حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

۳۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

بعضاً پیش می آید که برخی دوستان شوخ طبعی شان گل می کند و به منِ تک خط ایرانسلی تک زنگ می زنند که مثلاً من با آنها تماس بگیرم. من هم در جواب این بیت پرمحتوای مطلع غزل علی آقا واحد -شاعر فقید ایران شمالی- را برایشان پیامک می کنم:

« کؤنول! وفاسیز اولان نازلی یاره یالوارما

نه اعتبار اونا؟ بی اعتباره یالوارما » !!

  • امید شمس آذر

بررسی داستان کوتاه "سه نفر" نوشتۀ رضا امیرخانی

منبع: ماهنامۀ همّت (هسته های مقاومت تاکتیکی) شمارۀ ۲

 

داستان کوتاه "سه نفر" از رضا امیرخانی، داستانی است از نوع اجتماعی که شرح خاطرۀ یک روز سه نفر دانشجوی دانشگاه تهران است که از زبان نویسنده یا اوّل شخص که یکی از آن سه نفر است، روایت می شود. موضوع کلّ داستان، بازخوانی گوشه ای از دردهای نگفتۀ جامعه ای است که نویسنده به همراه دو شخصیّت دیگر داستان، از آن جامعه اند. با این حال خواننده تا قسمت های پایانی داستان، متوجّه این قضیه نمی شود.

اجزای تشکیل دهندۀ داستان عبارتند از: محیط شلوغ و پر سر و صدای مقابل دانشگاه، سه نفر دوست که محور اصلی روایت را تشکیل می دهند و در نهایت چند نفر دوره گرد دستفروش که از ابتدای داستان تا اواخر آن نقش بازی می کنند. عناصر تشکیل دهندۀ داستان نیز در ابتدا اشاره ای کوتاه به دستفروشان است و سپس توصیفی از دو دوست راوی ضمن اتّفاقاتی که در حین قدم زدن این سه می افتد. راوی سپس توضیحی مختصر از تجربیّات و مشاهدات خود دربارۀ دستفروشان ارائه می دهد. در بخش بعدی، جزء اصلی داستان که برخورد این سه دوست با یک دستفروش در آن طرف خیابان است، رقم می خورد. در نهایت، بخش پایانی داستان مربوط می شود به رمزگشایی از ماجرای این سه نفر و مشخّص کردن این که اینان از کدام طبقۀ جامعه محسوب می شوند.

در بخش پایانی، هیچ اتّفاق داستانی ای نمی افتد و در واقع، وقایع به پایان رسیده است؛ ولی با توضیحات نویسنده است که خوانندۀ داستان، متوجّه قضایای پشت پردۀ وقایع می شود. قضایایی که حتّی بخشی از نقش آفرینان داستان یعنی دستفروشان نیز متوجّه آن نمی شوند. نویسنده مشخّص می کند که به همراه دو نفر دوستش از جامعۀ ایثارگران و جانبازان جنگ تحمیلی هستند. در واقع نویسنده در بخش پایانی -به ویژه در آخرین جمله اش- ضربۀ نهایی را وارد می کند. ولی در جای جای داستان نیز به طور غیر مستقیم به نحوی که خوانندۀ معمولی متوجّه نمی شود، به موضوع اشاره کرده است. البتّه خوانندگانی که با سه نقش آفرین اصلی داستان همدرد و از جامعۀ آنان اند، می توانند موضوع را دریابند، ولی خوانندگان عوام حکم دستفروشان داستان را دارند که به سه نفر، نادانسته اهانت کرده اند؛ و گویی نویسنده، عامّۀ خوانندگان را نسبت به دستفروشان داستان کمی محرم می داند و سخن نهایی خود را که در حکم یک نوع شوک و ضربۀ روحی است، با آنان در میان می گذارد. در اینجا است که خواننده نزد وجدان خود احساس سرافکندگی و تا حدودی بی ارزشی می کند؛ خصوصاً آنجا که نویسنده اشارات غیر مستقیم خود به موضوع جانبازیشان در ضمن داستان را تا حدودی غیر جدّی بیان می کند و این باعث می شود خوانندۀ ناآگاه موضوع مزبور را شوخی گرفته و ای بسا لبخندی هم به لب نشانده باشدکه در پایان موجب پشیمانی اش می شود !

نویسنده در این داستان به خوبی از عهدۀ همراهی خواننده برآمده و خوب توانسته خواننده را وادار به دنبال کردن شخصیّت های داستان به همراه ماجراهایشان بکند. اصل غافلگیری را هم به خوبی رعایت کرده است. مجموع عوامل پیش گفته، موجب لذّت بردن از اثر شده اند. برای نمونه، در ابتدای داستان در توصیف دوستانش می گوید:

« سه تایی به احتیاط از خیابان رد می شویم. من دست امیر را گرفته ام، علی دست مرا. به نظر من این دو تا داخل پیاده رو خیلی باوقار قدم می زنند. همیشه از قدم زدن با آنها کیف می کنم. فرقی نمی کند تهران باشد یا شهرستان، خیابان باشد یا بیابان، شلوغ باشد یا خلوت. همیشه این دو تا همین طور محکم و استوارند. چه در بیابانی خلوت و چه در خیابانی شلوغ مثل همین خیابان انقلاب تهران. امیر و علی همیشه با وقار قدم می زنند. انگار در سراشیبی راه می روند. روی هر قدم فکر می کنند....»؛

در انتها نیز به شرایط خاصّ خود و دوستانش اشاره می کند. در اینجا با مقایسۀ این دو قسمت، خواننده این پیام را دریافت می دارد که: بر خلاف آنچه عدّه ای تبلیغ می کردند، مشکل اصلی قشر ایثارگر، مسائل رفاهی از قبیل "راحتی رد شدن از خیابان"(!) -به قول داستان- نیست. بلکه مشکل ایثارگران، بیشتر ناشی از وضعیّت نابسامان فرهنگی و اجتماعی امروز جامعه است و خون دلی که از آن می خورند. چه، اگر از ابتدا دغدغۀ مسائل رفاهی را داشتند، هرگز تن به حضور در صحنه های خون و آتش نمی دادند.

 

پایان

  • امید شمس آذر

نوای عشق که بی ساز و بی ترانه زدند

فدائیان تو ره تا به بی کرانه زدند

 

میان پیری گلشن که سرد در خواب است

هزار غنچۀ نشکفته ات جوانه زدند

 

بیا ببین که هزاران هزار هم در باغ

به یاد روی تو گلبانگ عاشقانه زدند

 

شنیده ام چو به میدان تیر تقدیرت

به تیر تو دل عشّاق را نشانه زدند

 

سران قسمت و مستان پا برهنۀ تو

سر خرید و فروش غم تو چانه زدند

 

در انتظار تو زنگار بست آینه ها

نشان صبر و لیاقت به روی شانه زدند

  • امید شمس آذر

اگر شنگول و منگول به جای خانۀ خودشان، وسط جنگل گم می شدند، گرگه مجبور نبود برای گیر انداختن آنها ادای مادرشان را در بیاورد.

حال، چه احمق باید باشند گرگهایی که در قلمرو مادر بچّه ها به سرشان می زند به آنان بگویند: " من گرگم، آمده م شما را بخورم، همینی که هست " !!...

نااهلان و نامحرمان احمق! اینجا مملکت امام خامنه ای ست، نه پادگان رضاشاه.

  • امید شمس آذر

کسی که مرا دوست داشته باشد، در من عمیق می شود. و کسی که در من عمیق شود، می تواند مرا بشناسد. و کسی که مرا بشناسد، می داند با من چطور رفتار کند؛

پس:

از میان آنانی که ادّعا می کنند دوستم دارند، آنکه هنوز نمی داند با من چه رفتاری داشته باشد، دروغگو ست.

  • امید شمس آذر

منّت در ازای انجام خدمت به هیچ روی پسندیده نیست. چون دو حالت بیشتر متصوّر نیست:

یا خدمت رسان، خود به انجام آن خدمت احتیاج دارد یا احتیاج ندارد؛ اگر احتیاج دارد، باید منّت هم بکشد نه اینکه منّت بگذارد. اگر هم احتیاج ندارد، کار خیری را در راه خدا انجام داده است. منّتش چیست؟

  • امید شمس آذر

توی راهروی دانشکده می رفتم، کلید از دستم افتاد زمین. یک دختری برداشت داد دستم.... . نمی دانم، حالا باید ازش خواستگاری کنم ؟!

سریالهای ایرانی زیاد می بینم.

  • امید شمس آذر

از کج سریّ و عصیان، گشته م دچار نسیان

جانم ملول گشته، از کثرت معاصی

 

آه از فساد طغیان، داد از هوای سرکش

فریاد از این گناهان، افغان ز نفس عاصی

 

ترسم به روز میعاد گویند: نیست سودی

بر حال تو به توبه تا لابه و مراثی

 

این نیست جنگ صفّین، دیگر اثر ندارد

اندر میان میدان ترفند عمروعاصی...

 

پس رحم کن الهی، بر این ضعیف طاغی

من نیز اگر بخواهی گویم تو را سپاسی

 

نشناختم مقام و جاه تو را از اوّل

باید ز سر بگیرم درس خداشناسی

 

 

  • امید شمس آذر

خداوندا! تو توّاب و غفوری

خدایا1 از پلیدی ها به دوری

 

منم افتاده در چنگال شهوت

نما بر بندۀ خود عفو و رحمت

 

بده توفیق برگشت از گناهم

نما راه درستیّ و فلاحم

 

 خداوندا! تو ستّارالعیوبی

خدایا! از همه خوبان تو خوبی

 

مکن یک لحظه بر خود واگذارم

مبادا طاعتت را وا گذارم

 

مبادا فرعونم طغیان نماید

به پیش درگهت عصیان نماید

 

مبادا موسی ام معیوب گردد

به دست فرعونم مغلوب گردد

 

خداوندا! سمیعیّ و بصیری

خدایا! بندگان را دستگیری

 

من اینک عهد خود با خود شکستم

به دستم بند پیمان را گسستم

 

به حقّ آن ولیّ و حجّت خود (ع)

به حقّ دست و چشم و صورت خود (ع)

 

ببخشا بر من این جرم و جنایت

به چشم عفو کن بر من عنایت

 

خداوندا! ببین غرق گناهم

بده در قرب عفو خود پناهم

 

اگر بار گناهم بی کران است

و لیکن رحمت تو بیش از آن است

 

بخورد آدم همان یک دانه گندم

بشد روی زمین، شد باب مردم

 

ولی من خوشه، بلکه خرمن آرم

به جز لطف تو امّیدی ندارم

 

ببخشاینده ام تنها تویی تو

بسوزاننده خرمن ها تویی تو

 

خدایا! بارالها! کردگارا!

کریما! خالقا! پروردگارا!

 

سلاما! مؤمنا! حقّا! وکیلا!

علیّا! باعثا! حیّا! دلیلا!

 

کسی کو وجهه در هر سویی تو

کسی کو لیس هو إلّا هویی تو

 

به درگاهت کنون رو کرده ام زار

به دستم هست نامه یْ تیره و تار

 

تو گر طردم کنی، رو بر که آرم؟

به غیر از تو که باشد شهریارم؟

 

خداوندا! تو پاک و مهربانی

خدایا! چارۀ بیچارگانی

 

تو اینک از عذابم بی نیازی

شده م سوی تو بهر چاره سازی

 

ولی من احتیاج سخت دارم

به رحمت از سویت ای کردگارم

 

بکن چاره مر این محتاج مسکین

أغثنی یا غیاث المستغیثین!

 

خداوندا! تو رحمان الرّحیمی

خداوندا! حلیمیّ و کریمی

 

تو منّانی، تو ذوالعرش المجیدی

تو فعّالٌ لما که خود یُریدی

 

بما تخفِی الضّمائر تو خبیری

محیط کلّ شیئیّ و قدیری

 

و لا قوّة جز از سویت، و لا حَول

و أنت ذاکرٌ ذوالعرش ذوالطَّول

 

ز تو خواهم که علّام الغیوبی

که گردانندۀ چشم و قلوبی

 

به اسم اعظمت، آنکه به هر وقت

دُعیتَ بهْ، أجَبتَ الدّاعَ در وقت

 

إذَا اسْتُرحِمتَ بهْ، رحمت بباری

إذَا اسْتُفرِجتَ بهْ، فَرَّجتَ فوری

 

بأرواح الشّهید الغزوة البدر

بما أنزلته فی لیلة القدر

 

که تَقبِل توبتی وَ اکْفِر معاصی

و بعدهْ کُفَّ بأس النّفس عاصی

 

و غفّار الذّنوب اغفر ذنوبی

و ستّار العیوب استر عیوبی

 

و أحفظنی بإذنک من بلایا

بحقّ أحمدٍ وآلهْ(ص)، خدایا....

  • امید شمس آذر

کسی

به داد عاشقان نمی رسد

  • امید شمس آذر
اینکه یکی از جنبه های اعجاز قرآن کریم، اعجاز علمی آن است، خودش باز معجزه است؛ زیرا این معنی را می دهد که قرآن از هدایت ماتریالیست های آخرالزّمان نیز غافل نمانده است.
البتّه مذهبی های ما هم باید توجّه داشته باشند که پرداختن به جنبه های علمی اعجاز قرآن، منحصر به "تأیید قرآن با علم" نیست، و "تأیید علم با قرآن" از آن مهمتر است. هرچند قرآن در درجۀ اوّل یک کتاب علمی نیست و شأنش به عنوان برنامۀ جامع سعادت دنیوی و اخروی بشر فراتر از آن است، ولی محصور ساختن تعالیمش در چارچوب یافته های علوم مادّی تا به امروز، توهینی بس بزرگتر به ساحت مقدّس آن شمرده می شود.
  • امید شمس آذر

فارغ زغم فرّ و شکوه آمده ایم

از تنگی دوران به ستوه آمده ایم

 

گنجیم که از خرابه ها خاسته ایم

خورشیدیم و ز پشت کوه آمده ایم

****

از برگ درخت توت ما را روزی

ابریشم خوش قوارۀ به روزی

 

ما شمع قمارباز عالم سوزیم

پروانه! به ما پیله نکن، می سوزی

****

بر سینه ی مان علامتی خوش باشد

زآن گر برسد ملامتی، خوش باشد

 

بر ملک جهان نمی فروشیم این را

زیرا به جهان سلامتی خوش باشد

****

تا کی سر بقچه را عیان باید داشت؟

یا چشم به دست این و آن باید داشت؟

 

شکرانۀ روز وصل، شرح شب هجر

رازی ست که در سینه نهان باید داشت

  • امید شمس آذر

به پشمین قبای نسوزت مناز

چو خود پنبه ای، آتشت یار بین

 

تو خود پشم شو، پنبه پوشی چه باک؟

بیا و صفا و صفا در دل نار بین

 

بشو چشم دل از غبار طمع

یکی را به تسبیح و زنّار بین

 

به بتخانه و مسجد و دیر و غیر

نشان از جمال رخ یار بین

 

بیا و افاضات اهل طریق

به لفظ کم و عمق بسیار بین

 

جمال جنان را نه در زهد شیخ

در آن یار حلّاج اسرار بین

 

ز خود تا خدا یک الف بیش نیست

به بغداد در چوبۀ دار بین.

  • امید شمس آذر

آن محتسبی که مست گیرد

اکنون قدحی به دست گیرد

 

از توبه قدح شکست و اینک

توبه ز قدح شکست گیرد

 

تا شعلۀ عشق نازنینی

در خرمن هر چه هست گیرد

 

آن کو سر زلف چون گشاید

عطّارْ مغازه بست گیرد

 

ور خیزد و سروِِِِِِِِِ قد فرازد

سرو چمنی نشست گیرد

 

تا بانگ برآورد به زنهار

آواز هزار پست گیرد

 

لب هم ز عتاب گر ببندد

شیرازۀ دل گسست گیرد

 

دریا و زمین و آسمان مست

ماهیّ و پرنده جست گیرد

 

شاد آید و مست "شهسوار" و

« جامی ز می الست گیرد »

  • امید شمس آذر
  • چکیده

دیرینه-انسان شناسان از دیرباز معتقدند که نوع انسان در سیر تکاملی خود، دو بار دچار جهش زنتیکی شده است: بار نخست حدود ۳۵ تا ۴۰ هزار سال پیش و بار دوم حدود ۷ تا ۸ هزار سال پیش. همچنین زمین شنان نیز می گویند زمین ما در پایان عصر یخبندان، سه بار دستخوش سیلاب های عظیم جهانی شده است: ابتدا حدود ۱۴ تا ۱۵ هزار سال پیش، بار دوم حدود ۱۱ تا ۱۲ هزار سال پیش و سومین بار حدود ۶۹۰۰ تا ۷۷۰۰ سال پیش. سیلاب سوم جهانی و جهش دوم ژنتیکی، گذشته از زمان وقوع، مکان مشترکی نیز دارند: خلیج فارس و سواحل شمالی آن. "جفری رز" دانشمند باستان شناس انگلیسی، فرضیه ای بدین صورت ارائه داده که: «مردمان متمدّن سواحل شمالی خلیج فارس، در اصل از دهها هزار سال قبل در بستر کنونی اش که آن زمان دشت حاصلخیزی بوده، ساکن بودند و پایه های تمدّنی خود را بنیان نهاده بودند. طیّ سیلاب سوم -که خلیج فارس حاصل آن است- به سواحل شمالی کوچیده اند و اکنون آثار تمدّن اولیه شان احتمالاً در عمق آبهای خلیج فارس قابل اکتشاف است». این فرضیه در صورت اثبات، شاهد دیگری است بر مالکیّت معنوی ایران بر خلیج فارس؛ اسطورۀ ایرانی  "گاو سرسوک" نیز سندی بر آن است.

واژگان کلیدی

خلیج فارس - سیلاب جهانی - جهش ژنتیکی - تمدّن سومر و ایلام - فرضیۀ جفری رز - گاو سرسوک

  • مقدّمه

از روزی که بشر به کار تدوین و نگارش تاریخ مبادرت ورزید برای مکانهای جغرافیایی نیز نام ‌های با مسمّایی انتخاب کرده که آبراه جنوبی و جدا کنندۀ فلات ایران از شبه جزیرۀ عربستان نیز یکی از این موارد بوده که با نام "دریای پارس" از آن دوران کهن به یادگار مانده ‌است.

دربارۀ نام خلیج فارس تا اوایل دهۀ ۱۹۶۰ میلادی هیچ گونه بحث و جدلی در میان نبوده و در تمام منابع اروپایی و آسیایی و آمریکایی و دانشنامه ‌ها و نقشه ‌های جغرافیایی این کشورها نام خلیج فارس در تمام زبان ‌ها به همین شکل یاد شده ‌است. کشورهای عربی نیز تا پیش از این تاریخ از عبارت خلیج فارس در مکاتبات رسمی خود استفاده می‌ کردند.

"خلیج فارس" یا در اصل "دریای فارس"* و مترادف های آن در سایر زبانها، از جمله نامهای قدیمی و باستانی و نامی است بر جای مانده از کهن ‌ترین منابع، که از سده ‌های پیش از میلاد در زمانهای مختلف تاریخی به طور مستمر در اسناد، قراردادها و مکاتبات موجود در همۀ زبان ها و ادبیّات جهانی مورد استفادۀ همۀ اقوام و ملل دنیا قرار گرفته ‌است و با پارس، فارس، ایران و عجم و معادل های آن در سایر زبان ها گره خورده ‌است. نخستین بار در روزگار هخامنشیان، این دریا "پارسا درایا" یا "دریای پارس" خوانده شد، طبق کتیبه‌ای که از داریوش پادشاه هخامنشی، در تنگۀ سوئز بدست آمده، از آن به عنوان "درایا هچا پارسا آیتی" یعنی دریایی که از پارس می‌ آید یاد شده و این سند به عنوان نخستین مدرک تاریخی موجود است که حقّانیت نام خلیج فارس را به وضوح نشان می‌دهد.

 تا قرن ۱۹ میلادی، تقریباً در تمامی اسناد و مکتوب های عربی، این آبراهه در فارسی با نام خلیج فارس یا دریای فارس، در عربی با نام ‌های الخلیج الفارسی/بحرالفارسی/بحرالعجم و در زبان ‌های اروپایی با نام ‌هایی مانند Persian Gulf،  Sinus Persicus، Persische Golf، و Golfo di Persia نامیده می‌شده‌ است. در بازۀ زمانی کوتاهی در قرن ۱۷ میلادی، در بعضی اسناد بریتانیایی و ترکی از این آبراهه با عنوان خلیج بصره نام برده شده بود که حکایت از اهمّیت بصره در تجارت آن دوران داشته ‌است. (البتّّه خلیج واقعی بصره یکی از ۱۵خلیج‌ کوچک در خلیج فارس است که در انگلیسی به آن bay می گویند و در فارسی بیشتر به "خور" ترجمه می‌شود). همچنین در سال ۱۲۱۹ خورشیدی، دولتمردان انگلیس، نام دریای بریتانیا (!!) را برای خلیج فارس به کار بردند، امّا این نام پذیرشی نیافت و آن را رها نمودند.

امّا صاحبنظران بر این باورند که تحریف نام خلیج فارس به شکلی که امروز مشاهده می کنیم، سناریویی بود که بعد از ملّی شدن صنعت نفت ایران و خلع ید شرکتهای انگلیسی و قطع روابط ایران و انگلیس، توسّط کارگزاران انگلیسی در دورۀ تحت قیمومت شیخ نشین ‌های خلیج فارس آغاز شد و به طور ویژه برای نخستین بار،این فردی به نام رودریک اوون یکی از نمایندگان سیاسی انگلیس مقیم در بحرین از سال ۱۳۲۹(۱۹۵۰ م.) بود که ابتدا عبارت ساحل ع.ر.ب.ی را برای منطقۀ جغرافیایی بخش جنوبی خلیج فارس -که متعلّق به عرب های تحت الحمایۀ انگلیس بود- مرسوم ساخت و سپس به مرور کلمۀ خلیج ع.ر.ب.ی را جایگزین آن ساخت و سپس این نام را به کلّ خلیج فارس تعمیم داد. وی در سال ۱۹۵۸ کتابی به نام حبابهای طلایی در خلیج ع.ر.ب.ی را نوشت و در مقدّمۀ کتاب از تغییر نام خلیج فارس دفاع کرد و ضمن جملۀ معروفش نوشت که: «من در تمام کتب و نقشه‌های جغرافیایی نامی غیر از خلیج فارس ندیده بودم ولی در چند سال اقامت در سواحل خلیج فارس(بحرین) متوجه شدم که ساکنان ساحل عرب هستند. بنابر این ادب حکم می‌کند که این دریا را به نام عرب ها بنامیم [ادب از نوع انگلیسی!!]». (مجلۀ العربیّه نیز در شمارۀ دوم خود در ۱۹۵۸ این مطلب را بیان نموده‌است).

در سال ‌های اخیر و به ویژه از دههٔ شصت میلادی به این سو، نام جعلی خلیج ع.ر.ب در برخی منابع تحت حمایت بیشینهٔ دولت ‌های عربی و گاه غیر عربی به گونه‌ای فزاینده در حال رقابت با نام خلیج فارس است. جایگزینی نامی قومی به جای یک نام تاریخی، باعث پدیداری نام «خلیج همیشه فارس» یا «خلیج همیشگی فارس» از سوی ایرانیان گشته‌است. ایرانیان خلیجی موسوم به خلیج ع.ر.ب.ی/ع.ر.ب را نامی جعلی می‌دانند که کشورهای عربی از ابتدای دهۀ۱۳۳۰ خورشیدی به تحریک انگلستان  بر روی خلیج فارس نهاده اند. سازمان ملل و سازمانهای جغرافیایی بین اللمللی(غیر عرب) همگی خلیج فارس را تنها نام معتبر می دانند. در پی استعلام از وزارت امور خارجۀ بریتانیا دربارۀ نام این آبراه، ایشان نیز به صراحت نام خلیج فارس را صحیح دانسته‌اند؛ امّا با این همه باز شاهدیم که هر از گاهی از جانب حاشیه نشین های خلیج فارس، ادّعاهای کهنه دوباره نو می شود و بعضاً مؤسّسات آمریکایی و اروپایی هم با سناریویی از قبل طرّاحی شده، به شکل وسیعی از جعل نام این دریای تاریخی استقبال می کنند. به طوری که در سال ۱۳۸۳ خورشیدی مؤسّسۀ آمریکایی نشنال جئوگرافی در اطلس جغرافیایی خود در کنار نام مشهور خلیج فارس از واژۀ مجعول خلیج ع.ر.ب.ی نیز استفاده کرد. چند سال بعد از آن یعنی در سال ۱۳۸۵ خورشیدی نیز مسئولان موزه "لوور" پاریس واژۀ مجعول "خلیج" را به جای خلیج فارس بکار بردند، هر چند که این دو مؤسّسۀ مذکور با اعتراض شدید ایرانیان وطن دوست مواجه شده و در مدّت کوتاهی با عذرخواهی، تحریفات صورت گرفته را تصحیح کردند، امّا متأسّفانه این معضل به اینجا هم ختم نشد و این روند تا به حال نیز ادامه داشته و دارد، به طوری که در یکی-دو سال اخیر نیز اخباری دیگر توسّط برخی از آژانس‌های خبری مبنی بر تحریف نام خلیج فارس اعلام شد. این بار نام تاریخی خلیج فارس، توسط سایت‌های "گوگل" و نیروی دریایی ارتش آمریکا مورد تحریف واقع شد که بلافاصله همانند موارد قبلی با اعتراض شدید ایرانیان مواجه شد. گوگل نام خلیج فارس را حذف کرده و از نام خلیج ع.ر.ب برای این محل استفاده کرده‌ بود. اما نکتۀ اساسی اینکه در کنار این گونه انتقادات و اعتراضات مردمی، دولتمردان نیز پا به پای ملّت وظیفه خواهند داشت که در این مقطع حسّاس با نگاهی ویژه موضوع مربوط به خلیج فارس را رصد کرده و در صورت ادامۀ تحریفات، در دادگاه ‌های بین المللی اقامۀ دعوا نمایند... .

ولی در این میان، شاید مهم ترین نکته -که تا به حال چندان توجّهی به آن نشده است- این باشد که خود تحریف کنندگان، هیچ گاه ادّعا نکرده اند که اسم جعلی مورد ادّعایشان، از سابقۀ تاریخی دیرینی برخوردار است؛ بلکه برعکس، در اظهار نظرهایشان کاملاً معترفند که در هیچ دوره ای این دریا جز با نام فارس خوانده نشده است و در واقع اینان برآنند که  از این به بعد نام دریا را عوض کنند!** لیکن تنها مستمسکی که بدان استناد می جویند، عرب زبان بودن ساکنان سواحل جنوبی و بخش قابل توجّهی از کرانه های شمالی آن است. در این راستا، آنان اخیراً شروع به فعّالیت در عرصۀ باستان شناسی زیر دریایی در اعماق خلیج فارس کرده اند تا در کنار این مسئله، با استشهاد به روایات تاریخی و بعضاً اسطوره ای موجود -که از اینگونه روایات نیز برداشت های خاصی امکان پذیر است- حضور اقوام عرب زبان و به طور کلّی سامی نژاد در این منطقه را هرچه بیشتر به به زمان های دور برسانند. از جمله مهم ترین شواهدی که آنان اقامه می  کنند، افسانۀ بابلی "گیل گمش" و محلّ وقوع بخش مهمّی از آن یعنی جزیرۀ "دیلمان/دیلمون" است که بنا به گزارش محقّقان انگلیسی با جزیرۀ بحرین تطبیق دارد. نگارنده در مقاله ای با عنوان "عناصر ایرانی در کهن ترین حماسۀ جهانی" به بررسی نظرات مختلف پیرامون این موضوع پرداخته ام و نظری را که سعی در تطبیق دریای دیلمون و جزیرۀ میان آن با خلیج فارس و جزیرۀ منامه/کشور بحرین امروزی داشته است، رد نموده ام. در میان تمدّن های تاریخی شناخته شدۀ این منطقه نیز، تمدّن های سومر و ایلام کهن ترین آنان اند که هر دو متعلّق به سواحل شمالی خلیج اند. هرچند نژاد این مردمان نه سامی بوده و نه آریایی بوده، ولی از آن رو که مدنیّت شان مربوط به شمال بوده و میراث خود را برای حکومت بعدی هخامنشی به جای گذاشتند، ارتباط شان با ایران و حکومت فراگیر ایرانی -که نام خلیج قارس را به این دریا داده است- از این دیدگاه قابل بررسی است.

مقالۀ حاضر سعی دارد با تکیه بر این قضیه و با بررسی یک فرضیۀ جدید باستان شناسی در این عرصه، موضوع باستان شناسی زیر دریایی خلیج فارس را از منظری نو مورد کنکاش قرار دهد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*خلیج، طبق تعریف جغرافیایی به پیشروی آب در خشکی اطلاق می شود؛ در حالی که پهنۀ آبی مورد بحث ما اینچنین نیست و طبق یافته های باستان شناسی، نه تنها پیشروی نداشته بلکه پسرفت هم کرده است. شهر باستانی شوش که امروزه با نواحی میانی استان خوزستان کنونی تطبیق دارد، در حدود ۴۰۰۰ سال پیش شهری ساحلی و یک بندر بازرگانی بوده است. رود های دجله و فرات هم که اکنون پس از پیوستن به هم با نام شطّ العرب و آن نیز پس از پیوستن با کارون با نام اروندرود به دریا می ریزند، روزگاری از هم جدا بوده و هر یک به طور مستقل به دریا می رسیدند.

**در پایان مقاله به این موضوع بیشتر پرداخته خواهد شد.


  • یک نظریّۀ زیست شناسی

دیرینه-انسان شناسان از دیرباز معتقدند که نوع انسان در سیر تکاملی خود،دو بار دچار جهش زنتیکی شده است:

بار نخست حدود۳۵ تا ۴۰ هزار سال پیش و بار دوم درحدود ۷ تا ۸ هزار سال پیش؛اولی،زمان پیدایش انسان های خردمند(هموساپینس)دارای عقل،دین،نظام خانواده و... است،در مدّتی کوتاه؛در حالی که قبل از آن،روند تکامل در طیّ میلیونها سال،تازه به ظهور نئاندرتال ها انجامیده بود که چندان پیشرفته نبودند.

دوّمی،زمان پیدایش انسان های خردمند خردمند(هموساپینس ساپینس)دارای تمدّن و حکومت و قانون است؛ذر حالی که قبل از آن،بشر هرچند "فرهنگ" داشت،ولی صدها قرن از تمدّن بی بهره بود و در غارها و جنگلها به سر می برد. "اسمیت سوئیان"انسان شناس دانشگاه کلمبیا(انستیتو تحقیقاتی)در سال ۱۹۶۱میلادی اعلام کرد: «اجداد انسان جدید،نخستین بار،از ۳۶هزار سال پیش در ناحیۀغار شالیندار/شیندر عراق در ۹۰ کیلومتری جنوب غرب اورمیه زندگی می کردند».کمیسیون ملّی یونسکو در ایران،بعد از بررسی حاصل تحقیقات آمریکایی ها،در گزارش آبان ماه ۱۳۳۶ خود،اعلام کرد:«ابزار آلات انسان دورۀ لوالوازین که که حدود ۳۵هزار سال پیش از میلاد در منطقۀ آذربایجان می زیست،از غار تام تاما/تمتمان در ۱۶کیلومتری شمال غرب اورمیه[واقع در سلماس کنونی]به دست آمده است».

هرچند یافته های باستان شناسی در این مورد به حدّ کافی متقن است،ولی روایات دینی-در باب هبوط آدم(ع)-نیز آن را تأیید می کند.آنجا که می گوید: «هفت آدم بر روی زمین-یکی پس از دیگری-بنیادگذار هفت عالم(دورۀ تمدّنی)بوده اند که آخرینشان،اوّلین پیامبر و نیای گونۀ ماست».(البتّه همۀ این دوره های تمدّنی،متعلّق به سراسر زمین نبوده اند)؛و همان طور که شواهد جهش اوّل در شمال غرب فلات ایران یافت شده،قرائنی هم که دانشمندان را به جهش دوم رهنمون ساخته،در جنوب غرب آن متمرکز است: برآمدن بدون مقدّمۀ تمدّن های ایلام و سومر.


  • یک نظریّۀ زمین شناسی

تحقیقات زمین شناسی از سال ۱۹۷۰میلادی به بعد می گوید: «زمین ما پس از پایان آخرین عصر یخبندان-که حدود ۱۲۵هزار سال پیش آغاز شد،و به تبع آن پایان آخرین بیشینۀ یخچالی-که از حدود ۲۲هزار سال پیش آغاز و در حدود ۱۷هزار سال پیش تمام شد-سه بار در مناطقمختلف ساحلی خود،دستخوش سیلاب های ناشی از ذوب یخ ها شده است: بار اوّل بین ۱۴ تا ۱۵ هزار سال پیش،بار دوم ۱۱ تا ۱۲ هزار سال پیش و سومی حدود ۶۹۰۰ تا ۷۷۰۰ سال پیش».("گراهام هنکاک"در اثر خود با نام Under World The Mysterious Origins of Civilization دنیای پنهان،خاستگاه های اسرارآمیز تمدّن به  موضوع ارتباط این سیلاب ها با نابودی تمدّن های باستانی و شواهد آن در اسطوره های ملل می پردازد.معروفترین این روایت ها،مربوط به تمدّن افسانه ای آتلانتیس است که با توجّه به اظهار نظر افلاطون،نابودی آن در اثر سیلاب دوم بوده است).

زمان وقوع سیلاب سوم جهانی،به نحو قابل تأمّلی با زمان وقوع دومین جهش ژنتیکی(=هبوط آدم<ع>:۷۶۰۰ سال پیش)مطابقت دارد.همین امر،یکی از دانشمندان باستان شناس را بر آن داشته که اخیراً فرضیه ای ارائه دهد که از ارتباط این دو موضوع با یکدیگر حکایت دارد.


  • فرضیۀ جفری رز

"جفری رز"باستان شناس واستد دانشگاه بیرمنگام انگلستان،اعتقاد دارد:

«خلیج فارسی که امروز می شناسیم،بیشتر از ۷-۸هزار سال وجود تاریخی ندارد.در  واقع این پهنۀ آبی در زمان های دور،مرتّب پر و خالی می شده؛در طول عصر یخبندان،به علّت پایین آمدن سطح آب های جهانی و متمرکز شدن شان در قطبین،خلیج فارس جای خود را به دشت حاصلخیزی داده که در زمان اوج وسعت خود،مساحتی به اندازۀ کشور انگلستان داشته است.این سرزمین از شرق توسّط دریای عمان و از جهات شمال،جنوب و غرب توسّط رودهایی سیراب می شده است.در واقع،خلیج کنونی فارس،رهاورد طغیان اقیانوس هند طیّ وقوع سیلاب سوم جهانی در حدود ۸۰۰۰سال پیش است.تا پیش از آن،این سرزمین،مأوای مردمانی بود که از ده ها هزار سال پیش در بستر کنونی آن ساکن بودند».

اینان احتمالاً نوادگان "کرومانیون"های آفریقا بودند که در حدود ۶۰هزار سال پیش،شمال آفریقا را ترک کردند و احتمالاً دسته ای از آنها در به وجود آمدن تمدّن مصر و سومر نیز نقش داشتند و به طور کلّی سامیان از آنها مشتق شده اند.طیّ این مدّت طولانی این مردمان به تدریج صاحب تمدّن پیشرفتۀ مخصوص خود گشته اند؛تمدّنی که مقدّمۀ تمدّن های بعدی ایلام،سومر و احتمالاً تمدّن درّۀ سند(دراویدی ها)به حساب می آید.آنها سرانجام در حدود ۸۰۰۰سال پیش،با بالا آمدن آب و وقوع سیل های متوالی-که نویدبخش پایان عصر یخبندان بود-به سرزمین های شمالی تر کوچیدند و مدنیّت کهنسال خود را به سواحل شمالی خلیج فارس انتقال دادند.

ذر واقع "رز" می گوید: «جهش دومی در کار نیست و اگر می بینیم سطح بالای مدنیّت ایلام و سومر باستان در مقایسه با جهان آن روز غیر منتظره است،به سبب آن است که آثار پیشینۀ آن تمدّن ها اکنون در زیر آب های نیلگون خلیج فارس پنهان است؛آثاری که-در سطحی نازل تر-نظیر همان هایی هستند که از کرانه های شمالی آن -حدّاقل در ۶۰ناحیه- به دست آمده اند: زیستگاه هایی با خانه های سنگی و دائمی،شبکه های تجارت راه دور،سفال هایی که به شکل کاملاً ماهرانه ای زینت یافته اند،شواهدی از وجود حیوانات خانگی،و حتّی قدیمی ترین قایق های جهان که گویای سازمان اجتماعی پیشرفتۀ آنان است».یعنی اگر همین امروز در بستر خلیج فارس،بررسی های باستان شناسی زیر دریایی صورت بگیرد،هر آینه احتمال داردکه اینچنین آثاری یافت شود.

ولی اینها همه یک طرف قضیه بود... .چه می خواهم بگویم؟


  • اسطورۀ گاو سرسوک

«  در متن های پهلوی،رفتن نژادهای گوناگون از "خونیرس" به کشورهای دیگر در زمان فرمانروایی تهمورث/تخمه اورپه صورت می گیرد.مردم بر پشت گاو اساطیری سَرَسوکsarasuk (این گاو سریسوک و سریشوک نیز نامیده شده است) می نشینند و به سوی سرزمین[های] جدید می روند.در طیّ این سفر و بر پشت این گاو است که شبی در میان دریا،باد بر آتشدان های پرآتشی که بر سه جای پشت گاو قرار دارد،می کوبد و آنها را به دریا می اندازد.این سه آتش،چون سه "جان"دوباره به جایی که در پشت گاو داشتند برمی گردند و همه جا را روشن می کنند.این سه آتش که نمادی از سه آتش مهمّ اساطیری آذر فَرَنبَغ(آتش موبدان)،آذر گُشنسب(آتش[شاهان و]ارتشتاران) و آذر بُرزین مهر(آتش کشاورزان) تلقّی شده اند،نور به همه جا می افشانند و راه را به رهروان می نمایانند.در برخی از متنها،این روایت را به دورۀ هوشنگ نسبت داده اند ».

(تاریخ اساطیری ایران-ژاله آموزگار-تهران،انتشارات سمت-چاپ نهم-بهار۱۳۸۶-ص۵۲).

"خونیرس"،هرجند در اوستا به کلّ ایران زمین اطلاق شده است،امّا منظور از آن به طور خاص،سرزمین پارس است.در دورۀ خلافت اسلامی هم،"خنرث(=ایران جنوبی)"ایالت وسیعی بود شامل همۀ نواحی شمال خلیج فارس و دریای عمان از دجله تا سند.این از مکان اسطورۀگاو سرسوک؛و امّا دربارۀ زمان آن،مرحوم ذبیح بهروز در بخش پنجم کتاب تقویم و تاریخ در ایران،از طوفان برفی مشهور به طوفان جم یاد می کند که طبق محاسبات بر پایۀ داده های باستانی،از هنگام وقوع آن تا زمان ما(۱۳۹۱هجری شمسی)،۶۴۹۱سال می گذرد(=۴۴۷۸پیش از میلاد)*.(تقویم و تاریخ در ایران-ذبیح بهروز-نشر جشمه-جاپ دوم،زمستان۱۳۸۶-ص۱۱۳).این طوفان،به طور حتم متفاوت از طوفان نوح(ع) است که زمان وقوع آن-بنا به منابع مختلف-حدود۳۱۱۳پ.م است.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*باید توجّه داشت که هریک از پنج پادشاه نخست پیشدادی،دو چهرۀ متفاوت اسطوره ای و تاریخی دارند؛و همچنین احوالاتشان نیز بعضاً با یکدیگر آمیخته شده است.پیشدادیان تاریخی،فرمانروایان تمدّن آراتّا/ارتّه(آریاهای قبل و حین پخش:۵۶۰۰تا۲۴۰۰+۲۴۰۰تا۱۷۰۰پ.م)بودند و پیشدادیان اسطوره ای،هرکدام نمادی ازهزاره های پیش از آن.جمشید تاریخی(همجنین برادرش سَپیتوَر)چند تن از پادشاهان یکی از سلسله های آراتّا بوده[اسمشان مهم نیست جه باشد]که به مدّت ۸تا ۹ سده از حدود ۳۶۰۰تا ۲۸۰۰ پ.م در "شهر سوخته" حکومت کرده اند.جمشید اسطوره ای(=یخمه شیده)نمادی از پایان عصر یخ و آغاز تابش مجدّد خورشید در حدود ۱۱هزار سال پیش است که جشن نوروز نیز یادگار آن است.(در قسمتی از حدیث مشهور امام صادق(ع) هم آمده که:"نوروز،روزی است که در آن،خورشید[مجدّداْ]شروع به تابش کرده است").روایتی که گفته:"در ایران برف بسیار آمده و تلفات بی اندازه از هر حیث وارد شده(ذبیح بهروز-همان)،و جم مردمان را در دژی به نام ورجمکرد جمع کرده"،مربوط به جمشید اسطوره ای است؛امّا روایت دیگری که می گوید:"در زمان جم،از آب شدن برف ها،طوفانی حادث گشته و شستشوی ایران از اهریمنان به وقوع پیوسته است(ابوالفضل نبئی-گاهشماری و تقویم)"،مربوط به جمشید تاریخی است که-همان طور که گفتیم-با دیگر پادشاهان پیشدادی نیز مشتبه شده است.



  • نتیجه گیری

به هر حال،سیلاب سوم جهانی-که خلیج فارس یادگار آن است-اتّفاقی بوده که رخ داده است و روایت باستانی "طوفان برفی" هم،اگر مربوط به خود این رخداد نباشد،مربوط به یکی از پس لرزه(!)های آن است.حتّی شاید خود طوفان نوح(ع)هم اینچنین باشد.شاید گاو سریسوک هم ماهیّّتی همانند "اسب تروا" داشته است؛امّا آنجه مسلّم است،این است که:

 مهاجران،-به هر علّتی-به سوی سواحل شمالی خلیج کوچیدند ونه سواحل جنوبی آن؛و به همین خاطر،امروز آریان میراث داران آن مردمان گشتند و نه تازیان.حتّی اگر فرض را بر این بگیریم که در آن زمان هیچ حکومت و تمدّنی در این منطقه نبوده،باز این مسئله حائز اهمّیت فراوان است و نشان از دیرینگی حقّ این مردم بر ان سواحل دارد.

تقصیر ما چیست؟دیگران می خواستند زودتر وارد عرصۀ تمدّن شوند! خلیج فارس،خلیج فارس بوده و هست و چطور می تواند دل از صاحب اصلی اش،فرهنگ و تمدّن ایرانی برکند؟؛در حالی که هنوز خود پا به عرصۀ وجود ننهاده بود که ایران را در دلش جای داده بود... .و من ختم می کنم با این شعر از شیخ سعدی شیرازی-رحمه الله-که گویا از زبان خلیج فارس،خطاب به ایران گفته شده است:

"همه عمر برندارم سر از این خمار مستی

که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی".


  • بحث و پیشنهاد

نوشتارهای یونانی،از نظر اعتبار تاریخی،قابل اعتمادترین منابع اند.اسطوره ای که روایت کردیم،از لحاظ قدمت،کهن ترین منابع است.امّا در این میان،منابعی هم هستند که هرجند مستقیماً یک منبع تاریخی محسوب نمی شوند و نیز از آن قدمت برخوردار نیستند،از نظر معنوی اهمّیت زیادی دارند:اینکه ببینیم خود عرب ها در نخستین اسناد مکتوب شان،راجع به دریای فارس چه گفته اند؟

«رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام با اشاره به نام خلیج فارس در اسناد و تفاسیرقرآنی بزرگان قرون اوّل تا پنجم هجری قمری،از اعراب و به ویژه حوزه های علمیّۀ کشورهای عربی خواست با نگاهی به این اسناد،به ادّعاها پایان دهند.به گزارش سایه نیوز،آیت الله هاشمی رفسنجانی در نماز جمعه،با اشاره به تکرار ادّعاها دربارۀجزایر ایرانی خلیج فارس از سوی اعراب منطقه به تحریک بیگانگان گفت:ما آمادگی خود برای مذاکره و استدلال در این باره را همواره مطرح کرده ایم،امّا فتنه انگیزیهای غرب برای ایجاد تفرقه همچنان ادامه دارد.وی در تشریح اسناد اسلامی اثبات کنندۀ حقوق ایران در خلیج فارس با اشاره به اینکه در قرآن ۴آیه در ۴سوره،نام دو دریا مطرح می شود که باهم تلاقی دارند،به سورۀ کهف و آیۀ مجمع البحرین اشاره کرد و گفت:در موضوع محلّ مجمع البحرین تاکنون ۵قول وجود دارد،امّا در تفاسیر ۵قرن اوّل اسلامی،منظور از این دو دریا که باهم تلاقی پیدا می کنند،دریای روم و دریای فارس نام برده شده است.آیت الله هاشمی رفسنجانی با اشاره به وجود ۷۲تفسیر مبنی بر نام دریای فارس در تفسیر آیۀ مجمع البحرین در سورۀ کهف از جمله تفسیرمعتبر ابن عبّاس،گفت:مسلمانان منطقه می دانند دشمنان در پی تفرقه افکنی هستند و اسناد اسلامی را نیز در دست دارند.با بررسی این اسناد به این ادّعاها پایان دهند.وی به حوزه های علمیّۀ این کشورها توصیه کرد بررسی این اسناد را آغاز کنند».(خلیج فارس چه مستنداتی را پشت نام خود دارد؟-مینا علی اسلام-نشریۀمیثاق،سال دوازدهم،شمارۀ۲۵۹،سه شنبه ۳اردیبهشت ماه ۱۳۸۷).


  • منابع و مآخذ
  1. اعلام قرآن - محمّد خزائلی، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۷
  2. انسان صد هزار سالۀ ایرانی - محمّد معینی فر، مجلّۀ طرح نو، سال چهارم، شمارۀ ۱۰۳، ۲۰ آبان ماه ۱۳۸۹، ص ۱۳
  3. پرسش و پاسخ های دانشجویی (انسان شناسی ج ۴۲) - مصطفی عزیزی، قم، ذفتر نمایندگی مقام معظّم رهبری، چاپ اوّل، بهار ۱۳۹۰
  4. تاریخ اساطیری ایران - ژاله اموزگار، تهران، سمت، چاپ نهم، بهار ۱۳۸۶
  5. تفسیر المیزان (دورۀ ۲۰جلدی) ج ۴  - سیّد محمّدحسین طباطبایی(ره)، ترجمۀ محمّدرضا صالحی کرمانی و سیّد محمّد خامنه، قم، بنیاد علمی و فکری علّامه طباطبایی با همکاری مرکز نشر فرهنگی رجا، تابستان ۱۳۶۶
  6. تقویم و تاریخ در ایران - ذبیح بهروز، تهران، چشمه، چاپ دوم، بهار ۱۳۸۶
  7. تکامل در قرآن - آیت اللّه مشکینی(ره)
  8. تمدّنهای گمشده - عطاءاللّه جعفرآبادی(فرهی منش)، مجلّۀ دانشمند، شمارۀ ۵۶۱، تیر ماه ۱۳۸۹، صص ۷۵ تا ۸۹
  9. خلقت انسان - یداللّه سحابی
  10. خلیج فارس چه مستنداتی را پشت نام خود دارد؟ - مینا علی اسلام، نشریۀ میثاق، سال دوازدهم، شمارۀ ۲۵۹، سه شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۷
  11. داستان انسان - عطاءاللّه جعفرآبادی(فرهی منش)، مجلّۀ دانشمند، شمارۀ ۵۶۳، شهریور ۱۳۸۹، صص ۲۲ تا ۴۲
  12. قصص قرآن - صدرالدّین بلاغی، تهران، امیرکبیر، چاپ بیستم، ۱۳۸۵
  13. گاهشماری و تقویم - ابو الفضل نبئی، تهران، سمت،
  14. مجلّۀ آناهید -
  15. مجلّۀ دانستنیها - دورۀ جدید، شمارۀ ۲۱، ۲۵ دی ماه ۱۳۸۹، ص ۹


 

پایان

  • امید شمس آذر

بسم الله الّرحمن الرّحیم

« ألّذین إذا أصابتهم المصیبة قالوا إنّا لله و إنّا الیه راجعون »

باز شاخ شیطان از حجاز طلوع کرد و امتدادش در سرزمین شام پدیدار شد و یک بار دیگر دست اهریمن از آستین وهّابیت  ملعون بیرون آمد.

شجرۀ خبیثۀ آل سعود که پیش از این ننگ هایی چون تخریب بقاع بقیع، حمله به حرم شریف امام حسین(ع) در کربلای معلّی،حمله به حرم شریف امیر المؤمنین(ع) در نجف اشرف، به خاک و خون کشیدن زائران مسلمان در راهپیمایی برائت از مشرکین، تخریب بارگاه انبیاء الهی(ع)، سرکوب نهضت آزادیخواهانۀ شیعیان بحرین و آتش زدن مصاحف مقدّسه را در کارنامۀ سیاه خود ثبت کرده اند، این بار در اقدامی تصوّر ناپذیر، پنجشنبۀ گذشته قبر صحابۀ جلیل القدر پیامبر اکرم(ص) و امیرالمؤمنین(ع) را نبش نموده و پیکر وی را به سرقت بردند.

اما وقاحت ها به همینجا ختم نشد...

در حالی که تنها دو روز بیشتر از جنایت نبش قبر جناب حجربن عدی نگذشته بود، ایادی کفر این بار وحشیانه به بارگاه جعفر ابن ابیطالب صحابی پیامبر(ص) و برادر حضرت امیر المؤمنین(ع) تاختند و آنجا را به آتش کشیدند تا بدینگونه افکار خود را برای تمام مسلمانان روشن کنند!

یا صاحب الزمان (عج) تسلیت...

امروز تازه می فهمیم حکمت قبر پنهان مادر -سلام الله علیها- را! امروز با برافروختن این آتش ها که امتداد آتش در خانۀ حضرت زهرا(س) بوده، برای ما کاملاً روشن شد که دشمنان اسلام تا چه حدّ و اندازه از تعالیم و سنّت رسول خدا(ص)، آل طاهرین ایشان(علیهم السّلام) و اصحاب برگزیده اش کینه به دل دارند.

و اما هدف دشمنان از این اقدامات چیست؟

بی گمان ما جنایت های مزدوران شیطان بزرگ را به پای برادران مسلمان خود نمی نویسیم و بر این نکته واقفیم که بیگانگانی که نه شیعه هستند و نه سنّی، از اینگونه کارها هدفی جز ایجاد و تشدید تفرقه بین صفوف مسلمین ندارند.

لذا ما جامعۀ اسلامی دانشجویان دانشگاه ارومیه همگام با تمامی امّت مسلمان یکصدا فریاد می زنیم:

مرگ بر وهّابیت ملعون و مرگ بر دشمنان مسلمین و دشمنان وحدت امّت اسلامی.

آنقدر با قلب و دست و زبان به اعتراض ها و افشاگری هایمان علیه دشمنان اسلام و مزدوران آنها ادامه می دهیم  که یا در این راه جان بدهیم یا منتقم آل محمّد(ص) ظهور کند و آن کند که باید.

                                                                                                                    السّلام علیک یا منتقم(عج)

                                                                                                                  جامعۀ اسلامی دانشجویان دانشگاه ارومیه

  • امید شمس آذر

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهیّ و پر کرد زدوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی ست ز من بر من و باقی همه اوست

(ابوسعید ابوالخیر)

 

در ره جانان بنه جان و دل و جاه و مقام

تا رسد از سوی جانان بوی خلدت بر مشام

 

آن قدر از خویش بی خود شو که در خود غیر او

خویش و نفسیّ و منی را ننگری منهای نام

 

گر بخواهی شام هجرانت شود صبح وصال

خویش را خالص نما در طاعتش هر صبح و شام

 

آتش افکن بر علایق، آب شو از خالصی

باد را از سر رها کن، خاک شو در آن مقام

 

هر مکان و هر زمانی یاد کن آن را که اوست

لامکان و لایزال و لایموت و لاینام

 

صاف کن قلب چنان خارای خود را تا در او

منعکس گردد صفات ذات حق همچون رخام

 

تو ز لاهوتیّ و بالا، نی ز ناسوتیّ و پست

نفس والا را مکن آلودۀ لذّات خام

 

تا دوباره نایل آیی در مقام قرب حق

کم بکن اکل و نیام و بیش کن ذکر و صیام

 

« شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن»

تیغ برکش از نیام و شو مهیّا بر قیام....

  • امید شمس آذر

توحید 10 مرتبه دارد که هرکدام از مراتب بعدی، جمع مراتب قبلی ست. این مراتب از پایین به بالا عبارتند از:

1- توحید در وجوب وجود،

2- توحید در خالقیّت،

3- توحید در مالکیّت،

4- توحید در ربوبیّت تکوینی،

5- توحید در ربوبیّت تشریعی،

6- توحید در الوهیّت،

7- توحید در عبادت،

8- توحید در استعانت،

9- توحید در خوف و رجاء،

10- توحید در محبّت.


به ازای مراتب ده گانۀ توحید، شرک هم 10 مرتبه دارد که از بالا به پایین عبارتند از:

1- شرک در محبّت،

2- شرک در خوف و رجاء،

3- شرک در استعانت،

4- شرک در عبادت،

5- شرک در الوهیّت،

6- شرک در ربوبیّت تشریعی،

7- شرک در ربوبیّت تکوینی،

8- شرک در مالکیّت،

9- شرک در خالقیّت،

10- شرک در وجوب وجود.


سؤال این است که: "حدّ نصاب و کف توحید کجاست؟" . دانستن پاسخ این سؤال از آن رو مهمّ است که پیوسته اعمال خود را مراقبت کنیم که به آن کف -که مرز میان توحید و شرک است- نزدیک نشویم و خدای نکرده از آن عبور نکنیم.

جواب: اگر دقّت کنیم، در می یابیم که تا مرتبۀ ششم توحید اعتقادی است؛ از آن به بعد عملی است. به تعبیر دیگر، تا آنجا سخن از "ایمان" است و از آنجا به بعد پای "جهاد" به میان می آید... .

وقتی می گوییم «أشهد أن لا اله إلّا الله»، یعنی توحید در الوهیّت کمترین مرتبۀ توحید است. و آنطور که گفتیم، «هیچ الاهی جز خدا نیست» یعنی: «هیچ واجب الوجودی، هیچ خالقی، هیچ مالکی، هیچ ربّی و هیچ شارعی جز خدا نیست».

در میان مراتب شرک هم، تا قبل از مرتبۀ پنجم(شرک در الوهیّت)، شرک خفی ست؛ از آنجا به بعد شرک جلی ست. ممکن است هیچ گاه شرک جلی ما را تهدید نکند. امّا امان از شرک خفی که بسیار پنهان به قلب نفوذ می کند. پنهان تر از عنوان این مطلب !

  • امید شمس آذر

ای سیبِ سرخِ غلت زنان در مسیر رود

یک شهر تا به من برسی عاشقت شده ست ...

(ابوالفضل فاضل نظری)

 

سیب سرخی ز درختی افتاد

آن هم آسان، نه به سختی افتاد

 

داخل رود شد و چرخ زنان

شسته و پاک و جلا دیده از آن

 

شهر را عاشق خود کرد و گذشت

تا به سنگی زد و راهش برگشت

 

کج شد از آن سوی نهری از رود

باز هم رفت همانطور که بود

 

که کجا ایستد از راهش باز

قسمت آید به کدامین درِ باز

 

تا سرانجام به جالیز رسید

خویش در جمع هواداران دید

 

چه هوادار امینی بودند !

که همه سیب زمینی بودند

****


ای سیب بهشتی که ز دستم رفتی

رفتی رفتی، هرآنچه گفتی گفتی

 

امّا انصاف کن نیایی حالا

در جمع دو-سه سیبِ زمینی افتی

  • امید شمس آذر

"د نه د" زده رو دست "پ نه پ"،

پ نه پ! می خواستی "پ نه پ" بزنه رو دست "د نه د" ؟

د نه د! همیشه حقیقت می زنه رو دست دروغ، هرچند شوخی باشند.

  • امید شمس آذر

واژۀ "مدار" دو معنی می دهد: یکی محور، و دیگری مصدر سادۀ فعل داشتن با پیشوند نفی؛

روی این حساب ببینید واژه هایی چون: سیاستمدار، ولایتمدار، شریعتمدار،... چه معناهایی می توانند بدهند؟!


  • امید شمس آذر

در تاریخ ۳۰/۲/۸۹ در شمارۀ ۷۹ هفته نامۀ «طرح نو» چاپ تبریز٬ مطلبی راجع به سرزمین توران  درج شده بود که این یادداشت در پاسخ به آن، نوشته و ارسال گردید که در شماۀ ۹۱ به تاریخ ۲۸/۵/۸۹ به چاپ رسید.


غرض از نگاشتن این نامه، در درجۀ نخست، اظهار ارادت و عرض خسته نباشید حضور آن بزرگواران، برای کوشش های بی امان در بازشناساندن هویّت اسلامی-ایرانی سرزمین آذربایجان و دفاع از حریم تشیّع در برابر تهاجم غارتگران فرهنگی بود.

و امّا؛ در شمارۀ ۷۹ به تاریخ ۳۰/۲/۸۹ در ستون "پرسمان"، مطالبی از قول نشریه در پاسخ به پرسش یکی از خوانندگان راجع به سرزمین توران به شرح ذیل درج شده بود که به نظرم آمد توضیحاتی دربارۀ آن ارائه دهم:

« ....نخستین بار آرمینوس وامبری جهانگرد یهودی-مجارستانی و مأمور مخفی دولت انگلستان، این فکر را به بخشی از جامعۀ روشنفکری عثمانی درسدۀ هجدهم تزریق کرد که آنان بازماندۀ تورانیان به شمار می روند و باید دولت های تورانی را احیا کنند. لازم به یادآوری است که تا آن تاریخ، ترکان عثمانی نامی از توران نشنیده و آگاهی نسبت به آن نداشتند. »

توضیح: در این که تفکّر پان ترکیسم، پان تورانیسم و دیگر پان ها از آبشخور استعمار سر برآورده و هدف آنها قطعه قطعه کردن پیکر امّت واحدۀ اسلامی است،شکّی نیست؛ ولی اینکه عثمانی ها تا سدۀ هیجدهم میلادی هیچ آشنایی نسبت به توران نداشتند، صحیح نمی نماید. زیرا -چنانکه می دانیم- زبان فارسی زبان رسمی دربار عثمانی بود و بسیاری از شاعران آنها آثار خود را به این زبان خلق کرده اند و بزرگان آنجا نیز همگی با آثار ادبیّات دیرین دری و از جملۀ آنها شاهنامۀ فردوسی آشنا بودند.

پژوهشگر ارجمند جناب آقای "فیروز منصوری" در کتاب گرانسنگ مطالعاتی دربارۀ زبان،تاریخ و فرهنگ آذربایجان ، نمونه هایی از مکاتبات دولتی متبادل میان دربار صفوی و عثمانی را ارائه می دهند که هر دو گروه به زبان فارسی بوده و بعضاً با اشعاری از شاهنامه آغاز می شوند. جالب اینکه در برخی از این نامه ها پادشاهان صفوی ضمن ابیاتی از شاهنامه از پهلوانان باستان ایرانی یاد کرده و به آنان مباهات نموده اند و در مقابل، سلاطین عثمانی نیز به همان طریق خواسته اند از همان زمان ها خود را به نام آوران تورانی منتسب سازند.

پس باید گفت: تا قبل از سدۀ هجدهم نیز، عثمانی ها -به واسطۀ ایرانیان- با توران آشنا بودند، ولی از زمان مورد بحث -به تحریک عوامل استعمار- به فکر احیای دولت های تورانی افتادند تا بدین گونه، ایدۀ "امپراطوری ترک" ، جایگزین "امپراطوری اسلام" شود.

پایان

  • امید شمس آذر

ذرّه های باردار
زایش خورشید در راه است

  • امید شمس آذر

خدایا!

هرچند در این دوران یاران خوب کم اند، دوستانی دارم که در سختی ها همدم اند و در خوشی ها اسباب دل خرّم اند....

از فیض حضور خویش، نورشان ده؛ و از رحمت بی انتهایت، دل مسرورشان ده !

  • امید شمس آذر


تیمّمی بکن و ساقی خوش الحان را

بزن صدا و گو: آوردی ام به سر جان را

 

لب پیالۀ دل آبشار خون گردید

به شارع لب چون خون خود ببر جان را

 

هوای آن سر زلف سرت به سر دارم

در این هوای سرابی سر آری ار جان را

 

دلم رسید به جان، جان به لب، لبم خشکید

خوران ز طلعت خود بر من آب حیوان را

 

ندیده دیده به دارالصفای خوی هم نیز

به طلعت تو گل آفتابگردان را

 

کجاست گنج زمین؟ تا به پای تو فکنم،

زمرّد و ظفر و لعل و درّ و مرجان را

 

چو عهد هجر تو چون بحر بیکران باشد

که می فشانی از آن موج را و طوفان را،

 

رخم شود چو زر زرد و موی سیم سپید

که تا بیابم از این بحر مرز پایان را

 

به دست تو بسپردم دل و سپارم جان

ولیک ران ملخ می برم سلیمان را

 

تو بی نیاز از این ها و من کنم تکرار،

حدیث بردن زیره به شهر کرمان را

 

بیا که دیگر از این بیش منتظر نکنی،

فقیر بی ادب مفلس پریشان را....

 

تیمّمی چو بکردیّ و این سخن گفتی

دهان بشوی، بکن غسل، واین گناهان را،

 

بریز و دیگر ازاین پس مگو چنین شعری

کزآن عقیده ببازیّ و دین و ایمان را

 

چو «شهسوار» به بازی بباز جان و سر و

سپار ماء معین(عج) آن شه سواران را

  • امید شمس آذر
  • در قرآن کریم آمده: وقتی بنی اسرائیل وارد بیت المَقدِس/اورشلیم شدند، خدا به آنان دستور داد از دروازۀ شهر سجده کنان داخل شوند. امام صادق(ع) در تفسیر این آیۀ شریفه فرمود:

«به این خاطر دستور به سجده داده شد که بر سر در شهر، تمثالی از حضرت امیرالمؤمنین علی(ع) نصب بود»؛

حالا به این توجّه کنید که نام اوّلیۀ شهر بیت المقدس "ایلیا" بوده. یعنی نام علی(ع) در کتاب مقدّس... .

  • خدا در شب معراج پیامبر(ص)، با صدای محبوبترین فرد نزد حبیبش -یعنی علی(ع)- با او صحبت کرد.

با موسی(ع) در کوه طور هم جز با صدای هارون(ع) صحبت نکرده. اگر با پیامبران دیگر هم صحبت می کرد، به همین قیاس بود. امّا از طرف دیگر گفته اند:

علی(ع)، پیشانی اش پیشانی نوح(ع)، ابروانش ابروان یحیی(ع)، چشمانش چشمان یوسف(ع)، گوشش گوش آدم(ع)، بینی اش بینی شیث(ع)، محاسنش محاسن موسی(ع)،... و صدایش صدای هارون(ع) بود.

یعنی:

صدای خدا متغیّر نیست، ثابت است... .

  • در کتاب عزیر/عزرا(ع)، مکاشفه ای بین او با شخصی که "والا مقام" نامیده می شود صورت گرفته است. در بخشی از آن، "والا مقام" می گوید:

« من بودم که با موسی(ع) در کوه طور میقات گذاشتم، و چون بر سر قرار حاضر شد، بر کوه تابیدم و کوه متلاشی شد و او بیهوش بر زمین افتاد »؛

قرآن مقدّس فرموده است: موسی(ع) بنا به درخواست قوم نادان، به خدا گفت: "أرنی"(خود را به من نشان ده)، و خدا پاسخ داد: "لن ترانی"(هرگز مرا نخواهی دید)... سپس خدا بر کوه تجلّی کرد و... .

این "والا مقام" کیست که تجلّی خدا محسوب می شود؟ معنی اسمش به عربی چه می شود؟!... .

  • امید شمس آذر

به من گفتی که: قلب کوچکت جای غم ما نیست

ولی این قلب کوچک هم غمی دارد برای خود


رهایش می کنی، حرفی ندارد، او که تنها نیست

که آن بالا پناه محکمی دارد برای خود


ندانستی که اورنگ تو را نزدیک خود آورد ؟

چنان آصف که اسم اعظمی دارد برای خود


چه می بینی چنین خوارش؟ که بهر کشف مشهودات

به وقت مدّعا جام جمی دارد برای خود....


به هر حال ای دل! از این خردبینی ها مشو غمگین

بیا خر شو، خری هم عالمی دارد برای خود

  • امید شمس آذر
 خوشم لغزاندی و انداختی در این جهنّم ها
وخود گشتی بهشتی در پناه اسم اعظم ها
 
کلاغی پیرم اکنون مسخ گشته یا نهالی خشک
چنین وامانده در غوغای بی فرجام آدم ها
 
رفیقان پشت پرده شاد از غمهای همدیگر
و من ناباورانه خسته از این سور-ماتم ها...
 
تلنگر می زنندم باز: نشکن عهد دیرین را،
به یک سو بوسه ها بر تیغ و یک سو رقص پرچم ها
 
هنوز از گوشۀ عرش خدا کرشیپت می خواند
هنوزم گوش جان پر زمزمه ست از سکر زمزم ها
 
به چشمم حالیا کرّوبیان صف بسته پنداری
همه با باژها در دست ها بگرفته برسم ها
 
سلیمان ها همایین وار فکر بادپیمایی
ادیم خاک مست بوی هوم از کاسۀ جم ها...
 
جدا از این همه، باید بگویم: دوستت دارم
تو را می یابم آخر در میان عطر مریم ها
 
نگاه دوست ما را فانی خود می کند آنگاه
به سان پرتو خورشید روی قطره شبنم ها
 
و سهم جاودانی را به دست آورده، می بخشیم
و ما تکثیر می گردیم عالم ها در عالم ها...
 
 
 
  • امید شمس آذر

پیشگفتار

پردۀ اوّل: بابل - اواسط قرن ششم پیش از میلاد)

وقتی کوروش هخامنشی در ادامۀ فتوحات خود، به بابل حمله کرده و آن را تصرّف می کند، یهودیان مقیم آنجا را که از زمان حملۀ بخت النّصر به اورشلیم بدانجا تبعید شده و به مدّت حدود نیم قرن در غربت به سر می بردند، آزاد ساخته و زمینۀ بازگشت آنان به وطن پیشینشان را فراهم می آورد. با آزادی گروهی از یهودیان بابل و سکونتشان در فارس توسّط کوروش هخامنشی، پیامبرانی چون دانیال نبی (ع) نیز در محیط موحّد نشین ایران فرصت می یابند تا شریعت اصیل موسوی را که از همان ابتدا مورد تحریف قرار گرفته بود، از نو احیاء کنند.

و بدینگونه ایرانیان نجات دهندگان آیین موسی(ع) می گردند.

 

پردۀ دوّم: انطاکیه - اواسط قرن سوّم میلادی)

با شکست والریانوس امپراطور روم در برابر شاپور یکم ساسانی، دولت روم این پیام را دری می یابد که اوّلاً بدون اتّحاد داخلی، امکان ایستادگی در برابر دشمن بیگانه وجود ندارد؛ و ثانیاً باید به منظور تحقّق این اتّحاد دست از آزار و اذیّت مسیحیان بردارد. اینچنین شد که ظرف کمتر از سی سال بعد، دین مسیحیّت، آیین رسمی امپراطوری روم اعلام گردید.

و بدینگونه نیز، دین عیسی(ع) را نیز، باز همان ایرانیان بودند که نجات دادند.

 

پردۀ سوّم: مدینه - اوایل قرن هفتم میلادی)

در خبر است که: « شبی حضرت رسالت (ص) در خواب چنان دید که تعدادی گوسفند سیاه را پیش می راند. در این حین چند گوسفند سفید بدانها پیوستند و متّصل تعدادشان افزود تا آنکه گوسفندان سیاه در بینشان گم شدند. ابوبکر گفت: گوسفندان سیاه قوم عرب و گوسفندان سفید، مرمان عجم می باشند. رسول(ص) فرمود: جبرئیل نیز اینچنین تعبیر کرد؛ یعنی شریعت محمّد(ص) ابتدا میان قوم عرب ظهور می کند، عجم بعد ها بدان می گروند. امّا اینانند که آن را نجات می بخشند».

 

مقدّمه

حدّ فاصل حکومت تیموری و ظهور صفویّه، دو سلسلۀ ترک نژاد به ترتیب بر ایران حکومت کردند با نامهای قره قویونلو (صاحب میش سیاه) به رهبری قره یوسف/یوسف سیاه و آق قویونلو (صاحب میش سفید) به رهبری اوزون حسن/حسن دراز. این سلسله ها را از این رو به این نام خواندند که پرچمشان به ترتیب گوسفند سیاه بر زمینۀ سفید و گوسفند سفید بر زمینۀ تیره بود. شاید این نمادها، گویای عقاید مذهبی آنان بوده باشد. (اوّلی شیعه و دومی سنّی حنفی)؛ زیرا طبق روایت پیش گفته مربوط به خواب پیامبر اسلام (ص)، نجات دهندگان دین اسلام در آخرالزّمان، باید از میان این مردمان باشند.

ولی دست نگه دارید!! مثل اینکه اشتباه شده؛ مگر ایران محلّ شکل گیری حکومت شیعه و مرکز ثقل تشیّع نیست؟ مگر خدا در قرآن نفرمود: «ای کسانی که ایمان آوردید، اگر از عهد خود برگردید، خدا قوم دیگری را جایگزین شما می کند که آنان را دوست دارد و آنان هم او را دوست دارند و...»، پیامبر هم دست به پشت سلمان زد و فرمود: «هم تبار اینند...؟» پس چرا سمبل عرب، پرچم سلسلۀ شیعی مذهب شده و سمبل عجم، پرچم پیروان ابو حنیفه؟

مسلّم است که نعمان بن ثابت (ابوحنیفه) ایرانی تبار و به قولی اهل خراسان بود و حتّی برای پیروانش، قرائت حمد و سوره به زبان فارسی را مجاز کرده و هم او روایت کرده بود: «لِسان أهل الجنّة عربی أو الفارسیّ الدّری. زبان اهل بهشت عربی یا فارسی دری است». فارغ از تعصّبات مذهبی، شاید آن ایرانیانی که اسلام را نجات می دهند، همین گروه باشند. امّا روایاتی است که به وضوح از تشکیل حکومت شیعه در آخرالزّمان و زمینه سازی به باررسانی قیام امام مهدی (عج) و بدین ترتیب در واقع، از نجات اسلام به دست ایرانیان شیعه سخن می گوید؛ حتّی در برخی از آنها از اشخاص اسم برده شده، اسم هایی که بعضاً برای ما شناخته شده هم هستند. پس آن احتمال منتفی است. شاید هم فارغ از تعصّبات ملّی، مکتب تشیّع ربطی به ایران ندارد؛ همانطور که تاریخ هم می گوید تا قرن پنجم هجری، عموم ایرانیان سنّی (حنفی و شافعی) بودند و عموم عرب ها شیعه (زیدی و اسماعیلی) و نیز تقریباً همۀ ائمّۀ اهل سنّت و صاحبان صحاح ستّه ایرانی بودند و برعکس، همۀ عالمان شیعه به ویژه در عصر صفوی عرب تبار بودند. امّا این احتمال هم منتفی است، اگر تشیّع واقعاً ربطی به ایران ندارد، پس چرا در روایات شیعه، این همه از ایران (فارس) اسم برده شده است؟ [البتّه شاید هم نقش پرچم ها برگرفته از عقیدۀ خاصّی نبوده و حتّی شاید روایت خواب پیامبر هم نامعتبر باشد. ولی اهمیّت موضوع، تمام احتمالات را قابل بررسی می نماید]. ارتباط سرزمین ایران با مکتب شیعه چگونه است؟ پاسخ به این سؤال، موضوع بحث ماست.

 

بخش اوّل: آیا شیعه مکتب ایرانی ست؟

شنبه منتسب است به زحل، سیّارۀ مورد ستایش کاهنان و ساحران که در مصر باستان نفوذ فراوان داشتند. یکشنبه منتسب است به خورشید، ستاییدۀ پزشکان که در شام مقارن میلاد مسیح ذی نفوذ بودند. جمعه نیز منتسب به زهره، معشوق شاعران است که در صدر اقشار جامعۀ عربستان عصر جاهلیّت بودند. به تبع نفوذ این سه قشر در آن جوامع، اجرام آسمانی و روزهای منتسب به آنها نیز، در آنجا مقدّس بودند؛ عصای موسی (ع)، دم مسیحا (ع) و قرآن محمّد (ص): سه معجزه ای که بنا به به سنّت خداوندی، اوّلی رودست کاهنان و ساحران مصر زد، دوّمی رودست پزشکان شام زد و سوّمی رو دست شاعران عرب. نفوذ آن اقشار از بین رفت، ولی تقدّس روزها همچنان باقی ماند و به دست پیروان پیامبران افتاد که این خود نیز نوعی رودست زدن بود. برای همین امروزه تعطیلی یهودیان روز شنبه، تعطیلی مسیحیان روز یکشنبه و تعطیلی مسلمانان روز جمعه است. همچنین برخی از ظواهر دین زمینی قبلی نیز در دین آسمانی جدید باقی می ماند تا پذیرش آن آسان باشد که همین امر باعث شده مخالفان پیامبران، باطن دین آنان را نیز تغییر داده و دوباره به دین قبلی برگردانند. از طرفی، سرزمین ایران هم که از دیرباز مهد تفکّر و آزاداندیشی بوده، خاستگاه پیشرفته ترین و پیچیده ترین ادیان زمینی محسوب می شود که از این بین، ادیان "زُروانی، مهری و مانوی" به ترتیب اساس دستبرد در سه دین "یهودی، مسیحی و زرتشتی" شده اند. (زرتشت از پیامبران صاحب رسالت بود که دین ابراهیم را بنا به روایت ایرانی تبلیغ می کرد، یعنی دین مزدسینی ایران باستان که آخرین و کامل ترین دین از بین ادیانی بود که قبل از نخستین دین آسمانی ظهور کرده اند، و از نظر جهان بینی، مطابق با دین ابراهیم است که دین اسلام هم صورت کامل آن است. حتّی شاید دین مزدسینا مقدّمۀ ظهور نخستین ادیان آسمانی به شمار آید؛ یعنی همانطور که آخرین نصرت را ایرانیان می رسانند، اولین نصرت هم از جانب آنان باشد.) دستبردها، بیشتر از جانب اشراف بود و میان مردم، همچنان عقاید اصیل باقی بودند. جهان بینی عمومی ایرانی در دین اصیل و اوّلیّۀ زرتشت، هیچ فرقی با جهان بینی اسلامی ندارد ( و حتی در برخی جزئیّات هم باهم منطبقند. ) از آن جمله:

اهورا مزدا (خدای یکتای خیر مطلق): الله،  امشاسپندان: ملائکه مقرّب،  سوشیانس: مهدی موعود(عج)،  سپنته مینو: عالم وجود،  وهیومن: امین وحی (جبرئیل)،  فرشگرد: قیامت،  انگره مینو: عالم عدم (هیچستان)،  شهریور: میکائیل،  پل چینود: پل صراط،  وهیشتامن: عالم وجود بالقوّه (لوح محفوظ، نیستان)،  کماریگان/سردیوان: شیاطین،  مینو و دوزخ: بهشت و جهنّم،  سپینتمان (نمایندۀ سپنته مینو): انسان کامل،  ایزدان: اولیاء الله،  اهریمن (نمایندۀ انگره مینو): طاغوت،  دیوان: اعداءالله،  مزدیسنان: مؤمنان،  دیویسنان: کافران،  و... .

امّا در این میان برخی عقاید ایرانی بودند که به طور خاص با مرام شیعه تطبیق داشتند؛ و در رأس همۀ آنها اعتقاد به اختیار و گریز از جبرگرایی، یعنی "حقیقت جویی" به جای تسلیم در برابر "واقعیّت". اقوام بابلی و سامیان و هندی ها می گفتند: "هرچه بشود، همان را خدا می خواهد"، ولی ایرانیان می گفتند: "هرچه خدا بخواهد همان می شود" تفاوت عمدۀ شیعه و سنّی هم در همین نکته بود: واقعه ای در تاریخ صدر اسلام رخ داد (=سقیفه) اکثریّت مسلمانان -حتّی اگر آن را تلخ نیز قلمداد کنند- در برابرش تسلیم شدند و گفتند: اتّفاقی بود که افتاد؛ ولی اقلیّتی در برابرش مقاومت کردند و تا امروز به دنبال تحقّق اتّفاقی هستند که باید می افتاد و نیفتاد. اسم اینان شد شیعه. ایرانیان به همین خاطر، مرام آن گروه اقلّیت را خوب می فهمیدند، ولی -آنطور که گفته شد- تا قرن پنجم هنوز تشیّع در سراسر ایران فراگیر نشده بود. چون علاوه بر آرمانخواهی عملی، رکن دیگری بود که باید در بلند مدّت جا می افتاد: حبّ اهل بیت (ع)؛ یعنی همان چیزی که آن را با تشیّع اشتباه می گیرند، آن ده هزار نیشابوری که حدیث سلسلهَ الذهب امام رضا(ع) را یادداشت می کردند، یا آن دهقانانی که علویان فراری را پناه می دادند شیعه نبودند. پس تحلیل هایی که می گویند: ایرانیان اسلام را پذیرفتند، امّا مقداری را که با روحیاتشان جور در نمی آمد، پس زدند و جایش را با عقاید خاصّ شیعی پر کردند، صحیح نیست، چون بین این دو مرحله قرنها فاصله است؛ ولی آن دو رکن عمده موجب گرایش تدریجی ایرانیان به تشیّع شده است. راجع به پیشینۀ باستانی رکن اوّل، اختلافی در بین تاریخ پژوهان نیست؛ امّا ریشه های باستانی رکن دوم، معلوم است مورد اختلاف است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

***

نخستین شاه ایرانی که صدایش ضبط شده مظفّرالدّین شاه قاجار است؛ می گویند: هُزوارِش ها، واژه هایی بودند که به زبان آرامی (با خطّ پهلوی) نوشته می شدند، ولی به پهلوی ساسانی خوانده می شدند. من می گویم به همان زبان آرامی خوانده می شدند! می گویند: مصوّت فتحه را در بین کلمات نمی نوشتند، ولی می خواندند، مثلاً Mzda می نوشتند و Mazda می خواندند، من می گویم: همان Mzda می خواندند! از کجا معلوم؟ آیا زمان ساسانیان ضبط صوت بود؟! هیچ کدام از این نظرات نه قابل اثباتند، نه قابل ردّ. ولی اصرار مورّخان غربی بر نظر خود، به خاطر این است که ثابت کنند زبان فارسی دری، دنبالۀ پهلوی ساسانی است. اگر تحوّلات ایران مقارن ظهور اسلام (از مزدک تا بابک) را عمیق مطالعه کنیم، متقاعد می شویم که در مدت این سه سده، پروسه ای در جریان بوده که در حدود سال 200 هجری به ثمر نشسته است. در حوالی این سال، اتّفاقات مهمی تقریباً هم زمان به وقوع پیوستند که نمی توانند بی ارتباط باشند. پایان نگارش متون دینی پهلوی، مهاجرت زرتشتیان ایران به هند، تغییر صبغۀ قیامهای آزادیخواهانۀ ایرانی از ملّی به دینی (ولو در ظاهر) و... . این سالها مقارن با حضور امام رضا(ع) در مرو در کسوت ولیعهد مأمون عبّاسی است. ایرانیان که اسلام را با «قهرعمر» شناخته بودند، مدّت دو سده در تلاطم بودند (:دو قرن سکوت!) تا آنکه چهرۀ دیگرش را با «مهر رضا» مشاهده کردند و بدینگونه آرام شدند. جایگزینی زبان پهلوی با فارسی دری نیز جزو همین تحوّلات است. یک علّت همگرایی متقابل ایرانیان و علویان، ظلم مشترکی بود که از اطراف خلافت اموی و عبّاسی به آنها می رفت: بر ایرانیان تبعیض و تحقیر نژادی و برای علویان غصب حقّ حکومت. امّا علّت عمدۀ دیگر، آن چیزی ست که تاریخ نویسان، در اصلش اتّفاق نظر دارند، ولی تجزیه و تحلیل شان با هم متفاوت است: همسانی برخی چهره های محبوب اسطوره ای با سیمای اهل بیت (ع). برخی گفته اند: همین شباهت ها علّت اصلی گرایش ایرانیان به تشیّع (حبّ اهل بیت<ع> ) است؛ برخی می گویند: این دو مقوله با هم ارتباط مستقیمی ندارند، ولی ایرانیان با ذوق خود، تشابهات را برجسته کردند تا بین اینها ارتباط قائل شوند؛ و برخی می گویند: چون خواست خدا بود که ایرانیان به این سمت گرایش پیدا کنند، خدا خود با زیرکی خاصّی (!) این تشابهات را در سنّت تاریخی گنجاند تا با این مقدّمه، اذهان عمومی را آماده سازد؛ قضاوت در مورد هر کدام از این نظرات بر عهدۀ خود شماست، ما در اینجا بر آنیم تا چند نمونه از این همسانی ها را ارائه دهیم... .

*

«ای اردوی سوره اناهیتا! از پی این ستایش، از پی این نیایش، از پی آنچه تو را نیاز آورند، از فراز ستارگان، به سوی سرزمین اهوره آفریده، به یاری خواستاری بشتاب که تورا فراخواند، تا تو رهایی اش بخشی». (آبان یشت - بند 132).

ایزدبانو آناهیتا/ناهید، الهۀ آبهای روان، به خلاف دیگر برابرنهاد های خود در جهان مانند ایشتار بابلی، عزّای عربی، آفرودیتۀ یونانی، ونوس رومی، و... که بعضاً الهه های عشق و شهوت محسوب می شدند، نماد عفاف و متانت زن ایرانی بود؛ در هیچ یک از نقوش عصر ماد، هخامنشی، اشکانی و... زنی سر و پا برهنه نیست. در شاهنامه نیز این موضوع برجسته ست. چادر نیز به عنوان پوشش سراسری و حجاب کامل، در درجۀ اوّل یک پوشش ملّی ایرانی ست. امّا انگیزۀ زن ایرانی با اقوام دیگر فرق دارد: اگر ساکنان سرزمینهای جنوبی، حجاب را با این انگیزه رعایت می کردند که "ای وای! نامحرم مرا دید، آبرویم رفت!"، بانوان این سرزمین عقیده داشتند "من، به عنوان یک زن ایرانی، بسیار بسیار بلندمقامم. هرکسی حق ندارد نگاهش بر من بیفتد. فقط یک نفر می تواند بر من نظر کند و آن همسرم است". هر دو حجابند، امّا این کجا و آن کجا؟! حجاب در مکتب ایرانی چنین مفهومی داشته است. البتّه این مفهوم در گوشه-کنار این سرزمین دچار رخنۀ افکار انیرانی شده، ولی در مناطقی چون آذربایجان اصالت خود را حفظ کرده است. آناهیتا در ایران باستان خیلی محبوب و مورد احترام بود. ساسانیان نیز قبل از به قدرت رسیدن، متولّی معبد آناهیتا بودند. مظاهر انسانی مرتبط با آب در ایران امروز همچنان -به یاد او- به نام بانوان خوانده می شوند. از قبیل: پل دختر، پل خاتون، قلعه دختر (احتمالاً بازماندۀ معبد آناهیتا)، و... .

زمان گذشت. دین جدید ظاهر شد. معادلات واقعی تر شدند و ایزدبانو آناهیتا به سنّ بازنشستگی خود رسید. وقت آن رسیده بود که منصب سروری زنان عالم و الگوی عفاف و متانت بانوان در ایران را تقدیم خانم فاطمۀ زهرا (س) بنماید؛ امّا این کار با خشونت صورت نگرفت. جلسۀ رسمی تودیع و معارفه برگزار شد و طیّ آن، مادر معنوی قبلی، جایگاه خود را در قالب "یک کاسه آب" به عنوان نماد، به مادر جدید واگذار کرد. ایرانیان، امروز هم می گویند: آب های روان، مهریّۀ حضرت زهرا(س) ست.

*

«پرستیدن مهرگان دین اوست تن آسانی و خوردن آیین اوست».

فردوسی، این بیت را در وصف فریدون گفته؛ در برابر شیداسپ وزیر طهمورث که در وصفش می گوید: "نماز شب و روزه آیین اوست". زهد و انزوا و ریاضت و گوشه نشینی، از ابتدا با مذاق ایرانی سازگار نبوده. اساس مکتب ایرانی بر شادی، امید، حرکت و آبادی دنیا استوار است. الگوهایی که عابدان عرب از رابطۀ انسان با خدا ارائه می دادند، برای ایرانیان نامأنوس و یادآور تفکّرات "مانی" بود. اینان سیرت فریدون را در زندگی کاری امام رضا(ع) مشاهده کردند و دریافتند که در مکتب اهل بیت (علیهم السّلام) هم، دنیا وسیلۀ خوبی برای رسیدن به آخرت است، کار و کوشش در راه کسب روزی جهاد در راه خدا ست، رحمت خدا بیشتر از گناه بندگان است، کافر خوشرو نزد خدا عزیز تر از مؤمن عبوس است، و... . و چرا نباید استقبال می کردند؟!

*

در اطراف اورمیه باغی ست که محلّ تبعید یکی از شاهزادگان قاجار بوده و به نام "باغ سیاووش" نامیده می شود؛ زیرا یادآور داستان پناهندگی سیاووش شاهزادۀ ایرانی به دربار توران زمین است که در نهایت، با خیانت پدرزنش به ناحق کشته شد. سیاووش در ایران باستان، نماد کشته شدن مظلوم بود و هرساله در سالمرگ او، مراسم سوگ سیاووش یا "سیاوشان" به یادش برگزار می شد. زمان گذشت. خون به ناحق ریخته شدۀ دیگری از سرزمین بین النّهرین جاری شد که حتّی خون "حمزه" نیز در برابرش رنگ باخت. آن خون آمد و آمد تا به ایران زمین رسید و با خون سیاووش درآمیخت. این بود که در زمان سلسلۀ شیعی آل بویه، مراسم سیاوشان با همان ظاهر، جای خود را به تعزیۀ امام حسین(ع) داد و از عصر صفویّه به بعد عمومیّت یافت و به شکل امروزی اش، در عهد قاجار تثبیت گردید. امّا هنوز در گوشه-کنار این سرزمین به اسم "سووشون" شناخته می شود.

*

گویند چون یزدگرد در پایان کار خود، دستش از همه جا بریده شد و مجبور به فرار گردید، رو به ایوان مشهور خود کرد و گفت: «هان، ای ایوان پرشکوه من! من اکنون از پیش تو می روم، امّا بعد با یکی از فرزندان خود که هنوز زمان ظهورش فرانرسیده، به سوی تو باز خواهم گشت». اعتقاد به سوشیانس در بین ایرانیان باستان به قدری قوی بود که به هنگام شکست در جنگ ها، با یاد او خود را تسکین می دادند و می گفتند "غمگین مشو! سوشیانس خواهد آمد و جهان را پر از راستی و داد خواهد کرد"؛ راوی می گوید: از امام صادق(ع) پرسیدم "منظور یزدگرد از یکی از فرزندان خود کیست؟"، امام فرمود "شهربانو دختر یزدگرد، مادر علیّ بن الحسین است و مهدی از نسل او ست و فرزند یزدگرد محسوب می شود". هرچند برخی پژوهشگران غربی و ایرانی و در رأس آنها سیّدجعفر شهیدی، داستان ازدواج شهربانو با امام حسین(ع) را رد کرده اند، امّا ایرانیان دوست دارند چنین باشد و حتّی شهربانو در صحنۀ کربلا هم حاضر باشد و حتّی امام صادق(ع) هم که جدّۀ مادری اش "کیهان بانو" -دختر دیگر یزدگرد- باشد، برخلاف سایر هاشمیان که چشمان مشکی دارند، چشمان آریایی رنگ (:نیلی) داشته باشد.

*

«هزار نکتۀ باریکتر ز مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند».

در بعضی نسخه های دیوان حافظ، به اشتباه قلندر را معادل درویش تصوّر کرده و به جای "سر بتراشد"، "سر نتراشد" نوشته اند. در حالی که قلندران در ایران باستان گروهی بودند که نقطه مقابل درویشان (که گفته شد نزد مردم جایی نداشتند) به حساب می آمدند: اگر درویشان موها را فرو می هشتند، از مردم می گریختند و به گرسنگی و نداری روزگار می گذراندند؛ قلندران سر می تراشیدند، ورزش می کردند، می خوردند و می خوراندند و به رسم عیّاری دست مردم را می گرفتند. بنیانگذار تصوّف در اسلام را گفته اند "حسن بصری" صحابی موذی امام علی(ع) بوده. در آموزه های شیعه با تصوّف مخالفت شدید شده است؛ علی(ع) شخصیتی جامع الاطراف است که هر گروهی سعی می کند وی را به خود منسوب کند: ورزشکاران و پهلوانان می گویند مولای ما علی ست، زمامداران اسلامی می گویند منشور امیرالمؤمنین به مالک اشتر الگوی ما ست [إن شاءالله که چنین باشد!]، بسیجیان می گویند امام علی نخستین بسیجی تاریخ است، و... . اینها همه هست و علی(ع) نیست. در این میان، همۀ فرقه های گمراه درویشی نیز بالاتّفاق نخستین خرقه را از جانب حضرت علی [و نه "امام" علی] می دانند. همانطور که آناهیتا نماد زنانگی زنان ایران بود، ایزد میترا نیز نماد مردانگی برای مردان -ویژه در عصر اشکانی- بود. می گفتند میترا پسر آناهیتا ست که به قول رومیان از گل نیلوفر و به قولی از شکاف صخره تولّد یافته است. تولّد از شکاف سنگ، سابقۀ دیرینی در اساطیر ملل باستان دارد. در اساطیر اسکاندیناوی، ساکنان دور سوّم تمدّنی زمین: "مردمان باریک بین باهوش عالِمی بودند که از سنگهای کوهها و اعماق زمین بیرون آمده و سطح آن را اشغال نمودند". در کتاب زوهر هم آمده: "پس از ویرانی زمین به وسیلۀ آتش، عدّه ای از آوارگان که نجات یافته بودند و توسّط رابی یوسه رهبری می شدند، بیگانه ای را ملاقات می کنند که از شکاف صخره ای بیرون می آید و چهره ای متفاوت با چهرۀ زمینی ها دارد. الخ". در داستانهای قرآن مجید هم، شتر صالح است که به همراه بچّه اش از شکاف سنگ بیرون می آید. علی(ع) هم از شکاف سنگ به دنیا آمد. نه؟! قلندران که در پی الگوی جدیدی بودند تا مرام خود را دنبال کنند، میترا را در سیمای علی(ع) دیدند. امام علی(ع) به خلاف سایر ائمّه، موهای پیش سرش ریخته (به قول عرب: اصلع) بود و در عین حال موهای پشت سرش تا شانه بلند بود. همین امر برای هر دو گروه درویشان و قلندران بهانه شد تا به تأسّی از مولای خودشان، اوّلی موی سرشان را بلند بگذارند و دوّمی از بیخ بتراشند. ورزشکاران باستانی کار، امروز نیز جلوی سرشان را می تراشند. امّا شباهت ها به همینجا ختم نمی شود: اگر آناهیتا مادر میترا ست، مادر علی هم باید مانند همسرش، فاطمه باشد!

*

نام محمّد و علی (ص) در کتابهای آسمانی و انآسمانی(!) ایرانی و انیرانی، به صورتهای "مهرآزما(مهرآموز؟)، موذَموذ، مِمتاطا" همریشه با مهر (شاید هم ماد؛ در انجیل عبارتی ست که به دو صورت "محمّد بزرگ" و "من احمد بزرگ" خوانده می شود. نام همدان هم در تورات "احمتا" ست) و "ایلی، ایلیا، آلیا، اوریا" همریشه با هور/اهورا (و شاید آریا) آمده است. گفتنی ست موسی و هارون هم از این ریشه اند. با توجّه به اینکه نامهای اهل بیت (علیهم السّلام) در محیط آن زمان خودشان، در میان نامهایی چون "بچّۀ مار، جوجۀ کرکس، ملخ، خارپشت، اسب سرکش، و..." تازگی داشت، شاید بتوان ادّعا کرد که ریشۀ ایرانی دارند.

و موارد دیگر.

***

نتیجه  اینکه: شیعه مکتب ایرانی نیست، ولی "حبّ اهل بیت(ع)" از ارکان هویّت ایرانیان است. فردوسی بزرگ وقتی در دیباچۀ شاهنامه ارادت خود را به خاندان نبی و وصی (ص) ابراز می دارد، تشیّع خود را اعلام نمی کند. چنانچه عدّه ای با استناد به این ابیات، فردوسی را شیعه دانسته و ابیات دیگری را که در آنها از سه خلیفۀ نخست راشدی ستایش به عمل آورده است، از او نمی دانند. یا عدّه دیگری با استناد به ابیات گروه دوّم و اینکه طبقۀ دهقانان سنّی مذهب بودند، فردوسی را سنّی دانسته و ابیات گروه اوّل را از او نمی دانند. هر دو گروه به بیراهه رفته اند. فارغ از اینکه فردوسی شیعه بوده باشد یا سنّی، در مقام یک مسلمان ایرانی، حبّ اهل بیت را که جزء جدا نشدنی هویّت ایرانی ست، به رخ محمود غزنوی، سلطان ترک تبار تازه مسلمان می کشد تا به او این پیام را دهد که: "ما ایرانیان به خوبی توانسته ایم خود را با اسلام وفق دهیم و خلافت اسلامی عربی نیز دیگر به طور کامل روحیات ما را شناخته است. تو اوّل برادری ات را اثبات کن، سپس ادّعای ارث کن و به قول خودت برای رضایت خلیفه انگشت در کن در جهان و قرمطی بجوی" !

 

بخش دوم: برخی از ویزگی های مکتب ایران

واژۀ فرهنگ در اوستا، به شکل "فرثنگ" ، مرکب از دو جزء است: "فر" به معنی بالا + "ثنگ" به معنی کشیدن؛در کل به معنی بالا کشیدن(سیر وسلوک و تعالی روح).در اصطلاح، به مجموع داشته های معنوی یک ملّت اطلاق می گردد، در برابر تمدّن که مجموع داشته های مادّی آن است. در این میان، ایران به عنوان سرزمینی که در مرکز جهان واقع است و ویژگی های مثبت فرهنگ های دیگر را گلچین کرده و از عصارۀ آنها عسل پس داده، خصوصیات فرهنگی منحصر به فردی دارد که همگی بر دو ستون "فطرت" و "منطق" استوار است. به برخی از این ویژگی ها در بخش قبل اشاره شد. حال، ادامۀ مطلب... .

  • جامعه شناسی ایرانی)

جامعه شناسان، امروزه کوچکترین واحد سازندۀ جامعه را فرد تلقّی می کنند و بزرگترین واحد را کشور می دانند. این نگاه از سویی، به فروپاشی کانون خانواده و از سویی دیگر، به تضییع حقوق انسان ها –ودیگر موجودات زمین- به نام حفظ منافع ملّی انجامیده است. در حالی که در مکتب اشو زرتشت(ع)، کوچکترین واحد جامعۀ انسانی، "خانواده" است و بزرگترین واحد، "کلّ دنیا" . این کجا و آن کجا ؟!

  • مشروعیت حکومت در اندیشۀ ایرانی)

«منی کرد آن شاه یزدان شناس

ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس»

فردوسی

برخی تحلیلگران، بی رحمانه، اندیشۀ ایرانی خورنه/فرّه را ابزار بی سر و صدای مشروعیت بخشی در ایران باستان و معادل کاریزما یا هالۀ تقدّس عنوان می کنند؛ در حالی که فرّه نه تنها معادل کاریزما نیست، بلکه از قضا بنا به داستان جمشید، همین مشروعیت بخشی کاریزماتیک، علت اصلی باطل شدن فرّه است:

پادشاهان بابل و هند باستان عادت داشتند دور خود هالۀ تقدّس بکشند و خود رافرزند خدایان و... بخوانند؛ گسترش قلمرو تمدن آراتّا/ارتّه در نیمۀ هزارۀ چهارم پیش از میلاد، باعث رونق اقتصاد و تحکیم روابط تجاری و دریانوردی آن با هند و بابل شد. ناچار به همراه کالاها، برخی افکار خارجی نیز در میان مردمان "سرزمین قانون پاک" رسوخ کرد. از جملۀ آنها، همین "انسان-خدا" بودن پادشاهان بود. فرمانروایان آراتّا در این وقت به فکر افتادند به تقلید از دیگران، خود را مقدّس کنند. یعنی به زبان نمادین: جمشید ادّعای خدایی کرد. همین امر بود که باعث شد فرّه ایزدی از او بگریزد و سرزمینش به دست سامیان بیفتد. اگر تا دیروز –که عدالت طلب و مهرورز و خدمت گزار بود- هنگام سفرهای استانی مردم به استقبالش می آمدند و فی المثل شعار می دادند: "صلّ علی محمّد، بوی سیامک آمد"(!!)، امروز –که هوس عوام فریبی به سرش زد- دیگر از چشم مردم افتاده بود.

فرّه ایزدی در یک کلام یعنی: تأیید خداوندی. در معارف اسلامی، حدیث قدسی از خداوند متعال نقل شده است که: «من در دوجا خنده ام می گیرد:یکی آنجا که من بخواهم بنده ای را عزیز کنم و خلق بخواهند او را ذلیل کنند و دیگر آنجا که من بخواهم بنده ای را ذلیل کنم و خلق بخواهند به زور او را عزیز کنند».به راستی هم فرمانروا تا زمانی که پای از دایرۀ عدالت بیرون ننهد، در چشم مردم عزیز است، هرچند بدخواهان بخواهند با جنگ روانی، شخصیتش را ترور کنند؛ ولی همین که مرتکب ظلم شد، خدا او را از چشم مردم می اندازد، هر چند دوستداران بخواهند با سلاح تبلیغات، حفظش کنند. فرّه اگر همان کاریزما بود، گریختنش دیگر چه بود؟! در واقع، ایدۀ قابل گریز بودن فرّه، نخستین هستۀ مشروطه خواهی است. فرّه، حقیقتی انکار ناپذیر و از شواهد مردم سالاری است؛ در حالی که کاریزما، ابزاری دروغین برای مردم سواری است. هرچند قابل انکار نیست که در دورۀ ساسانی، این دو با یکدیگر مترادف شدند، اما در اصل: این کجا و آن کجا ؟!

افسانه هایی هم که می گویند: فرّه ایزدی، به شکل شاهینی جم را در بر گرفت و سرانجام به صورت مرغی پرید و از او دور شد و ضحّاک دنبالش می کرد تا بگیرد و... ،حاصل تقلّای شاهان ساسانی بود، به منظور ناشناخته نمایاندنش در چشم مردم. باری، جمشید کافر شد یا نه؟ طبری برای جم جانماز آب کشیده و گفته: ادّعای خدایی نکرد،ولی مردم از سر ارادت(!)،خود اینطور گفتند. فردوسی هم پتۀ او را روی آب ریخته و قاطعانه گفته: کافرشد(=شد ناسپاس). اما شاید حدّ معقول این است که: جمشید ادّعای خدایی نکرد، ولی یک سری داعیه های عجیب و غریبی کرد که مصداق پوپولیسم[در معنای منفی آن] و در نتیجه،"ظلم"بود. شاید فردوسی حقّ مطلب را ادا نکرده که گریز فرّه را در اثر"کفر"دانسته است؛ زیرا والا پیامدار محمّد(ص)، خلاف این را به ما آموخته است !

  • ازدواج با محارم در ایران باستان)

واژۀ "خویت داثه/خوئیت ودثه" از واژه های جنجالی اوستا و در کل ادبیّات دینی ایران باستان است. ترجمۀ تحت اللّفظی آن می شود: پیوند با نزدیکان یا به زبان فارسی امروزی خویش دودگی. برخی مورّخان با توجّه به شواهد انکارناپذیری از چند نمونه از ازدواج با محارم در دوره های هخامنشی و اشکانی و ساسانی که بیشتر به خاطر ترس از انتقال قدرت صورت می پذیرفته، آن را به معنی ازدواج با محارم گرفته اند. ولی برخی دیگر چون دکتر علیرضا شاپور شهبازی آن را زناشویی فامیلی تعبیر کرده اند و حتّی عدّه ای چون استاد امید عطایی فرد چنین ترجمه ای را از اساس غلط دانسته و مدّعی شده اند صحیح آن خویش دادگی یا همان ایثار است.

دیدگاه ما این است که این واژه نیز مانند مفهوم "بازگشت" در تورات که در اصل به معنی توبه و بازگشت به سوی خدا بوده و بعدها توسّط بنیانگذاران صهیونیسم به باز گشت یهودیان به سرزمین موعود(!) تعبیر شد، و یا مانند شعار "لا حکم إلّا للّه" خوارج که به فرمودۀ حضرت علی(ع) سخن حقّی بود که از آن ارادۀ باطل داشتند، در طول تاریخ مورد سوء استفاده قرار گرفته و بازیچۀ دست پادشاهان و اشراف شده است. امّا معنای اوّلیۀ آن چه بوده است؟ به نظر نگارنده با نگاهی به اوستا و منابع پهلوی در می یابیم هیچکدام از دو مفهوم ازدواج فامیلی و از خود گذشتگی دارای آن میزان موضوعیّتی نیستند که به این شکل مورد تأکید قرار بگیرند. اوّلی یک حکم مباح و نهایتاً پسندیدۀ اجتماعی است. دومی هم یک خصلت اخلاقی است که با اینکه بسیار پسندیده است، ولی تکلیف نیست؛ خصوصاً اگر توجّه کنیم که ایرانیان بیشتر بر روی عدالت تأکید داشته اند و طبق آموزه های اسلامی، اگر عدالت به طور صحیح اجرا شود، احسان هم لازم نیست. تا چه رسد به ایثار؟ تنها یک توصیۀ دینی و اخلاقی باقی می ماند که اسلام هم تا حدّ تکلیف بر آن تأکید می کند و آن همان است که ترجمۀ آن نیز می شود: پیوند با خویشان یعنی همان "صلۀ رحم". اینکه محقّقان از کجا معنای پیوند را منحصر در ازدواج و دایرۀ خویشاوندان را هم منحصر به محارم دانسته اند خود می دانند؛ امّا به راستی، این کجا و آن کجا؟! 

  • عشق در مکتب ایران)

گاهی وقت ها صحنه هایی در زندگی روزمرّۀ ما پیش می آید که احساس می کنیم قبلاً دیده ایم. علّتش بر می گردد به قسمتی از مغز که انبار اطّلاعات فراموش شده است و مرکز ضمیر ناخودآگاه به حساب می آید. یعنی مغز، اطّلاعات مربوط به رخدادهایی را که قابل اعتنا تشخیص نداده، در آن آرشیو، به بایگانی می سپارد. برای همین وقتی وقایعی شبیه آنها –که جزئیاتشان فراموش شده است- پیش می آید، برایمان آشنا به نظر می رسد، هرچند سال ها از آن گذشته باشد؛ و اما عشق، این آشنای ناشناخته.... .

واژۀ عشق را برگرفته از ریشۀ "عشقه" ی عربی دانسته اند و آن پیچکی است که دور درخت می پیچد و زرد و خشکش می سازد؛ یعنی عشق هم، یک نوع بیماری روحی-روانی است که فرد را-و شاید زوج را(!)- زرد و علیل می کند. ولی شاید این تعریف بی انصافی باشد؛ در اوستا،بارها از مفهومی تحت عنوان "اشه/اشا" یاد شده که با کمی تأمّل در می یابیم در بیشتر مواقع، مخفّف همان ارشه/ارته به معنی راه راست(=کیش حنیف) است. امّا در برخی موارد، در معنایی دیگر به کار رفته است؛

بچه هایی که در بدو ورود به مدرسه، واکسن فلج اطفال می زنند، تا چند روز پایشان می لنگد. چون ماهیت واکسن، میکروب های مرده، ضعیف شده یا کم تعداد همان بیماری است، به طوری که بیمار نکند، ولی یگان های پدآفندی بدن را که در آماده باش کامل به سر می برند، سریعاً از پایگاه های خود آزاد کرده و به سوی دشمن فرضی گسیل دارد تا بدینگونه بدن برای همیشه در برابر دشمن واقعی بیمه شود؛ برای بیمه شدن دائمی در برابر هوا و هوس هم، چنین واکسنی لازم است.

برخی دانشمندان خشک مزاج علوم تجربی، پیدا شدن احساسات تازه در اشخاص را به خاطر ترشح هورمون های شیمیایی در بدن می دانند. اشخاص خود، آن احساسات را بدون علت واز جانب غیب(!) عنوان می کنند. ما معتقدیم این احساسات زاییدۀ آن هورمون ها نیست، حتّی بر عکس هورمون ها زاییدۀ احساسات است؛ امّا منشأ این احساسات غیب هم نیست، بلکه به همان مرکز ضمیر ناخودآگاه باز می گردد: تشابه طرف(!) ها با کارتون ها و دیگر علایق گمشدۀ دوران بچگی. و این بهانه های است برای پذیرش دائمی اشه.

اشه/اشگ در فرزانش(حکمت) اوستایی، یک حقیقت جاری و ساری در کلّ کائنات است. سنگ مغناطیس که آهن را می رباید، کهربا که ذرّات کاه را جذب می کند، بارهای مثبت و منفی در ابرها که با هم برخورد می کنند و رعد و برق پدید می آید، گرده های گل که با وزش باد منتقل می شوند تا نسل شان تکثیر یابد،و... همه و همه به نیروی اشگ/عشق صورت می پذیرد. وبه قول حکیم گنجه:

«طبایع جز کشش کاری ندارند

حکیمان این کشش را عشق خوانند».

عشق در لسان عرب در همین معنی پست زمینی و تقریباً معادل واژۀ نازیبای شهوت به کار می رفت. اوّل بار در احادیث اسلامی از رابطۀ انسان با خالق به عشق تعبیر شد. در قرن دوم هجری مفهوم عشق به دست"رابعۀ عدویه"[با رابعۀ بلخی شاعرۀ قرن چهارم اشتباه نشود] وارد تصوّف شد که تا آن زمان حال و هوایی صرفاً زاهدانه داشت. تا سده های چهارم و پنجم هجری و در میان مشّائیون، عشق همچنان در مفهوم بیماری جنون جوانی بود. از قرن پنجم به بعد -که گفتیم تشیّع در ایران اکثریت یافت- فلسفۀ مشّا جای خود را به فلسفۀ اشراق و سبک ادبی خراسانی جایش را به سبک عراقی سپرد. بدینگونه عشق نیز مفهوم اصیل و حقیقی خود را بازیافت که که نسبتش به مفهوم قبلی -که بیشتر باید دلبستگی نامیده شود- نسبت "حیات" است به "زندگی". حیات، چه ما باشیم و چه نباشیم، برای خودش در کل هستی برپاست. زندگی بسته به زنده بودن ما معنا می یابد. در واقع زندگی، سطح نازلی از حیات است که از زمان دمیده شدن روح -در چهار ماهگی جنین- تا لحظۀ مرگ در دست ما امانت است.دلبستگی(:عشق زمینی) هم به عنوان میکروب بی خطر هوس(:علاقۀ بدون دلیل عقلی)، عاملی است که دریچه های قلب باز شود و عشق حقیقی در آن بریزد. عاشق تا آخر عمر، همۀ انسان ها و حیوانات و نباتات و جمادات را دوست دارد. مهربان و دل نازک است. کینه به دل نمی گیرد. دروغ نمی گوید. دست همه را می گیرد. و... .

در اندیشۀ ایرانی،عقل و عشق نه ضدّ هم که لازم و ملزوم هم اند؛ زیرا عاشقی سه مرحله دارد: دلشکستگی(با علامت قلب شکسته!)، دلخستگی(با علامت قلب تیر خورده!) و سرانجام دلبستگی(دو تا فلب!). اگر این ترتیب رعایت نشود و دلبستگی زودتر از موعد بیاید، به کوری خواهد انجامید؛ و گر نه بصیرت بیشتر هم خواهد شد.

و از همۀ اینها گذشته بایدتوجه داشت که "مهر"(در اینجا معادل محبّت، زیرا در معنی رحمت هم به کار رفته) فوق عشق است. عشق عارضی است. مهر، ذاتی. عاشق، اگر کمالات معشوقش از بین رفت، عشقش هم از بین می رود. ولی مادر نسبت به بچه ناقص خود نیز مهر دارد. عشق، آتش است که یکباره زبانه می کشد و خاموش می شود و شاید درختان سر راهش را هم بسوزاند. مهر، آب است که قطره قطره می ریزد و در طولانی مدت درخت را تناور و بارور می کند. عشق جزئی نگر است و مهر، کلّی نگر. عشق، چاشنی مهر است. تا تنور عشق داغ است، باید نان محبّت را چسباند. و خرد وسیلۀ این کار است. و در نهایت: عشق مرکب است، عقل جادّه است و مهر مقصد.

  • مسئلۀ شر در جهان بینی ایرانی)

مسئلۀ شرور(بدی ها) از دیرباز ذهن بشر را به خود مشغول داشته است. این مسئله مهمترین عامل انشعاب جهان بینی ها و در واقع دین های مختلف است(چون جهان بینی، هستۀ اوّلیۀ هر دینی است). حقیقت قضیۀ شرور -طبق آنچه تعالیم الهی می گوید و عقل سلیم تأیید می کند- به طور خلاصه از این قرار است که:

هر آنچه وجود دارد خیر است. بدی کمبود خوبی است. کمبود هم خود حاصل نسبیت است. خداوند نیز وجود مطلق و خیر مطلق است. بدی ها به دو دستۀ اخلاقی(گناهان) و طبیعی(بلایا) تقسیم می شوند. شرور طبیعی در اصل شر نیستند؛ بلکه چون تداخل منافع با یکدیگر، اقتضای عالم ماست، سود یکی برای دیگری ضرر حساب می شود. این ها از خداست. اما شرور اخلاقی حاصل سوء استفادۀ بندگان از قدرت و اختیاری است که خدا به موجب قدرت و اختیار خود به آنها بخشیده است. این وسط، شیطان بندۀ گناهکار خداست که به خاطر گناه اوّلیه از درگاه خدا رانده شد و به عوض عباداتش درخواست کرد که در این دنیا شیطنت کند. یعنی رنج های کار خوب و لذّات کار بد را -به جای پاداش آن و عذاب این- به یاد بندگان اندازد تا آنها خود به ترک خوبی و انجام بدی تحریک شوند. شیطان "نهی از معروف و امر به منکر" نمی کند. دروغ هم نمی گوید. پس فقط مسئول اعمال خود است.

عمده انحرافات مسئلۀ شر از این قرار است:

الف) از خدایی که منشأ خیر است نمی تواند بدی سر بزند. پس دو تا خدا داریم، یکی خوب و یکی بد !!

این فکر یعنی ثنویّت/دو گانه پرستی اساس دین مانی است. بودایی گری امروز هم -به جز در مناطقی از آسیای جنوب شرقی- همان مانویّت است. زرتشتی گری کنونی هم با تجدید نظرهایی که در زمان مأمون عبّاسی در آن صورت گرفت، از این لحاظ با آیین مانی مطابقت دارد؛ به جز اینکه: در مانویّت گیتی/مادّه معادل بدی و مینو/معنا برابر خوبی شناخته می شود که این مخالف نظر اسلام است، ولی در دین زرتشت چنین نیست و حساب مادّه و معنا از بدی و نیکی جداست.

ب) خدا یکی است،ولی نه خوب است و نه بد. بلکه خوب مطلق و بد مطلق، دو تن از مخلوقاتش "انسان کامل" و "شیطان" اند که هیچ یک آنچنان قدرتی ندارند. چون قدرت اصلی در آمیختگی خیر و شر(=گمیزشن/صفحۀ شطرنجی) است؛و هر دو محبوب خدایند، پس ما هم باید به یک اندازه دوستشان بداریم (:خلط رحمانیّت با رحیمیّت) !!

خطرناک ترین انحراف همین است. این تفکّر، اساس آیین زروان ایران در باستان است که تکمیل شدۀ آیین برهمای هندی است. همین آیین بعدها به جلد مکتب کابالا/عرفان یهود درآمد و اکنون فراماسونری نامیده می شود. در این مکتب واحد، خدای "قدرتمند بی طرف" که برهما، زروان، کرونوس، یهوه، و لیوسیفر خوانده شده، عبارت از "زمان" یا -بنا به تعریف جدید- همان "انرژی سیّال جهانی" است( T= +E * -E = E2 )، که از سویی به عنوان بحثی که هم در فیزیک و طبیعیّات و هم در فلسفه و الهیّات مطرح است، حدّ فاصل مادیّت و معنویّت به شمار می رود و از سوی دیگر در عین اینکه خیلی قدرت دارد، فاقد توانایی تشخیص بین خوبی و بدی است و به اصطلاح تر و خشک را باهم می سوزاند. از این رو، گاو -که قوی و در عین حال نفهم است- نماد زمان بیکران است و آقازادۀ ایشان نماد زمان کرانمند یا همان تاریخ که در عربی به گوسالۀ وحشی تعبیر شده. در این مکتب، اوج معنویّت همان جایی است که مادیّت و معنویّت به هم می رسند. خلأ معنویّت هم با "مادیّت موهوم" پر می شود. طبق عقاید پیروان این مکتب، راهیافته ترین فرقه ها دو فرقه هستند: از میان آنانی که پرستش خدای خوبی را برگزیده اند، پرستندگان مستقیم انسان کامل به عنوان خدای واحدند که معادل اسلامی اش می شود فرقۀ یارسان یا علی اللّهی؛ پیروان ادیان دیگر توحیدی همچون مسلمانان، مسیحیان، کلیمیان و زرتشتیان که خدا را خوب می دانند، در واقع صفات انسان کامل را به خدا نسبت داده اند. فرقۀ راهیافتۀ دیگر از نظر آنان شیطان پرستان اند که در عصر جدید، با این عقیده ها، مجوّز فعّالیت گرفته اند.

ج) هندیان باستان، اعتقاد داشتند که: شرور طبیعی هم علاوه بر شرور اخلاقی از جانب شیطان و نیروهای بدی است، پس باید برای راضی نگه داشتن شان به آنها "رشوۀ دینی بپردازیم؛ یعنی به عمد بعضی کارهای خوب را ترک کرده و بعضی کارهای بد را مرتکب شویم تا نیروهای شر از ما راضی شده و شرّشان را از سرمان کم کنند !!

گفتیم که ریشۀ شرور اخلاقی هم به شیطان برنمی گردد تا چه رسد به شرور طبیعی؟ این ایده نیز اساس آیین دیویسنی/شیطان پرستی ایران باستان قبل از ظهور آریان است. فرقۀ یزیدی که برخی آن را منسوب به یزید بن معاویه و برخی منسوب به شخصی به اسم یزید بن انیسه و برخی دیگر تغییر یافتۀ فرقه ای به نام ایزدی در دورۀ ساسانی می دانند، ابتدا بر اساس این تفکّر شکل گرفته و بعدها رگه های اوّلیۀ شیطان پرستی جدید هم به آن اضافه شده است.

د) در آیین مزدیسنی آریاهای ایرانی هم، بلایای طبیعی به اشتباه به نیروهای اهریمن نسبت داده می شد. امّا به جای اینکه مانند هندیان اهل "مدارا" باشند، معتقد بودند:

 باید با کمک نیروهای اهورایی با اهریمنان "مبارزه" کنیم تا نقشه هاشان نقش بر آب شود !!

همین امر مورّخانی چون کونت گوبینو را برآن داشته تا ایرانیان باستان را تا حدودی دارای یک نوع ذهنیّت کودکانه و سطحی نگر قلمداد کنند. یعنی ترس بیجا و در عوض، انگیزۀ مبارزه. روی این حساب، مکتب ایران تماماً هم گل و. گلاب نبوده. شاید در این مورد خاص، اشو زرتشت(ع) هم نتوانسته کاری از پیش ببرد!

 

بخش سوّم: بحث هایی که امروز مطرح می شود

استاد مطهری(ره) یک سال قبل از انقلاب،در نامه ای به امام خمینی(ره) با اشاره به سلسله مقالاتی در کیهان آن روزها-که دکتر شریعتی گفته بود من نوشته ام-می نویسد:

((خلاصۀ این مقالات که یک کتاب می شود،این بود که "ملاک ملیت،خون ونژاد-که امروز محکوم است-نیست.ملاک ملیت فرهنگ است و فرهنگ به حکم اینکه زادۀ تاریخ است نه چیز دیگر،در ملیت های مختلف،مختلف است.فرهنگ هر قوم،فرهنگ آن قوم است.هر قوم که فرهنگ مستمر نداشته،نابود شده است.ما ایرانیان،فرهنگ دو هزار و پانصد ساله داریم که ملاک شخصیت وجودی ما و خویشتن اصلی ماست.در طول تاریخ حوادثی پیش آمد که خواست ما را از خود واقعی ما بیگانه کند،ولی ما هر نوبت به خود آمدیم و به خود واقعی خود بازگشتیم؛آن سه جریان عبارت بود از:حملۀ اسکندر،حملۀ عرب،حملۀ مغول".در این میان بیش از همه دربارۀ حملۀ عرب بحث کرده و نهضت شعوبیگری را تقدیس کرده است.آنگاه گفته "اسلام برای ما ایدئولوژی است نه فرهنگ.اسلام نیامده که فرهنگ مارا عوض[کند] و فرهنگ واحدی به وجود آورد،بلکه تعدد فرهنگ ها را به رسمیت می شناسد همانطور که تعدد نژادی را یک واقعیت می داند.آیۀ کریمۀ «إنا خلقناکم من ذکر ٍو انثی و جعلناکم شعوباْ و قبائل....»ناظر به این است که اختلافات نژادی و اختلافات فرهنگی-که اولی ساختۀ طبیعت است و دومی تاریخ-باید به جای خود محفوظ باشد".ادعا کرده است که "ایدئولوژی ما روی فرهنگ ما اثر گذاشته و فرهنگ ما روی ایدئولوژی ما؛لهذا ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما،اسلام ایرانی شده است".این بیان عملاٌ و ضمناٌ،نه صریحاٌ فرهنگ واحد به نام فرهنگ اسلامی را انکار کرده است و صریحاْ شخصیتهایی نظیر بوعلی و ابوریحان و خواجه نصیرالدین و ملاصدرارا وابسته به فرهنگ ایرانی دانسته است.این مقالات بسیار خواندنی است.... .به هر حال مطالعۀ حضرتعالی بسیار مفید است)).

این نامه در آن مقطع بی پاسخ ماند و برای حفظ اتحاد نیروهای انقلاب،دعوت به سکوت شد.امروز دوباره این بحث پا گرفته است.

"-اکنون دیگر وقتش رسیده که به جای مکتب اسلام، از مکتب ایران سخن بگوییم.

:آقا! شما چرا ضدّ اسلام حرف می زنید؟

-من کی ضدّ اسلام حرف زدم؟

:مگر نمی دانید تفاخر نژادی در اسلام منتفی است؟

-بله!، اما حبّ وطن به معنی تفاخر نژادی نیست. مگر نمی دانید حبّ وطن دراسلام از نشانه های ایمان است؟

:بله!، اما شما الآن اساس مکتب اسلام را نفی کردید و مکتب ایران را به جایش مطرح کردید؛ دیگر کدام اسلام و کدام ایمان که حبّ وطن هم بخواهد از نشانه هایش باشد؟

-نخیر!، بنده عرض کردم اسلام یک ایدئولوژی است که در ظرف های گوناگونی قابل پیاده شدن است و در این میان،اصیل ترین قرائتش،اسلام ایرانی است؛پس منظور من از مکتب ایران،همان مکتب اسلام است.اجازه است مثالی بزنم؟

:بفرمایید.

-آیا اعتقاد دارید که اسلام،نقطه مقابل ایدئولوژی لیبرال دموکراسی غرب است؟

:بله.

-مهد این تفکر،آمریکا نیست؟

:چرا!

-پس می توانیم به جای مکتب لیبرال دموکراسی بگوییم مکتب آمریکا؟

:بله.

-مهد اسلام ناب هم ایران است،نه؟

:چرا!

-حالا چرا نتوانیم به جای مکتب اسلام،بگوییم مکتب ایران؟!

:؟؟؟!!! ".

گفتگویی بود خیالی بین دو نفر به نمایندگی از گروه موسوم به جریان انحرافی و گروه نامبردار به خواص بی بصیرت.پیش از بررسی نظرات،لازم است بگویم با هر دو مخالفم و معتقدم که: عمروعاصی آمده و قرآنی بر سر نیزه کرده،آیا مالک اشتر ها و ابن عباس ها باید به مقابله اش بروند یا ابوموسی اشعری ها؟

علی(ع) فرمود: «نادان اگر سکوت اختیار می کرد،اختلاف پایان می پذیرفت» .مشکل ما در این است که حکیمی سخنی می فرماید،کاسه های داغ تر از آش که خود را مرید او می دانند،به جای تشریح و تفسیر آن سخن،طوطی وار تکرارش می کنند؛آن قدر که وقتی کسی هم پیدا می شود که عمق سخن را درک می کند و می خواهد برای دیگران بازگوید،متهم به کلیشه و شعارزدگی می شود!

صحبت بر سر این است که بسیار می گویند جریان انحرافی،ولی اغلب نمی توانند دقیقاٌ بگویند انحراف کجاست! و به نوعی،خود انحراف را تحریف کرده اند! عدۀ مزبور،از همان ابتدا عبارت "مکتب ایران" را به "مکتب ایرانی" برگرداندند.موضوعی را که مقام معظم رهبری،از آن با عنوان "علاقه به ایران" تعبیر کرده اند،با موضوعات حب وطن و ملی گرایی خلط کردند.(من ایران را دوست دارم؛اول چون وطنم است و بعدش به خاطر خود ایران.یعنی اگر ایرانی هم نبودم،باز-به شرط شناخت-دوستش داشتم).مکتب ایرانی،اسلام ایرانی،ایرانیت و جمهوریت را یکجا رد کردند.گفتند که اینها مکتب ایرانی را طرح کرده اند به منظور تقابل با مکتب اسلام.رهبر حکیم انقلاب اسلامی فرمود:"من این را برداشت نمی کنم".این بار،از ولایت فقیه هم جلوتر زده و اعلام کردند:آقا تسامح می فرماید[نعوذ بالله]،واضح است که هدف نهایی اینان اسلام است. و.... .

آیا خبر تازه ای است که دشمنان،اسلام را نشانه رفته اند؟آیا ناسیونالیسم انحراف است؟اگر در صورت افراطی اش آری،آیا این فضایی که پدید آمده،مصداق آن است؟و حتی اگر چنین باشد،آیا آنقدر غبارآلود است که حق و باطل درآن گم شود و نام فتنه به خود بگیرد؟آن هم فتنه ای که از فتنۀ قبلی خطرناک تر باشد؟تا جایی که گفته شود اگر فتنۀ قبل دامن عوام را گرفت،این فتنه دامن خواص را می گیرد؟آیا بهتر نیست به جای هشدار در مورد استراتژی کلی دشمن،راهکارها را تشریح کنیم؟آیا فی المثل یک بچۀ هشت ساله هم درنمی یابد نژادپرستی بد است و در اسلام ،انسان ها باهم برادر و برابرند؟و آیا و آیا و آیا....؟

در مورد محتوای نامه ای که در ابتدای مطلب آمد،گفتنی است آقای مطهری انتقادات خود را در مورد این آرا بیان نکرده اند(و طبیعی است،چون نامه را برای استادشان نگاشته اند،نه برای من و شما).امروز هیچکدام(مطهری و شریعتی)بین ما نیستند و نظرات بر زمین مانده است.بنده در آن حد نیستم که به صورت ریز از شریعتی انتقاد کنم.(انتقاد از شریعتی کار مطهری است).در همین حد کلی می دانم که ایشان،گاهی بدون رجوع به متخصصین حوزۀ دین،در مورد مسائل دینی اظهارنظر کرده است.فارغ از آن،این سخن که "ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما،اسلام ایرانی شده است" از دید بنده مشکلی ندارد،ولی بحث هایی که امروز مطرح می شود مشکل دارد.

"اسلام ما" و به تعبیری اسلامیت مان ایرانی شده است و نه خود اسلام،که مجموعه تعالیمی در زمینه های عقاید،احکام و اخلاق است و هیچ گاه نه به ایران و نه به هیچ منطقۀ جغرافیایی دیگری محدود نمی شود؛اما اسلامیت،شیوۀ عمل ما به آن آموزه ها است،وقتی صورت عینی به خود بگیرد.همچنین "ایرانیت" اسلامی شده است و نه ایران.ایرانیت اسلامی،با مسلمان شدن مردم ایران در بیش از سیزده قرن قبل،محقق شده است.ولی تا تحقق ایران اسلامی حداقل سیزده سال دیگر زمان باقی است(افق 1404).و تا ایران اسلامی تحقق نیافته است،سخن گفتن از اسلام ایرانی و به تبع آن مکتب ایران،بی مورد است.

نکتۀ مهم دیگر این است که اسلام و اسلامیت از این رو که هر دو شامل همۀ حوزه های حیات انسانی می شوند،باهم مطابقت دارند؛ولی نسبت ایران و ایرانیت با یکدیگر چنین نیست.ایران یک ظرف چند قسمتی است که ایرانیت،محتوای پر شدۀ تنها یکی از بخش های آن یعنی حوزۀ فرهنگ است.صحبت از اسلام ایرانی به عنوان الگوی جدید برای جهان امروز،محدود کردن اسلام به این حوزه(فرهنگ)و چشم پوشی از حوزه های دیگر است؛و این یعنی اعمال دستبرد در اصل اسلام طبق ذائقۀ ملی.هرچند نمی توان انکار کرد که فرهنگ ایرانی-اسلامی برترین فرهنگ اسلامی در جهان است،اما باز فقط فرهنگ است.

مقایسه کردن اسلام با مکتب آمریکا(لیبرال دموکراسی)و به اعتبار آن،مکتب ایران نامیدن مکتب اسلام نیز،اشتباه است.چون لیبرال دموکراسی و هر مکتب غیر الهی دیگر[=ظلمات کثیر]،از آمریکا و دیگر سرزمین ها "برخاسته" است،ولی مکتب اسلام[=نور واحد]،در ایران و دیگر سرزمین ها "فرود آمده" است.(که آن می توانست از ایران هم برخیزد و این می توانست در آمریکا هم فرود آید).

بحث«اسلام آمریکایی»هم که امام(ره) مطرح ساخت-و الآن جایش را خالی می گذارند-ناظر به همین نکته است.یعنی برخورد سلیقه ای و گزینشی با اسلام،همان مقصد مورد نظر بندگان گنهکاری است که مکاتب انحرافی را پدید آورده اند.و البته منظورمان نه مردم آمریکا،بلکه "شکارچیان شنبه" و تحریف کنندگان تورات است که حکومت ایالات متحده را براساس اندیشه های خود تأسیس کردند.

تأسیس حکومت ها،شرط پیاده سازی مکاتب در سرزمین ها است.به همین خاطر،مقام عظمای ولایت(دامت ظله)،در سخنرانی 14خرداد1390 در مرقد شریف بنیانگذار جمهوری اسلامی،در مقابل مکتب ایران، «مکتب امام(ره)» را تبیین فرمود،که در اینجا امام(ره) در نقش مؤسس حکومت اسلامی در سرزمین ایران نمایان می شود.ولی گروه پیش گفته،این ایده را نیز با ناشی گری شگفت آوری،سانسور کردند!!

بنابراین هرکس در هر جای دنیا اظهار نظری کند که بوی برخورد سلیقه ای با اسلام از آن به مشام برسد،آمریکایی است.هر چند شناسنامه اش ایرانی باشد! اظهارنظرهایی از این قبیل:

o       "تشیع که از آن به اسلام ایرانی هم تعبیر می شود...".معنی این سخن این است که تفاوت تشیع با دیگر فرقه هایاسلامی،تنها در ظواهر است.

o       "باید اسلام را از دل های ایرانیان به نظاره نشست.دل هایی که قبل از حضور مبارکش،مأمن اهورامزدا بود و اکنون نیز مأمنی برای خداوند رحمان و اهل بیت مبارکش".اشکال این سخن زیبا در همین واژۀ دل است.اسلامی که از دریچۀ دل نظاره شود،اسلام گزینشی است.

o       "باز هم می گویم.اسلام ناب همینجاست.در همین آب و خاک است.اسلام ناب در شیر پستان زنان ایرانی است".(آدرس خوبی دادید.از فردا خارجی ها بیایند دنبال اسلام ناب بگردند و جان تشنه شان را از زلال معارفش سیراب کنند!! استغفرالله....).بله، "تدین" در آب و هوا و طبیعت و خاک و خون و نژاد[بله،خون و نژاد]ایرانی-از جمله همانجایی که فرمودید(!)-هست.اما اسلام،دیگر نه.به عبارت دیگر،در این حرفی نیست که مردم ایران ذاتاٌ مؤمن و متدین اند،ولی اسلام ناب را باید در لابلای کتاب های احکام و حدیث و تفسیر قرآن و سیرۀ معصومین(ع) جستجو کرد،نه جای دیگر.به عنوان مثال،مردم متدین ایران،قبل از اسلام،وسط سفرۀ مقدس سال نو که خانواده دورش می نشستند و نان و گندم و... بر آن می چیدند، اوستا می گذاشتند در حالی که ملل دیگر با کتاب مقدس خود، چنین رفتار احترام آمیزی نمی کردند. اکنون هم همان ایرانیان بر سر همان سفره،قرآن می گذارند.

و در یک کلام "ایرانیت اسلامی" یعنی: لباس زنان ایرانی، اشیاء موجود در موزه ها، میراث فرهنگی و هنرهای دستی ایران پس از اسلام وبطور نمادین یعنی همین کاشی کاری های  گنبد فیروزه ای مسجد جامع اصفهان. اما "ایران اسلامی" یعنی بانکداری بدون ربا، یعنی بومی سازی علوم انسانی در دانشگاه ها، یعنی پرهیز از اختلاس و رشوه و اعتیاد و بدحجابی و هرگونه فساد اقتصادی،اجتماعی و اخلاقی دیگر. ایران اسلامی یعنی اجرای حدود شرعی بدست قوه قهریه و یعنی پیاده شدن تمام شئون اسلام در زندگی اجتماعی مردم ایران.

این کجا وآن کجا؟!

پایان

  • امید شمس آذر

در اظهار نظرهای مختلف در زمینۀ تحلیل برنامۀ جامع اقدام مشترک، تناقضی که وجود دارد، اینجاست که خود خطوط قرمزها را هم نسبیت بردار تعریف می کنند و با اطلاق معامله و بده-بستان به توافق، نقض آنها را طبیعی جلوه می دهند؛ در حالی که اگر هم به فرض محال خطوط قرمز قابل معامله باشد، معامله تنها راه حلّ مسئلۀ هسته ای نبوده است !!

  • امید شمس آذر

اعتدال بهاری

مقدّمۀ انقلاب تابستانی ست

(گفتم شاید یه وقت ملتفت نباشید)

***

اگر شیردل به معنی کسی ست که دل شیر دارد،

پس خردل به چه معنا ست ؟

***

جلوی ضرر رو از هر جا بگیری

تازه ست !

***

می گویند:

خودتو خیلی تحویل میگیری.

پس چیکار کنم؟

خودمو تحویل بدم؟!

***

شاید:

از ارائۀ خدمات به افراد بدحجاب مسروریم !

***

دنیای امروز

همه را تهی مغز می خواهد،

اگر کسی مقاومت کند

مغزش را خالی می کنند

***

شغل پدرش "بابا" بود
شغل مادرش "ماما"
***

چرا م.ر را می گویند: محمّدرضا رحیمی،
امّا مهدی هاشمی را می گویند: م.ه ؟!
***

مهندس باهنر:

"مگه لابی بده؟"

- نه! لابی خوبه، یهودا بده

***

با توجّه به داستان تولد عمر(دضّ)

بن ۱۰

می تواند لقب خطّاب باشد

***

جناب اسفندیای یحیم مشایی

دی یک کلمه:

میدی ست بهایی بهایی بهایی

***

دعای قنوت حشمت فردوس:

ببین!

آتنا فی الدّنیا حسنة

آ فی الآخرة حسنة

باقیشم خودت فکر کن

افتاد ؟؟

***

  • امید شمس آذر
بچّه ها

    گرمای تابستان

            چه می خواهند

                            از کوچه ؟!


نقاشی های شگفت انگیز اثر استاد مرتضی کاتوزیان 2

  • امید شمس آذر

سؤال: اگر همه در پی یافتن حقیقتیم، تا یافتن کامل آن چگونه از گمراهی در امان می مانیم؟

جواب: با احتیاط!

  • امید شمس آذر

سؤال: اگر در اسلام -بر خلاف مسیحیّت- علم داشتن و تعقّل ورزیدن مقدّم بر ایمان آوردن است، پس قضیۀ ایمان به غیب که در قرآن مقدّس تأکید شده، چه معنا دارد؟ آیا این با توصیه های فراوان به تعقّل و تحقیق تناقض ندارد؟

جواب: علم و اندیشه برای تشخیص راه حقّ است. بعد از آن، مرحلۀ اطاعت از دستورات حقّ است که به قول ارتشی ها چرا ندارد!

  • امید شمس آذر

در احادیث اسلامی آمده است که: "علم 27 حرف است که تا زمان ظهور امام مهدی(عج) -با همۀ پیشرفت های علمی- تنها 2 حرف از آن کشف می شود؛ 25 حرف بقیّه را امام(عج) استخراج کرده و در اختیار انسان ها قرار می دهد".

 

برخی این حدیث را گویای "نسبت" علوم کشف شده تا زمان ظهور امام عصر(عج) به علوم بعد از آن دانسته اند که در واقع 2 به 25 است. امّا به نظر من این حدیث تنها از نسبت علوم این دو دوران به همدیگر حکایت نمی کند؛ زیرا در آن صورت به جز "حرف" هر واژۀ دیگری نیز می توانست گویای این نسبت باشد. بلکه این واژه را نیز مانند کلمۀ یوم که برای توصیف مراحل ششگانۀ خلقت عالم توسّط خالق متعال در قرآن به کار رفته، دارای حکمتی ویژۀ خود می دانم. همانطور که یوم را به مرحله و دوره ترجمه کردند -و پیشگامش نیز خود ائمّۀ معصومین (علیهم السّلام) بودند-، باید راجع به "حرف" نیز بحث و هم اندیشی بین علما و متخصّصین صورت گیرد و بهترین تأویل برای آن استخراج گردد.

بنده متخصّص این حیطه نیستم، ولی بهترین گزینۀ پیشنهادی در این زمینه را «فرمول» معرّفی می کنم. یعنی:

تا زمان ظهور حضرت حجّت(ع) تمام پیشرفت های دانش بشر حاصل کشف و به کار گیری تنها دو فرمول علمی ست و ایشان 25 فرمول ناشناختۀ جدید را بعد از ظهور خویش، مطرح فرموده و به ساحت علم اضافه می نمایند.

  • امید شمس آذر