حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

مکتب ایرانی

دوشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۵۳ ب.ظ

پیشگفتار

پردۀ اوّل: بابل - اواسط قرن ششم پیش از میلاد)

وقتی کوروش هخامنشی در ادامۀ فتوحات خود، به بابل حمله کرده و آن را تصرّف می کند، یهودیان مقیم آنجا را که از زمان حملۀ بخت النّصر به اورشلیم بدانجا تبعید شده و به مدّت حدود نیم قرن در غربت به سر می بردند، آزاد ساخته و زمینۀ بازگشت آنان به وطن پیشینشان را فراهم می آورد. با آزادی گروهی از یهودیان بابل و سکونتشان در فارس توسّط کوروش هخامنشی، پیامبرانی چون دانیال نبی (ع) نیز در محیط موحّد نشین ایران فرصت می یابند تا شریعت اصیل موسوی را که از همان ابتدا مورد تحریف قرار گرفته بود، از نو احیاء کنند.

و بدینگونه ایرانیان نجات دهندگان آیین موسی(ع) می گردند.

 

پردۀ دوّم: انطاکیه - اواسط قرن سوّم میلادی)

با شکست والریانوس امپراطور روم در برابر شاپور یکم ساسانی، دولت روم این پیام را دری می یابد که اوّلاً بدون اتّحاد داخلی، امکان ایستادگی در برابر دشمن بیگانه وجود ندارد؛ و ثانیاً باید به منظور تحقّق این اتّحاد دست از آزار و اذیّت مسیحیان بردارد. اینچنین شد که ظرف کمتر از سی سال بعد، دین مسیحیّت، آیین رسمی امپراطوری روم اعلام گردید.

و بدینگونه نیز، دین عیسی(ع) را نیز، باز همان ایرانیان بودند که نجات دادند.

 

پردۀ سوّم: مدینه - اوایل قرن هفتم میلادی)

در خبر است که: « شبی حضرت رسالت (ص) در خواب چنان دید که تعدادی گوسفند سیاه را پیش می راند. در این حین چند گوسفند سفید بدانها پیوستند و متّصل تعدادشان افزود تا آنکه گوسفندان سیاه در بینشان گم شدند. ابوبکر گفت: گوسفندان سیاه قوم عرب و گوسفندان سفید، مرمان عجم می باشند. رسول(ص) فرمود: جبرئیل نیز اینچنین تعبیر کرد؛ یعنی شریعت محمّد(ص) ابتدا میان قوم عرب ظهور می کند، عجم بعد ها بدان می گروند. امّا اینانند که آن را نجات می بخشند».

 

مقدّمه

حدّ فاصل حکومت تیموری و ظهور صفویّه، دو سلسلۀ ترک نژاد به ترتیب بر ایران حکومت کردند با نامهای قره قویونلو (صاحب میش سیاه) به رهبری قره یوسف/یوسف سیاه و آق قویونلو (صاحب میش سفید) به رهبری اوزون حسن/حسن دراز. این سلسله ها را از این رو به این نام خواندند که پرچمشان به ترتیب گوسفند سیاه بر زمینۀ سفید و گوسفند سفید بر زمینۀ تیره بود. شاید این نمادها، گویای عقاید مذهبی آنان بوده باشد. (اوّلی شیعه و دومی سنّی حنفی)؛ زیرا طبق روایت پیش گفته مربوط به خواب پیامبر اسلام (ص)، نجات دهندگان دین اسلام در آخرالزّمان، باید از میان این مردمان باشند.

ولی دست نگه دارید!! مثل اینکه اشتباه شده؛ مگر ایران محلّ شکل گیری حکومت شیعه و مرکز ثقل تشیّع نیست؟ مگر خدا در قرآن نفرمود: «ای کسانی که ایمان آوردید، اگر از عهد خود برگردید، خدا قوم دیگری را جایگزین شما می کند که آنان را دوست دارد و آنان هم او را دوست دارند و...»، پیامبر هم دست به پشت سلمان زد و فرمود: «هم تبار اینند...؟» پس چرا سمبل عرب، پرچم سلسلۀ شیعی مذهب شده و سمبل عجم، پرچم پیروان ابو حنیفه؟

مسلّم است که نعمان بن ثابت (ابوحنیفه) ایرانی تبار و به قولی اهل خراسان بود و حتّی برای پیروانش، قرائت حمد و سوره به زبان فارسی را مجاز کرده و هم او روایت کرده بود: «لِسان أهل الجنّة عربی أو الفارسیّ الدّری. زبان اهل بهشت عربی یا فارسی دری است». فارغ از تعصّبات مذهبی، شاید آن ایرانیانی که اسلام را نجات می دهند، همین گروه باشند. امّا روایاتی است که به وضوح از تشکیل حکومت شیعه در آخرالزّمان و زمینه سازی به باررسانی قیام امام مهدی (عج) و بدین ترتیب در واقع، از نجات اسلام به دست ایرانیان شیعه سخن می گوید؛ حتّی در برخی از آنها از اشخاص اسم برده شده، اسم هایی که بعضاً برای ما شناخته شده هم هستند. پس آن احتمال منتفی است. شاید هم فارغ از تعصّبات ملّی، مکتب تشیّع ربطی به ایران ندارد؛ همانطور که تاریخ هم می گوید تا قرن پنجم هجری، عموم ایرانیان سنّی (حنفی و شافعی) بودند و عموم عرب ها شیعه (زیدی و اسماعیلی) و نیز تقریباً همۀ ائمّۀ اهل سنّت و صاحبان صحاح ستّه ایرانی بودند و برعکس، همۀ عالمان شیعه به ویژه در عصر صفوی عرب تبار بودند. امّا این احتمال هم منتفی است، اگر تشیّع واقعاً ربطی به ایران ندارد، پس چرا در روایات شیعه، این همه از ایران (فارس) اسم برده شده است؟ [البتّه شاید هم نقش پرچم ها برگرفته از عقیدۀ خاصّی نبوده و حتّی شاید روایت خواب پیامبر هم نامعتبر باشد. ولی اهمیّت موضوع، تمام احتمالات را قابل بررسی می نماید]. ارتباط سرزمین ایران با مکتب شیعه چگونه است؟ پاسخ به این سؤال، موضوع بحث ماست.

 

بخش اوّل: آیا شیعه مکتب ایرانی ست؟

شنبه منتسب است به زحل، سیّارۀ مورد ستایش کاهنان و ساحران که در مصر باستان نفوذ فراوان داشتند. یکشنبه منتسب است به خورشید، ستاییدۀ پزشکان که در شام مقارن میلاد مسیح ذی نفوذ بودند. جمعه نیز منتسب به زهره، معشوق شاعران است که در صدر اقشار جامعۀ عربستان عصر جاهلیّت بودند. به تبع نفوذ این سه قشر در آن جوامع، اجرام آسمانی و روزهای منتسب به آنها نیز، در آنجا مقدّس بودند؛ عصای موسی (ع)، دم مسیحا (ع) و قرآن محمّد (ص): سه معجزه ای که بنا به به سنّت خداوندی، اوّلی رودست کاهنان و ساحران مصر زد، دوّمی رودست پزشکان شام زد و سوّمی رو دست شاعران عرب. نفوذ آن اقشار از بین رفت، ولی تقدّس روزها همچنان باقی ماند و به دست پیروان پیامبران افتاد که این خود نیز نوعی رودست زدن بود. برای همین امروزه تعطیلی یهودیان روز شنبه، تعطیلی مسیحیان روز یکشنبه و تعطیلی مسلمانان روز جمعه است. همچنین برخی از ظواهر دین زمینی قبلی نیز در دین آسمانی جدید باقی می ماند تا پذیرش آن آسان باشد که همین امر باعث شده مخالفان پیامبران، باطن دین آنان را نیز تغییر داده و دوباره به دین قبلی برگردانند. از طرفی، سرزمین ایران هم که از دیرباز مهد تفکّر و آزاداندیشی بوده، خاستگاه پیشرفته ترین و پیچیده ترین ادیان زمینی محسوب می شود که از این بین، ادیان "زُروانی، مهری و مانوی" به ترتیب اساس دستبرد در سه دین "یهودی، مسیحی و زرتشتی" شده اند. (زرتشت از پیامبران صاحب رسالت بود که دین ابراهیم را بنا به روایت ایرانی تبلیغ می کرد، یعنی دین مزدسینی ایران باستان که آخرین و کامل ترین دین از بین ادیانی بود که قبل از نخستین دین آسمانی ظهور کرده اند، و از نظر جهان بینی، مطابق با دین ابراهیم است که دین اسلام هم صورت کامل آن است. حتّی شاید دین مزدسینا مقدّمۀ ظهور نخستین ادیان آسمانی به شمار آید؛ یعنی همانطور که آخرین نصرت را ایرانیان می رسانند، اولین نصرت هم از جانب آنان باشد.) دستبردها، بیشتر از جانب اشراف بود و میان مردم، همچنان عقاید اصیل باقی بودند. جهان بینی عمومی ایرانی در دین اصیل و اوّلیّۀ زرتشت، هیچ فرقی با جهان بینی اسلامی ندارد ( و حتی در برخی جزئیّات هم باهم منطبقند. ) از آن جمله:

اهورا مزدا (خدای یکتای خیر مطلق): الله،  امشاسپندان: ملائکه مقرّب،  سوشیانس: مهدی موعود(عج)،  سپنته مینو: عالم وجود،  وهیومن: امین وحی (جبرئیل)،  فرشگرد: قیامت،  انگره مینو: عالم عدم (هیچستان)،  شهریور: میکائیل،  پل چینود: پل صراط،  وهیشتامن: عالم وجود بالقوّه (لوح محفوظ، نیستان)،  کماریگان/سردیوان: شیاطین،  مینو و دوزخ: بهشت و جهنّم،  سپینتمان (نمایندۀ سپنته مینو): انسان کامل،  ایزدان: اولیاء الله،  اهریمن (نمایندۀ انگره مینو): طاغوت،  دیوان: اعداءالله،  مزدیسنان: مؤمنان،  دیویسنان: کافران،  و... .

امّا در این میان برخی عقاید ایرانی بودند که به طور خاص با مرام شیعه تطبیق داشتند؛ و در رأس همۀ آنها اعتقاد به اختیار و گریز از جبرگرایی، یعنی "حقیقت جویی" به جای تسلیم در برابر "واقعیّت". اقوام بابلی و سامیان و هندی ها می گفتند: "هرچه بشود، همان را خدا می خواهد"، ولی ایرانیان می گفتند: "هرچه خدا بخواهد همان می شود" تفاوت عمدۀ شیعه و سنّی هم در همین نکته بود: واقعه ای در تاریخ صدر اسلام رخ داد (=سقیفه) اکثریّت مسلمانان -حتّی اگر آن را تلخ نیز قلمداد کنند- در برابرش تسلیم شدند و گفتند: اتّفاقی بود که افتاد؛ ولی اقلیّتی در برابرش مقاومت کردند و تا امروز به دنبال تحقّق اتّفاقی هستند که باید می افتاد و نیفتاد. اسم اینان شد شیعه. ایرانیان به همین خاطر، مرام آن گروه اقلّیت را خوب می فهمیدند، ولی -آنطور که گفته شد- تا قرن پنجم هنوز تشیّع در سراسر ایران فراگیر نشده بود. چون علاوه بر آرمانخواهی عملی، رکن دیگری بود که باید در بلند مدّت جا می افتاد: حبّ اهل بیت (ع)؛ یعنی همان چیزی که آن را با تشیّع اشتباه می گیرند، آن ده هزار نیشابوری که حدیث سلسلهَ الذهب امام رضا(ع) را یادداشت می کردند، یا آن دهقانانی که علویان فراری را پناه می دادند شیعه نبودند. پس تحلیل هایی که می گویند: ایرانیان اسلام را پذیرفتند، امّا مقداری را که با روحیاتشان جور در نمی آمد، پس زدند و جایش را با عقاید خاصّ شیعی پر کردند، صحیح نیست، چون بین این دو مرحله قرنها فاصله است؛ ولی آن دو رکن عمده موجب گرایش تدریجی ایرانیان به تشیّع شده است. راجع به پیشینۀ باستانی رکن اوّل، اختلافی در بین تاریخ پژوهان نیست؛ امّا ریشه های باستانی رکن دوم، معلوم است مورد اختلاف است که در ادامه به آن خواهیم پرداخت.

***

نخستین شاه ایرانی که صدایش ضبط شده مظفّرالدّین شاه قاجار است؛ می گویند: هُزوارِش ها، واژه هایی بودند که به زبان آرامی (با خطّ پهلوی) نوشته می شدند، ولی به پهلوی ساسانی خوانده می شدند. من می گویم به همان زبان آرامی خوانده می شدند! می گویند: مصوّت فتحه را در بین کلمات نمی نوشتند، ولی می خواندند، مثلاً Mzda می نوشتند و Mazda می خواندند، من می گویم: همان Mzda می خواندند! از کجا معلوم؟ آیا زمان ساسانیان ضبط صوت بود؟! هیچ کدام از این نظرات نه قابل اثباتند، نه قابل ردّ. ولی اصرار مورّخان غربی بر نظر خود، به خاطر این است که ثابت کنند زبان فارسی دری، دنبالۀ پهلوی ساسانی است. اگر تحوّلات ایران مقارن ظهور اسلام (از مزدک تا بابک) را عمیق مطالعه کنیم، متقاعد می شویم که در مدت این سه سده، پروسه ای در جریان بوده که در حدود سال 200 هجری به ثمر نشسته است. در حوالی این سال، اتّفاقات مهمی تقریباً هم زمان به وقوع پیوستند که نمی توانند بی ارتباط باشند. پایان نگارش متون دینی پهلوی، مهاجرت زرتشتیان ایران به هند، تغییر صبغۀ قیامهای آزادیخواهانۀ ایرانی از ملّی به دینی (ولو در ظاهر) و... . این سالها مقارن با حضور امام رضا(ع) در مرو در کسوت ولیعهد مأمون عبّاسی است. ایرانیان که اسلام را با «قهرعمر» شناخته بودند، مدّت دو سده در تلاطم بودند (:دو قرن سکوت!) تا آنکه چهرۀ دیگرش را با «مهر رضا» مشاهده کردند و بدینگونه آرام شدند. جایگزینی زبان پهلوی با فارسی دری نیز جزو همین تحوّلات است. یک علّت همگرایی متقابل ایرانیان و علویان، ظلم مشترکی بود که از اطراف خلافت اموی و عبّاسی به آنها می رفت: بر ایرانیان تبعیض و تحقیر نژادی و برای علویان غصب حقّ حکومت. امّا علّت عمدۀ دیگر، آن چیزی ست که تاریخ نویسان، در اصلش اتّفاق نظر دارند، ولی تجزیه و تحلیل شان با هم متفاوت است: همسانی برخی چهره های محبوب اسطوره ای با سیمای اهل بیت (ع). برخی گفته اند: همین شباهت ها علّت اصلی گرایش ایرانیان به تشیّع (حبّ اهل بیت<ع> ) است؛ برخی می گویند: این دو مقوله با هم ارتباط مستقیمی ندارند، ولی ایرانیان با ذوق خود، تشابهات را برجسته کردند تا بین اینها ارتباط قائل شوند؛ و برخی می گویند: چون خواست خدا بود که ایرانیان به این سمت گرایش پیدا کنند، خدا خود با زیرکی خاصّی (!) این تشابهات را در سنّت تاریخی گنجاند تا با این مقدّمه، اذهان عمومی را آماده سازد؛ قضاوت در مورد هر کدام از این نظرات بر عهدۀ خود شماست، ما در اینجا بر آنیم تا چند نمونه از این همسانی ها را ارائه دهیم... .

*

«ای اردوی سوره اناهیتا! از پی این ستایش، از پی این نیایش، از پی آنچه تو را نیاز آورند، از فراز ستارگان، به سوی سرزمین اهوره آفریده، به یاری خواستاری بشتاب که تورا فراخواند، تا تو رهایی اش بخشی». (آبان یشت - بند 132).

ایزدبانو آناهیتا/ناهید، الهۀ آبهای روان، به خلاف دیگر برابرنهاد های خود در جهان مانند ایشتار بابلی، عزّای عربی، آفرودیتۀ یونانی، ونوس رومی، و... که بعضاً الهه های عشق و شهوت محسوب می شدند، نماد عفاف و متانت زن ایرانی بود؛ در هیچ یک از نقوش عصر ماد، هخامنشی، اشکانی و... زنی سر و پا برهنه نیست. در شاهنامه نیز این موضوع برجسته ست. چادر نیز به عنوان پوشش سراسری و حجاب کامل، در درجۀ اوّل یک پوشش ملّی ایرانی ست. امّا انگیزۀ زن ایرانی با اقوام دیگر فرق دارد: اگر ساکنان سرزمینهای جنوبی، حجاب را با این انگیزه رعایت می کردند که "ای وای! نامحرم مرا دید، آبرویم رفت!"، بانوان این سرزمین عقیده داشتند "من، به عنوان یک زن ایرانی، بسیار بسیار بلندمقامم. هرکسی حق ندارد نگاهش بر من بیفتد. فقط یک نفر می تواند بر من نظر کند و آن همسرم است". هر دو حجابند، امّا این کجا و آن کجا؟! حجاب در مکتب ایرانی چنین مفهومی داشته است. البتّه این مفهوم در گوشه-کنار این سرزمین دچار رخنۀ افکار انیرانی شده، ولی در مناطقی چون آذربایجان اصالت خود را حفظ کرده است. آناهیتا در ایران باستان خیلی محبوب و مورد احترام بود. ساسانیان نیز قبل از به قدرت رسیدن، متولّی معبد آناهیتا بودند. مظاهر انسانی مرتبط با آب در ایران امروز همچنان -به یاد او- به نام بانوان خوانده می شوند. از قبیل: پل دختر، پل خاتون، قلعه دختر (احتمالاً بازماندۀ معبد آناهیتا)، و... .

زمان گذشت. دین جدید ظاهر شد. معادلات واقعی تر شدند و ایزدبانو آناهیتا به سنّ بازنشستگی خود رسید. وقت آن رسیده بود که منصب سروری زنان عالم و الگوی عفاف و متانت بانوان در ایران را تقدیم خانم فاطمۀ زهرا (س) بنماید؛ امّا این کار با خشونت صورت نگرفت. جلسۀ رسمی تودیع و معارفه برگزار شد و طیّ آن، مادر معنوی قبلی، جایگاه خود را در قالب "یک کاسه آب" به عنوان نماد، به مادر جدید واگذار کرد. ایرانیان، امروز هم می گویند: آب های روان، مهریّۀ حضرت زهرا(س) ست.

*

«پرستیدن مهرگان دین اوست تن آسانی و خوردن آیین اوست».

فردوسی، این بیت را در وصف فریدون گفته؛ در برابر شیداسپ وزیر طهمورث که در وصفش می گوید: "نماز شب و روزه آیین اوست". زهد و انزوا و ریاضت و گوشه نشینی، از ابتدا با مذاق ایرانی سازگار نبوده. اساس مکتب ایرانی بر شادی، امید، حرکت و آبادی دنیا استوار است. الگوهایی که عابدان عرب از رابطۀ انسان با خدا ارائه می دادند، برای ایرانیان نامأنوس و یادآور تفکّرات "مانی" بود. اینان سیرت فریدون را در زندگی کاری امام رضا(ع) مشاهده کردند و دریافتند که در مکتب اهل بیت (علیهم السّلام) هم، دنیا وسیلۀ خوبی برای رسیدن به آخرت است، کار و کوشش در راه کسب روزی جهاد در راه خدا ست، رحمت خدا بیشتر از گناه بندگان است، کافر خوشرو نزد خدا عزیز تر از مؤمن عبوس است، و... . و چرا نباید استقبال می کردند؟!

*

در اطراف اورمیه باغی ست که محلّ تبعید یکی از شاهزادگان قاجار بوده و به نام "باغ سیاووش" نامیده می شود؛ زیرا یادآور داستان پناهندگی سیاووش شاهزادۀ ایرانی به دربار توران زمین است که در نهایت، با خیانت پدرزنش به ناحق کشته شد. سیاووش در ایران باستان، نماد کشته شدن مظلوم بود و هرساله در سالمرگ او، مراسم سوگ سیاووش یا "سیاوشان" به یادش برگزار می شد. زمان گذشت. خون به ناحق ریخته شدۀ دیگری از سرزمین بین النّهرین جاری شد که حتّی خون "حمزه" نیز در برابرش رنگ باخت. آن خون آمد و آمد تا به ایران زمین رسید و با خون سیاووش درآمیخت. این بود که در زمان سلسلۀ شیعی آل بویه، مراسم سیاوشان با همان ظاهر، جای خود را به تعزیۀ امام حسین(ع) داد و از عصر صفویّه به بعد عمومیّت یافت و به شکل امروزی اش، در عهد قاجار تثبیت گردید. امّا هنوز در گوشه-کنار این سرزمین به اسم "سووشون" شناخته می شود.

*

گویند چون یزدگرد در پایان کار خود، دستش از همه جا بریده شد و مجبور به فرار گردید، رو به ایوان مشهور خود کرد و گفت: «هان، ای ایوان پرشکوه من! من اکنون از پیش تو می روم، امّا بعد با یکی از فرزندان خود که هنوز زمان ظهورش فرانرسیده، به سوی تو باز خواهم گشت». اعتقاد به سوشیانس در بین ایرانیان باستان به قدری قوی بود که به هنگام شکست در جنگ ها، با یاد او خود را تسکین می دادند و می گفتند "غمگین مشو! سوشیانس خواهد آمد و جهان را پر از راستی و داد خواهد کرد"؛ راوی می گوید: از امام صادق(ع) پرسیدم "منظور یزدگرد از یکی از فرزندان خود کیست؟"، امام فرمود "شهربانو دختر یزدگرد، مادر علیّ بن الحسین است و مهدی از نسل او ست و فرزند یزدگرد محسوب می شود". هرچند برخی پژوهشگران غربی و ایرانی و در رأس آنها سیّدجعفر شهیدی، داستان ازدواج شهربانو با امام حسین(ع) را رد کرده اند، امّا ایرانیان دوست دارند چنین باشد و حتّی شهربانو در صحنۀ کربلا هم حاضر باشد و حتّی امام صادق(ع) هم که جدّۀ مادری اش "کیهان بانو" -دختر دیگر یزدگرد- باشد، برخلاف سایر هاشمیان که چشمان مشکی دارند، چشمان آریایی رنگ (:نیلی) داشته باشد.

*

«هزار نکتۀ باریکتر ز مو اینجاست نه هر که سر بتراشد قلندری داند».

در بعضی نسخه های دیوان حافظ، به اشتباه قلندر را معادل درویش تصوّر کرده و به جای "سر بتراشد"، "سر نتراشد" نوشته اند. در حالی که قلندران در ایران باستان گروهی بودند که نقطه مقابل درویشان (که گفته شد نزد مردم جایی نداشتند) به حساب می آمدند: اگر درویشان موها را فرو می هشتند، از مردم می گریختند و به گرسنگی و نداری روزگار می گذراندند؛ قلندران سر می تراشیدند، ورزش می کردند، می خوردند و می خوراندند و به رسم عیّاری دست مردم را می گرفتند. بنیانگذار تصوّف در اسلام را گفته اند "حسن بصری" صحابی موذی امام علی(ع) بوده. در آموزه های شیعه با تصوّف مخالفت شدید شده است؛ علی(ع) شخصیتی جامع الاطراف است که هر گروهی سعی می کند وی را به خود منسوب کند: ورزشکاران و پهلوانان می گویند مولای ما علی ست، زمامداران اسلامی می گویند منشور امیرالمؤمنین به مالک اشتر الگوی ما ست [إن شاءالله که چنین باشد!]، بسیجیان می گویند امام علی نخستین بسیجی تاریخ است، و... . اینها همه هست و علی(ع) نیست. در این میان، همۀ فرقه های گمراه درویشی نیز بالاتّفاق نخستین خرقه را از جانب حضرت علی [و نه "امام" علی] می دانند. همانطور که آناهیتا نماد زنانگی زنان ایران بود، ایزد میترا نیز نماد مردانگی برای مردان -ویژه در عصر اشکانی- بود. می گفتند میترا پسر آناهیتا ست که به قول رومیان از گل نیلوفر و به قولی از شکاف صخره تولّد یافته است. تولّد از شکاف سنگ، سابقۀ دیرینی در اساطیر ملل باستان دارد. در اساطیر اسکاندیناوی، ساکنان دور سوّم تمدّنی زمین: "مردمان باریک بین باهوش عالِمی بودند که از سنگهای کوهها و اعماق زمین بیرون آمده و سطح آن را اشغال نمودند". در کتاب زوهر هم آمده: "پس از ویرانی زمین به وسیلۀ آتش، عدّه ای از آوارگان که نجات یافته بودند و توسّط رابی یوسه رهبری می شدند، بیگانه ای را ملاقات می کنند که از شکاف صخره ای بیرون می آید و چهره ای متفاوت با چهرۀ زمینی ها دارد. الخ". در داستانهای قرآن مجید هم، شتر صالح است که به همراه بچّه اش از شکاف سنگ بیرون می آید. علی(ع) هم از شکاف سنگ به دنیا آمد. نه؟! قلندران که در پی الگوی جدیدی بودند تا مرام خود را دنبال کنند، میترا را در سیمای علی(ع) دیدند. امام علی(ع) به خلاف سایر ائمّه، موهای پیش سرش ریخته (به قول عرب: اصلع) بود و در عین حال موهای پشت سرش تا شانه بلند بود. همین امر برای هر دو گروه درویشان و قلندران بهانه شد تا به تأسّی از مولای خودشان، اوّلی موی سرشان را بلند بگذارند و دوّمی از بیخ بتراشند. ورزشکاران باستانی کار، امروز نیز جلوی سرشان را می تراشند. امّا شباهت ها به همینجا ختم نمی شود: اگر آناهیتا مادر میترا ست، مادر علی هم باید مانند همسرش، فاطمه باشد!

*

نام محمّد و علی (ص) در کتابهای آسمانی و انآسمانی(!) ایرانی و انیرانی، به صورتهای "مهرآزما(مهرآموز؟)، موذَموذ، مِمتاطا" همریشه با مهر (شاید هم ماد؛ در انجیل عبارتی ست که به دو صورت "محمّد بزرگ" و "من احمد بزرگ" خوانده می شود. نام همدان هم در تورات "احمتا" ست) و "ایلی، ایلیا، آلیا، اوریا" همریشه با هور/اهورا (و شاید آریا) آمده است. گفتنی ست موسی و هارون هم از این ریشه اند. با توجّه به اینکه نامهای اهل بیت (علیهم السّلام) در محیط آن زمان خودشان، در میان نامهایی چون "بچّۀ مار، جوجۀ کرکس، ملخ، خارپشت، اسب سرکش، و..." تازگی داشت، شاید بتوان ادّعا کرد که ریشۀ ایرانی دارند.

و موارد دیگر.

***

نتیجه  اینکه: شیعه مکتب ایرانی نیست، ولی "حبّ اهل بیت(ع)" از ارکان هویّت ایرانیان است. فردوسی بزرگ وقتی در دیباچۀ شاهنامه ارادت خود را به خاندان نبی و وصی (ص) ابراز می دارد، تشیّع خود را اعلام نمی کند. چنانچه عدّه ای با استناد به این ابیات، فردوسی را شیعه دانسته و ابیات دیگری را که در آنها از سه خلیفۀ نخست راشدی ستایش به عمل آورده است، از او نمی دانند. یا عدّه دیگری با استناد به ابیات گروه دوّم و اینکه طبقۀ دهقانان سنّی مذهب بودند، فردوسی را سنّی دانسته و ابیات گروه اوّل را از او نمی دانند. هر دو گروه به بیراهه رفته اند. فارغ از اینکه فردوسی شیعه بوده باشد یا سنّی، در مقام یک مسلمان ایرانی، حبّ اهل بیت را که جزء جدا نشدنی هویّت ایرانی ست، به رخ محمود غزنوی، سلطان ترک تبار تازه مسلمان می کشد تا به او این پیام را دهد که: "ما ایرانیان به خوبی توانسته ایم خود را با اسلام وفق دهیم و خلافت اسلامی عربی نیز دیگر به طور کامل روحیات ما را شناخته است. تو اوّل برادری ات را اثبات کن، سپس ادّعای ارث کن و به قول خودت برای رضایت خلیفه انگشت در کن در جهان و قرمطی بجوی" !

 

بخش دوم: برخی از ویزگی های مکتب ایران

واژۀ فرهنگ در اوستا، به شکل "فرثنگ" ، مرکب از دو جزء است: "فر" به معنی بالا + "ثنگ" به معنی کشیدن؛در کل به معنی بالا کشیدن(سیر وسلوک و تعالی روح).در اصطلاح، به مجموع داشته های معنوی یک ملّت اطلاق می گردد، در برابر تمدّن که مجموع داشته های مادّی آن است. در این میان، ایران به عنوان سرزمینی که در مرکز جهان واقع است و ویژگی های مثبت فرهنگ های دیگر را گلچین کرده و از عصارۀ آنها عسل پس داده، خصوصیات فرهنگی منحصر به فردی دارد که همگی بر دو ستون "فطرت" و "منطق" استوار است. به برخی از این ویژگی ها در بخش قبل اشاره شد. حال، ادامۀ مطلب... .

  • جامعه شناسی ایرانی)

جامعه شناسان، امروزه کوچکترین واحد سازندۀ جامعه را فرد تلقّی می کنند و بزرگترین واحد را کشور می دانند. این نگاه از سویی، به فروپاشی کانون خانواده و از سویی دیگر، به تضییع حقوق انسان ها –ودیگر موجودات زمین- به نام حفظ منافع ملّی انجامیده است. در حالی که در مکتب اشو زرتشت(ع)، کوچکترین واحد جامعۀ انسانی، "خانواده" است و بزرگترین واحد، "کلّ دنیا" . این کجا و آن کجا ؟!

  • مشروعیت حکومت در اندیشۀ ایرانی)

«منی کرد آن شاه یزدان شناس

ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس»

فردوسی

برخی تحلیلگران، بی رحمانه، اندیشۀ ایرانی خورنه/فرّه را ابزار بی سر و صدای مشروعیت بخشی در ایران باستان و معادل کاریزما یا هالۀ تقدّس عنوان می کنند؛ در حالی که فرّه نه تنها معادل کاریزما نیست، بلکه از قضا بنا به داستان جمشید، همین مشروعیت بخشی کاریزماتیک، علت اصلی باطل شدن فرّه است:

پادشاهان بابل و هند باستان عادت داشتند دور خود هالۀ تقدّس بکشند و خود رافرزند خدایان و... بخوانند؛ گسترش قلمرو تمدن آراتّا/ارتّه در نیمۀ هزارۀ چهارم پیش از میلاد، باعث رونق اقتصاد و تحکیم روابط تجاری و دریانوردی آن با هند و بابل شد. ناچار به همراه کالاها، برخی افکار خارجی نیز در میان مردمان "سرزمین قانون پاک" رسوخ کرد. از جملۀ آنها، همین "انسان-خدا" بودن پادشاهان بود. فرمانروایان آراتّا در این وقت به فکر افتادند به تقلید از دیگران، خود را مقدّس کنند. یعنی به زبان نمادین: جمشید ادّعای خدایی کرد. همین امر بود که باعث شد فرّه ایزدی از او بگریزد و سرزمینش به دست سامیان بیفتد. اگر تا دیروز –که عدالت طلب و مهرورز و خدمت گزار بود- هنگام سفرهای استانی مردم به استقبالش می آمدند و فی المثل شعار می دادند: "صلّ علی محمّد، بوی سیامک آمد"(!!)، امروز –که هوس عوام فریبی به سرش زد- دیگر از چشم مردم افتاده بود.

فرّه ایزدی در یک کلام یعنی: تأیید خداوندی. در معارف اسلامی، حدیث قدسی از خداوند متعال نقل شده است که: «من در دوجا خنده ام می گیرد:یکی آنجا که من بخواهم بنده ای را عزیز کنم و خلق بخواهند او را ذلیل کنند و دیگر آنجا که من بخواهم بنده ای را ذلیل کنم و خلق بخواهند به زور او را عزیز کنند».به راستی هم فرمانروا تا زمانی که پای از دایرۀ عدالت بیرون ننهد، در چشم مردم عزیز است، هرچند بدخواهان بخواهند با جنگ روانی، شخصیتش را ترور کنند؛ ولی همین که مرتکب ظلم شد، خدا او را از چشم مردم می اندازد، هر چند دوستداران بخواهند با سلاح تبلیغات، حفظش کنند. فرّه اگر همان کاریزما بود، گریختنش دیگر چه بود؟! در واقع، ایدۀ قابل گریز بودن فرّه، نخستین هستۀ مشروطه خواهی است. فرّه، حقیقتی انکار ناپذیر و از شواهد مردم سالاری است؛ در حالی که کاریزما، ابزاری دروغین برای مردم سواری است. هرچند قابل انکار نیست که در دورۀ ساسانی، این دو با یکدیگر مترادف شدند، اما در اصل: این کجا و آن کجا ؟!

افسانه هایی هم که می گویند: فرّه ایزدی، به شکل شاهینی جم را در بر گرفت و سرانجام به صورت مرغی پرید و از او دور شد و ضحّاک دنبالش می کرد تا بگیرد و... ،حاصل تقلّای شاهان ساسانی بود، به منظور ناشناخته نمایاندنش در چشم مردم. باری، جمشید کافر شد یا نه؟ طبری برای جم جانماز آب کشیده و گفته: ادّعای خدایی نکرد،ولی مردم از سر ارادت(!)،خود اینطور گفتند. فردوسی هم پتۀ او را روی آب ریخته و قاطعانه گفته: کافرشد(=شد ناسپاس). اما شاید حدّ معقول این است که: جمشید ادّعای خدایی نکرد، ولی یک سری داعیه های عجیب و غریبی کرد که مصداق پوپولیسم[در معنای منفی آن] و در نتیجه،"ظلم"بود. شاید فردوسی حقّ مطلب را ادا نکرده که گریز فرّه را در اثر"کفر"دانسته است؛ زیرا والا پیامدار محمّد(ص)، خلاف این را به ما آموخته است !

  • ازدواج با محارم در ایران باستان)

واژۀ "خویت داثه/خوئیت ودثه" از واژه های جنجالی اوستا و در کل ادبیّات دینی ایران باستان است. ترجمۀ تحت اللّفظی آن می شود: پیوند با نزدیکان یا به زبان فارسی امروزی خویش دودگی. برخی مورّخان با توجّه به شواهد انکارناپذیری از چند نمونه از ازدواج با محارم در دوره های هخامنشی و اشکانی و ساسانی که بیشتر به خاطر ترس از انتقال قدرت صورت می پذیرفته، آن را به معنی ازدواج با محارم گرفته اند. ولی برخی دیگر چون دکتر علیرضا شاپور شهبازی آن را زناشویی فامیلی تعبیر کرده اند و حتّی عدّه ای چون استاد امید عطایی فرد چنین ترجمه ای را از اساس غلط دانسته و مدّعی شده اند صحیح آن خویش دادگی یا همان ایثار است.

دیدگاه ما این است که این واژه نیز مانند مفهوم "بازگشت" در تورات که در اصل به معنی توبه و بازگشت به سوی خدا بوده و بعدها توسّط بنیانگذاران صهیونیسم به باز گشت یهودیان به سرزمین موعود(!) تعبیر شد، و یا مانند شعار "لا حکم إلّا للّه" خوارج که به فرمودۀ حضرت علی(ع) سخن حقّی بود که از آن ارادۀ باطل داشتند، در طول تاریخ مورد سوء استفاده قرار گرفته و بازیچۀ دست پادشاهان و اشراف شده است. امّا معنای اوّلیۀ آن چه بوده است؟ به نظر نگارنده با نگاهی به اوستا و منابع پهلوی در می یابیم هیچکدام از دو مفهوم ازدواج فامیلی و از خود گذشتگی دارای آن میزان موضوعیّتی نیستند که به این شکل مورد تأکید قرار بگیرند. اوّلی یک حکم مباح و نهایتاً پسندیدۀ اجتماعی است. دومی هم یک خصلت اخلاقی است که با اینکه بسیار پسندیده است، ولی تکلیف نیست؛ خصوصاً اگر توجّه کنیم که ایرانیان بیشتر بر روی عدالت تأکید داشته اند و طبق آموزه های اسلامی، اگر عدالت به طور صحیح اجرا شود، احسان هم لازم نیست. تا چه رسد به ایثار؟ تنها یک توصیۀ دینی و اخلاقی باقی می ماند که اسلام هم تا حدّ تکلیف بر آن تأکید می کند و آن همان است که ترجمۀ آن نیز می شود: پیوند با خویشان یعنی همان "صلۀ رحم". اینکه محقّقان از کجا معنای پیوند را منحصر در ازدواج و دایرۀ خویشاوندان را هم منحصر به محارم دانسته اند خود می دانند؛ امّا به راستی، این کجا و آن کجا؟! 

  • عشق در مکتب ایران)

گاهی وقت ها صحنه هایی در زندگی روزمرّۀ ما پیش می آید که احساس می کنیم قبلاً دیده ایم. علّتش بر می گردد به قسمتی از مغز که انبار اطّلاعات فراموش شده است و مرکز ضمیر ناخودآگاه به حساب می آید. یعنی مغز، اطّلاعات مربوط به رخدادهایی را که قابل اعتنا تشخیص نداده، در آن آرشیو، به بایگانی می سپارد. برای همین وقتی وقایعی شبیه آنها –که جزئیاتشان فراموش شده است- پیش می آید، برایمان آشنا به نظر می رسد، هرچند سال ها از آن گذشته باشد؛ و اما عشق، این آشنای ناشناخته.... .

واژۀ عشق را برگرفته از ریشۀ "عشقه" ی عربی دانسته اند و آن پیچکی است که دور درخت می پیچد و زرد و خشکش می سازد؛ یعنی عشق هم، یک نوع بیماری روحی-روانی است که فرد را-و شاید زوج را(!)- زرد و علیل می کند. ولی شاید این تعریف بی انصافی باشد؛ در اوستا،بارها از مفهومی تحت عنوان "اشه/اشا" یاد شده که با کمی تأمّل در می یابیم در بیشتر مواقع، مخفّف همان ارشه/ارته به معنی راه راست(=کیش حنیف) است. امّا در برخی موارد، در معنایی دیگر به کار رفته است؛

بچه هایی که در بدو ورود به مدرسه، واکسن فلج اطفال می زنند، تا چند روز پایشان می لنگد. چون ماهیت واکسن، میکروب های مرده، ضعیف شده یا کم تعداد همان بیماری است، به طوری که بیمار نکند، ولی یگان های پدآفندی بدن را که در آماده باش کامل به سر می برند، سریعاً از پایگاه های خود آزاد کرده و به سوی دشمن فرضی گسیل دارد تا بدینگونه بدن برای همیشه در برابر دشمن واقعی بیمه شود؛ برای بیمه شدن دائمی در برابر هوا و هوس هم، چنین واکسنی لازم است.

برخی دانشمندان خشک مزاج علوم تجربی، پیدا شدن احساسات تازه در اشخاص را به خاطر ترشح هورمون های شیمیایی در بدن می دانند. اشخاص خود، آن احساسات را بدون علت واز جانب غیب(!) عنوان می کنند. ما معتقدیم این احساسات زاییدۀ آن هورمون ها نیست، حتّی بر عکس هورمون ها زاییدۀ احساسات است؛ امّا منشأ این احساسات غیب هم نیست، بلکه به همان مرکز ضمیر ناخودآگاه باز می گردد: تشابه طرف(!) ها با کارتون ها و دیگر علایق گمشدۀ دوران بچگی. و این بهانه های است برای پذیرش دائمی اشه.

اشه/اشگ در فرزانش(حکمت) اوستایی، یک حقیقت جاری و ساری در کلّ کائنات است. سنگ مغناطیس که آهن را می رباید، کهربا که ذرّات کاه را جذب می کند، بارهای مثبت و منفی در ابرها که با هم برخورد می کنند و رعد و برق پدید می آید، گرده های گل که با وزش باد منتقل می شوند تا نسل شان تکثیر یابد،و... همه و همه به نیروی اشگ/عشق صورت می پذیرد. وبه قول حکیم گنجه:

«طبایع جز کشش کاری ندارند

حکیمان این کشش را عشق خوانند».

عشق در لسان عرب در همین معنی پست زمینی و تقریباً معادل واژۀ نازیبای شهوت به کار می رفت. اوّل بار در احادیث اسلامی از رابطۀ انسان با خالق به عشق تعبیر شد. در قرن دوم هجری مفهوم عشق به دست"رابعۀ عدویه"[با رابعۀ بلخی شاعرۀ قرن چهارم اشتباه نشود] وارد تصوّف شد که تا آن زمان حال و هوایی صرفاً زاهدانه داشت. تا سده های چهارم و پنجم هجری و در میان مشّائیون، عشق همچنان در مفهوم بیماری جنون جوانی بود. از قرن پنجم به بعد -که گفتیم تشیّع در ایران اکثریت یافت- فلسفۀ مشّا جای خود را به فلسفۀ اشراق و سبک ادبی خراسانی جایش را به سبک عراقی سپرد. بدینگونه عشق نیز مفهوم اصیل و حقیقی خود را بازیافت که که نسبتش به مفهوم قبلی -که بیشتر باید دلبستگی نامیده شود- نسبت "حیات" است به "زندگی". حیات، چه ما باشیم و چه نباشیم، برای خودش در کل هستی برپاست. زندگی بسته به زنده بودن ما معنا می یابد. در واقع زندگی، سطح نازلی از حیات است که از زمان دمیده شدن روح -در چهار ماهگی جنین- تا لحظۀ مرگ در دست ما امانت است.دلبستگی(:عشق زمینی) هم به عنوان میکروب بی خطر هوس(:علاقۀ بدون دلیل عقلی)، عاملی است که دریچه های قلب باز شود و عشق حقیقی در آن بریزد. عاشق تا آخر عمر، همۀ انسان ها و حیوانات و نباتات و جمادات را دوست دارد. مهربان و دل نازک است. کینه به دل نمی گیرد. دروغ نمی گوید. دست همه را می گیرد. و... .

در اندیشۀ ایرانی،عقل و عشق نه ضدّ هم که لازم و ملزوم هم اند؛ زیرا عاشقی سه مرحله دارد: دلشکستگی(با علامت قلب شکسته!)، دلخستگی(با علامت قلب تیر خورده!) و سرانجام دلبستگی(دو تا فلب!). اگر این ترتیب رعایت نشود و دلبستگی زودتر از موعد بیاید، به کوری خواهد انجامید؛ و گر نه بصیرت بیشتر هم خواهد شد.

و از همۀ اینها گذشته بایدتوجه داشت که "مهر"(در اینجا معادل محبّت، زیرا در معنی رحمت هم به کار رفته) فوق عشق است. عشق عارضی است. مهر، ذاتی. عاشق، اگر کمالات معشوقش از بین رفت، عشقش هم از بین می رود. ولی مادر نسبت به بچه ناقص خود نیز مهر دارد. عشق، آتش است که یکباره زبانه می کشد و خاموش می شود و شاید درختان سر راهش را هم بسوزاند. مهر، آب است که قطره قطره می ریزد و در طولانی مدت درخت را تناور و بارور می کند. عشق جزئی نگر است و مهر، کلّی نگر. عشق، چاشنی مهر است. تا تنور عشق داغ است، باید نان محبّت را چسباند. و خرد وسیلۀ این کار است. و در نهایت: عشق مرکب است، عقل جادّه است و مهر مقصد.

  • مسئلۀ شر در جهان بینی ایرانی)

مسئلۀ شرور(بدی ها) از دیرباز ذهن بشر را به خود مشغول داشته است. این مسئله مهمترین عامل انشعاب جهان بینی ها و در واقع دین های مختلف است(چون جهان بینی، هستۀ اوّلیۀ هر دینی است). حقیقت قضیۀ شرور -طبق آنچه تعالیم الهی می گوید و عقل سلیم تأیید می کند- به طور خلاصه از این قرار است که:

هر آنچه وجود دارد خیر است. بدی کمبود خوبی است. کمبود هم خود حاصل نسبیت است. خداوند نیز وجود مطلق و خیر مطلق است. بدی ها به دو دستۀ اخلاقی(گناهان) و طبیعی(بلایا) تقسیم می شوند. شرور طبیعی در اصل شر نیستند؛ بلکه چون تداخل منافع با یکدیگر، اقتضای عالم ماست، سود یکی برای دیگری ضرر حساب می شود. این ها از خداست. اما شرور اخلاقی حاصل سوء استفادۀ بندگان از قدرت و اختیاری است که خدا به موجب قدرت و اختیار خود به آنها بخشیده است. این وسط، شیطان بندۀ گناهکار خداست که به خاطر گناه اوّلیه از درگاه خدا رانده شد و به عوض عباداتش درخواست کرد که در این دنیا شیطنت کند. یعنی رنج های کار خوب و لذّات کار بد را -به جای پاداش آن و عذاب این- به یاد بندگان اندازد تا آنها خود به ترک خوبی و انجام بدی تحریک شوند. شیطان "نهی از معروف و امر به منکر" نمی کند. دروغ هم نمی گوید. پس فقط مسئول اعمال خود است.

عمده انحرافات مسئلۀ شر از این قرار است:

الف) از خدایی که منشأ خیر است نمی تواند بدی سر بزند. پس دو تا خدا داریم، یکی خوب و یکی بد !!

این فکر یعنی ثنویّت/دو گانه پرستی اساس دین مانی است. بودایی گری امروز هم -به جز در مناطقی از آسیای جنوب شرقی- همان مانویّت است. زرتشتی گری کنونی هم با تجدید نظرهایی که در زمان مأمون عبّاسی در آن صورت گرفت، از این لحاظ با آیین مانی مطابقت دارد؛ به جز اینکه: در مانویّت گیتی/مادّه معادل بدی و مینو/معنا برابر خوبی شناخته می شود که این مخالف نظر اسلام است، ولی در دین زرتشت چنین نیست و حساب مادّه و معنا از بدی و نیکی جداست.

ب) خدا یکی است،ولی نه خوب است و نه بد. بلکه خوب مطلق و بد مطلق، دو تن از مخلوقاتش "انسان کامل" و "شیطان" اند که هیچ یک آنچنان قدرتی ندارند. چون قدرت اصلی در آمیختگی خیر و شر(=گمیزشن/صفحۀ شطرنجی) است؛و هر دو محبوب خدایند، پس ما هم باید به یک اندازه دوستشان بداریم (:خلط رحمانیّت با رحیمیّت) !!

خطرناک ترین انحراف همین است. این تفکّر، اساس آیین زروان ایران در باستان است که تکمیل شدۀ آیین برهمای هندی است. همین آیین بعدها به جلد مکتب کابالا/عرفان یهود درآمد و اکنون فراماسونری نامیده می شود. در این مکتب واحد، خدای "قدرتمند بی طرف" که برهما، زروان، کرونوس، یهوه، و لیوسیفر خوانده شده، عبارت از "زمان" یا -بنا به تعریف جدید- همان "انرژی سیّال جهانی" است( T= +E * -E = E2 )، که از سویی به عنوان بحثی که هم در فیزیک و طبیعیّات و هم در فلسفه و الهیّات مطرح است، حدّ فاصل مادیّت و معنویّت به شمار می رود و از سوی دیگر در عین اینکه خیلی قدرت دارد، فاقد توانایی تشخیص بین خوبی و بدی است و به اصطلاح تر و خشک را باهم می سوزاند. از این رو، گاو -که قوی و در عین حال نفهم است- نماد زمان بیکران است و آقازادۀ ایشان نماد زمان کرانمند یا همان تاریخ که در عربی به گوسالۀ وحشی تعبیر شده. در این مکتب، اوج معنویّت همان جایی است که مادیّت و معنویّت به هم می رسند. خلأ معنویّت هم با "مادیّت موهوم" پر می شود. طبق عقاید پیروان این مکتب، راهیافته ترین فرقه ها دو فرقه هستند: از میان آنانی که پرستش خدای خوبی را برگزیده اند، پرستندگان مستقیم انسان کامل به عنوان خدای واحدند که معادل اسلامی اش می شود فرقۀ یارسان یا علی اللّهی؛ پیروان ادیان دیگر توحیدی همچون مسلمانان، مسیحیان، کلیمیان و زرتشتیان که خدا را خوب می دانند، در واقع صفات انسان کامل را به خدا نسبت داده اند. فرقۀ راهیافتۀ دیگر از نظر آنان شیطان پرستان اند که در عصر جدید، با این عقیده ها، مجوّز فعّالیت گرفته اند.

ج) هندیان باستان، اعتقاد داشتند که: شرور طبیعی هم علاوه بر شرور اخلاقی از جانب شیطان و نیروهای بدی است، پس باید برای راضی نگه داشتن شان به آنها "رشوۀ دینی بپردازیم؛ یعنی به عمد بعضی کارهای خوب را ترک کرده و بعضی کارهای بد را مرتکب شویم تا نیروهای شر از ما راضی شده و شرّشان را از سرمان کم کنند !!

گفتیم که ریشۀ شرور اخلاقی هم به شیطان برنمی گردد تا چه رسد به شرور طبیعی؟ این ایده نیز اساس آیین دیویسنی/شیطان پرستی ایران باستان قبل از ظهور آریان است. فرقۀ یزیدی که برخی آن را منسوب به یزید بن معاویه و برخی منسوب به شخصی به اسم یزید بن انیسه و برخی دیگر تغییر یافتۀ فرقه ای به نام ایزدی در دورۀ ساسانی می دانند، ابتدا بر اساس این تفکّر شکل گرفته و بعدها رگه های اوّلیۀ شیطان پرستی جدید هم به آن اضافه شده است.

د) در آیین مزدیسنی آریاهای ایرانی هم، بلایای طبیعی به اشتباه به نیروهای اهریمن نسبت داده می شد. امّا به جای اینکه مانند هندیان اهل "مدارا" باشند، معتقد بودند:

 باید با کمک نیروهای اهورایی با اهریمنان "مبارزه" کنیم تا نقشه هاشان نقش بر آب شود !!

همین امر مورّخانی چون کونت گوبینو را برآن داشته تا ایرانیان باستان را تا حدودی دارای یک نوع ذهنیّت کودکانه و سطحی نگر قلمداد کنند. یعنی ترس بیجا و در عوض، انگیزۀ مبارزه. روی این حساب، مکتب ایران تماماً هم گل و. گلاب نبوده. شاید در این مورد خاص، اشو زرتشت(ع) هم نتوانسته کاری از پیش ببرد!

 

بخش سوّم: بحث هایی که امروز مطرح می شود

استاد مطهری(ره) یک سال قبل از انقلاب،در نامه ای به امام خمینی(ره) با اشاره به سلسله مقالاتی در کیهان آن روزها-که دکتر شریعتی گفته بود من نوشته ام-می نویسد:

((خلاصۀ این مقالات که یک کتاب می شود،این بود که "ملاک ملیت،خون ونژاد-که امروز محکوم است-نیست.ملاک ملیت فرهنگ است و فرهنگ به حکم اینکه زادۀ تاریخ است نه چیز دیگر،در ملیت های مختلف،مختلف است.فرهنگ هر قوم،فرهنگ آن قوم است.هر قوم که فرهنگ مستمر نداشته،نابود شده است.ما ایرانیان،فرهنگ دو هزار و پانصد ساله داریم که ملاک شخصیت وجودی ما و خویشتن اصلی ماست.در طول تاریخ حوادثی پیش آمد که خواست ما را از خود واقعی ما بیگانه کند،ولی ما هر نوبت به خود آمدیم و به خود واقعی خود بازگشتیم؛آن سه جریان عبارت بود از:حملۀ اسکندر،حملۀ عرب،حملۀ مغول".در این میان بیش از همه دربارۀ حملۀ عرب بحث کرده و نهضت شعوبیگری را تقدیس کرده است.آنگاه گفته "اسلام برای ما ایدئولوژی است نه فرهنگ.اسلام نیامده که فرهنگ مارا عوض[کند] و فرهنگ واحدی به وجود آورد،بلکه تعدد فرهنگ ها را به رسمیت می شناسد همانطور که تعدد نژادی را یک واقعیت می داند.آیۀ کریمۀ «إنا خلقناکم من ذکر ٍو انثی و جعلناکم شعوباْ و قبائل....»ناظر به این است که اختلافات نژادی و اختلافات فرهنگی-که اولی ساختۀ طبیعت است و دومی تاریخ-باید به جای خود محفوظ باشد".ادعا کرده است که "ایدئولوژی ما روی فرهنگ ما اثر گذاشته و فرهنگ ما روی ایدئولوژی ما؛لهذا ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما،اسلام ایرانی شده است".این بیان عملاٌ و ضمناٌ،نه صریحاٌ فرهنگ واحد به نام فرهنگ اسلامی را انکار کرده است و صریحاْ شخصیتهایی نظیر بوعلی و ابوریحان و خواجه نصیرالدین و ملاصدرارا وابسته به فرهنگ ایرانی دانسته است.این مقالات بسیار خواندنی است.... .به هر حال مطالعۀ حضرتعالی بسیار مفید است)).

این نامه در آن مقطع بی پاسخ ماند و برای حفظ اتحاد نیروهای انقلاب،دعوت به سکوت شد.امروز دوباره این بحث پا گرفته است.

"-اکنون دیگر وقتش رسیده که به جای مکتب اسلام، از مکتب ایران سخن بگوییم.

:آقا! شما چرا ضدّ اسلام حرف می زنید؟

-من کی ضدّ اسلام حرف زدم؟

:مگر نمی دانید تفاخر نژادی در اسلام منتفی است؟

-بله!، اما حبّ وطن به معنی تفاخر نژادی نیست. مگر نمی دانید حبّ وطن دراسلام از نشانه های ایمان است؟

:بله!، اما شما الآن اساس مکتب اسلام را نفی کردید و مکتب ایران را به جایش مطرح کردید؛ دیگر کدام اسلام و کدام ایمان که حبّ وطن هم بخواهد از نشانه هایش باشد؟

-نخیر!، بنده عرض کردم اسلام یک ایدئولوژی است که در ظرف های گوناگونی قابل پیاده شدن است و در این میان،اصیل ترین قرائتش،اسلام ایرانی است؛پس منظور من از مکتب ایران،همان مکتب اسلام است.اجازه است مثالی بزنم؟

:بفرمایید.

-آیا اعتقاد دارید که اسلام،نقطه مقابل ایدئولوژی لیبرال دموکراسی غرب است؟

:بله.

-مهد این تفکر،آمریکا نیست؟

:چرا!

-پس می توانیم به جای مکتب لیبرال دموکراسی بگوییم مکتب آمریکا؟

:بله.

-مهد اسلام ناب هم ایران است،نه؟

:چرا!

-حالا چرا نتوانیم به جای مکتب اسلام،بگوییم مکتب ایران؟!

:؟؟؟!!! ".

گفتگویی بود خیالی بین دو نفر به نمایندگی از گروه موسوم به جریان انحرافی و گروه نامبردار به خواص بی بصیرت.پیش از بررسی نظرات،لازم است بگویم با هر دو مخالفم و معتقدم که: عمروعاصی آمده و قرآنی بر سر نیزه کرده،آیا مالک اشتر ها و ابن عباس ها باید به مقابله اش بروند یا ابوموسی اشعری ها؟

علی(ع) فرمود: «نادان اگر سکوت اختیار می کرد،اختلاف پایان می پذیرفت» .مشکل ما در این است که حکیمی سخنی می فرماید،کاسه های داغ تر از آش که خود را مرید او می دانند،به جای تشریح و تفسیر آن سخن،طوطی وار تکرارش می کنند؛آن قدر که وقتی کسی هم پیدا می شود که عمق سخن را درک می کند و می خواهد برای دیگران بازگوید،متهم به کلیشه و شعارزدگی می شود!

صحبت بر سر این است که بسیار می گویند جریان انحرافی،ولی اغلب نمی توانند دقیقاٌ بگویند انحراف کجاست! و به نوعی،خود انحراف را تحریف کرده اند! عدۀ مزبور،از همان ابتدا عبارت "مکتب ایران" را به "مکتب ایرانی" برگرداندند.موضوعی را که مقام معظم رهبری،از آن با عنوان "علاقه به ایران" تعبیر کرده اند،با موضوعات حب وطن و ملی گرایی خلط کردند.(من ایران را دوست دارم؛اول چون وطنم است و بعدش به خاطر خود ایران.یعنی اگر ایرانی هم نبودم،باز-به شرط شناخت-دوستش داشتم).مکتب ایرانی،اسلام ایرانی،ایرانیت و جمهوریت را یکجا رد کردند.گفتند که اینها مکتب ایرانی را طرح کرده اند به منظور تقابل با مکتب اسلام.رهبر حکیم انقلاب اسلامی فرمود:"من این را برداشت نمی کنم".این بار،از ولایت فقیه هم جلوتر زده و اعلام کردند:آقا تسامح می فرماید[نعوذ بالله]،واضح است که هدف نهایی اینان اسلام است. و.... .

آیا خبر تازه ای است که دشمنان،اسلام را نشانه رفته اند؟آیا ناسیونالیسم انحراف است؟اگر در صورت افراطی اش آری،آیا این فضایی که پدید آمده،مصداق آن است؟و حتی اگر چنین باشد،آیا آنقدر غبارآلود است که حق و باطل درآن گم شود و نام فتنه به خود بگیرد؟آن هم فتنه ای که از فتنۀ قبلی خطرناک تر باشد؟تا جایی که گفته شود اگر فتنۀ قبل دامن عوام را گرفت،این فتنه دامن خواص را می گیرد؟آیا بهتر نیست به جای هشدار در مورد استراتژی کلی دشمن،راهکارها را تشریح کنیم؟آیا فی المثل یک بچۀ هشت ساله هم درنمی یابد نژادپرستی بد است و در اسلام ،انسان ها باهم برادر و برابرند؟و آیا و آیا و آیا....؟

در مورد محتوای نامه ای که در ابتدای مطلب آمد،گفتنی است آقای مطهری انتقادات خود را در مورد این آرا بیان نکرده اند(و طبیعی است،چون نامه را برای استادشان نگاشته اند،نه برای من و شما).امروز هیچکدام(مطهری و شریعتی)بین ما نیستند و نظرات بر زمین مانده است.بنده در آن حد نیستم که به صورت ریز از شریعتی انتقاد کنم.(انتقاد از شریعتی کار مطهری است).در همین حد کلی می دانم که ایشان،گاهی بدون رجوع به متخصصین حوزۀ دین،در مورد مسائل دینی اظهارنظر کرده است.فارغ از آن،این سخن که "ایرانیت اسلامی شده است و اسلام ما،اسلام ایرانی شده است" از دید بنده مشکلی ندارد،ولی بحث هایی که امروز مطرح می شود مشکل دارد.

"اسلام ما" و به تعبیری اسلامیت مان ایرانی شده است و نه خود اسلام،که مجموعه تعالیمی در زمینه های عقاید،احکام و اخلاق است و هیچ گاه نه به ایران و نه به هیچ منطقۀ جغرافیایی دیگری محدود نمی شود؛اما اسلامیت،شیوۀ عمل ما به آن آموزه ها است،وقتی صورت عینی به خود بگیرد.همچنین "ایرانیت" اسلامی شده است و نه ایران.ایرانیت اسلامی،با مسلمان شدن مردم ایران در بیش از سیزده قرن قبل،محقق شده است.ولی تا تحقق ایران اسلامی حداقل سیزده سال دیگر زمان باقی است(افق 1404).و تا ایران اسلامی تحقق نیافته است،سخن گفتن از اسلام ایرانی و به تبع آن مکتب ایران،بی مورد است.

نکتۀ مهم دیگر این است که اسلام و اسلامیت از این رو که هر دو شامل همۀ حوزه های حیات انسانی می شوند،باهم مطابقت دارند؛ولی نسبت ایران و ایرانیت با یکدیگر چنین نیست.ایران یک ظرف چند قسمتی است که ایرانیت،محتوای پر شدۀ تنها یکی از بخش های آن یعنی حوزۀ فرهنگ است.صحبت از اسلام ایرانی به عنوان الگوی جدید برای جهان امروز،محدود کردن اسلام به این حوزه(فرهنگ)و چشم پوشی از حوزه های دیگر است؛و این یعنی اعمال دستبرد در اصل اسلام طبق ذائقۀ ملی.هرچند نمی توان انکار کرد که فرهنگ ایرانی-اسلامی برترین فرهنگ اسلامی در جهان است،اما باز فقط فرهنگ است.

مقایسه کردن اسلام با مکتب آمریکا(لیبرال دموکراسی)و به اعتبار آن،مکتب ایران نامیدن مکتب اسلام نیز،اشتباه است.چون لیبرال دموکراسی و هر مکتب غیر الهی دیگر[=ظلمات کثیر]،از آمریکا و دیگر سرزمین ها "برخاسته" است،ولی مکتب اسلام[=نور واحد]،در ایران و دیگر سرزمین ها "فرود آمده" است.(که آن می توانست از ایران هم برخیزد و این می توانست در آمریکا هم فرود آید).

بحث«اسلام آمریکایی»هم که امام(ره) مطرح ساخت-و الآن جایش را خالی می گذارند-ناظر به همین نکته است.یعنی برخورد سلیقه ای و گزینشی با اسلام،همان مقصد مورد نظر بندگان گنهکاری است که مکاتب انحرافی را پدید آورده اند.و البته منظورمان نه مردم آمریکا،بلکه "شکارچیان شنبه" و تحریف کنندگان تورات است که حکومت ایالات متحده را براساس اندیشه های خود تأسیس کردند.

تأسیس حکومت ها،شرط پیاده سازی مکاتب در سرزمین ها است.به همین خاطر،مقام عظمای ولایت(دامت ظله)،در سخنرانی 14خرداد1390 در مرقد شریف بنیانگذار جمهوری اسلامی،در مقابل مکتب ایران، «مکتب امام(ره)» را تبیین فرمود،که در اینجا امام(ره) در نقش مؤسس حکومت اسلامی در سرزمین ایران نمایان می شود.ولی گروه پیش گفته،این ایده را نیز با ناشی گری شگفت آوری،سانسور کردند!!

بنابراین هرکس در هر جای دنیا اظهار نظری کند که بوی برخورد سلیقه ای با اسلام از آن به مشام برسد،آمریکایی است.هر چند شناسنامه اش ایرانی باشد! اظهارنظرهایی از این قبیل:

o       "تشیع که از آن به اسلام ایرانی هم تعبیر می شود...".معنی این سخن این است که تفاوت تشیع با دیگر فرقه هایاسلامی،تنها در ظواهر است.

o       "باید اسلام را از دل های ایرانیان به نظاره نشست.دل هایی که قبل از حضور مبارکش،مأمن اهورامزدا بود و اکنون نیز مأمنی برای خداوند رحمان و اهل بیت مبارکش".اشکال این سخن زیبا در همین واژۀ دل است.اسلامی که از دریچۀ دل نظاره شود،اسلام گزینشی است.

o       "باز هم می گویم.اسلام ناب همینجاست.در همین آب و خاک است.اسلام ناب در شیر پستان زنان ایرانی است".(آدرس خوبی دادید.از فردا خارجی ها بیایند دنبال اسلام ناب بگردند و جان تشنه شان را از زلال معارفش سیراب کنند!! استغفرالله....).بله، "تدین" در آب و هوا و طبیعت و خاک و خون و نژاد[بله،خون و نژاد]ایرانی-از جمله همانجایی که فرمودید(!)-هست.اما اسلام،دیگر نه.به عبارت دیگر،در این حرفی نیست که مردم ایران ذاتاٌ مؤمن و متدین اند،ولی اسلام ناب را باید در لابلای کتاب های احکام و حدیث و تفسیر قرآن و سیرۀ معصومین(ع) جستجو کرد،نه جای دیگر.به عنوان مثال،مردم متدین ایران،قبل از اسلام،وسط سفرۀ مقدس سال نو که خانواده دورش می نشستند و نان و گندم و... بر آن می چیدند، اوستا می گذاشتند در حالی که ملل دیگر با کتاب مقدس خود، چنین رفتار احترام آمیزی نمی کردند. اکنون هم همان ایرانیان بر سر همان سفره،قرآن می گذارند.

و در یک کلام "ایرانیت اسلامی" یعنی: لباس زنان ایرانی، اشیاء موجود در موزه ها، میراث فرهنگی و هنرهای دستی ایران پس از اسلام وبطور نمادین یعنی همین کاشی کاری های  گنبد فیروزه ای مسجد جامع اصفهان. اما "ایران اسلامی" یعنی بانکداری بدون ربا، یعنی بومی سازی علوم انسانی در دانشگاه ها، یعنی پرهیز از اختلاس و رشوه و اعتیاد و بدحجابی و هرگونه فساد اقتصادی،اجتماعی و اخلاقی دیگر. ایران اسلامی یعنی اجرای حدود شرعی بدست قوه قهریه و یعنی پیاده شدن تمام شئون اسلام در زندگی اجتماعی مردم ایران.

این کجا وآن کجا؟!

پایان

  • امید شمس آذر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی