حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:


بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

۱۱۷ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

میان زوزه ها دنبال تو کرده م نگاهم را

که تا بویت بیابم، افکنم از سر کلاهم را


تو آنجایی و من می دانم امشب دست می یازم

بگیرم دامن پیراهن تنها پناهم را


مگر از نامه های سوز دل دستت رسد آخر

به هر سویی روانه کرده ام پیکان آهم را


کرانم تا کران آکنده کوران و کران پیشم

تو تنها می شنیدی ناله های صبحگاهم را

 

سؤالم از صدف بیرون نگشته پاسخش گفتی

مرا دریافتی در اوج و بخشودی گناهم را

 

اگر دلهای خون را جایگاه خویش می دانی

بگیر از من همین لبخندهای گاه گاهم را

 

بگیر ای ماه من! ابر سفید از چهره تا من هم

درآویزم به دامانت، ببوسم روی ماهم را

 

خودم را هم برای خاطر تو دوست می دارم

زلال و روشن اینک پیش آوردم گواهم را

 

مرا از من بگیر امّا به دست دیگران مسپار

که می داند زبان این دل گم کرده راهم را؟

 

«سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای» بر رویم

که من راز دل خود با کسی دیگر نمی گویم



  • امید شمس آذر


وعده حقّ است

_الهی!-

            ولی افسوس

                    زمان می گذرد....

  • امید شمس آذر

داغدار آن بزرگم کز برش آمد جهان
شیر یزدان بود و آتش زد به جان روبهان
 
چون بگویم وصف او و با چه نامی خوانمش؟
جز که گویم او علی(ع) هست و شهنشاه شهان
 
یاور و شاگرد و داماد و پسر عمّ نبی(ص)
می کند یاریّ دین در آشکارا و نهان....



  • امید شمس آذر
تقلید ادیبانه ای از چک چک آب است
آواز قناری که چنین نغز و خوش آوا ست
***

من که ز فرط غصّه می خندم شب و روز
کی می رسد روزی که از شادی بگریم؟
***

آسمانا! دو-سه سال عمر مرا باز بده
تازه می خواهم از این بعد جوانی بکنم
***

غزل منزوی وار نیکو بود
غزل های من منزوی وار نیست
***

در گردش زمانه یکی سرو شو نه بید
در گیر و دار حادثه خم شو، ولی نلرز
***
  • امید شمس آذر
دیر وقتی ست دلم می خواهد
چیزی از سینۀ گنگم بفرستم بیرون
دود آهی شاید
یا بخار اشکی
عقده ای بگشایم،
بغض خود را که همین جا سر حلقم مانده
بشکنم خونسرد!
دیر وقتی ست دلم می خواهد
بروم گوشه-کناری بنشینم آرام
بی صدا گریه کنم.
راستش، می دانید؟
خسته ام دیگر، خسته، خسته...
نه که چیزی می خواهم که نمی دانم چیست؟
خوب هم می دانم!
راستش می خواهید
دیر وقتی ست...
-بگذریم!-
آنقدر می دانم باید از این لحظه شکاری بکنم
همه چیز آماده ست
هیچ خواهم شد اگر
              منتظر باشم و هی لحظه شماری بکنم.
همه چیز آماده ست
تا بدان قدر که باید بروم دست به کاری بزنم
نه بهانه باقی مانده، نه انگیزه کمی کم دارد
بشکند توبه برای ابدیّت بایست
آخرین دستور است!
چون همین اکنون وقتش گشته
              وقت برافشاندن پرتو پرتو
طالع ربّانی،
آری! اکنون، اکنون
وقت درانداختن طرحی نو ... !
 
  • امید شمس آذر

ائللریم! هر گئجه-گوندوز یولوزو گؤزله ییرم

گؤز نه دن اؤترودی؟! یاز-گوز یولوزو گؤزله ییرم

 

شکّی یوخدور اگه سیز تک یئتیرم بیر گنجه

باکیم اولماز که داهی دوز یولوزو گؤزله ییرم

 

بیز اولان یئرده سیزه، سیزده اولان یئرده بیزه

کیمسه بولسون ائده قاش-گؤز؟ یولوزو گؤزله ییرم

 

آسلان آغزی آچیلان یئرده داهی ایت بورنی

سورونر یئرله، بودور سؤز، یولوزو گؤزله ییرم

 

یوسفی قورد یئیه بولمز، بولورم ایللردی

قالمایارکن بئله یالقیز یولوزو گؤزله ییرم

 

ایکی یوزلی قارا ایللر منی آزدیرمادیلار

هله ده شوقیله یالنیز یولوزو گؤزله ییرم

 

قوی ائشیدسین ایلانین جوت گؤزی کور قالماغ ایچون

آلاجاخ باغچانی یارپیز، یولوزو گؤزله ییرم

 

قوی ائشیدسین آرامیزدا مین آراز پرده چکه

یارییار پرده نی آهیز، یولوزو گؤزله ییرم....

 

بیر ائلیخ، بایراغیمیز «لا اله الّا اللّه»

نه اوراخ-چکّش ، آی-اولدوز ؟! یولوزو گؤزله ییرم

 

بیز آییلدیخ کی آزادلیخ گونشین ساچدیردیخ

ایندی کی سیزده آییلدیز یولوزو گؤزله ییرم


اثر(12) پیراهن یوسف

  • امید شمس آذر

دیروز که مدّعی شده یار من است

اکنون پی بدگویی و آزار من است


می گوید و من در دل خود می خندم

این ها همه سوژه های اشعار من است !

  • امید شمس آذر

این مدح و صلا نیست و خود می دانی
این حرف دل است و شوق یار جانی
گر خوب و یا بد است، با صد اخلاص
تقدیم به هـاشـمـیّ رفـسـنـجـانـی

 
تو آشنای تمام غریبه های زمانی
غریبْ من که ندارم از آشنام نشانی
 
تو بی نشان منیّ و منم غریب زمانه
من آشنای غریبم، تو هم هم این و هم آنی
 
تو شیر بیشۀ تدبیری و سیاست و دانش
که این صلا به تو زیبد بدون شکّ و گمانی
 
و یا که یوزپلنگ سریع عرصۀ انجام
به کف گرفته کلنگ شروع ساختمانی
 
دلم به گرمی خورشید روز هفتم تیر است
اگرچه گشته قدم مثل ابروی تو کمانی
 
به دور دوری دور تو مانده ام به همان حال
که هیچ وقت تو ای کاش هیچ وقت نمانی
 
«بهار عمر طربناک می گذشت و چه خوش بود
اگر نبود به دنبال آن بهار خزانی»
 
شریک دان به غم خویش این شکسته دلت را
که هست گوشۀ سلماس و یک آذربایجانی
 
محلّ پنجرۀ رنگ خورده و در چوبی
که هیچ بسته نگردد به تاب و زور و توانی،
 
نهاده نیمکت و صندلیّ و میز و چراغی
به اسم اینکه کلاس و سوّم انسانی
 
در آن نشسته به تحصیل و دانش اموزی ما
خوشیم با دم این دورۀ دبیرستانی
 
معلّمان گرامی در این میانه آقایان:
"فرجپور" و "نجفیّ" و "رضایی" و "رضوانی"
 
و نیز "روغنی" و "متّقیّ" و "مصطفی زاده"
به فنّ ورزش و علم بدیع و درس زبانی
 
"علیّ اکبر آقایی مغانجوقی" هم
وکیل ما و رییس کمیسیون عمرانی
 
و دیگران که خداشان سلامتی افزاید
همین و دیگر از این بیش نیست شرح و بیانی....
 
تو را بگویمت ای جان! که "جون دل" به تو گفته ست،
شه دیار ادب، شاعر شهیر جهانی
 
که تاج تاج سر قلب میهنی که مرصّع،
شده به دُرّ و زر و بهرمان و جزع یمانی
 
نه لایقی به چنین حرف و شعر و این همه اطناب
که لایقی به زبانی فرای لفظ و معانی
 
تو هیچ گاه حفاظت نکرده ای از ایران
دلیل این سخنم اینکه تو خود ایرانی
 
تو آن یکی که به دنبال آن نمی آید دو
به اقتدار سلیمانی تو ای جم ثانی
 
رییس مجمع تشخیص مصلحات نظام، ای
علیّ اکبر من! هاشمیّ رفسنجانی
 

همیشه باد دل یار تو چنان فیروزه
و قلب دشمن تو لخته خون چو جزع یمانی

(سروده شده در: 1383)

Image result for ‫یوزپلنگ‬‎


  • امید شمس آذر
پرچم کاوه بنفش بود
پسر آهنگر بهار را به ملّت ارمغان کرد
و فریدون رییس جمهور شد

در حین درس خانم دکتر مدرّسی
ناگاه گفت: "پرچم کاوه بنفش بود"

پس دیدم آسمان و زمین و زمان و دهر
از ارضروم تا به سماوه بنفش بود

«دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش»
جمله خطوط هم به علاوه بنفش بود

ساندیس طرح های جدیدی کشیده بود
اینبار انار قرمز ساوه بنفش بود

بنده خدای معترضی که نوشته بود:
"باید ز چه معطّل و یاوه بنفش بود؟"،

با ضربتی تمام رخ از هوش رفته بود
جالب که جای ضربۀ تاوه بنفش بود!

پس آرمان نهضت جنگل بنفش بود
نقش خیال فاتح پاوه بنفش بود

هم پوستر خوشآمد نایب معاونان
هم طاق و تخت و فرش و کجاوه بنفش بود

آن جیغ لاک نیز که گفتند بانوان:
"از آن رسیده ام به خدا" وه! بنفش بود

فکری به حال اینهمه بیکار کن فری!
کاستاد گفت: "پرچم کاوه بنفش بود.

  • امید شمس آذر

برای دوستم علی ناصری که در راه آمدن به ارومیه بود، قطعه ای از سر درد دل سروده و با ارسال آن به استقبالش رفتم:

اینچنین هم نباید ای شاعر!

بی محابا به حال صحبت بود

 

عصر، عصر نعوظ آنتن هاست

چه کنم؟ -معذرت- حقیقت بود

***

ایشان هم با این پاسخ به استقبال ما آمد:

ما که چیزی از آن نفهمیدیم

فقط از پشت شیشه خندیدیم

 

تو که این حد سلیقه ات خوب است

اندکی صبر، خواجه! ترسیدیم


  • امید شمس آذر

از جناب آقای سعید سلیمانپور (بوالفضول الشّعرا) غزلی در فضای مجازی قرار گرفته بود با عنوان "شعر کمک آموزشی" ( bolfozool.blogfa.com/post-225.aspx ) که ابیات ابتدایی و انتهایی آن چنین است:
 
نه رسم نوحه‌گری از هزار یاد بگیر
نه شور گریه ز ابر بهار یاد بگیر
بیا ز شعر غمینم، بیا ز چشم ترم
دو درس را ز دو آموزگار یاد بگیر!
.
.
.
 
به وقت چانه‌زنی سفت‌ و سخت لابی کن
فشار را ز گروه فشار یاد بگیر!
بالاختصار تو را گفتم از مبانی‌شعر(!)
تو نیز بشنو و بالاختصار یاد بگیر!
 
جناب ما که "شهسوار" باشیم، سر ذوق ادبی آمدیم و با الهام از خواجه حافظ شیرازی، یک بیت به پایان این غزل شیوا الحاق کردیم از این قرار:
بکش صراحی پنهان و دفترش بنمای
اصول این هنر از شهسوار یاد بگیر !
 
از دوستان ادیب، یکی شان با نام "دکتر آرمان" ( man0to72.blogfa.com ) نیز در همین راستا افاضه/اضافه کردند:
چو زیر بار مصائب قدت شده چون موز

بیا وُ راست قدی از خیار یاد بگیر!!!

  • امید شمس آذر

برای تازه شدن دیر نیست

                      زود بیا !

  • امید شمس آذر
مژه ات چو تیر بلندی ز چلّه می آید
ابرویت کمان و قدت دار کِلّه می آید
 
عارضت چو ماه تمامی به زیر ابر سپید
گیسویت سیاه و دراز... ، شب چلّه می آید
 
لب نوش و نیش سخن جمع کرده ای به دهن
جان ز نیش و نوش تو زار و ذلّه می آید
 
همه اوجی و اکمال، تا به بام همّت تو
عقل و عشق و دانش و دین پلّه پلّه می آید
 
عقل گفت: حیرانم، در مقام تو چه کنم؟
بر گواهی این امر با ادلّه می آید
 
عشق و دانش و دین نیز چون ذلیل توست فقط
با لوایی از "هیهات منّا ذلّه" می آید....
 
عشق من مهیّا باش کز برای تو این دل
گوسفند قربانی چاق و چلّه می آید

  • امید شمس آذر

امروز که میلاد محمّد امین(ص) است

هنگامه شادی و سرور مسلمین است

 

لبریز شود قلب اگر دیده گشاید

آن گل که رخش قبله کل عالمین است

 

....شب باشد و اهل بلد مکه همه خواب

آن گاه ببینی دو ملک روی زمین است

 

آید به در آمنه(س) کز درد بنالید

گوید به جهان آمده آن که برترین است

 

پس حال بنه نام محمّد(ص) روی طفلت

کاین کین تکین روی تمام مشرکین است....

 

آمد به جهان آن گل رخسار چو ماهش

کاو بر دهن ظلم چو مشت آهنین است

 

با صلح و صفا هادی مردم سوی رضوان

پیغمبر عدل و منجی خلق زمین است

 

پس ولوله و شادی و غوغا بکن امروز

امروز که میلاد محمّد امین(ص) است


  • امید شمس آذر
بسته بودیم،
        کلید
بازمان کرد
  • امید شمس آذر

چترها را باید بست
زیر باران باید رفت
خیس باید شد
سرما باید خورد
عطسه باید کرد
قرص باید خورد
آمپول باید زد... !
.
.
.
میگم: چه دیوانه ای بوده این سهراب سپهری!
  • امید شمس آذر

در وبلاگ آقای سعید سلیمانپور ملقّب به بوالفضول الشّعرا کامنت گذاشتیم که:


بوالفضول شاعرانید و بسی باحرمتید

لینکتان کردم و این یعنی شما هم دعوتید

****

ایشان هم در پاسخ کامنت گذاشت که:

بهر مهمانی رسیدم تا که گفتی دعوتیم

خوش گذشت اینجا و ممنون تو از این بابتیم

  • امید شمس آذر
بنده ام، امری... پیامی... هر چه گفتی میکنم
می کنم بی چون و چندی هان! شنفتی؟ می کنم

 
ناز تنها از تو، عشق از من، دل از من، تب ز من
ای همه خدمت نمی بینی که مفتی می کنم؟
 
دل به طاق ابرویت بندم که از سر وا شوم
چشم بد دور! این دو کار نقض جفتی می کنم
 
خوب می دانم تویی تاج سر و من خاک پا
گرچه گاهی اندکی گردن کلفتی می کنم
 
گر که چالاک است و در دامت نمی افند دلم
می روم در جاش دست و پا چلفتی می کنم
 
مانعی بینم در این راه، از پی نابودی اش
هر چه که تا حال دیدی یا شنفتی می کنم....
 
"شهسوار"ا! عشق بازی نیست کار ما برو
خوش خیالی، من که می گویم... تو گفتی می کنم ؟!


مینیاتور های حیرت انگیز استاد محمود فرشچیان (24 عکس)

  • امید شمس آذر

یک سال همزمان با شب میلاد حضرت امیرالمؤمنین علی(ع)، ماه گرفته بود. برداشت خودم از این رخداد را برای دوستم آقای علی ناصری پیامک کردم:


جشن مولای متّقین آمد

روز میلاد ماه دین آمد

 

از قدومش زمین مشرّف شد،

ماه در سایۀ زمین آمد

****

برداشت ایشان نیز این بود:

آسمان کبود می داند

ماه همواره ماه می ماند

 

این خسوف تکیده گیرم که،

شامگاهی تو را بپوشاند

  • امید شمس آذر

جنگ سخت آسان است

جنگ نرم است که خیلی سخت است.

  • امید شمس آذر

شهر تهران

هنوز "آلوده" ست

  • امید شمس آذر

می خواستم که خواب ببینم، نشد،نشد...

بویی از اضطراب ببینم، نشد،نشد...


یک روز عاشقت شوم و بعد تاکنون

یک شب تو را به خواب ببینم، نشد،نشد...


پروانه گشته گرد چراغ وجود تو

خود را در التهاب ببینم، نشد،نشد...


تو آن چراغ راه نما در کویر بهت

من نیز از تو تاب ببینم، نشد،نشد...


بازآمدم به شوق تو ای کشتی نجات

هستیّ خود بر آب ببینم، نشد،نشد...


در هجر شمس روی تو طی گشت سال ها

امّا دمی که ناب ببینم نشد،نشد...


زین سالهای هجری شمسی دلم گرفت

تا کی از این عذاب ببینم؟ نشد،نشد...


لطفی بکن که بار دگر -آفتاب من !-

ماه تو بی نقاب ببینم، نشد،نشد...


من لاله چون علامت پرسش نموده ام

کز غنچه گل جواب ببینم، نشد،نشد...


رفتیّ و آنچه بود گذشت، اینک ای خیال!

منشین، تو هم، بخواب ببینم، نشد،نشد...

  • امید شمس آذر

باشی نیزه اوستونده سانکی الف

بدن قعر گودالدا سانکی دال

 

اوزوک بارماغ اوستونده، بارماغ کسک

ب شکلی اولوبدور، نه دیر بئیله حال؟

 

دوزلدیب نه سؤزجوک بو اوچ حرفدن،

کی وارلیق وارینجا تاپانماز زوال؟

 

نه سؤزجوک کی گؤیلر اونا آغلاییب،

یئره قالماییب گولمق اؤتری مجال؟

 

نه سؤزجوک کی جنّ ایله انس و ملک

دوشوب حیرته، قالدیلار هامّی لال؟

 

نه سؤزجوک کی عرشین هوشون آزدیریب

باشیندان چالب، چاشدیریبدیر خیال؟

 

نه سؤزجوک کی دریا ائدیب داغلاری

اورکلر نولار بحره دؤنسه جبال؟

 

نه سؤزجوک کی اوچ گون گونش شرمدن

یویوب قانلا دیوارلر تک جمال؟

 

نه سؤزجوک کی بولبوللرین ماهنیسین

ایاخدان باشا ائیله ییب قیل و قال؟

 

نه سؤزجوک کی اولمازسا گیزلین قالیر

نه دیر شأن ربّانی ذوالجلال؟

 

"ادب" دیر ولاغیر، "ادب" دیر، باخین!

ادا ائیله ییبدیر نئجه بی مثال!

 

ائله سؤزجوگی بیر ائله طائره

کی اوچماغدا یوخ شوقی الّا وصال،

 

دیلیله دئمخ یاخشی دوشمز، گرک،

اوجور گؤرسده، یوخسا اولماز حلال....

 

بئله شعرده بیر بئله شاعره

کی عؤمرونده یوخ حاصل الّا ملال

 

نه وار ابتداسی، نه دوز بیر سونی

همان یاخشی خاموش اولا «شهسوار»

 

  • امید شمس آذر

گفتم: کی حقّ دوست یادت برسد؟

گفتی که: بمان، وقت ارادت برسد

 

دل سخت شد و اراده ها پایان یافت

بیچاره شدی، خدا به دادت برسد....

***

خواهید همیشه شاد و خرّم بروید

هر جا که روید، قرص و محکم بروید

 

دیوار نه، ماشین نه، ولی محتمل است

مانند حقیر زیر پرچم بروید

***

خوش باش، ولی از اصل خود دور نیفت

در بند رفیقان سبیل بور نیفت

 

کافور به هر کجا خوری نوشت باد!

زنهار ولی به دام وافور نیفت


  • امید شمس آذر

از تفریحات سالم ما در دوران تحصیل در مقطع کارشناسی زبان و ادبیّات فارسی، یکی ش این بود که: با دوستان همکار در انجمن ادبی دانشکده -که معمولاً سه نفر بودیم- در مسیر بازگشت از جلسه، قرار می گذاشتیم که هرکدام یک کلمه پیشنهاد می دادیم و یکی مان -بسته به تیزی طبعش- از آن کلمه ها یک بیت می سرود. سپس دیگران با ابیاتی بی معنا و مفهوم، آن بیت را دنبال می گرفتند و حاصل کار می شد یک غزل مصنوعی. معمولاً این میان تنها من بودم که شب ها می نشستم و غزل حاصله را سر و سامان داده و تبدیل به یک غزل طبیعی می کردم و در جلسۀ بعدی می خواندم. باری، یکی از آن گروه کلمات سه گانه، پیشنهاد دوستم آقای نیما برگشادی بود به من؛ عبارت از: "پنجره، مالبرو، نقطه"! با این کلمات سرودم:
دست رد بر پنجره کوبیده شد، یعنی: برو!
روی بازو خطّ تیغ و نقطه های مالبرو ... .

ادامه اش غزلی شد با نام "اعتراض" که در آینده -ان شاءالله- از خاطرتان خواهد گذشت.
* **
من نیز پیشنهاد کردم: "برف، تمساح، خاک"! ایشان نیز سرود:

رقص تمساح از میان برف و خاک
معنی مردن همین، بی ترس و باک!
  • امید شمس آذر

چو اسرائیل(ع) بنهادم قدم بر غمسرای خود

که بر حرف آورم این خامۀ ماتمسرای خود


به جای من همه او مغز خود را کار می بندد

که از خون رگش آیم به شرح ماجرای خود


از اوّل سوختن، پس پختگیّ و بعد از آن خامی

به حال قهقهه خندم به عمر قهقرای خود


بیاید آخر آن روزی که عمرم را ز سر گیرم

بیایم بر سر جایی فرای من، فرای خود


کند طلعت طلوع از تو، سپس غربت غروب از من

پرم با بال شوق وصل تو تا ماورای خود


چو چشمان تو آهویی ندارد آه ها از او

که دست مردمش دادم دل مردمگرای خود


من از نزدیک خود دورم، نمی دانم چه می گویم

نشسته تا چه وحیی م آید از غار حرای خود


اگر که عشق با عقل ازدر ناراستی آید

ندانم چون بسازم با طرا و با ثرای خود


گل گندم! تو می دانی که من چون آتشی مرطوب

وجود نیستم شد هست در چون و چرای خود


برای خود بگویم باید آخر از خردخُردی:

دلا! خر شو خری هم عالمی دارد برای خود



  • امید شمس آذر

دوستمان آقای علی ناصری در یک رباعی گفته بود:


آتشکدۀ خموش اگر برگردد

سردار جهان به دوش اگر برگردد

 

تاریکی مان به صبح می پیوندد

هنگامۀ داریوش اگر برگردد

***

انمیشنی به بازار  آمده بود از محصولات سروش، با نام "افسانۀ ماردوش". شهرستان از چندین جا پرسیدم، گفتند نداریم؛ حتّی یکی گفت: "داشتیم، ولی چون کیفیتش پایین بود، برگرداندیم". باری، نمایشگاه کتاب و محصولات فرهنگی ای در پارک جنگلی اورمیه برپا شده بود و این دوست ما رهسپار آنجا بود. گفتم: حالا که می روی، این سی.دی ما را هم بپرس. اگر داشتند، بگیر. بعداً حساب می کنیم". این رباعی را غروب آن روز برای ایشان پیامک کردم:

محصولات سروش اگر برگردد

آن هم جهت فروش اگر برگردد

 

شادان خواهم گشت علی در دستش،

افسانۀ ماردوش اگر برگردد

  • امید شمس آذر

هست تو را خاتم انگشتری

شمس، قمر، زهره، زحل، مشتری

 
هیچ ندارد ضرر ای ماهیان
بهر شما آب و بر آن شُش تری
 
ترک و لر و مشهدی و گیل و فارس
آملی و ترکمن و ششتری
 
هست همه سوی کرامت روان
هست همه بهر سخا مشتری
 
خیز و تو هم پیش رو ای "شهسوار"
از چه سبب از همه خامشتری ؟
 
گر کسی اینجا بشناسد خودش
گو که: تو از جنّ و ملک خوشتری....
 
به به از این شعر و چنین قافیه
آخر او گشته همه اُشتَری !
 
لیک پسین قافیه ماند از شتاب
خسته و زانو زد چون اُشتُری !


  • امید شمس آذر

هرکس

      همه را به کیش خود پندارد

  • امید شمس آذر

دو تن از دوستان ما بودند -اوّلی به نام نیما و دومی به نام هادی- که متأسّفانه سیگار می کشیدند. این رباعی را به طور جداگانه برایشان اس.ام.اس کردم:


سیگار چو نی محرم اسرار شدی

هر کس از ظنّ خود وُرا یار شدی

 

اینک با من بگو عزیزم .... ! (محلّ اسم)

تو از چه سبب همدم سیگار شدی ؟

****

اوّلی پاسخ داد:

یک عمر کنار دود سیگار شدم

بی خاصیت و ضعیف و بی عار شدم

 

چندی ست نمی کشم دگر سیگاری

از هرچه توتون و کام بیزار شدم

****

امّا دومی پاسخ داد:

ما در پی یک کام ز سیگار استیم

از عشق و جنون بار سفر را بستیم

 

از لب شکران این زمین مأیوسیم

ما از لب جام دلستانش مستیم

  • امید شمس آذر

چنان سهراب خواهم ساخت قایق
برای دوری از دست خلایق
 
بدون توشه خواهم رفت از اینجا
که تا دل بر کنم از این علایق
 
چنان رانم به سرعت سوی مقصود
که پیش افتم ز ساعات و دقایق
 
در این وادی ندیدم جز غریبی
روم تا گردم از این غصّه فایق
 
وجودم ابر، حرفم همچو باران
ولی بر ذهن مردم سقف، عایق
 
مر این نقش شریف روی خاتم
چنین سنگ زمرّد نیست لایق...
 
بیا با من مسافر، ای برادر !
که جان ها خسته است از این حقایق
 
ولی چون «شهسوار» از پیش باید
به دل زخمی بداری چون شقایق




  • امید شمس آذر
خواستم

          گفتی: نه!

گرچه راضی بودی

خواستی امّا شاید

امتحانم بکنی،

من که ته ماندۀ شخصیّت مغرورم را

نتوانستم از این بیشتر از دست دهم

دیگر اصرار نکردم،

                    حالا

هردو اینجا هستیم

راضی

              امّا تنها !

  • امید شمس آذر

کاش دل از سوی تو می تاختم

بند تو در پام می انداختم


دیرترین یافتۀ پربها !

زود نکن عاشق خود را رها


دیر بمان، جادّه طوفانی است

آخر این راه پشیمانی است


خلوت ما فرصت دلخواه بود

حیف که این فاصله کوتاه بود


زود نرو، جامعه خرسند نیست

مایل این صحبت و پیوند نیست


فکر نکن ناز مرا می خرند

بلکه همه رشک تو را می برند


در غمشان سوختم و ساختم

تو بغلم بودی و نشناختم....


شکر خدا ! حرف دلم را شنید

گرچه جوابی نه فراخور رسید



  • امید شمس آذر

یا رب! مددی زهر بدی پاک شویم

توفیق ده از خاک بر افلاک شویم


اکسیر محبّتت بزن بر گل ما

پیش از آنکه دوباره در خاک شویم


  • امید شمس آذر

به مناسبت ۱۳ آبان روز ملّی مبارزه با استکبار جهانی، بچّه های دغدغه مند ما در جامعۀ اسلامی در حرکتی خودجوش و غافلگیر کننده، برنامه ای تدارک دیده بودند که.... . به هرحال زحمت کشیدند، ولی بعد از پایان برنامه، هرکدام دیگری را به کم کاری متّهم می کردند. از شیرینکاری های مراسم، یکی اینکه: دوستان از آقای دکتر سعید جلیلی برای سخنرانی در زمینۀ مسائل سیاسی روز دعوت کرده بودند. بعد از اینکه حضور ایشان منتفی شد، این دعوت به آقای باقری معاون ایشان تقلیل یافت. حضور آقای باقری هم منتفی شد.... . و این تقلیل ها ادامه یافت تا خلاصه قرار بر این شد که بنده سخنرانی کنم و بدینگونه عزیزان لطف نموده و دوباره ما را غافلگیر کردند.

همان شب -ساعتی پیش از شروع مراسم- در غافلگیری دیگری، توفیق حاصل شد و قرعۀ سفر به تهران برای حضور در دیدار حضرت آقا امام خامنه ای -مدّ ظلّه- به نام این حقیر افتاد.... . باری، آن شب با چهره ای خندان پشت تریبون رفتم، سخنانی ایراد کردم و بعد از پایان برنامه، از دوستان خداحافظی کرده و مستقیم به طرف ترمینال راه افتادم. اتوبوسم که از پل گذشت، برای بچّه ها این دوبیتی را پیامک کردم:

با دعای خیر یاران وعزیزان می روم

بهر بیعت با ولایت سوی تهران می روم

 

بزم امشب گر فضاحت بار بود و گر فصیح

هر چه پیش آمد خوش آمد، من که خندان می روم

****


یکی از این دوستان هم به نام آقای محسن یزدی زاده پاسخ فرستاد:

گر به پابوس ولایت می روی، آنجا نخند

من اگر بودم بگفتم: من که گریان می روم

  • امید شمس آذر
آدما سیاه،

شهر من سیاه،

دنیای من سیاه،

فکر دشمن سیاه،

خودکارم هم هست سیاه،

....بعد از یک ساعت تلاش:

برگۀ امتحان من سفید !

  • امید شمس آذر

روسفید است زمین

رحمت جامد شش گوشۀ حق

                       باریده ست !

  • امید شمس آذر


کاش می دانستی

آن که واداشته ات دشمنی من بکنی

دشمن مشترک هردوی ماست

  • امید شمس آذر

در مدینه چشم مردی اهل شام

گوشه ای افتاد بر روی امام(ع)


گفت با اطرافیان: "این مرد کیست؟"

گفته شد که: "این حسین بن علی(ع) ست"


مرد شامی تحت تبلیغات سوء

بس گرفته بود مغزش شستشو


چشم را بست و دهان را باز کرد

آنچه سبّ و فحش بود ابراز کرد


بعد از آنکه عقدۀ دل را گشود

حضرت(ع) از رحمت نظر بر او نمود


آیه هایی خواند مبنی بر گذشت

غیر از اینکه از خطیئاتش گذشت


گفت: "هر حاجت که می خواهی بگو"

در ادامه بعد از آن پرسید از او:


"باید اهل شام باشی ظاهراً ؟

آشنایم با چنین اخلاق من


تو غریبی گر نیازی خواستی

بر می آریمش بدون کاستی


در سرای خویش جایت می دهیم

جامه و نان و نوایت می دهیم"


مرد شامی آنچنان شد شرمسار

که در آن دم آرزو می کرد زار:


"کاش در خود می کشانیدم زمین

تا که گستاخی نمی کردم چنین


پیش از آن پیشم نبوده یک نفر

از حسین(ع) و از علی(ع) مبغوضتر


بعد از آن برخورد اینک ساعتی ست

نزد من محبوبتر از این دو نیست.



  • امید شمس آذر

شاه شهیدان حسین(ع) دی

شمع شیعیان حسین(ع) دی

سیّد شباب جنّت

سرور خوبان حسین(ع) دی

***

 

راحت روان حسین(ع) دی

غملره پایان حسین(ع) دی

درد بی درمان دواسی

دردلره درمان حسین(ع) دی

***

 

یار مؤمنان حسین(ع) دی

خصم کافران حسین(ع) دی

گبری پند ائدن محمّد(ص)

قوموندان نالان حسین(ع) دی

***

 

یاورسیز قالان حسین(ع) دی

فاتح میدان حسین(ع) دی

شاهی کی گؤزللیغیندن

آی اونا حیران حسین(ع) دی

***

 

زینت جهان حسین(ع) دی

صحبت ادیان حسین(ع) دی

تار قانی توپراقین اوسته

مظهر ایمان حسین(ع) دی

***

 

حامی قرآن حسین(ع) دی

یارالی اصلان حسین(ع) دی

کرب و بلانین چؤلونده

قاندا بوغولان حسین(ع) دی

***

 

خورشید تابان حسین(ع) دی

حجّت یزدان حسین(ع) دی

شاهی کی باشی منبردن

نی ده دانیشان حسین(ع) دی

***

 

آتش سوزان حسین(ع) دی

رحمت رحمان حسین(ع) دی

احمد(ص)ین عزیز نوه سی

مهر جاویدان حسین(ع) دی

***

 

تابلو های فرشچیان

 

  • امید شمس آذر

کاش می شد با شهاب آرزو

کهکشان ها نورباران می شدند


کاش می شد نازنینان رهی

ساکن دلهای یاران می شدند

***

در هجوم سیل های بیقرار

کاش تا آن سوی خود پل می زدیم


آفتاب زندگی در جلوه بود

ما هم اندر چشم او زل می زدیم

***

بس که غرق بی خیالی می شدیم

با خیال خود صفایی داشتیم !


یاد ایّامی که خوش باوری

طبق میل خود خدایی داشتیم !

***

کس چه می داند چه شد آن روزگار ؟

یا کجا شد سطوت فرّ کیان ؟


طبع هامان رفت آنجا ها که رفت،

جام جمشید و درفش کاویان

***

البته هستند بعضی مان که باز

سنگ غم بر سینه ها کم می زنند


از هروئین، حورعین می پرورند

صبح ها یک لیتر شبنم می زنند....

***

ای مسلمانان! به فریادم رسید

هم یکایک گم شدیم و هم همه


این چه انصافی ست؟ انصاف آورید

یک صلا، پشتش هزاران همهمه

***

بندۀ باطل همیشه بنده ماند

بندۀ حق شو، خداوندی بکن


شیخِ خیّاط امتحانش کرده است

با خداوند جهان رندی بکن !

***

باز هم مطلب نگفته بازماند

اینکه از اوّل به آخر کاش شد


لیک دوران را چه دیدی؟ آمدیم،

کاش ها هم یک زمانی باش شد

***


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* از مرحوم آقاسی:

بندۀ حق شو خداوندی مکن

با خداوند جهان رندی مکن


  • امید شمس آذر
«داش آتدیم بوشا ده یدی»
باشماخلار بوشا ده یدی

بوش باشین ایمیه ردی
گؤرردین بوشا ده یدی

****

عزیزیم اوبامایا
چاتاجاق اوبام آیا

گولبسر بوش بالاما
بامادور اوبامایا


  • امید شمس آذر

یا علی نام تو بردم نه غمی ماند و نه همّی، بـابـی انـت و امـّی
گوئیا هیچ نه همی به دلم بوده نه غمّی، بـابـی انـت و امّـی

تو که از مرگ و حیات این همه فخری و مبـاهات، علی ای قبله حاجات
گوئی آن دزد شقی، تیغ نیالوده به سمّــی، بـابـی انـت و امّـی

گوئی آن فاجعه دشت بـلا هیچ نبودست، در این غم نگشوده است
سینه هیچ شهیـدی نخراشیـده به سُمّی، بـابـی انـت و امّـی

حق اگر جلوه با وجه اتـم کرده در انسان، کان نه سهل است و نه آسان
بخود حق کـه تـو آن جـلوه با وجه اتمـّی، بـابـی انـت و امّـی

منکر عید غدیر خم و آن خطبه و تنزیل، کر و کور است و عزازیل
با کـر و کـور چه عید و چه غدیری و چه خمّی، بـابـی انـت و امـّی

در تولا هم اگر سهو ولایت، چه سفاهت؟ اف بر این شم فقاهت
بی ولای علی و آل چه فقهی و چه شمّی، بـابـی انـت و امـّی

آدمی، جامع جمعیت و مـوجود اتم است، گر به معنای اعم است
تو بهین مظهر انسان، بـه معنای اعمـی، بـابـی انـت و امـّی

تو کم و کیف جهانی و به کمبود تو دنیا، از ثـری تا بـه ثریا
شر و شور است و دگر هیچ، نه کیفی و نه کمّی، بـابـی انـت و امّـی

چون بود آدم کامل غرض از خلقت آدم، پس بـه ذریّه آدم
جـز شمـا مهـد نبوت نبـود چیز مهمّی، بـابـی انـت و امّـی

عاشق توست که مستوجب مدح است و معظّم، منکرت مستحق ذم
وز تو بیگانه نیرزد نه به مـدحی نه بذمّی، بـابـی انـت و امّـی

بیتو ای شیر خدا سبحه و دستار مسلمان، شده بازیچه شیـطان
این چه بوزینه که سرها همه بسته به دمّی، بـابـی انـت و امّـی

لشکر کفر اگر موج زند در همه دنیـا، همه طوفان همه دریا
چه کند با تو که چون صخره صمّا و اصمّی، بـابـی انـت و امّـی

یا علی! خواهمت آن شعشعه تیغ زر افشان، هم بدو کفر سر افشان
بایدم این لمعان دیده، ندانم به چه لمّی، بـابـی انـت و امّـی

  • امید شمس آذر

دوست فرهیخته مان آقای محسن فاسونیه چی غزلی سروده بود با عنوان "نود" بدین قرار:

 

دیشب که نشستم و "نود" می دیدم
کشتیّ و جودو، مشت و لگد می دیدم


این تکل خطا نبود و آن کرنر بود
او پای مرا به عمد زد، می دیدم

داور که طرفدار حقیقت باشد
این بار طرفدار "عدد" می دیدم

آبی به رخ قرمز خود زد مجری
خوابش نبرد، گاف دهد، می دیدم

آنها همه مشغول دغلبازی و من
در پشت نقابشان حسد می دیدم

از این همه برنامۀ تلویزیون من
تنها و فقط، فقط "نود" می دیدم

****

بنده هم اضافه کردم:

ای کاش نمی نشستم و تا دم صبح

از ماه و ستاره ها رصد می دیدم

 

یا اینکه به جای آن همه قال و مقال

از اوّل شب "ممد-صمد" می دیدم

  • امید شمس آذر

ساحت ورزش بلندمرتبه تر از آن است که من بخواهم در موردش قلمفرسایی کنم؛ امّا ورزش چیزی ست و بازی و لهو و لعب چیز دیگر. آیا شما فوتبال امروزی را که یک تجارت شناخته شده است، ورزش می دانید؟ واقعاً دانستن رده بندی های لیگ برتر و امتیازات باشگاهها در جام حذفی و میزان قراردادهای بازیکنان اثری روی تندرستی من دارد؟ آیا آدم ها با توپ بازی می کنند یا توپ آدم ها را به بازی گرفته است ؟؟.... .

دکتر رائفی پور می گفت: « به کسانی که سنگ استقلال یا پرسپولیس را به سینه می زنند بگویید: "اگر از فردا به فرض همۀ بازیکنان استقلال بروند پرسپولیس و همۀ بازیکنان پرسپولیس بروند استقلال، تو تیم مورد علاقه ات را عوض می کنی با همچنان طرفدار تیم قبلی باقی می مانی؟". اگر گفت: "عوض می کنم"، بگویید: "احمق! در طول این همه سال می دانی چقدر بدنۀ این دو تیم به طور کامل تعویض شده؟". اگر هم گفت: "همچنان طرفدار تیم قبلی باقی می مانم"، بگویید: "خاک بر سرت! پس تو عاشق رنگی". ».

مطابق دستور ایشان، این پرسش را از یکی از دوستان همکلاسی که از طرفداران پروپاقرص یکی از این دو تیم بود، پرسیدم. پاسخش گزینۀ دوم بود. تا آمدم خودم را آماده کنم که بگویم: "خاک بر سرت!"، گفت که: "آره! من عاشق رنگم" ! -کجای کاری دکتر؟!ـ .

امّا من سؤالم این است: « در یک انتخابات وقتی می گوییم ما طرفدار یک کاندیدایی هستیم، یعنی او را تبلیغ و به دیگران معرّفی می کنیم تا او هم ان شاءالله اگر رأی آورد،برای ما منشأ خدماتی بشود. همینطور طرفداری ما از هر مقوله ای معنی خودش را دارد. این وسط طرفداری ما از یک تیم فوتبال -که ملّی هم نیست- دقیقاً یعنی چی؟! ما برای آن تیم فوتبال قرار است چه کار بکنیم و آن تیم فوتبال قرار است برای ما چه کار بکند ؟؟ ».

باری، از میان بچّه های دغدغه مند در جامعۀ اسلامی ما (به هر دو معنای کلمه) که تقریباً همه فوتبالی اند، دو نفر بودند که تب فوتبالشان از استقلال وپرسپولیس رد شده و به بارسلونا و بایرن مونیخ رسیده بود و نتایج بازی های این دو تیم اروپایی را تعقیب می کردند. یکی دبیر کلّ سابق و دیگری دبیر کلّ فرااسبق و پدر معنوی تشکیلات. معلوم است که اینها بیشتر از بقیّه دغدغه داشته ند. یک شب که این تیم ها با هم دیدار داشتند و از قرار معلوم بارسا در آن فصل ۷ گل خورده بود و در آن بازی هم یک گل به خودش زد، دبیر محترم بایرنی ما -که در معیّتش بودیم- به بنده سفارش سرایش قطعه شعری در وصف این واقعۀ عظیم را داد تا به شمارۀ دبیر محترم  بارسایی ارسال کنیم و بدینوسیله این مصیبت عظمی را خدمت ایشان تسلیت عرض نماییم. ما هم تخلّف نکرده و با خوشرویی پدید آوردیم:

«یکی بر سر شاخ و بن می برید»

به روی تنش هفت سوراخ میخ

ز گل بر خودی کس چه داند کشید

چه ها بارسلونا ز بایرن مونیخ ؟

  • امید شمس آذر

روزگار کبابم کرده

موهایم هم که دارد می ریزد....

حالا با وجود پیتزا و پپرونی

چه کسی تاس کباب میل دارد؟

  • امید شمس آذر

"میمی" روزی به "نون" گفتا: مستی

خوردی نمک و ظرف نمک بشکستی


"نون" گفت: ای "میم"! آنچه تو گویی هستم

« امّا تو هم آنچه می نمایی هستی ؟ »

  • امید شمس آذر

« هم رکاب بهار می آیی

پاشنه یْ درب برفی ام گم شو !


رفته ای، رفته ام، نمی دانم

جمع افعال صرفی ام گم شو ! »*

***

من نه آنم که پیش تر دیدی

آسمان کارهای دیگر کرد


غضب آلود باد در سر را

این زمان پاک خاک بر سر کرد

***

آتش درد می گدازدم و

تو برام از بهشت می خوانی


من تباه خزانی و تو هنوز

شعر اردیبهشت می خوانی

***

نیشی از رُز هنوز نشنفته

معنی درد را چه می فهمی ؟


پروریده به بستر پر قو

رنج یک مرد را چه می فهمی ؟ ....

***

هیچ یادم نمی رود آن عصر

که همه خط شدیم زنجیری


یال و کوپال ها تراشیده

خلق می گفت: وه! عجب شیری!

***

بوی کافور ناگهان پیچید

همه را زآن شمیم خواب آمد


پرسشی کردم از کتاب خدا

آیۀ دیــــْــــــــــن در جواب آمد

***

چشم ها بسته پیش می تازیم

سوی یک سرنوشت نامعلوم


این وطن نیز دین خویش از ما

می کشد تا به غایت از حلقوم

***

ای وطن! جان من فدایت باد

مهد علمیّ و وادی عرفان


طالب علم، روز صلح، چه زود

می شود... هیچ چیز... -دور از جان-

***

پردۀ تیره را اگر ندرید

روز شب را سیاه باید کرد !


روزگار اینچنین که جهل نمود

روزگارش تباه باید کرد !

***

سال ها را به باد دادم و حال

واقفم روز و ماه یعنی چه


ناز می کردم ان زمان و کنون

تازه می فهمم "آه" یعنی چه....

***

دیگر از جان من چه می خواهی ؟

کُستی ام را به خاک هم که زدی


ولی این را بدان که هر چه کنی،

باز باور نمی کنم تو بدی

***


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* بند اوّل از دوست گرامی: آقای هادی احمدی.

  • امید شمس آذر

ما تسامح می کنیم

                    امّا

اشتهای اژدها سیری ندارد.

  • امید شمس آذر

اِخوانیّات اشعاری هستند که شعرا به صورت مراسله برای همدیگر می سرایند. قدیم با قلم و مرکّب و امروز با کیبورد و موبایل. اینک اوّلین نمونه از اخوانیّات ما)


دوستی داشتیم به نام آقای میر محمّد مطهّری مویّد که در رسای ما که امید شمس آذر باشیم، شعری سروده و کامنت کرده بود که:


آذرا! شمس جمالت به امیدم جان داد

هرکه را من به جهان زنده ندیدم جان داد

 

آنقدر سرو وش و هم قد رستم هستی،

دشمن از ترس قدم های تو هر دم جان داد

****


ما هم پاسخ دادیم:


 میرا! به جهان باقی و سرمد باشی

برپا گر آیین محمّد(ص) باشی

 

مانند مطهّری(ره) به حق راه بری

از جانب آل حق مویّد باشی.

  • امید شمس آذر
در دوراهی ها
همیشه
صبر
راه سوّم است
  • امید شمس آذر

« ای که درویشی و محتاج تویی »

لیک پنداری مهتاج تویی

 

چون اجل دررسد ای خیره شکم

اوّلین مقصد تاراج تویی

 

پیش از آن تزکیه ای گر بکنی

بر سر عالمیان تاج تویی

 

وگر از دست بدادی فرصت

تیر لعنت را آماج تویی

 

پای بر خود بنه و بالا آی

زآنکه صاعد تو و معراج تویی

 

شهسوارا تو بگو نکتۀ عشق

شافعی خامش و حلّاج تویی.


  • امید شمس آذر

هرکس رهی گرفت و همین قدر روشن است

ره در جهان یکی است و آن راه راستی ست


دهقان اشا بخواند و عرب راه مستقیم

حالی بگو که نیّت شان جز حنیف چیست


کیش حنیف نیز همان دین احمدی(ص)

اسلام راست هم خط ذرّیۀ علی(ع) ست

  • امید شمس آذر

ما بی تو دلی قرین زاری داریم

بر جام نگاه تو خماری داریم

 

هر روز حدیثی از غم هجر تو با

«محبوبۀ نیلگون عماری» داریم

 

هرچند خزانی است دلهامان، لیک

برگرد که دیده ای بهاری داریم

 

بازآی قرار بی قراران، کاینجا

هر جمعه قرار بی قراری داریم

 

با خویش شدیم اگرچه دشمن، امّا

با یار خود اینک سر یاری داریم

 

ما منتظران رؤیت خورشیدیم

یعنی ز همانی که تو داری داریم

 

دستی باید بر سر اخلاص کشیم

در دل چو هوای "شهسوار"ی داریم


  • امید شمس آذر

سحر سپیده به دریا بگفت با امّید:

«منم سپیده، تو دریا، کجاست پس خورشید؟»

 

همه مرا چو ببینند، باز می افتند

به یاد آن سحر افروز قاصد توحید

 

بیامدند و برفتند روز و شب پی هم

ولی از آمدن او خبر به من نرسید

 

مگر تو هم نشنیدی که شاعری می گفت:

رسید مژده که صبح آمد و سپیده دمید؟

 

همه مرا ز طلوعش نشانه می دانند

منم سپیده که هستم ز آفتاب نوید

 

چه شد؟ نشانه بیامد، نوید پیدا شد

ولی ز اصل نیامد خبر، شدم نومید

 

چه شد؟ چه شد؟ که نشد از طلوع او خبری

کجاست آن همه نور و کجاست آن جاوید؟....

 

نگاه کرد و به لبخند گفت دریایش

که: ای نشانۀ بی صبر و ای نوید سعید!

 

همان کسی که تو می جویی و نمی یابیش،

همان که شور فکنده ز ماه تا ناهید،

 

هزار و یکصد و هفتاد سال قبل از این

طلوع کرد و فروغش ز روی او تابید

 

و لیک از آن دم تابیدن فروغ رخش

به پشت ابر بشد طلعتش نهان از دید

 

طلوع کرده، و لیکن هنوز پنهان است

دعا بکن که سر آید زمان هجر مدید

 

بخواهی ار که شود طی چنین زمان چون باد

بلرز از غم هجران او به خود چون بید

 

بخواهی ار که سر آید غروب و شام سیاه

همیشه باش به یاد طلوع و صبح سپید

 

«بدان امید که آن "شهسوار" باز آید»

فشان ز دیدۀ خود اشک همچو مروارید



  • امید شمس آذر

روزیّ بشر اگر دو روزی نرسد

هرگز به فنا و تیره روزی نرسد

 

گفتا«علی(ع) آن شیر خدا،شاه عرب»:

با حرص و طمع بشر به روزی نرسد

  • امید شمس آذر

عمر بر طرح معمّا و سؤال این همه نیست 
عذر خواهیم که هفتاد و دو سال این همه نیست 
  
پرنیان ارزش قربانی پروانه نداشت 
روشن است اینکه بر او حسرت بال این همه نیست 
  
فرصت جلوه ندادند مه بدر مرا 
ورنه با تابش او ناز هلال این همه نیست 
  
ماه من! دوخته ای پرده پس پرده که چه ؟ 
جلوه آغاز که جولان خیال این همه نیست 
  
پیشوازت تو که یک قافله دل خواسته ای 
هست، امّا دل مشتاق وصال این همه نیست 
  
شهر ما خانه خراب است و چنان روزش کور 
که سیاه دل چشمان غزال این همه نیست 
  
آه فردا نکش و حسرت دیروز گذار 
حال خوش دار که خود مهلت حال این همه نیست



  • امید شمس آذر

اندیشۀ ما در آن دقایق جا ماند

کودک شده، از درک حقایق جا ماند

 

می رفتی و حسرت نگاهت ای دوست!

داغی شد و در دل شقایق جا ماند

****

چندی به هوای نفس میدان دادند

دین را به بهای لقمه ای نان دادند

 

تا جای مسلسل و قلم، آخر کار

گیتار به دست نوجوانان دادند

****

منفور جهان ینگۀ دنیا عجب است

با دامن تر دعوی تقوا عجب است

 

یازیدن دست یاری از جانب مار !

گر شاخ نرویدت از این ها عجب است

****

بر سمع غم عجم، کران می آیند

آن ها که به ملک جم کران می آیند

 

ای منتظران! صبر نمایید، دگر

آقا امشب به جمکران می آیند...

  • امید شمس آذر

ای کرکس قلندر سر باز باشکوه

خوش می روی به جاه! مرا هم ببر به کوه

 

از قاف گو که چه خبر آورده ای دگر؟

سیمرغ را بگو که شود باز جلوه گر

 

اینجا بر آنکه واقف راه است راه نیست

ترس از حضور حق به میان است و گاه نیست

 

سیمان و آهنند دو معیار پیشرفت

با سرب می توان به پس افکند و پیش رفت

 

دیگر دلی نمانده که حرفی کند قبول

اصلاً کدام حرف که در دل کند دخول؟

 

درب کلاسشان همه مسدود گشته است

از برف هم که نه، ز دم و دود گشته است

 

اینند خلق و من شده ام بین خلقْ خلق

آب است زیر کاه و پیاله ست زیر دلق

 

-می خواهم عذر- یا که پهن زیر روغن است

از تو نهان چه باد؟ یکی هم دل من است...

 

بازآ ز سوز دل یکی آتشفشان شویم

آتشفشان به خرمن این که کشان شویم

 

دیر آشنای غصّه و درد است «شهسوار»

کرکس چران روز نبرد است «شهسوار»

 

دستش بگیر کآمده زاین بی کسی ستوه

ای کرکس قلندر سر باز باشکوه !

  • امید شمس آذر


نکته ها هست بسی

ثبت موقّت کرده م !

  • امید شمس آذر

چه بد بود که ز بعد دعا گناه کنی

ثواب نیک به کردار بد تباه کنی

 

چه بد بود که پس از باز گشت و استغفار

دوباره نامۀ پاکیزه را سیاه کنی

 

چه بد که توبۀ خود بشکنیّ و یوسف را

ز جاه کرده به در باز سوی چاه کنی...

 

شود چو حوض گل آلود دل چو آینه صاف

در آن توان نظری سوی عکس ماه کنی

 

چگونه خواهی از این ورطه جان به در بردن؟

در آب تار و مشوّش چسان نگاه کنی؟

 

ز ذات اقدس حق در طریق حق جویی

مدد طلب بکن و سیر آن بخواه کنی

 

در این طریق نخستین قدم از انسان است

تو سالکی که سفر سوی بارگاه کنی

 

که بارگاه نیاید به سوی تو آری

بگیر توشۀ خود را که رو به راه کنی

 

« تو خود چه لعبتی ای شهسوار شیرین کار»

که شاهکار کنی لیک گاه گاه کنی

  • امید شمس آذر

افلاک که در دایرۀ تمکینند

جمله به غبار حضرتش مسکینند

 

ترسا به مسیح(ع) گفت فرزند خدا

ای وای! اگر مهدی(عج) ما را بیینند

  • امید شمس آذر

سقراط نگفت: عالم یونانم

او زد سخنیّ و من همین می دانم

 

گفتا: داناترین مردم هستم

زیرا می دانم که بسی نادانم


  • امید شمس آذر

اگر چه من به سال شصت و شش از مادرم زادم

ولی نه سال قبل از آن بمانده نیک در یادم

 

که در سال هزار و سیصد و پنجاه و هفت امری

همه می خواستند از شاه و لیکن او نبود آدم

 

که استقلال و آزادیّ و جمهوریّ اسلامی

کند تقدیم، آخر یک تن آمد، گفت: من دادم

 

خمینی(ره) بود او، شد رهبر ملّت که ملّت هم

بگفت: از کار نیک رهبرم خرسند و دلشادم

 

پس از آن نوزده سالم چنین بگذشت تا این که

بشد یک روز کز آن است آه و داد و فریادم

 

به سال یکهزار و سیصد و هفتاد و شش خوکی

رسید از در که: من روز دوم از ماه خردادم

 

گرفت این خوک از سوی خران نام حماسه، پس

همه جا را نجس بنمود هم با فرس هم با دم

 

دموکراسیّ و آزادی هم اسم آن نجاست شد

که داد آرام و بی حرف و صدا بنیاد بر بادم...

 

کنون ای قرتی سوسول زنجیر طلا بسته

که داری بس مجوّز از سوی فرهنگ و ارشادم !

 

اگر آزادی این بی بند و باری هست، پس باری

تویی در بند آزادی، من از این بند آزادم


  • امید شمس آذر

شیخ اصلاحات، یار غار دیرین امام(ره)

محفلی رفت و مواجه شد به استقبال سبز

 

محشری گویند بوده، پرشکوه و بی نظیر

اعتراض سبز، فحش سبز، قیل و قال سبز

 

گفت با مستقبِلین: رسم مروّت این نبود

آن زمان با سوت و کف، امروز هم با شال سبز

 

حنجره خایید: اگر این کارها را سر دهید

احمدی تیر ظفر را می زند بر خال سبز...

 

خواستم عارض شوم: آنان که طیّ سال ها

بر شعور پاک ملّت ریختند اسـ... سبز

 

از انار سرخ می گفتند و آخر فاش شد

چنته شان حتّی ندارد یک کدوی کال سبز

 

در میان چار تن پنجم شدند(!) و اینچنین

برگ شأن اجتماعی شان بخورد ابطال سبز

 

از چه احساس خطر کردند در این چار سال؟!

یا نمی کردند از چه مدّت سی سال سبز؟!

 

پس بدانند اعتراف دشمن است این، تازه نیست

از دو عامل بهره دارد راز این افبال سبز :

 

انتظار و کربلا بهر عروج شیعه اند

این یکی در حکم بال سرخ و آن یک بال سبز


  • امید شمس آذر

ز استنادات پان ترکیست ها، بیتی ست منتسب به حکیم نظامی گنجه ای که:

"پدر بر پدر مر مرا ترک بود

به فرزانگی هر یکی گرگ بود" !!


پی ایل خویش این دلم چند ها
به پرسشگری پیشه اش کوچ بود
 
یکی گرگ خواندش، یکی آذری
ولی دیدم آن کور و این لوچ بود
 
نه ماه و ستاره ، نه گرگ و نه هیچ
که فرجامشان فانی و پوچ بود
 
« پدر بر پدر مر مرا ترک بود »
به مردانگی هر یکی قوچ بود
  • امید شمس آذر

دردم صدای زخمۀ عریان نمی دهد

قلبم دگر برای نفس جان نمی دهد

 

من خسته از تلاطم این زندگانی ام

روحم دگر شکیب بیابان نمی دهد

 

شب چون ستاره می شکنم در زوال خویش

بغضم درون حنجره آمان نمی دهد

 

آن بی وفا که قلب مرا پاره پاره کرد

شد باعث جراحت و درمان نمی دهد

 

شاکی نی ام، اگر چه مرا شعله ور کشید

می سوزم از حریقش و باران نمی دهد

 

بیزارم از تمام غزل های دفترم

شعری مرا شرار گدازان نمی دهد

 

چون آدمی که سیب نگاهش مرا فریفت

داد از خدا که مرگ من آسان نمی دهد

****


بیزارم از هوای نفس گیر زندگی

زخمی تر از ترانه به زنجیر زندگی

 

من مانده ام میان هیاهوی دردخویش

سیرم از این سیاهی و غم، سیر زندگی

 

در منجلاب تیرۀ بودن فسرده ام

آه از خزانِ مانده به تصویر زندگی

 

در دل هراس ماندن و در جان سقوط سرو

چون کولیان شب زده درگیر زندگی

 

یک دم نشد تبسّمی از لب به در برم

گشتم ز جور خامشی ام سیر زندگی

 

عمری به خواب شادی و آری که آخرش

شد زخم کاری ام همه تعبیر زندگی

  • امید شمس آذر

نیمۀ خرداد 91 بود  که عموسام شایع کرده بود لوگوی پپسی کولا را بر روی کرۀ ماه می اندازد!! فردای آن روز هم قرار بود اتّفاق نادر عبور سیّارۀ زهره از مقابل خورشید به وقوع بپیوندد که تا ۱۰۵ سال و نیم دیگر بعد از آن تکرار نمی شود... . یکی از دوستانمان بود  به نام آقای شهریار شریعت که عاشق آهنگهای مرحوم فرهاد بود؛ این شعر را آن شب به سبک "یک شب مهتاب" فرهاد (با شعر احمد شاملو) سرودم و به ایشان پیامک کردم. (به شیوۀ موسیقایی بخوانید):
 


یک شب مهتاب

ماه میاد بالا،

لوگوی پپسی

رأس ساعت

بیست و سه و سی

به وقت تهران،

فردا هم ناهید

از جلو خورشید

پنج و نیم صبح

تا ساعت نه

عبور میکنه

تا صد و شش سال

دیگه نمیاد....

عمو "شهریار" !

مرد خوش گفتار!

خوابی یا بیدار ؟

از دستت نره

زود برو ببین

امشب ماه میاد....
  • امید شمس آذر

بالای ستاره ها مرا می خوانند

ارّابه سواره ها مرا می خوانند

 

دیوان قلم به دست تارک بر دوش

آن سوی هزاره ها مرا می خوانند

****

حورم، نسبم از عقب خورشید است

زردشت هم ایدون لقب خورشید است

 

تنها نه من آن زردْستاره خواهم

تا صبح زمین در طلب خورشید است

****

نه غُزّ و نه تازی، نه انیرانم من

آزاده ای از آذربایجانم من

 

دهقان فداکارم و با این عنوان

از روز ازل ضامن ایرانم من

  • امید شمس آذر

خورشید! ای نگاه جهان رو به سوی تو
شب تا سحر زمین شده در جستجوی تو
 
ما در خمار یک دم پاکیم و می چکد،
هر لحظه ای صبوح حیات از سبوی تو
 
خوشبخت آنکه صبح به صبح ات سلام داد
تا بشنود طنین جواب از گلوی تو
 
مگذار بخت خفتۀ ما خفته تر شود
بکذار زهره بگذرد از روبروی تو
 
بر ما بتاب چشمۀ پاکیّ و روشنی
تا جان ما زلال کند شستشوی تو
 
رؤیایی تو اند و پشیمان نمی شوند
زندانیان عصر یخ از گفتگوی تو
 
بر شعله های زخمی آتش سپرده دل
تا بشکند طلسم شب از نور روی تو....
 
دزدیده شد عروس طلایی از آسمان*
آبادیان شب زده در آرزوی تو،
 
بیش از هزاره ای ست کماکان امیدوار
تا عاقبت بیاید مردی ز سوی تو....


 
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*طبق اسطوره های آذربایجان: در سه هزارمین سال خلقت، خورشید از پهنۀ آسمان دزدیده می شود.... . در فولکلور محلّی نغمه های فراوانی به این مناسبت در فراق خورشید سروده شده است که از آن میان نغمۀ "ساری گلین" به معنی عروس زرد/عروس طلایی معروف است.

  • امید شمس آذر

با گریه و استغاثه و با زاری

می گویمت: ای که نقل هر بازاری

 

این تن برسد به تو؟ بگو باز: آری؛

تا جان رمیدۀ مرا بازآری

****

با اینکه بکندی دل من را از پی

پیوسته دوید در پی ات پی در پی

 

مردم چه برند بر چنین عشقی پی؟

کآنها ز دل عاشقند و من از رگ و پی

****

تا رشتۀ عشق باد محکم کم کم،

-آنسان که به جوش هست ملزم زمزم-

 

دارم چشمی ز شعر دفتر تر تر

بارم ز گلش سرشک و شبنم نم نم

****

این دل که فُتاده دستت ای مُشکین موی

وآنجا بگرفته همچو کشتی پهلوی

 

والله که گر دست تو ندهم روزی

«غلتان غلتان همی رود تا لب جوی»*

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*گویند: این مصراع که از دهان کودکی هنگام غلتیدن گوی بازیچه اش به جوی آب بیرون آمده، نخستین ایدۀ ابداع قالب رباعی بوده.

  • امید شمس آذر

نسل شیعه منقرض شد

بس کنید

ای راهبان معبد آمون !

  • امید شمس آذر


روزگاری ز پی خرقه و دستار شدم

مدّتی نیز پی سبحه و زنّار شدم

لیک از این همه آشفته سری زار شدم

« من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم »

 

از غمت بانگ بر این گنبد ازرق بزدم

و.اله گشتم، به سر شهرت و رونق بزدم

در دل فقر دم از دولت مطلق بزدم

« فارغ از خود شدم و کوس أنا الحق بزدم

همچو منصور خریدار سر دار شدم »

 

تو فکندی سوی من از سر لطفت نظری

گفتی: "این قلب نظرباز به هرجا نبری"!

گفتمت: "چشم"!، کنون بشنو تو از من خبری:

« غم دلدار فکنده ست به جانم شرری

که به جان آمدم و شهرۀ بازار شدم »

 

غیر راه تو رهی هیچ نپویم شب و روز

جز سخن از تو ز غیر تو نگویم شب و روز

گویم : ای خلق! بیایید به سویم شب و روز،

« در میخانه گشایید به رویم شب و روز

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم »

 

چو ز ناآگهی ام شکوه بکردم هر دم

زآه داغم، ز تن سردم و روی زردم

تا ز حکمت پر و زاین زندقه خالی گردم،

« جامۀ زهد و ریا کندم و بر تن کردم

خرقۀ پیر خراباتی و هشیار شدم »

 

بعد از این قصّه فلک دولت بیدارم داد

بخت فیروزفر و نور پدیدارم داد

ساقی خوش خبرم مژدۀ دیدارم داد

« واعظ شهر که از پند خود آزارم داد

از دم رند می آلوده مددکار شدم »

 

بگذارید کنون مستی و شادی بکنم

خوشی و زندگی راحت و عادی بکنم

«شهسوار»یّ و جوانمردی و رادی بکنم

« بگذارید که از بتکده یادی بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم »

  • امید شمس آذر

ای عشق همایین وش افسانۀ ما

جای قدمت بر دل دیوانۀ ما

 

باز آی،ذو شهر آرزو های مرا

مخروبه مساز، شهر ما خانۀ ما !

****

با هر که شدم یار مرا کرد آزار

صافیّ و صفا و صفوتم را انکار

 

آنک تو بگو چه فتنه د رسر داری؟

من چون کنم؟ اوّل ایمنی بعداً کار !

****

پیوسته از آب دیده جویی بکنیم

دل را زآن آب شست و شویی بکنیم

 

این بینی و یک بار نمی گویی تا:

در مصرف آب صرفه جویی بکنیم ؟!

****

گفتم: فریاد از تو، گفتی: مخروش

گفتم: چه کنم ز سوز؟ گفتی: تو بکوش

 

گفتم که: چرا چراغ احساس مرا،

کشتی؟ گویی: لامپ اضافی خاموش !

  • امید شمس آذر

کلاس شیوه های تست زنی شرکت کرد.

- " یه وقت دیوونه نشی ها، خب؟ "

و پسر وارد دانشکده شد...

حالا شیوه های مخ زنی سرچ می کند،

چون نمی خواهد از حرف پدر در برود !!

  • امید شمس آذر

هرگز نکند توطئۀ دامنه ای

تأثیر به دین احمد آمنه ای

 

بر کوری چشم دشمنان، رهبر ماست:

سیّد علی حسینی خامنه ای

  • امید شمس آذر

نبوّت را تویی دختر که تو دردانه دخت مصطفا(ص)یی

ولایت را تویی همسر که تو فرزانه زوج مرتضا(ع)یی

امامت را تویی مادر که تو مام حسین و مجتبا(ع)یی

بن حوّا و آدم،انس و جان و انبیا و اولیا(ع)یی

بطول مرضیه(س) الگو برای قائم صاحب لوا(عج)یی

رهامان کن که تو شأن نزول آیه های هل اتایی

***

 

ز لطف خویش یا صدّیقۀ کبری سوی ما هم نظر کن

از این گرداب هول انگیز بیم آلود بی پایان بدر کن

بدر از بین این طوفان و این راه پر از خوف و خطر کن

تویی امّ ابیها، جانب ما یک نظر حقّ پدر(ص) کن

که ما غرق گناهیم و تو بحر جودی و کان سخایی

رهامان کن که تو شأن نزول آیه های هل اتایی

***

 

کمک کن تا که فردای قیامت پیش روی حیّ داور

در آن هنگامۀ حیرانی و تنهایی و غوغای محشر

که در یک سو لهیب آتش است و سوی دیگر آب کوثر

سرافکنده نیاشیم و سیه روی و روان با دیدۀ تر

شفاعت کن به ما آندم به نزد بارگاه کبریایی

رهامان کن که تو شأن نزول آیه های هل اتایی

***

 

اگر تو دستگیر ما نباشی ما در آندم بی پناهیم

گرفتار گناهان گذشته با عذاب پیش راهیم

تک و تنها،غریب و بی کس و بی یاور و بی دادخواهیم

خداوند جهان قاضیّ و ما هم متّهم در دادگاهیم

تویی تنها وکیل ما، شفیع خلق در نزد خدایی

رهامان کن که تو شأن نزول آیه های هل اتایی

***

 

به همراه علی(ع) شیر خدا و فضّه آن بانوی بی چون

به امر "لن تنالو البرّ حتّی تنفقوا ممّا تحبّون"

عمل کردی سه شب پشت سر هم از سر اخلاص و اکنون

از آن جود و کرم بر ما چشان یک قطره و این غصّه بیرون ـ

ببر از ما که در آن روز تنها تو شفیع ماسوایی

رهامان کن که تو شأن نزول آیه های هل اتایی

***


 

kosar.farshchian.jpg

  • امید شمس آذر

بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند:

$ 

  • امید شمس آذر

دیشب به خوابم آمدی

افسوس

من خوابیده بودم

  • امید شمس آذر

واردیر اورگیمده هوس یار هنوزدا

چوخدور اومیدیم تا گله دلدار هنوزدا

 

گل،قوی قدمین گؤزلریم اوسته،بو دنیزلر

تقدیم ائده مین لؤلؤ شهوار هنوزدا

 

قدّیم پوکولوب،چهره سارالمیش یئنی آی تک

افسوس ائدیری عشقیمی انکار هنوزدا

 

سینمیشسا بئلیم باغلادیغیم عهدیمی پوزمام

حشره کیمی محکم دی بو ایلقار هنوزدا

 

وصفین ائشیدندن نماز اوستونده زلیخا

تاپمیر عزیزی رخصت دیدار هنوزدا

 

رخسار ملک منظرین ای ماه دلآرا !

حیران قویاجاخ چوخلی دل افکار هنوزدا

 

آی پارچاسی! آی پارچالانار اشتیاقیندان

بیتمز یئری،آلنیندا اثر وار هنوزدا

 

اون دؤرت گئجه لیک آی دی پاریلدیر وجناتین

یوزلر بولوت آلتیندا پدیدار هنوزدا

 

عالم لری تسخیر ائده جک خلق عظیمین

بیر حلقۀ میم ایچره گرفتار هنوزدا

 

کروان گئچه جک گئچمغینه،قوی هوره ایت لر*

سنسن بیزه جون قافله سالار هنوزدا

 

چوخدور او یاشیل بایراغین آلتینداکی جان لار

قربان آدینا احمد مختار(ص) هنوزدا

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*بر گرفته از ضرب المثلی آذری که می گوید: "ایت هورر،کروان گئچر" ؛تقریباً برابر "مه فشاند نور و سگ عوعو کند" در فارسی.

  • امید شمس آذر


هر صبح از غمت زده با آفتاب حرف
شب هم که طبق قاعده با ماهتاب حرف

خوابم ز دیده در شده و در رسید هم
از اشتیاق تو بزنم توی خواب حرف

«کرده کتاب حسن تو ما را کتابخوان»
«دارم برایت ای گل من! یک کتاب حرف»

حرفی نداشت حرف من، امّا ز رشک غیر
افتاد در دهان همه شیخ و شاب حرف

سیلاب شست جملۀ سیلابهای عمر
امّا نشد زدوده به وایتکس و فاب حرف!

گفتم: "عمل نکرده چرا حرف می زنید؟"
از هر طرف شدم هدف بی حساب حرف

دروازه های نقد اگر بسته شد چه باک؟
از پشت سر گشوده شده چند باب حرف

راه موفّقیّت از این پنج واژه بود:
تبلیغ، تیپ، جاذبه، جوجه کباب، حرف!

من که نداشتم، ولی آن کس که داشته ست
مشروع بود و نیست در این انتخاب حرف


تنها کمی ز جانب بی جنبه ها بپا!

تا در نیاورتد برایت -جناب!- حرف


در خاک باغچه همه را چال می کنم
زیباست، به که رخ بکشد در نقاب حرف.




  • امید شمس آذر

تازه می دانم

" آه "

یعنی چه ؟

  • امید شمس آذر
تو غنچه ای به برگ سمن جا نمی شوی

یا خنده ای میان دهن جا نمی شوی



یا بوی گل که رقص کنان می روی به ناز

خوش می خرامی و به چمن جا نمی شوی



محزون نگاه عاشق حسرت کشیده ای

در محبس کلام و سخن جا نمی شوی


 

اهل کدام ایل و تباری؟ که هیچ وقت

در گفتمان خان و وطن جا نمی شوی

 

با من بگو چرا نمی آیی به دسترس؟

چون روح عاصمان به بدن جا نمی شوی....

 

افسانه ای، حقیقتی، اسطوره ای، چه ای

با این همه به دفتر من جا نمی شوی



مانند شاه مصرع پایان این غزل:

.

.

.

.

               


 



 



  • امید شمس آذر

« بادۀ ما بادۀ انگور نیست

شهد ما در لانۀ زنبور نیست »

 

این نوای عشق شور انگیز ما

از نی و چنگ و دف و تنبور نیست

 

فکر ننما عاشق خال و خطیم

در خطایی جان من! اینجور نیست

 

در خیال خود مگو: عاشق شوم

یا مگو: این راه چندان دور نیست

 

عـــــــــــــشـــــق راهی هست بس دور و تو هم

سستی و در گامهایت زور نیست

 

تا کنی طی این ره دور و رسی

در مقامی که به غیر از نور نیست

 

عشق با شهوت نمی آید به دست

برّۀ بریان خوراک مور نیست

 

این مقامی بس بلند است و تو هم

پستی و اندر سرت آن شور نیست

 

تا رسی در این مقام و بنگری

آنچه مثلش جز به کوه طور نیست

 

این مقام کشف اسرار خفی ست

هیچ سرّی بعد از آن مستور نیست

 

پس بکن اصلاح خود را و سپس

در طریقی آ که چون او سور نیست

 

گر بخواهی در کنار ما بیا

ور نخواهی کار ما دستور نیست

 

با ادب هستند در این ره همه

هیچ کس خیره سر و مغرور نیست

 

ما مرید سرور و پیر خودیم

آن که نور ذات او در هور نیست

 

عاشق اوییم و او معشوق ماست

کس چون او در این جهان مشهور نیست

 

حال بشنو از زبان «شهسوار» :

او کسی جز حضرت منصور(عج) نیست

  • امید شمس آذر

آه هایم

تازه خالص می شوند

  • امید شمس آذر

پرده های روبروی دست را به یاد دار،

                دست های پشت پرده

                  رفتنی ست

  • امید شمس آذر

زرد چیست ؟

جز همان سبز است،

امّا

فاقد آبی ؟!

  • امید شمس آذر

هر کس به من گوید: بیا یک دم آشق* شو

گویم که: با خود بسته ام از پیش عهدی


معذورم از این خواسته چون هر زمانی

می نوشم از یک جام زرّین ناب شهدی


یعنی آشق هرگز نخواهم شد که زیرا

از قبل عـــاشــق بوده ام با شور و جهدی،


کآن را نهایت نیست و هرگز نمیرد

معشوق من،قربان نامش،اوست مهدی(عج)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*بنا به ضرورت وزن،به صورت کوتاه بخوانید تا تفاوت معنا نیز محسوس گردد !

  • امید شمس آذر

کاش می شد

لحظه ها را

قاب کرد

  • امید شمس آذر

نوای عشق که بی ساز و بی ترانه زدند

فدائیان تو ره تا به بی کرانه زدند

 

میان پیری گلشن که سرد در خواب است

هزار غنچۀ نشکفته ات جوانه زدند

 

بیا ببین که هزاران هزار هم در باغ

به یاد روی تو گلبانگ عاشقانه زدند

 

شنیده ام چو به میدان تیر تقدیرت

به تیر تو دل عشّاق را نشانه زدند

 

سران قسمت و مستان پا برهنۀ تو

سر خرید و فروش غم تو چانه زدند

 

در انتظار تو زنگار بست آینه ها

نشان صبر و لیاقت به روی شانه زدند

  • امید شمس آذر

از کج سریّ و عصیان، گشته م دچار نسیان

جانم ملول گشته، از کثرت معاصی

 

آه از فساد طغیان، داد از هوای سرکش

فریاد از این گناهان، افغان ز نفس عاصی

 

ترسم به روز میعاد گویند: نیست سودی

بر حال تو به توبه تا لابه و مراثی

 

این نیست جنگ صفّین، دیگر اثر ندارد

اندر میان میدان ترفند عمروعاصی...

 

پس رحم کن الهی، بر این ضعیف طاغی

من نیز اگر بخواهی گویم تو را سپاسی

 

نشناختم مقام و جاه تو را از اوّل

باید ز سر بگیرم درس خداشناسی

 

 

  • امید شمس آذر

خداوندا! تو توّاب و غفوری

خدایا1 از پلیدی ها به دوری

 

منم افتاده در چنگال شهوت

نما بر بندۀ خود عفو و رحمت

 

بده توفیق برگشت از گناهم

نما راه درستیّ و فلاحم

 

 خداوندا! تو ستّارالعیوبی

خدایا! از همه خوبان تو خوبی

 

مکن یک لحظه بر خود واگذارم

مبادا طاعتت را وا گذارم

 

مبادا فرعونم طغیان نماید

به پیش درگهت عصیان نماید

 

مبادا موسی ام معیوب گردد

به دست فرعونم مغلوب گردد

 

خداوندا! سمیعیّ و بصیری

خدایا! بندگان را دستگیری

 

من اینک عهد خود با خود شکستم

به دستم بند پیمان را گسستم

 

به حقّ آن ولیّ و حجّت خود (ع)

به حقّ دست و چشم و صورت خود (ع)

 

ببخشا بر من این جرم و جنایت

به چشم عفو کن بر من عنایت

 

خداوندا! ببین غرق گناهم

بده در قرب عفو خود پناهم

 

اگر بار گناهم بی کران است

و لیکن رحمت تو بیش از آن است

 

بخورد آدم همان یک دانه گندم

بشد روی زمین، شد باب مردم

 

ولی من خوشه، بلکه خرمن آرم

به جز لطف تو امّیدی ندارم

 

ببخشاینده ام تنها تویی تو

بسوزاننده خرمن ها تویی تو

 

خدایا! بارالها! کردگارا!

کریما! خالقا! پروردگارا!

 

سلاما! مؤمنا! حقّا! وکیلا!

علیّا! باعثا! حیّا! دلیلا!

 

کسی کو وجهه در هر سویی تو

کسی کو لیس هو إلّا هویی تو

 

به درگاهت کنون رو کرده ام زار

به دستم هست نامه یْ تیره و تار

 

تو گر طردم کنی، رو بر که آرم؟

به غیر از تو که باشد شهریارم؟

 

خداوندا! تو پاک و مهربانی

خدایا! چارۀ بیچارگانی

 

تو اینک از عذابم بی نیازی

شده م سوی تو بهر چاره سازی

 

ولی من احتیاج سخت دارم

به رحمت از سویت ای کردگارم

 

بکن چاره مر این محتاج مسکین

أغثنی یا غیاث المستغیثین!

 

خداوندا! تو رحمان الرّحیمی

خداوندا! حلیمیّ و کریمی

 

تو منّانی، تو ذوالعرش المجیدی

تو فعّالٌ لما که خود یُریدی

 

بما تخفِی الضّمائر تو خبیری

محیط کلّ شیئیّ و قدیری

 

و لا قوّة جز از سویت، و لا حَول

و أنت ذاکرٌ ذوالعرش ذوالطَّول

 

ز تو خواهم که علّام الغیوبی

که گردانندۀ چشم و قلوبی

 

به اسم اعظمت، آنکه به هر وقت

دُعیتَ بهْ، أجَبتَ الدّاعَ در وقت

 

إذَا اسْتُرحِمتَ بهْ، رحمت بباری

إذَا اسْتُفرِجتَ بهْ، فَرَّجتَ فوری

 

بأرواح الشّهید الغزوة البدر

بما أنزلته فی لیلة القدر

 

که تَقبِل توبتی وَ اکْفِر معاصی

و بعدهْ کُفَّ بأس النّفس عاصی

 

و غفّار الذّنوب اغفر ذنوبی

و ستّار العیوب استر عیوبی

 

و أحفظنی بإذنک من بلایا

بحقّ أحمدٍ وآلهْ(ص)، خدایا....

  • امید شمس آذر

کسی

به داد عاشقان نمی رسد

  • امید شمس آذر

فارغ زغم فرّ و شکوه آمده ایم

از تنگی دوران به ستوه آمده ایم

 

گنجیم که از خرابه ها خاسته ایم

خورشیدیم و ز پشت کوه آمده ایم

****

از برگ درخت توت ما را روزی

ابریشم خوش قوارۀ به روزی

 

ما شمع قمارباز عالم سوزیم

پروانه! به ما پیله نکن، می سوزی

****

بر سینه ی مان علامتی خوش باشد

زآن گر برسد ملامتی، خوش باشد

 

بر ملک جهان نمی فروشیم این را

زیرا به جهان سلامتی خوش باشد

****

تا کی سر بقچه را عیان باید داشت؟

یا چشم به دست این و آن باید داشت؟

 

شکرانۀ روز وصل، شرح شب هجر

رازی ست که در سینه نهان باید داشت

  • امید شمس آذر

به پشمین قبای نسوزت مناز

چو خود پنبه ای، آتشت یار بین

 

تو خود پشم شو، پنبه پوشی چه باک؟

بیا و صفا و صفا در دل نار بین

 

بشو چشم دل از غبار طمع

یکی را به تسبیح و زنّار بین

 

به بتخانه و مسجد و دیر و غیر

نشان از جمال رخ یار بین

 

بیا و افاضات اهل طریق

به لفظ کم و عمق بسیار بین

 

جمال جنان را نه در زهد شیخ

در آن یار حلّاج اسرار بین

 

ز خود تا خدا یک الف بیش نیست

به بغداد در چوبۀ دار بین.

  • امید شمس آذر

آن محتسبی که مست گیرد

اکنون قدحی به دست گیرد

 

از توبه قدح شکست و اینک

توبه ز قدح شکست گیرد

 

تا شعلۀ عشق نازنینی

در خرمن هر چه هست گیرد

 

آن کو سر زلف چون گشاید

عطّارْ مغازه بست گیرد

 

ور خیزد و سروِِِِِِِِِ قد فرازد

سرو چمنی نشست گیرد

 

تا بانگ برآورد به زنهار

آواز هزار پست گیرد

 

لب هم ز عتاب گر ببندد

شیرازۀ دل گسست گیرد

 

دریا و زمین و آسمان مست

ماهیّ و پرنده جست گیرد

 

شاد آید و مست "شهسوار" و

« جامی ز می الست گیرد »

  • امید شمس آذر

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهیّ و پر کرد زدوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی ست ز من بر من و باقی همه اوست

(ابوسعید ابوالخیر)

 

در ره جانان بنه جان و دل و جاه و مقام

تا رسد از سوی جانان بوی خلدت بر مشام

 

آن قدر از خویش بی خود شو که در خود غیر او

خویش و نفسیّ و منی را ننگری منهای نام

 

گر بخواهی شام هجرانت شود صبح وصال

خویش را خالص نما در طاعتش هر صبح و شام

 

آتش افکن بر علایق، آب شو از خالصی

باد را از سر رها کن، خاک شو در آن مقام

 

هر مکان و هر زمانی یاد کن آن را که اوست

لامکان و لایزال و لایموت و لاینام

 

صاف کن قلب چنان خارای خود را تا در او

منعکس گردد صفات ذات حق همچون رخام

 

تو ز لاهوتیّ و بالا، نی ز ناسوتیّ و پست

نفس والا را مکن آلودۀ لذّات خام

 

تا دوباره نایل آیی در مقام قرب حق

کم بکن اکل و نیام و بیش کن ذکر و صیام

 

« شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن»

تیغ برکش از نیام و شو مهیّا بر قیام....

  • امید شمس آذر

ای سیبِ سرخِ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست ...

(ابوالفضل فاضل نظری)

 

سیب سرخی ز درختی افتاد

آن هم آسان، نه به سختی افتاد

 

داخل رود شد و چرخ زنان

شسته و پاک و جلا دیده از آن

 

شهر را عاشق خود کرد و گذشت

تا به سنگی زد و راهش برگشت

 

کج شد از آن سوی نهری از رود

باز هم رفت همانطور که بود

 

که کجا ایستد از راهش باز

قسمت آید به کدامین درِ باز

 

تا سرانجام به جالیز رسید

خویش در جمع هواداران دید

 

چه هوادار امینی بودند !

که همه سیب زمینی بودند

****


ای سیب بهشتی که ز دستم رفتی

رفتی رفتی، هرآنچه گفتی گفتی

 

امّا انصاف کن نیایی حالا

در جمع دو-سه سیبِ زمینی افتی

  • امید شمس آذر

ذرّه های باردار
زایش خورشید در راه است

  • امید شمس آذر


تیمّمی بکن و ساقی خوش الحان را

بزن صدا و گو: آوردی ام به سر جان را

 

لب پیالۀ دل آبشار خون گردید

به شارع لب چون خون خود ببر جان را

 

هوای آن سر زلف سرت به سر دارم

در این هوای سرابی سر آری ار جان را

 

دلم رسید به جان، جان به لب، لبم خشکید

خوران ز طلعت خود بر من آب حیوان را

 

ندیده دیده به دارالصفای خوی هم نیز

به طلعت تو گل آفتابگردان را

 

کجاست گنج زمین؟ تا به پای تو فکنم،

زمرّد و ظفر و لعل و درّ و مرجان را

 

چو عهد هجر تو چون بحر بیکران باشد

که می فشانی از آن موج را و طوفان را،

 

رخم شود چو زر زرد و موی سیم سپید

که تا بیابم از این بحر مرز پایان را

 

به دست تو بسپردم دل و سپارم جان

ولیک ران ملخ می برم سلیمان را

 

تو بی نیاز از این ها و من کنم تکرار،

حدیث بردن زیره به شهر کرمان را

 

بیا که دیگر از این بیش منتظر نکنی،

فقیر بی ادب مفلس پریشان را....

 

تیمّمی چو بکردیّ و این سخن گفتی

دهان بشوی، بکن غسل، واین گناهان را،

 

بریز و دیگر ازاین پس مگو چنین شعری

کزآن عقیده ببازیّ و دین و ایمان را

 

چو «شهسوار» به بازی بباز جان و سر و

سپار ماء معین(عج) آن شه سواران را

  • امید شمس آذر

به من گفتی که: قلب کوچکت جای غم ما نیست

ولی این قلب کوچک هم غمی دارد برای خود


رهایش می کنی، حرفی ندارد، او که تنها نیست

که آن بالا پناه محکمی دارد برای خود


ندانستی که اورنگ تو را نزدیک خود آورد ؟

چنان آصف که اسم اعظمی دارد برای خود


چه می بینی چنین خوارش؟ که بهر کشف مشهودات

به وقت مدّعا جام جمی دارد برای خود....


به هر حال ای دل! از این خردبینی ها مشو غمگین

بیا خر شو، خری هم عالمی دارد برای خود

  • امید شمس آذر
 خوشم لغزاندی و انداختی در این جهنّم ها
وخود گشتی بهشتی در پناه اسم اعظم ها
 
کلاغی پیرم اکنون مسخ گشته یا نهالی خشک
چنین وامانده در غوغای بی فرجام آدم ها
 
رفیقان پشت پرده شاد از غمهای همدیگر
و من ناباورانه خسته از این سور-ماتم ها...
 
تلنگر می زنندم باز: نشکن عهد دیرین را،
به یک سو بوسه ها بر تیغ و یک سو رقص پرچم ها
 
هنوز از گوشۀ عرش خدا کرشیپت می خواند
هنوزم گوش جان پر زمزمه ست از سکر زمزم ها
 
به چشمم حالیا کرّوبیان صف بسته پنداری
همه با باژها در دست ها بگرفته برسم ها
 
سلیمان ها همایین وار فکر بادپیمایی
ادیم خاک مست بوی هوم از کاسۀ جم ها...
 
جدا از این همه، باید بگویم: دوستت دارم
تو را می یابم آخر در میان عطر مریم ها
 
نگاه دوست ما را فانی خود می کند آنگاه
به سان پرتو خورشید روی قطره شبنم ها
 
و سهم جاودانی را به دست آورده، می بخشیم
و ما تکثیر می گردیم عالم ها در عالم ها...
 
 
 
  • امید شمس آذر
بچّه ها

    گرمای تابستان

            چه می خواهند

                            از کوچه ؟!


نقاشی های شگفت انگیز اثر استاد مرتضی کاتوزیان 2

  • امید شمس آذر

سوختم و ساختم از دور دهر

هستی خود ساختم و سوختم

 

نزد خرد لاف غم دل زدم

شمع سرا در حرم افروختم

 

بی ادبی شیوۀ خود ساختم

تا به حکیمان ادب آموختم

 

پند فلک پشت سر انداختم

باختم آن جمله که اندوختم

 

«حاصل عمرم سه سخن بیش نیست» :

سوختم و سوختم و سوختم

 

 

 

  • امید شمس آذر

قربانی غرور خدایان شدی

           سِرِس !

  • امید شمس آذر

چه جهانی است -خدایا- همه شور و همه شر؟

اینچنین بوده مگر عاقبت حال بشر؟!

 

تا به کی غائله و فتنه و آشوب خسان؟

تا به کی کهنگی و غفلت و حیرت آخر؟!

 

دیگر اینک شده وقتش، برسان طوفانی

تا درخت ستم از ریشه کند همچو تبر

 

اینک از جادّه پیداست غباریّ و دلم،

می دهد زآمدن فارس منصور(عج) خبر

 

اینک این فجر هویدا شده از سمت افق

طی شود شام و دمد صبح و شود وقت سحر

 

چون که شد "فجر"، دگر وقت "فرج" نزدیک است

فقط این تسمیه مانده ست به تکبیر ظفر

 

گل بهمن چو شکوفا بشود، فاصله ای،

نیست تا جلوۀ زیبا گل نرگس(س) دیگر

 

 

 

قاف تا قاف گرفته ست صفیر سیمرغ

همه آفاق به اشراق پیام خاور

 

نگران چیستی از سوختن برگ و بری؟

پر سیمرغ در افتاده به آتش دیگر !

 

  • امید شمس آذر

در  گوشۀ محراب طرب می بارد

از فرق سرت "فزت و رب" می بارد

پشتت به جهان گرم نباشد، آقا !

عمری ست که از کوفه عرب می بارد

( اکبر نیکجو)

 

 

این چه خروش از آسمان ها و زمین است؟

بر "قَد قُتِل" فریادگر روح الامین است

 

این المفر؟ شقّ القمر، محراب مسجد

در شهر کوفه پر زخون است و نمین است

 

از عرش می آید فغان، از فرش شیون

دیوار سر خم کرده و زار و غمین است

 

مولای انس و جان، امیر هر دو گیتی

افتاده در محراب و حرفش آن دم این است:

 

"فُزتُ و ربّ الکعبه" آسوده بگشتم

از هرچه در دنیا و این دار کمین است

 

گشته خِضاب از خون فرق سر محاسن

تنها نشان زینت مولا(ع) همین است

 

او سدره هست و ریشه در لاهوت دارد

گرچه به ظاهر شاخه اش سوی زمین است

 

فیض چنین سدره شد اکنون از زمین قطع

دیگر به قطع شاخسارش که ضمین است؟

 

بی آبرویی تا چه حد؟ یک تن کشد تیغ

روی امامش، آری ابن ملجم این است

 

-بی شرمی و گستاخی و بی آبرویی

در ذات او مانند یک گنج ثمین است-

 

بل -العیاذ باللّه- ار می دید، حتّی

می کشت آن کس را که ربّ العالمین است...

 

از سمعِ دمعِ شمعِ جمعِ خود پشیمان

گشته همان کوفه که دار بغض و کین است

 

امّا پشیمانی دگر سودی ندارد

آری نظام این جهانی اینچنین است

 

در بی کسیّ و غصّه و درد غریبی

بعد از مدینه کوفه شهر دوّمین است

 

جُغد همایون نیز رخت از شهر بربست

از آن زمان تا حال ویرانه نشین است

 

شب ها همه شب زنده دار و روز روزه

هو هو کنان بر پای آن عهد و یمین است

 

«امشب دگر کوفه علی بابا(ع) ندارد»

چل دزد زین پس والی این سرزمین است

 

درد علی(ع) را چاه می فهمید تنها

ور نه دل این مردمان کور و عمین است...

 

لیکن شود دیوار مسجد راست روزی

با دست آن که سرو اصحاب الیمین(عج) است

 

گر نیست آیات ظهورش، پس در این عصر

این چه خروش از آسمان ها و زمین است؟...

 


  • امید شمس آذر

دل اوقات چه تنگ است!، بیا تا برویم

بیش از این حوصله ننگ است، بیا تا برویم

 

هستی ما چو درو کرده و یغما بردند

چه دگر جای درنگ است؟، بیا تا برویم

 

سادگی نیست رهش در چمن این گل ها

دور گل های دو رنگ است، بیا تا برویم

 

سرفرازیم، وگر سر همه بازیم ز دست

گرچه پا بسته و لنگ است، بیا تا برویم

 

میخ می خواندمان سنگ سیه دل، باشد!

میخ را سر چه به سنگ است؟، بیا تا برویم

 

ما که یک عمر نشستیم و ز خود دور شدیم

خود کنون عرصۀ جنگ است، بیا تا برویم

 

دست بر دست روا نیست، نهادن خواهیم،

دست در دست قشنگ است، بیا تا برویم

 

«شهسوار»ان بشتابید که حق آن شماست

این چه شهد است و شرنگ است؟، بیا تا برویم

 

بغض خاموش فرو خفته رها خواهد شد

جاده هم گوش به زنگ است، بیا تا برویم

  • امید شمس آذر

ای بندۀ من، به سوی من بازبگرد

بخشیدن تو نیاورد بر من درد

 

من مهر فزاترین رحیمان هستم

هرگز نکنم تو را ز درگاهم طرد

  • امید شمس آذر

ای خالق منظومۀ شمسیّ و زمین

بنمای مرا ز خیل اصحاب یمین

 

گر سرزد از این بنده گناهی، توببخش

به سرور هر دو کون، محمود امین (ص)

****

گر می خواهی قلب مرا پرخون کن

ور می خواهی دو دیده ام جیحون کن

 

اما بر حقّ احمد و آل عبا (ص)

زدنی علماًَ، دانش من افزون کن

****

ای خالق من، نیست خدایم جز تو

کس نشنود آوای دعایم جز تو

 

عجّل بظهور حجّتک(عج) یا مولای

من لی غیرک، کیست برایم جز تو ؟

  • امید شمس آذر

چه بلندی

خورشید !

  • امید شمس آذر

بیا ای رسول خدا (ص) می نگر

قیامت بپا شد، بیا می نگر

 

حسین(ع)ات شده حال غرقه به خون

به صحرای کرب و بلا می نگر

 

به مسلخ شده با تنی چاک چاک

سر از تن، تن از جان جدا، می نگر

 

گلو تشنه و سر بریده، ولی

از آن تشنه نه، از قفا، می نگر

 

تن اکبر(ع) و اصغر(ع) و قاسم(ع) و

ابوالفضل العباس(ع) را می نگر

 

چو آلاله روید ز خون حسین(ع)

کند بوستان دشت ها، می نگر

 

حسین(ع) است شیر درنده، ولی

سر راه او دام را می نگر

 

که هفتاد و دو شمع سوزد، ولی

کند روشن اسلام را، می نگر

 

نیی نی، نوای حزین از کجاست ؟

به بی بودن نی، نوا می نگر

 

به ساز و نوای نوای نیین

ز سمفونی نینوا می نگر

 

به غمنامۀ "العطش" گوش کن

به بی تابی بچه ها می نگر

 

به سرهای بر نیزه کرده جلوس

به سرداری نیزه ها می نگر

 

عجیب است، یک روز و این قدر فجع ؟

به پامالی خون بها می نگر....

 

ولی گر خدا خواهد، از این به بعد

به خونخواهی او مرا می نگر

 

به خونخواهی شاه ذوالذوالجناح (ع)

به زیر لوای ولا می نگر

 

به همراه منصور ذوالذوالفقار (عج)

رجز خوان و بی مدّعا، می نگر

 

در آن روزها می شوم «شهسوار»

کفن بسته و با وفا، می نگر

 

نمی گویم و ما بقی را تو خود

بیا ای رسول خدا (ص) می نگر

 

 

 

  • امید شمس آذر

اصل

آن ناز است

که

باید کشید

  • امید شمس آذر

سرش بر سر نیزه همچون "الف"

تنش قعر گودال باشد چو "دال"

 

نگین روی انگشت، انگشت نیز

بریده به شکل "ب" باشد، سؤال:

 

"الف" را و "دال" و "ب" را ساخته است

چه واژه که هرگز نگیرد زوال؟

 

چه واژه؟ کز آن آسمان گریه کرد

زمین را بگفتا بسوز و بنال

 

چه واژه؟ کز آن جن و انس و ملک

به حیرت فتادند و گشتند لال

 

چه واژه؟ کز آن عرش از هوش رفت

بلرزید بر خود پریشان خیال

 

چه واژه؟ کز آن کوه چون بحر شد

بشد ابر بی آب بحر زلال

 

چه واژه؟ کز آن روی خورشید نیز

ز شرم و خجالت بشد سرخ و آل

 

چه واژه؟ کز آن نغمۀ بلبلان

بشد پا به سر نوحه و قیل و قال

 

چه واژه؟ کز آن آشکارا بشد

جلال خداوندی ذوالجلال

 

"ادب" بود آری،"ادب" بود آن

که اینسان ادا گشت و شد بی مثال

 

چنان واژه ای از چنان طائری

که بالی نزد جز به شوق وصال،

 

زبانی بگفتن نباشد روا

بباید نشان داد در همچو حال

 

چنین شعر نیز از چنین شاعری

که بیهوده می گوید و ابتذال،

 

ندارد طلوع و غروبش کج است

همان به که خامش شود «شهسوار».

  • امید شمس آذر

آیا خدا

غیر از ستاره

چیز دیگر آفریده است ؟!

  • امید شمس آذر

مختار نیست منتقم شاه کربلا

مانده به وقت رؤیت خونخواه کربلا

 

بربام زرد، رایت سرخش که می‌ وزد

دارد خبر ز بی کسی شاه کربلا

 

شمران روزگار، به هر سو به شیوه‌ ای

آتش زده به خیمه و خرگاه کربلا

 

مجنون نبوده، حرمت مجنون شکسته اند

عشاق غافل از شرف و جاه کربلا

 

از قاف تا به قاف، نه از نیل تا فرات

صهیون به دعوی آمده بالله کربلا

 

مهری اگرچه سر زده، یک گل بهار نیست

باید به شش جهت برسد آه کربلا 

 

تا نقش فسق و جور نشد محو از زمین

کی قصّه شد تمام به دلخواه کربلا؟

 

گویی به راستی دل سنگ آب می‌کند

تکرار ناشکیبی جانکاه کربلا

 

اینجا نزاع بر سر قطره است و آنطرف

عمّان کفر کوفته درگاه کربلا(۱)

 

هان! آنطرف تجارت ناموس می‌کنند

غیرت کنید لشگر آگاه کربلا

 

«شیشه» شکسته، «‌خواجه علی» زخمی و چنین

احوال قدس نیز به همراه کربلا

 

چشم انتظار ماست، بیایید بشنویم

از عمق جان سپارش کوتاه کربلا :

 

تا شربت شهادت نوشی، بایست قرص

رنگین که نیست خون تو از ماه کربلا

 

از راه کربلا گذرد راه قدس اگر،

از راه گنجه می‌گذرد راه کربلا...

پی‌نوشت: ــــــــــ

(۱) با اقتباس از بیت زیر، سرودۀ عارف علی‌اف از ایران شمالی(جمهوری آذربایجان):

قطره‌دن اؤتری نه غوغادی بو دورانیده کی

داغیدیر کافرین عمانی مسلمان قاپیسین



  • امید شمس آذر

از قافله ای بوی بلا می آمد

قلبی بر عشق مبتلا می آمد

آنجا که برای نهضتی سبز، حسین(ع)

از کعبه به سوی کربلا می آمد

  • امید شمس آذر