حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

حقیقت روشن:

« علیٌّ مع الحقّ و الحقّ مع علیّ »

مشخصات بلاگ
حقیقت روشن:


بسم الله الرّحمن الرّحیم

«بل یرید الإنسان لیفجر أمامه»
قیامة-5
*
نام احمد(ص) نام جمله انبیاست
چون که صد آمد، نود هم پیش ماست.
(مولوی)
....
به طواف کعبه رفتم، به حرم رهم ندادند
که: تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
(فخرالدّین عراقی)
....
"ما ایرانی ها خصلت خوبی که داریم، این است که خیلی می فهمیم؛ امّا متقابلاً خصلت بدی هم که داریم، این است که توجّه نداریم که طرف مقابل هم مثل ما ایرانی ست".
(استاد حشمت الله قنبری)
*
یا حق

طبقه بندی موضوعی

عقل و اخلاق

شنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۴۳ ب.ظ

حضرت امیرالمؤمنین امام علی(ع) می فرمایند: «احمق ترین مردم کسی ست که خود را عاقلترین آنان بپندارد».


توجّه داشته باشید که نمی فرمایند: "چه احمق است کسی که خود را عاقل تر از دیگرن بداند". بلکه می فرمایند: "احمق ترین مردم دقیقاً کسی ست که خود را عاقل ترین آنها بپندارد". یعنی اینجا بین این واقعیت و این پندار کاملاً نسبت عکس برقرار است. چرا؟ همچنین در حدیث دیگری می فرمایند:

«از نشانه های عاقل این است که همۀ مردم را بهتر از خود بداند».

اینجا هم نمی فرمایند: "اکثر مردم را". بلکه می فرمایند: "همۀ مردم را"؛ به معنای واقعی کلمه. یعنی حتّی آنانی را هم که به عنوان آدم بد می شناسیم. انسان عاقل آنان را هم باید بهتر از خود بداند. البتّه می تواند عملکردشان را انتقاد کند، ولی حق ندارد مسخره شان کند و فحششان  بدهد یا به شخصیّتشان توهین کند. یعنی: کار خوب و کار بد داریم، نه آدم خوب و آدم بد. چرا؟ آیا -با توجّه به این دو حدیث شریف- این نشانۀ عقلانیّت فقط از سر فروتنی، و آن نشانۀ حماقت فقط از سر تکبّر است؟

 

یک مثال تاریخی

حصین بن نمیر سردار یزید بن معاویه بود که از طرف یزید برای سرکوب عبدالله بن زبیر به مکّه رفته بود. او بعد از اینکه در این اثنا خبر مرگ یزید را شنید، برای مذاکره پیش عبدالله بن زبیر رفت و به او پیشنهاد داد: "هرچه که تا حال بین ما گذشته، گذشته. بیا تا خلافت دست آل مروان نیفتاده، با هم به شام برویم و من از اهل شام برایت بیعت بگیرم". عبدالله در پاسخش گفت: "چه می گویی؟! به عوض هر حجازی که کشته شده، ده تا شامی را می کشم". اینجا بود که ابن نمیر جملۀ معروفش را به ابن زبیر گفت که: "احمق کسی ست که تو را عاقل بداند. من با تو خصوصی صحبت می کنم، تو داد و هوار می کنی؟".

حصین بن نمیر "عاقل" بود. عبدالله بن زبیر "زرنگ" بود. فرق این دو در چیست؟ فرقشان در این است که: یک آدم زرنگ ممکن است در مقابل نصایح و پیشنهادات دیگران بخواهد حاضرجوابی کند و سروصدا راه بیندازد -چون نمی خواهد کم بیاورد-؛ امّا یک آدم عاقل هیچ گاه این کار را نمی کند. مشکل هم همینجا بود. ابن زبیر با همین زرنگی اش خود را به ورطۀ هلاکت انداخت. در عین اینکه این دو نفر هیچکدام علیه السّلام نبودند و این مثال نقضی ست شاهد بر صرف اخلاقی نبودن آن نشانه ها در آن دو حدیث.

معنی این حدیث همان است که گفته اند: "العاقل یکفیه الإشارة". یعنی: انسان عاقل، از سر دوراندیشی احتمال می دهد که همۀ انسانها داناتر از خودش باشند. کسی که خودش عاقل است، اگر هم بخواهد محض نورٌ علی نور به زرنگی هم متّصف شود و در واقع عقلانیّتش را تکمیل کند، باید از آن دسته زرنگهایی الگو بگیرد که عاقل هم هستند. وگرنه زرنگی، زرنگی واقعی نخواهد بود. زرنگی بخشی از عقلانیّت است. زرنگی بدون عقلانیّت بی معنا ست، همانطور که سیاست بدون اخلاق بی معنا ست. یک آدم زرنگ به معنای واقعی، هیچ گاه خطر نمی کند که بخواهد یکی را فریب دهد؛ چون او را بهتر از خود می داند. بلکه سعی می کند با پذیرش واقعیّات -و نه تسلیم در برابر آنها- موقعیّت خود را تعریف کند. طوری با همه رفتار می کند که هر کس پیش خودش بگوید: "ببین، این چه حسابی از من برده!"؛ بدون اینکه این رفتارش نیز اندکی ساختگی باشد. اخلاق در سیاست چنین ایجاب نمی کند، بلکه خود سیاست چنین ایجاب می کند.

در آموزه های دینی ما گفته اند: "به کسی که از او تنفّر دارید،بیشتر محبّت کنید، تا بدینگونه بر روی هوای نفس پا بگذارید".این توصیه که یک توصیۀ اخلاقی ست، در واقع توصیه به نقش بازی کردن است. اساساً همۀ دستورالعملهای اخلاقی، از سنخ مشق و تمرین و نمایش است. سختی تزکیۀ نفس به همین خاطر است؛ انسان در راه کمال کاری را می کند که هنوز خودش متقاعد نشده که باید این کار را انجام دهد. البتّه گذراندن این مرحله ضروری ست، امّا توقّف نباید صورت بگیرد. در حالی که با کامل شدن عقل، شخص به مرحله ای می رسد که دیگر خودش واقعاً این تفکّر را دارد. واقعاً همۀ انسانها را از خودش بالاتر می بیند و از هیچکس تنفّر ندارد و به همه محبّت می کند. عقل از اخلاق بالاتر است، همانطور که اخلاق هم -در بسیاری از موارد- از قانون بالاتر است.

عقل که کامل شود، دیگر هوای نفسی هم در کار نیست که بخواهد اذیّت کند. نفس را نباید کشت؛ بلکه باید رام کرد. تأمین نیازهای نفس با ارتکاب معاصی و مناهی که حرام است؛ در این حرفی نیست. امّا با ارتکاب یک سری مباحات، می توان نفس را کنترل کرد. ولی این هم شرطی دارد: هوای نفس را باید تا آنجا داشت که روی آوردن به سمت یک سری لذّتهای حلال، از سر نیاز او به ما باشد، نه از سر نیاز ما به او. وگرنه فایده ای نخواهد داشت. به زبان تمثیل: کشتن شیر شجاعت زیادی می طلبد، ولی مرد کسی ست که مانند شیخ ابوالحسن خرقانی شیر را رام خودش سازد -آنطور که در تاریخ آمده-؛ و بدیهی ست که آن شیر هم نمادی از نفس آن جناب بوده است.


آیا عکس این حدیث هم صحیح است ؟

آدمی، هرچه بیشتر به صفات خوب خدایی متّصف می شود، به خوبیِ مطلقِ بی نهایت نزدیک و نزدیکتر می شود و بیش از پیش در او گم و گم تر می گردد. برای همین هرچه صفات خوب در انسان زیاد می شود، در نظرش کمتر می گردد؛ چون خود محدود است و در عین حال دارد به سوی نامحدود حرکت می کند. بدینگونه، هرچه بالاتر برود،کوچکتر می شود. نه که خودش را کوچک می بیند، بلکه خودش را می بیند که کوچک است و کوچک بودن خودش را می بیند. به زبان تمثیل: ابتدا وارد ورودی ساختمان می شود، سپس وارد اتاق پذیرایی، سپس تالار اصلی. این است که انیشتین می گوید: "هرچه به معلومات انسان اضافه شود، ده تا به مجهولاتش افزوده می شود". معنای این سخن همان است که امام علی(ع) نیز فرموده اند: «دانش، ظرفی ست که هرچه در آن بریزند، گنجایشش بیشتر می شود». علم، یکی از این کمالات است. برای صفات خوب دیگر هم می توان مثالهای فراوانی آورد. امّا عقل قضیه اش فرق می کند؛

کسی که همۀ پیشنهاداتی را که به وی می شود، قبول کند، خب! احمق است؛ چون ممکن است بعضی از این پیشنهادات معقول نباشند. یعنی دیگر عاقل ترین مردم کسی نیست که خود را احمق ترین آنان بداند و این منافاتی با بهتر دانستن همۀ مردم از خود، ندارد. چون خود عقل را دیگر نمی شود با عقل سنجید. می توانیم بگوییم: علم من، علم او، شجاعت من، شجاعت او، فصاحت من، فصاحت او، و... ؛ امّا نمی توانیم بگوییم: عقل من، عقل او. عقل، برای خودش عقل است و خود، وسیلۀ سنجش دیگر چیزها ست. کسی که همۀ پیشنهادات را رد می کند، هرچند از مورد نخستین بهتر است، ولی او هم به نوعی بدبخت است؛ چون ممکن است بعضی از این پیشنهادات نیز معقول باشند. عاقل آن است که هر پیشنهادی را قبول نکند، نه هیچ پیشنهادی را. به همین ترتیب، عاقل، تمام انتقادات و تحلیلهایش هم واقع بینانه و به دور از نگاه صفر و صدی ست.

ایهام در شعر حافظ، فقط ناشی از خودسانسوری آن بزرگوار به خاطر خفقان زمانه نیست. علّت اصلی اش در این است که: وی در راه رسیدن به کمال مطلق، لایه لایه و طبقه طبقه بالا و بالاتر رفته است. یعنی معانی متعدّدی که از الفاظ واحد برداشت می شوند -و گاه حتّی مفاهیم متعدّد که از معانی واحد قابل برداشت اند- به صورت عرضی و متباین در کنار هم ردیف نشده اند؛ بلکه در طول هم قرار گرفته اند و با همدیگر نسبت عموم و خصوص مطلق دارند. دیوان حافظ از این لحاظ -در سطحی نازلتر- به قرآن کریم ماننده است و -مانند شاهنامۀ حکیم فردوسی که ابتدا یک منبع تاریخی ست، بعد از آن یک منبع ادبی- قبل از اینکه منبعی ادبی باشد، در درجۀ اوّل یک منبع عملی عرفانی ست؛ یعنی -بر خلاف کتابهای عرفان نظری- نسخه نیست، بلکه خود، دوا ست. شعر حافظ نمونۀ عینی این شعار مولوی ست که: "چون که صد آمد، [ده و بیست و سی و چهل و پنجاه و شصت و هفتاد و هشتاد و] نود هم پیش ما ست". یا به عبارتی: چون که عقل آمد، عرف و قانون و سنّت و اخلاق و سیاست و زرنگی هم پیش ما ست. برای همین هر کس در هر مرحله ای از اینها که باشد، از شعر حافظ برداشتی متناسب با همان مرحله می نماید و اگر به حرکت تکاملی خودش ادامه دهد، معانی دیگر را بعداً از لایه های درونی تر کشف می کند. همین است که حافظ برای همه نسخه دارد. چون خودش مراحل بسیار زیادی را طی کرده است و تقریباً درد همگان را می شناسد.

  • امید شمس آذر

نظرات  (۱)

سلام
همه اش دارم فکر میکنم، عقل، سیاست و اخلاق رو کجای این جمله ضمیمه کنم:
ظریف: بدلیل اشتباهات ما [در گذشته]، آمریکا توانست نظراتش را به جامعه جهانی تحمیل کند (منبع : شفقنا)
...
موفق باشین.انشااله

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی