حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

تاریخچۀ ادیان ایرانی (2)

جمعه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۰۹ ب.ظ
  • مذهب درویشی) 
گریز از اجتماع و گرایش به یگانه زیستن، نیایش شبانه و روزانه، پلاس و پشمینه پوشی و گلیم جامگی، لب فروبستن از خورش و گویش یا روزه داری گوشه هایی بودند از طریقت و دبستان درویشی. این پرهیزگاران، نشستگاه خود را بیشتر در کوه بر می گزیدند و گاهی نیز درب هیکل یا خورآباد(خرابات) را به روی دیگران می بستند و موی خویش را بلند می کردند، وارون "قلندران" که مویشان را می تراشیدند. با نگرشی به شاهنامۀ فردوسی، سرآغاز آنچه صوفی گری و ریاضت می خوانیم، به وزیر طهمورث "شیداسپ" باز می گردد. "مرداس" پدر ضحّاک از دیگر چهره های صوفی مسلک در شاهنامه است. همچنین شاهنامه از "یکی مرد دینی" نام می برد که در کوه البرز مسکن داشت و فریدون را در کودکی پرورید. "هوم" دیگر پشمینه پوشی است که در شاهنامه از او یاد شده، آنجا که وی با شنیدن صدای مناجات افراسیاب -آن هنگام که از دست کیخسرو فراری بوده و به جزیره ای در دریاچۀ چی چست پناهنده شده بود- او را شناسایی کرده و به دست حکومت ایران می سپارد. "لهراسپ" پادشاه کیانی که در اواخر عمر تاج شاهی بر سر فرزندش گشتاسپ نهاد و خود رهسپار معبد نوبهار بلخ شد، "مهران" مرد دانایی که خوابگزار چیره دستی نیز بوده، دو موبد به نام "آتورنریشن" و "آتورمترو" که در کتاب ششم دینکرد یاد شده اند و... از دیگر چهره های قابل ذکر هستند. روشن است که میان "تصوّف" (که گلیم خویش بدر می برد ز موج) و "عرفان" (که سعی می کند بگیرد غریق را) بسی جدایی هاست و در این میان، پشت کردن همیشگی به رزمگاه زندگی، در بینش زرتشتی نکوهیده است و دراین بینش با منشی میانه رو، دنیای مادّی و جهان مینوی هم طرازند و به هر دو ارج نهاده می شود.

  • آیین میلاد)

در شاهنامه از دین دیگری نیز یاد شده که پیش از زرتشت رواج داشته و پس از وی، آیین اشکانیان به شمار می رفته است. پس از سرکشی و لشکرکشی "بهرام چوبینه" به سوی خسرو پرویز، میان ایشان گفتگوی دراز در می گیرد و شاهنشاه ایران هرچه از در اندرز و خوشخویی می آید، بهرام چوبینه به خیره سری پرداخته و "بزرگی مر اشکانیان را سزاست" می گوید و می افزاید:

«برافرازم اندر جهان داد را ............ کنم تازه آیین میلاد را».

"میلاد" آنگونه که از شاهنامه بر می آید، فرمانروای ری بود و پسری به نام "گرگین" داشت. کاووس هنگام لشکرکشی به مازندران، میلاد را نایب خود می کند. همچنین در گزارش های تاریخی، میلاد نام برخی از شاهان (عمدتاً اشکانیان) است که آنها را به نام "مهرداد" می شناسیم و آیین میلاد، همان است که امروز به نام "مهرپرستی" می خوانیم.به گفتۀ شاهنامه بنیانگذار آیین میترایی (مهرگان) و پیام آور مهر "فریدون" بوده است. این آیین رازآمیز بر پایۀ دین ساده تر "خورشیدپرستی" که "جم" بنیاد نهاده بود پدید آمد. مهرپرستان با در دست گرفتن هیزم، برسم، شیر و هاون، ایزد مهر را نماز می گزاردند. "ستوران کوچک و پرندگانی که با شهپر به پرواز در می آمدند، پیشکش میترا می شدند. این ایزد بزرگ، در پهنۀ پندارها، گاه به سان یل  کارآزمودۀ چالاکی در می آمد که سوار بر اسبی سپید بود و نیزه ای تیز و بلند و تیرهای دورزن با خویش داشت. و گاهی با سپر سیمین و زره زرّین، گردونه ای ستاره آذین و آراسته به زیورها را می راند که آکنده از جنگ افزار بود چهار اسب سپید درخشان آن را می کشیدند". (مهریشت).


  • کیش پهلوی)
در "گشتاسب نامه"ی دقیقی طوسی که فردوسی بزرگ، آن را در شاهنامه پاس داشته است، از کیش پهلوی به گونۀ دین مشترک ایرانیان و تورانیان قبل از "گشتاسپ" یاد شده است. آنجا که "ارجاسپ" پادشاه توران نامه ای نکوهش آمیز به همتای ایرانی اش می نویسد و او را به سبب پذیرفتن دین نو عتاب می کند. ظاهراً "زناشویی با محارم" از ویژگی های این کیش کهن بوده است. به خاطر یکی انگاشته شدن این کیش با آیین زرتشت، برخی امر ازدواج با محارم را به تعالیم زرتشت نسبت می دهند و عبارت "خئتو داثه" یا "خویتو دَس" را که معادل امروزی اش می شود: "خویش دودِگی"، شاهدی بر این امر می گیرند. در حالی که خویش دودگی یا پیوند با خویشان، هرگز به معنای ازدواج با محارم نبوده و معادل ایرانی همان سنّت نیکوی "صلۀ رحم" در اسلام می باشد؛ هرچند برخی پژوهشگران ایرانی که از این مسئلۀ نسبتاً ساده غافل مانده اند، بیهوده کوشیده اند آن را به "ازدواج فامیلی" و حتّی "خویش دادگی" (ایثار) برگردان کنند! البتّه نمی توان انکار کرد که در طول تاریخ ایران -از دورۀ هخامنشی به بعد- چند نمونه ازدواج با محارم در دربار پادشاهان اتّفاق افتاده که برای توجیه آن، دست به دامن همین عبارت پر حرف و حدیث اوستایی شده و به نفع خود مصادره اش کرده اند.

  • دین صابیان)
چهار آخشیج یا عنصر بنیادین (خاک، آب، باد، آتش) هرکدام برافرازندۀ  دین و آیین ویژه ای بوده اند. اگر مجوس را به ستایش آتش می شناسند، صابئین یا صابیان را هم برای بزرگداشت آب می شناسند. بازماندگان این قوم که خود را "مندایی" می نامند، هنوز در بخش های دورافتادۀ خوزستان زندگی می کنند. حبیب الله نوبخت در کتاب "دیوان دین" (صص 318 به بعد) می نویسد: صابئین جمع صابی است... . نام حقیقی این گروه "زابی" است. منسوب به زاب (به معنای آب). همیشه مسکن آنها بر کنار رود می باشد. زاب نام دو رود بزرگ است در حدود غربی ایران موسوم به زاب بالا (علیا) و زاب زیرین (سفلا) و ایرانیان آن را "زهاب" خوانند. دور نیست که این گروه تابعین "زاب" باشند که فیلسوف معروف ایرانی، و با لهجۀ هخامنشی نامش "زُو" بوده است. بعضی از مورّخین نوشته اند که نماز صابیان به زبان "مادی" بوده و طبق سنن آریایی، روز یکشنبه (Sunday) را که مخصوص آفتاب است، مقدّس می دانند. کعبۀ ایشان در شهر "حرّان" و عید بزرگ آنها نوروز است. "دبوئر" T.J.De Boer در کتاب تاریخ "فلسفۀ اسلامی" آورده است که صابی ها از جهت علم و معرفت تابعین فلاسفۀ ایرانی، و سرچشمۀ معارف ایشان علمای ایران بوده اند. در خور نگرش اینجاست که در زمان پادشاهی "مانّا" که مهرپرست بودند، در کرانۀ شرقی اورمیه ناحیه ای بود که آن را "سوبی" می خواندند و بسیار همانند صبی(صابئه) می باشد. همچنین یکی از ایزدان اقوام آریایی "هوری" که پایتختشان حرّان بود، "زابابا Zababa" نام داشت. از سوی دیگر پیوند زو (زاب) با آب را در یک گزارش پهلوی می توان یافت: «به دنبال هفت سال خشکسالی که در پی تاختن افراسیاب به ایران پدید آمد، ایرانیان و تورانیان پیمان بستند تا "زو" پسر "طهماسب" تیری را پرتاب کند و هر جا فرود آمد، مرز دو کشور گردد. در روز باد (بیست و دوّم) تیرماه، زو تیری انداخت و که تا رود جیحون رسید و همان روز بارندگی های فراوان مایۀ جشن و شادمانی شد». گفتنی است در داستان های ایرانی این کار را به "آرش" نسبت داده اند. جشن "تیرگان" را امروزه برابر با سیزدهم تیرماه می شود، یادگاری از آن می دانند که در حال حال حاضر در تقویم ایران "روز ملّی مبارزه با بیماری های قابل انتقال بین انسان و حیوان" نامگذاری شده است! بخشی از داستان یوسف پیامبر (ع) که در قرآن نیز آمده است، با این بخش از داستان زاب شباهت دارد؛ چنانچه نام یوسف نیز با نام زاب همانند است. این همانندی ها و موارد دیگر، برخی مورّخان را بر آن داشته تا زاب را همان یوسف بدانند. طبری می نویسد: «بشتاسپ و پدرش لهراسپ، دین صابیان داشتند». (ص 481). همچنین مسعودی می نویسد: «رهبان بزسپ در ایّام او (طهمورث) بیرون آمد و دین صابیان آورد، و او دین بپذیرفت و زنّار بربست و آفتاب را پرستید ». (مروج الذّهب، ج1، ص217). کیش صابئین که در زمان اشکانیان دین رسمی ایشان و امپراطوری روم بود، پس از پیشروی عیسویّت همچنان به پایداری هایی پرداخت. پاره ای تاریخ نگاران پیشین مانند حمزۀ اصفهانی و خوارزمی، صابیان را بر دو گروه می دانستند: گروه شرقی "شمن ها" و گروه غربی "کلدانی ها" خوانده می شدند. پاره ای دیگر مانند مسعودی، دو گروه را "حرّانیان" و "کیماریان" می دانستند. تقسیم بندی کنونی، بر دو گروه حرّانی و مندایی است که دور نیست از  نام دو قوم پیش گفتۀ هورّی و مانّا ریشه گرفته باشد. امروزه هنوز در دوردست های خوزستان بزرگ، سپیدجامگان مندایی با کمربندی پشمین و سپید، در حالی که دنبالۀ دستارشان را (که "پندامه" می خوانند و یادآور"پنام" مغان است) به دور دهانشان می بندند، رو به شمال آیین های دیرین خود را به جا می آورند. هفته شماری ایشان همانند مهرپرستان از روز یکشنبه آغاز می گردد بسان مزداپرستان در گاهشماری سالانۀ خود دوره ای پنج روزه به نام "بنجه" دارند. یکی از فرشتگانشان "بهرام" نام دارد و قانونهایشان بسی همساز با کتاب "وندیداد" (ویدئوه داد = قانون ضدّ دیو) مزدایی ها می باشد. مقام روحانی را "ریشا" می نامند که یادآور دینمردان تمدّن آنشان و شوش (ایلام) بوده و دامنه اش تا هند نیز کشیده شده که آنجا به گونۀ "ریشی" خوانده شده است. شباهت نام "صابون" (در عربی به معنی شوینده)، سوآپ به معنی آب، سوپ به معنی غذای آبکی و کلماتی از این دست با صابی در خور توجّه است. برای اطّلاع بیشتر از آیین صابی نک: "صابئین قوم همیشه زنده تاریخ"، ساهی خمیسی، تهران، انتشارات آیات 1384 .

  • رسم مُغان)

مَغ امروزه عموماً به معنی روحانی زرتشتی است، امّا پیش از این معنی خاصّی داشت. همچنین "ماغوی" به گفتۀ هرودوت یکی از قبایل هفت گانۀ اتّحادیۀ ماد بوده است. پاره ای تاریخ پژوهان بر این باورند که قوم "مُغ" از همان ابتدا به قدری امور مذهبی را در انحصار خود گرفتند که بعدها واژۀ مُغ با روحانی زرتشتی مترادف گردید. هرچند پاره ای دیگر این نظریه را رد کرده و مغ را برگرفته از نام قومی خاص ندانسته اند، امّا به هرحال نمی توان منکر شد که دین زرتشتی دورۀ هخامنشی تفاوت زیادی با دین زرتشتی دورۀ ماد داشته و با توجّه به اینکه قوم مغ بیشتر در سرزمین ماد متمرکز بودند، حتّی اگر اشتقاق واژۀ مغ به معنی روحانی زرتشتی را از نام آنان نپذیریم، باز هم می توانیم قائل به دین ویژه ای برای آنان باشیم؛ یعنی همان: دین زرتشتی به روایت مادی که از روایت پارسی آن نیز اصیل تر بوده است. بنابراین می توان با اطمینان قائل به مذهب مستقلّ مغان شد. شاهنامه و گزارش های دیگر تاریخی آیین های چندی را برای مغان برشمرده اند؛ از آن جمله:

  1. هنگام رسیدن به آستان آتشکده، از اسب فرود می آمدند و پیاده به نیایشگاه می رفتند.
  2. طاق آتشکده به گونۀ گنبد و سراسر بنا آکنده از سیم و زر و گوهر و سنگهای گرانبها بود.
  3. پیش از وارد شدن به خورآباد (خرابات) یا دیر مغان، شستشو می کردند.
  4. هیزم آتش از چوبهای خوشبوی مانند عود بود و بر آتش، مشک و عنبر و زعفران می افشاندند. گاهی نیز بر آتش یا پیرامون آتشدان، سیم و زر و گوهر می ریختند.
  5. هنگام نماز پیشانی بر خاک می نهادند و نیایش خود را به آهستگی با زمزمه می خواندند. (باژ/واز را همریشه با واک و واژه و به معنبی دعا خواندن گرفته اند). "بَرسَم" (بَرَسمَن اوستایی) به دست می گرفتند (به نشانۀ شکرگزاری) و به نیایش می پرداختند.
  6. از برای نذر و نیاز، دینار و گهر و ارمغانهای دیگر به آتشکده هدیه می کردند.
  7. جامۀ ویژه ای به نام سدره می پوشیدند و روی آن کُشتی (کُستی، کمربند ویژه) می بستند.
  8. هنگام سوگند خوردن، از ایزد زند و آتش های ورجاوند و... یاد می کردند.
  9. بنابرآنچه از "اسکندرنامۀ نظامی" برداشت می شود: کسانی که بازمانده ای نداشتند، مال خود را به اتشگاه می سپاردند. آتشکده نه تنها جایگاه نیایش که آموزشگاهی برای مردمان به شمار می رفت. هیربدان با طوق زر و "به آتش پرستی گره بر کمر" بودند. هنگام جشن های بزرگی چون نوروز و سده، دوشیزگان به آتشکده روی می آوردند و سپس در هر کوی و برزن به پایکوبی و شادمانی می پرداختند.
  10. بنابرآنچه از سروده های رازآمیز حافظ برداشت می شود: رهروان آیین مهر می بایست هفت درجه را می گذراندند تا به پایۀ پیر برسند. همانگونه که در کنده کاری های تخت جمشید نیز می بینیم، به نشانۀ وفاداری به کیش مهر حلقه ای به یک گوش می کردند. در بامداد نیایش هایی به هور و مهر می کردند، هوم (بادۀ بهشتی) همواره یکی از مهمانان خوان مهرپرستان بوده و در عرفان پارسی می و شراب نقش نمادین و راستین خود را نگاه داشته است. به نشانۀ بندگی ایزد میترا، بر پیشانی و یا رخسار خود داغی می نهادند (رقم مهر). سرپوشی مخروطی بر سر می نهادند که بخش بالایی آن به سویی برگشته و به اصطلاح "شکسته" بود. (عطّار در منطق الطّیر از کلاه شکسته به نام "کلاه گبرکی" یاد می کند). شراب افشانی از رسم های دیرین آنان بود؛ به طوری که "گزنفون" دربارۀ کوروش بزرگ نیز گفته است که: «به رسم ستایش ساغرها بر خاک ریخت و در راه ایزدان قربانی ها کرد». گیسوآرایی مغانه به این گونه بوده که: از میانۀ سر موها را به دو سو شانه می کرده اند.*
  11. بیرونی می نویسد: «"بهافرید" پسر "ماه فَروَذین" که در زمان دولت ابومسلم می زیست، بر امّت خود هفت نماز واجب گردانید... و امرشان نمود که بر یک زانو به سوی چشمۀ خورشید نماز بخوانند و در هر جایی که باشند، توجّه به سوی آفتاب کنند و موهای خود را رها نمایند». (آثارالباقیه ص 314).

____________________________________________________________

*البتّه همانطور که ملاحظه کردید، این رسوم بیشتر از آن مهرپرستان بود تا مغان؛ ولی از آنجا که اوّلاً خود حافظ این رسوم را به نام مغان خوانده و از طرفی مهرپرستی بیشتر با نام اشکانیان گره خورده است تا هخامنشیان، در این قسمت آورده شده اند. با دقّت در سروده های حافظ می توان دریافت که این آداب از آن مغان زرتشتی دورۀ هخامنشی بوده که با آیین مهر نیز مرتبط است.


  • دیوپرستی)

در بحث از مسئلۀ شرور گفته شد که: یکی از انحرافات عمدۀ این مسئله، نسبت دادن شرور طبیعی به نیروهای شر و به تبع آن سعی در راضی نگه داشتن آنهاست. گشت و گذار در منابع باستانی، نشان مان می دهد که بخش اوّل این انحراف در میان همۀ گروههای هند و ایرانی -کمابیش- رایج بوده؛ ولی از این میان هندیان بودند که به جای مبارزه با نیروهای بدی -که از ترس بیجا ناشی می شد- رو به سمت تساهل و مدارا با آنان و نوعی پرداخت "رشوۀ دینی" به آنها آوردند، در حالی که ایرانیان هرچند به غلط اهریمن و نیروهای بدی را قدرتمندتر از آنچه بود تصوّر می کردند ولی هرگز در فکر مصالحه و مدارا با آنان نبودند. برعکس، اعتقادشان این بود که: "حالا که اهریمن و دیوان این بلاها را سر ما می آورند، باید با آنان مقابله کنیم و در برابرشان از نیروهای خیر یاری بگیریم تا شکستشان دهیم". شاید همین افکار سبب شده تا امثال "کونت گوبینو" ایرانیان باستان را به نوعی سطحی نگر و دارای روحی معصوم و کودکانه تلقّی کنند. امّا افکار هندیان حاکی از نوعی جبرگرایی و تقدیس شر بوده که با اندیشه های ایرانی سازگاری نداشته و بیشتر با باورهای عبری و بابلی(سومری) و همچنین بومیان هند (دراویدی ها) و نیز بومیان ایران قبل از آریاها مطابقت دارد. به گزارش منابع باستانی: بومیان ایران باستان بر آیین "دیویسنا" (پرستش دیو) بودند. واژۀ دیو در جهان هند و اروپایی به صورتهای گوناگونی آمده است، چون: "زئوس Zeus (یونانی)، دئوسس Deus (لاتینی)، دیوئس (فرانسوی)، دئیا Dia (ایرلندی قدیم)، دیائوس Diaus (هندی)، دَئِوَه Daeva (ایرانی)، و...". دیوان ابتدای شاهنامه که تا مدّتها با مردم ایران زمین و شهریاران پیشدادی برخورد داشتند، در واقع عبارت از همین گروههایند. (دیوان اواسط شاهنامه قوم خاصّی نیستند، بلکه یک قشر اجتماعی اند که این نیز بحثی جداست). از باقی ماندن افکار بومی در هند و از میان رفتن آن در ایران، فهمیده می شود که آریاها در ایران توانستند بر بومیان غلبه کنند، ولی در هند نتوانستند.

«ظاهراً پیروان مذهب اسورایی (اهورایی) طبقاتی پرورش یافته تر و ثابت قدم تر بودند و به قلاحت و تربیت احشام می پرداختند. حال آنکه مذهب قدیمتر "دیوایی" در طبقات زورمند امّا کم رشد تر ادامه یافته بود و در این طبقات عادات موروثی اوّلیه بیشتر رسوخ داشت... در هندوستان با وضع خاصّی روبرو می شویم که در ایّام بسیار قدیم، به همۀ خدایان بزرگ به عنوان احترام لقب "اسورا" می دادند. هرچند در ایّام بعد این صفت مطلقاً به عنوان دشنام به کار رفت. در قسمت هایی از "برهمانا"ها، آسوراها در زندگانی متمدّن برتر از دیواها نشان داده شده اند؛ و در داستانهای ودایی و "پورانی"، آسوراها برادران بزرگتر خدایان به شمار رفته اند... دیوپرستانِ خشن ظاهراً پیشه و هنر برتر رقیبان خویش را ناشی از جادو و افسون می دانستند». (جلالی نایینی، گزیده های ریگ ودا، مقدّمۀ 25 و 26). اوستا درباره دیوپرستان داستانها دارد: «آنها در تاخت و تاز خود به خونریزی می پرداختند و گاهی مردمان را اینگونه شکنجه می دادند که پشتشان را خم می کردند و کمرشان را می شکستند و یا اندام هایشان را دراز می کردند و می کشیدند. آنها زنان و بچّه ها را در راههای خشک و گردآلود به بندگی می بردند و اسیران شیون بر می آوردند. دیوپرستان مردار را می پختند و یا می سوزاندند و گلّه های گاوان را به تاراج می بردند. دیوپرستان، روستاهای مزداپرستان را زیان می رساندند و ویران می کردند. بت می پرستیدند و درختان را بیهوده می بریدند. گاوهای چراگاه را به گردونه می بستند. به گونه ای که "گاو درایستد و اشک بر پوزه روان کند". اسبان تیزتک را می ربودند. دیوپرستان پوششی از پوست و چرم جانوران داشتند. دوال (تسمۀ چرمین) به کمر می بستند. ژولیده موی و ناپاک بودند. دیوپرستان، وارون مزداپرستان، به تیرگی و تاریکی گرایش داشتند. به نوشتۀ "دینکرد هفتم" هنگامی که دو ساعت از شب رفته بود تا زمانی که دو ساعت به پایان شب مانده بود، دیوپرستان به دشت نامسکون و دورافتاده ای می شتافتند و آیین های خود را به جای می آوردند. به گفتۀ پلوتارک   Plutarchos آنها گیاه مقدّس هوم را در هاون های ویژه می کوبیدند و شیرۀ آن را با خون گرگ می آمیختند و در جایی که آفتاب نمی تابید، می پاشیدند. مزداپرستان اباختر(شمال) را جایگاه دیوان می دانستند و هرگز روی به این سوی، آیین های دینی را به جای نمی آوردند. دیوپرستان که اباختر قبلۀ ایشان بود، از نگریستن به ستارگان "هفت اورنگ" و "ونند" روی گردان بودند. دیو "اپوش" را آورندۀ سال نیک می دانستند و از او در برابر ستارۀ "تیشتر" پشتیبانی می کردند». کتاب "مینوی خرد" انسان را بر سه گونه می دارد: مردم (نیکوکار) نیم مردم (هم نیکوکار و هم بدکار) نیم دیو (بدکار)؛ و دربارۀ واپسین گونه می گوید: «نیم دیو آن باشد که به جز اینکه نام مردمی و مردم زادگی دارد، به هر کار و کردار به دیو دوپا همانند است. نه گیتی شناسد و نه مینو. نه کار نیک شناسد و نه گناه. نه بهشت شناسد و نه دوزخ. و حتّی به آمار روان (حساب پس دادن روح) نیز نیندیشد». معنای دیو یاد شده در اوستا، نشانگر این سرودۀ فردوسی است:

«تو مر دیو را مردم بد شناس ............. کسی کو ندارد ز یزدان سپاس

هر آنکو گذشت از ره مردمی .............. ز دیوان شمر، مشمرش آدمی».

اعمال دیوپرستان باستان شباهت بسیاری با آیین های استهزاءآمیز گروههای موسوم به "شیطان پرستی جدید" دارد. همچنین یادآور مراسم غیرانسانی "گاوبازی" در اسپانیا نیز هست. اعتقادات آنان در ترس از نیروهای شر و تقدیس آنها، شبیه به اعتقادات فرقۀ موسوم به یزیدی(ایزدی) هاست که برخی آن را منسوب به یزید بن معاویه، برخی منسوب به شخصی به نام "یزید بن انیسه" و برخی پدید آمده در دوره ساسانی می دانند. یزیدی ها امروز به شیطان پرستان قدیم معروفند. با توجّه به آنچه که در ابتدای این فصل، از داستان آفرینش یونانی نتیجه گیری شد، جای شکّی باقی نمی ماند که «زئوس/ژوپیتر» که ابتدا خدای آتن بوده و سرانجام به عنوان «دبیر شورای خدایان» در یونان باستان پذیرفته شد، عبارت از همان اهریمن یا "ابلیس" است که در باور ایرانی نمایندۀ انگره مینو (عالم بدی) به حساب آمده -آنچنانکه نامش نیز مخفّف آن است- و انسانها را به سوی بدی سوق می دهد. در مقابل اهریمن "سپینتمان" یا انسان کامل قرار دارد که نمایندۀ سپنته مینو (عالم خوبی) بوده -چنانکه از نامش پیداست- و انسانها را به سوی آن هدایت می کند. سپینتمان گاهی به اشتباه "سپتامه" به معنی نژاد سفید (=سفید تخمه/بیضۀ بیضاء) خوانده شده است که به هرحال عنوانی است که بنیانگذار آیین مزدیسنی را با آن خوانده اند. از منابع روایی و... بر می آید که قدمت آیین دیوپرستی به حدود 9000 سال پیش باز می گردد. آیین دیویسنی اساس سستی داشته و چندان پیچیده نبود که فرهیختگان را نیز به گمراهی بکشاند. برای همین با تابیدن نخستین فروزه های توحید در زمان سپینتمان و تثبیت نهایی آن به دست ابراهیم(ع)، تقریباً به کلّی از بین رفت. خطرناک تر از آن، آیین انحرافی دیگری بود که از دل توحید بیرون آمده و از انحراف دوّم مسئلۀ شرور ریشه می گرفت. دربارۀ آن در آینده بیشتر صحبت خواهد شد.


  • مزدیسنا)

گفتیم که مزدا نام خدای واحد پذیرفته شده در بین پیروان همۀ فرقه های ایرانی بود. نام مزدا را بر دو بخش می دانند: مز + دا. درباره "مز" که به گونه "مس" و "مه/مه" نیز درآمده همگان همرای هستند که به معنای بزرگ و برتر است. مانند: "مصمغان/مس مغان: بزرگ مغان" در زبان کردی امروز نیز بزرگ را "مزین" می گویند. (اهورامزدا = الله اکبر)؛ اما درباره "دا" باید گفت: برخی آنر ا از ریشۀ "دادن" و آفریدن گرفته اند که طبق آن معنی مزدا می شود: دادار بزرگ. برخی از مصدر "دانستن" گرفته اند که طبق آن مزدا یعنی: دانای بزرگ یا سرور فرزانگی. برخی نیز از ریشه "دات/داد" به معنی عدل گرفته اند که در آنصورت نیز مزدا می شود: دادگر بزرگ. تنها ذبیح بهروز در کتاب "زرتشت و جهان غرب" صفحۀ 43 ، مزدا را "مغز فکرآفرین" ترجمه می کند. اهورا نیز دو بخش است: اهو + را. "اهو" را همریشه با "اهی، هو، حیّ (در عربی به معنی زنده)، Hi ، و..." دانسته اند که معنای "جان بخش" از آن برداشت می شود. "را" نیز همریشه با "رع/رئا (خورشید نیمروزی در مصر باستان)، رئو (در اوستایی به معنی روز)، و..." است که معنایش با روشنایی همبسته است. اهورا روی هم رفته یعنی: روشنان جانبخش. پاره ای پژوهشگران "خداوند جان و خرد" را ترجمانی از اهورامزدا می دانند. نام اهورامزدا، در نام بسیاری از ایزدان اقوام کهن به یادگار مانده است. از آن جمله: «منزات/مزات: ایزد سومری، اَسَرمَزاش: خدای بابلی، بغ مشتوم: در کتیبۀ سارگن (هزارۀ سوم پ.م) آمده و "ژست" آن را برابر با بغ مزداه دانسته است، مازدیش: خدا در زبان گوت ها، ریمژد(اورمزد): نام خورشید در میان خوارزمیان، رمزد(اورمزد): معادل همین نام در زبان سغدی، آشور: خدای بزرگ آشوریان که نام این امپراطوری نیز از او گرفته شده، سل خورشیدخدای رومیان که از ریشۀ "سور/هور" می باشد، آسورا/اسوره نام گروه خدایان روحانی هندیان، هوروس: خدای خورشید در مصر باستان، سوریا: آفتاب و نیز خدای خورشید در ودا ها، اسرائیل: نام دیگر یعقوب(ع) که احتمالاً از ریشه "آسورا+ئیل" باشد، ایرا: ایزدبانوی اینکاها زاینده خورشید و ماه، شوری اینتی: پسر خورشید، (اینکا) آئوربودا: ایزدبانوی اسکاندیناوی و...».

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۵/۱۱/۱۵
امید شمس آذر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی