حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حرف اوّل
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
با سلام
حقیقت روشن، دربردارندۀ نظرات و افکار شخصی است که پس از سالها غوطه خوردن در تلاطمات فکری گوناگون، اکنون شمّۀ ناچیزی از حقیقت بیکرانه را بازیافته و آمادۀ قرار دادن آن در اختیار دیگر همنوعان است. مطالب وبلاگ در زمینه های مختلفی سیر می کند و بیشتر بر علوم انسانی متمرکز است. امید که این تلاش ها ابتدا مورد قبول خدا و ولیّ خدا و سپس شما خوانندگان عزیز قرار گیرد و با نظرات ارزشمند خود موجبات دلگرمی و پشتگرمی نگارنده را فراهم آورید.
سپاسگزار: مدیر وبلاگ


[توجه: نگارنده پایگاه اطلاع رسانی دیگری در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ندارد]

موضوعات
آخرین نظرات
  • ۱۷ آبان ۹۷، ۰۰:۱۳ - عبداله رضوی
    عالیه
نویسندگان

۲۰۳ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

همرهان حضرت خیرالبشر(ص)

بار بگشادند باری در سفر


گوسفندی خواستند آن جمع پاک

تا کنند آماده اش بهر خوراک


این یکی گفتا: سرش من می بُرم

گفت آن یک: پوستش من می درم


سوّمی شد عهده دار طبخ آن

هرکدام از همرهان هم همچنان


تا که فرمود آن شه جود و کرم:

هیزمش را نیز من می آورم


جمع گفتند: ای حبیب کردگار!

می کنیم این کار ما با افتخار


گفت: باشد، لیک نپسندد خدا

بنده اش را بیند از یاران جدا


پس نه خود را بین محفل شمع کرد

سوی صحرا رفت و هیزم جمع کرد



Image result for ‫مسجد النبی‬‎


  • امید شمس آذر

آنجا که شرع خیمه زند

                       جای عرف نیست!


  • امید شمس آذر


می گفت در مذمّت جلباب و روسری:

تا کی تحمّل کتک و جبر و توسری؟


پس خانم شجاع در اثنای نطق خود

از جا پرید ناگه از ترس سوسری!!


  • امید شمس آذر

به شوق شیهۀ شبدیز در حوالی ما
چه گوش ها که شود تیز در حوالی ما
 
ز چوب سوخته و خاک نم زده خیزند
چه بوی های دل انگیز در حوالی ما
 
کتاب سال ورق خورده و دوباره نسیم
شده ز شاخه ورق ریز در حوالی ما...
 
خیال می دهد از این همه گواهی که:
دوباره آمده پاییز در حوالی ما
 
دوباره گاه شعور و بلوغ و معرفت است
انار و پنجۀ خونریز در حوالی ما
 
و باز موسم کوچ کلاغ های حریص
و بغض ابر چه لبریز در حوالی ما...
 
چه کار ما به بهاران؟ مگر نمی بینی؟
همین ور است -به پا خیز- در حوالی ما
 
و یا که چه به شبستان خلد؟ باز اینجا ست
شبستر و خوی و تبریز در حوالی ما


  • امید شمس آذر

زندگی می ماند

                 امّا

                 مرگ ما را می کشد!


  • امید شمس آذر

مرغان زخمی بال و پر را باز کردند
از این قفس سوی خدا پرواز کردند
 
هفتاد و دو مرغ سبکبال مهاجر
رفتند و فصلی تازه را آغاز کردند
 
احساس شوق وصل در آنها نهان بود
احساس خود را اینچنین ابراز کردند
 
یعنی که ما روحیم، نه تنهای خاکی
آنها بدینسان برملا این راز کردند
 
رفتند و از تن ها گذشتند و در اینجا
ما را اسیر آرزو و آز کردند
 
در حسرت رستن از این تن ها بماندیم
تنها در این تن ها که سوز و ساز کردند
 
تنهایی آن هم اندر این تن ها چه سخت است!
آنها که در هر لحظه صد آواز کردند....
 
آواز ها آزار داد اهل صفا را
در پاسخش ایشان ولیکن ناز کردند
 
بسیار بسیار از بدی رنجور بودند
کم کم ز خود زنجیر ها را باز کردند
 
مرغان شده، از پشت "آن مرغان" پریدند
شوری دگر از نینوا را ساز کردند
 
از طلعت خود آب روی ماه بردند
هر خوب را با خویشتن دمساز کردند
 
پروندۀ "هیهات منّا الذّله" را نیز
با خطّ سرخ امضا و سرافراز کردند
 
آن باخدایان، ناخدایان محبّت
خود را اسیر و کشته و جانباز کردند
 
طفّی دگر آمد پدید و نام آن را
ایلام و غرب و حومۀ اهواز کردند


Related image


  • امید شمس آذر

برخی شاعران، شعرهای خودشان را از بر می کنند و هنگام قرائت، از حفظ می خوانند و گاهی نیز با مرور آنها پیش خودشان، طبعشان را برای سرودن شعر جدید "تشهیز" می کنند. امّا برخی دیگر معتقدند این کار موجب می شود به مرور زمان، کلمات و تعبیرات خاص و محدودی در ذهنشان انباشته شود و پس از مدّتی روی اشعار جدیدشان تأثیر گذاشته و کم کم آنها را تکراری کند. دکتر رحیم کوشش (فرید سلماسی) مدرّس زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه ارومیّه از دستۀ دوّم است؛ هیچگاه اشعارش را حفظ نمی کند، به استثنای دو رباعی که در محافلی که کتاب و دفترهایش همراهش نیست، آنها را قرائت می کند.

اوّلی:

در هر دل خسته ای تو منزل داری

بر هر سر کو هزار مایل داری


پاکیّ و صفا و روشنی ذاتی توست

دریا دریا ستاره در دل داری.


و دوّمی:

زندگی می رود، مرد! منشین

غرق در ماتم و درد منشین


فصل گل کردن عاشقی هاست

گرم شو، گرم شو، سرد منشین.


  • امید شمس آذر
موهوم می رویّ و به یادم می آوری
از روزگار عاشقی و دست بر سری
 
می گیرمت به ابر خیالم که ناگهان
مثل جرقّه از دل این ابر می پری
 
خاتون جاودان غزل های من! کجا؟!
یک آن بایست، آمده م این بار مشتری
 
بر ناز کهنۀ تو به هر قیمتی که بود
تو قلب آک بند مرا چند می خری؟
 
باور بکن که سردی و گرمی ندیده است
خام است عین فکر نگاهش به دیگری
 
باور نمی کند تو همانی که می کشی
صد مافیای دل به یکی بند روسری....

 ما از تمام آنچه که خرد است خردتر
امّا تو که میان کلانها کلانتری

از آبروی کوچۀ ما بگذر و بیا
یک شب به میهمانی دل های مرمری
 
قدری بپا که کوچه پر از دیو و اژدها ست
زیبای خفته در بغل حوری و پری ...!



 عکسهای نقاشیهای مینیاتوری استاد فرشچیان

  • امید شمس آذر

قوچی فراز گردن، با پشم های کم پشت

در کوه می خرامید همراه بآهویی نر

 

این دو ز عهد طفلی همراه و دوست بودند

باهم انیس و مونس، مانند دو برادر

 

خوشحال می دویدند تا روی تخته سنگی

این ایستاد و آن یک آمد کنار دیگر

 

وقت طلوع خورشید بود و سکوت کوهی

جلوه، شکوه، شوکت، هیبت، هوای خاور

 

حالی از این نه بهتر، روزی از این چه زیبا؟

دوری از این نه دلکش، گاهی از این چه خوشتر؟

 

ناگاه دستی از پشت یکبار و ناگهانی

بی رحم و بی کلامی در کف گرفته خنجر،

 

آمد به آن مکان و دید آن دو را و بعدش

این را بکشت و آن را کردش جدا تن از سر...

 

رفتی چه سان رجایی؟ ای باهنر کجایی؟

میعاد ما شفاعت فردا به روز محشر.


  • امید شمس آذر

استاد شهریار در یک قطعه شعر مستزاد به زبان ترکی می فرماید:

ایتیمیز قورد اولالی بیزده قاییتدیق قویون اولدوق، ایتیله قول بویون اولدوق

ایت الیندن قاییدیب قوردادا بیر زاد بویون اولدوق، ایتیله قول بویون اولدوق

قوردوموز دیشلرینی هی قارا داشلاردا ایتیتدی، چوبانیندا ایشی بیتدی

سون سوخولدی سورویه بیر سورونی سؤکدی داغیتدی، اکیلیب ایت گئدیب ایتدی

بیزده باهدیق ایتیله قورد آراسیندا اویون اولدوق، ایتیله قول بویون اولدوق!

**

این شعر به روشنی حکایتگر وضعیّت اجتماعی و فرهنگی جامعۀ امروز ماست؛ فقط محض شفّافیت بیشتر از کیستی این ایت(سگ)، قورد(گرگ) و قویون(میش)، سرودۀ زیر را که با الهام از شعری به همین نام از استاد رضا شیخ زاده خلق شده، تقدیم حضور می نمایم:


قورد همان او بوز قورددی اولویار

ایت ده سگ زرددی پارس ائلیه ر!


قیدیمه ده کی قیدی دی مله نر

هردن قوردا، هردن ایته بله نر!


قورددی، ایتدی، قیدیمه دی، گؤزلدی!

انسان آمّا خلایقده مثلدی


حیوانلیقدان اینان بیر شئی چیخمیییب

انسانلیقدا هئچ بیر ائوی ییخمیییب


انسان اولاق، گؤزل اولاق، یاشییاق

آیری زادین داشین آتاق، بوشویاق.


  • امید شمس آذر

این دوبیتی را عید قربان یکی از سالهای اخیر برای دکتر سعید سلیمانپور نوشته و پیامک کردم:

ای شکوه روی گل از روی خندان شما!

چار چرخ بخت بادا تحت فرمان شما

چون سلیمان روزهای عمرتان کلّاً سعید

خاصه اینک هم مبارک باد قربان شما!


  • امید شمس آذر

آیا خدا

غیر از ستاره

چیز دیگر آفریده است ؟!

  • امید شمس آذر
بچّه ها

    گرمای تابستان

            چه می خواهند

                            از کوچه ؟!


نقاشی های شگفت انگیز اثر استاد مرتضی کاتوزیان 2

  • امید شمس آذر

یک مسیحی در حضور شاه دین

حضرت باقر(ع) امام پنجمین


گفت رو در روی او: "أنت بقر"

-معذرت!- یعنی تو هستی گاو نر


با کمال سادگی گفتا امام:

"باقرم من نه بقر" در یک کلام


او که از این بیشتر گستاخ بود

گفت: "شغل مادرت طبّاخ بود"


گفت: "خب! آن بود کسب و کار او

آشپز بود، این چه باشد عار او؟"


باز گفت: "آخر نه، بلکه غیر از آن

زشت بود و بی حیا و بد زبان"


گفت: "اگر اینها که گفتی راست بود

بگذرد از او خداوند ودود


پس اگر بود از عناد و دشمنی

بگذرد از تو که تهمت می زنی".


انقلابی در درونش شد پدید

رفت و آیین مسلمانی گزید.



  • امید شمس آذر

صیّاد خسته ای به تب و تاب رفته است

صید حرام در خُم تیزاب رفته است


با سندباد تشنۀ طوفان خبر دهید

از آتشی که لانۀ سنجاب رفته است


یک راز سر به مُهر قرین شکفتن است

دیشب ولی به خانۀ ارباب رفته است...


: شاعر! وظیفۀ تو غزل گفتن است و بس!

بس حرفهای کُهنه در این باب رفته است ...


- پس من چه کار کردم؟! و با خنده ای ملیح

در بحر یک تفکّر کمیاب رفته است،


شاید سفیرِ وادیِ از خود گذشتن است

سنجاقکی که دیدنِ مرداب رفته است


با برق فتنه ای همگی گرگ می شویم

- ابر حلال زاده به مهتاب رفته است -


سرخابیان شهر در آوردگاه خون

شمشیر تلخ بر سر محراب رفته است


پاهای ما به رنج و غم عادت نکرده است

در لابلای لای و لجن خواب رفته است


فریادهایمان به بلندای قبل نیست

انگار نصف قامتشان آب رفته است

**

مثل همیشه واقعه وقتش گذشته است

دارو رسیده، حیف که سُهراب رفته است...



  • امید شمس آذر

بترسید از آن زن

                که

                از سوسک اصلاً نترسد!


  • امید شمس آذر

 
با دلی حیران و سوزان می روم در بادیه
دل به دست و دست بر سر، سر یه فکر آتیه
 
یار و همدم نیست در این راه و مقصد ناپدید
هر طرف می بینم آن را نیست پیدا حاشیه
 
صبر بی صبر است از من می رود تا دوردست
چند مدّت بود در دستم به رسم عاریه
 
اعتراض اینک گشاید لب به رسم اعتراض
کـ: ای فلان! بر ما نگاهی نیست از آن ناحیه
 
خشم هم در خشم آمد، خستگی هم خسته شد
سرنوشتم شد غروب سرخ دشت ماریه
 
اینچنین ای خوب! خون ما بریزی مثل آب
لیک باز ای خوب می خواهی خودت از ما دیه
 
عهد کردی که تمام عهد ها را بشکنی
چون شود این عهد را هم بشکنی یک ثانیه؟
 
«دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟»
ورنه برخیزم نشینم گوشه ای یک زاویه
 
"شهسوار"ا! با که گویی چیست درد بی کسی؟
قصّه کوته کن که تنگ آید پس از این قافیه




  • امید شمس آذر

به من گفتی که: قلب کوچکت جای غم ما نیست

ولی این قلب کوچک هم غمی دارد برای خود


رهایش می کنی، حرفی ندارد، او که تنها نیست

که آن بالا پناه محکمی دارد برای خود


ندانستی که اورنگ تو را نزدیک خود آورد ؟

چنان آصف که اسم اعظمی دارد برای خود


چه می بینی چنین خوارش؟ که بهر کشف مشهودات

به وقت مدّعا جام جمی دارد برای خود....


به هر حال ای دل! از این خردبینی ها مشو غمگین

بیا خر شو، خری هم عالمی دارد برای خود


  • امید شمس آذر

ای بندۀ من، به سوی من بازبگرد

بخشیدن تو نیاورد بر من درد

 

من مهر فزاترین رحیمان هستم

هرگز نکنم تو را ز درگاهم طرد

  • امید شمس آذر

ای خالق منظومۀ شمسیّ و زمین

بنمای مرا ز خیل اصحاب یمین

 

گر سرزد از این بنده گناهی، توببخش

به سرور هر دو کون، محمود امین (ص)

****

گر می خواهی قلب مرا پرخون کن

ور می خواهی دو دیده ام جیحون کن

 

اما بر حقّ احمد و آل عبا (ص)

زدنی علماًَ، دانش من افزون کن

****

ای خالق من، نیست خدایم جز تو

کس نشنود آوای دعایم جز تو

 

عجّل بظهور حجّتک(عج) یا مولای

من لی غیرک، کیست برایم جز تو ؟


  • امید شمس آذر

یا قاهر العدوِّ و یا والی الولی

یا مظهر العجائبِ یا مرتضی علی(ع)

 

دست دعا و چشم امیدم به سوی توست

ای شیرمرد صاحب شمشیر صیقلی

 

زوج بتول(س) و باب دو سبط پیمبری(ص)

مولی الموحّدین و مسلمان اوّلی

 

فاروق حقّ و باطل و صدّیق اکبری

یعسوب دین حقّی و سوزنده مشعلی

 

سردار غزوۀ احد و بدر و خیبری

فرمانده سریّۀ ذات السّلاسلی

 

غیر از خدا نبینی چیزیّ و زآن جهت

بر مؤمنان چو شهد و به کفّار حنظلی

 

دست خدای هر دو جهانی تو در جهان

گشته صفات ذات خدا در تو منجلی

 

اکمال دین به غیر ولای تو هست؟ نه!

اندر مثال نقطۀ بسم اللّهی؟ بلی!

 

با جوشنی که پشت ندارد کنی نبرد

تا این سخن بگردد بر هر کسی جلی:

 

کآن صف شکن که پشت به دشمن نداده است

تنها تویی که حیدری و شیر جنگلی....

 

مهرت بس است جملۀ آفاق را، وگر

باشد به وزن تکّه ای از حَبّ خردلی

 

گردد خموش آتش دوزخ به مهر تو

آن وقت کلّ همّ و غمٍّ سینجلی

 

نامم فدای جان تو ای «شهسوار» عشق

جانم فدای نام تو ای مرتضی علی(ع)


  • امید شمس آذر

ذرّه های باردار
زایش خورشید در راه است

  • امید شمس آذر

ای سیبِ سرخِ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست ...

(ابوالفضل فاضل نظری)

 

سیب سرخی ز درختی افتاد

آن هم آسان، نه به سختی افتاد

 

داخل رود شد و چرخ زنان

شسته و پاک و جلا دیده از آن

 

شهر را عاشق خود کرد و گذشت

تا به سنگی زد و راهش برگشت

 

کج شد از آن سوی نهری از رود

باز هم رفت همانطور که بود

 

که کجا ایستد از راهش باز

قسمت آید به کدامین درِ باز

 

تا سرانجام به جالیز رسید

خویش در جمع هواداران دید

 

چه هوادار امینی بودند !

که همه سیب زمینی بودند

****


ای سیب بهشتی که ز دستم رفتی

رفتی رفتی، هرآنچه گفتی گفتی

 

امّا انصاف کن نیایی حالا

در جمع دو-سه سیبِ زمینی افتی


  • امید شمس آذر

قربانی غرور خدایان شدی

           سِرِس !

  • امید شمس آذر

«دئدی مشدی ظریف حاجی ترامپا
بتر ایرانا شرقه گؤز تیکیبسن
ائدیبسن جسم برجاما نجاست
آقارداش! روح برجامی ....سن»
*

جواب وئردی ترامپ: آی مشدی! آخر

هاچان من سیزلریله قارداش ایدیم؟

اؤزومده افتخارلا آروادیمدا
اوجور ایشلرده چوخداندان باش ایدیم!
*

منم اول آهنین پنجه کی ایندی
چیخیب قیرخ دؤرت قات مخمل دالیندان
من آخر ووررام ایرانی اوزوندن
اگر وورموشدولار اوّل دالیندان
*

دئدی: آخر بنا وار بیر زمان پس
باشا چاتسین خصومت داستانی؟
نه اندازه ایکی لاری خوروز تک
چکخ بس بیر بیره خطّ و نشانی؟
*

دئدی: والّلاه بیز آز قالمیشدی بیر گون
گلخ سیزله مقام اعترافا
ولی گؤردوخ سیزی، ساندیخ اومود وار
هله بو سوسلوغا، بو اختلافا
*

سیزین اؤز رهبریز اوندا دئمیشدی
گؤزی بیزدن سو ایچمیر، حقّه بازیخ
سیز آمّا اصرار ائتدیز: یوخ جانیم! بیز
نجیبیخ، هوشلویوخ، مهمان نوازیخ!
*

منیم یوخ اعتمادیم، من یو سن دئ
بو حسن ظنّه کیمدیر لایق اولسون؟
امامیلا لجاجت ائیلینلر
نئجه من دوشمنیله صادق اولسون؟
*

ائله وضعه قالارسیز کی! دو گل گؤر
بئله گئدسز هله خوش گونلریزدی
چالارسان می؟ بودور شیطان اکبر
همیشه سازی "کج دار و مریز" دی
*

بهوش ای صاحب عقل و بصیرت!
هوای نفس، انسانی قیدیخلار
نه یین وار قیرتی قیرتی غارت ائیلر
دؤنر آخیردا دا آغزان تیریخلار!!
***

Image result for zarif & trump


  • امید شمس آذر
بیا مهدی(عج)، شب ظلمت سحر کن
بیا این هجر بی پایان به در کن

بیا، چشمان ما در انتظار است
بیا، بر قلب های ما سفر کن

بیا، کفر و بداندیشی به راه است
به ایمان دهر را زیر و زبر کن

بیا، یکسر جهان خیره سر را
حوالت با دم تیغ دو سر کن

به درپیچ طومار ستم را
قلوب عاشقانت را خبر کن،

رخت پنهان هنوز این عشق تیز است
بیا و شعله اش را تیزتر کن

که تا آتش زند در خرمن ظلم
وز آن بنیان دنیایی دگر کن

که جنّات از قدم های تو آید
بیا، جنّت به صحرا و کمر کن....

گناه بی گناهی ما نداریم
به حال بی گناهان هم نظر کن

بیا ای "شهسوار" جادۀ نور
گذر بر خون دلان جان سپر کن

سری دارد دراز این قصّۀ شب
بیا از مابقی صرف نظر کن!


  • امید شمس آذر

کاروانی رهسپار مکّه بود

در مدینه چند شب مکثی نمود


مرد تازه واردی در بینشان

دید شخصی را به چهر صالحان


که در اوج چابکی بسته کمر

گشته بر انجام خدمت مفتخر


تا که رؤیت کرد آن حال عجیب

با شگفتی زد سر آنان نهیب:


کیست این خدمتگزار سر به زیر

اینکه گستاخانه کردیدش اجیر؟


پاسخش گفتند: این مرد خدا

در مدینه آمده در جمع ما


کس تقاضایی از او ننموده است

بلکه خود مایل به خدمت بوده است.


گفت: معلوم است که نشناختید

کاینچنین خدمتگزارش ساختید


جمع گفتندش: مگر این شخص کیست؟

گوئیا انسان عالی رتبتی ست!


گفت: این دردانۀ ارباب دین

حجّت حقّ است، زین العابدین


نامش نامیّ اش علیّ بن الحسین (ع)

سیّد سجّاد، ابن الخیرتین.


جمعیت آشفته بر پا خاستند

حضرتش را بوسه بر پا خواستند


کـ: ـاین چه چه کاری بود آخر جان ما؟!

گر جسارت می شد از ما بر شما...؟!


لیک حضرت گفت: من عمداً خودم

با شماها رهسپار حج شدم


چون که گاهی آشنایان در سفر

محض پاس حرمت پیغامبر(ص)


در حقم بسیار عطوفت می کنند

جمله محرومم ز خدمت می کنند


من هم از آن ضیق تا گردم خلاص

مایلم اینگونه باشم ناشناس.


  • امید شمس آذر


آرم ارتش


ایران چه هراسی از انیران دارد؟

تا مالک اشتر فراوان دارد


این ارتش جمهوری اسلامی ما

پیوسته هزار پور دستان دارد



چرا رستم نه!؟

  • امید شمس آذر

می نشینم روبروی پنجره

آب می نوشم ز جوی پنجره


رخت بر می بندم از این خاک پست

می روم در جستجوی پنجره


پنجره! آغوش خود را باز کن

تا دوم مشتاق سوی پنجره


یا به سان فاخته کو کو کنان

کو به کو آیم به کوی پنجره


در سرای دل ندیدم روزنی

دوستان! پس کوست کوی پنجره؟


کوی شادیّ و نشاط و شور و عشق

کوی صوت و های و هوی پنجره


خاطرات کودکی زنده شود

با نگاهی رو به سوی پنحره


خاطراتی از نم باران و از

رسم گنجشکی به روی پنجره


دفتر ایّام پاییزیّ غم

پر شده از گفتگوی پنجره


فصل تاریکیّ و حیرت شد دراز

مانده ام در آرزوی پنجره....


پنجره یعنی ظهور آفتاب

عطر و بوی اوست بوی پنجره


العجل ای آفتاب «شهسوار»

أسقنونی از سبوی پنجره


پنجره با خویش دارد غصّه ها

پس چرا بسته گلوی پنجره؟


  • امید شمس آذر
  تامسون

پرتقال آبستن،

گورخر هم

الاغ زندانی ست


  • امید شمس آذر

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست؟


شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

آتش طور کجا، موعد دیدار کجاست؟


هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات بگویید که هشیار کجاست؟


آن کس است اهل بشارت که اشارت داند

نکته‌ها هست بسی، محرم اسرار کجاست؟


هر سر موی مرا با تو هزاران کار است

ما کجاییم و ملامت گر بی‌کار کجاست؟


بازپرسید ز گیسوی شکن در شکنش

کاین دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست؟


عقل دیوانه شد؟ آن سلسلۀ مشکین کو

دل ز ما گوشه گرفت، ابروی دلدار کجاست؟


ساقی و مطرب و می جمله مهیاست ولی

عیش بی یار مهیا نشود، یار کجاست؟


حافظ! از باد خزان در چمن دهر مرنج

فکر معقول بفرما، گل بی خار کجاست؟


http://ashwood.ir/wp-content/uploads/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%AF%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%BA-10.jpg

  • امید شمس آذر
با عرض تبریک سال نو و آرزوی بهترین ها برای همۀ هموطنان.
نخستین شعر رسمی ام است که در 11 سالگی سروده ام.
به مناسبت هزارمین روز راه اندازی وبلاگ، در اینجا قرار می دهم.
 


به نام خداوند حقّ الغفور
خداوند ارض و سماوات و هور
 
خدایی که گیتی از او شد پدید
دد و آدمیّ و ملک آفرید
 
جز او کردگاری مدان ای عزیز
عمل جز به این کفر هست و ستیز
 
به احکام دین نبی(ص) گوش کن
ستیز و لجاجت فراموش کن
 
بفرمود آن نور نازآفرین
نکو نجم نورانی اندر زمین
 
که: گر خوابد عالم تمام حیات
از آن بهْ که جاهل گزارد صلات
 
تو نیز از نبی(ص) یاد گیر این سخن
دلت را به دریای دانش فکن
 
برو سوی دانش، مگو: چیست علم؟
که گیتی بمیرد اگر نیست علم
 
برو سوی دانش ز مهد تا لحد
که علم روی جهل خاک سردی نهد
 
ز دانش تو نامیّ و دانا بوی
ز علم و هنر بر توانا بوی
 
هنر خاک را کیمیا می کند
دل آدمی بی ریا می کند
 
دیانت هنر را مکمّل بود
به خانه یْ دلت شمع محفل بود.


  • امید شمس آذر
بچّه بودم
از تنهایی می ترسیدم
حالا نمی ترسم
وحشت می کنم
خدایا، پس کی بزرگ خواهم شد؟!

  • امید شمس آذر

خیال خال لیلی از سر مجنون نخواهد شد
« قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد»
 
نکاود تیشه قلب بیستون جز در کف فرهاد
اگر آرش نباشد تیر تا جیحون نخواهد شد
 
کبوتر های آزادی اگر بر بام ننشینند
عقاب قلعۀ بابک سوی گردون نخواهد شد
 
کبوتر ها بیایید و عقابان اوج برگیرید !
که این کوه آشیان زاغ و بوقلمون نخواهد شد
 
سر عفریت افراطی در آخر خرد خواهد شد
که چیزی جان به در از پتک افریدون نخواهد شد....
 
بدانکه «مهلتی بایست تا خون شیر شد» اینک
شده خون شیر و دیگرباره از نو خون نخواهد شد
 
فراموشیّ میثاق از حمیّت یا خلاف آن
اگر هر بار هم می شد، ولی اکنون نخواهد شد
 
به خامین خامگان گویید: ترک اوریای ماد
به صد تدبیر و افسون آذری یا هون نخواهد شد
 
اگر دیوانه اش خوانید یا فرزانه، خواهد خواند:
«مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد»


  • امید شمس آذر
از وقتی پیش خودم کوچک شدم،
لوحۀ زندگی ام از عزّت نفس، مناعت طبع و چند نقطه خالی مانده است.
حالا به عالم و آدم فحش می دهم
و اینگونه
جاهای خالی را با کلمات نامناسب پر می کنم!

  • امید شمس آذر

فارغ زغم فرّ و شکوه آمده ایم

از تنگی دوران به ستوه آمده ایم

 

گنجیم که از خرابه ها خاسته ایم

خورشیدیم و ز پشت کوه آمده ایم

****

از برگ درخت توت ما را روزی

ابریشم خوش قوارۀ به روزی

 

ما شمع قمارباز عالم سوزیم

پروانه! به ما پیله نکن، می سوزی

****

بر سینه ی مان علامتی خوش باشد

زآن گر برسد ملامتی، خوش باشد

 

بر ملک جهان نمی فروشیم این را

زیرا به جهان سلامتی خوش باشد

****

تا کی سر بقچه را عیان باید داشت؟

یا چشم به دست این و آن باید داشت؟

 

شکرانۀ روز وصل، شرح شب هجر

رازی ست که در سینه نهان باید داشت


  • امید شمس آذر
دلا! رامش نشاید آنکه نشناسد دلآرامش
برو صید کسی که رفته صد صیّاد در دامش
 
شکار شیر از دست و دل هرکس نمی آید
ولی مرد آن کسی باشد که سازد شیر را رامش
 
نشاید ایستاد و پشت سر را هم نباید دید
در این راهی که نه پیدا ست آغازش نه انجامش
 
شعاع جام جمشیدی بیفکن دل به دست آور
که من پیمودم این صحرا نه جمشید است و نه جامش
 
طلب کن از خدا عشقی مجازی تا رها گردی
از این عشقی که مادون مجازی می نهی نامش
 
به طبع ما رسید از عقل دوراندیش پیغامی
به حکم غیب آن سرکش ولی نشنید پیغامش
 
«خیال شهسواری پخت و شد ناگه دل مسکین»
ولی هرگز نمی بازد که حافظ داد الهامش





  • امید شمس آذر


کاش می دانستی

آن که واداشته ات دشمنی من بکنی

دشمن مشترک هردوی ماست


  • امید شمس آذر

هوای ناب دل من دوباره بارانی ست 
بیا عزیز! دگر نوبت غزل خوانی ست 
  
بیا که جلب رضایت شده ست و چند شبی 
در این سراچۀ درویش عشق مهمانی ست 
  
خزان زردی و پژمردگی ست، برگ درخت 
به پیشواز بهاران به رقص عریانی ست 
  
نه، خواب نیست، ز حیرت درآی و باور کن 
که حیرت آنک اسیر مدار حیرانی ست 
  
گذشت آنکه پشیمان شدیم از عشرت 
زمان زمان پشیمانی از پشیمانی ست 
  
افق افق همه نور است و جلوۀ دیدار 
نفس نفس همه ابراز راز پنهانی ست 
  
کران کران همه در اختیار ماست دگر 
کلید فتح دل آسمان که نورانی ست.... 
  
خوشیم همجو شقایق که داغ بر دل ماست 
نه مثل شمع که داغش به روی پیشانی ست 
  
«جمال دولت محمود را به زلف ایاز»
نمی دهیم که جای سیاهی اینجا نیست



  • امید شمس آذر

کاش می شد

لحظه ها را

قاب کرد

  • امید شمس آذر

آن محتسبی که مست گیرد

اکنون قدحی به دست گیرد

 

از توبه قدح شکست و اینک

توبه ز قدح شکست گیرد

 

تا شعلۀ عشق نازنینی

در خرمن هر چه هست گیرد

 

آن کو سر زلف چون گشاید

عطّارْ مغازه بست گیرد

 

ور خیزد و سروِِِِِِِِِ قد فرازد

سرو چمنی نشست گیرد

 

تا بانگ برآورد به زنهار

آواز هزار پست گیرد

 

لب هم ز عتاب گر ببندد

شیرازۀ دل گسست گیرد

 

دریا و زمین و آسمان مست

ماهیّ و پرنده جست گیرد

 

شاد آید و مست "شهسوار" و

« جامی ز می الست گیرد »


  • امید شمس آذر

مزّه نپران که مزّه ات را دیدیم

بی مزّه تر از تو هیچ جا نشنیدیم


کوک از تو و ما فقط بدان سازشدیم

هر سازکه می زدی بدان رقصیدیم


تو پتکی و ما میخ، چه می کوبیدی!

توباد هوا و ما چه نیکو بیدیم!


در دست تو بود اختیار دل ما

ورنه به میانه ما چه کاره بیدیم ؟!


گشتیم چو -بی بخار!- آب از یخی ات

از پای به سر شُر شُر شُر باریدیم


دیگر ز چه رو کم نکنی رویت را؟

ما برِ تو هِر هِر هِر خندیدیم...!



  • امید شمس آذر

ساحت ورزش بلندمرتبه تر از آن است که من بخواهم در موردش قلمفرسایی کنم؛ امّا ورزش چیزی ست و بازی و لهو و لعب چیز دیگر. آیا شما فوتبال امروزی را که یک تجارت شناخته شده است، ورزش می دانید؟ واقعاً دانستن رده بندی های لیگ برتر و امتیازات باشگاهها در جام حذفی و میزان قراردادهای بازیکنان اثری روی تندرستی من دارد؟ آیا آدم ها با توپ بازی می کنند یا توپ آدم ها را به بازی گرفته است ؟؟.... .

دکتر رائفی پور می گفت: « به کسانی که سنگ استقلال یا پرسپولیس را به سینه می زنند بگویید: "اگر از فردا به فرض همۀ بازیکنان استقلال بروند پرسپولیس و همۀ بازیکنان پرسپولیس بروند استقلال، تو تیم مورد علاقه ات را عوض می کنی با همچنان طرفدار تیم قبلی باقی می مانی؟". اگر گفت: "عوض می کنم"، بگویید: "احمق! در طول این همه سال می دانی چقدر بدنۀ این دو تیم به طور کامل تعویض شده؟". اگر هم گفت: "همچنان طرفدار تیم قبلی باقی می مانم"، بگویید: "خاک بر سرت! پس تو عاشق رنگی". ».

مطابق دستور ایشان، این پرسش را از یکی از دوستان همکلاسی که از طرفداران پروپاقرص یکی از این دو تیم بود، پرسیدم. پاسخش گزینۀ دوم بود. تا آمدم خودم را آماده کنم که بگویم: "خاک بر سرت!"، گفت که: "آره! من عاشق رنگم" ! -کجای کاری دکتر؟!ـ .

امّا من سؤالم این است: « در یک انتخابات وقتی می گوییم ما طرفدار یک کاندیدایی هستیم، یعنی او را تبلیغ و به دیگران معرّفی می کنیم تا او هم ان شاءالله اگر رأی آورد،برای ما منشأ خدماتی بشود. همینطور طرفداری ما از هر مقوله ای معنی خودش را دارد. این وسط طرفداری ما از یک تیم فوتبال -که ملّی هم نیست- دقیقاً یعنی چی؟! ما برای آن تیم فوتبال قرار است چه کار بکنیم و آن تیم فوتبال قرار است برای ما چه کار بکند ؟؟ ».

باری، در دوران دانشجویی، از میان بچّه های دغدغه مند در جامعۀ اسلامی ما (به هر دو معنای کلمه) که تقریباً همه فوتبالی بودند، دو نفر بودند که تب فوتبالشان از استقلال و پرسپولیس رد شده و به بارسلونا و بایرن مونیخ رسیده بود و نتایج بازی های این دو تیم اروپایی را تعقیب می کردند. یکی دبیر کلّ سابق و دیگری دبیر کلّ فرااسبق و پدر معنوی تشکیلات. معلوم است که اینها بیشتر از بقیّه دغدغه داشته ند. یک شب که این تیم ها با هم دیدار داشتند و از قرار معلوم بارسا در آن فصل ۷ گل خورده بود و در آن بازی هم یک گل به خودش زد، دبیر محترم بایرنی ما -که در معیّتش بودیم- به بنده سفارش سرایش قطعه شعری در وصف این واقعۀ عظیم را داد تا به شمارۀ دبیر محترم  بارسایی ارسال کنیم و بدینوسیله این مصیبت عظمی را خدمت ایشان تسلیت عرض نماییم. ما هم تخلّف نکرده و با خوشرویی پدید آوردیم:

«یکی بر سر شاخ و بن می برید»

به روی تنش هفت سوراخ میخ

ز گل بر خودی کس چه داند کشید

چه ها بارسلونا ز بایرن مونیخ ؟

  • امید شمس آذر

 
« فیض روح القدس ار باز مدد فرماید »
بازِ طبعم بکند باز پر و بازآید
 
باز با زاری و بیزاری از این بازی دهر
سر و دست و دل و جانبازی خود بنماید
 
سر بازار دغلباز به پرواز آید
چند چرخی بزند، عاقبتش فرماید،
 
 
کـ: "ـای خدای دو جهان، خالق هستی ز عدم!
ای که تنها به وجود تو خدایی شاید!
 
تو خودت گفتی بر شمس و ضحایش سوگند
و قمر چون ز پی شمس رهش پیماید
 
شمس پیغمبر حقّ(ص) است و علی(ع) هم قمرش
که پس از شمس جهان را به ضیاء آراید
 
همۀ نور وجود قمر از شمس بود
پیروی بعد غروبش ز قمر می باید
 
حال، ابر سیه -آیا- خلف خورشید است
که به بام خودش از نفی قمر افراید؟
 
نه! غلط گفتم، چون ابر سیه اهل سما ست
بل که خفّاش زمینی که از آنجا زاید
 
آنکه با شمس بود دشمن و اندر غاری
دور از او دست به رویش نهد و آساید
 
حال چون شب شود از غار بیاید بیرون
از صدای بد خود روی زمین آلاید
 
بکند جلوه و پرواز کند در اطراف
کـ: ـای جماعت! ره خورشید به من می پاید
 
همه باید بپذیرندم و ماهم خوانند
خود مه نیز - که از غصّه جگر می خاید-...
 
بعد از آن هم بشد آنچه بشد و دیگر از این،
بیش طاقت به دلم نیست و جان فرساید
 
حال خود گوی خدایا! که روا باشد این؟
که از این قصّه دو چشم همه خون پالاید؟"
 
چون که آن باز چمُش زآن سخنان گشت خمُش
بانگ آید ز سوی عقل و بدان افزاید،
 
که: "ایا طبع نسنجیده سخن! داد نزن!
تو چه دانی که خداوند چه ها بنماید؟!
 
شهسواری برسد صاحب دستور خروج
همۀ روی زمین را ز ستم پیراید
 
انتقامیّ و قیامی ست به پیش از پس آن
توخودت نیز در آن دست بداری شاید !"....


  • امید شمس آذر

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهیّ و پر کرد زدوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی ست ز من بر من و باقی همه اوست

(ابوسعید ابوالخیر)

 

در ره جانان بنه جان و دل و جاه و مقام

تا رسد از سوی جانان بوی خلدت بر مشام

 

آن قدر از خویش بی خود شو که در خود غیر او

خویش و نفسیّ و منی را ننگری منهای نام

 

گر بخواهی شام هجرانت شود صبح وصال

خویش را خالص نما در طاعتش هر صبح و شام

 

آتش افکن بر علایق، آب شو از خالصی

باد را از سر رها کن، خاک شو در آن مقام

 

هر مکان و هر زمانی یاد کن آن را که اوست

لامکان و لایزال و لایموت و لاینام

 

صاف کن قلب چنان خارای خود را تا در او

منعکس گردد صفات ذات حق همچون رخام

 

تو ز لاهوتیّ و بالا، نی ز ناسوتیّ و پست

نفس والا را مکن آلودۀ لذّات خام

 

تا دوباره نایل آیی در مقام قرب حق

کم بکن اکل و نیام و بیش کن ذکر و صیام

 

« شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن»

تیغ برکش از نیام و شو مهیّا بر قیام....


  • امید شمس آذر

کی شود

    پوز سگ

       به دریا پاک ؟!


  • امید شمس آذر

من قرار و پیشرفت و امنیت را دوست دارم

آبرو و عزّت و انسانیت را دوست دارم

 

اقتدار میهنم در سایۀ اسلام و قرآن

دانش و خودباوریّ و حمّیت را دوست دارم

 

اهتزاز پرچمش را بر فراز هر بلندی

این نشان روزهای عافیت را دوست دارم

 

هم جوانان دارد و هم علم و هم ثروت فراوان

بی گمان آزادی این ظرفیت را دوست دارم

 

خطّ و تقویم و زبان و هم لباس و هم رسومش

قطعه های چارچوب ملّیت را دوست دارم

 

پاک بودیم و حقیقت جوی و تسلیم خداوند

از سر این است اگر اسلامیت را دوست دارم

 

از کهن دوران گرفته تا به گاه پاک سلمان

من مسلمان بودم و این ماهیت را دوست دارم

 

بی پدر باشم مگر از عشق فردوسی ببرّم

حکمتش را دوست دارم، شخصیت را دوست دارم

 

خواهر و مادر فدای گردی از خاک وطن باد

آن ابر ناموس با این کمّیت را دوست دارم

 

خرده هایم جای خود، امّا خدا می داند از دل

پاسدار و ارتش و روحانیت را دوست دارم

 

نه فقط اندیشه و پندار و گفتارم همین است

تا ابد سرلوحۀ کردار و رفتارم همین است.

Related image


  • امید شمس آذر

گؤرممیش اینانما، یا خود گؤرموش ده

بو گؤرکملر چوخلارینی آلدادیر


یاز گلنده چوخلی داللار قاشانار

گوناه یازدا دییل، ائله دادادیر


آنا سوموگوندن بالا بوی آتار

گؤر بو بؤیودوکجه، او نه حالدادیر؟


آری لار حاصلین دادسان، یادا سال:

شیرینلیک گولدندیر، دئمه بالدادیر!


دنیزین ماویسی، حیات یئشیلی

لاله نین باغریندا قره خالدادیر.


  • امید شمس آذر

نزد هر وجدان بیدار این حقیقت برملا ست:
صهیونیسم اینک یزید و غزّه اینک کربلا ست
 
ای عرب! کم کن حدیث زلف و روی و خال و خط
«زلف دلبر دام راه و غمزه اش تیر بلا ست»
 
ساعتی پا پس بکش از چار دیوار شکم
تا ببینی همزبانت بر چه حالی مبتلا ست
 
غیرت انسانی آیا می پذیرد این سکوت
بر قضایایی کزآن نه طاق گردون پر صلا ست ؟....
 
کربلا تفسیر پیروزیّ ایمان بر سلاح
حق به باطل، کوخ بر کاخ و تعالی بر طلا ست
 
قدسیان! روح حماسی را نگه دارید خوب
پشتتان اینجا دعای زمرۀ اهل ولا ست
 
خصم خود چون عقربی در حلقۀ آتش شده ست
سنگ گورش از نهیب بانگ "لا حول و لا"ست
 
هان، به پا خیز ای مسلمان! بهر دفع صهیونیسم
دست حق همراه اهل لشکر "قالوا بلی" ست
 
من نمی گویم، خدا بل خود گواهی داده است:
هر زمانی روز عاشورا و هر جا کربلا ست.


  • امید شمس آذر

من و مشاور هر دو دیوانه بودیم

امّا بدون تفاوت پیشرفت حاصل نمی شود

پس لازم است دیوانگی هایمان را هدفمند کنیم !


  • امید شمس آذر
درون سینه پر از نور های ظلمانی
گذشته عمر به تحصیل علم نادانی

 
پس از هزار غریبی در این کویر آخر
ندیده راه هدایت به غیر حیرانی
 
به اوج برنزده بازِ طبع گرچه شده
درون بند رهاییّ خویش زندانی
 
و لیک شکر که بعدِ فنای جاویدان
رسیده ایم در این جاودانی فانی
 
سکوت گوشخراشی ست زخم این اعصار
به یاد مشکل سختی به اسم آسانی
 
کنون که راست دروغ است راست تر ز دروغ
دو حرف راست بگوییم فاشْ پنهانی:
 
نگفته ام سخن نقض جز همینی که
گرفته دور مرا زشت های ایرانی !
 
و رنج ریشه و خشمی که رنگ خرمالو ست
نموده شعر مرا یک نسیم طوفانی....


  • امید شمس آذر
بار دگر به سوی خرابات آمده م
گر لایق تو ام، به ملاقات آمده م


در جستجوی آب حیات نگاه تو
همراه خضر شرم به ظلمات آمدم

لبریز از تبلور احساس فطرتم
با بانگ دادخواهی سُقراط آمده م

ماهیّت وجود من از توست پر بها
قیمت گذار جوهرۀ ذات آمده م

اشکم به رُخ پیاده و زیرش غبار غم
بر صفحۀ حماسه به اثبات آمده م

باکیش نیست زآنکه چو اسبی ست پیلتن
اینسان به نزد چون تو شهی مات آمده م

چون "شهسوارْ" کورم و بهر شفای خود
از توتیای خاک کف پات آمده م....

از معرفت پرم که شما را شناختم
در فصلی از حضور به میقات آمده م


  • امید شمس آذر

بی منّت شیطان بزرگ آخر کار

آمد به سر عمر دولت خودپندار


تاریخ به حرمت که بر خواهد خاست،

مردان عمل یا که ظریفان شعار ؟!


  • امید شمس آذر

این نباشد گوسفند و نه خیار

این بشر باشد که دارد اختیار


جان انسان هم اگر ارزان بود

فکر و ذهنش پربهاتر زآن بود.


  • امید شمس آذر


.... و ما رمَیت إذ رمَیت و لکن اللهُ رمی


تو نبودی آنکه تیر انداختی

فکر کردی طعمه گیر انداختی


این خدا بود و تو ابزار خدا

گر نمی دانی بدان کار خدا


فاعل او بود و تو آلت بوده ای

فعل او را قید حالت بوده ای


پردۀ قلب مرا او خود درید

تا بیفشاند در آن از آن نبید


نام او عشق است و آثارش عظیم

منشأش از ذات رحمان الرّحیم....



  • امید شمس آذر


موسی(ع) به خداوند عرضه کرد: آنها که در قیامت در سایه سار مهر تو و زیر سایۀ عرشت  قرار می گیرند، چه کسانی هستند؟

خداوند فرمود: آنان که به هنگام تجاوز به حریم محرّمات من چون پلنگ زخم خورده غضبناک و ناراحت می شوند.



گناه می کنم و بی قرار می مانم

به شوق روی تو چشم انتظار می مانم


اگر که توبه کنم، از تو ناامید شده م

به قید معصیت امّیدوار می مانم


پلنگ زخمی ام و خون خویش می لیسم

فغان نمی کنم و رازدار می مانم


«اگر تو آمده بودی بهار می آمد»

تو تا نیامده ای بی بهار می مانم


بهارهای دروغین بیاید و برود

به احترام غمت سوگوار می مانم


هوای بی توئی ام در تلاطم افکنده

دوباره باز -ولی- بردبار می مانم


نبرده منّت این دستمالها که تو تا

نوازشم نکنی، در غبار می مانم


برای تازه شدن دیر نیست، زود بیا

بیا، نترس که بر این قرار می مانم.



  • امید شمس آذر

بر پیکر خسته از جراحات ستم

فرهنگ شهادت است تنها مرهم


به به! چه خوش آمدی، صفا آوردی

اما حالا چرا معاون جانم ؟!

****


افسانۀ بایگان کمی غمگین است:

مشی رفقا چرا خلاف دین است؟


مرحوم سلحشور حقیقت را گفت

ماهیت سینمای ایران این است.

****


  • امید شمس آذر
ساده ست

         هرآنکس که مرا ساده بداند


  • امید شمس آذر
در این خرابه چه ها می کنی در این شب ها
به رغم سرکشی تازیانه ها، تب ها؟

به دست لشکر صبح انقلاب در راه است
که سوی شام رود بی جهاز موکب ها

«به یک کرشمه که در کار آسمان کردی
هنوز می پرد از شوق چشم کوکب ها»

هنوز امر به معروف و نهی از منکر
هنوز بانگ صلات و ندای یارب ها

که آیه های حقیقت زدوده کی گردد
به سرگرانی چوب دروغ از لب ها؟

همین نه مدرسۀ کربلا، که کردارت
نشان راه شده در تمام مکتب ها

عقیلۀ عرب و نور عاشقان عجم
مسجّل است که هان! زینب است، زینب، ها!

همیشه تیرگی از روشنی شکسته شود
چنان که بشکند از هرم روزها، شب ها.



  • امید شمس آذر

صدایم

    سوز سابق را ندارد


  • امید شمس آذر

مختار آفریده شده نوع آدمی

ذاتاً پدید آمده ذاتش به اختیار


حیوان ناطق است، ولی قبل از عقل هست

توفیر با جماد و نباتش به اختیار


جز جبر چون فرشته نمی داند امر چیست؟

چندی ست برده یکسره ماتش به اختیار


انسان به اختیار محک می شود که باد

حتّی بهای صوم و صلاتش به اختیار...


جبّارهای تفرقه انداز دست بُر

افسوس سلب گشته ثباتش به اختیار


آتش به اختیار همه می زنند تا

روشن کنند معنی آتش به اختیار.


  • امید شمس آذر

آن خانه ای که مرکز توحید گشت باز

از بانگ یار همدل و همرنگ خود بلال


با سادگیّ و شش جهتی سینه کرد باز

بر زائران بیطرف ربّ ذو الجلال،


اکنون ببین دوباره شده بتکده که حال

افتاده دست فرقۀ تاریکی و ضلال؛


ان شاالله می رسد آن روز عاقبت

گوییم: سر رسیده دگر نوبت ملال


این خادمان صوری بیت الله الحرام

این هم زیان قاهر سیف الله الحلال.


  • امید شمس آذر

کسی

به داد عاشقان نمی رسد

  • امید شمس آذر

از دست صلیبی و مغول رنجیدیم

از مکر یهود ماجراها دیدیم


بودایی از آنطرف به اینها پیوست

عمری ست میان مارها خوابیدیم.

****


ای اهل هنر! کمی هنر بنمایید

از جذبۀ شعر دفع شر بنمایید


با خیر و خوشی عراق هم تجزیه شد!

لطفاً کمی احساس خطر بنمایید.

****



  • امید شمس آذر

دیشب به خوابم آمدی

افسوس

من خوابیده بودم

  • امید شمس آذر
گوش کن!

ساده می گویم،

              از این هم ساده تر امکان ندارد:

من تو را خواهر نخواندم

                       تو چرا گفتی برادر ؟!


  • امید شمس آذر

«...بر این داستان سالیان بگذرد

کسی سوی آزادگان ننگرد


چو با تخت منبر برابر شود

همه نام بوبکر و عمّر شود


ز ایران و از ترک و از تازیان

نژادی پدید آید اندر میان


نه دهقان، نه ترک و نه تازی بود

سخن ها به کردار بازی بود


همه گنج ها زیر دامن نهند

بکوشند و کوشش به دشمن دهند».


Image result for ‫مسعود بارزانی تجزیه کردستان‬‎



  • امید شمس آذر

نوای عشق که بی ساز و بی ترانه زدند

فدائیان تو ره تا به بی کرانه زدند

 

میان پیری گلشن که سرد در خواب است

هزار غنچۀ نشکفته ات جوانه زدند

 

بیا ببین که هزاران هزار هم در باغ

به یاد روی تو گلبانگ عاشقانه زدند

 

شنیده ام چو به میدان تیر تقدیرت

به تیر تو دل عشّاق را نشانه زدند

 

سران قسمت و مستان پا برهنۀ تو

سر خرید و فروش غم تو چانه زدند

 

در انتظار تو زنگار بست آینه ها

نشان صبر و لیاقت به روی شانه زدند

  • امید شمس آذر

همچو عرجونی قدیم از آسمان
ماه می گردد عیان در هر زمان
 
در شب دوّم کمی زآن پهن تر
اینچنین هر شب بگردد سر به سر
 
تا بگردد نیم قرص و بعد از آن
هفت شب دیگر شود طی همچنان
 
چون زمان چارده شب سر رسید
نقش نام تو بر آن آید پدید
 
نام تو آنجا ست با خطّ جلی
یا امام المتّقین و یا علی(ع)....
 
یا علی جان پیشوای من تویی
در نمازم مقتدای من تویی
 
واله و مجنون منم از بهر تو
غوطه ور هستم درون بحر تو
 
من که هستم؟ بندۀ سرّ خدا
مهر تو نبْود ز قلب من جدا
 
من که ام؟ خاک ره عین الله ام
بهر دیدار تو دیده در رهم
 
لایق قربت نیم من یا علی(ع) ؟
پیش تو بیگانه ام من یا علی(ع) ؟
 
اوّلین مرد مسلمان جهان
رادمرد و مجری عدل زمان
 
حجّتی، شیر خدایی، صفدری
مرتضایی، مقتدایی، حیدری
 
جانشین و منشی پیغمبری
از برای بی سرایان یاوری
 
کوه سنگی پیش تو جاری بود
عالمی در گریه و زاری بود
 
این جهان را زینت و زیور تویی
دین حق را مرکز و محور تویی
 
در قیامت ساقی کوثر تویی
بهر کلّ مؤمنان رهبر تویی
 
تو مثال شیر غرّش می کنی
چون نسیمی هم نوازش می کنی
 
ذوالفقارت همچو بارانی ز سنگ
بر سر کفّار بارد بی درنگ
 
خانۀ کعبه شده گهواره ات
از چه رو کردند پس آواره ات ؟....
 
بیست سال و پنج آید بگذرد
ریسمان کینه پس کی بگسلد ؟....؛
 
در شبانگاهی پر از ترس و خطر
خفته ای در بستر پیغامبر(ص) ،
 
جنگ بدر و خندق و جنگ اُحُد
خوش نمایاندی رشادت های خود ،
 
جنگ خیبر قلعه را در می کنی
مرحب یل را زمین می افکنی ،
 
با همان دستان خیبر گیر تو
با همان برق دو سر شمشیر تو ـ
 
خصم در ذات السّلاسل شد ذلیل
سورۀ والعادیات آمد دلیل ،
 
پس جواب آن همه مردانگی
باشد آیا محنت و درماندگی ؟....
 
«مرتضی(ع) یعنی شرافت داشتن»
از خدا بر خلق آیت داشتن
 
دست و رو و چشم و گوش او بُدن
ثار و سرّ و شیر و شمشیرش شدن
 
بندۀ او و ولیّ و حجّتش
آیت او و توان و قدرتش
 
درب او در خانه اش بهر ورود
دین او را پایه و رکن و عمود
 
بهر خلق او بگشتن ریسمان
ریسمانی از زمین تا آسمان
 
«ساقیا! جامی بده، لب تر کنم
قصّۀ عشقت کنون از بر کنم»
 
جامی از حوض زلال کوثرت
قصّۀ عشق تو بر پیغمبرت
 
دل شده مجنون کویت یا علی(ع)
جان شده حیران رویت یا علی(ع)
 
کاروان عشق را تو ساربان
گلْستان عشق را تو باغبان
 
بهرمان درمان دردی یا علی(ع)
قهرمان در هر نبردی یا علی(ع)
 
خاک راه توست جنّات النّعیم
یا علی أنت الصّراط المستقیم
 
یا علی(ع)، ای قاسم نار و بهشت
ای الهی خو و ای نیکو سرشت
 
ای درون خانۀ کعبه ولید
و ای درون مسجد کوفه شهید
 
ای وجودت رحمةٌ للمؤمنین
جلوۀ اسماء ربّ العالمین
 
ای گفت از بهر تو روح الامین:
لا فتی الّا علی(ع) روی زمین
 
ای که وقت خلوت خود با خدا
تیر سمّی دربیارندت ز پا
 
ای یگانه شیرمرد تکسوار
یا علی(ع) ذوالدُلدُل و ذوالذوالفقار
 
ای خدای کعبه، ای شاه، ای امیر
یا علی(ع)، ای ساقی خمّ غدیر
 
ای ز تو پیدا هو الله احد
یا امیرالمؤمنین حیدر، مدد
 
من ز تو دارم تمنّاییّ و بس
گرچه بعد از آن نیاوردم نفس
 
با نگاهی تو نما احیا مرا
با جمالت چشم دل بینا مرا....
 
سوی احمد(ص) در غدیر آمد ندا
کـ: "ـای رسول انجام ده امر خدا
 
ورنه آیین الهی ناقص است
حق نگهدار تو از هر ناکِث است"
 
گفت پیغمبر(ص) همه حاضر شوند
تا خود این امر مهم را بشنوند
 
پس به تعداد بشیران بشر(ع)
گشت خیل حاجیان در آن مقر
 
زین اشترها به هم انباشتند
ز این همه زین منبری افراشتند
 
پای بنهاد احمد(ص) از روی زمین
روی آن منبر که برپا شد ز زین
 
گفت: "بر مردم چه کس والاتر است؟"
مردمان گفتند: "حق داناتر است"
 
پس نبی بگرفت دست یاورش
هرچه می شد برد بالای سرش
 
گفت: "هر کس من بُدم مولای او
سرپرست و سرور والای او ـ
 
پس علی(ع) ز این زمان مولای اوست
رفت چون خورشید، مه بر جای اوست"
 
گفت "یا رب والِ مَن والاه" را
بعد از آن هم "عادِ مَن عاداه" را
 
زیر دستان دو مصباح هدی
آمده محراب نوک تیز ولا
 
گر خدا خواهد بود تا جان مرا
ز آن ندارم دست و چشم و قلب را
 
چون که خود می خواهم این شور و نوا
-لیس للإنسان إلّا ما سعی-
 
تا ابد گویم که: ای مولای من
و ای امام و سرور والای من،
 
دین احمد(ص) را تو شمعی، مشعلی
یا علی جان، یا علی جان، یا علی(ع) ....

 

  • امید شمس آذر

سانمایین بیر آویش توپراغ اولسام اگر،

بیر قاریش وطنیین توپراغین ساتارام


دئمیرم: آسارام، کسه رم، بیچه رم،

چاپارام، دؤیه رم، سؤکه رم، قاتارام....


اینسانام ایلکده، مسلمم سونراسی

آذرم، طالشم، لزگم، تاتارام


هر سحر گئجه حسرتیله دورموشام

هر گئجه سحر آرزوسویلا یاتارام


آمّا کیمسه ایری باخسا توپراغیما

اؤلدوروب،اؤله رم، کامیما چاتارام


آتیلا گله رم آتیلا آتیلا

مینه رم قیر آتی، قیرارام، آتارام


  • امید شمس آذر

بوی آتیش، بوی دود

بوی چوب سوخته
بوی خاک خیس زده کنار جادّه توی باغ
بوی لجن خشک شده که پهن شده میون راه ،
با اینا تابستونو سر می کنم
با اینا بچّگی مو در می کنم....
 
شادی شنیدن غرّش یک هلی کوپتر
انتظار دیدن دعوا واسه هو کشیدن
بوی ماشین فاضلاب که پیچیده تو کوچه ها ،
با اینا تابستونو سر مس کنم
با اینا بچّگی مو در می کنم....
 
بوی آسفالت، بوی قیر
بوی فوتبال دستی
بوی خوش مغازۀ ساندویچی توی مسیر ،
با اینا تابستونو سر می کنم
با اینا بچّگی مو در می کنم....
 
شوق چسبوندن عکس تو دفتر پرورشی
لذّت تهیّۀ روزنامه های دیواری
بوی چسب آبکی که ریخته روی برگه ها ،
با اینا تابستونو سر می کنم
با اینا بچّگی مو در می کنم....
 
بوی آمپول، بوی قرص
بوی سرما خوردگی
طعم خوب شربت سرفه و مولتی ویتامین
ترس دیدن پریشونی تو چشمای مامان ،
با اینا تابستونو سر می کنم
با اینا بچّگی مو در می کنم
با اینا شادی رو باور می کنم.

  • امید شمس آذر

پشّه که بند است به یک فوت تو
فیل که بندی توبه یک فوت آن
 
گفت نبی(ص): در نظر صنع حق
هست برابر همه اعضایشان
 
هرچه خدا خلق نموده به فیل
در بدن پشّه بداده همان
 
بلکه دو عضوی هم افزون از او
تا که شود قدرت خالق عیان....
 
فکر نما قدرت حق را سپس
برگو جلّ الخالق ای جوان!
 
خیز و تو هم پیش رو ای "شهسوار"
حمد بکن بر در او هر زمان.

 

  • امید شمس آذر

اسمش وضوخانه است

اما برای پسران سیگارخانه است

                    برای دختران آرایش خانه

برای من یکی که آوازخانه است:

                   "شیشۀ پنجره را باران شست...."


  • امید شمس آذر
این برّه های گرگ فریب....

  • امید شمس آذر

موشّح مرتّب: بد زمانی است !

 

بیداد زمان کرده مرا غرق هیاهو

یکباره شدم خسته ازاین رنج و تکاپو

 

دوران به سرم آمد و از خویش گذشتم

درخویش فرو رفتم و از یاحق و یاهو

 

زاری به سُها و جُدی افکندم و آنگاه

چون غنچه نهادم سر غم بر سر زانو

 

من چاره چه سازم؟ ز کجا برکنم این درد؟

نه قوت رهم مانده و نه قوّت بازو

 

این دلهره، بی پنجرگی، رنج، فنا، فقر

بر پیکر من پنجه درافکنده ز هر سو


نالیدم از این تنگی و بر سجده نشستم

تا آتشش افزون نشود چرخ دژم خو

 

یا ماندن و بنهفتن و مرگ است نهایت

یا رفتن و بشکافتن و وصلت مینو

 

امّا برسد راستی آن روزکه بینم

تقدیر بهشتی کندم ساکن آن کو

 

سر برکنم و بشکفم و بند بدرّم

بر خویش نهم پای و کنم جلوه چو شب بو

 

تا پیش دهد لطف شما گر قدمی چند

سلطان خراسان، شه دین، ضامن آهو (ع)



 

  • امید شمس آذر
بچّه ها مان را

         به مشغولیّت

               عادت داده ایم


  • امید شمس آذر

صدای زنگ،

صدای هشدار،

صدای پیام،

صدای یادآور،

همه را روی یک آهنگ تنظیم کرده ام؛

آه... تنهایی! پدرت بسوزد


  • امید شمس آذر

برآیند هزینه_فایده دیگر نمی ارزد

اگر امروز می آیی بیا، فردا دگر دیر است

***


بیا خودم! که نخوابیم امشب و تا صبح

یکی گناه کنیم، آن یکی هم استغفار

***


چون اصل بیانیّۀ آلبرت انشتین

نه قابل اثباتم و نه قابل انکار

***


حاصل از تنهایی ام طنّازی است

طنز من جدّی نگیر، این بازی است

***


هرچه نگندد نمکش می زنند

گند زند، بس که نمک گندزاست!

***



  • امید شمس آذر

از مطیع سگ فرعون شدن چیست بتر؟

کاشتن بذر هوس ثمّ نظر ثمّ نظر


بعد از آن جای بریدنش بدادن آبش

تا بگیرد بن و بالا رود و آرد بر


بعد از آن خوردن آن میوۀ زهرآلودش

زار افتادن و نالیدن از آن در آخر


گریه و توبه و زآن درد گران استعلاج

بعد از آن باز نگاهی دگر و بذر دگر....


یا رب ! اینک شده وقتش، برسان طوفانی

تا درختان همه از بیخ کند همچو تبر


اینک از جادّه پیدا ست غباریّ و دلم

می دهد زآمدن فارس منصور(عج) خبر


اینک این فجر هویدا شده از سمت افق

آفتاب آمد و شب طی شد و شد وقت سحر


چون که شد فجر، دگر وقت فرج نزدیک است

فقط این تسمیه مانده ست به تکبیر ظفر


«شهسوار» آمده دنیا و کنون هیچ رهی

نیست تا جلوۀ زیبا گل نرگس(س) دیگر....


  • امید شمس آذر

از هرچه بگذرد،

راحت شدی علی(ع)....


  • امید شمس آذر

خداوندا! تو توّاب و غفوری

خدایا1 از پلیدی ها به دوری

 

منم افتاده در چنگال شهوت

نما بر بندۀ خود عفو و رحمت

 

بده توفیق برگشت از گناهم

نما راه درستیّ و فلاحم

 

 خداوندا! تو ستّارالعیوبی

خدایا! از همه خوبان تو خوبی

 

مکن یک لحظه بر خود واگذارم

مبادا طاعتت را وا گذارم

 

مبادا فرعونم طغیان نماید

به پیش درگهت عصیان نماید

 

مبادا موسی ام معیوب گردد

به دست فرعونم مغلوب گردد

 

خداوندا! سمیعیّ و بصیری

خدایا! بندگان را دستگیری

 

من اینک عهد خود با خود شکستم

به دستم بند پیمان را گسستم

 

به حقّ آن ولیّ و حجّت خود (ع)

به حقّ دست و چشم و صورت خود (ع)

 

ببخشا بر من این جرم و جنایت

به چشم عفو کن بر من عنایت

 

خداوندا! ببین غرق گناهم

بده در قرب عفو خود پناهم

 

اگر بار گناهم بی کران است

و لیکن رحمت تو بیش از آن است

 

بخورد آدم همان یک دانه گندم

بشد روی زمین، شد باب مردم

 

ولی من خوشه، بلکه خرمن آرم

به جز لطف تو امّیدی ندارم

 

ببخشاینده ام تنها تویی تو

بسوزاننده خرمن ها تویی تو

 

خدایا! بارالها! کردگارا!

کریما! خالقا! پروردگارا!

 

سلاما! مؤمنا! حقّا! وکیلا!

علیّا! باعثا! حیّا! دلیلا!

 

کسی کو وجهه در هر سویی تو

کسی کو لیس هو إلّا هویی تو

 

به درگاهت کنون رو کرده ام زار

به دستم هست نامه یْ تیره و تار

 

تو گر طردم کنی، رو بر که آرم؟

به غیر از تو که باشد شهریارم؟

 

خداوندا! تو پاک و مهربانی

خدایا! چارۀ بیچارگانی

 

تو اینک از عذابم بی نیازی

شده م سوی تو بهر چاره سازی

 

ولی من احتیاج سخت دارم

به رحمت از سویت ای کردگارم

 

بکن چاره مر این محتاج مسکین

أغثنی یا غیاث المستغیثین!

 

خداوندا! تو رحمان الرّحیمی

خداوندا! حلیمیّ و کریمی

 

تو منّانی، تو ذوالعرش المجیدی

تو فعّالٌ لما که خود یُریدی

 

بما تخفِی الضّمائر تو خبیری

محیط کلّ شیئیّ و قدیری

 

و لا قوّة جز از سویت، و لا حَول

و أنت ذاکرٌ ذوالعرش ذوالطَّول

 

ز تو خواهم که علّام الغیوبی

که گردانندۀ چشم و قلوبی

 

به اسم اعظمت، آنکه به هر وقت

دُعیتَ بهْ، أجَبتَ الدّاعَ در وقت

 

إذَا اسْتُرحِمتَ بهْ، رحمت بباری

إذَا اسْتُفرِجتَ بهْ، فَرَّجتَ فوری

 

بأرواح الشّهید الغزوة البدر

بما أنزلته فی لیلة القدر

 

که تَقبِل توبتی وَ اکْفِر معاصی

و بعدهْ کُفَّ بأس النّفس عاصی

 

و غفّار الذّنوب اغفر ذنوبی

و ستّار العیوب استر عیوبی

 

و أحفظنی بإذنک من بلایا

بحقّ أحمدٍ وآلهْ(ص)، خدایا....

  • امید شمس آذر
بومیان آب اند و

            مهمانان نمک



  • امید شمس آذر

نفت آمد تا کنار سفره ها

لیک خیلی زود شد از کف رها


چون که ما آن "نون" را برداشتیم

"فت"* را بهر شما بگذاشتیم


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* فت: به کسر اوّلی و تشدید دومی، بنا به نظر صاحب "معجم الاضطرار" احتمالاً صورتی از همان "پیت" باشد!

  • امید شمس آذر
نیست شدم، نیست شدم تا به رخ یار رسم
پست شدم، پست شدم تا به سر تار رسم

شاهد کنعان شدم، در چه و زندان شدم
تا به عزیزی برسم بردۀ بازار شدم

پیر شدم، پیر شدم، معتکف دیر شدم
تا به جمال رخ زیباش دگربار رسم

بی کس و بی کار شدم، زشت دلآزار شدم
تا به سلامت برسم ناخوش و بیمار شدم

شیفتۀ شیفتۀ شیفتۀ شمس شدم
از خود بیخود بشدم تا که به عصّار رسم....




  • امید شمس آذر

«کوچه لره سو سپمیشم، یار گلنده توز اولماسین»

ائله گلسین،دای گئدمسین، آرامیزدا سؤز ائلماسین


سؤزلریمه قند سالمیشام، اورگیمه اود سالمیشام

یاریم گئدیب،قوی تئز گله، قندیم یانیب،کؤز اولماسین


هیجر اوتی دوزدی یاندیرار، نئیلمه لی؟ چاره نه وار؟

یوز ایل ایسه دؤزماق اولار... آمّا ایکی یوز اولماسین !


بیرده گله،بوروشاریخ بیربیره سارماشیق تکین

هر کیم بیزه ایری باخا، آلله اونا گؤز اولماسین


گؤر نئجه عیرفان شرابی قوپوز کاساسیندا جوشور

کیمدیر ایچه بو باده دن، اؤزوندن اؤزسوز اولماسی ؟


ابراهیم(ع) اؤرگدیب بیزه، هر باتانا باش ایمریخ

مسلمانیخ! آللّهیمیز دؤنوب آی-اولدوز اولماسین


دوشمان اگر تور توخویوب آرامیزدا،کور اوخویوب

دمیر دووار آشان یئرده، شیطان توری پوزولماسین ؟!


  • امید شمس آذر

مهدی(عج) مجرّد است

             شکیبا باش!


  • امید شمس آذر

«دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند»

گریه ام دیده و در جا شکلاتم دادند!


گوهری داشتم، از دست ستاندندم و جاش

اندر آن ظلمت شب آب نباتم دادند


همه آنقدر که باهوش و مؤدّب بودند

کیش کردندم و در خاتمه ماتم دادند


که تو را چه به غنی سازی ای مرد فقیر؟!

بعد هم وعدۀ تأمین ثباتم دادند


آب سنگین به چه کار آیدم؟ آن را بردند

جاش بستند شیلنگ، آب حیاطم دادند!


آن دو فروند هواپیما، این هم عزّت!

ارزشش داشت که اینگونه براتم دادند


هرکه این جمله نمی بیند، عینک بزند

اصل آن است کز آن جمله نجاتم دادند.


  • امید شمس آذر

از پشه پرسیدند: چرا زمستونها پیداتون نیست؟

گفت: نه که تابستونها رفتارتون خوب بود!

*


از غارت سرمایۀ داخل مستند

ایرانگیری کرده و باهم بستند


حالا حالا دماغشان پر باد است

در فکر گرفتن جهان هم هستند.



روحانی و جهانگیری نقش مکمل را ایفا می‌کنند

  • امید شمس آذر

من به دنبال رز آبی نمی گشتم

این شما بودید

-شاید-

که به دنبال گل آبی گسیلم داشتید،

با پرچم قرمز !


  • امید شمس آذر


بیزارم از سیاست و اهل صداقتم

ختم مرام و جرئت و اند رفاقتم !


برنامه های من همه ملموس و عینی است

دور از خیالبافی و دور از حماقتم


من با شعار دولت ضد تورمم

در فکر پر نمودن جای فراقتم


بی هیچ قصدی و غرضی آمدم که تا

                                  خدمت کنم به جامعه تا حدّ طاقتم


                                   سیّد محمّد غرضی بودم و کنون

                                    این شعر نیز مختصری از لیاقتم!


  • امید شمس آذر

صدای این ابَر ابری که می گویند:

«هوا را تیره می دارد ولی هرگز نمی بارد»

       بیاید یا نه،

             قربان وجودت

                   «داروگ! کی می رسد باران» ؟!

  • امید شمس آذر
سرّ ازلی کآدم اوّل بوده

خاتم(ص) پدر خاک لقب فرموده

 

تفسیر "نفخت فیه من روحی" اوست

از نقش نگین حلقۀ مفقوده

****


طوبی و سلسبیل و هم کوثر از اوست

هم جملۀ کائنات را پیکر از اوست

 

در شأن علی(ع) هیچ نمی دانم و بس،

در شأن خدا همین که بالاتر از اوست

****


در حیطۀ روشنی شکارم کردی

تا در تاریخ ماندگارم کردی

 

سرباز پیادۀ تو بودم، مولا !

از دولت خویش «شهسوار»م کردی

****


  • امید شمس آذر

جامه را چاک زنیم از سر غم بار دگر

می دمد هر دمی آه از سر غمبار دگر

 

خامه آیین امانت نه به جای آورده ست

که نریزد ز دهن روی زمین پاره جگر

 

چامه هم تر شود از خون دل شرحه شده

شرحی از این دل بی چاره بیا و بنگر

 

حال ما در گذر فتنه و آشوب جهان

تک درختی است میان جهش باد و شرر

 

جان شیرین که ز کس خیر ندیده همه عمر

در جهانی چه نماید همه شور و همه شر ؟!

 

....وقت تصمیمۀ کبراست، بیایید بتان!

تا به کی کهنگی و غفلت و حیرت آخر؟

 

وقت آن است که یک بار دگر از سر درد

ژرف گردیده چو در عصمت یک نیلوفر،

 

روی یک کاغذ پاکیزۀ معصوم سفید

بنویسیم: کبوتر، و بخوانیم: سفر....

 

 




  • امید شمس آذر

نوروز 92 سروده بودم:

 

عید آمد و از اهل زمین ناشادم

یا رب برسان به ناکجا آبادم

 

بودم نبی و نهنگ جورم نکشید

شیطان شوم و مار ستاند دادم


Image result for ‫یوسف حسینی تابلو حضرت یونس‬‎

 

  • امید شمس آذر

نه اهل شعور است و نه شعر و نه شعار

آخوندی مرد کوشش و خدمت و کار


بگذار مزخرفات هم خرج کند

او مخرج دولت است هنگام فشار !

***


خوابید ز نو بخت خبر دادن راست

تا دلبر تکذیب کننده برخاست


یعنی که: همه دروغگوییم از دم

این معنی راستگویی دولت ماست !

***



  • امید شمس آذر

تو از شعرا فراتری بی کم و کاست

چون پانصد و هفتاد و یک اسم شعرا ست

 

لیک اسم تو "شهسوار" بر این پایه

شد پانصد و هفتاد و دو کاز آن بالاست !



  • امید شمس آذر

خانم معصومه رضوانی سلماسی معروف به رضوان.

نمونۀ اشعار:


مردان تک سواران، جمعی ز جمع یاران

بر خاک و خون کشیدند، آن تاج پادشاهی

یا رب تو راه بگشا، تا ظلم ظالمان را

با دست و پا شکسته، پنهان کنی به چاهی!

***

خاکستر دلت را بردار و رو به او کن!

شاید که اتشی گرم، زیرش نهفته باشد

یک طرح مبهم از عشق، در خواب دیده بودی

بیدار شو، عشق است، برخیز و رو به او کن.
  • امید شمس آذر

یارا! به پا می خیز کآمد عید نوروز

خوش حال و خوش اقبال و خرّم باش و بهروز

 

غم را رها کن از دل و رو را بگردان

از گردش ایّام و ساعات شب و روز

 

بنگر چه گونه خاک مرده زنده گردید؟

پر شد چمن از عطر گل های دل افروز

 

عید آمده ست و بر تن عریان درختان

عیدانه دوزد خلعت نو ابر خوش دوز

 

دوران استبداد دی چون شد فراگیر

گشت انقلابی در میان باغ،امروز

 

آزاد سرو راست قامت رهبر آن

با این قیام آمد به سر سرمای جانسوز

 

پس برگ های نسل دوّم بعد از این فتح

آید برون از شاخه های خشک دیروز

 

از این وقایع گیر پند-ای قند!-یک چند

گیتاست مهد دانش و تو دانش آموز

 

با آرزوی سال نیک و عمر پربار

سرشار باش و رستگار و نیکی اندوز

 

هر روزتان نوروز باد و شاد و خرّم !

نوروزتان هم چون همیشه باد پیروز !


Image result for ‫نوروز‬‎

  • امید شمس آذر

رفتم استخر

استخاره کنم


  • امید شمس آذر

زن گر نبود، مرد به تاراج رود

زآن رو باید به سوش محتاج رود

 

مردی از قم(ره) بگفت خوشتر این که:

از دامن زن مرد به معراج رود.



نقاشی هایی بسیار زیبا اثر استاد مرتضی کاتوزیان

  • امید شمس آذر