حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حرف اوّل
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
با سلام
حقیقت روشن، دربردارندۀ نظرات و افکار شخصی است که پس از سالها غوطه خوردن در تلاطمات فکری گوناگون، اکنون شمّۀ ناچیزی از حقیقت بیکرانه را بازیافته و آمادۀ قرار دادن آن در اختیار دیگر همنوعان است. مطالب وبلاگ در زمینه های مختلفی سیر می کند و بیشتر بر علوم انسانی متمرکز است. امید که این تلاش ها ابتدا مورد قبول خدا و ولیّ خدا و سپس شما خوانندگان عزیز قرار گیرد و با نظرات ارزشمند خود موجبات دلگرمی و پشتگرمی نگارنده را فراهم آورید.
سپاسگزار: مدیر وبلاگ


[توجه: نگارنده پایگاه اطلاع رسانی دیگری در فضای مجازی و شبکه های اجتماعی ندارد]

موضوعات
نویسندگان

۲۰ مطلب در بهمن ۱۳۹۶ ثبت شده است

بودن یا نبودن؟

هیچکدام، شدن.

مسئله این است!

***


اگر برف پاک است

برف پاک کن به چه معناست؟

***


سؤال چالشی برای همۀ شاعران:

بهار چه فرقی با بهاران دارد؟

***


گفته اند:

رییس دولت قبلی 6 سال جانانه تلاش کرد

2 سال آخری خسته شد،

امیدواریم رییس دولت فعلی حدّاقل بتواند عکس این عمل کند.

***


- هر مورد مشکوکی رو که دیدی گزارش کن.

: خود این مورد مشکوکه.

***


گفتیم که این انقلاب بی "نام" خمینی در هیچ جای جهان شناخته شده نیست،

نگفتیم که بی "فامیلی" خمینی.

***


خدایی که چشم رو داده واسه نگاه کردن

پلک رو هم داده واسه بستن.

***


به کوری چشم دشمنان

بارها و بارها در تولید گندم به خودکفایی خواهیم رسید!

***


- "ما از انقلاب انفجارشو دیدیم، ولی نورشو ندیدیم" !

: وصل خورشید به شب پرّۀ اعمی نرسد.

***


  • امید شمس آذر

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست

تا کرد مرا تهیّ و پر کرد زدوست

اجزای وجودم همگی دوست گرفت

نامی ست ز من بر من و باقی همه اوست

(ابوسعید ابوالخیر)

 

در ره جانان بنه جان و دل و جاه و مقام

تا رسد از سوی جانان بوی خلدت بر مشام

 

آن قدر از خویش بی خود شو که در خود غیر او

خویش و نفسیّ و منی را ننگری منهای نام

 

گر بخواهی شام هجرانت شود صبح وصال

خویش را خالص نما در طاعتش هر صبح و شام

 

آتش افکن بر علایق، آب شو از خالصی

باد را از سر رها کن، خاک شو در آن مقام

 

هر مکان و هر زمانی یاد کن آن را که اوست

لامکان و لایزال و لایموت و لاینام

 

صاف کن قلب چنان خارای خود را تا در او

منعکس گردد صفات ذات حق همچون رخام

 

تو ز لاهوتیّ و بالا، نی ز ناسوتیّ و پست

نفس والا را مکن آلودۀ لذّات خام

 

تا دوباره نایل آیی در مقام قرب حق

کم بکن اکل و نیام و بیش کن ذکر و صیام

 

« شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن»

تیغ برکش از نیام و شو مهیّا بر قیام....


  • امید شمس آذر

کی شود

    پوز سگ

       به دریا پاک ؟!


  • امید شمس آذر

گاهی اوقات برای همه ما سؤال پیش می آید که: چه کنم تا صبور باشم؟!

یکی از پاسخهایش می تواند این باشد که: به این مهم توجّه داشته باش که خدا می داند و ما نمی دانیم. آن اندازه برای حاجاتمان بیتابی نکنیم که بعد از برآورده شدنشان، از ساحت خدا شرمنده باشیم. حدیث داریم «اگر بردبار نیستی، خود را به بردباری وادار».


  • امید شمس آذر

جواب این سؤال همیشگی برنامۀ دورهمی که "احساس خوشبختی میکنی عمیقاً ؟"، این است که: احساس خوشبختی میکنم، ولی نه عمیقاً؛ مشکلات تا لحظۀ مرگ با ما هستند و هیچوقت تمام نمی شوند. همینکه احساس کردیم همه چیز حل شده، دچار آسایش زدگی شده و به تباهی خواهیم رفت. به همین خاطر است که جبرئیل به حضرت نوح گفت: «مردم چند چیز را از غیر جای خودش طلب می کنند؛ یکی اینکه در دنیا دنبال آرامش می گردند. آنان نمی دانند که دنیا جای آرامش نیست». راست هم گفته است! آسایش در دنیا یافت می شود، ولی منشأ آرامش یک جای دیگر است.

  • امید شمس آذر
قدیمی ترین سکّه های ایرانی به صورت حلقه‌هایی بوده اند که در کاوش‌های شوش از ویرانه‌های معابدی متعلق به دوهزار سال قبل از میلاد به دست آمده اند. "سکّه" در ابتدا نام دستگاه آهنینی بود که برای مهر زدن بر پول‌هایی که در میان مردم رایج و با آن معامله می‌کردند، به کار می‌رفت. بعدها آن را اثر مهری می‌نامیدند که روی پول ها حک می‌شد و بعدتر به خود پول فلزّی اطلاق گشت. تا زمان داریوش یکم هخامنشی، پول واحدی در ایران رایج نبود. داریوش در 516 پ.م سکّه هایی ضرب کرد که به نام خودش «دریکوس/دریک» نامیده می شد و از طلای خالص بود. پس از فتح سرزمینهای یونانی به دست سپاهیان ایران و اختلاط ایران و یونان، واژه‌ی «درم/درهم» در ایران متداول شد که اصل آن "دارشم/دراخم" یونانی است و ایرانیان آن را درم گفتند که نام پول بود و اعراب بعدها این واژه را از ایرانیان اقتباس کردند. از مسکوکات دورۀ هخامنشی، به جز دریک، «شکل/سیکل» و «کرشه» را می‌توان نام برد. در دورۀ اشکانی، دو نوع سکّه رایج بود: نوع اوّل مسکوکات نقرۀ چهاردرخمی با تعدادی مسکوک مسی؛ و نوع دوّم یک‌درخمی نقره و مسکوکاتی از مس. نوع اوّل سکّه‌ها در شهرهای یونانی‌نشین و نوع دوّم در مراکزی که تحت حکمرانی مستقیم پارت‌ها بود، ضرب می‌شد. در دورۀ ساسانی، علاوه بر واحدهای دورۀ اشکانی، سکّه های نقرۀ 40 درهمی، نیم درهمی و یک ششم درهمی با نام «دانگ» نیز رایج گردید.
واحدهای پولی ایران پس از اسلام تاکنون، همگی بر مبنای «دینار» تعیین شده اند. دینار، واحد قدیمی پول روم و بعد امپراتوری روم شرقی بود و "دناریوس" خوانده می شد. یک دناریوس روم شرقی برابر با یک سکّۀ نقره بود که وزنش در مواقع مختلف فرق می کرد. این واحد پول بعد از فتح اراضی روم شرقی به دست مسلمانان، از طرف آنها به عنوان نام واحد پول انتخاب شد و تبدیل شد به دیناری که امروزه هم در کشورهای عربی از آن استفاده می شود. در عموم دوره های تاریخ تمدّن اسلامی، دینار عنوانی بود که بر سکّۀ طلا اطلاق می شد (در کنار درهم که نام سکّۀ نقره بود). به همین ترتیب، سلطنتها و حکومتهای ایرانی هم از دینار استفاده می کردند؛ امّا به تدریج، در نتیجۀ تورّم و بی ارزش شدن پول، احتیاج به واحدهای پولی بزرگتر پیش آمد. این واحدها همه بر مبنای دینار بنا شده بودند. اوّلین واحد پولی، سکّۀ صد دینار (صنّار) بود که توسط سلطان محمود غزنوی ضرب شد و به اسم خودش، «محمودی» نامیده می شد. در همان زمان، شاهان سامانی ماوراءالنّهر، سکّه های نقرۀ پنجاه دیناری ضرب کردند که «شاهی» نامیده می شد. در حقیقت، یک شاهی، نصف یک محمودی یا به عبارت دیگر، یک محمودی، دو شاهی بود. بعد از آن، تا زمانهای طولانی، سکّه های نقرۀ مورد استفاده، همین شاهی و محمودی بودند. واحدهای دیگری مثل «قران» بر گرفته از نام "صاحبقران" که معادل هزار دینار بوده و «تومان» که واژه ای ترکی به معنی 10 هزار و معادل این مقدار دینار بوده، فقط واحد محاسبه بودند و عملاً هیچ سکّه ای به نام قران یا تومان ضرب نمی شد. در دورۀ گیخاتوخان مغول
، مدّت کوتاهی استفاده از پول های کاغذی به نام «چاو» دارای ارزش پولی از نیم درهم تا 10 دینار معمول شد که به خاطر عدم استقبال مردمی، به سرعت از رواج افتاد. احتمالاً اصطلاح "چاپ" نیز برگرفته از نام همین چاو باشد. در دورۀ صفوی، شاه عبّاس شروع به ضرب یک سکّه کرد به ارزش 200 دینار یا دو محمودی یا یک پنجم قران. این سکّه به «عبّاسی» معروف شد و بسیار مورد استفاده قرار می گرفت. در این دوره مسکوک طلا وجود نداشت. فقط سکّه‌های طلا را که «شاهنشاه» نام داشت، هنگام جلوس شاه بر تخت سلطنت و در جشن نوروز ضرب می‌کردند. این سکّه‌ها در میان مردم رواج نداشت و آن را «اشرافی/اشرفی» نیز می‌گفتند. علّت این نام‌گذازی، بهای زیاد آن‌ها بود. دیگر سکّه‌های رایج این دوره عبارت بودند از: «غزبیگی/غازبیگی» برابر پنج‌دینار یا یک‌دهم شاهی، «بیستی» معادل بیست‌دینار یا دوپنجم شاهی و «پول سیاه/قراپول» معادل بیست‌وپنج دینار یا نیم‌شاهی. در همین زمان، با باز شدن پای پرتغالی ها در ایران، سکّه های پرتغالی در ایران رایج شد. این سکّه ها «رئال/رویال» نام داشتند که هنوز هم واحد پول بعضی از مستعمرات سابق پرتغال، مثل برزیل است. این واحد پول، بر مبنای وزنش، مطابق 1175 دینار گرفته شد و در ایران به این اندازه خریده می شد. سکّۀ رئال پرتغال در ایران به تلفّظ محلّی با نام "ریال" رواج پیدا کرد و کم کم دولت ایران هم خودش دست به ضرب سکّه های ریال زد که برای مبالغ بالا بکار می رفت. در اواخر قرن هجدهم میلادی، نادرشاه افشار هم یک نوع سکّه به ارزش 500 دینار ضرب کرد که به اسم خودش «نادری» خوانده می شد، اما خیلی زود مردم بجای نادری، شروع کردند به استفاده از لفظ «ده شاهی» (شاهی= پنجاه دینار، 500 دینار= ده شاهی).
در طول سلطنت قاجار، سکّه های مورد استفاده در ایران، شاهی، صنّار، عبّاسی، و ده شاهی بودند و در اواخر دورۀ قاجار، سکّه های هزار دیناری و دوهزار دیناری هم ضرب شدند که یک قرانی و «دوزاری/دوهزاری» نامیده می شدند. از زمان ناصرالدّین شاه به بعد، دیگر
سکّۀ ای به نام دینار وجود نداشت. در ابتدای سلطنت پهلوی که قرار شد واحد پول ایران یکدست شود، سکّه های ریال به جای 1175 دینار، به مبلغ 1000 دینار مطابق قران کاهش داده شدند و واحد پول شد «ریال» که همان قران باشد. ریال اکنون واحد پول رسمی ایران به شمار می رود. در همان دوران پهلوی هم بعد از تورّم های اقتصادی مختلف و رواج پول کاغذی، اسکناسهای پنج ریالی و ده ریالی (یک تومانی) چاپ شدند. تومان به عنوان واژه‌ای که امروز کاربردی بیشتر از ریال، واحد پول رسمی دارد، تا پیش از 1310 ش، واحد پولی معادل با 10000 دینار بوده است. پیش از آن ،‌حدّفاصل سال‌های 1798 تا 1825 م، تومان واحدی معادل 8 ریال بوده‌ است ، که هر ریال خود معادل 1250 دینار می‌بوده. در این دوران یک قران واحدی برابر 1000 دینار یا یک دهم تومان بود. امّا پس از سال‌ 1932 م (1310 ش)، هر تومان با 10 ریال معادل شد و از آن پس تومان، عملاً واحد پول غیر رسمی در زندگی روزمرّۀ ایرانیان شد که امروزه بین برخی از ایرانیان به عنوان اختصار برای 10000 تومان نیز به کار می رود و در بین برخی دیگر برای 1000000 تومان و شاید در بین برخی دیگر برای 1000000000 تومان!

  • امید شمس آذر

من قرار و پیشرفت و امنیت را دوست دارم

آبرو و عزّت و انسانیت را دوست دارم

 

اقتدار میهنم در سایۀ اسلام و قرآن

دانش و خودباوریّ و حمّیت را دوست دارم

 

اهتزاز پرچمش را بر فراز هر بلندی

این نشان روزهای عافیت را دوست دارم

 

هم جوانان دارد و هم علم و هم ثروت فراوان

بی گمان آزادی این ظرفیت را دوست دارم

 

خطّ و تقویم و زبان و هم لباس و هم رسومش

قطعه های چارچوب ملّیت را دوست دارم

 

پاک بودیم و حقیقت جوی و تسلیم خداوند

از سر این است اگر اسلامیت را دوست دارم

 

از کهن دوران گرفته تا به گاه پاک سلمان

من مسلمان بودم و این ماهیت را دوست دارم

 

بی پدر باشم مگر از عشق فردوسی ببرّم

حکمتش را دوست دارم، شخصیت را دوست دارم

 

خواهر و مادر فدای گردی از خاک وطن باد

آن ابر ناموس با این کمّیت را دوست دارم

 

خرده هایم جای خود، امّا خدا می داند از دل

پاسدار و ارتش و روحانیت را دوست دارم

 

نه فقط اندیشه و پندار و گفتارم همین است

تا ابد سرلوحۀ کردار و رفتارم همین است.

Related image


  • امید شمس آذر

"من در کشوری زندگی می کنم که رسیدن حقّ کسانی است که نمی دوند و دویدن سهم کسانی است که نمی رسند"!

در اوایل دوران دانشجویی ام، جملاتی در قالب پیامک بین دانشجویان ردّوبدل می شد، منسوب به دکتر سروش یا کسان دیگر که جملۀ بالا نمونه ای از آنها بود. این تفکّرات، گاه ذهن ما را نسبت به نظام عدالت خدا دچار تشویش می کند؛ چرا که گویای یک طرف قضیه اند و طرف دیگر را مسکوت گذاشته اند: رسیدن تمام اجر دویدن نیست، ماندن از رسیدن مهمتر است، دویدن نیز به سهم خود اثر دیگری دارد.

برای تبیین موضوع، باید ابتدا دو مفهوم "آسایش" و "آرامش" را از هم تقکیک کنیم. چرا که بعضی ها با وجود اینکه ظاهراً همه چیز دارند، ولی باز هم ناراضی اند و همیشه نق می زنند. آنها درواقع بی لیاقتی خود را بابت آن امکانات گستردۀ رفاهی اعلام می کنند. عاقبشان هم معلوم نیست چه بشود؟ ولی فرودستان صبور، لیاقت همین مقداری را که به آنان داده شده دارند و خدا بیشترش هم می کند. برای مثال به این نکته توجّه داشته باشید که: چه کسی خبر دارد قبر آقامحمّدخان قاجار و رضاشاه پهلوی کجاست؟ خیلی ها مثل بعضی از آقازداه ها و حضرت زاده ها در دوران زندگی شان هم فراموش می شوند، ولی امثال دکتر قریب و پروفسور سمیعی و استاد فرشچیان و پروفسور حسابی و استاد محمّد نوری و آیت الله مهدوی کنی می مانند. چرا؟ چون آنها با عصای دیگران پا شدند، ولی اینها روی پای خودشان ایستادند.

ما حقّمان علاوه بر اشتغال و ازدواج و مسکن، چهرۀ ماندگار و عاقبت ختم بخیر و احساس رضایت خاطر و فرزندان صالح و نام نیک و دعای خیر هم هست. غاصبان فقط می توانند بخش اوّلش را بخورند، چون زحمت زیادی نکشیده اند. ما دیرتر می رسیم، ولی به همه اش می رسیم. این هم یک وعدۀ ماورایی صرف نیست، قواعد فیزیک نیوتونی هم همین را می گوید. نتیجۀ هر کاری به اندازۀ زحمت آن است، نه کمتر و نه بیشتر. ما که مثل آنها دنبال منافع زودگذر نیستم تا دو روز سر کار باشیم، فردایش خود یا فرزندانمان به خاطرش بیفتیم زندان! ما دنبال چیزی هستیم که حتّی اگر دیر برسد، ماندگار باشد.

و نهایت اینکه، از قدیم گفته اند: بادآورده را باد می برد. به قول شیخ سعدی:


«وقتی افتاد فتنه ای در شام         هر کس از گوشه ای فرا رفتند

روسـتـا زادگـان دانـشـمـنـد               بـه وزیـریّ پـادشـا رفـتـنـد

پـسـران وزیـر نـاقـص عـقـل            به گـدایـی بـه روسـتـا رفتند».


  • امید شمس آذر

از میان مجموعه کتابهای "پرسش و پاسخ های دانشجویی" که از طرف ادارۀ مشاوره و پاسخ معاونت مطالعات راهبردی نهاد رهبری در اختیار دانشجویان قرار گرفته و در بسیاری از موارد راهگشای آنان در رفع شبهات در موضوعات مختلف و روشن ساختن ذهنشان به شمار می آید، جلد 25 به موضوع "روابط دختر و پسر" اختصاص داده شده است که به قلم محمّدرضا احمدی (با همکاری جمعی از محقّقان) تألیف شده است. این کتاب نیز به لحاظ رفع برخی شبهات در این زمینه، قابل ارجگذاری بوده، ولی از آنجا که "به دریا رفته می داند مصیبت های طوفان را" و مؤلّفان باید خود را -به فرض محال- جای جوانان مجرّد امروزی بخصوص دانشجویان شان قرار بدهند تا بتوانند مشکلات آنها را عمیقاً درک کرده و راه حل ارئه کنند، در بسیاری از موارد، حاوی مطالب بی پایه و اساس و فاقد موضوعیّت نیز هست که با نگاهی دوباره به محتوای آن، روشن می گردد؛ اهمیّت ذکر این موضوع از این لحاظ است که: بدانیم فقط خانواده ها یا خود جوانان نیستند که دچار تلقّی های غلط در مورد رابطه با جنس مخالف و ازدواج به همراه مقدّمات و الزامات آن می باشند، بلکه مدّعیان این عرصه نیز از ارائۀ راه حلّ عملی ناتوانند و چیزی در چنته ندارند. در ادامه، به ایرادات و تناقضات عمده ای که در مطالب این کتاب وجود دارد با ذکر صفحات مربوطه، اشاره می شود. متن اصلی را می توانید تهیّه کرده و مطالعه نمایید. گفتنی است تمام این حواشی، نظرات نگارنده نیست، ولی به عنوان سؤالات و شبهاتی که از مطالعۀ متن بر می آید و در متن پاسخی بدان داده نشده، مطرح گردیده است :


صفحۀ 21 - 1 : شأن دانشگاه در درجۀ اوّل، آموزش است؛ امّا آن نیاز دانشجو که در محیط دانشگاه تشدید می شود، از نیازش به آموزش بیشتر است!

صفحۀ 21 - 2 : ارتباط با جنس مخالف تأثیر مزاحمتی دارد؛ امّا برای دانشجوی نیازمندی که در محیطی نیز حضور داشته باشد که پیوسته شاهد این نوع ارتباطات باشد، عدم ارتباط تأثیر مزاحمتی می گذارد و ارتباط در حدّ اندک باعث پیشرفت تحصیلی هم می گردد!

صفحۀ 22 : اگر یک رابطه به رسمیّت شناخته شد، حتماً تعهّدات طرفین هم تعریف می شود و احتمال خیانت نیز کاهش می یابد.

صفحۀ 24 : شناخت کافی برای مواجهۀ صحیح با جنس مخالف، از کجا حاصل می شود؟

صفحۀ 26 : کناره گرفتن از دوستانی که به روابط با جنس مخالف دل خوش کرده اند، تقریباً ناممکن است؛ زیرا اوّلاً اکثریّت دوستان را تشکیل می دهند، ثانیاً عدم رابطه با همجنس، منتهی به تمایل رابطه با جنس مخالف یا با خود (....) می گردد و به عکس، عدم رابطه با جنس مخالف نیز حکماً منتهی به داشتن رابطۀ بیشتر و عمیقتر با همجنس (....) خواهد شد!

صفحۀ 30 : "کلوا و اشربوا و لا تسرفوا" را چه می گویید؟

صفحۀ 32 : در روابطی که به قصد ازدواج نبوده، مشکل جدایی هم -خاصّه اگر پای دیگری در میان باشد- وجود ندارد.

صفحۀ 33 : جامعۀ دینی با خود دین فرق دارد؛ به عنوان مثال: ازدواج موقّت موضوعی است که دین آن را می پسندد، ولی جامعۀ دینی نمی پسندد! این رفتار جامعۀ دینی، باعث احساس گناهی می شود که کمتر از احساس گناه ناشی از موضعگیری خود دین نیست.

صفحۀ 38 - 1 : مراکز مشاورۀ ازدواج در دانشگاه و شهرستان، معدّمات معرّفی و مراسم خواستگاری را فراهم می آورند؟ عجب!!!

صفحۀ 38 - 2 : کنترل موقّت غریزه اگر چه سخت است، غیرممکن نیست؛ ولی آثار منفی آن در سطح اجتماع، از وجود انسان به بیرون ظاهر می شود.

صفحۀ 39 : آیا اگر به فرض با یک جوان مسیحی تازه مسلمان هم روبرو بودید، همین توصیه ها را به وی می کردید؟!

صفحۀ 42 - 1 : عموم جوانان خود را کاره ای نمی دانند که از مشکلات ازدواج بهراسند یا نهراسند. مشکل، مال عرف جامعه و پدر و مادر هاست.

صفحۀ 42 - 2 : وقتی صحبت از تأمین نیازهای اوّلیّه است، نامزدی چه فرقی با ازدواج دارد؟ همین هم میسّر نیست!

صفجۀ 43 : ازدواج موقّت، مال مردان و زنان قوی و پراحساسی است که نمی توانند خود را کنترل کنند. جوانان ما دنبال حدّاقل هایند.

صفحۀ 44 : "فرد موردنظر" چه معنایی دارد، وقتی که شناخت مقدّم بر انتخاب باشد؟ اگر گفتگو به قصد ازدواج به این دلیل اشکال ندارد، پس چرا قبل از آن اشکال دارد؟!

صفحۀ 49 : بالاخره اصرار و سماجت باشد یا نباشد؟!

صفحۀ 50 : "کبوتران پیام آور عشق و محبّت" از خانۀ من پابشوند بیایند دانشگاه در یک شهر دیگر و پیام مرا به گوش همکلاسی ام که بغل دست خودم می نشیند، برسانند؟! آنوقت او نخواهد گفت: چرا اینهمه پنهانکاری بدون اطّلاع از رضایت یا عدم رضایت من انجام دادی؟

صفحۀ 52 : بالاخره در یک کلام: ارتباط "دوستی" با جنس مخالف درست یا نه؟!

صفحۀ 53 : دختر قبل از من پیشدستی می کند و گزارش مرا به عنوان "مزاحمت نوامیس" به مراجع ذی صلاح (؟) می دهد و آنها هم مرا نهی از منکر می کنند!!

صفحۀ 57 : پیمان دوستی موقّت با جنس مخالف، به جز "اجازه" چه فرق دیگری با صیغۀ موقّت دارد؟

صفحۀ 62 : مشکل اصلی، همین امکان ناپذیر شدن خواستگاری است!

صفحۀ 72 : آیا همۀ پسرانی که به دختری پیشنهاد دوستی می دهند، شیطانند؟ یا بعضی هم فریب خوردۀ شیطانند؟

صفحۀ 79 - 1 : یعنی درس نخواند؟!

صفحۀ 79 - 2 : تهمت و تخریب و افترا به دیگران؟!! آیا این اوضاع را بدتر نمی کند؟! آیا ممکن نیست وی همان گزینۀ مناسب باشد، منهای نگاه؟!

صفحۀ 80 : دیدن بدی های یک نفر و ندیدن خوبی هایش، از جانب شیطان است یا خداوند ستّارالعیوب؟!

صفحۀ 81 : آیا ازدواج، وسیله ای زودگذر و موقّتی برای گریز از وضعیّت های نامطلوب روحی_روانی است؟! آیا قبل از خروج تمامی آن افکار از ذهن، ازدواج عجولانه راهکار مناسبی است؟!

صفحۀ 83 : پس چاره چیست؟! ازدواج که سخت است، ازدواج موقّت عملاً ممنوع است، دوستی با جنس مخالف هم ایراد دارد، رعایت تقوا هم که سخت تر است!

صفحۀ 84 : الگو گرفتن از جوامع غیرخودی علّت خاصّی ندارد، وقتی الگوهای فرهنگی خودی تعلیقند.

صفحۀ 85 : آیا جوانان نمی دانند که باید ازدواج کنند؟! افراد، خانواده ها و حگومت در این زمینه چه کاری انجام داده اند؟

صفحۀ 86 - 1 : نیاز جنسیّتی و نیاز جنسی، با نیاز عاطفی و نیاز به محبّت فرق دارد؛ آن راهکارها در اصل به ترویج همجنس بازی و یا ازدواج با محارم می انجامد!

صفحۀ 86 - 2 : همۀ انحرافات در اثر سخت بودن همین "خودکنترلی" پیدا می شوند دیگر!!

صفحۀ 95 : بحث های مربوط به سیر و سلوک و تهذیب نفس، خارج از حیطۀ تخصّصی فقه است.

صفحۀ 100 : من به عنوان یک مسلمان قبول نمی کنم: برای جوان نیازمندی که ازدواج -چه دائم چه موقّت- ممکن نیست، فساد و فحشا ناپسند است، تقوای الهی هم سخت است، اسلام -که دین جامع و کامل است- هیچ برنامه ای ندارد!

صفحۀ 114 : آیا همدردی، رفع مشکل است؟!

صفحۀ 117 : برای یافتن خود آن "فرد موردنظر" چه کار باید کرد؟!

صفحۀ 120 - 1 : اگر نظارت خانواده ها شرط گفتگوی صحیح است، امروزه بسیاری از رابطه های دوستی با نظارت خانواده ها صورت می گیرد!

صفحۀ 120 - 2 : مرکز مشاوره ای ندیدیم!


  • امید شمس آذر

صرفه جویی در همۀ شئون زندگی را از صداوسیما بیاموزیم،

موسیقی متن سریال معمّای شاه را

گذاشته اند روی سریال ستّارخان

***


- چه نعمتی بهت داده شده که اینقدر راضی هستی؟

: همین رضایت.

***


برای کاخ نشینان

البتّه که مسکن مهر قوطی است

***


اگر با کاغذپاره نامیدن قطعنامه های شورای امنیّت مشکل داشتید،

چرا لاشۀ موشک را آهن پاره نامیدید؟!

***


قرار ما بازگشت به خود است

نه بازگشت به عقب.

***


شیخ بهایی که گفته:

"ساقیا بده جامی زآن شراب روحانی"،

شراب روحانی رو دقیقاً نمیدونم چی هست

ولی مطمئنّم هرچی هست رنگش بنفشه !

***


حمله به نهاد ریاست جمهوری با قمه اقدام شنیعی است

ولی باعث نشود روند برداشتن نرده حفاظ های نماز جمعه در کشور متوقّف شود.

***


  • امید شمس آذر

در نظر متخصّصان ظهور و سقوط حکومتها از جمله ابن خلدون، عمر متوسّط حکومتها 120 سال است که ابتدایش به تأسیس و تثبیت می گذرد، سپس به دوران اوج قدرت می رسد و دست آخر بر اثر رفاه زدگی به سستی گراییده و از درون ضعیف می شود تا ناگاه با تلنگری فرو می پاشد. این ترتیب طبق آنچه که تجربه نشان داده، منطقی به نطر می رسد؛ امّا دو ایراد عمده دارد: 1- عمر همۀ حکومتها 120 سال نبوده و بوده اند حکومتهایی که کمتر و یا بسیار بیشتر از این هم دوام آورده اند. 2- ممکن است سیر عمر یک حکومت شامل برخی از مراحل نبوده و یا این ترتیب را در خود نداشته باشد.

امّا گذشته از اینها، یک عامل مهم در تداوم یک حکومت، بستن دهان مخالفان نه با روشهای سختگیرانه بلکه با قطع کردن بهانه ها و پایان یافتن استدلال های آنهاست. در مورد حکومت جهانی حضرت مهدی موعود (عج) در روایات اسلامی آمده است: «پیش از ظهور حضرت، همۀ قبایل یکایک به حکومت می رسند تا بر خودشان ثابت شود که نتوانستند کاری از پیش ببرند، آنگاه حضرت ظهور خواهد کرد». این یعنی هنگام آغاز حکومت حضرت(عج) دیگر هیچ بهانه ای برای مخالفت با ایشان و همراه کردن افکار عمومی در این راستا باقی نخواهد ماند؛ چرا که همۀ قبایل و به اصطلاح امروزی اندیشه ها و طیف ها و نحله ها امتحان خود را پس داده اند. قبل از ظهور حضرت نیز موفّق ترین حکومت، حکومتی است که چنین رویّه ای را در پیش گرفته و اجازه دهد مخالفان درونی خودش، برای اتمام حجّت به میدان آمده و هرچه دارند روی دایره بریزند تا بعدها ادّعایی در این خصوص نداشته باشند. این امر ظاهراً نوعی انفعال در برابر مخالفان، ولی در اصل عامل تضمین بقا و طول عمر یک حکومت است. این بهتر است تا اینکه حکومت از ابتدا بنا را بر یکدستی گذاشته و سپس در میانۀ راه دچار چالش های درونی شود. روی کار آمدن مخالفان درون حکومتی، در حکم "کلید تبدیل" در سیم کشی یک ساختمان است. چراغ اصلی را ظاهراً از پیش خود خاموش و روشن می کند، ولی اختیار در دست منبع اصلی روشنایی است.

دز میان حکومت های کنونی دنیا، نظام جمهوری اسلامی، از دارندگان این کلید تبدیل است و در طول عمر خود تاکنون به تدریج و پس از اتمام حجّت، در حال طی کردن روند تثبیت خود بوده است؛ تثبیتی که به دلیل پیش گفته، دیگر برگشت ناپذیر نبوده و ان شاءالله باعث تداوم آن تا حکومت جهانی موعود می شود. با این اوصاف، دعا برای درازی عمر نظام با دعا برای تعجیل در ظهور حضرت حجّت(عج) تعارض دارد! تنها می توانیم بگوییم:

«خدایا! خدایا! تا انقلاب مهدی(عج) از نهضت خمینی(ره) محافظت بفرما».

آمین یا ربّ العالمین.


  • امید شمس آذر

اگر انقلاب ما تاکنون به همۀ اهداف خود خاصّه در عرصۀ اقتصاد و معیشت به طور کامل نایل نشده، به خاطر دوگانگی دیدگاههای کلّی در ادارۀ کشور بوده است؛ اینکه عدّه ای از صدور انقلاب بگویند و عدّه ای از تعامل با کدخدا. عدّه ای خطر تهاجم فرهنگی را گوشزد کنند، عدّه ای دغدغۀ جهانی شدن داشته باشند. عدّه ای نقشه راه مقاومت سیاسی و اقتصادی را ارائه دهند، عدّه ای در صدد مذاکرات محرمانه با دشمن باشند. در اینصورت تا 8 سال که سهل است، تا 80 سال دیگر هم به اهداف چشم انداز 1404 و چشم اندازهای بعد از آن دست نخواهیم یافت.

نه دی یعنی یگانگی راه و روش. یا رومی روم باش یا زنگی زنگ، که خداوند در سینۀ هیچ انسانی دو قلب نیافریده است. و به قول سنایی:

«به مار ماهی مانی، نه این تمام نه آن

منافقی چه کنی؟ مار باش یا ماهی».


  • امید شمس آذر

خمس و زکات که هرکدام هم کارکرد معیّن خود را دارد، از فروع دین و واجبات مسلّم الهی بوده و همواره در قرآن نیز در کنار عباداتی چون نماز و جهاد ذکر شده که گویای اهمّیت فراوان آن است. خمس و زکات عبارت است از اینکه: انسان بعد از حساب کردن دخل و خرج خود، یک پنجم یا یک هفتم از اضافی آن را در جای معیّنی به مصرف فقرا برساند؛ یعنی لازم نیست تمام درآمد یا حتّی بخشی از آن را به فقرا بدهد، بلکه بعد از کسر هزینه هایش، از باقیماندۀ مال خود آنهم نه تمام، بلکه قسمتی از آن را باید برای این منظور کنار بگذارد. مابقی را می تواند پس انداز کرده یا به مصارفی مانند: ورزش، خرید کتاب، اوقات فراغت فرزندان و... برساند. این از بدیهیّات بوده و از حقوق مسلّم هر فردی است که مال خود را در کجا مصرف کند؛ امّا وقتی مشاهده می شود در فیش حقوقی 10 رقمی یک مدیر بازنشستۀ دولتی، چنین مواردی به عنوان ردیف های جداگانه در نظر گرفته شده و درواقع پیرامون چگونگی خرج حقوق خودش برایش تکلیف تعیین می گردد! ، کمترین چیزی که مسلّم است، این است که: هم پرداخت کنندگان و هم دریافت کنندگان فیش، هیچکدام اهل خمس و زکات نبوده و معنای اضافۀ مال را نمی فهمند؛ آن هم در حالیکه پرداخت زکات برخلاف پرداخت حقوق، ماهیانه نیست، بلکه سالیانه است. و در این، نکته هاست.

با این اوصاف، هر دو طرف درگیر این عمل حرام، الّا در صورت بخشایش الهی، در آتش اند و حقّ الله و حقّ النّاسی که از این بابت بر گردنشان است، مگر با جبران و مجازات قابل پاکسازی نیست. در این شکّی نیست؛ امّا شقی تر از هردوی آنان، آن شیطان خدوم و زحمتکشی است که در مقام واکنش در برابر این مصیبت عظیم، به جای پاک کردن عرق سرد پیشانی خود، با تأیید این اقدام، آن مدیر حرامخواره را "ذخیرۀ انقلاب" می نامد. من نمی دانم ایشان ذخیرۀ کدام انقلاب هستند؟ انقلاب اسلامی ملّت ایران در سال 57 که از اساس بر ضدّ همین خلقیّات بوده؛ یا خودشان قرار است انقلاب دیگری راه بیندازند که ما از آن بیخبریم؟! به هرحال، مردم ما از حرامیان محترمی که از ابتدا تشنگان قدرت بودند نه شیفتگان خدمت و هرچند به حسب وظیفه تصادفاً خدماتی هم انجام داده باشند، ولی هرگز نیّتشان این نبوده، چندان انتظار ندارند که مشکلات آنها را با جدّیت حل کرده و زخم ها را درمان کنند. امّا این اندازه دیگر حقّ خود می دانند انتظار داشته باشند: حال که مرهم بر زخم ها نمی زنید، لااقل دیگر نمک بر روی آنها نپاشید. چرا که این دیگر قابل تحمّل نیست. به قول شیخ سعدی:

«زنبور درشت بی مروّت را گوی

باری چو عسل نمی دهی، نیش مزن!».

مصرف نمک در بین همۀ ما بالاست. شما هم هرچقدر خوردید، نوش جانتان. حال اگر خواستید نمکدان را هم بشکنید، باز قابل بخشایش است. امّا دیگر نمک نریزید.



  • امید شمس آذر

گؤرممیش اینانما، یا خود گؤرموش ده

بو گؤرکملر چوخلارینی آلدادیر


یاز گلنده چوخلی داللار قاشانار

گوناه یازدا دییل، ائله دادادیر


آنا سوموگوندن بالا بوی آتار

گؤر بو بؤیودوکجه، او نه حالدادیر؟


آری لار حاصلین دادسان، یادا سال:

شیرینلیک گولدندیر، دئمه بالدادیر!


دنیزین ماویسی، حیات یئشیلی

لاله نین باغریندا قره خالدادیر.


  • امید شمس آذر

ببینید چقدر از آنچه که باید باشد، فاصله گرفته ایم:

1- میگویند "نامزدی بهترین دورۀ زندگیه". نامزدی (منظور دوران عقد تا عروسی) طبق منطق قرآن یک دورۀ زاید است. وقتی شرع اجازه داده دختر و پسر قبل از مطّلع کردن خانواده ها خودشان -به شرط حفظ حدود و طولانی نشدن مدّت- با هم آشنا شده و قرار های بعدی را بگذارند، این میان دورۀ نامزدی که به اسم آشنایی برقرار می شود، چه حکمتی خواهد داشت؟ علاوه بر آن، ضرر بزرگی هم که دارد، جایگزینی اصل با فرع در امر ازدواج است؛ خداوند هدف ازدواج را آرامش روحی و مؤانست عاطفی ذکر کرده و بهره گیری جسمی در درجۀ بعدی اهمّیت است. در دورۀ نامزدی، زوجین تا حدّ اوج به همدیگر ابراز محبّت می کنند، برای هم هدیه می خرند، با همدیگر به گردش می روند، حرفهای عاشقانه ردّ و بدل می کنند، ولی جسمانیّات تا بعد از زمان عروسی به تعویق می افتد؛ اینگونه خود به خود در ذهنشان چنین جا می افتد که انگار آن مسائل -که درواقع حکم چاشنی دارند- اصل قضیه است که لازم است به خاطرش  انتظار بکشند. به همین خاطر، بعد از عروسی همۀ آن ابراز محبّت ها و عاشقانگی ها در نظرشان لوس آمده و قطع می شود، حلقۀ پیمانشان را هم که می بایست تا پایان عمر نگه دارند، همان اوایل می فروشند. می ماند مشکلات زندگی و مسئولیتهای بچّه داری. اگر هم باهم خلوت کنن، صرفاً جسمانی بوده و دیگر خبری از خلوت کردن برای صحبت های محبّت آمیز نیست. اگر عروسی همان ابتدا برگزار شود و زوجین در حالیکه به همیدیگر کاملاً محرمند، از همدیگر نسبتاً محروم نباشند، تمام این موارد دوران خوش نامزدی تا آخر عمر ادامه پیدا خواهد کرد.

2- مجری برنامۀ دورهمی از مهمانان می پرسد "عاشق شدی؟ بعدش چی شد؟" مهمانان متأهّل -انگار که همسر کنونی شان عشق اوّل و آخرشان بوده- سرشان را بالا گرفته و می گویند: بله، بعدشم ازدواج کردیم. مهمانان مجرّد هم سرشان را پایین انداخته و می خندند!... . سؤال اوّلی صحیح است، ولی سؤال دوّمی غلط است. مرد و زن بعد از اینکه ازدواج کردند، خداوند عشق و محبّت را در قلبشان قرار می دهد و روز به روز عاشق تر می شوند و احساس خوشبختی هم می کنند عمیقاً. قبل از ازدواج، فقط باید عقل حاکم باشد و ملاک انتخاب همسر قرار بگیرد.

3- "پسر خوبیه، ولی به دلم ننشست؛ جنم مردی نداره. / دختر خوبیه، ولی به دلم ننشست؛ روابط اجتماعیش بالا نیست". حرفهایی که بعضی دختران و پسران هنگام پسند کردن طرف مقابل به بزرگترانشون می گویند. غافل از اینکه ابّهت مردی، روابط اجتماعی بالا، تبحّر در برقراری رابطه با جنس مخالف و مواردی از این دست، همگی از تجربه های قبلی جوان (اعمّ از دختر یا پسر) حاصل می شود و تجربه در این زمینه هرچه بیشتر، جوان هم -بدون تعارف- بی حیاتر. این ناممکن است که ما، هم به دنبال یک نفر چشم و دل پاک و آفتاب و مهتاب ندیده باشیم و هم ازش توقّع روابط عمومی بالا و مهارت در برقراری ارتباط و... داشته باشیم. مانند میوۀ توت که اگر شسته بخوریمش، شیرینی اش از بین می رود و اگر بخواهیم شیرین بخوریم، خاک توی دهانمان می رود. یکی از این دو را باید انتخاب کنیم. پاکی و شیرینی یک جا قابل جمع نیست. جوانان مذهبی باید افتخار کنند که کم تجربه هستن، باید افتخار کنن که (به این معنا) هوش اجتماعی شان پایین است، باید مباهات کنند آن مردانگی "دخترکش "و آن زنانگی "پسرکش " را که دوستان ازش برخوردارند، اینها ندارند. همۀ این موارد بعد از ازدواج، از راه حلال فراهم می شود.

4- از یک طرف می گویند "دخترعمو_پسرعمو مثل خواهر_برادرن"، از طرف دیگر می گویند "عقد دخترعمو_پسرعمو رو تو آسمونها بسته ن". من نمی دانم، یعنی خواهر و برادر می توانند باهم عقد کنند؟! کسی که ازدواج با او حرام است محرم، و کسی که ازدواج با او حرام نیست نامحرم است. دخترعمو و پسرعمو، دخترخاله و پسرخاله، دختردایی و پسرعمّه، دخترعمّه و پسردایی همگی نسبت به هم نامحرمند و باید از ابتدا حریم ها و حجابها را پیش همدیگر رعایت کنند.

5- دختران 9 ساله ،12 ساله و حتّی 14 ساله و 16 ساله بدون حجاب واقعی در جامعه ظاهر می شوند، پدر و مادرشان توجیه می کنند که "این هنوز بچّه ست". انگار خداوند -نعوذبالله- به اندازۀ اینها حواسش نبوده که سنّ تکلیف را چطور تعیین کند. سابق بر این، دخترانی که سنّ ازدواجشان بالا می رفت، کم کم حجاب خود را کنار می گذاشتند و شروع به جلوه گری می کردند تا بلکه بختشان باز شود؛ امّا الآن قضیۀ حجاب به کلّی منتفی شده و این دو دورۀ بچّگی و دم بختی باهم یکی شده اند. به این صورت که: تا 16 سالگی بچّه اند، از 15 سالگی به بعد هم که وقت شوهر کردنشان می رسد! پس کی قرار است حجاب داشته باشند؟ نمی دانیم.

6- "مهریه رو کی داده؟ کی گرفته؟" خیر! اینطور نیست. مهریه را خیلی ها داده اند و خیلی ها هم گرفته اند. می بینیم زنانی را که به صورت ظاهری با مردی با مهریۀ بالا ازدواج می کنند، بعد مهریه شان را به اجرا می گذارند و از همسرشان جدا می شوند، مرد راهی زندانمی شود تا نهایتاً مهریه را جور کند، زن هم می رود سروقت گزینۀ بعدی و اصلاً از این راه زندگی اش را می گذاراند.

7- "معضل جامعۀ ما اینه که سنّ ازدواج بالاست". این حرف کاملاً درست نیست. پیش از این، اگر سنّ ازدواج 18 سالگی بود، سنّ بلوغ هم 17 سالگی بود و فاصلۀ بین این دو فقط یک سال بود. الآن اگر سنّ ازدواج تا 36 سالگی بالا رفته، سنّ بلوغ هم تا 12 سالگی پایین آمده و طول این مدّت بحرانی به 25 سال رسیده. معضل اصلی جامعۀ ما افزایش فاصلۀ بلوغ تا ازدواج است.

8- بعضی دولتمردان در بعضی برهه ها القاء می کنند "جوانان دنبال آزادی جنسی اند". خیر آقا! جوانان دنبال همسرند. ازدواج را آسان کنید، معضل حجاب و بحران جمعیّت و خیلی چیزهای دیگه حل خواهد شد. آزادی جنسی در این شرایط فقط به پایین تر آمدن سنّ بلوغ و بحرانی تر شدن اوضاع کمک می کند و یک نقشۀ شیطانی است.

9- "ازدواج موقّت جایگزینی برای ازدواج دائم است". خیر! بلکه ازدواج موقّت جایگزینی حلال برای فحشاست. اینچنین می شود که به جای اینکه این امر بین پسران جوان با زنان بیوه جاری شود -که مدّنظر اسلام است- بین مردان متأهّل با دختران جوان رایج می شود. و در این میان فعّالیت های سینمایی محمّدرضا شریفی نیا هم خیلی در تبلیغ این فکر غلط تأثیر داشته.

10- "اگه نتونستی کفو خودت رو پیدا کنی، به دنبال یکی باش که صرفاً بهت آرامش بده". طبق فرمودۀ قرآن، آرامش فقط از راه کفویّت حاصل می شود؛ ابتدا می فرماید: «...ازواجاً منکم»، بعد از آن می فرماید: «لتسکنوا إلیها». آن فکر غلط متأسّفانه در بین برخی از خواصّ ما که به دلیل خاص بودنشان به آسانی نتوانسته اند در محلّ زندگی خودشان کفو خود را پیدا کنند، جا افتاده است. حتّی دانشمندان و بزرگانی مثل شهید چمران هم این راه غلط را رفته اند و بعد از اینکه زندگیشان به طلاق کشیده شده، دوباره زندگی جدیدی را از نو شروع کرده اند. چنین افرادی، اگر کفو خودشان را به صورت بالفعل هم پیدا نکردند، بای به کفو بالقوّه قانع باشند و فعلیّتش را خودشان به ظهور برسانند. چرا که اگر منتظر پیدا شدن کفو بالفعل باشند به دلیل "فول آپشن" بودن خودشان، باید تا بیش از نودسالگی(!) هم منتاظر بمانند که عملاً ناممکن است. اگر هم قید کفویّت را زده و به زعم خود آرامش صرف قانع شوند، از اساس غلط است.

11- جوان دنبال شغل می رود، می گویند "باید متأهّل باشی"، وقتی هم به خواستگاری می رود، می شنود "باید کار داشته باشی"، یعنی به مجرّدها کار نمی دهند، به بیکارها هم زن نمی دهند !! این دور باطل از کجا باید قطع شود؟ خدا خانمان باعث و بانیان این چرخه را روی سرشان ویران کند -آمین-؛ امّا تکلیف جوانان این وسط این است که: روی حالات "نیمه شاغلی" و "نیمه مجرّدی" حساب باز کنند و هردو را همزمان به پیش ببرند. مانند دو چاقو که با به هم مالیدن تدریجی شان، هردو تیز می شوند. ان شاءالله که مشکلاتشان حل می شود.

12- "باید عاشق بشم، بعد". این نیز از باورهای رایج دخترن و پسران جوان است که مطابق آنچه که در بند 2 توضیح داده شد، اشتباه بوده و باید تصحیح گردد.

13- "برای بچّه دار شدن زوده". بعد از ازدواج هم، گاه از زبان زوج های جوان چنین سخنانی می شنویم. آنان به این مهم توجّه ندارند که: اگر سنّشان بالا رفت، علاوه بر ضرراتی که بر جسم و روان کودک عاید می شود، خودشان نیز حوصلۀ تربیت فرزند را به آن اندازه ای که در جوانی دارند، نخواهند داشت. پس باید در همان اوایل اقدام کنند.


  • امید شمس آذر

در تعالیم اسلامی تأکید شده است: «نخستین حقّی که فرزند بر گردن پدر و مادر دارد، این است که برایش نام نیکو انتخاب کنند». این مهم، در سیرۀ حضرت رسول و اهل بیت ایشان (صلّی الله علیهم) نیز به روشنی دیده می شود و شاهدیم در دورانی که اعراب جاهلی نام فرزندانشان را به معناهایی چون ملخ، خارپشت، بچّۀ مار، جوجه، اسب سرکش و... می گذاشتند، اینان نامهایی دارند چون: محمّد به معنای ستوده، علی به معنای بلندمقام، فاطمه به معنای برگرفته، حسن و حسین به معنای زیبای بزرگ و زیبای کوچک، جعفر به معنای سرشار و... . این نامها همگی در میان جامعۀ آن روز خود، نامهایی "تک" بوده اند و هرچند معنای شناخته شده ای داشتند، امّا پیش از آن به عنوان اسم شخص به کار نمی رفتند. کسی که یک عمر با صفت نیکی چون ستوده یا زیبا یا بلندمقام خطاب شود، قطعاً سرنوشتش متفاوت خواهد بود از آنکه عمری از کودکی به نام ملخ یا خارپشت یا بچّۀ مار خطاب گردد. در بررسی اکثر آسیب ها و معضلات اجتماعی، شاهدیم که عموم بزهکاران از آنانی اند که یا اسمشان حقارت آمیز بوده و یا معنای اسم خود را -حتّی اگر جنبۀ مذهبی داشته باشد- نمی دانند.

در کنار انتخاب نام نیکو، انتخاب نام ابداعی و تکی هم منافاتی با سیرۀ اهل بیت (علیهم السّلام) ندارد؛ چرا که در دوران جاهلیّت اسامی نیکویی نیز چون عبدالله در میان اعراب رایج بود، ولی اهل بیت (ع) همگی فقط از این نامها استفاده نکرده اند، بلکه نامهای جدیدی نیز ابداع نموده اند. در جامعۀ ایران معاصر ما نیز برخی زوج های خوش ذوق، نامهای دارای معانی نیکو را که پیش از این در زبان فارسی شناخته شده بوده، ولی به عنوان اسم شخص به کار نرفته اند، به عنوان اسم فرزندان خود انتخاب کرده اند که بعد از شور در ادارۀ ثبت احوال به تصویب رسیده است؛ نامهایی چون: سامان، آرمان، خروش، گندم، سیما و... . امّا این متفاوت از آن معضل اجتماعی است که متأسّفانه به عنوان تب انتخاب اسم تک در میان خانواده ها رایج شده است. در این میان برخی خانواده ها به اقتضای عقده هایی که در درون خود احساس می کنند، صرفاً برای متفاوت بودن از بقیّه -و نه به خاطر زیبایی اسم و معنای آن- دست به ابداع نامهای من دراوردی و فاقد معنی از پیش خود یا احیای نامهای باستانی و زیرخاکی زده اند. مورد دوّم باز قابل پذیرش است؛ احیای نامهای باستانی که عمدتاً نه تاریخی هستند و نه اسطوره ای و عمدتاً تلفّظ شان نیز غلط جا انداخته شده است، مانند: آتیلا، آتوسا، رکسانا، بردیا، داریوش، خشایار، دیااکو و... . امّا چیزی که بیشتر مایۀ شرمندگی و در عین حال طنزآمیز است، انتخاب نامهایی است که نه دارای معنای شناخته شده ای هستند و نه اسم شخصیّت شناخته شده ای در طول تاریخ به حساب می آیند؛ اینگونه نامها عمدتاً نیز ترکیبی ناهمتراز از یک ریشۀ ساده با یک وند ناهمگون اند که خود پدر و مادرها در توضیح معنای آن، هرچه زور می زنند، به جایی نمی رسند! نامهایی مانند: آیمان، آیهان، ال آی، فرآی و... که مثلاً از ترکیب واژۀ شناخته شده ای مثل آی -که در ترکی به معنی ماه است- با وندهای پیشین یا پسین به وجود آمده اند که عمدتاً نیز غیر ایرانی و به عنوان مثال مانند پسوند "مان" فرانسوی اند! پس در زبانهای متداول در ایران -اعمّ از فارسی یا ترکی یا دیگر زبانها- آیمان هیچوقت معنای مانند ماه یا مهسا، یا ائل آی هیچوقت معنای ماه قبیله یا فرآی هیچوقت معنای ماه بالانشین یا ماه شکوهمند نمی دهد؛ بلکه اوّلی باید -آنهم اگر پذیرفتی باشد- آیامان باشد، دوّمی اله آی، سوّمی فریماه و... . تأسّف بار تر اینکه اکثر این نامهای "بدعتی" -و نه ابداعی- از اسم شخصیّتهای کارتونی و داستانی -و نه واقعی- در برنامه های ماهواره ای گرفته شده اند!!

نام باید نیکو باشد و تک بودنش هم نه تنها عیبی ندارد که در سیرۀ اهل بیت (ع) هم قابل مشاهده است؛ امّا این تکی و ابداعی بودن، دو حالت دارد: یا باید اسم نیکویی در زبان[های] رایج جامعه باشد که برای نخستین بار به عنوان اسم شخص به کار برده می شود، یا احیا شدۀ اسامی تاریخی پیشین باشد. در غیر اینصورت نه تنها کلاس ندارد، بلکه نشان دهنده و فریادزنندۀ یک نوع بیماری شدید روحی_روانی است و برای خود آن بچّه نیز مضرّ و خطرناک است.


  • امید شمس آذر

دکتر سجّاد آیدنلو دانشیار زبان و ادبیّات فارسی دانشگاه پیام نور ارومیّه، جوانترین شاهنامه پژوه دنیا (متولد 1359)، از برجسته ترین شاهنامه پژوهان ایران و بی شک برجسته ترین آنها در منطقۀ آذربایجان است. از ایشان آثاری چون "از اسطوره تا حماسه" و دهها و صدها مقاله در موضوع شاهنامه و ادبیّات حماسی ایران منتشر گردیده است. مصاحبه ای که توسّط نگارنده با این پژوهشگر ارزشمند با موضوع شاهنامه و فردوسی صورت گرفته است، از خاطرتان می گذرد.


به عنوان سؤال اوّل بفرمایید که اهمّیت عمدۀ کار فردوسی در کجاست؟

«بنام خداوند جان و خرد»

وجوه اهمّیت شاهنامۀ فردوسی در حوزه های مختلفی قابل بحث و بررسی هست، ولی به اقتضای فرصت و تنگنای مصاحبه و صفحات چاپ اگر بخواهیم این را به صورت خلاصه و محدود عرض بکنیم، مهمترین شاخصه ها و معیارهای هویت ملّی و فرهنگ ایرانی را در تعریف جامع هویّت و فرهنگ می توان در شاهنامه و کارکرد شاهنامه در ادوار بعد از خودش پیدا کرد.

نکتۀ نخست که همیشه هم مطرح شده و مدّنظر بوده، اهمّیت این کار به لحاظ تقویت زبان فارسی به عنوان یکی از عناصر اصیل هویّت و فرهنگ ایرانی هست. منتها در اینجا به یک اشتباه مشهور اشاره بکنم در مورد اهمّیت شاهنامه به لحاظ ارتباط با زبان فارسی؛ آن هم این هست که: تصوّر متداول و غلطی هست که "شاهنامه زنده کنندۀ زبان فارسی است". این اشتباه است؛ به دلیل اینکه ما وقتی در قرن چهارم می بینیم که اثری مانند شاهنامه آفریده می شود، یعنی اینکه زبان فارسی پیش از آن قرن یا پیش از فردوسی و شاهنامه، به قدرت و قابلیّتی رسیده که شخصی مانند فردوسی بتواند با استفاده از امکانات بالقوّۀ این زبان، اثری مانند شاهنامه بیافریند. پس اگر بخواهیم تعبیر را در این زمینه اصلاح و دقیق و علمی و قاعده مند بکنیم، باید گفت که "اهمّیت فردوسی و شاهنامه، کشف قابلیّت های زبان فارسی و عرضۀ آنها در قالب لغات، ترکیبات و آفرینشهای هنرمندانه هست که باعث تقویت این زبان و استمرار آن در آثار و سالها و سده های بعد می شود"؛ نه اینکه بگوییم فردوسی زنده کنندۀ زبان فارسی است. زبان فارسی در عصر فردوسی زنده هم بوده.

بعد، نکتۀ دیگری که در اهمّیت شاهنامه می شود گفت، این هست که: ما در شاهنامه با تاریخ ملّی ایران مواجه هستیم. دربارۀ مسئلۀ تاریخ در شاهنامه، در سؤالهای بعدی بنده یک مقدار مفصّلتر توضیحاتی عرض خواهم کرد؛ در اینجا هم این نکته را به عنوان یکی از وجوه اهمّیتش عرض بکنم که: تاریخ ملّی -و در بخشهایی تاریخ واقعی ایران- به دلیل اینکه در زبان هنری فردوسی و در قالبی وحدتمند و دارای ساختار عرضه شده، به ماندگاری رسیده و شاهنامه درواقع توانسته باورداشت های نیاکان ما را -که ما الآن می گوییم تاریخ ملّی، ولی در آن عصر به عنوان تاریخ واقعی تلقّی و تصوّر می شده- حفظ بکند و این را ادامه بدهد. شاید اگر فردوسی این را به زبان نظم و در قالب هنری نمی آفرید، ما از این حد توجّه به تاریخ ملّی بی بهره بودیم و اطّلاع ما یا رویکرد ما به تاریخ ملّی ایران در حدّ آثاری مثل "تاریخ طبری" و "بلعمی" و "مجمل التّواریخ" و امثال اینها بود که عاری از وجوه هنری در حدّ شاهنامۀ فردوسی هست.

نکتۀ دیگر در اهمّیت شاهنامه، آیین ها، آداب و رسومی هست که از ایرانیان باستان به اقتضای زمان داستانها در آن روایت شده و به رغم نظر یکی از محقّقان مشهور -که زنده یاد هم هستند ایشان، فوت کرده اند- که گفته بود: "عمر کارکردهای اجتماعی شاهنامه به سر رسیده است"، برخی از رسوم و اشارات مندرج در شاهنامه، ضمن اینکه ارزشها و شیوۀ زیست نیاکان ما را نشان می دهد و از آن نظر مهم هست، هنوز هم بعد از گذشت هزار و چند سال از زمان نظم این اثر و شاید چندهزار سال از زمان اجرا و رواج این آیین ها در زمانهای داستانی شاهنامه، هنوز هم برای ما قابل استفاده هست؛ یعنی ما، یک دوره منش و خوی و خصلت ستودۀ ایرانی را در شاهنامۀ فردوسی می بینیم که بسیاری از آنها را هم می توانیم الگوی عملی زندگی امروزی قرار بدهیم. مواردی مانند: «ز پیمان نگردند ایرانیان»، که تأکید بر حفظ پیمان و درواقع وفاداری هست. یا ابیات درخشانی مانند:

«زن و کودک و بوم ایرانیان..................به اندیشۀ بد منه در میان».

یعنی: اینکه نباید سرزمین و خاندان ایرانیان را وجه المصالحۀ رفتارهای شخصی یا سیاسی قرار داد، توصیه ای هست که به نظر بنده تمام رهبران جهان در تمام ادوار می توانند این را در ادارۀ کشورشان مدّ نظر قرار بدهند. این هم درواقع نکتۀ بسیار مهمّی است.

بعد، اهمّیت دیگر شاهنامه در تاریخ و فرهنگ ایران اگر بخواهیم اشاره بکنیم، حضور پرتجلّی شاهنامه در حوزه های مختلف مربوط به زندگی و فرهنگ ایرانیان هست. شما کمتر گوشه ای از گوشه های زندگی و هنر ایرانی را می بینید که از تأثیر شاهنامه به دور مانده باشد. شعر و متون داستانی، نثر را ببینید از شاهنامه اثر پذیرفته، هنرهای مختلف مثل نگارگری، مثل خطّاطی، سفالگری، کاشیکاری، فرشبافی و امثال اینها، همیشه از شاهنامه متأثّر بوده اند. در گذشته، اصلاً مردم ایران با شاهنامه زندگی می کردند. گواه صدق این مدّعا هم، گزارشهایی هست که از مجالس شاهنامه خوانی و نقّالی، ما می بینیم و روایت شده که در آنها چگونه مردم با داستانهای شاهنامه و شخصیّت های شاهنامه سنخیّت پیدا کرده بودند؛ و این حضور و استمرار هم درواقع می تواند یکی از وجوه اهمّیت شاهنامۀ فردوسی باشد.

نکتۀ دیگری را که بنده علاقه مندم روی آن به عنوان یکی از ویژگی های مهمّ شاهنامه و شخصیّت فردوسی تأکید بکنم و اشاره بکنم، اعتدالی هست که در منش و نگرش فردوسی ما می بینیم. بدین معنی که شاهنامه -همچنان که خوانندگان محترم مستحضرند- ساختار و زمان داستانی اش، مربوط به ایران پیش از اسلام هست و هویّت ایران پیش از اسلام را نشان می دهد؛ امّا فردوسی برخلاف برخی کسان در گذشته و دوران معاصر، اسیر باستانگرایی نبوده. در عین احترام و اعتقاد کامل به ایران پیش از اسلام، عناصر هویّتی ایران بعد از اسلام را که یکی از مهمترین آنها دین اسلام و مذهب شیعه هست، در نگرش معتدل خودش رعایت کرده و بیان کرده؛ به طوریکه ما می بینیم که با وجود این احترام و فضای داستانی خودش، به تصریح اعتقادات دینی و مذهبی خودش را هم در شاهنامه بیان می کند:

«بر این زادم و هم بر این بگذرم.................چنان دان که خاک پی حیدرم».

یعنی اینکه در نگاه معتدل و فرهیخته و حکیمانۀ فردوسی، برخلاف تصورات احساساتی برخی، هیچ تضادّی بین علاقه به ایران باستان و اعتقاد به دین اسلام و مذهب تشیّع نیست و نخواهد بود. این هم نکتۀ بسیار مهمّی که ما می توانیم به عنوان یک درس درواقع اخلاقی و آموزۀ اعتدالی، از شاهنامه بگیریم.


به عنوان سؤال دوّم: ایراد عمده ای که می شود بر شاهنامه وارد دانست، از نظر شما چه می تواند باشد؟

خب! ببینید! شاهنامه به هرحال آفریدۀ یک انسان هست؛ درست است که ما فردوسی و شعرا و دانشمندانی در تراز فردوسی را به عنوان نابغه می دانیم و می شناسیم، ولی این نبوغ دلیل بر معصومیّت علمی_ادبی نیست. به هرحال کتابی است انسانی و طبیعتاً فراز و نشیب هایی هم در این کتاب ما می بینیم.

اگر بخواهیم به لحاظ ادبی درواقع این کتاب را بررسی بکنیم، طبیعی است که درحدود 50 هزار بیت شاهنامه "غثّ و ثمین" یعنی فراز و نشیب های ادبی هست. همۀ ابیات شاهنامه در اوج نیست، ابیات ضعیف در شاهنامه هست. البتّه کم به نسبت حجم، ولی به هرحال هست. ترکیب هایی که ممکن است محلّ بحث باشد و حتّی ایرادهای قافیه یا مواردی که به لحاظ صورخیال یا تصویرپردازی قابل بحث و بررسی هست و این را ما در هر متن ادبی دیگری غیر از شاهنامه هم می بینیم. اینگونه نیست که بگوییم: چون شاهنامه شاهکار است، مبرّا از هر عیبی هست.

به لحاظ محتوایی اگر بخواهیم این کتاب را بررسی بکنیم، حتماً یاید توجّه داشته باشیم نکته هایی که دربارۀ شاهنامه گرفته می شود، از دو منظر باید مورد توجّه قرار بگیرد؛ یکی اینکه: مطالب داستانی شاهنامه به هیچوجه -با تأکید عرض می کنم- به هیچوجه زاییدۀ ذهن و زبان و خیال فردوسی نیست، بلکه مبتنی بر منبع یا منابعی است که فردوسی از آنها استفاده کرده. پس ما نمی توانیم اگر نکته ای را هم به عنوان ایراد مطرح بکنیم، متوجّه شخص فردوسی بکنیم به لحاظ محتوا، نه به لحاظ زبان. در زبان و بیان بله، متوجّه خود فردوسی هست؛ امّا در محتوا هر ایرادی هم که باشد، متوجّه منابع فردوسی هست که آنها را منتقل کرده. و نکتۀ دوّم اینکه: باید توجّه داشته باشیم شاهنامه اثری است متعلّق به هزار سال پیش، و روایات آن باز قدیمی تر. چون از منابع شفاهی به شکل کتبی درآمده و در اختیار فردوسی قرار گرفته. طبیعی است که با نگاه انسان معاصر و معیارهای اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی قرن 21، به هیچوجه نمی توان اثری مربوط به هزار سال قبل را بررسی کرد.

این است که ممکن است که در بررسی متنی مانند شاهنامه، بعضی ها ایراد بگیرند که: چرا نقش و حضور تودۀ مردم یا عامّۀ مردم بسیار کم هست؟ یکی از ایرادهایی که امروزه درواقع بر ساختار داستانهای شاهنامه وارد می شود؛ منتها اگر ما در نظر داشته باشیم که سنّت تدوین تاریخنگاری ایران پیش از اسلام، بر مبنای سلسله های شاهی و با محوریّت شهریاران و پادشاهان بوده، طبیعی است که این مسئله را حمل بر منابع فردوسی خواهیم کرد. ضمن اینکه در توضیح باید گفت: همیشه هم تودۀ مردم در شاهنامه کمرنگ یا بیرنگ نیستند. کاوۀ آهنگر به عنوان یکی از شخصیّتهای اصلی و اساسی و اصلاً براندازندۀ نظام ظلم ضحّاکی، از میان مردم بر می خیزد؛ و جالبتر اینکه درفش ملّی ایرانیان در سراسر تاریخ روائی و واقعی ایران پیش از اسلام، منسوب به یک شخص عامی و برخاسته از میان مردم هست: درفش کاویانی؛ که بنا بر قول مشهور منسوب به کاوه هست. خب! در اهمّیت مردم در جهان شاهنامه همین بس که پرچم یک کشور منسوب به یک فرد عادّی هست، نه به یک پادشاه یا به یک پهلوان برخاسته از طبقۀ بالا. و در جای دیگری، فرض بفرمایید مثلاً در نبرد رستم و پولادوند هست که رستم وقتی با حریف نیرومندی مواجه می شود، نیایش می کند به درگاه خداوند که: "خدایا! مرا در این نبرد پیروز گردان که در غیر اینصورت اگر تورانیان و پولادوند پیروز شوند، مردمان عادّی ایران هم دچار آسیب خواهند بود". یعنی جهان پهلوان ایران در آنجا فقط به فکر حفظ نظام شاهی نیست، بلکه به تصریح مردم ایران را هم درواقع دعا می کند و در دعا و نیایش خودش به اینها اشاره می کند. در بخشهای دیگر هم باز حضور مردم را می بینیم؛ مخصوصاً در بخش ساسانیان و در داستانهایی مثل بهرام گور که بخشی از شخصیّتهای اصلی مربوط به داستانهای بهرام گور -یا بهرام پنجم ساسانی طبق تاریخ- شخصیّتهایی برخاسته از عامّۀ مردم هستند: در خانۀ آبکشی مهمان می شود یا با روستایی و بانوی او مواجه می شود. همۀ اینها مربوط به توده های مردم هستند. باز ما اینجا هم درواقع حضور مردم را در داستانهای شاهنامه می بینیم. این درواقع نکته ای است که در این باره می شود اشاره کرد.


سؤال بعدی: وجوه اشتراک و افتراق شاهنامۀ فردوسی و ایلیاد و ادیسۀ هومر چه می تواند باشد؟

از نظر اینکه هر دو متن متعلّق به ادبیّات حماسی محسوب می شوند، خب! اصلی ترین و مهمترین ویژگی مشترک بین اینها هست. منتها خب! به لحاظ زمانی، هم ایلیاد و هم ادیسه مقدّم بر اثر فردوسی هست. و هردو در ادبیّات جهان و در ادبیّات کشورهای خودشان -یعنی در یونان و در ایران- از جایگاه تراز اوّلی و بالایی برخوردار هستند. این مهمترین ویژگی هست. خب! وقتی ما می گوییم: در نوع ادبی حماسی، اینها مشترک هستند، طبیعی است که ویژگی های جزئی تر و باریک تر مربوط به حماسه هم در بین این دو اثر دیده بشود. یعنی: حضور یک پهلوان نقش اوّل، نبردهایی که لازمۀ حماسه هست و خوارق عادات یا بزرگنمایی هایی که ویژۀ حماسه هست، صبغۀ روایی داستان و امثال اینها. یعنی ویژگی هایی که در حماسه ها می بینیم، در این هردو اثر مشترک هست.

امّا نکته ای به عنوان ویژگی متفاوت بین این دو اثر یا -به تعبیری دیگر بخواهم عرض بکنم- اهمّیت یا برتری بیشتر شاهنامه نسبت به حماسه های یونانی می توانیم مطرح بکنیم، این هست که: شما اگر ایلیاد و ادیسه و بسیاری از داستانهای حماسی ملل دیگر -فرقی نمی کند، خارج از یونان- را هم بررسی بفرمایید، ملاحظه خواهید کرد که محدودۀ داستانی وقوع رویدادها، مربوط به یک منطقه و یک قوم و درواقع درون گروهی و درون قومی و درون کشوری هست. به تعبیری دیگر: علّت و انگیزه و نوع نبردها، بسیار محدود و درواقع بین خودشان هست؛ شما ایلیاد را وقتی می خوانید، درواقع داستانش به خاطر ربوده شدن دختری هست -هلن- که به تروا برده می شود در داخل یک کشور و دو قوم و دو گروه از یک کشور بر سر دوشیزه ای باهم نبرد می کنند. یعنی اینکه شما در این نوع حماسه ها، یکی از چهار ویژگی شاخص حماسه که بشود وجهۀ ملّی و اهمّیت و مفهوم ملّیت را -به آن معنا که ما در شاهنامه می بینیم- نمی بینید. شاهنامۀ فردوسی گزارشی است از دفاع یا عملکردهای ایرانیان در حفظ حیثیّت و تمامیّت قومی، ملّی و ارضی خودشان در مقابل مهاجمان مختلف -اعمّ از تورانیان یا رومیان یا کشورهای دیگر- که  مواجه می شوند و هرگز درگیری ها بر سر چیزهای جزئی و انگیزه های سست پایه ای -مثل دوشیزه و امثال اینها- نیست که ما در روایات یونانی می بینیم؛ و ضمن اینکه در آنجا محوریّت معمولاً بر سر یک یا چند پهلوان هست و حوادث مربوط به آنها روایت می شود، در حالیکه در شاهنامه اینگونه نیست. رستم جهان پهلوان شاهنامه هست، امّا همۀ شاهنامه روایت رستم نیست؛ بلکه رستم بخشی است از روایات شاهنامه و یکی از چندین شخصیبت شاهنامه. در شاهنامه شما با تاریخ ملّی ایران از نخستین پادشاه یا انسان به نام کیومرث تا آخرین پادشاه سلسلۀ تاریخی ایران پیش از اسلام یعنی یزدگرد سوّم ساسانی مواجه هستید، امّا در ایلیاد و ادیسه با یک برهۀ زمانی مشخّص و شخصیّت های محدود و حوادث بسیار معیّن و تنگی؛ ضمن اینکه در این نوع حماسه ها -یعنی حماسه های یونانی- صبغۀ اسطوره ای به معنای دخالت عناصر فراانسانی مخصوصاً خدایان، بسیار بسیار پررنگ هست. در حالیکه شما در شاهنامه با جهان انسانی حماسه -البتّه با بزرگنمایی ها و مبالغه ها و خرق عادتهایی ویژۀ حماسه که با تاریخ و منطق متفاوت خواهد بود- روبرو هستید. یعنی به بیان دیگر: در شاهنامه با یک فضای انسانی تر، زمینی تر، ملموس تر و خردپذیرتری نسبت به ایلیاد و ادیسه، ما روبرو هستیم که درواقع، این را برای من خوانندۀ ایرانی یا حتّی غیرایرانی امروزی، بسیار ملموس تر و دلپذیرتر می کند، در مقایسه با اثری مثل ایلیاد و ادیسه؛ و نکتۀ دیگر اینکه -البتّه این عرض من در حدّ احتمال هست، مستلزم بررسی های دقیقی هست، امّا- : بنده تصوّر نمی کنم که تأثیر نه تنها ایلیاد و ادیسه، بلکه هیچ حماسۀ دیگری از حماسه های جهانی غیر از شاهنامۀ فردوسی در فرهنگ، تاریخ، زندگی و ادبیّات بعد از خودش، به اندازۀ شاهنامۀ فردوسی بوده باشد. ایلیاد و ادیسه در ادبیّات یونانی، اروپایی و غربی بسیار تأثیر داشته، در این تردیدی نیست؛ امّا کمّ وکیف این تأثیر احتمالاً احتمالاً -به نظر بنده- هرگز در حدّ و حجم تأثیرات مختلف شاهنامۀ فردوسی در فرهنگ و ادبیّات ایرانی بعد از خودش نیست؛ و حتّی این را می توانیم از منظر تأثیر جهانی اش هم بررسی بکنیم. این بسیار خوب است که یکی از دانشجویان تاریخ یا ادبیّات، بیاید بررسی بکند که ایلیاد و ادیسه و همچنین شاهنامه در ادبیّات خارج از کشورهای خودشان (یعنی شاهنامه در ادبیّات بیرون از ایران و ایلیاد و ادیسه در ادبیّات بیرون از یونان) تا چه اندازه تأثیر داشته اند؟ چه به لحاظ ترجمه، چه به لحاظ اقتباس و چه به لحاظ اشارات و افراط های بزرگ دارنده که از سوی نویسندگان هست. این مقوله هم اگر مقایسه بشود، به نظر من باز کفۀ درواقع نفوذ شاهنامه سنگین تر خواهد بود.


سؤال بعد اینکه: اگر بخواهیم جمع بندی کنیم، به هرحال شاهنامه در درجۀ اوّل یک منبع تاریخی است یا منبع ادبی؟

خب! این سؤال معمولاً در بین متون، بیشتر دربارۀ تاریخ بیهقی مطرح می شود که می گویند: "تاریخ بیهقی متنی است ادبی یا متنی است تاریخی؟". طبیعی است که دربارۀ شاهنامه پاسخ این است که: شاهنامه در درجۀ اوّل متنی است ادبی. به دلیل اینکه شاهنامه متعلق به حوزۀ ادبیّات فارسی است و در این تردیدی نیست؛ امّا با توجّه به اینکه در شاهنامه ما با تاریخ ملّی ایران و در بخشهایی با تاریخ واقعی ایران روبرو هستیم، از این متن در درجۀ اوّل ادبی، استفاده های تاریخی هم قطعاً خواهد شد. منتها جهت اطلاع دانشجویان محترم و بعضی از علاقه مندان شاهنامه که همیشه این پرسش را مطرح کرده اند و در ذهنشان به عنوان دغدغه مطرح بوده، این نکته را باید عرض بکنم که: ما در بحث از شاهنامه و روایاتی از این دست، باید به تفاوت و تفکیک دو مفهوم و مقولۀ تاریخ ملّی و تاریخ روایی توجّه کنیم و مشکل، عدم توجّه دانشجویان به تفاوت و تفکیک این دو است. در میان ملّت های صاحب فرهنگ و تمدّن دیرینه مثل ایران، مثل یونان، مثل مصر، مثل هند، چین و سایر کشورها، معمولاً ما با دو نوع تاریخ مواجه هستیم که حتماً باید اینها را تعریف کرد، تفکیک قائل شد و بر اساس این تفاوتها و تفکیک ها، متون را بررسی کرد. تاریخ روایی یا ملّی یا داستانی -همچنان که از محتوایش مشخّص هست- رویدادها و شخصیّتهایی هست که به واقع در جهان بیرون اتّفاق نیفتاده؛ اما در ذهن و باور و پسند نیاکان باستانی هر ملّت -از جمله ایرانیان- اینها به عنوان تاریخ واقعی تلقّی می شدند. یعنی نیاکان ما ایرانیان دوست می داشتند که چنین تاریخی بوده باشد و به بودن و وقوع چنین تاریخی اعتقاد داشتند. در نگاه آنها شخصیّتهایی مثل جمشید، کیومرث، فریدون، رستم و... واقعی بوده و وجود داشته اند. امّا در تاریخ واقعی وقتی ما می گوییم، یعنی اشخاص و حوادثی که به واقع در برهه ای از تاریخ در جهان بیرون می زیستند، اتّفاق افتاده اند و اسناد مختلف مکتوب یا باستانشناختی وجود اینها را تأیید می کند؛ مثل سلسلۀ هخامنشیان، مثل ساسانیان، مثل صفویان، مثل زندیّه و... . اینها همه تاریخ واقعی هستند. تا اواخر دورۀ قاجار، تفکیک و تفاوتی بین تاریخ ملّی و تاریخ واقعی در نگاه ایرانیان وجود نداشت. به همان اندازه جمشید برای ایرانیان واقعی بود که نادرشاه افشار برای مثال؛ امّا از اواسط دورۀ قاجار با توجه به مقولۀ اسطوره و کشفیّات باستانشناسی که اتّفاق افتاد و بعد از آن هم پربارتر شد، این نتیجه حاصل شد که: ما شخصیّتهای تاریخی و واقعی مان با شخصیّتهای تاریخ ملّی متفاوتند. تاریخ واقعی وجود داشته و تاریخ ملّی را دوست داشتند که وجود داشته باشد. شاهنامۀ فردوسی، بخش به اصطلاح پیشدادیان و کیانیان آن مبتنی بر تاریخ ملّی و روایی است، در بخش اشکانیان و ساسانیان ما با تاریخ واقعی روبرو هستیم؛ امّا این تاریخ واقعی، تاریخ واقعی محض و ناب نیست. بلکه به اقتضای سرشت حماسی_اساطیری شاهنامه، در بخش تاریخ واقعی هم ما عناصر، اشارات و روایات مربوط به تاریخ ملّی یا مقولات حماسی_اساطیری را می بینیم. این است که به طور کلّی اگر بخواهیم جمع بندی کنیم، شاهنامه متنی است ادبی که تاریخ ملّی یا روایی ایران را با ساختار حماسی_اساطیری روایت کرده. البتّه که از بخش ساسانیان آن هم به نفع تاریخ واقعی و مطالعات ایران باستان در حوزۀ ساسانی شناسی می شود استفاده های بسیاری انجام داد، که درواقع این اتّفاق هم افتاده؛ فقط یک نمونه را جهت اطّلاع دانشجویان تاریخ عرض بکنم. آن هم این است که: تاریخ مرگ یزدگرد سوّم ساسانی که در شاهنامه ذکر شده «شبانگاه نیران خردادماه» یعنی شب سی ام خردادماه، شاهنامه یکی از دو منبعی هست که تاریخ کشته شدن یزدگرد را ذکر کرده. کسی که در حوزۀ ساسانی شناسی مطالعه می کند، از شاهنامه می تواند به یک اشارۀ منفرد و بسیار مهم در این مقوله برسد. البتّه اطّلاعات دیگری هم در این مقوله هست.


در پایان اگر سؤال دیگری به نظرتان می رسد که ما نپرسیدیم، خودتان بفرمایید.

نکته ای را که می خواهم رویش تصریح بکنم، افراط و تفریط هایی است که همیشه در حوزۀ شاهنامه در توجّه به مقولۀ فردوسی و شاهنامه صورت گرفته. شاهنامه یکی از آثار شگفت هست در تاریخ ایران؛ شگفت به لحاظ اینکه: هر اندازه که مورد احترام، مورد توجه و مورد تأیید بوده، همیشه مخالفان و دشمنانی هم داشته که به نادرست و با برداشتهای سطحی، متعصّبانه و احساسی خودشان، تلقّیات نادرستی داشته اند. از همان عصر خود فردوسی -که این کتاب در دربار محمود مطرود واقع شد- تا دورۀ معاصر ما، این تلقّیات منفی و البتّه نادرست را نسبت به شاهنامه داریم، که بحث دربارۀ همۀ اینها مقولۀ مفصّلی می طلبد؛ من فقط به دو نکته اشاره بکنم -که بیشتر مبتلابه است در دورۀ معاصر (دو تلقّی غلط درواقع): یکی برداشت [و یا اینطور عرض بکنم] تصوّر شخصی عدّه ای از کسانی است که می پندارند و دوست دارند که شاهنامه را در تقابل با دین اسلام قرار بدهند. در گذشته هم بوده، امروز هم هست، امّا غلط است! همچنان که در عرایض قبلی خودم در پاسخ به سؤالات بالاتر اشاره کردم، شاهنامه محتوایش متعلّق به ایران پیش از اسلام است؛ امّا محتوای پیش از اسلامی شاهنامه، دلیل بر زرتشتی بودن خود فردوسی -آنطور که بعضی می پندارند- یا اسلام ستیزی متن شاهنامه یا خود فردوسی نیست. بلکه در دیباچۀ شاهنامه و در جاهای دیگر، فردوسی به تصریح مسلمانی و تشیّع خودش را اعلام کرده. و نکتۀ مهمتر این است که: هرگز تضادّ و تقابل و تباینی بین ایراندوستی و مسلمانی و تشیّع فردوسی و هیچ کس دیگری نیست. یعنی ما می توانیم هم ایراندوست و درواقع ایرانگرای معقولی باشیم و هم مسلمان و شیعه. بین اینها تضادّی نیست که کسانی می کوشند بگویند که: فردوسی نمی توانسته به دلیل نظم اثری مربوط به ایران پیش از اسلام مسلمان باشد. این غلط است. خیلی مثال ساده و استدلال منطقی ذکر بکنم: در برهه ای از تاریخ مطالعات ایرانی، بهترین تحقیقات مربوط به ایران باستان و شاهنامه را اروپایی ها انجام دادند. در گذشته اینطور بوده که -البتّه الآن خوشبختانه به دست ایران انجام می شود، ولی خب!- بهترین تحقیقات ما را یک موقع "نولدکه"، "فریتز وولف" آلمانی، "ژول مول" فرانسوی، اینها انجام می دادند. حالا اگر ما بین ایرانی بودن و تعلّق خاطر به ایران پیش از اسلام و اعتقاد به دین و آیینی غیر از ادیان ایران باستان تضاد ببینیم -آنگونه که بعضی می پندارند- پس این سؤال مطرح است که: چگونه نولدکه ی مسیحی، وولف یهودی و ژول مول مسیحی که هیچکدام هم نه ایرانی بودند، نه زرتشتی بودند، نه مهرپرست بودند، بهترین تحقیقات را در شاهنامه انجام دادند؟؟ اگر تضاد هست، باید اینجا هم تضاد پیش می آمد دیگر! پس ما نتیجه می گیریم که هیچ تضادّی نیست که کسی مسلمان باشد، شیعه باشد (یعنی فردوسی) و بیاید تاریخ ملّی ایران پیش از اسلام را هم به نظم بکشد.یکی این نکته هست که نباید این تقابل را احساس کرد.

و نکتۀ دوّم، برداشتهای درواقع قوم گرایانۀ عدّه ای از متعصّبان است که نسبت به شاهنامه انجام می شود؛ یعنی بدین معنا که: گروهی از تُرکی زبانان ما در استانهای آذربایجان ایران و در کشور ترکیّه و جمهوری آذربایجان، به دلیل اینکه شاهنامه را بطور کامل و دقیق نخوانده اند، احساس می کنند شاهنامه اثری است در تقابل و تضادّ با آنها. این غلط است؛ به دلیل اینکه اینها 1) خودشان را تُرک نژاد می پندارند که کاملاً اشتباه است و زبان دلیل بر نژاد نمی شود. ما در آذربایجان ایران، زبان مادری مان زبان ترکی آذربایجانی است [ولی] زبان ترکی آذربایجانی دلیل بر نژاد ترک بودن نیست. 2) و چون این تصوّر غلط را دارند که دشمنی تورانیان با ایرانیان در شاهنامه را هم که به دلیلی به اسم ترکان هم از آنان یاد شده، دلیل بر دشمنی شاهنامه با ترکان می دانند (در شاهنامه تورانیان مساوی ترک قلمداد شده، آنهم دلیل تاریخی دارد؛ و دلیلش هم این است که: در دورۀ ساسانیان از مرزهای شرقی ایران، اقوام ترک نژاد به ایران می تاختند. پس در تاریخ واقعی، ترکان یکی از دشمنان مرزهای شرقی ایران بودند. در تاریخ ملّی هم تورانیان از جانب شرق به ایران می تازند. در اینجا اختلاط بین دشمنان تاریخ ملّی با دشمنان تاریخ واقعی -یعنی تورانیان تاریخ ملّی با ترکان تاریخ واقعی- باعث شده که به تدریج در منابع فردوسی و نگاه گذشتگان ما، دو مفهوم ترک و تورانی یکسان قلمداد بشود. در نتیجه در شاهنامه ترکان مساوی تورانیان هستند، امّا ترکانی که عرض کردم هیچ ارتباطی با آذربایجان و ما ایرانیان ندارند)، و چون اینها شاهنامه را بطور کامل و دقیق نخوانده اند، تصوّر می کنند که شاهنامه کتابی است در مخالفت با ما. در حالیکه بنده در اینجا با تصریح و تأکید تمام عرض می کنم که پررنگ هم در مصاحبه سیاه چاپ بشود، این هست که: در شاهنامه، آذربایجان یکی از محترم ترین، معتبر ترین و مقدّس ترین مکانهای جغرافیایی است که با احترام و اعتبار کامل ازش یاد شده و کسانی که شاهنامه را بخوانند، خواهند دید که آذربایجان و آذربایجانیان چقدر در شاهنامه ستوده هستند و آنوقت است که پی خواهند برد که اینکه می گوییم شاهنامه کتابی است در مخالفت با آذربایجانیان، اشتباه است. من فقط یک بیت [شاهد بیاورم]؛ دیگر به مسائل داستانی که چه مقدار از داستانهای شاهنامه با ناحیۀ آذربایجان مرتبط است، آتشکدۀ آذرگشسب در آذربایجان است، دریاچۀ چی چست در آذربایجان است، حوادث داستانی شاهنامه در اینجا اتّفاق می افتد، و... اشارۀ تفصیلی نمی کنم. در یک بیت از زبان رستم فرّخزاد ما می بینیم که به برادرش می گوید که: «همی تاز تا آذرآبادگان.... (مصراع دوّم را دقّت بفرمایید:) به جای بزرگان و آزادگان». خب! در کتابی به اسم شاهنامه، از زبان شخصیّت تاریخی_داستانی شاهنامه و با تعبیر هنرمندانۀ فردوسی، آذربایجان -که در شاهنامه به صورت آذرآبادگان به کار رفته- "جای بزرگان و آزادگان" معرّفی شده. آیا این تعبیر، دشنام است یا ستایش و تعریف؟! کسانی که به غلط با هیاهو در نشریات خاص یا در بعضی محافل ترویج می کنند شاهنامه کتابی است که مخالف با آذربایجان است(!)، فقط برای بنده این بیت را تحلیل بکنند و پاسخ بدهند که: این دشنام است یا ستایش؟ پس این نشان می دهد که ما نخوانده داوری کردیم و داوریهای شتابزده کرده ایم. هیچ تضادّی بین آذربایجان و شاهنامه نیست؛ آذربایجان در شاهنامه مقدّس و محترم هست و شاهنامه هم در آذربایجان در طول هزار سال همیشه مورد توجّه و احترام بوده. غیر از عدّه ای افراد غیر علمی، احساساتی، هیجان زده و افراطی که چون شاهنامه را نخوانده اند، اسیر باورداشت های غیر علمی خودشان هستند که امیدواریم اینها را هم به صورت علمی اصلاح بکنند.


از اینکه وقتتان را در اختیار ما قرار دادید، متشکّریم.

  • امید شمس آذر

در میان انواع و اقسام تحلیل های رنگارنگی که از سوی معاندین دربارۀ اصل انقلاب اسلامی ملّت ایران و عوامل تداوم آن، با هدف تحریف تاریخ و انحراف افکار عمومی ساخته و پرداخته شده اند، یکی نیز این تحلیل سطحی است که: "حکومت پهلوی در برهه ای از زمان، تصمیم به افزایش آزادی های سیاسی گرفت. همین عامل باعث وقوع انقلاب و سقوط حکومت شد"!! کسانی که این تحلیل را در بین خریداران عرضه می کنند، می توانند به این سؤال اساسی پاسخ دهند که: چطور حکومت پهلوی و عروسک گردانان آن -آمریکا و انگلیس- با آن سوابق استبداد و وحشت آفرینی، بدون هیچگونه تضمین بیرونی، اقدام به این امر خطر آفرین برای خود نمودند؟؟ مگر همان حکومت پهلوی نبود که در بادی امر با کودتا روی کار آمده و محض دهن کجی به نظام مشروطه، ابتدا به قول خودشان از جمهوری صرف نظر نموده و سپس با تغییر فرمایشی سلسلۀ پادشاهی، نظامی میلیتاریزه مبتنی بر خشونت و دیکتاتوری در ایران پایه نهادند؟ مگر بنیانگذار همان حکومت نبود که به زور چادر را -که حتّی پیش از آنکه یک لباس دینی برای زنان ما باشد، یک پوشش ملّی است- از سر بانوان ایرانی می کشید و مردمی را هم که در مسجد گوهرشاد مشهد در اعتراض به این امر تجمّع کرده بودند، به گلوله بست؟ مگر همان شاه اعطا کنندۀ آزادی های سیاسی (!) نبود که مستقیماً در برابر دولت مردمی مصدّق ایستاد و با کودتای بیگانگان در کشور، قدرت را دوباره به دست گرفت؟ مگر همو نبود که فرمان انحلال هرگونه تشکّل سیاسی را صادر و تشکیل حزب واحد "رستاخیز" را اعلام نموده و عنوان کرد: همۀ ایرانیان از مرد و زن باید عضو این حزب باشند و هرکس از عضویّت سر باز زند، گذرنامه اش حاضر است و می تواند به شوروی برود؟! حمله به مدرسۀ فیضیّه، تأسیس ساواک، برقراری حکومت نظامی، قتل عام معترضین در 17 شهریور و دهها نمونۀ دیگر از رویارویی مستقیم با مردم، چه سنخیّتی با آزاداندیشی سیاسی دارد؟ اینها همه ما را رهنمون می شود که جهت نگاه خود را برگردانده و بگوییم: این انقلاب مردم بود که حکومت شاه را وادار به اعطای صوری یک سری آزادی های سیاسی کرد و این اقدامات ظاهری -که پهلوی به هیچوجه در درون خود با همین اندازه اش هم موافق نبود- عامل وقوع انقلاب نبود، بلکه حاصل اوّلیّه و کوتاه مدّت آن بود که البتّه حاصل ثانویّه و میان مدّتش در 22 بهمن سال 57 مشاهده شد و حاصل بلندمدّتش نیز در حال مشاهده است.


  • امید شمس آذر

در سیرت حضرت رسول(ص) آمده است که: «.... ایشان همواره بر زمین می نشست و با غلامان غذا می خورد و غذا را با دست می خورد و به کمتر از سه انگشت نیز تناول نمی فرمود». برخی از این فراز چنین استنباط می کنند که: حضرت رسول(ص) غذا را با قاشق تناول نمی کرده، بلکه با دست تناول می کرده است، و برخی به نام تأسّی از سنّت رسول الله (ص) از خوردن غذا با قاشق اجتناب ورزیده اند و برخی دیگر در جواب این گروه گفته اند: آن زمان قاشق وجود نداشت که پیامبر(ص) بخواهد با قاشق غذا بخورد، و... . امّا در راستای پایان بخشیدن به این مناقشات باید بگوییم: اوّلاً اگر با دست غذا خوردن پیامبر(ص) به خاطر نبودن قاشق باشد، این برایشان امتیازی محسوب نمی شود که بخواهد در سیرۀ ایشان ذکر گردد. ثانیاً بودن یا نبودن قاشق در اینجا مدّنظر نیست و غذا خوردن با قاشق نیز به نوعی غذا خوردن با دست محسوب می شود. برای روشنتر شدن مطلب، حدیثی از امام صادق(ع) ذکر می کنیم: «دو میوه هستند که با دست خورده می شوند، انگور و انار». اگر توجّه به مفهوم این سخن نداشته باشیم، تعجّب خواهیم کرد که مگر میوه های دیگر چگونه خورده می شوند؟! منظور حدیث این است که: انگور و انار دو میوه ای هستند که به طور مستقیم به دهان برده نمی شوند، بلکه با یک دست نگه داشته شده و با دست دیگر دانه دانه به دهان گذاشته می شوند. حتّی تعداد دانه های انگور را هم گفته اند که مستحبّ است دو دانه_دو دانه باشد. اینجا دیگر خوردن دانه های انار با قاشق هم منافاتی با آنچه که در این حدیث آمده، نخواهد داشت. پس منظور نهایی اینکه: رسول خدا (ص) برخلاف انسانهای متکبّر که غذاهایی مثل لنگۀ مرغ یا خوشۀ انگور را مستقیماً برداشته و به دندان می کشند، فروتنانه با انگشتانش کنده و دانه دانه یا نکّه تکّه به دهان می گذاشتند. ان شاءالله همۀ ما بتوانیم پیرو سیرت پیامبر(ص) در ظاهر و باطن باشیم.


  • امید شمس آذر

« .... و علامتی عظیم در آسمان ظاهر شد: زنی که آفتاب را در بر دارد و ماه زیر پاهایش و بر سرش تاجی از دوازده ستاره است، و آبستن بوده از درد زه و عذاب زائیدن فریاد برمی آورد. و علامتی دیگر در آسمان پدید آمد که اینک اژدهای بزرگ آتش گون که او را هفت سر و ده شاخ بود و بر سرهایش هفت افسر و دمش ثلث ستارگان آسمان را کشیده بر زمین ریخت. و اژدها پیش آن زن که می زائید بایستاد تا چون بزاید فرزند او را ببلعد. پس پسری را زایید که همه امت های زمین را به عصای آهنین حکمرانی خواهد کرد؛ و فرزندش به نزد خدا وتخت او ربوده شد. و زن به بیابان فرار کرد و در آنجا مکانی از برای وی از خدا مهیّا شده است تا او را مدّت هزار و دویست و شصت روز بپرورند.
و در آسمان جنگ شد : میکائیل و فرشتگانش با اژدها جنگ کردند و اژدها و فرشتگانش جنگ کردند، ولی غلبه نیافتند بلکه جای ایشان دیگر در آسمان یافت نشد و اژدهای بزرگ افکنده شد؛ یعنی آن مار قدیمی که به ابلیس و شیطان مسمّی است که تمام ربع مسکون را می فریبد. او بر زمین انداخته شد و فرشتگانش با وی انداخته شدند.
و آوازی بلند در آسمان شنیدم که می گوید: "اکنون نجات و قوّت و سلطنت خدای ما و قدرت مسیح او ظاهر شد زیرا که آن مدّعی برادران ما که شبانه روز در حضور خدای ما بر ایشان دعوی می کند، به زیر افکنده شد. و ایشان به وساطت خون برّه و کلام شهادت خود بر او غالب آمدند و جان خود را دوست نداشتند. از این جهت ای آسمان ها و ساکنان آن شاد باشید و ای بر زمین و دریا زیرا که ابلیس به نزد شما فرود شده است با خشم عظیم، چون می داندکه زمانی قلیل دارد.
و چون اژدها دید که بر زمین افکنده شد، بر آن زن که فرزند نرینه را زائیده بود جفا کرد. و دو بال عقاب بزرگ به زن داده شد تا به بیابان به مکان خود پرواز کند، جایی که از نظر آن مار، زمانی و دو زمانی و نصف زمانی پرورش می کنند. و مار از دهان خود در عقب زن، آبی چون رود ریخت تا سیل او را فروگیرد. و زمین زن را حمایت کرد و زمین دهان خود را گشاده ، آن رود را که اژدها از دهان خود ریخت فروبرد. و اژدها بر زن غضب نموده، رفت تا با باقی ماندگان ذریت او که احکام خدا را حفظ می کنند و شهادت عیسی را نگاه می دارند، جنگ کند».


( مکاشفات یوحنّا - فصل 12 )


امروز 11 بهمن ماه برابر با 13 جمادی الاوّل است که در تقویم ها به اسم "شهادت حضرت فاطمۀ زهرا (س) به روایتی" ثبت شده است. روز اصلی شهادت 3 جمادی الثّانی ثبت شده که 20 روز دیگر بوده و تعطیل رسمی است. این اختلاف روایت دربارۀ تاریخ شهادت حضرت زهرا(س) را برخی اینگونه تفسیر کرده اند که: چون رسم الخطّ عربی در ابتدا فاقد نقطه بوده، مدّت زندگانی حضرت زهرا(س) بعد از پیامبر(ص) را که به عربی با حروف بدون نقطه نوشته شده بوده، به هر دو گونۀ "سبعون" (به معنی هفتاد) و "تسعون" (به معنی نود) خوانده اند که این اختلاف 20 روزه از آنجا ناشی شده است. امّا به نظر می رسد منشأ این اختلاف جای دیگری باشد. هرچند روایات دیگری نیز در تاریخ ثبت است که سند آنها ضعیف است.

در تقویم های خودمان تا سالهای اخیر از تعبیر "شهادت" برای حضرت زهرا(س) استفاده نمی کردند و خبری از تعطیلی روز شهادت ایشان نبود. نزد غیر شیعه معلوم است که تا چه اندازه باید این قضیه پوشیده مانده و شهادت حضرت به گونۀ یک مرگ طبیعی -آن هم در آن سنین پایین- نمایانده شده باشد. و طبیعتاً نزد دستگاه خلافت اسلامی در اوایل کار نیز حسّاسیت روی این امر به مراتب بیشتر بوده است؛ کسی که بر اثر جراحت و ضربه از دنیا رفته باشد -مانند امیرالمؤمنین(ع) یا حتّی خود خلیفۀ دوّم- چند روز قبل از تاریخ درگذشتش، روزی نیز به نام ضربت خوردن او در تقویم ها ثبت می شود. امّا برای حضرت زهرا(س) چنین روزی در تقویم ها ثبت نیست. این در حالی است که می دانیم حضرت بر اثر جراحت و ضرب و شتم از دنیا رفته است. اگر به حوادث تاریخی حدّفاصل رحلت پیامبر(ص) تا شهادت حضرت زهرا(س) رجوع کنیم، خواهیم دید بسیار طبیعی و دارای روال منطقی است که تاریخ نخست (13 جمادی الاوّل) زمان حمله به در خانۀ اهل بیت (علیهم السّلام) و ضرب و جرح فاطمۀ زهرا (س) و سقط فرزندش محسن بن علی (ع) باشد که در بین بسیاری از علمای شیعه به "ایّام محسنیّه" نیز شهرت دارد. تاریخ دوّم (3 جمادی الثّانی) نیز تاریخ شهادت حضرت زهرا(س) بعد از 20 روز تحمّل درد و رنج های ناشی از جراحت باشد. این تصوّر به واقعیّت نزدیکتر است و جا دارد در میان شیعیان و سوگواران اهل بیت (ع) جا بیفتد.

نکتۀ دیگر در خصوص شهاذدت حضرت فاطمه(س)، سنّ ایشان در آن موقع است که بنا به یک روایت اشتباه مشهور بین عامّۀ مردم شایع است که در 9 سالگی با حضرت علی(ع) ازدواج کرده و در 18 سالگی به شهادت رسیده است؛ امّا طبق نظر محقّقان صاحب دقّت نظر در این عرصه، حضرت(س) هنگام ازدواج با علی(ع) 19 ساله بوده و در 28 سالگی به شهادت رسیده است. این نیز از نکته های دیگری در این خصوص است که لازم است تصحیح و انتشار گردد.

با عرض تسلیت و تعزیت سالروز ضربت خوردن حضرت زهرا(س) و شهادت فرزندش حضرت محسن(ع) به محضر حضرت ولی عصر (عج) و شیعیان اهل بیت (ع)، سخن خود را با این رباعی از استاد شهریار به پایان می رسانم:

«آن قوم که زهرای جوان را کشتند                           ناموس خدا، سرّ نهان را کشتند

با کشتن یک محسن مظلوم علی                        یک سوّم سادات جهان را کشتند».


  • امید شمس آذر