95 ). بعد از ایشان، دو تن که رتبه های سوّم انتخابات 80 و 92 بوده اند و برای این دوره نیز دعوت شدند، ولی حضور نیافتند. سال 80 به سنّ رأی دادن نرسیده بودم، ولی سال 92 از گزینۀ مزبور حمایت و اقدام به تبلیغ کردم. بعد از آنها نیز دو تن دیگر که یکی کاندیدای احتمالی و دیگری نهایی انتخابات 92 (با رتبۀ آخر) بودند و در این دوره نیز آمدند، ولی تأیید صلاحیّت نشدند. این 5 نفر به نظر شخصی خودم، گزینه های "صالح" از میان رجال سیاسی حال حاضر کشور برای تصدّی پست ریاست جمهوری اسلامی ایران و مصداق "اصلاح طلب اصولگرا" -بدون توجّه به گرایش های کذایی سیاسی- هستند. مابقی را صالح نمی دانم که از بین آنها گزینۀ انتخابی ام مصداق "اصلح" باشد؛ ولی هیچ گاه هم در هیچ انتخاباتی "رأی سفید" نداده و نمی دهم، چرا که مظهر بی بصیرتی است. بنابراین از بین گزینه های موجود، محض دفع افسد به فاسد و من باب انتخاب بین نه چندان بد و نه چندان خوب و بد و بدتر و خیلی بدتر و...(!) مصداق "خیرالموجودین" را یافته و به وی رأی می دهم. ولی به دلیلی که گفتم هیچ کس را به صورت علنی در فضای حقیقی یا مجازی تبلیغ نخواهم کرد.

به امید برگزاری یک انتحابات شکوهمند و از سر بصیرت.


  • امید شمس آذر

مسئلۀ تحوّلات در علوم انسانی، یک موضوع شعاری و زمانی نیست. باید بطور مداوم آن را دنبال نمود تا مسئله شکافته و تنقیح شود و با کمک افراد فاضل باید موضوع دنبال شود. در زمینۀ اهمّیت زیاد علوم انسانی، بحث های زیادی، هم در میان متفکّرین انجام شده و هم تأکیدات مقام معظّم رهبری بر این موضوع، گویای اهمّیت آن است.

مشکل ترین بخش در علوم، علوم انسانی است، چون با موضوعی سروکار دارد که اراده و اختیار دارد؛ چه در بعد فردی و چه در بعد اجتماعی. این عامل است که علوم انسانی را متمایز می کند از مطالعاتی که در ریاضیات و فیزیک داریم. فرض کنید در علوم تربیتی رفتار انسان را مورد بررسی قرار می دهیم که این هم از فهم کلّیات نشئت می گیرد. علم مبتنی بر بررسی یک موضوع صاحب اراده، مشکل تر از علومی است که در آن با یک موضوع ایستایی مواجه هستیم. جامعه شناسی و سیاست از آن هم سخت تر است، زیرا اینجا با انبوهی از اراده ها مواجهیم. در این زمینه هم نظریه پردازی مشکل است و هم ساماندهی مبانی کار. داشتن نگاه عمیق به مسئلۀ انسان، جایگاه انسان و حرکت جامعه در موضوع علوم انسانی سیاست و اقتصاد تأثیرگذار، سخت تر نسبت به علوم دقیقه شامل ریاضی و فیزیک و بعداً تکنولوژی است؛ یعنی: همّتمان باید بلند باشد. نکتۀ دیگر در ذات این علوم، این است که: به خاطر ارتباطش با انسان، جهان بینی ها در آن دخالت می کند. شاید در بعض علوم مستقیماً دخالت نکرد، امّا تأثیرگذار است. جهان بینی الهی و جهان بینی مادّی، دو نتیجۀ متفاوت را در علوم انسانی رقم می زند.

بومی سازی علوم انسانی، امر ستوده ای است و از دیرباز در طول تاریخ حسّاسیت متفکّرین را برانگیخته. حتّی "ارسطو" در طبقه بندی علوم، بخشی را علوم نظری می داند و بخشی را عملی و بخشی را هم تولیدی می داند. منظور او از این طبقه بندی این است که: بخش دوّم که علوم عملی هستند، مورد توجّه ویژه هستند که ما امروزه از آن با عنوان علوم انسانی یاد می کنیم. در قرن 17 و 18 حدّ فاصل "دکارت" و کانت این تعبیر را کمتر می بینیم؛ امّا افرادی در این میان آراء مهمّی داشتند. مثلاً "اسپینوزا" دموکراسی را مورد توجّه قرار داد و "لارک" موضوع آزادی انسان را مورد توجّه قرار داد تا "کانت" که موضوع آزادی و عقلانیّت، اساس مدنیّت در آثار او قرار گرفت. او استقلال انسان را مطرح می کند؛ امّا استقلالی که او مطرح می کند، با استقلالی که ما در اسلام تعریف می کنیم فرق دارد. "دلتای" معتقد است: هم روش، هم منطق و هم هدف علوم انسانی با علوم دقیقه متفاوت است؛ به علّت ویژگی زیستی انسان. متفکّرینی مانند "هایلدگر"، نقدشان به مدرنیته فراتر از علوم انسانی است. او تکنولوژی را حامل فرهنگ می داند، ولی معتقد است فرهنگ بسترهای رشد متفاوت دارد. پس توجّه به علوم انسانی منحصر به ما نیست و از دیرباز متفکّرین به این موضوع حسّاسیت داشتند. 

قبل از همه باید توجّه کنیم که: به سادگی نمی توانیم پسوند اسلامی را پشت سر هر علمی -مخصوصاً علوم انسانی- قرار دهیم، چون وحیانیّت و کمال در آن نهفته.

در ادامه به چند نکته باید توجّه کرد:


     1- مواجهۀ ما با علوم دقیقه چه سمت و سویی باید داشته باشد؟ برخی تصوّر می کنند به دلیل اینکه اینها عجین است با فرهنگ مدرنیته و تکنولوژی، اینها را نباید اخذ کنیم؛ چرا که در آن صورت از خلوص اسلامیّت کاسته ایم! این صحیح نیست و نباید از مواجه پرهیز کنیم؛ بلکه باید توجّه کنیم که: با چه چیزی مواجه هستیم؟

     2- نکتۀ دوّم این است که سنّت اسلامی ما نهی نمی کند که حتّی از منافق هم علم اخذ کنیم. مسلمانان باید حسّاس باشند به پیشرفتهای علمی دیگران و اخذ علم از هر جا، آن هم علم خالص. کاری که فیلسوفان ما مثل "ابن سینا" کردند. ابن سینا از یونانیان گرفت، ولی کتابش عین کتاب ارسطو نیست. علم النّفس که ابن سینا مطرح می کند، به کلّی متفاوت است با علم النّفس ارسطو. اخذ کرده است، ولی متناسب با فکر دینی تبدیل به یک فکر جدید کرده است. در حوزۀ ریاضی هم همین کار را کرده است. متناسب سازی آن با تفکّر دینی، کمال بخشی به آن علم بود. در قرون 13 و 14 شاید 15 میلادی، نحلۀ اویسینا نحلۀ پرطرفداری بود، به خاطر کمال آن.

     3- نکتۀ سوّم، علوم نافع را باید اخذ کنیم و پرهیز کنیم از علوم لاینفع. به تعبیر شهید مطهری(ره): نباید حصر داشته باشیم و علوم را باید اخذ کنیم، ولی باید بی جهت تقسیم بندی نکنیم. به جای این پرونده ها باید محتوای کار غنی بشود و سطح کار بالا برود. نه در محتوا، در این کلمه؛ به طور طبیعی وقتی بحث اسلامیّت را مطرح می کنیم، نوعی کمال را در آن می بینیم و تصوّر می کنیم که اسلام این محتوا را ارائه داد.

قدمای ما کمتر کلمۀ فلسفۀ اسلامی را به کار می بردند. هیچکدام از علومی که آکسیوماتیک (برهان محور) هستند، نمی توانند تمام حقیقت را در خود جای بدهند. توجّه کنیم که نمی توانیم به سادگی به یک تئوری آکسیوماتیک کمال یافته برسیم. کاری که هندسۀ "اقلیدسی" به دنبال آن بود. در حالی که حقایق عالم گسترده تر از این است که در یک تئوری آکسیوماتیک بگنجد. بعدها برهان عدم کمال "گودل" تأثیرات عظیمی در عالم ریاضیات و -گسترده تر از آن- در عالم فلسفه گذاشت. همیشه در یک تئوری آکسیوماتیک فلسفی، مواجه هستیم با بخشی از حقایق؛ یعنی حقایق در عالم، خیلی بزرگتر از عالم برهانی است. خارج از عالم برهانی، حقایق وجود دارند و حقایق خیلی وسیع تر از عالم برهانیّات قرار می گیرند. باید تلاش کنیم نظام فلسفی ما بیشترین حقایق را توضیح بدهد، امّا نمی توانیم بگوییم نظامی تبیین کرده ایم که همۀ حقایق را بتواند تعریف کند. استعمال کلمۀ «اسلامی» را با کمی تسامح می توانیم بپذیریم. سایر علوم هم چنین است. فلسفۀ اسلامی یعنی: نظامهای مختلف متأثّر از فکر اسلامی. جامعه شناسی و... هم چنین است. سنّتی که قدمای ما توجّه داشتند، این بود که: علوم مختلف را اخذ می کردند و بر اساس مبنی دینی، آن را بهینه می کردند و تکامل می بخشیدند. پس ملاحظه کنیم که: اسم اسلامی را که به کار می بریم، به معنای خاتمۀ کار نیست.

دو موضوع در علوم انسانی است که با این ملاحظات در رشد مسائل علوم انسانی باید مورد توجّه قرار بگیرد: 1- یکی موضوع «فطریّات» است که مرحوم شهید مطهری آن را بزرگ شمردند و حق هم همین است. اگر توجّه شود که انسان دارای یک فطرت الهی است، علوم انسانی می تواند از این متأثّر بشود. حتّی در بحث های علم سیاست، این یک موضوع مهم است. این که تلقّی ما از انسان و خواسته ها و نیازهای او چیست؟، موضوع مهمّی است. 2- موضوع دوّم که مهم است، بحث «عدالت» است. عدالت در تفکّر دینی ما جایگاه مهمّی دارد و اگر امور دیگری به عنوان ارزش شناخته می شوند، خیلی از آن امور در جوف مسئلۀ عدالت قابل تحقّق است. جدا از جنبۀ تکوینی، در زمینۀ تشریعی هم زمینۀ فعلیّت یافتن امور فطری است. بسترها را باید برای فعلیّت یافتن امور فطری فراهم کرد؛ آنوقت رقابت، آزادی، و... هم محقّق می شود. انسان -انسان بالقوّه-  فقط موجودی منفعت طلب نیست. همۀ اینها اگر بطور متوازن رشد کند، تئوری عدالت محقّق می شود و تحقّق پیدا می کند. علّت اینکه این موضوع مورد تغافل قرار گرفته این است که: تلقّی اسلام از عدالت، متفاوت از تلقّی غربی آن است.

حالا اگر ما همۀ این تفاوت ها را می بینیم و قائل هستیم چگونه میتوان اینها را در جامعه سامان داد؟، دو روش مهم است: 1- «نظام سازی» مهم است، امّا ساده نیست. تغییرات سطحی به معنی نظام سازی نیست. کسانی می توانند در مبانی علوم حرف بزنند که افراد برجسته ای در ان حوزه باشند. طرز کار اینطوری ها ست! پس باید چکار کرد؟؛ 2- ما باید بحث های «تطبیقی» را تشریح کنیم و روی این موضوع تدکید کنیم. این بحث ها منی توانند ما را توانمند کنند تا به یک نظامی برسیم. یک از اشکالات ما این است که: ما زبانمان مطابق نشده است با مجرای جهانی تأمّلات علمی. (مطالعات تطبیقی را باید جدّی تر بگیریم، حتّی در موضوعات جزئی تر). این تطبیق باید با متفکّرینی که امروزه حرفهای نویی دارند، صورت بگیرد. نظام غرب هم اینها نیست؛ بلکه در درون خود تعارضاتی می بینند و در پی اصلاح آن هستند. فقط ما مسلمانها این دغدغه را نداریم. بله! ما بر اساس مبانی خودمان این دغدغه را داریم؛ ولی این موضوع، دغدغۀ خیلی های دیگر هم هست. اوّلاً باید قدر این کار را بدانیم. ثانیاً باید توجّه کنیم که کار ساده ای نیست. با چهار تا همایش این مشکل حل نمی شود و باید حوصله داشت و مرتّب پیشرفت ها را مورد ارزیابی قرار داد.


  • امید شمس آذر

هرچند بیشتر با روایت فتح می شناسیمش، امام خامنه ای او را سیّد شهیدان اهل "قلم" نامید. از این جنبه از شخصیّتش -متأسّفانه- تاکنون غفلت شده است و نوشته هایش در بازار چندان به چشم نمی خورد؛ نوشته هایی که به نظر من آمیزۀ استواری اندیشۀ مطهری(ره) با رسایی قلم شریعنی(ره) است. مرحوم علی شریعتی و مرحوم مرتضی مطهری، هر دو علاوه بر نویسندگی شئون دیگری را هم دارا بودند، از قبیل: استاد دانشگاه، متفکّر اجتماعی، فیلسوف و متکلّم، پیشرو در بیدارگری اسلامی، و... که برخی از این شئون بینشان مشترک و برخی دیگر متفرّد بودند؛ امّا اگر بدون توجّه به تمام شئون این دو شهید بزرگوار، فقط شأن نویسندگی آنان را در نظر بگیریم، هیچکدام به تنهایی قابلیّت کسب عنوان "سرور شهیدان اهل قلم" را ندارند. بلکه این تنها شهید سیّد مرتضی آوینی است که می تواند به این لقب مفتخر گردد.

آوینی عصاره و چکیدۀ شریعتی و مطهری در نویسندگی است که نقاط قوّت هر دو را دارد، منهای نقاط ضعفشان. وی از هر دوی آنان ماهی نه، که تعلیم ماهیگیری گرفته است. از شریعتی: فتوّت و از مطهری: منطق. در مقام مقایسه، همانطور که لقب "سیّدالشّهداء" قبل از حضرت امام حسین(ع) به جناب حمزة بن عبدالمطّلب تعلّق داشته است، در میان نویسندگان متعهّد تاریخ معاصر ما نیز سیّد شهید شدگانشان مرحوم آوینی بوده، با این تفاوت که نقش حمزه را هیچکدام از اینها به تنهایی نمی توانند ایفا کنند. بلکه دکتر شریعتی و آیت الله مطهری مشترکاً حائز مقام دوّم می گردند. به بیان تمثیل: اگر مجموعۀ شهیدان نویسنده را به منزلۀ یک پیکر واحد انسانی در نظر بگیریم، شهید آوینی قلب این پیکر است. در ادامهف معروف است که کلیه ها قلب دوّم ما هستند؛ ولی تعدادشان -برخلاف قلب- یکی نیست، بلکه دوتاست.


  • امید شمس آذر
  • حجّت الاسلام و المسلمین رضا غلامی رییس شورای سیاست گذاری کنگره در سخنانی عنوان کرد:
جنبش وال استریت یکی از نمونه های نارضایتی از وضعیّت نابسامانی است که غرب به نام توسعه بر مردم خود تحمیل کرده است. علوم انسانی سکولار، مسئول اصلی پیش آمدن این وضعیّت است. علومی که در زیر چتر جهان بینی الهی و اسلامی باشند، علوم انسانی اند؛ خواه عقلی و تجربی و خواه وحیانی.

  • دکتر مسعود آذربایجانی دانشیار پژوهشگاه حوره و دانشگاه مقاله ای با موضوع «درآمدی بر نظریّۀ مدیریّت تحوّل در علوم انسانی با تأکید بر نقش محوری عوامل جامعه شناختی» ارائه کرد که پیشتر (http://uria2.blog.ir/1396/01/05/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D8%B0%D8%B1%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86%DB%8C) از خاطر گذشت.
  • آقای علی لاریجانی رییس مجلس شورای اسلامی از دیگر سخنرانان کنگره بود که مشروح سخنان وی در موضوع الزامات بومی سازی علوم انسانی در آینده از خاطر خواهد گذشت -ان شاءالله-.


  • آقای ناصر خاکی و خانم نجمه نجم در مقاله ای مشترک با موضوع روشنفکری دینی معاصر در جهان اسلام، گفتمان اسلام را شامل دو بخش اسلام سیاسی و اسلام غیر سیاسی دانستند که از این میان، اسلام سیاسی مشتمل بر سه رویکرد: نوگرایی، تمدّن گرایی (بازگشت به گذشتۀ تمدّن اسلامی) و اصولگرایی می شود. سیّد جمال الدّین اسدآبادی و علّامه اقبال لاهوری، دو پیشتاز گفتمان نوگرایی اسلام سیاسی اند. سیّدجمال در پی احیای رکن خلافت بود، امّا اقبال دو راهکار عمدۀ: 1- وحدت فرهنگی و وحدت شورایی جهان اسلام و 2- جامعۀ ملل اسلامی را پیشنهاد می کرد.

      ***

مدل عملی ارگان های تحقّق دهندۀ اسلامی سازی علوم انسانی در کشور:

1- قرارگاه و مرکز راهبردی شورای عالی انقلاب فرهنگی ==> 2- حوزه ==> 3- اندیشکده و فرهنگستان (مرحلۀ گزینش، بهینه سازی و تولید نظری) ==> 4- پژوهشگاه ==> 5- آزمایشگاه (تحقیقات میدانی) ==> 6- دانشگاه (آموزش).


  • امید شمس آذر

«یا أیُّهَا النّاسُ إِنَّا خَلَقناکُم مَن ذَکَرٍ وَ أُنثَی وَ جَعَنَاکُم شُعُوباً وقَبَائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللّهِ أَتقَاکُم إِنَّ اللهَ عَلیمٌ خبیرٌ»

                                                                                                                                                 (سورۀ حجرات - آیۀ 13)

این آیۀ شریفه، از جمله آیاتی است که در آن، تعبیر خلق (آفریدن) و جعل (قرار دادن) در کنار هم به کار رفته است. از این جمله است آیۀ 21 سورۀ روم (وَ مِنْ آیَاتِهِ أَنْ خَلَقَ لَکُم مِنْ أَنفُسِکُمْ أَزْوَاجاً لِتَسْکُنُوا إِلَیْهَا وَ جَعَلَ بَیْنَکُم مَوَدَّةً وَ رَحْمَةً إِنَّ فِی ذلِکَ لَآیَاتٍ لِقَوْمٍ یَتَفَکَّرُونَ) که در آن، اساس پدید آوردن مرد و زن را به خلق و در افکنده شدن دوستی و مهربانی میان آنان را به جعل تعبیر فرموده است. همچنین آیۀ نخست سورۀ انعام (الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ثُمَّ الَّذِینَ کَفَرُوا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلُونَ) که در آن می فرماید: خداوند آسمانها و زمین را آفرید و تاریکی ها و روشنایی را مقرّر داشت. این آیه از جمله استدلالات قرآنی در ردّ قائلان به ثنویّت است که منشأ خیر و شر یا به تعبیری نور و ظلمت را از دو آفریدگار خوب و بد می دانستند؛ امّا شائبۀ دیگری که پیرامون این استدلال پیدا می شود، این است که: چطور از خدایی که خیر مطلق و نور مطلق است، می تواند شر و ظلمت سر بزند؟! پاسخ در دقّت به تفاوت دو مفهوم خلق و جعل نهفته است. مباحثی چون: نور و ظلمت، گرما و سرما، رسانایی و نارسانایی و مانند آن همگی در نسبت با همدیگر تعریف می شوند و اموری قراردادی و اعتباری هستند. تنها ذات اقدس باریتعالی است که وجود مطلق، نور مطلق و خیر مطلق است و جز آن، همۀ وجودهای دیگر نسبی هستند. تعیّن ها اموری اعتباری است برای زندگی ما مخلوقات و این میان خود ما انسان ها هستیم که برای آسان شدن زندگی و ارتباطات، دست به ماهیّت بخشیدن و تقسیم بندی آن مفاهیم پیرامونی خود می زنیم؛ مثلاً چون دمای بدن خودمان 37 درجۀ سانتیگراد است، هر محیطی را که تحمّل حرارتش را نداشته باشیم گرم و هر محیطی را که حرارتش پایین تر از میزان حرارت درون خودمان باشد سرد می نامیم. در احکامی نظیر: برطرف شدن نجاست، حدّ ترخّص شهر، رؤیت هلال ماه و... نیز معمولاً این حواسّ پنجگانۀ یک انسان معمولی است که ملاک قرار می گیرد.

در مورد اصل نژاد و اینکه آیا اساساً چیزی به نام نژاد وجود دارد یا نه؟، دو نظر عمده میان دانشمندان وجود دارد: 1- عدّه ای که بیشتر تعلّق به دهه های گذشته دارند به وجود نژاد و در نتیجه تقسیمات نژادی و ناخودآگاه به برتری نژادی هم قائل هستند. 2- عدّۀ دیگر که عمدتاً متعلّق به عصر حاضرند، با دلایل علم ژنتیک و زیست شناسی وجود مفهوم نژاد را اساساً نفی می کنند. دلیل عمدۀ گروه دوّم این است که: نژادها از ابتدای جدایی و شکل گیری شان، با خلط با همدیگر حاصل شده اند و در طول زمان نیز هرچه بیشتر خلط می شوند و هیچگاه یک نژاد به تمامی خالص امکان پدید آمدن نخواهد داشت تا ما بتوانیم نام واحدی بر آن بگذاریم. [مانند قضیۀ حجاب که گفته شد زمانی به معنای واقعی حجاب است که کامل باشد]. امّا بهتر از این دلیل، همان دلیل قرآنی مورد اشاره در ابتدای مطلب است که: همۀ مردمان کنونی روی زمین از یک پدر و مادر مشترک پدید آمده اند و در نتیجه همگی آنها از یک نژاد واحد محسوب می شوند؛ در عین حال در ادامه می فرماید که: گروه ها و قبیله های گوناگون نیز یک تقسیم بندی قراردادی برای تفکیک و شناسایی انسان هاست. از این رو در نهایت می توان نتیجه گرفت که: نژاد به معنای واقعی کلمه وجود خارجی ندارد، امّا در حدّ یک "نماد" می توانیم [و نیاز هم داریم که] آن را به رسمیّت بشناسیم.

با این توضیحات، نژادشناسان جامعۀ بشری را به 3 نژاد و 25 گروه تقسیم کرده اند که از این رو بهتر است گفت 25 نژاد بشری وجود دارند که به سه شعبۀ عمده تقسیم می شوند؛ عبارت از: الف) شعبۀ زرد که شامل 7 نژاد است. ب) شعبۀ سیاه که شامل 9 نژاد است. ج) شعبۀ سفید (اختصاصات آنان اندام بلند، بینی باریک، چشمان راست است و موهایی که حالتش از موجدار تا مجعد تغییر می کند. فکّ پایینی این نژاد عقب تر از سطح کلّی چهره است و تناسب ابعاد سر و رنگ مو در شاخه های نختلف متفاوت است). شامل 9 نژاد است: 1- هند و ایرانی. 2- گروه شمالی (آلمان، شبه جزیرۀ اسکاندیناوی، دانمارک، بلژیک، شمال فرانسه و انگلیس). 3- گروه مدیترانه ای (جنوب فرانسه، ایتالیا، شبه جزیرۀ ایبری و آفریقای شمالی). 4- گروه جنوب شرقی. 5- گروه بالتیک (فنلاند، روسیه، لهستان و شرق اروپا). گروه ارمنی (قفقاز، آناتولی و افغان). 7- گروه ساکنان بالکان و آلپ شرقی. 8- گروه آلپین (سیلزی، کالیزی و بوهم). 9- گروه پولبنزی که به مناسبتی از شعبۀ زرد هم به شمار است. گفتنی است نژاد ایرانی که از شعبۀ سفید است، خود در درجۀ اوّل جزء گروه قفقازی قرار می گیرد و ریشه اش بدانجا باز می گردد.


  • امید شمس آذر

خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو!

جملۀ بالا، عنوان شعر طنزی بوده از سیّد اشرف الدّین گیلانی ملقّب به نسیم شمال که به قول شیرفرهاد برره (!) از افعال معکوس بوده و جنبۀ انتقادی از وضعیت کنونی جامعۀ ما و بی خیالی و مدگرایی و بی مسئولیّتی شایع در آن دارد؛ اما اکنون به دلایلی به عنوان حکمت برتر به صورت جدّی به کار می رود. دیگر کسی کار ندارد اگر خود این جماعت رسوا باشند چه؟ یا من اگر همرنگ جماعت شوم در قبال چه کسی رسوا نشده ام؟، در قبال جماعتی که کاری به کار من ندارند -چون می خواهند همرنگ بقیّه باشند تا بین یکدیگر رسوا نشوند- یا در قبال خدایی که همه چیز من و دیگران در دست قدرت و اختیار اوست؟

بعضی می گویند: خواهی نشوی همرنگ، رسوای جماعت شو! اما این هم سخن درستی نیست؛ چون در تعالیم اسلامی -از جمله در حدیثی از امام صادق(ع) داریم که: «کونوا مع النّاس و لا تکن منهنّ». یعنی با جماعت باشید، ولی جزئی از آنان نباشید. به بیان دیگر، در امروز دنیا زندگی بکنید، امّا در دنیای امروز نه. بر این اساس باید بگوییم:

                  همرنگ جماعت باش، امّا بپا نشوی رسوا.


با اینهمه، سؤال مهمّی که پیش می آید این است که: چرا فقط وقتی کسی می خواهد راه حق برود، بین جماعت انگشت نما می شود و در نتیجه رسوا؟ علّت چیست که آنکه راه باطلی را بدعت می نهد، هیچ وقت مشمول این انگشت نمایی نمی شود؟ جواب به دو چیز باز می گردد: 1) خشت کج راه باطل چون از ابتدا نهاده شد، خشت های دیگر نیز به تبع آن روی هم چیده خواهند شد و دیوار کج خود را بالا و بالاتر خواهند برد. 2) مسئلۀ مهمتر، طینت آدمی است که همواره از نوآوری و مدرنیته -چه سنّت باشد و چه بدعت- استقبال می کند. آنانی که راه حق را می پیمایند، معمولاً به این اصل توجه ندارند و همان شیوه های پیشینیان این خیل را طی می کنند. یعنی تابع سنّت های گذشته هستند و خود سنّت جدیدی را پایه نمی گذارند. شاید به این دلیل که از تبعات پیش بینی نشدۀ آن می هراسند (برخلاف اهل باطل که به خاطر بی قید و بندی شان هیچ اعتنایی به تبعات کارهای خویش ندارند). در مقابل، آنان که راه باطل می روند، پی در پی بدعت های جدید پایه می نهند و از این راه انسانهای دیگر را با خود همراه می سازند.

ما نیز اگر دغدغۀ فرهنگ عمومی اجتماع خود را داریم، باید به این اصل توجّه ویژه داشته باشیم و بر پایۀ آن، هرگاه خود خواستیم الگویی از راه حق را در جامعه ترویج کنیم، آن را در قالب های نو و با زبان جدید ارائه دهیم؛ و به همین ترتیب، هرگاه زمزمه های تازه ای از سوی اهل باطل بین افراد جامعه پیچید، فوراً ریشه های آن را در طول تاریخ بررسی کرده و به همگان بفهمانیم که این سخنان و این کردارها چیز جدیدی نیست و بسیار پیش تر از اینها هم مطرح بوده و پاسخ داده شده است.

                              این است رمز کار فرهنگی!

  • امید شمس آذر

حدّ مقبول حجاب در قرآن تعریف شده است. واجب، هر نوع پوششی است که آن مقدار از حجاب را تأمین کند. چادر (برای بانوان) واجب نیست، ولی حجاب برتر محسوب می شود. برای همین، تبلیغ چادر به معنی امر به چادر و الزام به آن -به طوری که غیر آن ممنوع باشد- نیست. حال، عدّه ای با همین تبلیغ هم مشکل دارند که علّتش را باید از خودشان پرسید. تنها توجّه داشته باشیم که: هیچ کس اصل حجاب را تبلیغ نمی کند، چون حجاب حدّاقل در کشور ما "قانون" است و کسی بی حجاب در اجتماع ظاهر نمی شود؛ بلکه این حجاب کامل است که مورد تبلیغ قرار می گیرد. حال، اگر کسی قصد تبلیغ حجاب کامل را در قالب پوستر و... داشته باشد، به جز چادر چه نماد دیگری را می تواند مورد استفاده قرار دهد؟

مخالفان این امر، برای پوشاندن مخالفتشان با اصل حجاب، در چنین مواقعی ابراز می کنند: چه لزومی دارد که پوستر الزاماً مربوط به چادر باشد ؟!؛ و این در حالی است که اگر تبلیغ حجاب کامل ملازم با چادر و منوط به آن نباشد، تبلیغ قانون کرده ایم و این امر به نوبۀ خود به بی قانونی (در اینجا بی حجابی) دامن خواهد زد. اگر هم از اساس تبلیغی در میان نباشد، القاء خواهد کرد که: حجاب در کشور ما زوری -و نه الزامی- است و بانوان با اکراه آن را قبول می کنند. با این اوصاف، این عدّه چون زورشان به حجاب نمی رسد، به ناچار به نماد حجاب کامل یا همان چادر می تازند تا بعداً با توّکل بر شیطان ببینند چه کار دیگری می توانند بکنند!

  • امید شمس آذر

در مورد یوهان ولفگانگ گوته ادیب و محقّق بزرگ آلمانی قرن هیجدهم، بین صاحبنظران اختلاف است که آیا او با توجّه به اظهار ارادت هایی که به ساحت قرآن کریم و پیامبر عظیم الشّأن اسلام (ص) از خود نشان داده است، در باطن خود مسلمان نیز بوده و یا آیین واقعی اش همان مسیحیّتی است که در ظاهر با آن شناخته شده است؟ همچنین در مورد حکیم ابوالقاسم فردوسی نیز این سؤال مطرح است که: آیا وی با توجّه به ابیاتی از شاهنامه که در آن اعلام تعهّد به دوستی امام علی(ع) و خاندان پیامبر(ص) و برائت از دشمنان ایشان می کند، شیعه نیز بوده است و یا مانند سایر افراد طبقۀ دهقانان -که خانواده اش از آنان بودند- سنّی مذهب و حنفی بوده؟

تحقیقات تاریخی یک چیز است و احساسات مذهبی چیز دیگر. اگر بنا به دلایلی به جز همین آثار به جا مانده از این بزرگواران، دین و مذهب آنان روشن گردد، بحثی نیست؛ ولی بررسی این آثار باید توجّه داشت که: اگر اظهار ارادت به قرآن و پیامبر اسلام (ص) دلیل بر مسلمان بودن کسی باشد، آیا غیر مسلمانان پیامبر اسلام (ص) را دوست ندارند؟! صرف دوست داشتن اهل بیت (ع) را هم دلیل بر شیعه بودن کسی گرفتن، همین کدورت را بین مسلمانان غیر شیعه ایجاد می کند. برعکس، تأکید بر مسلمان نبودن ارادتمندان فرضاً مسیحی و همچنین شیعه نبودن محبّان سنّی، ارکان اسلام و تشیّع را در خارج از محدودۀ خودشان تثبیت می کند؛ به طوری که جای هیچگونه بحثی را در اصل آنها باقی نمی گذارد و این اندیشه را که ارادت به مقدّسات اسلامی و حبّ اهل بیت (ع) اختصاص به اسلام و تشیّع ندارد، استحکام می بخشد. و به قول شاعر:

«خوشتر آن باشد که سرّ دلبران

گـفـتـه آیـد در حـدیـث دیـگـران»!

  • امید شمس آذر

در کتاب آیین آمده است که: پایگاههای مردم در روزگار جمشید بر سال عمر بوده و آن که سال عمرش بیشتر بود، بر جایی برتر می نشست. پس در روزگار ضحّاک برتری بر مالداری و ثروت بود. پس از آن، در ملکت افریدون بر مالداری و پیشینگی(سابقه) و پس از آن در روزگار منوچهر برتری بر بنیاد اصالت و قدمت بود. پس از آن، به روزگار کیکاووس برتری بر خرد و حکمت بود و به روزگار کیخسرو بر دلیری و شایستگی بود. پس از آن، به روزگار لهراسب برتری به دیانت و عفّت بود و پس از او در پادشاهی پادشاهان دیگر برتری به شرافت ذاتی بود و پس از آنان، در روزگار انوشیروان برتری بر مجموع منشهای گفته شده بود به جز دارندگی و بی نیازی از مال که انوشروان آنها را به شمار نمی آورد.

می گفتند: مهر جم با مردمش مانند مهر پدر به فرزند بود و رفتار ضحّاک با مردم رفتار وسنی(هوو) با وسنی بود و افریدون با مردمش مانند برادر بود با برادر و افراسیاب اب مردمش چون دشمن بود با دشمن و گشتاسب با مردمش چون معلّم بود با کودکان.

  • امید شمس آذر

  عدّه ای در فضای محازی با هدف دلسوزی برای تیپ جدیدی از فعّالان فرهنگی: http://nemad.blog.ir/post/5  ، یکی از خوانندگان معلوم الحال نسل جدید را با شهید مجید خدمت (مجید سوزوکی فیلم اخراجی ها) مقایسه کرده و خواستار تحویل گرفته شدن او نزد افکار عمومی شده اند. خداوند توفیق توبه به همۀ ما مرحمت بفرماید. امّا اینان از یک نکتۀ مهم غافلند؛ و آن اینکه: آیا خوانندۀ نامبرده با چرخش از ترانه های غیر ارزشی به سوی ترانه های ارزشی، شخص خود را ارتقاء داده یا سطح آن مفاهیم را پایین آورده؟ چرا که می را اگر ترک کردی، میخانه را هم باید ترک کنی. این هم در حالی است که بنده چرخشی در این میان مشاهده نمی کنم، چون هر دو گزوه از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مجوّز دارند و نکته ها هست در این!

شهید مجید سوزوکی -رضوان الله تعالی علیه- پیام آورده بود و الگو بود برای جوانان ما، امّا امثال اینها را فقط می توانیم بپذیریم و نه بیشتر. مانند: ر-اعتمادی!


تصویر واقعی از شهید مجید سوزوکی +عکس

  • امید شمس آذر

اهورامزدا یا هرمزد آفرینش جهان نیکویی ها را آغازید و در گام نخست گنبد آسمان و سپس دریاها را آفرید... . در گام سوّم هرمزد زمین را میان گنبد آسمان به یک پهنا و یک درازا و یک ژرفا پدید آورد و روی ان را از نشیب و فراز پوشاند و در آن کوهها پدید آورد و در گوهها فلزهای گوناگون مثل روی و آهن و موادّی مثل گچ و گوگرد نشاند و زیر زمین همه جا را آب قرار داد. چهارم گیاهان را آفرید، بدینگونه که در وسط زمین گیاهی پدید آورد شاداب و شیرین، بی شاخه و پوست و بی خار. این گیاه تخمۀ همۀ گیاهان را در خود داشت.هرمزد آب و آتش را به یاری وی گماشت و از آن همه گونه گیاه پدید آمد. پنجم سالار چارپایان اهلی را به صورت گاوی سپید در سرزمین "ایرانویج" آفرید. بعدها "ایرانویج" مرکز نژاد آریا شد. هرمزد آب و گیاه را به یاری گاو گماشت تا به کمک آنها نیرو گیرد و ببالد و فرزندان آورد. ششم "کیومرس" بشر نخستین را آفرید که چون خورشید درخشان بود. هرمزد کیومرس/کیومرث را بینا و گویا و شنوا آفرید. مردمان از نسل کیومرس و یه شکل او پدید آمدند. هرمزد آفریدگان زمین، همه را از آب پدید آورد، جز گاو و کیومرس را که گوهرشان از آتش بود.

آفرینش این جهان یک سال به درازا کشید. هرمزد جهان را در شش نوبت آفرید و پس از آن هر نوبت پنج روز آرام گرفت و آن پنج روز را روزهای جشن و شادی قرار داد. هرمزد آفرینش را از نخستین روز فروردین آغازید و آسمان را در چهل روز، آبها را در پنجاه و پنج روز، زمین را در مدّت هفتاد روز، گیاهان را در مدّت سی و پنج روز، حیوان را در هفتاد و پنج روز و آدمی را در هفتاد روز پدیدار کرد.

  • امید شمس آذر

ملّتی که پراید را تا زمانی که ارزان بود، کم می خریدند، ولی بعد از اینکه گران شد، بیشتر خریدند، آمریکا که هیچ، مورد حملۀ موجودات فضایی هم قرار بگیرند، حقّشان است؛ ملّتی که زعفران تولیدی اش را ایتالیا وارد کشور خود می کند و با مارک ایتالیایی می فروشد، ولی روی صنایع پوشاک داخلی خودش آرم خارجی می زند تا زودتر به فروش برسد.

البتّه ما تخت جمشید و زیگورات چغازنبیل داریم، این را نگذارید به حساب فقر فرهنگی؛ پس نامش چه می تواند باشد، خدا می داند!

  • امید شمس آذر

1- کلمٖٖۀ انقلاب در ذات خود مفهوم "حرکت" را نهفته دارد و یک انقلاب تا زمانی زنده است که در حرکت باشد و بعد از فراگیر شدنش در جامعٖۀ مبدأ نیز، پا به مرحلۀ صدور بگذارد؛ انقلاب اسلامی ما نیز که بر پایۀ کاملترین شالودۀ عقیدتی بنا شده است، از این قاعده مستثی نیست. امروز با راه افتادن موج عظیم بیداری اسلامی و الگوبرداری کشورهای همجوار از نهادهایی مانند بسیج، به عینه شاهدیم که آرمان صدور انقلاب به مرحلۀ تحقّق رسیده است. اکنون وظیفۀ ما در برابر مسلمانان منطقه برای صدور انقلاب چیست؟

بدیهی است نخستین قدم در این راه تأکید بیش از پیش ما بر ویژگی های ممتاز جامعۀ خودمان برای جذب نیروهای ارزشی منطقه است. ویژگی هایی که آنان در جامعۀ خود عمدتاً در حسرت آن به سر می برند؛ از قبیل: حکومت اسلامی، ولایت فقیه، مسئلۀ حجاب، زیارتگاه امام رضا(ع)، آموزش زبان فارسی، و... .


2- امام علی(ع) می فرماید: «هرکس از نظرات مختلف استقبال کند، جایگاه لغزش را بازیابد». این سخن گهربار، نمونه ای است از روش اسلام در پذیرفتن اصل آزادی بیان؛ چرا که هرکس از صحیح بودن مواضع خود اطمینان داشته باشد، باکی از نظر مخالف ندارد. حال، مخالفان با تکیه بر همین اصل اسلامی، نظرات باطل خود را در جامعه ترویج می دهند، ولی از مطرح شدن نظرات مقابل آن باک دارند! محدود کردن آزادی بیان برای مخالفان کار صحیحی نیست، اما به شرطی که منجر به ایجاد فضای انحصاری و تک قطبی برای آنان نشود. چاره چیست؟

باید در کنار شنیدن نظر مخالفان که امکانات نسبتاً زیادی را هم در اختیار دارند، با ترویج کارگاههای آموزشی در زمینه هایی مانند: تاریخ ادبیّات، زبان شناسی، نقد ادبی، تاریخ محلّی، و... که مخالفان بیشتر در عرصۀ فرهنگی از این طریق به دنبال نفوذ ساختاری و جریانی در میان جوانان هستند، اثرات این تبلیغات سوء را خنثی کنیم.


3- حکماء از دیرباز گفته اند که: «هرگاه بین بد و بدتر مخیّر شدی، بد را انتخاب کن». اکنون شیطان بزرگ در پی ربودن نگین سلیمانی ما برای تثبیت سیطرۀ خود بر تمام عالم است. او که از ابتدا سر ناسازگاری با ما داشته و دشمن قسم خوردۀ ما محسوب می شود، هیچگاه با گفتگو و سازش قابل هدایت نیست؛ اما شیاطین کوچک را می توان از طغیان بازداشته و از قابلیت های آنان در راه پیشبرد برنامه های نظام اسلامی بهره گرفت. از میان دو گروه عمدۀ دشمنان وحدت اسلامی، پان ایرانیست ها شیاطین کوچکی هستند که فوایدشان بالفعل و مضرّاتشان بالقوّه است؛ زیرا هرچه باشند، تحت کنترل خود ما هستند. آنان اگر انقلابی هم نباشند، ضدّ انقلاب هم نیستند و درواقع غیر انقلابی محسوب می شوند. برخلاف آنان پان ترکیست مضرّاتشان بالفعل است و قابل کنترل نیستند؛ زیرا منبع انرژی بخش شان دولتهای خارجی است. این گروه با سوءاستفاده از حسّاسیت های ارزشی ما بر مواردی همچون: نژادپرستی، ملّی گرایی، باستان زدگی، سلطنت طلبی، زرتشتی مآبی، و... به راحتی و با زیرکی تمام توانسته اند اعتماد ما را به خویش جلب کرده و مشغول ادامۀ پروژۀ نفوذ و فساد در درون بدنۀ ملّت و بعضی از دستگاههای دولتی ما شوند. چطور می توان جلوی آن را گرفت؟

چارۀ کار "بصیرت" است. بد و بدتر را از این میان باید بازشناسیم و غیر انقلابی ها را نیز به سوی انقلاب جذب کنیم.


4- سیاست گذاری های فرهنگی عمده که به دلیل عدم بازتعریف مشخّص وظایف و اختیارات نهادهای فرهنگی، آنطور که باید به نتیجه نیز نمی رسد، متولّیان احرایی مختلفی در سطح کشور دارد؛ مانند: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، شورای فرهنگ عمومی، شورای عالی انقلاب فرهنگی، سازمان تبلیغات اسلامی، و... . این موازی کاری، خود باعث عقب افتادن عرصٖۀ فرهنگ از پیشرفت و تعالی می گردد. ولی مصیبت بار تر از آن، سستی ورزیدن این نهادها در انجام همین وظایف خویش است که به نوبۀ خود میدان را برای فعّالان ضدّ فرهنگی باز می کند. به عنوان مثال: وقتی یک انجمن هنری وابسته به ادارۀ فرهنگ و ارشاد، سایت رسمی برای تبلیغات و اطّلاع رسانی نداشته باشد، چه تضمینی وجود دارد که چندین سایت و وبلاگ و کانال های مجازی دیگر به موازات هم با اهداف سیاسی و قومیتی خاص -آن هم به اسم ادارۀ ارشاد- فعّالیت نکنند؟

برای دوری از این وضعیت نیز لازم است هرچه سریعتر نسبت به برقراری نظم و انضباط در سیستم های تبلیغاتی نهادهای فرهنگی اقدام گردد.


  • امید شمس آذر
 
کسی مژده پیش نوشینروان عادل آورد، گفت: شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزّوجل برداشت. گفت: هیچ شنیدی که مرا بگذاشت؟
اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست
که زندگانی ما نیز جاودانی نیست
  • امید شمس آذر

روز بصیرت و میثاق امّت با ولایت گرامی باد.


http://www.salmas-ag.ir/portals/salmas-ag.ir/images/IMG_2901.JPG

  • امید شمس آذر

امیرالمؤمنین حضرت امام علی(ع) می فرماید: «شناخت گذشتۀ جهان برای پیش بینی آیندۀ آن کافی است». هر بیماری وقتی به پزشک مراجعه می کند، پزشک برای تشخیص ریشۀ مشکل او و تجویز داروی مناسب، ابتدا از او می پرسد: اخیراً چه خوردی و چه کار کردی؟ اکنونِ ما کاملاً حاصل گذشته است. هرچه گذشته را بیشتر بشناسیم، اکنون را بهتر می توانیم تبیین کنیم و در ادامه، آینده را نیز پیش بینی کنیم. و به عبارتی اکنونِ مطلق وجود ندارد و آنچه که در معنای مصطلح با نام اکنون می شناسیم، چیزی نیست جز: اندکی از گذشته با اندکی از آینده؛ مانند: این ساعت، امروز، امسال، این نسل، و... . هرچه آگاهی ما از گذشته بیشتر باشد، مفهوم اکنون نیز در ذهن ما وسیع تر و به واقعیّت نزدیکتر است. پس کسانی که از گذشته بی اطّلاع هستند، اگر هم از دم از مقتضیّات دنیای امروز بزنند، افق شان محدود بوده و دچار "جوزدگی" هستند که به مراتب بیشتر از آرمانگرایی در مقابل واقع بینی قرار دارد. آرمانگرایی واقع بینانه در اصل حاصل تأکید بر "امروز دنیا"ست.

برودل به سه زمان: 1- جغرافیایی (ظهور تدریجی واقعیت های ساختاری)، 2- اجتماعی (تغییر نظام های اقتصادی_سیاسی- فرهنگی) و 3- فردی (رویداد ها) معتقد است. شاید بتوان بروز این تغییرات سه گانه را به صورت: 1-2-3-2-1-2-3-2-1 تصوّر کرد. بیدارسازی فطرت انسانی و آزادسازی ظرفیّت نهفته در آن، کار پیامبران است و به تبع آن، ظهور ادیان بزرگترین تغییر ساختاری است. نقاط عطف تاریخ ظهور اندیشه های پایدار جدید هستند و صحیح ترین ملاک تقسیم بندی تاریخ نیز همین است. تاریخ قاعده مند است، بدون اینکه از ادوار تکرارپذیر تشکیل شده باشد. شبیه ترین چیز به تاریخ، رودخانه است؛ تاریخ منحصر به فرد است، امّا نظم دارد. تاریخ تاریخ است!

  • امید شمس آذر

در کنار علومی که قدما با آن سرو کار داشتند، 5 علم نیز بودند که کمابیش بین خواصّ آنان رایج بوده و روی هم رفته با عنوان علوم پنچگانۀ مخفی شناخته می شدند. این علوم عبارتند از:

  • کیمیا: کوشش در دگرش تبدیل کانی ها و فلزات، یا علم اکسیر.
  • لیمیا: تبدیل قوای فاعل به مفعول یا بالعکس، یا علم طلسمات.
  • هیمیا: احوال ستارگان و حیوانات مرتبط با آنها، یا علم تسخیرات.
  • سیمیا: راز و رمز اعداد دیدن و تصرّف موجودات تخیّلی و خیالات، یا علم خیالات.
  • ریمیا: تردستی یا علم شعبدات.
امّا به نظر می رسد جای علم "مومیا" در این میان خالی است؛ زیرا مومیایی گری نیز تاکنون به طور کامل رمزگشایی نشده و جزئیات ان ناشنلاخته باقی مانده است. این در حالی است که خود مومیاگرا -به ویژه در مصر باستان- دربارۀ فنّ خود ادّعاهای خاصّی نیز داشتند... . یعنی مومیاگری نه صرفاً صنعتی برای مصون ماندن جسم از پوسیدگی، بلکه علمی بود برای جلوگیری از مرگ کامل شخص مومیایی شونده در لحظۀ مرگ به وسیلۀ توقّف تأثیرپذیری او از عامل زمان، و بدین ترتیب امکان زندگی مجدّد جسمانی او. اگر توجّه داشته باشیم که مردمان باستان هم به زندگی پس از مرگ اعتقاد داشتندف ولی مرده را در قبر نیز دارای نیازهای جسمی و جنسی می دانستند، این مسئله روشنتر می شود. چنانچه در قبور بازمانده از دوران کهن، شاهدیم که به همراه مردگان، غذا و نوشیدنی نیز دفن شده است. در تاریخ مغول نمی بینیم که آنان به همراه جنازۀ بزرگان خود، اسب او و حتّی چند تن از کنیزکانش را هم دفن می کردند.
پس مومیاگری علاوه بر جنبه های جسمانی از جنبۀ روحانی هم برخوردار بوده و لازم است بررسی های علمی دقیقتری در این زمینه صورت بگیرد.
  • امید شمس آذر

امثال آقای رائفی پور ابزاری شده اند در دست عدّه ای خاص برای تکفیر هرکسی که ازش خوششان نمی آید، که صرفاً با توسّل به نمادهای دزدیده شده و مصادرۀ شدۀ گروهی که به غلط و با شیّادی و شیطنت فراماسون می نامندشان، بزرگانی همچون نیوتون و داوینچی و شیخ بهایی و امیرکبیر و سیّد جمال الدّین و کمال الملک و دهخدا و مصدّق و جعفر شهیدی و حتّی این اواخر آیت الله مهدوی کنی و امثالهم را نیز از دور خارج کنند. تا چه رسد به من و شما ؟! نتیجۀ طبیعی شنیدن این سخنان دو چیز است: یا این شخصیّت ها آدم های بدی هستند، یا فراماسونری چیز خوبی است! امروز_فرداست که بگویند:

«شهید بهشتی هم فراماسون بود، چون شهدای هم حزبی اش در واقعۀ انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی 72 نفر بودند که عددی ماسونی است. اهل اصفهان هم بوده که مرکز فعالیت شیخ بهایی و فراماسونری ایران است -"بهایی" را داشته باشید- و دجّال را هم می گویند که در آخرالزّمان از آنجا ظهور خواهد کرد. آیت الله موسوی اردبیلی هم که جانشین ایشان در ریاست قوّۀ قضائیه بود ماسون بوده، چون او هم اهل اردبیل بوده که خاستگاه صفویّه بوده که آنها هم سادات موسوی بودند و فعالیتشان در زمینۀ مهدویّت انحرافی بر کسی پوشیده نیست. رنگ کلاه طرفدارانشان معروف به قزلباش ها سرخ بوده که به همراه آبی و سفید و سیاه و ارغوانی از رنگهای اصلی ماسونی شناخته می شوند. جالب اینکه پایتختشان هم اصفهان بوده. این از قوّۀ قضائیه؛ قوّۀ مقنّنه هم که ساختمانش شکل گونیا و پرگار است که اصلی ترین آرم فراماسونری است، ماسونی بودنش نیاز به توضیح ندارد. نمایش هم سبزرنگ است که هرچند مستقیماً از رنگهای ماسونی نیست، ولی فتنۀ ماسونی 88 از این رنگ استفاده می کرد. 88 را اگر برعکس کنیم می شود W که در ابتدای آدرسهای اینترنتی قرارش داده اند و سه تا پشت سر هم آن به شکل WWW به گونۀ دو تا IMI هم خوانده می شود که همان شکل علامت درود بر شیطان با دست است و به علامت بوزقورد پان ترکیست ها هم شباهت دارد. در اسم موسوی هم -اعمّ از میرحسین موسوی یا موسوی خوئینی ها- اگر به انگلیسی نوشته شود، نام USA یا علامت اختصاری ایالات متّحدۀ آمریکا دیده می شود. آقای لاریجانی هم که در رأس قوّۀ مقنّنه است، اوّل اسمش "لا" دارد که به صورت 11 انگلیسی نوشته می شود که از اعداد ماسونی است، به خصوص وقتی که با عدد 9 همنشین باشد که این 9 عدد مقدّس ترکان باستان هم هست که خدای مورد پرستش شان، آسمان آبی مقدّس بوده. و می بینیم که مجلس نهم با دولت یازدهم همزمان بوده. قوّۀ مجریّه هم علاوه بر این مسئله، در رأسش آقای روحانی قرار دارد که فراماسون است؛ چون که در تبلیغاتش از علامت کلید استفاده می کرد که این علامت در دلار آمریکا دیده می شود. رنگ تبلیغاتی اش هم بنفش بوده که تلفیق دو رنگ ماسونی آبی و قرمز است. دکترایش را هم از فرانسه گرفته که خاستگاه فراماسونری در جهان است. تازه فامیلی قبلی اش فریدون بوده که بعضاً میان فارسی زبانان به اختصار "فری" تلفّظ می شود که به نوبۀ خود مخفّف فری ماسون هم می تواند باشد. مجلس خبرگان هم که در رأسش آیت الله مهدوی کنی بوده که می دانیم ماسون بوده. علاوه بر آن، شال سفید هم به گردن می انداخت. مدّتی نخست وزیر هم بوده و دانشگاه امام صادق(ع) را هم در محلّ شعبۀ مطالعات دانشگاه هاروارد آمریکا تأسیس کرده است. اکنون نیز آیت الله جنّتی در رأسش قرار دارد که سنّش یادآور سال آغاز به کار دولت یازدهم است. تعداد فقها و حقوقدانانشان هم هرکدام 6 نفرند که یادآور ستارۀ هگزاگرام یا همان آرم صهیونیسم است. مجمع تشخیص مصلحت نظام هم که افراد زیادی مثل محمود احمدی نژاد در آنجا حضور دارند که هرچند فراماسون بودن خودش احراز نشده است، امّا حمایتهای بی دریغش از اسفندیار مشایی -فراماسون معروف- بر کسی پوشیده نیست؛ یا فردی مثل سعید جلیلی که با تک پای چپ راه می رود که یادآور نماد ماسونی تک چشم چپ یا چشم لیوسیفر یا چشم جهان بین است، که تازه فارغ التّحصیل دانشگاه امام صادق هم هست. این فرد قبلاً در سمت دبیری شورای عالی امنیّت ملّی ایفای وظیفه می کرد که قبل از او آقایان روحانی و لاریجانی در این سمت بودند و بعد از او نیز آقای شمخانی جایگزینش شد که فرمانده نیروی دریایی ارتش بوده و علامت ماسونی "دو خطّ موازی" بر دوشش خودنمایی می کند. و البتّه عضو مجمع تشخیص مصلحت هم هست. ریاست مجمع هم با آقای هاشمی رفسنجانی است که تاریخ تولّدش دو تا 13 پشت سر هم است که از اعداد ماسونی است. در بحث از نیروهای مسلّح هم، باید بدانید که سپاه پاسداران یک سازمان ماسونی است، چون لباسهایشان سبز است و شخصی چون سردار علی فضلی از فرماندهان آن است که با تک چشم چپ می بیند. سردار صفوی -تکرار می کنم: صفوی- هم که فرمانده کلّ سابق آن بوده و فرمانده وی مهندس غرضی هم که از بنیانگذاران اصلی آن بوده، اهل اصفهانند. جالب اینجاست که امام خمینی(ره) در وصف سپاه پاسداران گفته بود که: "سپاه چشم من است"، ولی مشخّص نکرده بود که منظور چشم چپ است یا راست. بسیج هم که اعضایش چفیه به گردن می اندازند که یادآور صفحۀ شطرنجی از نشانهای ماسونی است. این نشان را گروههای مشابه دیگری نیز در کشورهای منطقه از جمله انصارالله یمن و حزب الله لبنان و فرماندهانشان چون سیّدحسن نصرالله و عبدالملک بدرالدّین هم استفاده می کنند. ارتش جمهوری اسلامی هم یک سازمان ماسونی است، چون که افسران و امیرانش از ستارۀ پنج پر معروف به پنتاگرام از علامات ماسونی بر دوشهای خود استفاده می کنند. نیروی انتظامی هم که شمارۀ تلفن مرکز فوریت های پلیسی اش 110 است که مضرب دهم عدد 11 است. مراکزی مانند صدا و سیما و وزارت اطّلاعات که در آرمشان نماد تک چشم چپ دیده می شود، جای خود. نهادهای خصوصی یا فرعی دولتی هم از بس زیادند، نمی توان اسم برد مانند: سازمان مدیریت و برنامه ریزی که همه می دانیم یک سازمان صهیونیستی است. یا سازمان مدیریت صنعتی که نام اختصاری اش IMI است. یا سازمان نظام مهندسی که فردی مثل مهندس غرضی در رأسش بوده که نخستین اپراتور تلفن همراه در زمان وزارت او شروع به کار کرد و از آن زمان تاکنون همۀ شماره های تلفن همراه در ایران با 09 شروع می شود، خصوصاً در خطّۀ شمال که با 0911 شروع می شود. غرضی علاوه بر آن، شعار تبلیغاتی اش 55=1 بوده که این 55 را اگر برعکس کنیم می شود دو تا قلب که به نظر می رسد از نمادهای ماسونی باشد. مؤسّسۀ علمی_آموزشی مدرّسان شریف هم که شمارۀ تلفنش 29 دو تا 6 هست که این 29 عکس 92 و دو تا 6 هم یادآور سه تا 6 یا همان 666 است که عدد شیطان است. اگر تا اینجا متقاعد نشده اید که نظام اسلامی یک نظام ماسونی است، به پرچم جمهوری اسلامی ایران دقّت کنید که 11 تا الله اکبر بالایش دارد و 11 تا پایینش که جمعشان هم که می شود 22 باز از اعداد ماسونی است. رنگهای پرچم هم سبز و سفید و سرخ اند و آرمش هم سرخ است. زمان پیروزی انقلاب اسلامی ایران هم که بیست و دوّمین روز از یازدهمین ماه سال بوده. نقاط عطفش هم در سه واقعۀ دنباله دار در سه سال متفاوت، دقیقاً سیزدهمین روز آبان ماه یعنی ماه هشتم بوده. جالب است نه! امام خمینی هم که از سادات موسوی و لقبش معمار کبیر انقلاب اسلامی است که این معمار کبیر همانطور که می دانیم یک لقب ماسونی است. علاوه بر اینکه در آستانۀ پیروزی انقلاب در فرانسه ساکن بوده و بعد از آن مدّت رهبری اش یازده سال طول کشیده ، اطراف گنبد بارگاهش هم 4 هرم وجود دارد. خودش هم متولّد 11 سپتامبر یا 20 شهریور است که یازدهمین روز نهمین ماه میلادی است. تاریخ تولّدش به شمسی و قمری هم هر دو ششمین ماه سال بوده. یعنی 20 جمادی الثّانی سالروز تولّد حضرت زهرا(س) که در تسبیحات معروفش 33 تا سبحان الله و 33 تا الحمدلله وجود دارد که از اعداد ماسونی است. اصلاً اینطور بگویم که اسلام و به طور خاصّ تشیّع یک مکتب ماسونی است. چرا که نشانه اش هلال است که اگر کنار ستاره قرار گیرد از علامات ماسونی است. رنگش سبز است. خدایش "الله" است که عددش به حروف ابجد می شود 66. پیامبرش حضرت محمّد(ص) است که آن هم عددش می شود 92. کتابش قرآن است که بنا به قول مشهور 6666 آیه دارد و طبق نسخه های چاپی امروزی 600 صفحه است. تعداد سوره های دارای حروف مقطّعه اش هم 29 تاست. قبله اش هم خانۀ کعبه است که با مکعب بودنش در واقع 6 وجه دارد و پرده اش هم سیاه رنگ است و به دست حضرت ابراهیم یا براهیم(ع) ساخته شده که ماسونها او را برهمای دوّم می نامند. تازه صابئین هم آن را معبد زحل می دانند که سیّارۀ مورد ستایش کاهنان و جادوگران است. لباس احرامش سفید رنگ است و تعداد دورهای طوافش هم 7 دور است که یادآور "منورا" یا شمعدان 7 شاخه است. جالب اینکه تعداد معابد صابئین روی هم هفت معبد بوده. تعداد "شمیطّاها" و همچنین تعداد "سفیراها" هم در کتاب کابالا 7 تاست. و این 7 در بسیاری از شئون دیگر اسلامی هم عددی مقدّس تلقّی می شود، مانند: 7 قلم زکات، یا 7 روز هفته، و... . سه ستون شیطان یا "آبلیسک" هم که در جمرات وجود داشتند و خوشبختانه حکومت عربستان برشان داشت، نیاز به توضیح ندارد. تعداد اصول دین، نمازهای روزانه و همچنین اهل بیت پیامبر 5 تا هستند. تعداد امامان شیعه هم 12 تن هستند که برابر با تعداد مثلّث های سازندۀ ستارۀ هگزاگرام است و فیثاغورث فراماسون آن را مقدّس ترین عدد بعد از 1 عنوان کرده است. مردان مؤمن را گفته اند که به صورت 33 سالگی شان وارد بهشت می شوند، که از این رو یک مکان ماسونی است. همان بهشتی که گفته اند 8 طبقه دارد، آنچنانکه تعداد طبقات جهنّم را هم 7 تا ذکر کرده اند. و این هشت بهشت نام کتابی از میرزا آقاخان کرمانی و شیخ احمد روحی دو تن از ازلیان معروف است. فرشتگان حامل عرش خدا را هم 8 تا گفته اند که یکی شان هم به شکل گاو است که نماد برهما است. فیلسوفان اسلامی هم روی این حساب، تعداد صفات ایجابی و سلبی خدا را 8 و 7 گفته اند. امام علی(ع) هم که عددش می شود 110، در روز 13 ماه رجب یعنی ماه هفتم سال قمری در خانۀ کعبه به دنیا آمده و در 33 سالگی به امامت رسیده است. امام حسین(ع) هم که قبرش 6 گوشه است، تعداد یارانش در واقعۀ کربلا 72 تن بوده. امام مهدی(عج) هم که تعداد سردارانش را 313 تن به تعداد یاران پیامبر در جنگ بدر -به معنی قرص کامل ماه از علامات شیطان پرستی- گفته اند، خود متولّد نیمۀ شعبان هشتمین ماه قمری است و نام مادرش هم نرجس همان نارسیس/نرگس است که در ادبیّات استعاره از چشم گرفته می شود، آن هم یک چشم، و علاوه بر آن با شش پر بودنش شباهت به ستارۀ هگزاگرام دارد و قیام خود را هم از کعبه شروع می کند. اخکام اسلام هم بر مبنای سال قمری است که توضیحش گذشت. خوشبختانه عربستان اخیراً تاریخش را به میلادی تغییر داد که جا  دارد کشورهای اسلامی باقیمانده هم از این حرکت الگو بگیرند. از این گذشته، وقتی انقلاب اسلامی که از قیام امام حسین الهام گرفته و برای قیام امام مهدی مقدّمه سازی می کند، ماسونی باشد، در ماسونی بودن خود آن دو قیام هم شکّی نیست. این را هم داشته باشید که تنها امامی که در میان امامان شیعه با عدد خود یعنی لقب ثامن الائمّه یا ثامن الحجج شناخته می شود، امام رضا(ع) است که مزارش در ایران است که امروزه مرکز تشیّع در دنیاست. روز 8 ماه 8 سال 88 هم برابر بوده با میلاد امام هشتم که قبل از فتنۀ 88 که خودش هم 8 ماه طول کشید، شال سبز را غالباً به عنوان تبرّک از حرم ایشان می آوردند؛ و البتّه پدرش همان امام موسی کاظم (ع) است که جدّ سادات موسوی است. ببینید که ما اینهمه مدّت چقدر غافل مانده ایم! شهر قم هم که پایگاه روحانیّت شیعه است، بارگاه خواهر ایشان است. روحانیّت شیعه به عنوان یک تشکیلات ماسونی، از نماد عمامه های سفید یا سیاه و بعضاً عبای سیاه برای خود استفاده می کنند و نظریّۀ ماسونی ولایت فقیه هم از آنجا شروع به رشد کرده است و ما وظیفه داریم جلوی آن بایستیم. رهبر کنونی ایران آیت الله سیّدعلی حسینی خامنه ای، علاوه بر اینکه عبا و عمامۀ سیاه و محاسن سفید دارد و چفیه هم بر گردن می اندازد و با تک دست چپ کار می کند، بر جنازۀ آیت الله مهدوی کنی نماز گزارده. نام خامنه ای هم با نام "هخامنشی" شباهت دارد که خود برگرفته از حاخام منش به معنی یهود دوست است و می توان گفت کلّاً ایران یک کشور ماسونی است و بابیّه و بهائیّه و رکنیّه و شیخیّه و ازلیّه همگی از آنجا برخاسته اند. به عنوان مثال، شیراز مولد علیمحمّد باب بوده که علمای بزرگی هم از جمله در زمان ما آیت الله مکارم شیرازی از آنجا برخاسته اند. حافظ شیرازی هم که برجسته ترین شاعر و حافظ کلّ قرآن بوده، اشعارش سرشار است از اسامی "مهندس" و "پرگار" و "چشم جهان بین" و اینگونه نمادهای ماسونی. یا همدان که مدفن استر و مردخای است که زادگاه سیّد جمال الدّین فراماسون معروف تاریخ معاصر یا علمایی چون آیت الله حسین نوری است که هم نوری است و هم همدانی و اسمش شباهت عجیبی هم با حسینعلی نوری یا همان "بها" دارد. شیخ فضل الله نوری هم که خوشبختانه در جریان انقلاب مشروطه اعدام شد، جای خود. در کنار او حسین نورعلی بازیگر نقش شاه در سریال معمّای شاه را داریم که در ساختمانهای ماسونی کاخهای شاه فیلمبرداری شده است و از این رو عوامل این سریال نیز مانند مهران مدیری و عوامل سریال "قهوۀ تلخ" ماسون اند. در خطّۀ شمال هم شهر "استرآباد" یا گرگان را داریم. سراسر این خطّه سبزرنگ است و بامهایش هم غالباً شیروانی یا همان هرمی اند. شیروان شهری در خراسان کنونی و منطقه ای در قفقاز جنوبی هم بوده که خاقانی از آنجا برخاسته است. در ساحل دریای "خزر" هم قرار گرفته که نام قومی است که از قرن 6 میلادی به بعد یهودی شدند و رژیم صهیونیستی را هم همینها تأسیس کرده اند. و اصلاً جهت شمال از دیرباز بین شیطان پرستان به عنوان تنها جهتی که خورشید از آنجا نمی گذشت مقدّس بوده و به جهت شیطان معروف بود و در مراسم خود خون گرگ را با شیرۀ گیاه هوم می آمیخته و به سمت شمال می پاشیدند. بلکه انسان یک موجود ماسونی است؛ چون رنگ موهایش در جوانی سیاه و در پیری سفید است که این سفیدی و سیاهی در چشمهایش هم دیده می شود، کلّ اندام بدنش اگر دست و پایش را از هم باز کند، به صورت یک ستارۀ پنتاگرام دیده می شود و در هریک از دست و پاهایش هم پنج انگشت دارد. مهمتر اینکه همۀ فراماسون ها در طول تاریخ از جنس این موجود بودند. اصلاً خود خدا هم ماسون است؛ چون اوِلاً یکی است که طبق قاعده باید دو تا می بود. بعد هم که خالق انسان است. همچنین خالق شیطان است. بعد اینکه آسمان را آبی، خون را قرمز و طبیعت را سبز آفریده. برف را هم سفید آفریده که دانه هایش هم شبیه ستارۀ هگزاگرام هستند. خالق بهشت و جهنّم و نازل کنندۀ قرآن و فرستندۀ پیامبران و خیلی چیزهای دیگر هم هست و به طور خلاصه، همۀ آتش ها از زیر سر او بلند می شود !!!!!!!!!!!

این امید شمس آذر هم که در دانشگاه ارومیه درس می خواند، ماسون است؛ چون اوّلاً تاریخ می خواند و تاریخ از آنجا که فراماسونری قدمتی به درازای آن دراد، یک رشتۀ ماسونی است. بعد، اوّل اسمش واج شین دارد که گفته اند: جنایتکاران بزرگ در آخرالزّمان اسمشان شین دارد. تخلّص شعری اش هم "شهسوار" است که امضایش هم بر اساس آن است و شهسوار هم علاوه بر اینکه با شین شروع می شود، ترجمۀ شوالیه به زبان فارسی است که از درجات ماسونی است. اسم کاربری اش هم "اوریا" است که نام حضرت ادریس(ع) است که ماسون بوده؛ چون نامش به عبری خنوخ یا اخنوخ هست که معنایش می شود سازندۀ منازل خوب یا همان استاد معمار که اصلی ترین عنوان ماسونی است. با هوشنگ پیشداد هم در تاریخ اسطوره ای ایران می گویند یکی بوده که معنای نام او هم می شود همان سازندۀ منازل خوب. یونانی ها هرمس حکیم نامیده اندش و آیین ماسونی هرمسی را منسوب به او می دانند. اهرام مصر را هم که عظیم ترین سازه های ماسونی جهان است می گویند او ساخته و بسیاری از دانشها و فنون مورد استفادۀ ماسونها را وی پی ریزی کرده. اوریا علاوه بر آن، نام علی(ع) در زبور داوود(ع) است که او هم یک ماسون بوده؛ چون بر روی سپر خودش ستارۀ هگزاگرام را نقش کرده بود که این ستاره گاه به اسم او ستارۀ داوود هم نامیده می شود. شمس آذر علاوه بر آن، شغل اصلی پدرش بنّایی است، شغل عمویش هم همینطور، پدربزرگش هم با عنوان اوستا یا همان استاد محمّدحسن معمار خیلی معروف است. این شغل را به همراه شغل دوّم و زمستانی پدرش که رانندگی باشد، وقتی در فرم ها بنویسد، چون هر دو از مشاغل آزاد هستند، می نویسد: آزاد، که وقتی در کنار بنّا یا معمار قرارش دهیم، می شود: بنّای آزاد و معمار آزاد که دقیقاً ترجمۀ همان لفظ فراماسون است. اهل سلماس هم هست که معروف است به شهر شطرنجی و در یک زمانی به خاطر کثرت حضور وانت های آبی قاچاق سوخت در آن، به شهر آبی معروف شده بود و در کوهستانهایش که اسب و الاغ برای این منظور کارآیی کافی نداشتند، از قاطر یا همان "استر" استفاده می شد. محلّ تبعید علیمحمّد باب بوده و اکنون قطب تولید درب یا همان "باب" در کشور می باشد. دوّمین محصول عمدۀ کشاورزی اش هم سیب است که یک میوۀ ماسونی است. تاریخ تولّد او 13، 66 و عدد اسمش هم 55 است. در امضایش هم دو تا خطّ موازی به کار می برد. اغلب موارد به آهنگهای مرحوم محمّد نوری گوش می کند که علاوه بر اینکه نوری است، در آهنگ "ای دیار خوب من" به جای اینکه قاعدتاً بگوید: به دو چشم من بتاب، گفته است: به چشم من بتاب. حالا اگر از فنّاوری ریورسینگ در مورد آثار او نیز بهره بگیریم، احتمالاً نکات فراوان دیگری را هم کشف خواهیم کرد. در خانۀ خودشان هم یک جوجه اردک دارند که این اردک از حیوانات ماسونی است، زیرا لژ غاز از لژهای معروف فراماسونری لندن بوده. تازه خیلی وقت ها هم پیاده سر کلاس می رود و بر می گردد که دو تا پای پیاده در بین دانشجوها معروف است به خطّ یازده. الآن هم دیدید که در پایان حرف قبلی اش 11 تا علامت تعجّب گذاشته بود ».

نکتۀ جالب توجّه اینجاست که: مفاهیمی را که در حال حاضر نمی توانند به فراماسونری نسبت دهند، یا می گویند "کار خود ماسونها بوده تا بعداً بتوانند آن را به نفع خود مصادره کنند"، مثلاً جنگ لبنان را خودشان 33 روز کش دادند، یا ساعت ورود امام خمینی(ره) به میهن را که 9:27 بوده خودشان گفتند 9:33 تا مصادره کنند؛ یا اگر بزرگتر از این حدود باشد، می گویند "خدا خودش آنچنان کرد تا به فراماسونها رودست بزند" مانند تعداد اصحاب امام حسین(ع) در روز عاشورا. من نمی دانم اگر این میان ساعت ورود امام(ره) به میهن واقعاً 9:33 بود، چه می خواستند بگویند؟ می گفتند "خلبان ماسون 6 دقیقه طول پرواز را کش داده تا آن ساعت به زمین بنشیند" یا می گفتند "خدا خودش آنطور کرد تا به فراماسونها رودست بزند" ؟! اخیراً دیدم در کتابهای درسی تاریخ دبیرستان تولّد امام خمینی(ره) را به شمسی، از ترس این عدّه به جای 20 شهریور، اوّل مهر نوشته بودند. اینها چه پاسخی دارند برای این سؤال که: بالاخره فراماسونری خودش چیست؟ یک سازمان استعماری با مرکزیّت انگلیس است یا یک مکتب اعتقادی؟ اگر سازمان استعماری است، روی چه حسابی شخصیّتهای بسیار کهن تاریخی مانند قابیل پسر حضرت آدم را که برادر خود را کشت فراماسون عنوان می کنید؟ آن زمان استعمار در کار بوده و انگلیسی وجود داشته؟ و اگر یک مکتب اعتقادی است، مبانی اعتقادی اش چیست؟ پس چرا اعتقادات را رها کرده و چسبیده اید به نمادها؟ آنهم نه نماد اصلی یعنی گونیا و پرگار با یک حرف G در وسط، بلکه هر چیزی که ممکن باشد !!

پناه می بریم به خدا از شرّ شیاطین انس.

  • امید شمس آذر

شبی از شبهای زودرس زمستان بود که طبق عادت معمول، پای پیاده در راه بازگشت به خانه بودم. نیمه های راه یک زوج جوان که سوار ماشین بودند، سر راهم نگه داشتند و نشانی پادگان سپاه را ازم پرسیدند. گفتم: "دو خیابان جلوتر، دست راست". بعد از اینکه خداحافظی کرده و رفتند، پیش خود به فکر فرو رفتم که: این وقت شب آنها کجا، پادگان سپاه کجا؟ به راهم ادامه دادم. دو خیابان که جلوتر رفتم، یک صدای گوپ_گوپ از دور شنیدم. دنبال صدا به سمت راست چرخیدم. متوجّه چراغانی های آن طرف شدم. اوّلش فکر کردم عروسی است. بعد دیدم نه! مراسم دهۀ فجر در سالن اجتماعات واحد فرهنگی سپاه در حال برگزاری است و دو باند پهن هم در دو طرف ورودی ساختمان گذاشته اند تا پیام انقلاب ما را به گوش جهانیان برسانند:

"ناش ناش، نیناش ناش

شبو تا به صبح بیدار باش

موهاتو فر بده، حالا بیا تو با من قر بده" !!!

با خود گفتم: ببینید که از سرود "الله اکبر،خمینی رهبر" و آن حماسی خوانی های رعشه انگیز استاد قره باغی به کجا رسیدیم؟!... . سری تکان دادم و رد شدم. سؤال اینجاست که: اگر این کارها به اسم جذب حدّاکثری صورت می گیرد، خود این جذب در چه راستایی است؟ و مهمتر اینکه: اگر واقعاً ذائقۀ جامعۀ ما این است، پس در این همه مدّت چه کار کرده ایم؟ 38 سال زمان کمی نیست. یک نسل تمام و بیشتر.

  • امید شمس آذر

با توجّه به آیۀ شریفۀ «الله ولیّ الّذین آمنوا یخرجهم من الّظلمات إلی النّور والّذین کفروا أولیائهم الطّاغوت یخرجونهم من النّور إلی الظّلمات...»، نور واحد است و ظلمات کثیر. امّا با توجّه به اینکه زمان فاروق است و در نهایت حق را از باطل جدا می سازد، دور از انتظار نیست که ظلمات کثیر در اواخر زمان با علیه دشمن مشترک خودشان به سرپرستی آن ظلمت اصلی متّحد شوند؛ یا به تعبیری ان ظلمت اصلی دیگر ظلمات را برای مقابله با نور واحد تحت سیطرۀ خود درآورد. این ائتلاف را یکجا می توانیم "جریان باطل" بنامیم. منظور از ظهور دجّال در آخرالزّمان هم همین است.

رهبر این ائتلاف همان آیینی است که خطرناکترین انحراف مسئلۀ شرور عنوان شده است: "اعتقاد به خدایی که نه خوب است و نه بد و خوب مطلق و بد مطلق دو تن از مخلوقاتش انسان کامل و شیطان اند که به نمایندگی از او جهان خلقت را اداره می کنند". در عرصۀ اجتماعی نیز در واقع اعتقاد به این تفکّر غلط که: قدرت حقیقی در آمیختگی خوبی و بدی است و فرد تا زمانی که خوب یا بد است نمی تواند قدرتمند باشد. در عرصۀ سیاسی نیز قدرت از آن کسانی است که همواره سکوت اختیار کنند و موضعگیری راست یا چپ خود را هیچگاه به طور آشکار عنوان نکنند. و به طور خلاصه توصیه به این که فرقی ندارد آدم خوبی باشید یا آدم بدی، به هر حال سعی کنید آدم بزرگی باشید !!

این آیین ابتدا در هند با نام "برهما" ظهور کرد و بعدها مجوّز آیین شیطان پرستی یا دیویسنی را در اعصار بعدی فراهم کرد. البتّه دیویسنی با "پرستش شر" که امروزه به غلط شیطان پرستی خوانده می شود اشتباه نشود. بعضی نیز به غلط از شیطان پرستی قدیم و جدید صحبت می کنند که تعبیر صحیحی نیست و اشتراکات این دو نحله آنقدر نیست که هر دو را ذیل یک عنوان قرار بدهیم. دیویسنی که بعدها مدّتی دین بومیان هند و ایران و اروپا شد، در ایران جای خودش را به آیین زمینی ولی توحیدی مزدیسنی داد که این نیز با دین آسمانی زرتشت(ع) که بعدها ظهور کرد نباید اشتباه شود، ولی در سرزمین هزارآیین هند همچنان باقی ماند. در یونان هم تا حوالی ظهور اسکندر یعنی تا زمان غالبیّت آیین میترا برگرفته از مهرپرستی ایرانی -که این نیز با خورشیدپرستی نباید اشتباه شود- در اروپا دوام آورد و حتّی چند سدۀ منتهی به آن، آیین رسمی سراسر یونان و روم شد. آیین برهما در ایران با نام آیین "زروان" شناخته شد و بعدها در بین بنی اسرائیل با نام "کابالا/قباله" یا به اصطلاح عرفان یهود.

امثال شمرون بن یساکار (سامری) پیرو این آیین بودند که توانستند دین موسی(ع) را بر اساس آن  تحریف کنند. دیگر ادیان اسمانی را هم عمدتاً همین گروه بودند که تحریف کردند. تا اینکه همزمان با انقلاب فرانسه به طرز جالبی با تأسیس کشور آمریکا نیز تقارن زمانی دارد، این جریان خواست دیگر یک سر و سامانی به خودش بدهد و به صورت تشکیلاتی و منسجم فعالیت سازمان یافتۀ خودش علیه جریان حق را شروع کند، چون دیگر کم کم آخرالزّمان داشت شروع می شد! همزمان با آن، یک صنفی در فرانسه و برخی از دیگر کشورهای اروپایی فعالیّت می کردند با فراماسون ها یا بنبایان آزاد که واقعاً بنّا بودند و صنفشان یک صنف صنعتی و اقتصادی بود و به هیچ وجه جنبۀ اعتقادی و سیاسی نداشت. جریان باطل پیش گفته، تشکیلات آن صنف را تمامی به نفع سازمان تازه تأسیس خود مصادره کرد و خود را به نام آنان "فراماسونری" نامید و علامت گونیا و پرگار را که ابزار و آلات بنّایی هستند، نماد خود قرار داد. آن وقت برای توجیه ارتباط این اسم و این نماد با فعالیّتهای دین ستیزانه و استعمارگرانۀ خود، داستانهای مربوط به بنای هیکل سلیمان(ع) و... را جعل کرد.

 امّا بدبختی اینجاست که بعضی شیاطین انس در جمع ما مانند آقای علی رفیعی (به اصطلاح علی اکبر رائفی پور که در شیطنت دست کمی از آقای مرتضی محبّ الاولیاء ندارد!)، جریان باطل را کلّاً فراماسونری می نامند. بعضی دیگر هم که ناخواسته -شاید هم خواسته- آلت دست آنها قرار گرفته اند، از سازمان استعماری و نه مکتب و آیین فراماسونری صحبت می کنند و حتّی از این میان عدّه ای می گویند: "فراماسونری دوتاست؛ یکی انگلیسی، یکی فرانسوی" و مثلاً در پاسخ به شبهۀ فراماسون بودن سیّد جمال الدّین اسدآبادی وی را از سنخ فراماسون های نوع دوّم یعنی فرانسوی عنوان می کنند؛ سیّد جمال در واقع بنّا بوده است!! هر کدام از اینها یک جای قضیه را درست و جای دیگر را غلط می گویند و یا ناگفته می گذارند (از سر شیطنت یا نادانی و یا هردو) که این وسط فرصت برای تکفیری ها فراهم می شود که معمولاً هم از بین خودشان هستند. در مورد این تکفیری های مدرن ان شاءالله در آینده بیشتر توضیح خواهم داد.
  • امید شمس آذر

مفاهیم تظاهر، ریا، نفاق و تزویر هرچند همگی از یک سنخ اند، ولی در تعاریفشان تفاوتهایی با هم دارند؛ تظاهر صرفاً به معنی نمایش دادن و در جلوی چشم قرار دادن شعائر دینی است. از این رو در مواردی بد و در مواردی خوب است. ریا مشکلی درونی در فرد است که اعمال دینی را به جا می آورد، ولی در درون دل خود نیّت خالص ندارد و علاوه بر رضای خالق، رضای مخلوق را نیز در نظر می گیرد و به نوعی غیر خدا را در کار خدا شریک می گیرد. نفاق نیز همان ریا است در ابعادی وسیع تر و از جنبۀ اجتماعی. امّا تزویر که از آن به عنوان بزرگترین آفت دین یاد کرده اند؛ تزویر مبنایش بر مردم فریبی و دروغگویی به دیگران است. اگر ریاکار و منافق برای مردم و تحسین آنان اهمیّتی هم شأن خدا قائلند، مزوّر همۀ آنان را پست می شمارد و چون از سر بی ایمانی حاضر به دروغ و نیرنگ می شود، در واقع برای خدا نیز اعتباری قائل نیست. در مقام مقایسه: اگر منافق مشرک است، مزوّر به نوعی کافر است. منافق برای رضای مردم هم که شده نماز می خواند، ولی مزوّر در حالی که نماز نمی خواند، خود را پیش مردم نمازگزار می شناساند!

  • امید شمس آذر

حضرت امیرالمؤمنین امام علی(ع) فرمودند: «از خواندن سه کتاب غافل مباشید؛ قرآن، طبیعت، تن آدمی».

        *

فلسفۀ اسلامی -به مفهوم مصطلح آن- تاکنون سه دورۀ عمده را پشت سر گذاشته که در هرکدام از آنها، غلبه با یکی از سه گروه مشّائیون، اشراقیون و طرفداران حکمت متعالیه بوده است. به طور خلاصه بنیاد تفاوت این سه گروه با یکدیگر در این است که: حکمای مشّائی قائل به نقش بارز عقل در طیّ مسیر إلی الله هستند، حکمای اشراقی برای شهود نقش بیشتری قائلند و حکمای صدرایی به هر دو عامل عقل و شهود توجّه دارند در کنار بهره گیری از وحی الهی. حکمت متعالیه توسّط حکیم صدرالمتألّهین شیرازی معروف به ملّاصدرا عرضه شده و در عصر اخیر توسّط علّامه طباطبایی(ره) تکمیل گشت که تاکنون در فلسفۀ اسلامی، کسی بالاتر از آن حرفی برای گفتن نداشته است. امّا شاید همۀ این تلاشهای هزارساله در مدّتی بس کوتاهتر می توانست به ثمر برسد.

قطعه شعری از شاعر مغموم معاصر مرحوم احمد عزیزی به جای مانده با عنوان: "تفکّر گیاه شهود است"؛ یا به زبان دیگر، معادل: شهود میوۀ تفکّر است. حال، خود این تفکّر نیز میوۀ مطالعه است؛ مطالعۀ سه کتابی که در ابتدای این مقال نقل شد و در رأس آنها: قرآن کریم که انشاء مستقیم خداوند متعال به طریق وحی بوده است. وحی عقل مطلق است و شهود فروزۀ وحی. تفکّر یا اندیشیدن، ابزار اتّصال عقل یا خرد محدود به خرد مطلق است. در این میان علم یا دانش هم، ابزار ورزیدن این اندیشه است در راستای تقویت هرچه بیشتر خرد. بدین سان، این سه عامل با همدیگر در یک راستا قرار می گیرند و خلاصۀ تمام آنچه که سیر و سلوک عرفانی می خوانیم، در سه کلمه بروز می یابد: مطالعه ==> تفکّر ==> شهود.

پس به نوعی حکمت مشّاء بر اساس تفکّر بوده، حکمت اشراق بر اساس شهود و حکمت متعالیه بر اساس هر دو در کنار مطالعه. براین اساس به نظر می رسد ترتیب این سه دوره در تاریخ، نسبت به آنچه که باید می بود، اندکی پس و پیش شده و روند طبیعی ایجاب می کرد که به همان ترتیب پیش گفته بیاید.

  • امید شمس آذر

هنگامی که پیامبر اعظم (ص) چشم از جهان فرو می بست، پشت سر یکی از همسرانش حرف و حدیث بود که حضرت(ص) با توطئۀ او مسموم و شهید شده است. هرچند مدّعیان برای این سخن دلایل خاصّ خود را داشتند، امّا هیچگاه آن را به طور رسمی اعلان نکردند و نگذاشتند از حدّ یک شایعه فراتر برود. سالها گذشت... . سبط اکبر رسول خدا (ص) امام حسن مجتبی (ع) در خانۀ خود توسّط زوجه اش جعده مسموم شده و به شهادت رسید. آن هم در 28 صفر یعنی سالگرد رحلت رسول خدا (ص). با اینهمه، هنگامی که تابوت حامل پیکر مبارکش طبق وصیّت خودش برای خاکسپاری به سوی مزار جدّش رسول خدا (ص) در حرکت بود، با دخالت امّ المؤمنین عایشه با این اقدام مخالفت شد و و مخالفان حتّی به قیمت تیرباران کردن تابوت امام(ع)، از دفن آن در جوار قبر پیامبر(ص) جلوگیری کردند.

تمام این مسائل را بگذارید در کنار شباهت چهرۀ امام حسن(ع) با رسول خدا (ص).

حالا می توانید بفهمید حق با شایعه بود یا با عایشه ؟!

  • امید شمس آذر

مصطفی خمینی،

مصطفی چمران،

مصطفی مازح،

مصطفی عقاد،

مصطفی احمدی روشن،

و در رأس همه:

محمّد مصطفی (صلّی الله علیه و آله).

ان شاءالله بتوانیم اندکی از دینمان را در حقّ این بزرگان -در حدّ توان خود- ادا کنیم.


  • امید شمس آذر

رنسانس واقعیت داشته، ولی اینطور که می گویند نبوده. بعد از جنگ های صلیبی، اروپائیان فقط به این مسئله پی نبردند که از نظر علمی عقب مانده هستند؛ به این نکته هم واقف شدند که دینداری سازگار با علم هم ممکن است. آنان با دیدن میزان پیشرفتگی علمی مسلمانان و سبک زندگی مترقّی آنان، از اینکه به روی چنین امّت بزرگ و مردمان محترمی شمشیر کشیده بودند، عمدتاً پشیمان بودند. از میان پیروان نهضت رنسانس اروپائیان، دانشمندان آنان در آن عصر و بعد از آن که در رأسشان نام بزرگانی چون لئوناردو داوینچی و اسحاق نیوتون می درخشد، در صدد حاکم کردن اسلام در منطقۀ خود از راه آشناسازی بچّه های اشراف زادۀ اروپایی با اسلام و مسلمان ساختنشان و گسترش این آیین در آن سرزمینها با کمک ثروتهای انبوه آنان بودند. همزمان با آنان معترضینی چون مارتین لوتر و چان کالون که بعدها پیروانشان به نام پروتستان ها شناخته شدند، در راستای زدون آخرین آثار به جا مانده از مسیحیّت -با همان تحریفاتی که درش اعمال شده بود- فعالیت می کردند.

هر دو گروه دانشمندان و پروتستان ها، در برنامل مبارزه با دشمن مشترک خود کلیسا که با سلطۀ دیرینۀ خود بر اجتماع اروپا، مانع پیشرفت علمی در آن قارّۀ کوچک شده بود، با یکدیگر هم رأی و هم عقیده بودند. همین امر باعث شد که این دو گروه هیچ گاه به طور جدّی روبروی هم قرار نگیرند. امّا پروتستان ها با نامردی تمام، مبارزه با کلیسا را به مبارزه با اصل دین تبدیل کرده و بی دینی را جایگزین مسیحیّت ناکارامد روز ساختند. بعدها به خصوص بعد از انقلاب کثیف (یا به اصطلاح کبیر) فرانسه در اواخر قرن هیجدهم، با کشته شدن بازماندۀ این دانشمندان اسلام گرای اروپایی چون لاوازیه، یاد و خاطرۀ این نهضت نسبتاً اصیل از صفحات تاریخ زدوده شد.

و بدینگونه جریان ضدب مذهبی پروتستانیزم با آن مادّی گرایی و اومانیستی اش، یکّه تاز میدان گردید، آن هم به اسم مذهب!

  • امید شمس آذر

عمری است به هوای بارانی می گوییم: هوای خراب،

به چراغ راهنما می گوییم: چراغ قرمز،

به پروازگاه می گوییم: فرودگاه،

به بهبودستان می گوییم: بیمارستان،

و... .

ما را چه می شود؟!

مگر همان ملّتی نبودیم که به روابط تیره می گفتیم: روابط شکرآب،

به کوچۀ تنگ می گفتیم: کوچۀ آشتی کنان،

به زن -طبق حدیثی از پیامبر(ص)- می گفتیم: عورت،

به مادربزرگ می گفتیم: عزیز،

به روزه می گفتیم: عروج،

به یخ در جهنّم گفته ایم: یخ در بهشت،

و... ؟

چه بودیم و چه شدیم ؟؟

  • امید شمس آذر

سکس وجه مشترکی با رمانتیسم دارد و خشونت وجه مشترکی با حماسه. محتوای هنری داستاهنای اساطیری یونان و روم باستان تشکیل شده از: فصل مشترک سکس و رمانتیسم + فصل مشترک حماسه و خشونت. ما رمانتیسم غیر شهوانی و حماسۀ غیر خشن هم داریم -همانطور که سکس غیر رمانتیک و خشونت غیر حماسی هم داریم-، امّا اثری از آن در داستانهای یونان و روم باستان نمی بینیم؛ و این یعنی: این داستانها سکس را به اسم رمانتیسم و خشونت را به اسم حماسه به خورد مخاطبان می دهند..

امّا در کنار این مسئله، باید به این نکته نیز همزمان توجّه داشت که: این داستانها -با همین محتوایی که دارند- در نزد خود آن مردمان جنبۀ اعتقادی داشته و اساس عقاید دینی و مذهبی آنان را تشکیل می داده اند. ما امروز این داستانها را در حوزۀ ادبیّات و هنر بررسی می کنیم، امبا از خود نمی پرسیم: خود یونانیان و رومیان چه؟ آیا آنان هم مانند مردم روزگار ما بر غیر واقعی بودن روایتهای اسطوره ای خویش واقف بودند و تنها از جنبۀ هنری بدان می نگریستند، یا اینکه واقعاً به آنها اعتقاد داشته و واقعی شان می پنداشتند؟ اگر به این روایتها اعتقاد داشته و آنها را واقعی می دانستند، معلوم می شود که تا چه اندازه عقب مانده و خرافه پرست بودند! اگر هم اعتقاد نداشته و صرفاً به دنبال جنبه های زیبایی شناختی بودند، پس چقدر بی دین و لائیک بودند!

سؤال مهمتر اینکه: حکمت و فلسفه -همان حکمت و فلسفه ای که حوزۀ بحثش مبانی هستی شناسی و جهان بینی ادیان و ابزار کاری اش عقل و اندیشه است- اگر از چنین جغرافیایی برخاسته باشد، ثمره اش چه خواهد بود ؟!

  • امید شمس آذر

تمام موفّقیت هایم را در درجۀ اوّل مدیون مادرم هستم که مرا از راه حلال به دنیا آورد،

سپس مدیون پدرم که مرا با نان حلال بزرگ کرد.

بیش از این توقّعی از آنان نداشته و نمی توانم داشته باشم.

  • امید شمس آذر
  • رهبری این همه تأکید می کنند که: از توهین به نمادهای اهل سنّت بپرهیزید.

شما پرهیز که نمی کنید هیچ، این کار را برای خود واجب قرار داده اید!


  • رهبری صریحاً می گویند: خدا لعنت کند دستهایی را که نمی خواهند دانشگاه سیاسی (و نه سیاست زده) باشد.

شما به انحاء مختلف خود را مستحقّ این لعنت می گردانید!


  • رهبری با اطمینان از حقّانیّت مواضع ما، اصل آزادی بیان را همیشه گوشزد می نمایند.

شما به دلایل غیر موجّه، این اصل را خدشه دار می کنید!


  • رهبری با ذکر این نکته که «امثال بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن خرقانی را با این "مدّعیان صوفی گری" نباید اشتباه کرد»، تصریح می کنند که تصوّف یا عرفان، خود اصیلی که بدل هم دارد.

شما مرتّب دم از بطلان تصوّف به عنوان نسخه بدل عرفان می زنید تا بزرگانی را که صوفی نامیده شده اند قاطی مدّعیان تخطئه کنید!


  • رهبری در مقابل اظهارات شما که معتقد بودید عدّه ای به این خاطر مکتب ایران را مطرح کرده اند که قطبی در مقابل مکتب اسلام ایجاد کنند، می فرمایند که: «من چنین برداشتی نمی کنم».

آنگاه شما با گستاخی می گویید: خیر، همینی که ما می گوییم!


  • رهبری در راه برون رفت از فتنۀ خطرناک مزبور، گفتمان بی نظیر "مکتب امام(ره)" را طرح می نمایند.

شما به نحو حیرت انگیزی این گفتمان را در جا خفه می کنید!

 

  • رهبری زبان کنونی مردم آذربایجان را همیشه "ترکی" عنوان کرده اند.

شما همیشه می گویید "آذری"!


  • رهبری سال 91 را سال "تولید ملّی، حمایت از کار و سرمایۀ ایرانی" نام می گذارند.

شما بنر می زنید: سال تولید ملّی، حمایت از کار و سرمایۀ "ملّی" گرامی باد!


  • رهبری از آقای هاشمی رفسنجانی همیشه به لقب "حجّةالاسلام والمسلمین" تعبیر کرده اند.

شما اصرار دارید که بگویید: "آیت الله" هاشمی رفسنجانی!


  • رهبری در جریان فتنۀ 88 ندا بر می آورند: «أین عمّار؟» کیست روشنگری که اذهان عمومی را روشنگری کند؟

شما بلافاصله این ندا را به این صورت تحریف می کنید که گویا ایشان طلب جان فدا و پیش مرگ کرده اند!


  • رهبری از شهید آوینی(ره) به نام سیّد شهیدان اهل "قلم" یاد می کنند.

شما این شهید بزگوار را در مستند تلویزیونی اش روایت فتح خلاصه می کنید!


  • رهبری برای جا انداختن الگوی زندگی پیشرفته بر اساس سیره و فرهنگ بزرگان دین و مردان خدا، گفتمان سبک زندگی اسلامی را مطرح می فرمایند.

شما فوراً آن را به سنّت گرایی در زمین هایی چون معماری و طبّ و ... تعبیر می کنید و از این راه دوباره همین تجمّل گرایی کنونی را با رنگ و لعابی دیگر ترویج می دهید!


 

کافی ست یا باز هم بگویم؟

شما که اگر سال 92 ساختمانی را افتتاح کنید، می گویید: به مناسبت سال حماسۀ سیاسی - حماسۀ اقتصادی. اگر همان ساختمان را سال 93 افتتاح کنید، می گویید: به مناسبت سال اقتصاد و فرهنگ با عزم ملّی و مدیریّت جهادی. سالهای دیگر هم به همین منوال!


کاسه های داغ تر از آش! که به دروغ خود را مدافع حریم ولایت و محافظ نظام و آرمانهای امام می نامید:

ما رهبرمان حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای ست. شما رهبرتان کیست ؟؟

  • امید شمس آذر

هواهای نفسانی طبقات مختلفی را شامل می شود که شدّت سختی غلبه کردن بر هرکدام از آنها، به میزان فاصله ای است که از میانگین قابل قبول انسانیّت دارند. در این میان، خشم و غضب جایگاه بسیار غلبه ناپذیرتری نسبت به شهوت جنسی دارد. نفوذناپذیرتر از هردوی اینها، جایگاه حبّ مال و ثروت است از تمامی اینها نیز مقاوم تر: حبّ جاه و مقام؛ چنانچه گفته اند: این میل، آخرین بازمانده از امیال نفسانی است که از دل مؤمن بیرون می رود.

اربابان قدرت و ثروت، همیشه برای برده ساختن انسانهای دیگر، دو عامل شهوت و غضب را بین آنان شایع می سازند. زیرا دوست دارند با موجوداتی طرف باشند که به موجب این دو غریزۀ مهار نشده شان، هرچه بیشتر به حیوانات شبیه باشند. امّا در مورد دو عامل دیگر، نه خود ثروت و قدرت که "علاقۀ به ثروت و قدرت و خشوع در مقابل آن" را شیوع می دهند. چون -آنطور که گفتیم- برده می خواهند نه رقیب!

  • امید شمس آذر
امام علی بن موسی الرّضا علیه السّلام فرمودند: عقل شخص مسلمـان تمـام نیست, مگر ایـن که ده خصلت را دارا بـاشـد:
1ـ از او امید خیر باشد.
2ـ از بدى او در امان باشند.
3ـ خیر اندک دیگرى را بسیار شمارد.
4ـ خیر بسیار خود را اندک شمارد.
5ـ هـر چه حـاجت از او خـواهنـد دلتنگ نشـود.
6ـ در عمر خود از دانش طلبى خسته نشود.
7ـ فقـر در راه خـدایـش از تـوانگـرى محبـوبتـر بـاشــد.
8ـ خـوارى در راه خـدایـش از عزت بـا دشمنـش محبـوبتـر بـاشــد.
9ـ گمنـامـى را از پـر نـامـى خـواهـانتـر بـاشـد.
10ـ سپس فـرمـود: دهمى چیست و چیست دهمى ؟ به او گفته شـد: چیست؟ فـرمـود:
احـدى را ننگـرد جز ایـن که بگـویـد او از مـن بهتـر و پـرهیز کـارتـــر است.

متن حدیث:
لا یتـم عقل امـرء مسلـم حتـى تکون فیه عشر خصـال : الخیــر منـه مـامــول. و الشر منه مامـون. یستکثر قلیل الخیر من غیره, و یستقل کثیر الخیر مـن نفسه. لا یسام من طلب الخـوائج الیه, و لا یمل مـن طلب العلـم طول دهره. الفقرفى الله احب الیه من الغنى و الذل فى الله احب الیه مـن العز فى عدوه. و الخمـول اشهى الیه من الشهره.
ثـم قال (ع) العاشره و ما العاشره؟ قیل له: ما هى؟ قال(ع): لایرى احدا الا قال: هو خیر منى و اتقى.
    «تحف العقول،صفحه442»
    ***
إن شاءالله همگی عامل به این علم ها باشیم. التماس دعا.
  • امید شمس آذر

ریاست محترم قوّۀ قضائیّه؛

اقدام غیرمتعارف مسئول هماهنگ کنندۀ سیاست خارجی اتّحادیّۀ اروپا در دیدار با برخی از محکومین فتنۀ 88 در سفر اخیرشان به جمهوری اسلامی ایران، خبر تأسّف باری بود که دل همۀ دوستداران میهن و نظام اسلامی را به درد آورد. مواضع صریح جنابعالی در خصوص محکومیّت این حرکت زنندۀ اروپایی ها قابل تقدیر و تحسین است. امّا آنچه در این میان به نظر می رسد تا حدّی مغفول مانده است، تسامح و کوتاهی های مسئولان داخلی کشور در قبال این موضوع است. لازم است که در کنار اعتراض به این اقدام ناهنجار طرف غربی، بیشتر به امر تذکّر به مسئولان داخلی در این خصوص توجّه فرمایید. چرا که، غربی ها در طول تاریخ ثابت کرده اند که از هیچ فرصتی برای ضربه زدن به استقلال و حیثیّت ملّی و مداخله در امور داخلی جمهوری اسلامی دریغ نمی نمایند و دشمنی دیرینۀ آنان با ملّت ایران و نظام اسلامی بر کسی پوشیده نیست. روی این حساب، چنین رفتارهایی از آنان دور از انتظار نخواهد بود. ولی اگر مسئولین داخلی ما در مقابل زیاده طلبی های آنان مقاومت کنند، آنان هرگز جرئت چنین حرکتهایی را به خود نخواهند داد.

بی شک این کوتاهی که از آن سخن می رود، تنها شامل حال مسئولان وزارت امور خارجه نمی گردد؛ بلکه قوّۀ محترم قضائیّه و شخص جنابعالی نیز در این زمینه قاصرید. چه، اگر سران فتنۀ 88 به هنگام خود به دادگاه فراخوانده شده و محاکمه می گشتند، امروز دیگر شاهد شکل گیری چنین اتّفاقات نامبارکی در عرصۀ عزّت ملّی نبودیم. در طول چهار سالی تعلّلی که نسبت به محاکمۀ سران فتنۀ 88 از سوی مسئولان عالی قضایی ملاحظه کردیم، دو گروه تندرو پیرامون این موضوع پدیدار شدند که تاکنون هردو در موضع گیری های خود نسبت به عاملین فتنه، راه افراط پیموده اند. گروهی با نیّت دلسوزی نسبت به نظام، شعار "موسوی و کرّوبی،اعدام باید گردند" سر داده اند و متقابلاً گروهی دیگر در هواداری این دو تن، شعار "موسوی و کرّوبی،آزاد باید گردند" سر می دهند. که البتّه در این بین نیز گروه دوّم که پیاده نظام اصلی دشمن است، به مدد تبلیغات رسانه های وابسته داخلی و خارجی مانند شبکه های ماهواره ای و فضای مجازی، بیشتر تقویت گردیده است. "موسوی و کرّوبی قبل از محاکمه نه اعدام باید گردند و نه آزاد باید گردند"، بلکه ابتدا محاکمه باید گردند و حرفهایشان باید شنیده شود تا هر دو گروه که در انتقاد یا حمایتشان دچار افراط شده اند، با شنیدن مواضع و استدلالات ایشان، پی به حقیقت قضیه برده و در جبهه گیری های خود تعدیل برقرار کنند. بعد از آن هرچه قانون در مورد ایشان حکم دهد، همه بدان گردن بنهند.

صادق باشید که بیشتر از این تعلّل در این موضوع، قابل توجیه نیست.

        والسّلام

  • امید شمس آذر
این روزها که مسابقات المپیک و پارالمپیک  2016 در برزیل در حال برگزاری ست، جهان را تب ورزش فراگرفته است؛ امّا نگاهی کوتاه به تاریخچۀ مسابقات المپیک و جام جهانی فوتبال نشان می دهد که همواره صهیونیسم جهانی، از حواس پرتی افکار عمومی برای انجام جنایت هایش بهره می برد. امسال نیز همزمان با برگزاری مسابقات المپیک در برزیل، گروهک تروریستی و وحشی داعش، زیر سایۀ جام جهانی و حمایت های آمریکا و رژیم صهیونیستی، در عراق و سوریه دست به جنایت های وحشیانه می زند.

تا حالا گروههای زیادی از بچّه های ارزشی ما، با صدور بیانیّه هایی، اقدامات داعش را محکوم کرده اند. خدا اجرشان بدهد. امّا من این نوع محکوم کردن ها را که از پشتوانۀ لازم عملی برخوردار نیستند و در حدّ شعار باقی می مانند، محکوم می دانم و معتقدم اقدامات این گروهک تروریستی خود محکوم است و نیازی به اینگونه محکوم کردن های کلیشه ای و بدون پشتوانۀ ما ندارد. کارهای زیادی به جای اینها از دست ما بر می آید که از آن غافل مانده ایم. به این خاطر در اینجا اصلاً قصد محکوم کردن اقدامات دولت اسلامی عراق و شامات(!!) را ندارم و در ادامه، در همین راستا تنها به یک نکته از ابعاد این قضیۀ دردناک اشاره می کنم. باشد که مورد توجّه و دقّت گروههای ارزشی ما قرار بگیرد.

سردار حاج قاسم سلیمانی اخیراً به داعش پیام داده که:

"اگر پایتان به حرم سیّد الشّهدا(ع) برسد، با کسب اجازه از مقام عظمای ولایت و فرماندهی کلّ قوا حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای، کربلای جدیدی را رقم خواهیم زد که تاریخ به خود ندیده باشد و نماز شکر را با سربازان امام خامنه ای در بقیع می خوانیم".

خدا حاج قاسم سلیمانی را حفظ کند؛ ولی وقتی که با وجود فتوای امام خامنه ای مبنی بر ممنوعیّت توهین به نمادهای اهل سنّت، آقایان در ایّام فاطمیّه می ریزند داخل مسجد دانشگاه و فریاد می زنند: "لعنت بر ابوبکر ستمگر" و...، فکر اینجایش را هم باید بکنند. مگر دشمنان اسلام از همین جنایات داعش بهره برداری تبلیغاتی نمی کنند؟ مگر همه جا جار نینداخته اند که اینها جنگ شیعه و سنّی ست؟ چرا باید بهانه به دست دشمنان خارجی و داخلی بدهیم؟

بیایید به جای محکوم کردن خشک و خالی اقدامات اهل باطل، با پیروی تمام و کمال از رهبر حق، اثرات این اقدامات را خنثی کنیم.

  • امید شمس آذر

ریاست محترم قوّۀ مجریّه؛

دقّت داشته باشید که در همه جای دنیا -از جمله ایران- اتّفاق خوش یمن و مبارکی ست که احزاب و گروههای مختلف سیاسی و جناحهای رقیب، نهایتاً بر سر منافع ملّی با هم به توافق برسند و رقابتشان بعد از آن تنها بر سر جزئیّات باشد. امّا این بدان معنا نیست که از آمیختگی دو یا چند طیف از میان همۀ طیف ها به صورت گزینشی، طیف جدیدی به وجود بیاید که شعارش نیز دفاع از منافع ملّی باشد و به تدریج بقیّۀ طیفها را قانع کرده و با خود همراه نماید؛ بلکه بدین معنی ست که طیف ها و جناحهای مختلف، هرجا که پای منافع و مصالح ملّی و مبارزه با دشمن مشترک به میان آمد، از منافع گروهی خود دست بکشند و در این راه از خودگذشتگی نمایند.

ائتلاف گروهها اگر به این معنی باشد، خوب است. در غیر اینصورت باطل است. خاصّه اینکه: ما مسلمانیم و کشور و نظاممان یک کشور و نظام اسلامی ست. لذا برای ما منافع ملّی تا آنجا معتبر است که از دایرۀ اسلام خارج نشود. هر جا که بین این دو تداخل پیش بیاید، قطعاً منافع اسلام در اولویّت است.

امیدواریم به این مهم توجّه داشته باشید.

                                         مچّکریم

  • امید شمس آذر

در امتحانها مسلمانی پاسخ نمی دهد؛ ایمان لازم است. امام(ره) مثال می زند: "همۀ ما می دانیم که مُرده کاری نمی کند؛ ولی باز می ترسیم. علّت این است که علم داریم، ولی ایمان نداریم". تفاوت علم و ایمان در اینجا ست. باور باعث دگرگونی رفتار ما می شود. غسّال باور دارد که مرده نمی تواند کاری کند.

شیطان در اغوای انسان گام به گام پیش می آید. خداوند در قرآن می فرماید: «واعبد ربّک حتّی یأتیک الیقین»؛ و این یعنی در عمل باید بندگی را نشان داد.

«علم رسمی سر به سر قیل است و قال

نی از آن کیفیّتی حاصل، نه قال».

جواب اصلی برای این سؤال که: " چرا از خدا می خواهیم و نمی دهد؟"، این است که : "خدا مُسرف نیست؛ نعمتهای قبلی را که به تو داده است، بخور، بعد تقاضای نعمت جدید کن. اگر از قبلی ها استفاده نکنی، خراب می شود".

امام صادق(ع) در آخر حدیث عنوان بصری، به وی فرمود: "فاطلب فی نفسک حقیقة العبودیّة". و وقتی عنوان بصری در ادامه پرسید: "و ما حقیقة العبودیّة؟"، امام(ع) فرمود: اوّلین شرط آن، اطاعت است.

پس ارزش هر محیط و هر شرایطی، در ایمان آوردن و بندگی کردن خود ما ست. اگر در دانشگاه بنده شدیم، دانشگاه خوب است؛ اگر در دانشگاه بد شدیم، دانشگاه محیط نامناسبی ست!

  • امید شمس آذر

مقدّمه

کار اصلی حضرت امام زمان(عج)، گسترش قسط و عدل و تقسیم اموال و جِزع بین مردم نیست؛ کار اصلی حضرت(عج)، عزّت اسلام و ذلّت نفاق است. کار اصلی ما هم باید همین باشد.

مهدویّت، بهترین عامل برای وحدت ماست؛ در بحث امام اوّل بین شیعه و سنّی اختلاف است، امّا در امام آخر(عج) اختلاف نیست. من با یک پزشک اندونزیایی در مسجدالنّبی -به انگلیسی- صحبت می کردم. در سقف آنجا اسامی امامان ما(ع) -به همراه دیگر صحابه- حک شده است. با اشاره به آنجا گفتم: "مهدی را می شناسی؟". گفت: " آری،در آخر دنیا می آید". گفتم: "احتمال دارد فردا بیاید؟". تأمّل کرد و گفت: آری،شاید". گفتم: "حالا که ممکن است بیاید، آماده ای؟". منقلب شد. گفتم: "دوست داری اگر بیاید،از یارانش باشی؟". زد زیر گریه.... . بنده در سخنرانی مرکز جهانی شدن بحث کردم که: "این جهانی شدن، چشم انداز موعود ادیان است". آقایی گفت: "شما که گفتی جهانی شدن چشم انداز موعود ادیان است درست، ولی هرکدام از ادیان به یک موعود [جداگانه] اعتقاد دارند". خواستم جواب دهم، یک ابوالفضولی پاسخ داد: "هرکدام از موعودها که زودتر بیاید، قدمش روی چشم"!. من هم همین را می خواستم علمی پاسخ دهم: "خدا واحد است، موعود هم باید واحد باشد".

اگر منجی ها مختلف باشند، فردا باهم جنگ می کنند یا یکی می شوند؟ ما در حدیث داریم که فردای روزی که امام زمان(عج) بیت المقدس را فتح می کند، عیسی(ع) ظهور می کند. امام(عج) می آید تا وحدت برقرار کند. شما فکر کرده اید که چرا مادر امام زمان(عج) -نرجسه خاتون(س)- به تبار مسیحی می رسد؟ خب! اکثریّت جهان مسیحی اند. مهدویّت، ظرفیّت بسیار بزرگی در دست ما برای گفتگوی ادیان است.


ارتباط اوّل

اوّلین سخنرانی امام زمان(عج)، اشارۀ مستقیم به امام حسین(ع) است: "ای اهل عالم! من فرزند حسین هستم که عطشان شهیدش کردند و لباسش را درآوردند و مظلوم کشتند".

چرا اوّلین سخنرانی امام مهدی(عج) -زمانی که همۀ نگاه ها جمع و متمرکز است- راجع به امام حسین(ع) است؟ یکی از جواب ها -به پیشنهاد دکتر شمالی مقیم لندن- این می تواند باشد که: ....در آستانۀ ظهور، بحث امام حسین(ع) و مظلومیّت و... -به ویژه در جهان اسلام- آنقدر فراگیر می شود که تبدیل به موضوع روز می گردد. حضرت(عج) هم در واقع به مقتضای روز مردم را ارجاع می دهد که "ای مردم! این حسینی که از مظلومیّت و برحق بودن و نبودنش صحبت می کنید، جدّ من است".

به نظر شما همین وقایعی که [امروزه] در سوریه و عراق می گذرد و قضیۀ سوء قصد به حرم زینبیّه و سامرّاء و... بحث امام حسین(ع) را دوباره فراگیر نکرده است؟....


ارتباط دوم

اگر آخرین فرایند با عاشورا رقم خواهد خورد، چه پیوند تاریخی بین عاشورا و انتظار می توانیم برقرار کنیم؟

از همان داستان آفرینش آدم(ع) و سؤال فرشتگان و جواب خدا که: "إنّی أعلم ما لا تعلمون"، و با توجّه به تفاسیر که: اسامی[که فرشتگان از بازگفتنش عاجز ماندند]، نامهای پنج تن اهل بیت(ع) بود که برعرش نوشته شده بود، بر می آید که: با اینکه در طول تاریخ همواره خونریزی داشته ایم -از قابیل فرزند آدم،که هنوز مرکّب قلم حکم خدا خشک نشده برادرش را کشت- و با اینکه فرشتگان از وجود انسان های صالح هم خبر داشتند، از یک چیز خبر نداشتند و آن: جامعۀ آرمانی ست که در آن فساد و خونریزی نباشد و انسان های صالح حکومت کنند.

امام حسین(ع) در وسط تاریخ قرار دارد و واقعۀ عاشورا فجیع ترین نوع خونریزی در طول تاریخ است. امّا در جامعۀ آرمانی دیگر فساد و خونریزی نیست و آن،جامعۀ مهدوی ست.

سؤالی که در اینجا پیش می آید،این است که: در این صورت، پس داستان شهادت امام مهدی(عج) توسّط زن یهودی چیست؟ اوّلاً: این روایت را عالمی شیعی به نام حائری یزدی در کتاب الزام النّاصب از عالمی سنّی به نام کُنجی شافعی نقل کرده و پایه ای ندارد. ثانیاً: این قول چند تا تالی فاسد دارد؛ الف) در آنصورت بعد از ظهور امام زمان(عج) هم باید چند تا آدم ناصالح باقی مانده باشند. ب) بنا بود خونریزی نشود، ولی در اینصورت خونریزی می شود. ج) این قول که مسیحی ها و یهودی ها و سنّی ها و... بعد از ظهور باقی می مانند قول ضعیف و خنده داری ست.... .


ارتباط سوم

نکتۀ سوم اینجا ست که: اگر جامعۀ صالحین بنا ست که بنا بشود، منتقمان و خونخواهان چه کسانی خواهند بود؟ یعنی "أین الطّالب بدم المقتول بکربلاء ؟".... .


ارتباط چهارم

چهارمین زمینۀ ارتباط، محوریّت امام(ع) است.

در عاشورا ایراد این بود که مردم امام خود را نمی شناختند؛ حتّی آشنایان نزدیک امام(ع) مثل عبدالله پسر جعفر طیّار شوهر حضرت زینب(س) که آویزان امام(ع) شد که: "به کوفه نرو، به یمن برو. اهل کوفه وفا ندارند". البتّه بی معرفت هم نبود و به جای خود، زن و بچّه هایش را فرستاد و از مال و منال هم دریغ نکرد. امّا لیاقت شهادت را نداشت. نمرۀ 15 می گیرد؛

بعضی نمرۀ 10 می گیرند. مثل ربیع بن خُثیم معروف به خواجه ربیع که در خراسان دفن است و زائران امام هشتم(ع) به زیارت وی هم می روند. من پیشنهاد می کنم از این به بعد نروید. وی یکی از 8 زاهد مشهور زمانۀ خود بود که در هنگام وقوع جنگ صفّین به امام علی(ع) گفت که "من طاقت جنگ مسلمانان را ندارم" و حضرت(ع) نیز او را به خراسان فرستاد -ظاهراً-. همین خواجه ربیع که روز و شب مشغول ذکر بود، وقتی خبر شهادت امام حسین(ع) را به وی دادند و وی نیز چند لحظه ای از روی تأثّر و حیرت با خبردهندگان مکالمه ای برقرار کرد، بعداً ابراز پشیمانی کرده که "چرا آن چند لحظه را با آنان صحبت کردم و از ذکرم بازماندم" !!

بعضی نیز کاملاً مردودند. مانند ابن تیمیّه . (خواجه ربیع حماقت داشت، ولی این بغض دارد). وی بر قیام امام حسین(ع) دو اشکال وارد می کند: 1. می گوید: حسین قیامش صحیح نبوده، چون بر امام زمان خودش خروج کرده است (!!). 2. دومین ایرادی که می گیرد، این است که می گوید: حسین بن علی کار اشتباهی انجام داد، چون جان خود و فرزندان و خانواده اش را به خطر انداخت (!!).

در پاسخ به ایراد نخست ابن تیمیّه باید گفت: مشکل این است که اینها تلقّی می کردند هرکس که -با هر طریقی- به حکومت برسد، اولی الامر و امام است و بین خود رایج کرده اند که: ألحقّ لمن غلب. هنوز هم می بینیم که در حوادث مصر چنین موضعی از سوی دانشگاه علوم دینی الأزهر -که متعلّق به علمای اهل سنّت است- اتّخاذ می شود. در پاسخ به ایراد دوم ابن تیمیّه هم باید گفت: اگر امام حسین(ع) خود را شهید نمی کرد، حقیقت به طور کامل محو می شد؛ اکنون اکثریّت جهان اسلام اهل سنّت اند. واقعیّتی ست که هست. اگر شهادت امام حسین(ع) نبود، از همین اقلّیت شیعه هم خبری نبود و الآن [فی المثل] شما به من می گفتید "ماموستا"! ، من هم به شما می گفتم: "برادران اهل سنّت"!

بسیاری از اهل سنّت کنونی هنوز باور ندارند که امام حسین(ع) نوۀ پیامبر(ص) و سیّد شباب اهل جنّت را با آن وضعیّت عطشان شهید کرده اند.


چرا از امام(عج) محرومیم؟

جواب این است که: چون جهان هنوز لیاقت لازم را برای ازتباط مستقیم با امام(عج) نیافته است.

در زمان یازده امام قبلی(ع)، "شناخت و ابلاغ" کامل دین تحقّق یافت؛ ولی "اظهار و غلبۀ دین" به طور کامل تحقّق نیافته است و طبق اجماع تمام علمای شیعه و اهل سنّت، آیۀ اظهار مربوط به آینده ست.


(بیانات حجّت الاسلام و المسلمین دکتر غلامرضا بهروزی لک در دانشگاه ارومیه)


  • امید شمس آذر

در قرآن مجید، از همسر تحت عنوان لباس یاد شده است (هنّ لباسٌ لکم و أنتم لباسٌ لهنّ). در تبیین چرایی این تعبیر، حاج آقا قرائتی به نکاتی اشاره فرموده اند که از خاطر می گذرد:

  1. باید در طرح و رنگ مناسب انسان باشد.

  2. وسیلۀ زینت برای انسان است.

  3. به انسان آرامش می دهد.

  4. عیب انسان را می پوشاند.

  5. انسان را از سرما و گرما حفظ می کند.

  6. متناسب با هوا ضخیم و نازک می شود.

  7. نداشتنش رسوایی است.

  8. انسان نیز باید آن را حفظ کند.

  9. خوبی و بدی اش بعد از استفاده اش معلوم می شود.

  10. لزوماً دوست داشتنش به معنی مفید بودنش نیست.

  11. با استفاده کردن از آن هویّت انسان عوض نمی شود.

  12. تمیز بودنش به معنای پاک بودنش نیست. پاک بودنش نیز به معنای تمیز بودنش نیست.

  13. همیشه شستشو نمی خواهد؛ گاهی تکان و نوازش لازم است.

  14. گاهی بیماری را منتقل می کند.

  15. گاهی جنسش خوب است، ولی دوختش خوب نیست.

  16. محدودیت هایی برای انسان به وجود می آورد، ولی منفعت دارد.

  17. خوب بودنش کافی نیست؛ باید به انسان بخورد.

  18. و... .

  • امید شمس آذر
پیشتر گفته بودم شیعه هستم چون پاسخی برای سؤالاتی که از نظر گذشت نیافته ام؛ حالا هم در جواب "چرا مجرّد هستم" می گویم چون پاسخی برای سؤالات زیر پیدا نکرده ام:


    1. نگاه عامل عشق است. عشق لازمۀ نکاح است. نکاح سنّت است. نگاه گناه است. یعنی چه ؟!!

    2. کسانی که نمی توانند تقوای الهی را رعایت کنند، باید ازدواج کنند. کسانی هم که نمی توانند ازدواج کنند، باید تقوای الهی را رعایت کنند. یعنی چه ؟!!

    3. از میان دو انحراف اخلاقی خودارضایی و دوستی با جنس مخالف، کدامیک گناهش بیشتر است ؟!!

    4. اینکه در عرف ما شایع است "یک نظر حلال است" مبنای شرعی دارد یا خیر؟ اگر دارد ارجاع بدهید. اگر ندارد تکذیب کنید.

    5. حسّی نسبت به کسی در درون خود داریم. از کجا بفهمیم عشق پاک است یا هوس ؟!!

    6. دو نفر مطلق نامحرم هستند. می خواهند مطلق محرم شوند. از کجا باید شروع کنند ؟!!

    7. تا آنجا که اطّلاع دارم، هرکس در جامعۀ ما متأهّل شده، یا با گناه شروع کرده و یا خود در انتخاب همسرش دخالت نداشته است. انتخاب چگونه است که با گناه همراه نباشد ؟!!

    8. اساساً عشق از کجا پیدا می شود ؟!!

    9. به طور خلاصه: در امر ازدواج، انتخاب مقدّم بر شناخت است یا شناخت مقدّم بر انتخاب ؟!!



(منتظر پاسخهای فقهی شما هستم)

  • امید شمس آذر


امروز، روزی است که "زروان اَکَرَنَه"(زمان بیکرانه=کرونوس یونانی/ساتورن رومی) خدای مورد پرستش زروانیان، با ضربات دشنۀ دو سر پیروز نهاوندی پاره شد.


زروانیان که اکنون به دروغ یهودی خوانده می شوند، عقاید خود را که مبتنی بود بر جبرگرایی و تقدیس شرّ، در قالب دین حضرت موسی(ع) ریختند و خدای بی منطق، خشن و کینه توز خود را "یهوه"(برگرفته از گئو/گاو) نامیدند. آنان در صدر اسلام، عمر بن ؟ را که از کودکی شناسایی کرده بودند، تجلّی خدای خود دانسته و تحت آموزش های ویژۀ خود به سرکردگی استاد کعب الاحبار قرار دادند تا بعدها اسطوره هایشان را محقّق کند:

- منصب خدایی آسمان را از دست اهورامزدا(ایزد انسان کامل=ورونۀ هندی/اورانوس اروپایی) غصب کند؛

- با این کار، مردم جهان را از فیض حضور او محروم گرداند؛

- در این راه، همسر و فرزند او را هم بکشد؛

- سند انقراض همیشگی زروانیان(قبالۀ فدک) را پاره کند و از سوی آنان به پاروکا(فاروق) به معنی نجات دهنده ملقّب گردد؛

- اهریمن(در اینجا معاویه/دجّال نخست از سلسلۀ شصت گانۀ دجّال ها) را بر سر قدرت بگمارد و در برابر اهورا قرار دهد؛

- با ترویج خوی عربیّت از نوع جاهلی زیر عنوان گسترش اسلام(!!)، مردم منطقه به ویژه ایرانیان موحّد را دچار سوء تفاهم و نسبت به اسلام بدبین نماید؛

- با این کار، از طرفی حمایت بزرگترین حامیان دین خداوندی را از اسلام سلب کند... ؛

- و از طرفی با دادن مجوّز تداوم حیات به جریانهای انحرافی باستانی، زمینۀ ظهور دجّال های بعدی و به طور خاصّ آخرین دجّال(=ماشیع/منجی نهایی زروانیان) را فراهم آورد؛

- و بالاخره با تحریف آخرین دین آسمانی، بشریّت را برای همیشه سردرگم نگه داشته و شایستۀ دریافت لقب پر افتخار " ابو الشّرور " (پدر همۀ بدی ها تا روز قیامت) گردد.

پیروز نهاوندی پدر مروارید(به عربی ابولؤلؤة)، کسی است که با شجاغت خود، چنین وجودی را از پای درآورد و از جانب ایرانیان "بابا شجاع الدّین" نامیده شد. با این حال، امروز پیکر زروان در جوار آخرین پیامبر الهی(ص) آرمیده و بابا شجاع الدّین ایرانیان در محلّ ساختمان معاونت اجتماعی و ارشاد فرماندهی انتظامی شهرستان کاشان، سالها ست که در "بازداشت خانگی" به سر می برد. امید که هرچه زودتر بی گناهی اش اثبات شود و دوباره به آغوش محبّان و دوستداران بازگردد و گره از کار فرو بسته شان بگشاید.

پیروز باشید.

یا علی(ع)

  • امید شمس آذر

در پستی به مشخصات ( http://uria2.blog.ir/1394/04/23 چرا شیعه هستم؟) پرسیده بودیم: « آیا صرف سرپرستی امّت اسلام برای خلیفه نامیدن فرمانروایان اسلامی بعد از پیامبر(ص) کافی ست یا شئون دیگری هم لازم است؟ اگر کافی ست، پس واژۀ مولا در غدیر خم چه معنای دیگری جز سرپرست می تواند داشته باشد؟ اگر شئون دیگری هم لازم است، پس به چه دلیلی همۀ فرمانروایان راشدی و بعد از آنان اموی و عبّاسی باید خلیفه نامیده شوند ؟! »؛

هنوز هیچ پاسخی دریافت نکرده ایم.

پس این سؤال همچنان به قوّت خود باقی ست.

  *

پرسیده بودیم: «آیا مولا به معنی سرپرست است یا به معنی دوست؟ اگر به معنی سرپرست است، پس جای هیچ بحث دیگری باقی نیست. اگر به معنی دوست است، پس چرا اهل سقیفه همان کسی را به جانشینی پیامبر(ص) برنگزیدند که پیامبر(ص) در غدیر خم به دوستی اش سفارش داده بود ؟! »؛

پاسخ دادند:

«ماجرای غدیر خم کوچکترین ارتباطی به جانشینی پیامبر نداشت.ایشان پیام آور اسلام و یک دین الهی بوده و نه صاحب یک تاج و تخت که ولیعهد و ملکه داشته باشد».

بررسی:

اوّلاً از معنای واژۀ مولا پرسیدیم و از قطعیّت ارتباط ماجرای غدیر خم با جانشینی پیامبر(ص) سخن نگفتیم. فعلاً این را جواب دهید.

ثانیاً این نظر شخصی شما ست. ۳۵۰ تن از بزرگان اهل سنّت نظر دیگری دارند.

ثالثاً خلیفه و جایگزین مگر فقط مال پادشاهان است؟ پیامبر(ص) در حدیث منزلت دربارۀ یکی از صحابه گفته اند که "او وزیر من است". حالا چه میگویید؟!

رابعاً پ نه پ! ابوبکر پادشاه بوده که جانشین داشته است؟! اگر پادشاه بوده، چرا نمی گویید پادشاه و می گویید خلیفه؟ وقتی پیامبر(ص) پادشاه نباشد، یک پادشاه چطور می تواند خلیفۀ او قلمداد شود؟! اگر هم پادشاه نبوده، به چه حقّی برای خودش جانشین تعیین کرده؟ مگر نمی گویید تعیین جانشین مخصوص پادشاهان است؟!

خامساً از بین ائمّۀ دوازده گانۀ شیعه و خلفای تاریخ اسلام، انصافاً کدامیک به این تصویری که شما از پیامبر(ص) ارائه دادید (پیام آور دین الهی بدون حکومت و فرمانروایی) شبیه ترند و کدامیک به صاحب تاج و تخت؟ کدامیک باید خلیفه نامیده شوند؟!

پس سؤال دوم هم همچنان به قوّت خود باقی ست.

  *

پرسیده بودیم: «آیا پیامبر(ص) برای خویش جانشین معرّفی کرد یا نکرد؟ اگر جانشین معرّفی کرد، اختلاف چرا؟ اگر معرّفی نکرد، روی چه حسابی فرمانروایان عالم اسلام بعد از پیامبر(ص) را خلیفة الرّسول می نامید ؟!»؛

پاسخ دادند:

«خیر؛ جانشینی معرفی نکرده اند. پیامبر بوده اند نه فاتح جهانگشا.ب عد از ایشان خلیفه و رئیس حکومت عربستان شدند و حکومت از حالت شارع الهی به صورت خلیفه مسلمان در آمد».

بررسی:

اوّلاً اصرار نداریم که جانشین معرّفی کرده اند؛ بلکه همانطور که گفتم اگر جانشین نداشته اند،روی چه حسابی فرمانروایان امّت اسلام بعد از ایشان را "خلیفه" می نامید؟ فعلاً این را جواب دهید.

ثانیاً آیا خدا فاتح و جهانگشا بوده که یکی از مخلوقاتش را خلیفۀ خود روی زمین می نامد و به ملائک دستور می دهد او را سجده کنند؟!

ثالثاً به فرض که جانشین معرّفی نکرده اند؛ کار درستی بوده یا اشتباه بوده؟ اگر بگویید اشتباه بوده، اصل نبوّت پیامبر(ص) را زیر سؤال برده اید -نعوذ بالله- و اگر بگویید درست بوده، چرا آقایانی که شما آنها را "خلیفه " می نامید،این کار درست را ادامه ندادند؟

رابعاً درآمد؟ ضمیر این فعل مجهول کیست؟ چه کسی یا کسانی،چرا و به چه اجازه ای حکومت را از حالت شارع الهی به صورت خلیفۀ مسلمانان درآوردند؟!

پس سؤال سوم هم همچنان به قوّت خود باقی ست.

  *


پرسیده بودیم: «آیا ابوبکر که پیش از مرگ جانشین خود را مشخص کرد، کار درستی بود یا اشتباه بود؟ اگر کار درستی بود، این چه کار درستی است که به فکر پیامبر(ص) نرسید؟ اگر اشتباه بود، عمر که با اشتباه روی کار آمده و به تبع او عثمان، و همچنین خود ابوبکر -که از سنت پیامبر(ص) تخطّی کرده- مشروعیتشان را از چه کسی گرفته اند ؟! »؛

پاسخ دادند:

«ابوبکر پیامبر خدا نبود؛ یک خلیفه بود».

بررسی:

 اوّلاً پاسخ ندادید؛ به هرحال درست بود یا اشتباه؟

ثانیاً اگر منظورتان از "پیامبر خدا نبود" تلویحاً این است که اشتباه بوده، همانطور که گفتم توضیح دهید که خود و دو جانشین بعدی اش مشروعیتشان را از کجا گرفتند؟ و اگر منظورتان این است که پیامبر خدا جانشین بعد از خود را تعیین کند، چرا در مورد پیامبر اسلام (ص) اعتقاد دیگری دارید؟!

ثالثاً یک خلیفه بود؟ خلیفۀ کی؟ این واضح است که هر خلیفه ای باید دنباله رو سلف خود باشد. اگر وی دنباله رو کس یا چیز دیگری ست، پس لیاقت ندارد به نام خلافت پیامبر(ص) بر تخت فرمانروایی بنشیند.

رابعاً توجیه اشتباه زمامدار مال مواقعی ست که وی به اجماع عقلای قوم، عاقلترین و شایسته ترین آنان بوده باشد و در کنار تمام موارد مدیریت صحیحش یک اشتباه هم داشته باشد؛ در حالی که تاریخ در مورد این زمامدار چنین چیزی به ما نمی گوید.

پس سؤال چهارم هم  همچنان به قوّت خود باقی ست.

  *


پرسیده بودیم: «آیا ابوبکر راست گفته است که: أقیلونی فلست بخیرکم(یعنی:مرا رها کنید،زیرا من بهترین شما نیستم) ؟ اگر راست گفته است، چرا تا به حال رهایش نکرده اید؟ اگر هم دروغ گفته است، پس چرا او را صدّیق می نامید ؟! »؛

هنوز هیچ پاسخی دریافت نکرده ایم.

پس نیاز به توضیح ندارد که سؤال پنجم هم همچنان به قوّت خود باقی ست.

  *


پرسیده بودیم: «آیا همۀ صحابۀ پیامبر(ص) مقدّسند یا بعضی بر بعضی دیگر برتری دارند؟ اگر همۀ ۱۲۰ هزار صحابه مقدّسند، پس شورای سقیفه با چه منطقی برقرار گردید که ۴۰ نفر از صحابه رأی همۀ آنان در غدیر خم را نپذیرند و کس دیگری را به تشخیص خود برگزینند؟ اگر بعضی از آنان بر بعضی دیگر برتری دارند، پس با چه منطقی نباید از خلفا انتقاد کنیم ؟! »؛

پاسخ دادند:

«قضاوت با خداست.الله از همه اعلام رضایت کرده.تشخیص برتری با ما نیست».

بررسی:

اوّلاً یعنی الله از منافقین هم اعلام رضایت کرده؟ "برائت" که نام سوره ای ست در قرآن و در شأن بعضی اصحاب پیامبر(ص) نازل شده،به چه معنا ست؟ به هر معنایی باشد، فکر نمی کنم به معنای رضایت باشد !

ثانیاً اگر همۀ اصحاب مورد رضایت خدایند، همانطور که گفتم آن 40 نفر چه امتیازی بر دیگران داشتند؟

ثالثاً اگر الله از همه اعلام رضایت کرده، چرا بین صحابه این همه اختلاف نظر وجود دارد؟ آیا می شود دو نفر هرکدام راهی بروند که ضدّ هم باشد و هر دو مورد رضایت خدا باشند؟ اصلاً خدا چه چیزی را قضاوت می کند؟!

رابعاً آیا سرنوشت قوم سبأ را در قرآن خوانده اید که می گویید تشخیص برتری با ما نیست؟ پس تکلیف امر به معروف و نهی از منکر چه می شود؟ اساساً فرق انسان با هویج در چیست ؟!

خامساً در امور شخصی افراد بله. خدا خود عالم به اسرار است و ما حقّ دخالت نداریم؛ امّا امور اجتماعی و در رأس آن رهبری جامعه امری ست که در سرنوشت تک تک مردم اثر دارد و خداوند انسان ها را مختار آفریده است.

پس سؤال ششم هم همچنان به قوّت خود باقی ست.

  *


پرسیده بودیم: «آیا علی(ع) اوّلین خلیفۀ بر حقّ رسول(ص) است یا چهارمین آنها؟ اگر خلیفۀ اوّل است، پس ابوبکر و عمر و عثمان را از کجا آوردید؟ اکر خلیفۀ چهارم است، پس چرا از مادرمان عایشه و از طلحه و زبیر که بر خلاف دستور روشن خداوند برخلیفۀ وقت شوریدند، اینقدر تمجید می کنید ؟! »؛

پاسخ دادند:

«خلیفه برحق یا بر ناحق نداریم. ایشان چهارمین خلیفه هست».

بررسی:

اوِّلاً اگر خلیفۀ بر حق یا بر ناحق نداریم، بهانۀ این همه اختلافات و جنگها در تاریخ اسلام چه بود؟ اختلافاتی که خیلی جدّی هم بوده، به طوری که گاهاً -فی المثل در جنگ جمل- خواهر را مقابل برادر قرار می داد. جز این است که هر کسی خود را بر حق و دیگری را بر ناحق می دانست؟ نمی دانم امّ المؤمنین عایشه که تا قبل از مرگ عثمان به بهانۀ اعتراض به وی در حجر اسماعیل تحصّن کرده بود و حتّی مردم را به قتل او تحریک می کرد، چطور بعد از به خلافت رسیدن علی(ع) به خونخواهی عثمان برخاست؟ علتّش هرچه باشد، با نظر شما جور در نمی آید.

ثانیاً به هر حال هم اگر ایشان چهارمین خلیفه است، چرا همانطور که گفتم از شورشگران علیه او اینقدر تمجید می کنید؟

ثالثاً بر حق یا بر ناحق نداریم؟! اصلاً چیزی به نام حق داریم یا نه؟!

پس سؤال هفتم هم همچنان به قوّت خود باقی ست.

  *


پرسیده بودیم: «آیا سرپرست امّت اسلام بعد از پیامبر(ص) -آنطور که ما اعتقاد داریم- از طریق نصب الهی تعیین می شود یا -آنطور که شما اعتقاد دارید- به یکی از چهار روش شورا، استخلاف، حلّ و عقد و استیلا ؟

اگر با انتصاب الهی تعیین می شود، پس به کجا چنین شتابان؟ اگر با یکی از چهار روش گفته شده تعیین می شود که به ترتیب از طرز انتخاب ابوبکر،عمر،عثمان و معاویه ریشه گرفته، پس طرز انتخاب خلیفۀ چهارم این وسط کجا رفت ؟! »

هنوز هیچ پاسخی دریافت نکرده ایم.

پس نیاز به توضیح ندارد که سؤال هفتم هم همچنان به قوّت خود باقی ست.

  *


پرسیده بودیم: «آیا فاطمه(س) وقتی از دنیا رفت، امام زمانش علی(ع) بود یا ابوبکر؟ اگر علی(ع) بود، پس به کجا چنین شتابان؟ اگر ابوبکر بود، چطور می تواند بر حق باشد در حالی که فاطمه(س) بر او غضبناک بود و پیامبر(ص) فرمود غضب او غضب خدا ست ؟! »؛

پاسخ دادند:

«امام فاطمه محمد(ص ) بود. و دینش اسلام و کتابش قرآن».

بررسی:

اوّلاً نگفتم "امام"، گفتم "امام زمان"؛ و پرسیدم "وقتی از دنیا رفت"، یعنی زمانی که [حضرت]محمّد(ص) در قید حیات نبود. تعبیر "امام زمان" که از حدیث معروف پیامبر(ص) -"من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة الجاهلیّة"- گرفته شده، یعنی: در هر زمانی یک امامی وجود دارد و زمین هرگز از حجّت خدا خالی نمی ماند. این را پاسخ دهید.

ثانیاً به فرض که امام زمانش فقط پیامبر(ص) بوده؛ مگر ابوبکر خلیفۀ همان امّتی نبود که پدر فاطمه(س) پیامبر آن بود؟ پس چرا باید بین آنها اختلاف پیش بیاید تا حدّی که فاطمه(س) به ابوبکر بگوید: "من تا زنده ام تو را نفرین می کنم" ؟ و بزرگان اهل سنّت هم روایت کرده اند که: فاطمه(س) از دنیا رفت، در حالی که از شیخین ناراضی بود.

ثالثاً با این حساب، پس امام ابوبکر که بود و دینش چه و کتابش کدام؟ آیا با فاطمه(س) یکی بود یا تفاوت داشت؟ اگر یکی بود، اختلافشان بر سر چه بود؟ اگر هم تفاوت داشت یکی از آن دو نفر باید کافر و مطرود باشد. حالا اگر بگویید آن یک نفر فاطمه(س) بوده، پس چطور پیامبر(ص) چنین تعبیری دربارۀ او به کار برده؟ با این حساب باید خود پیامبر(ص) -نعوذبالله- دروغگو باشد. اگر هم بگویید آن یک نفر ابوبکر بوده، پس تکلیف خود را مشخّص کنید.

رابعاً به فرض که بر سر دین و کتاب اختلافی نداشته اند و تعابیر پیامبر(ص) مربوط به قبل از آن است؛ در این صورت هم اختلاف باید بر سر همان مسئلۀ امام زمان باشد. پس به هر حال امامت امّت در زمان های بعد از رحلت پیامبر(ص) مسئلۀ مهمّی ست و خود پیامبر(ص) بعد از رحلتش امام زمان محسوب نمی شود.

خامساً و البتّه این وسط تکلیف عایشه را هم مشخّص کنید. امام زمان او که بود و اختلافش با علی(ع) بر سر چه؟

پس سؤال نهم هم همچنان به قوّت خود باقی ست.

  *


پرسیده بودیم:«آیا منظور از اهل بیت که در آیۀ تطهیر آمده، همان پنج تن مورد نظر شیعه اند یا عدّۀ دیگری مانند همسران پیامبر(ص) ؟ اگر همان پنج تن(علیهم السّلام) اند، پس... ؛ و اگر عدّۀ دیگری هستند، پس چرا بر خلاف نصّ صریح آیه -که اهل بیت را مثل خود پیامبر(ص) معصوم می داند- قائلید مقام عصمت بعد از پیامبر(ص) قطع شد ؟! »؛

پاسخ دادند:

«اهل بیت همسران پیامبر هستند. تنها مرد اهل بیت نبی خداست».

بررسی:

اوّلاً چه می گویید در شأن آیۀ "مباهله"؟ پس از نزول آیۀ مباهله و عملکرد پیامبر(ص) در خصوص آن، همه دیدند که برعکس، تنها مصداق "نساء" در آیه، فاطمۀ زهرا(س) است و بقیّه مرد اند.

ثانیاً اصراری نداریم که اهل بیت همان پنج تن قضیۀ مباهله اند. بلکه می گوییم مشخّص کنید وقتی به استناد قول خودتان پیامبر(ص) هم جزء اهل بیت است و هر حکمی که بر او جاری ست، بر بقیّه هم جاری ست، اهل بیت -که هرکه باشند پیامبر(ص) هم جزء آنها ست- معصوم هستند یا نه؟ اگر پیامبر(ص) را معصوم می دانید، باید اهل بیت را هم معصوم بدانید. اگر هم اهل بیت را معصوم نمی دانید، پس -نعوذبالله- پیامبر(ص) را هم معصوم ندانسته اید.

ثالثاً به استناد آیات قرآن و طبق قول خودتان همسران پیامبر(ص) -با تمام احترامی که به همه شان قائلیم- معصوم نیستند؛ ولی با این توضیحات اهل بیت باید مثل خود پیامبر(ص) باشند. آیا خدا تناقض می گوید؟ طاهر و صدّیق و... هم به هر معنایی که می خواهد باشد.

پس سؤال دهم هم همچنان به قوّت خود باقی ست.

  *

پرسیده بودیم: «آیا منظور از ولی و اولو الامر که در قرآن آمده، علی(ع) است یا اینکه نامشخّص است؟ اگر منظور علی(ع) است،... ! اگر هم نامشخّص است، باز مشکلی نیست؛ چون به هر حال مسئلۀ سرپرستی امّت اسلام بعد از پیامبر(ص) آنقدر اهمّیت داشته که در قرآن بیاید. پس بگردید و مصداقش را از سنّت پیامبر(ص) پیدا کنید ! »؛

پاسخ دادند:

«منظور آن آیه اولو الامر به هیچ عنوان شخص علی ابن ابی طالب نیست».

بررسی:

 اوّلاً اصراری نداریم که شخص علیّ بن ابیطالب است. گفتیم که به هر حال در قرآن آمده یا نه؟ آیا خدا -نعوذ بالله- الکی برای خودش یک چیزی گفته؟

ثانیاً وقتی می گویید هر خلیفه ای با هر روشی روی کار آمده باشد لازم الاطاعة است، بدین معنی ست که هرکدام از خلفای وقت را اولوالامر می دانید؛ همان اولوالامری که در قرآن آمده. حال، اگر معتقد باشید که در سنّت به آن اشاره نشده، پس -نعوذ بالله- پیامبر(ص) را خائن دانسته اید. اگر هم در سنّت اشاره شده، بروید ببینید و نتیجه را به ما هم بگویید.

پس سؤال یازدهم هم همچنان به قوّت خود باقی ست.

*

در آخر هم اضافه کرده اند:

«در آخر باید بگویم دید شما نسبت به دین؛ چیز مبهم و عجیبیست برای من.فکرمیکنم از بنیان با تفاوتهای اهل سنت و شیعه آشنا نیستید و بحث خلفای راشدین در 1400 سال پیش در عربستان؛تمام ذهن شما را مشغول کرده!
این دین خدا نبود.

و من الله توفیق
عائشه-ر  ».

پاسخ ما:

این دید باید هم برای شما عجیب باشد؛ چون تا به حال در دین تفقّهی نکرده اید و این سؤالات را برای اوّلین بار می شنوید. بنده با از بنیان با تفاوتهای اهل سنّت و شیعه آشنا هستم و همانطور که قبلاْ هم گفته ام: اهل سنّت معتقد است که حجّت بعد از پیامبر(ص) تمام شده است، شیعه معتقد است که ادامه دارد. تفاوت اصلی آنها در همین است. این شمایید که بحث خلفای راشدین در ۱۴۰۰ سال پیش در عربستان اساس اعتقاداتتان را شکل داده. برای همین است که تمام سؤالات بی پاسخ مانده اند. من به دلیل اینکه راهم را با تحقیق انتخاب کرده ام، به یاری خدا می توانم هرگونه سؤالی را پیرامون اعتقاداتم از اصل توحید تا گرایشات فرعی سیاسی پاسخ بدهم. در حالی که می توانستم در اعتقاداتم -به مانند شما- تقلید کنندۀ صرف باشم، ولی دیدم که:

این دین خدا نبود.

و من الله توفیق

امید-ش.

پایان

  • امید شمس آذر

زروانیان -که فراماسون ها از نظر اعتقادی پیرو مکتب آنانند- می گویند: "فرقی ندارد آدم خوبی بودی یا آدم بدی، به هرحال سعی کن آدم بزرگی باشی" !!

با در نظر داشتن این اصل عقلایی که "آنچه وجود دارد خیر است و بدی عدم خوبی ست"، بطلان آن سخن آشکار می شود؛ چرا که تنها با انجام کارهای نیک و دوری از کارهای بد است که مراتب وجودی آدمی تکمیل شده و بزرگی و برتری اش معنا پیدا می کند. این است معنی قول خدای تعالی در کتاب مجید که: «إنّ أکرمکم عندالله أتقیکم - همانا گرامی ترین شما نزد پروردگارتان باتقواترین شماست». حال، از کسانی که خلاف این می اندیشند، باید پرسید:

اگر به راستی تقوا ملاک نیست، پس بزرگی از کجا می آید ؟!

  • امید شمس آذر

انسان ها همیشه باهم اختلاف نظر داشته اند و همانطور که قیافه ها باهم متفاوتند، افکار و عقاید هم متفاوتند. در طول تاریخ هرکسی سعی می کرد نظر خود را به کرسی بنشاند. کار به جایی رسید که کم کم جرّ و بحث افاقه نکرد و به درگیری و جنگ کشید. بالاخره مطرح می شود که با این اختلاف نظر ها چه باید کرد؟ وقتی اختلافات بالا گرفت، عقلا به فکر افتادند که با ترویج یک سری ارزش هایی جلوی این اختلافات را بگیرند؛ و قواعد اخلاقی را مطرح کردند، مبنی بر تسامح و همزیستی. امّا زورگویان این را برنتافتند و به جنگ افروزی های خود ادامه دادند... .

چند سال پیش سفری به هندوستان داشتم. گفتند که پیری در آنجا ست که از همه جای دنیا حتّی از کشورهای اسلامی، مریدان فراوانی به دیدارش می روند. به پیشنهاد دوستان به دیدارش رفتیم. ما را احترام کرد. از او پرسیدم: « حرف شما چیست که اینقدر طرفدار دارید؟ ». گفت: « من می گویم هر کس هر دینی دارد، اگر به دستورات دین خودش عمل کند، به حقیقت می رسد. ». گفتم: « طبق دستورات هر دینی، انحراف از دستورات آن دین خلاف است و با جریانات و مکاتب انحرافی باید مبارزه و بلکه جهاد کرد. ». گفت: « حرف من همین است که گفتم. » ...!

تسامح گرایان می گویند: کشف حقیقت در بلندمدّت اتّفاق می افتد. امّا من فکر نمی کنم در آیندۀ نزدیک این امر محقّق شود.... . اگر دو نظر محدود باشند،می توان بین آنها ائتلاف برقرار کرد، امّا وقتی یک طرف قضیه زندگی محدود دنیوی و طرف دیگر زندگی بی نهایت اخروی ست،بین اینها چطور می تواند ائتلاف صورت بگیرد؟ ممکن است کسی بگوید: بیایید اعتدال را رعایت کنیم؛ نه تفریط که تصوّر کنیم زندگی همین عمر چند سالۀ دنیوی ست و نه افراط که بگوییم زندگی بی نهایت است. مثلاً بگوییم زندگی پس از مرگ ۵۰۰هزار سال است و پس از آن نابودی. آیا این شدنی ست؟ جواب این است که: ته دل ها اعتقاد به این وارد نشده است و رفتار ما با این عقیده متناسب نیست.

طبیعت اقتضایش این است که انسان هر هدفی را که قصد دارد برسد، سراغ چیزهایی برود که او را به آن هدف نزدیکتر می سازد. انسانی که به آخرت باور دارد، حاضر می شود از دنیایش صرف نظر کند. دین ما برای سعادت التزاماتی دارد که معمولاً از آنها غافل هستیم.

بنده حرفم این است که: شما که جوان هستید، تحقیق کنید و بالاخره مشخّص کنید که راه حق کدام است. بالاخره یا این است یا آن. جا دارد که ما برای هر قسمتی بنشینیم یک تصمیم قطعی بگیریم. یکی ش [به عنوان مثال] "ولایت فقیه" است. اختلافات طبیعی با مدارا و گفتگو حل می شود، امّا در مواردی که دو نقیض روبروی هم هستند،مدارا کارساز نیست. صحبت از "هست یا نیست" است. عدّه ای می گویند: اسلام با همه خوب است؛ با همه مهر بورزیم و خشونت را کنار بنهیم. بالاخره می گویند! -دروغ که استخوان ندارد توی گلو گیر کند-. در حالی که قرآن آیاتی دارد که صریحاً حکم به جهاد و قتال می دهد.  اوّل می گوید: (( أشدّاء علی الکفّار ))، بعد از آن می گوید: (( رحماء بینهم )). آنانی که اسلام را هم قبول ندارند، شخصیت امیرالمؤمنین(ع) را قبول دارند. این به خاطر صراحت و بی تعارفی ایشان است.

( ۲۲ امردادماه 1392 - مسجد دانشگاه صنعتی اصفهان )

  • امید شمس آذر

هر حرکت اصیل انقلابی برای استمرار و به ثمر نشستن خود، نیاز به سه شرط اساسی: "شور، شعور و شعار" دارد.

متأسّفانه نگاه صفر و صدی بر جامعۀ دانشگاهی ما حاکم است. در گرایشات سیاسی نیز اینچنین است.... . اوج زمانی که می توانید شعارهایتان را با شعور تبیین کرده و با شور در راه تحقّق آنها حرکت کنید، همین دوران دانشجویی ست.... . ده-پانزده سال پیش هر کس دانشجو بود،با افتخار می گفت:من دانشجو ام، امّا الآن به این دانشجو طوری نگاه می کنند که انگار این قاتل است! یک بخش این معضل بر می گردد به افزایش جمعیت دانشجو و -به اصطلاح- به هم خوردن عرضه و تقاضا. ولی بخش دیگر آن به عملکرد خود دانشجویان باز می گردد. از دانشجویان انتظار می رود با مطالعه بر سر کلاس حاضر شوند و در مواقع لزوم استاد را هم به چالش بکشند.

اوّلین بار ژیوانفسکی روسی در سال 1919میلادی آیندۀ حرکت بیداری اسلامی را برای غرب گوشزد کرد.

الآن بیداری اسلامی واقعیتی ست که اتّفاق افتاده است. طرح ما برای این چیست؟ این طرح ها را چه کسانی باید ارائه بدهند جز دانشگاهیان؟ من در یک سخنرانی در دانشگاه صنعتی، 28 ایراد از سیستم آموزشی کشور گرفتم که به خیلی ها برخورد؛ در حالی که پیشنهاد هم می دادم. فضای آموزشی، دانشجویان را مفت خور بار آورده است. وضعیت ما در علوم انسانی فاجعه است؛ در علوم فنّی و مهندسی نسبتاً خوبیم، ولی در علوم انسانی، نه.... . امروز -به فرض- گرفتیم که انقلابیون بحرین پیروز شدند. چه کار می خواهیم بکنیم؟ یک مدل ارائه بدهید. بگوییم که ما هم انقلابی مثل انقلاب شما تجربه کردیم. خیلی از خطاهایی را که ما انجام دادیم، به آنها می گوییم که انجام ندهند. اگر برویم آنجا و بخواهیم سیستم ولایت فقیه را پیاده کنیم:

-ولیّ فقیه آنجا چه ارتباطی باید با ولیّ فقیه ما داشته باشد؟ -آیا زیر نظر ولایت فقیه ما باید باشد؟ -آن وقت دیگر یک کشور نیست. -و یا رییس جمهورش باید حکم تنفیذش را از تهران بگیرد؟ -و یا مجلس خبرگان جدا داشته باشند؟ -و یا نه، یک نماینده در مجلس خبرگان ما داشته باشند؟ -اگر هم یک نماینده در مجلس خبرگان ما داشته باشد، باز هم دیگر کشور نیست، بلکه استانی از استان های ما ست. -اگر هم قرار است جدا باشد،چه؟... .

اینها را چطور می خواهیم حل کنیم؟ بحث نظام سازی که در کرمانشاه مطرح کردم همین است. ما باید حوزه و دانشگاهمان این فضا را تعریف کنند. در حالی که حوزه و دانشگاهمان به این فضا ورود پیدا نکرده اند*. در حالی که در غرب یک مارکس یک نظریه می دهد که هشتاد سال در شوروی همه باید بر مبنای نظریه های او بروند سر کار.... .

وقتی صحبت از تریبون های آزاداندیشی و راحت صحبت کردن می شود، ما آن را با عقده خالی کردن اشتباه می گیریم. با دعواهای سیاسی اشتباه می گیریم. این ناراحت کننده است. باید منطقی برخورد شود. نباید در مقابل هم گارد بگیریم.... . تفکیک فضای عقلانیت و شعور را از شور بیخود بفهمید. امّا اگر هم شعور پشت سر شور بیاید، چنان اثری می گذارد که احدالنّاسی نمی تواند جلویش را بگیرد. قیام اباعبدالله(ع) هم بر مبنای عقلانیت است. چون با شعور آمیخته بوده، محکم شده است و تا امروز پایدار مانده است.... . اسلام هم در هر صورت هیچ باکی از نظر مخالف ندارد.


گزیده ای از سخنان دکتر رائفی پور در دانشگاه ارومیه
  • امید شمس آذر

آقای برزگری:

اگر از یک لوله ای که از چند جا سوراخ باشد، یک جا را بگیریم، آب از جاهای دیگر سرریز می شود. باید همۀ جاها را بگیریم. یعنی این چنین کارهایی مراحل و مراتب دارد. من اعتقاد دارم که باید با مطالعه و بررسی، همۀ جاهایی را که آسیب می بینیم هم بشناسیم، هم درمان کنیم. اگر یکی را اولویّت قائل شویم، قضیه را حسّاس می کنیم. چه بسا اگر این را برجسته کنیم، تبعات پیش بینی نشده داشته باشد. و معمولاً جاهایی را برجسته می کنیم که هم کم هزینه است و هم آسان است؛ ما معمولاً اولویّت را به آن دسته از کارها می دهیم. به نظر می رسد که معمولاً ما در مسائل فرهنگی اول به سراغ جاهایی می رویم که هم کم هزینه است و هم آسان و خیلی متمرکز است. این هم از آن کارهاست.

من فکر می کنم که این اقدام از یک دیدگاه مثبت است، ولی از دیدگاهی دیگر ما می خواهیم یک نمود کار فرهنگی در جامعه ارائه کنیم تا روی کارهایی که باید اقدام می کردیم، ولی نکردیم و به عنوان پیشانی نشان دهیم به عنوان کاری که زودبازده است و زود نتیجه می دهد. از این لحاظ که در صورت تفکیک، بچّه ها از عذاب روحی و مشغولیت های فکری که دارند، حدّاقل در ساعات درس در امان می مانند، مثبت است و در مسائل علمی پیشرفت حاصل می شود. اما همزمان ممکن است که این فشار به وجود آمده را در جای دیگر جبران کنند. پس دوتا موضوع وجود دارد: 1- احتمال سرپوش گذاشتن بر کارهای نکرده که مسئولان خود را تبرئه کنند تا اگر دیگران پرسیدند چرا کار فرهنگی نکرده اید، در مقابل، این را به عنوان مشت نمونۀ خروار از کار فرهنگی ارائه دهند و از این جهت منفی است؛ 2- ممکن است که دانشجویان این محرومیت را در جای دیگری جبران کنند و از این جهت هم منفی است. ولی حسن آن حداقل این است که فرصت های نفوذ شیطانی را سدّ می کند تا دانشجویان با خاطری آسوده انجام وظیفۀ اصلی خود بپردازند، پس این اقدام به نوعی سهل ممتنع است.

البتّه من همان طور که گفتم خوف دارم که قصد سیاسی هم مقداری در کار باشد که همان سرپوش گذاشتن بر کارهای نکرده است. چون مردم هم از این وضعیت نابهنجار فرهنگی و اهمالات مسئولین فرهنگ خسته شده اند و میلشان به این است. سخن آخر این است که برای گروه های هدف که -در این جا دانشجویانند- باید علّت چنین قضیه ای را ابتدا بر پایۀ منطق توجیه و تشریح و تبیین کنیم تا متقاعد شود، و خانواده، جامعه و دانشگاه باید همیشه و همه جا با یکدیگر هماهنگ باشند.



آقای حسین پور:

در دورۀ نوجوانی ریسک پذیری و امکان مبادرت به خطا خیلی بالاست و از این رو دورۀ نوجوانی را دورۀ بحرانی می گویند. در حالی که دورۀ کودکی دورۀ نادانی است و کودک از لحاظ نیازهای جنسی احساسی ندارد و از این رو خطری او را تهدید نمی کند؛ امّا دورۀ بزرگسالی، دورۀ آگاهی و رشد یافتگی فکری است. نوجوان در سنّی قرار دارد که می خواهد، ولی نمی داند و از این جهت است که امکان بیشترین خطا در دورۀ نوجوانی است. منظور از دورۀ نوجوانی در این جا به طور خاص دورۀ راهنمایی و دبیرستان است.

بنده معتقدم که تفکیک جنسیّتی در دورۀ نوجوانی صحیح است. برای اثبات آن می توانیم نگاهی به جوامع اروپایی بیندازیم؛ در اروپا مدارس راهنمایی و دبیرستان نیز مختلط است و به همین علّت می بینیم که آمار فسادهای اجتماعی نیز در آنجا بسیار بالاست. امّا دورۀ دانشجویی فرق می کند. نام دانشگاه مقدّس است. هوش و آگاهی و اطّلاعات در سنین دانشجویی بالاست. دانشجویان خودشان آگاهند و درک درستی از مسائل پیرامون دارند. هرچند در بین آنان افرادی هم پیدا می شوند که فاقد فرهنگ صحیح هستند، ولی تعداد این عدّه نیز از یک یا دو درصد بالا نمی رود. ما نباید به خاطر وجود این اقلّیت فاقد شعور و آگاهی، تمام دانشجویان را این چنین فرض کنیم؛ این حرف صحیحی است که «به راستی اقدام به اجرای طرح تفکیک جنسیّتی به عنوان یک راهکار، در مقابل کدام مسئله بوده است؟». برای همین ابتدا باید تحقیق کنیم تا میزان خطا اندازه گیری شود.

با این نظر موافقم که در علوم انسانی باید بر روی جامعۀ هدف -که در این جا همان دانشجویانند- تحقیق کنیم و اجرای آزمایشی اقدام صحیحی است و دانشجویان هیچ وقت -خدای نکرده- "موش آزمایشگاهی"!! نیستند؛ ولی این را نیز می افزایم که این تحقیق باید در مقدار محدود (نمونۀ آماری) صورت گیرد و نه وسیع. ابتدا باید تفاوت ها را ببینیم، اگر اجرای طرح نتیجۀ صحیحی داشت، آنگاه طرح را به صورت تدریجی و آرام آرام گسترش دهیم.

  • امید شمس آذر

گاهی وقتها اعتراف نکردنمان به اشتباهاتمان از سر کبر و غرور نیست؛

بلکه می ترسیم که طرف مقابلمان جنبه اش را نداشته باشد و از شنیدنش سوء استفاده کند.

اشتباه نشود.

  • امید شمس آذر

صبح اوّل وقت -طبق معمول- یکی از این پیامکهای درپیتی ایرانسل به دستم رسید. از سر استیصال پاسخ فرستادم:

"بس کنید تو رو خدا" !! ؛
جواب رسید:
moshtareke gerami, kode ersal shode sahih nemibhshad. lottfan kod ra faghat be zabane engelisi ersal konid.
  • امید شمس آذر

بی تکلّفی و خاکی بودن هم اندازه ای دارد؛

توی جمع نشستی، می بینی صدای زنگ استاندارد نوکیا بلند می شود. همه دست می برند توی جیبشان. بابا حالا یه آهنگی بندازید دیگه...!!

  • امید شمس آذر

مرحوم آیت الله العظمی خویی آدم بحّاثی بود و بسیار به مناظره و جدل با گروه های دیگر علاقه داشت... .

روزی دو نفر از فلاسفۀ کمونیست شوروی سابق پیش ایشان آمدند و اظهار داشتند: « شما می گویید که اجتماع نقیضین محال است ». ایشان فرمود: « درست است ». گفتند: « ولی ما معتقدیم اجتماع نقیضین محال نیست ». پاسخ داد: « شما هم درست می گویید »!! آن دو اعتراض کردند که: « چطور چنین چیزی ممکن است؟! ». آیت الله گفت:

« حرف ما هم همین است دیگر... » !!

  • امید شمس آذر

یه شیعۀ واقعی ممکنه تقیّه کنه یا بگه: "سؤال غلطه"؛ ولی هیچوقت سکوت نمیکنه، رأی ممتنع نمیده و نمیگه: "نظری ندارم". یعنی:

اعلام موضع کلّی شاید، سکوت و بیطرفی اصلاً.

  • امید شمس آذر

می توانیم به جای ماهِ شعبان، ماهِ رمضان و... بگوییم: شعبانِ ماه، رمضانِ ماه و... . چون سال قمری بر مبنای گردش ماه است؛ مانند: تخردادِ زمین، یرِ زمین، و... .سال خورشیدی نیز که بر مبنای گردش زمین است، در اصل باید سال زمینی گفته شود. سال خورشیدی واقعی، مدّت زمان گردش خورشید به دور مرکز کهکشان است که حدود ۲۵۰ میلیون سال طول می کشد و البتّه ماههایش هنوز نامگذاری نشده اند !

  • امید شمس آذر

خدا رحمت کند شهید مفتّح(ره) را که صیغۀ محرمیّت بین حوزه و دانشگاه جاری کرد.

حالا ۳۳ سال است که نامزد اند. کی به خانۀ بخت می روند، خدا می داند.... .

  • امید شمس آذر

در جلسه ای بودیم؛

دختر خانمی پشت تریبون قرار گرفت. خواست بگوید "استرس دارم" ، بنده خدا به قدری استرس داشت که گفت:

" اس ام اس دارم" !!

  • امید شمس آذر

آزادی هر فردی در جامعه، جایی تمام می شود که آزادی فرد دیگری شروع می گردد. قانون، عاملی ست برای تعیین محدودۀ آزادی های افراد، مشخّص کردن روابط آنها با همدیگر و محدود ساختن هوای نفس آنان؛ امّا با اینهمه، برای ساختن جامعۀ آرمانی، تنها قانون کافی نیست؛ زیرا در دو مورد عمده، عدم کارآیی خود را به نمایش می گذارد که عبارتند از:

 1- چه تضمینی وجود دارد که خود واضعان، مجریان و ناظران قانون یا همان قوای مقنّنه، مجریه و قضائیّه، در انجام وظایف وضع، اجرا و نظارت خود، دچار اِعمال هوای نفس نشوند؟ که این خطر در مورد قوّۀ مقنّنه بیشتر است؛ زیرا آنان علاوه بر خطر گفته شده، در معرض خطر وضع قانون از روی هوای نفس هم قرار دارند.

 2- انسان موجودی مختار آفریده شده است و از این رو قانون پذیری او نیز اگر از روی اختیار نباشد، ارزش چندانی ندارد. خداوند نیز در قرآن حکیم، بعث انبیاء علیهم السّلام را نه برای برپایی قسط و عدل، که «لیقوم النّاس بالقسط» معرّفی کرده است.

پس چاره چیست؟!

اینجاست که مفهوم «ولایت» پا به عرصۀ خودنمایی می گذارد و اهمۤیت خود را نشان می دهد؛ ولایت، هم به معنای دوستی و هم به معنای اطاعت پذیری و در واقع: اطاعت پذیری از روی دوستی. ولی و مولا، آن کسی است که به خاطر بی چون و چرا بودنش، اطاعتش را با طوع و رغبت می پذیریم. مانند پدر و مادر. در میان افراد جامعه هم، آنانی به سرپرستی دیگران برگزیده می شوند که به علت پاکی و موجه بودنشان، اطاعت پذیری مردم از آنان با میل و رغبت صورت پذیرد که البته خود این میل و رغبت را هم باید در عقل ریشه یابی کرد نه در هوای نفس.

این است معنای برتر بودن جایگاه ولایت از قانون.


  • امید شمس آذر

ماه آینده بزرگداشت خیّام در دانشکدۀ ادبیّات برگزار می شود. به گفتۀ یک منبع نسبتاً موثّق قرار است در این مراسم با شراب از مهمانان پذیرایی کنند !!

 *


همایشی با عنوان «درِگوشی های دخترانه، آقایان نشنوند (!)» امروز در دانشگاه اردبیل برگزار می شود. منبع نسبتاً موثّق پیش بینی کرد: خانمهایی که به هر دلیل نتوانند به همایش برسند، فردا فایل صوتی آن را از آقایان دریافت می کنند !!

 *


در پی دیدار یک نفر با سرکردۀ بهائیان، مراجع عظام تقلید اعلام کردند: ارتباط با بهائیّت جرم و قابل تعقیب است.

منبع نسبتاً موثّق به دنبال این خبر اظهار داشت: خدا را شکر یک عنوان مجرمانۀ جدید برای تحت تعقیب قرار دادن افراد پیدا کردیم، حالا اگر در نهایت خود آن یک نفر هم دستگیر شود فبهاء !!

 *


منبع نسبتاً موثّق از امروز حضور رسمی خود را در انتخابات ریاست جمهوری سال آینده اعلام کرد. وی گفت: در صورت منتخب شدن، به عنوان اوّلین مصوّبه، جمعه ها و سایر تعطیلی های ماه رمضان را تایم استراحت محسوب کرده، در عوض بعد از عید فطر به همان تعداد روزه اعلام خواهم کرد !

 *


دقایقی پیش منبع نسبتاً موثّق از حضور و سخنرانی رییس جمهور ترکیه در جمع بانوان کشورش خبر داد.

به گفتۀ وی "اردوغان" در این مراسم اعلام کرده است: اعدام متّهمین کودتا یک ضرورت فوری ست. نگران نباشید که با این کار جمعیّت مردان به یکباره کاهش بیابد. اجازه دهید امنیّت را برقرار کنیم، خودم برای همۀ شما شوهر تولید می کنم !

 *




  • امید شمس آذر

از اتاق خارج می شدم بروم دانشگاه. در راهروی خوابگاه، کارگری که مشغول تعمیر یخچال آشپزخانه بود، تا مرا دید -مثل کسی که سالها مرا بشناسد- با صدای بلند گفت: "سلام! بورداسَن؟!". گفتم: "آره! همین تو رو کم داشتیم".... .

شما بگویید؛ در چنین فضایی علم پیشرفت می کند -به ویژه علوم انسانی- ؟

  • امید شمس آذر

توجّه کرده اید این ایرانسل بعد از پایان یک مناسبت، تازه پیامک می فرستد و آهنگهای پیشواز پیشنهاد می دهد ؟...


در جامعۀ ما هم عدّه ای همینطورند؛ همیشه به جای اینکه قبل از جدّی شدن یک خطری درباره اش هشدار دهند، بعد از اینکه کار از کار گذشت، تازه می نشینند و اظهار نظر می کنند !!

  • امید شمس آذر

این سخنان در دومین نشست سازمان ورزش و جوانان استان با نخبگان جوان در حضور معاون وقت  وزارت ورزش و جوانان و مسئولان استان ایراد شد:


اوّل از همه باید بگویم به هر حال آخرالزّمان است و اوضاع عمومی جهان رفته به رفته بدتر می شود و انتظار نمی رود با چنین نشست هایی، مسائل و مشکلات جوانان یک شبه حل شود. امّا فایده ای که این جلسۀ هم اندیشی می تواند در بر داشته باشد، آن است که مسئولان را از چالش های فراروی جوانان آگاه سازد تا از روی ناآگاهی -به عنوان مثال- چنین اظهارنظرهایی نکنند:

«مسائل اقتصادی در تأخیر ازدواج تأثیر کمی دارند» !! (آقای محمّدتقی حسن زاده، رئیس مرکز مطالعات و پِژوهش های راهبردی وزارت ورزش و جوانان).

وقتی خواننده کنجکاو می شود که بداند این مسئول محترم از کجا چنین ادّعایی کرده است، می بیند که در ادامه نوشته است:

«به استناد نتایج یک پژوهش که در سال 89 و روی 28هزار نفر از جوانان سراسر کشور انجام شد، جوانان در گزینش همسر بیشتر به معیارهای معنوی توجّه دارند و همسری هم کفو و هم شأن خود انتخاب می کنند. اگرچه اشتغال یکی از عوامل اقتصادی محسوب می شود، ولی این نیز مانع جدّی در مسیر تحقّق ازدواج نیست» !!

آقای امیرحسین قاضی زاده هاشمی، سخنگوی کمیسیون اجتماعی مجلس هم نظراتی اظهار کرده که ماحصلش چنین است:

«بالا رفتن سنّ ازدواج و تأخیر در بچّه داری و افزایش میزان طلاق، از نشانه های جامعه های در حال گذار به توسعه یافتگی است و کشور ما هم از این قاعده مستثنی نیست» !

تمام این نظر ها ممکن است در مورد جوانان معلوم الحال پایتخت نشین صادق باشد، ولی در مورد استان ما و به طور کلّی مناطق ما صادق نیست؛ بلکه به عکس، عکسش صادق است و جوانان منطقه ما هیچ تمایلی ندارند به مرحله ای برسند که با گذار به نوسعه یافتگی از ارزش های خود دست بکشند. زیرا ما به دنبال "توسعه" نیستیم، بلکه به دنبال "پیشرفت"یم. توسعه امری صرفاً مادّی ست، ولی پیشرفت اعمّ از توسعه است و شامل شئون معنوی هم می شود. جامعۀ مطلوب ما، جامعه ای ست پیشرفته که در آن ارزش ها هم سر جای خود باقی باشد.

عامل اصلی عدم حضور تأثیرگذار جوانان در اقتصاد پویا، نظام غلط آموزشی، آموزش عالی و معضل نظام وظیفه است که واقعاً جز هدر دادن استعدادهای جوانان و مسدود ساحتن بحش اعظم ظرفیت هایشان، ثمرۀ دیگری ندارد. تا این قوانین و مقرّرات کهنه و دست و پا گیر هم بخواهد اصلاح شود، جمعیت کشور رو به پیری می رود. مثلاً بسیار بی معنی ست که هم سنّ ورود به دانشگاه 19سالگی باشد و هم سنّ اعزام به خدمنت وظیفۀ عمومی. راهکار این است که وزارت محترم ورزش و جوانان با سایر ارگان ها همکاری و هماهنگی داشته باشند و تداخلات و کنتاکت های مقرّراتی را به نحوی حلّ و فصل نمایند.

  • امید شمس آذر

یکی از رفیقان سنّی مذهب مان تعریف می کرد:

پدربزرگ من هرساله در سالروز شهادت حضرت علی(ع)، سفرۀ بزرگ اطعام می گسترد و حدود ۴۰۰ نفر را که اکثراً از بزرگان و افراد معتبر هستند، از این خوان کرم بهره می دهد... .

یک بار به هنگام مهمانی رو به پدربزرگم کردم و با صدای بلند به طوری که هفت-هشت نفر از بزرگان مجلس نیز بشنوند، از او پرسیدم: "پدربزرگ! مگر حضرت عمر و حضرت عثمان هم شهید نشده اند؟ چرا شما فقط هنگام شهادت حضرت علی بساط مهمانی مهیّا می کنید؟ ". پدربزرگم که مطلب را دریافته بود با اشاره به من فهماند که: "فعلاْ ساکت باش! مهمان ها که رفتند، در خلوت جواب سؤالت را می دهم". وقتی مهمان ها متفرّق شدند، گفت که:

"ای پسر! آیا تو علی را با عمر و عثمان یکی می کنی؟ علی کجا، دیگر صحابه کجا؟...."؛

و آنقدر از فضایل علی(ع) گفت و گفت تا من از این لحاظ کاملاْ قانع شدم. امّا سؤال بزرگتری در ذهنم نقش بست. پرسیدم: "اگر اینچنین است، پس اهل تشیّع بر حقّند؟!". پدربزرگ جواب داد:

"ببین! علی دنبال قرآن راه افتاد که شد علی. امّا شیعه قرآن را رها کرده و دنبال علی راه افتاده. فرق ما با آنان در این است !!".

  • امید شمس آذر

در خیابان که راه می روم، هرگاه خانمی از روبرو بیاید سرم را می اندازم پایین؛

امّا اگر آن خانم چادری باشد....

سرم خود به خود پایین می افتد.

حجاب برتر یعنی این.

  • امید شمس آذر

حدیث منزلت، علاوه بر اثبات حقّانیت امیرالمؤمنین(علیه السّلام)، شاهد دیگری است بر مظلومیت ایشان. زیرا همانطور که قوم بنی اسرائیل در غیاب موسی(ع) و هنگامی که برادرش به سرپرستی آنها گماشته شده بود، از عهد خود برگشتند و به پرستش گوسالۀ سامری روی آوردند، اکثریت امّت نوپای اسلام هم بعد از رحلت پیامبرشان(صلّی الله علیه و آله) چنین معامله ای را با هارون خود صورت دادند. امّا باید دقّت کنیم که:

بنی اسرائیل، گوسالۀ سامری را به عوض هارون به پرستش نگرفتند که در مقام مقایسه، گوسالۀ امّت اسلام را هم از این لحاظ بخواهیم با علی(علیه السّلام) رو در رو کنیم. نه علی(ع) و نه هارون(ع) هیچکدام -نعوذ بالله- ادّعای خدایی نکردند؛ بلکه مردم را به اطاعت از خدای یگانه دعوت کردند که این دعوت هم به نیابت از پیامبران دو امّت بود. پیامبرانی که باز از طرف خدا مأمور به دعوت شده بودند، نه از پیش خود. قضیه این است که  بنی اسرائیل، در برابر خود خدا ایستادند و به جای اطاعت از پیامبر خدا و یا نایب او، به اطاعت از طاغوت روی آوردند که پرستش گوساله در این میان به طور قراردادی، نشانی بود از اطاعت طاغوت. بدینگونه امّت اسلام هم با سرپیچی از اطاعت فرمان خدا و پیامبر(ص) و پذیرش ولایت نایبِ پیامبرِ خدا، در واقع از ولایت خدا خارج شدند و به ولایت طاغوت گردن نهادند. البتّه با این تفاوت که: آن کفر، آشکار بود و این مخفی.

  • امید شمس آذر

سیر مراتب کمال چنین است که: در مرتبۀ اوّل کمال، رفتاری اختیاری از انسان شکل می گیرد؛ و همین رفتار موجبات مرتبۀ بعدی کمال را فراهم می آورد. به عبارتی هر مرتبه از صفت کمال، علّت رفتاری اختیاری متناسب با خود است، که خود این رفتار اختیاری هم علّت است برای مرتبۀ بعدی کمال. و این سیر همچنان ادامه می یابد... .

از این رو عرفا گفته اند: در راه کمال، قدم اوّل را باید انسان بردارد نه خدا؛ امّا شاید بتوان گفت:

خداوندی که مرتبۀ اوّل کمال را بدون هیچ چشمداشتی به همۀ انسان ها بخشیده و موانع را هم برطرف کرده است، با این کار بهانه ای برای انسان باقی نگذاشته است. از این رو در واقع خود قدم اوّل را برداشته است.

  • امید شمس آذر

عاشقی سه مرحله دارد:

۱) دلشکستگی، ۲) دلخستگی، ۳) دلبستگی.

ترتیب دقیق لازم نیست رعایت شود، ولی دلبستگی باید آخر از همه بیاید. چون در غیر این صورت، مانع از بصیرت شده و انسان را کور می کند.

  • امید شمس آذر

بله! این چهار سال هم گذشت.... . ولی من به شصت سال دیگر فکر می کنم که پیرزنی روی صندلی راحتی نشسته و نوه اش -که دیوان اشعار مرا در دست دارد- می گوید:

"مادربزرگ! اینجا نوشته: اون مرحوم کارشناسی تاریخ رو اواخر دهه ۸۰ و اوایل دهه ۹۰ تو دانشگاه اورمیه گذرونده. بذار حساب کنم ببینم اون موقع شما چند سالتون بوده؟.... اِ! اینجا رو ببین! نوشته: این شعر رو در وصف..................".

حالتان آن روز دیدنی ست !

  • امید شمس آذر

امام صادق(ع) فرمود: « مرگ عبدالله -آخرین پادشاه قدرتمند عربستان- را به من بشارت دهید تا من ظهور مهدی(عج) را به شما بشارت دهم ».

آن وقت فیسبوک گردانان ما برای آیت الله جنّتی جوک می سازند.... .

  • امید شمس آذر

گفت:
"چیه نشستی زانوی غم بغل گرفتی؟!
اگه ترکت کرد، تو کسی رو از دست دادی که دوستت نداشت؛ ولی اون کسی رو از دست داد که واقعاً دوستش داشت".
گفتم:
"فرمایش شما متین.... .
ولی اگه اون منو از دست داد، کس دیگه ای بود که دوستش داشت؛ در حالی که من فقط اونو دوست داشتم".... .

  • امید شمس آذر

نمایشگاه کتابی رفته بودم که اعلام کرده بودند کتابها با 40% تخفیف به فروش می رسد. خوشحال شدم. تا دست دراز کردم یکی را بردارم، دیدم روی جلدش برچسبی زده که نشان می داد قیمت -مثلاً- روزش بیش از 150% بالاتر از قیمت پشت جلدش است. آن هم در حالی که مدّت زیادی از چاپ کتاب نمی گذشت. چه نبوغی! با یک حساب سرانگشتی می بینید که نه تنها خبری از 40% تخفیف نیست، بلکه بیشتر از 100% هم سود می کنند !!

حالا حرفم اینجا بود که گفته اند: «هرکس ازدواج کند،نصف دینش را تکمیل کرده است، پس به فکر نصف دیگرش باشد.»، یا به عبارتی، از نرخ بی دینی اش 50درصد کاسته می شود؛ امّا در این زمانه در عمل می بینیم که در فاصلۀ طولانی بین آغاز بلوغ تا ازدواج، عملاً میزان گناهکاری و از بین رفتن صفای باطن، چندین برابر می شود. پس باید مشخّص شود که آیا این نرخ هم، نرخ اوّلیه است یا نرخ روز؟

نمی دانم سؤالم چقدر درست است. نظر شما چیست؟

  • امید شمس آذر

من عمامۀ آن بزرگوار را همچون پرچم سفیدی دیدم که پس از سالها تردید به نشانۀ تسلیم در برابر غرب بر بام سرای این مملکت افراشته شد.

  • امید شمس آذر

تبحّر خاصّی پیدا کرده ام. مغلطه می کنم و توجیه می کنم و باورم می شود.

بعد خودم می نشینم و پاسخ می دهم و قانع می شوم.

.

.

.

.

کجایی بن بست بهانه ها ؟!

  • امید شمس آذر

گفت: «تمام کن این مشغله های ذهنی کنونی ات را، باور کن دو سال بعد به همۀ اینها خواهی خندید».

گفتم: «خیلی وقت است که می دانم اینها خنده دار هستند؛ امّا اگر بخواهم روزی بخندم در "خودآگاه"م خواهم خندید... . و خدا آن روز را نیارد! ».

  • امید شمس آذر

در مسافرتی در راه بازگشت، اتوبوس چند دقیقه ای نگه داشت برای تجدید قوای مادّی و معنوی مسافران. گلاب به روتون در یکی از مراحل تجدید قوای مادّی بودیم که یک دفعه برق ها قطع شد... . از همه سو فریاد اوه اوه اوه به نشانۀ اعتراض بلند شد. خواستم برای ابراز لطف صدا بزنم:


مچّکریم روحانی...!!!

بر شیطان لعنت فرستادم، سری تکان دادم و مشغول ادامۀ کار شدم... .

  • امید شمس آذر

تصوّری که از دانشگاه در ذهن داشتم:


 

 

  •  

 

آنچه که در واقعیّت مشاهده کردم:

 

  • امید شمس آذر


خشت اوّل

از زمان بچّگی این حدیث از پیامبر(ص) را شنیده بودیم که: "من مات و لم یعرف إمام زمانه مات میتة الجاهلیّة". آنچه برایم با مطالعۀ کتابهای فراوان حاصل شد، به طور خلاصه از این قرار بود:

امام زمان من، حضرت مهدی موعود(عج) فرزند امام حسن عسگری(ع) متوّلد ۱۵ شعبان سال ۲۵۵ هجری قمری در شهر سامرّاء با ۷۴ سال غیبت صغری و ۶۹ سال امامت در زمان چهار نایب خاص: عثمان بن سعید، محمّد بن عثمان، حسین بن روح و علیّ بن محمّد است که به اذن خدا از نظرها غایب شده و هرگاه اوضاع عمومی جهان آماده باشد، ظاهر شده و قیام می کند و جهان را از عدل و داد پر می سازد، آنچنان که از ظلم و جور پر شده باشد. در رکاب امام زمان من حدود ۲ میلیون سرباز، ۱۰ هزار افسر و ۳۱۳ سردار به خدمت خواهند ایستاد که اسامی شان به همراه شهرهایشان در احادیث ضبط است. همۀ آنان قامتشان یک اندازه و موهایشان یک رنگ است و بر غلاف شمشیرهایشان، نسب هرکدام تا آخر نوشته شده است. یکی از آنها نیز آنطور که در حدیث آمده، از شهر من -سلماس- خواهد بود.

امام زمانی که من شناختم، در زمانی قیام می کند که حجّت بر همه تمام شده است و از این رو مجبور نیست افراد ناشایست را علی رغم نارضایتی، به خاطر مقبولیّت مردمی شان بین اطرافیان خود بپذیرد. اگر امام زمان کوفیان(ع) به خاطر جهل جماعت مجبور شد مالک اشتر خود را از پشت خیمۀ معاویه برگرداند و تن به حکمیّت دهد و دیگر بار به حکم شدن فردی رضایت دهد که آمیزۀ نفاق بود و حماقت، امام زمان من(عج) با کسی تعارف ندارد و چنین الزامی نخواهد داشت. به تعبیر امام صادق(ع): "حضرت وقتی ظهور کند، عصای خود را به پیشانی افراد می زند. هر که مؤمن بود، صورتش سفید می شود و بر پیشانی اش نوشته می شود: مؤمن. و هر که کافر بود، صورتش سیاه می شود و بر پیشانی اش نقش می بندد: کافر".

امّا بعدها دیدم گویا از امام زمان دیگری سخن می گویند... . آن هم نه فقط در تعابیر ادبی، بلکه در اخبار کاملاً رسمی! از امام زمانی که حجّت هنوز برایش تمام نشده و بین لشکریانش بعضاً افراد مسئله دار هم پیدا می شوند. افرادی مانند: آقا سعید حجّاریان، یا آن سردار عالی رتبۀ سپاه پاسداران که جاسوس اسرائیل از آب درآمد و اعدام او فرصتی شد برای سازماندهی مجدّد سپاه، و... . (البتّه بشر ممکن الخطا است و پیش آمدن چنین مسائلی در میان پرسنل عظیمی که اکثریّت قریب به اتّفاق نیروهای آن، انصافاً افرادی مؤمن، مخلص، خدوم، از جان گذشته و وظیفه شناس هستند، امری طبیعی است. ولی انتساب همۀ این افراد ممکن الخطا به امام زمان<عج>، سستی اعتقادات مردم را در پی دارد. شاید هم گفته شود: تعبیر "امام زمان" با "امام زمان<عج>" یا در اصل صاحب الزّمان و در واقع ماهیّت "ولایت تشریعی" با ولایت تکوینی" فرق دارد؛ امّا این فرق نیز هنوز برای عوام جا انداخته نشده است و علاوه بر اینکه در بسیاری از اظهارنظرها این تفکیک نادیده گرفته می شود، ظاهراً بین خواص هم اتّفاق نظری در این خصوص وجود ندارد و -فی المثل- وقتی رییس دولت می گوید: «امام زمان مملکت را اداره می کند»، مدیر مؤسّسۀ آموزشی_پژوهشی امام خمینی<ره> بر می آشوبد که: «اگر امام زمان مملکت را اداره می کند، پس ولیّ فقیه و نایب امام زمان در این میان چه جایگاهی دارد؟!». ).

یکی از سربازان این امام زمان، مرد خاصّ دولت وقت بود که از اوان نوجوانی با مشی مارمولک وار خود، توانسته بود به مراکز حسّاس نظام نفوذ کند و بی آنکه آسیب خاصّی ببیند، تا حدّ قابل توجّهی بالا برود تا جایی که هوس به سرش بزند که با مافیای قدرت درافتد و خود، جایشان را بگیرد.


انحراف از کجا شروع شد؟

بعد از تثبیت حکومت اسلامی، نخستین بار در زمان دولت سازندگی بود که از مبانی انقلاب و امام(ره)، انحراف صورت گرفت. (بنده مشی بنی صدر و -در سطح نازلتری- مرحوم بازرگان را مصداق انحراف نمی دانم؛ زیرا در آن زمان هنوز راه راست انقلاب اسلامی تثبیت نشده بود که انحراف هم بر مبنای آن قابل تعریف باشد). این انحراف تنها شامل سیاست های غلط اقتصادی نمی شد؛ بلکه از اساس، ادبیّات انقلاب زیر و رو شد.

محور، برای ما همیشه ولایت فقیه بوده و هست. با ادامه یافتن این جریان، عدّه ای تا مدّتی به جای ولیّ فقیه، کس دیگری را محور کردند و او را "استوانۀ انقلاب" و "پدر معنوی همۀ طیف های سیاسی" نامیدند. اکنون عدّۀ دیگری، با ضعیف شدن او، در مقابلش ایستاده بودند تا قدرتش را تصاحب کنند... .

الغرض، مارمولک قصّۀ ما -که به کانون قدرت نزدیک شده بود- مار خورده و افعی گشته و اکنون هوای اژدها شدن در سر می پروراند. سرباز گمنام، از مراحل افسری و کم نامی گذشته و به سرداری و سروری رسیده و دیگر نه سرباز گمنام، که سالار نامدار بود. سالار نامداری که اگر کارمندان عادّی وزارت اطّلاعات، سربازان امام زمان باشند، او حقّ طبیعی اش بود که خود امام زمان یا چیزی شبیه به این باشد! حلقه ای به رهبری او از آن جریان منشعب شد. همان آش تکنوکراسی بود و همان کاسۀ ملّی گرایی. فقط یک وجب روغن رویش اضافه داشت به نام: "مهدویّتِ تحریف شده". این حلقه از زنجیرۀ آن جریان انحرافی یا -به تعبیری- این جریان از آن نهضت انحرافی، برای تصرّف قدرت از دست مافیا، ناچار بود به ظاهر به ولایت فقیه بچسبد؛ درست مانند بنی عبّاس که برای گرفتن قدرت از دست بنی امیّه، خود را به اهل بیت(علیهم السّلام) می چسباندند. اهل بیتی که بنی امیّه نقطۀ مقابل آنان به حساب می آمدند. جالب اینجاست که نخستین بار همان صاحب سلسله، عبارت جریان انحرافی را به کار برد. انحراف یعنی بازگشت به خطّ هاشمی بعد از احیای گفتمان امام(ره) و انقلاب؟ یا شاید هم عدول از آن!! نمی دانیم، ولی به هر حال فتنۀ خطرناکی است. خطرناک تر از فتنۀ ۸۸. این را باید توجّه داشت که فتنه لزوماً به معنی قشون کشی خیابانی نیست. فتنه یعنی: فضای غبار آلودی که حقّ و باطل در آن گم شود. پس خطر هنوز رفع نشده. امّا قدر مسلّم این است که:

عبّاسیان -که خدا لعنتشان کند- باز نسبت به امویان بهترند.

خطر اصلی، خطر بنی امیّه است.


انتقاد از جبهۀ پایداری و آیت اللّه مصباح، چرا و چگونه؟

مرحوم سیّد جعفر شهیدی در کتاب تاریخ تحلیلی اسلام تا پایان امویان، در تحلیل شخصیّت مختار پسر ابوعبیدۀ ثقفی و مهمترین یادگار او در تاریخ یعنی قیامش، می نویسد: "مختار همان کسی است که چون لشکریان امام حسن(ع) بر او شوریدند و او را زخمی کردند [و] او به خانۀ عامل مدائن که عموی مختار بود، رفت، مختار گفت: بهتر است حسن را به بند کنی و به معاویه بسپاری.". از این رو قیام او را خالی از اغراض سیاسی نمی داند و در همان راستا ارزیابی می کند. در مقابل، دیدگاه حجّت الاسلام رسول جعفریان است که با اینکه جسارت مختار به ساحت امام حسن(ع) را تأیید می کند، امّا بر خلاف مرحوم شهیدی اصالت قیام او را با زدن پل "همان کسی است که" زیر سؤال نمی برد و بر این باور است که: مختار بعد از آن اشتباه خویش، با توبیخات و نصایح عمویش به خود آمد و توبه کرد و ای بسا قیامش برای مجازات قاتلین امام حسین(ع) هم در راستای جبران جسارتش به امام حسن(ع) بوده است. قصد داوری در مورد نظرات این دو محقّق بزرگوار تاریخ اسلام را ندارم. ولی می خواهم تفاوت دو نوع تحلیل متفاوت از ماهیّت یک شخصیّت و یک رویداد واحد تاریخی را نشان دهم.

نمی گویم: هیچ انتقادی بر آیت اللّه مصباح و جبهۀ پایداری وارد نبود. ولی می گویم: تا آن اندازه هم نبود که تبدیل به مسئلۀ اصلی بعضی از دوستان ما بشود. در آن شرایط، این شکل انتقاد جز اثبات خوش خدمتی به دشمن مشترک، معنای دیگری نمی توانست داشته باشد. آقایان -به قول خودشان- معتدلی که اصولگرایی واقعی را افراط و شخصیّتی مثل آیت اللّه مصباح را تئوریسین خشونت می نامند . عملکرد آیت اللّه مصباح و آقای لنکرانی در انتخابات ریاست جمهوری اخیر درست، به جا و حکیمانه بود. ائتلاف نکردن آقای جلیلی با ایشان نیز، ربطی به ماهیّت آنها نداشت. بلکه دلایل شخصی داشت که بر همه واضح است! آقای جلیلی به آن دلیل با جبهۀ پایداری ائتلاف نکرد که رهبری هم به همان دلیل نمی تواند از کس خاصّی اعلام حمایت کند:

- آقای جلیلی در مقام دبیر شورای عالی امنیّت "ملّی"، پاسدار منافع همۀ ملّت در سطح بین الملل است. از جمله آنانی که جبهۀ پایداری را قبول نداشته باشند و یا حتّی گفتمان اصولگرایی را و یا حتّی خود نظام را! برای همین وی به عنوان یک دیپلمات متعهّد، نه با جبهۀ پایداری و نه با هیچ حزب سیاسی دیگری نمی توانست ائتلاف کند.

- همین عدم ائتلاف، تا حدّی مانع مشهور شدن وی می شد. در حالی که اگر ائتلاف می کرد، ممکن بود از مقبولیّتش کاسته شود و مردان خدا همیشه مقبولیّت را -در راستای رضای خدا- بر شهرت ترجیح داده اند.

- از طرفی به علّت پنهان بودن رأی رهبری، امر بین عوام داشت مشتبه می شد که: رأی مصباح، رأی رهبری است و باید در هر انتخاباتی منتظر نظر ایشان باشیم و اصلح یعنی کسی که جبهۀ پایداری معرّفی اش کند و ایشان هم تأییدش کند.

- از طرف دیگر، اگر آیت اللّه مصباح همان ابتدا از جلیلیِ نسبتاً ناشناخته به طور مستقیم اعلام حمایت می کرد، شائبۀ فرمایشی بودن انتخابات قوّت می گرفت.

مجموع این عوامل، باعث شکل گیری این قضایایی شد که شاهد بودیم: حمایت اوّلیۀ آیت اللّه مصباح از گزینۀ جبهۀ پایداری یعنی آقای لنکرانی به عنوان نامزد اصلح و سپس کنار کشیدن آن گزینه به نفع آقای جلیلی. به دوستان عزیزم عرض می کنم: شمایی که امروز افتخار می کنید از گزینۀ جبهۀ پایداری حمایت نکردید و یک راست به سراغ جلیلی رفتید، مگر همان گزینه در نهایت به نفع جلیلی کنار نرفت؟ به تعبیری: جلیلی، لنکرانی خواص بود و لنکرانی، جلیلی عوام. این دو نهایتاً یکی شدند، چنانکه از ابتدا یکی بودند. اگر حمایت خودِ احمدی نژادِ ـدر حال حاضرـ منحرف شده را "چسباندن" تعریف کنیم، این وصلۀ "چسباندن" دیگر به لنکرانی نمی چسبد، وقتی که فرق پایداری با احمدی نژاد در همان دور بودن مواضغشان از انحراف باشد -ولو در ظاهر-. به جز این چه فرقی بین این دو عزیز (لنکرانی و جلیلی) هست که اینقدر دور از هم نشانشان می دهید؟ اگر نسبت به جبهۀ پایداری و شخص آیت اللّه مصباح انتقادی دارید، به آن بخش از عملکردشان انتقاد کنید که وارد باشد. مثلاً اینکه در انتخابات مجلس، در برخی از حوزه ها افرادی را معرّفی کرده بودند که مورد تأیید نیروهای ارزشی ما نبودند؛ و مهم تر از آن، برخورد به ظاهر دوگانۀ ایشان نسبت به انحرافات بدنۀ دولت. اینکه به جای آن که آتش انحراف را به مجرّد مشاهدۀ اوّلین جرقّه هایش خاموش کنند، زمانی که شعله ور شده بود، به تندباد انتقاد گرفتند که همین کار باعث گُر گرفتن هرچه بیشتر آن شد. امّا همین برخورد اشتباه هم بیشتر به خاطر عدم صداقت دولت بود که در اوایل، اقدامات و اظهارات شگفت مرد خاصّ خود را نزد دلسوزان، با برچسب هایی چون "حسّاسیت سنجی" موجّه جلوه داد تا بدینگونه حسّاسیت زدایی کرده باشد، امّا وقتی رفته رفته این شگفتی ها بیشتر شد -به طوری که دیگر نمی شد حسّاسیت سنجی حسابش کرد و آشکارا نوعی ساختارشکنی بود-، آنجا بود که این بزرگواران به یکباره تغییر جهت دادند تا با سرعت بیشتری، درنگ قبلی خود را جبران کنند. اگر هم به فرض، این رفتار دوگانه از سر عمد بوده باشد، رفتار صحیح آنان در انتخابات اخیر، می تواند جبرانی باشد بر اشتباهات گذشته. تا آن بلایی که سر احمدی نژاد آمد و شبهه ای که به واسطۀ آن در ذهن بعضی پیرامون نظام نقش بست، این بار سر جلیلی نیاید و اعتماد مردم بازگردد. دیدیم که ما به التّفاوت مشارکت مردم در دو انتخابات آخر ریاست جمهوری، تنها ۱۲ درصد بود. این در حالی است که عملکرد احمدی نژادِ دوم بیش از اینها قابلیّت بدبین ساختن مردم را دارا بود(که البتّه نتیجه اش را در نتیجۀ انتخابات دیدیم!!). این بدبینی با تدبیر امام خامنه ای و رفتار صحیح آیت اللّه مصباح و همکاری فداکارانۀ بچّه های پایداری پیشگیری شد و حماسۀ سیاسی را محقّق کرد. پس سنجیده نیست که رفتار سنجیدۀ ایشان را با برچسب "همان کسی است که" زیر سؤال ببریم. شما که خودتان جزو خواص محسوب می شوید، از شما دیگر بعید است. تجدید نظر کنید!


  • امید شمس آذر

روحانیّت شیعه در طول تاریخ هزار و چند صد سالۀ خود، بنای استوار اسلام راستین را به سان ستونهایی محکم پا بر جا نگه داشته است. از زمان آغاز غیبت امام عصر(عج)، این روحانیّت شیعه بود که با فعّالیتهای علمی، سیاسی و فرهنگی خود، مانع خاموشی کامل چراغ فروزان هدایت در برابر طوفانهای بی امان بدخواهان زمانه شد. انقلاب اسلامی ایران، تنها یکی از ثمرات تلاشهای هزارسالۀ روحانیت شیعه -و البتّه مهمترین آنها- بوده است. ساده لوحی است که تصوّر کنیم جرقّۀ انقلاب اسلامی در جریانات سال 1356 و یا حتّی 1342 شمسی زده شده است. بلکه سال 42 به تعبیر امام خمینی(ره): سال پیروزی [اوّلیۀ] انقلاب بوده است. حتّی ریشۀ انقلاب اسلامی را در انقلاب مشروطه جستن نیز خطا ست. این انقلاب -که در بهمن سال 57 به پیروزی رسمی و عینی رسید- ریشه در قیام عاشورای امام حسین(ع) دارد و در طول تاریخ غیبت، علما و فقهای شیعه از شیخ کلینی و شیخ مفید و سیّدمرتضی و سیّدرضی گرفته تا ملّا احمد نراقی و سیّد ابوالحسن اصفهانی و آیت الله بروجردی(رحمةالله علیهم اجمعین) هرکدام در نوبۀ خود، سهمی از این حرکت عظیم را ایفا نموده و بخشی از این هدف والا را محقّق ساخته اند. هدفی که انقلاب مشروطه هم -که البتّه با شکست مواجه شد- یکی از مراحل تحقّق آن بوده است. در این میان امام خمینی(ره) نیز نهایتاً نقش نهایی و اصلی را ایفا نموده و کار را تمام کرده است. در مقام تمثیل، علمای شیعه به مثابۀ بازیکنان زمین فوتبال، با پاس دادن توپ به یکدیگر، به سمت دروازۀ حریف پیشروی کرده اند و امام خمینی(ره) در نهایت در نوک خطّ حمله، ضربۀ گل را زده است. در بررسی روند پیروزی انقلاب اسلامی ایران و در پاسخ به سؤالات اساسی "چرا انقلاب؟ چرا اسلامی؟ چرا ایران؟"، نقش این بزرگان هنوز آنطور که باید شناخته نشده و جای تحقیق و پژوهش عمیق و اساسی دارد.

از همین رو ست که در طول تاریخ شیعه، می بینیم که صاحبان زر و زور و تزویر -از هر مذهبی که به ظاهر پیرو آن باشند- از این رکن رکین اسلام دل خوشی نداشته و پیوسته سعی در تخریب و آسیب رساندن آن دارند. اهانت، استهزا، ترور شخصیّتی و شایعه پراکنی پشت سر علمای شیعه، نمونه ای از انواع این تخریبها ست که در دوران معاصر و بخصوص پس از انقلاب مشروطه و با شدّت بیشتری پس از انقلاب اسلامی، شاهد اوج گرفتن آن هستیم. در زمان خودمان و آنچه که بیش از پیش دل آدمی را خون می کند، این است که این تروریست ها عموماً سر وقت عالمانی می روند که پس از یک عمر مجاهدت در راه اسلام، اکنون در سنین کهولت قرار دارند. حتّی بدون در نظر گرفتن اعتقادات دینی مان، از نظر انسانی این کار بسیار قبیح و محکوم است. دیروز آیت الله مصباح یزدی، امروز آیت الله جنّتی و فردا خدا می داند. امّا بنده به نوبۀ خود، می خواهم جلوی فراگیری یکی از این سم پراکنی های احتمالی آینده را بگیرم. امید که خداوند کریم و امام مهربان(عج) هم از ما خشنود باشند؛

اخیراً عدّه ای معلوم الحال که مطامع سیاسی خاصّی را دنبال می کنند، در سطح استان آذربایجان غربی بین جوانان زودباور شایع کرده اند که: از آیت الله سیّد علی اکبر قریشی نمایندۀ مردم آذربایجان غربی در مجلس خبرگان دست نوشته وجود دارد که "شب 22 بهمن سال 57 که مرحوم طالقانی(ره) با انجام تظاهرات -به دلیل برقراری حکومت نظامی از سوی دولت بختیار و احتمال به خطر افتادن جان انقلابیون- مخالف بودند، امام خمینی(ره) که اصرار به بیرون ریختن مردم داشتند، به مرحوم طالقانی فرمودند که: احتمال بده که این دستور از طرف امام زمان(عج) است". در این میان مرحوم لطیفی نسب -تولیت وقت مسجد مقدّس جمکران- واسطۀ ابلاغ دستور امام زمان(عج) بوده است و برجسته ترین شاگرد ایشان هم آقای مشایی ست؛ و اینگونه با استفاده ازر محبوبیّت آیت الله قریشی در بین مردم استان، نتیجه می گیرند که: آقای مشایی آدم خوبی ست، در غیر این صورت باید -نعوذبالله- آیت الله قریشی آدم بدی باشد که آقای مشایی را تأیید کرده است (!!).

در پاسخ به این یاوه گویی ها، حضرت آیت الله قریشی فرمودند:

« من این حرف را از آیت الله خزعلی نقل قول کردم. ایشان هم در تلویزیون می گفت. نمی دانم از تولیت مسجد جمکران هم اسم برده باشد یا نه. اصل واقعه را مرحوم مرتضایی فر (وزیر شعار) هم نقل کرده و در مجلّۀ سپاه هم چاپ شد. در این که آقای مشایی برجسته ترین شاگرد حجّت الاسلام لطیفی نسب باشد، حرف است. کسانی هم که ادّعا می کنند در این موضوع از من دستخط دارند، هرچه دارند رو کنند ».

  • امید شمس آذر

امام دهم حضرت علیّ النّقی (ع) می فرمایند: «کسی که حق با اوست،ولی سفیهانه عمل می کند، ممکن است نور حقّش را با عمل سفیهانۀ خود خاموش سازد».
بدیهی است، هدف وسیله را توجیه نمی کند. برای هریک از ما اتّفاق افتاده است که برای اثبات یک حرف درست، با ارائۀ پیش فرضی غلط، دست به دامن روشهایی غلط می شویم و با این کار، درستی موضع اوّلیّۀ خود را زیر سؤال می بریم.

*
این سخن صحیحی است که: "حجاب نه تنها مانع فعّالیت اجتماعی زنان نمی شود، بلکه باعث رونق آن هم می گردد"؛ امّا برای اثبات این سخن صحیح، ابتدا این پیش فرض را ارائه کرده ایم که: انقلاب اسلامی حجاب را برای زنان ایران به ارمغان آورد. بعد برای ارائۀ نمودی عملی برای این پیش فرض، در سطحی گسترده اقدام به پذیرش دانشجوی دختر نموده ایم تا بگوییم: "ببینید بعد از انقلاب که زنان ایرانی باحجاب شده اند، چقدر میزان فعّالیت اجتماعی شان بالا رفته است! این هم نمونه اش."!! اما اگر نیک بنگریم می بینیم این زنجیره، مغلطه در مغلطه است. چرا که:

اوّلاً: این انقلاب اسلامی نبوده که حجاب را برای زنان ایران به ارمغان آورده است، بلکه برعکس: حجاب زنان ایران به عنوان یکی از اصلی ترین عوامل، انقلاب اسلامی را به ارمغان آورد. و هر جا که این حجاب مورد تهدید واقع گردید، به عنوان اهمّی انگیزه بخش وارد محورهای انقلاب شد.

ثانیا": سیر صعودی پذیرش دختران در دانشگاه ربطی به حجاب ندارد. این مسئله بیشتر به خاطر قوانین دست و پا گیر پیچیده و بعضاً متعارضی است که شامل حال پسران جامعۀ ما شده و آنان را به خاطر تفاوت ماهوی شان با دختران و نقشی که به این مناسبت از آنان انتظار می رود، عمدتاً به جای ادامۀ تحصیلات در سطح عالی، به سمت فعّالیتهای اقتصادی سوق داده است. ممکن است گفته شود قبل از انقلاب به علّت نامناسب بودن محیط دانشگاه، خانواده های مذهبی نظر مساعدی نسبت به فرستادن دخترانشان به چنین محیطی به منظور ادامۀ تحصیل نداشتند؛ ولی بعد از انقلاب، با مساعد شدن محیط دانشگاه، خیال خانواده ها از بابت امنیّت اجتماعی فرزندانشان راحت شده و نظرشان نسبت به ادامۀ تحصیل ایشان در دانشگاه مساعد گردیده است. در این صورت باید گفت: پس از انقلاب، موافقت خانواده ها با رفتن فرزندانشان به دانشگاه ، نه صرفاً به خاطر مناسب بودن محیط دانشگاه، بلکه بیشتر به خاطر پدید آمدن فضای تجدّدطلبی و نواندیشی در جریان وقوع انقلاب ما در جامعه بود. فضایی که اقتضای ذاتی هر انقلابی است و انقلاب ما هم از این قاعده مستثنا نبود. امّا مطلب اینجا ست که: انقلاب ما علی رغم همۀ شباهت هایش با انقلابهای شناخته شدۀ معاصر، یک فرق عمده با آنها دارد. انقلاب ما اسلامی است و این اسلامی بودنش آن را از بقیّۀ انقلاب ها متمایز می کند. وظیفۀ دولتمردان ما در سالهای ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی بود که این وجه تمایز را بیش از پیش برجسته تر کنند، ولی در این زمینه کم کاری نمودند و ای بسا این توجیهات امروزشان هم در راستای سرپوش گذاشتن بر همان کم کاری های گذشته است. اگر غیر از این بود، امروز که حدود یک نسل از پیروزی انقلاب اسلامی ایران می گذرد، چرا باز هنوز شاهد خانواده هایی هستیم که با ورود دخترانشان به عرصه دانشگاه مشکل دارند؟ ممکن است پاسخ داده شود که: آنان، خانواده هایی سنّتی هستند. اما باز هم توجیه قابل قبولی نیست. چرا که بعضاً می بینیم برخی از آنان در ابتدای انقلاب چنین مشکلی نداشتند، ولی بعد از گذشت سالها، به اتخاذ چنین مواضعی رسیده اند. چرا؟

ثالثاً: صرف پذیرش در دانشگاه هم به معنی فعّالیت اجتماعی نیست. به جای اینکه هر سال به آمار ورودی دانشگاه ها توجّه کنیم و آن را برای خود افتخار بدانیم، باید ببینیم خروجی این محیط های علمی چه بوده است ؟آنگاه گزارشات مان واقع بینانه و به دور از خودشیفتگی و هیجان کاذب خواهد بود. در عمل شاهد هستیم که در سالهای اخیر، همین دانشگاههای مورد بحث، در عرصۀ اجتماعی ثمره ای جز "بالا رفتن سطح توقّعات، بالا رفتن سنّ ازدواج، افزایش میزان طلاق، افزایش آسیب های اجتماعی، گسستن پیوند عاطفی میان نسل ها، تزلزل بنیان خانواده و..." نداشته است. اگر پذیرش دانشجویان دختر در دانشگاه ها را در نظر نگیریم، واقعاً به استثنای آن تا چه اندازه میزان فعّالیت اجتماعی زنان بالا رفته است؟

رابعاً و مهم تر از همه: ببینیم آیا هرچه از عمر انقلاب اسلامی گذشته، وضعیّت حجاب در جامعه بهتر شده یا بدتر؟ نیاز به توضیح ندارد که به عینه مشاهده می کنیم بدتر شده است. برای این پرسش که: "چرا چنین واقعیّتی را شاهدیم؟"، پاسخ های متعدّدی می توان ارائه داد که از مجال این بحث خارج است؛ امّا همگی آنها یک چیز را می رسانند و آن اینکه: انقلاب فرهنگی که قرار بود دانشگاهی به تمام معنا اسلامی را تحویل جامعۀ ما دهد، با شکست مواجه شد. (چرا؟). به همین خاطر جز اصلاحاتی سطحی -که البتّه قابل تقدیر هستند- تحوّل عمیقی را در راستای اسلامی سازی محیط های علمی کشور ملاحظه نمی کنیم. حال، حتّی اگر وضعیّت نابسامان فرهنگی و اجتماعی جامعه را تقصیر دانشگاه هم ندانیم، آیا باز جای این پرسش باقی نیست که: چرا دانشگاه ما حدّاقل نتوانسته دامان خود را از این آلودگی ها پاک نگه دارد؟؟ یک بار دیگر این دو واقعیّت موازی را کنار هم بگذارید: هر سال که از عمر انقلاب اسلامی گذشته، همزمان با نامطلوب تر شدن وضعیّت حجاب در جامعه، پذیرش دانشجویان دختر در دانشگاه ها هم بیشتر شده است!! , و یا به عبارت دیگر هر سال که از عمر انقلاب اسلامی گذشته، همزمان با پذیرش دانشجویان دختر در دانشگاه ها، وضعیّت حجاب در جامعه هم نامطلوب تر شده است!! آیا بین این دو واقعیّت رابطۀ علّت و معلولی برقرار است؟ اگر چنین رابطه ای بین آنها برقرار است، کدام علّت است و کدام معلول؟ آیا دختران ما هرچه بدحجاب تر شده اند، اجتماعی تر شده و به دانشگاه آمده اند؟ و یا دانشگاه اسلامی ما که نمود اجتماعی شدن دختران ما ست، هرسال به روند بدحجابی در جامعه دامن زده است؟ بدحجابهای ما اجتماعی شده اند یا اجتماعی های ما بدحجاب شده اند؟ یا شاید هر دو لازم و ملزوم همدیگرند؟!  و اگر هیچ ارتباطی با همدیگر ندارند، به راستی چه چیزی می تواند علّت پیش آمدن چنین وضعیّت شگفت انگیزی بوده باشد؟ شگفت انگیز از این لحاظ که: این وضعیّت گویای هرچه که باشد، گویای آن ادّعای اوّلیّه نیست !!!!

ولی اینها همه یک طرف قضیه بود... .

حال، با چنین سابقه ای در یک مقطع خاص، اقدام به تفکیک جنسیّتی دانشجویان کرده ایم که علّت اصلی آن هم نه اسلامی کردن دانشگاهها، که دو برابر ساختن تعداد کلاسها به خاطر عدم تناسب ظرفیّت پذیرش دانشگاهها با تعداد دانشجویان پذیرفته شده بود. این بحث که "این حجم بالای پذیرش با چه هدفی صورت گرفته است؟" فرصتی جداگانه می طلبد؛ امّا در مورد تفکیک جنسیّتی باید عارض شد: صلاح مملکت خویش خسروان دانند. اگر قرار باشد تفکیکی صورت بگیرد، بهترین ملاک همان جنسیّت است. امّا حرف بر سر این است که این تفکیک در چه مقطع زمانی صورت می گیرد؟ هرگونه تفکیک در هر مجموعه ای در صورتی صحیح است که نسبت دو گروه تفکیک شده به همدیگر تقریباً 50-50 باشد. ولی در عمل مشاهده می کنیم که این نسبت بین دو گروه هدف در مجموعۀ مورد نظر یعنی دانشجویان، نه 50-50 بلکه حدوداً 70 به 30 به نفع دانشجویان دختر است. در چنین شرایط بی تناسب و نابرابری، تفکیک معنایی ندارد. امّا مشکل اصلی در اینجا هم نیست؛

مشکل اینجاست که طبق یک قانون نانوشته، همیشه دبیران تشکّلهای دانشجویی از بین دانشجویان پسر انتخاب شده و می شوند. یعنی از بین همان گروهی که بیش از پیش در اقلیّت قرار می گیرند. این قانون نانوشته بعد از اعمال تفکیک نیز همچنان دست نخورده باقی مانده است. حاصل تجمیع این دو واقعیّت موازی یا یکدیگر چه می تواند باشد؟ 70% دانشجویان دخترند و دبیران تشکّلهای دانشجویی هم هیچگونه اعمال نفوذی بر آنان ندارند. (؟؟)
*
جواب تمام سؤالات بالا را به مسئولانی واگذار می کنیم که با تناقض در گفتار و رفتارشان، در اعتقادات دینی مردم و به خصوص جوانان ما سستی ایجاد کرده و آنان را نسبت به درستی حقایق ارزش های اسلامی دچار تردید می سازند.
  • امید شمس آذر

حضرت امیرالمؤمنین امام علی(ع) می فرمایند: «احمق ترین مردم کسی ست که خود را عاقلترین آنان بپندارد».


توجّه داشته باشید که نمی فرمایند: "چه احمق است کسی که خود را عاقل تر از دیگرن بداند". بلکه می فرمایند: "احمق ترین مردم دقیقاً کسی ست که خود را عاقل ترین آنها بپندارد". یعنی اینجا بین این واقعیت و این پندار کاملاً نسبت عکس برقرار است. چرا؟ همچنین در حدیث دیگری می فرمایند:

«از نشانه های عاقل این است که همۀ مردم را بهتر از خود بداند».

اینجا هم نمی فرمایند: "اکثر مردم را". بلکه می فرمایند: "همۀ مردم را"؛ به معنای واقعی کلمه. یعنی حتّی آنانی را هم که به عنوان آدم بد می شناسیم. انسان عاقل آنان را هم باید بهتر از خود بداند. البتّه می تواند عملکردشان را انتقاد کند، ولی حق ندارد مسخره شان کند و فحششان  بدهد یا به شخصیّتشان توهین کند. یعنی: کار خوب و کار بد داریم، نه آدم خوب و آدم بد. چرا؟ آیا -با توجّه به این دو حدیث شریف- این نشانۀ عقلانیّت فقط از سر فروتنی، و آن نشانۀ حماقت فقط از سر تکبّر است؟

 

یک مثال تاریخی

حصین بن نمیر سردار یزید بن معاویه بود که از طرف یزید برای سرکوب عبدالله بن زبیر به مکّه رفته بود. او بعد از اینکه در این اثنا خبر مرگ یزید را شنید، برای مذاکره پیش عبدالله بن زبیر رفت و به او پیشنهاد داد: "هرچه که تا حال بین ما گذشته، گذشته. بیا تا خلافت دست آل مروان نیفتاده، با هم به شام برویم و من از اهل شام برایت بیعت بگیرم". عبدالله در پاسخش گفت: "چه می گویی؟! به عوض هر حجازی که کشته شده، ده تا شامی را می کشم". اینجا بود که ابن نمیر جملۀ معروفش را به ابن زبیر گفت که: "احمق کسی ست که تو را عاقل بداند. من با تو خصوصی صحبت می کنم، تو داد و هوار می کنی؟".

حصین بن نمیر "عاقل" بود. عبدالله بن زبیر "زرنگ" بود. فرق این دو در چیست؟ فرقشان در این است که: یک آدم زرنگ ممکن است در مقابل نصایح و پیشنهادات دیگران بخواهد حاضرجوابی کند و سروصدا راه بیندازد -چون نمی خواهد کم بیاورد-؛ امّا یک آدم عاقل هیچ گاه این کار را نمی کند. مشکل هم همینجا بود. ابن زبیر با همین زرنگی اش خود را به ورطۀ هلاکت انداخت. در عین اینکه این دو نفر هیچکدام علیه السّلام نبودند و این مثال نقضی ست شاهد بر صرف اخلاقی نبودن آن نشانه ها در آن دو حدیث.

معنی این حدیث همان است که گفته اند: "العاقل یکفیه الإشارة". یعنی: انسان عاقل، از سر دوراندیشی احتمال می دهد که همۀ انسانها داناتر از خودش باشند. کسی که خودش عاقل است، اگر هم بخواهد محض نورٌ علی نور به زرنگی هم متّصف شود و در واقع عقلانیّتش را تکمیل کند، باید از آن دسته زرنگهایی الگو بگیرد که عاقل هم هستند. وگرنه زرنگی، زرنگی واقعی نخواهد بود. زرنگی بخشی از عقلانیّت است. زرنگی بدون عقلانیّت بی معنا ست، همانطور که سیاست بدون اخلاق بی معنا ست. یک آدم زرنگ به معنای واقعی، هیچ گاه خطر نمی کند که بخواهد یکی را فریب دهد؛ چون او را بهتر از خود می داند. بلکه سعی می کند با پذیرش واقعیّات -و نه تسلیم در برابر آنها- موقعیّت خود را تعریف کند. طوری با همه رفتار می کند که هر کس پیش خودش بگوید: "ببین، این چه حسابی از من برده!"؛ بدون اینکه این رفتارش نیز اندکی ساختگی باشد. اخلاق در سیاست چنین ایجاب نمی کند، بلکه خود سیاست چنین ایجاب می کند.

در آموزه های دینی ما گفته اند: "به کسی که از او تنفّر دارید،بیشتر محبّت کنید، تا بدینگونه بر روی هوای نفس پا بگذارید".این توصیه که یک توصیۀ اخلاقی ست، در واقع توصیه به نقش بازی کردن است. اساساً همۀ دستورالعملهای اخلاقی، از سنخ مشق و تمرین و نمایش است. سختی تزکیۀ نفس به همین خاطر است؛ انسان در راه کمال کاری را می کند که هنوز خودش متقاعد نشده که باید این کار را انجام دهد. البتّه گذراندن این مرحله ضروری ست، امّا توقّف نباید صورت بگیرد. در حالی که با کامل شدن عقل، شخص به مرحله ای می رسد که دیگر خودش واقعاً این تفکّر را دارد. واقعاً همۀ انسانها را از خودش بالاتر می بیند و از هیچکس تنفّر ندارد و به همه محبّت می کند. عقل از اخلاق بالاتر است، همانطور که اخلاق هم -در بسیاری از موارد- از قانون بالاتر است.

عقل که کامل شود، دیگر هوای نفسی هم در کار نیست که بخواهد اذیّت کند. نفس را نباید کشت؛ بلکه باید رام کرد. تأمین نیازهای نفس با ارتکاب معاصی و مناهی که حرام است؛ در این حرفی نیست. امّا با ارتکاب یک سری مباحات، می توان نفس را کنترل کرد. ولی این هم شرطی دارد: هوای نفس را باید تا آنجا داشت که روی آوردن به سمت یک سری لذّتهای حلال، از سر نیاز او به ما باشد، نه از سر نیاز ما به او. وگرنه فایده ای نخواهد داشت. به زبان تمثیل: کشتن شیر شجاعت زیادی می طلبد، ولی مرد کسی ست که مانند شیخ ابوالحسن خرقانی شیر را رام خودش سازد -آنطور که در تاریخ آمده-؛ و بدیهی ست که آن شیر هم نمادی از نفس آن جناب بوده است.


آیا عکس این حدیث هم صحیح است ؟

آدمی، هرچه بیشتر به صفات خوب خدایی متّصف می شود، به خوبیِ مطلقِ بی نهایت نزدیک و نزدیکتر می شود و بیش از پیش در او گم و گم تر می گردد. برای همین هرچه صفات خوب در انسان زیاد می شود، در نظرش کمتر می گردد؛ چون خود محدود است و در عین حال دارد به سوی نامحدود حرکت می کند. بدینگونه، هرچه بالاتر برود،کوچکتر می شود. نه که خودش را کوچک می بیند، بلکه خودش را می بیند که کوچک است و کوچک بودن خودش را می بیند. به زبان تمثیل: ابتدا وارد ورودی ساختمان می شود، سپس وارد اتاق پذیرایی، سپس تالار اصلی. این است که انیشتین می گوید: "هرچه به معلومات انسان اضافه شود، ده تا به مجهولاتش افزوده می شود". معنای این سخن همان است که امام علی(ع) نیز فرموده اند: «دانش، ظرفی ست که هرچه در آن بریزند، گنجایشش بیشتر می شود». علم، یکی از این کمالات است. برای صفات خوب دیگر هم می توان مثالهای فراوانی آورد. امّا عقل قضیه اش فرق می کند؛

کسی که همۀ پیشنهاداتی را که به وی می شود، قبول کند، خب! احمق است؛ چون ممکن است بعضی از این پیشنهادات معقول نباشند. یعنی دیگر عاقل ترین مردم کسی نیست که خود را احمق ترین آنان بداند و این منافاتی با بهتر دانستن همۀ مردم از خود، ندارد. چون خود عقل را دیگر نمی شود با عقل سنجید. می توانیم بگوییم: علم من، علم او، شجاعت من، شجاعت او، فصاحت من، فصاحت او، و... ؛ امّا نمی توانیم بگوییم: عقل من، عقل او. عقل، برای خودش عقل است و خود، وسیلۀ سنجش دیگر چیزها ست. کسی که همۀ پیشنهادات را رد می کند، هرچند از مورد نخستین بهتر است، ولی او هم به نوعی بدبخت است؛ چون ممکن است بعضی از این پیشنهادات نیز معقول باشند. عاقل آن است که هر پیشنهادی را قبول نکند، نه هیچ پیشنهادی را. به همین ترتیب، عاقل، تمام انتقادات و تحلیلهایش هم واقع بینانه و به دور از نگاه صفر و صدی ست.

ایهام در شعر حافظ، فقط ناشی از خودسانسوری آن بزرگوار به خاطر خفقان زمانه نیست. علّت اصلی اش در این است که: وی در راه رسیدن به کمال مطلق، لایه لایه و طبقه طبقه بالا و بالاتر رفته است. یعنی معانی متعدّدی که از الفاظ واحد برداشت می شوند -و گاه حتّی مفاهیم متعدّد که از معانی واحد قابل برداشت اند- به صورت عرضی و متباین در کنار هم ردیف نشده اند؛ بلکه در طول هم قرار گرفته اند و با همدیگر نسبت عموم و خصوص مطلق دارند. دیوان حافظ از این لحاظ -در سطحی نازلتر- به قرآن کریم ماننده است و -مانند شاهنامۀ حکیم فردوسی که ابتدا یک منبع تاریخی ست، بعد از آن یک منبع ادبی- قبل از اینکه منبعی ادبی باشد، در درجۀ اوّل یک منبع عملی عرفانی ست؛ یعنی -بر خلاف کتابهای عرفان نظری- نسخه نیست، بلکه خود، دوا ست. شعر حافظ نمونۀ عینی این شعار مولوی ست که: "چون که صد آمد، [ده و بیست و سی و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و] نود هم پیش ما ست". یا به عبارتی: چون که عقل آمد، عرف و قانون و سنّت و اخلاق و سیاست و زرنگی هم پیش ما ست. برای همین هر کس در هر مرحله ای از اینها که باشد، از شعر حافظ برداشتی متناسب با همان مرحله می نماید و اگر به حرکت تکاملی خودش ادامه دهد، معانی دیگر را بعداً از لایه های درونی تر کشف می کند. همین است که حافظ برای همه نسخه دارد. چون خودش مراحل بسیار زیادی را طی کرده است و تقریباً درد همگان را می شناسد.

  • امید شمس آذر

بار آخری که به مشهد مقدّس مشرّف شدم، در روضۀ شریف امام علیّ بن موسی الرّضا -علیه السّلام- با خدای خودم اینطور قرار گذاشتم که: «خدایا! تو نشانه ای از ظهور برایم بفرست، من هم قول می دهم که خود را به معنای واقعی کلمه -ان شاءالله- برای ظهور آماده کنم».


*

می توان گفت: خود ظهور که آغاز تحقّق جامعۀ آرمانی مهدوی ست، نشانه ای ست از بهشت موعود؛ و بهشت هم به نوبۀ خود، نشانه ای ست از خود خداوند بزرگ و خوب. ما در مورد هر سه ی اینها -خدا،بهشت،آرمانشهر- یقین داریم که راست اند، چه با استنادات عقلی و چه با احساس؛ امّا نشانه ها برای آرام گرفتن قلب خودمان است.

چنانچه ابراهیم(ع) به خداوند متعال گفت: "خدایا! مردگان را چطور زنده می کنی؟". خداوند فرمود: "آیا به معاد یقین نداری؟". گفت: "چرا! یقین دارم، امّا می خواهم قلبم آرام شود". خداوند هم دستور داد چهار پرنده را بگیرد، آنها را سر ببرد، ...الخ.

مولوی از این داستان برداشت کرده که: تا چهار خصلت را در خود نکشی، به مشاهدۀ حقیقت نائل نمی گردی. زیرا هرکدام از آن چهار پرنده، نماد یکی از رذائل اخلاقی انسان اند: طاووس نماد کبر و غرور، خروس نماد شهوت، کلاغ نماد حرص و طمع، و مرغابی نماد آرزوهای دور و دراز. امّا شاید این برداشت درست نباشد؛ زیرا:

اولاً آن چهار پرنده در این داستان دوباره زنده شده اند،

ثانیاً مشاهدۀ حقیقت اعمّ از مشاهدۀ حقانیّت یکی از وعده های خداوندی یعنی معاد است.


پیام داستان -با توجّه به همان نمادها- این است که:

ای انسان! خطر بکن که به خاطر خدایت از برخی نیازهای طبیعی خود بگذری و بر رویشان پا بگذاری. نیازهایی که برآورده شدنش حقّ مسلّم تو ست و اگر جز این بود که این نیازها نادیده گرفتنی نیستند، خدا این همه در کتاب جاویدش تو را با لفظ "إنّ الإنسان کذا و کذا" توصیف نمی کرد (خدا که نمی خواهد فحش بدهد!). خدا خود این نیازمندی ها را در وجود تو قرار داده و او حکیم است و هیچ چیزی را بیهوده نمی آفریند؛ ولی با این همه، وقتی می بینی در حال حاضر او برآورده شدن آنها را فعلاً مصلحت نمی داند، چاره ای جز صبر نداری. صبری که توشۀ راهش امید به رحمت خالق است. هرگز ترس به دل خود راه نده که ترک یادآوری آنها باعث مرگ دائمی و بدون بازگشتشان گردد. آن وقت است که خواهی دید خدا هرگاه که مصلحت بداند، آنها را دوباره زنده می کند.

و این را باید بدانی که: خدایی که می تواند زمین مرده را با آمدن بهار اصلی(عج) زنده کند بهتر از روز اوّلش، اجر صبر مؤمنان را هم در زندگی اصلی به آنان پرداخت می کند بهتر از اوّلش. پس او همان خدایی ست که اگر طرف معاملۀ تو قرار بگیرد، آن غرورها و امیال و آرزوهای طبیعی تو را هم بعد از قربانی شدنشان زنده می کند؛ این بار بهتر از اوّل و به صورت خصلتهای عالی اخلاقی. چرا که به خالق سپرده شده و در مسیر صحیح قرار گرفته اند. این است نشانه !


راست گفت خداوند بلندمرتبه و بزرگ

  • امید شمس آذر

ابو صادق سُلیم بن قیس هلالی عامری کوفی(۲۰ق.ه تا ۷۶ه) از اصحاب خاصّ امام زین العابدین(ع) صاحب کتاب "اسرار آل محمّد(ص)" اوّلین کتاب حدیثی و تاریخی از قرن اوّل هجری است که امام(ع) بر تمامیّت این کتاب مُهر تأیید زده است. روایت زیر از کتاب سلیم بن قیس هلالی، ترجمۀ اسماعیل انصاری زنجانی، قم انتشارات دلیل ما پاییز ۱۳۸۰، صفحات ۷۳۷ تا ۷۳۹ برگزیده شده است:


 

سلیم می گوید: از ابوذر شنیدم که می گفت:

آقایم محمّد(ص) را دیدم که شبی به امیرالمؤمنین(ع) فرمود: فردا به کوههای بقیع برو و برمکان بلندی از زمین بایست؛ و وقتی خورشید طلوع کرد، بر آن سلام کن. خداوندْ تعالی به او دستور داده به تو با صفاتی که داری جواب دهد.

فردا امیرالمؤمنین(ع) بیرون آمد، در حال که ابوبکر و عمر و عدّه ای از مهاجرین و انصار همراه آن حضرت بودند؛ تا به بقیع رسیدند و حضرت بر مکان بلندی از زمین ایستاد. همین که خورشید طلوع کرد، حضرت فرمود: « سلام بر تو ای خلق جدید خدا که مطیع او هستی! » . صدایی از آسمان شنیدند و جواب گوینده ای را که می گفت:

« سلام بر تو ای اوّل، و ای آخر، و ای ظاهر، و ای باطن، و ای کسی که به هر چیزی عالم هستی! » .

وقتی ابوبکر و عمر و مهاجرین و انصار سخن خورشید را شنیدند، از هوش رفتند.آنان بعد از چند ساعت به هوش آمدند، در حالی که امیرالمؤمنین(ع) از آن مکان رفته بود !

همگی خود را به حضور پیامبر(ص) رسانیدند و عرض کردند: شما می گویی علی بشری مثل ماست. خورشید او را با سخنانی مخاطب قرار داد که خداوند خود را با آن مخاطب قرار داده است !! پیامبر(ص) فرمود: از او چه شنیدید؟ گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت «سلام بر تو ای اوّل» ! فرمود: راست گفته است؛ او اوّلین کسی است که به من ایمان آورده است. گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت «ای آخر» ! فرمود: راست گفته است؛ او آخرین کسی است که با من تجدید دیدار می کند. او مرا غسل و کفن می کند و مرا داخل قبرم می نماید. گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت «ای ظاهر» ! فرمود راست گفته است؛ همۀ علم من برای او ظاهر شده است. گفتند: از خورشید شنیدیم که می گفت «ای باطن» ! فرمود: راست گفته است؛ همۀ اسرارم در باطن اوست (و به روایت بحار: باطن همۀ اسرارم نزد اوست).

همه برخاستند و گفتند: محمّد ما را در ظلمت انداخت !! و بعد از درب مسجد بیرون رفتند.

  • امید شمس آذر

بر شهید دکتر علی شریعتی(ره) خرده می گیرند که: چرا اسلام را نه یک فرهنگ، بلکه یک ایدئولوژی دانسته است؟ امّا این انتقاد جایگاهی نزد صاحبان خرد ندارد؛ زیرا ایشان در بیانات و نوشتجات خود، همواره ایدئولوژی را مقدّم بر فرهنگ معرّفی کرده و حتّی یکی از علل عمدۀ عقب افتادگی جهان اسلام را هم "مقدّم دانستن فرهنگ بر ایدئولوژی" عنوان نموده است. فارغ از اینکه در عالم واقع کدام یک از این دو اصل -فرهنگ و ایدئولوژی- بر دیگری مقدّم است، در مقام انتقاد از دکتر شریعتی، باید به تمام اعتقادات او -مانند هر صاحب نظر دیگر- توجّه داشته باشیم و اظهاراتش را در نسبت با اعتقاداتش -درست یا غلط- بسنجیم. در غیر این صورت ممکن است این تصوّر در ما شکل بگیرد که ایشان اسلام را حقیر دانسته است؛ در حالی که چنین نیست.

  • امید شمس آذر

مستضعف به معنای ضعیف نیست. بعد از رحلت امام خمینی(ره) و در طول دوران سازندگی بود که کلیدواژۀ مستضعف را با عبارت بی مسمّا و توهین آمیز "آسیب پذیر" یا همان ضعیف جایگزین کردند!


شما فقط به این نکته توجّه داشته باشید که:

اگر مستضعف به معنای ضعیف باشد، چطور قرار است -مطابق منطق قرآن کریم- ضعیفان دنیا را اداره کنند؟ مستضعف به معنای ضعیف شمرده شده است؛ یعنی دنیا دست کسانی می افتد که خیلی هم قوی هستند، ولی ظرفیّتهایشان مسدود شده است.

  • امید شمس آذر

وضعیت امروز ما و مشکلاتی که برای همۀ ما متصوّر است، همگی به خاطر بی عدالتی ست. تا زمانی که عدالت به طور کامل برقرار نشود، هیچ کس نمی تواند بدون ازخودگذشتگی و توجّه به مشکلات دیگران، با تکیۀ صرف بر اختیارات قانونی، مشکلات خود را حل کند.


پس در چنین شرایطی، تنها راه برون رفت از مشکلات، وحدت است.

  • امید شمس آذر

در زندگی زناشویی، مبنا و مقصد محبّت است. عقل جادّۀ این سفر است و عشق هم مرکب آن. سوار بر مرکب عشق، از جادّۀ عقل باید گذشت تا به شهر محبّت رسید. در این میان، عشق نتیجۀ انتخاب است. عقل نتیجۀ مشورت با پدر و مادر است و محبّت نتیجۀ ازدواج. عشق بدون مشورت، مرکب کوری ست که به مقصد نمی رسد. عقل بدون انتخاب هم، جادّه ای ست که در آن شخص نابینایی را به سمت مقصد هل می دهند. هرچند پوشیده نیست که حالت دوم باز هم نسبت به حالت اوّل بسیار بهتر است، امّا ایده آل در این است که: تا با اختیار خودت به مقصد نرسی، قدرش را نمی دانی. آغاز زندگی مشترک، آغاز استقلال است. اگر در انتخاب شریک زندگی استقلال نداشته باشی، پس کی خواهی داشت؟ پس بنابراین:

همسر را باید خود انتخاب کنی و پدر و مادر تأیید کنند؛ همانطور که رییس جمهور را ملّت انتخاب می کنند و رهبری تأیید می کند.
  • امید شمس آذر

چوپان دروغگو یک عمر دروغ گفت، یک بار که راست گفت مردم حرفش را باور نکردند. مشکل جامعۀ ما این است که یک عدّه چوپانهای دروغگو و گربه های بی حیا که در دیزی را باز دیده اند، الکی خودشان را به موش مردگی میزنند تا از آب گل آلود ماهی بگیرند. این وسط دوتا آدم حسابی هم که پیدا بشوند حرف راست بزنند، هیچکس باور نمی کند !

  • امید شمس آذر

میلاد امام حسین(ع) بر عموم مسلمانان پاس_دار مبارک باد.


فرماندهی_1

  • امید شمس آذر

همزمان با کاسته شدن از جغرافیای تاریخی میهن ما، همان بلا با آغاز دورۀ تاریخنگاری کنونی، بر سر تاریخ آن نیز آمد؛ یعنی برخلاف اکثر کشورهای پیشرفته که تاریخ ملّی خود را با تلفیق تاریخهای محلّی و فرآوری آنها تدوین کردند، در کشور ما تنها به تکرار گزارشات مورّخان غربی بسنده شد و آثار مورّخان سنّتی ایران به جای همسنجی با یافته های جدید باستانشناسی، به کلّی نادیده گرفته شد. از جمله شاهد بودیم که برخی مورّخان معاصر در داخل، خواستار گنجاندن بیهودۀ دوره های طولانی مدّت ادّعایی پیشدادی و کیانی در لابلای تاریخ شناخته شدۀ هخامنشی و اشکانی بودند.
در عرصۀ جغرافیایی، قبل از دورۀ معاصر نیز به کرّات شاهد تعویض نامهای اماکن جغرافیایی بوده ایم و چندان حسّاسیتی در پی نداشته است؛ امّا آنچه که در عصر حکومت پهلوی اتّفاق افتاد، "قلب" و جابجایی اسامی بود که حسّاسیت برانگیز بود. در این راستا شاهد تغییر نام طبرستان تاریخی و نامیده شدن آن به مازندران بودیم که در شاهنامه سرزمینی است در نزدیکی تخارستان در تاجیکستان امروزی. یا تغییر نام استرآباد تاریخی به گرگان، در حالی که جرجان نام قدیم گنبدکاووس بوده و گرگانج نیز شهری در مجاورت دریاچۀ آرال در آسیای مرکزی. یا نام سلطان آباد را که به یاد فتحعلیشاه قاجار بر آن شهر نهاده شده بود، برداشته و آنجا را اراک نامیدند تا در ذهن عامّۀ مردم چنین تصوّری شکل بگیرد که عراق عجم تاریخی (سرزمینی وسیع شامل بخش اعظم فلات مرکزی ایران) منحصر در همین شهر بوده است. به این فهرست اضافه کنید: اشتباه انداختن زابل در ایران کنونی را با زابلستان واقع در افغانستان کنونی به مرکزیّت غزنین. همچنین نامیدن شهرک غرب تهران به نام طالقان یا تالگان که شهری در حوالی بلخ در افغانستان امروزی است. یا برداشتن نام کرج از شهری در نزدیکی نهاوند امروز و نامیدن مرکز استان البرز کنونی به این نام. یا خود البرز نامیدن کوه دماوند و سلسله جبال مربوطه، که در اصل متعلّق به کوهی در ارمنستان امروزی واقع در قاف یا همان قفقاز بوده که در اساطیر ما -همچون شاهنامه- مأمن سیمرغ دانسته شده است. و... .
تمامی این اقدامات حاکی از نوعی «انفعال فرهنگی» است. این انفعال فرهنگی، به همین ترتیب در سیاست خارجی ما نیز خود را نشان می دهد. وقتی کشور ترکیه، مولوی شاعر مسلمان ایرانی را به سبب اقامتش در قونیه، شاعری ترک معرّفی می کند، آیا ما باید با آوردن مثالهای نقض روی این ادّعا خطّ بطلان بکشیم یا در اقدامی از سنخ "فرار به جلو" ادّعا کنیم: مولوی در طول عمرش یک مصراع شعر به ترکی نگفته است ؟!! این در حالی است که در همین نسخه های دیوان شمس چاپ ایران، چند نمونه غزل ترکی -مانند اشعار عربی و رومی- یافت می شود! پس طبیعی است که دولت دیگر همسایه نیز به سادگی خود را به نام یکی از ایالات تاریخی ایران، آذربایجان می نامد و ما به جای تشریح و تبیین ابعاد این نامگذاری و بررسی دلایل اشتباه بودن آن، در اقدامی باز از سنخ همان "فرار به جلو" اعلام می کنیم: یک وجب از اراضی شمال رود ارس تعلّق به سرزمین تاریخی آذربایجان ندارد !! (که حالا نمی دانم این میان تکلیف آن بخش از اراضی آن کشور که در جنوب ارس واقع است چه می شود؟). این هم در حالی است که در کتابهای جغرافیای تاریخی ما بعضاً مناطقی چون بردعه و آران را جزء قلمرو سرزمینی آذربایجان به حساب آورده اند و خود ما هم در ادبیّات، سبک آذربایجانی را عمدتاً با نام نظامی گنجه ای و خاقانی شروانی می شناسیم که هر دو از شمال ارس هستند!
در این که تمامیّت جمهوری آذربایجان کنونی جزء قلمرو فرهنگی و بخشهایی از آن نیز جزء قلمرو جغرافیایی آذربایجان تاریخی است، حرفی نیست؛ حرف اینجاست که: هویّت آذربایجان بدون ایران قابل تعریف نیست و وقتی این سرزمین تمام ویژگیهای فرهنگی و نژادی اش دارای ماهیّت ایرانی است، دولتی که خود را زیرمجموعۀ فرهنگی ایران زمین ندانسته و علاوه بر تعریف هویّت جداگانه ای برای خود، به دنبال خصومت با سرزمین مادری خود نیز باشد، نمی تواند خود را به نام ایالت تاریخی آذربایجان ایران بنامد. آن هم در شرایطی که آذربایجان اصلی اگر از لحاظ جمعیتی بررسی کنیم، همان آذربایجان ایران کنونی است که با چند برابر جمعیت کل نسبت به جمهوری آذربایجان امروزی، حتّی جمعیت آذری های بیشتری را نیز نسبت به آنجا در خود جای داده است. از نظر مساحت نیز، حدّاقل مساحت آذربایجان ایران -یعنی استانهای آذربایجان غربی، شرقی و اردبیل- باز نسبت به مساحت کلّ کشور 86600 کیلومتر مربّعی جمهوری آذربایجان وسیع تر است. به لحاظ تاریخی نیز، مراکز تاریخی این ایالت یعنی شهرهای تبریز، اردبیل و به اعتباری مراغه، همگی در این سوی مرز ایران قرار داردند. پس با دلایل یاد شده، موضوعیتی ندارد همسایۀ شمالی ایران، نام خود را به نام ایالت تاریخی ایران آذربایجان بنامد و فراتر از آن در موضعی تهاجمی، آذربایجان ایران را هم به اسم "آذربایجان جنوبی(!؟)" تبلیغ کند. همۀ این گستاخی ها از مواضع انفعالی ما سرچشمه می گیرد.
اکنون چند سالی است که دولت باکو، جشن ایرانی نوروز، فنّاوری ایرانی قنات و نیز ورزش ایرانی چوگان را به نام مظاهر فرهنگی آذربایجانی تبلیغ کرده و در پی ثبت جهانی آنها به نام خود است. با توضیحاتی که آمد، موضع صحیح ما در مقابل این اقدامات مشخّص گردید که از چه قرار باید باشد. در تاریخ سنّتی ما نام نوروز -که بنیانگذاری اش را به جمشید پیشدادی نسبت می دهند- با نام آذربایجان عجین است و فنّاوری قنات را نیز -اگرچه امروزه در مناطق گرم و خشک مرکزی ایران بیشتر رواج دارد- به گواهی باستانشناسی، نخستین بار حکومت اورارتو که در حوالی آذربایجان فرمانروایی داشت، ابداع کرده است. تاریخچۀ ورزش چوگان نیز به همین ترتیب قابل بررسی است. حال باید در مقابل این تبلیغات هیجان آمیز و "جوگیرانه"ی دولت همسایه، چشم روی همۀ داده ها و یافته های علمی ببندیم و فی المثل اعلام کنیم: "نوروز و قنات کوچکترین تعلّق خاطری با آذربایجان ندارند" ؟! معلوم است که چنین موضعی دور از عقلانیّت است و راه به جایی نمی برد. اساساً هیچ گزافه گویی تا سند کوچکی بر باورپذیر بودن ادّعای دروغین خود نیابد، اقدام به گفتن آن سخنان نمی کند. حقیقت این است که: مظاهر فرهنگی یاد شده خاستگاه تاریخی شان سرزمین آذربایجان است و خود آذربایجان نیز از آن ایران است.
ما نیز باید در راستای جا انداختن این اندیشه تلاش کنیم -ان شاءالله- .
  • امید شمس آذر



  •  طیّ روزهای اخیر کارتهایی صرفاً جهت اطّلاع دانشجویان از برنامۀ حرکت سرویس های دانشگاه نازلو توزیع شد که در نوع خود اقدام قابل تحسینی بود. امّا در پشت آن جملۀ مبهمی درج شده بود که لازم دیدیم شمّ کارآگاهی خود را به کار بیندازیم و راجع به آن سؤالاتی طرح کنیم.

جمله:‍ «جوانان موتور یک جامعه هستند». عزیزانی که کارتها را توزیع کرده اند، لطف کنند و توضیح دهند آیا منظورشان از موتور یک جامعه همان عبارت معروف «موتور محرّکۀ جامعه» است یاخدای نکرده، زبانم لال، روم به دیوار و نهایت گوش شیطان کر یک موتور دیگر ؟!

کدام موتور؟ خوب معلوم است! همان موتوری که نه می خورد، نه می آشامد، سوارش می شوند،گ وشش را با شدّت می پیچانند و نعره زنان -دورازجان­- به سوی مقاصد از پیش تعیین شده می تازد !!

 

  • چندی پیش در تالار شهید چمران دانشگاه نازلو شب شعری با موضوع بیداری اسلامی برگزار شد با نام نه چندان مأنوس: «از نهر تا بحر» که به جز برای نوابغی امثال بنده، برای خیلی ها ناآشنا بود.

انتظار داشتیم در پوستر تبلیغاتی این شب شعر عکس هایی مربوط به فلسطین اشغالی چاپ شود تا بیننده در نگاه اوّل متوجه شود «نهرتابحر» هرچه باشد مربوط به فلسطین است. امّا با کمال تعجّب مشاهده کردیم که به جای تصویر مسجدالاقصی یا مورد مشابه دیگر، به تنهایی تصویری از آرامگاه خواجه حافظ شیرازی را -که نمادی صرفاَ ادبی و هنری است و ربطی به بیداری اسلامی ندارد- به چاپ رسانده اند! گفتیم: خب! حالا شاید از میان متولّیان برگزاری شب شعر، انجمن علمی دانشجویی زبان و ادبیّات فارسی از همه قوی تر بوده و بدین طریق توانسته همه چیز را به نام خود تمام کند. ولی شگفتی ما زمانی بیشتر شد که متوجّه شدیم انجمن ادبی بویی از این ماجرا نبرده بوده و حتّی تا چند روز قبل از آن، از برگزاری چنین مراسمی خبر هم نداشته است، تا چه رسد که متولّی برگزاری آن باشد، پوستر هم بزند ؟!!

 

  • چند وقتی بود که جهت بالا بردن سطح فرهنگ عمومی جامعه و در رأس آن قشر شریف دانشجو، دانشکدۀ ادبیّات دانشگاه ارومیه بانصب پارچه نوشته هایی، اقدام به تفکیک جنسیّتی دانشجویان در محوّطۀ دانشکده (یعنی به قول یکی از اساتید خوش ذوق:فلکه بلوتوث!!) نموده بود.

روز اوّل که پارچه نوشتۀ تازه نصب شده رادیدیم، در دل خود به اقدام کنندگان این کار آفرین گفتیم و کارشان را ستودیم. متن: «از آقایان دانشجو انتظار دارد از نشستن و ایستادن در این مکان جدّاً خودداری نمائید». (حالا -با توجّه به نظر همان استاد خوش ذوق- اگر می نوشتند:خانم ها بلوتوث شان را روشن نکنند، چه ایرادی داشت؟!!). با کمال رضایت در حال دور شدن از محوّّطۀ اطراف محلّ مخصوص خانم ها بودیم تا به محلّ مخصوص آقایان برویم و چند دقیقه ای در آنجا زندگی کنیم. ولی هرچه گشتیم، چنین محلّی را ندیدیم که ندیدیم. با فشاری که به سلّولهای خاکستری خود وارد آوردیم، سه گزینه به ذهنمان رسید: ۱-محل مخصوص آقایان آب شده رفته زمین، 2-یا احیاناَ دود شده رفته هوا، 3-و یا بلای دیگری سرش آمده که ما خبر نداریم.

با این همه ناامید نشدیم و یک بار دیگر همۀ سوراخ-سمبه های دانشکده را زیر و رو کردیم: از بیخ صندلی های بوفه تا زیر میز غذاخوری، زیرزمین، انباری، آشپزخانه، اتاق نگهبانی، سرویس، وضوخانه، سالن مطالعه و... . امّا در هیچ کدام از آنها اثری از سرنخ پیدا نکردیم که نکردیم. کدام سرنخ؟ همان پارچه نوشته ای که رویش نوشته بود: «از خانم های دانشجو انتظار دارد از نشستن و ایستادن در این مکان -در صورت تمایل- جدّاً خودداری نمائید». چند روزی هم منتظر ماندیم. خدای من! گم شده؟ هنوزن رسیده؟ یا ... ؟ اگر شما خبری ازش پیدا کردید، ما را هم در جریان قرار دهید، و گرنه ما هم مجبوریم حالا که جایی در محوّطۀ دانشکده نداریم  مثل همان سرنخ خودمان را گم کنیم!! باتشکر... .

 

  • خوشبختانه باخبر شدیم کتاب شعر یکی از شاعره های هنرمند و خروجی(!) ادبیّات با نام: «آتشفشانی در فنجان» به چاپ رسید؛ ولی همزمان با آن ایّام، متأسّفانه خبردار شدیم فاجعه ای در کشور همسایه روی داد و در استان ما هم احساس شد، به نام: «زلزله در وان».

اینجانب از آنجایی که بسیار متفّکر و اهل اندیشه بودم، از ابتدا حدس زدم که بین این دو مسئله (آتشفشان در فنجان و زلزله در وان) باید ارتباطی منطقی برقرار باشد و اگر هم کاسه ای زیر همنوع نصفۀ خودش نیست، پای انواع و اقسام ظروف دیگر در میان است. پس از مدّتها بحث و بررسی و تحقیقات روزافزون و پژوهش های طاقت فرسا و همچنین مشورت با اهل فنّ و صاحبنظران این حیطه، دانستم که حدسم درست بوده و آن ارتباط منطقی بین دو مسئلۀ یادشده از این قرار است: 1-آتشفشان در فنجان، 2-رعد و برق در لیوان یکبار مصرف، 3-خشکسالی در قندان، 4-سیلاب درکتری، 5-یخبندان در کلمن، ۶-سونامی در سماور، و سرانجام ۷-زلزله در وان.

با نگاه اجمالی به اسطوره های اقوام و ملل باستان پی می بریم که اکثر آنان اعتقاد داشتند تمدّن بشری طیّ هفت دورۀ متعدّد با بلاهای طبیعی گوناگون از بین رفته و دوباره تجدید شده است. حالا این ظروف کوچک و بزرگ چه ربطی به تمدّن بشری داشتند؟ برای یافتن پاسخ این سؤال، می توانید به کتاب «حماسۀ گیلگمش» ترجمۀ  احمد شاملو مراجعه کنید که در آنجا شرحی از مشاهدات "انکیدو" نقش دوّم داستان -که بر پشت عقاب از فراز آسمان به زمین می نگریسته- ارائه می دهد. او آنقدر با عقاب بالا رفته بود که زمین در نظرش کوچک و کوچکتر می شد، تا آنجا که گفت: «زمین در نظرم مانند کلوچه ای بود و دریا به طشتی می مانست». معلوم است که اگر فنّاوری پیشرفت می کرد و بالاتر می رفت، جهان را از این هم کوچکتر می دید: کلمن، کتری، ... و نهایتاَ فنجان. پس، این ظروف کوچک و بزرگ می تواند نمادی از تمام جهان باشد. تا یادم نرفته بگویم که: مترجم نامبرده (شاملو) خود نیز کتاب شعری دارد به نام: «دشنه در دیس» !!

( با  تشکّر از خانم آمنه نجفی که زحمت تایپ این مطلب را عهده دار شدند)

  • امید شمس آذر

شیخ مرتضی آقاتهرانی تعریف می کرد:

یکی از سرداران دفاع مقدّس بود که هر بار که به مرخصی می آمد، به دیدار مراجع عظام تقلید می رفت. ایشان یک روز در حضور مرحوم آیت اللّه بهجت(ره) داشت با آب و تاب تمام از پیروزی ها و دستاورد های رزمندگان در جبهه های جنگ گزارش می داد. اینکه چه ها کردیم و تا کجاها پیشروی کردیم و چقدر غنیمت گرفتیم و... . وقتی صحبت هایش به اتمام رسید، آیت اللّه بهجت رو به او گفت: " آخرش می خواهید چه کنید؟ ". وی هم با اعتماد به نفس بالایی جواب داد: " آخرش صدّام را می کشیم". در اینجا آیت اللّه بهجت در پاسخ سردار سخنی گفت که سردار به یکباره مانند لاستیک پربادی که سوزنی در آن فرو کنند، جمع و جور شد و به خود آمد:

« هرکدام از ما یک صدّام است » !!

  • امید شمس آذر
باید به ملّت بزرگ ایران تبریک گفت و از آنان تشکّر کرد که با حضور ۷۲ و ۷/۰ درصدی خود در انتخابات 92 مصداق خلق حماسۀ سیاسی را رقم زدند. فارغ از اینکه در ایّام تبلیغات از چه کسی حمایت کرده باشیم، رییس جمهور منتخب، رییس جمهور همۀ ملّت است و همگی وظیفه داریم دلسوزانه از ایشان حمایت کنیم و اگر نقد یا نظری هم داشته باشیم، عرض نماییم.

چند نکته در خصوص نتیجۀ انتخابات ریاست جمهوری قابل تأمّل است که به آن اشاره می کنم:

۱) با رأی مردم به آقای دکتر روحانی، تهمت تقلّب در انتخابات ۸۸ برای همیشه از دولت و نظام برداشته شد و دهان یاوه گویان بسته گردید؛ زیرا دولت، همان دولت است، شورای نگهبان همان شورای نگهبان و ملّت هم همان ملّت.

 

۲) ملّت ایران یک بار دیگر نشان داد که روحانیّت را -تا زمانی که در مقابل نظام موضع نگیرند- پشت و پناه خود احساس می کند و هیچگاه از این نهاد مقدّس فاصله نخواهد گرفت. پایین بودن رأی آقای عارف نسبت به آقای روحانی در نظرسنجی ها نیز، یک علّت عمده اش همین قضیه بود. به هر حال "عارف" به نفع "روحانی" کنار رفت نه برعکس؛ و این یعنی تقدّم شریعت بر طریقت !

 

۳) آقای دکتر حدّادعادل در مستند تبلیغاتی خود با نام "مرد آرام میدان" ، مدّعی شد که اکثریّت یافتن اصولگرایان در مجلس هفتم و انتخاب ایشان به عنوان رییس مجلس: « آغازی بود بر یک پایان »؛ و پاسخ ملّت به این ادّعا:

« پایانی بود بر یک آغاز » !

 

۴) به قول آقای دکتر رضایی، انقلاب ما مثل پرنده ای است که دو بال دارد: یک بال، بال استقلال و عزّت و امنیّت که -بحمدالله- به حدّ کافی بزرگ هست؛ بال دیگر، بال معیشت و اقتصاد که متأسّفانه رشد چندانی نداشته است:

ما (طرفداران گفتمان مقاومت برای پیشرفت) مایل بودیم بال اوّل همچنان بزرگ باقی بماند -و حتّی بزرگتر شود- و همزمان شروع به بزرگ کردن بال دوم بکنیم؛ امّا ملّت -که ظاهراً طاقتشان سرآمده بود- ترجیح دادند کمی از بال اوّل بزنند و به بال دوم بیفزایند تا انقلاب ما به جای یک بال بزرگ و یک بال کوچک، با دو بال متوسّط پرواز کند. شاید همین، کوتاهترین راه تحقّق حماسۀ اقتصادی باشد !

 

در مورد نگرانی های احتمالی پیش رو هم باید گفت:

۱) چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان

   چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان. (سعدی)

 

۲) اصلاح طلبان -به خصوص بعد از وقایع ۸۸- همینطوری در معرض سوء ظن هستند. برای همین برخلاف اصولگرایانٍ حق به جانب، مقیّدند خیلی چیزها را رعایت کنند.

 

۳) رییس جمهور منتخب هم هرچه باشد، روحانی است !

 

۴) این طیف اگر چند صباحی روی کار بیایند، بهانه ها برطرف می شود.

 

۵) آقای دکتر احمدی نژاد با سخت کوشی خود ثابت کرد که در عین التزام به گفتمان امام و انقلاب: می شود و می توانیم. تردید افکنی در اصل این کارآمدیِ اثبات شده، کار آسانی نیست که به این سادگی از عهدۀ دولت های بعدی برآید.

 

اکنون وظیفۀ ماست که با احترام به رأی ملّت که نشان مقبولیّت برگزیدۀ آنها است، با همکاری با دولت آینده گفتمان خود را همچنان تبیین کنیم و در راه محقّق ساختن تمدّن اسلامی، سبک زندگی اسلامی و حیات طیبّه تلاش کنیم و همیشه به یاد داشته باشیم که انجام تکلیف مهم تر از نتیجۀ آن است. در اینجا شعری از ادیب بزرگوار، جناب آقای سعید سلیمانپور را به عنوان حسن ختام قرار می دهم. امیدوارم خستگی را از جانتان به در کند:

 

باز شور حماسه برپا شد

راز همبستگی هویدا شد

دم تو گرم هموطن، احسنت !

باز از همّت تو غوغا شد

عجبا با فشار انگشتی (!)

پشت بدخواه مملکت تا شد !

صهیونیست ذلیل مرده به‌کل

بهر سوگ و عزا مهیّا شد !

تا که در جلوه شد حماسۀ نور

همه گفتیم: چشم دشمن کور !

 

گل برآورده خاک میهن ما

« خاک بر سر » شده‌ست دشمن ما !

باز خرداد آمد و آورد

همره خویش بوی  بهمن ما

دشمن ما اگرچه خواست زند

شرر تفرقه به خرمن ما ،

همچو خاری به چشم دشمن رفت

وحدت واضح و مبرهن ما

همه گفتیم: « زنده باد ایران،

گر نباشد، مباد این تن ما »

سرِ صندوق‌ها کرور کرور

همه گفتیم: چشم دشمن کور !

 

ملّت خوب و همدل و همراه

باز گل کاشتید، ای والله !

بعد از این شور انتخاباتی

کار دشمن شده‌است ناله و آه

اوباما بس که زنجه-موره(!) نمود

رفت از حال، توی کاخ سیاه (!)

بعد یک عمر دشمنی با ما

دشمنان معاند و  بدخواه ،

کوه را کاه اگر نشان دادند

یا اگر ساختند کوه از کاه ،

حالیا این حماسه را بالکل

معترف گشته‌اند با اکراه

جمله گیجند از این شکوه حضور

همه گفتیم: چشم دشمن کور !

 

زین خبر سکته زد  نتانیاهو

بستری گشت توی سی.سی.یو !

چون که شد لال از این حماسۀ ما

حرف زد با اشارت ابرو :

کاین چه بی‌لطف انتخاباتیست !

فتنه و اغتشاشِ آن پس کو ؟ »

پاسخ خلق، مشت محکم بود

خصم پررو دوباره رفت از رو !

تا که وحدت شبیه  دریا شد

موجها سر کشید از هر سو

شکر باید خدای را که رسید

مژدۀ فتحی از عنایت او

مرحبا ملّت  شکور و غیور

همه گفتیم: چشم دشمن کور !

 

  • امید شمس آذر

رفاقت یعنی: داشتن هوای یکدیگر،به عنوان پرداخت حقّ السّکوت، به خاطر آتو هایی که از همدیگر در دست دارند،ب ا ظاهری صمیمانه؛

دوستی یعنی: تنظیم روابط متقابل بر مبنای نمک شناسی و مهر ورزی، با ظاهری خشک.

کدام بهتر است ؟!

  • امید شمس آذر

در آستانۀ فروپاشی شوروی که دولت مسکو رو به ضعف و سستی بود، صدها تن از اهالی مسلمان نخجوان که عمری در حسرت ایران بودند، به مرزهایی که نزدیک شدن به آن ممنوع بود،نزدیک تر شدند... . آنها که سالها اخبار انقلاب اسلامی و دفاع مقدّس را از طریق رادیو تبریز و اردبیل و در مخفی گاهها می شنیدند و دلهایشان برای وطن مادری می تپید، به سیم آخر زدند و به سیمهای خاردار نزدیک شدند. آنها می خواستند از سیمهای خارداری که میان آنها و ایران کشیده شده بود عبور کنند و وارد ایران شوند... .

161 سال بعد از انعقاد عهدنامۀ سیاه ترکمانچای و جدایی قفقاز و شیعیان آذری آن سوی ارس از ایران، اتّفاقی شگفت در ساحل ارس و نوار مرزی شوروی با ایران در بخش نخجوان روی داد؛ اتّفاقی شکوهمند و درخشان که حاکی از آغاز جنبشی اصیل برای الغای معاهده های سیاه گلستان و ترکمانچای بود.

دهم دی ماه 1368 مردم نواحی مرزی منطقۀ نخجوان در پی سست شدن حاکمیّت کمونیست ها‌‍، به ساحل ارس ریختند و سیمهای خارداری را که حکومت مسکو برای قطع ارتباط اهالی آن سوی ارس با ایران در طول نوار مرزی کشیده بود، پاره پاره کردند و هزاران تن از آنان در منطقۀ جلفا و پلدشت و... با عبور از موانع مرزی و پشت سر نهادن مرزبانان روس، به خاک میهن مادری خود وارد شده و از سوی مرزنشینان ایرانی مورد استقبال قرار گرفتند.‌ آنان با شعارهای «لا اله الّا الله»، «الله اکبر»، «اتّحاد-اتّحاد»، «یاددان چیخماز ایرانیمیز» عقیدۀ مقدّسی را که سالهای طولانی در سینه پنهان نگه داشته بودند، آشکار ساخته و خواستار الحاق به ایران شدند.

این موضوع اگرچه در مطبوعات ایران منعکس شد و حتّی برخی طومارهای امضا شده توسّط اهالی نخجوان مبنی بر لزوم تلاش ایرانی ها برای الحاق دوبارۀ ایران شمالی به خاک ایران نیز در مطبوعات تبریز منتشر گردید، امّا متأسّفانه آنگونه که لازم بود،این روز بزرگ و آن حادثۀ فراموش نشدنی در حدّ اهمّیت خود توسّط دولت و رسانه های ما که تازه از جنگ تحمیلی صدّام فارغ شده بودند، مورد توجّه قرار نگرفت. در حالی که انتظار می رفت روز 10 دی ماه به عنوان روز جنبش اهالی ایران شمالی -بخصوص مردم نخجوان- برای پیوستن به ایران در تقویم رسمی کشورمان درج شود و هرسال به یاد آن روز بزرگ،مراسم ها و گردهمایی ها برگزار شود، فقط به انتشار تحلیل ها و مطالبی دربارۀ این حرکت در مطبوعات بسنده شد.

به دنبال حاکمیّت پان ترکیست ها و نیز کمونیست های باتجربه ای مانند "حیدر علی اف" بر مردم مظلوم ایران شمالی، تحریف گری ها دربارۀ حماسۀ 10 دی ماه (31 دسامبر) مسلمانان نخجوان آغاز شد. این روز باشکوه که باید «روز الغای معاهده های گلستان و ترکمانچای و روز پیوستن دوبارۀ نخجوان و ایران شمالی به میهن اصلی» نام می گرفت، سه سال بعد توسّط حیدر علی اف "روز همبستگی آذری های جهان"!؟ نامیده شد و با این نامگذاری، تحریفی دیگر در تاریخ مردم مظلوم ایران شمالی آغاز گردید. رسانه های وابسته به رژیم باکو و نهادهای حکومتی این رژیم، روز خیزش مردم ایران شمالی برای پیوستن به وطن اصلی خود را به تبعیّت از رئیس جمهور سابق خود، به عنوان روز همبستگی آذری های جهان!؟ تبلیغ کردند.

تحریف جنبش ارس و حماسۀ مردم مسلمان نخجوان برای پیوستن به ایران، از سوی نهادهای حکومتی رژیم باکو همچنان ادامه دارد. در این راستا هر سال علاوه بر مطبوعات وابسته به دولت باکو، پارلمان و مراکز حکومتی نیز بیانیّه هایی منتشر می کنند تا حرکت تاریخی مردم نخجوان برای پیوستن به میهن اصلی شان را به عنوان حرکتی "ضدّ ایرانی"!؟ معرّفی کنند.

البتّه این نخستین اقدام مردم نخجوان برای پیوستن به میهن مادری خودشان نبود؛ در زمان جنگ جهانی اوّل نیز مقامات و چهره های شاخص و معتمدین نخجوان،با امضای رسمی تومار و ارسال آن به دولت ایران، خواستار پیوستن دوباره به خاک وطن شده بودند.دولت ایران، چگونه این مطالبات تاریخی و واقعی هموطنان مسلمانی را که با زور و با عهدنامه های تحمیلی از وطن خود جدا شده اند، پاسخ خواهد گفت؟.... .

جنبشی که پیش از فروپاشی شوروی در سواحل ارس یرای الغای معاهده های ننگین گلستان و ترکمانچای توسّط مردم مسلمان نخجوان آغاز شد، اینک با عنوان "حرکت آزادیبخش ایران شمالی"سر برآورده است. هدف اصلی این جنبش، الحاق دوبارۀ ایران شمالی به ایران می باشد. بی گمان آذری های ایران که اکثریّت آذری های جهان را تشکیل می دهند، استعداد آن را دارند که سه-چهار میلیون اقلّیت آذری آن سوی ارس را به ملّت ایران ملحق کنند.
  • امید شمس آذر

هرچند بیشتر با روایت فتح می شناسیمش، امام خامنه ای او را سید شهیدان اهل "قلم" نامید. از این جنبه از شخصیتش متاسفانه تاکنون غفلت شده است و کتابهایش در بازار چندان به چشم نمی خورد. کتابهایی که به نظر من آمیزۀ استواری اندیشۀ مطهری(ره) با رسایی قلم شریعتی(ره) است.

مطلبی که در ادامه می آید، بخشی از دیدگاه های شهید آوینی(ره) پیرامون ایرانیت و نسبت آن با اسلام است که در کتاب «آینۀ جادو» مجموعه مقالات سیّد مرتضی آوینی پیرامون سینما و هنر، صفحات 131 تا 134 ضمن مصاحبه‌ ای از ایشان با یکی از مطبوعات آن زمان منتشر شده است:



شهید سیّد مرتضی آوینی: ما به نوعی، یک روحیه و خصلت قومی-ملّی داریم که هویت قومی ماست و نمی‌توان انکارش کرد. این هویت ملّی یا هویت ملّی-اسلامی در ما هست، در تفکّر ما نوعی هویت ملی وجود دارد. در همۀ فرهنگ‌ها هم هویت ملّی هست. «سعدی» و «حافظ»، «نهج‌البلاغه» و «شاهنامه» همه محصولات یک فرهنگ قومی هستند که جلوه می‌کند و یک حقیقت ازلی دارد. ممکن است به روانشناسی رجوع کنید -مثلاً به یونگ و آنچه که او مطرح می‌کند- و این‌ها را «خاطرات» بدانید، یا در نهایت به آرکتیپ‌ها و کهن الگو معتقد بشویم و بحث کنیم که این خاطرات ازلی از کجا می‌آید و آیا انباشته شدن خاطرات مشترک تاریخی ما را به یک هویت قومی-ملّی می‌رساند، یا این ‌که این خاطرات و هویت ملّی -چنان که خود بنده معتقدم- یک حقیقت ازلی دارد.

 

«شاهنامه» در حکمت معنوی کم‌نظیر است

من در واقع هویت اقوام و ملّت‌ ها را برمی‌گردانم به حقایق ازلی، به عالم اسمای الهی. من معتقدم که اقوام یک حقیقت ازلی دارند و این حقیقت ازلی هم در واقع می‌تواند مضمحل یا منحل شود و در حقایق اقوام دیگر مستحیل شود، یا این که استقلال خود را حفظ کند و این استقلال را در مقابله با اقوام و فرهنگ‌‌های دیگر، کم‌کم به ثبوت و ظهور برساند. مقصود از استقلال هم در واقع همین استقلال هویت است. حال، این هویت -که اصلاً هویت ازلی است- چه نسبتی با دین دارد؟ این به خوبی در شاهنامه نمود و حضور و ظهور دارد. «شاهنامه» به نظر من حکمت معنوی است و منافاتی با دین ندارد که هیچ، اصلاً اسطوره‌هایی که فردوسی در شاهنامه بررسی یا جمع کرده است اساطیری هستند که اگر بخواهیم آن‌ها را براساس تفکّرات دینی و عرفانی خودمان تأویل کنیم، خواهیم دید که «شاهنامه» اصلاً حکمت معنوی است و چه بسا از این لحاظ کم ‌نظیر است. به نظر من ریشۀ حکمت معنوی شاهنامه همان تفکّر عرفانی ما است؛ یعنی در تفکّری که من خود را به آن منتسب می‌دانم، اسلام نسبتی با ملّیت دارد.

 

هویّت اقوام اصلاً بدون دین موجود نمی‌شود

در واقع باید گفت که هویت اقوام اصلاً بدون دین موجود نمی‌شود. در دوران شاه هم وقتی می‌‌خواستند ما را به دوران به اصطلاح شکوه و عظمت هخامنشی -مثلاًً دوران فرضی کورش و داریوش- برگردانند، گرچه به صراحت ابراز نمی‌شد، اما دین زرتشتی به ذهن متبادر می‌شد. کسانی که این بحث را به شکل نظری و جدّی تعقیب می‌کردند، مثل استاد پورداوودی یا ذبیح بهروز یا حتّی مرحوم صادق هدایت، بعضی از این آیین‌ها و اعیاد زرتشتی را مطرح می‌کردند، تشویق می‌کردند و ترغیب می‌کردند و جشن هم می‌گرفتند.

 

ایمان هیچ منافاتی با ملّیت ندارد

حدیثی از حضرت رسول(ص) نقل است که «حبّ ‌الوطن من الایمان» که عین واقعیت است. ایمان هیچ منافاتی با ملّیت ندارد بلکه آن را تقویت هم می‌کند. تمام فرهنگ اسلامی، حتّی عرفان اسلامی، از ایران جوشیده است؛ حتّی بحث‌های فقهی و علمی بر سر تفکّر دینی در اسلام، از ایران و تفکّر ایرانی‌ها می ‌آید. نسبتی که ما ایرانی‌ها با اسلام برقرار کردیم بهتر از نسبتی بود که اعراب برقرار کردند. دین را باید مجرّد از فرهنگ‌های محلّی بررسی کرد. دین معرفتی است نسبت به عالم آفرینش و این منافاتی با فرهنگ قومی و ملّی ندارد، مشروط بر آن که فرهنگ ملّی گرفتار بت ‌پرستی نشده باشد.

 

تفکّر «شاهنامه» هیچ چیز غیر از اسلام نیست

من معتقدم یکی از دلایل اصلی رشد و گسترش اسلام در ایران، قومیت ایرانی است. میتراییسم(آئین مهر پرستی، مذهب ایرانیان پیش از ظهور زرتشت) در ایران به این امر کمک کرده، چرا که مقارنه‌هایی بین میتراییسم و تفکّر شیعی وجود دارد. این تفکّر در ما ریشه ‌دار است. تفکّر «شاهنامه» هیچ چیز غیر از اسلام نیست. نگاهی که حکیم فردوسی به این مطلب داشته به نظر من بسیار درست ‌تر و حقیقی ‌تر از نگاهی است که اغلب شعرای عرفانی ما نسبت به آن داشته‌اند. دین در واقع پایگاه شکوفایی هویت ملّی است. با کسی بحث می‌کردم که می‌گفت چون حضرت امام(ره) پانصد تا یا نمی‌دانم چند تا کلمۀ عربی به زبان فارسی افزوده، شما باید زبان خودتان را رها کنید و به زبان عربی حرف بزنید و زبانتان عربی بشود. من به شدّت بحث و مقابله کردم و گفتم هرگز!!! نظر حضرت امام (ره) هم هرگز این نبوده است. زبان ما همان زبانی است که در قرن هشتم به آن رسیدیم و این زبان فارسی که شکوفایی‌اش را در اسلام پیدا کرده است، زبانی است که در حقیقت، تفکّر شیعی پیدا کرده و بسیار قشنگ ‌تر از زبان عربی فعلی است. زبان قرآن البتّه زبان الهی است و چیزی است آسمانی، امّا زبانی که ما در قرن هشتم با سعدی و حافظ به آن رسیدیم زیباترین زبانی است که روی کرۀ زمین موجود است. زبانی است بسیار پرقابلیت... .

 

تفکّر ایرانی بلندمرتبه است

تفکّر ایرانی بلندمرتبه است. بزرگترین متفکّران اسلامی از ایران برخاسته‌اند. این خاک اصلاً آمادگی و پذیرش دارد. بچّه‌هایی که در جبهه بودند شکوفایی خود را در این خاک و با این معانی که گفتم یافتند. عراق قصد فرهنگ ما را کرد و کسانی که مقاومت و دفاع کردند همین بچّه مسلمان‌ها بودند که برای این وطن زحمت کشیدند. من به شدّت وطن دوست هستم، سرم را برای ایران می‌دهم.
اصطلاح «ملّی‌گرایی» که معادل «ناسیونالیسم» است خودش یک شریعت است و با هیچ دین دیگری جمع نمی‌شود. این چیزی که من می‌گویم ناسیونالیسم نیست. حقیقت ملّیت است وگرنه، ملّی‌گرایی به مفهوم ناسیونالیسم با اسلام جمع نمی‌شود.
من اصلاً معتقد به تعارض ملّیت با دین نیستم. اتّفاقاً این هویت ایرانی-نه زرتشتی- را عین هویت اسلام می‌دانم و معتقدم تقرّبی که ما به دین پیدا کرده‌ایم به این هویت ملّی وابسته است و اگر این هویت ایرانی و ملّی نبود، یا مثلاً هویت دیگری داشتیم، این تقرّب و این دین پیدا نمی‌ شد، یعنی این فرهنگ که به آن ایرانی-اسلامی و نه اسلامی-زرتشتی می ‌گوییم حادث نمی‌شد. به فرهنگ ‌های دیگر نگاه کنید که چه نسبتی با اسلام برقرار کرده ‌اند، در حالی که پذیرش ما به خاطر ملّیت و فرهنگ و قومی که داشتیم جور دیگری شد.

 

این ما بودیم که اسلام را دعوت کردیم

سخن من متوجّه حقیقت وجودی قوم ایرانی است، نه فرهنگ زرتشتی. این ما بودیم که اسلام را دعوت کردیم. اگر به تاریخ رجوع کنید، می‌ بینید که در اواخر دوران ساسانی خیلی از مبارزان بودند که متوجّه این معنویت جدید شده بودند و رویکرد بشر را به سوی این معنویت جدید دریافته بودند و همین‌ ها بودند که در واقع به فروپاشیدن سلطنت ساسانی و قبول اسلام از درون، کمک کردند. نمونۀ حاضر حضرت سلمان فارسی است که می‌ دانیم اسمش روزبه بوده است و در جست و جو برای یافتن این روح معنوی بود و در همین جست ‌و جو حضرت رسول(ص) را یافت و خودش را به ایشان رساند و به عنوان بهترین صحابه در کنار حضرت قرار گرفت. روح سلمان فارسی در واقع همان روح ملّی ایرانی-اسلامی است. می‌ بینیم که در سلمان هویت ایرانی و ملّی نسبتی با دین برقرار می‌ کند و بین این دو هیچ منافاتی نیست. منظور این نیست که دین زرتشتی با اسلام جمع می‌شود. اگر این اشتباه را بکنید، شما هم همان اشتباهی را کرده‌اید که در زمان شاه بسیار رواج داشت. ایرانی بودن امری است سوای زرتشتی بودن.

  • امید شمس آذر

مهمترین اتّفاقی که در اواخر سال 92 در استان ما رخ داد، اعلام خبر کناره گیری مجاهد نستوه جناب حجّت الاسلام والمسلمین حاج غلامرضا حسنی از سمت نمایندگی ولیّ فقیه در استان و امامت جمعۀ ارومیه و انتصاب حجّت الاسلام سیّد مهدی قریشی به جای ایشان بود. به دنبال اعلام این خبر، 72 نفر به نمایندگی از دانشجویان دانشگاه ارومیه طی بیانیّه ای از انتصاب حجّت الاسلام سیّدمهدی قریشی -که سابق بر این در جایگاه مدرّس، امام جماعت و مسئول نهاد نمایندگی مقام معظّم رهبری در دانشگاه با ایشان ارتباط داشتند- به عنوان نمایندۀ ولیّ فقیه در استان و امام جمعۀ  ارومیه اعلام کردند؛ متن بیانیّه و اسامی به شرح زیر است:

بسم الله الرحمن الرحیم

یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُواْ أَطِیعُواْ اللّهَ وَأَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِی الأَمْرِ مِنکُمْ

ای کسانی که ایمان آورده اید ، از خدا اطاعت کنید و از رسول و الوالامرخویش فرمان برید

خطه ی آذربایجان غربی،مهد مردان و زنان با ایمانی است که از ابتدای مبارزات اسلامی و پیروزی انقلاب و هشت سال دفاع مقدس،با تقدیم 12000 شهید گلگون کفن،در راه اسلام و انقلاب و ولایت نام مردمان این سرزمین را در زمره ی مجاهدان جان بر کف راه خدا ثبت نموده است.

بصیرت،ایمان و پیروی از ولایت فقیه، ازخصلت های جدایی ناپذیر مردمان و جوانان آذربایجانی است که زمینه ساز حضور به موقع ، مجاهدانه و مخلصانه ی آنان ، در میدان دفاع از ارزش ها و آرمانهای اسلام ناب محمدی(صلی الله علیه و آله وسلم) بوده و برای همیشه روح و جسمشان را پیوندی ابدی با ولایت فقیه- که همان ولایت رسول الله است-بخشیده است.

اینک که حضرت آیت الله امام خامنه ای(دامت برکاته) طی حکمی حجت الاسلام دکتر سیدمهدی قریشی را به عنوان «نماینده ی ولی فقیه در استان» و «امام جمعه شهرستان ارومیه» منصوب نموده اند،همانگونه که مردم ولایی و انقلابی در لبیک رسایی به این انتخاب و انتصاب ایشان حضور گسترده و پرمعنایی را در نماز جمعه 27 دیماه به هم رساندند،ما دانشجویان دانشگاه ارومیه نیز وظیفه ی شرعی و انقلابی خود را در اطاعت از فرمان ولی امر مسلمین دیده، بدینوسیله ضمن تجدید بیعت با خون گرانقدر شهدا و امام شهدا (رحمهم الله) و رهبری معظم و معزز انقلاب، حمایت خود را از «حجت الاسلام دکتر سیدمهدی قریشی» که فردی دانشمند و صاحب «علم» و «حلم» اند ابراز نموده وآمادگی قشر جوان و فرهیخته ی دانشگاهی ،در همراهی ایشان برای تحقق اهداف و آرمان های والای اسلامی و انقلابی را اعلام می داریم،و از مجاهدت های و تلاشهایی که حجت الاسلام غلامرضا حسنی تا کنون در این راه داشته اند قدردانی و تشکر می نماییم.

حجت الاسلام حاج آقای قریشی،ما دانشجویان دانشگاه ارومیه همچون گذشته که با پیروی از رهنمودهای عالمانه و حکیمانه تان در دانشگاه به تاسی از حضرتعالی با حفظ شور و شوق انقلابی در راه اسلام و انقلاب گام بر می داشتیم،بار دیگر بر عهد خود در پیروی از روحانیت مبارز و انقلابی تاکید و پافشاری کرده و تا پای جان و آخرین قطره ی خون و آخرین نفس خود بیعت خود را با حضرتعالی که همانا بیعت با امام خامنه ای(دامت برکاته) و امام زمان(ارواحنا لتراب مقدمه الفداه) است تجدید می کنیم.

72تن از دانشجویان دانشگاه ارومیه                                             

                                                                                           والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته


امین صادق

امید شمس آذر

احمد همتی

ایوب فتح اللهی

بهرام ازلیگینی

بهروز صادق زاده

بهمن منصوری

پویا ترقی

پیمان نیساری

توحید قربانی

جهانگیر اسلام پرست

جواد مقدم خاوری

حامد رحمانی

حامد قاسم نژاد

حسن سلطانی

حسین زینلیان

حسین عبدی

رحیم اسفندیارپور

رسول رحمت زاده

رضا خدایی

رضا عزیزیان

روح الله میری

سالار نامدار وندایی

سامان مقدم

سجاد خلیلی

سجاد رحیمی

سجاد غنی زاده

سعید دانش پژوه

سعید درویشی

سعید علی وند

سعید نقی زاده

سهند تقی زاد

سیدجواد مهدی زاده

سیدمهدی قائمی

سینا سیاهی دوز

سینا عزیزی

طاهر زمان زاده

علی اکبر تقی زاده

علی دیندار

علی روستایی

علیرضا سلطانیان

علیرضا فرامرزی

قاسم حیدیری

قاسم خلج

محسن امیری

محسن صیامی اصل

محمد آقامیرزایی

محمد پورمعصوم

محمدحسن مطهری

محمد شیخلو

محمد کرامتی

محمدمهدی درویش زاده

مرتضی دلالی

مرتضی ستاری

مسعود اکبری

مصطفی سلطانی

مهدی حق دوست

میثم علیزاده

میرداوود حسینی

میرمهدی اصغرمیری

میروحید غیبی

میرمحمد هاشمی

میلاد خمیس ابادی

میلاد فولادی

میلاد قوی پنجه

نادر سلیمانی

نیما احمدی

نیما بابایی

هادی اسمعیلی

هادی جاویدی

یاسین سلیمانی

  • امید شمس آذر

بسم الله الرّحمن الرّحیم

 

ما مخالف با حرکت های صحیح و منطقی دیپلماسی هم نیستیم؛ چه در عالم دیپلماسی، چه در عالم سیاست های داخلی. بنده معتقد به همان چیزی هستم که سال ها پیش اسم گذاری شد «نرمش قهرمانانه». نرمش در یک جاهایی بسیار لازم است، بسیار خوب است، عیبی ندارد؛ امّا این کشتی گیری که دارد با حریف خودش کشتی می گیرد و یک جاهایی به به دلیل فنّی نرمشی نشان می دهد، فراموش نکند که طرفش کیست؛ فراموش نکند که مشغول چه کاری است؛ این شرط اصلی است؛ بفهمند که دارند چه کار می کنند، بدانند که با چه کسی مواجهند، با چه کسی طرفند، آماج حملۀ طرف آنها کجای مسئله است؛ این را باید توجّه داشته باشند.

*

سخنرانی رؤسای جمهوری اسلامی ایران در مجمع عمومی سازمان ملل متّحد در دوره هایی همانند این دوره، فرصتی برای ملّت ایران هم هست تا با توجّه به همزمانی نسبی آغاز کار دولت جدیدشان با نشست مجمع عمومی سازمان ملل، دولت جدید خود را هم از این لحاظ محک بزنند؛

در شصت و هشتمین نشست این مجمع نیز، جناب حجّت الاسلام و المسلمین آقای دکتر روحانی به عنوان پنجمین رییس جمهور ایرانی که در سازمان ملل به ایراد سخن پرداخت، نکاتی را مطرح ساخت که برای ملّت ایران، افکار عمومی بین المللی و همچنین دولت های غربی می تواند روشن کنندۀ راهکارهای کنونی دولت جمهوری اسلامی ایران باشد. امّا قبل از هر چیز باید توجّه داشت که راهبرد ها و استراتژی ها سر جای خود باقی اند و این فقط راهکار ها و تاکتیک ها هستند که تغییر می کنند. مهم ترین سرفصل های سخنان رییس جمهور در سازمان ملل از این قرار بود:

- اقدامات زورمدارانه برای تداوم سلطۀ گذشته، ضدّصلح،امنیّت،کرامت انسانی و آرمان های بشری است.

- گفتمان های دین،اسلام،شیعه و ایران هراسانه تهدیدی جدّی علیه علیه ثبات جهانی و امنیّت انسانی است.

-  آنهایی که دم از تهدید ایران می زنند، یا خود تهدید علیه صلح و امنیّت جهانی اند یا به تهدیدد دامن می زنند.

- آپارتاید مفهوم کم وزنی برای توصیف برای توصیف جنایات و خشونت نهادینه علیه مردم فلسطین است.

- ایران از ابتدای بحران سوریه، مخالف راه حلّ نظامی برای آن بوده است.

- دانشمندان هسته ای ایران به چه جرمی توسّط جنایتکاران ترور شدند؟ آیا ترور کنندگان محکوم شدند؟

- نتیجۀ تحریم ها، همان نابودی انسان هاست که به جوامع تحریم کننده نیز لطمه وارد می کند.

- جهان از جنگ،خشونت و افراط خسته است. با ترکیب هوشمندانه ای از امید و اعتدال می توان همۀ چالش ها را مدیریّت کرد.

دولت جدید با شعار تدبیر و امید و با کلیدواژۀ اعتدال روی کار آمده است، ولی در زمانی که حجّت بر تمام دوستان و دشمنان تمام شده است. زمانی که آقای خاتمی رییس جمهور اسبق در صحن عمومی سازمان ملل سال 2001 را به عنوان سال "گفتگوی تمدّن ها" طرح کرد، رییس جمهور دیوانۀ آمریکا در همان سال از "جنگ تمدّن ها"سخن گفت و البتّه تنها سخن نگفت که عمل هم کرد و در پاسخ همۀ آن تنش زدایی ها، ایران را "محور شیطانی" خواند.  یا زمانی که تیم مذاکره کنندۀ هسته ای وقت به منظور اعتماد سازی درب تمام تأسیسات هسته ای را قفل زد -که به تصریح مقام معظّم رهبری عقب نشینی بود- غرب اعلام کرد که باید از اصل حقّ هسته ای خود بگذرید تا ما به شما اعتماد کنیم!!! امّا امروز شرایط فرق کرده است. امروز بر دوست و دشمن ثابت شده است که اینها اهل منطق نیستند و تا از طرف مقابل ضعف احساس نکنند، ذرّه ای از در عقلانیّت وارد نمی شوند. به همین خاطر بود که پس از آن اعتمادسازی ها با انتخاب ملّت هوشیار ما از سال 84 به بعد حرکت تنش زدایانه تبدیل به حرکت رو به رشد شد که حاصل آن پس از هشت سال اقتداری است که امروز شاهدش هستیم.

این است رمز کلام رهبر حکیم ما که راهبرد «نرمش قهرمانانه» را برای دولتمردان ما ترسیم کردند. نام بردن از نرمش قهرمانانه به جرئت سندی دیگر بود بر اقتدار نظام. نرمش زمانی موضوعیت دارد که قدرت و جرئت داشته باشی. غرب دقیقاً در مواجهه با این تاکتیک امام خامنه ای چنان به گیجی افتاد که مجموعه ای از تناقضات را پای خود به جای گذاشت. آن هم درست در حسّاس ترین زمان خبری جهان یعنی در نشست سازمان ملل.

اینک در شرایطی قرار داریم که از طرفی غرب که نشان داده در برابر انفعال گستاخ تر می شود، بهانه اش تمام شده است و از طرف دیگر ملّت ما هم اثبات کرده است که در برابر زورگویی کوتاه نمی آید. بهترین فرصت هم برای غرب و هم برای دولت منتخب ملّت است که این پیام های هوشیارانه را دریابند و در عمل صداقت خود را نشان دهند.

این گوی و این میدان!

  • امید شمس آذر

تمیز قائل بودم میان صداقت ورزی با سیاست بازی؛

تا وقتی که فهمیدم برای "چوپانان راستگو"، گاهی صداقت هم جزئی از سیاست است....

شاید داستان چوپان دروغگو هم، برای بی خبر ماندنمان از فریب چوپانان راستگو بوده است.چوپان دروغگو،در آخر به خود ضربه زد، اما چوپان راستگو،یک عمر اهل یک آبادی را سر کار گذاشت.

مراقب باشیم !

  • امید شمس آذر

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«کلّ یومٍ عاشوراء و کلّ أرضٍ کربلاء»

تاریخ، همواره عرصۀ ستیز حق و باطل بوده و از آغاز یدایش رسالت حق، مقاومت باطل در برابر آن نیز شروع شده است. از قابیل فرزند آدم که هنوز مرکّب قلم حکم خدا خشک نشده، برادرش را کشت فساد و خونریزی بر روی زمین ادامه داشته است که فجیع ترین نوع آن، واقعۀ عاشورا و ریختن خون خدا در وسط تاریخ است.

امّا باطل هیچگاه با چهرۀ عریان رو در روی حق قرار نمی گیرد؛ چون از سنخ عدم است و تا خود را اندکی با حق آمیخته نکند، وجود خارجی نخواهد داشت. از این روست که در چنین روزهایی سردمداران وقت باطل، حسین بن علی -علیه السّلام- نوۀ پیامبر(ص) و سیّد شباب اهل جنّت را به نام نگهداری از دین و جلوگیری از طغیان بر علیه جانشین رسول خدا(ص) با لب تشنه به شهادت می رسانند و خانواده اش را به اسیری برده و خیمه هایشان را آتش می زنند... . و این است که می بینیم در چنین شبهایی شمر روسیاه از طرف یزید بوزینه باز نامۀ آشتی برای ابوالفضل بصیر و جانباز ولایت می آورد که: "با ما باش و در امان باش".

....و چرخ روزگار می چرخد و ۱۳۷۴ سال بعد، در تکراری دوباره فرزندان خلف آنانی که خیمه های حسینی را به آتش کشیدند، این بار از حمله به آرامگاه حریم رسول خدا(ص) نیز دریغ نمی ورزند و حرم زینبیّه(س) را با خمپاره مورد سوء قصد قرار می دهند و زنان و کودکان شیعیان را به خاک و خون می کشند و همۀ این کارها هم به نام حفظ دین خدا و مبارزه با کفر و بدعت صورت می گیرد... . و به همین ترتیب بزرگ این شیاطین، همان عقرب جرّاره و روبه مکّارۀ معروف -آمریکای جهانخوار- امروز برای ملّت ابوالفضلی ایران با واسطۀ باراک شمر اوباما آشتی نامه می آورد که: "با ما باشید و در امان باشید".

امّا ملّت ما به خوبی می داند که این برنامه ها نمایشی بیش نیست و رییس دولت فدرال ایالات متّحده نیز بوزینه ای بازیچه در دست سیاستگذاران صهیونیسم. هیچگاه در مورد اوباما تصوّر نکنید او با ماست. اوباما هرگز با ما نیست، حتّی اگر ما با او باشیم. دولت محترم نیز که دیپلماسی اش -إن شاء الله- برای کشور مفید خواهد بود، به خوبی به این نکته واقف است که لبخند دشمن رانباید باور کرد و دورویی اقتضای طبیعت اوست. فقط از در یادآوری اعلام می کنیم: خانۀ دزد زده هرگز بهتر از خانۀ ویرانه نیست. اگر دشمنان گزینه های کذایی خود را روی میز قرار می دهند، ما هم نشانه های ایستادگی مان را روی میز قرار می دهیم. و به یاری خدا خانۀ خود را بیش از پیش آباد می کنیم، بدون اینکه ذرّه ای به دزدان و غارتگران باج سپرده باشیم.

واحد سیاسی جامعۀ اسلامی دانشجویان دانشگاه ارومیه

  • امید شمس آذر

شرایط مورد نیاز پسران برای ازدواج :

-داشتن مدرک تحصیلی مناسب،

-داشتن پایان خدمت،

-داشتن شغل مناسب،

-داشتن خانه،

-داشتن ماشین،

-داشتن گذرنامه،

.

.

.

.

 

شرایط مورد نیاز دختران برای همین امر:

تقریباً شرط خاصّی لازم ندارد. همین که دختر باشند، کافی ست !

  • امید شمس آذر

«آلبرت انیشتین» فیزیکدان بزرگ معاصر، در آخرین رسالۀ علمی خود با عنوان «دی ارکلارونگDie Erklarung»(به معنای بیانیّه) که در سال 1954م (۱۳۳۳ش) آن را در آمریکا و به آلمانی نوشته است، اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح داده و آن را کامل ترین و معقول ترین دین دانسته است. این رساله که توسط مترجمین برگزیدۀ شاه ایران و به صورت محرمانه صورت پذیرفته است، در حقیقت همان نامه نگاری محرمانۀ انیشتین با آیت الله بروجردی است.

اینشتین در این رساله، "نظریّۀ نسبیّت" خود را با آیاتی از قرآن کریم و احادیثی از نهج­ البلاغۀ امام علی(ع) و بیش از همه کتاب بحارالانوار علّامۀ مجلسی -که از عربی به انگلیسی و... توسط حمیدرضا پهلوی (فوت ۱۳۷۱ش) ترجمه و تحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده- تطبیق داده و نوشته است که: «هیچ جا در هیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی­ شود و تنها این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریّۀ پیچیدۀ "نسبیّت" را ارائه داده، ولی اکثر دانشمندان آن را نفهمیده­ اند». از آن جمله، حدیثی است که علّامه مجلسی در مورد معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل می کند که: «هنگام برخاستن از زمین، دامن لباس یا پای مبارک پیامبر(ص) به ظرف آبی می خورد و آن ظرف واژگون می شود. اما پس از این که پیامبر اکرم(ص) از معراج جسمانی باز می گردند، مشاهده می کنند که پس از گذشت این همه زمان، هنوز آب آن ظرف در حال ریختن روی زمین است». انیشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه در زمینۀ «انبساط و نسبیّت زمان» دانسته و شرح فیزیکی مفصّّلی بر آن می نویسد.

3میلیون دلار بهای خرید این رساله توسط پروفسور ابراهیم مهدوی (مقیم لندن) با کمک برخی از اعضاء شرکت­های اتومبیل بنز و فورد و... از یک عتیقه­ دار یهودی بوده وهم اکنون این کتاب ارزشمند در حال ترجمه از آلمانی به پارسی توسّط دکتر عیسی مهدوی (برادر دکتر ابراهیم مهدوی) و توأم با تحقیق و ارائۀ منابع مذکور در متن توسّط اینجانب(اسکندر جهانگیری) می­ باشد و بسیاری از متن آن ترجمه و تحقیق فنّی شده است. اصل نسخۀ این رساله اکنون جهت مسائل امنیّتی به صندوق امانات سرّی لندن -بخش امانات پروفسور ابراهیم مهدوی- سپرده شده و نگهداری می شود. توضیحات بیشتر و شمارۀ ثبت آن را برای اطّلاع خوانندگان در آغاز برگزیدۀ این کتابچه ارائه خواهیم داد.


پیشگفتار
در اوائل سال ۱۳۸۲ شمسی (=2003م) پروفسور ابراهیم مهدوی (تولّد ۱۳۱۰ ش) مقیم لندن پس از سفری به آمریکا و آلمان و فرانسه و دیدار با برخی سرمایه­ داران شرکت اتومبیل سازی "فورد" در آمریکا و "بنز" در آلمان و "کنکورد" در فرانسه و جلب رضایت برخی از اعضاء آنها جهت کمک مالی برای خریداری این رسالۀ گران­قیمت بالاخره موفّق شدند قرار داد خرید آن را از یک عتیقه­ دار یهودی به امضاء برسانند. بهای این رساله که تماماً به خطّ خود انیشتین می­باشد، سه میلیون دلار تمام شد که به این ترتیب سرشکن شده پرداخت گردید:

-1000000 دلار بنز، به افتخار این که اینشتین آلمانی بود.

-1000000دلار فورد، به افتخار این که در آمریکا می زیست و نیز به افتخار جان.اف.کندی  رئیس جمهور آمریکا (مقتول 1963م) که در این رساله بارها اینشتین از وی نام برده و او را رئیس جمهور آیندۀ آمریکا دانسته است. حال آن که در 1954م (سال نگارش این اثر) هنوز ۷ سال به زمان انتخاب وی مانده بود! و این از پیشگویی­های اینشتین به شمار می­رود. نیز شاید سرنخ­هایی از معمّای حیرت­ انگیز ترور زنجیره­ ای خاندان کندی در این رساله موجود باشد که بتوانیم دریابیم چرا کندی کشته شد؟ راز این معما کجاست؟ چرا خانوادۀ او نیز قربانی شدند؟ و چرا... ؟

-500000 دلار کنکورد، به افتخار جناب لاوازیه -مقتول 1794م در انقلاب یا شورش فرانسه- و نیز قانون بقای مادّۀ او که در این رساله بارها یاد شده است.


-500000 دلار تایتانیک، به یادبود کشته شدگان حادثه اندوهبار کشتی "تایتانیک" انگلیسی و نیز الکساندر فلمینگ انگلیسی (فوت 1955م)  -کاشف پنیسیلین و از یاری کنندگان اینشتین در نگارش این رساله- بخش­هایی که مربوط به اسرار علم پزشکی و زیست شناسی و داروشناسی آن می­ شود.



شخصیّت های اصلی این رساله:


  • آلبرت انیشتین(فوت مشکوک 1955م)،
  • الکساندر فلمینگ(فوت 1955م)،
  •  آیت الله العظمی سیّد حسن بروجردی(فوت 1961م)،
  • نیلز بور(بوهر) شیمیدان و فیزیکدان دانمارکی که او نیز با انیشتین در نگارش این اثر همکاری می کرد(فوت 1962م)،
  • جان.اف.کندی(مقتول 1963م)،
  • علیرضا پهلوی -مترجم و رابط- (کشته شده بر اثر سقوط هواپیما توسط عناصر سازمان«کا.گ.ب» شوروی در 1954م=1333ش: سال نگارش این رساله)،
  • حمیدرضا پهلوی -مترجم و رابط- (فوت 1371ش=1992م) که نیلز بور او را به انیشتین معرفی کرده و در آن زمان 22ساله بود.
سؤالی که اینجا مطرح می شود این است که: چرا سه تاریخ مرگ (1954- 1955 و باز 1955م) و نیز سه تاریخ مرگ(1961-1962-1963م) دقیقاً پشت سر هم واقع شده؟ و چرا نویسنده(انیشتین) با همکار اصلی او در این نگارش(الکساندر فلمینگ) هر دو در یک سال مرده اند؟ و چرا یکی از مترجمین و رابط ها(ع.پ) در همان سال نگارش بر اثر سقوط هواپیما جان داد؟ و باز چرا همین چند سال قبل دو فرزند مترجم و رابط دیگر(ح.پ) به نامهای بهزاد و نازک در سنّ جوانی به طرز مشکوکی در خارج از ایران مسموم شده و مرده اند؟ و بالاخره چرا باید این رساله از چنین شخصیتی(انیشتین) حدود نیم قرن!! مخفی بماند و چرا «صندوق امانات سرّی انگلیس» به بهانۀ پرهیز از ایجاد «یک رولوشن(=انقلاب)خطرناک مذهبی» اجازۀ تکثیر این اثر علمی-مذهبی را تحت هیچ شرایطی به ما نمی دهد؟


گزیده ­ای از آخرین رسالۀ اینشتین: (DIE ERKLA"RUNG دی ارکلرونگ = بیانیّه)

ترجمه: دکتر عیسی مهدوی

 تحقیق و پیشگفتار و پاورقی: اسکندر جهانگیری


سرآغاز متن کتاب، اوّلین عبارت کتابچۀ اینشتین خطاب به آیت ­الله بروجردی این عبارت آلمانی است:

« Herzliche Gru``&e von Einstein (=هرتسلیش گروشس فن آینشتاین) با صمیمانه­ ترین سلام­ ها از اینشتین محضر شریف پیشوای جهان اسلام جناب سیّد حسین بروجردی؛
پس از ۴۰ مکاتبه که با جنابعالی بعمل آوردم اکنون دین مبین اسلام و آئین تشیّع ۱۲امامی[1] را پذیرفته ام، که اگر همۀ دنیا بخواهند من را از این اعتقاد پاکیزه پشیمان سازند هرگز نخواهند توانست حتّی من را اندکی دچار تردید سازند! اکنون که مرض پیری مرا از کار انداخته و سست کرده است، ماه مرتس( مارس)[2] از سال 1954[3] است که من مقیم آمریکا و دور از وطن هستم.

به یاد دارید که آشنایی من با شما از ماه آگوست (اوت)سال 1946 یعنی حدود ۸سال قبل[4] بود. خوب به یاد دارم که وقتی در ۶ آوگوست 1945 آن مرد ناپاک پلید[5]، اکتشاف فیزیکی من را -که کشف نیروی نهفته در اتم بود- همچون صاعقه ­ای آتشبار و خانمانسوز بر سر مردم بی دفاع هیروشیما فرو ریخت، من از شدّت غم و اندوه مشرف به مرگ شدم و در صدد برآمدم که موافقتنامه­ ای بین المللی به امضا و تصویب جهانی برسانم.

گر چه در این راه برای من توفیقی حاصل نشد، ولی ثمرۀ آن آشنایی با شما مرد بزرگ بود که هم تا حدّی من را از آن اندوه عظیم خلاص نمود و هم بالاخره سبب مسلمان شدن پنهانی من شد. و چون این آخرین یادداشت من در جمع­بندی این چهل نامه است، برای خوانندگان گرامی(بعدی) نیز می­ نویسم همانگونه که آقای بروجردی -مقیم شهر قم در ایران- می­ دانند: من در آوگوست 1939[6] طیّ نامه­ ای به روزولت -رئیس جمهور وقت آمریکا- او را از پیشرفت آلمان نازی -که در ابتدای جنگ جهانی دوم بود- در مسئلۀ شکافتن اتم و آزاد کردن و مهار انرژی عظیم آن جهت کشتار و نابود کردن آنی برخی شهرها مطّلع ساختم و اکیداً به او(روزولت) گفتم که برای بازداشتن آلمان نازی از این نقشه جنایت آمیز... باید ابرقدرتی چون آمریکا -که به نظر من عاقل­ترین و... خونسردترین ابرقدرتهای دنیای فعلی است- سریعاً گروهی را مأمور بررسی و تحقیق علمی -در شکافتن هستۀ اتم- بنماید و به سرعت باید بمب اتم را بسازد. چون دیر یا زود این سگ از زنجیر در رفته -یعنی آدولف هیتلر نژادپرست خونخوار- آن(بمب اتم) را ساخته و چون ببیند از راه جنگ متعارف حریف تمامی دنیا نمی­ شود، حتماً متوسّل به آن شده و لااقل چندین شهر بزرگ را هدف بمب اتمی خود قرار می­ دهد. امّا وقتی آمریکا... آن را از قبل ساخته و اعلان نموده باشد، دیگر امثال هیتلر دیوانه نمی­ توانند دنیا را به آتش بکشند! پس جناب پاپ پیوس دوازدهم نیز -که آغاز دورۀ پاپی وی بر مسیحیان کاتولیک جهان  از همان سال 1939 بود- فتوا به این امر صادر کرد و فقط اکیداً قید نمود که: «هرگز نباید از این سلاح اتمی برای جنگ -حتّی با خود نازی­های آلمان- استفاده شود»، سپس من نامه­ ای به محضر شریف پیشوای اسلامی آن زمان سیّد ابوالحسن (ابوالحسن اصفهانی) -که مقیم نجف بودند- نوشتم، ایشان نیز در جواب گفتند که: «از باب ناچاری لازم است که بمب اتم ساخته شود تا آلمانی­ ها بهراسند و دست به حملۀ اتمی به هیچ کشوری نزنند. ولی استعمال این سلاح مرگبار در قانون اسلام بطور کلّی ممنوع است و هرگز نباید از آن -به نحو ابتدایی- استفاده شود، حتّی علیه خود آلمان نازی. باز تأکید می­کنم تا آنجا که امکان دارد نباید سلاح اتمی بکار گرفته شود و باید با اسلحۀ متعارف با آلمان نازی مقابله کرد».

آری! جهان در آن روزها وضعی اضطراری پیدا کرده بود. به حکم چنین بزرگ­مردانی (از ادیان و مذاهب مختلف) من(اینشتین) ناچار بودم که روزولت را در جریان ساخت بمب اتم قرار دهم و این اقدام مانع عملکرد آلمان نازی شد و با این عمل من، جان بسیاری از مردم دنیا نجات داده شد. امّا افسوس که این فرمول به دست آن مرد دیوانۀ دیگر افتاد و توصیه­ های من و روزولت را از یاد برده، دچار وسوسۀ شیطانی شد و در حال مستی دستور داد که خلبان احمق و جنایتکار او در ۶ اوگوست 1945  -که دنیا تازه داشت طعم تلخ جنگ دوم را از یاد می برد و صلح جهانی در حال استقرار بود- این بمب خطرزا را در هیروشیما فرو افکند!! بمبی که به قدر یک توپ بیشتر اندازه نداشت و به زمین نرسیده در آسمان شهر منفجر و شهری را مبدّل به خاکستر کرد!! احساس می­ کنم که هر گاه به یاد این حادثه می­ افتم، چند ماه و یا چندین سال از عمرم کاسته می­شود و پیرتر می­شوم!! و من همان طور که در جنگ اوّل جهانی بین سال­های 1914-1918 در صدد ارائۀ طرح صلح جهانی بودم و موفّق نشدم، در این ۶سال سیاه جنگ دوم 1939-1945 نیز دائماً در تکاپو بودم که به نحوی بتوانم طرح صلح جهانی را ارائه بدهم. باز هم نتیجه نگرفتم!! گویا شکافتن هستۀ اتم بسیار آسان­تر بود از شکافتن قلب سخت و سیاه انسان!! به راستی که این موجود دوپا ! سرسخت­ ترین موجودات جهان است !!... و در مقیاس­های کوچک­تر نیز همواره ناکام بوده­ ام؛ هنگامی که ورزش­های رزمی از جمله کاراته، جودو و کنگ فو و مانند این چیزها... از شرق وحشی بی­ تمدّن و خرچنگ خوار -یعنی چین و ژاپن و کره- به اروپا و آمریکا آمد، من از جمله مخالفان این گونه ورزش ها بودم و تأکید می­ کردم که چنین آداب و رسوم وحشیانه­ ای، خشونت را در جامعه رواج می­دهد... ولی همه مانند دیوار گچی ! به من نگاه کردند و هیچ نگفتند و چنان که خود حضرتعالی(آقای بروجردی) برای من در جواب نامۀ "ایکس-۲۵" مرقوم فرموده­ اید «در اسلام ... حتی کندن یک مو یا ایجاد یک خراش سطحی و یا حتّی اندک ناراحت ساختن یک انسان غیر مجاز و ممنوع است !!». آری! سیاست فقط فکر لحظه­ه ای هیجان­ آور را در سر می­ آورد. حال آن که این عملکردهای سیاسی همچون قوانین معادلات ریاضی نتایج و عواقبی جبران ناپذیر و غیر قابل دفع را در پی می­ آورد!! و اکنون ای جناب... بروجردی، ای پیشوای خردمند و ای پدر مهربان، بسیار از شما سپاسگزارم که در 1952 در پی مرگ وایتسمن (رئیس وقت رژیم صهیونیستی) هنگامی که من از شما تقاضای مشاوره کردم که آیا ریاست جمهوری اسرائیل را -که رسماً و علناً به من(اینشتین) پیشنهاد شد و همگان مرا یک یهودی دنیادیده و مهاجر از وطن می­دانستند- بپذیرم؟ ، خود در جواب نامۀ "ایکس-۳۲" فرمودید: «انسان خداترس و خردمند چنین پیشنهادی را هرگز نمی­ پذیرد. هر کس به دنبال سیاست رفته آلوده شده است. پس شما خود را آلوده سیاست نکنید». لذا من(اینیشتن) نیز به بهانۀ اشتغالات علمی، این پیشنهاد را رد کردم ».

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
[1] Zwo'Lffach
[2] Ma'rz
[3] برابر با اواخرسال 1332ش یا اوایل سال 1333ش
[4] August تقریبا برابر با مرداد ماه 1325ش
[5] احتمالا منظور وی: هاری ترومن(1945-1953) است
[6] تقریبا برابر با مرداد 1318ش
منبع: تبیان
  • امید شمس آذر

بدنسازان حرفه ای، ابتدا یک دوره می گذرانند به نام دورۀ حجم و بعد به تمرینات تفکیک عضله ها می پردازند که اصطلاحاً دورۀ کات نامیده می شود. می گویم:

پذیرش دانشگاه های کشور هم اینطور شد؛ ابتدا در "حجم" بالایی به پذیرش دانشجو پرداختند، سپس کلاس ها را "تفکیک" کردند !

  • امید شمس آذر

انجام واجبات و ترک محرّمات از انجام مستحبّات و ترک مکروهات افضل است؛ زیرا اوّلی یعنی: خدایا! من به حرف تو گوش می کنم.

ولی دوّمی یعنی: خدایا! من بندۀ ویژۀ تو هستم، هوایم را داشته باش !

  • امید شمس آذر

اینجا دیگر کجاست؟

سرت را پایین بیندازی، می گویند: گاو است. بالا بگیری، می گویند: گرگ است...

ما نه گرگیم و نه گاو -خودمان می دانیم چه هستیم-. بگو: شما مراقب "گرگ های گاو نما" باشید !!

  • امید شمس آذر

شنیدن نام خدا زیباست،اما بعضی وقت ها دلگیر کننده است؛

حدود ساعت۹ - ۹:۵ سوار تاکسی شده ام، کرایه را می دهم دست راننده، می گوید: بسم الله الرحمن الرحیم...!!

واقعاً که... . آن وقت بگویید که چرا بازار ما را به جای تولیدات ملی، جنس های بنجل چینی تسخیر کرده؟!

  • امید شمس آذر

دانشگاه که بودیم، سر کلاس در فاصلۀ قبل از آمدن استاد، با بغل دستیم نشسته بودیم و داشتم برایش حافظ می خواندم؛

در این هنگام یکی از خانم های همکلاسی از جای خود برخاست، آمد طرف ما، بالای صندلی روبرویی مان نشست، سر و وضعش را مرتّب کرد و با تبسّمی ازمان درخواست کرد که بلندتر بخوانیم تا ایشان هم استفاده کنند!... . کتاب را بستم و دوباره باز کردم. همان دو بیت شعری را که در آن صفحه آمد، قرائت کردم:

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد

که این عجوزه عروس هزار داماد است

نشان عهد و وفا نیست در تبسّم گل

بنال بلبل بیدل که جای فریاد است !!!!

  • امید شمس آذر

دوست داریم که "فوز" می دهد و به "فیض" می رساند٬ دوست داریم که فقط "فاز" می دهد.

دوست داریم که بیست و چهار ساعته "یا هو" می گوید٬ دوست داریم که "یوهو" می گوید.

دوست داریم به "حور عین" دعوت می کند٬ دوست داریم به "هروئین".

دوست داریم با او به "نورٌ علی نور" می رسی٬ با دوست دیگر به "قوز بالا قوز".

دوست خوب "عفاف" دارد، دوست بد فقط "افاده" دارد.

این اهل "کرامات" است، آن اهل "کراوات".

این به "مدینه فاضله" رهنمون است و آن به "شهر هرت"؛

و در نهایت:

این "رند" است و آن یکی "جلف".

  • امید شمس آذر

هر گاه گناه به سراغت آمد، نگو: این معصیت خداست و من می خواهم ترکش کنم -چون خدا هم گناه را به خاطر خودمان ممنوع کرده است-؛ بلکه بگو:

خدایا! مرا از این کار ناپسند بازدار.

  • امید شمس آذر

نواخت سرود ملی جمهوری اسلامی را گذاشته ام روی آهنگ زنگ ساعت موبایلم. چون دست خودم نیست، همین که این صدا را می شنوم،بی اختیار از جا کنده می شوم و سر پا می ایستم....

میهنم را تا این حد دوست دارم.

  • امید شمس آذر

گسست نسلی یعنی همینی که پدر و مادر ها به فرزندان می گویند:

 «همنشین تو از تو به باید      تا تو را عقل و دین بیفزاید» ،

و فرزندان پاسخ می دهند:

" من به دوست ندارم، من سیب می خواهم " !


تبصره: البتّه در این میان بعضی هم هلو می خواهند که این مقوله ای دیگر است!!

  • امید شمس آذر

لیست حاضر شامل منابع عمدۀ آزمون کارشناسی ارشد تاریخ با گرایش ایران باستان می باشد. منابعی که به صورت درشت درج شده اند، منابع مشترک آزمون ارشد و دکترا هستند:

 

 

  • کلیات ایران باستان)

ایران از آغاز تا اسلام، رومن گیرشمن، ترجمۀ دکتر محمد معین، انتشارات علمی و فرهنگی

تاریخ باستانی ایران، ریچارد فرای، ترجمۀ مسعود رجب نیا، انتشارات علمی و فرهنگی

ایران باستان، ماریا بروسیوس، ترجمۀ عیسی عبدی، نشر ماهی

ایران باستان، یوزف ویزه هوفر، ترجمۀ مرتضی ثاقب فر، انتشارات ققنوس

 

  • پیش از تاریخ و آغاز تاریخ ایران)

باستان شناسی و هنر ایران در هزارۀ اول قبل از میلاد، دکتر حسن طلایی، انتشارات سمت

ایران در سپیده دم تاریخ، جرج کامرون، ترجمۀ حسن انوشه، انتشارات علمی و فرهنگی

ایرانویج، دکتر بهرام فره وشی، انتشارات دانشگاه تهران

 

  • دورۀ ماد و هخامنشی)

ماد و هخامنشی، دکتر علیرضا شاپور شهبازی، انتشارات دانشگاه

ایران در زمان هخامنشیان، دکتر مرتضی احتشام، انتشارات امیرکبیر

تاریخ ماد، ایگور میخائیلوویچ دیاکونوف، ترجمۀ کریم کشاورز، انتشارات علمی و فرهنگی

تاریخ ایران کمبریج، جلد2، زیر نظر ایلیا گرشویچ، ترجمۀ مرتضی ثاقب فر، انتشارات جام

شاهنشاهی هخامنشی، ماریا بروسیوس، ترجمۀ هایده مشایخ، نشر ماهی

امپراتوری هخامنشی، پی یر بریان، ترجمۀ ناهید فروغان، نشر فرزان، 2جلد

 

  • دورۀ سلوکی و اشکانی)

اشکانیان، دکتر مهرداد بهار، انتشارات دانشگاه آزاد

اشکانیان، مالکم کالج، ترجمۀ مسعود رجب نیا، انتشارات هیرمند

مبانی تاریخ پارتیان، کلاوس شیپمان، ترجمۀ هوشنگ صادقی، نشر فرزان

شاهنشاهی اشکانی، یوزف ولسکی، ترجمۀ مرتضی ثاقب فر، انتشارات ققنوس

 

  • دورۀ ساسانی و اوایل دورۀ اسلامی)

تمدن ایران ساسانی، ولادیمیر گریکورویچ لوکونین، ترجمۀ عنایت الله رضا، انتشارات علمی و فرهنگی

ایران در زمان ساسانیان، آرتور کریستین سن، ترجمۀ رشید یاسمی، انتشارات صدای معاصر

تاریخ ایران کمبریج، جلد3، بخش1، زیر نظر احسان یارشاطر، انتشارات امیرکبیر

تاریخ ایران کمبریج، جلد3، بخش2، زیر نظر احسان یارشاطر، انتشارات امیرکبیر

مبانی تاریخ ساسانی، کلاوس شیپمان، ترجمۀ کیکاووس جهانداری، نشر فرزان

تاریخ ساسانیان، دکتر علیرضا شاپور شهبازی، مرکز نشر دانشگاهی

دو قرن سکوت، دکتر عبدالحسین زرین کوب، انتشارات سخن

فرهنگ ایران پیش از اسلام، دکتر محمد محمدی، انتشارات توس

تاریخ و فرهنگ ایران در دورۀ انتقال، دکتر محمد محمدی، انتشارات توس، 5جلد

شهریاران گمنام، احمد کسروی، انتشارات جام

 

  • خطوط و زبان های ایرانی)

تاریخ زبان فارسی، دکتر محسن ابوالقاسمی، انتشارات سمت

راهنمای زبان های باستانی ایران، دکتر محسن ابوالقاسمی، انتشارات سمت، 2جلد

فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، رالف پارمن شارپ، انتشارات پازینه

کتیبه های هخامنشی، پی یر لوکوک، ترجمۀ نازیلا خلخالی، نشر فرزان

زبان پهلوی،ادبیات و دستور آن، دکتر ژالۀ آموزگار و دکتر احمد تفضلی، نشر معین

مقدمۀ فقه اللغۀ ایرانی، بوسیف ارانسکی، ترجمۀ کریم کشاورز، انتشارات پیام

تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام، دکتر احمد تفضلی، انتشارات سخن

 

  • تاریخ اساطیری ایران)

تاریخ اساطیری ایران، دکتر ژالۀ آموزگار، انتشارات سمت

شناخت اسایر ایران، جان هینلز، ترجمۀ دکتر ژالۀ آموزگار و دکتر احمد تفضلی، نشر چشمه

کیانیان، آرتور کریستین سن، ترجمۀ دکتر ذبیح الله صفا، انتشارات علمی و فرهنگی

نخستین انسان و نخستین شهریار، آرتور کریستین سن، ترجمۀ دکتر ژالۀ آموزگار و دکتر احمد تفضلی، نشر چشمه

حماسه سرایی در ایران، دکتر ذبیح الله صفا، انتشارات امیرکبیر

شاهنامۀ فردوسی و فلسفۀ تاریخ ایران،  مرتضی ثاقب فر، انتشارات معین

 

  • دین های ایرانی )

ایران باستان، ماریان موله، ترجمۀ دکتر ژالۀ آموزگار، انتشارات توس

زردشتیان،باورها و آداب دینی آنها، مری بویس، ترجمۀ عسکر بهرامی، انتشارات ققنوس

چکیدۀ تاریخ کیش زرتشت، مری بویس، ترجمۀ همایون صنعتی زاده، انتشارات صفی علیشاه

تاریخ کیش زرتشت، مری بویس، ترجمۀ همایون صنعتی زاده، انتشارات توس، 3جلد

دینهای ایران، گئو ویدنگرن، ترجمۀ دکتر منوچهر فرهنگ، انتشارات آگاهان ایده

محموعه آثار ابراهیم پورداوود، انتشارات اساطیر

  • امید شمس آذر

پل تاریخی گاران یکی از بناهای تاریخی استان کردستان است و در نزدیکی شهر مریوان قرار دارد.

این پل روی رودخانه‌ای به همین نام بنا شده و یکی از جاذبه‌های تاریخی و گردشگری شهرستان مریوان و همچنین استان کردستان به حساب می‌آید.

این پل دارای ۲ دهنۀ ۶ ضلعی در میان رودخانه و دو پایۀ متّصل به ارتفاع طرفین رودخانه است و سه دهنه دارد که طول آن ۴۲، عرض ۹ و نیم و ارتفاع آن ۶ متر است.

در ساخت پل تاریخی گاران از ملات، سنگ، ساروج، آجر و سنگ‌های تراشیده استفاده شده است.

این پل تاریخی در ۱۰ کیلومتری شمال شرقی مریوان و در مسیر گاران-تیژتیژ واقع شده و در زمان‌های نه چندان دور ارتباط بین دو منطقۀ اسلام دشت و گاران مریوان را با هم تسهیل می‌کرد.

این پل شهر مریوان را به سنندج متّصل می‌کرده و در دوران والیان اردلان در زمان صفویّه مرمّت شده است. امّا پیشینۀ آن به زمان ساسانیان بر می‌گردد و تا سال ۱۳۲۰ از آن استفاده می‌شده است.

پل تاریخی گاران مریوان در سال ۱۳۷۹ توسط سازمان میراث فرهنگی با شمارۀ ۳۵۹۱ در فهرست آثار ملّی ایران به ثبت رسید.


پل تاریخی گاران مریوان - کردستان

  • امید شمس آذر

بعضاً پیش می آید که برخی دوستان شوخ طبعی شان گل می کند و به منِ تک خط ایرانسلی تک زنگ می زنند که مثلاً من با آنها تماس بگیرم. من هم در جواب این بیت پرمحتوای مطلع غزل علی آقا واحد -شاعر فقید ایران شمالی- را برایشان پیامک می کنم:

« کؤنول! وفاسیز اولان نازلی یاره یالوارما

نه اعتبار اونا؟ بی اعتباره یالوارما » !!

  • امید شمس آذر

اگر شنگول و منگول به جای خانۀ خودشان، وسط جنگل گم می شدند، گرگه مجبور نبود برای گیر انداختن آنها ادای مادرشان را در بیاورد.

حال، چه احمق باید باشند گرگهایی که در قلمرو مادر بچّه ها به سرشان می زند به آنان بگویند: " من گرگم، آمده م شما را بخورم، همینی که هست " !!...

نااهلان و نامحرمان احمق! اینجا مملکت امام خامنه ای ست، نه پادگان رضاشاه.

  • امید شمس آذر

کسی که مرا دوست داشته باشد، در من عمیق می شود. و کسی که در من عمیق شود، می تواند مرا بشناسد. و کسی که مرا بشناسد، می داند با من چطور رفتار کند؛

پس:

از میان آنانی که ادّعا می کنند دوستم دارند، آنکه هنوز نمی داند با من چه رفتاری داشته باشد، دروغگو ست.

  • امید شمس آذر

منّت در ازای انجام خدمت به هیچ روی پسندیده نیست. چون دو حالت بیشتر متصوّر نیست:

یا خدمت رسان، خود به انجام آن خدمت احتیاج دارد یا احتیاج ندارد؛ اگر احتیاج دارد، باید منّت هم بکشد نه اینکه منّت بگذارد. اگر هم احتیاج ندارد، کار خیری را در راه خدا انجام داده است. منّتش چیست؟

  • امید شمس آذر

توی راهروی دانشکده می رفتم، کلید از دستم افتاد زمین. یک دختری برداشت داد دستم.... . نمی دانم، حالا باید ازش خواستگاری کنم ؟!

سریالهای ایرانی زیاد می بینم.

  • امید شمس آذر
اینکه یکی از جنبه های اعجاز قرآن کریم، اعجاز علمی آن است، خودش باز معجزه است؛ زیرا این معنی را می دهد که قرآن از هدایت ماتریالیست های آخرالزّمان نیز غافل نمانده است.
البتّه مذهبی های ما هم باید توجّه داشته باشند که پرداختن به جنبه های علمی اعجاز قرآن، منحصر به "تأیید قرآن با علم" نیست، و "تأیید علم با قرآن" از آن مهمتر است. هرچند قرآن در درجۀ اوّل یک کتاب علمی نیست و شأنش به عنوان برنامۀ جامع سعادت دنیوی و اخروی بشر فراتر از آن است، ولی محصور ساختن تعالیمش در چارچوب یافته های علوم مادّی تا به امروز، توهینی بس بزرگتر به ساحت مقدّس آن شمرده می شود.
  • امید شمس آذر

بسم الله الّرحمن الرّحیم

« ألّذین إذا أصابتهم المصیبة قالوا إنّا لله و إنّا الیه راجعون »

باز شاخ شیطان از حجاز طلوع کرد و امتدادش در سرزمین شام پدیدار شد و یک بار دیگر دست اهریمن از آستین وهّابیت  ملعون بیرون آمد.

شجرۀ خبیثۀ آل سعود که پیش از این ننگ هایی چون تخریب بقاع بقیع، حمله به حرم شریف امام حسین(ع) در کربلای معلّی،حمله به حرم شریف امیر المؤمنین(ع) در نجف اشرف، به خاک و خون کشیدن زائران مسلمان در راهپیمایی برائت از مشرکین، تخریب بارگاه انبیاء الهی(ع)، سرکوب نهضت آزادیخواهانۀ شیعیان بحرین و آتش زدن مصاحف مقدّسه را در کارنامۀ سیاه خود ثبت کرده اند، این بار در اقدامی تصوّر ناپذیر، پنجشنبۀ گذشته قبر صحابۀ جلیل القدر پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) را نبش نموده و پیکر وی را به سرقت بردند.

اما وقاحت ها به همینجا ختم نشد...

در حالی که تنها دو روز بیشتر از جنایت نبش قبر جناب حجربن عدی نگذشته بود، ایادی کفر این بار وحشیانه به بارگاه جعفر ابن ابیطالب صحابی پیامبر(ص) و برادر حضرت امیر المؤمنین(ع) تاختند و آنجا را به آتش کشیدند تا بدینگونه افکار خود را برای تمام مسلمانان روشن کنند!

یا صاحب الزمان (عج) تسلیت...

امروز تازه می فهمیم حکمت قبر پنهان مادر -سلام الله علیها- را! امروز با برافروختن این آتش ها که امتداد آتش در خانۀ حضرت زهرا(س) بوده، برای ما کاملاً روشن شد که دشمنان اسلام تا چه حدّ و اندازه از تعالیم و سنّت رسول خدا(ص)، آل طاهرین ایشان(علیهم السّلام) و اصحاب برگزیده اش کینه به دل دارند.

و اما هدف دشمنان از این اقدامات چیست؟

بی گمان ما جنایت های مزدوران شیطان بزرگ را به پای برادران مسلمان خود نمی نویسیم و بر این نکته واقفیم که بیگانگانی که نه شیعه هستند و نه سنّی، از اینگونه کارها هدفی جز ایجاد و تشدید تفرقه بین صفوف مسلمین ندارند.

لذا ما جامعۀ اسلامی دانشجویان دانشگاه ارومیه همگام با تمامی امّت مسلمان یکصدا فریاد می زنیم:

مرگ بر وهّابیت ملعون و مرگ بر دشمنان مسلمین و دشمنان وحدت امّت اسلامی.

آنقدر با قلب و دست و زبان به اعتراض ها و افشاگری هایمان علیه دشمنان اسلام و مزدوران آنها ادامه می دهیم  که یا در این راه جان بدهیم یا منتقم آل محمّد(ص) ظهور کند و آن کند که باید.

                                                                                                                    السّلام علیک یا منتقم(عج)

                                                                                                                  جامعۀ اسلامی دانشجویان دانشگاه ارومیه

  • امید شمس آذر

توحید 10 مرتبه دارد که هرکدام از مراتب بعدی، جمع مراتب قبلی ست. این مراتب از پایین به بالا عبارتند از:

1- توحید در وجوب وجود،

2- توحید در خالقیّت،

3- توحید در مالکیّت،

4- توحید در ربوبیّت تکوینی،

5- توحید در ربوبیّت تشریعی،

6- توحید در الوهیّت،

7- توحید در عبادت،

8- توحید در استعانت،

9- توحید در خوف و رجاء،

10- توحید در محبّت.


به ازای مراتب ده گانۀ توحید، شرک هم 10 مرتبه دارد که از بالا به پایین عبارتند از:

1- شرک در محبّت،

2- شرک در خوف و رجاء،

3- شرک در استعانت،

4- شرک در عبادت،

5- شرک در الوهیّت،

6- شرک در ربوبیّت تشریعی،

7- شرک در ربوبیّت تکوینی،

8- شرک در مالکیّت،

9- شرک در خالقیّت،

10- شرک در وجوب وجود.


سؤال این است که: "حدّ نصاب و کف توحید کجاست؟" . دانستن پاسخ این سؤال از آن رو مهمّ است که پیوسته اعمال خود را مراقبت کنیم که به آن کف -که مرز میان توحید و شرک است- نزدیک نشویم و خدای نکرده از آن عبور نکنیم.

جواب: اگر دقّت کنیم، در می یابیم که تا مرتبۀ ششم توحید اعتقادی است؛ از آن به بعد عملی است. به تعبیر دیگر، تا آنجا سخن از "ایمان" است و از آنجا به بعد پای "جهاد" به میان می آید... .

وقتی می گوییم «أشهد أن لا اله إلّا الله»، یعنی توحید در الوهیّت کمترین مرتبۀ توحید است. و آنطور که گفتیم، «هیچ الاهی جز خدا نیست» یعنی: «هیچ واجب الوجودی، هیچ خالقی، هیچ مالکی، هیچ ربّی و هیچ شارعی جز خدا نیست».

در میان مراتب شرک هم، تا قبل از مرتبۀ پنجم(شرک در الوهیّت)، شرک خفی ست؛ از آنجا به بعد شرک جلی ست. ممکن است هیچ گاه شرک جلی ما را تهدید نکند. امّا امان از شرک خفی که بسیار پنهان به قلب نفوذ می کند. پنهان تر از عنوان این مطلب !

  • امید شمس آذر

"د نه د" زده رو دست "پ نه پ"،

پ نه پ! می خواستی "پ نه پ" بزنه رو دست "د نه د" ؟

د نه د! همیشه حقیقت می زنه رو دست دروغ، هرچند شوخی باشند.

  • امید شمس آذر

واژۀ "مدار" دو معنی می دهد: یکی محور، و دیگری مصدر سادۀ فعل داشتن با پیشوند نفی؛

روی این حساب ببینید واژه هایی چون: سیاستمدار، ولایتمدار، شریعتمدار،... چه معناهایی می توانند بدهند؟!


  • امید شمس آذر

خدایا!

هرچند در این دوران یاران خوب کم اند، دوستانی دارم که در سختی ها همدم اند و در خوشی ها اسباب دل خرّم اند....

از فیض حضور خویش، نورشان ده؛ و از رحمت بی انتهایت، دل مسرورشان ده !

  • امید شمس آذر
  • در قرآن کریم آمده: وقتی بنی اسرائیل وارد بیت المَقدِس/اورشلیم شدند، خدا به آنان دستور داد از دروازۀ شهر سجده کنان داخل شوند. امام صادق(ع) در تفسیر این آیۀ شریفه فرمود:

«به این خاطر دستور به سجده داده شد که بر سر در شهر، تمثالی از حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) نصب بود»؛

حالا به این توجّه کنید که نام اوّلیۀ شهر بیت المقدس "ایلیا" بوده. یعنی نام علی(ع) در کتاب مقدّس... .

  • خدا در شب معراج پیامبر(ص)، با صدای محبوبترین فرد نزد حبیبش -یعنی علی(ع)- با او صحبت کرد.

با موسی(ع) در کوه طور هم جز با صدای هارون(ع) صحبت نکرده. اگر با پیامبران دیگر هم صحبت می کرد، به همین قیاس بود. امّا از طرف دیگر گفته اند:

علی(ع)، پیشانی اش پیشانی نوح(ع)، ابروانش ابروان یحیی(ع)، چشمانش چشمان یوسف(ع)، گوشش گوش آدم(ع)، بینی اش بینی شیث(ع)، محاسنش محاسن موسی(ع)،... و صدایش صدای هارون(ع) بود.

یعنی:

صدای خدا متغیّر نیست، ثابت است... .

  • در کتاب عزیر/عزرا(ع)، مکاشفه ای بین او با شخصی که "والا مقام" نامیده می شود صورت گرفته است. در بخشی از آن، "والا مقام" می گوید:

« من بودم که با موسی(ع) در کوه طور میقات گذاشتم، و چون بر سر قرار حاضر شد، بر کوه تابیدم و کوه متلاشی شد و او بیهوش بر زمین افتاد »؛

قرآن مقدّس فرموده است: موسی(ع) بنا به درخواست قوم نادان، به خدا گفت: "أرنی"(خود را به من نشان ده)، و خدا پاسخ داد: "لن ترانی"(هرگز مرا نخواهی دید)... سپس خدا بر کوه تجلّی کرد و... .

این "والا مقام" کیست که تجلّی خدا محسوب می شود؟ معنی اسمش به عربی چه می شود؟!... .

  • امید شمس آذر

در اظهار نظرهای مختلف در زمینۀ تحلیل برنامۀ جامع اقدام مشترک، تناقضی که وجود دارد، اینجاست که خود خطوط قرمزها را هم نسبیت بردار تعریف می کنند و با اطلاق معامله و بده-بستان به توافق، نقض آنها را طبیعی جلوه می دهند؛ در حالی که اگر هم به فرض محال خطوط قرمز قابل معامله باشد، معامله تنها راه حلّ مسئلۀ هسته ای نبوده است !!

  • امید شمس آذر

سؤال: اگر همه در پی یافتن حقیقتیم، تا یافتن کامل آن چگونه از گمراهی در امان می مانیم؟

جواب: با احتیاط!

  • امید شمس آذر

سؤال: اگر در اسلام -بر خلاف مسیحیّت- علم داشتن و تعقّل ورزیدن مقدّم بر ایمان آوردن است، پس قضیۀ ایمان به غیب که در قرآن مقدّس تأکید شده، چه معنا دارد؟ آیا این با توصیه های فراوان به تعقّل و تحقیق تناقض ندارد؟

جواب: علم و اندیشه برای تشخیص راه حقّ است. بعد از آن، مرحلۀ اطاعت از دستورات حقّ است که به قول ارتشی ها چرا ندارد!

  • امید شمس آذر

در احادیث اسلامی آمده است که: "علم 27 حرف است که تا زمان ظهور امام مهدی(عج) -با همۀ پیشرفت های علمی- تنها 2 حرف از آن کشف می شود؛ 25 حرف بقیّه را امام(عج) استخراج کرده و در اختیار انسان ها قرار می دهد".

 

برخی این حدیث را گویای "نسبت" علوم کشف شده تا زمان ظهور امام عصر(عج) به علوم بعد از آن دانسته اند که در واقع 2 به 25 است. امّا به نظر من این حدیث تنها از نسبت علوم این دو دوران به همدیگر حکایت نمی کند؛ زیرا در آن صورت به جز "حرف" هر واژۀ دیگری نیز می توانست گویای این نسبت باشد. بلکه این واژه را نیز مانند کلمۀ یوم که برای توصیف مراحل ششگانۀ خلقت عالم توسّط خالق متعال در قرآن به کار رفته، دارای حکمتی ویژۀ خود می دانم. همانطور که یوم را به مرحله و دوره ترجمه کردند -و پیشگامش نیز خود ائمّۀ معصومین (علیهم السّلام) بودند-، باید راجع به "حرف" نیز بحث و هم اندیشی بین علما و متخصّصین صورت گیرد و بهترین تأویل برای آن استخراج گردد.

بنده متخصّص این حیطه نیستم، ولی بهترین گزینۀ پیشنهادی در این زمینه را «فرمول» معرّفی می کنم. یعنی:

تا زمان ظهور حضرت حجّت(ع) تمام پیشرفت های دانش بشر حاصل کشف و به کار گیری تنها دو فرمول علمی ست و ایشان 25 فرمول ناشناختۀ جدید را بعد از ظهور خویش، مطرح فرموده و به ساحت علم اضافه می نمایند.

  • امید شمس آذر

شیعه هستم، چون هرچه گشتم جوابی برای این سؤالات پیدا نکردم:


 ۱) آیا صرف سرپرستی امّت اسلام برای خلیفه نامیدن فرمانروایان اسلامی بعد از پیامبر(ص) کافی ست یا شئون دیگری هم لازم است؟

اگر کافی ست، پس واژۀ مولا در غدیر خم چه معنای دیگری جز سرپرست می تواند داشته باشد؟ اگر شئون دیگری هم لازم است، پس به چه دلیلی همۀ فرمانروایان راشدی و بعد از آنان اموی و عبّاسی باید خلیفه نامیده شوند ؟!

 

۲) آیا مولا به معنی سرپرست است یا به معنی دوست؟

اگر به معنی سرپرست است، پس جای هیچ بحث دیگری باقی نیست. اگر به معنی دوست است، پس چرا اهل سقیفه همان کسی را به جانشینی پیامبر(ص) برنگزیدند که پیامبر(ص) در غدیر خم به دوستی اش سفارش داده بود ؟!

 

۳) آیا پیامبر(ص) برای خویش جانشین معرّفی کرد یا نکرد؟

اگر جانشین معرّفی کرد، اختلاف چرا؟ اگر معرّفی نکرد، روی چه حسابی فرمانروایان عالم اسلام بعد از پیامبر(ص) را خلیفة الرّسول می نامید ؟!

 

۴) آیا ابوبکر که پیش از مرگ جانشین خود را مشخص کرد، کار درستی بود یا اشتباه بود؟

اگر کار درستی بود، این چه کار درستی است که به فکر پیامبر(ص) نرسید؟ اگر اشتباه بود، عمر -که با اشتباه روی کار آمده- و همچنین خود ابوبکر -که از سنت پیامبر(ص) تخطّی کرده- مشروعیتشان را از چه کسی گرفته اند ؟!

 

۵) آیا ابوبکر راست گفته است که: أقیلونی فلست بخیرکم(یعنی:مرا رها کنید،زیرا من بهترین شما نیستم) ؟

اگر راست گفته است، چرا تا به حال رهایش نکرده اید؟ اگر هم دروغ گفته است، پس چرا او را صدّیق می نامید ؟!

 

۶) آیا همۀ صحابۀ پیامبر(ص) مقدّسند یا بعضی بر بعضی دیگر برتری دارند؟

اگر همۀ ۱۲۰ هزار صحابه مقدّسند، پس شورای سقیفه با چه منطقی برقرار گردید که ۴۰ نفر از صحابه رأی همۀ آنان در غدیر خم را نپذیرند و کس دیگری را به تشخیص خود برگزینند؟ اگر بعضی از آنان بر بعضی دیگر برتری دارند، پس با چه منطقی نباید از خلفا انتقاد کنیم ؟!

 

۷) آیا علی(ع) اوّلین خلیفۀ بر حقّ رسول(ص) است یا چهارمین آنها؟

اگر خلیفۀ اوّل است، پس ابوبکر و عمر و عثمان را از کجا آوردید؟ اگر خلیفۀ چهارم است، پس چرا از مادرمان عایشه و از طلحه و زبیر که بر خلاف دستور روشن خداوند بر خلیفۀ وقت شوریدند، اینقدر تمجید می کنید ؟!

 

۸) آیا سرپرست امّت اسلام بعد از پیامبر(ص) -آنطور که ما اعتقاد داریم- از طریق نصب الهی تعیین می شود یا -آنطور که شما اعتقاد دارید- به یکی از چهار روش شورا، استخلاف، حلّ و عقد و استیلا ؟

اگر با انتصاب الهی تعیین می شود، پس به کجا چنین شتابان؟ اگر با یکی از چهار روش گفته شده تعیین می شود که به ترتیب از طرز انتخاب ابوبکر،عمر،عثمان و معاویه ریشه گرفته، پس طرز انتخاب خلیفۀ چهارم این وسط کجا رفت ؟!

 

۹) آیا فاطمه(س) وقتی از دنیا رفت، امام زمانش علی(ع) بود یا ابوبکر؟

اگر علی(ع) بود، که هیچ. اگر ابوبکر بود، چطور می تواند بر حق باشد در حالی که فاطمه(س) بر او غضبناک بود و پیامبر(ص) فرمود غضب او غضب خدا ست ؟!

 

۱۰) آیا منظور از اهل بیت که در آیۀ تطهیر آمده، همان پنج تن مورد نظر شیعه اند یا عدّۀ دیگری مانند همسران پیامبر(ص) ؟

اگر همان پنج تن(علیهم السّلام) اند، پس... ؛ و اگر عدّۀ دیگری هستند، پس چرا بر خلاف نصّ صریح آیه -که اهل بیت را مثل خود پیامبر(ص) معصوم می داند- قائلید مقام عصمت بعد از پیامبر(ص) قطع شد ؟!

 

۱۱) آیا منظور از ولی و اولو الامر که در قرآن آمده، علی(ع) است یا اینکه نامشخّص است؟

اگر منظور علی(ع) است،... ! اگر هم نامشخّص است، باز مشکلی نیست؛ چون به هر حال مسئلۀ سرپرستی امّت اسلام بعد از پیامبر(ص) آنقدر اهمّیت داشته که در قرآن بیاید. پس بگردید و مصداقش را از سنّت پیامبر(ص) پیدا کنید !


12) و... .

  • امید شمس آذر

وقتی حقّ اهل بیت(علیهم السّلام) غصب شد، جای خالی "امام" -به عنوان انسان کامل و واسطۀ بین خدا و مردم- احساس شد. این جای خالی را با رابطۀ مرید و مرادی در تصوّف پر کردند. همین طریق هم در نهایت مقدّمۀ روی آوردن مجدّد به تشیّع شد.

  • امید شمس آذر

خدایا! در این شبهای شریف، به همۀ ما توفیق بده انواری را که به دست می آوریم، تا آخر حفظ کنیم.

خدایا! ما را اگر رفتنی هستیم، حسینی و اگر ماندنی هستیم، زینبی بگردان.

خدایا! این سال را سال تحقّق وعدۀ دیرین خود قرار بده.

آمین یا ربّ العالمین

  • امید شمس آذر

حضرت مهدی(عج) به انتقام خون امام حسین(ع) قیام می کند؛

پس دوران غیبت هرچقدر طول بکشد، به همان میزان نشان از تازگی خون امام حسین(ع) دارد.

  • امید شمس آذر

ما گاهی وقت ها، اختیار را با اجازه اشتباه می گیریم؛ ما اختیار داریم هرکاری دلمان خواست بکنیم، ولی اجازه نداریم.

کسی که از فرصت جایزی که در دست اوست، استفاده نکند، معمولاًَ بی عرضه شناخته می شود. ولی اختیار اعم از اجازه است و شامل امور غیر مجاز هم می شود. پس خودداری از کارهای خلاف، بی عرضگی محسوب نمی شود. پیامبر گرامی ما (ص) می فرماید: "روزگاری می رسد که مرد(انسان) مخیر می شود که بین بی عرضگی و نادرستی یکی را انتخاب کند.از هم اکنون هشدار می دهم هرکس آن روزگار را درک کرد،باید بی عرضگی را بر نادرستی ترجیح دهد".

علت پیش آمدن چنین وضعیتی در روزگار ما، فرو ریختن هیبت گناه در جامعه است که خود دلایل دیگری دارد؛ ولی مهم ترین دلیل آن ترک حدود الهی و همچنین ترک فریضۀ امر به معروف و نهی از منکر است.

  • امید شمس آذر

سفید، خوب است و یکرنگ.

سیاه هم یکرنگ است، ولی به هرحال سیاه است.

خاکستریِ دورنگ که هیچ گاه به خوبی سفید نیست، دو نوع است:

نوع دائمی آن، از سیاه بدتر است؛ ولی نوع موقّتی آن که مقدّمۀ عبور از سیاهی به سفیدی باشد، باز خوب است.

  • امید شمس آذر

یکی می گوید: سال ها دود چراغ خوردم تا به اینجا رسیدم،

دیگری می گوید: سال ها گچ تخته خوردم تا به اینجا رسیدم،

آن یکی می گوید: سال ها خاک صحنه خوردم تا به اینجا رسیدم....

ولی آن که سال ها است خون دل می خورد، چیزی نمی گوید؛ و طبیعی است، چون از ابتدا قصد نداشت به جایی برسد.

برای همین اگر بگوید، اجرش تباه است !

  • امید شمس آذر

ما گاهی با دیدن پیشرفت های دیگران، از کوتاهی های خود دچار "عذاب وجدان" می شویم، فکر می کنیم حسادت است؛

گاهی میان خدا و خرما به "دودلی" می افتیم، فکر می کنیم دورویی است؛

گاهی برای آنان که در حق ما -وقتی در موضع ضعف بودیم- جفا کردند، "آرزوی قدرت انتقام برای چشیدن لذت بخشش از موضع قدرت" می کنیم، فکر می کنیم کینه جویی است؛

گاهی حرف های خصوصی دوستان نزدیک را برای در خاطر سپردن، نزد دیگران "بازگویی" می کنیم، فکر می کنیم خیانت به دوستان است؛

و گاهی با اطلاع از علم خدا از همۀ احوالات ما -و در حالی که از حضور یک بچۀ پنج ساله هم شرم داریم- با "اعتماد به ستار العیوب بودن حق" ،در خلوت مرتکب معصیت می شویم، تصور می کنیم از "بی هیبتی خالق در نظر ما" -حتی کمتر از یک بچۀ پنج ساله- است؛

و گاهی.... و گاهی.... و گاهی.... .

اشتباه نکنیم، شیطان خوشحال می شود. ما همیشه خوبیم. فقط گاهی خیال می کنیم که بدیم !

  • امید شمس آذر

ظاهراً شمر، کشندۀ امام حسین(ع) بود؛

امّا در اصل، مدتها قبل به دست عمر بن سعد کشته شده بود که حاضر به انجام چنین کاری شد؛

و عمر بن سعد نیز، از این رو قبلاً به دست ابن زیاد کشته شده بود؛

و همین طور، ابن زیاد نیز به دست یزید کشته شده بود....

اما یزید را چه کسی کشته بود؟! آن روز که او کشته شود، انتقام امام حسین(ع) گرفته می شود.

  • امید شمس آذر

علی(ع) چون فاطمه(س) را در قبر می نهاد، از پیامبر(ص) شرمسار بود که امانتش را به خوبی نگهداری نکرده است؛

.... و عباس(ع)، دین علی(ع) به فاطمه(س) بود که در کربلا ادا کرد.... .


  • امید شمس آذر

حقیقت، هدف نهایی و بالاتر از همه است. دروغ، نقطۀ مقابل آن است. آن کس که برای رسیدن به اهدافش متوسل به دروغ شد، کمترین چیزی که مسلم است این است که: هدفش حقیقت نبوده است؛

و چون هدفش حقیقت نبوده، بالاترین جایگاه از آن او نمی شود.

پس اول از همه، سر خود کلاه گذاشته است !

  • امید شمس آذر

خدایا ! می دانم ناچیزم. آن قدر ناچیز، که لیاقت گفتن همین را هم ندارم.

با این حال، به هنگام ارتکاب گناه، احساس قدرت و اختیار می کنم.... .

وای بر من !

این قدرت و اختیار، حتی اگر در طول قدرت و اختیار تو، و نه زادۀ معصیت، که زادۀ کار خیر باشد،پس باز بالاتر از من دستی هست که بالاترین دست ها است؛ حال چگونه خواهم بود وقتی این احساس دروغین، در عرض فرمان تو است ؟ و این یعنی تو را نادیده گرفته ام.... .

خدایا ! از بدکاری خود نیز به تو شکایت می کنم. به دادم برس، درمانده ام.... .

خدایا ! آیا واقعاً  ظرفیت این همه امتحانی را که از من به عمل می آوری، دارم ؟ اگر ظرفیتش را ندارم، عاجزانه تقاضا می کنم از مابقی صرف نظر کنی؛ و اگر دارم، پس صبر مرا باز بیشتر کن، آن قدر که هیچ فکر ناجوری به سرم نزند.

و باز هم بیشتر.... !

  • امید شمس آذر