حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

۵ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

"سئنه" یا "مره غو سئنه" ی اوستایی، "سینا" ی سانسکریت(هم ریشه با شاهین)، "سین مو" یا "سنه موروک" پهلوی، "فنیکس" و "گریفین" اروپایی، "اینوگو" ی سریانی، "عناقیم" عبری، "ایواکیر ایناکیم" یونانی و "عنقا" ی عربی، همه آن چیزی است که امروزه با نام "سیرنگ" یا "سیمرغ" می شناسیم... .

  در اوستا نام مرغی است فراخ بال، چنان که در پرواز خود پهنای کوه را فرا می گیرد و آشیانۀ او بر درختی بر دریای وروکش یا فراخگرت(همان دریای مازندران معروف به دریای سیرنگ) قرار دارد. این درختی است درمان بخش و دور کنندۀ غم. تخم همۀ گیاهان در آن نهاده شده است و هر گاه سیمرغ بر آن می نشیند، هزار شاخۀ آن می شکند و هر گاه از آن بر می خیزد، هزار شاخه از آن می روید. شاید از این مرغ یک نوع عقاب عظیم الجثه اراده شده باشد. برخی نیز آن را برابر با هُمای گرفته اند. کلمۀ سئنه یک بار به همراه مره غو در اوستا به کار رفته و بار دیگر تنها استعمال شده است. به علاوه سئنه در اوستا نام مردی پاک دین، طبیبی روحانی و حکیمی مرتاض است که بنا بر کتاب دینکرد، صد سال پیش از ظهور زرتشت زاییده شد و دویست سال پس از دین مزدیسنی درگذشت.

در شاهنامه مرغی است خارق العاده و کنام او بر سر البرز کوه است و چون به زمین نزدیک می شود، هوا از پیکر سترگ او تاریک می گردد. همو بود که زال پسر سام را در کودکی بپرورد و همو بود که رستم را در جنگ با اسفندیار یاری کرد. سیمرغ، اگرچه ظاهراً پرنده ای توانمند است که می توان او را توتم خانوادگی رستم دانست که از خانوادۀ خود حمایت می کند، امّا همۀ کارهای او به انسان همانند است؛ طبیبی دانا و غیب شناسی رازدان است. برای زال و فرزندانش نقش پدر و مادر دارد. سخن می گوید و انتقام جو ست. در تأیید این نقش انسانی او، نویسندۀ مجمل التّواریخ -که مسلّماً به منابعی کهن دسترسی داشته- می نویسد: «زال اندر عهد منوچهر بزاد و سام او را بنداخت و زال پیش حکیم زاهد برگشت...». صاحب روضة الصّفا هم سیمرغ را حکیمی می داند که در البرز می زیست. رضاقلی خان هدایت هم در فرهنگ انجمن آرای خود می نویسد: «حقیقت آن است که سیمرغ نام حکیمی بوده مرتاض و در کوه البرز مسکن داشته»؛

با این همه، در دورۀ اسلامی سیمرغ شخصیت انسانی خود را از دست داده و صرفاً به عنوان پرنده ای شکوهمند شناخته می شود که مکان زندگی اش هم نه در کوه البرز که در کوه "قاف" است که -آنگونه که خواهیم دید- همان "قفقاز" است. در داستانهای عرفانی و "رسالة الطّیر" های نوشتۀ بزرگانی چون: شیخ اشراق سهروردی، حکیم بوعلی سینا، برادران غزّالی و دیگران تمثیلی می شود از ذات حضرت حق تعالی که نیکوترین این رساله ها "منطق الطّیر عطّار" است.

می توان ادّعا داشت در اوستا نیز ما با دو سیمرغ مواجهیم: یکی حکیمی که در البرز می زیست و دیگری پرنده ای که در قاف آشیان داشت. هر دو کوه نزدیک دریای مازندران است و شاید همین امر موجب یکی انگاشته شدن این دو شخصیت انسان و پرنده شده است. نیز قاف در باور پیشینیان به صورت رشته کوهی که دنیا را احاطه کرده تصوّر شده است، چنانکه قفقاز سرحدّ ایران تاریخی و از غرب محدود به دریای سیاه است که بخشی از اقیانوس اطلس(دریای محیط سابق!) است. نهایت اینکه: لفظ قاف از قافقاز گرفته شده است.

در قرآن مقدّس به سرنوشت اقوامی با نام "اصحاب رَسّ" اشاره شده است. در حدیثی مفصّل از حضرت علی(ع) داستان آنان ذکر شده. خلاصه اش از این قرار که: 

«اصحاب رسّ مردمى بودند که درخت صنوبرى را مى پرستیدند و نام آن را "شاه درخت" نهاده بودند و آن درختى بود که "یافث" فرزند نوح(ع) آن را بعد از داستان طوفان بر کنار چشمه اى به نام "روشن آب"(یا دوشاب) کاشته بود و این قوم، دوازده شهر آباد پیرامون نهرى به نام "رسّ"(که همان ارس باشد) داشتند و نام آنها: آبان، آذر، دى، بهمن، اسفند، فروردین، اردیبهشت، خرداد، مرداد، تیر، مهر و شهریور بود که مردم فُرس این اسامى را بر ماههاى دوازده گانۀ خود قرار دادند. قوم نامبرده از آن صنوبر دوازده جوانه گرفته در هر یک از شهرهاى خود، یکى را کاشتند و نیز از آن چشمه -که گفتیم صنوبر بزرگ بر کنار آن بود- نهرى به طرف آن جوانه ها و قریه ها بردند و نوشیدن از آب آن نهرها را بر خود حرام کردند، به طورى که اگر کسى از آن نهرها مى نوشید و یا به چهارپاى خود مى داد، به قتلش ‍ مى رساندند، چون مى گفتند: زنده ماندن این دوازده خدا بستگى به آب این نهرها دارد؛ پس سزاوار نیست کسى از آنها بخورد و مایۀ حیات خدایان را کم کند... . 

و نیز در هر ماه یک روز را در یکى از آن شهرها عید مى گرفتند و همگى در زیر درخت صنوبر آن شهر جمع شده قربانى هایى پیشکش و تقدیم آن مى کردند، و آن قربانیها را در آتشى که افروخته بودند مى سوزاندند، وقتى دود آن بلند مى شد براى درخت صنوبر به سجده مى افتادند و به گریه و زارى در مى آمدند و شیطان هم از باطن درخت، با آنان حرف مى زد. این عادت آنان در آن دوازده شهر بود تا آنکه روز عید شهر بزرگ فرا مى رسید، نام این شهر "اسفندار" بود و پادشاهشان نیز در آنجا سکونت داشت و همۀ اهل شهرهاى دوازده گانه در آنجا جمع شده به جاى یک روز دوازده روز عید مى گرفتند و تا آنجا که مى توانستند بیشتر از شهرهاى دیگر قربانى مى آوردند و عبادت مى کردند، ابلیس هم وعده ها به ایشان مى داد، و امیدوارشان مى کرد، بیشتر از آن وعده هایى که شیطانهاى دیگر در اعیاد دیگر، از سایر درختان به گوششان مى رسانیدند... .

سالهاى دراز بر این منوال گذشت و همچنان بر کفر و پرستش درختان ادامه دادند تا آنکه خداوند رسولى از بنى اسرائیل از فرزندان یهودا (در روایتی نام او را حنظله پسر صفوان گفته اند) به سوى ایشان فرستاد. آن رسول مدّتى آنها را به پرستش خدا و ترک شرک مى خواند، ولى ایشان ایمان نیاوردند. پیغمبر نامبرده، آن درختان را نفرین کرد تا خشک شدند. چون چنین دیدند به یکدیگر گفتند: این مرد خدایان ما را جادو کرد. عدّه اى گفتند: نه! خدایان بر ما غضب کردند، چون دیدند که این مرد ما را مى خواند تا بر آنها کفر بورزیم و ما هیچ کارى به آن مرد نکردیم و درباره آلهۀ خود غیرتی به خرج ندادیمُ آنها هم قهر کردند و خشکیدند... .

لذا متفّق الکلمه بنا ین نهادند که نسبت به آلهۀ خود غیرتی نشان دهند، یعنی آن پیغمبر را بکشند. پس چاهی عمیق حفر کرده او را در آن افکندند و سر چاه را محکم بستند و آن قدر نالۀ او را گوش دادند تا براى همیشه خاموش گشت. دنبال این جنایت خداى تعالى عذابى بر ایشان مسلّط کرد که همه را هلاک ساخت».

در بخشی از این داستان، اشارتی به موضوع بحث ما شده؛ آنجا که گوید: یک جفت سیمرغ در کوهی نزدیک آنجا می زیست که پادشاه آنجا یکی را شکار کرد. در داستانهای ایرانی این امر به اسفندیار نسبت داده شده که زمان زندگی اش را نزدیک به هزار سال بعد از آن گفته اند. شاید علّتش شباهت نام اسفندیار با نام آن شهرِ گفته شده باشد. هرودوت از اقوام "ساسپر" یاد کرده که حدود ۱۵۰۰ سال پیش از میلاد در دو سوی رود ارس یعنی سرزمینهای کنونی قره باغ کوهستانی و ارسباران می زیستند. شاید اینان همان اصحاب رسّ مورد نظر در منابع اسلامی باشند. شباهت نام تُرکوذ با ترُک نیز در خور تأمّل است. گفتنی است طبق برخی یافته های باستان شناسی، سیمرغ نماد سکا های ساکن قفقاز نیز بوده است.

عنقا در عربی از ریشۀ "عُنُق" یعنی گردن گرفته شده و صفت مؤنّث است به معنی دراز گردن و مذکّر آن "اعنق" است. اعراب بدین سبب از میان همۀ پرندگان دراز گردن، سیمرغ را به این نام نامیدند و نیز سیمرغ را از میان همۀ صفات دیگر به این صفت شناختند که وی در گروه پرندگانی قرار داشت که هیچ کدام اینچنین نیستند؛ یعنی پرندگان شکاری چون عقاب و شاهین و... .

به هر حال نتیجه می شود سیمرغ -احتمالاً- پرنده ای بوده شکاری که نسلش در حدود ۳۵۰۰ سال پیش بر اثر شکار بی رویّه منقرض شده و آخرین بازماندگانش در کوههای قاف می زیستند. بعد از این زمان هر جا نامی از او برده شده، یا به داستانهای عرفانی دورۀ اسلامی مربوط است که در این صورت تمثیلی است از وجود حق تعالی؛ یا به داستانهای حماسی ایرانی بر می گردد که در این صورت نیز منظور همان حکیم زاهد است.

  • امید شمس آذر

شیخ مرتضی آقاتهرانی تعریف می کرد:

یکی از سرداران دفاع مقدّس بود که هر بار که به مرخصی می آمد، به دیدار مراجع عظام تقلید می رفت. ایشان یک روز در حضور مرحوم آیت اللّه بهجت(ره) داشت با آب و تاب تمام از پیروزی ها و دستاورد های رزمندگان در جبهه های جنگ گزارش می داد. اینکه چه ها کردیم و تا کجاها پیشروی کردیم و چقدر غنیمت گرفتیم و... . وقتی صحبت هایش به اتمام رسید، آیت اللّه بهجت رو به او گفت: " آخرش می خواهید چه کنید؟ ". وی هم با اعتماد به نفس بالایی جواب داد: " آخرش صدّام را می کشیم". در اینجا آیت اللّه بهجت در پاسخ سردار سخنی گفت که سردار به یکباره مانند لاستیک پربادی که سوزنی در آن فرو کنند، جمع و جور شد و به خود آمد:

« هرکدام از ما یک صدّام است » !!

  • امید شمس آذر

بر برگ گل به خون شقایق نوشته اند:

$ 

  • امید شمس آذر

دیشب به خوابم آمدی

افسوس

من خوابیده بودم

  • امید شمس آذر
باید به ملّت بزرگ ایران تبریک گفت و از آنان تشکّر کرد که با حضور ۷۲ و ۷/۰ درصدی خود در انتخابات 92 مصداق خلق حماسۀ سیاسی را رقم زدند. فارغ از اینکه در ایّام تبلیغات از چه کسی حمایت کرده باشیم، رییس جمهور منتخب، رییس جمهور همۀ ملّت است و همگی وظیفه داریم دلسوزانه از ایشان حمایت کنیم و اگر نقد یا نظری هم داشته باشیم، عرض نماییم.

چند نکته در خصوص نتیجۀ انتخابات ریاست جمهوری قابل تأمّل است که به آن اشاره می کنم:

۱) با رأی مردم به آقای دکتر روحانی، تهمت تقلّب در انتخابات ۸۸ برای همیشه از دولت و نظام برداشته شد و دهان یاوه گویان بسته گردید؛ زیرا دولت، همان دولت است، شورای نگهبان همان شورای نگهبان و ملّت هم همان ملّت.

 

۲) ملّت ایران یک بار دیگر نشان داد که روحانیّت را -تا زمانی که در مقابل نظام موضع نگیرند- پشت و پناه خود احساس می کند و هیچگاه از این نهاد مقدّس فاصله نخواهد گرفت. پایین بودن رأی آقای عارف نسبت به آقای روحانی در نظرسنجی ها نیز، یک علّت عمده اش همین قضیه بود. به هر حال "عارف" به نفع "روحانی" کنار رفت نه برعکس؛ و این یعنی تقدّم شریعت بر طریقت !

 

۳) آقای دکتر حدّادعادل در مستند تبلیغاتی خود با نام "مرد آرام میدان" ، مدّعی شد که اکثریّت یافتن اصولگرایان در مجلس هفتم و انتخاب ایشان به عنوان رییس مجلس: « آغازی بود بر یک پایان »؛ و پاسخ ملّت به این ادّعا:

« پایانی بود بر یک آغاز » !

 

۴) به قول آقای دکتر رضایی، انقلاب ما مثل پرنده ای است که دو بال دارد: یک بال، بال استقلال و عزّت و امنیّت که -بحمدالله- به حدّ کافی بزرگ هست؛ بال دیگر، بال معیشت و اقتصاد که متأسّفانه رشد چندانی نداشته است:

ما (طرفداران گفتمان مقاومت برای پیشرفت) مایل بودیم بال اوّل همچنان بزرگ باقی بماند -و حتّی بزرگتر شود- و همزمان شروع به بزرگ کردن بال دوم بکنیم؛ امّا ملّت -که ظاهراً طاقتشان سرآمده بود- ترجیح دادند کمی از بال اوّل بزنند و به بال دوم بیفزایند تا انقلاب ما به جای یک بال بزرگ و یک بال کوچک، با دو بال متوسّط پرواز کند. شاید همین، کوتاهترین راه تحقّق حماسۀ اقتصادی باشد !

 

در مورد نگرانی های احتمالی پیش رو هم باید گفت:

۱) چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان

   چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان. (سعدی)

 

۲) اصلاح طلبان -به خصوص بعد از وقایع ۸۸- همینطوری در معرض سوء ظن هستند. برای همین برخلاف اصولگرایانٍ حق به جانب، مقیّدند خیلی چیزها را رعایت کنند.

 

۳) رییس جمهور منتخب هم هرچه باشد، روحانی است !

 

۴) این طیف اگر چند صباحی روی کار بیایند، بهانه ها برطرف می شود.

 

۵) آقای دکتر احمدی نژاد با سخت کوشی خود ثابت کرد که در عین التزام به گفتمان امام و انقلاب: می شود و می توانیم. تردید افکنی در اصل این کارآمدیِ اثبات شده، کار آسانی نیست که به این سادگی از عهدۀ دولت های بعدی برآید.

 

اکنون وظیفۀ ماست که با احترام به رأی ملّت که نشان مقبولیّت برگزیدۀ آنها است، با همکاری با دولت آینده گفتمان خود را همچنان تبیین کنیم و در راه محقّق ساختن تمدّن اسلامی، سبک زندگی اسلامی و حیات طیبّه تلاش کنیم و همیشه به یاد داشته باشیم که انجام تکلیف مهم تر از نتیجۀ آن است. در اینجا شعری از ادیب بزرگوار، جناب آقای سعید سلیمانپور را به عنوان حسن ختام قرار می دهم. امیدوارم خستگی را از جانتان به در کند:

 

باز شور حماسه برپا شد

راز همبستگی هویدا شد

دم تو گرم هموطن، احسنت !

باز از همّت تو غوغا شد

عجبا با فشار انگشتی (!)

پشت بدخواه مملکت تا شد !

صهیونیست ذلیل مرده به‌کل

بهر سوگ و عزا مهیّا شد !

تا که در جلوه شد حماسۀ نور

همه گفتیم: چشم دشمن کور !

 

گل برآورده خاک میهن ما

« خاک بر سر » شده‌ست دشمن ما !

باز خرداد آمد و آورد

همره خویش بوی  بهمن ما

دشمن ما اگرچه خواست زند

شرر تفرقه به خرمن ما ،

همچو خاری به چشم دشمن رفت

وحدت واضح و مبرهن ما

همه گفتیم: « زنده باد ایران،

گر نباشد، مباد این تن ما »

سرِ صندوق‌ها کرور کرور

همه گفتیم: چشم دشمن کور !

 

ملّت خوب و همدل و همراه

باز گل کاشتید، ای والله !

بعد از این شور انتخاباتی

کار دشمن شده‌است ناله و آه

اوباما بس که زنجه-موره(!) نمود

رفت از حال، توی کاخ سیاه (!)

بعد یک عمر دشمنی با ما

دشمنان معاند و  بدخواه ،

کوه را کاه اگر نشان دادند

یا اگر ساختند کوه از کاه ،

حالیا این حماسه را بالکل

معترف گشته‌اند با اکراه

جمله گیجند از این شکوه حضور

همه گفتیم: چشم دشمن کور !

 

زین خبر سکته زد  نتانیاهو

بستری گشت توی سی.سی.یو !

چون که شد لال از این حماسۀ ما

حرف زد با اشارت ابرو :

کاین چه بی‌لطف انتخاباتیست !

فتنه و اغتشاشِ آن پس کو ؟ »

پاسخ خلق، مشت محکم بود

خصم پررو دوباره رفت از رو !

تا که وحدت شبیه  دریا شد

موجها سر کشید از هر سو

شکر باید خدای را که رسید

مژدۀ فتحی از عنایت او

مرحبا ملّت  شکور و غیور

همه گفتیم: چشم دشمن کور !

 

  • امید شمس آذر